نیلوفر و بودنش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
ساعت نه و نیم جمعه شب بود. خسته و کثیف و کمی ژولیده از تپه ها بالا می آمدم که چراغ بنزین ماشین روشن شد. یادم آمد که گرچه فردا شنبه و روز تعطیل است ولی باید صبح زود سرکار باشم و بهتر است همین الان بنزین بزنم. قبل از رسیدن به خروجی ای که به سمت خانه بالا می رود یک مرکز خرید کوچک هست با یکی دو تا رستوران و سوپرمارکت و یک پمپ بنزین. به قیمت روی تابلوی بنزین نگاه کردم و مثل همیشه سرم را تکان دادم. از روزی که وارد آمریکا شدم بنزین گالنی ( هر گالن نزدیک ۳.۷ لیتر است) دو دلار گران تر شده است. همانطور که در قیمت بنزین و کار فردا و خستگی شبانه غرق بودم ماشین را کنار پمپ پارک کردم و پیاده شدم. گمانم خودم حواسم نبود که چه قیافه عبوسی گرفته ام که پیرمرد بلند گفت: روزت چطور بوده؟! سرم را بلند کردم. لباس کار پمپ بنزین تنش بود. قدش کوتاه بود با موهای کم پشت سفید. هفتادو چند ساله به نظر می آید. صورتش پر از لبخند بود.
جواب دادم : مرسی. بد نبوده. بعد خندیدم و اضافه کردم: فقط خیلی خسته ام. پیرمرد جلوتر آمد و گفت: از سرکار می آیی؟ از لهجه اش معلوم بود ایرانی است. برای جنوب کالیفرنیا البته این خیلی عادی است. من اما به انگلیسی ادامه دادم: بله . فکرش را بکنید! ساعت نه و نیم جمعه! صبح ساعت ۶ و نیم از خانه بیرون آمده ام. فردا هم باید کار کنم. پیرمرد خندید و گفت : ایرانی هستی دیگه؟! گفتم بله! بعد به فارسی ادامه داد: دخترم خسته نباشی. جوانی دیگر. باید کار کنی. خدا را شکر کن سالمی جوانی و کار داری. گفتم بله حق باشماست.
پیرمد گفت : ولی یادت باشد یکشنبه را کار نکنی. مال استراحت است. بعد با خنده اضافه کرد: یک شنبه ها هرگز! خندیدم. گفت میدانی یک فیلم به این اسم هست؟ گفتم بله همان فیلم یونانی را می گویید؟! با چشمهای خندان گردشده گفت: دیدیش؟! گفتم بله ملینا مرکوری. مال دوران مکارتیسم!
جلوتر آمد و گفت : عجب! بعد مکث کرد و گفت خوش باشی دخترم. و رفت به سمت سوپرمارکت کوچک کنار پمپ بنزین. بعد همانطور که پشتش به من بود بلند گفت: یکشنه ها هرگز!*
**********
بسیار بسیار خوشحال و هیجان زده ام! نوشتمش که ثبت شود!
********
آقای الف گرسنه و خسته بعد از یک روز کاری بسیار پراسترس ۱۱ ساعته درحالی که نرسیده بود ناهار هم بخورد دقیقا سه ساعت با من در فروشگاه چرخید تا من لباس بخرم. گمانم در تاریخ حرکتهای جوانمردانه باید ثبتش کرد!
| لینک | ۱۳٩۱/٢/٢٥ - نیلوفر |
گمانم یکی از اولین فیلمهایی که در آمریکا دیدم ( جایی که موجودات وحشی زندگی می کنند ) بود - اینجا- گرچه مثل همه فیلمهایی که از قصه های خوب ساخته می شود فیلم خوبی نشده بود ولی خوب معلوم بود چه قصه دوست داشتنی ای پشتش وجود دارد. بعدا کتاب را در کتابخانه در بخش کتابهای کودکان خواندم و فهمیدم نویسنده اش یکی از بهترینهای کتاب کودک است. مارکوس سنداک ترس های کودکانه را درست همانطور که هستند نشان می دهد. کودکانی که خوب می فهمند حس می کنند و زندگی می کنند. بچه ها کتابهاش را دوست دارند چون همه آن خلاقیت و تخیل و واقعیت زندگی بچه گانه را دارد , و خوب می فهمد که بچه ها کاملا زندگی می کنند.نمی دانم چند کتابش به فارسی ترجمه شده است. اگر کسی می داند خوشحال می شوم بدانم.
درباره اش اینجا بیشتر بخوانید.(اینجا)
دلیلی که از او نوشتم این بود که امروز در سن هشتاد و سه سالگی از دنیا رفت که گمانم در زندگی انسانهایی که این چنین کودکی ها را تحت تاثیر قرار داده اند واقعه چندان مهمی نباشد.
***********
همه می گویند قرص ماه کامل زیبا و رویایی است. مادرم عاشق این است که نگاهش کند مدتها. مدتی است اما که ماه مخصوصا وقتی که کامل است بیشتر از آن که برایم شاعرانه و آرامش بخش باشد ترسناک است. نه از آن ترسناکهایی که در داستانها ازش می نویسند. که ماه کامل مصادف بود با مرده هایی که زنده می شدند یا آدمهایی که گرگ. نه . ترسناک است چون وقتی نگاهش می کنم بیشتر یادم می آید کلا یک کره سفید رنگ است که توش آب نیست و هوا هم نیست و سرد است . کلا یاد فضا و کهکشانها و ستاره ها و سیاهچاله ها و دنیاهای موازی و ... می افتم. انگار همین قرص کامل ماه نشان واقعیت همه این ها باشد. به طور کلی گرچه فکر می کنم فیزیک و همه تئوری هاش به طرز عجیبی همیشه شبیه هنر و تخیل بوده و هست ولی درست نمی دانم چرا ماه برایم نشان از همان بخش تنهایی ترسناک بشر بر روی یک کره کوچک در یک دنیای سیاه بزرگ است. حقیقتش این است که به بشر هم کاری ندارم . کلا وقتی صحبت از ترس می شود موضوع شخصی است.
********
| لینک | ۱۳٩۱/٢/٢٠ - نیلوفر |
آمریکایی- ایرانی
دختر : ۳۳ ساله. مهندس .دانشجوی دکترا . کمتر از دو سال است آمریکا آمده. بدون موافقت خانواده. یک خانواده مذهبی و سنتی.همانطور که بدون اجازه خانواده سالها پیش گواهی نامه رانندگی گرفته و ماشین خریده است. دو سال پیش که ایران بوده بدون چادر مشکی و مقنعه از خانه بیرون نمیامده است.
