من و برف   

از شب حوصله نداشتم و بد اخلاق شده بودم. دلیل خاصی نداشت. شده گاهی دلت بی خودی بگیرد؟ انگار زندگی کم کم سیاه و سفید می شود. بی هیجان. جلوی تلویزیون لم می دهی و مدام کانال عوض میکنی و نه حال کتاب خواندن داری نه حال جارو کشیدن فرش را که میدانی کثیف است. این جور روزها اگر شانس بیاوری و کسی زیاد کاری به کارت نداشته باشد معمولا آرام می گذرد. وگرنه آخرش با یکی از عزیزانت حتما دعوا می کنی سر چیزهای خنده دار احمقانه. دیشب آنقدر دنیایم بی رنگ و کشدار و بی معنی بود که زود خوابیدم. و تمام شب هم خوابهای پریشان دیدم. صبح دیرتر از همیشه چشمهایم را باز کردم و انگار هیچ عوض نشده بود. هنوز حوصله هیچ روزمرگی ا ی را نداشتم. حوصله کارهای ناتمام شرکت و خانه تکانی آخر هفته ...حتی حوصله بیرون آمدن از زیر پتوی گرم را. بی حوصله کتری را آب کردم ٬ بی حوصله دست و صورتم را شستم. بی حوصله موهایم را شانه کردم . داشتم بی حوصله چای دم می کردم که چشمم افتاد به پنجره. دانه های سفید و بزرگ برف آرام آرام پایین می آمد. بی اختیار لبخند زدم. جلوتر رفتم ٬ پنجره را باز کردم٬ هوا سرد بود و بوی برف می داد. پوست صورتم در سرما به هیجان آمد. دستهایم را گرفتم زیر دانه های درشت برف و انگار با اولین برخورد برف با پوست دستم دنیا رنگی شد. دنیای زیبای زمستانی برفی من. نمی دانم چطور تا امروز طور نفهمیده بودم برف چنین بوی دلچسبی دارد. بوی همه خوبیهای دنیا. بوی همه خنده ها. چای تازه دم. صبحانه . صبح به خیر به همسر گرامی. بوی پالتوی تازه از خشکشویی درآمده. بوی دستکشهای چرمی ام. دلم می خواهد بروم زیر برف بایستم. آنقدر که سفید سفید بشوم. دلم میخو اهد در خیابان شلوغ پرترافیک رانندگی کنم و هیچ باکیم نیست از دیر رسیدن و بند آمدن اتوبان مدرس. برف می بارد. تندو سفید و درخشان. برف می بارد روی شیشه های ماشین و آب می شود. ذوق کرده ام. هیجان زده ام از سفیدی چمنهای کنار اتوبان. از برفی که در دوردستها انگار آرام می بارد و در نزدیکی صورتم تند. زیبایی زندگی همیشه به این است که درست وقتی فکر می کنی عادی و روزمره شده است٬ بارش برفی صبحگاهی رنگی و شیرین و هیجان انگیزش می کند.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۳٠ - نیلوفر

   بازهم سنت و مدرنيته   

آیا ما انسانهای مدرنی هستیم؟ آیا ما انسانهای سنتی ای هستیم؟ دهها کتاب و مقاله خوانده ام درباره تقابل سنت و مدرنیته درایران. ولی هنوز نمی توانم به این دو سوال خیلی ساده پاسخ بدهم. عجیب است که این سوال انگار در کلیه سطوح زندگیمان ریشه دوانده است. از هنر و معماری و ادبیاتمان گرفته تا حقوق زنان. تقریبا همه اطرافیانمان دراین مرداب دست و پا می زنند. در ادبیات مدام صحبت از پست مدرن می کنیم و هیچ نمی فهمیم اصولا جریان پست مدرن در جهان بعد از نقد جریان مدرن به وجود آمده است . حالا که ما اصولا ادبیات مدرنی نداریم که نقدش کنیم چطور است که پست مدرن شده ایم؟! در معماری مدام عاشق برجهای بلند دوبی هستیم ولی دلمان بدجوری خانه حیاط دار و حوض و طاقچه می خواهد بنابراین همواره ناراضی هستیم. فمنیسم هایمان طرفدار مهریه هستند و مردان سنتیمان می خواهند زنانشان کار کنند تا خرج خانه را بدهند  و در عین حال هنوز هم که هنوزه هر دختری که قبل ازازدواج رابطه جنسی یا عاشقانه داشته باشد احتمال ازدواج موفق و زندگی خانوادگی عادی برایش بسیار بسیار کم می شود.  بخشی از وجودمان عاشق مدرن شدن است بی آنکه پایه های مدرنیته را داشته باشد(تکنولوژی- سرمایه داری و کار) و بخشی از وجودمان معتقد است روش درست زندگی همان روشهای سنتی است.

روزی از مردی قدیمی در تئاتر ایران شنیدم که : در سالهای نزدیک ۱۳۴۰  استادی آمده بوده و پایه های اصلی تئاتر را به شان درس می داده. چیزهایی مثل اینکه به تماشاچی نگاه نکنید و سعی کنید در نقش زندگی کنید و ... (تاریخچه تئاتر و اپرا در اروپا را بخوانید و بدانید حداقل چند سال از این مسائلش می گذشت در آن دوران)  بعد درست ۱۰ سال بعد یعنی در سالهای ۱۳۵۰ ما در ایران پست مدرن ترین تئاترهای اروپا را که جریانهای خاص به نقد از تئاترهای مدرن راه انداخته بودند و در آنها مثلا زنها و مردها بی لباس ظاهر می شدند اجرا می کردیم.  آیا سفر ما از سنت به پست مدرن تنها باید کمتر از ۱۰ سال طول بکشد؟

این مزخرفاتی که این روزها به عنوان ادبیات روز ایران نوشته می شود و حتی خود نویسنده هم اعتراف دارد که تقلیدی است کورکورانه از یک سبک غربی( بی آنکه حتی بداند چطور شد چنین سبکی در ادبیات جهان پدید آمد و چه آثار عظیمی پشتش بود) نتیجه همان مدرن شدن یک روزه ماست.

ما هنوز زنهایمان از حداقل امکانات و اطلاعات بهداشتی محرومند. هنوز پوکی استخوان بی داد می کند. هنوز زنهایمان پسرهایشان را بیشتر از دخترهایشان دوست دارند. آن وقت فعالان حقوق زنان ما به دنبال سقط جنین آزاد هستند و اگر کسی بگوید نقش زن اول از همه مادری است بهشان توهین می شود.  چند سال پیش که فیلم بسیار زیبای لبخند مونالیزا( با بازی جولیا رابرتز ) را می دیدیم خوب درک می کردم این گیر کردن بین سنت و مدرنیته چه مشکل عظیمی است. جولیا رابرتز در آن فیلم در دفاع از حقوق زنان حرفهایی می زد که بسیار منطقی و عالی بود . ولی آیا کسی دید او این حرفها را به چه جامعه ای می زد و هنوز باید برای اثباتش آنقدر تلاش می کرد؟ به جامعه ای که زنانش بسیار بسیار فرق می کردند با زنان و سنتهای امروزه ایران. ولی حرفهای فعالان امروزه حقوق زنان ایران گاهی از حرفهای او هم فراتر می رود.

قصدم این نیست که بگویم کسی مقصر است. نه معمارمان نه نویسنده مان و نه آن زنان شجاعی که به دنبال برابری حقوق می گردند. قصدم این است که بگویم بدجوری داریم بین سنت و مدرنیته دست و پا می زنیم هنوز. و تلاشهایمان انگار دارد لحظه لحظه بیشتر غرقمان می کند.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - نیلوفر

   خانواده ای که می خواست هنرمند باشد!   

یک میهمانی معمولی پنجشنبه خانوادگی. از همانها که من عاشقشان هستم. همانها که توش غذاهای خوشمزه می خوری و بحث سیاسی می کنی و بزرگترها کوچکترها را نصیحت می کنند .از همانها که بهش می گویند کانون گرم خانوادگی. همه این کارها را کرده ایم و حالا برادرم ٬ که به تازگی با وجود درس و دانشگاه و کارش وقتی گیرآورده و کلاس موسیقی می رود و تار زدن یادگرفته است تارش را آورده نشسته آن وسط برایمان آهنگهایی را که بلد است می نوازد. جو خانوادگی کم کم هنری می شود و همه یاد آهنگهای دلخواهشان می افتند و مدام آهنگ درخواست می کنند و هیچ ملاحظه برادر تازه موسیقیدان شده من را ندارند که تنها چند آهنگ بیشتر بلد نیست. عمه عزیزم هم حالا سه تارش را آورده با دفترهای نت و گذاشته وسط میز و هی تمرین می کنند تابلکه آهنگی آشنا بنوازند  به همراه برادر عزیز که همه بلد باشند و همه لذت ببرند. همه به هیجان آواز خواندن افتاده اند و هر نت آشنایی که می شنوند ادامه اش را می خوانند ولی حافظه ها یاری نمی کند و از همه شعرهای قدیمی آشنا تنها ابیاتی بیشتر در ذهنها نیست. ولی مهم نیست! کلماتی که یادمان را رفته را آرام می خوانیم و آن قسمتها را که خوب بلدیم بلند تر. حتی می توانیم به جای لغتهای از یاد رفته بگوییم لا لا لا و خلاصه قضیه را سر هم بیاوریم!نوازنده هایمان هم سعی بی انتهایی دارند تا نتها را در بیاورند و وقتی موفق می شوند ما شعرها را اشتباه می خوانیم. کم کم بساط خنده به راه می افتد. تقریبا همه آهنگهای معروف را می خوانیم و میزنیم طوری که امیدواریم هیچ بشری نشنودشان!. می خوانیم: مرغ سحر ناله سر کن ...نوازنده بقیه اش را اشتباه می زند! می خوانیم تا بهار دلنشین آمده سوی چمن... بیت دوم را هیچ کس بلد نیست! می گوییم امشب شب مهتابه را می خوانیم که همه بلد باشند بعد از دو تا بیت هم نوازنده کم می آورد هم کلیه خواننده ها! آنقدر خندیده ایم که دل درد گرفته ایم. با خنده می گویم: خانواده محترم! می شود خواهش کنم دیگر هنرمند نباشید؟ و به همان حوزه تخصصیتان: بحث سیاسی بی پایان و بدون نتیجه! باز گردید؟!

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - نیلوفر

       

باز هم داستایوفسکی

هیچ کس نمی داند زندگی واقعی چیست و یا کجا یافت می شود. ما حتی احساس می کنیم که انسان بودن با گوشت و خون واقعی٬ کاری دشوار است. از آن سر افکنده ایم و همواره از این حقیقت که جزئی از کل بی شمار آدمیان باشیم سرباز می زنیم.

- بخشی از رمان یادداشتهای زیرزمینی.

***

خواستن و توانستن

زیاد شنیده بودم خواستن توانستن است ولی همواره گمان می کردم مثل همه حرفهای حکیمانه دنیا کلی و بی معنی است و در نهایت راه حلی به تو نمی دهد برای رسیدن به چیزی که می خواهی. دیشب قبل از خواب٬ وقتی چراغ خاموش بود و همه جا سکوت و مثل هر شب دنیای دلخواه رویایی شبانه من شروع شده بود ( دراز کشیده روی تخت خواب با چشمان بسته و فکر کردن به هر چیزی که دلت بخواهد)‌برای یک لحظه به زندگیم نگاه کردم و به روشنی دیدم تقریبا همه آن چیزهایی که واقعا از ته دل می خواستم به دست آورده ام. البته من خیلی چیزها می خواستم که امروز هیج بهشان نزدیک نیستم.(می خواستم درسم را ادامه بدهم که ندادم. می خواستم یک نویسنده بزرگ بشوم که نشدم...) ولی جالب اینجاست که وقتی واقعا به قلبم برمی گردم می بینم مهمترین دلیلی که من به اینها نرسیده ام این بوده که ممکن است خود ایده الم اینها را می خواسته ولی من واقعی زیاد برایش مهم نبوده که درسم را ادامه بدهم. وقتی شبانه با چشمان بسته به زندگیت نگاه می کنی انگار همه چیز روشن می شود. حقیقت این است که وقتی چیزی را واقعا از ته دل بخواهی ٬ هر چقدر هم اتفاقات بر خلاف نظرت باشد باز در موقعیت های حساس زندگیت آن تصمیمی را می گیری که تو را یک گام به آن چیزی که واقعا می خواهی نزدیک کند بدون اینکه خودت هم بفهمی. بعد بعضی ها اسمش را می گذارند تقدیر و سرنوشت! ولی من با قاطعیت می گویم زندگی امروز من٬ خوب یا بد٬‌نتیجه مستقیم همه تصمیم های خودم بوده . تصمیم هایی که نه از روی اجبار و سرنوشت که به راستی خواستنی ترین راه جلوی رویم بوده است.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٦ - نیلوفر

       

یک قدم  به جلو

سال آخر دانشگاه که بودم پروژه ای داشتم که نیاز داشت به یک سری اطلاعات اقتصادی/صنعتی . به همین دلیل چند روزی را در کتابخانه وزارت صنایع گذرانده بودم . میان کتابها و مجلات و آمارهایش. دیروز دوباره به دلیلی دیگر نیاز داشتم اطلاعاتی بگیرم ازشان. خاطره خوشی نداشتم از آن سال. مثل همه محیطهای دولتی سرد و خاک گرفته و  فسیل شده بود آن روزها. این بار اما همه چیز فرق می کرد. وارد که شدم مسئول اطلاعات وزارت خانه که مرد جوانی بود با همه خصوصیات یک جوان مسئول امنیتی یک وزارت خانه ایرانی!٬  نه به سر و وضعم کارداشت و نه عصبانی بود . با احترام تمام راهنمایی ام کرد و حتی تشکر کرد از اینکه آنجا آمده ام. مسئول بخش آمار گرچه پیرمردی با عینک ته استکانی بود ولی بسیار مهربان بود و کلی به من خوش آمد گفت . آن سالن خاک گرفته آن روزها حالا کامپیتری شده بود. پیرمرد مرا نشاند کنار دست مردی تا راهنماییم کند. مرد آنقدر محترم بود و آنقدر دقیق به حرفهایم گوش کرد که هیچ یاد آن خاطره ۵-۶ سال پیش نیفتادم. اطلاعات درخواستیم را روی یک برنامه مرتب و منظم و عالی داشتند روی کامپیوترشان که فورا برایم کپی کردند و با احترام تمام تحویلم دادند و دست آخر هم بهم گفتند که خیلی خوشحال می شوند در آینده به شرکتهایی مثل ما کمک کنند.دیگر نیاز نبود مثل آن سالها توی کتابهای پاره و کهنه جستجو کنی. نمی خواهم بگویم کارشان عالی و بی عیب است. نمی خواهم بگویم محیطهای ادارات دولتی عالی شده اند که این طور نیست و تنها می خواهم بگویم در این چند سال حرکتشان رو به جلو بوده و این قابل تقدیر است. من عادت کرده ام همه چیزهای خوب را بزرگ کنم تا بیشتر احساس رضایت کنم. من عادت کرده ام در قلبم از آدمهایی که یادگرفته اند به جای اخم کردن لبخند بزنند و هر که باشی به حضورت احترام بگذارند تشکر کنم. مخصوصا آن پیرمرد عینکی کارمند. همه چیز ایده آل نیست. مهم این است که آدمها به جلو قدم بردارند هر چند آهسته .

****

بودن

ما تنها ۳ هفته از ایران دور بودیم در سفر اخیرمان. در همه این سه هفته تمام ارتباطمان باایران به جز تلفنهای خانوادگی یا اینترنت بود یا کانالهای خبری. در انتهای سفر ما حس خیلی بدی نسبت به ایران داشتیم و گمان می کردیم الان ایران منفجر می شود به نوعی! این حس تا یکی دو هفته بعد از بازگشت هم با ما بود ولی به آرامی جایش را داد به آرامش زندگی در سرزمین مادری. تجربه تنها ۳ هفته ای به من می فهماند چرا این دوستان ساکن اروپا و آمریکایم اینقدر غیر واقعی به ایران نگاه می کنند. اینقدر نگرانند و می ترسند . تجربه این ۳ هفته به من فهماند که هر چقدر هم بخوانی و بشنوی کافی نیست برای اینکه بدانی اینجا چه خبر است. اینجا زندگی عالی نیست ولی به آن وحشتناکی هم که وقتی آنجا هستی حس می کنی نیست. اینجا زندگی آسوده نیست ولی یک آرامش درونی دارد که هرگز نمی توانی آن را توی سایتهای اینترنتی ٬ وبلاگها یا کانالهای خبری حس کنی. برای اینکه بدانی توی ایران واقعا چه خبراست باید تنها ایران زندگی کنی. تجربه این ۳ هفته باز هم به من فهمانده که هیچ وقت دوست ندارم جای دیگری غیر از این سرزمین زندگی کنم. حتی اگر جنگ شود و یا حتی بدتر جنگ داخلی. زندگی من ٬ با همه خوبی ها و بدیهایش تنها و تنها در بودن درایران معنا دارد. اگر روزگاری به هر دلیلی مجبور شوم خارج از ایران زندگی کنم مطمئنا خواهم دانست که نمی توانم درباره سرزمینم هیچ قضاوتی کنم تا وقتی در میان مردمانش باز نگشته ام و روزمرگی نکرده ام.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - نیلوفر

   من و راسکولنيکوف   

داستایوفسکی بزرگترین نابغه بشریت است. من این روزها حسابی عذاب می کشم. مگر می توان جنایت و مکافات را لغت به لغت خواند  و عذاب نکشید؟  مخصوصا اگر مثل من ذهنت گیر کرده باشد در اینکه: به راستی چرا راسکولنیکف پیرزن رباخوار را کشت؟ . این روزها گمان می کنم اگر بتوانم جواب این سوال را پیدا کنم پاسخ سرگردانی امروزی انسان مدرن را خواهم یافت. آیا داستایوفسکی یافته بود؟ غم انگیز نیست که چون نیافته بود راسکولنیکف پیرزن را کشت؟؟؟

داستایوفسکی آنقدر نابغه بود که آینده جهان را پیش بینی کند و البته آنقدر مذهبی بود که برای رسیدن به رستگاری ابدی عیسی وار عذابت بدهد و آنقدر هم آدم شناس بود که اولین روانشناس  جهان باشد ( فروید - همانطور که خودش هم اعتراف کرده!- با روان شناسی داستایوفسکی آغاز شده است) ولی آیا باز هم غم انگیز نیست که راسکولنیکوف پیرزن را کشت؟؟

او٬ دانشجویی تازه به شهر آمده٬ اهل فکر و دانش و اخلاق بود. او انسان تازه مدرن شده جهان بود. درست است که درگیر فقر بود ولی بیش از آن درگیر نفرت بود. نفرت از چی؟ از کی؟ نفرت از همه چیز. سن پترزبورگ ٬ این شهر زیبای جهان٬ در نظرش کثیف و خفقان آور است. هیچ چیز زیبا نیست .  و او چه می کند؟ پیرزن ربا خوار را می کشد و خود را به عذاب گرفتار میکند؟ آیا داستایوفسکی به راستی پیشگوی آینده دنیای مدرن نبوده است؟ پیشگوی همه پیرزنهای رباخواری که به دست روشنفکران جهان کشته شدند بدون اینکه دلیل قانع کننده ای برای کشته شدنشان موجود باشد و در نهایت نه تنها چیزی عوض نشد که دنیا پر از چنین پیرزنهایی شد. و روشنفکران چنان عذابی کشیدند که نابود شدند.  ولی آیا راسکولنیکوف راه دیگری پیش رو داشت؟ مثلا آیا می توانست خودکشی کند؟ یا برود دنبال کار و سرمایه دار شود؟ البته اگر این راهها را انتخاب می کرد که دیگر داستایوفسکی نابغه نبود! دیگر پیشگو نبود. دیگر روان شناس نبود.  البته او آینده جهان را به روش همه مذهبی ها (مخصوصا مسیحی ها) تحمل عذاب و رستگاری هاله وار ابدی پیش بینی کرده ولی حتی خودش هم به این پیشگویی اش می خندد.

