دقايق آخر سال

گلويم درد می‌کند٬تب دارم و دائم سرفه می‌کنم. بی خيال شيرينی پختن شده ام. تواضع شلوغ است. نمی توانی راه بروی . همه چيز پيدا می‌شود.آجيل و شيرينی و ميوه خشک. شيرينی های ريز عيد:نخودچی٬برنجی٬ سوهان عسلی ... و شيرينيهای معروف ترکی: لطيفه و گرابيه و ... .همه جلوی صندوق روی سر و کول هم اند. جلوی در يک پيرزن و يک پسر بچه از خريداران عيدی می خواهند. پول کم را هم قبول ندارند..... اميدوارم حالم بهتر بشود . کمتر از ۱۲ ساعت ديگر سال تحويل می‌شود. من برای جلوگيری از يک تعطيلات بد٬ عازم بيمارستانم تا پنيسيلين بزنم. اگر همه لباسهای شسته را اتو بزنم٬ سبزی پلو ماهی را هم بپزم ٬آينه و شمعدان نقره را هم تميز کنم و سر سفره هفت سين بگذارم٬ديگر کاری برای امسال نمانده است. از صبح دارم به آروزی سال تحويلم فکر می‌کنم. آنقدر آروزوهايم زيادند که نميتوانم انتخاب کنم....

عيد همه مبارک ...سال خوبی داشته باشيد

تا سال آينده....

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٩ - نیلوفر

       

همکلاسی سابق!

داشتم توی اينهمه وب لاگی که درباره جنجال دانشگاه درست شده چرخ ميزدم و نظرات موافق و مخالف رو می‌خوندم که يه چيز خيلی جالبی رو فهميدم! پيشنهاد اوليه دفن شهدا در مسجد دانشگاه رو يکی از همکلاسی های سابق من ٬ که نميدونم به کدوم دليلی بايد بعد از ۴ سال هنوز توی  دانشگاه مونده باشه٬!  به شورای فرهنگی دانشگاه داده و اونام قبول کردن و بعدش رو هم که همه می‌دونن!.

***

عيدی شرق

شرق امروز بهترين عيدی ممکن رو به من داد!.ويژه نامه داستان در ۴۰صفحه با يه عالمه داستان از نويسندگان خوب داخلی يا خارجی. بهترين چيز برای اين تعطيلات طولانی ! . تشکر بی نهايت از همه دست اندرکاران خوب شرق مخصوصا مهدی يزدانی خرم ٬ مسئول بخش ادبی .

***

قول

من همينجا به خودم قول می‌دم که تنبلی رو بذارم کنار و دراين سال جديد حتما کتاب (اوليس-جيمز جويس)‌روکه يه سالی هست متن انگليسی اش رو خريده ام(اين کتاب هرگز به فارسی تر جمه نشده و نخواهد شد !) بخونم . خيلی افتضاحه که بزرگترين شاهکار ادبيات مدرن جهان(در نظرتقريبا همه هنرمندای دنيا!) رو تو ايران به تعداد انگشتهای دست هم کمتر کسی پيدا بشه که خونده باشه. من به خودم قول ميدم جزء همون آدما بشم .به زودی!

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٧ - نیلوفر

       

کتاب سال ۸۴:

اين روزها همه جا دارند بهترينهای سال ۸۴ را انتخاب می‌کنند.از بهترين فيلم گرفته تا بهترين وبلاگ.ديروز به اين فکر می کردم بهترين کتاب سال ۸۴ کدام بود. حقيقت اين است که امسال من خوشبختانه توانستم کتابهای زيادی را بخوانم ولی اکثر آنها آثار کلاسيک و معروفی بود که تا به حال نخوانده بودم و آنقدر همه شان عالی بوده اند که نمی توانم درباره هيچ کدام نظری بدهم برای همين سعی کردم برروی کتابهای چاپ شده در سال ۸۴ فکر کنم ...و تنها يک کتاب بود که می‌توانم با قطعيت بگويم کتاب مهمی بود.منظورم اين نيست که کتاب خوبی بود يا بد .منظورم اين بود که بسيار مهم بود.کتابی که در اين وانفسای فرهنگی چند بار چاپ شد و آنقدر درباره اش حرف زده شد که من شنيده ام از نقدهايی که بر اين کتاب نوشته اند هم يک کتاب در آمده(که من نديدم)‌.منظورم کتاب (نوشتن با دوربين- گفت و گوی پرويز جاهد با ابراهيم گلستان)است.و تا قبل از اين کتاب نسل من چقدر ابراهيم گلستان را می‌شناخت؟ اقرار می‌کنم تا همين ۷-۸ سال پيش فقط ميدانستم او يک مرد زن دار بوده که فروغ عاشقش شده همين!. و تنها بعد از ديدن فيلم(خانه سياه است)‌فروغ بود که فهميدم چيزی به اسم استوديو گلستان بوده و فيلمهای مهمی هم ساخته . (اسرار گنج دره جنی)‌را ۴ سال پيش ديدم و (خشت و آينه )‌را پارسال. و تازه همين ۲ سال پيش بود که فهميدم گلستان داستان هم می‌نوشته و چندتايی از آنها را که به لطف دوران طلايی وزارت ارشاد تجديد چاپ شده بود خواندم.اينها را گفتم که بگويم چقدر از قضيه پرت بودم. من نميدانستم گلستان اولين مترجم فالکنر به فارسی بوده.و نميدانستم چندتا از فيلمهای شاهکارش مربوط می‌شود به فيلمهای مستندی که از شرکت نفت در سالهای بعد از ملی شدن نفت گرفته .و نميدانستم خبرنگار شبکه NBC بوده درست در روز ۲۸ مرداد سال ۳۲.

گلستان مثل همه هنرمردان پير٬ در ۸۰ سالگی٬بد اخلاق و بی حوصله است. چندين بار در طول مصاحبه به پرويز جاهد می‌گويد:(مزخرف ميگی عزير من٬مزخرف می‌گی جوان!)‌  و اين جمله ای است من در طول يک سال گذشته بارها و بارها از استاد پير داستان نويسی خودم هم شنيده ام‌ و برايم آشناست.و حقيقت اين است که ما جوانها اگر هم مزخرف بگوييم دليلش اين است که گذشته را نمی‌شناسيم . چقدر چنين کتابهايی لازم است که گذشته را برای ما باز کند. گلستان همه چيز را نقد می‌کند:سينما و فيلمفارسی و منتقدهايش را در آن دوره٬حکومت شاه٬حزب توده و جريانات جدا شدن خليل ملکی .شرکت نفت ايران٬شرکت شل و شرکت نفت انگليس٬ هدايت٬آل احمد٬‌شاملو ٬ دريابندری ٬و از همه مهمتر روشنفکری در ايران . من با همه حرفهايش موافق نيستم ولی همه حرفهايش بسيار شنيدنی است برای داشتن درک بهتر از کشورمان . از دو تا از جمله هايش خيلی خوشم آمد:(از روی کتاب نمی نويسم٬آنچه يادم مونده مينويسم)

-روشنفکر کيه؟ هرکی کتاب و مجله خوند و زبان بلد بود و يه چيزايی هم نوشت ميشه روشن فکر؟نه!‌روشنفکر اونه که بشينه و فکر کنه!

-مشکل مردم ما کم سوادی و بی سوادی و مدرنيته و سنت و مذهب و اينا نبود مشکل نبود شعور بود !.حتی توی درس خونده ها.

شايد حرفهای او برای بسياری گران تمام شده(که اين همه نقد از اين کتاب هم گواه همين است)‌و چه خوب که اين بحثها باز شده است تا از درون آن شناخت بهتر ايرانی بيرون بيايد. ميدانم انتشار اين کتاب محصول دولت قبلی است و چنين کتابی در اين دولت شايد هيچ وقت اجازه چاپ نمی يافت .برای همين با وجود همه ايرادهايی که به کتاب وارد می دانم اين کتاب را مهمترين کتاب سال ۸۴ ميدانم و به همه جوانها توصيه می‌کنم آن را بخوانند .

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٦ - نیلوفر

       

چهارشنبه سوری در سه پرده:

ساعت هفت و نيم شب ٬‌ميدان محسنی

نگرانی ما بيهوده بود.خيابان ميرداماد بسيار خلوت است.آنقدر که تقريبا به خاطر ندارم.ما هر چقدر هم که دير از شرکت راه افتاده بوديم باز هم دير نمی‌کرديم. نزديک ميدان محسنی سرعت را کم می‌کنيم.دختر ها و پسرها در پياده رو ها ايستاده اند.تعدادی به آرامی راه می‌روند.داخل ميدان نيروهای پليس به وفور ايستاده اند . نيروهای گارد ويژه هم. شيشه را پائين می دهيم. همه ساکتند و به آرامی همديگر را نگاه می‌کنند.هر از گاهی از دور٬داخل کوچه ها٬ صدای ترقه ای بلند می‌شود. اينجا هيچ کس حرف نميزند.مغازه ها همه بسته اند. سکوت و تاريکی. همه فقط نگاه می کنند.هم مردم.هم پليس.ما به سمت کوچه بهروز می‌پيچيم ...

