شنیده ای که وقتی سال تحویل می شود درست همان لحظه خاص که زمین از خط بهار عبور می کندو ماهی قرمز هفت سین دور خودش می چرخد هر حالی داشته باشی تا آخر سال همانطور خواهی بود؟مهم نیست که این چیزها همه اش خرافات باشد. لحظه آغاز بهار برای ما همیشه رویایی ترین لحظه سال است. دست آنهایی را که دوستشان داری محکم توی دستت فشار بده . قلبت را سرشار از شور کن آنقدر که ضربان قلبت بالا برود و هیجان زده بشوی از آغاز بهار و به بهار و زمین فکر کن. نمی دانم سال دیگرت چطور خواهد گذشت. چقدر به آرزوهات خواهی رسید .چقدر پیروز می شوی و چقدر شکست خواهی خورد. چند بار دیگر عاشق می شوی یا کسی را که دوست داری از دست می دهی. ولی مطمئن باش بهار همیشه می آید. در لحظه آغاز بهار، با شور بهاری، و با عشق به آنها که دوستشان داری به بهار فکر کن و  بی هیچ خرافاتی مطمئن باش بهار همیشه می آید.

پیوست: برای فردا هیجان زده ام! برای ناهار ظهر خانه مادربزرگ و عید دیدنی ها و آجیل و شیرینی نخودچی و عیدی! مثل ۷-۸ سالگی هام دوست دارم عیدی بگبرم! عیدی هایی مثل اسکناسهای نو و بوسه های از ته دل. مثل لبخند زدن برای گرفتن یک عکس خانوادگی دستجمعی. عکسی که زیرش بنویسیم: نوروز ۸۶. عیدی هایی مثل همه آنها که در آغوشم می گیرند و می گویند: عیدت مبارک!‌

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٩ - نیلوفر

       

بهار

تهران دوباره بهاری شده است. بادهای همیشگی و دوست داشتنی بهاری همه دود و دم تهران را برده است. همه شوق سال نو دارند.با ماهی قرمز و سبزه و سنبل های چیده شده توی خیابان و تخم مرغهای رنگ شده و گلهای سیر تزئین شده. مراکز خرید پرهیاهوست و جلوی خودپردازهای بانکها صفهای طویل بسته شده است. من دل نگران و پرشتاب کارهای باقی مانده سال را مدام لیست می کنم. عیدی هایی که نخریده ام.شیرینی هایی که نپخته ام. نقره هایی که پاک نکرده ام. آرایشگاههایی که قرار است بروم .لباسهایی که اتو نکرده ام .کارهای نکرده شرکت در این لحظه های آخر .ولی اینها همه پس ذهنم گم شده است. دلم می خواهد توی خیابانهای شلوغ راه بروم و مردم شاداب بهاری را نگاه کنم. و چنارهای کوچه ها را که جوانه زده اند و قله های پر غرور سفید و درخشان البرز را که خوب خوب پیداست. مهم نیست توی دنیا چه خبر باشد .تهران بد جوری زنده است و جوانه می زند.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۸ - نیلوفر

   اخراجی ها   

خوب می دانستیم به تماشای چه جور فیلمی می رویم. خوب می دانستیم احتمالا اولین کار حرفه ای مسعود ده نمکی قرار است حسابی پرفروش شود. از شلوغی و صف جلوی سینما عصر جدید هم معلوم بود که گمانمان درست است. ولی هرگز فکر نمی کردم از تماشای فیلمی چنین عصبانی شوم . مخصوصا از دست زدن مردم آخر فیلم.

اخراجی ها چیزی است شبیه مارمولک. یا حداقل سعی کرده که باشد. یعنی با شکستن تابوهای سیاسی/مذهبی به شکل طنز جایی در دل مردم باز کند و حرفهایی را بزند که مردم سالها قایمکی و درگوشی می گفتند و  بعد حرف آخرش را بزند. تفاوت اما این است که پشت سر مارمولک حداقل یک فیلمنامه محکم و شخصیت پردازی درست و حسابی وجود داشت و پشت سر اخراجی ها تقریبا هیچ چیز نیست. جز یک مقدار ارژنگ امیر فضلی و امین حیایی و همین. (اکبر عبدی در اخراجی ها واقعا ناراحت کننده است. مخصوصا که اصرار شدیدی دارد نقش یک جوان بامزه را بازی کند)

به نظرم اخراجی ها آنقدر ضعف شدید فیلمنامه و شخصیت پردازی دارد که حتی نمی توان آن را نقد کرد. چه چیزی را نقد کنی؟ خیل عظیم بازیگرانی که شخصیتشان در داستان کاملا سطحی است و ذره ای عمق ندارد؟ آنقدر این شخصیت ها بد پرداخته شده اند که وقتی می میرند(و کارگردان مثلا سعی کرده خیلی بااحساس و رمانتیک هم بمیرند) تقریبا هیچ کس در سینما هیچ حسی ندارد از مرگشان. و این طبیعی است چون اینها کاراکترهایی نبوده اند که ذهنت را درگیر کنند.