من امروز در سال ۲۰۰۷ میلادی در خانه ام در تهران نشسته ام و فکر می کنم چرا راسکولنیکف پیرزن را کشت؟ چرا در فرانسه انقلاب شد؟ چرا در روسیه انقلاب شد؟ چرا کمونیسم از بین رفت؟ چرا روشنفکری اروپایی جایش را به سرمایه داری آمریکایی داد؟ چرا بچه های آفریقایی ایدز گرفتند؟ چرا هیتلر جنگ جهانی دوم را راه انداخت؟ چرا سازمان ملل تشکیل شد؟ چرا حقوق بشر نوشته شد؟ چرا حقوق بشر اینقدر مسخره و مضحک شد؟ چرا در ۲۸ مرداد کودتا شد؟ چرا ایران در سال ۵۷ انقلاب کرد؟ چرا آمریکا به صدام حمله کرد؟ چرا اسرائیل به لبنان حمله کرد ؟ واقعا چرا راسکولنیکف پیرزن را کشت؟؟؟ کسی می داند؟ من بدجوری دارم مکافات میشوم...

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - نیلوفر

   دوستهای جوانی   

چیزی نگذشته از آن سالها. دور هم جمع می شدیم و همه چیز خنده بود. همگی یا تازه ازدواج کرده بودیم یا در آستانه همخانه شدن بودیم. دور هم جمع شدنهایمان نه برنامه ریزی می خواست نه دعوت. عصر که می شد تلفنهایمان زنگ می زد و یا می رفتیم بام تهران یا می رفتیم پارک قیطریه و یا همگی خانه یکی به قول معروف خراب می شدیم. می خوردیم می خندیدیم می رقصیدیم یا فیلم می دیدیم. نمی دانم شادیمان از  جوانی بود یا از با هم بودن ؟ نمی دانم اینهمه بی قیدیمان از این بود که هنوز بزرگ نشده بودیم یا از این بود که هنوز پاک بودیم . بی آلایش.

کم کم همه چیز فرق کرد. مهمانی هایمان جدی تر شد. حتما باید چند رنگ غذا درست می کردیم. حتما باید بعد از مهمانی زنگ میزدنی از خانم خانه تشکر می کردی. دیگر از رقص و چراغ خاموش و بالا و پائین پریدن خبری نبود. نمی دانم درست چرا. همه آنقدر گرفتار زندگی شده بودند که حوصله رقصیدن نبود. بیشتر درباره کار و اوضاع سیاسی بحث می شد. درباره وام مسکن و اجاره خانه .کم کم بعضی ها نیامدند. کم کم بعضی ها بچه دار شدند. کم کم بعضی ها از بعضی ها دلخور شدند و بهشان بر خورد.... نمی دانم درست چطور شد که دیگر حتی اسم بچه های همدیگر را هم به زور حفظ کردیم.

دیروز بعد از ماهها با یکیشان تلفنی حرف زدم که حالا مادر دخترکی ۶ ماهه است. من شوق داد و هوار کشیدن های قدیم را داشتم . آن روزهای نه چندان دور که همین مادر با شوهرش نامزدی ما را گذاشتند روی سرشان از بس رقصیدند. شوق آن ۱۳ به دری که رفتیم چیتگر و توی ترافیک گیر کردیم و آنقدر خندیدیم و توی ماشین بالا و پائین پریدیم تا ۱۳ مان به در شد. ولی حالا او پای تلفن می گوید:

عزیزم لطف کردی تلفن کردی .شرمنده ام کردی. می گوید: وظیفه ما ست خدمت برسیم. می گوید: دخترم دستبوس شماست!‌ می گوید: فدایت بشوم. می گوید انشا الله برنامه می گذاریم ببینیم همدیگر را....

نمی دانم چطور شد که ما اینقدر عوض شدیم؟ چطور شد که دیگر آن دخترهای جوان شاد و رها و بی قید و بند نیستیم؟ چطور شد که مثل مادرهایمان شده ایم و مدام به هم تعارفهای زبانی بی ربط می کنیم و بعد پشت سر هم غیبت می کنیم؟ حقیقت این است که من از این چیزی که شده ایم حالم بد می شود. و بدجور دلم هوای دوستی های بدون حرف پیش را کرده. دوستی هایی که نه دعوت می خواهد نه دلخوری دارد...دوستی های جوانی.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - نیلوفر

   برف ٬ ديوار و يک مشت اسکناس ديوانه   

تهران این روزها دیوانه است. گاهی بهاری و آفتابی است با نسیم دلچسب و جیک جیک گنجشکها٬ گاهی خشمگین و بارانی است با رعد و برق و تگرک و باران سیل آسا و گاهی٬ سرد و سوزان است با برف دانه دانه و دستهای یخ کرده .

هزار کار نکرده دارم و مدام لیستشان را توی ذهنم عقب و جلو می کنم.  هوا سرد است و دانه های برف گاه گاهی می نشیند روی شانه های من و شانه های پالتو زنی که روبرویم ایستاده توی صف. چندتایی هستیم. همگی ایستاده ایم منتظر گرفتن پول از عابر بانک تا به کارهای نکرده ذهنمان برسیم در این پنجشنبه سرد برفی. پسرکی حدود ۱۰ ساله هم کنارمان پرسه می زند. دستهایش از سرما قرمز شده است ولی انگار هیچ باکیش نیست. صورتش از کثیفی سیاه و از سرما قرمز است. اسکاچ ظرفشویی می فروشد مثلا. ولی بیشتر ناله می کند. از آن ناله ها که جگر آدم را کباب می کند در این سرما. به دیوار کنار عابر بانک تکیه داده اسکاچها را دراز کرده طرف هر کس که کارتش را در می آورد و رمزش را می زند و ناله می کند و حرفهایی بی مفهوم میزند. طوری که گمان می کنی لابد تب دار است. آنقدرترحم انگیز است و هوا چنان سوز بی رحمی دارد که هرکس به محض گرفتن مشتی اسکناس از دستگاه یک دوهزار تومنی کف دست پسر می گذارد و معمولا هم هیچ اسکاچی بر نمی دارد . من آخر صف ایستاده ام و بعد از من کسی نیست. حالا زن روبرویی دارد پول می گیرد و پسر با ناله معروفش سراغ من آمده . من با وجودی که به چشم خودم دیده ام که حداقل ۱۰ هزار تومن همین الان به پسرک داده اند باز دلم می سوزد از این دانه های برف که روی پلیور پاره اش آب می شوند که کسی کیفم را می کشد. کنارم این بار پسرکی ۶-۷ ساله ایستاده. او هم ناله کنان. پسرکی خیلی کوچک تر و نحیف تر و از سرما قرمز تر از پسرک اولی. این ۶ ساله هم اسکاچ به دست است و به خوبی ۱۰ ساله ناله می کند نا مفهوم. دارم در ذهنم به این فکر می کنم که دلم برای کدامشان بیشتر بسوزد که ۱۰ ساله به شدت به سمت ۶ ساله هجوم می آورد. دیگر خبری از آن ناله ها نیست . خیلی محکم و رسا و بامفهوم به ۶ ساله فحش می دهدو هلش می دهد وسط خیابان. هنوز نتوانسته ام بین آن پسرک ۱۰ ساله سرد نالان و این قلدر پر زور ذهنم را متمرکز کنم که کوچولوی نحیف ۶ ساله چنان لگدی می زند به شکن ۱۰ ساله که من چشمهایم گشاد می شود. ۱۰ ساله می گوید: این جا مال منه (+‌چند تا فحش خیلی بد!)‌۶ ساله حمله می برد که: کی گفته (+‌ چند تا فحش خیلی بد!)‌ زن روبرویی پولش را گرفته و مثل من محو دعوای این دوتا شده که حالا هم مشت می زنند هم لگد. به هرحال ۱۰ ساله هم پرزور تر است هم قد بلند تر. اسکاچهای هر دو کف زمین پهن است و دستهای ۱۰ ساله دور کمر ۶ ساله را گرفته و او را کشان کشان می برد گوشه دیوار بغل عابر بانک . من و زن روبرویی حیران نمی دانیم چه کنیم جز تماشای آب شدن بر روی لباسهای پاره هر دو. ۱۰ ساله همانطور که کمر ۶ ساله را گرفته است با دست دیگرش کله ۶ ساله را محکم می کوبد به دیوار. چنان محکم که صدای گرمپ آن صورت ما دو را در هم می کشد. نمی دانیم چه کنیم. ۱۰ ساله قوی تر است و می کوبد و می کوبد و ۶ ساله هیچ نمی گوید و تنها لگد می زند از پائین. نمی دانم چه کنم. نمیدانم ۶ ساله با آن کله کوچکش آیا سالم خواهد ماند؟ نمی دانم بروم جلو؟ چه بگویم؟ چطور بگویم؟ تنها راه فرار است. بی خیال پول می شوم. من و زن به سرعت به راه می افتیم در حالی که برف حالا تند تر شده روی پالتوهای کلفتمان نشسته و صدای گرمپ کوبیده شدن کله  ۶ ساله تا ساعتها از مغزهایمان پاک نخواهد شد.

تهران این روزها دیوانه است.... دیوانه دیوانه.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - نیلوفر

   شال بامو   

همیشه آروز داشتم کتابی بخوانم از انقلاب سال ۵۷ . کتابی که نه مثل آنهمه کتابهای بی سر و ته درسیمان باشد و نه مثل همه آن کتابهای پر از کینه و دروغ آن ور آبی ها. ولی نبود. هیچ چیز نبود. به قول استادی انگار همه نویسندگان و ادیبان ایرانی که تعدادشان کم هم نیست این سال ۵۷ را یادشان رفته یا ترجیح داده اند فراموش کنند به هر علتی. همه چیزهایی که از انقلاب ۵۷ می دانیم خلاصه شده در بحثهای خانوادگی و خاطرات عمه و خاله و پدر و مادر. حداقل اینها چیزهایی است که گمان می کنیم باید بیشتر به واقعیت نزدیک باشد. ولی این رسم همیشگی ادبیات است. وقایع بزرگ تاریخی معمولا بعد از گذشت زمان می توانند به آثار بزرگ ادبی تبدیل شوند. و تا چنین آثاری هم پدید نیاید انگار جامعه چیزی نمی آموزد از دوران.

فریده لاشایی نقاش است. آن قدر نقاش است که حتی من بی خبر از نقاشی هم نامش را زیاد شنید ه ام. او همواره در کنار نقاشی دستی هم در ادبیات داشته و چندین کتاب مهم را هم از برشت ترجمه کرده است. حالا این زن هنرمند ایرانی ٬ با همه خصوصیات زن هنر مند ایرانی بودن ٬ زندگینامه نوشته و چه زیبا هم نوشته . شال با مو (به معنی شغال آمد به رشتی)  هم زندگینامه خود نویسنده است و هم تاریخ نگار انقلاب ۵۷. قصد ندارم کتاب را نقد ادبی کنم که شاید ایرادهای فراوانی بتوان به آن گرفت. ولی متن داستان بسیار شیرین و روان و در عین حال جذب کننده است. فریده لاشایی زندگی خودش را و مادرش را و مادربزرگش را می گوید. به عنوان زنانی ایرانی درگیر شرایط اجتماعی/سیاسی/عاطفی و تو را همراه خود می کند با همه هیاهوی روشنفکری قبل از انقلاب و همه هیاهوی خوابیده شده آن بعد از انقلاب.

من همیشه زنان شمال ایران را خیلی دوست دارم نه به این دلیل که مادرم مازندرانی و مادرشوهرم رشتی است. به این دلیل که زنهایی به فرهیختگی زنهای شمالی ایرانی کم دیده ام . و فریده لاشایی و مادر و مادربزرگش مطمئنا از جمله آنها هستند.

شال با مو البته زنانه نیست. بیشتر نوعی نقد روشنفکری قبل از انقلاب است. نقد آنهایی که توی اروپا می چرخیدند و شعارهای برابری می دادند و خام بودند و جوان و احساساتی. واقعیت آنهایی است که شور مخالفت و حرفهای گنده را به تحقیق و شناسایی درون ترجیح می دادند. بچه پولدارهایی که از داشتن خانه خوب احساس گناه می کردند و می خواستند بروند در یک ده کوره معلم بشوند. و به قول نیمه پنهان خانم میلانی: چنان از مرگ حرف می زدند که گویی بعد از مرگ دوباره دوره هم جمع می شوند و باز درباره اش حرف خواهند زد . فریده لاشایی می گوید:

(( ...عکس صمد(بهرنگی) که به تازگی در آب خفه شده بود جای عکس پرویز را در دیوار اتاقم( در کوف اشتاین) را گرفت. می شود دید که چگونه تنها مرگ ارضایمان می کرد. تنها مرگ تطییر کننده بود . بدا به حال زندگان. و می شود دید که چگونه هنگامی که خون جاری شدُآشفته شدیم. می ترسیم به گذشته نگاه کنیم. می ترسیم به درونمان نگاه کنیم و آنچه را که زائد است برون بریزیم....))

شال بامو داستان دلچسبی است. داستان زنی تنها با دختر کوچکش در روزهای بمباران تهران که گذشته را به یاد می آورد. گذشته پر شور جوانی و آروزهای انقلابی و گذشته خان های رشت و جلسات کتاب خوانی های بچگی. زنی که در حوالی سالهای شصت انگار واقعیت را تازه دریافته است. واقعیت آمیخته در تار و پود نسلهای زنان سرزمینش. واقعیتی که قبولش سخت و بیانش سخت تر است. فریده لاشایی چون زن است و چون مادر است قضاوت نمی کند .روایت می کند. روان و جذاب و تکان دهنده. خواندنش را به شدت توصیه می کنم. مخصوصا در این روزهای بهمن.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - نیلوفر

       

زنان و تحصیل

این روزها که همه جا پر است از اخبار مربوط به سهمیه بندی ورودی های دختر کنکور همه دوستانم به جنب و جوش افتاده اند . عصبانی و نگرانند و مدام قضاوت می کنند و بعد مثل همیشه اطلاعیه صادر می کنند. به گمان من البته چنین قانونی کاملا ابلهانه است و دقیقا مصداق پاک کردن صورت مسئله.  ولی گاهی در بین حرفهای پر از کینه و حرص دوستانم هم چیزی غیر از پاک کردن صورت مسئله نمی بینم. اینکه ما اینهمه زن شایسته فارغ التحصیل داریم گرچه قابل افتخار است ولی یک مسئله کاملا جامعه شناسی است که باید جامعه روی آن برنامه ریزی کند:

- یکی از رشته های مرتبط با کار من رشته بهداشت حرفه ای است. فارغ التحصیلان این رشته باید در کارخانه ها و مراکز صنعتی سلامت کارگرها را کنترل کنند  و برایشان دستکش کلاه یا کمربند مخصوص تهیه کنند یا میزان آلودگیهای محیطی یک کارگاه را تحت کنترل داشته باشند. در حال حاضر بیش از ۸۰ درصد از فارغ التحصیلان این رشته در دانشگاه خانمها هستند. در حال حاضر بیش از ۸۰ درصد از کارخانجات و کارگاههای کشور(که طبق قانون وزارت کار موظف به استخدام یک بهداشت کار حرفه ای هستند) حاضر نیستند خانم استخدام کنند. اگر خانمی احیانا در یکی از این کارگاهها و یا کارخانه ها استخدام شد معمولا محل کارش کاملا خارج از شهر است و احتمال زیاد باید در شهرک صنعتی یا خانه های سازمانی خاص زندگی کند و تنها آخر هفته ها می تواند به شهر نزدیک باز گردد. معمولا شیفت شب هم دارد.در هنگام کار با کارگرها این مسئول بهداشت حرفه ای باید بتواند با هر آدم بی سواد یا با سوادی سر و کله بزند ٬ مدام توی محیط کارخانه بگردد و سر آخر هم جوابگوی قوانین کاری وزارت کار باشد که مسئولیتشان را برعهده گرفته. مهمترین دلیلی که کارخانه ها زنها را استخدام نمی کنند این است: هر زنی که استخدام می شود معمولا بعد از ۶ ماه به علت شرایط کار خودش استعفا میدهد و وقتی ازشان می پرسی تو که نمی توانستی چنین شرایط کاری را تحمل کنی چرا اصلا این رشته را انتخاب کردی جواب می دهد: همین جوری! خب این قبول شدم! .... آیا به نظر شما این یک مشکل اجتماعی نیست؟

- دو تا دختر توی آرایشگاه به هم رسیده اند .  ظاهرا دوست قدیمی اند از دوران دانشجویی. بگو بخند می کنند با سر و صدا و ماچ و بوسه و مدام از دوستان مشترک از هم سراغ می گیرند. یکیشان این روزها دانشجوی دکترای رشته بیولوژی است آن یکی فوق لیسانس همان رشته را دارد و حالا مادر و خانه دار است.  دانشجوی دکترا دوستش را تشویق می کند در امتحان ورودی دکترا شرکت کند و می گوید : اگه ادامه ندی خیلی حیفه. دختر خانه دار دو دل است. می گوید: البته برای سرگرمی کار خوبی است! دختر دانشجوی دکترا تصمیم دارد بعد از اتمام دوره دکترایش کلاس زبان اسپانیولی را به طور جدی شروع کند تا سرگرم باشد. هر دوی دختر ها شوهر هایی دارند که خرجشان را می دهند و هیچ علاقه ای ندارند حتی یک روز کار کنند. به نظر آنها : من خودم را قاطی پول درآوردن نمی کنم مرده پررو می شه. مگه خلم؟!؟ . آیا به نظر شما این یک مشکل اجتماعی نیست؟

می دانم ایجاد تسهیلات اشتغال خانمها و تغییر قوانین زایمان و شیردهی و آموزش رشته های خاص به زنها و مردها به طور کاملا متفاوت سخت و هزینه بر و برنامه بر است و راحت ترین و  احمقانه ترین راه این است که نگذاریم دختران تحصیل کنند. ولی آیا مایی که اینقدر مخالف این قوانین بی سر و ته هستیم وقتی دختری در خانواده مان به سن کنکور می رسد و از ما برای انتخاب رشته مشورت می خواهد با او صادق هستیم؟ مشکلات کار در هر رشته و مشکلات زندگی خانوادگی را برایش توضیح خواهیم داد؟ یا می گوییم : عزیزم تو که شاگرد اولی باید حتما برق شریف بزنی . بعد به پائین مکانیک بزن آخرش هم مهندسی مواد. 

