موهای کوتاه   

امروز موهایم را کوتاه کردم ... نه اینکه فقط کوتاهشان کرده باشم ... مثل یک تصمیم بزرگ ریز ریزشان کرده ام ! بعد از شش ماه بچه داری و کم خوابی و حدود سه ماه کار تمام وقت و مسئولیتهای دو تا پروژه بزرگ به همراه بچه داری و کم خوابی امروز صبحم مال خودم بود. پسرک دوست داشتنی ام ساعت 5 صبح بیدار شد. عاشق آن لحظه هایی هستم که خواب آلود چشمهاش را باز می کند و تا صورت مرا می بیند لبخند بزرگ بی صدایی همه صورتش را پر می کند پاهاش را محکم به تشک می کوبد و تند تند تکان می دهد. حس می کنی خوشحال ترین انسان روی زمین است ... که هست گمانم. 

ساعت 6 روی سینه پدرش دوباره خوابش برد. و من تا هشت صبح خوابیدم... یادم نیست آخرین باری که تا هشت خوابیده بودم کی بود ... اصلا بود؟

دو ساعتی با هم کیف کردیم. برایش آواز می خواندم و او ذوق زده می شد. همه چیز برای پسرکم تازه و جدید است ... همه چیز حتی فوت کردن من هیجان زده اش می کند. عاشق این است که من صداهای عجیب و غریب در بیاورم همراه با شکلکهای احمقانه و او از ته دل بخندد. که دو تایی روی تخت خواب از سر و کول هم بالا برویم ... می دانم بهترین لحظات عمرم را میگذارم ...و باز فکر می کنم چقدر دل نشین است بودنش ...

بعد من بودم و خودم. پسرک خوابید و پدرش گفت برو و نگران نباش ....رانندگی تنهایی تا آرایشگاه.. قهوه تلخ ... آفتاب بی نظیر کالیفرنیا و به آرایشگر گفتم کوتاه کن ... نه یک کم ... زیاد ... وقتی خودم را توی آینه دیدم حس کردم پر هستم از زندگی و از بودن ... اینقدر هیجان زده بودم از این موهای کوتاه شده ژل زده شده که شروع کردم به خندیدن ... خانم آرایشگر را در آغوش گرفتن و بالا و پایین پریدن... گمانم یادم رفت بهش بگویم من دیوانه نشده ام ... دارم زندگی کردن را از پسرکم یاد می گیرم ... که چقدر باید برای خوشیهای کوچک ذوق  کرد و بالا و پایین پرید ...برای موهای جدیدم ..برای قهوه ... برای آفتاب ... برای پسرکم ... برای همسرم ... برای کارم ... برای پروژه ها ....برای بودنم 

لینک
۱۳٩۳/٦/٩ - نیلوفر

   پدرانه   

همه زیاد نوشته اند از مادر بودن ... از اینکه حسش مثل هیچ حسی نیست و از این عشق ناب که روز به روز در وجودت بیشتر می شود درست از لحظه ای که می فهمی وجود دارد. همه زیاد گفته اند از همه از خود گذشتگی های مادری و زیاد هم گفته اند که لبخند فرزندت همه پاداشی است که نیاز داری .... ولی کم گفته اند از آنهمه حس پدرانه ... در زندگی من این روزها دو پدر وجود دارند ... پدر خودم و همسرم که به تازگی پدر شده است ... حالا که فرزند دوست داشتنی مان سه ماهش تمام شده است به اطمینان می گویم که حس پدرانه از حس مادرانه بیشتر نباشد کمتر نیست ... سخت تر است اما ... کسی نه ماه آماده ات نمی کند. چیزی درون شکمت تکان نمی خورد تا واقعی بودنش را حس کنی . بعد می گذارندش توی دستانت ... آن موجود بی نظیر دوست داشتنی کوچک و نحیف را ... بعد می گویند ما همگی به تو تکیه می کنیم. و تو همه وجودت احساس می شود و مسئولیت و کم خوابی و عشق ... کسی به فکر تو نیست ...تو پدری ...نه زایمان کردی نه شیر می دهی نه کلا به اندازه مادر احساسات داری... مادر مدام تاکید می کند که تکیه اش به تو است که مشکلات را حل کنی که او مادری اش را بکند و شاید نداند که چقدر احساسات تو شکننده تر شده ... چقدر بالا و پایین می شوی از عشق و چقدر گاهی احساس تنهایی و ترس و  مسئولیت می کنی ... 

هنوز بعد از سی و پنج سال وقتی در چشمان پدرم نگاه میکنم همه اینها را حس می کنم و بعد از سه ماه وقتی در چشمان همسرم نگاه می کنم هم. 

اینها را دوستی چند روز پیش یادآوریم کرد ... انگار چشمانم باز شده باشد به همه این سه ماه نگاه کردم و دیدم چقدر پدر شدن برای همسرم بزرگ و پر احساس بوده است که چقدر همیشه توقع داشتم او سخت باشد وقتی من شکننده می شوم و حواسم نبود چقدر وجودش پر از احساس شده و سخت بودن چقدر برایش پر استرس است. یادم آمد که هنوز بعد از سی و پنج سال پدر خودم در برخورد با من چقدر پر از حس مسئولیت و نگرانی و عشق است . 

نوشتم اینها را تا یادمان نرود وقتی آن موجود سه کیلو گرمی را در دستانش می گذارند کسی هم لازم هست که شانه های او را بغل کند و بگوید : پشتت هستم ... نترس ... 

لینک
۱۳٩۳/۳/۳٠ - نیلوفر

   یک دوست دیگر   

نمی دانم این خاصیت نسل ماست یا ایرانی بودنمان که این چنین دور شده ایم از آنها که دوستشان داریم ... که دل می بندیم و دوست می شویم و بعد همگی می شوند یک اسم توی فیس بوک که هر وقت عکسهاش را می بینی که خوشحال است لبخند می زنی و دلت می گیرد و یاد روزهای خوش با هم بودنتان می افتید و فکر می کنی کی و کجای دنیا می شود دوباره همدیگر را ببینید... 

روزهای اولی که وارد آمریکا شده بودم ... همان روزها که همه چیز جدید بود و تنها بودم و زندگی بسیار ناشناخته ای روبریم آغاز شده بود شناختمش ... خیلی زود دوست شدیم بس که دوست داشتنی بود. هم اسم دوست قدیمی ای بود که آن روزها دلتنگش بودم ولی به سرعت شد خودش. مهربان - خندان و یک دوست صمیمی که همیشه و همه وقت می توانستی روش حساب کنی ... 