 

ساعت ۹ و نيم ٬ جلوی در آپارتمان

غلغله ای برپاست.انگار که همه اهالی ساختمان همه فک و فاميلشان را به صرف چهارشنبه سوری به آپارتمان ما دعوت کرده اند. در ورودی کاملا باز است.و پشت آن انبار مواد محترقه است. همه هيجان زده اند. مردم از پنجره ساختمان های ديگر سرشان را بيرون آورده اند و جلوی آپارتمان مارا نگاه می کنند. مردها و پسرها و پسر بچه ها بی‌رحمانه ترقه وسيگارت و ..می‌اندازند وسط ورودی. مردها از همه بدترند. گاهی٬قانون نوشته خودشان را می شکنندو سيگارت ها را کنار پای زنهايشان ميترکانند و جيغ آنها را در می‌آورند. به گمانم بيش از ۵۰ نفر جلوی در جمع شده اند. کم کم دخترها و زنها هم به صف شجاعان می‌پيوندند.دختر بچه ها فشفشه هايشان را می‌چرخانند. سرايدار هم ديگر بی خيال کثيفی موزائيک های ورودی و خراب شدن بنفشه های تازه کاشته شدهءدم در شده و با بچه هايش درحال روشن کردن آتش است. خانم همسايه ظرف بزرگ کريستال زيبايی پر از آجيل شيرين در دست گرفته و دور می‌چرخاند. هر کس بر می‌دارد آروزيی می‌کند. آتش روشن می‌شود.اول همه بی قانون می‌پرند.سرايدار قانون می‌گذارد و همه را به صف ميکند.انداختن هر نوع ترقه در آتش قدقن می‌شود. همه می‌پرند. پيرزن همسايه هم.نوه ۳ ساله پيرمرد همسايه هم. خانم دکتر٬ سرايدار را صدا می‌زند. داخل آپارتمان توی راه پله ميز کوچکی می گذارند. و يک عالمه کاسه يک بار مصرف.سرايدار کاسه بسيار بزرگ آش تزئين شده را از خانه خانم دکتر می‌آورد . همه ذوق می‌کنند . در اين گيرو دار بخور بخور٬شلوار مهمان يکی از خانه ها آتش می‌گيرد. البته به سرعت و با چند تا لگد خاموشش می کنند. مرد مهمان عصبانی است .همه می خندند. بچه های سرايدار هم....

 

يک ساعت بعد از نصف شب٬ خانه خودمان

به گندمهای تازه جوانه زده ام آب می‌دهم.ملافه ها و حوله های شسته شده را از توی ماشين بيرون می‌آورم و به بالکن می بروم. همه جا سکوت است .ازآنجا جلوی در ورودی را نگاه ميکنم .سرايدار نازنين در حال شستن موزائيک هاست .می‌خواهم به او بگويم بگذارد برای فردا ولی اين ساعت شب نميشود از اين بالا داد زد. گيره ها را به حوله ها می‌زنم و نفس عميق می‌کشم.هوا بوی دود و باروت و چوب سوخته می‌دهد.از دورها صدای نارنجک می‌آيد و در ادامه اش صدای دزدگير ماشينها. آسمان صاف صاف است. در نور مهتاب حياط را نگاه می‌کنم. درختها همه شکوفه زده اند. بهار همين يک قدمی است...

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٤ - نیلوفر

       

آنفولانزای مرغی در آپارتمان ما

ظهر جمعه بود.ما بعد از خوردن مقدار بسيار زيادی از تاس کباب لذيذ دست پخت مادر شوهر نازنين٬ هرکدام گوشه ای ولو شده بوديم که زنگ به صدا در آمد. همسر گرامی و پدرش هردو نيم چورت(؟!) شان پاره شد . پشت در ٬پيرزن همسايه با روسری کج وکوله ٬مانتويی با دکمه های باز وصورتی بسيار نگران ايستاده بود. همگی فضوليمان گل کرد که بدانيم او ساعت ۲ ونيم ظهر جمعه از ما چه می خواهد. با صدايی نگران به پدر شوهر من(که مدير ساختمان است) گفت: بايد برای اين آنفولانزای مرغی سريعا کاری بکنيم! ....(کدوم آنفولانزای مرغی؟! کسی در ساختمان آنفولانزای مرغی گرفته؟!) ...(نه هنوز ولی با اين وضع همين روزا ميگيره!)‌و بعد شروع به توضيح (اين وضع)کرد: راهروی نور گير توالتهای ساختمان ٬ که مثل همه آپارتمانها به پشت بام باز می شود٬ هميشه و در تمام فصول سال مهمانخانه کبوترهايی است که به دنبال خانه  می گردند.شما در هر ساعتی از روز که -شرمنده٬زبانم لال!-٬ به توالت تشريف ببريد ٬ صدای بال زدنهای آنها٬ بغ بغو کردنهای آرام و يا بلندشان و گاهی هم جيک جيک جوجه هايشان را  از دور ميشنويد.پيرزن همسايه ما ظهر جمعه بعد از شندين اين صداهای هميشه تکراری ٬ناگهان سرحساب شده است که اين پرندگان مطمئنا ناقل آنفولانزای مرغی هستند و ويروس را به توالت همه خانه ها منتقل می کنند و همه ما به زودی خواهيم مرد! او ابتدا به سرايدار مراجعه ميکند ولی سرايدار دل نازک ما هيچ حاضر نميشود لانه آنها را خراب و خانواده آنها را آواره کند که پيرزن دست به دامن ما(مديريت ساختمان می شود)‌ . او می خواست که ما به سرعت همه لانه ها را خراب کنيم و حاضر نبود حتی تا فردا هم صبر کند. کم کم اهالی ساختمان ٬ که فصولی را به خواب ظهر جمعه ترجيح داده بودند هم جمع می شوند.ما همگی به محل حادثه! يعنی پشت بام ٬می رويم.سرايدار دل نازک دوباره حرفش را تکرار می کند. صداهايی از جمع به گوش ميرسد:..گناه دارن ...آخی...طفلکيها...بابا اينا سالمن...کدوم آنفولانزا بابا... جوجوها رو ... ولی پيرزن هنوز روی حرفش ايستاده است. سرايدار ميگويد :خانوم خودت خراب کن که گناهشم گردن خودت باشه .پيرزن مدتی به لانه آنها از بالا نگاه ميکند .به چشمهايش نگاه ميکنم.به جوجه های کوچک خيره شده است . بعد از مدتی سرش را بالا می آورد. با عصبانيت روسريش را صاف ميکند و از در پشت بام خارج می شود و در حال رفتن می گويد: به من چه؟ شماها که بچه دارين بايد نگران باشين نه من . ما مدتها در پشت بام ميمانيم بر سر دوراهی که چه کنيم. نهايتا قرار می شود تا بزرگ شدن جوجه ها صبر کنيم. سرايدار قول داده است هر روز سر بزند و وقتی موقعش رسيد لانه را خراب کند و در مهمانخانه اين ناقلين آنفولانزای مرغی را برای ابد ببندد.

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢۳ - نیلوفر

       

ادبيات ايران درگرو تربيت سمپاد

سالها پيش٬آن روزها که هنوز به شوق مدرسه از خواب بيدار می‌شدم٬ آن روزها که هنوز حس می‌‌کردم زندگی آغاز نشده است٬آن روزها که درکنار همه جور آدمی سعی می‌کردم دنيا را بشناسم ٬ مدرسه ما چند نشريه داشت. چند تايی از آن متعلق به خودمان بود ويک نشريه هم بود که از طرف سازمان(سمپاد)‌ منتشر ميشد. در اين نشريه تا جايی که يادم هست٬ اخبار مربوط به مدارس سازمان را می‌نوشتند و موفقيتهای آنها را و چند تا مصاحبه بود و يک قسمت ادبی هم داشت . فکر ميکنم سال دوم دبيرستان بوديم که در يکی از صفحات اين نشريه (که اگر اشتباه نکنم فصلنامه بود) داستانی چاپ شد که در انتهای آن نوشته شده بود ادامه دارد... بچه های مدرسه ما طيف گسترده ای از آدمها با انواع مختلف افکار و اهداف را در بر ميگرفت.خيلی ها داستان راخواندند و ازکنارش گذشتند .خيلی ها اصلا آن را نخواندند ..عده ای از آن بی نهايت بدشان آمد٬عده ای عاشق آن شدند و بی صبرانه منتظر شماره بعدی ٬و شايد تعداد کمی مثل من کنجکاو شدند که اين داستان از آن کيست؟ ما دو گروه آخر در همه شماره ها داستان را دنبال کرديم ... داستان بسيار طولانی شد و نشريه ديگر ادامه آن را چاپ نکرد ولی ما در نمايشگاه کتاب سال سوم دبيرستان در غرفه سمپاد کتابش را خريديم. اسم داستان بود :ارميا .اثر رضا اميرخانی و حکايت پسر جوان با استعدادی بودکه دانشگاه را به قصدجبهه ول می کند و بعد از چند ماه ايران قطعنامه را می پذيرد و بعد مراسم مرگ امام و سرگشتگی و بی هدفی اين پسر ... آن روزها فکر نمی کردم اين نويسنده با اين خط فکری خاص و استعداد خوب نوشتن و صد البته تربيت شده سمپاد٬ روزی رئيس انجمن قلم ايران بشود و به نوعی بخواهد ادبيات ايران را هدايت کند و به سمت وسوی خاص همفکرانش ببرد. مصاحبه با رئيس انجمن قلم ايران را می توانيد در دو قسمت در شرق بخوانيد:

http://www.sharghnewspaper.com/841221/html/litera.htm

http://www.sharghnewspaper.com/841222/html/litera.htm

ای کاش اين سمپادی عزيز کمی حس می کرد ادبيات٬ هنر است و هيچ انسانی در هيچ مقطعی از تاريخ نتوانسته است که هنر را کنترل کند و يا سمت و سو و هدف خاصی بدهد .ای کاش اين آدم با استعداد به جای اينکه بخواهد ازچيزی دفاع کند مثل همان روزها حرف دلش را می‌زد ...مطمئنا اگر حرف خوبی باشد باقی می ماند. و ای کاش به هنرمندان واقعی اين عرصه در ايران٬به همه پيشکسوتان ٬احترام می گذاشت ....هيچ جوانی هرگز بدون پشتوانه گذشتگانش پيروز نشده است. اينکه بدانيم اکثر اين هنرمندان واقعی در چه شرايط سخت اقتصادی ای زندگی می کنند کار ساده ای است. ای کاش انجمن قلم به جای سعی در سمت و سو دادن به هنر(که بی شک نا موفق است) به راستی به حقوق صنفی اين هنرمندان توجه ميکرد.