درست است که بسیاری از همین دختر ها در زندگی کاریشان خیلی موفق شده اند ولی نباید از یاد ببریم که درصد خیلی خیلی بیشترشان هم اصلا موفق نشده اند . و باید برایشان کار کرد. اگر دولت این کار را نمی کند به گمانم وظیفه تک تک ما زنها است که روی اطرافیانمان تاثیر بگذاریم و دیدگاه زنان و مردان جامعه مان را تغییر دهیم و  تنها به آمار قبولی کنکور بسنده نکنیم

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٧ - نیلوفر

   سفر- ۱۰ - پايان   

دیگر خبری از آنهمه قطار سواری نیست. قرار است با هوا پیما از رم برویم فرانکفورت. رم صبح گاه مه آلودی دارد. ولی این همه مشکل نیست . ظاهرا کل شمال اروپا را طوفان سختی در بر گرفته با بادهای پر قدرت. از همان ورودمان به فرودگاه می فهمیم تاخیر خواهیم داشت. هم به خاطر مه و هم به خاطر بادهای فرانکفورت. چندین و چند پرواز کنسل شده و همه را کرده اند توی پرواز ما و قرار است هواپیمای بزرگتری بفرستند. فرودگاه رم دلگیر است و با اینهمه پرواز کنسل شده و تاخیر دار پر هیاهو. روی صندلی های گیت خروجی نشسته ام و داستانی کوتاه از مجله نویورکر می خوانم ولی همه حواسم به دو تا پیرزن آمریکایی است که درست عین اسپند روی آتش مدام راه می روند و حرص می خورند و بلند بلند حرف می زنند. همه سالن فهمیدهاند این دو تا قرار بوده بروند مونیخ و از آنجا بروند دالاس و حالا پرواز مونیخ کنسل شده و اینها حیرانند و نمی دانند اگر با ما به فرانکفورت بیایند آیا پروازی برای دالاس هست و آیا باید شب را در فرانکفورت باشند یا ... همه اینها را مدام تکرار میکنند با هم و پشت تلفن و داد می زنند سر مسئولین فرودگاه یا سر یک مسئول آژانس هوا پیمایی بدبخت آمریکایی پشت تلفن . یکی از پیرزنها  پر شور تر و دل نگران تر است و تلفن از گوشش جدا نمی شود و یک لحظه هم نمی نشیند. تپل و بامزه و قد کوتاه است و از شدت حرص خوردن قرمز شده است. بدجوری دلم میخواهد بروم بغلش کنم و آرامش کنم و بگویم که هیچ مهم نیست و فوقش یک روز دیرتر می رسی عزیزم و بی خیال بابا! خیلی شبیه مادربزرگ من است.  ولی می دانم با این حالی که دارد اگر حتی بفهمد من ایرانیم احتمالا تشنج می کند از ترس و دیگر حتی سوار این هواپیمای ما هم نخواهد شد!

***

 با نزدیک ۷ ساعت تاخیر مسیر کوتاه یک ساعته مان تا فرانکفورت را بر فراز ابرها طی کرده ایم و حالا خلبان خیلی جدی گفته که کمربندها را برای فرود ببندیم و چند بار هم تاکید کرده هوا زیر ابرهای فرانکفورت بد جوری خراب است و باید خودمان را برای یک فرود سخت  آماده کنیم ولی هیچ کدام از آماده باش هایش تاثیری ندارد. من به طور کلی خیلی شجاعم در زمینه پرواز ! و با یک تکان کوچک هواپیما معمولا ضربان قلبم بالا می رود. حالا تقریبا قلبم نمی زند! هواپیما به محض ورود به ابرها چنان تکانهایی می خورد که به عمرم تجربه نکرده ام. از ابر که خارج می شویم فرانکفورت زیر پایمان است البته گاهی! چون هواپیما آنقدر در هوا چرخ می خورد که گاهی پنجره رو به زمین است و گاهی رو به هوا. حس می کنم عین یک پشه سبک وزن شده ا یم در این باد  وحشتناک و تقریبا مطمئنم که خواهیم مرد!. سرگیجه و سردد شدید با حالت تهوع چنان با هم آمیخته که نمی توانم بفهمم چطور حالم را توصیف کنم. رنگم سفید سفید است و دستانم در دستان همسر گرامی مثل دو تکه خ شده اند. او مدام تکرار میکندکه نترسم و منتنها می توانم بگویم که مهم ترسیدنم نیست مهم این است که همن الان من حالم به هم می خورد و او فورا در آن تکانهای وحشتناک به دنبال پاکت مخصوص این کار می گردد ولی همه چیز آنقدر می چرخد و آنقدر تکان می خورد که حتی او هم ترسیده است. نمی دانم دقیقا این وضعیت چقدر طول کشید ولی وقتی هوا پیما روی باند نشست باور نداشتیم سالم مانده ایم. اگر حال و حوصله ای داشتم حتما برای خلبان عزیز به رسم ایرانی ها کف می زدم ولی همگی آنقدر سرگیجه داشتند که حتی حال پیاده شدن از هواپیما هم نبود. 

شب وقتی راحت و گرم و نرم توی هتلمان در فرانکفورت نشست بودیم و فیلمهای خبری طوفان را نگاه می کردیم و هواپیماهایی مثل خودمان که به سختی فرود آمده بودند و ا کامیونهایی که در جاده از شدت باد چپ کرده بودند واقعا تاسف خوردم بابت کف نزدنم برای خلبان عزیز.

***

حضورمان در فرانکفورت کوتاه است کمتر از ۲۴ ساعت. من ترجیح می دهم همه وقت را در هتل بگذرانم و استراحت کنم و برای کوه کارهای نکرده این سه هفته ( من به خاطر بیماری و مسئله بچه قبل از این سه هفته هم یک خط در میان سر کار بوده ام و خلاصه فکر کردن به انهمه کار عقب مانده هم نیاز به استراحت دارد!) آماده شوم.

هتلمان خوب و بزرگ است و بهترین جا برای یک استراحت یک روزه. ولی درست همزمان با ورودمان کلی سرباز امریکایی نیروی هوایی آمریکا هم وارد این هتل شده اند. با یونیفورمهای ارتشیشان . جوان و پر هیاهو و خندانند. و یک جورهایی لابی و رستوران و محوطه هتل را روی سرشان گذاشته اند. عکس می گیرند می خندند و مدام با لب تاپهایشان در راهروهای هتل می چرخند. هر بار در راهروها وآسانسورها به چند تایشان بر می خوریم بهشان لبخند می زنیم و آنها هم جوابمان را می دهند. حس بدی دارم از حضورشان. ازاینکه شاید به هزار دلیل احمقانه همین جوانهای سیاه و سفید شاد مجبور باشند به کشورم حمله کنند و من٬ مجبور باشم دفاع کنم . حس بدی دارم از اینکه تاریخ تمدن بشر انگار همیشه باید جنگها و کشتارهای بی دلیل داشته باشد تا ساخته شود . من همیشه آدمها را دیده ام در طول تاریخ ولی تاریخ را گرچه دانه دانه آدمها ساخته اند ولی چیز عجیبی است که انگار هیچ ربطی به ما انسانها با غصه ها و شادیهای کوچمان ندارد...

***

زیاد شنیده ام که قدیمیها می گویند: فلانی آدم دنیا دیده ای است.  خوب می فهمم یعنی چه. دنیا دیده شدن گرچه اصطلاحی است برای آدمهای با تجربه ولی حقیقت این است که دیدن دنیا فلسفه اصلی زندگی است. من در ۵-۶ سال گذشته زیاد سفر کرده ام . اینکه به کجا سفر میکنی مهم نیست واینکه با چه پولی و به چه قصدی سفر می کنی. مهم این است که سعی کنی دنیا دیده بشوی. یعنی آدمها را ببینی. درست است که آدمهای همه دنیا مثل همند و آسمان در همه جای دنیا به یک رنگ است و درست است که مدام همه اینها را توی تلویزیون می بینی روزانه. ولی نمید انی چقدر در زندگی مهم است با چشم خودت ببینی قرار های عاشقانه حافظیه شیراز با پله های اسپانیایی رم و با شانزه لیزه پاریس و با کاخ پیتر هوف سنت پترزبورگ چقدر شبیه هم و در عین حال چقدر متفاوت است. دنیا دیده شدن به گمانم مهم ترین اثرش در زندگی این است که می فهمی خوبی و بدی نهایتا یک معنی کاملا جهانشمول و خاص دارد . خوبهای دنیا همه عین همند و بدهای دنیا هم همه عین هم. نیازی نیست خودت را به مسلک خاصی بیاویزی تا جهانبینی خاص خودت را پیدا کنی. فقط نیاز هست دنیا را به معنای واقعی بگردی و آدمهای واقعی جهان را بشناسی. دنیا هم فقط اروپا و آمریکا نیست. چین و هند و آفریقا هم نیست(گرچه به نظر من و همسر گرامی دیدن همه این جاها در زندگی مهم است خیلی مهم تر از مرفه تر زندگی کردن) دنیا می تواند  زاهدان خودمان باشد یا حتی همین دربند بالای سرمان. مهم این است که به قصد دنیا دیده شدن اینجاها را ببینی.

همیشه غصه می خورم از اینکه هموطنانم هرگز سفر نمی کنند. حتی آنها که پول سفرهای خیلی خیلی مهم و بزرگ را دارند ترجیح می دهند وقتشان را در فروشگاههای یک مدل دوبی تلف کنند. حتی اگر به قصد سفر راهی مالزی هستند باز هم مدام توی فروشگاهها می چرخند(تجربه شخصی سفر مالزیمان این بود که هیچ کس نفهمید به راستی فرق کوالامپور و دوبی چیست! چون هیچ کدام را نشناخت و با آدمهای هیچ کدام حرف نزد و دقیق نشد)‌ حتی تعداد زیادی را می شناسم که سالهاست در کشوری غیر از ایران زندگی می کنند ولی هیچ دنیا دیده نیستند.

تازگیها هروقت کسی روی عقیده های سیاسی/مذهبی/فلسفی اش پافشاری می کند یا مدام غر می زند از وضع مملکت و زندگی بهش لبخند می زنم و در جوابش تنها می گویم:

عزیزم! دنیا را بگرد .

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٦ - نیلوفر

   سفر - ۹ - رم   

نوشتن از رم كار آساني نبود. ببخشيد كه دير شده...

 

امپراطوری رم

امپراطوری رم را در بن هور و ال سید دیده بودم. و در سقوط امپراطوری رم و گلادیتور و دهها فیلم هالیوودی دیگر. تمدن امروز دنیای مدرن را در تاریخ فلسفه یونان خوانده بودم و راه و روش حکومت های غربی را از آغاز. ولی هرچقدر هم که بخوانی از جمهوری رم و از خدایان یونانی که پایه و اساس جمهوریت ابتدایی رم بر اساس فلاسفه یونان بوده و هر چقدر بشنوی و ببینی فیلم از جولیوس سزار و امپراطورهایی که جمهوریت اولیه جهان را به دیکتاتوری تبدیل کردند باز هم انگار چیزی خوانده ای ورای واقعیت دنیا. ولی تا میبین این خرابه های سنگی را ست که باورت می شود و در ذهنت حک می شود و انگار تازه است که لمس می کنی دنیای امروز غرب با همه ارزشهای دموکراسی و استعماریش چطور و چگونه پایه گرفته است.

بزرگترین و مهمترین و سالم ترین خرابه باقی مانده از رم باستان کلوزیوم است. اینجا استادیوم ۵۵ هزار نفری بوده است. همان جا که امپراطورها می نشسته اند و مردم دور تا دور می ایستاده اند و برای گلادیاتورها و حیواناتی که به جان هم می افتادند کف می زدند و هورا می کشیدند. امروز البته خرابه ای بزرگ است حیرت انگیز. ظاهرا  اینجا ۷۵ سال بعد از میلاد مسیح ساخته شده بوده و تا همین قرن ۱۸ هم خیلی سالم بوده( نقاشی های قرن ۱۸ امی این را می گوید)‌ دور تا دور جایگاه که راه می روی و به وسط نگاه می کنی ان پائین که حالا بین دیوارهای کوتاه آجری زیر زمینی اش که روزگاری محل نگهداری حیوانات و گلادیاتورها بوده تنها به آنهمه آدمی می توانی فکر کنی که از دیدن خون فریاد می کشیدند. اینجا جای خوبی است تا واقعیت انسان را  حس کنی. از طبقه های بالایی رم زیبا را و خرابه های رم پاستان را میبینی و اگر از پائین دور بنا قدم بزنی لبخند خواهی زد مدام. لبخندی پر از داستانهای تاریخی.

کمی جلوتر از کلوزیوم خرابه های رم باستان است. درست مثل یک پارک بزرگ است در دامنه تپه کاپیتول .سبز و زیبا و پر از ستونها و تکه های دیوار. پشت هر کدام اما قرنها و آدمها و افسانه هایی نهفته است. نمی توان دانه دانه ستونها را نوشت که کتاب های تاریخ گفته اند و تا نبینی چیزی درک نمی کنی ولی در قدم زنی ۳ ساعته با دقت دراین پارک تاریخی باستانی چند چبز هست که به ذهنت می چسبد بخواهی یا نخواهی. مثل دیوارها و طاقهای اولین دادگاه رسمی و عمومی رم باستان. در دوران امپراطور ماکسنیوس. محل خاکسپاری جولیوس سزار که بنیان گذار امپراطوری رم بوده ( قبل از او جمهوریت رم را اداره می کرده و سنا و رای اکثریت اولین امپراطور رم البته آگوستوس است بعد از سالها جنگ داخلی که مسببش همین سزار بوده و من هنوز نمی دانم چرا اینقدر بین همه غربیها احترام دارد این جولیوس سزار. آنقدر که مردم روی خاکش مدام گل تازه می گذازند).  دیدن بنای اولین سنای رم نفست را حبس می کند و دیدن تعداد زیادی معبد که یا آرامگاه امپراطورها بوده یا معابد پرستش خدایان. بسیاری از این معابد در سالهای بعد از مسیح به کلیسا تبدیل شده اند. یکی از جالب ترین کاخهای آنجا که حیاط زیبا و بزرگش با سه تا استخر هنوز کاملا دیدنی است مربوط است به کاخ باکره ها. ظاهرا در دوران روم باستان هر دختری از خانواده سلطنتی که به بلوغ می رسیده به نوعی زندانی این باغ می شده.  آرامگاه بزرگ دیگری هم هست در انتهای پارک با ستونها بلند این جا آرامگاه امپراطور    بوده. ظاهرا این امپراطور در تاریخ امپراطوری رم آدم خیلی خاصی بوده چون خیلی مهربان و عادل بوده با کلی خصوصیات خوب انسانی. این آدم دهه آخر دسامبر می میرد و مردم رم تا سالیان سال این روزها را به افتخار خصوصیات انسانی او جشن می گرفته اند و با همدگر مهربان بوده اند و همه بخشیده می شدند و ... می گویند بسیاری از این رسوم هنوز در کل جهان تحت عنوان کریسمس اجرا می شود که نکته قابل تاملی است.

ولی از همه بناهای رم باستان جالب تر دروازه خروجی این پارک است که درست کنار تپه کپیتال ساخته شده . این دروازه (جدای از نقوش جالبی که روش هست و با آن می توانی کلی تاریخ رم را بفهمی) به مناسبت اولین پیروزی امپراطوری رم بر پرشیا ساخته شده است!

بالای تپه کاپیتال موزه بزرگی است به همین نام درباره رم باستان. برای من که عاشق افسانه ها و داستانهام جالب ترین قسمت موزه ٬ مجسمه گرگ مادر و دوقلوها بود. این مجسمه گرگ بزرگ ماده ای  را نشان می دهد   که دو تا پسر بچه دو قلو در حال شیر خوردن از پستانهای اویند. این دو تا پسر دوقلو که طبق داستانهای رومی توسط این گرگ ماده بزرگ شده اند دو تا پهلوان معروفند که به نوعی روم باستان وجودش را مدیون شجاعتهای آنان است. (نمی دانم این داستان چقدر واقعی است و چقدر تخیلی!) 

رم پر است از ساختمانها قدیمی که پشت هر کدام داستان و افسانه ای نهفته است. در خیابانهای رم (که معمولا توی تپه های شهر بالا و پاین می روند یا از کنار رود رد می شوند)  که راه می روی مدام ستونهایی می بینی مانده از یک آرامگاه قدیمی یا کاخی قدیمی یا معبدی مربوط به پرستش خدای دریاها یا خدای خورشید و ... خیلی خیلی دورتر از کلوزیوم و پارک رم باستان اما بزرگترین و سالمترین و زیباترین و قدیمی ترین معبد جهان است. این معبد که پانتئون نام دارد بزرگ و پر اقتدار و نفس بر در یکی از توریستی ترین میدانهای شهر خودنمایی می کند.  روبرویش البته مثل همه میدانهای زیبای رم پر است از قهوه خانه های کوچک و وسط میدان هم فواره ها ی زیبا. از همه معروفتر اما معماری داخل معبد به خصوص سقف سنگی گنبدی شکل آن است. شنیده ام که این معبد مهمترین درس معماری جهان است به نوعی . اینجا در سالهای حدودد ۱۰۰ بعد از میلاد به نام معبد همه خدایان ساخته شده ولی بعد از امپراطوری کلیسا مثل همه معابد به کلیسا تبدیل شده است. کلیسایی که به راستی با همه کلیساهای جهان فرق دارد. داخل معبد علاوه بر سقف بی نظیرش آرامگاه آدمهای بزرگ و مهمی هم وجود دارد . در کنار چند پاپ و آدم مقدس ٬ دیدن تابوت و آرامگاه رافائل٬ معمار و نقاش معروف ایتالیایی که طبق وصیت خودش اینجا دفن شده هم دیدنی است.

***

 امپراطوری کلیسا

اینکه امپراطوری رم چطور تبدیل شده به امپراطوری کلیسا شاید از دور کمی عجیب به نظر برسد ولی  وقتی آن را طی یک سیر تاریخی دنبال کنی کاملا باور پذیر و عادی است. امپراطورها دیکتاتوری می کردند کلیسا نجات دهنده مردم بوده و بعد از کلی اختلاف بالاخره در سال ۳۱۳ بعد از میلاد امپراطور رم کلیسا را به رسمیت می شناسد و مسیحی می شود  و به آرامی امپراطور تبدیل می شود به پاپ.  برای دیدن این تاریخچه البته بهترین جا واتیکان است.

