نیلوفر و بودنش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
آمریکای سرمایه دار۱
اوایل ورودم به آمریکا زیاد می شنیدم از استادها و همکلاسیهای آمریکایی که "آمریکا خیلی بیشتر از آن که فکر می کنی مذهبی است " ولی گمانم تا روزی که به طور جدی سر کار نرفته بودم نمی دانستم دقیقا معنی این جمله چیست.
من به دلیل ماهیت کارم با شرکتهای کوچک آمریکایی زیاد سروکار دارم. دقیقا همان هایی که "رویای آمریکایی" را ساخته اند. شرکتهایی که توسط یک پدر مهاجر تاسیس شده اند و دو سه نسل بعد از بهترین تولید کننده های محصول خاصشان در دنیا بوده اند.بگذریم از ده سال گذشته که به دلیل تولیدات چینی و کارگرهای ارزان چینی اوضاعشان خراب شده است. کار من این است که برای این کارخانه ها بر اساس قوانین جدید محیط زیستی سیستمهایی طراحی و تولید میکنیم تا بتوانند به تولیدشان ادامه بدهند و هوا را آلوده نکنند. می توانید تصور کنید که چقدر مدیریت این شرکتها از اینکه مجبورند به ما پول بدهند ناراضیند. از دید آنها آلودگی هوا و قوانین مربط به آن تنها هزینه اضافه ای است که رقابت را برایشان با چینی ها سخت تر می کند.
آنها معمولا جمهوری خواهانی هستند طرفدار سرسخت سرمایه داری و این روزها بدجوری تلاش می کنند تا نماینده جمهوری خواه خود را رئیس جمهور کنند تا به قول خودشان اقتصاد آمریکا را شر این قوانین مسخره محیط زیست و اتحادیه های کارگری و ... ( سوسیالیسم محکوم به فنا- از دید آنها ) نجات دهند.
صحبت کردن با این آدمها برای من تجربه بسیار جالبی بوده است. بسیاری از آنها انسانهای بسیار مهربان و فهمیده ای هستند . به طور کلی سرمایه داری و کارگری از آن دسته موضوعات است که نمی توانی به راحتی طرف کسی را بگیری. ولی یک چیز مشخص است : سرمایه دارهای آمریکایی بسیار مذهبی هستند.
در این باره فردا به تفصیل خواهم نوشت.
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ - نیلوفر |
غم و شادی ِکوچیک و بزرگ
(این) می خواند:
.......نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی ِکوچیک و بزرگمونه ..
یادم می آید به همه شادیها و غمهای بزرگ و کوچک این روزهام. به اینکه برادرم را دو سال و نیم است که ندیده ام. به اینکه شیکاگو برف آمده و پروژه شیکاگو که قرار بود قبل از فصل سرما تمام شود هنوز تمام نشده و کارگرهایی که مجبورند به علت برنامه ریزی بد ما مهندسها توی برف و سرما کار کنند. به اینکه دلار گران شده است. به اینکه بیماری مادربزرگم دارد بهتر می شود. به اینکه مادرم این روزها کنارم هست برایم غذا می پزد و لوسم می کند. به اینکه هر روز صبح قبل از رفتن من و آقای همسایه توی پارکینگ به هم لبخند می زنیم . به اینکه هر روز به من میگوید "روز خیلی خوبی داشته باشی" به اینکه امتحان نظام مهندسی اینجا را قبول شدم. به اینکه دلم برای دخترخاله هام خیلی تنگ شده است. به اینکه نمی دانم در این اوضاع و احوال اقتصادی دنیا و مهاجرت و سرزمین مادری چطور باید به فکر روزهای بازنشستگی باشم. به اینکه یادم نرود همه صورت حسابها را به موقع پرداخت کنم. که همه فرمها را همیشه بخوانم قبل از اینکه امضایشان کنم.
به عطر و بوی زندگی فکر میکنم. به اینکه در نزدیکی سی و سه سالگی هنوز پرم از آرزو.که هنوز نمی دانم کلا چرا اینجام و قرار است چه کار کنم و به اینکه زندگی با همه شادیها و غمهای کوچک و بزرگش چه عطر و بوی دلنشینی دارد.
مثل مادرم وقتی دلش از بد اخلاقی های من می گیرد و بعد من بغلش می کنم که یادش نرود چقدر دوستش دارم. مثل پدرم که همیشه پشتم ایستاده تا من یادم نرود عطر زندگی را بو بکشم . و مثل تو که همه دلخوشیهای یک سال گذشته ام بودی و همه امید زندگی آینده.
امروز وقتی کنار هم نشسته بودیم قهوه دوست داشتنی مان را بو می کشیدیم و به خوشیهای کوچکمان می خندیدیم و نگران آینده مان بودیم و نگران پول و مسئولیت و کار و سلامتیها من ته چشمهات را دیدم که داشت به دل من می گفت :
".نازنین دل، زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی ِکوچیک و بزرگمونه .."
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ - نیلوفر |
من و تو
من و تو
عاشق رودیم
من و تو ...
