دلتنگی

صدايش غمگين بود.اين روزها هميشه صدايش غمگين است.خودش ميگويد هيچ مشکلی نيست.ميگويد من خيالاتی شده ام . به او ميگويم گوشی تلفن را نزديکتر بگير تا صدايت را بيشتر بشنوم. ميخندد . از پدرم ميگويد.از برادرم .ازشامی که برايشان پخته است.از خستگی روز جمعه اش ميگويد که اتاقها را خانه تکانی کرده است . صدای برادرم از دوردستها می آيد . به دنبال عينک گم شده اش وارد آشپزخانه شده . صدای سلامش از دور در تلفن میپيچد. با هم بگومگو ميکنند. باز حس ميکنم صدای مادرم غمگين است.پدرم دورتر پای تلويزيون نشسته . اين را از همهمه نامفهوم فوتبال که در گوشی تلفن پيچيده ميفهمم .باز میپرسم.ميگويد هيچ مشکلی نيست.از من میپرسد. از کارهای روزانه ام . از احوال شوهرم .از برنامه خانه تکانی ام . از کلاسهايم . ازاينکه برای فردا ناهار چی درست کرده ام . هنوز صدايش غمگين است. ميخواهم بااو قرار خريد بگذارم وقت ندارد . ميخواهد با من قرار آرايشگاه بگذارد وقت ندارم.ميگويد مهم نيست. پدرم ازدورسلام ميرساند. شوهرم اينجا برای هر دوشان سلام ميرساند. ما سلام مردهايمان را به هم ميرسانيم. با صدای خسته و غمگين . ميگويد چرا ناراحتی . ميگويم خيالاتی شده ای. ميگويد برو به کارهايت برس ميگويم ...هيچ نميگويم . صدای خداحافظی اش درگوشی میپيچد. من آرام و بی صدا روی مبل خانه مان روبروی تلويزيون نشسته ام و به گوشی ساکت تلفن نگاه ميکنم .و نميدانم او کجا آرام و بی صدا نشسته است  و به چه چيز نگاه ميکند. من دلم برای او تنگ شده است .او دلش برای من تنگ شده است. ما غمگين و دلتنگ در خانه هايمان نشسته ايم  و به روزهای کودکی من فکر ميکنيم .به دعواهای هر روزه مان .به درس پرسيدن ها ی او به بازيگوشی های من . به آشپزيهای او به غذا نخوردن های من . به عاشق شدنهای من به نصيحتهای او.به پدر و مادر او که ديگر نيستند.به روزهای تنهايی مان وقتی پدر مسافرت بود . به بچه داری هردومان از برادر آن روزها کوچکم.به خريد عروسی من به ميهمانی بزرگ نامزدی که او برايم گرفت .ما دلتنگ گذشته در اينجا نشسته ايم و آرزو ميکنيم کاش من اينقدر زود بزرگ نميشدم.

لینک
۱۳۸٤/۱۱/۳٠ - نیلوفر

       

چهارشنبه سوری(از نوع فيلمش!)

من هيجان زده رفتم اين فيلم جنجالی جشنواره امسال رو درست فردای روز اکرانش ببينم و در کمال تعجب از فيلم خوشم اومد.فيلم ساخته اصغر فرهاديه .همونکه چندين سال پيش توی تلويزيون سريال (در شهر) رو ساخته بود.برای همين مطمئن بودم اين يه فيلم اجتماعيه . داستان فيلم از نگاه يه دختر جوونه(ترانه عليدوستی) که روز چهارشنبه سوری از طرف يه شرکت اومده برای خونه تکونی يه خونه .دختر تازه عقد کرده و عاشق پسردائی و پر از شور و هيجان برای شروع زندگی مشترکشه که وارد زندگی درهم يه خونواده معمولی ميشه...ما همراه دختر مرد خونه رو ميشناسيم.وبعد زن خونه رو و همسايه ها رو و بچه های خونه رو .ما همراه دختر وارد دعواهای خانوادگی ميشيم درباره افراد قضاوت ميکنيم و بعد ميفهميم قضاوتمون خيلی هم درست نبوده. فيلم به طور کلی درباره خيانته ولی در حقيقت درباره تنهايی شديد آدمهاست. همه آدمهای فيلم از زن (هديه تهرانی ) ومرد(حميد فرخ نژاد) و همسايه (پانته آ بهرام) گرفته تا بچه کوچک فيلم همه تنهايند .همه به نوعی مقصر و به نوعی حق به جانبند. آدمهای فيلم همه خاکستريند.و شايد اين تنها دليليه که فيلم به دل آدم ميشينه. اينکه ما در جايی ميفهميم که مرد خونه در جوانی جبهه بوده هم نکته خيلی عالی فيلمه. اينکه جامعه ما آدمهای پيچيده و هميشه ناراضی و هميشه تنهايی داره که مهمترين چيزهاشون رو هم بابت اين تنهايی فدا ميکنن با وجودی که افراد خانواده هميشه با همندو به کار هم کاردارند .باوجودی که همسابه ها هميشه هستند ولی باز همه احساس تنهايی ميکنند. چهارشنبه سوری يه فيلم اجتماعی درباره طبقه متوسط ايران امروزه و اونقدر توی حرفش روراسته که به دلت ميشينه .البته بازيهای خوب همه بازيگرانش و فيلمنامه فوق العاده اش هم مزيد بر علته . برای همين من به عيبهای فيلم فکر نميکنم .

