هرات٬به روايت سرايدار افغانی ما

در تعطيلات نوروز ٬ سرايدار ما برای ديدن خانواده و تمديد اقامت و فرستادن پول و... راهی شهر زادگاهش شده بود.هرات. شهری که بيش از بيست سال پيش٬آن موقع ها که او کودکی بيش نبوده است٬از ترس جانش و به علت جنگ و مرگ و خون ترک کرده بوده و تا همين دو سال پيش که به لطف آمريکايی ها شهرش باز دورنمای اميد بخشی پيدا کرد٬هرگز به آنجا برنگشته بوده. اين سفر دوم او بود به شهری که بی‌نهايت دوست می‌دارد.شهری که الان همه اعضای خانواده خودش و خانواده همرش(که دختر عمويش است)‌ هر کدام که زنده مانده اند باز به آنجا برگشته اند و با فراموشی گذشته های سياه سعی می‌کنند همه چيز را دوباره شروع کنند.او می‌گويد در اين دوسال هرات خيلی بهتر شده است. دوسال پيش کمتر از ده درصد شهر هرات برق داشتند ولی امروزه بيش از نود درصد شهر برق دارد.(قرارداد برق کشی برای هرات را ايران و يکی از همسايه های شمالی امضا کرده اند)از آنجايی که من بيش از ۴ سال است اين مرد نازنين را می‌شناسم از او حال و احوال اقوامش را پرسيدم.مخصوصا دخترکی که ۳ سال پيش می‌امد برای تميز کردن خانه ما و به لطف يکی از زنهای فاميل ما يک دوره ای هم رفته بود آموزشگاه آرايشگری و گاهی برای ما بند هم می انداخت. (همه اينها همان ۲ سال پيش بار و بنه شان را بستند و به شهرشان برگشتند)‌ .او با خنده از دخترک تعريف می‌کند که برای خودش در هرات آرايشگاه زده است و حالا هم موبايل دارد هم شلوار جين و بوليز آستين حلقه ای می‌پوشد و به قول او٬ خدا را بنده نيست!‌او از برنامه ها و کنسرتها و بزن و برقصهای نوروزی هرات می‌گويد . از مدارس آمريکايی که هر روز يکی ازآنها افتتاح می‌شود و بچه هايی که بدون پرداخت هيچ پولی در اين مدارس هم زبان انگليسی ياد می‌گيرند هم کامپيوتر هم فارسی. او می‌گويد با پولهايی که از ايران برده بوده در هرات خانه ای خريده به بزرگی خانه ما که آشپزخانه اش اپن است!(بيش از ۵ بار به اپن بودن آن اشاره کرد!)‌ و من متعجب در انتهای حرفهايش می‌پرسم:حالا که اينقدر خوبه تو چرا اينجا توی سرايداری خونه ما توی زيرزمين موندی و بچه هات برای مدرسه رفتن هنوز اجازه قانونی ندار ن٬ چرا برنميگردی توی همون خونه که خريدی؟ .او در جواب من لبخند می‌زند و می‌گويد: اينا که گفتم خوبی هاش بود. ولی نگفتم توی اين ۲۰ روزی که من اونجا بودم ۱۵ بار بمب منفجر شد. يه پسری رو ديدم که به خودش نارنجک بست و رفت و يک ماشين آمريکايی خالی پارک شده رو منفجر کرد و جز خودش هيچ کس نمرد.توی يک مغازه داشتم خريد می‌کردم که مغازه بغلی رفت رو هوا و تا يه ساعت چيزی نمی‌شنيدم و همه جا خاک بود.و جنازه هايی که مردم ديگه خيلی عادی و روزمره ازکنارشون می‌گذرن. مدارس امريکايی از همه جا بيشتر آماج اين حمله هاست .چون از همه جا امريکايی تره. اونقدر که جلوی در هر مدرسه دو تا پليس امريکايی ايستاده و کيف و کتاب و لباس بچه ها رو می‌گرده.ولی بازم هستن.سرايدار ما می‌گفت من اينهمه در زندگيم سختی کشيدم که کشته نشم .خيلی زور داره که حالا خودم يا بچه هام بميریم.او در حالی که به کار تميز کردن پنجره های خانه ما برمی‌گشت گفت: وقتی امنيت نباشه هيچ چيزی به هيچ دردی نمی‌خوره.... و من فکر می‌کنم چرا امنيت نيست؟شايد از دلايلش بشود مثنوی نوشت.    

لینک
۱۳۸٥/۱/۳۱ - نیلوفر

       

سرمايه دار مال مردم خور پولدار بی درد!

نماينده محترم ساوه ديروز در مجلس می‌فرمودند که به علت اينکه دولت امسال حقوق کارگران را بيشتر از حد معمول بالا برده است٬تعدای از کارخانه دارهای ساوه ٬کارخانه شان را بسته اند و کليه کارگرانشان بيکار شده اند.او از مجلس و دولت و قوه قضاييه! می‌خواست که اين کارخانه دارها را جريمه کند! مگر شهر کی هر کی است که آدم وقتی دلش خواست و ديگر خيلی صرف نکرد در کارخانه اش را ببندد!! او مدتها درباره اين ويلاداران!  صحبت کرد که با عرق اين کارگران به اينجا رسيده اند و حالا که می‌خواهند سهم کارگرانشان را به لطف اين دولت محترم بدهند در کارخانه را بسته اند. البته من اصلا نمی‌دانم يک صاحب کارخانه را که کارخانه اش را تعطيل کرده است چگونه می‌توان جريمه کرد!. مگر به روش همان زمان انقلاب و تصرف دارايی ها و ...!!

حقيقت اين است که منطقی فکر کردن در اين باره کمی خنده دار شده است.من در همين رمان کليدر که تازگی ها تمامش کردم هم همين حرفها را شنيدم.هنوز مشروطه در کشور ما درست تعريف نشده بود که به لطف همسايه شماليمان همه طرفدار طبقه کارگر شدند.ولی نمی‌دانم چرا طرفداری طبقه کارگر مساوی است با متنفر شدن از سرمايه دار؟و مگر اگر سرمايه دار نبود٬اصولا کارگری هم بود؟ البته می‌دانم اين بحث به هيچ کجا نمی‌رسد چرا هنوز در خود فرانسه (مهد دموکراسی)‌  هم می‌بينيم که بر سر همين موضوع ماهها اعتصاب و حتی خشونت به راه می‌افتند.مطمئنا دليلش اين است که هر دو طرف حق دارند و هر دو طرف هم بی انصافی می‌کنند.من در اطرافيانم کارخانه دارهايی را می‌شناختم که تا به پول و پله ای رسيده اند همه چيز را جمع کرند و راهی کانادا شده اند و فرزندان آنها حتی ذره ای هم به فکر کارگر کارخانه نبوده اند.اين فرزندان معمولا آنقدر خودخواه هستند که تنها به پيشرفت تحصيلی خودشان و زندگی بدون استرسشان فکر کنند و هرگز به فرزندان آن مثلا ۵۰-۶۰ خانواده ای که می‌توانسه اند با ادامه دادن کار پدر٬ هم تحصيل کنند و معتاد نشوند و ...فکر نکنند.ولی خب من نمی‌توانم و حق ندارم که محکومشان کنم. به هر حال پدران آنها هم زحمت زيادی کشيده اند چرا که توليد و کارکردن در ايران بسيار سخت و طاقت فرساست.و مطمئنا آنها هم حق خود می‌دانند که  حالا که به جايی رسيده اند٬فرزندانشان را به جامعه بهتری ببرند تا راحت تر زندگی کنند.از آن طرف هم همه می‌دانيم قانون کار ما چقدر بد است و کارگران ما هم آن طوری که بايد کار نمی‌کنند.فکر نمی‌کنند.و هرگز نمی‌فهمند که اگر آنها صبح تا شبشان کار می‌کنند برای خانواده شان٬صاحب کارخانه صبح تا شبش را دارد کار می‌کند برای خانواده همه آنها. نمی‌فهمند و نمی‌بينند که مواد اوليه با کدام مشقت و سختی ای می‌‌آيد و با چه ترفندها و شب نخوابيدنهايی محصول به فروش می‌رسد. برای همه اين حرفهاست که وقتی صحبت نماينده ساوه را شنيدم غمگين شدم.غمگين از اينکه از صد سال پيش جامعه ما که همه حرفش همين سرمايه دار و کارگر بوده است هرگز به اين فکر نکرده که در کنار هر دوی اينها ٬طبقه ديگری هم وجود دارد که راست راست راه می‌رود ٬کرور کرو پول در‌می‌آورد و همه اش به جيب شخص خودش می‌رود بدون اينکه کارگری را استخدام کند و يا ماليات درست و حسابی ای بپردازد و در جامعه ما بزرگترين ارج و قرب ها را هم دارد و همه مسائل سياسی را هر روز به  نفع خودش و به ضرر کارگر و سرمايه دار عوض می‌کند. بازاری های عزيز ما که همين نمياينده محترم هم لابد به خوبی می‌شناسدشان و در شبهای محرم در کنار ايشان٬زيارت عاشورا هم لابد خوانده اند....