دانشجوی دکترا بود و در اتاقش در دانشکده همیشه به روی من باز . توی کشوهاش همیشه شکلات و شیرینی داشت ولی عاشق این بودیم که برویم کافه تریای دانشگاه و بشینیم با هم گپ بزنیم از گذشته های هر دومان و از آینده ای که نا معلوم بود یا از آدمها و دوستهای اطرافمان در دانشکده . دوست بی نظیری بود که وقتی مریض بودم در تنهایی همیشه کنارم بود ...وقتی تولدم بود مرا سورپرایز می کرد .. با هم درس می خواندیم و سینما می رفتیم و حرف می زدیم و پشت هم بودیم. 

روزهایی که زندگی سخت می شد همیشه کنارم بود و من هم . 

مثل همه دوستیهای دوران دانشگاه وقتی که من درسم تمام شد دیدنهایمان کمتر شد. من سرگرم زندگی شدم و لس آنجلس آنقدر بزرگ و پر ترافیک بود که برای هر بار دیدن هم کلی مجبور بشویم از قبل برنامه ریزی کنیم. یادم هست یک بار فقط برای دلتنگی یک قهوه و گپ دیگر با او از کار مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه ... 

اولین کسی بود که وقتی فهمید پسرکم قرار است به این دنیا بیایید برایش یک کارت تبریک فرستاد تا اولین خاله باشد در زندگیش ... ولی زندگی آنقدر شلوع به هم ریخته است که نزدیک یک سال است همدیگر را ندیده ایم ...و حالا او درسش تمام شده و مجبور شد برای یک موقعیت کاری به سرعت از کالیفرنیا برود و آنقدر همه چیز سریع بود که حتی نتوانستیم آخرین قهوه خداحافظی را بخوریم ... حالا او رفته چند ایالت آنطرف تر و من فکر می کنم اصلا می شود ما باز همدیگر را ببینیم؟ تکرار خاطرات دوست داشتنی که هرگز ممکن نیست ... 

حالا من مانده ام و یک دوست بی نظیر دیگر که توی فیس بوک مدام دنبالش کنم و دلم برای خوشحالیش خوشحال باشد و مدام آرزو کنم شاید یک روز دوباره ببینمش... 

 

لینک
۱۳٩۳/٢/۱٤ - نیلوفر

   من نمی دانم   

"نوشته : 

یکی از مهمترین و شاید سخت ترین چیزهایی که ما باید به فرزندانمان بیاموزیم توانایی و ارزش این است که بگویند " من نمی دانم" که همین جمله اگر با اعتماد به نفس گفته شود پایه همه پیشرفتهای بشری- فکر کردن و خلاقیت است. 

ما بزرگترها خودمان بلد نیستیم بگوییم که نمی دانیم . ما ندانستن را ارزش نمی دانیم و نا خودآگاه فرزندانمان را نه برای اینکه گفتند نمی دانند و پرسیدند و اگر پاسخ راضیشان نکرد درباره اش خودشان فکر کردند .. که برای گفتن پاسخ درست همیشه تشویق کرده ایم . ما خودمان با ندانستن و نتوانستن هایمان راحت نیستیم ... ما با این حقیقت که نه تنها بسیاری از سوالها را بلند نیستم بلکه اصولا برای بسیاری از سوالها پاسخ رو شنی وحود ندارد و محدوده دانش بشری چقدر محدود است راحت نیستیم ... "

اینها نوشته های یک مادر و نویسنده کتاب کودک است . کتابش اینجاست.

 

لینک
۱۳٩۳/٢/۱٢ - نیلوفر

   دوماه اول   

از زبان یک استاد دانشگاه که زمینه فعالیتش رشد و تغییرات رفتاری در نوزادان بود شنیدم که می گفت چقدر دلش می خواهد دوباره دو ماهه بشود و این بار همه چیز یادش بماند. که یعنی چقدر دلش می خواهد بداند یک کودک دوماهه اصولا چطور دنیا را می بیند. چقدر حس می کند. چقدر می فهمد و چقدر فکر می کند. اینها سوالهایی است که علم پاسخ درستی برایشان ندارد. طراحی یک آزمایش که بتواند به برخی از این سوالها پاسخ دهد بسیار مشکل است. کودک دوماهه به جز گریه کردن هیچ روش ارتباطی با دنیای بیرون ندارد و تو نمی توانی بفهمی چه فکر می کند ..چه حس می کند ...چه تصمیم می گیرد. 

آزمایشهایی هست که از روی نگاه نوزاد سعی دارند به جوابی برسند. مثلا اگر بیشتر به چیزی خیره شد شاید آن را ترجیح می دهد. ولی حتی آنها هم برای بعد از چهار ماه است که نوزاد بیشتر خیره می شود و اصولا نگاهش معنا دارد. 

کودک تازه متولد شده انسان یک سوال بی پاسخ است. 

چیزی که متخصصین مغز می دانند این است که بچه ها در این سن هر لحظه دارند سلول مغزی می سازند و از آن مهمتر نورن ها دارند جریانهای مغزی را تشکیل می دهد. انگاه که دارند مغز را سیم کشی می کنند. این که چه چیزی را به چه چیزی وصل می کنند و چرا سوال بی پاسخ است  ولی همه می دانند که این سیم کشی های مغزی پایه بسیاری از احساسات ما در آینده است و اصولا شخصیت مارا می سازد. پایه همه حسهای آینده مثل ترس- شادی- اعتماد-خوشحالی ... همه در همین سیم کشی های مغزی است که در همین روزها در پسرک دوست داشتنی من در حال شکل گیری است. 

دلم می خواست روشی بود که به نورونهای مغزش بگویم به دنیا و عشق و آفتاب اعتماد کن ... 