 

دختر ها کجا رفتند؟

دوستم پسر شيبطون و بامزه ای داره که امسال کلاس اول دبستانه.اين پسرشيطون تا پارسال ميرفته مهد کودک نزديک خونه شون که طبق روال معمول اکثر مهد کودکها در اون هم دختر بچه ها بودند و هم پسربچه ها. اونا بدون اينکه هنوز معنی ومفهوم دختر و پسر بودن رو بدونن همگی در کنار هم بازی ميکردند.پسر دوست من حالا بعد از ۵ ماه که از مدرسه رفتنش گذشته يه روز خيلی متفکرانه از مادرش پرسيده:مامان پس دخترا چرا نيومدن مدرسه ؟اصلا دخترا کجا هستند؟موندن توی مهد کودک؟ و وقتی دوست من گفته اونا مدرسه جدا دارن پسرش گفته چرا؟! نميدونم دوستم بايدچه جوابی ميداده ...

 

 

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٩ - نیلوفر

       

پنجشنبه بازار تجريش

سمنوی عمه ليلا .لباس احرام . مهره مار.هری پاتر ۴ ...اينجا بازار تجريش است . اينجا همه چيز پيدا ميشود . آفتاب کم رمق زمستانی از لابه لای سقف ميله کشی شده بازار بر روی سر آدمهايی ميبارد که با سرعت در کنار هم راه ميروند . درست بعد از نانوايی تافتونی سر پيچ يک مغازه بزرگ است که پارچه های رنگ و وارنگ از در و ديوار آن آويزان است . ظاهرا درست آمده ام. آدرس اينجا را مادر شوهرم به من داده . وارد ميشوم. مغازه بزرگ و شلوغ است . در حدود ۱۰ تا مرد جوان پشت ميزها ايستاده اند و توپ های پارچه را باز ميکنند متر می کنند همه جور آمدی اينجا آمده. تنها نقطه مشترکشان اين است که همه زن هستند.با چادر سياه با چادر گلی با مانتوی کوتاه و تنگ با مانتوی بلند و مشکی جوان و پير .تنها و با هم .آرايش کرده يا بوی پياز داغ دهنده! همه هستند. فقط نميدانم چرا من اينقدر احساس ميکنم به اينجا تعلق ندارم. دستهايم را در جيب پالتو ام ميکنم و به آرامی در طول مغازه قدم ميزنم و پارچه ها رنگ و وارنگ را نگاه ميکنم . جرات حرف زدن ندارم. حدود ۲۰ دقيقه طول ميکشد که يکی از مردهای فروشنده نظرش به من جمع شود. پارچه ای انتخاب ميکنم . میپرسد با عرض چقدر؟ عرض؟ من از کجا بدانم؟ من ميخواهم برای لحافمان ملافه بدوزم . اندازه لحاف را از توی کاغذی ميخوانم . مرد خودش برايم ميبرد . زن پيری کنار من است میپرسد خانم اين پارچه که برای شما بريد متری چند بود و وقتی ميگويم نميدانم ابروهايش را بالا مياندازد و مرا چپ چپ نگاه ميکند. به سرعت از مغازه بيرون ميآيم . و وارد مغازه بغلی ميشوم که روی درش نوشته :خياطی صدف. و درست وقتی اندازه لحافمان را به خياط ميدهم دوباره نگاهی به پارچه ميکنم . من زشت ترين پارچه ممکن را انتخاب کرده ام... من برای بازار تجريش غريبه ام ....