لینک
۱۳۸٥/۱/۳٠ - نیلوفر

       

گوته:

هر علمی که احساس زندگی را در من افزون نکند در نظر من بی ارزش است.

***

من از برج ناقوس تا برج ناقوس طناب کشيده ام

و از پنجره به پنجره ٬گردن بند گل

و از ستاره به ستاره٬ زنجير طلا

و می‌رقصم

                                                        آرتور رمبو

رمبو متولد سال ۱۸۹۱ و يک فرانسوی است.او که به نوعی پايه گذار سمبوليسم است که شايد بتوان گفت در نهايت به سورئاليسم رسيد٬تمام اشعار اعجاب انگيز و مقالات ادبی خود را در سن ۱۷ سالگی تا ۲۰ سالگی نوشته است!  و بعد از ۲۰ سالگی به حبشه رفته است و قاچاقچی برده شده است! و بعد هم از قانقاريا مرده است.ديروز که در کلاس آثار او را بررسی می‌کرديم من تمام مدت به يک سربچه ۱۷ ساله فکر می‌کردم که همه دنيا و گذشته و حقايق زندگی در سرش چنان عريان شده است که به همه آنها پشت می‌کند و در جواب (من ٬ می‌انديشم)‌ دکارت می‌گويد :(شعر٬ مرا می‌انديشد)‌ و نمی توانستم به سن و سال داران ادبيات امروزه ايران فکر نکنم که هنوز اندرخم اين کوچه اند که دور هم جمع بشوند و حکومت ها را براندازند و نظريه های بی ربط سياسی صادر کنند....رسالت نوشتن٬فکر و انديشه است .رسالت نوشتن ما٬داد زدن و زندان رفتن و بی سر و ته حرف زدن است.

***

از حرفهای استاد:

اينکه از اينهمه المپيادی های ايران در رياضی و فيزيک و... بيش از نود درصدشان از ايران می‌روند ٬مسئله ای بسيار بديهی است. اين بچه ها ادامه کپرنيک و گاليله و نيوتن هستند نه ادامه فارابی و ملاصدرا و ابن سينا .پس طبيعی است که به دنبال گذشته خود بروند.گذشته ما در همان دوران سعدی خاموش و ساکت مانده است.نه تلاشی٬نه پيشرفتی نه پويايی ای ....

 

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٩ - نیلوفر

       

هموطنان عزيز٬خسته نشده باشيد يه وقت!

روز شنبه٬ در حالی که ده ها کار نيمه تمامم را در ذهن مرور می‌کردم اتوبان مدرس را به سمت شرکت پائين می‌آمدم.حس می‌کردم امروز با بقيه روزها تفاوت دارد. حواسم به زيبايی های پارک طالقانی (به قول يک راننده تاکسی٬اتاق اکسيژن تهران) بود که ديدم نه! قضيه فقط زيبايی بهاره اتوبان مدرس نيست! بلکه اتوبان به طرز غيرقابل باوری خلوت است.! از ترافيک هميشگی صبحگاهی هيچ خبری نبود.البته خوشحال شدنم ديری نپائيد چراکه وقتی تا ساعت ۱۱ صبح به هر کسی که کار داشتم زنگ زدم و او مرخصی بود فهميدم دليل خلوتی اتوبان چه بوده است.ظاهرا هموطنان عزيز ما تعطيلات ۱۵ روزه نوروز برايشان کم بوده است و يا در اين يک هفتهء بعد از آن آنقدر کار کرده اند که نياز به يک تعطيلات ديگر داشته اند!.و اصولا اين خيلی زشت است که يکشنبه تعطيل رسمی باشد و جمعه هم که جمعه باشد و آدم شنبه سر کار برود! از همه اينها که بگذريم حقوقی که آخر ماه فروردين کليه کارمندان عزيز(دولتی مخصوصا) می‌گيرند از هر چيز ديگری بيشتر بهشان مزه می‌دهد! تو در طول يک ماه در حدود يک هفته سرجمع کار کنی و به اندازه ۳۰ روز حقوق بگيری!(خدا به اين نفت ما برکت بدهد). من مانده ام با اين همه فعاليت و زحمتی که مردم عزيزمان می‌کشند و اينهمه عرقی که روزانه می‌ريزند ما چرا تا به حال ابرقدرت اقتصادی جهان نشده ايم؟!

***

تعليمات اجتماعی سوم دبستان

هم سن و سالهای من ٬اگر کمی به ذهنشان فشار بياورند خانواده آقای هاشمی را حتما به خاطر می‌آورند.همان مرد کارمندی که يک دختر و يک پسر داشت و همراه همسر و مادرش قرار شده بود از کازرون به نيشابور منتقل شود. حرفم درباره کتاب تعليمات اجتماعی سوم دبستان است.سالی که تو آنقدر بزرگ شده ای که زندگی اجتماعی را ياد بگيری.احترام به حقوق ديگران را٬قواعد زندگی شهری را٬مزايای کار کردن را٬ حفظ محيط زيست را و.... ولی به جای همه اينها به لطف اين کتاب که تاليف رئيس مجلس فعليمان هم هست٬ ما ياد می‌گيريم که همسر آقای هاشمی اصولا در خانواده نقش مهمی ندارد. مادر آقای هاشمی در سالن خانه بادمجان پوست می‌کند٬ آقای هاشمی کارمند يک اداره دولتی است و از ساعت ۲ به بعد کلا بی کار است. و مهم تر از همه اينکه ياد می‌گيريم تنها نکته مهم زندگی زيارت است. اينکه مهمترين نقطه شهر شيراز شاهچراغ است و مهمترين جای تهران بهشت زهرا. ولی نکته ای که باعث شد امروز اينجا درباره اين شاهکار آموزشی قرن بنويسم اين بود که  کتاب اجتماعی دخترخاله ۹ ساله ام را در يک مهمانی در دستش ديدم. و در کمال ناباوری بايد اعلام کنم در طول اين ۱۸ سالی که از ۹ ساله بودن من می‌گذرد ٬تعليمات اجتماعی ما٬حتی يک کلمه هم عوض نشده است! عکسهای کتاب٬محتوای کتاب..همگی همانند که در دوره ما بود. حتی در جايی از کتاب که درباره استانهای ايران حرف زده است استان خراسان هنوز يک استان بزرگ است و خبری از استان خراسان رضوی و خراسان جنوبی نيست. من واقعا از کليه مسئولين آموزشی کشورم که می‌خواهند اجتماعی بودن و در اجتماع امروزه جهان زندگی کردن را به فرزندان اين مملکت بياموزند به خاطر تلاش بی وقفه و خستگی ناپذيرشان تبريک می‌گويم.

لینک
۱۳۸٥/۱/٢۸ - نیلوفر

       

نوبرانه بهار

گرچه می‌دانم برای نوبر کردن ميوه های بهار يه کم دير است ولی من در تعطيلات آخر اين هفته همه اين ميوه ها را با هم نوبر کردم: چاقاله بادوم شور(‌دو تا پسر دست فروش با يه گاری کنار خيابون وايستاده بودند و روی چاقاله بادومهاشون آب می‌ ريختند که بيشتر از دور به آدم چشمک بزنه)‌ هندوانه(خونه عمو ٬ هندوانه سرخ و شيرينی خورديم که هنوز مزه اش زير دندونمه) گوجه سبز(‌ميوه فروش محله گوجه سبزها رو گذاشته بود جلوی جلو تا همه ببينن .. گرچه هنوز خيلی کوچيک بودن ولی ترش ترش بودن و ما يه عالمه رو با نمک خورديم) تو فرنگی( گلخونه ای بود و هنوز مزه آفتاب نمی‌داد! ولی درشت و قرمز و گس بود ...) جای همگی خالی!