________________
اولین روز سال 2012 میلادی، نزدیکهای ساعت 10 شب در پارکینگ آپارتمان من چشمهام را بستم.هر دوتامان نشسته بودیم توی ماشین و پنجره ها بسته بود ...و تو زیباترین هدیه ه ای که تا به امروز گرفته بودم به من دادی. چشمهام را بستم، آخرین چیزی که دیدم چشمهای تو بود که بسته بود و سر "نی" که گذاشته بودی گوشه لبت .من چشمهام را بستم... تو،برای من،توی نی دمیدی... و مرا بردی در دشتهای سرزمینمان ...سرزمین من و تو ...از میان دشتها نگاهت کردم. چشمهای بسته ات را و لبهات را که کنار گوشه های "نی" تکان می خورد... از دشتها نگاهت می کردم در پارکینگ آپارتمانمان... از دشتهای سرزمین من و تو
می دانی
من و تو
عاشق رودیم ...
من و تو...
___________
تو، برای من نی می نوازی و من ، قصه "ما " را می نویسم ...
من و تو
عاشق رودیم
من و تو ....
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - نیلوفر |
بیگ بنگ!
اعتراف شماره 1:
من دقیقا همانیم که در هفت سالگی بودم. یعنی می توانم همه تعطیلاتم را در خانه به دیدن فیلم و سریال بگذرانم و بسیار لذت ببرم. تعطیلات سال نو میلادی این روزها به دیدن همه اپیزودهای سریال دوست داشتنی بیگ بنگ تئوری می گذرد. گمانم بعد از مونیکا و چندلر و جویی و ریچل و فیبی و راس حالا دقیقا و کاملا شلدون و لنارد و پنی و راج و هوارد را دوست دارم و می شناسم!
اعتراف شماره 2:
شما دوست داشتنی تر از شلدون دیده اید به طور کلی؟!
اعتراف شماره 3:
بعد از مدتها نه امتحان دارم و نه درس و نه پروژه بزرگ ... حالا اما بی اختیار دارم دانشکده های علوم انسانی ، تاریخ، روانشناسی و جامعه شناسی دور و برم را بالا و پایین می کنم. به طور کلی اگر یک روز من دوباره دانشجو شدم لابد زیاد تعجب ندارد
اعتراف شماره 4:
شب سال 2012 مه آلود ولی بی اندازه شیرین و دوست داشتنی بود. من، آقای همسایه عزیز و پدر و مادرمان .... آقای همسایه عزیز بهترین اتفاق سال 2011 بود...
اعتراف شماره5:
برای اولین بار بعد از سه سال زندگی در آمریکا شهرزندگیم را آنقدر دوست دارم که آنرا شهر خودم بدانم.... ایرواین شهر آرامش و عشق و آفتاب من است
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - نیلوفر |
قصه ها و قصه ها و قصه ها
امسال برای اولین بار بعد از این سه سالی که در آمریکا زندگی میکنم حس کردم که با مردم این سرزمین در جشن سالیانه کریسمس همراه شدم.
برای عید شکرگزاری به رسمشان اولین بوقلمون را پختم. دوست و فامیل را دور هم جمع کردم. بعد برای شب یلدا انار و هندوانه و آش و آجیل گذاشتیم با فال حافظ .
دیروز به دعوت رئیس شرکتمان که یک آمریکایی مسیحی سرمایه دار است( این دقیقا تعریف آمریکایی بودن است) برای مراسم کریسمس رفتیم به کلیسای او. این اولین بار بود که در یک کلیسا نشسته بودم و توریست نبودم و جرئی از مراسم دعا را گوش می دادم. مثل همه تجربیات سفر و مهاجرت و زندگیم باز هم فهمیدم آدمها بیشتر از آن که از هم متفاوت باشند باهم شبیه اند.
حالا مانند همه مهاجران آمریکایی جنوب کالیفرنیا گمانم من هم همه آئیینهای فرهنگهای مختلف را جشن بگیرم. همه این آئینها و سنتها قصه های زیبایی هستند که برای زندگی شادی آفرینند ...مدامی که فراموش نکنی که همه فقط قصه اند . قصه ها همانقدر مهمند که واقعیت و گمانم امروز بیشتر از هر روز انسانیت در تعریف واقعیت دست و پا می زند ولی در همان حال بیش از هر روز هم می داند قصه ها را باید قصه دانست و شنید و لذت برد و انسانیت واقعی را توی همین قصه ها پیدا کرد. واقعیت اما همان چیزی باشد شاید که برایش نیاز داری مسولیت پذیر شوی و عقلت را به کار بیندازی
----
آقای اصغر فرهادی نازنین این روزها در شهر ما فیلم بی نظیرش را اکران کرده اند و خودش هم آمد در دانشکده سینمای دانشگاه سابق و من حیرت زده که زندگیم چه هیجان انگیز شده است که هیچ وقت در تهرانم او را از نزدیک ندیدم و حالا اینجا ...
با همکلاسیهای سابق دوباره فیلم را دیدیم و من هنوز نمی دانم واقعیت دقیقا تعریفش چیست؟
یک چیز را ولی میدانم... در راه پیدا کردن واقعیت قصه ها هستند که مهمند... و هیچ چیز خطرناک تر از قصه یک وجهی نیست. باید آنقدر قصه گفته شود آنقدر دوربین زندگی بالا و پایین و چپ و راست شود که حقیقت با همه این قصه ها شکل بگیرد. انگار که وظیفه من و تو همان قصه گفتن باشد و بس.