پسر: ۴۵ ساله. دوازده سال پیش با تازه عروسش آمده اند آمریکا. چند ماه بعد از هم جدا شده اند. یک کار دولتی مهندسی بی دردسر کم درآمد دارد. از دخترهای آمریکایی- ایرانی خوشش نمی آید. خانواده اش درایران مذهبی- سنتی اند.
دختر و پسر سه سال پیش یک جایی در اینترنت با هم آشنا شده اند. یک بار در ایران همدیگر را دیده اند وقتی پسر برای دیدن خانواده به ایران آمده بوده. پسر به دختر کمک کرده که ویزای دانشجویی بگیرد. دختر به روال همیشه همه خواستگارها را رد کرده است. دختر دو روز قبل از سفر به پدر و مادرش گفته کجا می رود. سفر گرفتن ویزا را هم یک سفر کاری اداری جا زده است. دختر همه پولهاش را جمع کرده و آمده است.
دختر و پسر دو سال است با هم زندگی می کنند. دختر غذای ایرانی درست می کند . خانه را تمیز می کند. پسر دوست دارد میز غذا همیشه با سلیقه چیده شده باشد. اگر وعده صبحانه بدون دستمال سفره باشد پسر عصبانی می شود.
پسر معتقد است که دختر بهتر است دکترایش را ول کند و برود سر کار تا پول بیشتری در بیاورد. دختر میگوید اگر زودتر ازدواج کنند تا وضع اقامتش معلوم شد او برای کمک به خانواده حاضر است درسش را ول کند. پسر می گوید : حالا ببینیم.
دختر می گوید از رفتارهای پسر خسته شده است. می گوید کلی پسر ایرانی و آمریکایی هستند که می خواهند با دختر ازدواج کنند . بعد اشکهایش را پاک می کند و می گوید که بااین حال پسر را دوست دارد. خانواده دختر از پسر هیچ نمی دانند.
وقتی از دختر می پرسم چرا پسر را دوست داری جواب می دهد: هر چقدر هم بد کرده باشد باعث شد من از آن جهنمی که خانواده برایم ساخته بودند خلاص شوم. بعد به دور دستها نگاه می کند و آرام می گوید : این جهنم که چیزی نیست...
| لینک | ۱۳٩۱/٢/۱٥ - نیلوفر |
مرزها و .... بیست سال پیش
یکی از بچه های فامیل که بچگیش را خوب یادم هست در پروفایل فیس بوکش نوشته : محل سکونت: نیوجرسی - آمریکا
از: ونکوور- بریتیش کلمبیا
گمانم ما مرزها را پاک کرده ایم.
×××××
بیست سال پیش - وقتی من در آغاز نوجوانی بودم- در یکی از پیچیده ترین شهرهای جهان اتفاقی افتاد که هنوز هیچ کس درست نمی داند چرا و چطور.
من یادم هست یک روز نوجوانی را که اخبار - که در آن روزها تنها به اخبار ساعت ۹ شب شبکه یک محدود می شد- تصاویر کتک خوردن مرد سیاه پوستی را نشان داد که پلیسهای آمریکایی با بی رحمی کتکش می زدند. این اخبار به طور کلی برای شبکه یک بسیار دلپذیر و هیجان انگیز بود.
فکر نمی کردم اما من بیست سال بعد در سالگرد بیست سالگی این واقعه در لس آنجلس باشم و این بار از دریچه دید یک مهاجر به آن ماجرا نگاه کنم.
ماجرایی که با رانندگی با سرعت غیر مجاز سیاه پوست آغاز شد . پلیس او را دستگیر کرد بعد به شدت او را کتک زدند. با وجودی که آن روزها تلفن همراه نبود ولی فیلمی از این کتک زدنها پخش شد. سیاه پوستهای شهر که از همه تبعیضها عصبانی بودند خشمشان به جوش آمد. دادگاهی برای پلیسها تشکیل شد که همگیشان را تبرئه کرد. یکی دو ساعت بعد از خبر تبرئه شدن پلیسها مردم مرکز شهر به خیابانها ریختند. وحشیانه به همه چیز حمله کردند. خودشان می گفتند انقلاب کرده اند. بسیاری از مشروب فروشی ها و پمپ بنزینها را آتش زدند. پلیس نتوانست حریفشان بشود. دست جمعی ریختند سر یک راننده کامیون از همه جا بی خیر سفید پوست - از کامیون پیاده اش کردند و کتکش زدند. تقریبا برای مدت شش روز مرکز شهر لس آنجلس در آتش می سوخت. ارتش فدرال وارد قضیه شد و ماجرا بعد از ۶ روز تمام شد.
من - از قضای روزگار- یک سال و نیم در نزدیکی همان مرکز شهر زندگی کردم. همه خیابانها و پمپ بنزینهای سوخته را می شناسم. مهمتر از آن تا حدودی می دانم وقتی از مردم خشمگین شهر حرف می زنیم منظور دقیقا کیست.
مالکین بسیاری از مغازه هایی که در آتش سوختند نه آمریکایی های سفید پوست و پولدار آمریکایی بلکه مهاجران کره ای بودند. ساکنین مرکز شهر هم گرچه بسیاریشان سیاه پوست بودند ولی هنوز - مانند تقریبا همه محله های فقیر نشین جنوب کالیفرنیا و شاید تمام آمریکا- بیشترشان مکزیکی بودند. یک دانشگاه بزرگ هم نزدیک همان جا بود. دانشجوها- سیاهها - کره ای ها- مکزیکها در آتش و وحشت.
حالا بعد از بیست سال نویسنده های زیادی از آن روزها نوشته اند. درباره اش تحقیق کرده اند. پلیس لس آنجلس تقریبا رویه خود را تغییر داده است. ولی هنوز گمانم این شهر از اثرات آن روز که مردم تصمیم گرفتند هیچ قانونی را رعایت نکنند ترمیم نشده است. مهاجرت - فقر- بی سوادی - اعتیاد و خشونت چیزهایی نیست که به راحتی ترمیم بشود.