****

ای ايران

پنجشنبه شب٬ خيابان وليعصر ٬ روبروی بازار صفويه. ترافيک هميشگی پارک ملت هيچ آزار دهنده نيست چرا که به ما فرصتی می‌دهد تا چنارهای بلند و خم شدهء خيابان وليعصر را و برگهای سبز روشن تازه جوانه زده آنها را در کنار مردم شاد و خندانی که بستنی قيفی های دراز می‌خورند  ببينيم . راديو روشن است و شبکه سراسری جمهوری اسلامی برنامه ای درباره موسيقی پخش می‌کند. ما در ماشين نشسته ايم و مدتهاست که داريم درباره آينده بحث می‌کنيم. اينکه آيا آمريکا به ايران حمله می‌کند؟ اينکه در صورت تحريمها چقدر مشکل برايمان وجود خواهد آمد؟ اينکه واقعا از ته دل چقدر مخالف يا موافق هياهوی انرژی هسته ای هستيم.اينکه اروپایی ها چه خواهند کرد؟ روسيه چی؟ حماس چی؟آيا بهره بانکها بايد کم شود؟آيا بنزين بايد گران شود؟...ضربان قلب هر دو مان بالا رفته است .برای آرامش٬ کمی ساکت می‌شويم و خيابان را نگاه می‌کنيم . شنونده ای به راديو زنگ می‌زند. پيرمردی است با لهجه خاص که هيچ نميدانم لهجه کجای اين سرزمين پهناور است .گرچه خودش را از اهالی شهر ری معرفی می‌کند. او به مرم ايران بابت کيک زرد (!!)تبريک می‌گويد و بعد از مجری برنامه خواهش می‌کند که برای اينکه امشب را بيشتر از ايرانی بودنش احساس غرور کند٬ برايش سرود ای ايران بگذارند .تلفن که قطع می‌شود٬ صدای آشنا٬ زيبا و دلنشين ای ايران آغاز می‌شود و بر خلاف هميشه ای ايران به طور کامل ٬ از راديو پخش می‌شود ....و من نميدانم در اين شعر٬آهنگ٬ و صدا چه جادوئی نهفته است. اشک چشمانم را پر می‌کند همه نگرانيها ٬عصبانيت هاو عقل و منطق ها کنار می‌رود و بی اختيار و به آرامی می‌خوانم . سرم را که بر می‌گردانم چشمان شوهرم هم براق است.

***

تلويزيون و مدرسه و موبی ديک

ديشب٬(که جمعه شب بود و فردايش شنبه بود و همه بچه مدرسه ای ها بايد صبح زود ساعت ۷ صبح سر کلاسهايشان نشسته باشند) تلويزيون ٬ ساعت ۱۱:۵۵ دقيقه شب شروع کرد به پخش کردن فيلم سينمايی موبی ديک!( که تا جايی که من ميدانم معروفترين داستان نوجوانان است)‌.حالا يا تلويزيون توقع دارد هيچ بیننده ای نداشته باشد يا فکر می‌کند موبی ديک يک فيلم ترسناک است که برای بچه ها خوب نيست يا اينکه تصور می‌کند شنبه هم تعطيل است.به غير از اين سه دليل که من چيزی به ذهنم نمی‌رسد!‌

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٦ - نیلوفر

       

تاريخ درباره ما چه خواهد گفت؟

در تمام دوران تحصيلم٬ تاريخ ٬درس شب امتحان و و به زور خواندن بودو چون هرگز حافظه خوبی نداشتم٬‌هيچ وقت نمره جالبی هم نميگرفتم.پادشاهان را با هم قاطی می‌کردم و هيچ جنگی را درست حفظ نمی‌شدم. بعدها که دانشجو شدم هم وقتی سن و سال داران فاميل در ميهمانی ها بحث تاريخی پيش می‌کشيدند من به آرامی از بحث خارج می‌شدم. نمی‌دانم اين مشخصهء فنی بودنم بود يا کتابهای بی سر و ته تاريخ دبيرستان.مخصوصا در حوزه تاريخ معاصر.مدتها طول کشيد تا علاقه بی اندازه ام به ادبيات داستانی راهش را در حوزه تاريخ پيدا کرد. خواندم و خواندم و خواندم ..از هزار و يک شب گرفته تا شاهنامه و جنگ و صلح و کم کم ادبيات جای تاريخ را در من باز کرد.و امروز با ولع فراوان تمام آن چيزهايی را که بايد در نوجوانی ياد می‌گرفتم ٬‌می‌خوانم.و تازه دارم جهان و ايران را می‌شناسم. من تازه دارم تاريخ سرزمينم را می‌شناسم . من مغولها را و پادشاهان صفوی را و مردم ايران را در همه اين دورانها می‌شناسم. من قاجار را می‌شناسم و با تمام وجود دارم مشروطه ايرانی را می‌خوانم. من دارم سعی می‌کنم بفهمم چی شد که رضاخان آمد و چی شد که رفت. من کودتای ۲۸ مرداد را موشکافی می‌کنم .نه در قالب چند جمله که در حوزه ادبيات. که به گمانم٬ادبيات (مخصوصا ادبيات داستانی)‌ چکيده وجود مردم دوران عصر خودش است.همه اينها را گفتم تا به امروز برسم. امروز که مردم سرزمينم درگير قضاوتهای هرروزه اند در باب دولتمردانشان و شايد عده ای با انصاف تر درباب خودشان. من امروز به جرات روی اين جمله نخ نما شده تاکيد می‌کنم که گذشته٬ چراغ راه آينده است. من٬ در جای جای تاريخ معاصر ايران به روشنی تمام اتفاقات امروزه را می‌بينم. مردم شناسی ۱۲۰ سال پيش با مردم شناسی الان شباهت های عجيبی دارد .خواندن تاريخ دارد به من می‌آموزد درباره همه مسائل٬قبل از اينکه انگشت اتهام را به سوی بيگانگان٬تازه به دوران رسيدگان و يا قدرتمندان وقت بگيريم اول از همه از خودمان شروع کنيم. ( من چه کردم؟؟؟آيا درست بود؟آيا درست است؟)‌

من تاريخ معاصر ايران را می‌خوانم و درباره گذشتگانم قضاوت می‌کنم و می‌دانم روزی فرزندم هم تاريخ عصر مرا می‌خواند. تا آن روز نخواهيم دانست که چه کرده ايم چرا که قضاوت٬‌هميشه و تنها٬ با تاريخ خواهد بود .

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٤ - نیلوفر

       

توصيه های يک معلم دينی

خانه خاله:

دختر خاله کوچک٬از راه مدرسه رفته خانه دوستش.پسرخاله کنکوری کلاس اضافه دارد و تا ديروقت در مدرسه می‌ماند.دختر خاله ۱۵ ساله٬ دفتر و کتابها را روی ميزناهارخوری پخش کرده و مثل يک بچه فوق العاده درسخوان درحال حل مسائل رياضی است. شوهرخاله ٬جلوی تلويزيون٬درحالی که کنترل را در دست گرفته است ٬در مبل فرو رفته است. خاله ٬ مانتو و روسری اش را پوشيده و از اتاق بيرون می‌آيد و در حالی که کفشش را می‌پوشد خطاب به شوهرخاله می‌گويد: من يه دو ساعتی می‌رم مجلس ختم پدر دوستم. دختر خاله ۱۵ ساله هراسان سرش را بلند می‌کند و به خاله می‌گويد: شما برين که من با بابا تنها می‌شم توی خونه! .خاله درحالی که ديرش شده است متعجب به دختر خاله نگاه ميکند که : خب آره! .دختر خاله حق به جانب٬ می‌گويد: نميشه! معلم دينيمون گفته شما ديگه بزرگ شدين و نبايد توی خونه با باباهاتون تنها بمونين!!!!! . قيافه شوهرخاله و خاله بعد از شنيدن اين حرف توصيف شدنی نيست.