دوباره شروع می کنم به نوشتن ... باید توی زندگی شلوغ این روزهام دوباره برای قصه گفتن جا باز کنم... انگار این بزرگترین وظیفه انسانی نسل من باشد ...
این سخنرانی بی نظیر را گواه بگیرید: اینجا
| لینک | ۱۳٩٠/۱٠/٥ - نیلوفر |
راز این کلمه ها
حس می کنم دارم بین دو دنیا دست و پا می زنم.
روزگاری بود که همه خواندنهام به زبان مادریم بود. روزگاری که در قصه های عاشقی کاراکترهایی غرق می شدم که به زبان فارسی حرف می زدند. اعتراف می کنم هرگز خواندن ادبیات مخصوصا ادبیات داستانی برایم لذت بخش و سرگرم کننده نبود مگر به زبان فارسی باشد. فیلم دیدن به زبان انگلیسی را دوست داشتم ولی وقتی پای خواندن می آمد وسط ،آن زمانها که دلم می خواست روی تخت بخوانم بالش را جابجا کنم و آنقدر بخوانم که خورشید طلوع کند، دوست داشتم کلمه ها به همان زبان آشنا و دوست داشتنی ای باشد که همه زندگیم را ساخته بود.
فکر می کنم اولین بار به طور جدی شازده کوچولو را به انگلیسی خواندم که زبان اصلیش هم نبود - یادم هست دوستی می گفت خواندن شازده کوچولو به زبان اصلی دلیل کافی ای است برای یاد گرفتن زبان فرانسه- بعد از آن یک سری داستان کوتاه به انگلیسی خواندم. یکی از کتابهای آخر هری پاتر اما برایم نقطه عطف بود. آنقدر دلم میخواست بقیه قصه را بدانم که با نثر انگلسی سنگین خانوم رولینگ اولین رمان قطور انگلیسیم را خواندم. بعد از آن هرگز نتوانستم یک رمان بلند از یک نویسنده انگلیسی به زبان اصلیش بخوانم. ترجیح می دادم توی همان نویسنده های آمریکایی یا حتی آن نسل دوم های مهاجر آمریکایی دور بزنم که نثرشان ساده تر بود و دامنه لغتهایشان محدود تر. ولی هرگز هیچ کدام ازاین ها جای کتاب خوانیهای فارسیم را نگرفت. آن لذت ناب توی قصه غرق شدن
در ابتدای ورودم به آمریکا همیشه با این تعریف و تمجدید اطرافیان روبرو می شدم که زبان انگلیسیم خیلی خوب است و انگار نه انگار که مدت کمی است به آمریکا آمده ام. مثل همه انسانها که به طور کلی ،جتی اگر به روی خودشان هم نمی آورند، از تمجید های دیگران لذت فراوان می برند، من هم کلی خوشحال و سرخوش بودم . ولی خوشحالیم آنقدرها دوام نیاورد. زود فهمیدم که انگلیسی من در کنار یک سری مهاجر که همگیشان در بیشتر عمرشان فقط درسهای مندسی خوانده اند احتمالا خوب است ولی اگر تصمیم دارم به این زبان بنویسم یا حتی بخوانم ، راه درازی پیش رو دارم. من با وجود آن همه داستانی که به فارسی خوانده بودم هنوز هم فکر می کنم فارسیم آنقدرها خوب نیست. هنوز بوستان را کامل نخوانده ام و تقریبا هیچ کدام از کتابهای نظامی را از ابتدا تا به انتها .
اما گمانم حدود یک سال پیش بود که تصمیم گرفتم دیگر کتاب فارسی نخوانم. اینکه ذخیره کتاب فارسیم اینجا تمام شده بود هم دلیل خوبی بود ولی دلم می خواست آنقدر انگلیسی بخوانم که رمان خواندن به زبان انگلیسی برایم همانقدر که فارسی است لذت بخش بشود
حالا یک سال است که انگلیسی می خوانم. درهمان ساعتهای کوتاه روزانه که دارم. چند وقتی هم هست که عاشق کتابهای صوتی شده ام. بهترین راه است برای رانندگی های طولانی روزانه ام.
حالا گمانم چند ماه است که کلمه ها برایم پر از راز شده اند. نوشتن برایم سخت شده است. دیگر به مانند گذشته کلمه ها به زبان فارسی به مغزم راه پیدا نمی کنند ...برای نوشتن به زبان انگلیسی هم اما هنوز کلمه های زیادی باید یاد بگیرم
فرآیند نوشتن یعنی همه آن چیزها که درونت را سرشار کرده آنقدر که دیگر توان نگهداریشان نداری ، به صورت کلمه ها از تو جاری شوند و من هنوز نمی دانم دقیقا این کلمه ها چطور شکل می گیرد. این زبان و فرهنگ که تو را می سازد و خودش از چیزی ساخته شده که مثل صفر ریاضیات تعریف شدنی نیست.
این روزها نوشتن برایم کمی سخت شده است... این کلمات را جستن.به هر زبانی
انگار بین دو دنیا گیر کرده باشم
| لینک | ۱۳٩٠/٩/۱٢ - نیلوفر |
آن همه سال
روزهای کار و شبهای بی خوابی درس خواندن. روزهای قهوه پشت قهوه . روزهای رانندگی طولانی. روزهایی که وقتی برمیگردم باورم نمی شود من زندگیشان کرده ام.