 

تولدت مبارک

هر وقت درباره روشنفکری ايران حرف ميزنند تنها يک نفر است که به جرات ميتوانم به او فکر کنم . وقتی درباره آبروی ادبيات معاصر ايران حرف ميزنند تنها يک اسم در ذهنم نقش ميبندد. من هنوزم که هنوزه سه قطره خون را ميخوانم و نميفهمم و باز هم با اشتياق ميخوانم . من همه آدمهای دور و برم را يا زن اثيری ميبينم يا لکاته يا پيرمرد خنزر پنزری . من هنوز در آن زنی حيرانم که مردش را گم کرده بود. من به خاطر داش آکل عاشق شيرازم. ....فردا ۱۰۳ امين سالگرد تولد صادق هدايت است . تولدت مبارک صادق خان .بدون تو زندگی ما مطمئنا چيزی کم داشت .

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٧ - نیلوفر

       

تهران باران وترافيک

امروز من با ۲ ساعت تاخير رسيدم سر کار . صبح برای آب دادن سيکلمه هايم رفتم به بالکن وباد خنک بوی باران وتميزی را به صورتم پاشيد.برگ درختهای حياط از تميزی برق ميزدند.با شادی کودکانه ای دستهايم را زير باران گرفتم . امروز روز خوبی بود. شال و کلاه کرده توی ترافيک هميشگی مدرس به راديو پيام گوش ميدادم. باران ميآمد .مهم نبودچقدر ماشينها نزديک به هم راه ميروند و چقدر برای هم بوق ميزنند و چقدر مسافر خيس شده کنار اتوبان ايستاده است.باران ميآمد و من در رويای زيبای باران بودم اين رويا تا وقتی ادامه داشت که من سرحساب شدم که حدود۱ساعت گذشته ومن تقريبا ۱۰۰ متر جلوتر رفته ام . به آرامی ضربان قلبم بالا رفت . راديو خاموش شد .صدای تيک تاک ساعت مچی ام شنيده شد و صدای بوق ماشينهای اطرافم شنيدنی تر شد. آدمهای خيس برايم منظره دردناکی شد و دلهره دير رسيدن شدت گرفت. من با اعصاب خرد شده و شلوار گلی(از محل پارک ماشين تا دم در شرکت حدود ۴ بارتوسط هموطنان ماشين سوار گلی شدم) و متنفر از باران با ۲ساعت تاخير درشرکت نشسته ام و آرزو ميکنم اين باران تا بعد الظهر بند بيايد .

ما جوانهای امروز و آن جوانهای ديروز

درهمه جای دنيا خيلی از شرکتهای بزرگ و موفق به اسم ...وپسران معروفند.يعنی يک پدری يک روزی کاری را آغاز کرده و پسرانش و بعدتر پسران آنها (‌يا شايد دختران) کار او را ادامه داده اند . همان جمله معروف ايستادن پسران بر شانه پدران برای ديدن افقهای دورتر. ولی اين ايستادن و اين نگه داشتن کار بسيار سختی است . من نسل قبلی ام را دوست دارم ولی گاهی آنها را قبول ندارم و نسل قبلی هم مرا دوست دارد ولی مرا خام و بی تجربه ميداند و به نظرات جديدم فقط ميگويد:مونده تا بفهمی!  ای کاش من به آنها بيشتر احترام ميگذاشتم و آنها هم بيشتر حاضر به ريسک کردن بودند.و به حرفهايم گوش ميدادند. در اين صورت چه افقهای جديدی را ميتوانستيم ببينيم ...کاش ...

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٦ - نیلوفر

       

جلوی بيمارستان

کارگران شرکت مخابرات درحال کندن پياده رو هستند.کاميون بزرگی در حال خالی کردن نوشابه برای سوپر مارکت است و راه را بند آورده است .ماشينها بوق ميزنند و صدای بوقشان در صدای کندن زمين گم ميشود.پياده ها که نه در پياده روبرايشان جايی مانده ونه در خيابان سر هم و سر راننده ها داد ميزنند . بينوا تابلوی بوق زدن ممنوع جلوی در بيمارستان اما هنوز ايستاده است و گوشهايش بدجوری دردميکند.