رادیوی شهر یک هفته گذشته را به تحلیل ماجراهای بیست سال پیش گذراند. با همه عوامل درگیر مصاحبه کرد. حتی با خواننده ای رپ سیاهپوستی که هنوز در اشعارشان به پلیس شهر فحش می دهند. با کره ای هایی که هنوز نمی فهمند چرا سیاهها حاصل زندگی آنها را ویران کردند. کره هایی که با آروزهای لس آنجلسی که درهالیوود دیده بودند به این شهر آمده بودند و آتش و خون نصیبشان شد.
درباره این شهر غریب و پیچیده ساعتها می توان حرف زد. ولی گمانم یکی از بهترین و کامل ترین آثاری که از این واقعه دیده ام یک تئاتر تک نفره است نوشته خانم آنا دیور اسمیت. او با تعداد بسیاری از انسانهای واقعی این ماجرا مصاحبه کرده است . نتیجه همه این مصاحبه ها شده چهل نمایش تک نفره.( اطلاعات بیشتر اینجا)
نمی دانم می توانید روی اینترنت به آنها دسترسی پیدا کنید یا نه ولی اگر به اینترنت پرسرعت دسترسی دارید پیشنهاد می کنم این برنامه رادیویی را گوش کنید:
یکی از عجیب ترین و تاثیر گذارترین مونولوگهای این اثر را می توانید در دقیقه ۱۶:۴۰ از زبان یک زن کره ای گوش کنید.
| لینک | ۱۳٩۱/٢/۱۳ - نیلوفر |
دقیقا نمی دانم چرا سه سال صبر کردم تا وارد دنیای بی نظیر نت فلیکس شوم (Netflix) پول عضویت ماهانه اش که خیلی هم زیاد نیست برایم از آن خرجهای غیر ضروری بود که یک دانشجو/مهاجر تازه کار باید بگذارشان در لیست اول صرفه جویی. چند روزی است که مدام دارم فیلم می بینم. انگار دقیقا متصل شده ام به آن دنیایی که مال من بوده است. فیلم فیلم فیلم.
کلا لذت بی نظیری است.
بعد از یک کار روزانه پراسترس وقتی به از بزرگراه وارد خروجی تپه ها یی می شوم که به سمت خانه می آید انگار استرس روزانه به آرامی از بین می رود. آب دادن گلها و بوی نم ناک باغچه و بعد من هستم و یک دنیا فیلم . بعد آخر هفته ها آن دیدنی هایشان را با آقای الف می بینم و با هم تحلیلشان می کنیم.
***********
امروز روی تپه ها آهو دیدم. صبح توی حیاط خرگوش. یک حلزون چسبیده بود به در ورودی خانه و یک آفتاب پرست بزرگ به دیوار حیاط. به طور کلی من وسط جنگل زندگی می کنم.
گاهی باورم نمی شود آنهمه هیاهوی یکی از شلوغترین و پیچیده ترین شهرهای دنیا کمتر از چهل و پنج دقیقه با من فاصله دارد. من از اتاق خواب بلندیهای لس آنجس را می بینم. اینجا اما سکوت است. و همسایه های جنگلیش
********
ساپاری - خانم حسابدار شرکت که پنج ماهه حامله است و یک پسرک دو ساله دوست داشتنی دارد- به مدیر شرکت اطمینان می دهد که بعد از زایمان دو هفته ای سرکارش بر می گردد. مدیر شرکت که یک مسیحی بسیار مذهبی است و یک شنبه ها در مراسم کلیسا آواز می خواند می گوید: برایت دعا می کنم .
آقای مدیر شرکت هفتاد و چهارساله است هفت بچه دارد و شرط ازدواجش با همسرش این بوده که زن هرگز کار نکند.
مهمترین دلیلی که آقای مدیر شرکت از اوباما متنفر است موافقت دموکراتها با سقط جنین است.
به طور کلی من این جمهوری خواههای آمریکایی را درک نمی کنم.
| لینک | ۱۳٩۱/٢/٧ - نیلوفر |
درمیان ابرها
صبح که بیدار می شوم هیچ چیز از پنجره پیدا نیست. حتی درخت روبرو که شبیه چنار است اما کوتاه تر و نامش را نمی دانم. انگار خانه در میان ابرهای بالای تپه گم شده باشد.
قهوه صبحگاهی و حمام و آب دادن گلها که تمام می شود درست وقتی لباس پوشیده در پارکینگ را باز می کنم از ابرها خبری نیست . انگار آفتاب آبشان کرده باشد.
زندگی در طبیعیت چنان آرامشی به زندکیم آورده که وصف شدنی نیست. نیلوفر - همان دختر شهر شلوغ- حالا عاشق زندکی در میان ابرهایی است که با آفتاب صبحگاهی ناپدید می شوند.
××××
جتاب آقای ارنستو اهل السالوادور با هفت بچه و بدون تحصیلات دانشگاهی معتقد است کلا زندگی خیلی چیز خوبی است.
این را درست وقتی به من گفت که در میانه یک روز کاری بسیار پر استرس یک دابل چیز برگز مخصوص به همراه میلک شیک خورده بود
گوستاو اهل مکزیک کارگز ساده که به تازگی به دلیل سالیان دراز کار زیر آفتاب فهمیده سرطان پوست دارد هم در حالی که می خندید حرف او را تایید کرد.
| لینک | ۱۳٩۱/٢/۱ - نیلوفر |
زن-مادر - مسئله همچنان این است
قبل تر ها همیشه فکر می کردم مشکل زن بودن یک مشکل ایرانی- جهان سومی است و دنیای مدرن متدن فهمیده چطور می توان هم مادر بود هم خانه نشین نبود. دنیای تلویزیون و اینترنت حتی قبل از ورودم به این سرزمین یادم داده بود که احتمالا به این سادگی ها هم نیست ولی حالا که نزدیک به سه سال است اینجا زندگی می کنم و بیش از یک سال است که تمام وقت کار می کنم کاملا می دانم که مشکل زن شاغل بودن گرچه با معانی متفاوت تر اما هنوز و همچنان چالش بزرگی است.
اینجا به دلیل وجود قوانین انسانی تر و عاقلانه تر بسیاری از مشکلات ابتدایی که زن جهان سومی به آن دچاراست وجود ندارد ولی چالش مادر بودن همچنان بزرگترین چالش یک زن مدرن است .