همه دیروزم به یک امتحان هشت ساعته گذشت. آخرین پله. همه هفته پله های شرکت را بالا و پایین کرده بودم با گاس (گوستاوو- کارگر مکزیکی) و ایزی( اسماعیل- کارگر ترک) سر و کله زده بودم تا مطمئن باشم همان یک روز مرخصی روز جمعه لطمه ای به پروژه هام نمی زند. همان یک روز که همه روزش به امتحان گذشت و پایان.
هشت ساعت غرق شده بودم در همه اینهمه سال درس خواندنهام. انگار برای اولین بار بود که داشت باورم می شد همه آن امتحانهای دوران راهنمایی - دبیرستان - دانشگاه در ایران -دانشگاه در آمریکا ...همه کنکورهای مختلف و جلسه های مختلف امتحان را واقعا زندگی کرده بودم. انگار تازه داشت باورم می شد من همه اینها را یاد گرفته ام. همه آن شش سالی که در ایران کار کرده بودم. همه بحثهایی که کرده بودیم اشتباهاتی که به خیر گذشتند. اصلا همه این نزدیک به یک سال کار کردنم در آمریکا. انگار برای اولین بار بود که داشتم حس می کردم من به لطف همه این آدمها و معلمها و همکلاسیها و ممتحنها و کتابها کلی چیز یادگرفته ام. گمانم در زندگی هر کس لحظه ای هست این چنین زلال و شفاف . من - بعد از جلسه امتحان وقتی هوا هنوز گرگ و میش بود به بدنه ماشینم تکیه دادم و به دور دست نگاه کردم و یاد همه آنهایی افتادم که در همه این سالهای تحصیل به من چیز یاد داده اند. خورشید داشت غروب می کرد و مرا یاد آن طرف کره زمین می انداخت که بیشتر این یاد گرفتهام آنجا اتفاق افتاده بوده است.
شب وقتی برایم کباب درست کردی تا خستگی امتحان را از تنم به در کنی بهت گفتم که حقیقتا ته دلم می خواهم برگردم به سرزمینم و تو عمیق نگاهم کردی که ... می دانم.
| لینک | ۱۳٩٠/۸/۸ - نیلوفر |
ده سال- پلکها- عاشقی
زندگی ده ساله آمریکایی
در این سرزمین مدام باید یادت نرود در کنار همه زندگی شلوغی که داری جواب این سوال در ذهنت شکل بگیرد. مثل یک پازل بزرگ با قطعات خیلی ریز که انگار همه روزها و شبهات را به کنار هم گذاشتن قطعات ریزش می گذرانی. انگار همه دنیای اطرافت مدام ازت می پرسند: خودت را در ده سال آینده کجا می بینی؟
گمانم این کلیشه ای ترین سوال مصاحبه های شغلی پایه و اساس زندگی آمریکایی را تشکیل می دهد. همان که مدام یادآوریت می کند که باید به کدام سمت تلاش کنی.
مهم این نیست که جوابت به این سوال چیست. حتی مهم هم نیست که چقدر به آن نقطه نزدیک باشی. مهم این است انگار که مدام بپرسیش. مدام جوابش را توی ذهنت شکل دهی. و اگر کمی دقیق شوی تنها راه چیدن قطعات این پازل ده ساله مداوم امید است. تو تنها با امید می توانی مدام از خودت سوال کنی ده سال آینده کجای این دنیا خواهی بود. انسان بی امید - انسان بی هدف ده ساله - انگار هیچ جایی در این سرزمین ندارد.
____
دیشب خوابت را دیدم. خواب چشمهایت را دیدم.نگاهم می کردند.دست کشیدم روی پلکهات. چشمهام را باز کردم. نیمه شب بود و تنها خوابیده بودم توی اتاق و بوی باران می آمد. تا صبح فکر می کردم یادم مانده به اندازه کافی روی پکلهات دست بکشم؟.... می دانی .... وقتی نیستی دلتنگ پلکهایت می شوم...
_________
این روزها دوست ندارم فلسفه بخوانم. حتی دوست ندارم از عدالت هم بخوانم. این روزها دوست ندارم به عدالت فکر کنم. انگار برگشته باشم به روزهای 19 ساللگی. شبهای بی خوابی تا صبح و فکر کردن به طبیعت.فکر کردن به یک غنچه گل فرض کن که بی جهت باز می شود و بعد پژمرده. فکر کردن به ابرها و گنجشکها و حرکت با سرعت نور و آن لحظه تشکیل نطفه انسان و وقتی قلب می زند و وقتی اتمها اینقدر کوچکند و ستاره ها آنقدر بزرگ.همه فکرهام اما به تو می رسد. لبخند می زنم. گمان نمی کنم هیج کدام از فیلسوفهای بزرگ دنیا یا دانشمندان و فیزیکدانان عاشق بوده باشند هرگز....
| لینک | ۱۳٩٠/۸/٢ - نیلوفر |
خانه بوی عدس پلو می دهد. بعد از مدتها آشپزی کرده ام. به یاد همه آن کتابهای "ادبیات آشپزخانه ای" که می خواندم "ایستادم تا دانه های برنج قد کشید"... " عطر زعفران با بخار برنج یکی شد"
خانه بوی عدس پلو می دهد. قرار است فردا هرکس غذا بیاورد و همه با هم بخوریم. هم ما مهندسها هم کارگرها هم حسابدارها و منشیها.