خب به هرحال از مسعود ده نمکی همین هم انتظار نمی رفت. ولی ناراحت کننده ترین قسمت ماجرا این است که در طول فیلم جنگ نه به معنی جنگیدن و مردن و نه حتی به معنی دفاع از سرزمین که به عنوان وسیله ای برای تقرب الهی نشان داده شده و بس. انگار یک جایی هست که آنجا چون می میری و فداکاری می کنی آدم خوبی می شوی و بعد که مردی آن وقت دوباره زنده می شوی می بینی چقدر عوض شده ای . خدا را شکر که کارگردان و فیلمنامه نویس اصلا هنرمند نبوده اند و تنها ۴ تا از حرفهای عادی مدرم را به صورت طنز پشت سر هم ردیف کرده اند وگرنه اگر قرار بود حرف اصلی ای که می خواهند بزنند( مقدس بودن کشتن و کشته شدن صرف نظر از اینکه چرا و کی را می کشی) را خوب می زدند و تاثیر گزار بود این حرف چیز خطرناکی از آب در می آمد.

ولی خب باز هم اینها مهم نیست. تقریبا همه مردم از دیدن فیلم لذت بردند و کلی خندیدند. جلوی در سینما بعد از نمایش فیلم پر بود از دختر و پسرهایی که با غش غش خنده تیکه های طنز فیلم را پشت سر هم می گفتند  و هی به هم می گفتند عجب فیلم محشری بود. (طنزهایی مثل سوالات شرعی شریفی نیا و جوابهای پرت و پلای اکبر عبدی یا آن شعر که درباره حوریهای بهشتی خواندند یا آنجا که روز چهارشنبه برای غافلگیری اموات صلوات فرستادند! )مهم این است که مردم ما ازاین مزخرفات لذت می برند. مردم خیلی عادی و تحصیل کرده مان هم. و نمی دانم چرا هیچ نمی فهمند این فیلم چقدر مبتذل و احمقانه است . آیا صرف اینکه چند تا کاراکتر حرفهای خنده دار بزنند فیلم را محشر می کند؟ آیا صرف اینکه تابوهای جنگ را (تابوهای دروغین و احمقانه را) بشکنند و جاش تابوهای خیلی خیلی مقدس تر بسازند خوب است؟

من و دوستانم در سکوت از سینما بیرون آمدیم و تقریبا همگیمان عصبانی بودیم گرچه ما هم مثل بقیه به همه طنزهای فیلم خندیده بودیم. و در سکوت دخترهای خندان را نگاه می کردیم و فکر می کردیم چرا اینقدر این آدمها با ما متفاوتند؟  یاد همین فیلم جدید ۳۰۰ افتادم و نقدهایی که ازش خواندم و اینکه مخاطبانش جوانان آمریکایی ای هستند که ذهنهایشان عمق ندارد و همه چیز را سطحی می نگرند. داستانهای سطحی کاراکترهای سطحی آدمهای سطحی و حرفهای سطحی .

****

بی ربط !

این ویژه نامه داستان روزنامه  اعتماد را از دست ندهید!:

http://etemaad.com/Released/85-12-24/182.htm

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٦ - نیلوفر

   طاهره   

اسمش طاهره بود. تازه وارد ۱۸ سالگی شده بود. زیبای زیبا بود. چشمهای درخشان. پوست سفید بی لک . شوهرش آن طرف تر نشسته بود روی صندلی و گاهی نگاهش می کرد. اسمش محمد حسین بود. ۲۰ ساله و تعمیرکار ماشینهای سنگین. با چشمهای محجوب و زیبا. درست مثل چشمهای طاهره. 

