خانه و بازی يلدا   

خانه

خانه عزیز٬ خانه گرم و نرم ٬ خانه دود آلود و پر از فامیل . خانه پر ترافیک و سر و صدا. خانه بی قانون نازنینم. دلم برایت تنگ شده بود. برای تخت خوابم و میز کامپیوترم و سینک ظرف شویی. برای مادر و پدرم و برای ماشینمان و رادیو پیام و منشی شرکت . برای حمام و توالت خانه و پارکینک و برای همه آدمهای شهرم. برای دختر ها و پسرهای زیباش و برای راننده های تاکسیش و شهرکتاب و اتوبان مدرس و بلوار میرداماد . این جا٬ خانه من است. همه چیزش مال من است. بعد از سه هفته دوری بیشتر دوستش دارم.

***

بازی یلدا

می دانم برای شرکت در بازی یلدا دیر است . ولی چون دوستش داشتم می نویسم . ساروی کیجای عزیز دعوتم کرده بود. و من ذوق زده شده بودم. حالا گمان می کنم بعد از یک سال نوشتن دارم به جمع دوست داشتنی وبلاگی وارد می شوم. قرار است از خودم بگویم. ۵ رازی که کسی تا به حال آنها را درباره من نمی داند.به طور کلی کار سختی است که با خودت رو رواست باشی. خیلی سخت تر است از آنچه توی کتابهای روان شناسی درباره شان می خوانی.

۱- ۱۲ ساله بودم. تابستانها هفته ای سه روز می رفتم کلاس زبان. با اتوبوس می رفتم و بر می گشتم. دوستان کلاس زبانی معمولا یک ترم دوام داشتند. تا می آمدی با کسی آشنا بشوی فوری ترم که یک و ماه و نیم بیشتر نبود تمام می شد و معمولا هم ترم دیگر باهم توی یک کلاس نمی افتادیم. با دو تا دختر دوست شدم. خوب قیافه هاشان خاطرم مانده گرچه اسامی را به یاد نمی آورم. قبل از کلاس با هم حرف می زدیم. و بعد از کلاس هم وقتی آنها منتظر مادر پدرشان می ماندند. نمی دانم چرا . هنوز نتوانسته ام بفهمم واقعا به چه دلیل شروع کردم به دروغ گفتن به آنها درباره خودم. بهشان گفتم من یک دختر خیلی پولدار هستم! خانه مان یک استخر خیلی بزرگ دارد. در یک منطقه ویلایی نشین تهران زندگی می کنیم که همه همسایه هایمان مثل ما خیلی پولدارند. راننده و باغبان خصوصی داریم. کلی از همین همسایه های پولدار پسرهای جوان دارند که تقریبا همه شان عاشق منند! برای پسرهای خیالی اسم گذاشته بودم. باهم مثلا می رفتیم استخر خانه ما که مثلا از همه خانه ها بزرگ تر بود!  من به هیچ کدام از این عشاق محل نمی گذاشتم! دوستانم هر روز با اشتیاق مزخرفات مرا گوش می دادند. ما یک ماشین خیلی مدرن داشتیم با راننده که هر روز می آمد کلاس زبان دنبال من ولی من بهش می گفتم دور تر پارک کند که بچه ها ماشین مارا نبینند مثلا! یک ماه و نیم تمام دروغ گفتم عین یک سناریوی فیلمهای شاه پریان. من آروزی هیچ کدام از اینها را نداشتم.  عقده پولدار بودن هم نداشتم. هنوز نفهمیدم چرا اینهمه دروغ سر هم کردم برای آن دو تا دختر خیلی ساده که با تمام وجود شده بودم دختر آرزوها و رویاهایشان و کیف می کردم از این بابت.

۲- تا حدود ۱۸- ۱۹ سالگی هر وقت توی خانه تنها می شدم٬ آهنگ می گذاشتم و برای یک عالمه تماشاچی خیالی مدتها برنامه اجرا می کردم. می رقصیدم٬ آواز می خواندم حتی گاهی تئاتر بازی می کردم. اگر کسی احیانا مرا در حین رقصیدن و آواز خواندن دستگیر می کرد.(معمولا مادرم) از خجالت آب می شدم و می رفتم توی اتاقم و زیر پتو قایم می شدم و ضربان قلبم بالا می رفت.