سمپادی عزيز... به اميد آن روز.

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٢ - نیلوفر

       

ديشب٬مست ٬ با اخوان

 

((...با تو دارد گفت و گو شوريده مستی

      -مستم  و دانم که هستم من -

     ای همه هستی زتو٬آيا تو هم هستی ؟.))

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢۱ - نیلوفر

       

ميدان هفت تير٬ ۱۰روز مانده به عيد

ساعت ۷ ونيم شب است... چراغهای همه مغازه ها روشن است ... پشت ويترين آنها پر است از مانتو ولباس.ماشينها به آرامی در ميدانی که هيچ شبيه ميدان نيست حرکت می کنند. من شيشه ها را پائين داده ام وبه هياهوی ميدان گوش ميدهم. تعداد پياده هايی که وسط خيابان حرکت می‌کنند از سواره ها بيشتر است.۴دختر جوان در حال خنده در حالی که در هر دودستشان کيسه هايی با نام مانتو فروشی های مختلف را گرفته اند از بين ماشين ما و ماشين جلويی رد ميشوند.به دنبالشان پدرومادری با دوپسر کوچک و بعد يک مادر و دختر . جلوی ويترين مغازه ها آدمها بالا و پائين ميروند.آنقدر زيادند که نمی توانی تشخيصشان بدهی.مردها اکثرا روی لبه جوب ايستاده اندو زنها داخل مغازه ها را زير و رو می‌کنند هوای دم کرده داخل معازه ها را از همينجا هم می‌شود حس کرد .در پياده رو٬ عده ای بالا می‌روند٬عده ای پائين می‌آيند و عدهء زيادی هم به يکديگر تنه می‌زنند.بچه ها ميخندد وگاهی سعی ميکنند در بين اين همه آدم به دنبال هم بدوند. جلوتر پل عابر پياده و پله برقی های آن پر از آدم است .اگر سرت را بالا بگيری می‌توانی دختر و پسر جوانی را ببينی که در شلوغی بالای پل در سکوت درحال تماشای غوغای زيرپايشان هستند . مهران مديری با سبيل برره ايش بزرگ وخندان در کنار نام يک چای معروف نشسته و از بالای بالا همه مارا نظاره می‌کند.اينجا ميدان هفت تير است. همه به اميد سالی خوب و شاد ته مانده پولهای عيدی و پادششان را خرج می‌کنند. اينجا فعلا کسی نه به کاندوليزا رايس فکر می‌کند نه به رئيس جمهورمان.اينجا کسی به فکر تصميمهايی نيست که دولتمردان ما و دولتمردان بقيه دنيا قرار است برايمان بگيرند.اينجا صحبت ازملتهاست.صحبت شب عيد و حاجی فيروز ...بگذار فعلا به اين فکر نکنم که سال آينده چه سالی خواهد بود...بگذار درکنار همه مردم شهرم در هياهوی شهر گم شوم....

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢٠ - نیلوفر

       

روز جهانی زن در آرايشگاه سرکوچه ما

در فضای دم کرده آرايشگاه ٬من در انتظار نشسته ام درحالی که  مقاله ای درباره نهضت فيمينسم در ايران می‌خوانم که شرق به مناسبت روز جهانی زن چاپ کرده است. دارم سعی می‌کنم بفهمم چقدر با نويسنده مقاله موافقم و چقدر مخالف که نوبتم می‌شود. آرايشگر من ٬دختری هم سن و سال خودم است بسيار زيبا.برای اينکه حرفی زده باشم به او می گويم که لاغر شده است(اين جمله در فرهنگ زنان ايرانی مطمئنا به معنی اين است که چقدر خوشگل و تودل برو شده ای!)‌ سرش را تکان می‌دهد که ای بابا ... بعد ساکت می‌شود. چشمهايم را باز می‌کنم و او را درحالی که دارد با ابروهای من ور می‌رود نگاه می‌کنم .چشمهايش خيس اشک است و غم فراوانی از چهره اش می‌ريزد. کنجکاوی رهايم نمی‌کند٬سعی می‌کنم ازش بپرسم که چرا ناراحت است....و انگار که همه حرفهايی که در گلويش گير کرده باشد ٬ به يک باره بيرون بريزد شروع می‌کند به صحبت.از محيط بد کارش می‌گويد از سختگيريهای مديره آرايشگاه که شب عيد حتی به او اجازه خريد برای دختر کوچکش را نمی‌دهد.از زنهايی که به خاطر انعامی که به او می‌دهند از او انتظار دارند هر کاری برايشان بکند از حرفهای بدی که پشت سرش هميشه در آرايشگاه می‌زنند(او از شوهرش جدا شده است)‌ ...سعی می‌کنم به او دلگرمی بدهم که:خب همه جا همينه ...کار کردن سخته ديگه ...توی محل کار منم از اين چيزا هست ...ولی او قاطعانه جواب می‌دهد نه! کار کردن با زنا از همه چيز سخت تره...

و من نمی‌توانم به اين فکر نکنم که امروز روز جهانی زن است.که نهضت فيمينيسم در ايران در چه حال است...در بخش حقوقی به دنبال حق حيات زنان(ديه نصفه ای که به زنان تعلق می‌گيرد)‌در بخش فعاليت اجتماعی به فکر ورود به ورزشگاه فوتبال و در بخش خانواده به دنبال نصف کردن کارهای خانه با مرد ....من به همه اين فعاليتها احترام می‌گذارم ولی آيا به عنوان يک زن حق دارم اين جنبش را نقد کنم؟آيا حق دارم بگويم که آرايشگر من حق دارد؟که زنها بدترين دشمن زنها هستند نه مردها؟ آيا حق دارم بگويم که همه آن مردهای بد ٬‌در دامان همين زنها تربيت شده اند؟ آيا حق دارم بگويم در کنار همه اين فعاليتها(که اميدوارم روزی به نتيجه برسد)‌ کمی هم به خودمان فکر کنيم؟ خودمان را بيشتر دوست بداريم؟فرزندان بهتری تربيت کنيم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٩ - نیلوفر

       

همسر احساساتی من

تلويزيون روشن است . خانواده دونفری ما ٬ روی مبلی نشسته است و بی‌توجه به اخبار که هميشه درباره انفجارهای عراق می‌گويد ٬سرش را در کتابی فرو کرده است . من برادران کارامازوف می‌خوانم(با عرض معذرت فراوان از داستايوفسکی من تا به حال اين کتاب را نخوانده بودم!)‌ و همسر گرامی تئوری‌های مديريتی . در داستايوفسکی غرق شده ام که همسر گرامی سرفه می‌کند .سرم را بلند می‌کنم و او به من زل زده است و بسيار متفکر به نظر می‌رسد.می‌گويد:

-يه خواهشی داشتم ...

احساسات عاشقانه ام فوران می‌کند و به او می‌گويم هر چه که بخواهد من انجام می‌دهم

-می‌شه امسال برای هفت سين ماهی قرمز نگيری؟

چشمهايم گرد می‌شود ....چرا؟

-آخه می‌ميره ...بعد من ناراحت می‌شم....

توضيح ضروری: ما حدود يک سال است که در خانه مان آکواريوم داريم. و تا يادبگيريم که نگهداری از آکواريوم يعنی چه در حدود ۱۲ تا ماهی در آکواريوم ما مرده اند که مرگ هرکدام هر دوی مارا بسيار ناراحت کرد چون به نوعی خودمان را مقصر ميدانستيم.

نتيجه منطقی:همسر احساساتی سفره هفت سين را نافص می‌کند.

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱۸ - نیلوفر

       

خانم هنرپيشه معروف

خانم هنرپيشه معروف٬ هم پولدار است هم زيبا. خانم هنرپيشه معروف به تازگی از آقای هنرپيشه معروف حامله است.خانم هنرپيشه معروف بسيار احساساتی است وتا به حال ۳ بار ازدواج کرده است.خانم هنرپيشه معروف لبخندش ميليونها دلار می ارزد. خانم هنرپيشه معروف چندين بارجوايز مختلف هاليوودی را برده است. خانم هنرپيشه معروف چند سال پيش در جريان فيلم برداری يکی از معروفترين فيلمهايش(که از روی يک بازی کامپيوتری معروف تر ساخته می‌شد) به کامبوج می‌رود.او در آنجا برای اولين بار می‌فهمد به جزآمريکا دردنيا جاهای ديگری هم وجود دارد که مردمانش به راحتی آمريکايی ها زندگی نمی کنند.خانم هنرپيشه معروف بعد از فيلمبرداری مدتی در کامبوج می‌ماند.او پسرک ۹ ماهه ای را به فرزندی قبول ميکندو با خود با آمريکا می‌آورد. عکسهای خانم هنرپيشه معروف در حاليکه عاشقانه پسرش را درآغوش گرفته است ديدنی است. خانم هنرپيشه معروف سفير سازمان ملل می‌شود.او در بهبهه جنگ به افغانستان و عراق سفر می‌کند اوبه چندين کشور آفريقايی سفر ميکند و دخترکی سياهپوست را هم از آفريقا خواهر پسر اولش ميکند.شما ميتوانيد خانم هنرپيشه معروف را در حالی که پسرش را بغل گرفته و دخترش را می‌بوسد ببينيد......و من .... نيازی نيست به آفريقا سفر کنم ٬ حتی به افغانستان..نيازی نيست بچه ای را به فرزندی قبول کنم واورا عاشقانه و مادرانه دوست بدارم ...من...حتی به بلوچستان هم سفر نمی‌کنم . من حتی به يکی از آن روستاهای سرد کردستان هم سفر نميکنم تا برای کودکان تنهايش قصه بخوانم وبه شان کتاب هديه دهم .می‌دانم هزينه اين سفر بسيار کمتر از سفرچند هفته پيش من به امارات است .من حتی نميدانم دفتر يونسکو در تهران کجاست .... من حتی نمی خواهم بدانم شبها به سر اينهمه کودک خيابانی تهران چه می‌آيد ...خانم هنرپيشه معروف مطمئنا از من انسان تر است .....