خانه بوی عدس پلو می دهد .و من دانه های برنج را لای انگشتان اشاره و شصت دست راستم فشار دادم ...دلم برای آشپزی روزانه تنگ شده بود...
_____________
چند روزی می گذرد از روزی که بالاخره توانستم "جدایی نادر از سیمین" را ببینم. دوستش داشتم. همانقدر که فکر می کردم خوب بود. همه نقدهای فیلم را هم خوانده ام. ساعتهای طولانی شب خوانده امشان.اصغر فرهادی را بیش از قبل دوست دارم. این خاکستری دیدن آدمهاش را. این که به این راحتی می اندازدت در ناکجا آباد قضاوت عادلانه تا یادت بیاورد هیچ معنی عدالت را نمی دانی. درباره همه اینها خواهم نوشت. ولی من عاشق سمیه دختر راضیه شدم. آنجا که سرش را می گذارد روی شکم مادر حامله اش. آنجا که به معلم مدرسه ترمه اخم می کند و می گوید پدر و مادرش دیگر دعوا نمی کنند. آنجا که به آقاجون ترمه سلام می کند و ... آن نگاه بی نظیرش به ترمه در آخر فیلم. همان نگاه که پر از خشم و دوستی است همراه هم.
دارم این روزها به این فکر می کنم که چطور است به جای عدالت دارم به سمیه فکر می کنم مدام....
| لینک | ۱۳٩٠/٧/٢٢ - نیلوفر |
من رسما اعلام می کنم از اقتصاد جهان-آمریکا-ایران -خانواده -شخصی کلا چیز زیادی حالیم نمی شود.کلا هر وقت مسائل ربط پیدا می کند به در کنار هم گذاشتن چیزهایی که نقیض همند من کاملا بی جواب می شوم.
من می دانم آدمها باید تا توان دارند خوب کارکنند. ولخرجی نکنند. پولشان را در راه های آینده دار مثل تحصیل یا سرمایه گذاری خرج کنند.مهربان باشند. برای پیشامدهای غیر منتظره پول نگه دارند. برای روزهای پیری پول پس انداز کنند . تا اینجای کار مشکلی ندارد.
قضیه وقتی سخت می شود که آدمها هم باید محافظه کار باشند هم ریسک کنند. باید مالیات بدهند ولی زیر مالیات فرار کنند. باید وام بگیرند ولی بدهی نداشته باشند.طلا بخرند ولی مراقب باشند طلا ارزان نشود . طلا نخرند چون برای اقتصاد خیلی بد است و باید پولت در جریان باشد.
من قبول دارم اقتصاد کاملا برمبنای ریاضیات است و من به عنوان یک مهندس نباید این حرفها را بزنم ولی حقیقتا قبول کنید برای یک مهندس که علاقه به جامعه شناسی و ادبیات دارد خیلی سخت است که قبول کند اینها واقعا مفاهیم واقعیند!
| لینک | ۱۳٩٠/٧/۸ - نیلوفر |
از همان بهترین روز هفت ماه پیش (اینجا) هرشب قبل از خواب می خواهم یادم بماند که یک روز بهتر از روز قبل پیدا شد... روزها ی خوب نه اینکه گم شده باشد ولی پیدا می شوند. دانه دانه و هنوز حیرت زده ام می کنند... بعد یک روز یک شنبه عصر همینجا توی خانه من هستم و تو و بوی لوبیا پلو و یک موسیقی آرام و شعر و این نگاه حیرت انگیزت که همیشه چشمهام را گیر می اندازد و بعد این لحظه می شود بهترین و من می مانم حیران همه این بهترینهایمان....
____________
من به نوشتن محتاجم
این روزها که کم می نویسم نبودنش را در زندگیم حس می کنم. وقتی بد اخلاق و بهانه گیر می شوم... وقتی روزهایی می رسد که از نگرانی کار خوابم نمی برد تا صبح یا مدام برای آینده نقشه می کشم و یادم می رود ... دقیقا این روزهاست که می فهمم نوشتن چقدر فکرم را آرام می کند. چقدر همه چیز را انگار کنار هم می گذازد. به همه این فکرهای پریشانم جهت می دهد. انگار آدمها چند لحظه ای از روز را نیاز دارند که درست و عمیق فکر کنند...کمی از جزئیات زندگی فاضله بگیرند و با دوربین ذهنشان به دنیایشان بگذزند. خاصیت نوشتن همین است. اینکه به تو فرصت آرام شدن و فکر کردن می دهد. مثل آن آهنربای آزمایشگاه فیزیک مدرسه به همه براده های آهن جهت می دهد.
من به نوشتن محتاجم و این روزهای ننوشتن خوب درکش می کنم.
_________
گمانم برای اولین بار در زندگیم کاملا حس می کنم من دقیقا این طور که هستم بی هیچ نیاز به تغییری دوست داشتنی ام. اعتراف می کنم آنقدر همیشه مثل اکثر هم نسلانم به دنبال بی عیب بودن می گشتم و آنقدر به خودم سخت می گرفتم که یادم می رفت آدم با همه عیب و ایرادهاش هم می تواند خیلی دوست داشتنی و خواستنی باشد.