در صحبت را طاهره باز کرد. ازم درباره مطلبی که داشتم می خواندم پرسید. گفت: کلاس زبان می ری؟ منم می رم. ترم اولم. توضیح ندادم درباره مقاله ای که می خواندم .کمی که آشنا شدیم گفتم اینجا توی مطب دکتر زنان چه می کنی؟ و برایش گفتم این درمانگاه به بررسی مسائل نازایی و سقط جنین می پردازد تو را اینجا چه کار؟. چادسیاهش را مرتب کرد و خجالتی به محمد حسین نگاه کرد و گفت : خب ما هم بچه دار نمی شویم. چشمهای گشاد مرا که دید توضیح داد که ۳ سال است ازدواج کرده اند و بچه ندارند. و ادامه داد بی آنکه من سوالی بپرسم. گفت عاشق زیست شناسی بوده .گفت محمد حسین فامیل دورشان است. گفت وقتی آمده خواستگاری طاهره که طاهره شاگرد اول کلاسشان بوده توی مدرسه. گفت پدر و مادر دوره اش کرده اند که بهتر از محمد حسین گیرت نمی آید. گفت خداییش هم محمد حسین هیچ عیبی نداشت. نه معتاد بود نه بی کار. گفت مادرم مجبورم کرد. گفت شب عروسی تا صبح گریه کردم. گفت دلش برای مدرسه تنگ شده. گفت نه دیپلم گرفته نه می تواند توی شبانه ادامه بدهد چون محمد حسین دوست ندارد او زیاد از خانه بیرون برود. و تازه مدرسه شبانه را باید عصرها برود و مگر می شود عصر که آدم شوهرش می آید خانه بروی مدرسه؟  گفت معلم زیست شناسی اش خیلی عصبانی شده بود از عروسیش. گفت محمد حسین خیلی خوباست. گفت از زندگیش خیلی راضی است.محمد حسین هم مهربان است هم عاشق طاهره است . سیگار نمی کشد و یک راست از سرکار می آید خانه. هم موتور دارد هم خانه مستقل دارند توی شهر ری با اجاره ای که محمد حسین خوب از پسش بر می آید. گفت فقط دلش بچه می خواهد. گفت حوصله اش سر رفته خیلی. گفت خیلی نگران است که نتوانند بچه دار شوند . گفت می خواهد بچه اش دکتر بشود. گفت کلاس زبان می رود که بتواند مادر خوبی بشود. به محمد حسین آن طرف تر نگاه کرد و گفت که خیلی خوشبخت است.اگر فقط دکتر خاطرشان را جمع کند که بچه دار می شوند.

گمان می کنی چند تا 18 ساله خوشبخت مثل طاهره در ایران داریم؟

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٥ - نیلوفر

   چهارشنبه سوری مادرانه   

عصر سه شنبه دوستم زنگ زد که امشب خانه مادرش اینها بساط چهارشنبه سوری برپاست و ما را دعوت کرد. برنامه خاصی نداشتیم از قبل. می خواستیم برویم جلوی ساختمانمان و با همسایه ها از روی آتش بپریم.خواستم فورا قبول کنم که یاد مادر مریض دوستم افتادم. پرسیدم: مگر نه اینکه مادرت همین چند هفته پیش از بیمارستان مرخص شده؟ و خوب یادم بود که مادرش بیماری شدید قند دارد. گفت که خواست خود مادرش است و مخصوصا اصرار هم کرده من و همسرگرامی باید برویم و قول داد مهمون بازی ای درکار نباشد و هر کسی بساط جوجه کباب و آجیل چهارشنبه سوری خواست بیاورد . دوست من با خواهرها و برادرهایش ۵ نفرند . دخترها همگی شوهر کرده اند(نامزدی کوچیکه همین چند ماه پیش بود) و پسرها ماهی یک بار دوست دختر عوض می کنند و خوشند. خانواده پر شور و حال و جوانی هستند به همراه دامادها و دوست دخترها و معمولا در جمعشان خیلی خوش می گذرد. مخصوصا که خانه شان هم حیاط بزرگی دارد با درخت های میوه .