***

مارکز

چند روز پيش تولد گابريل گارسيا مارکز بود.او شايد اولين نويسنده ای بود که ادبيات آمريکای لاتين را به جهان معرفی کرد. گرچه هميشه به دليل جهت گيريهای سياسی اش مخالف هم زياد داشته است . نميدانم اين حرفم چقدر درست است (مطالعه من درباره ادبيات هنوز در حد زير صفر است) ولی فکرميکنم او به نوعی اولين و شايد مشهورترين نويسنده ای بود که در درجه اول يک خبرنگار بود. او هر روز برای مجله و روزنامه مطلب مينوشت .(حتی داستان می نوشت) البته ميدانم بسياری از نويسندگان در مجلات هم مطلب می نوشتند(مثلا چخوف)‌ ولی مارکز به معنای واقعی خبرنگار بود ... و من هميشه فکرميکنم همين خبرنگار بودن باعث خلق اثر استثنايی صد سال تنهايی شده است . ريتم تند خبر ... او خواندن را با مسخ کافکا آغاز کرد ... من در آثارش به غير از صد سال تنهايی ٬ گزارش يک قتل از پيش تعيين شده را هم بسياردوست دارم ...او چندی پيش داستان زندگيش را هم نوشت که خواندن آن کتاب را (که به فارسی هم ترجمه شده) به علاقمندان ادبيات بسيار توصيه ميکنم... شما ميتوانيد چکيده ای از همه آثار مارکز را در آن کتاب ببينيد که بسيار شگفت انگيز است ... خلاصه ای از زندگينامه مارکز را ميشود اينجا خواند:

http://www.ghabil.com/article.aspx?id=553

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٧ - نیلوفر

       

و اين است تهران ... کمتر از ۸۰ سال پيش:

((قحطی ها ٬بلاهای آسمانی وقهر الهی نبودند بلکه غالبا تصنعی و ساختگی مالکان و اربابان نفوذ و قدرت بود که با مختصر بهانه ای (مثل کمتر سفيد بودن کوه های اطراف تهران) ٬سال را سال خشکسالی اعلام ميکردند و غله ومالکان را در هر جا جمع آوری و انبار می‌کردند و قحطی به راه می‌انداختند.هر دوسه سال يک باری قحطی و تنگی ارزاق به ميان می‌آمد.نانواييها بی آرد می‌ماندو گاهی تعطيل می‌شد.مردم در مضيقه و تنگنا قرار می‌گرفتند  و گاهی در اين قحطی ها تا يک سوم  جمعيت تهران به هلاکت ميرسيد!.در ميان اين قحطی ها سال ۱۳۳۵ه.ق نگارنده که کودکی ۵ ساله بودم شاهد وقايع بودم:کار مردم به خوردن مردار و خون و مانند آن می‌رسيد گوشت خر٬اسب٬قاطروسگ و گربه از بهترين ماکولات بود . پوست خيک و کوبيده استخوان و خيسانده برگ خشک در زمره غذاها به حساب می آمد.تا جايی که گوشت بدن اموات و اجساد مردگان وکودکان خود را ميخوردند.در همين قحطی بودکه نيمی از جمعيت پايتخت تلف شدند و اجساد گرسنگان در گوشه و کنار کوچه و بازار هيزم وار به روی هم انباشته ميشد وکفن و دفن ميسر نميگرديد وقيمت گندم از خرواری چهارتومن به چهارصد تومن می رسيد و هنوز دارندگان و محتکران حاضر به فروش نبودند. شايع بود بيشتر غلات را درباريهاوپيوستگان به دربار و علما٬انبار می‌کرند و به اين قيمت ها می‌رساندند و همين ها بودند که برای گران‌تر فروختن اجناس خويش نا امنی راه‌ها را فراهم می‌کردند و مانع از ورود هر بار وبنه ای به تهران ميشدند.گذشت زمان باعث شد بعضی از اين حقايق روشن شود ازجمله پيدا شدن انبارهای متعدد گندم و جو و عدس و خرما در همين کاروانسرای سقاباشی و چند طويله و کاروانسرای ديگر متعلق به آنها و بيرون ريخته شدن پوسيده های اين دانه ها در بهار بعد.....)) 

برگرفته از کتاب :تهران قديم٬ نوشته جعفر شهری ٬جلد اول٬ چاپ اول :۱۳۵۷

 

بدون شرح

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٦ - نیلوفر

       

اسکار و Crash

ساعت ۴صبح. زنگ ساعت. من به آرامی از گوشه تخت به بيرون می‌خزم .در تاريکی عينکم را پيدا می‌کنم .در اتاق خواب را می‌بندم تا همسر گرامی بيدار نشود. با کمترين صدای ممکن تلويزيون را روشن ميکنم و خدا پدر و مادر اين عربها را بيامرزد که يک تلويزيون درست کرده اند و پول نفتشان را می‌دهند تا ما ايرانی های نديد بديد مراسم اسکار را به صورت زنده ببينيم...و ۷۸ امين مراسم اسکار شروع شده است. خوشم می‌آيد اين آمريکايی ها خوب همه دنيا را (ازجمله من!) سرکار گذاشته اند .از همه فيلمهای مطرح امسال فقط چند تا را ديده بودم اميدوارم به زودی بتوانم کوه بروک بک ،مونيخ و داستان زندگی جانی کش را هم ببينم ...ولی خوشحالم که Crashبهترين فيلم سال شد!همين چند روز پيش اينجا درباره اش نوشتم و به نظرم که واقعا حقش بود. همينطور جايزه بهترين فيلمنامه هم ....اميدوار بودم فيلم فلسطينی (اکنون بهشت) که داستان ۷۲ ساعت آخر زندگی دو تروريست فلسطينی است جايزه بهترين فيلم غير انگليسی زبان را ببرد ولی خب ...به هر حال همين که اين فيلم کانديد هم شده بود صدای کلی از يهوديهای هاليوودی درآمده بود. مراسم تمام شد و من با خميازه وخستگی راهی محل کارم شدم. همه آن لباسهای زيبا وجواهرات وخنده ها وتشکرها ... حس می‌کنم ما هم به نوعی داريم آمريکايی می‌شويم! گرچه هنوز که هنوزه مهمترين شعارمان مرگ بر آمريکاست!

***

سر پليس راگرم کنيد،چراغ قرمزها را رد کنيد!!!

ديروز در التهاب تصميم امروز شورای حکام درباره برنامه هسته‌ای ايران با يکی از نزديکانم ،که مرد موفق وبا تجربه ای است، بحث می‌کردم. اوکه به نوعی طرفدار پروپا قرص شعار معروف و به تازگی تبديل به جک شده‌ء (انرژی هسته ای حق مسلم ماست )بود ،گفت: فرض کن دنيا مثل يک خيابان بلند باشد. عده ای ،حالا به هر دليلي، توانسته اند سريعتر از ما راه را پبدا کنند و در اين راه جلو بروند.آنها پشت سرشان کلی چراغ قرمز گذاشته اند و يک سری قانون نوشته اند که همه اش هم درست است .حالا ما ،به هر دليلي،ازاين راه عقب مانده ايم.اگر به همه اين قوانين خوب احترام بگذاريم و پشت همه چراغ قرمزها بايستيم ، هرگز به آن جلويی ها نخواهيم رسيد.پس تنها راه اين است که سر پليسها را گرم کنيم،قانونها را زير پا بگذاريم،احتمال تصادف و کشته شدن را به جان بخريم و جلو برويم! من مدتی است به حرفهايش فکر ميکنم ... تنها نتيجه ای که گرفتم اين بود:ای کاش حداقل حالا که داريم قانون شکنی می‌کنيم، بلد بوديم چطور سر پليسها را با چرب زبانی گرم کنيم!!!

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٥ - نیلوفر

       

بوی عيد در اتاق خواب

نور حبابهای لوستری که از سقف آويزان است بيش از هميشه است.آخر ما خاک همه حبابها را پاک کرده ايم. روتختی  همراه با ملافه ها و رو بالشی هايی که تازه دوخته ام  بوی نو بودن ميدهند. تخت خواب و ميز آرايش و پاتختی ها بوی واکس چوب ميدهند . همه شان را تا ميتوانستيم برق انداخته ايم . پرده ها بوی نرم کننده ميدهند .چيزی مابين بوی گل ياس و نرگس همراه با وايتکس! پنجره های ما از تمیزی برق ميزند و از پشت آنها درست روی هره بالکن گلهای تازه و سرحال سيکلمه و بنفشه پيداست. ديوارها سفيد سفيد است و روی هيچ قاب عکسی دوده ای ننشسته است.دست سرايدار نازنين ما درد نکند.اتاق خواب ما بد جوری بوی عيد ميدهد.

****

درد و دلی از احمد گلشيری

بسياری از آثار مهم وبزرگ ادبيات جهان را با احمد گلشيری شناخته ام. کتاب ۴ جلدی او به نام :(داستان و نقد داستان ) دريچه جديدی از ادبيات را برايم گشوده است. چندی بودکه شنيده بودم اين مترجم اصفهانی ما مشکل مالی پيدا کرده است. ديروز نامه اش را خواندم. ميدانم هنر و پول هميشه همين را بر سر آدمهايی ميآورد که تنها به دنبال فرهنگ اند و بس ولی ای کاش زمانه با اين‌جور آدمها بهتر بود.