می دانی آخر آقای همسایه دوست داشتنی ام نیلوفر را با همه بدیهای و خوبیهاش یک جا دوست دارد ... و گمانم جالبترین قسمت ماجرا هم اینجاست که نیلوفر هم دقیقا این را می داند...
_________________
یادم نرود :
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
| لینک | ۱۳٩٠/٧/٧ - نیلوفر |
سیاست و عدالت در این سوی اقیانوس
دقیقا نمی دانم در سالهای جنگ سرد به این سرزمین چه گذشته است ولی مردم این سرزمین را اگر می خواهی عمیقا از چیزی بترسانی کافی است بگویی : سوسیالیست.
منظورم این نیست که آزاد نیستی عقاید سوسیالیستی داشته باشی ولی راهی به جایی نمی بری. گمانم البته طبیعی است آمریکایی ها همه موفقیتهایشان را نشان از سرمایه داری بدانند و بعد از سالها که از کمونیسم ترسیده اند هرچیز بدی را معادل کمونیسم بدانند ولی این مسئله آنقدر عمیق است که من هر روز که بیشتر درباره اش می فهمم بیشتر متعجب می شوم.و این حقیقت عجیب که مردم آمریکا فرق کمونیسم و سوسیالیسم را نمی دانند.
به عنوان مثال من آدمهای زیادی دیده ام که وقتی صحبت از هیتلر می شود نه درباره جنگ جهانی دوم حرف می زنند نه درباره کشتن بهودیها یا نازیسم . آنها همه این حقایق وحشتناک دوران هیتلر را ناشی از تفکرات سوسیالیستی او می دانند. و استدلال می کنند : ببین اگه آمریکا سوسیالیستی بشه یعنی هیتلر دیگه!
البته آمریکا سرزمین بزرگی است با یک عالم مهاجر. در شهرهای بزرگ مهاجر نشین مثل بیشتر نقاط کالیفرنیا نیویورک یا ماساچوست زیادند انسانهای متفکری که عدالت اجتماعی را در حداقل امکانات دولتی شامل بیمه درمانی تحصیل رایگان و... ببینند و با هم درباره حد و اندازه دخالت دولت در آنها بحث کنند ولی دربسیاری از نقاط آمریکا آمریکایی های سرمایه دار با هر نوع تفکر سوسیالیستی مخالفند.
در مناظره انتخاباتی هفته پیش در حزب جمهوریخواه اتفاق جالبی افتاد. نمی دانم خوانندگان این وبلاگ چقدر سیاستهای آمریکا را دنبال می کنند ولی مهمترین بحث این مناظره - که مناظره ای بین رقبای آینده باراک اوباما برای انتخابات یک سال آینده ریاست جمهوری بود- همه کاندیداها با طرح بزرگ اوباما در اصلاح سیستم بیمه خدمات درمانی آمریکا مخالف بودند و هدفشان برداشتن این طرح بعد از رییس جمهور شدن بود. آنها همگی - و بسیاری از طرفداران آنها در حزب جمهوری خواه- معتقدند که اگر دولت برای همه انسانها حداقل خدمات درمانی را مهیا کند-کاری که اوباما قصد انجام آن را دارد- سیستم سرمایه داری در آمریکا برباد می رود. بیمه باید خصوصی باشد و دولت حق دخالت ندارد.
مجری مناظره اما سوال خودش را مطرح کرد او گقت: فرض کنیم یک مرد سی ساله سالم تصمیم می گیرد برای خودش بیمه نخرد. چون سالم است و دلش می خواهد پولش را جای دیگری خرج کند. اتفاق ناگواری در زندگی او می افتد او به کما می رود چون بیمه ندارد آیا باید بمیرد؟ جالب است که نه تنها کانداها بلکه بسیاری از مردم جواب دادند: بله! این عین آزادی است.
ادامه دارد...
| لینک | ۱۳٩٠/٦/۳۱ - نیلوفر |
عجیب ....غریب... نا آشنا
هیچ چیز کاملا غیر ممکن نیست. معجزه ها تنها پدیده هایی هستند که اتفاق افتادنشان در دنیای انسانی ما (زمان - سرعت و اندازه) احتمال بسیار کمی دارند.
____
سونیا و ما!
زندگی شلوغ این روزهام اجازه نداد اینجا از سونیا بنویسم. سونیا خانم نازنین ما یک ماه پیش در همسایگی خانه ام متولد شد. خانوم میم - دوست قدیمی دوران دبیرستان- یک روز برای پیغام نوشت که : "خاله نیلو ما داریم میریم بیمارستان" و حالا خانه دوست داشتنی ام یک قاب عکس به دیوارش دارد از خاله نیلوقر که ناشیانه سونیایی که درست یک هفته اش است را بغل گرفته است. گمانم تجربه بزرگ شدن سونیا برای همه ما شیرین و در عین حال پر از چالش بوده است. ما یاد گرفته بودیم که وقتی بچه ای متولد می شود دور و بر پدر و مادر پر می شود از دوست و فامیل. اینجا اما خانواده سه نفری خانوم میم تنها بودند ...همه پدر بزرگ و مادربزرگها آن سوی اقیانوسها با اسکایپ و اووو برا دیدن سونیا دلشان پر می کشید اما خانوم میم و همسرش اینجا تنها بودند. گمانم تازه برای اولین بار در این دوسال که از مهاجرتم می گذرد بود که فهمیدم تنهایی در سرزمینی که سرزمین مادری ات نیست کجاها می تواند خیلی زندگی را پیچیده کند. حالا سونیای بی همتای ما بزرگ شده آنقدر که باورمان نمی شود. گیریم تنها یک ماه از زندگیش گذشته باشد. همه حتی خاله نیلوفری که روزها بیش از 12 ساعت سرکار است و فرصت سر زدن به سونیا را آنقدر ها هم ندارد یاد گرفته ایم چطور بعلش کنیم چطور آرامش کنیم... گمانم بزرگ تر که شد برایش تعریف می کنیم که چطور همگی در کنارش بزرگ شدیم...