واتیکان در یکی از مهمترین مناطق رم با دیوارهای بلند کاخ مانندش جزئی از شهر است. ورودی این کاخ البته میدان بزرگ سنت پیترو است و در انتهای آن مهم ترین کلیسای جهان است  به همین نام. کلیسا عملا سه بخش اصلی دارد. بخش تالار اصلی کلیسا که روبرویت بارگاه بزرگ و پر شکوه خود سنت پیترو است. سنت پیترو اولین پاپ جهان است . او در سال ۷۵ بعد از میلاد ظاهرا جانشین عیسی شده روی زمین!( ظاهرا این جانشینی را خودش از عیسی گرفته بوده!)‌ و بعد از او همه پاپها این جانشینی را از او تحول گرفته اند . امپراطوری کاتولیکها بر جهان از اینجا آغاز شده و البته بعد از مخلوط شدن با امپراطوری رم کاملا بزرگترین امپراطوری مذهبی جهان شده است. کلیسای سنت پیترو پر است از آرامگاه اینهمه پاپ تا به امروز . این آرامگاهها که دور تا دور تالار اصلی کلیسا واقع شده اند معمولا مجسمه های بزرگی از این پاپها کنارشان دارند که مردم هنوز که هنوزه این مجسمه ها را با احترام تمام می بوسند و پرستش می کنند. آنقدر که پای یکی از این مجسمه های پاپ آنقدر بوسیده شده که سنگش کاملا صیغل خورده است.  یکی دیگر از مجسمه های مهم این کلیسا مجسمه معروف عیسی و مریم است که حضرت مریم را در حالی نشان می دهد که بدن عیسی را با خود با آسمان می برد . این مجسمه کار میکل آنژ است .قسمت دوم کلیسا زیر زمین آن است که باز هم محل دفن پاپهاست. (ظاهرا تالار اصلی که پر شده بقیه رااینجا دفن می کنند!) تابوت پاپ ژان پل دوم اینجاست و همشه هم کلی آدم آنجا نشسته اند و دعا می خوانند براش.  قسمت سوم کلیسا موزه تاریخ کاتولیک است. ورودی موزه سنگ بزرگ سفیدی است که نام همه پاپها از سنت پیترو تا ژان پل دوم رویش حک شده است.  طرف دیگر دیوارهای بلند کاخ بزرگ واتیکان ورودی موزه واتیکان است. این موزه از بزرگترین و زیباترین موزه های جهان است که تنها به مذهب وابسطه نیست و بسیاری از نشانه های تمدن بشر را می توان توش دید. چیزهایی از تمدن یونان رم مصر و حتی پرشیا که حتی توی موزه لور پارس هم شاید پیداش نکنی. کتیبه های زیادی به خط میخی یا پهلوی مربوط به ایلام. فرعونهای مومیایی شده مصر و مجسمه های بیشمار از تاریخ رم. که از روی آنها می توان جزئیات زندگی و لباس پوشیدن و رسومات آنها را کشف کرد. ولی مهمترین قسمت این موزه Sistin Chapel  است . براي رسيدن به اين جا بايد از تالارها و اتاقهاي زيباي زيادي بگذري. به طور كلي كل اين ساختمان كه امروز موزه واتيكان است را رافائل طراحي كرده بوده به دستور پاپ زمانه . و چندين اتاق آن را خودش نقاشي كرده بوده از ديوارها گرفته تا سقف. تقريبا همه ديوارها و سقفهاي ان تالارها و اتاقها نقاشيهايي هستند از نقاشان بزرگ ايتاليايي و البته تمام اين نقاشيها ا داستانهاي مذهبي است يا در وصف پاپ زمانه شان. يكي از تالارها اما ديوارهاش پر شده با نقشه هاي جغرافيايي قديمي كه ديدنشان بسيار جالب است. اينكه دنيا آن موقع از ديد حكمرانان زمانه هاي مختلف دقيقا چطور تعريف مي شده و ديدن سير تكاملي اين نقشه ها كه همگي نقاشي هايي است روي پوست و البته پيدا كردن درياي خزر روي آنها كه هيچ شباهتي به درياي امروزي خزر ندارد.

وقتي از همه اين تالارها و اتاقها مي گذري به تالار بسيار بزرگي مي رسي كه نفست را بند مي آورد. مهم نيست چقدر نقاشي ديده اي روي ديوارها و سقفهاي اينجا يا همه كليساهاي شهر رم كه همه شان هم از مهمترين شاهكارهاي نقاشي بوده اند. اينجا مهمترين اين نقاشيها انتظارت را مي كشد. تمام نقاشي هاي عظيم اين تالار مقدس بزرگ را ميكل آن‍ژ كشيده است. روي سقف تاريخ مسيحيت به تكامل كشيده است . تاريخي شامل خلقت انسان (اين نقاشي معروف ميكل آنژ پيرمردي (خدا) را نشان مي دهد كه با اشاره انگشتش آدم را آفريد)  در تكه تكه هاي سقف همه گناهان كبيره و داستانهاي اصلي مذهب مسيحيت كشيده شده است. (مي گويند كشيدن اين اثر 4 سال طول كشيده و ميكل آنژ دقيقا 4 سال آن بالا بوده آنقدر كه گردنش تا مدتها بعد صاف نمي شده ) ديوار روبروي تالار  اما شاهكار عظيم ديگري از ميكل آنژ است كه لحظه قيامت را نشان مي دهد و آدمهايي كه از خاك بر مي خزند و فرشته هايي كه در صورهايشان مي دمند و البته مسيح و مريم را در وسط در جايگاه داوري.

براي ديدن تاريخ مسيحيت البته فقط لازم نيست واتيكان را ببينيد. رم پر است از اين كليسا ها با نقاشي هاي مذهبي عظيم و مجسمه هاي مريم و عيسي و پاپها كه هر كدام شاهكاري هنري است. براي ما البته ديدن چند نمونه اصلي كافي بود. و به راستي تحمل كردن اينهمه كليسا و اينهمه امپراطوري عظيم كار راحتي نيست.

در گوشه يكي از اين كليساها در وسط شهر رم، دختركي را ديدم 18- 19 ساله كه گوشه اي زانو در بغل گرفته بود و با چشمان گريان به مجسمه اي از عيسي و نقاشي اي ز مريم در پشتش خيره شده بود. دلم مي خواست بدانم راه حل كدام مشكل زندگيش را از اين نقاشيها خواستار بود...

***

رم: توريستي و عاشقانه  و هنري

زيبايي هاي رم البته نه در اينهمه ساختمان تاريخي است و نه در اينهمه كليسا. مهمترين زيبايي رم ميدانها و خيابانها و سنگفرشهاي آن است .

يكي از عاشقانه ترين نقاط رم كه در جهان معروف است پله هاي اسپانيايي است! اين پله ها كه در دامنه يكي از تپه هاي رم واقع شده است و قله تپه را به پايين وصل مي كند پاتوق اصلي توريستها و عشاق جهان است. هميشه روي اينهمه پله كه با معماري خاص و بي نظيري ساخته شده است كلي دختر و پسر مي بيني دست در گردن هم نشسته.  البته خوردن هر چيزي حتي يك بطري آب روي پله ها ممنوع است (چون اينجا را كثيف ميكند) ولي پايين پله ها ميدان بامزه اي است با فواره و حوض معروفي كه دور تا دورش پر است از مغازه و رستوران و قهوه خانه و البته بستي فروشي.  در فصل بهار روي پله ها را گلدانهاي بزرگ آزاليا مي گذارند كه آنجا را بسيار ديدني مي كند. درست است كه به اينجا پله هاي اسپانيايي مي گويند چون نزديك سفارت اسپانيا بوده از همان زمان ساخت (قرن 17)  ولي ساخت آن به سفارش پادشاه وقت فرانسه بوده است.

مي تواني اينجا بستي معروف ايتاليايي بخري و ليس زنان بروي به سمت چند كوچه پايين تر و به مشهور ترين فواره رم برسي به نام فواره تروي كه مثل خيلي از فواره ها رم نمادي از خدايان دريا و آب است و در قرن 18 ساخته شده است. اينجا پر از توريستهايي است كه به نشان از لذت ديدن رم زيبا و به اميد بازگشت مجدد به شهر پشتشان را به فواره و حوض بزرگش مي كنند و سكه اي را عقبي توي آن مي اندازند.

قدم زدن در كوچه هاي رم خيال انگيز است از اينجا اگر قدم بزني كمي دورتر به ميدان بزرگ بيضي شكلي مي رسي  كه تا حوض بزرگ با فواره هاي ديدني وسط و دو گوشه آن است. اين ميدان كه دور تا دورش پر از مغازه و رستورانهاي ديدني و روياي است پاتوق نقاشها و نوازنده ها ست كه با سه پايه ها و قلم مو هايشان نقاشي مي كشند از همه چيز و يااز تو. و نوازنده هايي كه بيشتر آهنگهاي عاشقانه مي نوازند با آكاردئون يا حتي گيتار.

مشهورترين خيابان رم اما دل كورسا نام دارد كه بلند و طولاني است و پر از بوتيكهاي معروف و ماركهاي معروف ايتاليايي و قهوه خانه هاي ديدني و پر از كاپوچنو وكيك است. خياباني شلوغ و پر تحرك پر از توريستها و جوانها. انتهاي خيابان به ميدان بزرگ سانتا ماريا ختم مي شود كه به اسم كليسايي است در انتهاي ميدان ولي خود ميدان بزرگ و فواره ها و مجسمه هاي شير آن و  طراحي آن كه درست در دامنه يكي ديگر از تپه هاي رم واقع شده زيبايي خيال انگيزي به آن بخشيده است. اگر دم غروب اينجا باشي بهترين كاراين است كه از دامنه تپه روبرو بالا بروي ( از پله ها و باغهاي روي تپه ) و غروب اين ميدان را از بالا تماشا كني كه پر تحرك و شاد است.

درست بالاي اين تپه باغ بزرگي قرار دارد به نام ويلاي بورقص. اين باغ استثنايي وزيبا كه از مشهورترين پاركهاي رم است روزگاري تا اواخر قرن 18 و اوئل قرن 19 ويلاي شخصي خانواده بورقص بوده كه يكي از پولدارترين خانواده هاي رمي بوده اند(و به گمانم از فك و فاميل پاپ زمانه هم بوده اند) . تمام باغ پر از درياچه ها و فواره ها و مجسمه هايي زيباست در كنار زيبايي بي نظير طبيعت آن.(مي گويند مجسمه بزرگي از فردوسي هم در اين باغ هست كه ما نديدم) در انتهاي باغ خود ويلاي بورقص قرار دارد كه امروزه مهمترين موزه شخصي جهان است. تمام آثار هنري داخل اين ويلا توسط خود خانواده به صورت كلكسيون جمع آوري شده است. براي ورود به موزه بايد وقت قبلي بگيري و موزه سانس ورود و خروج دارد و كلي مقررات براي ورود. ولي بي هيچ مبالغه اي اعتراف مي كنم در اين موزه زيباترين اثر هنري جهان وجود دارد. مهم نيست چند تا مجسمه ديده باشي در ايتاليا و رم حتي مهم نيست هيچ علاقه اي به مجسمه نداشته باشي هم مثل من. مجسمه بي نظير داخل اين موزه چنان هوش و حواست را مي برد كه گذر زمان را نمي فهمي. اين مجسمه شاهكار هنر مند بزرگ مجسمه سازي جهان ، برنيني است كه آن را در 20 سالگي خلق كرده است. اسم مجسمه هست Rape of proserpine. خداي پست و دنياي زيرين به قصد ربودن و ازدواج با ملكه زيباي زمين پروسرپين با او در جدال است و دختر زيبا با تمام عضلاتش سعي ميكند از دستهاي بزرگ اين مرد رها شود. انگشتهاي مرد توي گوشت پاها و كمر زن فرو رفته و موهاي زن پريشان و چشمانش گريان است. گمان نكنم هيچ مجسمه اي در جهان اينقدر تحرك و اينقدر زيبايي داشته باشد. توصيف ناپذير و هنر ناب است. و هيچ باورت نمي شود اين داستان بي نظير كه هرگز در جهان كهنه نمي شود از تخيل يك انسان 20 ساله و روي سنگ مرمر ساخته شده است.  گمانم تنها بابت ديدن اين مجسمه بي نظير هم كه شده بايد به رم سفر كرد.

در اين موزه البته تقريبا همه آثار شاهكار هستند. نقاشيهايي از نقاشان معروف و مجسمه هايي بي نظير كه همگي از افسانه هايي اين چنيني ساخته شده اند. مثل مجسمه ديدني دافنه و آپولو. دافنه كه ديگر آپولو را دوست نداشته نزد خدايان مي رود و از آنان مي خواهد كه براي رهايي يافتنش از شر مردي كه ديگر دوستش ندارد او راه به درخت تبديل كنند. مجسمه ساز درست لحظه اي را خلق كرده كه نيمي از بدن دافنه زيبا به درخت تبديل شده است و آپولو او را در آغوش گرفته تا شايد او را باز گرداند....

***

معروف ترين ضرب المثل دنياي غرب اين است: رم يك شبه ساخته نشده است.  رم سالها و قرنها و امپراطوريها و آدمهايي در خود دارد كه تمدن كنوني جهان غرب را ساخته اند با همه خوبي ها و بديهاش.  و 4 روز فراموش نشدني را براي ما . آنقدر راه رفته ايم در اين تپه ها كه كفشهايمان سوراخ شده است . دست در دست هم همراه با كتاب راهنماي رم همراهمان كه مهمترين دوست ما بود دراين 4 روز رويايي.

مي توان هنوز صفحه ها بنويسم از تجربيات و ديدني هاي اين 4 روز. از قصه هاي مذهبي يا از اولين بازار جهان متعلق به امپراطور تروجان. از همه پلهاي زيباي روي رود تايبر يا از اهرام مقبره بعضي امپراطوريها يا زير زمينهايي مخوف پر از قبرهاي طبقه اي آدمهاي عادي رم باستان. يا از محوطه بزرگ مربوط به مسابقات ارابه راني رمي ها كه تو را تنها و تنها ياد بن هور مي اندازد و از آدمها مخصوصا هنديهاي دوره گرد دست فروش شهر يا دختر و پسرهاي خيلي جوان خيلي عاشق توي متروها با موهاي ژوليده و لباسهاي پاره پاره مد روز.  ولي مي دانم هيچ كدام كافي نيست. رم ديدني است و تنها بايد ببيني و مدام خاطراتت را تكرار كني.

قسمت آخر سفر نامه را فردا خواهم نوشت.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٥ - نیلوفر

   سفر - 8   

۴۰۰ کلیسا

ونیز شهر کوچکی است که روان بودن اینهمه آب آن را کوچکتر هم کرده است. در بین همه آن کوچه پس کوچه های تنگ قدم که می زنی همینطور پشت سر هم کلیسا می بینی. از کسی پرسیدم به راستی فلسفه اینهمه کلیسا چیست؟ گفت چون اینجا رفت و آمد به طور کلی سخت بوده روی هر خشکی ای یک کلیسا ساخته اند که خدای نکرده مردم بی کلیسا نمانند. در ونیز یک دانشگاه هست یک بیمارستان دو - سه تا مدرسه و البته ۴۰۰ تا کلیسای بزرگ و کوچک.

گدای ونیزی

بیشترین تعداد گداهای ایتالیایی اصیل را در ونیز دیدیم. بیشترشان زنان روسری به سری هستند که روی زمین می نشینند و قیافه های نالانی به خود میگیرند. توریستهای ژاپنی هم کم بهشان نمی رسند. در میدانهای شهر ونیز٬ مخصوصا آنها که روبروی دریاست رسم دیگری برپاست. معمولا زنان و مردانی که سرتاپایشان را نقره ای یا طلایی رنگ کرده اند روی بلندی می ایستند تکان نمی خورند. آنقدر که گمان کنی مجسمه اند. به گمانم در ایتالیای پر از مجسمه این کاراصولا خیلی احمقانه است ولی بعضیهایشان آنقدر بی حرکت می ایستند که قابل تحسینند.

ایستگاه قطار

به طور کلی سیستم حمل و نقل ایتالیا(اگر در حالت اعتصاب نباشد که خیلی معمول است)‌سیستم بدی نیست. ولی خب هیج با بقیه اروپا قابل مقایسه نیست. درست است که اتوبوسها مثل آلمان برنامه زمانی دارند ولی هیچ دلیل ندارد طبق برنامه بیاییند. برای رفتن به رم در ایستگاه قطار ونیز ایستاده ایم. طبق روال بر اساس شماره صندلی رفته ایم و روبروی جایی ایستاده ایم که قرار است کوپه مربوط به ما آنجا بایستد. ۲۰ ثانیه تا آمدن قطار مانده. زن مامور راه آهن می آید طرف همگی ما و بلند چیزی می گوید و ما میبینیم همه شروع میکنند به حرکت. با ایما و اشاره و نشان دادن بلیطمان ازش می پرسیم چه خبر است. ظاهرا قطار همین طوری این بار قرار است سر و ته وارد ایستگاه شود! یعنی ما که سر قطار ایستاده ایم باید برویم ته قطار! هیاهوی با مزه ای است! قطار آمده و کمتر از دو دقیقه توقف دارد. ما با چمدانها در حال دویدنیم به سمت سر قطار عده دیگری درست برعکس ما می دوند ته قطار. .. زندگی ایتالیایی پر از هیجان است!

به سمت رم.

قطارمان به رم تمیز و نو و سریع السیر است. کنارمان مردی با لب تاپش نشسته و همه ۵-۶ ساعت راه را روی یک فایل Power point کار می کند . سمت دیگرمان خانواده ای هندی نشسته اند. مادر و پدری جوان و زیبا( می دانم هندی ها معمولا زیبا نیستند ولی اینها علاوه بر مهربانی و آرامش خاص هندی ها زیبا هم هستند) با پسرک کوچک شیطانشان که هنوز هیچی نشده با من رفیق شده است. من می ایستم تا مرد کناریم بیرون بیاید . هنگام ایستادن حس می کنم پایم را روی چیز خیلی لیزی گذاشته ام. بی اختیار زمین را نگاه می کنم که خیس است . چشمانم خیلی عادی به دنبال رد خیسی می گردد تا می رسد زیر صندلی پسر بچه هندی که مادرش به سختی سعی دارد به او آب پرتقال بخوراند. ظاهرا پدر هندی همه حرکات چشم مرا دیده است. فورا نگاهم می کند و معذرت خواهی می کند بابت خیس کردن کف واگن و توضیح می دهد که این آب پرتقال است و پسرکش خودش را خیس نکرده است. خجالت زده ام. نمی دانم واقعا چرا مرد نازنین هندی اینقدر دست پاچه ازم معذرت خواهی کرد. تمام طول راه به این فکر می کنم که شاید از نوع نگاهم برداشت بدی کرده است. من این هندیها را خیلی دوست دارم. آنقدر نازنین و آرام و مهربانند که جلویشان کم می آوری. خانواده هندی درحالی در فلورانس از قطار پیاده می شود و مرا شرمنده تنها می گذارند که دلم برای اینهمه هندی نازنین کارکن و باهوش جهان می سوزد که اینچنین شرمنده اند از حضورشان.

رم بی نظیر

اینجا رم است. بی نظیر و استثنایی و پرشور است. گمان نکنم هیچ کجای دنیا شبیه رم باشد غیر از پاریس. رم، شهر تاریخ و هنر است. جان می دهد برای پیاده روی های بی انتها و رویایی دست در دست همسر. جان می دهد برای خندیدن و رها شدن. و شاید بهترین جای دنیاست برای دیدن تاریخ تمدن و تاریخ هنر و اینکه بفهمی دنیای امروز چطور این است که می بینیم. رم البته شهری است کثیف و شلوغ و نا امن. با متروهای خیلی خیلی کثیف و بد بو(هر کس گمان می کند متروی پاریس کثیف است باید اینجا را ببیند) و دستگاهها خراب(از بلیط فروشیهای اتومات گرفته تا آنها که شکلات و آدامس می دهد) و مردمان نه چندان قابل اعتماد.