لینک
۱۳٩۳/٢/٤ - نیلوفر

   گریه ها   

همیشه فکر می کردم چطور می شود فهمید گریه بجه ها چه معنی دارد؟ می خواندم در همه کتابهای تربیت کودک که مادر باید بتواند از روی نحوه گریه کردن بچه نوزادش بفهمد مشکلش چیست و به سرعت آن را حل کند و اگر چنین کند انسانی با اعتماد به نفس و اعتماد به دنیا و عشق به دنیا بار آورده و اگر نکند انسانی که به ایمن بودن این دنیا و آدمهاش اعتمادی ندارد و فکر می کردم اینها شدنی نیست. بچه ها که گریه میکنند همه شبیه همند و کلا امکان ندارد دقیقا بفهمی مشکلش چیست و اصلا این ها واقعا تاثیری روی اعتماد به نفس انسانها دارد یا ندارد؟ 

امروز اما وقتی پسرکم که سه روز دیگر یک ماهه می شود گریه می کند ... نه حتی قبل از اینکه گریه کند ..آن موقعها که لبهاش جمع می شود و اخمهاش توی هم می رود درست و دقیق می دانم گرسنه است ... می دانم کی باید پوشکش را عوض کنم و کی دلش درد می کند. نمی دانم چطور اینها را می دانم... از همه آن لحظه ها که بی وقفه نگاهش کرده ام وقتی توی خواب صورتش را تکان می دهد؟ یا آن شبها که بی نتیجه بالا و پایینش کرده ام بلکه گریه نکند؟ نمی دانم ... ولی خوب می دانم که در آستانه یک ماهگیش گریه هایش - همه حرکات صورتش نه اصلا همه صداهای آرامی که وقتی خواب است ازش می شونم برایم آشناست ... آشنا ترین ...دوست داشتنی ترین ....

××××

پسرکم ... زندگی آسان نیست ... ولی دوست داشتنی است ... 

لینک
۱۳٩۳/۱/۱٩ - نیلوفر

   بیست روز   

به چشمهایت که خیره می شوم... در آن نیمه شب های ساکت دونفریمان ... که همه خوابند جز من و تو ... که در آغوشم آرام نشسته ای و چشمهایت باز است... به چشمهایت که خیره می شوم حس می کنم دنیا بزرگی بی نظیر و بی انتهایی دارد. 

نگاهت می کنم و هر چند دقیقه یک بار از خودم می پرسم به راستی تو را ما به وجود آوردیم؟ این واقعا تو بودی که درون من زندگی می کردی این چند ماه را؟

وقتی شیری که بدن من به وجود آورده را با ولع می خوری به جای آنکه به همه آن کتابها و دکترهایی فکر کنم که سعی کردند در روزهای گذشته خوب یادم بدهند چطور می شود به بچه شیر داد ولی تنها به این فکر می کنم یک قسمت از وجود من به تو انرژی می دهد ...

این روزهای خانه مان شلوغ است ... پدر بزرگ و مادربزرگهای جدید با هیجان دور و برمان راگرفته اند تا حضور تور را جشن بگیرند ...من اما عاشق نیمه شبها هستم ... که پدرت بعد از دو سه ساعتی که تو را بوییده و بوسیده و آرام کرده تا من بخوابم تو را می گذارذ در آغوش من و آن وقت من هستم و تو یک عالم حرف و احساس...

بیست روز است که تو هستی .... بیست روز است که زندگی معنای جدیدی پیدا کرده است ...

لینک
۱۳٩۳/۱/۱۱ - نیلوفر

   راستین من   

راستین من 

چند ساعتی مانده تا بهار آغاز شود ... زندگی من اما درست نه روز است که بهاری شده است. 

راستین - پسرک دو کیلو و نهصد گرمی من درست نه روز پیش به دنیا آمد . من خوابیده بودم روی تخت اتاق عمل. روبرویک یک پرده آبی بود و پشت آن دکتر ها و پرستارها و این طرف ارحام بود با لباس اتاق عمل که دستم را گرفته بود و با چشمهاش دلداریم می داد. 

 

دکتر متخصص بیهوشی برایم توضیح می داد بقیه دکتر ها چه می کنند. می گفت گرچه پاهام بی حسند ولی فشارش را حس می کنم. کردم. بعد یک آینه گرفت بالای سر من و آن طرف پرده را نشانم داد... دیدم. کشیدنش بیرون . چند ثانیه طول کشید . من به ارحام نگاه کردم ولی چنان چشمهام پر از اشک بود که چیزی از صورتش ندیدم . بعد ... او گریه کرد... هم او که شبیه هیچ کس نیست ...بلند گریه کرد و من اشکهام سرازیر شد. 

من هنوز درست نمی دانم چطور و چگونه ولی بدن من او را به وجود آورده بود... 

 

حالا نه شبانه روز است که نخوابیده ام ....مدام نگاهش می کنم که مطمئن باشم خوب نفس می کشد ... دلم نمی آید لحظات است با او بودن بدون او بگذرد ختی اگر در خواب

راستین من خوابیده و خودش را برای سال نو آماده می کند ...من هنوز متعجب و حیران و نگران نگاهش می کنم شاید بفهمم چطور شد که او آمد.راستین من آمد ... 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/٢٩ - نیلوفر

   فرصتی برای دانستن   

نمی دانم آنها که ساکن ایرانند اصلا دسترسی به سایت زیر دارند یا نه :

https://www.coursera.org/

این یک وب سایت بی نظیر است که از بسیاری از معتبرترین دانشگاههای جهان به صورت کاملا مجانی واحدهای درسی ارائه می‌شود. تقریبا انگار دیگر دلیلی برای نداستن دانشی وجود نداشته باشد! وقتی در کلاسی ‍ثبت نام می کنید تنها کاری که باید بکنید این است که ویدئو های هر هفته را ببینید تکالیف را انجام دهید و بفرستید  و کوییزها را هم حل کنید. معمولا در  انتهای واحد درسی (که بسته به نوع درس بین دو تا پنج ماه طول می کشد) اگر همه این کارها را کرده باشید یک پول کمی (در حد ۴۰ یا ۵۰ دلار)‌می پردازید و مدرک آن کلاس را می گیرید . ولی شما می توانید پول ندهید اصلا هیچ کدام از تکالیف را هم انجام ندهید خب طبیعی است که مدرکی برایتان نمی فرستند ولی شما می توانید ویدئوها را ببینید و حتی با استاد و هم کلاسیها و دانشجوهای حل تمرین چت کنید .... بهترین جا برای یادگیری است .... برای آدمهایی که درگیر کارهای روزانه اند ...دنبال مدرک نیستند و دوست دارند یاد بگیرند... 

کلاسهایی که ارائه می شود بسیار متنوع است ... در بیشتر زمینه ها شما کلاس خیلی تخصصی نمی توانید توش پیدا کنید (‌به جز برنامه نویسی کامپیوتر که واقعا کلاسهای خوبی دارد)‌ ولی کلاسهای دیگر گرچه خیلی تخصصی نیست ولی بی نظیر است برای آنهایی که دلشان می خواهد از موضوعی سر در بیاورند... من تا به حال کلاسهای زیادی را اینحا گذرانده ام ... تاریخ هنر- اصول نوشتن- اصول تفکر- پایه های نورولوژی - غذای سالم- نانو تکنولوژی-قانون اساسی آمریکا- اصول و ‍پایه های حقوق و دوست داشتنی ترینشان : اخلاقیات در زندگی روزمره . 