بساط منقل و زغال و جوجه کباب حسابی به راه است. حیاط پر شده از دختر و پسرهای جوان شاداب. میز بزرگی هم گوشه حیاط گذاشته اند. روش همه چیز هست. عدس جوانه زده٬ آجیل شیرین با کشمش و انجر خشک ٬ میوه و چیپس و ماست و ... بعضی ها مثل من و دوستم و خواهرهاش از قیافه هایمان خستگی کار روزانه کاملا پیداست و بعضی دیگر مثل خیلی جوانها معلوم است ساعتها به خودشان رسیده اند و خوشگل و بامزه و خوش لباسند. گرچه انقدر همه خوشند که این چیزها مهم نیست. آتش وسط حیاط روشن است.  موسیقی هم مدام صدایش بلند تر می شود و یک عده پسر جوان از دوستان پسرهای خانواده مدام با موس کامپیوتر گوشه حیاط ور می روند و سعی می کنند در نقش دی جی خوب جا بیفتند. فشفشه و هفت رنگ و سیگارت هم هست. چند بار می پرسم از پدر دوستم که واقعا این صدای بلند آهنگ توی حیاط خطرناک نیست؟ پدر دوستم مرد نازنینی است. مسئولیت جوجه کباب امشب را هم کاملا برعهده گرفته و به هیچ یک از پسرها و مردهای جمع اجازه دخالت نمی دهد. با لبخند مهربانی خیالم را راحت می کند که همسایه ها با مهمانی های توی حیاط خانواده جوان او هیچ مشکلی ندارند و کلی هم کیف می کنند.  آتش وسط حیاط می سوزد و دخترها و پسرها در حالی که دور آتش می رقصند هراز گاهی هم از روی آن می پرند. همه خندان شادند. دخترهای خانواده با همسرانشان می رقصند. پسرها هم بیشتر فکر انجام کارهای خنده دارند. مثل انداختن سیگارت زیر پای دخترهای خیلی شیک پوش یا ابداعات دستجمعی در رقص مثل قطار شدن پشت سرهم . حالا پسر بزرگ خانواده٬ که ۲۷ ساله و بلاست رفته روی میز و جمع دور آتش را در رقصیدن رهبری می کند. جمع ۴۰ -۵۰ نفری با صدای بلند آهنگ و در حالی که سیخهای جوجه کباب بینشان می گردد و هر کس تکه ای بر می دارد و گاز می زند حرکات احمقانه او را از بالای میز تقلید می کنند و می خندند. من و همسر گرامی آنقدر خنده ایم که اشکمان درآمده است. می آیم کنار تر از جمع تا دستمال کاغذی پیدا کنم کنار منقل کباب. درست کنار دست پدر که در حال بادزدن سیخهای جوجه است. مادر دوستم روی یک صندلی نشسته است. زیر یک درخت سیب. و جمع را نگاه می کند. از آخرین باری که دیده بودمش لاغر تر شده است و زیر چشمهایش گود افتاده. خوب که فکر می کنم می بینم از سر شب همینجا نشسته بوده و دخترهایش گاهی برایش چای می آورده اند و  یا کنار صندلی با مادرشان عکس می گرفتند. حالا همه حواسشان به رقص پسر خانواده و خندیدن است. مادر با عشق بی نهایتی جمع شاد را نگاه می کند. نگاهش را دنبال می کنم. روی دخترهایش می چرخد که هر سه تا کنار شوهرهایشان می رقصند. و بعد روی پسر بزرگ تر که شاد و خندان آن بالا جمع را رهبری می کند و بعد پسر کوچتر که دست در دست دوست دختر جدیدش می رقصد. چهره اش خیلی شاد است. آرام نشسته و از همه ذرات وجودش شادی پخش می شود. گمان می کنم در همه سالهای سخت زندگیش و همه خستگیها و تلاشهایی که برای بزرگ کردن این ۵ تا کشیده است هیچ آرزویی بالاتر از این نداشته که هر ۵ تایشان را کنار هم در خانه خودش چنین شاد و خندان ببیند. حالا پدر خانواده یک تکه جوجه کباب را را محبت می گذارد توی دهانش و او خندان سرش را عقب می کشد.

ساعت ۱ بعد از نیمه شب است . برای خداحافظی که نزد مادر دوستم می رویم دوست دارم بغلش کنم و بگویم که همه خوش و خرمی امشب به خاطر وجود اوست نه فقط اینکه پا ایستاده تا همه را خانه خودش جمع کند. بیشتر به خاطر همه این بچه های نازنینی که دورش را گرفته اند. یادم می افتد که به مادرم قول داده ام بعد از مهمانی حتما سری بهش بزنم. مادر معتقد است حتما باید شب چهارشنه سوری ببیندم و حتما یک آینه کوچک به نشانه روشنی زندگیم در سالآینده به من هدیه بدهد. به همسر گرامی می گویم بریم خانه ما. می گوید: خوابند! . می گویم: مادرم؟! .  و وقتی زنگشان را می زنم و مادرم به سرعت در را باز می کند می فهمم منتظرم بوده است. می پرسد: خوش گذشت: می گویم: عالی بود. یک چهارشنبه سوری حسابی. آینه کوچکی توی دستم می گذارد و می بوسدم. . تهران هنوز بوی دود و باروت می دهد.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢۳ - نیلوفر

   متروسواری در سه پرده   

ایستگاه بهارستان - ساعت ۶ بعدالظهر

منتظر قطار ایستاده ایم. زن و مرد و پیر و جوان. دستهایم پر است. از کتاب و کیسه و پالتو. لحظه به لحظه جمعیت بیشتر می شود. امیدوارم قطار خالی بیاید تا همگی جا بگیریم ه البته امید ابلهانه ای ایست در این ساعت روز. مرد و زنی کنارم ایستاده اند. همراه با دو تا دختر کوچکشان. یک چمدان بزرگ و پاره و ۴ تا ساک دستی پر دارند. بچه ها هم هر کدام کیفی به کولشان است. با لهجه محلی با هم حرف می زنند که هیچ برایم آشنا نیست. احتمالا می خواهند بروند سمت غرب تهران. کرج شاید. یا ترمینال غرب. نه خسته اند نه غصه دار. هر ۴ تایشان شاد شادند. می خندند و با هیجان آمدن قطار را تماشا می کنند. در ولوله جمعیت گمشان می کنم. با همه بار و بندیلم خودم را میچپانم توی قطار خیلی پر و واقعا نمی دانم چطور همگیمان جا می شویم. آنها هم سوار شده اند لابد. چون جایشان کنار قطار خالی است.

 

توی قطار به سمت ایستگاه میرداماد- قسمت مردانه

خط عوض کرده ام و این بار قطار نه سمت غرب که به سمت شمال می رود و خوشبختانه زیاد شلوغ نیست. در نزدیکی ام تنها ۳ تا دختر ایستاده اند. یکیشان دست در دست پسری است و مشغول صحبتند . من و دختر دیگر تنهاییم و دستهای هردومان پر است. به سرعت دوتا مرد جوان بلند می شوند که ما بنشینیم. از قیافه هایشان خوب معلوم است تهرانی نیستند. مهربان و خجالتی اند. و وقتی ازشان تشکر می کنیم سرشان را پائین می اندازند و می روند آن طرف تر که نبینیمشان. ایستگاه بعد دو تا مرد سوار می شوند. یکی بور و قد بلند و ۵۰ ساله است و با لهجه غلیظ فرانسوی دارد انگلیسی صحبت می کند. دیگری ایرانی و قد کوتاه است و مدام می گوید: یس یس . بحثشان درباره واردات یک دستگاه سنگین است. همه به مرد خارجی خیره شده اند و گاهی به همدیگر تنه می زنند و لبخند می زنند که : ببین! یارو خارجیه ها!  تنها دختر و پسر هستند که حواسشان هنوز به حرفهای درگوشیشان است و برای دیدن مرد خارجی کنجکاوی نمی کنند. پیرزنی با نوه کوچکش سوار می شوند. من و دختر کناریم هر دو بی اختیار بلند می شویم . پیرزن مهربان نگاهمان می کند. مرد خارجی درباره بیزینس خوب ایران حرف می زند.

ایستگاه میرداماد - دم غروب.

دست راستم پارکینگ پری از ماشینهاست. همراه جمعیت راه می روم. اینجا غلغله ای است. از روبرو هم آدمها تند و تند به سمت ایستگاه می روند. دو طرف راه پر از دستفروش است. یکی داد می زند: سیم کارت تالیا. دیگری: آخرین فیلم هدیه تهرانی. منظورش چهارشنبه سوری است. روبرویم سه تا دختر راه می رند. در حال غش غش خندیدن و حرف زدن با مویایلشان هستند. یکیشان را می شنوم که پای تلفن می گوید: مامان جان خیلی ترافیکه من الان توپخونه ام می رسم تا یک ساعت دیگه!  از پله های پل عابر روی اتوبان حقانی که بالا می روم روبرویم پیرزنی با عصا به آرامی پله ها را بالا می رود. همه عجله دارند. پشت پیرزن روی پله ها صف کشیده اند. کسی حرفی نمی زند. از روبرو مردم به سرعت از پل ها پایین می آیند تا به سمت ایستگاه بروند .هوا تاریک شده است .به ساعتم نگاه می کنم. تا خانه مان نیم ساعتی پیاده روی است. هوا بوی بهار می دهد.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ - نیلوفر

   بادبادک باز   

بادبادک باز- نوشته خالد حسینی(مهاجر افغانی و پزشک ) -  به زبان انگلیسی- سال ۲۰۰۳- آمریکا