رم قدیم ، رم جدید

اینجا هم مثل پاریس قسمت جدید و قدیم دارد. رم اصلی یا همان رم قدیم به طور کلی از 6 تپه تشکیل شده و رود زیبای تایبر که از وسط آنها می گذرد. رم جدید تقریبا دور تا دور رم قدیم واقع شده است. هتلهای قسمت رم قدیم کوچک و گران قیمت است. هتل ما جای خیلی بدی است در شرق رم که برای رسیدن به رم قدیم مجبوریم  کلی مترو سواری کنیم. البته ما دراین سفر به مترو سواری عادت کرده ایم مشکل این جاست که شهر رم آنقدر ها هم مرتب و منظم نیست و تنها دو تا خط مترو دارد (تهران به گمانم تعداد ایستگاههای متروش بیشتر از رم باشد!) از هتل هم برای رسیدن به ایستگاه مترو مجبوریم کلی اتوبوس سواری کنیم. خیر سوار شدن تاکسی را باید در رم بزنیم کلا چون نه تنها مثل بقیه اروپا خیلی خیلی گران است(حقیقتا بلیط اتوبوس 1 یورویی هم برای ما چیز ارزانی نیست!) بلکه اصولا در رم تاکسی متر معنایی ندارد و هر کس هر قدر عشقش کشید می گیرد. (ما هیچ احساس دلتنگی نداریم!) وقتی به زن هتلدار اعتراض میکنیم از بدی شرایط رفت  و آمد می گوید که می توانیم از سرویس روزانه هتل استفاده کنیم که ما را به ایستگاه مترو می رساند به شرطی که سر ساعت مقرر صبح جلوی در هتل باشیم و شب هم ساعت 10 جلوی ایستگاه مترو . ولی اینها هیچ مهم نیست. رم اینقدر دیدنی و زیباست که اینها در برابرش هیچ است. مثل ایران خودمان است دقیقا!

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - نیلوفر

   سفر - ۷   

ونیز

رسیده ایم ونیز. ولی هنوز شهر را ندیده ایم! دلیلش البته ساده است. شهر ونیز آن طور که همیشه شنیده ایم و توی اینهمه فیلم که ازش ساخته اند دیده ایم٬ شهری است روی آب. هیچ ماشینی وارد شهر نمی شود. پارکینگ بزرگ ۱۰ طبقه ای هست کنار ایستگاه قطار شهر و همین! هتلهای داخل شهر اصلی ونیز همگی تنها با قایق قابل دسترسی است. هتلهایی کوچک٬ با اتاقهای کوچکتر و بسیار گران. به همین دلیل هتل ما داخل شهر نیست. در شهر تقریبا کوچکتری است درست بعد از پل اصلی ورودی شهر ونیز . نه تنها بسیاری از توریستها مثل ما ساکن این منطقه هستند بلکه بسیاری از مردم عادی ونیز هم محل سکونتشان اینجاست. از اینجا تا شهر چیزی کمتر از ۱۰ دقیقه با اتوبوس یا قطار راه است.  ما بعد از اینکه چمدانها را توی هتل گذاشته ایم نقشه ای از شهر در دستمان تازه وارد شهر اصلی ونیز شده ایم. هوا گرچه آنقدرها سرد نیست ولی مه آلود است.  هنوز هیچ آشنایی با این شهر آبی نداریم. ولی نقشه می گوید چیز زیاد سختی هم نیست. یک سری کوچه پس کوچه است و راه های آب. گمان می کنیم برای این بعد الظهر بهترین کار این است که در شهر قدم بزنیم و مدام از روی پلها رد بشویم. البته اول به نظر کار هیجان انگیزی می رسد ولی زیاد طول نمی کشد که می فهمیم به معنای کامل گم شده ایم در کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ونیز و هیچ نمی دانیم کجائیم. تنها مدام از این کوچه می رویم به آن یکی و از این پل و آن پل روی آبها زد می شویم . ساختمانها اکثرا ۳-۴ طبقه اند و کوچه آنقدر باریک که دو نفر به زور کنار هم می توانند راه بروند. هوا تاریک شده و ما ساعتهاست بی هیچ هدفی راه می رویم. و هیچ هم از این نقشه سر در نمی آوریم...

گراند کانال!

روز دوم است. حالا چیزهای زیادی از ونیز می دانیم و دیگر گم نخواهیم شد. به طور کلی شهر ونیز کنار کانال آب بزرگی قرار دارد که به آن گراند کانال می گویند.  کانالهای آبی کوچک بسیاری از این کانال انشعاب می گیرند و داخل تکه تکه خشکی های شهر جریان دارند. این کوچه های آبی همگی اسم دارند روی نقشه و خلاصه برای خودشان کسی هستند! . روی کانال اصلی شهر سه پل بزرگ وجود دارد که دو طرف این کانال را به هم وصل می کند. یکی چوبی است . دیگری سنگی است و بسیار قدیمی است و پهن است و رویش ۲۴ تا مغازه ساخته شده که چند قرن قدمت دارند. سومی از همه جدید تر است و درست روبری ایستگاه قطار قرار دارد و نزدیک همان پارکینگ ۱۰ طبقه. برای رفت و آمد در شهر ونیز ارزان ترین راه استفاده از اتوبوسهای آبی است. این اتوبوسها که همگی داخل همین گراند کانال حرکت می کنند تقریبا همه شهر را دور می زنند و در طول مسیرشان بیش از ۲۰ تا ایستگاه وجود دارد. این اتوبوسها در حقیقت قایق های بزرگی هستند که مثل اتوبوس معمولی صندلی های زیاد دارند. خطهای مختلفی هم دارند که هر کدام در ایستگاههای خاصی نگه می دارند. اتوبوسها یک راننده دارند ویک کمک راننده که وظیفه اش این است که در هر ایستگاه طناب قایق را به اسکله ببندد تا مسافرها بتوانند پیاده شوند. اتوبوس خط ۱ گراند کانال را کامل دور می زند و توی همه ایستگاهها هم توقف می کند وسیله خوبی است برای دیدن دور همه شهر . بلیط این اتوبوسها نفری ۵ یورو است . اگر چمدان داشته باشید برای هر چمدان هم باید بلیط بخرید. برعکس بقیه جاهای ایتالیا که مامورین معمولا زیاد بلیطهای اتوبوس را چک نمی کنند اینجا خیای سفت و سخت تقریبا همیشه بلیطها چک می شود و اگر بلیط نداشته باشی مثل قانون همیشگی اروپا ۶۰ یورو جریمه می شوی.  البته قایقهای شخصی هم هست. بعضی از این قایقهای شخصی رویش آرم تاکسی دارد . نمی دانم قیمت این تاکسی ها چقدر است.  وسیله اصلی رفت و آمد مردم در قدیم قایقهای بلند پارویی ای بوده که حالا فقط استفاده توریستی دارد. این قایقها که گوندوله نام دارد معمولا یک پارو زن بامزه کلاه به سر دارد که صدایش هم خوب است. گاهی آکاردئون هم می زند. اینکه ونیز به شهر رمانتیک جهان شهرت دارد خیلیش بر می گردد به همین گوندوله ها که دو نفر سوارش می شوند و پارو زن برایشان آواز می خواند و می بردشان داخل این همه کوچه پس کوچه آبی. هزینه حدود نیم ساعت این کار چیزی کمتر از ۸۰ یورو نمی شود.  ولی یک سری گوندوله سیاه رنگ هم وجود دارد که تنها برای رفتن از طرف چپ کانال به طرف راست آن استفاده می شود و یا برعکس . البته تعداد شان زیاد نیست.

سرگردنه!

درست است که رفت و آمد در شهر ونیز بامزه است ولی کمی احمقانه هم هست. توی شهر حتی دوچرخه هم وجود ندارد. بنابراین هزینه حمل و نقل اینجا خیلی بالاست  و تعجبی ندارد که همه چیز در این شهر خیلی خیلی گران باشد. ونیز مصداق کامل این مثل قدیمی است که حتی برای نفس کشیدن هم باید پول بدهی. به عنوان مثال وقتی مثل ما برای خوردن یک کاپوچینو و کیک داخل رستورانی می شوی که در دنیای عادی یک رستوران خیلی معمولی و نقلی است نباید از صورت حساب ۶۰ یورویی تعجب کنی! و تا شب مدام به خودت بگویی یعنی من 70 هزار تومن دادم قهوه و کیک خوردم؟؟! . ونیز کاملا شهر پولدارهای جهان است .وقتی درآمدت به ریال باشد اصولا ونیز به هیچ صورتی جای تو نیست.

ونیز٬ شهر ژاپنیها

با اطمینان می گویم که در ونیز خیلی بیشتر ازآنکه ایتالیایی ببینی ژاپنیها وجود دارند. اصولا همه جاهای توریستی دنیا ژاپنیها زیادند ولی اینجا واقعا شده شهر آنها. تقریبا هر چیزی درباره این ژاپنی ها شنیده ایم همیشه درست بوده است. پولدار و کمی خنگند!‌و مدام عکس می گیرند از هر چیز بی ربطی! از ویترین مغازه ها یا بستنی فروشی. حتی جلوی در یک داروخانه خیلی معمولی می ایستند و عکس می گیرند. وقتی دیدیم زنی دارد از بلیط اتوبوس آبی اش عکس می گیرد دیگر نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم. تقریبا هیچ کدامشان هم به جز ژاپنی هیچ زبان دیگری بلند نیستند و اصولا تلاشی هم ندارند یاد بگیرند. مردمان غریبیند.

میدان سنت مارکو

بزرگترین و وسیعترین خشکی ونیز که مهمترین جای آن هم هست به میدان سن مارکو شهرت دارد به دلیل اینکه کلیسای معروفی به همین نام آنجا ساخته شده است. توریستی ترین جای ونیز اینجاست. میدان بزرگی است که گمانم از لحاظ معماری در جهان بی همتاست. علاوه بر این کلیسا برج بلند و ساختمان ساعت شهر هم اینجا قرار دارد . به همراه تعداد زیادی مغازه که دور تا دور میدان دور هم چیده شده است. وسط میدان٬ درست جایی که یک طرفت دریای بی کران است و دورت مغازه ها و کلیسا پر است از کبوتر. تعداد زیادی هم هستند که خرده ذرت می فروشند به مردم و هیاهو یی برپاست همواره از توریستها و کبوتر ها. ساعت میدان هم در حقیقت مجسمه بزرگی است بالای ساختمانی بلند . مجسمه مردی در حال کوبیدن پتکی به زنگی بزرگ . سر ساعتها اگر وسط میدان باشید می توانید کوبیده شده پتک را ببینید و از آن فیلم بگیرید. یعنی همه فیلم می گیرند!. داخل کلیسای سن مارکو هم موزه جالبی است که بیشترش موزائیکهای بزرگی است از قدیسین معروف یا صورت پیامبران بزرگ مثل نوح یا ابراهیم و داوود. جالب ترین قسمت کلیسا البته برای ما، علاوه بر معماری خاص و دیدنی بیرون و درون خود کلیسا ، فرشهای بافت اصفهان بود اهدایی شاه عباس صفوی به پاپ زمانه.

کلیه این ساختمانها از حدود قرن ۱۲ ساخته شده است تا حدود قرن ۱۸. ونیز پر است از قصرهای شخصی پولدارهای جهان در طول تاریخ. اکثر این قصرها که معمولا کناره گراند کانال واقع شده است و امروزه به موزه تبدیل شده است. چند تاییشان هنوز هم البته شخصی است. مال آدمهای پولداری مثل التون جان یا بنتون . می گویند این قصرها محل میهمانیهای خاص پولدارها هم هست.

شیشه و ماسکو ماهی

سالی یک بار حدود اوائل بهار در ونیز فستیوال معروفی برگزار می شود که مردم همگی ماسک و شنل می پوشند. به همین دلیل یکی از مهمترین صنایع دستی ونیز همین ماسکها و شنلها و لباسهای بالماسکه است. درکنار آن مجسمه ها و ظروف خیلی زیبایی هم از شیشه از مهمترین و زیباترین نوع صنایع دستی شیشه جهان است.

علاوه بر پاستای معروف ایتالیایی اینجا مهمترین غذا ، غذاهای دریایی است. صدف و میگو و خرچنگ و انواع ماهی. البته غذا خوردن در رستورانهای ونیز همانطور که گفتم خیلی گران است.

ما و ونیز

ونیز را دوست داریم ولی شهر مورد علاقه مان نیست. دلیلش شاید به مه غلیظ همیشگی این روزها برمیگردد یا گران بودن همه چیز یا به خستگی ما. آنقدر از اینهمه راه رفتنهای روزانه این سفر خسته ایم که تنها چیزی که دلمان می خواهد خواب است. و رخت خواب و سکوت. این است که جزیره های معروف و دیدنی بورانو و مورانو در نزدیکی شهر اصلی ونیز را نمی بینیم. برای دیدن رم نیاز داریم یک روز کامل بخوابیم.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٩ - نیلوفر

   جهان   

تاریخ خشن و بی رحم است. واقعیت ها را بدون کم و کاست و تفسیر می گذرد روبروی چشم. همه خوبی ها ٬ شعرها و زیبایی ها رنگ می بازد در برابر واقعیت بی پرده تاریخی.

این روزها دلم برای جهان می سوزد. نمیدانم در طول تاریخ چند بار انسان دلش برای جهان سوخته است؟ چند بار شده که بگوید این دیگر پایان ماجرای بشریت است؟ چند بار شده بگوید ۲۰ سال دیگر ٬بیشترین عمر انسان است لابد؟

ماجرای بشریت روی زمین٬ این  تلاش چندین هزار ساله برای یافتن چیزی که معلوم نیست چیست. اینهمه جنگ و اینهمه عشق. اینهمه داستان و خیال از ترس نبودن ... دلم برای این روزهای جهان می سوزد.

دلم برای آدمهای تنها می سوزد و برای آنهایی که به دنبال عشق می گردند. و برای انهایی که می ترسند از نبودن. و برای همه آدمهای سرگردان و همه انسانهای گرسنه و همه آدمهای چاق. برای آنها که می میرند بی آنکه بفهمند و برا ی آنها که می میرند چون نمی فهمند. و برای آنها که می خواهند بفهمند.

متعجبم از چشمانم که اینهمه آدم دیده و خوانده تا به امروز. متعجبم از زمین که هنوز هست بعد از اینهمه خاطره. بعد از اینهمه آدم که رفته اند و آمده اند و فکر کرده اند و ممنوع کرده اند و آزاد کرده اند و جنگیده اند و خیالبافی کرده اند و ساخته اند و ویران کرده اند.

می دانم تنها حقیقت محض جهان٬ تاریخ است. از همین روست که اشک نمی ریزم به حال اینهمه عراقی که کشته می شوند. یا به حال زمین که روز به روز گرم تر می شود. مگر من که هستم؟ غیر از یکی از میلیاردها آدم در طول این چندین هزار سال؟ مگر زمین چیست؟ غیراز نقطه ای خیلی کوچک بین ملیاردها نقطه بزرگ تر؟

مگر گالیله را نکشتند چون زمین گرد نبود؟ مگر خنده ممنوع نبود سالها؟ مگر آناکارنینا خودکشی نکرد؟ دلم برای بشریت نقطه وار چندین هزار ساله می سوزد.کاش کبوتر بودم.

ادامه سفرنامه را خواهم نوشت توی این تعطیلات پر هیاهو و سیاه.

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۸ - نیلوفر

   سفر - ۶   

قلعه

اینجا پارک بسیار زیبایی است. یک طرفش قلعه قدیمی و بزرگی قرار دارد با ستونها و دیوارهای بزرگ و شکوهمند  که از قدیم استفاده های نظامی داشته است و حالا موزه شده و طرف دیگرش دروازه بزرگی است که بعد از اعلام استقلال ایتالیا در سالهای ۱۸۷۰ ساخته شده است.(به طور کلی ایتالیا بعد از انقراض امپراطوری رم  مدتها تحت سلطه آلمانها و بعد فرانسوی ها اداره می شده و این ایتالیای کنونی قدمت چندانی ندارد) گرچه هوا مه آلود است ولی پارک و دریاچه آن دیدنی است.  قدم که می زنی مدام سیاهپوستهایی می بینی در حال فروش خنزر پنزر های به درد نخور. از دست بندهای چوبی گرفته تا کیف دستی های قلابی مارک دار. نمی دانم کجاییند. بعضی ها مسلمانند حتی. توی چشمهایشان که نگاه می کنی خشم می بینی و بی اختیار می ترسی. دلایل این خشم البته پیچیده است. راه حلش پیچیده تر.

بازار قدیمی

دقیقا کنار کلیسای دومو٬ ساختمان تقریبا قدیمی ولی عظیمی قرار دارد که اولین بازار شهر میلان بوده است. با سقفهای شیشه ای که می گویند این اولین ساختمان شیشه و فلز ایتالیاست. اینجا هنوز هم از معروفترین مرکزخریدهای شهر است. در دیگر بازار هم به میدان معروف و مهم دیگری با مجسمه زیبا و فواره ای زیبا تر راه دارد. روی کف پوش سنگ بسیار زیبای بازار٬ پسرکی را می بینم ۱۰ ساله با یک ساز دهنی کوچک. سیاه و کثیف و سرما خورده. روی کف دراز کشیده و الکی ساز می زند بلکه برایش سکه ای بیندازند. اینجا گدا بی داد می کند.

فراری

در یکی از معروفترین خیابانهای میلان وقتی یک فراری قرمز می بینیم پارک شده٬ همسر گرامی آنقدر از خود بی خود می شود که مدام دور ماشین چرخ می زند! کمی جلوتر٬ ساختمان بزرگ ۵ طبقه ای وجود دارد به اسم: فروشگاه فراری! در این فروشگاه همه چیز مربوط به این ماشین پیدا می شود. از ماشین و لگوی اسباب بازی و پلیور بچه گانه گرفته تا پوستر های مایکل شوماخر و حتی ادکلن فراری. یکی از ماشین مسابقه های استفاده شده فراری را هم گذاشته اند وسط سالن که اگر پول بدهید می توانید توش بنشینید و عکس بگیرید. از این فروشگاههای فراری توی همه شهرهای ایتالیا هست. ما نمونه این را هم در ونیز دیدیم و هم رم.

شمال - جنوب

سفر میلانمان بیشتر از آنکه تفریحی باشد کاری است. مدیر عامل شرکت ایتالیایی همکارمان به شام دعوتمان کرده به قول خودش در یک رستوران اصیل ایتالیایی. آدم بامزه و مهربانی است. ما هم کم نمی گذاریم برایش آنقدر که حرف می زنیم از ایران و سعی می کنیم به این تناقض همیشگی اش پاسخ دهیم: اگر شما ایرانی هستید و ایران این است پس این چیزها که توی اخبار نشان می دهند چیست؟! 

اینجا می فهمیم اصولا میلانی ها و رمی ها آن چنان هم با هم خوب نیستند! این ایتالیایی ها هم بد جوری درگیر شمال و جنوبند! از نظر شمالی ها ٬ مردمان جنوب(از رم به پائین!) دهاتیند! و شمالی ها با کلاس! از دید جنوبی ها هم این شمالی ها اصلا ایتالیایی اصیل نیستند و بیشتر سوئیسی و اتریشیند !پیتزا و پاستا و اسپاگتی هم گرچه دیگر غذای مخصوص همه ایتالیا شده است ولی در کل غذاهای جنوبیند! این رستوران میلانی بیشتر غذاهای اصیل شمالی دارد! گرچه پاستا هنوز جزء لاینفک آن است ولی غذاها بیشتر برنج دارد و پنیر.  بستنی نعناعی با فلفل تند را هم می توان امتحان کرد! گرچه چز عجیب غریبی است ولی بامزه است!