این درسها همه در بهترین دانشگاههای دنیا و توسط بهترین اساتید تدریس می شود. کلاسهای بالا که من برداشته ام در دانشگاههای ییل - استنفورد- میشیگان- لندن - ادینتبرگ و شیکاگو بوده است . 

شاید بهتر از خود کلاسها و منابعی که معرفی می کنند برای خواندن آشنا شدن با آدمهایی مثل خودم بوده در فورومهای کلاس... آنهایی که از نقاط مختلف دنیا یک کلاس آنلاین مجانی برداشته اند مثل خودم فقط و فقط به این دلیل که دوست دارند در این باره بیشتر بدانند. 

درباره آخرین کلاسهایی که برداشته ام (اخلاقیات در زندگی روزمره )‌و (‌قانون اساسی آمریکا)‌ - هر دو از دانشگاه ییل -در روزهای بعد بیشتر خواهم نوشت ... فکر می کنم نکات بسیار زیاد و آموزنده ای از هر دو کلاس یاد گرفته ام که شاید بازگو کردنشان دیگران را هم به این نکات علاقه مند  کند ... 

ولی به همه توصیه می کنم سری به این وب سایت بزنند.... در دنیای این روزهای اطلاعات دیگر بهانه ای برای ندانستن و فکر نکردن وجود ندارد ... مطئن باشید کلاسهایی پیدا می کنید که خیلی خیلی جذاب تر از همه سریالهای ترکی خواهد بود ... 

 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱٢ - نیلوفر

   نیلوفر خانه نشین   

دیروز سی و ‍پنج سالم تمام شد. ارحام برایمان کیک خرید. من و او و مامان که این روزها کنار من آمده و بی منت و مدام دور و کنارم راه می رود. انگار بخواهد یادآوریم کند مادر شدن چه چیزها به همراهش دارد. من مثل همه سه ماه گذشته که به دلیل قند بارداری از خوردن هر نوع شیرینی ممنوع شده ام فقط کیک را نگاه کردم ولی می دانی ... توی هوا آنقدر عشق موج می زد که نیازی به خوردن کیک نبود... نمی دانم خاصیت هفته های آخر بارداری است یا تولد سی و ‍پنج سالگی یا اصلا خاصیت این است که این گوشه دنیا من هستم و شوهرم و مادرم و پسرکی که انتظارش را می کشیم که آن طور اشکهام سرازیر شد.... می دانم سرازیر شدن اشکها چقدر خوب است و چقدر نشان سلامتی است ... گمان نکنم هرگز حس کرده باشم اینقدر زندگی را دوست دارم 

****

یک هفته است که خانه نشین شده ام. از همان روزهای اول تصمیمم این بود که تا روز آخر بارداری سرکار بروم... به طور کلی زندگی هیچ وقت آن طور که تو فکر می کنی نمی شود ... این را سالهاست فهمیده ام ... در سالهای اخیر اما فهمیده ام که معمولا در طولانی مدت بهتر از آنی می شود که فکر می کردی. 

دکتر توی چشمهام نگاه کرد و گفت رانندگی طولانی دیگر برای تو و بچه خوب نیست. این چند هفته را باید خانه بمانی. مثل بچه هایی که می خواهند یک ساعت بیشتر توی زمین بازی بمانند شروع کردم به چانه زدن: میشه فقط یک هفته دیگه برم سر کار ... ؟ 

نگاهش جدی شد... گفت نه ! نه تنها نمی توانی بروی سر کار بلکه کلا باید بیشتر ساعتهای روز استراحت کنی... این چند هفته را اگر رعایت نکنی ... و من فهمیدم انگار برای اولین بار که احساس مادری دقیقا چطوری است ...

خانه ماندن برایم تازگی دارد ... حس عجیب دوست داشتنی ای که تا به امروز به خاطر ندارم ... نشسته ام روز صندلی و مادرم آن طرف تر نشسته منتظر که من چیزی بخواهم تا به سرعت برایم بیاورد. احساس آرامش و تهی بودن انگار برای اولین بار وجودم را فرا گرفته است ... من برای سه هفته قرار است دقیقا هیچ کاری نکنم ... من؟ کاری نکنم؟ ارحام می خندد که یعنی تو؟! تو کاری نکنی؟! 

حالا باران می بارد ... تند و بی وقفه ... در خشکسالی امسال جنوب کالیفرنیا این باران خیلی دوست داشتنی است ... من در اتاق خوابمان نشسته ام روی یک صندلی راحتی که مثل گهواره آرام جلو و عقب می رود  و به پنجره نگاه می کنم و به باران و جنگلهای روبرو و کتاب می خوانم... نمی دانم دیگر هرگز چنین سه هفته بی نظیری را تجربه خواهم کرد یا نه ... بسیار دوست داشتنی است این تعطیلی موقت زندگی شلوغ .... یک شروع بی نظیر است ...

 

لینک
۱۳٩٢/۱٢/۱٠ - نیلوفر

   مکزیکیها   

شش ماه گذشته درگیر یک پروژه سنگین بودم که کارفرمایش شرکت نفت مکزیک بود. زندگی بیش از چهارسال در جنوب کالیفرنیا و نزدیک مرز مکزیک به من یاد داده که با چه طور آدمهایی طرفم. مثل همه جهان سومی های دنیا هستند. گرچه مهربان و شادند ولی کلا چیزهایی مثل برنامه ریزی و وقت و کلا منطق زیاد راهی در تصمیم گیریهایشان ندارد. مکزیکی های ساکن اینجا بیشتر طبقه کارگر هستند. گرچه تک و توک تحصیل کرده توی نسلهای جدیدشان پیدا می شود ولی کلا روش زندگیشان زیاد توش آینده نگری و تحصیل ندارد...

این اولین بار بود اما که با مهندسان و برنامه ریزان دولتیشان طرف می شدم. از همان اولین جلسه نمی توانستم شباهت بی اندازه جلسه ها را با جلسه های دولتی ایران پنهان کنم. 