باز هم مطمئن شدم. هیچ نباید به حرف منتقدین این روزهای ادبیات ایران گوش کرد. هیچ چیز از ادبیات نمی فهمند. آن را یا با سیاست قاطی می کنند یا با فلسفه. و تفسیرهای بی ربطی می کنند . ادبیات داستانی شیرین ترین تجربه زندگی است. هیچ چیز به شیرینی یک رمان زندگیت را لبریز از شور نمی کند.هیچ لحظاتی از زندگی به اندازه آنهایی که به خواندن یک رمان درست و حسابی می گذرد به تو چیز یاد نمی دهد و عوضت نمی کند . مدتها بود - شاید سالها- که چنین هیجان زده نشده بودم با خواندن یک رمان جدید. شنیده بودم بادبادک باز رمان پرفروشی شده در دنیا ولی مثل همه منتقدین این روزها فکر می کردم لابد یک رمان خیلی آمریکایی است که از تصادف جنگ افغانستان پرفروش شده است. یا حداقل گمان می کردم چیزی است توی مایه های همه این رمانهایی که این روزها مهاجرین آمریکایی می نویسند. (مثلا هم نام خانم جومپا لاهیری که واقعا تاسف بار بود خواندنش) . ولی به جرات می گویم بادبادک باز یکی از زیباترین و شور انگیزترین داستانهایی است که این روزها در ادبیات خلق شده است. این شور هیچ هم ربط ندارد به اینکه نویسنده اش افغانی است یا داستانش در افغانستان می گذرد. بادبادک باز داستانی درباره زندگی است. درباره انسان بودن و درباره انسان در موقعیت تاریخی اش. از آن داستانهایی است که موقع خواندن هیچ نمی توانی کتاب را زمین بگذاری ولی نمی توانی هم از روی جملات سریع بگذری. هی دلت می خواهد برگردی و باز جمله قبل را بخوانی. از آن کتابهایی که در خیلی از لحظات خواندش کاملا از دنیای اطرافت جدا می شوی. با امیر و حسن یکی می شوی و دلت آشوب می شود. بارها و بارها از شور چشمهایت پر از اشک می شود. آنقدر که نمی توانی کلمات کتاب را درست ببینی و کلمات جلو چشمت کج و کوله می شود و تو حرص می خوری از این اشک لعنتی که برای چند ثانیه ای تو را از کابل بیرون آورده و دنیای شيرينت را خراب كرده است. بادبادك باز هيچ شبيه داستانها و رمانهاي امروزي نيست كه تويش هيچ اتفاق خاصي نيفتد و مدام بازيهاي زباني داشته باشد. در اين داستان واقعا لحظه به لحظه اتفاقات بزرگ مي افتد و جلو مي رود و از همه مهتر اين كه داستان پر است از كاراكتر هاي قوي. چقدر دلم براي يك كاراكتر درست و حسابي در ادبيات تنگ شده بود. آدمهايي مثل مادام بواري مثل آناكارنينا يا مثل هردو تا برادران كارامازوف. بادبادك باز همه كاراكترهايش را خوب خوب پرورش مي دهد آنقدر كه توي ذهنت حك مي شوند. امكان ندارد حسن را فراموش كني. مثلا ۱۵ سال ديگر وقتي يك پسر لب شكري مهربان ببيني كه بي حساب و كتاب دوست دارد مطمئنا مي گويي چقدر شبيه حسن است. حتي آدمهاي گذرنده داستان هم قوي نوشته شده اند و تو خوب دركشان مي كني. مسئول سفارت در اسلام آباد را يا پيرمرد گدا را در كابل يا وحيد و خانواده اش كه شب به امير جا و غذا مي دهند. در خلال داستان بادبادك باز البته ما تاريخ افغانستان را به چشم مي بينيم و درگيرش مي شويم و نفسمان بند ميآيد. ولي مطمئن باشيد اين يك داستان سياسي نيست كه بگويد افغانستان را آمريكا نجات داد. و همه خوب و خوشبخت شدند يا حداقل خواهند شد. پادشاهي خوب بود . طالبان بد بود و آمريكا بهشت است . نيست. در بادبادك باز بهشت زير درخت انار شاهنامه خواندن است و به دنبال بادبادك دويدن. فرقي هم نمي كند چه سالي باشد و چه كسي حاكم باشد و يا كجا باشي. بادبادك باز درباره انسان بودن است. حالا چه افغاني باشي چه آمريكايي. چه مذهبي و نماز خوان باشي و چه عقده اي و پر كينه. مي دانم مهمترين دليل پرفروش بودن بادبادك باز اين است كه درست بعد از جنگ افغانستان و به زبان انگليسي نوشته شده است . عده اي هم بهش خرده گرفته اند كه اين داستان تنها يك قصه معمولي است شبيه فيلمهاي هندي كه در آن آدمها را سرنوشت كنار هم قرار مي دهد. ولي مطمئنم همه آن منتقديني كه اين حرفها را مي زنند هيچ چيز از لذت داستان خواني نمي فهمند. بادبادك باز از همان جمله اول خاص و شور انگيز است: " در دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم ." و تو وقتي داستان را خواندي. امير و حسن و سهراب را شناختي و با آنها در كوچه هاي كابل با هيجان بادبادك بازي كردي مي فهمي چطور مي شود در دوازده سالگي ماند. بادبادك باز همه چيز زندگي را دارد. عشق دارد و دوستي و جنگ و تنهايي و با هم بودن و فداكاري كردن و نارو زدن .تاسف خوردن و در جستجوي هدف زندگي گشتن. و مگر چه اشكالي دارد كه آدمها را سرنوشت روبروي هم قرار دهد؟ مگر زندگي چيزي غير از اين است؟ گمانم اين حرفها مال آنهايي است كه ديگر ذهنشان قدرت هيچ تخيل و داستان پردازي اي را ندارد. از همه اينها گذشته خواندن قصه اي درباره همسايه مان افغانستان و شكستهايشان و خلقياتشان براي ما ايرانيها مطمئنا لذتي دو چندان است. بادبادك باز به من يادآوری کرد انسان بودن يعني چه. داشتم فراموشش مي كردم اين روزها.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢٠ - نیلوفر

   زندگی پشت سر   

در سالهای دانشجویی دوست نازنینی داشتم بسیار باهوش و با استعداد و پر از هیجان آموختن. او امروز یکی از بهترین مهندسانی است که می شناسم و هنوز با همان شور و حرارت دوست نازنینم باقی مانده است. در خانواده آنها به غیر از او بقیه خواهرها و برادرها همگی پزشک شده بودند. بزرگترها آن روزها در حال گذراندن طرحشان در نقاط دور و نزدیک ایران بودند و کوچکترها هنوز دانشجو. یکیشان هم پزشکی دانشگاه آزاد می خواند(تنها دانشگاه آزادی خانواده)  و خوب یادم هست هزینه های سنگین این درس خواندن های بچه ها را چطور پدر مهربانش جور می کردند. دوستم پدر و مادر خیلی مهربانی داشت. مادری کدبانو و خیاط و مهربان که هر وقت خانه شان برای درس خواندن می رفتیم چیزهای خوشمزه برایمان می پخت و همیشه هم سراغ آخرین مدل بورداها را از ما می گرفت تا برای دخترهای دکتر و مهندسش بهترین لباسها را بدوزد و چه ماهر بود در این کار( همه مانتو های دوستم کار مادرش بود)  پدر خانواده یک ارتشی اصیل بود. معمولا حرف نمی زد و آرام بود و از تعاریف دوستم خوب می دانستم چقدر قلب مهربانی داردو چقدر عاشق نوه هاش است. دوستم خاطرات زیادی از پدرش داشت که گاهی که از درس خواندن خسته می شدیم برایم تعریف می کرد. خاطراتش بیشتر به سالهای جنگ باز می گشت. به پدرش که همیشه جبهه بود و مادرش و بچه ها که همیشه نگران بازگشت سالمش بودند. پدرش از آن ارتشی های خیلی وظیفه شناس بود. از آن آدمهای خیلی مرتب و منظم که مسئولیتی غیر از دفاع از سرزمین نمی شناخت. خیلی دلم می خواست می توانستم پای خاطراتش بنشینم ولی آن روزها آنقدر ساکت بود و ما هم آنقدر شلوغ و پر هیاهو بودیم که فرصت نشد. چند سال پیش شنیدم که پدرش بعد از بیش از سی و چند سال خدمت در ارتش بازنشسته شده است. دوستم با ناراحتی خبر را داد. دلیلش را چندی بعد فهمیدم. خانه آنها سازمانی و مربوط به ارتش بوده و چون پدر بازنشسته شده باید به سرعت خانه را تخلیه می کردند. دوستم آن روزها تازه سرکار رفته بود و به عنوان یک مهندس تازه کار حقوق چندانی نمی گرفت. خواهر ها و برادرها همگی در شهرستانها و دهات ایران بودند یا دانشجوی دوره تخصص و همین که بتوانند خرج زندگی های خودشان را دربیاورند کار بزرگی بود. پس اندازی هم درکار نبود. همه خرج تحصیل بچه ها شده بود. با کمک بچه ها و فروش اتوموبیل پول پیش خانه ای جور شد و حقوق بازنشستگی باز با کمک بچه ها تبدیل شد به اجاره خانه. دوستم گاهی از حسرت نگاه مادر و پدرش می گفت به اسباب بازیهایی که نمی توانستند برای تولد نوه ها هدیه بدهند. و همیشه خوشحال بود که برادرها و خواهر ها پزشکند و خیلی از هزینه های درمانی پدر و مادرش کمتر از آدمهای عادی است. دیروز جایی عکسی از یک پیرمرد بازنشسته ارتش دیدم و یاد پدر دوستم افتادم. می دانم نتیجه یک عمر درست زندگی کردن و از جان مایه گذاشتن نباید این چنین باشد. می دانم کاری که پدر دوستم در سالهای جنگ می کرد بسیار بسیار سخت و عذاب آور و مسئولانه بوده . می دانم چقدر مدیون زحمات مثل اویم. ولی هیچ نمی دانم آیا خودش از این زندگی راضی بوده یا نه .