توضيح: اينکه دخترخاله ۱۵ ساله بنده چرا بايد اينقدر حرفهای معلم دينی اش را جدی بگيرد يک مسئله شخصی و مربوط به تربيت خاله نازنين بنده است .اما توصيه معلم دينی به يک سری دختر ۱۵ ساله به گمانم يک مسئله کاملا ملی است!

 

لینک
۱۳۸٥/۱/٢۳ - نیلوفر

       

آی آی ...گل محمد...

من دارم به زندگی عادی برمی‌گردم ... حماسه کليدر تمام شد .بعد از ۳ هفته دارم سعی می‌کنم از همه عشق پخش شده در اين کلمات بيرون بيايم و دشتها و کوههای کليدر را از بالا نگاه کنم .به مردمی فکر کنم که گل محمد را سردار کردند و به همان مردم که شکستش را رقم زدند. به توده ای هايی که خودشان هم هيچگاه نفهميدند به دنبال کدام عشق مقدس ميجنگند و به شاهی که با ترور شدنش جايگاهش مستحکم تر شد . به جنگ و خون و عشق و ترس و به گندم و نان . اقرار می‌کنم تا مدتها نمی‌توانم به عادت هميشگی نان و برنج و گوشت را نگاه کنم. که هر تکه نان برای روستائينان ديمی کار ايرانی يعنی يک سال زندگی .يعنی خواری و خفت ارباب .يعنی غصه و چشم به آسمان دوختن.يعنی درو يعنی آسياب . و من در کليدر با اينها زندگی کردم.حالا که دارم از همه عشق نهفته در کتاب خارج می‌شوم می‌توانم بدون جانبداری به مردمی نگاه کنم که حتی نويسنده کتاب هم حقی برايشن نمی شناخت که خودشان حقی برای زندگی نمی شناختند و به اين فکر کنم که همه حماسه جنگ و خون و تفنگ برای دهاتی های بی سواد به خاطر عشق به زندگی است. و ما امروز در تهران در انتظار جنگ و خون چه فرقی داريم با آن روستائيان سال ۱۳۲۷؟ به راستی نميدانم...اما می‌دانم در ميان ما ديگر هرگز گل محمدهايی پيدا نمی‌شود که عشق به زندگی را در ايستادگی و مقاومت دربرابر زور ببيند. گل محمدهای ما امروزه به اندازه همان گل محمد کليدر بی سواد و احساساتی و شايد هم شجاع باشند ولی گل محمدهای ما بار تاريخ را به دوش می‌کشند و خسته تر از آنند که برای حفظ زندگی به خون فکر کنند.گل محمدهای امروز نه طاقت سرمای بيابان را دارند و نه سختی کار درو . کار و کار و کار .... کجاست آن گل محمدی که شبها خواب نداشت؟ گل محمدهای امروزه بدجوری خوابند....

از همه اينها که بگذريم نمی‌توانم اقرار نکنم که بعد از کليدر ايرانم را بيشتر دوست دارم ...دليلش را نميدانم چراکه کليدر حماسه غرور ايرانی نبود.ولی من در همه کلمات آن عشق به مردم و عشق به زندگی را پيدا کردم . اينکه من گذشته سياه و تاريک کشورم را  هم دوست دارم. اينکه من بدون هيچ دليلی مردم سرزينم را ٬حتی ترسوها و تنبلها و زورگوهاو احمقهايش را هم٬ دوست دارم....آی آی گل محمد ...تو چه کردی با من؟

 

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٢ - نیلوفر

       

آشپزی در کنار خيام و شاملو و شجريان و شهبازيان !

پيازهای خرد شده را در روغن داغ می ريزم.ضبط آشپزخانه را روشن می‌کنم. به آب جوش داخل قابلمه نمک و روغن اضافه می‌کنم و شروع می‌کنم به کندن پوست سيب زمينی ها. شاملو با صدای جادوئی اش خيام می‌خواند . دستهايم را با شلوار ورزشی ام پاک ميکنم وصدای ضبط را بلندتر می‌کنم . برنج ها را در آ جوش می‌ريزم و پيازها را که با سر و صدا در روغن داغ سرخ می‌شود هم می‌زنم. موسيقی فريدون شهبازيان به آرامی در صدای شاملو پرواز می‌کند ...شاملو می‌خواند :

من بی می ناب زيستن نتوانم

بی باده٬ کشيد بارتن نتوانم ....(من کف روی برنج را جمع ميکنم)

من بنده آن دمم که ساقی گويد

يک جام دگر بگير و من نتوانم (با قاشق چوبی  پياز را هم می‌زنم )‌

شجريان روی موسيقی شهبازيان می‌خواند :

می نوش که عمر جاودانی اين است

خود حاصلت از درک جوانی این است (من با قاشق چوبی روغنی٬ شلوار ورزشی کثيف و موهای جمع شده بالای سرم شروع ميکنم همراه با شجريان و شهبازيان و خيام در آشپزخانه چرخيدن )‌

هنگام گل است و ياران سرمست (من با سرعت بيشتری ميچرخم ...دستهايم را در هوا تکان ميدهم ...دمپايی هايم را در ميآورم و با جواب روی سنگ کف آشپزخانه می‌چرخم)

خوش باش دمی که زندگانی اين است ...

در حال رقصيدن همسر گرامی را می‌بينم که در چارچوب در آشپزخانه ايستاده .می خندم و می ايستم . او هم لبخند می زند و می‌گويد:

برنجت وا رفت !

توضيح کاملا غير ضروری:CD در ضبط: رباعيات خيام با صدای شاملو ٬آواز محمدرضا شجريان٬و موسيقی فريدون شهبازيان ..انتشارات ماهور.

***

عکسهای تونس

اين همسر نازنين ما که  فتوبلاگ راه نميندازه !فقط عکس می‌گيره هی!.پرستو (زن نوشت) يه لينک داده بود از يه کسی که مثل من تعطيلات تونس بوده ...عکسای خوبی گذاشته بودن توی وبلاگشون:  عکسها رو اينجا ببينيد

لینک
۱۳۸٥/۱/٢٠ - نیلوفر

       

خدا و ژنتيک

يکی از دوستان می‌گفت که توی خبرها خونده :دانشمندا به تازگی دريافته اند که اعتقاد و ايمان به خدا يه پديده کاملا ژنتيکيه.يعنی يه عده ای از وقتيکه به وجود ميان ژن ايمان به يه خالق و اعتقاد به اون (در زمانهای قديم اعتقاد به چند تا خدا و حتی بت پرستی )توی همه کارهای زندگی توشون هست و يه عده ای هم نيست وايمان به يه چيز يا يه کس رونياز نميدونن برای زندگی. از نظر علمی اصلا نمی‌دونم اين قضيه چقدر می‌تونه درست باشه.من درباره ژنتيک چيزی نميدونم حتی درباره روانشناسی هم چيز زيادی نميدونم ولی يه چيزی رو مطئنم.... همه آدمايی که من توی زندگيم ديدم از نظر اعتقاد به خدا به همين دو دسته تقسيم شدن ...حرفم اصلا درباره مذهب نيست چون اعتقاد به يه چيز و يه کس ربطی به مذهب نداره (گرچه مذهب به اون ربط داره!)‌حتی من بودايی هايی رو ميشناختم که بدون اعتقاد به اون (يه چيز)‌زندگی براشون معنا نداره و همين طور هم مسلمونايی رو ميشناسم که اسما مسلمون هستن ولی خدا نقش پررنگی تو زندگيشون نداره .نکته جالبی که می‌خوام بگم اينه که توی هردوتای اين دسته ها٬ هم آدم خوب هست هم آدم بد.من هميشه فکر می‌کنم بدی و خوبی يه اصل بدون تعريفه مثل اصول رياضی. می خوام بگم اينکه يکی خوب باشه و مهربون باشه و دروغ نگه و بقيه رو دوست داشته باشه ربطی به وجود خدا توی قلب اون آدم نداره .ممکنه خيليا با اين حرف من موافق نباشن .من حرفم اين نيست که خدا هست يا نيست . من حرفم اينه که يه عده بدون اعتقاد به خدا نميتونن خوب باشن و يه عده ميتونن ! شايد واقعا اين يه چيز ژنتيکی باشه!