دنیای مدرن به گمانم حتی وظیفه مادری را بسیار سنگین تر هم کرده است. این روزها هر چه بیشتر از مغز انسان می خوانم بیشتر پی می برم چقدر نوزاد تازه متولد شده انسانی هنوز نارس است و تا چه میزان این اولین تجربه های مغزی به ساخته شدن آن کمک می کنند ( اگر علاقه دارید کتاب دوست داشتی قوانین مغز برای بچه ها را بخوانید : اینجا- بعدا درباره اش خواهم نوشت) هرچقد دانسته های ما از انسان بیشتر می شود بیشتر می فهمیم وظیفه مادری - به معنای توجه کامل به نوزاد انسانی- تا چه میزان در پیشرفت روانی یک جامعه موثر است و این معمای زندگی زنانه - مادرانه مان بیشتر می شود.
این روزها وقتی می بینم مبارزات انتخابات ریاست جمهوری آمریکا چقدر تحت تاثیر همین مسئله است-اینجا- همین که جامعه به سمت حمایت از زنانی برود که می خواهند برای زمانی از زندگی تنها مادر باشند یا جامعه به دید سربار به آنها نگاه می کند- فکر می کنم این مسئله دنیای مدرن انگار هنوز در ابتدای راه است.
| لینک | ۱۳٩۱/۱/۳٠ - نیلوفر |
زندگی دقیقا آن طور که هست
نیلوفر بر می گردد!
برای ننوشتنم کلی دلیل دارم که تقریبا به هیچ دردی نمی خورد.
واقعیت اما این است که روزها و آدمهای زیادی برای نوشتن از دست رفته اند . خاصیت زمان این است. وقتی می گذرد گذشته ... وجود ندارد ... آنچه نیامده اما دیدنی است و هیجان انگیز.زمان برای نوشتن از گذشته نیست ...
خانه ام را تغییر داده ام. پیدا کردن این خانه همراه با روزهای سنگین کاری و مهمان و ... همه همان دلایلی است که به درد نمی خورند. حالا اما هر روز که می گذرد بیشتر عاشق این خانه دوست داشتنی می شوم. درست در بالاترین نقطه تپه های آناهایم در اورنج کانتی هستم. روبروی خانه منظره بی نظیر تپه و از دور دست شهر یوربالیندا و دورتر بلندیهای مرکز شهر لس آنجلس. همانجا که اولین خانه کوچکم را در این سرزمین تجربه کردم. باورم نمی شود کمتر از سه سال پیش من بودم و دو چمدان و دنیایی از ناشناخته ها .
آقای همسایه سابق دیگر آقای همسایه نیست. خانه اش به خانه ام دور شده است . ولی آقای همسایه سابق حالا آقای همسر آینده است. با یک دنیا آرزو و عشق و لبخند. آقای الف دوست داشتنی نیلوفر که چند ماه مانده تا همسر دوست داشتنی نیلوفر بشود.
آقای الف که چشمهاش همیشه پر از زندگی است و دستهاش گرم است و قلبش پر از عشق و سرش پر از آرزوهای بزرگ.
حالا من در اتاق خواب طبقه دوم از پنجره منظره بی نظیر شهر را نگاه می کنم و به همه چیزهایی فکر می کنم که برای نوشتن دارم. به همسایه های جدید همکارهای جدید کتابهای جدید و .... به زندگی جدید نیلوفر و آقای الف.
می دانم بدقولی کردم در نوشتن . امیدوارم اما دوباره هر روز اینجا سر بزنید.
| لینک | ۱۳٩۱/۱/٢۸ - نیلوفر |
نیمه شب است و من کتاب می خوانم. این روزها درباره مغز می خوانم. دارم سعی می کنم بفهمم که اصولا چطور "میفهمم" . به یک باره یاد سال پیش می افتم همین زمانها.
بعد از نیمه شب از کتابخانه مهندسی بیرون زده بودم در هوای بهاری و منتظر ماشین دانشگاه بودم تا مرا خانه برساند. یکی دو هفته بود کار در شرکت جدید را شروع کرده بودم و گمانم تو را تنها یک بار دیده بودم.
این روزها مدام به مغز فکر می کنم. به اینکه چطور می شود من در این نیمه شب 9 فوریه دارم به یک نیمه شب 9 فوریه دیگر فکر می کنم. بوی خیس محوطه دانشگاه را از باران چند دقیقه قبل حس می کنم و دلم برای آن اتاق کوچک که اولین خانه ام بود در این سرزمین ترک می شود. که نیمه شب بعد از درس خواندهای فراوان بر میگشتم آنجا و قبل از اینکه چراغ را روشن کنم لحظه ای مکث می کردم که درست لحظه را حس کنم.
نشسته ام اینجا روی مبل . مادرم توی یک اتاق خواب است و مادربزرگم توی دیگری. حالا درسم تمام شده و یک سال است به طور جدی در آمریکا کار می کنم. حالا دیگر خبری از اتاق قدیمی و کوچک نیست. خانه ام بزرگ و دو خوابه است و دو تا مهمان دوست داشتنی دارم. تو، آقای همسایه عزیزم ، همین نزدیکیها خوابت برده است.
من اما تنها دارم به آن لحظه ای فکر می کنم که منتظر ماشین دانشگاه ایستاده بودم و تنها بودم و داشتم فکر می کردم به تویی که تازه دیده بودمت .
این روزها درباره مغز می خوانم .... انگار بعد از همه گشتنها دارم درست پیدا می کنم ریشه ها را...
| لینک | ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ - نیلوفر |
آمریکای سرمایه دار۱
اوایل ورودم به آمریکا زیاد می شنیدم از استادها و همکلاسیهای آمریکایی که "آمریکا خیلی بیشتر از آن که فکر می کنی مذهبی است " ولی گمانم تا روزی که به طور جدی سر کار نرفته بودم نمی دانستم دقیقا معنی این جمله چیست.
من به دلیل ماهیت کارم با شرکتهای کوچک آمریکایی زیاد سروکار دارم. دقیقا همان هایی که "رویای آمریکایی" را ساخته اند. شرکتهایی که توسط یک پدر مهاجر تاسیس شده اند و دو سه نسل بعد از بهترین تولید کننده های محصول خاصشان در دنیا بوده اند.بگذریم از ده سال گذشته که به دلیل تولیدات چینی و کارگرهای ارزان چینی اوضاعشان خراب شده است. کار من این است که برای این کارخانه ها بر اساس قوانین جدید محیط زیستی سیستمهایی طراحی و تولید میکنیم تا بتوانند به تولیدشان ادامه بدهند و هوا را آلوده نکنند. می توانید تصور کنید که چقدر مدیریت این شرکتها از اینکه مجبورند به ما پول بدهند ناراضیند. از دید آنها آلودگی هوا و قوانین مربط به آن تنها هزینه اضافه ای است که رقابت را برایشان با چینی ها سخت تر می کند.