****

بودجه و اتوبان مدرس

ساعت ۸ و نيم صبح٬مدرس به سمت جنوب. ترافيک:غير قابل تو صيف. راديو فرهنگ:مذاکرات مجلس در باره لايحه بودجه سال ۱۳۸۵.پيشنهاد:حذف معافيت های ويژه مالياتی برای شهرهای جنوبی و جنگ زده. نماينده خرمشهر:درحال انفجار از شدت عصبانيت. هر دو راننده سمت چپی و سمت راستی :در حال خميازه کشيدن به حد در رفتن آرواره ها .مخبر کمسيون اقتصادی:هر معافيت ويژه ای به جز اينکه راه دلال ها را باز کند سودی برای ما ندارد.نماينده دولت:درحال داد زدن. ماشين جلويی : بوق کر کننده. رئيس مجلس:مخالف بعدی. من : راديو را خاموش ميکنم و يک موسيقی عالی از پيتر گابريل ميگذارم.چشمهايم را ميبندم و سعی ميکنم نه به معادلات بدون راه حل اقتصادی فکر کنم و نه به ترافيک. نتيجه:فحش راننده عقبی!

 

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٤ - نیلوفر

       

Crash

به کارگردانی پل هگيس -سال ۲۰۰۵ -

اين فيلم نفس گير که نامزد چند تا جايزه اسکار امسال هم هست توی ۵دقيقه اول تو رو غافلگير ميکنه.يک پدر و دختر ايرانی در يک مغازه اسلحه فروشی در لس آنجلس دارن با هم فارسی حرف ميزنن.دختر سعی داره پدر رو از خريد اسلحه منصرف کنه ولی پدر اينقدر احساس نا امنی ميکنه که باهيچ دليلی راضی نميشه وفروشنده در حاليکه با نفرت به اين حرفهاگوش ميده (و چون به فارسيه چيزی نميفهمه) فکرميکنه اينا عربن و بعد ميگه:هی اسامه ميخوای واسه جهادت اسلحه بخري؟!

يک سياستمدار و همسرش٬يک مغازه دار ايرانی وهمسر و دخترش٬يک کاراگاه سياهپوست و همکار لاتينش٬يک قفلساز مکزيکی و دخترش٬يک کارگردان سياهپوست تلويزيونی وهمسردورگه اش٬دو سارق ماشين سياهپوست٬يک پليس عصبانی وپدر مريضش٬يک پليس جوان بلوند٬يک زوج چينی ....اينها همگی شخصيتهای اصلی فيلمی هستندکه حرف اصليش درباره نژادپرستی است.شايد حتی ۱۰۰ سال پيش هيچ کدوم از اين نژادها نميدونستن که آدمهايی هم وجود دارند که شبيه اونا نيستن .نه رنگ پوستشون نه فرهنگشون .ولی حالا دنيای مدرن باعث شده که اينهمه آدم متفاوت مجبور باشن در يک شهر(لس آنجلس) درکنار هم زندگی کنند وارد زندگی های هم بشن و روی زندگی هم تاثير بذار بگذارند. فيلنامه عالی باعث شده ما نه تنها در اينهمه کاراکتر گم نشيم بلکه همه اونا روبه واقع بشناسيم . همه شون مقصرن . همه شون حق دارن و همه شون از همديگه ميترسند.زن سفيد پوست و پولدار سياستمدار همونقدر از قفلساز مکزيکی ميترسه که مغازه دار ايرانی.پليس بلوند ضد نژادپرستی هم همونقدر ازسياهها مطمئن نيست و بهشون شک داره که همکارش که به سياهها فحش ميده. ...ولی مهم اينه که اين آدما هر روز دارن با هم برخورد ميکنن .با هم کار دارن . دختر ايرانی پرستار پسر سياهپوست دزده . زن چينی با زن لاتين تصادف ميکنه..زندگی پدر پليس سفيدپوست به تصميم مسئول بيمه ای بنده که يک زن سياهپوسته.... فيلم يه چيزی حدود ۲۴ ساعت از زندگی اين آدما رو به تصوير ميکشه. يه سری آدم ميمیرن٬يه سری تا دم مرگ ميرن ولی اکثرشون زنده ميمونن و درنهايت همه اين آدمها بعد از اين ۲۴ ساعت آدمهای بهتری ميشن.اونا چون تو زندگی با هم برخورد ميکنن آدمای بهتری ميشن.همديگه روميشناسن و از همه بيشتر خودشونروبهتر ميشناسن.اونا نه شادتر هستن نه آروم تر ونه حتی واقع بين تر .اونا فقط کمی بهتر شده اند. و شايد اين همه حرف يکساعت و نيم فيلمی پر از خشونت و فحش و تنهاييه.....اميد به بهتر شدن.

آهنگ دختر بوير احمدی گرچه هيچ ربطی  به فيلم نداره ولی در صحنه های حساس زندگی مغازه دار ايرانی يه جورايی خوب نشسته ....

اميدوارم فيلم چند تا اسکار ببره.

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱۳ - نیلوفر

       

سمينار٬دانشگاه و من -قسمت دوم 

اولين همايش ملی ايمنی و مديريت HSE يا ايمنی کيلويی چند؟ يا محيط زيست؟جانم؟!

-سمينار در تالار جابربن حيان توی دانشکده شيمی آغاز شد.جالبه که مهمترين خاطره من از اين تالار مهم دانشگاه برميگرده به نيمه اول مسابقه ايران-استراليا که ما همراه يه عالمه ديگه دختر و پسر روی کول هم تماشا کرديم! يه سخنرانی جالب ديگه هم يادمه که اکبر گنجی اومده بود و داشت خاتمی رو با گورباچف مقايسه می‌کرد! من هيچ خاطره علمی از اين تالار ندارم!

-برای اولين بار آقای ابراهيمی (مدير عامل جديد شرکت ملی پتروشيمی) رو ديدم. نه اين که من طرفدار آقای نعمت زاده باشم ولی کلا به دلايلی که همه ميدونن! فکر نميکردم ازش خوشم بياد ولی اومد!!‌ اون در افتتاحيه بد حرف نزد. آمار خوبی ارائه کرد و يه جوری حرف زد که حداقل اکثريت آدما فکر نکردن با پتروشيمی و نفت غريبه باشه.

-اکثر شرکت کنندگان مديران شرکت نفت بودن . وقتی يه آقايی از شرکت معروف سوئدی داشت درباره تجارب مديريتيشون درباره ايمنی در سکوهای نفتی سخنرانی خيلی جالبی ميکرد من يه نگاه به سالن شلوغ انداختم.دوغ ناهار و لهجه بد آقای سوئدی باعث شده بود نيمی از اين مديران با گردنهای کج شده خر خر کنند!‌

-چند تا از همکاران سابق و چند تا از دوستان و همکلاسی های سابق رو ديدم.يکی از اين همکلاسی ها شده بود مسئول تدارکات سمينار .بهش گفتم :مگه تو نرفته بودی سوئد فوق بخونی گفت تموم شد برگشتم.گفتم :آها حالا داری اينجا دکترا ميخونی ؟گفت نه بيکارم گفتم بيام اينجا برای برگزاری سمينار کمک کنم شايد کار پبدا کردم! بهش اسم چند تا شرکت رو گفتم که ميدونستم استخدام دارن جواب داد که نه اونا در سطح من نيست!‌ از يکی ميخوام شغل معاونت تحقيقاتی وزارت نفت رو سريعا به اين دوست من که از دماق فيل افتاده پيشنهاد کنه وگرنه بازم به سرو قهوه در سمينار ادامه ميده ها!

-نتيجه روز اول اين بود: نه تنها مديران ما و پيمانکاران ما و مهندسان ما از ايمنی چيزی نميدونن بلکه دانشگاهيان ما هم هيچی نميدونن. فکر کنم هيچ کس در اين سمينار اصلا به مغزش هم نرسيد که هدف از اين سمينار اينه که يه کارگر بدبخت با ۵ تا بچه در اثر يه بی احتياطی خودش يا بی سوادی رئيسش يا مهندس طراحش دستش قطع نشه . به نوعی همه يه جورايی می گفتن:برو بابا حال نداری .حالا ما اينهمه مشکل داريم ...

-ولی سخنرانی های پروفسورهای خارجی و مديران شرکتهای خارجی خيلی خوب بود . فقط نميدونم چرا ديگه اثری از اونهمه شرکت انگليسی ٬فرانسوی و ايتاليايی نبود؟همه خارجی های يا سوئدی بودن يا نروژی يا ماکسيمم هلندی! چه حکايتيه ما نميدونيم!

-درباره مقالات ايرانی ارائه شده در سمينار تنها ميتونم بگم: اين يه شوخيه نه؟! خدا رو شکر ميکنم اين خارجی ها نميفهميدن محققان!دانشگاهيان!و صنعتگران ما چه مزخرفاتی رو به عنوان مقاله تحقيقاتی داشتن ارائه ميکردن!‌ من و يکی از همکاران سابقم غير از اينکه بخنديم کار ديگه ای به ذهنمون نرسيد! من به اين نتيجه رسيدم که ميتونستم حداقل ۲۰ تا مقاله به اين سمينار ارئه بدم!‌ و خدای من! چرا ما اينجوری هستيم؟! چرا به خودمون جرات ميديم يه مقاله رو که اگه تو گوگل سرچ کنی جزء اولينها ميشه رو غلط ترجمه کنيم بعد توی سمينار به اسم خودمون دست و پا شکسته ارائه بديم و يه سری احمق تر از ما هم اين مقاله ها رو تو سمينار قبول کنن! من يه جورايی دارم به اين نتيجه ميرسم که همه تو ايران يا احمقن يا تنبلن يا اگه هيچ کدوم از اينا نباشن فقط دنبال يه رزومه خوب برای خودشونن که بتونن باهاش برن خارج! همين!