 

ساعدی

امير حسن چهل تن يه مقاله جالب درباره ساعدی نوشته که به نوعی درد اصلی ادبيات معاصرماست ...اين سياست زدگی هنرمندان ما و هنرمند دوستان ما که ريشه هنر و زيبايی را خشکانده است . و نتيجه اش هم همه اين سانسورهای(دولتی يا شخصی)‌ است . استعدادهای درخشان ما که کمتراز همينگوی وفالکنر نبوده اند وحتی خودهمين ساعدی که سالها زودتر ازمارکز آمده بود ... من نميدانم چرا هنر مندان ما هنر مند نمانده اند و رسالت سياسی کاری داشته اند . هنر مند با همه احساسات زيادش اصلا توانايی سياست (که به معنای دورغ ورزی است) را ندارند.هنر مند بايد بيافريند از ته دل و توان و بقيه هستند که با کار هنر مند انسان سازی ميکنند.... ساعدی را به نهايت دوست دارم ...و دلم به نهايت برايش ميسوزد.

مقاله را ميتوانيد اينجا بخوانيد:

http://www.cheheltan.com/article.aspx?id=24

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٥ - نیلوفر

       

من و دوبی

IKA

اين يعنی فرودگاه امام خمينی . بسيار دير ولی به هر حال قابل قبول . مهمترين جايی را که ميخواستم ببينم توالتش بود. قفل درها شکسته ولی بقيه چيزها در حد قابل قبول است. نميدانم اين فرودگاه تا کی سالم بماند (از آنجايی که ما بسيار در نگهداری استعداد داريم)‌ولی من همه دوری راه و سختی هايش را به مهراباد ترجيح ميدهم. حتی اگر پروازت ساعت ۳ بشيند و تو تا ۴ و ربع معطل تاکسی باشی تا برگردی تهران.(البته به ما گفتند اينکه ماشين نبوده از بد شانسی ما بوده و يه اتفاق نادر.ما اميدواريم راست بگويند)‌ تنها نکته آزار دهنده اين است که ديگر نه در هنگام برخاستن و نه در هنگام نشستن هواپيما نميتوانی شهر بزرگ زشت و دوست داشتنی تهران را ببينی . به تاريکی از پنجره به دنبال چراغهای شهرم نگاه ميکردم و تنها چيزی که معلوم بود باند فرودگاه بود.

 

پيانيست

حدود ۶۵ سال دارد.اسکاتلندی است .موهايش کمی بلند و بلوند است .کم چاق با چشمان بی حالت نشسته و پيانو ميزند. مردم هر کدام از نقطه ای از دنيا نشسته اند و با هم حرف ميزنند . گاهی چند تايی از آنها برای هنر نمايی های او دست ميزنند. او خاموش و تنها به زيبايی مينوازد. و من در اين فکرم او تنها در هتلی در دوبی هر شب برای چند دلار اينقدر با احساس مينوازد؟

۷۲ ملت

اينجا شهر ۷۲ ملت است . همه هستند.همه با کوله باری از دلتنگی و خاطره.اروپايی ها هستند برای کار. می آيند و ميروند. ايرانی ها هستند برای احساس امنيتی که در ايران ندارند(اينجا دارند؟) فيليپينی ها هستند برای هر کاری که باشد. هندی ها و پاکستانی ها برای کارگری. عربهای همه کشورهای عربی برای کارهای باکلاس. آفريقايی ها برای کارهای سخت و باديگاردی دم ديسکوها.روسها برای مردهای تنها . و آمريکايی ها برای پول در آوردن ....و شيخهای امارات برای...اينجا همه تنها هستند . هيچ کس به هيچ کجا تعلق ندارد.

ما و توالت

شما فکر کنيد با يک ماشين شاسی بلند ۲ ساعت در تپه ها داغ صحرا بالا و پائين برويد.روی شنها با پای برهنه بدويد و زيبايی واقعی صحرا را لمس کنيد بعد وسط صجرا درست جايی که از همه طرف بيابان است و بالای سرت آسمان پرستاره بروی در يک کمپ و هر غذايی که بخواهی بخوری و بخندی .فکر ميکنی چه چيز اين برنامه از همه برايت جالب تر است؟ توالتهای بسيار خوشبو  و تميز وسط صحرا. ما ملت توالت نديده ای هستيم.