اعترافات:
1-آقای همسایه خیلی دوست داشتنی ام جمعه شبها برایمان کباب کوبیده درست می کند . گمان نکنم در همه سی سال زندگی در ایران چنین کباب کوبیده های خوشمزه ای خورده باشم!
2-آقای همسایه عزیزم. اعتراف می کنم که دنیا بعد از اینکه تو متولد شدی زیبا شد. گیریم من سی و هفت سال بعدتر آن را فهمیدم.
| لینک | ۱۳٩٠/٦/٢٧ - نیلوفر |
ساعت دو بعد الظهر سرکارگر مکزیکی از محل نصب پروژه ام به موبایل شخصی ام زنگ زده و می گوید : هیچ چیز سرجایش نیست. امروز کار نصب تمام نمی شود. مشتری عصبانی است. من نگران می پرسم چی شده؟ می گوید حالا بعدا می گویم ...ولی نگران نباشید من می دانم پروژه شماست و هواش رو دارم. می گویم واقعا ممنونم. حالا بگو دقیقا چه مشکلی پیش آمده؟ اندازه ها درست نبوده؟ کارگری صدمه دیده؟ دستگاهی خراب شده؟ می گوید : اندازه ها که درست نبود من کلی درستشون کردم. همین وقت گرفته ... باز تشکر می کنم. می گوید ولی برای همین کارها تمام نشده و باید فردا هم جرثقیل را برایمان بفرستی. فکر می کنم یک روز دیگر کار جرثقیل یعنی هزینه پروژه که بالا می رود. فکر می کنم چطور باید بعد جبرانش کنم؟ جواب می دهم باشه نگران نباش برایت می فرستم. باز ازش تشکر می کنم و خواهش می کنم که اشتباهات را روی نقشه ها مشخص کند و کاری کند که مشتری کمتر از این مشکلات بو ببرد.
روز بعد سرپرست کارگرها می آید سراغم که : چرا اجازه دادی یک روز دیگر کار را کش بدهند. می گویم : زنگ زدند گفتند که به خاطر اشتباهات مهندسی کار طول کشیده. خنده ای کرد و گفت: تو هم باور کردی؟ اینها خسته شده بودند دلشان می خواست بروند خانه بقیه کار را فردا انجام بدهند اگر دو ساعت دیگر می ماندند مجبور نمی شدیم یک روز کامل دیگر پول جرثقیل بدهیم. سرکارگر عملا سرت کلاه گذاشته. اشتباه کدام بود...
______________
سیستم اعلام خطر- آتش سوزی- ساختمان اتصالی دارد. نمی دانم چرا درست بین ساعت 5 تا 7 صبح روزهای شنبه یا یک شنبه اتصالی می کند. بوق اعصاب خورد کنی دارد. همه درهای ساختمان هم بسته می شود. باید صبر کنیم از اداره آتش نشانی بیایند مطمئن بشوند خبری نیست بعد درستش کنند... خانه خیلی دوست داشتنی ام می خواهد من آخر هفته ها به موقع ار خواب بیدار شوم تا آخر هفته ها کسل نباشم.
____________________
| لینک | ۱۳٩٠/٦/٢٠ - نیلوفر |
کلاس عدالت هاروارد
گمان نکنم درباره کلاسهای عدالت دانشگاه هاروارد اینجا حرف زده باشم. من خودم اولین بار روزهای آخر دانشگاه همین چند ماه پیش با آنها آشنا شدم. دوست خوبی هفته ای یک بار جمعی تشکیل داده بود و درباره این کلاسها حرف می زد. من به دلایل کاری نتوانستم در همه آنها شرکت کنم ولی همه ویدوئو ها را دیدم. پروفسور مایکل سندل از دانشگاه هاروارد کلیه دوازده قسمت کلاس "عدالت" ی که در دانشگاه درس می دهد روی اینترنت گذاشته است برای همه ما که ببینیم. اینکه من سالهاست بزرگترین سوالم اخلاقیات است و مدتهاست به این نتیجه رسیده ام عدالت یک مفهوم کاملا افسانه ای است دلیل خوبی بود که حتی در روزهایی که خیلی سرم شلوغ بود هم این ویدیو ها را نگاه کنم.
درباره شان حرف خواهم زد.