آنها معمولا جمهوری خواهانی هستند طرفدار سرسخت سرمایه داری و این روزها بدجوری تلاش می کنند تا نماینده جمهوری خواه خود را رئیس جمهور کنند تا به قول خودشان اقتصاد آمریکا را شر این قوانین مسخره محیط زیست و اتحادیه های کارگری و ... ( سوسیالیسم محکوم به فنا- از دید آنها ) نجات دهند.
صحبت کردن با این آدمها برای من تجربه بسیار جالبی بوده است. بسیاری از آنها انسانهای بسیار مهربان و فهمیده ای هستند . به طور کلی سرمایه داری و کارگری از آن دسته موضوعات است که نمی توانی به راحتی طرف کسی را بگیری. ولی یک چیز مشخص است : سرمایه دارهای آمریکایی بسیار مذهبی هستند.
در این باره فردا به تفصیل خواهم نوشت.
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ - نیلوفر |
غم و شادی ِکوچیک و بزرگ
(این) می خواند:
.......نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی ِکوچیک و بزرگمونه ..
یادم می آید به همه شادیها و غمهای بزرگ و کوچک این روزهام. به اینکه برادرم را دو سال و نیم است که ندیده ام. به اینکه شیکاگو برف آمده و پروژه شیکاگو که قرار بود قبل از فصل سرما تمام شود هنوز تمام نشده و کارگرهایی که مجبورند به علت برنامه ریزی بد ما مهندسها توی برف و سرما کار کنند. به اینکه دلار گران شده است. به اینکه بیماری مادربزرگم دارد بهتر می شود. به اینکه مادرم این روزها کنارم هست برایم غذا می پزد و لوسم می کند. به اینکه هر روز صبح قبل از رفتن من و آقای همسایه توی پارکینگ به هم لبخند می زنیم . به اینکه هر روز به من میگوید "روز خیلی خوبی داشته باشی" به اینکه امتحان نظام مهندسی اینجا را قبول شدم. به اینکه دلم برای دخترخاله هام خیلی تنگ شده است. به اینکه نمی دانم در این اوضاع و احوال اقتصادی دنیا و مهاجرت و سرزمین مادری چطور باید به فکر روزهای بازنشستگی باشم. به اینکه یادم نرود همه صورت حسابها را به موقع پرداخت کنم. که همه فرمها را همیشه بخوانم قبل از اینکه امضایشان کنم.
به عطر و بوی زندگی فکر میکنم. به اینکه در نزدیکی سی و سه سالگی هنوز پرم از آرزو.که هنوز نمی دانم کلا چرا اینجام و قرار است چه کار کنم و به اینکه زندگی با همه شادیها و غمهای کوچک و بزرگش چه عطر و بوی دلنشینی دارد.
مثل مادرم وقتی دلش از بد اخلاقی های من می گیرد و بعد من بغلش می کنم که یادش نرود چقدر دوستش دارم. مثل پدرم که همیشه پشتم ایستاده تا من یادم نرود عطر زندگی را بو بکشم . و مثل تو که همه دلخوشیهای یک سال گذشته ام بودی و همه امید زندگی آینده.
امروز وقتی کنار هم نشسته بودیم قهوه دوست داشتنی مان را بو می کشیدیم و به خوشیهای کوچکمان می خندیدیم و نگران آینده مان بودیم و نگران پول و مسئولیت و کار و سلامتیها من ته چشمهات را دیدم که داشت به دل من می گفت :
".نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی ِکوچیک و بزرگمونه .."
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ - نیلوفر |
من و تو
من و تو
عاشق رودیم
من و تو ...
________________
اولین روز سال 2012 میلادی، نزدیکهای ساعت 10 شب در پارکینگ آپارتمان من چشمهام را بستم.هر دوتامان نشسته بودیم توی ماشین و پنجره ها بسته بود ...و تو زیباترین هدیه ه ای که تا به امروز گرفته بودم به من دادی. چشمهام را بستم، آخرین چیزی که دیدم چشمهای تو بود که بسته بود و سر "نی" که گذاشته بودی گوشه لبت .من چشمهام را بستم... تو،برای من،توی نی دمیدی... و مرا بردی در دشتهای سرزمینمان ...سرزمین من و تو ...از میان دشتها نگاهت کردم. چشمهای بسته ات را و لبهات را که کنار گوشه های "نی" تکان می خورد... از دشتها نگاهت می کردم در پارکینگ آپارتمانمان... از دشتهای سرزمین من و تو
می دانی
من و تو
عاشق رودیم ...
من و تو...
___________
تو، برای من نی می نوازی و من ، قصه "ما " را می نویسم ...
من و تو
عاشق رودیم
من و تو ....
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - نیلوفر |
بیگ بنگ!
اعتراف شماره 1:
من دقیقا همانیم که در هفت سالگی بودم. یعنی می توانم همه تعطیلاتم را در خانه به دیدن فیلم و سریال بگذرانم و بسیار لذت ببرم. تعطیلات سال نو میلادی این روزها به دیدن همه اپیزودهای سریال دوست داشتنی بیگ بنگ تئوری می گذرد. گمانم بعد از مونیکا و چندلر و جویی و ریچل و فیبی و راس حالا دقیقا و کاملا شلدون و لنارد و پنی و راج و هوارد را دوست دارم و می شناسم!
اعتراف شماره 2:
شما دوست داشتنی تر از شلدون دیده اید به طور کلی؟!
اعتراف شماره 3:
بعد از مدتها نه امتحان دارم و نه درس و نه پروژه بزرگ ... حالا اما بی اختیار دارم دانشکده های علوم انسانی ، تاریخ، روانشناسی و جامعه شناسی دور و برم را بالا و پایین می کنم. به طور کلی اگر یک روز من دوباره دانشجو شدم لابد زیاد تعجب ندارد
اعتراف شماره 4:
شب سال 2012 مه آلود ولی بی اندازه شیرین و دوست داشتنی بود. من، آقای همسایه عزیز و پدر و مادرمان .... آقای همسایه عزیز بهترین اتفاق سال 2011 بود...