۳-از وقتی که یادم می آید از اینکه دختر لاغری نبودم ناراحت بودم. بزرگترین آرزویم تا همین امروز این است که لاغر باشم .وقتی روی ترازو می روم و می بینم وزنم اضافه شده است گریه می کنم. در اتاق را می بندم و هق و هق گریه می کنم.  به همه دخترهایی که خوش هیکلند و همه لباسها به تنشان زیبا می نشند حسودی می کنم. خیلی بد غذا می خورم. همیشه رژيم دارم و همیشه هم غذاهای مزخرف چاق کننده می خورم.  و تا به حال نشده بدون احساس گناه غذا بخورم . می دانم به نوعی دچار یک بیماری روانی ام در این باره چون از بچگی با من بوده و هرگز نتوانسته ام به درستی این مشکل را بشناسم و حلش کنم. ولی هنوز هم فکر میکنم روزی بالاخره به آروزیم خواهم رسید .

۴- یکی از بهترین دوران زندگیم چهار سال دبیرستان بوده. هم به خاطر مدرسه خیلی خوبی که داشتیم و معلمها و مدیرش و هم به خاطر دوستان آن دوران که تا امروز بهترین دوستانم باقی مانده اند. من این ۴ سال را به مدرسه فرزانگان (همان که بهش تیزهوشان می گویند) می رفتم. برای ورود به این مدرسه باید امتحان ورودی می دادیم در پنجم دبستان که من قبول نشدم و سه سال راهنمایی را در یک مدرسه معمولی سر کردم (گرچه مدرسه بدی نبود و من هم شاگرد بدی نبودم) . سال سوم راهنمایی دوباره امتحان گرفتند . این بار تعداد قبولیها خیلی کمتر بود و البته امتحان هم خیلی سخت تر و مشکل تر چون ما قرار بود با بچه هایی همکلاسی شویم که سه سال در آن مدرسه درس خواننده بودند. قبول شدن من در این امتحان و ورودم به دبیرستان فرزانگان زندگیم را عوض کرد و همیشه خیلی از آن چیزی که امروز هستم را مدیون این چهار سالم. ولی حقیقت این است که من تنها نیمی از سوالات آن امتحان را جواب داده بودم که وقت تمام شد و من دو تا ستون بزرگ از پاسخنامه را کاملا شانسی تند و تند سیاه کردم . درست در دقایقی که ممتحن جلسه داشت ورقه ها را جمع می کرد. این سوالات مربوط به قسمت اصلی امتحان یعنی ریاضیات بود. وقتی اسمم را در قبولیها دیدم کاملا مطمئن بودم یک جایی یک اشتباهی شده است. مگر ممکن است تو نیمی از سوالات تستی را شانسی بزنی و قبول بشوی و زندگیت عوض بشود؟ . البته برای من ممکن بود.

۵- من به خدا اعتقاد ندارم ولی گاهی٬ تنها گاهی ٬ دلم برایش خیلی تنگ می شود و آرزو میکنم که ای کاش وجود داشت.

گمانم طبق شرایط بازی من هم باید ۵ نفر را دعوت کنم ولی دنیای وبلاگی من کوچک است و هر کسی را که می شناسم خودش زودتر از من در بازی شرکت کرده بوده. و می دانم الان هم برای بازی دیگر خیلی دیر شده ولی خب چون وبلاگ گروهی لیلی را دوست دارم از بچه های آنجا دعوت می کنم که در بازی شركت كنند از ليلي و عليرضا و بهار و پژمان و باران و ...

***

سفرنامه ام را از فردا بخوانيد.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۳٠ - نیلوفر

   از رم   

دیروز از ونیز رسیده ایم. هوای رم برای این فصل باور نکردنی است. رم زیبا است. خیلی زیبا تر از آن چیزی که در فیلمها دیده ای یا در کتابها خوانده ای. آنقدر دیدنی دارد که بینشان گم می شوی. دارم به آرامی عاشق رم می شوم. اینجا همه چیز خیلی ایتالیایی است. حالا بعد از اینهمه روزی که ایتالیا بوده ایم خوب داریم می شناسیمشان. پیتزا و کاپوچینو و بستنی . آدمهای بامزه مهربانی هستند گرچه کلی اشکال دارند عین خودمان. آخر هفته بر می گردیم. با یک عالم خاطره فراموش نشدنی.
لینک
۱۳۸٥/۱٠/٢٤ - نیلوفر

   از ميلان   

در ایتالیا هیچ غریب نیستی. اینجا کاملا ایران خودمان است. با همه بدیها و خوبیهای ایرانی.