اگر مثل من همیشه به مفهوم عدالت و اخلاق فکر می کنید و فلسفه دوست دارید حتما ویدوئو ها را ببینید. ولی یک چیز یادتان نرود. پروفسور سندل در همان جلسه اول می گوید: این کلاس باعث می شود شما درباره چیزهایی که تا به امروز برایتان طبیعی بوده است فکر کنید و در بسیاریشان شک کنید. این کلاس کار ساده ای نیست....
پی نوشت:
می دانی ... روزهای بی تو برایم بی معنا شده است؟
| لینک | ۱۳٩٠/٦/٧ - نیلوفر |
زندگی ...جغرافیایی
دو سال است سرزمین مادریم را ترک کرده ام. آمدن به اینجا تصمیم ساده ای نبود. همانطور که ماندن در ایران هم که سالها برش پافشاری کرده بودم تصمیم ساده ای نبود.
نمی دانم کی و کجا این را خواندم ولی گمانم برای زندگی من حرف درستی بوده است: آدمها تصمیمهای کوچکشان را با عقلشان می گیرند و تصمیم های بزرگشان را با قلبشان.
مهاجرت برای من تصمیم بزرگی بود که همیشه جایی گوشه ذهنم جا خوش کرده بود... برای همه هم نسلان من این طور بوده است. حسی آمیخته از کنجکاوی- عصبانیت-امید و ترس. ولی نه ماندن درایران را به دلایل کامل عقلانی انتخاب کرده بودم و نه آمدن به آمریکا را. انگار در زندگی هر کسی لحظه ای فرا می رسد که تصمیم میگیری بی اینکنه بدانی چرا.
من اینجا را دوست دارم. حقیقتش اینجا آنقدرها با ایران فرقی ندارد. من کاملا مطمئنم آدمهای دنیا بیشتر از آنکه با هم فرق کنند شبیه یکدیگرند. آنها که سالم تر بزرگ شده اند احتمالا انسانهای قابل اعتماد تری هستند. و این به شرایط زیادی ربط دارد که فقر و محبت خانوادگی مهمترینشان است. همه اینها آنقدر ها به جغرافیا ربط ندارد. گرچه کاملا بی تاثیر هم نیست. ولی من اینجا را دوست دارم.
من سی سال در ایران زندگی کردم. با همه شرایط دشوار اجتماعی ایران من هرگز به طور مستقیم ضربه ای نخوردم که غیر قابل جبران باشد. زندگی ام پر بود از محبتهای بی همتای خانوادگی- شادیهای کودکانه- دوستهای خوب و معلمهایی که دوستم داشتند. همیشه بودند کسانی که استثنا بودند. یا موقعیتهایی که خوب نبود. مثل آن روز 18 سالگی که در چالوس کنار دریا جلوی چشم پدرم دستگیرم کردند به جرم حرف زدن با یک پسر 18 ساله دیگر. یا بی اخلاقیها و بی مهریهایی که از خانواده همسر سابقم دیدم یا روزهای بیماری و حتی روزهای جنگ. ولی با اطمینان می گویم همه اینها کاملا استثنا بوده اند.
حالا دو سال در اینجا-آمریکا- زندگی می کنم. با همه سختیهای مهاجرت و تنهایی من باز هم به طور مستقیم ضربه ای نخوردم که قابل جبران نباشد. دوستهای خوب - استادهای خوب و آدمهای خوب خیلی بیشتر از بدها سرراهم قرار گرفتند که کمکم کردند.من هرگز در طول این دوسال احساس نکردم که در این سرزمین خارجی هستم. گرچه بیشتر از گذشته یاد گرفتم مسئول زندگی خودم باشم تلاش کنم و روی پای خودم بایستم.
من اینجا را دوست دارم همانطور که ایران را دوست دارم. گرچه هنوز هم فکر می کنم ایران بیشتر از اینجا به کمک من احتیاج دارد.
من دقیقا سی و دو سال و شش ماه است که دارم زندگی می کنم. مهمترین چیزی که از این دقایق نفس کشیدن یاد گرفته ام این است که باید همیشه از زنده بودنم و سلامتی لذت ببرم. باید لحظات غم را تا جایی که امکان دارد کوتاه کنم. باید زیاد تلاش کنم وکاری را به فردا نسپارم. در هر صورت هم حتی اگر موفق نبودم یا تبلی کردم باز خودم را دوست بدارم. یادم نرود که همیشه همه آدمها مرا دوست ندارند. ولی همیشه آدمهایی هستند که مرا خیلی دوست دارند. من یاد گرفته ام که خانواده مهمترین قسمت زندگی من است. تنها یک چیز از آن مهمتر است و آن "فکر" های من ست.
می بینی ؟ این چیزها آنقدرها ربطی به مکان زندگی تو ندارد
| لینک | ۱۳٩٠/٦/٥ - نیلوفر |
جهان بینی
دنیا سراسر نشیب و فرازه
راه من و تو تو دنیا درازه
عاشق شو ای دل خدا چاره سازه ...عاشق نوازه
عشق و محبت اساس حیاته
وقتی تو خوبی محبت سزاته
راه محبت طریق نجاته...×
×
سلطان قلبها ...
اولین بار در 7 سالگی عاشقش شدم و انگار جهان بینی ام مانده تا امروز. جهان بینی سلطان قلبهایی...
| لینک | ۱۳٩٠/٥/٢٩ - نیلوفر |