آدمهای دولتی تقریبا همه جای دنیا یک سری خصوصیتهای خاص دارند. کمی از زیر کار در رو هستند و در کنار این که زیاد تکنیکال نیستند همیشه ژست بالا به پایین می گیرند. ولی جهان سومی ها خیلی بیشتر شبیه همند. تقریبا همه جلسات ما به جای مکزیک در شرکت ما برگزار شد. بدون این که نیاز باشد گروههای 20 تا 30 نفری از مکزیک برای جلسه ها به اینجا می آمدند و بعد از اینکه اول جلسه خودی نشان دادند بیشترشان برای کل هفته غیب می شدند. رئیس ها با همسرانشان می آمدند و مدام آدرس مراکز خرید - دیزنی لند و یونیورسال استودیو را می پرسیدند. بیشترشان حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نبودند. وقتی قرار بود تصمیم های مهم فنی بگیرند بیشتر به ایگوی شخصیان فکر می کردند و به اینکه این تصمیم چه منفعت شحصی مالی یا اداری برایشان دارد تا اینکه به مسائل ملی و حتی اقتصادی و فنی طرح نگاه کنند.

حتی آنهایی که به نظر منطقی تر هم می آمدند و مسائل فنی را جدی می گرفتند و بلد بودند هیچ وقت به مسائل اقتصادیش نگاه نمی کردند . مخصوصا مسائل اقتصادی بلد مدت طرح ... که اصلا آیا این طرحها وقتی به بهره برداری برسند سوددهی دارند؟

تجربه کار کردن با شرکتهای نفتی آمریکایی دقیقا برعکس است. آنها که تصمیم گیرنده اند بسیار با سواد و با دقت هستند و دقیقا می دانند در این طرح به دنبال چه می گردند. حاشیه نمی روند و وقت را تلف چیزها و حرفهای بیهوده نمی کنند. آدمهای از زیر کار دررو همه جا هستند ولی در شرکتهای آمریکایی این جور آدمها هیچ وقت تصمیم گیرنده نیستند.

کار کردن با مکزیکیها تجربه سختی بود. یک جورهایی می توانم تصور کنم برای همه آن شرکتهای اروپایی که آن سالها در ایران با شرکت ما کار می کردند چقدر سخت بوده با کارفرمای ایرانی سر و کله زدن. شرکتهای اینجا همه خصوصیند و به منافع شرکت و سود بالا فکر می کنند. این اصلا با چهارچوب شرکت های دولتی که حقوق کارمندانش ربطی به کار شرکت ندارد اصلا نمی خورد.

بهترین مهندس شرکت نفت مکزیک یک خانم 55 ساله ونزوئلایی بود . تنها کسی بود که تنها برای کار آمده بود و خوب حالیش بود موضوع از چه قرار است. بسیار سربه زیر و دوست داشتنی بود. گمانم بهترین خاطره من از این پروژه بود.

هفته دیگر برای آخرین بار گروه 20 نفریشان به جنوب کالیفرنیا می آیند. از مدیر پروژه پرسیدم چرا بیست نفر ؟ چرا اینجا می آیند؟ کل کاری که مانده با یک تلفن کنفرانس 10 دقیقه ای تمام میشود. مدیر پروژه لبخند زد ....

لینک
۱۳٩٢/۱۱/٢۳ - نیلوفر

   زندگی شهری   

همه روزهای زندگی در تهران در آرزوی روزهای هوای پاک بودیم .. روزهایی که دماوند معلوم باشد. روزهایی مثل اول فروردین . که تهران از پاکی بدرخشد و از ترافیک خبری نباشد. 

یک سال و نیم زندگی در مرکز شهر لس آنجلس هم دست کمی نداشت. لس آنجلس شهر شلوغ پر ترافیکی است که در نوع خودش هوای آلوده ای دارد (‌البته آلودگی هوایش هیچ قابل مقایسه با تهران نیست)‌ مرکز شهرش هم که کلا محل همه خلافهای روزگار و گنگهای مواد مخدر و اسلحه است و خوب یادم هست که یک ماهی طول کشید که به صدای هلی کوپترهای پلیس که نیمه شبها تا چند متری سقف خانه ها پایین می آمدند در جستجو یا ترساندن خلاف کارها عادت کنم. 

حالا اما من سه سال است که از همه اینها به دورم. 

سه سال است در حومه شهر زندگی می کنم. و دقیقا دو سال است که بالای یک تپه سرسبز زندگی می کنم که دور و برش ابر هست و آهو و درخت. که صبحها آهوها را می بینم گاهی و بارها شده که صبح از خانه که بیرون زده ام ابرها زیر پایم بوده اند.  شبها وقتی برای پیاده روی شبانه بیرون می آییم چنان سکوت عمیقی همه جا را گرفته است که صدای گرگها از دور دست گاهی ترسناک می شود . 

قبل از اینکه به اینجا نقل مکان کنم دوستانی که مرا و زندگی پر جنب و جوشم را می شناختند چند باری نصیحتم کردند که : تو آنجا افسرده می شوی! گفته باشیم! 

حالا که به زندگی سه ساله گذشته ام نگاه می کنم گرچه پر است از شادی و خاطره های خوب و گرچه نشانه ای از افسردگی ندارد ولی خوب که دقت می کنم نشانی هم از یک زندگی شهری ندارد. فاصله ما از بیشتر اتفاقات مهم فرهنگی آنقدر زیاد است و زندگی کاری آمریکایی چنان همه روزت را پر می کند که تو می مانی و : 

رانندگی تا کار- کار- کار- کار- رانندگی تا خانه- خرید- خواندن کتاب و اینترنت و ...خواب. 

این وسطها ورزش و سینما شاید گنجانده شود ولی زندگی این روزهای من هیچ شباهتی به یک زندگی شهری واقعی ندارد. زندگی ای که پر است از:

کنسرت و جشنواره و اتفاقهای فرهنگی مهم و سخنرانی ...گرچه اینترنت خیلی از اینها را برایمان توی خانه می آورد ولی باز هم باعث نمی شود حس کنم دارم مثل یک شهر نشین زندگی می کنم. 

این روزها که چند هفته ای به تولد پسرم مانده است زیاد به این زندگی غیر شهری ای که برایش فراهم کرده ایم فکر می کنم . زندگی ای که پر است که آرزویهای دوران کودکی و جوانی من : آرامش - هوای پاک - نبودن ترافیک و مدرسه های خوب و آرام 

ولی نمی توانم فکر کنم که در کنار داشتن اینها چه چالشهایی را دارم از زندگیش حذف می کنم. ... چالشها و اتفاقاتی که بسیاری از وجود من وابسته به آنهاست ... چیزهایی مثل تاکسی و اتوبوس با آدمهای مختلف. مترو و شلوغی. ایستادن توی صف جشنواره برای بلیط و .... از همه مهمتر دیدن و سر و کله زدن با آدمهای مختلف در سطوح مختلف فرهنگی و اقتصادی و فکری. 