لینک
۱۳۸٥/۱/۱٩ - نیلوفر

       

سفرنامه تونس -بخش آخر

اذان دلنشين

درحمامه قديم درپشت بام يک کاروانسرای قديمی نشسته ام. از اين بالا ديوارهای شهر پيداست. ديوارهايی که دورتا دور شهر قديمی کشيده شده است.امروزه اين شهر به بازار سنتی حمامه تبديل شده است. کاروانسرا دو طبقه است با ديوارهای آجری .از اين بالا به بازار نگاه می کنم . شلوغ و پيچ در پيچ است .در طرف ديگر اما درياست.دريای زيبای مديترانه.سرمه ای تيره ٬آرام زير آفتاب ظهر لميده است . موجهای کوچک در زير آفتاب ميدرخشند. انگار که داری به آسمان شب نگاه ميکنی...سرمه ای با ستاره های درخشان . روی لبه ديوراه کاروانسرا لم داده ام و دريا و بازار و آفتاب مستم کرده است ....از مناره مسجد شهر ٬که وسط بازار و بين همين ديواره ها قرار دارد٬ صدای اذان بلند می‌شود.اين دلنشين ترين اذانی است که تا به امروز شنيده ام.مثل يک موسيقی آرام همه سلولها بدنم را تصرف می‌کند  و در صدای آرام موجهای دريا گم می‌شود....

قرآن ما و قرآن عربها

دريک رستوران سنتی عربی نسشته بوديم. رستوران چند ميز گرد و بزرگ داشت که۱۰ نفر دور آن می نشستند.وسط ميز سينی گردی بودکه هر گوشه اش يک نوع غذای عربی گذاشته بودند .سينی ميچرخيد و تو می توانستی هرغذايی را که دوست داری بخوری .وسط رستوران داشتند برايمان قصه های شهرزاد را اجرا می‌کردند.يکی خليفه بود و به تخت نشسته بود و يکی زنش بود و چند غلام سياه و يه عالمه رقص عربی (که البته همه رقاصها بدون استثنا روس بودند!)‌ . ما چون ۵ نفر بوديم ميز را با يک خانواده تونسی تقسيم کرده بوديم.يک زن و شوهر و ۳ دختر.دختر بزرگ خانواده که ۱۳-۱۴ سال داشت تا حدودی انگليسی بلدبود.ما هم با عربی دست وپا شکسته خودمان و انگليسی دست و پا شکسته او سر صحبت را با اين خانواده باز کرديم.معلوم بود از خانواده های مرفه تونس هستند.دختر ها هر سه زيبا بودندو هيچ کدامشان ٬حتی مادر خانواده ٬ روسری نداشتند. آنها از ما درباره ايران می‌پرسيدند و ما ازآنها درباره تونس. وهر دو از لغات مشترک زبانمان ذوق می‌کرديم. از دختر اسمش را پرسيديم. بعد معنی اسمش را خواستيم.مادر خانواده فورا يک آيه قرآن خواند که اسم دخترش در آن آمده بود.ما مدتی با هم درباره قرآن صحبت کرديم. نتيجه گيری همه ما از اين بحث اين بود: قرآن برای اين عربها نه کلام خداست نه يک چيزمقدس ...قرآن برای اين عربها دوست داشتنی ترين کتاب شعر است.درست مثل ديوان حافظ برای ما. آنها با عشق به زبان عربی قرآن ميخوانند ....

غيبت ٬ شيرين ترين تفريح ما

روز ۵ام سفر است.در سالن رستوارن هتل نشسته ايم و داريم صبحانه می‌خوريم. حالا ديگر همه ايرانيها ی تور را می‌شناسيم.ميدانيم کی از کجا آمده و کی چه کاره است .کی با کی فاميل است و کی با کی دوست است.همه هنگام برداشتن نان و تخم مرغ و... به هم سلام می‌کنند . اعضای خانواده و دوستان ما همگی پشت يک ميز نشسته ايم و داريم درباره زن و شوهر جوانی صحبت می‌کنيم که ديشب ساعت ۲ نصف شب در لابی عاشقانه کنار هم نشسته بودندوما دزدکی نگاهشان کرده ايم. بعد درباره مادر پسربچه بی ادبی حرف می‌زنيم که در مقابل شيطنت های پسرش هيچ کاری نميکند.بعد درباره دختر جوانی که در بزن و برقص ديشب در هتل با همه پسرها می‌رقصيد! .... من به ميزها نگاه می‌کنم ... همه مشغول صحبتند.مطمئنم چند نفر هم دارند پشت سر خانواده ما غيبت می‌کنند....

عکسی يک دينار!

در شهر قديمی سوس٬کنار در ورودی يک مسجد قديمی٬ مرد سياه پوستی باموهای بلند ريزبافته شده روی پله نشسته است و دارد طبل ميزند(نميدانم اسم اصلی اين وسيله چيست) شما می توانيد کنار او بايستيد و عکس بگيريدولی برای هر عکس بايد يک دينار به اوبدهيد.حالا فرض کنيد شما يک دينار را داديد و به جای يک عکس دو تا عکس گرفتيد. مرد سياهپوست خيلی محترمانه دوربين شمارا از دستتان می‌کشد (او طرز کار با دوربينهای ديجيتال را به خوبی بلد است) بعد يکی از عکسها را پاک می کند بعد با لبخند دروبين را به شما بر می‌گرداند!

 

سفرنامه من به تونس در سه بخش تمام شد! به همه کسانی که تصميم دارندبه اين کشورسفر کنند توصيه ميکنم اگر ميخواهيد تفريح کنيد اينجا خوب است امااگر به قصد ديدن آثار باستانی٬ معماری خاص٬يا حتی به قصد ديدن آفريقا می‌خواهيد به اينجا بياييد اينجا چيز ديدنی زيادی ندارد!‌

لینک
۱۳۸٥/۱/۱٦ - نیلوفر

       

ازدر و ديوار ايرانی می‌بارد

امسال به لطف آژانسهای مسافرتی ٬در طول تعطيلات ۱۴ روزه عيد ٬ درحدود ۳۰۰۰ ايرانی وارد خاک تونس شدند! روزهای آخر مغازه دارها همه فارسی دست وپا شکسته حرف می‌زدند. تونس برای ايرانی ها يه چيزيه مثل دوبی منهای خريد!‌ (گرچه ايرانی ها از هرنوع بازاری بالاخره نميتونندکه بگذرند) من شرط می‌بندم که تا يکی دو سال ديگه ازاين کنسرتهای خواننده های لس آنجلسی توی تونس هم برگزار بشه. مخصوصا که اين فصل برای تونس به علت خنک بودن هوا خيلی سوت و کوره و اونا دارن کلی حال می‌کنن با اين توريستهای جديد! که از روز دوم و سوم اقامتشون وقتی ميبينن که هيچ چيزی برای خريد وجود نداره (نه مرکز خريدی نه مارک معروفی نه حتی صنايع دستی درست و حسابی ای) شروع می کنند به خرج کردن پولهاشون برای تفريح . و تونسی ها هم حسابی تحويلشون می‌گيرند .برعکس کشورهای ديگه عربی که با ايرانی ها خيلی ميونه خوبی ندارندوبرعکس اروپايی ها که ايرانی ها رو تحويل نمی گيرند در تونس همه عاشق ايرانيها هستند.توی اين ۱۴ روز انواع آهنگهای ايرانی (از نوع لس آنجلسی) در تمام شهر حمامه و تونس توی مغازه ها و رستورانها پخش می‌شد و توی لابی همه هتلها بزن و برقص ايرانی برپا بود تا ساعت ۲صبح!