میلان یعنی مد و لباس و خرید و خرید. و از قضای روزگار هم درست روز اول حراجهای بعد از ژانویه اینجا باشی و ببینی با چشم خودت که مردم چطور خرید می کنند. هیچ گاه تصور نمی کردم از جلوی بوتیک خیلی خیلی شیک گوچی عکس بگیرم! تنهابابت صف بی انتهایی از مردم که برای خرید اجناسی همگی بالای حداقل ۵۰۰ یورو ایستاده اند. میلان شهر خوبی است. مثل خودمان است. کثیف و شلوغ و کمی نا امن و زیبا.

باز هم خواهم نوشت. اینها را به حساب نیاورید.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱۸ - نیلوفر

   از مونيخ   

من اینحا هستم شهر زیبای مونيخ. مسافرت زیبایی داریم. سرشار است از خاطرات فراموش نشدنی و دوست داشتنی. دوست دارم بنویسم. از هوای خوب این فصل. از موزه زیبا و فراموش نشدنی شهر و از همه این آدمها ی شبیه خودمان. ولی نمی توانم . خیلی  از حروف فارسی را نمی توانم بنویسم. فردا می رویم میلان. ایتالیا را تا به حال ندیده ام. می دانم باید بسیار زیبا باشد. دو هفته مانده از سفرمان. قرار است ایتالیا باشیم این دوهفته. به یاد همه هستم و مدام یادداشت برمی دارم از همه زیبایی ها و نازیبایی ها ی شهرها. برایتان خواهم نوشت از همه شان . 

ادامه:

به بازی خیلی دوست داشتنی یلدا دعوت شده ام . خیلی حرف دارم برای این بازی بزنم. قول می دهم وقتی آمدم حتما درباره خودم خواهم نوشت. االان همه حروف را نمی توانم بنویسم و اینترنت هم نیم ساعتی حدود ۲ هزار تومن است! مرسی از دعوت! خوشحال شدم :)

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱٥ - نیلوفر

   سفر   

سه هفته ای نخواهم بود. می دانم دسترسی به اینترنت خواهم داشت ولی مطمئن نیستم بتوانم چیز زیادی بنویسم. سفرنامه نوشتن را اما حتما ادامه خواهم داد. یکی از لذتهای سفرها عکس گرفتن و سفرنامه نوشتن است.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٧ - نیلوفر

       

سارای

ادبیات شفاهی مان را بسیار دوست دارم. پراست از حکایتها و مثلها. مال چوپانهایی است که بعد از کار دور هم جمع می شدند و حرف می زدند. اما یکی از شیرین ترین نوع ادبیات شفاهی٬ قصه هایی است که به صورت آواز درآمده اند و آنقدر ماندگار شده اند که به قسمتی از فرهنگمان تبدیل شده اند. یکی از محبوبترین این آوازها برای من آواز ترکی سارای است. من هیچ ترکی نمی فهمم ولی حکایت سارا٬ آن دختر زیبا را که آب برد ٬ از قدیم شنیده ام. یکی از معروفترین قصه های ترکی است که در منطقه آذربایجان  همه می شناسندش. شعر در توصیف کوههاست در توصیف زیبایی عظمت این کوهها و آبهای روان و تو چه می دانی کوه و دشت از چشم ایلیاتی ها و چوپانها یعنی چه ؟ یعنی همه مفهوم زندگی. شعر درباره عشق است. یک عشق بی همتا از سارا ٬ دختر زیبا ی چوپان به خان چوپان ایل  یا همان پسر عمویش . یک عشق ناکام که با غرق شدن سارا در آب رودخانه پایان می یابد . در انتهای شعر می خوانند: به خان چوپان بگویید دیگر به مغاک بازنگردد٬ سارایش را آب برد. اگر ترکی بلد بودم حتما درباره این داستان تحقیق می کردم. دوست دارم بدانم داستان چقدر واقعی است. داستان عاشقانه و انقلابی است. ظاهرا خان محله عاشق سارا می شود  و سارا برای اینکه خان بزرگ به وصالش نرسد و چون تنها و تنها عاشق پسرعمویش و چوپان گله است خودش را در روخانه می اندازد. خوشبختانه فیلم این داستان شورانگیز را  هم ساخته اند. فیلم را چیزی حدود ده سال پیش در سینما دیده بودم و تا مدتها مست آن همه زیبایی بودم. زیبایی گله٬ زیبایی کوه٬ زیبایی دشت ُ زیبایی آب روان و البته زیبایی سارا.  وقتی سی دی فیلم را پیدا کردم از خوشحالی اشک در چشمانم جمع شد( می دانم احمقانه است!)  حاضرم بارها و بارها حکایت عشق سارا را ببینم و بشنوم . حکایت آدمهایی که آنقدر عاشق زندگی بوده اند که تا امروز هم حتی زنده مانده اند. گاهی فکر می کنم اگر من در موقیعت سارا قرار می گرفتم چه می کردم؟ اصلا آیا هرگز مثل سارا اینقدر پاک عاشق می شدم؟ آیا  خودم را به آب می سپردم؟ سارا ٬ این روزها ٬ قهرمان بزرگ زنانگی من است.