-ولی خب اتفاقهای خوب هم بود. مثلا اينکه يکی از دانشچوهای دکترای سابقی که ميشناختم با همکاری يه کمپانی هندی يه شرکت مشاور ايمنی زده بود که واقعا کارشون درست بود و مقالاتی هم که دادن خيلی جالب و به درد بخور بود ...اين ميگه اگه کسی واقعا بخواد يه کار خوب بکنه و براش زحمت بکشه موفق ميشه

در آخر بايد بگم به هر حال اينکه بعد از اينهمه سال از بين رفتن آدمها و محيط زيست تو ايران به دليل نفت و صنعت بالاخره برگزاری اين سمينار از نبودنش بهتره . من باز هم با اميد به آينده نگاه ميکنم. گرچه راه زيادی داشته باشيم....

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱۱ - نیلوفر

       

سمينار٬دانشگاه و من

ديروز با يه حس عجيبی سوار ماشين شدم .اتوبان همت به سمت غرب. بعد از حدود ۴ سال من دوباره می‌رفتم دانشگاه .تمام راه سعی می‌کردم به خاطرات خوب و بد اون ۴ سالی فکر کنم که هر روز همين راه رو ميرفتم . چه روزايی که با اتوبوس‌های خط ونک-آزادی و چه روزهايی که با ماشين خودم . دانشگاه همانی بود که بود. من در اين دوروزی که برای سمينار به دانشگاه رفته ام با تمام وجود سعی کردم بفهمم در اينجا چه چيزهايی تغيير کرده :

-ساختمان جديد سلف دانشگاه که در طول همه ۴ سالی که ما در آنجا دانشجو بوديم در حال ساخت بود حالا ديگر جزء ثابتی از دانشگاه شده است . تلفنهای کارتی هم به جلوی اين ساختمان منتقل شده که اين منطقه را از شلوغ ترين نقاط دانشگاه کرده .گرچه دانشگاه برای وسط ترم بينهايت خلوته .

-دانشکده ما حالا دو تا ساختمون شده که به قول يکی از دوستان راهرويی که اين دو تا ساختمون رو به هم مرتبط ميکنه آدمو ياد هری پاتر ميندازه . ما حالا نه تنها دانشکده مهندسی شيمی داريم بلکه دانشکده مهندسی نفت هم برای خودش يه ساختمون جدا داره.

-همه چيز در اينجا انگار که غبار گرفته باشه غمگينه . نميدونم چرا... فکر ميکنم قبلا هم همين طوری بود ولی من کمتر متوجه ميشدم.

-جلوی دانشکده مکانيک يه سری دار و درخت و نيمکت بود که بهش ميگفتن (محل نشستن خواهران)‌ . محل نشستن برادران هم جلوی دانشکده رياضی بود . هر دوی اين مناطق هميشه خيلی شلوغ بود. ولی حالا ديگه هر کی هر جا ميخواد ميشينه . البته اگه کسی پيدا بشه که بشينه . نميدونم اينکه اين روزا کنکور فوق ليسانس برگزار ميشه شايد دليل اين باشه که دانشگاه انقدر خلوته.

-سال آخری که ما دانشگاه بوديم بغل دانشکده شيمی يه جايی بود به اسم استراحتگاه خواهران که جون ميداد برای خلاص شدن از دست مقنعه و مانتو و خوابيدن! (هميشه هم بوی جوراب ميداد!)‌ حالا اونجا تبديل شده به معاونت دانشجويی شورای صنفی!(يعنی چی؟!)

-اون روزها وقتی توی دانشگاه راه ميرفتی بايد به حداقل ۲۰-۳۰ نفر سلام ميکردی .حالا هيچ کدوم از دانشجوهايی که از کنارت ميگذرند رو نميشناسی

-همين!‌ من هيچ چيز ديگه ای رو نديدم که تغيير کنه. همه کارکنان همون بودن. کمی پيرتر و بی حوصله تر. همه استادها همون بودن . کتابخونه همونقدر بد بود که قبلا بود . سايت دانشکده همونقدر بی ريخت بود که قبلا بود و آدمها همونقدر نميدونستن از زندگی چی ميخوان که قبلا نمی دونستند .

چند تا چيز ديگه ای که ديدم اينا بود:

-جلوی ساختمون يونيون(معمولا انجمنهای دانشجويی اونجا دفتر داشتن .از جمله انجمن شعر که من ازش خاطره های جالبی دارم)‌ دو تا دروازه توری گذاشته بودن و داشتن گل کوچيک بازی ميکردند . روی يه پلاکارد نوشته بودن : مسابقات فوتبال جام محمد رسول الله در اعتراض به هتک حرمت از پيامبر اسلام!!!‌ . به هر حال اينم نوعی اعتراضه!‌ از آتيش زدن پرچم که خيلی بهتره!

-همکف ساختمون ابن سينا که هميشه پر از آدم بود .خلوت خلوت بود. چند تا برد بود که روش خبرهای انجمن اسلامی رو زده بودن . اکثر خبرا همونايی بودن که اين روزا توی وب لاگا ميشه خوند. مثل:شمارش معکوس برای آزادی گنجی٬ نامه برای آزادی الهام افروتن٬ نظريه آقای مصباح٬کاريکاتور آقای احمدی نژاد ... ستونهای ساختمون ابن سينا رو همهشون رو با پارچه های سياه پوشونده بودن (به مناسبت محرم و همين طور عزای عمومی برای بمب گذاری در سامره)‌ و توی برد بسيج هم پر بود از محکوميت دانمارک . يه جلسه هم قرار بود برگزار بشه به اسم چالشهای دولت که مهمانش مصطفی تاج زاده بود . اينم فهميدم که خبرنامه انجمن اسلامی رو ميشه هميشه اينجا خوند: http://www.khabar-name.blogfa.com 

از خود سمينار چيزهای زيادی دارم برای گفتن . ولی الان پلکهام داره روی هم ميفته . ..  تنها چيز خوبی که ديدم رو مينويسم و ميرم بخوابم:

-استاد عزيزم دکتر فرهادی هنوز مثل قبل با انرژی و ماه بود. منو يادش بود و بهم گفت چرا پيدات نيست! فکر کنم هميشه دوسش داشته باشم ...

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱٠ - نیلوفر

       

اتاقی از آن خود

کتاب اتاقی از آن خود متن کامل سخنرانی ويرجينيا ولف در يک دانشگاه دخترانه در لندنه درباره ادبيات. ويرجينيا ولف رو يه جورايی ميتونم بگم که قبل از خوندن اين کتاب نميشناختم . کتابهاش رو خونده بودم داستان زندگيش رو هم . ميدونستم بعد از خوندن در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست تا مدتها تقريبا ديوانه شده بوده و ميدونستم که آخر زندگيش چی شده ولی ديروز با خوندن اين سخنرانی تازه فهميدم که تقريبا نميشناختمش. اون اين سخنرانی رو بيش از ۶۰ سال پيش کرده و اينقدر عقايدش هنوز جديده که من اگه نميدونستم فکر ميکردم اينو يکی همين ديروز نوشته. اون درباره ادبيات جنسيتی صحبت کرده و تا تونسته همچين واژه ای رو مسخره کرده. از نظر او نه تنها ادبيات بلکه هيچ چيز انسانی ديگه ای جنسيت نميشناسه. انسان يه موجود دوجنسيه و گاهی توی هر آدمی يه جنبه از اين دو جنسيت پررنگ تر ميشه. ما نه ادبيات مردانه داريم نه زنانه (قابل توجه همه اونايی که اينروزا تو ايران ادعای ادبيات زنانه ميکنند ..همون ادبياتی که مردا اسمش رو گذاشته اند ادبيات آشپزخانه ای!)او به هيچ عنوان از ظلمهای روا رفته به زن در طول ساليان دراز تمدن بشر که باعث شده شکسپير و هومر هردوشون مرد باشن نه دفاع ميکنه و نه محکوم. من بعد از خوندن اين کتاب همش به اين فکر ميکنم که چطور ميشه اروپا ۶۰ سال پيش بزرگترين نويسنده زنش همچين عقايد جالبی رو توی دانشگاه دخترانه گفته باشه و بعد نهضت فيمينيسم به جايی برسه که از توش فيلم شهر زنان ساخته فلينی در بياد ... ولف در اين سخنرانی حرفهای جالب ديگه ای هم زده . درباره لزوم پول برای هنر . ..اون ميگه برای اينکه هنر مند بشين لازمه سالی ۵۰۰ پوند در آمد و يه اتاق از آن خودتون داشته باشين که بتونين قفلش کنين . و اين عقيده رو چنان بيان ميکنه که هر کی بخونه مطمئنا باهاش موافق ميشه ... من خوندن اين کتاب رو مخصوصا به زنا بسيار توصيه ميکنم ...

****

حنيف قريشی:

هميشه تلاش ميکردم تا پاکستانی بودنم را انکار کنم ...آنرا توهين ميدانستم و دلم ميخواست از شرش خلاص شوم .دلم ميخواست شبيه آدمهای ديگر باشم

اين نويسنده مشهور و برنده جايزه های متعدد ادبی از يک مادر انگليسی و پدر پاکستانی در لندن متولد شده.پدرش در جوانی به انگلستان مهاجرت کرده . او خودش در لندن فلسفه خوانده و مهمترين چيزی که توی اکثر آثارش ديده ميشه همين تضاد فرهنگيه.