تور ليدر های عصبانی

همه تورليدر های ايرانی ٬ که از سراسر ايران مردم رو به تونس آورده بودند چند خصوصيت مشترک داشتند.همه فرانسه روخوب بلد بودند. همه ليدر تورهای خارجی ها در ايران بودند در بقيه اوقات سال و همه بسيار عصبانی بودند.البته اين عصبانيت دليل بسيار منطقی ای داشت. شهر حمامه بدون داشتن هيچ اثر تاريخی و فقط داشتن ساحل٬ دارای ۱۲ هزار تخت برای توريست است در حالی که اصفهان تنها دوهزار تخت برای توريست داره.اکثر ايرانی هايی که برای تعطيلات به تونس اومده بودن فقط به دنبال رقص و شنا بودن وقسم می‌خورم ۹۹ درصدشون تا به حال موزه ايران باستان رو نديده بودن. تورليدر ما يک مرد مشهدی بود به اسم جعفر که ديوان حافظ رو به فرانسه حفظ بود. جعفر در حالی که از عصبانيت با دندونش سيبيل بلندش رو می جويد به من و شوهرم که می خواستيم بريم خرابه ها ی روم باستان رو در ۱۸۰کيلومتری حمامه ببينيم می گفت: برين. دوتايی برين ! اين جماعت که شيرازشم به زور ميان!. جعفر وقتی يه کم بيشتر با ما خودمونی شد گفت: امسال به دليل اين هوچی بازيهايی که راه افتاده ٬ تعداد توريستهای خارجی ايران ۸۰درصدکم شده. ديگه کسی نمياد. ببين اين تونسی های فقير ٬ از اين هيچيشون برای خودشون چه توريسمی درست کردن؟ نفت سرمايه ماست ولی تموم ميشه.حتی انرژی هسته ای هم تموم ميشه و خطر داره .ولی خرابه های شوش و تخت جمشيد و اصفهان و يزد و... اينا هيچ کدوم تموم نميشه و اينا بيشتر از نفت برای ما درآمد ميتونه داشته باشه ... جعفر ازکشور تونس و از همه ايرانی های مسافر اون عصبانی بود.

وقتی تو نه فرانسه بدانی و نه عربی و او نه فارسی بداند و نه انگليسی

ساعت ۲ بعداز نيمه شب.جمع ۸ نفری ما در حال بگو بخند وارد لابی هتل می‌شود .همه خسته وخواب آلودند ولی جلوی هم کم نمی آورند. همسرگرامی و دوستش با چشمهای قرمز و پف کرده دارند تصميم ميگيرند فردا صبح ٬ با دوربين و سه پايه بروند و از طلوع آفتاب در کنار دريا عکس بگيرند(همه ما پوزخند می‌زنيم!)‌ ولی مشکل اين است که طلوع آفتاب چه ساعتی است . دوست همسر گرامی به سمت ميز اطلاعات هتل می‌رود و به انگليسی از مرد پشت ميز می پرسد:ببخشيد ٬ ما می‌خواهيم بدانيم طلوع آفتاب چه ساعتی است.مرد تونسی با لبخند بسيار مودبانه ای می‌گويد:يس! يس!  . شليک خنده ما به مرد می‌فهماند که کلا هيچی از حرفهای ما نفهميده است . بعد همه ما سعی ميکنيم با دست و پانتوميم يه او منظورمان را حالی کنيم: مستر! سان! (بعد با دست روی هوا خورشيد می‌کشيم!)‌ . رايز(‌بعد دستمان را از پائين به بالا می آوريم !)‌ تايم(بعد به ساعت مچی مان اشاره می‌کنيم)‌ ..... حدود يک ربع بعد مرد فلک زده منظورما را می‌فهمد . اين اتفاق يکی از اتفاقات هر روزه ما در تونس بود!(به عنوان خاتمه بگويم که همسر گرامی و دوستش فردای آن روز تا ساعت ۹ ونيم صبح خواب بودند وطلوع آفتاب و عکس و ... کلا فراموش شد!)

درهای آبی

در شهر تونس ٬ بالای تپه زيبايی نشسته ايم.روبرويمان دريای مديترانه است و پشت سرمان خانه های محلی تونسی که روی تپه کنار هم چيده شده اند و مثل ماسوله خودمان از تپه بالا آمده اند. اين خانه ها همه سفيد و يک طبقه اند با پنجره های چوبی و پشت دری های چوبی درهای چوبی و همگی به رنگ آبی. اين رنگ آبی درها و پشت دری ها در کنار سفيدی ديوارها و آبی دريای مديترانه زيبايی عجيبی به اين منطقه از شهر داده است.به روايتی می‌گويند دليل آبی بودن همه پنجره ها و درهای شهر اين است که پشه ها ازاين رنگ بدشان می‌آيد.

چای تونسی

توصيه اکيد می‌کنم درتونس هرگز چای نخوريد! اينجا کلا چای ونعناع را با هم می‌خورند(چای خالی معنا ندارد)‌بعد همان موقع دم شدن آن را تا می‌توانند شيرين می‌کنند و بعد هم دانه های صنوبر در ليوان چای می‌ اندازند که اين ترکيب بينهايت بد مزه است!

زنهای چوپان

ما همگی سوار بر موتورهای ۴ چرخ فرانسوی به يک تور دوساعته در مزارع نزديک حمامه رفته ايم.پسر جوانی از جلو ميرود وما از عقب او در تپه ها و گندمزار و زمينهای جو و باغهای پرتقال و زيتون پيش ميرويم .زنهای مزرعه دار برای ما دست تکان می‌دهند. لباسهايشان رنگی و بلند است و همه روسری به سر دارند.بچه ها با صورتهای آفتاب سوخته و لباسهای کهنه به دنبال موتورهای ما می‌دوند. فقر ٬فقر٬فقر... مردم روستايی اينجا بسيار فقيرند.از مزارع خارج ميشويم حالا در تپه ها موتور سواری می‌کنيم .تپه هايی که در بهار پرند از علف برای گله های گوسفند و گاو. زنهای چوپان برای ما دست تکان می‌دهند ولی وقتی می‌خواهيم ازشان عکس بگيريم رو می‌گيرندو می‌روند. پسر راهنمای ما بعد از تمام شدن اين تور دوساعته بسيار زيبا ٬ مارا کنار خانه روستايی اش پياده می‌کند و بعد قسمتی از پولی را که از ما گرفته است به عنوان باج به پليس می‌دهند...فقر٬ ظلم و بيماری ... حکايتی تکراری ....

سورتمه سواری در لابی هتل

چه صبری دارد اين مدير هتل! در تور ما حدود۱۲ پسر بچه ۶-۷ ساله بسيار بازيگوش هستند از نقاط مختلف ايران. پدر مادرها کلا همه اين بچه ها را به امان خدا ول کرده اند و خودشان معلوم نيست که کجا هستند.اين جمع به قول يکی از دوستان مثل يک بسته! اورانيوم غنی شده در لابی هتل می‌دوند٬ کشتی می گيرند٬ لگد می‌زنند و داد ميکشند! ولی چون همه اين کارها تکراری شده است ميروند به سراع مبلهای لابی! هر ست از مبلهای چيده شده در لابی يک چهارپايه چرمی داد. با پايه های چوبی که با نيروی کمی روی سنگفرش کف هتل سر می‌خورد. ۱۲ پسربچه ايرانی با ۱۲ چهارپايه چرمی در لابی هتل به مدت ۱ ساعت سورتمه سواری می‌کنند! گارسنها و مامورين هتل با چشمان گرد شده يه اين صحنه نگاه می‌کنند. دردلشان چه می‌گذرد خدا می‌داند!

لینک
۱۳۸٥/۱/۱٥ - نیلوفر

       

تونس در يک نگاه

درس اول:جغرافی

شمال شرقی قاره آفريقا. ۱۳۰۰ کيلومتر ساحل در کنار دريای مديترانه در شمال و شرق. واز غرب و جنوب همسايه الجزاير و ليبی ٬به ترتيب.يک سوم شمالی که کنار درياست ٬آب و هوای بسيار خوب و زمينهای حاصلخيز فراوان دارد.هر چه بيشتر به سمت غرب(نزديک الجزاير)‌برويد ٬‌ زمينها سبز تر و جنگلها فراوان تر ميشود تا به جايی که در ارتفاعات آن در زمستانها برف هم ميبارد(از معدود جاهايی در قاره آفريقا که برف دارد).يک سوم ميانی آب و هوای نيمه بيابانی دارد و چند گياه بومی دارد که از يکی از آنها (اسم گياهش را يادم نيست) کاغذ درست می‌کنند که اين منطقه را به صادر کننده کاغذ آفريقا تبديل کرده است . يک سوم پائينی بيابان است .