لینک
۱۳٩٢/۱۱/۱۳ - نیلوفر

   ماجراهای من و سارا   

اولین بار سارا را یک سال و نیم پیش دیدم. با دلهره نشسته بودم توی لابی شرکت با یک دست کت و شلورا نو و دستمال گردن آماده برای مصاحبه . آمد جلو و دست داد و خودش را معرفی کرد. جدس زدم هم سن و سال من است. قدش بلند بود و موهای قرمز و صورت پر از کک و مک داشت . یاد سالی مک براید بابا لنگ دراز افتاده بودم. نمی دانستم اما به همان مهربانی خواهد بود و یکی از دوست داشتنی ترین دوستهایم خواهد شد. 

مصاحبه اولم با سارا بود. خودمانی و با لبخند. بیشتر سعی می کرد ترس مرا بریزد برای مصاحبه اصلی با رئیس. 

دو هفته بعد اولین روز کاریم را هم با او شروع کردم. همه جای شرکت را نشانم داد و به همه معرفی ام کرد. بعد در حالی که من متعجب نگاهش می کردم با فارسی لهجه دار گفت خوش اومدی! گفتم مرسی! فارسی بلدی؟! برایم تعریف کرد که بهترین دوست دوران دبیرستانش - از آن دوستها که هر شب خانه هم بودند و هنوز بهترین دوست هم هستند- یک دختر ایرانی بوده. برایم گفت که چند کلمه فارسی را از خانواده آنها یاد گرفته. بعد با خنده گفت شما ایرانیها را خوب می شناسم!

چند ماهی گذشت با بفهمم چقدر دختر کاری و باسوادی است. شاد و مسئولیت پذیر. از آن ها که از زیر کار در نمی روند زیر آب کسی را هم نمی زنند کار می کنند و با همه مهربانند و مدیریت شرکت هم خوب این چیزها را می بیند. ده سال در شرکت ما کار کرده بود و از بسیاری از سابقه دارها بالا تر بود. 

مادر سارا را ولی چند ماه بعد دیدم. یک روز اتفاقی فهمیدم مادرش بعد از بازنشستگی با دوست صمیمی اش یک شرکت طراحی گل درست کرده اند و برای عروسی ها دسته گل درست می کنند. اینها مصادف شد با عروسی من و بعد از یکی دو تا مراسم قهوه خوری سه نفره با با سارا و مادرش در استارباکس نزدیک شرکت مادر سارا دست گل عروسی ام را به همرا همه گلهای روی میز را طراحی کرد و روز عروسی تحویل داد. مادرش دوست داشتنی و کاری و مهربان بود. 

 

همه اینها را گفتم که بگویم  حدود شش ماه پیش وقتی حسابی درگیر یک کار سنگین بودیم درگوشی به سارا گفتم که حامله ام  اولین نفری بود که توی محل کارم این را می فهمید. لبخند زد. تبریک نگفت. گفت: واقعا؟! بعد گفت : منم!!! به هم نگاه کردیم و بعد فکر کردیم بیچاره رئیسمان که دو تا دختر زیر دستش با هم بچه دار می شوند. 

هردویمان هم سنیم و با هم اولین تجربه های مادری را لمس می کنیم. درباره اش با هم حرف می زنیم و با هم مشورت می کنیم. توی کار هوای هم را داریم وقتی یکی وقت دکتر دارد یا کارش مانده و نیاز به کمک دارد. 

سارا و شوهرش اتاق بچه را می چینند و سارا بالافاصله عکسش را برایم می فرستد. من و ارحام برای پسرکمان تخت انتخاب می کنیم و من عکسش را برای سارا می فرستم که نظرت چیست؟ 

سارا همه راهنمایی های لازم درباره بچه بزرگ کردن به روش آمریکایی را از مادرش می گیرد و به من منتقل می کند. 

همه این تجربه ها یادم داده که یک خانواده سالم مهم نیست کجای دنیا باشد یا زبانش چه باشد. آدمهای یک خانواده سالم و دوست داشتنی همه جای دنیا شبیه همند. 

لینک
۱۳٩٢/۱٠/٢۱ - نیلوفر

   عشق سی و پنج سالگی   

فکر می کنم در آستانه سی و پنج سالگی ...پس از سالها گشتن و خواندن و فکر کردن دارم مفهوم عشق را می فهمم. 

نه به این دلیل که همراه زندگیم را عاشقانه دوست دارم و می دانم - و این دانستن و حس کردن چه حس غریبی است- که بی شرط و بی حساب دوستم دارد. نه . 

نه به این دلیل که زیبا ترین روزهای زندگیم را می گذرانم با هر بار حس کردن حرکتهای پسرکم که زیر پوستم حرکت می کند و با هر حرکتش صورتم را با لبخند بزرگی می پوشاند. نه. 

و حتی نه به این دلیل که دارم بزرگترین حس عاشقی دنیا را تجربه می کنم آن لحظه ها که به در آغوش گرفتنش فکر می کنم ... نه . 

من - در آستانه سی و پنج سالگی - پس از سالها جستجو دارم مفهوم عشق را - که انگار از همان ابتدا می دانستم و می دانستیم تنها دلیل منطقی بودن من و تو است در این جهان -  درک می کنم....چرا که فکر می کنم دارم برای اولین بار خودم را آن طور که هستم دوست می دارم. از موفقیتهای کوچک خودم خوشحال می شوم و با شکستهای کوچکم ناراحت. انگار برای اولین بار است که می فهمم مفهوم عمیق زندگی- شادی- خوشحالی در این است که خودم را دوست دارم. سلامتی ام را دوست دارم و بیماریم را چه یک سرما خوردگی ساده باشد و چه یک اضطراب ناشی از یک کار ناشناخته دوست ندارم و در جهت رفعش تلاش می کنم. من عشق را انگار برای اولین بار در خودم پیدا کرده ام .تلاشهایم برای بالا رفتن را با غرور دوست دارم و تنها و تنها خودم را با دیروز خودم مقایسه می کنم و با حس بالا رفتن آن لبخند دوست داشتنی صبح جلوی آینه پدید می آید. 