 

زن عرب

همه شان مثل هم اند. با لباس بلند سياه و روبنده ای که تنها از پشت آن چشمهای زيبا و پر آرايششان پيداست. همگی کيفها و کفشهايی دارند که به حساب من حداقل ۵ هزار دلار می ارزد. همگی در مراکز خريد راه ميروند .کار روزانه شان است. و گاهی پشت سرشان کالسکه هايی است که هر کدام را يک زن کوتاه قد و سياه سوخته فيليپينی ميراند. اينجا به تعداد بچه ها پرستار وجود دارد و البته اين جدای از کلفتهای شخصی و آشپزها و کلفتهای خانه است. حالا اگر خانم بخواهد جايی بشيند و از خريد هايش خستگی در کند و چيزی بخورد(از زير روبنده البته) پرستارها و کلفتهای شخصی بيرون می ايستند و زمين را نگاه ميکنند....بنابراين عجيب نيست وقتی در پيتزافروشی ييه سری دختر ۱۲-۱۳ ساله عرب را ببنينی که با هم نصفه عربی و نصفه انگليسی حرف ميزنند. پرستارهای فيليپينی تنها کمی انگليسی بلدند. نسل بعد اين زنهای عرب ديدنی است .

 

ايران برو دارمت

همه ميگويند. همه جهان سومی ها . همه آفريقايی ها همه همسايه هايمان پاکستانی ها و هندی ها و سوريه ای ها و لبنانی ها و زيمبابوه ای ها و مراکشی ها و حتی مکزيکيها. همه تا مرا ميبينند از رئيس جمهور شجاعم حرف ميزنند. و اينکه نه تنها انرژی هسته که بمب اتمی هم حق شماست. که خوشبحالتان که اينقدر استقامت داريد و اينکه بالاخره کسی پيدا شده که جلوی اين غرب استعمارگر بايستند.غربی که همه ما جهان سومی ها را به کارگری بدون حقوق کافی و بيمه و مسکن و خوراک گذاشته(در دوبی همه کارگرها حتی منشی ها و مديران دفاتر هيج کدام بيمه ندارند نه درمانی نه بازنشتگی .همگی در اتاقهای دسته جمعی با کمترين غذا زندگی ميکنند تا برای خانواداهايشان پول بفرستند)همه مبگويند که زير بار زور اين مدعيان حقوق بشر رفته اند و تنها اميدشان به ما ايرانی ها ست که جلوی اين غربيها ايستاده ايم . آنها اين را ميگويند  و ميروند و مرا با احساسات به شدت متناقضم تنها می گذارند.

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢٤ - نیلوفر

       

فيمينيسم

در خبرها خواندم که خانمی که به نوعی پايه گذارفيمينيسم درآمريکا بوده چند روز پيش فوت کرده .درباره اون ميگفتند که برای اولين بار گفته که زنها ميتونن به جز همسر ومادر چيز ديگه ای هم باشن و اينکه روی حق سقط جنين توی آمريکا خيلی تلاش کرده .من ميدونم که زنها ميتونن به غير از مادروهمسر بودن خيلی چيزای ديگه هم باشن ولی اينم ميدونم که به غير از زنها هيچ کس نميتونه مادر و همسر باشه . دوستی دارم که يه بچه ۳ساله داره ...دوست من دختر مهربون و از خود گذشته ايه ...اون با تولد پسرش همه زندگيش عوض شد.کارش تحصيلش همه چيزش درپسرش خلاصه شد .پسری که الان بهترين ۳ساله دنياست.با وجود همه کمبودهای زندگی درايران (مالی و فرهنگی) پسر اون بهترين تربيتی رو که ميتونسته داشته .ولی اين روزا وقتی به دوستم نگاه ميکنم به جز مادر بودن درش هيچی نميبينم .ميدونم پسر اون هيچ وقت ۳ ساله نميمونه ولی ميبينم که اون داره هميشه مادر يه کودک ۳ ساله باقی ميمونه. و اين هميشه بزرگترين تضاد ذهن منه .اينکه تو چطور ميتونی مادر خوبی باشی ولی تنها مادرنباشی .اونم توی جامعه ايران که امکانات هيچ کدوم رو برات فراهم نميکنه. تو اينجا نميتونی مطمئن باشی که فرزندت رو در مهدکوک ها درست آموزش ميدن که نميدن.ونميتونی مطمئن باشی که کارکردن و خونه نبودنت به فرزندت صدمه نميزنه که ميزنه . تنها کسايی که کمی در اين زمينه موفق بودن آدمايی مثل مادرمن بودن که سعی کردن با سختی کشيدن زياد کارشون رو حفظ اما خيلی کم کنن . که اونم در شرايط امروزه دنيا بی معنی شده . ولی اگه يه روزمجبور بشم انتخاب کنم بدون هيچ ترديدی ميدونم که مادر بودن رو انتخاب ميکنم .