اينا رو از مقدمه داستان (روزی روزگاری ديروز ) به قلم حنيف قريشی ترجمه ليلا نصيريها نوشتم .(از مجموعه داستانی به همين اسم که شامل داستانهای برگزيده مجله نيويورکر است)‌ ....بعد از خوندنش اول عصبانی شدم بعد دلم سوخت بعد بهش حق دادم و بعد غصه دار شدم و بعد ... برای اينهمه نسل دومی مهاجران ايرانی دنيا به طرز عجيبی نگران شدم.

****

امروز برای يه سميناری رفته بودم دانشگاه قديميم. خيلی چيزا دارم از امروز که بنويسم . باشه برای فردا ... فقط اينو بگم که متاسفانه يا خوشبختانه دلم برای اونجا تنگ نشده بود ...عجيب نيست؟

 

 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٩ - نیلوفر

       

آغاز ۲۸ سالگی

من امروز وارد ۲۸ سالگی ميشوم.من در آستانه ۲۸ سالگی به گذشته نگاه ميکنم ودر انتظار آينده ام . من به اين ۲۷ سال نگاه ميکنم که پراست از خاطره های شيرين.از دوستهای خوب و از خانواده مهربانم. من خوشبختم ....هنوز پرم از هيجانهای دوران کودکی . من هنوز عاشق بابا لنگ درازم هرچند ۲۸ سالم شده باشد.من هنوز با آهنگهای فيلم آوای موسيقی(همون اشکها و لبخند های خودمون) ميرقصم . من هنوز در تاريکی شبها درهنگام بيخوابی شازده کوچولو ميخوانم . من هنوز محتاج گريه کردن در آغوش مادرم هستم.من هنوز پدرم را خوش تيپ ترين مرد جهان ميدانم .من هنوز عاشقانه به شوهرم نگاه ميکنم و ته دلم ميلرزد. من هنوز برای اصلاح جهان طرحهای بزرگی دارم .من هنوز با اميد به آينده نگاه ميکنم. در اين ۲۷ سال اتفاقهای بد هم بوده اند.چه شبهايی که ازدلتنگی و تنهايی و نا اميدی تا صبح از بغض خفه شده در گلويم نخوابيده ام و چه روزهايی که از دست خودم آنقدر  عصبانی بوده ام که از حرص يک کاسه گنده بستنی خورده ام! ولی...امروز همه آنهايی که دوستم دارند تولدم را تبريک گفتند . شوهرم با نگاهی پر از عشق.مادرش با يک گلدان گل خورشيدی . مادرم با لبخند .پدرم با محبت. پدر شوهرم با آرزوی کنار هم بودن . برادرم از دور با صدای تازه مردانه شده اش. عمه ام از آلمان. مادربزرگم .خاله هايم .خاله ها و دايی های شوهرم .دوستانم از سراسر دنيا ...همه شان برايم آرزو کردند که به آروزهايم برسم.من به آروزهايم فکر ميکنم. زيادند .بزرگ و کوچکند  . بعضی هايشان آنقدر خصوصيند که به کسی نگفته ام و بعضی هايشان برای همه مردم جهان است . چه فرق ميکند؟ مهم اين است که من آدمهايی را ميشناسم که برايم آرزو ميکنند.من آرزوی آنها شده ام .... من در آستانه ۲۸ سالگی با اميد به آينده آرزو ميکنم همه خانواده و دوستانم کنارم باشند .دوستم داشته باشند برايم آرزو کنند و بگذارند من هم عاشقانه دوستشان بدارم ....

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۸ - نیلوفر

       

ما به آرامی متمدن ميشويم !

بقالی سر کوچه .ساعت ۶بعدالظهر.

خريدهای روزانه ام را شامل شير ماست لوبيا چشم بلبلی کره وايتکس دستمال کاغذی و... را روی ميز کنار صندوق ميگذارم .دختری که حدودا ۲۰ سال دارد قيمت همه اين مايحتاج روزانه خانه مارا توسط بارکد روی آنها وارد دستگاه ميکند و فاکتور فروش را به من ميدهد. کلا من بايد ۱۵هزار تومن به او بدهم.من ملی کارتم را از کيف پولم بيرون می آورم.او آنرا از دستگاه رد ميکند .چون دستگاه به صورت dialupکار ميکند من کمی منتظر ميشوم.بعد فيش مربوطه را امضا ميکنم .او به من ميگويد خوش آمديد و من به او لبخند ميزنم .

اين اتفاق ساده روزانه من است . ولی ديروز بعد از خروج از بقالی فکر ميکردم که توی همين يکی دوساله چقدر چيزا عوض شده:

-صندوقدار بقالی ما به جای يه پيرمرد با عرق چين سفيد حالا يه دختر جوون خوش برخورده که شايد بعد از درسش مياد اينجا

-همه اجناس حتی سبزی خوردن بسته بندی شده هم بارکد دارند

-بقالی به من فاکتوری ميده که روش اسم همه جنسهايی که خريدم با قيمتشون نوشته شده

-من به جای پول از کارت استفاده ميکنم (گرچه هنوز کارت های ما اعتباری نيست و بايد حتما توش پول باشه)

شايد حتی ۱ سال پيش هم هيچ کدوم از اين ها نبود. ميدونم که همه اينا توی همه جای دنيا حتی توی کشورهای جهان سومی هم چيزای عادين .ولی برای ما جديدن و من ميدونم اينا نتيجه زحمت يه سری آدمه . که من خيليهاشون رو ميشناسم.کسايی که تونستن روی اطرافيانشون اونقدر تاثير بذارن که باعث بشن حالا همه کارخونه ها روی اجناسشون بارکد بزنن. و اکثر مغازه ها کارت قبول کنن و دستگاههای مربوطه رو طراحی کردن و بهشون دادن. کسايی که توی ايران کار کردن ميدونن که هرکدوم از اين کارا چقدر سخته. من خوشحالم که همه اينا رو خودمون به تنهايی درست کرديم.گرچه هزينه زيادی بابتش داديم . اينا باعث ميشه من هنوزم اميدم رو حفظ کنم و فکر کنم اگه ما واقعا همت کنيم و زحمت بکشيم کارهای نشدنی هم به آرومی شدنی ميشه ..بدون اينکه کسی اين تغييرات رو حس کنه وبرای همينم موندگار ميشه ...ما راه زيادی داريم...

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٧ - نیلوفر

       

به ياد پدربزرگ

روز جمعه .بهشت زهرا.

هوا آفتابی است. آرام آرام روی تخته سنگها راه ميروم و شعرهای کوتاه نقش بسته به روی هرکدام را ميخوانم . در وصف پدر و در وصف مادر. در بی وفايی روزگار و در چگونگی تحمل بدون عزيزان بودن .اينجا بهشت زهراست و بيشتر از آنکه برای رفتگان باشد برای مانده هاست. مادرم به همراه خاله ها سنگ را ميشويند و رويش گلاب ميريزند.گلاب به آرامی از کناره های سنگ در خاک فرو ميرود.کجا ميرود؟ دوست ندارم به زير سنگ فکر کنم . آسمان آبی بالای سرماست وباد ملايمی روسری مشکی ام را تکان ميدهد.سينی حلوا را به دست ميگيرم و از لابه لای سنگها به سوی ماندگان ماتم زده ای ميروم که همگی گلهای سفيد و قرمز را به روی گلاب پرپر ميکنند.دايی ها ساکت به دوردست نگاه ميکنند.مادر و خاله ها به آرامی هق هق ميکنند .دستم را به روی شانه مادر ميگذارم.از نگاهش دلتنگی اش را ميخوانم .دلتنگی برای پدر.پارسال همين روزها بود که به من گفت: نميدونی نبودن پدر برای دخترش چقدر سخته .تنها پناه واقعی ام ديگه نيست.و بعد گريه کرد. و حالا جمع کوچک ما بچه ها ونوه ها و عروسها و دامادها در اولين سالگرد رفتنش هر کدام در سکوت به او فکر ميکنيم. که تنها بود. و هميشه تنها کلامش برای ما بود : با هم مهربان باشيد. کاش بود که ميديد همين نبودنش دليل کنار هم جمع شدنهای ماست.همانطورکه در گذشته بودنش دليل بود.او تنها بود .خيلی تنها و رفت. ما با هميم و به رفتنش فکر ميکنيم . تاوقتی که باشيم . بابابزرگ دوست داشتنی ام لبخند مهربانت برای هميشه در ذهنم مانده است ...تو هستی چون ما هستيم. اينجا بهشت زهراست .اينجا درباره رفته ها نيست اينجا درباره مانده هاست. اينجا زندگی به وفور يافت ميشود.گرچه بهانه اش مرگ است. 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٦ - نیلوفر

       