خوشحالم. ترسی ندارم از همه سختیهای روزهای پیش رو. حس می کنم ابزار و مهارت های لازم را برای یاد دادن عشق بدون قید شرط به پسرکم دارم یاد می گیرم. 

 

لینک
۱۳٩٢/۱٠/۱٦ - نیلوفر

   خاطره ها   

آدمها برای پاسخ به سوال بی جواب "زندگی چیست" در مقاطع مختلف پاسخهای متفاوتی دارند. تعریف امروز من از زندگی خاطرههایی است که ثبت می شوند و خاطره هایی که مدام باز می گردند.

این چهارمین کریسمس زندگیم بود. این بار همه چیز فرق می کرد. حالا من هم نه تنها شعرهای کودکانه بابا نوئل و سورتمه اش را بلد بودم بلکه هر کدامشان برایم یاد آور یک خاطره بود. خاطره آن اولین کریسمس که تنها بودم و همه چیز برایم تازه . که متن شعرها را از اینترنت جستجو می کردم . که همه شور اطرافم برایم نا آشنا و باور نکردنی بود. خاطره کریسمس دوم که شعرها را و درختهای پراز نور خیابانها را برای مادر و پدرم که تازه از ایران آمده بودند توضیح می دادم. که به مادرم می گفتم بابا نوئل حتما باید از شومینه بیاید و وقتی می پرسید خب اگر خانه شومینه نداشت ؟ می خندیدم که "اینها هم دلشان خوش است دیگر" خاطره آن کریسمس سوم که با ارحام توی ماشین نشسته بودیم و رادیو آهنگ معروف "رودلف ، گوزن دماق قرمز سورتمه "(اینجا)  را پخش می کرد و ما هر دو می خندیدیم و اعتراف می کردیم که آهنگش را خیلی دوست داریم.

کریسمس امسال ، من سه سال خاطره کریسمسی داشتم بی آنکه بدانم.کریسمس امسال خرید قبل از کریسمس را دوست داشتم چون دیگر برایم غریبه نبود. بوی درخت کاج را و همه فیلمهای با آخر خوش کریسمسی تلویزیون را. همه شان برایم خاطره کوچکی بود از این چهار سالی که گذشت. کریسمس امسال من و ارحام برای هم کادو خریدیم و من ، نیمه شب از خواب بیدار شدم به شومینه خانه نگاه کردم و بی اختیار لبخند زدم. 

حالا اعتراف می کنم که این روها حس می کنم معنی زندگی همه این خاطره هاست. مهم نیست کجا هستی یا چه می کنی. بی اینکه بدانی داری خاطره می سازی. خاطره هایی که یادآوریشان زندگیت را شیرین می کند.

همان طور که یاد آوری خاطره های شب یلداهای خانه خاله هنوز برایم بی اندازه لذت بخش است یادم نمی ورد که شب یلدا هندوانه و انار و فال حافظ روی سفره کوچکمان باشد ... و یادم نمی رود "نی " زدن ارحام را میان حافظ خواندنهایم خاطره کنم برای لذت زندگی یلداهای دیگر... 

من و ارحام با حدود دو سال خاطره ،‌ همه این لحظه هایمان را خاطره می کنیم ....زندگی می کنیم.

پی نوشت:

1-گمانم درباره ننوشتنم باید توضیح بدهم.... گمانم تنها دفاعم این است که در حال ثبت بهترین خاطره ها بودم... 

2- ارحام همان آقای همسایه ، آقای الف و.... همسر دوست داشتنی من است.

 

لینک
۱۳٩۱/۱٠/۸ - نیلوفر

       

من و تو یکی دهانیم که باهمه صدایش 
به زیباترسرودی خواناست
من وتو یکی دیدگانیم که دنیا را هردم,
درمنظرخویش تازه ترمی‌سازد
نفرتی,

ازهرآنچه بازمان دارد
ازهرانچه محصورمان کند
ازهرانچه واداردمان
که به دنبال بنگریم
دستی که خطی گستاخ به باطل می‌کشد
من وتو یکی شوریم
ازهرشعله ای برتر
که هیچ شکست رابرماچیرگی نیست
چراکه از عشق رویینه تنیم
شاملو
" جای همه آنها که دوستشان  دارم و دوستم دارند...همه آنها که می شناسم یا نمی شناسمشان کنارم خالی خواهد بود... حس می کنم که عشق به راستی روئینه تن می کند. عشق همه آنها که همیشه بزرگترین داراییم بوده است "
لینک
۱۳٩۱/٧/٢۱ - نیلوفر

   یک هفته تا ما   

یک هفته دیگر تا من و تو 

تویی که مثل هیج کس نیستی 

تویی که خود منی

نامجو می خواند:

"دور ایرانو بابا خط بکش ...."

من و تو اینجا در کنار هم انگار خط می کشیم ... برای همه سر آغازها باید خط کشید. من و تو صفحه را ورق زدیم. سر خط. 

سر فصل این صفحه اما حاصل همه همانهاست که خط زدیم... ورق زدیم:

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

 

لینک
۱۳٩۱/٧/۱٦ - نیلوفر

   قانون اساسی - تنهایی   

برای اولین بار بالاخره قانون اساسی آمریکا را خواندم. قانون اساسی آمریکا این طور آغاز می شود: 

ما مردم ایالات متحده ...

We the People of the United States, in Order to form a more perfect Union, establish Justice, insure domestic Tranquility, provide for the common defence, promote the general Welfare, and secure the Blessings of Liberty to ourselves and our Posterity, do ordain and establish this Constitution for the United States of America

اینجا آمریکایی ها به قانون اساسیشان و به جمله آغازینش بسیار مفتخرند. 

****

آخرین روزهای تنهایی ام را می گذرانم. تنهایی به معنی تنها زندگی کردن. تا کمتر از دو ماه دیگر من و آقای الف زندگی با هم را شروع می کنیم. این روزها به این تجربه چهارساله تنها زندگی کردن بیشتر و عمیق تر نگاه می کنم. گمانم به طور کلی آدم وفتی تنها زندگی نمی کند سالم تر است. از نظر جسمی و روحی هر دو.  ولی کاملا مطمئنم تجربه تنها زندگی کردن آنقدر گران بها و بی نظیر است که به تاثیرات بدش برتری پیدا کند. من در این چهارسال - و بیشتر در این سه سال که در آمریکا تنها زندگی کرده ام- چیزهایی در مورد خودم و در مورد زندگی فهمیده ام که اصلا نمی دانستم وجود دارند.