درس دوم :تاريخ

بوميان اين منطقه را فينيقی ها يه چيزی در حدود قرن ۳ قبل از ميلاد شکست دادند و در اين منطقه ساکن شدند و پادشاهی راه انداخته اند که از آن دوران به غير از چند تکه سنگ در شهر تونس چيزی به جا نمانده است . در قرن ۳ بعد از ميلاد امپراطوری روم به اين منطقه حمله کرده و اينجا رو به نوعی يکی از ايالات خودش کرده و در سنای خودش اينجا رو هم اداره می‌کرده . از اين دوران آثار خوبی به جا مونده از جمله کاخهای پادشاهان و فرمانروايان رومی و تعداد بسيار زيادی موزائيک که سنگفرشهای اين کاخها بوده و در نوع خودش ديدنی ترين موزائيک های به جامانده در تاريخ هستند که تعدادی از آنها در موزه ملی شهر تونس نگهداری ميشه. عثمانيها ی مسلمان بعد از اسلام به اين منطقه حمله می‌کنند و آن را تصرف می‌کنند که کلی برج و بارو و قلعه و مسجد از اين دوران باقی مونده.سالها بعد پای فرانسويها به اينجا باز می‌شه و تونس رو مستعمره خودشون می‌کنند تا سال ۱۹۵۶ که يه تونسی وطن پرست به اسم جبيب بورقيبه بعد از مبارزات فراوان استقلال تونس رو اعلام ميکنه (روز استقلال تونس درست مساوی اول عيد ماست!)‌و خودش پادشاه ميشه تا سال ۱۹۸۸ که به نظامی به اسم زين العالدبن بن علی کودتا ميکنه و جمهوری اعلام ميکنه و خودشم ميشه رئيس جمهور مادام العمر! در حال حاضر عکس همين آقای بن علی روی همه جا هست و ايشون رئيس جمهور محبوب مردم تونس است!‌

درس سوم: مردم شناسی

به دليل اين تاريخچه قر و قاطی ای که تونس داره٬ مردمش همه جوری هستند.يه تعداد کمی سياهند٬يه تعداد زيادی عرببند و يه سری شبيه اروپايی ها هستند.۹۹ درصد مردم تونس مسلمان هستند و بقيه بيشتر مسيحين. زبونشون عربيه ولی توی هر جمله نصف لغتهاشون فرانسويه!‌ تقريبا همه فرانسه رو خوب بلدند و تقريبا هيچ کس انگليسی بلد نيست!‌تا يه چيزی حدود ۱۰-۱۲ سال پيش اينا هم مثل ما محجبه بودن ولی کم کم عوض شدن و حالا مخصوصا توی مناطق توريستی و مهم تقريبا محجبه نميبينی. مهمترين صنعتشون توريسته (به دليل ساحل زيبايی که داره و قيمت خيلی ارزونی که داره و اينکه تا ايتاليا و فرانسه راهی نيست ٬پس اروزن ترين بهشته برای اروپايی های ايتاليا و فرانسه .)‌ بعد از اون مهمترين صادراتشون زيتون و روغن زيتونه و بعدش مرکبات . نزديکای مرز ليبی هم نفت دارن اما مقدارش کمه و به صادرات نمی‌رسه.  هر ليتر بنزين توی تونس ۱ ديناره(واحد پول تونس معادل ۷۰۰ تومن خودمونه)‌.مردم تونس بسيار فقير و مهربونند. ايرانيها رو خيلی دوست دارند. تقريبا همه شون حتی جوونها گوگوش رو ميشناسند! خاتمی رو ميشناسندو عاشق احمدی نژاد و دشمن شماره يک بوش هستند! اکثرشون هم عاشق فرانسه هستند.

درس چهارم:شهر حمامه جديد

اين شهر که نزديک شهر حمامه قديم ساخته شده تنها ۷ ساله که به وجود اومده و همه شهر پره از هتلهای شيک و راحت کنار ساحل که اکثرشون معماری سنتی اسلامی توش به کار رفته .کازينو٬ديسکو٬بار٬ شهر بازی و هر چيز ديگه باب طبع توريست اينجا فراوونه. اکثر هتلها در راستای ساحل و کنار يه خيابون بلند ساحلی ساخته شده که اين خيابون رو خيلی شبيه شانزه ليزه پاريس درست کردند. اين شهر بسيار امنه و شما نصف شب هم ميتونين تنهايی توش راه برين. مردم عادی توی اين شهر زندگی نميکنند. چون الان هنوز هوا برای دريا رفتن يه کم سرده قيمت هتلها خيلی ارزونه ولی توی شلوغ ترين فصل هم باز اينجا برای اروپايی ها خوب و ارزونه.

 

ادامه گزارش سفر رو که درباره تجربيات شخصی منه از تونس٬‌فردا می نويسم چون الان به علت شب بيداری سفر و فرودگاه و نبودن تاکسی توی فرودگاه امام که باعث شد ما حدود ۴ ساعت بعد از نشستن هواپيما برسيم خونه ٬ خوابم مياد و سرم درد می‌کنه .... 

لینک
۱۳۸٥/۱/۱٤ - نیلوفر

       

از دشتهای سبزوار تا ساحل حمامه

من در سرمای زمستان بيابانهای اطراف سبزوار گرفتار شده ام. من همراه ايلياتی های بيابانگرد فکر آذوقه زمستانم تا شترها و گوسفندهايم تا بهار سال بعد دوام بياورند .من همراه مارال و گل محمد عاشق شده ام . من همراه همه زنهای ايل عصرها تنور به راه می اندازم و نان میپزم .من از نامردی همه اربابها و از ضعيفی همه رعيتها خونم به جوش آمده است . من ٬ در دشتهای کليدر گم شده ام ....

من همراه ۵ جلد باقی مانده رمان ۱۰ جلدی و بی نظير کليدر راهی سفر هستم. اولين سفرم به قاره آفريقا. ما قرار است فردا وارد شهر تونس در کشور تونس در شمالی ترين نقاط آفريقا شويم. و در شهر ساحلی و توريستی حمامه يک هفته اقامت کنيم. چيز زيادی از تونس نميدانم جز اينکه مردمش عرب و مسلمانند و سالها مستعمره فرانسويها بوده اند. نمی‌دانم چقدر به اينترنت دسترسی داشته باشم ولی سعی می‌کنم گزارشهای سفرم را بنويسم....اولين گزارش سفرم اينگونه آغاز می‌شود :

روزی که آژانس هوايی بخت برگشته برای ما بليط صادر کرد٬ هيچ گمان نمی‌کرد که هيات دولت درست روز آخر سال تصميم بگيرد امسال ساعتها را جلو نکشد!‌ ولی متاسفانه شرکتهای هواپيمايی بين المللی که ساعتشان را با تصميمات يک شبه هيات دولت ما عوض نمی‌کنند!به همين دليل پرواز ما يک ساعت زودتر از ساعت قيد شده روی بليطمان انجام می‌شود که در نوع خودش اتفاقی کاملا بامزه و خنده دار است که تنها در ايران اتفاق می‌افتد!