***

بیست

آرزو٬ دخترک ۱۲ ساله سرایدار٬ انشا بیست گرفته است. هنوز ماشن را پارک نکرده ام که با شور و هیجان می آید طرفم تا بیستش را نشانم دهد.( از نمره ریاضی اش دلخور بودم و یه جورایی با هم قهر کرده بودیم . حالا مثلا آمده بود منت کشی!) می دانم دارد همه تلاشش را می کند تا نمره هایش را بالا نگه دارد. تصمیم گرفته ام ببخشمش. می بوسمش و بهش تبریک می گویم. با افتخار انشا را نشانم می دهد. بعد از کلی تعریف از کارش شروع می کنم به خواندن انشا . موضوع این است: یکی از فصلها را توصیف کنید. آرزو نوشته: من فصل زمستان را خیلی دوست دارم چون سرما ٬ که در زمستان زیاد است٬ از فصل پاییز آغاز می شود و مدرسه ها باز می شود!!!! در ادامه به ماههای فصل زمستان اشاره می کند بعد می نویسد: من اسفند ماه را خیلی دوست دارم چون در این ماه آقا امام حسین توسط یزید بدجنس کشته شد!!!!!!! 

من نمیفهمم معلم محترم به چه چیز این انشا ۲۰ داده است. من تمام تلاشم را کردم تا دفتر انشا را محکم نکوبم زمین.

خنده دار نیست که در تئوری آموزشی ما٬انشا ٬ هنوز بی اهمیت ترین درس است؟ من اگر جای معلم بودم نه تنها انشا را به این دخترک نمره نمی دادم بلکه تاریخ و جغرافی هم بهش نمره نمی دادم. اصولا پروروش یک ذهن استدلال گر و منطقی نه فقط از ریاضی که به گمانم از انشاست که بیرون می آيد. فعلا با وجود بیست انشا من که هنوز بااین دخترک قهرم.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٦ - نیلوفر

       