تعطيلات و امارات

ما از فردا به مناسبت ۲۲بهمن و عاشورا که از قضای روزگار امسال کنار هم شدن عازم امارات متحده عربی (بهشت دست يافتنی ايرانيان) هستيم . من از هيچ جايی به اندازه دوبی با همه ظاهر دورغی اش متنفر نيستم ولی وقتی مجبوری بين توی صف ايستادن برای گرفتن قيمه نذری در فستيوال سياه سالانه ايرانيان ودوبی يکی را انتخاب کنی .... سعی ميکنم اتفاقات سفرم را اينجا بنويسم(اگر دسترسی به اينترنت آسان بود!)

 

يه مقاله خيلی عالی درباره ابراهيم گلستان وادبيات انقلابی از عباس ميلانی:

http://www.sharghnewspaper.com/841116/html/v11.htm

لینک
۱۳۸٤/۱۱/۱٧ - نیلوفر

       

جنگ جهانی سوم آغاز شده است

ميخواستم امروز از چيزهای خوب بنويسم .از ميهمانی خانوادگی روز جمعه درخانه ما .از مادربزرگم .ازسلامتی مادرم از دعواهای کوچک خانوادگی مان از پخت و پز از ادبيات ازفيلم...ولی وقتی تو شب تا صبح را با دلهره سپری کرده باشی نميتوانی به چيزی به جز آن فکرکنی.۳روزبود که ما درست مثل اينکه داريم نتيجه يک بازی فوتبال را دنبال ميکنيم باهيجان پای تلويزيون مينشستيم تا ببينيم دنيا برای ما چه تصميمی ميگيرد .من از همه چيز اين دنيای خبر وسياست متنفرم ... من از سردمداران خودمان متنفرم از اروپايی ها و آمريکايی ها متنفرم ...در دنيای مدرن بعد از جنگ جهانی دوم تويا بايد مثل آنکه آنها ميخواهند باشی يا مثل آنکه اينها ميخواهند . تو به عنوان يک انسان متفکر در يک کشور درحال توسعه (اسم مسخره ای است) هيچی نيستی و هيچ کدام از معادلات اين دنيا تو را به حساب نمی آورد .تو بايد دموکراسی داشته باشی و همه اين غربيها تنها ميدانند که چطور دموکراسی برای تو مفيد است .توبايد حرف نزنی چون همه اين شرقيها ميدانند که چه چيزی بايد گفته شود .ديروز خانم مرکل آلمانی بعد از جلسه شورای حکام حرف ميزد و من تنها به آن مهندس آلمانی فکرميکردم که به محض اينکه در برابر حرف حق ما در جلسه گفت :(شما حق داريد)  از فردايش ديگر اثری از او در پروژه نبود. من دوست ندارم به اين فکر کنم که مقصر کيست... من از معادلات دنيا که جايی برای کارگر با استعداد کارخانه ما با يک دختر مريض نميبيند هيچی نميفهمم .جلوی تلويزيون می نشينی و به آتش زدن سفارت دانمارک نگاه ميکنی .به شورش مسلمانان فرانسه به پيروزی دموکراتيک حماس و به حرفهای بوش و احمدی نژاد و بن لادن . دموکراسی و ليبراليسم در دنيای مدرن به بن بست رسيده است.قوانين حقوق بشر با اين عصر اطلاعات همخوانی ندارد.ومن اينجا به انتظار تحريم و جنگ و استعمار و وطن فروشی نشسته ام و تا آخرين توانم از حق کارگر با استعداد و بی سواد کارخانه ام دفاع ميکنم .کارخانه را تا آخرين نفس سر پانگه ميدارم که او کارکند که دختر مريضش بتواند درس بخواند تا روزی قوانين جديدحقوق بشر و آزادی را او بنويسد .