اعتراف شماره5:
برای اولین بار بعد از سه سال زندگی در آمریکا شهرزندگیم را آنقدر دوست دارم که آنرا شهر خودم بدانم.... ایرواین شهر آرامش و عشق و آفتاب من است
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - نیلوفر |
قصه ها و قصه ها و قصه ها
امسال برای اولین بار بعد از این سه سالی که در آمریکا زندگی میکنم حس کردم که با مردم این سرزمین در جشن سالیانه کریسمس همراه شدم.
برای عید شکرگزاری به رسمشان اولین بوقلمون را پختم. دوست و فامیل را دور هم جمع کردم. بعد برای شب یلدا انار و هندوانه و آش و آجیل گذاشتیم با فال حافظ .
دیروز به دعوت رئیس شرکتمان که یک آمریکایی مسیحی سرمایه دار است( این دقیقا تعریف آمریکایی بودن است) برای مراسم کریسمس رفتیم به کلیسای او. این اولین بار بود که در یک کلیسا نشسته بودم و توریست نبودم و جرئی از مراسم دعا را گوش می دادم. مثل همه تجربیات سفر و مهاجرت و زندگیم باز هم فهمیدم آدمها بیشتر از آن که از هم متفاوت باشند باهم شبیه اند.
حالا مانند همه مهاجران آمریکایی جنوب کالیفرنیا گمانم من هم همه آئیینهای فرهنگهای مختلف را جشن بگیرم. همه این آئینها و سنتها قصه های زیبایی هستند که برای زندگی شادی آفرینند ...مدامی که فراموش نکنی که همه فقط قصه اند . قصه ها همانقدر مهمند که واقعیت و گمانم امروز بیشتر از هر روز انسانیت در تعریف واقعیت دست و پا می زند ولی در همان حال بیش از هر روز هم می داند قصه ها را باید قصه دانست و شنید و لذت برد و انسانیت واقعی را توی همین قصه ها پیدا کرد. واقعیت اما همان چیزی باشد شاید که برایش نیاز داری مسولیت پذیر شوی و عقلت را به کار بیندازی
----
آقای اصغر فرهادی نازنین این روزها در شهر ما فیلم بی نظیرش را اکران کرده اند و خودش هم آمد در دانشکده سینمای دانشگاه سابق و من حیرت زده که زندگیم چه هیجان انگیز شده است که هیچ وقت در تهرانم او را از نزدیک ندیدم و حالا اینجا ...
با همکلاسیهای سابق دوباره فیلم را دیدیم و من هنوز نمی دانم واقعیت دقیقا تعریفش چیست؟
یک چیز را ولی میدانم... در راه پیدا کردن واقعیت قصه ها هستند که مهمند... و هیچ چیز خطرناک تر از قصه یک وجهی نیست. باید آنقدر قصه گفته شود آنقدر دوربین زندگی بالا و پایین و چپ و راست شود که حقیقت با همه این قصه ها شکل بگیرد. انگار که وظیفه من و تو همان قصه گفتن باشد و بس.
دوباره شروع می کنم به نوشتن ... باید توی زندگی شلوغ این روزهام دوباره برای قصه گفتن جا باز کنم... انگار این بزرگترین وظیفه انسانی نسل من باشد ...
این سخنرانی بی نظیر را گواه بگیرید: اینجا
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/٥ - نیلوفر |
راز این کلمه ها
حس می کنم دارم بین دو دنیا دست و پا می زنم.
روزگاری بود که همه خواندنهام به زبان مادریم بود. روزگاری که در قصه های عاشقی کاراکترهایی غرق می شدم که به زبان فارسی حرف می زدند. اعتراف می کنم هرگز خواندن ادبیات مخصوصا ادبیات داستانی برایم لذت بخش و سرگرم کننده نبود مگر به زبان فارسی باشد. فیلم دیدن به زبان انگلیسی را دوست داشتم ولی وقتی پای خواندن می آمد وسط ،آن زمانها که دلم می خواست روی تخت بخوانم بالش را جابجا کنم و آنقدر بخوانم که خورشید طلوع کند، دوست داشتم کلمه ها به همان زبان آشنا و دوست داشتنی ای باشد که همه زندگیم را ساخته بود.
فکر می کنم اولین بار به طور جدی شازده کوچولو را به انگلیسی خواندم که زبان اصلیش هم نبود - یادم هست دوستی می گفت خواندن شازده کوچولو به زبان اصلی دلیل کافی ای است برای یاد گرفتن زبان فرانسه- بعد از آن یک سری داستان کوتاه به انگلیسی خواندم. یکی از کتابهای آخر هری پاتر اما برایم نقطه عطف بود. آنقدر دلم میخواست بقیه قصه را بدانم که با نثر انگلسی سنگین خانوم رولینگ اولین رمان قطور انگلیسیم را خواندم. بعد از آن هرگز نتوانستم یک رمان بلند از یک نویسنده انگلیسی به زبان اصلیش بخوانم. ترجیح می دادم توی همان نویسنده های آمریکایی یا حتی آن نسل دوم های مهاجر آمریکایی دور بزنم که نثرشان ساده تر بود و دامنه لغتهایشان محدود تر. ولی هرگز هیچ کدام ازاین ها جای کتاب خوانیهای فارسیم را نگرفت. آن لذت ناب توی قصه غرق شدن
در ابتدای ورودم به آمریکا همیشه با این تعریف و تمجدید اطرافیان روبرو می شدم که زبان انگلیسیم خیلی خوب است و انگار نه انگار که مدت کمی است به آمریکا آمده ام. مثل همه انسانها که به طور کلی ،جتی اگر به روی خودشان هم نمی آورند، از تمجید های دیگران لذت فراوان می برند، من هم کلی خوشحال و سرخوش بودم . ولی خوشحالیم آنقدرها دوام نیاورد. زود فهمیدم که انگلیسی من در کنار یک سری مهاجر که همگیشان در بیشتر عمرشان فقط درسهای مندسی خوانده اند احتمالا خوب است ولی اگر تصمیم دارم به این زبان بنویسم یا حتی بخوانم ، راه درازی پیش رو دارم. من با وجود آن همه داستانی که به فارسی خوانده بودم هنوز هم فکر می کنم فارسیم آنقدرها خوب نیست. هنوز بوستان را کامل نخوانده ام و تقریبا هیچ کدام از کتابهای نظامی را از ابتدا تا به انتها .