هوای بهاری

توی اتاقمان در شرکت نشسته ایم و می لرزیم. هوا ابری است و از پشت شیشه های قدی پنجره سوز می آید. بخاری با حرارت می سوزد ولی زورش به این سوز سرما نمی رسد. من پالتویم را از جارختی برداشته ام و مثل پتو آن را انداخته ام روی پاهام. با دستکش نشسته ام پشت کامپیوتر. همکارم مدام لیوان چای داغ گرفته دستش که به گمانم از دستکش راه حل هوشمندانه تری باشد. یکی از همکاران مرد وارد اتاقمان می شود. یک لا پیرهن مردانه به تن دارد. بعد از سلام و احوالپرسی در بالکن را که از قضا از اتاق ما باز می شود٬ باز می کند و  می رود بیرون. احتمالا با وسائلی که در کمد روی بالکن گذاشته ایم کاری دارد. بهش می گوییم فورا در را ببندد تا همین یک ذره هوای گرم بخاریمان هدر نرود. حالا مدتهاست که بیرون ایستاده . من از پنجره نگاهش می کنم و به جای او می لرزم. ما٬ خانمهای این اتاق٬ سرمایی و لرزان هیچ نمی فهمیم او چگونه با این پیرهن نازک به راحتی دارد توی بالکن برای خودش کار می کند . بی خیال بی خیال. دارم تصمیم می گیرم که بروم و پالتو یا کاپشتی بهش بدهم که وارد اتاق می شود. مطمئنم که باید مستقیما برود سراغ بخاری و خودش را گرم کند ولی هیچ عین خیالش نیسد. وقتی دارد از در اتاق خارج می شود طاقتم تمام می شود. در حالی که پالتوی روی پاهایم را بالاتر می کشم می پرسم: هوا خیلی سرد نبود؟!  خیلی عادی جواب مید هد: نه خیلی! هوا یه جورایی بهاریه !!!

***

زندگی

زندگی درست آن چیزی است که وقتی مشغول برنامه ریزی برای آینده ات هستی برای تو اتفاق می افتد.

این را از یک آهنگ معروف و دلنشین لالایی انگلیسی برداشته ام به نام پسرک زیبای زیبای زیبا.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٥ - نیلوفر

   دنیای مجازی من (ادامه)   

حقیقت این است که زیاد مطمئن نیستم دنیای واقعی خیلی شیرین تر از دنیای مجازی باشد. خاطره های دنیای مجازی من شیرین و دوست داشتنی بودند. روزی که دنیای مجازی را کنار گذاشتم تا مدتها دل تنگ آن همه حرف زدن می شدم. دل تنگ دوستهایی که همیشه بودند برای اینکه حرفها و نظرهای بی سر و ته مرا بشنوند. کم کم دنیای واقعی چنان سرم را شلوغ کرد که دیگر به دنیای مجازی فکر نکنم. دنیای مجازی مدام تغییر شکل میداد و من هم . هر دو به شیوه مخصوص به خودمان. مهمترین چیزی که در نبود دنیای مجازی حس می کردم این بود که کمتر به خودم فکر می کردم. کمتر به دنبال دلایل و تحلیل مسائل اطرافم بودم. زندگی برایم در خارج از ذهن جریان داشت. آدمها همگی واقعی ولی پوشیده بودند. بدون دنیای مجازی معمولا نمی شود به درون کسی راه پیدا کرد.  خوشحال بودم . چون از این شناخت دنیای مجازی کمی ترسیده بودم. منصفانه نبود. دنیای مجازی درهایی از شخصیت خودت و دیگران را تا انتها به رویت باز می کند ولی یک سری درها هم تا ابد بسته می ماند. آنقدر که گاهی شک می کنی اصلا وجود داشته اند. درهایی حتی از وجود خودت. حالا دوباره تقریبا یک سالی هست  که به دنیای مجازی بازگشته ام. اوائل کمی می ترسیدم. وقتی هر روز درباره خودت می نویسی زیاد درباره زندگیت فکر می کنی. خیلی بیشتر از روزهای آرام کار و آشپزی معمولی. دنیای مجازی من یک سالی هست که دوباره پیدا شده است. هر روز که می گذرد بیشتر حس می کنم خودم را توی این دنیا پیدا میکنم. البته این بار تجربه زندگیم خیلی بیشتر از ۱۸ سالگی است ولی ناشناخته های درون آدمی پایان ناپذیرند. آرشیو وبلاگ یک ساله ام را که می خوانم متعجب می شوم. نمی دانم من واقعی با این نیلوفر چقدر فرق می کند. گیج می شوم. نیلوفر اینجا خیلی شبیه من است ولی همه من نیست. و حیرت انگیزاین است که نمیدانم چرا نیست. نمی فهمم کجایش کم دارد از من واقعی . اینجا شده دنیای مجازی دوست داشتنی من . راه حل ادامه خود شناسی بی پایانم. ولی حس می کنم اینجا ماسک به صورت دارم. گرچه همیشه حقیقت را می نویسم ولی می دانم این همه حقیقت زندگیم نیست. مثل یک نقاشی مدرن از وجود من است. بدون خط و  خالهای صورت . هرچه باشد اینجا دنیای مجازی من است. نه دنیای واقعی. اینها را نوشتم که اگر روزی مرا در خیابان دیدید با موهای ژولیده و صورت رنگ پریده همیشگی ام و فکر کردید کاملا شبیه نیلوفر این وبلاگ نیستم ٬زیاد تعجب نکنید. تجربه گذشته به من آموخته که این خاصیت جدایی ناپذیر دنیاهای مجازی است . باید بدون ترس قبولش کنیم و بعد در این دنیا را باز کنیم.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/٤ - نیلوفر