لینک
۱۳۸٤/۱۱/۱٦ - نیلوفر

       

سرودهای انقلابی

ديروز توی تلويزيون ايران داشت مثل هر ساله دهه فجر آهنگ الله الله با صدای رضا رويگری رو پخش ميکرد روی تصاويری از انقلاب ومردم وخون و ... من نميدونم چرااين سرودهای انقلابی رواينقدردوست دارم...اينکه تو متولد زمستون ۵۷ باشی به نظرم کافيه .من همه خاطرات زيبای دوران کودکی ام در بين همين سرودها گذشته ...تزئينات کلاس با کاغذ رنگی خواندن سرودهای شاد (با هر مضمونی ...ولی شاد ...) من هنوزم همه (هوا دلپذير شد ..گل از خاک بردميد )رو حفظم ...اين خاصيت همه موسيقی های pop در همه دنياست ...اينکه تو اصلا  به معانی فکرنميکنی ...درموقعيت خفقان دوران مدرسه رفتن ما  ...وقتی حتی پوشيدن جوراب سفيد ممنوع بود فکر ميکنم خيلی طبيعه که من از همه اين سرودها حاطره خوب دارم ..ديشب با نگاه کردن به تصاوير د شنيدن سرود چشمام خيس اشک شده بود ...درست نميدونم چرا ..دلم برای کودکی ام تنگ شده بود؟برای دورانی که بدون کوچکترين توجه به معانی از خوندن و بالا و پايين پريدن لذت ميبردم؟ يا دلم برای جوونهای توی تصاوير ميسوخت؟ که خيلی زياد شبيه الان ما بودن که از ته دل فرياد ميزدن که دستاشون خونی بود وهيجان زده بودن ...يا دلم برای مارش آرووم سرود الله الله تنگ شده بود که شايد تنها آهنگيه  که منو واقعا به گريه ميندازه ...چرا ؟

تشکر

از همه دوستای خوبم که اومدن اينجا  و حرفای منو خوندن ممنونم ... سعی ميکنم هر روز اينجا چيز بنويسم ...من به داشتن دوستای ماهی مثل شما افتخار ميکنم

لینک
۱۳۸٤/۱۱/۱٥ - نیلوفر

       

کتاب زيبايی که خواندم

به تازگی کتاب بسيار زيبای (سيمای زنی در ميان جمع اثر هايتريش بل) را خواندم که به واقع يک شاهکار است . من تا به حال کتابهای زيادی درباره جنگ جهانی دوم خوانده ام که بعضی از آنها را هم نويسنده های آلمانی نوشته بودند ولی اين کتاب برای اولين بارموقعيت وحشتناک -ناراحت کننده و مسخره جنگ را به من نشان داد.اينکه سياست چقدر مسخره و کور و بی احساس است . اينکه قضاوتهای اجتماعی تا به چه حداشتباه و خراب است واينکه نتيجه همه اينها تنهايی آدمهايی است که به واقع انسان بوده اند و انسان مانده اند . لنی قهرمان داستان در نگاه جامعه زنی خراب است که نه عقل و شعور اجتماعی و سياسی دارد ونه آينده نگری ولی هاينريش  بل چنان لنی را به ما ميشناساند که ما از خودمان و از افکارمان در برابر لنی شرمنده ميشويم .و او وبچه عرب در شکمش و پسر زباله جمع کن در زندانش برای ما بهترين نوع انسان ميشود.ودرکنارلنی ما همه سختيهاوکثافتهای جنگ را به وضوح ميبينيم و همه سوء استفاده های بعد از جنگ را . هاينريش بل به هيچ حزب و دسته ای رای نميدهد نه آلمانيهای نازی نه مخالفانش نه روسهای کمونيست نه مذهبيهای يهودی ومسيحی و نه سرمايه داران آمريکايی زده ... او تنها به لنی رای ميدهد که از معشوق کمونيستش دعا خواندن برای پسر حرام زاده اش را آموخته و فقط برای دل رحمی با کارگر ترک زن و بچه دار همخوابگی ميکند .و تا نخوانی نمی فهمی. نحوه نگارش اثر هم که بی نظير و نمونه است . نويسنده خودش را جزو شخصيتها اصلی ميکند او هم مثل بقيه انسان است عاشق ميشود و تصميم ميگيرد و در سرنوشت لنی نقش بازی ميکند . نقطه اوج داستان (اگر بخواهيم چنين چيزی برايش به وجود آوريم) همان زايمان لنی است . و چه کسی به جز بل ميتوانست اينقدر تورا درگير کند؟ اينکه تو به جای شنيدن هرگونه آه و ناله از لنی وقتی اولين عشق زندگيش و برادرش هردو با هم کشته ميشوند تنها به جمله ای از دايرت المعارف در توصيف اشک بسنده کنی . و نميدانی که من چقدر همين اشک را ريختم ...برای لنی ..برای همه لنی ها ...برای همه لنی های جنگ ايران ....