اما گمانم حدود یک سال پیش بود که تصمیم گرفتم دیگر کتاب فارسی نخوانم. اینکه ذخیره کتاب فارسیم اینجا تمام شده بود هم دلیل خوبی بود ولی دلم می خواست آنقدر انگلیسی بخوانم که رمان خواندن به زبان انگلیسی برایم همانقدر که فارسی است لذت بخش بشود
حالا یک سال است که انگلیسی می خوانم. درهمان ساعتهای کوتاه روزانه که دارم. چند وقتی هم هست که عاشق کتابهای صوتی شده ام. بهترین راه است برای رانندگی های طولانی روزانه ام.
حالا گمانم چند ماه است که کلمه ها برایم پر از راز شده اند. نوشتن برایم سخت شده است. دیگر به مانند گذشته کلمه ها به زبان فارسی به مغزم راه پیدا نمی کنند ...برای نوشتن به زبان انگلیسی هم اما هنوز کلمه های زیادی باید یاد بگیرم
فرآیند نوشتن یعنی همه آن چیزها که درونت را سرشار کرده آنقدر که دیگر توان نگهداریشان نداری ، به صورت کلمه ها از تو جاری شوند و من هنوز نمی دانم دقیقا این کلمه ها چطور شکل می گیرد. این زبان و فرهنگ که تو را می سازد و خودش از چیزی ساخته شده که مثل صفر ریاضیات تعریف شدنی نیست.
این روزها نوشتن برایم کمی سخت شده است... این کلمات را جستن.به هر زبانی
انگار بین دو دنیا گیر کرده باشم
| لینک | ۱۳٩٠/٩/۱٢ - نیلوفر |
آن همه سال
روزهای کار و شبهای بی خوابی درس خواندن. روزهای قهوه پشت قهوه . روزهای رانندگی طولانی. روزهایی که وقتی برمیگردم باورم نمی شود من زندگیشان کرده ام.
همه دیروزم به یک امتحان هشت ساعته گذشت. آخرین پله. همه هفته پله های شرکت را بالا و پایین کرده بودم با گاس (گوستاوو- کارگر مکزیکی) و ایزی( اسماعیل- کارگر ترک) سر و کله زده بودم تا مطمئن باشم همان یک روز مرخصی روز جمعه لطمه ای به پروژه هام نمی زند. همان یک روز که همه روزش به امتحان گذشت و پایان.
هشت ساعت غرق شده بودم در همه اینهمه سال درس خواندنهام. انگار برای اولین بار بود که داشت باورم می شد همه آن امتحانهای دوران راهنمایی - دبیرستان - دانشگاه در ایران -دانشگاه در آمریکا ...همه کنکورهای مختلف و جلسه های مختلف امتحان را واقعا زندگی کرده بودم. انگار تازه داشت باورم می شد من همه اینها را یاد گرفته ام. همه آن شش سالی که در ایران کار کرده بودم. همه بحثهایی که کرده بودیم اشتباهاتی که به خیر گذشتند. اصلا همه این نزدیک به یک سال کار کردنم در آمریکا. انگار برای اولین بار بود که داشتم حس می کردم من به لطف همه این آدمها و معلمها و همکلاسیها و ممتحنها و کتابها کلی چیز یادگرفته ام. گمانم در زندگی هر کس لحظه ای هست این چنین زلال و شفاف . من - بعد از جلسه امتحان وقتی هوا هنوز گرگ و میش بود به بدنه ماشینم تکیه دادم و به دور دست نگاه کردم و یاد همه آنهایی افتادم که در همه این سالهای تحصیل به من چیز یاد داده اند. خورشید داشت غروب می کرد و مرا یاد آن طرف کره زمین می انداخت که بیشتر این یاد گرفتهام آنجا اتفاق افتاده بوده است.
شب وقتی برایم کباب درست کردی تا خستگی امتحان را از تنم به در کنی بهت گفتم که حقیقتا ته دلم می خواهم برگردم به سرزمینم و تو عمیق نگاهم کردی که ... می دانم.
| لینک | ۱۳٩٠/۸/۸ - نیلوفر |
ده سال- پلکها- عاشقی
زندگی ده ساله آمریکایی
در این سرزمین مدام باید یادت نرود در کنار همه زندگی شلوغی که داری جواب این سوال در ذهنت شکل بگیرد. مثل یک پازل بزرگ با قطعات خیلی ریز که انگار همه روزها و شبهات را به کنار هم گذاشتن قطعات ریزش می گذرانی. انگار همه دنیای اطرافت مدام ازت می پرسند: خودت را در ده سال آینده کجا می بینی؟
گمانم این کلیشه ای ترین سوال مصاحبه های شغلی پایه و اساس زندگی آمریکایی را تشکیل می دهد. همان که مدام یادآوریت می کند که باید به کدام سمت تلاش کنی.
مهم این نیست که جوابت به این سوال چیست. حتی مهم هم نیست که چقدر به آن نقطه نزدیک باشی. مهم این است انگار که مدام بپرسیش. مدام جوابش را توی ذهنت شکل دهی. و اگر کمی دقیق شوی تنها راه چیدن قطعات این پازل ده ساله مداوم امید است. تو تنها با امید می توانی مدام از خودت سوال کنی ده سال آینده کجای این دنیا خواهی بود. انسان بی امید - انسان بی هدف ده ساله - انگار هیچ جایی در این سرزمین ندارد.
____
دیشب خوابت را دیدم. خواب چشمهایت را دیدم.نگاهم می کردند.دست کشیدم روی پلکهات. چشمهام را باز کردم. نیمه شب بود و تنها خوابیده بودم توی اتاق و بوی باران می آمد. تا صبح فکر می کردم یادم مانده به اندازه کافی روی پکلهات دست بکشم؟.... می دانی .... وقتی نیستی دلتنگ پلکهایت می شوم...