       

دنياي مجازي من (۱)

دنیای مجازی من به طور رسمی از ۱۸ سالگی شروع شد. همان روزهای اول ورود به دانشگاه و همراه با آغاز اولین دنیای رسمی غیر دخترانه ام. دنیای مجازی من هم مثل همه ٬ با بی بی اس های فارسی آغاز شد. با یک چت کوتاه با دوست صمیمی دوران مدرسه ام درست بعد از یک مکالمه طولانی تلفنی . هنوز لذت تایپ کردن ها و پیغام گرفتن های آن چت را خوب به خاطر دارم. ۴ سال دانشگاه زندگی ام را تغییر داد ولی می دانم بیشترش به خاطر دانشگاه نبود. همین دنیای مجازی بود که دریچه زندگی را به رویم باز کرد. دریچه دنیای واقعی واقعی. دنیای مجازی من با دوستان واقعی شروع شد. با یاران دوران کنکور و همکلاسی های مدرسه ای سابق. می دانم اگر آن دنیای مجازی نبود دوستی های ما مطمئنا چیزی کم داشت. کم کم دورمان را دوستان مجازی فراگرفتند. مهمترین مشخصه دنیای مجازی آن روزها دوستی بود و حرف زدن. و شناختن .می دانم از دل همه آن تایپ کردنهای تا ۴ صبح بود که خودمان را شناختیم. جالب ترین خاطره ام به یک مشاعره طولانی شبانه بی بی اسی برمی گردد. کلی کتاب شعر دور خودم چیده بودم تا با حافظه خیلی ناقصم بتوانم در مشاعره شرکت کنم و مادرم خواب آلود آمد و گفت خجالت بکش متقلب! بسیاری از خاطرات دوران جوانی ام بر می گردد به آن صفحه های سیاه مونیتور. عشق های بی بی اسی و صفحه سیاه زیاد بودند. تقصیر از ما نبود. ما عادت کرده بودیم به خود پوشی و تنهایی. و حالا در دنیای مجازی هم پوشیده بودیم و هم تنها و هم دری برایمان باز بود برای شناختن ناشناخته ها. و چقدر ناشناخته وجود دارد در دنیا برای یک دختر ایرانی ۲۰ ساله. من ۴ سال تمام بزرگ شدم در این دنیای مجازی تا رسیدم به مرز واقعیت. دوستان اولین دنیای مجازی ام را هنوز بی نهایت دوست دارم. گرچه از بسیاری شان هیچ خبری ندارم. بعضی ها را تنها آی دیشان یادم مانده و حتی نمی توانم روی اینترنت جستجویشان کنم. دنیای مجازی من بعد از ۴ سال پایان یافت. دلایلش زیاد بود. مهمترینش گمانم این بود که می خواستم زندگی واقعی را تجربه کنم. دنیای مجازی فریبنده و زیباست ولی زیاد به تو دروغ می گوید . زیاد که درگیرش می شوی مرز بین واقعیت و مجاز برایت کم رنگ می شود. اول به خودشناسیت کمک می کند ولی بعد خودی را به تو می شناساند که در بسیاری از موارد خود واقعیت نیست.... ادامه دارد.

***

تولد

مهمترين مردهاي زندگي من به فاصله حدود ۱۰ روز از هم به دنيا آمده اند. حوالي همين روزهاي پايان پاييز و آغاز زمستان. هفته گذشته تولد پدر عزيزم بود. امروز تولد همسر گرامي و يكي دو روز ديگر هم تولد برادرم است.  اين است كه اين روزها را خيلي دوست دارم. يك حس عجيب بي ربط هميشه به من مي گويد اگر روزي پسر دار شوم مطمئنا همين روزها به دنيا خواهد آمد. دنياي من اين روزها خيلي مردانه و عاشقانه است.