لینک
۱۳۸٤/۱۱/۱۱ - نیلوفر

       

کفاش پير ما

سر کوچه خانه ما کفاش خيلی پيری توی يه دکه خيلی کوچيک برای اهل محل کفش واکس ميزنه و کفش تعمير ميکنه .توی روزای خيلی سرد زمستون اگه بری توی دکه اش  حتما به کتری مسی ميبينی روی يه چراغ الادين ويه سيگار روشن نصفه کشيده شده ويه عالمه بوی واکس . کفاش ما يه پيرمرد لاغر خيلی مهربونه با يه عينک ته استکانی ويه شلوارپارچه ای که تا بالای کمرش نزديکای سينه اش کشيده شده بالا .کفاش ما اسم من و شوهرم روميدونه و هميشه هرکدوممون رو ميبينه ميگه که به اون يکی سلام برسونيم .کفاش ما دليل تميزی کفشهای ماست و ما بدون  اون يه زن و شوهر فوق العاده نامرتب ميشيم. کفاش پير ما خونه اش ورامينه . هر روز صبح زود سوار اتوبوس ميشه و اگه برف يا بارون نيومده باشه حدود۴ ساعت بعد توی دکه اش نشسته  و ساعت ۴ هم دکه اش رو ميبنده و ۵ ساعت بعد توی خونه اش توی ورامينه . من دلم ميخواد بدونم کفاش ما زن داره؟ بچه داره ؟نوه داره؟ چند سالشه ؟ من فقط ميدونم که اون قبل از انقلاب نه اين کاره بوده ونه ورامين زندگی ميکرده و هروقت که کفاش ما درباره اون زمان صحبت ميکنه ته چشمش برق ميزنه ... من بارها دلم ميخواسته يه عالمه کفش کثيف وپاره ببرم پيشش کنارش بشينم  از چايی داغش بخورم و تااون داره کفشای منو روبه راه ميکنه منم داستان زندگيش رو ازش بپرسم ...اما خب من هميشه کار دارم من هميشه وقت ندارم من هميشه مهمون دارم من هميشه جلسه دارم ....

کفاش ما  ۲ هفته است که پيداش نيست ...در دکه اش قفله ... هيچ کدوم از کاسبای محل نميدونن کجاست و کفشای ما خاکی خاکيه .... من دلم براش تنگ شده ..اگه يه بار ديگه ...آره فقط يه بارديگه ببينمش حتما ميشينم کنارش تا برام تعريف کنه ...فکر ميکنين من بازم ميبينمش؟

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٥ - نیلوفر

       

ما و آنها

چند روزيه که دارم مرتب وبلاگ يکی از دوستای دوران دبيرستان ودانشگاهم رو که الان تورنتو زندگی ميکنه ميخونم . و يه چيزی بدجوری داره آزارم ميده . ما با هم خيلی دوست بوديم و با وجود فرقهايی که با هم داشتيم ولی خب خيلی شبيه هم بوديم . توی اين چند سال که ازهم دور بوديم هردومون بزرگ شديم و خب اين طبيعه که يه کم با هم فرق کرده باشيم ولی من نميتونم بفهمم چرا اينقدر زياد؟ گاهی اصلا حرفهاش رو نميفهمم ...ما ساعتها با هم حرف ميزديم ولی الان اينقدر از هم فاصله داريم که من حتی نميتونم توی وبلاگش برای يه چيزی بنويسم ...همه چيزايی که الان برای من مهمترين چيزه مثل خانواده ام برای اون اهميتی نداره و يه جورايی خيلی معيارهاش عوض شده و وقتی هم که باهاش بحث ميکنی يه جوری جواب ميده که من فکرميکنم حق با اونه و اين منم که دارم از يه زن مدرن بودن فاصله ميگيرم... اينکه کدوم يکی از از ما واقعا خوشبخت شده رو نميدونم ولی يه چيزی کاملا واضحه ..اجتماع مدرن از اون انسان بهتری ساخته که هم يه اطرافيانش بيشتر احترام ميذاره هم برای اجتماع مفيد تره ولی اينکه  اون خوشبخت تره ....شاد تره...نميدونم ....مهاجرت از اون موضوعهاييه که ما جهان سوميها زياد بهش فکر ميکنيم من ميدونم که هيچ وقت شجاعتش روندارم که اين کار رو بکنم برای همين سعی ميکنم دلم روبه اين خوش کنم که من خوشبخت ترم.

لینک
۱۳۸٤/۱۱/٢ - نیلوفر