_________
این روزها دوست ندارم فلسفه بخوانم. حتی دوست ندارم از عدالت هم بخوانم. این روزها دوست ندارم به عدالت فکر کنم. انگار برگشته باشم به روزهای 19 ساللگی. شبهای بی خوابی تا صبح و فکر کردن به طبیعت.فکر کردن به یک غنچه گل فرض کن که بی جهت باز می شود و بعد پژمرده. فکر کردن به ابرها و گنجشکها و حرکت با سرعت نور و آن لحظه تشکیل نطفه انسان و وقتی قلب می زند و وقتی اتمها اینقدر کوچکند و ستاره ها آنقدر بزرگ.همه فکرهام اما به تو می رسد. لبخند می زنم. گمان نمی کنم هیج کدام از فیلسوفهای بزرگ دنیا یا دانشمندان و فیزیکدانان عاشق بوده باشند هرگز....
| لینک | ۱۳٩٠/۸/٢ - نیلوفر |
خانه بوی عدس پلو می دهد. بعد از مدتها آشپزی کرده ام. به یاد همه آن کتابهای "ادبیات آشپزخانه ای" که می خواندم "ایستادم تا دانه های برنج قد کشید"... " عطر زعفران با بخار برنج یکی شد"
خانه بوی عدس پلو می دهد. قرار است فردا هرکس غذا بیاورد و همه با هم بخوریم. هم ما مهندسها هم کارگرها هم حسابدارها و منشیها.
خانه بوی عدس پلو می دهد .و من دانه های برنج را لای انگشتان اشاره و شصت دست راستم فشار دادم ...دلم برای آشپزی روزانه تنگ شده بود...
_____________
چند روزی می گذرد از روزی که بالاخره توانستم "جدایی نادر از سیمین" را ببینم. دوستش داشتم. همانقدر که فکر می کردم خوب بود. همه نقدهای فیلم را هم خوانده ام. ساعتهای طولانی شب خوانده امشان.اصغر فرهادی را بیش از قبل دوست دارم. این خاکستری دیدن آدمهاش را. این که به این راحتی می اندازدت در ناکجا آباد قضاوت عادلانه تا یادت بیاورد هیچ معنی عدالت را نمی دانی. درباره همه اینها خواهم نوشت. ولی من عاشق سمیه دختر راضیه شدم. آنجا که سرش را می گذارد روی شکم مادر حامله اش. آنجا که به معلم مدرسه ترمه اخم می کند و می گوید پدر و مادرش دیگر دعوا نمی کنند. آنجا که به آقاجون ترمه سلام می کند و ... آن نگاه بی نظیرش به ترمه در آخر فیلم. همان نگاه که پر از خشم و دوستی است همراه هم.
دارم این روزها به این فکر می کنم که چطور است به جای عدالت دارم به سمیه فکر می کنم مدام....
| لینک | ۱۳٩٠/٧/٢٢ - نیلوفر |
من رسما اعلام می کنم از اقتصاد جهان-آمریکا-ایران -خانواده -شخصی کلا چیز زیادی حالیم نمی شود.کلا هر وقت مسائل ربط پیدا می کند به در کنار هم گذاشتن چیزهایی که نقیض همند من کاملا بی جواب می شوم.
من می دانم آدمها باید تا توان دارند خوب کارکنند. ولخرجی نکنند. پولشان را در راه های آینده دار مثل تحصیل یا سرمایه گذاری خرج کنند.مهربان باشند. برای پیشامدهای غیر منتظره پول نگه دارند. برای روزهای پیری پول پس انداز کنند . تا اینجای کار مشکلی ندارد.
قضیه وقتی سخت می شود که آدمها هم باید محافظه کار باشند هم ریسک کنند. باید مالیات بدهند ولی زیر مالیات فرار کنند. باید وام بگیرند ولی بدهی نداشته باشند.طلا بخرند ولی مراقب باشند طلا ارزان نشود . طلا نخرند چون برای اقتصاد خیلی بد است و باید پولت در جریان باشد.
من قبول دارم اقتصاد کاملا برمبنای ریاضیات است و من به عنوان یک مهندس نباید این حرفها را بزنم ولی حقیقتا قبول کنید برای یک مهندس که علاقه به جامعه شناسی و ادبیات دارد خیلی سخت است که قبول کند اینها واقعا مفاهیم واقعیند!
| لینک | ۱۳٩٠/٧/۸ - نیلوفر |
از همان بهترین روز هفت ماه پیش (اینجا) هرشب قبل از خواب می خواهم یادم بماند که یک روز بهتر از روز قبل پیدا شد... روزها ی خوب نه اینکه گم شده باشد ولی پیدا می شوند. دانه دانه و هنوز حیرت زده ام می کنند... بعد یک روز یک شنبه عصر همینجا توی خانه من هستم و تو و بوی لوبیا پلو و یک موسیقی آرام و شعر و این نگاه حیرت انگیزت که همیشه چشمهام را گیر می اندازد و بعد این لحظه می شود بهترین و من می مانم حیران همه این بهترینهایمان....
____________
من به نوشتن محتاجم
این روزها که کم می نویسم نبودنش را در زندگیم حس می کنم. وقتی بد اخلاق و بهانه گیر می شوم... وقتی روزهایی می رسد که از نگرانی کار خوابم نمی برد تا صبح یا مدام برای آینده نقشه می کشم و یادم می رود ... دقیقا این روزهاست که می فهمم نوشتن چقدر فکرم را آرام می کند. چقدر همه چیز را انگار کنار هم می گذازد. به همه این فکرهای پریشانم جهت می دهد. انگار آدمها چند لحظه ای از روز را نیاز دارند که درست و عمیق فکر کنند...کمی از جزئیات زندگی فاضله بگیرند و با دوربین ذهنشان به دنیایشان بگذزند. خاصیت نوشتن همین است. اینکه به تو فرصت آرام شدن و فکر کردن می دهد. مثل آن آهنربای آزمایشگاه فیزیک مدرسه به همه براده های آهن جهت می دهد.
من به نوشتن محتاجم و این روزهای ننوشتن خوب درکش می کنم.
_________
گمانم برای اولین بار در زندگیم کاملا حس می کنم من دقیقا این طور که هستم بی هیچ نیاز به تغییری دوست داشتنی ام. اعتراف می کنم آنقدر همیشه مثل اکثر هم نسلانم به دنبال بی عیب بودن می گشتم و آنقدر به خودم سخت می گرفتم که یادم می رفت آدم با همه عیب و ایرادهاش هم می تواند خیلی دوست داشتنی و خواستنی باشد.
می دانی آخر آقای همسایه دوست داشتنی ام نیلوفر را با همه بدیهای و خوبیهاش یک جا دوست دارد ... و گمانم جالبترین قسمت ماجرا هم اینجاست که نیلوفر هم دقیقا این را می داند...
_________________
یادم نرود :
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
| لینک | ۱۳٩٠/٧/٧ - نیلوفر |