پسرک سرايدار ما

سرايدار خانه ما مرد افغانی مهربانی است با يک همسر زيبا به اسم پروانه و ۳ تا بچه.يکی از بچه های او پسرک ۱۰ ساله ايست با چشمان براق و شيطان.او بسيار مودب و پر از انرژی است.ما کم کم داريم به حضور دائمی اش در پارکينگ عادت ميکنيم . او گاهی به جای پدرش درست سر ساعت ۹ شب درخانه ما می آيد وکيسه آشغال ما تنبلها را ميگيرد تا جلوی در بگذارد.او برای زن همسايه که مهمان دارد خريد ميکند و برای مرد همسايه در هر ساعتی از شبانه روز که مردهوس کند سيگار ميخرد.هميشه شبها ميشود اورا دراتاق کوچک گوشه پارکينگ که محل زندگی اين خانواده ۵نفری است در حال تماشای فوتبال از تلويزيون اهدايی همسايه ها پيدا کرد. او عاشق علی دايی .ويکتور شفشنکو و شبهای برره است.او در مدرسه مخصوص پناهندگان افعانی که از طرف يونسکو اداره ميشود هميشه شاگرد اول است.اگر شما خواستيد به پدرش آدرس خانه تان را بدهيد تا برای شب عيد بيايد خانه تان را (به دور از چشم اهالی ساختمان ماالبته) تر و تميز کند لازم نيست نگران اين باشيد که او سواد ندارد. پسرش آدرستان را مينويسد و بعد اينقدر برای پدر تکرار ميکند تا او ياد بگيرد.ديروز که از سرکار آمدم بعد از پارک کردن ماشين پسرک را گوشه پارکينگ پشت يکی ازماشينها روی پله ورودی حياط ديدم که سرش بدجوری پائين بود. جلوتر که رفتم ديدم دارد يک کتاب پاره و شيرازه از هم دررفته ميخواند وچنان درگير کتاب است که اصلا متوجه من نشده ...گفتم چی ميخونی و او جلد کتاب پيرمرد و دريا اثر همينگوی را نشانم داد. گفتم اين خيلی قشنگه دوست داريش؟ گفت خيلی. و چشمهايش برق زد.بهش گفتم تو شازده کوچولو رو خوندی؟گفت نه .گفتم تن تن رو چي؟گفت نه .گفت اين کتاب رو يکی از مشتريهای باباش توی خونه تکونيشون ديگه نميخواسته و داده بهش.... من از ديروز تا به حال به ليست بلند بالای کتابهايی فکر ميکنم که ميتونم به اين پسرک کوچيک سرايدارمون عيدی بدم. 

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۳ - نیلوفر

       

چرا مرگ؟

يکی ميگفت که توی يه جمع دانشگاهی يه مسابقه داستان نويسی برگزار شده که حدود ۲۰۰-۳۰۰تا شرکت کننده داشته . نکته جالب اين بوده که موقع خوندن آثار  ديدن که تقريبا ۸۰درصد از داستان کوتاههای ارسالی درباره مرگ بوده.شايد در نگاه اول آدم دلش بگيره..از اينکه چرا ما اينقدرمردم مرگ زده و غمگينی هستيم از اينکه چرا چکيده روشنفکران جوان ما به جای اميد به آينده مدام به مرگ و نيستی فکر ميکنند.مگر همينها آينده ساز ما نيستند؟وبعد هم بگيم که خب دليلش معلومه. از بس از بچگی مرگ به خوردشون دادن! از بس عزاداريها رو مهم و  شاديها رو خفه کردن .از بس گفتن گريه خيلی خوبه صواب داره و از اين حرفها ولی من يه نظرديگه هم دارم .درسته که کودکی و جوانی ما توی شادی نگذشته .درسته که توش جنگ و بمب  و شهادت و مرگ بوده  ولی وقتی درست به جامعه نگاه کنی همه جوونها اونقدر ها هم ناراحت وافسرده نيستن . اين نسل روشنفکر ما (چه قديمی و چه جديدياشون) به هيچ عنوان هيچ وقت نماينده همه جامعه شون نبودن. کسی که ادعای نوشتن ميکنه يا مثلا شعر ميگه يا ميخواد فروغ باشه يا هدايت . و فقط هم بوف کور رو ميشناسه و ميدونه هردوتای اينا يه جورايی خودکشی کردن(گرچه فروغ نکرده ولی  خب زندگيش از مرگش غم انگيز تره) راستش منم عاشق فروغ و هدايتم ولی به عنوان يه روشنفکر(واژه ديگه ای برای اين نمی شناسم)‌فکر ميکنم جامعه ما غمگين نيست حتی هدايت هم غمگين نبود وفروغ هم . ما جوونهايی داريم که فقط برای ۲ ساعت دختر بازی ميان ميدون محسنی و از موتور سوارا کتک ميخورن و با خيلی هاشون هم که صحبت ميکنی هدفشون فقط همون دختر بازيه و بس! ويه چيز خيلی جالب ديگه هم اينه که ملت ما درست در طول ۸ سال جنگ و خون و شهادت و قحطی جمعيت ايران رو دوبرابر کرد! شايد اين حرف يه کم به نظر خنده دار باشه ولی چه چيزی بيشتر از تولد معنی زندگی ميده؟! کاش ما می تونستيم جامعه مون رو درست بشناسيم . تاريخ رو درست بشناسيم حداقل از حمله اعراب و بعدش مغولها به اين طرف .بعد بيايم و ادعای روشنفکری کنيم .بعد بيايم شعر بگيم و داستان بنويسيم . اون وقت حرفهامون بيشتر به جامعه واقعی نزديک ميشه .و شايد ميتونه تاثير بذاره...

*****

هر ۲۵سال

پدرم ميگفت ايران هر ۲۵ سال يه بار يعنی با عوض شدن هر نسل يه خراب کاری حسابی ميکنه . تاريخ ۱۰۰ ساله ايران رو که نگاه کنيم اين حرف تقريبا درسته.جوونهای هر نسل يه سری ادعاهايی ميکنن و يه تلاشهايی که يه نتيجه ای داره که بيشتر نتيجه اش ميرسه به نسل بعدی .اونوقت نسل بعدی مياد پدر ومادرش رو متهم ميکنه و اونا رو سبب ساز اين مشکلات ميبينه که خب حق هم داره بعد خودش جوون ميشه و دوباره يه سری ادعا ميکنه و... و اين دور باطل همين طوری ادامه داره. هيچ کس هيچ کجا مسئوليت اشتباهش رو قبول نميکنه و هيچ کس هم نميبينه که چی شد که نسل قبل اين اشتباه رو کرد. من هميشه نسل گذشته ام رو به دليل همه اون تندرويها محکوم ميکنم ولی الان يه حس بدی دارم چون فکر ميکنم فرزند من هم برای خودش دليلهايی داره که باهاش منو محکوم کنه....

لینک
۱۳۸٤/۱٢/٢ - نیلوفر

       

از کتاب انسان کامل

ای درويش آراستگی بيرون به آراستگی درون کمک ميکند و نيز آراستگی درون به آراستگی بيرون.

بعد از اينکه اونقدر بزرگ شدم که بفهمم ادبيات گذشته ما چه گنجينه گرانبهاييه تازه شروع کردم به دوباره خوندن آثار بزرگ.هر جمله اين شاهکارها درهر زمان ومکانی اگه واقعا بتونی بخونيشون برای يه عمر آدم بسه .جمله ساده بالا درنگاه اول برام فقط يه حرف بود و مثل نصيحتهای سعدی برام خسته کننده .من ياد گرفتم عاشق جمله های خاص باشم.مثل :(در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد      عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد) ولی وقتی به همين يه جمله ساده فکر ميکنم ميبينم که اگه اينو واقعا ميدونستم چقدر زندگيم تا به امروزعوض شده بود. سالها طول کشيد که من بفهمم آراستگی بيرون همونقدر مهمه که اراستگی درون.که اين دوتا کنار همن. البته حالا آدم ميتونه معنی همين يه جمله ساده رو در يه عالمه کتاب درباره مديريت زمان ومديريت زندگی بفهمه حتی ميتونه بره استانداردمديريت کيفيت  ISO9001بگيره. ولی اگه واقعا به معنی همين يه جمله ساده فکر کنه ميفهمه همه اين علوم مديريتی نهايتا همين رو ميخوان بگن.که توی همه زندگی همونقدر که به ظاهر اهميت ميدين به باطن هم اهميت بدين و برعکس! به همين سادگی . علوم انسانی شايد توی اين سالها خيلی پيشرفت کرده باشه وکلی تئوريهای بازاريابی و مديريت و روانشناسی ايجاد شده باشه ولی به نظر من اين که ما همه اين حرفهای جديد رو به نوعی در آثار مهم ادبی قديم هم ميتونيم پيدا کنيم فقط  بيانگر يه مسئله است:انسان در طول اين همه سال عوض نشده.انسان همون انسانه با هموم مسائل و با همون دقدقه ها ....حتی اگه تکنولوژی زندگی خيلی پيشرفت کرده باشه.

***** 

از حرفهای استاد

(يکی از هنرهايی که انسان بايد در زندگی به اون دست پيدا کنه اينه که چه چيزهايی رو نبايد ياد بگيره! واگه به هر دليلی مجبوربه يادگيری اون شده بايد بتونه به سرعت اونا رو فراموش کنه!) 

 من فکر ميکنم ما که دوران تحصيلمون در بهبهه افاضات فرهنگی و تصميمهای پادر هوای مسئولين دو روزه بوده به نوعی با اين مسئله آشنائيم و يه جورايی ميتونيم ادعا کنيم که اين يه هنر رو تو زندگی داشتيم! کيه که درس علوم اجتماعی راهنمايی رو واقعا ياد گرفته باشه؟! يا همه اون کتابهای تعليمات دينی رو!يا ريشه های انقلاب اسلامی رو توی دانشگاه! ؟ ما در مورد همه اين مباحث نظرات خاص خودمون رو داريم که هيچ ارتباطی با اون آموزشها نداره!

 

***

رامين جهانبگلو با ماريو بارگاس يوسا يه مصاحبه کرده که خوندنش جالبه.يوسا رو نه به خاطر داستانهاش که بيشتر به خاطر سخنرانی ها و مقالاتش دوست دارم مخصوصا کتاب (چرا ادبيات؟) که ترجمه چند تا از مقالاتشه که تازگيها چاپ شده.اين مصاحبه روکه توی اعتماد ملی چاپ شده ميشه اينجا خوند:

http://www.roozna.com/Images/Pdf/10_29_11_1384.Pdf

لینک
۱۳۸٤/۱٢/۱ - نیلوفر