شام آخر

کلیسای مهمی وجود دارد در میلان به اسم مریم مقدس (نصف کلیساها البته اسمش این است! یک پسوند هم دارد که من یادم نمانده!)  این کلیسا بسیار مهم است به دو دلیل!: یکی معماری خاص آن است که چون در دو دوره و سبک معماری ساخته شده ترکیبی است از دو نوع معماری که بامزه اش کرده ودیگری دیوار داخلی کلیساست که تابلوی معروف شام آخر لئوناردو داوینچی آنجا کشیده شده است!‌ داوینچی اصولا متولد فلورانس بوده ولی سالهای زیادی هم در میلان زندگی کرده است. و بعد (درست زمانی که فرانسوی ها بر ایتالیا حکمفرمایی می کردند) به پاریس رفته است .(به همین دلیل است که تابلوی معروف مونالیزا در لور قرار دارد. این دیوار معروف به شدت محافظت می شود و برای ورود باید حتما با وقت قبلی بروید و تعداد محدودی را هر بار با شرایط خاص راه می دهند. می گویند در دوران جنگ جهانی قسمت زیادی از این کلیسا کاملا ویران شده است و سالم ماندن این دیوار و نقاشی روی آن را چیزی شبیه معجزه می دانند! شنیدیم موزه جالبی هم از کارها و لوازم شخصی داوینچی در میلان وجود دارد ولی متاسفانه فرصت نشد ببینیمش.

لاتینو بار

ما معمولا آنقدر راه می رویم و موزه ها و ساختمانها را می گردیم که زود تر از ۱۰ شب نشده توی هتل خواب خوابیم.! ولی امشب تنها شب زنده داریمان است به پیشنهاد دوست دانشجویمان.  اینجا یکی از کلابهای لاتین معروف میلان است. علاوه بر غذا و نوشیدنی مشخصه مهمش موسیقی خاص رقصهای دونفره و لاتین و شاد است. من هیچ وقت این دیسکوهایی که مردم مدام توش بالا و پائین می پرند را دوست ندارم و کل مسئله به نظرم احمقانه می رسد . اصولا به نظر من رقص یعنی یک هنر کاملا دونفره. و رقصهای شاد لاتین بهترین مثال آن است! همه جورآدمی اینجا پیدا می شود پیر و جوان. مشخصه اصلیشان ولی این است که همه دونفره آمده اند. خیلیهاشان کلاس رقص می روند و بعد برای تمرین به اینجا می آیند و با خیال راحت می چرخند و بی هیچ تکلفی می رقصندو بسیار شادند. کلا محیط این جور کلابها خیلی دلنشین تر است از دیسکوها با صدای بلند و رقصهای بالا و پائین پریدنی. اینجا دختر یا پسر تنها خیلی کم پیدا می کنی چون رقص اصولا دو نفره است ولی تک و توک مرد تنهایی که اینجایند می توانند نوبتی با دو تا دختر مسئول همین کار برقصند که از کارمندان آنجا هستند. اولش به نظرم شغل مایوس کننده ای است! هر شب بیایی و با آنها که هیچ یاری در رقصیدن ندارند برقصی! ولی این دو تا دختر اینقدر شاد و رها هستند که هیچ دلم برایشان نمی سوزد. انگار که رقص مهمترین مشخصه زندگیشان است و بسیار هم لذت می برند از شغلشان. 

به سمت ونیز

ایستگاه قطار میلان شلوغ و احمقانه است. ورودی خطها روی تابلو مدام تغییر می کند و تا دقایقی مانده به اینکه قطار حرکت کند نمی دانی باید کجا بروی. قطارمان به ونیز خیلی شلوغ است. آنقدر که نه تها همه کوپه ها پر است بلکه کنار کوپ ها هم آدم نشسته تنگ هم. تازه با هزار سختی چمدانها را گذاشته ایم که می فهمیم می بایست بلیطمان را مهر می زدیم قبل از ورود به قطار( مهر زدن و باطل کردن بلیط کاری اجباری است در کل اروپا در اتوبوسها و مترو - به این دلیل که دوباره نتوانی از آن بلیط استفاده کنی) ولی من نیمفهمم بلیط قطار که هم روش تاریخ دارد و هم ساعت و هم شماره صندلی چه نیازی به باطل شدن دارد؟! یک دقیقه تا حرکت قطار مانده که همسر گرامی با بلیطها از قطار پائین می پرد تا سر خط آن را مهر بزند! من با چمدانها و پولها و بدون بلیط ایستاده ام وسط کوپه خیلی شلوغ و قطار حرکت می کند! آنقدر شلوغ است که حتی نمی توانم به پنجره نزدیک شوم! نگرانی چنان چهره ام را گرفته که همه می فهمند. مدام دارم فکر می کنم چه کنیم! من چطور به تنهایی اینهمه بار را جابجا کنم! همسر گرامی بدون پول چطور خودش را به ونیز برساند! هم کوپه ای هایم زنان و مردان ایتالیایی خیلی مهربانی هستند. با وجودی که یک کلمه هم حرف هم را نمی فهمیم مدام دارند دلداریم می دهند! یکیشان حتی تو آن شلوغی رفته جلو تا شاید همسر گرامی را ببیند! که خوشبختانه می بیند. همسر گرامی همان سر قطار خودش را به سرعت انداخته داخل اولین کوپه و از قطار جا نمانده است. وقت من نفسی به راحتی می کشم تازه می فهمم چقدر این اطرافیان مهربان بودند در این چند ثانیه دلهره ام. زندگی در ایتالیا عین ایران است. پر از دلهره و دلشوره. هیچ چیز سرجایش نیست و کارهای خیلی عادی و روزمره بهآن سادگی ها هم که فکر می کنیم انجام نمی شود ولی در عوض مردم همیشه مهربان و دوستداشتنی اند.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٧ - نیلوفر

   سفر - ۵   

به سمت میلان

 قطارمان معمولی و شلوغ است. پر است از خانواده هایی که به قصد اسکی آخر هفته وسائلشان را جمع کرده اند و با سر و صدا و کلی بار راهی کوهها هستند. هنوز ساعتی نگذشته که وارد مرز اتریش می شویم و به آرامی از کوهها بالا می رویم و بالاخره برف می بینیم نشسته روی دهکده های کوچک اتریشی. دربالاترین نقطه کوه ٬ همه آنها که به قصد اسکی آمده اند پیاده می شوند از جمله خانواده کوپه بغلی ما که چیزی در حدود ۱۰ تا بچه دارند با ۳ - ۴ تا بزرگتر و آنقدر بار و چمدان و چوب اسکی دارند که پیاده شدنشان یک فیلم کمدی است. بین مرز اتریش و ایتالیا لوکوموتیو عوض می شود و راننده این بار با زبان ایتالیایی چیزی می گوید و ما تازه می فهمیم روزهای خوشیمان به پایان رسیده و وارد سرزمینی شده ایم که هیچ چیز از زبانشان نمی دانیم. آنقدر برای دیدن ایتالیا هیجان زده ایم که چشم دوخته ایم به مناظری که حالا می دانیم داخل مرز ایتالیاست. ایتالیای شمالی. سر راهمان پر است از تاکستانهای انگور که البته این فصل سال خالی است. شراب ایتالیا هم که نتیجه همه این مزارع انگور است البته بعد از فرانسه بهترین است. بعد از حدود ۶ ساعت در ورونا پیاده می شویم در حالی که هیچ چیز از علائم و نوشته های ایستگاه قطار نمی دانیم با دو تا چمدانمان مدام پله ها را بالا و پائین می رویم تا قطار بعدیمان را به میلان پیدا می کنیم. قطار هیچ استقبال خوبی نیست. شلوغ و پر هیاهوست. یک عالم بچه مدرسه ای با معلمشان همراه ما سوار می شوند و قطار را روی سرشان می گذارند. ما به رسم قطار های آلمان چمدانهایمان را می گذازیم ورودی واگن. ولی زود میفهمیم کار اشتباهی کرده ایم . اینجا همه دو دستی چمدانها و ساکهایشان را چسبیده اند. از ترس دزدیده شدن چمدانها ٬ تمام یک ساعت و نیم مانده تا میلان را ایستاده کنار چمدانها می گذرانیم و به بازی بچه ها نگاه می کنیم و مرد سیاه پوستی با لباس گشاد سبز رنگ در حال خواندن قران. تعجمان وقتی بیشتر می شود که با شنیدن صدای زنگی می فهمیم مردی با چرخ دستی مخصوص زنگ دارش آمده برای فروش تنفلات . حسابی داریم ایتالیا را می شناسیم در همین ورود تازه مان: شلوغ٬ نا امن ٬ خنده دار و بامزه. عین ایران خودمان.

***

میلان

میلان مهمترین شهر صنعتی و تجاری ایتالیا در شمال کشور واقع شده است. خیلی به مرز سوئیس نزدیک است. بین مرز و شمال میلان چندین دریاچه بسیار زیبا قرار دارد. این دریاچه ها معمولا هم از سوئیس دیده می شود هم از ایتالیاو شهرهای کوچک بسیار زیبایی در هر دو سمت این دریاچه ها واقع شده است. یکی از معروفترین آنها دریاچه و دهکده کومو است که بسیاری از پولدارهای معروف جهان آنجا ویلا دارند. بسیاری از مردم میلان٬ مخصوصا پولدارتر ها خانه شان را دراین شهرهای کوچک و شیک و خوش منظره ساخته اند و روزها برای کار به میلان می آیند. یکی از دوستان ما در شهری سوئیسی بسیار نزدیک به میلان به نام لوگانو درس می خواند. او به سرعت برای دیدن ما به میلان می آيد.

دومو DUMO

بزرگترین کلیسای ایتالیا و سومین کلیسای بزرگ جهان در مرکز شهر میلان واقع شده است. کلیسا بزرگ و یا عظمت است . نمونه اش حتی در رم هم نیست. ساختنش از حدود قرن 14 بعد از میلاد آغاز شده است به دستور اسقف اعظم آن روز میلان و ریزه کاری های آن حتی تا قرن 19 هم ادامه داشته است. وقتی از مترو بالا می آیی دوموی سنگی و سفید وعظیم و میدان سنگی بزرگ روبرویش برایت منظره ای بسیار دیدنی است. میدان پر از کبوترهایی است که گه گاه ممکن است روی شانه هایت هم بنشینند. ما درست روز یکشنبه صبح رسیده ایم. و می توانیم مراسم مذهبی داخل کلیسا را تماشا کنیم. داخل که می شوی سقف چنان بلند است که نفست بند می شود. از داخل می توانی شیشه ها و پنجره های بی شمار نقاشی شده کلیسا را ببینی و ظاهرا در نوع خودش استثنایی است.  ما می خواهیم از مراسم عکس بگیریم ولی بهمان تذکر می دهند که از این آدمهای مقدسی که در حال آواز خواندن و دعا خواندند نباید عکس گرفت. اگر بلیط بخری می توانی با استفاده از آسانسوری که تازگیها گداشته اند از کلیسا بالا بروی و پست بام و تراس آن را ببینی که تجربه ای بی نظیر است. آن بالا آنقدر مجسمه است از فرشته و شیر و شیطان و آدم مقدس که گمان می کنی داری در پارکی از مجسمه قدم می زنی. جایی خواندم که در ساخت این کلیسا(‌که به سبک معماری گوتیک ساخته شده است) چیزی حدود ۳۵۰۰ مجسمه مرمری به کار رفته است. همه چیز با شکوه و عظیم است ولی ما نمی توانیم فکر نکنیم به همه آن همه آدم مظلومی که جان و مال زندگیشان در ساخت این کلیسا با اینهمه مجسمه و عظمت از بین رفته و البته زیر نام خداوند. چیزهای عجیب و غریب و حنی خنده دار زیاد در ایتالیا و قسمتهای مذهبی اش وجود دارد. از جمله معروف ترین آنها یک صلیب سرخ رنگ است که در همین کلیسای دومو نگهداری می شود و به نوعی شده است نماد مذهبی شهر میلان. ظاهرا سالی یک بارپشت این صلیب که به صورت جعبه است را باز می کنند و گمان می کنید آن تو چه چیز خیلی مهمی نگهداری و پرستش می شود؟ یک تکه میخ! که البته می گویند مال همان صلیبی است که عیسی با آن به صلیب کشیده شده بوده! راست و دروغش البته با خود همان میلانی ها.

میلان، شهر مد و لباس

علاقمندان به  مد و لباس  در دنیا ۳ جای مهم دارند. پاریس، نیویورک و البته میلان. این مهمترین مشخصه شهر را در همان نگاه اول می توان دید. اینجا آدمها همه طور دیگری لباس پوشیده اند. همه چیز تحت تاثیر مد و مارک است. هوا اصلا سرد نیست ولی دیدن زنهایی با پالتو پوستهای خیلی شیک یا کفش و کیفهای خیلی خاص حتی توی متروی شلوغ شهر هیچ عجیب نیست. ( مخصوصا که ما از آلمان بدون مد آمده ایم) . یکی از دیدنی ترین نقاط شهر (جتی اگر مثل ما هیچ علاقه ای به مد و لباس و خرید هم نداشته باشید باز دیدنی است) خیابان خیلی مهم ناپولینه است. این خیابان و کوچه های منشعب از آن نزدیک مرکز شهر و کلیسای دومو قرار دارد و تقریبا همه خیابان بوتیک مارکهای معروف ایتالیایی است. امپریو آرمانی، والنتینو، گوچی و.. بعضی مارکهای فرانسوی مثل دیور یا شانل هم هستند ولی اینجا ایتالیایی ها فرمانروایی می کنند.کافی شاپ های این خیابان هم مخصوص همین بوتیکهاست. مثلا ساختمان آرمانی ۴ طبقه و بزرگ است و یک طبقه اش مخصوص رستوران خاص آرمانی است. در این بوتیکها همه چیزهای عشق زنان جهان پیدا می شود. قیمتها هم اصولا باید از ۵۰۰ یورو به بالا فکر کرد. ولی دیدنی ترین قسمت ماجرا این بود که امروز اولین روز حراج فصل بود و اکثر این بوتیکها حتی تا ۷۰ ٪‌حراج داشتند. آنقدر آدم ایستاده بود توی صفها و مردم چنان حریصانه خرید می کردند که متعجب می شدی. مثلا کیف پولی که قیمت اصلیش ۷۰۰ یورو بوده حالا ۳۰۰ یورو است!( چه کسی در دنیا ۳۰۰ یورو بابت کیف پول میدهد؟!)‌ این ایتالیایی ها می دهند البته!! اخلاف خرید کردن ایتالیایی ها درست عین خودمان است. همیشه همه جای دنیا وقتی خانواده ای را می دیدم با دستهای پر از کیسه های پر خرید مطئن بودم ایرانید . حالا می گوئیم یا ایرانید یا ایتالیایی!  به غیر از خیابان معروف ناپولینه تقریبا بقیه مرکز شهر میلان هم پر از مغازه و مرکز خرید است. جای همه زنان هم وطنم را خالی کردم . و خیای متاسف بودم که به جای همه آن دوستان عشق خریدم(که از همه سفرهاشان تنها خریدها برایشان مهم است متاسفانه) من آنجا هستم که بی اعتنا از بین همه این مغازه ها حراج شده می گذرم .(همیشه فکر می کنم بیهوده ترین وقت دنیا در خرید کردن به هدر می رود)‌

ایتالیایی ها

 دوست دانشجویمان که از لوگانو آمده است به همراه همکلاسی ایتالیایی اش آمده. این همکلاسی پسر بامزه ایست که در لوگانو دانشجوست ولی چون دوست دخترش در میلان است آخر هفته ها برای دیدن دوست دختر به میلان می آید. هم پسر همکلاسی و هم دوست دخترش خیلی مهربانند. تا می فهمند ما روز اولمان در شهر است شروع می کنند به نشان دادن شهر به ما و بعد هم ما را به یک رستوران خیلی خیلی ایتالیایی می برند برا ناهار .(معتقدند در کنار دومو که مهمترین مکان توریستی میلان است نمی توان یک غذای اصیل ایتالیایی خورد !)‌ . تقریبا همه دیوارهای شهر میلان کثیف و خط خطی است. همه اتوبوسها و متروها پوشیده است از آثار مثلا هنری جوانهای شهر که با اسپری های رنگی خلق شده است. دوست دختر ایتالیایی با شرمندگی از من معذرت خواهی می کند بابت کثیف بودن شهر و می گوید که نمی داند چرا این مردم اینقدر بی فرهنگند ! در جوابش لبخند می زنم و می گویم : عزیزم نمی دانی چقدر ما ایرانیها شبیه شمائیم.!  رستوران های ایتالیا اصولا ساعت ۳ می بندند و تا ۷ و ۸ که برای شام باز می کنند به غیر از مک دونالد چیزی گیرت نمی آید. ما البته با پارتی بازی همکلاسی ایتالیایی و دوست دخترش یاعت ۳ و ربع وارد رستوران می شویم و اولین پیتزای ایتالیمان را می خوریم! اسم این پیتزا که کاملا جنوبی است ورچیو به معنی اصل است. نان خیلی نازک است با گوجه فرنگی تازه و پنیر بوفالو( پنیر اصیل مال ناپل!)‌ . این رستوران خاص خودش آبجو سازی داشت با لوله های سقفی بزرگ . هنگام خوردن پیتزا معمولا به آن روغن زیتون هم اضافه می کنند. بعد از غذا به رسم ایتالیایی باید یک اسپرسو بخورید و یک لیکور کوچک خیلی قوی از لیموی تازه و ودکا!

در ایتالیا امکان ندارد استارباکس ببینید و یا پیزا هات! فقط گه گاهی مک دونالد و کینگ برگر هست آن هم نه زیاد! اینجا مردم روی غذاهایشان حساسیت ویژه دارند!

مطمئن باشید آن چیزهای کف داری که به اسم کاپوچینو تا به حال خورده اید اصلا کاپوچینو نبوده است! شیر کاپوچینو باید حتما آنقدر با دست زده شود تا مثل خامه سفت شود. بعد اسپرسو را می ریزند توی لیوان بزرگ مخصوص و این شیر گرم زده شده را با دست و مهارت خاص به آن اضافه می کنند. هرچقدر مهارت فرد بیشتر باشد اشکالی که روی لیوان از ترکیب قهوه وشیر به وجود می آید خاص تر است. کاپوچینوی ایتالیایی اصلا کف ندارد.!

ادامه دارد....

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٦ - نیلوفر

   سفر - ۴   

مونیخ

مونیخ شهر ایده آل من است در این سفر. نه خشکی و سردی و مردگی  شهرهای شمال آلمان را دارد و نه بی نظمی و سردرگمی ایتالیا را. شهر زنده و منظم و تمیزی است. هتلمان جای خیلی خوبی قرار دارد. درست نزدیک مرکز شهر است. و ورودی اختصاصی دارد به متروی شهر که باعث آرامش خیال ماست.

قبل از دیدن مونیخ گمان می کردم مردم جنوب آلمان باید آدمهای نژادپرستی باشند. (شنیده بودم اصولا هیتلر به نوعی از بایرن بوده خودش) ولی عجیب این است که توی مونیخ بیشتر از بقیه جاهای آلمان خارجی می بینی. تقریبا هم اکثرشان دانشجو و بسیار مرتب و متشخصند از هر کجای دنیا که باشند. توی اکثر رستورانهای عادی شهر کار می کنند و به همین دلیل تقریبا همه جا همه انگلیسی بلند.

هوای مونیخ گرچه سردتر از شمال آلمان نیست ولی به علت کوهستانی بودن شهر و بادهای فراوانش سردتر به نظر می رسد. ولی هیچ بادی مانع از اینهمه دوچرخه سوار نمی شود. وقتی مادری را می بینم که کودک یک ساله اش را پشت دوچرخه اش بسته و در حالی که خریدهایش را هم توی سبدش گذاشته به راحتی در خط مخصوص دوچرخه سوارها به سمت خانه اش رکاب می زند حس عجیبی پیدا می کنم.