من تنها زندگی کردن را دوست ندارم ولی می دانم همیشه از این سه سال به عنوان یکی از بهترین سالهای عمرم یاد خواهم کردم. روزهایی که نیلوفر واقعی را دقیق شناختم. 

 

لینک
۱۳٩۱/٥/٢٧ - نیلوفر

   آن انتخاب لعنتی ... یا مدرنیته دقیقا آن چیزی که هست   

هم نسل من که باشی خوب می فهمی دست و پا زدن بین سنت و مدرنیته یعنی چه . مخصوصا اگر زن باشی و پر از آرزو. آرزوهایی که از کاشتن سبزی خوردن در حیاط و آشپزی با مواد تازه برای بچه هایت شروع می شود تا مدیر فنی بودن در بزرگترین شرکت هوا فضا ادامه پیدا می کند. 

شاید برای همین بود که هم نسلیهای من عاشق کتاب معمای مدرنیته بابک احمدی بودند. یک جوری انگار بخواهی این چیزی که شبیه هیچ چیز نیست ...این حس عجیب که انگار هیچ چیز راضیت نمی کند را تعریف کنی. شاید اگر تعریفش می کردیم راه حلی برایش پیدا می شد. این را می گذاشتیم کنار جهان سومی بودن و جنگ و مشکلات ایران و فکر می کردیم بقیه دنیا کمتر از ما مشکل تعریف مدرنیته دارند. مدرنیته همان چیزی بود که آنها داشتند و ما در طلبش بودیم و فکر می کردیم لابد آنها حداقل تعریفش کرده اند. بعد که نوشته های فیلسوفهایشان را خواندیم و فیلمهای هالیوودشان را دیدیم و بعد تر که بیشتر هم نسلیهای من تصمیم به مهاجرت گرفت فهمید این دست و پا زدن بین سنت و مدرنیته آنقدرها هم مخصوص ما جهان سومی ها نیست.خالا من بعد از سه سال زندگی در یک سرزمین آزاد مدرن فکر میکنم دارم دقیقا معنی مدرنیته  را میفهمم. نه اینکه بین سنت و مدرنیته راهم را پیدا کرده باشم . نه . انگار فقط فهمیده ام دقیقا چه چیز است که این طور کلافه مان می کند. 

این سخنرانی کوتاه از سری سخنرانیها ی تد ( اینجا) هفت سال پیش انجام شده است. اگر کمی با دقت به سخنرانی دقت کنید همان دست و پا زدن بین سنت و مدرنیته را دقیقا حس می کنید. این سخنرانی البته ربطی به مدرنیته ندارد بلکه درباره ((انتخاب)) است. سخنران سعی دارد این موضوع رابه چالش بکشد : (( آیا داشتن قدرت انتخاب بیشتر لزوما مفید است ؟))‌ او با چند مثال می خواهد نشان بدهد که داشتن قدرت انتخاب خوب است ولی اگر گزینه ها زیاد شود نه تنها مفید نیست که در نهایت بازدارنده از پیشرفت است. او برای حرفش از شلوار جین خریدن خودش مثال می زند. او می گوید که در روزهای قدیم که تنها یک مدل شلوار جین وجود داشت به راحتی به مغازه رفته و بی دردسر یک شلوار خریده و سالها هم با خوشحالی آنرا پوشبده است. ولی وقتی چندی پیش دوباره برای خرید به مغازه می رود با انبوهی از مدلها و رنگها مواجه می شود. او می گوید زمان زیادی در مغازه مدلهای مختلف را امتحان کرده تا بهترین شلورا را انتخاب کند. او اذعان می کند که فرآیند خرید برایش بسیار پر استرس و سخت بوده و دلش برای آن روزهایی که تنها یک انتخاب وجود داشت تنگ شده است . او در آخر اما اعتراف می کند که شلوار جین دوم بسیار از اولی بهتر بوده است. 

دنیای مدرن - به معنی صنعتی- به هزاران دلیل جلوی پای ما راههای گوناگون گذاشته است و آزادی این را که بینشان انتخاب کنیم. تا اینجاش همه چیز خوب است. موضوع وقتی سخت می شود که تو می فهمی ((مسئولیت )) این انتخاب کاملا بر عهده خودت است. دنیای مدرن تنها وسیله ای هم که به تو برای این انتخاب می دهد همان آزادی است. آزادی برای این انتخاب لازم است ولی کافی نیست. و این را آنها که بین سنت و مدرنیته دست و پا می زنند نمی فهمند. یا نمی خواهند که این مسئولیت سنگین را قبول کنند. و مهم تر از همه این را قبول کنند که از بین انتخابها همیشه یکی بهترین است و یکی بدترین و باید خوب فکر کنی و یک جاهایی هم ریسک کنی و بدانی وقتی ریسک می کنی هیچ کس جز خودت مسئول نیست. 

دست و پا زدن ما برای سنت یعنی دلتنگیمان برای روزهایی که تنها یک راه وجود داشت و اگر هم خوب نبود همیشه این آزاد نبودن بود که همه تقصیرها را گردنش بیندازیم.

آنهایی که به دنیای مدرن - به زن مدرن - به خانواده مدرن- به تحصیلات مدرن - به تربیت مدرن و ... ایراد می گیرند گمانم تنها دلتنگ روزهاییند که مجبور به انتخاب نبودند مجبور به پذیرش مسئولیت انتخاب.  

تقریبا سه سال است اینجام. حالا خوب می فهمم معنی این آزادی که این همه درباره اش خوانده بودم چیست.من امروز آزاد بودن را درک می کنم. اینکه روبروم همیشه راههای زیادی هست و این منم که باید انتخاب کنم یا راه جدیدی بسازم. و این که هیچ تضمینی برای خوب و خوشحال بودن و خوشبخت شدن یا پیروز و موفق شدن در هیچ راهی وجود ندارد. تضمین مدرنیته همان انتخابهاست و همان آزادی تو در انتخاب. 

حقیقتش را اگر بخواهی اما یک حس غریب وصف ناشدنی هست در این آزادی و پذیرش مسئولیت که راه برگشتی برایت نمی گذارد. تو بی آنکه بدانی مدرن می شوی. برای تو زندگی بدون این آزادی بدون انتخاب بی معنا می شود. گیریم انتخابهات هم غلط باشد و موفق و شاد هم نباشی... تو آزادی و انتخاب می کنی.

لینک
۱۳٩۱/٥/۱٧ - نیلوفر