دوستت دارم عزيزترينم و نمي داني جقدر خوشالحالم كه ۳۲ سال پيش به دنيا آمدي. دنياي من مطمئنا بي حضورت كامل نبود. هر سال فكر مي كنم بيش از اين نمي توانم دوستت داشته باشم ولي سال بعد مي فهمم اشتباه مي كردم.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۳ - نیلوفر

   دو تا شاهکار-وب گردی   

تازگیها که جمال زاده می خوانم حس می کنم دریچه جدیدی از کشورم به رویم باز شده است. داستانهای جمال زاده گرچه در دوران خود بسیار تازه و نو بودند ولی از لحاظ زبان داستانی شاید زیاد جذابیتی برای خواننده امروز نداشته باشد.ولی به گمانم از نظر جامعه شناسی همه داستانها شاهکارند و به نوعی تازیخ نگاری معاصر مارا شکل می دهند با هنرمندی . یکی از بهترین و زیبا ترین داستانهای جمال زاده ٬‌داستان غمخواران ملت است. از سری داستانهای کوتاه آسمان و ریسمان. داستان بسیار پر کشش است با زبانی دوست داشتنی و روان به دنبال نقد نگارش داستان نیستم ولی از همه هیجان انگیز تر موضوع داستان است.آنقدر که همه چیز دیگر انگار محو می شود. من بار اولی که این داستان را خواندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که هر کسی که به دنبال پیچیدن نسخه ای برای این سرزمین می گردد اول از همه موظف است این داستان را بخواند تا حداقل بداند اخلاقیات و رفتار امروزه ایران نه نتیجه حکومتهاست و نه نتیجه استعمار خارجی و نه مذهب .بلکه نتیجه مستقیم اخلاق اجتماعی ماست.امروز این داستان را روی وب پیدا کردم. به همه پیشنهاد می کنم چند دقیقه ای وقت بگذارند و آن را بخوانند. قول می دهم هم می خندید هم ته دل گریه می کنید و هم متعجب خواهید شد. و در نهایت مظمئن باشید چیز مهمی خواهید آموخت.

داستات غمخواران ملت

****

چندی پیش اینجا از یکی از داستانهای کوتاه ارنست همینگ وی نوشتم که به گمانم بهترین و هنرمندانه ترین تصویر تقابل سنت و مدرنیته است که شایدمسئله اصلی جوامعی مثل ما باشد. امروز آن را روی وب پیدا کردم. این داستان کوتاه جذاب هم از آن داستانهایی است که خواندنش نوع نگاه ما را به سنت و مدرنیته تغییر خواهد داد .

داستان اردوگاه سرخ پوستان

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱ - نیلوفر

   يلدای ما   

هندوانه و انار٬ آجیل و لبو . خرمالو و ازگیل . حافظ خوانی و تار زدن و آواز خواندن دست جمعی. جیغ و داد بچه ها وقتی دنبال هم می دوند از زیر میز و پشت مبل. چای خوشرنگ با مویز. و همه آنها که دوستشان داریم کنار هم٬ خندان . خاله ها و دایی ها و دوستان .بزرگان پیر فامیل با آغوشهای پر مهرشان و دلگرمی های بی همتایشان. همه دلنگرانی ها و دلتنگیها فراموش شده. نشسته ایم دور هم به لطف خاله نازنین که همیشه همگی مارا مهمان می کند در شبهای فراموش نشدنی. حافظ می خوانیم و به هم میخندیم از غلط خواندن ها. ساز می زنیم و به هم می خندیم از خارج از نت زدنها. آواز می خوانیم و قطره اشکی می ریزیم در دلتنگی رفته ها. جک می گوییم و می خندیم. همدیگر را در آغوش می کشیم و می خندیم. از خواب خبری نیست. انگار همیشه این طولانی ترین شب سال را باید بیدار بمانی تا صبح. دست خاله نازنین درد نکند و خانه اش همیشه شاد باشد که اینهمه خاطره فراموش نشدنی می سازد برایمان با عشق تمام.

لینک
۱۳۸٥/۱٠/۱ - نیلوفر