چندین روز استثنایی را می گذرانیم دراین شهر خیلی زیبا. من ٬ اگر روزگاری بتوانم با اینهمه سگ توی پیاده روها کنار بیایم و نترسم (بعضیهایشان واقعا اندازه یک خرس قطبی هستند!) و موقع راه رفتن هم خط مخصوص دوچرخه را با پیاده رو اشتباه نگیرم! مونیخ را دوست خواهم داشت.

مرکز شهر مونیخ

مونیخ جاهای دیدنی زیاد دارد. در میدان اصلی شهر که در حقیقت همان محل قرار گرفتن همه مغازه ها است و ماشین رو نیست ساختمان بزرگ و زیبایی قرار دارد بسیار قدیمی. اینجا البته ساختمان شهرداری شهر مونیخ است ولی اگر ساعت ۱۲ ظهر توی این میدان باشید خواهید دید که بعد از نواختن زنگ ساعت بزرگ ساختمان عروسکهای بالای آن برایتان می رقصند و کمی پائین تر هم چند تا مجسمه سرباز شروع به شمشیر بازی می کنند. ظاهرا رقص این عروسکها از مشخصه های همیشگی و تاریخی این ساختمان و شهر مونیخ است و البته بسیار دیدنی است. همیشه عده زیادی آنجا هستند تا سر ساعت ۱۲ فیلم بگیرند از این اثر تاریخی زیبا.

ب. ام . و

اگر همسفرتان مثل همسر من عشق ماشین باشد مطمئن باشید اولین جایی که در مونیخ خواهید دید کارخانه ب. ام . و است.  این کارخانه و کلیه ساختمان اداری آن در کنار پارک المپیک شهر واقع شده است. خود پارک بسیار دیدنی و زیباست حتی در این فصل سرد. پر از استادیومهای ورزشی است و دریاچه ای  بزرگ. برج بلند شهر هم اینجا واقع شده است( شبیه برج میلاد خودمان) که دیدن شهر از بالای آن خاطره ای فراموش نشدنی است. مخصوصا دیدن ساختمان های زیبای ب. ام . و .  آن بالا البته علاوه بر دیدنی های بیرون خودش هم یک موزه موسیقی راک دارد که خنده دار و جالب است.

ب. ام . و دو تا ساختمان اصلی دارد و یک ساختمان خیلی بزرگ هم که احتمالا محل تحویل ماشین خواهد شد هم در حال ساخت است. در انتهای پارک موزه زیبایی هم هست مربوط به ب. ام . و. همه چیز مربوط به این کمپانی را می توانید در آن موزه پیدا کنید.  ما با اولین موتور و دوچرخه و ماشین ساخت ب. ام . و عکس گرفتیم و عکس اولین سری کارگرهای کارخانه را دیدیم و تاریخ تشکیل کمپانی را خواندیم که در حقیقت کارخانه موتورسازی بایرن بوده است و در جنگ جهانی هواپیما می ساخته و بعد به ماشینهای سواری روی آورده است. به طور کلی دیدن تاریخچه کمپانی های بزرگ همیشه برای من بسیار جالب بوده است. دیدن عکسها و دست نوشته ها  محاسبات  مهندسان شرکت در طی اینهمه سال و دیدن اینکه چطور با همه مشکلات شرکتی مدام رشد می کند و نسل اندر نسل می ماند و بزرگ می شود و شرکتهای ما در محدوده همان هفت هشت سال است که دوام می آورد. در هنگام خروج از موزه هم می توان کلی یادگاری خرید. از جاسوئیچی و خودکار گرفته تا انواع ماشینهای اسباب بازی ب. ام . و .

کینگ برگر

برای ناهار رفته ایم به کینگ برگر شلوغ مرکز شهر. در اکثر جاهای دنیا دختر ها و پسرهای جوان در چنین جاهای کار می کنند. ولی من چشمهایم دوخته شده به پیرزنی چاق  با یونیفورم مخصوص در حال جمع کردن سینی های غذا  و ته کشیدن کف در حالی که نفس نفس می زند . قیافه اش خیلی به ایرانی ها می خورد. گرچه شاید ترک باشد.  توی صف سفارش غذا که می ایستیم خیلی زود می فهمیم مسئول صندوق دختری ایرانی است.  زن آلمانی جلو ما بعد از سفارش غذا شروع می کند به داد زدن سر دختر به بهانه های واهی: من سیب زمینی بزرگ خواسته بودم تو کوچک زدی . من نوشابه فانتا می خواستم تو کولادادی و آنقدر داد زد که تقریبا اشک دختر درآمده بود. ما در حالی غذایمان را خوردیم که به  پیرزن و دختر فکر می کردیم.

بایرن

یکی از خیابانهای مهم مونیخ که مثل شانزه لیزه پاریس بلوار و پر از درخت و بزرگ است و یک طرفش دروازه شهر است و طرف دیگرش پارک معروف شهر به اسم پارک انگلیسی. این  خیابان پر است از مغازه ها با مارکهای معروف و البته رستوران. ظاهرا این خیابان محل همه جشنهای مردم هم هست (مثلا بعد از برد ها ی تیمهای فوتبال و ...) به دعوت دوست خیلی عزیز ساکن مونیخم به یکی از رستورانهای این خیابان می روی که رستورانی سنتی است به سبک بایرن قدیم. گارسنهای زن همه لباس محلی آلمانی به تن دارند(با پیشبند و دامن چین دار!) و مردها هم شلوار کوتاه چرمی . گرچه ما به این پارکهای معروف آب جو خوری مونیخ نرفتیم ولی در این رستوران هم می شد آن لیوانهای خیلی معروف و بزرگ و کف دار را دید و غذای خیلی محلی خورد. (غذای محلی این منطقه البته معمولا انواع مختلف ران خوک است که به طرق مختلف سرخ شده است . اگر هم نخواستید خوک بخورید می توانید مرغابی بخورید با سوپ کدو حلوایی که بی نظیر است)

جیمز باند عاشق می شود!

ما اصولا چون عقده دیدن فیلم درست و حسابی  در سینما داریم هر وقت از ایران خارج می شویم باید حتما به سینما برویم! به راهنمایی دوستمان سینمایی پیدا کردیم که فیلمها را به زبان اصلی نشان میداد بدون دوبله آلمانی. گرچه سینما در منطقه خیلی پرتی قرار داشت و برای پیدا کردنش کلی گیچ خوردیم ولی دیدن این آخرین فیلم جیز باند و آنهمه تعقیب و گریز از پرده بزرگ و باصدای خوب  خیلی بهمان چسبید. این اولین فیلم جیمز باندی بود که من دوستش داشتم و همسرم هیچ خوشش نیامد!. به گمانم دلیلش بر میگردد به اینکه این فیلم بیشتر از انکه جیمز باندی باشد عشقی است! البته دیدن قیافه همه پسرها و مردهای توی سینما در صحنه چپ کردن آستین مارتین معروف جیمز باندهم یکی از دیدنی ترین لحظات فیلم بود!

موزه علم و تکنولوژی آلمان

یکی از مهمترین اتفاقهای سفرم دیدن این موزه بود.  شنیده ام که بزرگتر از این موزه البته در لندن و بزرگتر از آن در واشنگتن است ولی به هر حال آلمان همیشه مهد تکنولوژی بوده است. چون هنوز مدارس باز نشده تقریبا موزه پراست از بچه هایی که به همرا پدر و مادرها آمده اند و تو نمی دانی چه لذتی دارد. ما حدود ۶ ساعت سر پا بودیم و موزه را گشتیم و باز مهمترین قسمتهای موزه که قسمت ریاضیات٬ فیزیک و ستاره شناسی و علوم کامیوتر و مخابرات  بود  را ندیدیم! موزه ۶ طبقه بود که دو طبقه آخر کاملا خصوص ستاره شناسی بود.  ما ساعتها تاریخ صنعت را به چشم دیدیم و حیرت زده بودیم از این مکان بی نظیر. تقریبا هر بخش ابتدا از اولین اتفاق آن صنعت حرف می زد و همه آزمایشها و دستگاهها را به ترتیب پیشرفت علم به سادگی جلوی رویت قرار داده بود آنقدر که با فشار یک دگمه میتوانستی مهمترنی آزمایشات تاریخ علم را با چشم خودت به شفافیت تمام ببینی و این ادامه داشت تا به امروز آن علم می رسید . ما قسمتهای مربوط به رشته های تحصیلیمان را به اشتیاق تمام گشت زدیم . من تقریبا در قسمت نفت و استخراج روی ابرها بودم. هر چیزی که در دانشگاه و کار یاد گرفته بودم به ساده ترین زبان ممکن آنجا بود. آنقدر از خود بی خود شده بودم که با همه ماکتها و آزمایشها و دستگاهها عکس می گرفتم . ما بدین ترتیب تاریخ صنعت چاپ٬ پارچه بافی٬ کشاورزی٬ ماشین سازی ٬ سد سازی٬ پل سازی٬ هواپیما سازی و برق را دیدیم و مدتها در قسمت محیط زیست گشت زدیم. بچه ها با اشتیاق آزمایشها را مثل اسباب بازی با فشار یک دگمه می دیدند و ذوق می کردند. گمان می کنم بازدید از این موزه به تنهایی برای درس خواندن کافی باشد. و چقدر همه یاد می گرفتند که هر علمی چیست و علاقه شان را پیدا می کردند.

چیزهای خیلی زیادی از این موزه یاد گرفتم که گفتنی نیست ولی قسمت محیط زیست طوری طراحی شده بود که دلت را به درد می آورد. وقتی در همه ماکتها و دیاگرامها آمریکا را می دیدی که بیشرین مصرف و آلودگی را در هر زمینه دارد بعد از اروپا سردرگم می ماندی که بالاخره زندگی روی کره زمین چطورش درست است.

پایان مونیخ

قبل از ترک مونیخ به ساختمان بزرگ نزدیک هتلمان سری می زنیم. جای خیلی بامزه و دیدنی است. چیزی است شبیه خانه هنرمندان منتها مدرن تر و با یک طبقه کتابخانه بزرگ و پر از سالنهای مختلف اجراهای هنری و همایشهای خاص . جولی درش هم برنامه ماهیانه اش را زده اند. از سخنرانی فلاسفه و نویسنده ها دارد تا اجرای اپرا و باله. توش پر از دانشجوست و جلوی درش کوهی است از دوچرخه های پارک شده . با مونیخ نازنین خداحافظی می کنیم. برای رفتن به میلان راهی طولانی در پیش است با قطار ...

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٤ - نیلوفر

   سفر-۳   

ییلاق پادشاهان

اگر از کنار راین آنقدر بروی که از بن خارج شوی٬ به دهات کوچکی می رسی روی کوه که ظاهرا زمانی ییلاق پادشاهی از آلمان بوده. اسم شهر هم ترجمه آلمانی همین واژه است. خانه های این ده اکثرا قدیمی است و همین آنجا را و کوچه پس کوچه هاش را دیدنی کرده است. اگر از کوه بالا بروی ( قطاری هست که می توانی برای بالا رفتن از کوه سوارش شوی) آن بالا یک کاخ قدیمی است مربوط به همین پادشاه . این کاخ البته از دید آلمانها خیلی خیلی قدیمی است ولی از دید ما ۲۰۰ سال قدمت کلا به حساب نمی آید!. ما البته نه برای دیدن کاخ یا پیاده روی در کوچه های ده آمده ایم بلکه با بچه ها آمده ایم آکواریومی را ببینیم که نزدیک این  ده ساخته اند. آکواریوم قشنگی است. نمونه بزرگترش در شهرهای بزرگ آلمان هم هست. اینجا هم ولی دیدنی است. هم ما و هم بچه ها از دیدن عروسهای دریایی٬ انواع مرجانها٬ ستاره های دریایی و اسب های آبی( منظورم آنهاست که دمش مثل عصا جمع می شود) لذت می بریم. کلی هم با خواندن سوالات مسابقه آکواریوم چیز یاد میگیریم از زندگی دریایی. مثلا می فهمیم این چیزهای عجیبی که در حقیقت تخم یک نوع ماهی بزرگ است در دریا به کیف دستی پری های دریایی شهرت دارد!( بس که شبیه یک کیف شب کوچک خوشگل است!) آخر سر هم یکی از بچه ها که خودش عضو انجمن حمایت از حیوانات است اسمش را امضا می کند بابت حفظ دریاها.

***

ووپرتال

امروز برای دیدن یکی از فامیل عازم ووپرتال هستیم. ووپرتال تا بن با قطار معمولی چیزی حدود یک ساعت و نیم فاصله دارد. یکی از شهرهای شمالی آلمان است که در دره کوهها واقع شده است. هوا آنجا بارانی و سرد است. ووپرتال به قطار هوایی اش شهرت دارد. اولین قطار هوایی  دنیا و تنها قطار هوایی آلمان در ووپرتال درست در سالهای جنگ جهانی ساخته شده است. دلیل ساختنش هم دقیقا موقعیت جغرافیایی شهر بود و قرار داشتن کل شهر در دره چندین کوه و اینکه قطار هوایی راحت ترن راه دسترسی به نظر می رسیده در آن دوران. گرچه این قطار امروزه کار می کند ولی هزینه زیادی برای شهر دارد و اصلا اقتصادی نیست ولی به عنوان یک اثر ملی و یکی از هویت های شهر تا به امروز خرجش می کنند و سرپا نگهش می دارند. سوار شدن به آن هم خالی از لطف نیست و دیدن دره ها و مناظر زیبای شهر از بالا در حالی که کمی هم تاب می خوری!( قطار از بالا به ریل وصل است) . به همراهی فامیل عزیزمان  شهر را می گردیم . ساختمانهایی دوران امپراطوری رم بر آلمان در این شهر مانده است و چند مجسمه از آخرین پادشاه آلمان را هم می توانی در مرکز شهر ٬ بین مغازه ها و هیاهوی خرید کردن مردم ببینی. خانه انگل روشنفکر آلمانی هم هست که امروز تبدیل شده به موزه. همسر تونسی فامیلمان از ما پذیرایی گرمی می کند با غذای عربی خوشمزه و کلی مهربانی . مخصوصا وقتی م فهمد ما همین چند ماه پیش تونس بوده ایم ذوق می کند و کلی حرف می زنیم با هم ( گرچه او انگلیسی بلد نیست و من هم آلمانی و فرانسه و عربی بلد نیستم ولی با همین ۴ تا لغت و دست و اشاره هم می توان حرف زد و خندید و لذت برد!) . او به فارسی حرف زدن ما می خندد اساسی! ما نمیدانم چرا در حرفهایمان می گوییم : متد جدید! و او می گوید این چیزی که گفتید نصفش فرانسه است نصفش عربی آنوقت مثلا می گویید فارسی حرف زدید!!! . شب ووپرتال و خانه گرم و مهربان آنها را با خاطره خیلی خوشی ترک می کنیم.

***

بالش بازی

همه سفرنامه ام مربوط نیست به جاهای جدیدی که دیدم. یکی از ناب ترین لحظات آن ربط دارد به ساعتها بالش بازی با بچه ها!  اعتراف می کنم بازی را ابتدا  با بالشهای کوچک روی مبلهای خانه خاله به قصد سرگرم کردن بچه ها اختراع کردم ولی بعد چنان خودم ازش لذت بردم و آنقدر من و بچه ها خندیدیم که به گمانم بیشتر از همه به من خوش گذشت!

***

بیو!

این مردمان مدرن هم زندگیهایشان حکایتی غریب دارد! هر کجا می روی یک مغازه هست به اسم بیو! به معنی طبیعی! اکثر مواد غذایی از تخم مرغ گرفته تا عسل و کره را می فروشد با قیمتی خیلی خیلی بالاتر از قیمت جاهای عادی به این دلیل که رویشان برچسب کاملا طبیعی دارد. ظاهرا انسانهای مدرن تازه از تاثیرات بد تکنولوژی و مواد شیمیایی روی زندگیشان آگاه شده اند و کلی پول می دهند تا دوباره به همان زندگی محلی و دهاتی برگردند و تخم مرغ و کره محلی بخورند!

***

به سمت مونیخ

پایان تعطیلات است .دایی با بچه ها عازم دانمارک شده و ما راهی مونیخ هستیم و خانه خاله بعد از چندین روز شلوغی دوباره آرامش گذشته اش را باز خواهد یافت. شمال  قطارمان به مونیخ استثنایی است. از آن قطارهای سریع السیر با کوپه های خیلی خیلی جدید. آنقدر این قطار مدرن و شیک و راحت است که دلت نمی خواهد سفر تمام شود.  سفرمان بیش ار ۵ ساعت طول می کشد. از فرانکفورت و بعد از اشتوتکارت رد می شویم سر راه به سمت جنوب آلمان . از بین کوهستانهای زیبا و سبز و دهات کوچک با خانه های شیروانی دار بین راه و دشتها یی بزرگ با پانلهای گرم کن های خورشیدی می گذریم. همسفرهایمان در کوپه یک زن و شوهر پیرند که با وجود آلمانی بودنشان خیلی مهربانند و وقتی می خواهند میوه بخورند یا مثلا شکلات حتما به ما هم تعارف می کنند که کار عجیبی است در فرهنگ آلمانی.  همسفر دیگرمان اما مردی است حدود ۴۵ ساله که تمام مدت سفر نشسته و یک روزنامه احمقانه پر از عکسهای خیلی زشت می خواند و حتی یک بار هم نه به بیرون نگاه می کند نه به بقیه.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۳ - نیلوفر

   سفر - ۲   

سال نو میلادی

صبح

امروز یکشنبه ۳۱ دسامبر است.  كنار رودخانه تنها مي توان تك و توك آدمهايي را ديد كه يا براي دويدن آمده اند و يا براي گرداندن سگهاشان. همه جا خلوت و ساكت است. راين كمي گل آلود ولي زيباست با وجودي كه هوا خيلي هم سرد نيست ولي باد كنار رودخانه گوشهايم را مي آزارد. بدجوري آرزوي روسري سفت و محكم كرده ام براي پوشاندن گوشها. مركز شهر هم خلوت است. همه مغازه ها تعطيل است جز تك و توكي بار و قهوه خانه. كليسا تنها جايي است كه درش باز است. مي دانيم تا به انتهاي سفر كليسا زياد خواهيم ديد ولي اين يكي متفاوت است. چون خيلي خيلي معمولي است. مردم بن زياد مذهبي نيستند ولي خب در اين يكشنبه آ خر سال كليسايشان خالي نمانده. وقتي مي رسيم كه مراسم مذهبي تازه تمام شده است. كليسا سرد و تاريك و وهم انگيز است. بيش از هر چيز  احساس ترس مي كنم . روي نيمكتها مي نشينيم و من كف پايم را مي گذارم كمي بالاتر روي تكه چوبي روبرو . كار احمقانه اي است. اين تكه چوب براي گذاشتن زانو هاست وقتي مي خواهي زانو بزني و دعا كني. تك و توك آدمهاي در حال دعا را كه مي بينم ميفهمم. گوشه و كنار كليسا شمع روشن كرده اند. آن روبرو پلكاني است كه به طبقه زير مي رود. به گمانم تابوت آدم مقدسي آن زير باشد چرا كه مردم از پله ها پائين مي رود، دعا مي كنند، صليب مي كشند و بعد عقب عقب از پله ها بالا مي آيند. با حس كودكانه اي دلم براي بوي جوراب مساجد خودمان تنگ مي شود.