لینک
۱۳۸٥/۱/٥ - نیلوفر

       

چالوس در امنيت

برای ما متولدين بعد از بهمن ۵۷ ٬‌ خيلی چيزها معنی اصلی خودشان را ندارند.به عنوان مثال در همه جای دنيا٬پليس ٬به جز برای خلافکاران٬‌معنی امنيت و خاطر جمعی را می‌دهد و شما باديدن ماشين پليس هميشه نفس راحتی می‌کشيد.ولی برای ما ٬ چه خلافکار باشيم و چه نباشيم ٬ پليس و نيروی انتظامی به معنی دردسر و اذيت است. ولی من با خوشحالی تمام اعلام می‌کنم که امسال برای اولين بار از ديدن پليس نه تنها نترسيدم بلکه کمی هم احساس امنيت کردم . جاده زيبای چالوس درست از تونل خروجی کرج تا سه راهی کمربندی چالوس-نوشهر٬‌پر بود از ماشينهای بنز پليس و جوانهايی ٬خندان ٬با لباسهای سفيد پليس.آنها قدم به قدم برای ماشينهای قطارشده در پيچ و خم جاده دست تکان می‌دادند و نميگذاشتند کسی خلافی بکند. آدمهايی هم از شخصيتهای معروف کارتونهای نيروی انتظامی(‌نيروی انتظامی چندی است که کارتونهای آموزشی در تلويزيون نشان می‌دهد که شخصيتهای آنها يکسان است. شخصيتهايی که کارهای خلاف می‌کنند بعد به دام پليس می‌افتند و بعد متنبه می‌شوند...اين کارتونها بسيار مورد توجه بچه ها قرار گرفته) با لباسهای عروسکيشان برای ماشينها دست تکان می‌دهند و به نوعی از بچه ها می‌خواهند که از راننده ماشين خواهش کند که سبقت غير مجاز نگيرند و يا ويراژ ندهند...همه اينها باعث شد ما در شلوغ ترين روزهای ممکن ٬‌در حالی که بيش از ۴ مليون نفر از تهران به استان مازندارن سفر کرده اند٬يک سفر دوروزه لذت بخش داشته باشيم و  همه زيبايی های جاده چالوس ٬ از سد کرج و رودخانه خروشان و گچسر و دوراهی ديزين و کوههای برفی گرفته تا آش رشته هيزمی دم تونل کندوان و دل و جگر در سياه بيشه و پيچ و خمهای در دل کوه و دره و سبزی کوها درست بعد از مرزن آباد ٬ را ببينيم و کيف کنيم . خسته نباشيد به همه جوانهای پليس که در بهترين تعطيلات ٬ به جای ماندن کنار خانواده هايشان برای راحتی ما ساعتها در سرما ايستاده بودند ....

***

باغبان راستگوی معتاد ما

می‌خواهيم به مرد باغبان شهرک٬‌برای گلکاری و وجين علفهای هرزو کود دادن و کاشتن گلهای فصلی پول بدهيم تا زمانی که ما در ويلا نيستيم او به باغچه ما برسد و آن را تر و تازه نگه ‌دارد. قيمت همه اين کارها ٬به علاوه پول خريدن گل و کود و سم و ...را برای ۶-۷ ماه آينده حساب می‌کنيم و می‌گذاريم کف دستش. باغبان ما که جوانی است از اهالی دزدک(يکی از دهات کوههای نوشهر)‌ دست دست می‌کند و پول را نمی‌گيرد. ما خيال می‌کنيم که می‌خواهد قيمت را بالا ببرد و شروع می‌کنيم به چانه زدن . باغبان لب پائينش را می‌گزد باز من و من می‌کند و پول را می‌گيرد . ولی هنوز ايستاده و به ما نگاه می‌کند. دودل است. ما پيش خودمان به اين دهاتی هايی که تهرانی های ويلادار شمال خرابشان کرده اند فحش می‌دهيم و فکر می‌کنيم که بايد پی يک باغبان ديگر باشيم که به حرف می‌آيد:( آقای مهندس٬ توروخدا پول ۷-۸ ماه رو يه جا به من ندين ...)ما با تعجب نگاهش می‌کنيم. او جلوتر می‌آيد و آرام٬طوری که کس ديگری نشنود در گوش ما می‌گويد :( آخه اگه همه پول رو الان بهم بدين ميروم همه اش رو دود می‌کنم بعد پول ندارم براتون کود بخرم و گل بخرم و وجين کار بيارم.... بذارين خرد خرد بهم بدين ...خواهش می‌کنم....) ما دلمان برای اين باغبان راستگوی معتادمان بسيار می‌سوزد ولی چه کنيم که مجبوريم بيرونش کنيم ....

لینک
۱۳۸٥/۱/٤ - نیلوفر

       

تهران دوست داشتنی اول فروردين

اول فروردين ٬ تنها روز دوست داشتنی شهرم. انگار که باد بهاری کوهپايه های البرز٬آنقدر صبر می‌کند تا سال تحويل شود٬ بعد همه دود ها و سياهی ها را می‌برد و بهار را در تهران ما می‌پاشد.صبح آفتاب ميتابد٬باد می‌وزد . شهر خلوت و درخشان و تميز در دامنه کوها می‌درخشد. آسمان آبی است. ياسهای زرد در همه باغچه های کوچک کنار خيابانها بلند و زيبا صبح به خير می‌گويند.کنارشان بنفشه های تازه کاشته شده و به ژاپنی هايی که حالا همه گل داده اند.جدول خيابانها همه تميز است. درخت ها با رنگ سبز جوانی پر شده اند .ريز ريز برگ داده اند. ماشينها تميز و بدون غبار بدون هيچ ترافيکی ٬بدون هيچ عجله ای ٬ در خيابانهای خلوت ميروند در حالی که پرند از آدمهای شاد و خندان که با لباسهای نو و صورتهای درخشان به اميد گرفتن عيدی و ديدن بزرگترها از خانه بيرون زده اند. به همه اينها اضافه کنيد صورت تميز و چروک خورده و مهربان مادربزرگ را و چلوکباب ناهار عيد در کنار فاميل. به رسم هر ساله هنگام خروج از خانه مادربزرگ به شرق نگاه می کنم . دماوند همانطور استوار و زيبا شهرم را در آغوش گرفته است . به دماوند سلام می‌کنم و می‌دانم دماوند هم از اينهمه زيبايی شهرم خندان است...

***

روزنامه همشهری٬ يکشنبه ۲۸ اسفند٬صفحه آخر٬برگی از تاريخ:

{پس از سفر احمدشاه قاجار به اروپا و به دست گرفتن قدرت توسط رضا خان ٬ کم کم زمزمه های جمهوريت توسط طرفداران وی بلند شد و آنان با تبليغات خود مردم را به حمايت از جمهوری تشويق می کردند(!). در اين حال رضا خان برای رسيدن به مقام رياست جمهوری درصدد برآمد از وليعهد استعفا بگيرد و دراين گير و دار ٬در مجلس درگيريهايی نيز روی داد .در اثر اين القائات٬در ۲۸ اسفند ۱۳۰۲ ٬عده ای از مردم تهران به جانبداری از رضاخان برخاسته و خواستار جمهوری شدند(!)‌. اين اجتماع در حالی بود که مردم طرفدار سيد حسن مدرس به دليل اهانتی که روز قبل به وی شده بود در مسجد شاه تهران تجمع کردند و عليه جمهوری دست به تظاهرات زدند(!)‌.در مقابل فشارهای جمهوری خواهان (!)‌٬مدزس به تنهايی در مقابل توطئه گران(!)‌ ايستاد و برای جلوگيری از رسميت يافتن مجلس جهت طرح جمهوری(!!)‌ ٬ عده ای از نمايندگان اقليت را به قم فرستاد تا مجلس در نبود ايشان به حدنصاب نرسد و توطئه جمهوری(!!)‌ خنثی شود.اما پس از حلول سال جديد ورق برگشت و شهيد حسن مدرس ٬سخت به تلاش افتاد تا اين که عده زيادی را عليه جمهوريت بسيج نمود(!)‌در اين ميان به دستور رضاخان عده ای از مردم توسط قوای قزاق به گلوله بسته شدندو اوضاع دگرگون شد ....در نهايت سردار سپه از جمهوری صرف نظر کرد (!).}

- علامت های تعجب از من است!

-روزنامه همشهری هم گاهی چيزهايی از زير دستش در می‌رود!

- حالا هی بگوييد چرا آتاتورک در ترکيه جمهوری اعلام کرد و رضاخان در ايران سلطنت!

****

تهران نه چندان دوست داشتنی اول فروردين

در حال حاضر يک دسته عزادارن امام حسين به مناسبت اربعين حسينی با علم و کتل درست زير پنجره خانه ما زنجير می‌زنند.صوابشان با خدا....!

لینک
۱۳۸٥/۱/۱ - نیلوفر