عصر

به رسم دختر دايي هاي دانماركي، شام سال نومان ماهي است. كباب شده توي فر با سس مخصوص و پاستا دستپخت خاله نازنين. شراب سفيد هم هست و براي بچه ها شامپاين بدون الكل. يكي از بچه ها سرماي بدي خورده و برنامه شب سال نو كمي به هم ريخته است. قرار شده بچه ها نزديك نيمه شب بروند جلوي خانه و چند تا ترقه در كنند. ولي به ما كه اين اولين و شايد آخرين شب سال نوي ميلاديمان در اروپا ست پيشنهاد مي شود بيرون برويم. ظاهرا به دو صورت مي تواني اين شب را جشن بگيري. يا به ميهماني بروي (معمولا توي بارها يا سالنهاي بزرگ شهر) و برقصي تا خود صبح . و يا بيايي توي خيابان و آتش بازي كني. از آنجا كه بن شهر كوچكي است ما تصميم ميگيرم به كلن برويم كه تنها حدود نيم ساعت فاصله دارد. ساعت 9 در حالي كه لباس گرم پوشيده ايم و هيچ گونه كيفي هم با خودمان برنداشته ايم راهي ايستگاه قطار مي شويم.

بن- كلن

ايستگاه شلوغ است. بيشترشان جوانند. همه جوري پيدا مي شود هم دختر و پسر معمولي كه مطمئني دانشجو هستند(بن يك شهر دانشحويي است) هم آدمهايي با خالكوبي و كله ها تراشيده و كلي گوشواره و حلقه آويزان. كنار در دستشويي ايستاده ام به انتظار همسر گرامي. از همه جا صداي ترقه مي آيد و هياهو. مرد ميانسالي اما، بي خيال دارد كف توالت ايستگاه را ته مي كشد. و دختري قد بلند با موهاي مشكي كاملا سرما خورده با چشمهاي سرخ تب دار كف قسمت زنانه را. دلم مي خواهد به دختر يكك سوپ داغ بدهم با گشنيز تازه.

دقايقي تا آمدن قطار مانده. دور و برمان هياهويي از جوانهاست. تقريبا همه شان شيشه اي مشروب به دست دارند. مي خندند حرف مي زنند و مي نوشند. ما تقريبا حيران جمعيتيم. اگر مامورين پليس نبودند حتما مي ترسيديم. ولي ظاهرا اين مامورين عزيز خوب مي دانند چه ساعتهايي پيش رويشان است. قطار كه مي رسد همه سوت مي كشند و داد مي زنند. اينجا هيچ شباهت به يك كشور متمدن ندارد. جوانها ، هنوز نيمه مست همديگر را هل مي دهند و سوار قطاري مي شوند كه براي اينهمه جمعيت جا ندارد. ما خوشبختانه جاي نشستن پيدا مي كنيم. البته در قسمت درجه يك قطار ولي توي اين شلوغي كسي بليطها را چك نمي كند. كنارمان يك گروه دختر و پسر مي نشينند. لباسهايشان معمولي و عادي است. شاد و شنگولند و روي كول هم نشسته اند و هي مي خندند و با هم شوخي مي كنند سه تا بطري ويسكي و يك بطري شامپاين بينشان رد و بدل ميشود. به غيراز آنها مرد سياهپوستي هم هست ساكت و بيرون را نگاه مي كند و يك مرد ميان سال. مرد در اين شلوغي واكمنش را مي گذارد توي گوشش و بعد از مرد سياهپوست مي پرسد: آيا صداي بلند اين آهنگ شما را اذيت نمي كند؟! سوال احمقانه اي است در اين هياهوي جوانها كه با هم آواز مي خوانند. دختري از ميانشان رو به ما مي كند و چيزي مي پرسد كه من نميفهمم. همسر گرامي آلماني اش خيلي بهتر است. ظاهرا دختر اجازه خواسته كه سيگار بكشند. ما و مرد ميان سال و مرد سياهپوست هر 4 تا مي گوييم كه اشكال ندارد و ناگهان همه شان سيگارهايشان را روشن مي كنند و تا چشم به هم بزني تمام كوپه پر مي شود از دود و خنده و داد و ....

ايستگاه قطار كلن خيلي شلوغ است. و البته پراست از پليس ضد شورش. تنها مغازه باز ايستگاه مشروب فروشي آن است كه روبرويش صف طويلي بسته اند.

كلن- سال نو

مشهورترين ساختمان كلن كليساي خيلي بزرگ آن شهر است. درست وقتي از ايستگاه قطار بيرون مي ايي ميبينيش. آنقدر بلند و عظيم است كه براي ديدنش بايد گردنت را به با لا حسابي خم كني. تقريبا مشابه اين كليسا را در ميلان هم خواهيم ديد. ديوارهاي اين يكي ولي سياه است. ظاهرا بيشتر در دوران جنگ جهاني دوم سياه شده بوده و مخصوصا براي ياد آوري آن دوران تا به امروز تميزش نكرده اند. در محوطه بزرگ روبروي كليسا هياهويي برپاست. مدام ترقه است كه زير پايت منفجر مي شود و انواع آتش بازيهاي مختلف به آسمان مي رود و آن را روشن مي كند. يك گروه ايستاده اند و آهنگ اسكاتلندي مي زنند و عده اي از مردم هم دست در گردن هم ، مست، درحال رقصيدنند. ما تصميم گرفته ايم در اين هياهو قدم بزنيم و فقط مردم را نگاه كنيم. كه براي هردويمان جالب تر است از رفتن به يك بار . از همه جاي شهر صداي آهنگ بلند است. تمام رستورانها و بارها آنقدر پر است كه وقتي از بيرون نگاه مي كني نگران نفس كشيدن آدمها مي شوي. ترقه ها و آتش بازيها مدام بيشتر مي شود و مردم مدام مست تر .  

از آنجايي كه براي صبحانه فردا كره نداريم به هر مغازه بازي كه مي رسيم در اين پياده روي بي انتهايمان در كلن شلوغ چشم مي چرخانيم به دنبال كره . ولي همه مغازه ها ي باز تا سقف فقط و فقط مشروب چيده اند و مي فروشند. وارد يك سوپر كوچك مي شويم و فورا مي فهميم صاحب آن يك پدر و پسر ايرانيند كه در بهترين موقع سال در حال فروختن مشروب هستند. سراغ كره ازشان مي گيريم با خنده . گرچه كره ندارند ولي ميهمانمان مي كنند براي صبحانه فردا(به رسم تعارفات ايراني!). دراين دو ساعتي كه در شلوغ ترين منطقه كلن قدم مي زنيم و مردم بي خيال را نگاه مي كنيم كلي ايراني از كنارمان مي گذرند. به طور كلي شمال آلمان ايراني زياد دارد مخصوصا كلن. حتي يك رستوران ايراني هم هست كه چند دقيقه اي را آنجا مي گذرانيم . پر است از خانواده هاي ايراني و يك خواننده كه آهنگ (چه خوشگل شدي امشب) را مي خواند و كلي دختر و بچه ايراني در حال رقص. هوا اصلا سرد نيست. بستني مي خريم و در حال ليس زدن بستني مي رويم كنار راين كه مركز همه آتش بازيهاست. شبيه چهارشنبه سوري خودمان است شلوغ پلوغ و پر هياهو. گرچه از بته و آتش خبري نيست ولي هوا بوي باروت مي دهد حسابي. نزديك ساعت 12 مي رويم روي پل اصلي شهر. كه روي راين كشيده شده. روي پل جاي ايستادن نيست بس كه آدم ايستاده .آتش بازيهاي دولتي هم اغاز شده است. و از اينجا مي تواني تقريبا همه شان را به خوبي ببيني. حتي باراني هم که چند دقيقه پيش شروع كرده به باريدن مشكلي در كار اين همه آتش بازي و هياهو ايجاد نكرده. همه آدمهاي اطرافمان تنگ هم ايستاده ا ند و مي نوشند و مي خندند و همديگر را مي بوسند. گرچه مي دانم هيچ كار درستي نيست ولي هر وقت دو تا مرد را مي بينم در حال بوسيدن هم بي اختيار بهشان خيره مي شوم. تعدادشان خيلي خيلي زياد است. نزديك ساعت دوازده مردم شهر، همه با هم ، روي پل و پايين پل و همه كنار رودخانه و همه آن رستورانهاي پر و بارهاي غلغله شروع مي كنند به شمردن از 10 تا يك و سال نو كه آغاز مي شود همه جيغ مي زنند و همديگر را بغل مي كنند و مي بوسند و بي خيال از باران تندي كه مي بارد آتش بازي مي كنند با شدت بيشتر آنقدر كه هيچ صدايي ديگر نمي شنوي جز صداي انفجار و هيچ چيز نميبيني جز نورهايي كه بالاي سرت است.

هنوز نيم ساعت نگذشته كه به سرعت به سمت ايستگاه قطار راه مي افتيم. تقريبا همه زمين پوشيده است از شيشه هاي خرد شده و سياه شده است از ترقه هاي منفجر شده. حالا ديگر كنارت مستها عربده مي كشند .ايستگاه قطار شلوغ و ترسناك شده. و پليسها تعدادشان بيشتر و بيشتر. شوخي ندارند با كسي. هر كسي را ببينند كه مزاحمتي حتي كوچك ايجاد مي كند با خشونت هرچه تمام تر دستهايش را مي بندند و مي اندازندش توي ماشينهايشان. باتوم دارند. كتك هم مي زنند حسابي. قطار بن يك ربع ديرتر مي رسد(كه براي آلمان تقريبا همان سالي يك بار اتفاق ميافتد!) و جوانهاي مست از دور باديدن قطار فحش مي دهند و براي راننده شكلك در مي آوردند گرچه با همه مستيشان مراقبند چيزي طرف قطار پرت نكنند چرا كه پليسها دست ها مشت شده در پشت حواسشان جمع جمع است. موقع سوار شدن آنقدر هلت مي دهند و قطار آنقدر بوي الكل مي دهد كه آرزو مي كني مردم سرزمينت بودند و مي ديدند آدمهاي دنيا چه با فرهنگ چه بي فرهنگ عين همند.

به بن كه مي رسيم تنها وسيله برگشت به خانه تاكسي است . بن ساكت تر است. گرچه هنوز گه گاهي صداي ترقه مي آيد.شلوغي هاش تنها توي سالنهاي دولتي و بزرگ شهر است و بارها. تصميم مي گيريم پياده برويم . ساعت حدود 3 و نيم مي رسيم خانه. بچه ها خوابند. آنها آتش بازيشان را در آرامش بيشتر بن روبروي خانه انجام داده اند. ما تجربه بي نظيري داشته ايم. از اينهمه آدم.  درست 6 ساعت راه رفته ايم و ايستاده ايم ولي خسته نيستيم. آنقدر چيز ياد گرفته ايم اين شب و آنقدر آدم ديده ايم كه تا صبح هم مي توانيم بهشان فكر كنيم. به همه معماهاي حل نشده توي ذهنمان ....

ادامه دارد

 

لینک
۱۳۸٥/۱۱/٢ - نیلوفر

   سفر - ۱   

پرواز

پروازمان به فرانکفورت اصلا یک پرواز معمولی خسته کننده همراه با کمر درد و پادرد نبود. عصر در تهران برف سنگینی باریده بود. آنقدر که برای رسیدن به فرودگاه مشکل داشتیم و مدام خدا را شکر می کردیم هنوز پروازهای اروپا از مهراباد انجام می شود و اگر قرار بود تا فرودگاه امام برویم چه می شد دراین برف و سرما؟. توی سالن ترانزیت نشسته بودیم ساعت ۳ نیمه شب . با چشمان پف کرده که با دیدن  چهره آشنا و خندان دوست نازنین دوران دبیرستانم گل از گلم شکفت. دوستی که در آمریکا درس می خواند و برای تعطیلات کریسمس به ایران آمده بوده و حالا برای برگشت با ما همسفر شده بوده کاملا اتفاقی. یک جورهایی دو تایی سالن ترانزیت را روی سرمان گذاشتیم و هیچ نفهمیدیم حدود ۴۵ دقیقه دیرتر از معمول سوار هواپیما شدیم. ولی این تازه اول ماجرا بود. ۵ ساعت بعد را ما روی صندلی های هواپیما گذراندیم و مدام باند فرودگاه را نگاه کردیم بدون اینکه اتفاقی بیفتد. هر ساعت خلبان محترم با آن لهجه آلمانی خیلی بد چیزهایی برایمان می گفت در باره اشکال داشتن فیلتر بنزین هواپیما و بعد شکستن ماشین هل دهنده هواپیما و نبود مایع ضد یخ برای بالها و یخ زدگی سطح باند. اول همه آرام خوابیده بودند ولی از آنجا که بیشتر مسافرین مثل دوست من بودند و عازم کانادا یا آمریکا شروع کردند به نگاه کردن به ساعتهاشان که آیا به پرواز بعدی خواهند رسید؟ و بعد که مطمئن شدند نمی رسند جنب و جوششان شروع شد و این مهمانداران محترم آلمانی مدام می گفتند هیچ مهم نیست و برایتان پرواز بعدی را می گیریم و ما نفهمیدیم کی آفتاب طلوع کرد و درخشان شد و تابید روی یخهای سطح باند و کی مایع ضد یخ آورده شد و فیلتر بنزین عوض شد . با حدود ۶ ساعت تاخیر راه افتادیم. همه خسته و عصبانی. به جز من و دوست عزیز که تازه بعد از مدتها همدیگر را پیدا کرده بودیم و کلی حرف زدیم از هر دری. از آنجا که قرار بود پروازمان شبانه باشد طبعا باید بهمان شام می دادند . حالا آن شام را ساعت ۹  نیم صبح دادند. البته فرقی هم نمی کرد چون همه می دانند این غذاهای لوفتانزا هیچ خوردن ندارد در حال. ولی خب ظاهرا این مردان ایرانی کارمند که معمولا مشروب مجانی گیرشان نمی آید برایشان فرقی نمی کند ساعت چند باشد و آفتاب کجای آسمان. تند و تند ویسکی می خورند و شراب. من و همسر گرامی مدتها صندلی روبرویمان را زیر نظر گرفتیم که  مرد پشت سر هم ویسکی سفارش می داد و همسرش با روسری سفت و سخت بسته شده کنارش آرام نشسته بود. 

ورود

از آنجایی که مادرست چند روز بعد از تصویب قطعنامه سازمان ملل بر عیله ایران عازم آلمان بودیم همه بهمان گفته بودند که هنگام ورود احتمالا اذیتمان خواهند کرد . و مهم نیست که ویزایمان درست است یا چندین بار مهر ورود داریم به اروپا به هر حال  بهتر است همه دعوتنامه های تجاریمان را هم همراهمان ببریم و کلی آماده باشم به کوه سوالت اینجا چه می کنیدشان پاسخ دهیم. ما٬ خسته از شب نخوابی و تاخیر کمی دلنگران ایستادیم توی صف چک پاسپورت. مرد آلمانی خندان تا پاسپورت مرا دید٬ بهم به فارسی گفت: سلام! من متعجب و خندان گفتم عیلک سلام! بعد به انگلیسی ادامه داد پروازتان خوب بود؟! گفتم نه زیاد! تاخیر داشت! خندید پاسپورتم را مهر زد و گفت خوش بگذرد!‌ . حتی نپرسید برای کار سفر میکنی یا تفریح! .مرد آلمانی باعث شد ما باز هم مطمئن شویم بسیاری از هیاهوهای داخل ایران کلا بی اساس است.

بن- خانه خاله

اولین قطار سفرمان را از فرانکفورت به بن سوار شدیم. این قطارهای آلمانی یکی از بزرگترین لذتهای زندگی است. همان اول ورود باعث می شود لذت زندگی مرتب و منظم آلمان را احساس کنی. مخصوصا این قطارهای سریع السیر که آنقدر راحت و تمیز و زیباست که حتی اگر شب هم نخوابیده باشی تحریک می شوی مدام مناظر زیبای اطرافت را نگاه کنی.و هی آدمها را نگاه کنی. مثل پیرمرد شیک پوش جلویت یا دخترک محصلی که کمی آن طرف تر روی صندلی با کتاب باز خواب خواب بود. چند صندلی جلوتر از ما خوانواده ای پر جمعیت بودند با چند تا بچه . از آن پسربچه های آلمانی پر شر و شور.  مامور قطار که برای چک کردن بلیطها آمد درباره قیمت و نوع بلیط بچه ها باآنها حرفش شد. آنقدر که نشست کنارشان و ماشین حساب در آورد و هی جمع و ضرب کرد تا بهشان ثابت کرد بلیطی که دارند برای این تعداد بچه با این سن و سال درست نیست و جریمه شان کرد.  مسیر یک ساعت و نیمه ما به بن سر سبز و زیبا بود. نه برفی بود و نه درختی خشکیده.  گرچه هوا کمی سرد بود .ولی در بن تا رسیدیم خانه خاله همسر گرامی و بعد دیدیم دایی همسر گرامی هم با سه تا  دختر نازنین دورگه دانمارکی ایرانیش آنجاست و غذای گرم و نرممان هم آماده است همه خستگیهای سفر از تنمان رفت.

یک روز مانده به سال نو- مرکز شهر بن

امروز آخرین روزی است که مغازه ها باز ست. آثار کریسمس هنوز در گوشه و کنار شهر جا خوش کرده. درختهای کاج با تزئینات زیبا و روشن همه جا برق می زنند. کوچه ها و خیابانها چراغانی نیست و شت ویترین مغازه ها بابا نوئلها هنوز به بچه ها چشمک می زنند. با بچه ها آمده ایم برای خرید پاستیل (که عشق هر سه تایشان است) و اسباب بازی . بن شهر کوچکی است. و مثل بسیاری از شهرهای آلمان رود زیبای راین از وسطش عبور می کند. خانه خاله نزدیک راین است. جان می دهد برای پیاده روی کنار رود . با مرکز شهر و قسمت شلوغ شهر هم چندان فاصله ای ندارد. مرکز شهر مثل همه شهرهای اروپا سنگفرش است . مردم مدام درگذرند و گوشه و کنار دیوارها بین مغازه ها پر است از نوازندگان دوره گرد. بیشترشان آکاردئون می زنند. گرچه بعضی ویلن هم می زنند و حتی یکی تنها ایستاده و اپرا اجرا می کند.  من عاشق این نوازنده ها و موسیقی شان هستم که همیشه زندگی را شهرها جاری می کنند. دلم می خواهد برای همه شان سکه ای بیندازم برای تشکر از اینکه در این هوای زمستانی و دم غروب دل اینهمه مردم در حال گذر را شاد می کنند با موسیقی زیبایشان. بن٬ شهر بتهون است. مجسمه بزرگ بتهوون در مرکز شهر نصب است و خانه او هم که حالا به موزه تبدیل شده دیدنی است. به همین دلیل بیشتر این نوازندگان دوره گرد موسیقی او را می نوازند تا نشانه ای باشد از هویت شهرشان. ما ٬ ساعتی را با بچه ها در اسباب بازی فروشی چند طبقه شهر می گذرانیم و همگی لذت می بریم از اینهمه اسباب بازی بی نظیر. من ٬ گرچه سعی دارم نی نی رفته ام را فراموش کنم ولی مدام در قسمت اسباب بازیهای زیر یک سال چرخ می زنم و آخر سر بی اختیار چند تا چیز خیلی ناز برای کودکی می خرم که شاید روزی روزگاری زندگیمان را عوض کرد.

ادامه دارد ....

لینک
۱۳۸٥/۱۱/۱ - نیلوفر