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - نیلوفر

       

ترس

راستی٬ مردم بیشتر از چه چیز می ترسند؟ ازقدم تازه و از سخن تازه .

- جنایت و مکافات-داستایوفسکی

****

بی روسری

پسر روزنامه فروش سر چهارراه با صدای بلند به دخترجوان در حال گذر: خیلی باحالی به خدا! فدای صفات!

توضیح: دختر لاغر و قد بلند است . شلوار جین پا کرده با یک ژاکت کرم رنگ تا کمر. به جای روسری هم کلاه ژاکت را کشیده سرش. بی آرایش و تند تند با یک بغل کتاب می رود.

****

پزشک معروف

دلایل زبده بودن یک دکتر زنان ٬زایمان و نازایی خیلی  معروف تهران از زبان کلیه مریضهای صف کشیده در راه پله های مطب:

این خانوم دکتر دستش خیلی بلنده!. خیلی مومنه! . موقع نسخه نوشتن صلوات می فرسته!. و از همه مهمتر این که سیده !

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٥ - نیلوفر

       

آن خرس قطبی سفید را دیده ای؟ همان که تنها و هراسان نشسته روی تکه یخی شناور در دریای آبی بی کران؟ همان که تیتر خبرهای گرم شدن زمین است؟. گمان می کنی عاقبتش چه می شود؟

*

ما٬ این زمین را از پدرانمان به ارث نبرده ایم. ما ٬ آن را از فرزندانمان قرض گرفته ایم.

مرد با حرارت این جمله را پشت میکروفن فریاد می زند.

*

زمین: هر چیزی که داری من به تو داده ام. درختهایم به تو هوای خوش داده اند . دریاهایم برایت باران می بارند. در دل کوههایم معادن طلاست و کشترازهایم سیرت می کنند و حیواناتی که می خوری را نیز. چرا هروقت در می مانی سرت را به آسمان میگیری و از آن بالا تقاضای کمک می کنی؟

*

سالیانه بیشت از ۲ میلیون و ۸۰۰ هزار تن آشغال در تهران تولید می شود.

*****

قسمت آخر داستان زنهای درخت خرمالو را گذاشتم اينجا. چون خيلي ها سراغش را گرفته بودند گفتم هيمن جا خبرش را بدهم!.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - نیلوفر

       

آموزش رقص

در میدان شلوغ ونک راه میروم و دورم پر است از آدمهای پرشتاب. با گردنهای خم شده و ابروهای درهم کشیده. زنان و مردانی که تند تند راه می روند. بی اعتنا زا کنار روزنامه فروشی ها و مغازه های فلافل فروشی و آب میوه فروشی می گذرند و معلوم نیست فکرهایشان پی کدام مشکل زندگیست. تک و توک کنار دیوار پسرهای جوانی دست در جیب کاپشنهایشان و پا تکیه داده به دیوار ایستاده اند و وقتی از روبروشان می گذری چیزی را زیر گوشت زمزمه می کنند: پاسور٬ نوار جدید٬ شوی ۸۶!! ... روبرویم دختر و پسری راه می روند. دختر چادر مشکی را دور خودش پیچیده و پسر دست دختر را محکم می کشد و او را از میان جمعیت به دنبال خود می کشد. من به علت شلوغی زیاد خيلی نزدیک به دختر راه می روم. مرد جوانی زیر گوشمان می خواند: نوار آموزش رقص! پسر می ایستد و به دنبال او دختر چادری هم.  من کنار تر سرعتم را کم می کنم. پسر قیافه اش هیچ به رقاصها نمی خورد. جلو می رود و از مرد جوان می پرسد: آموزش رقص کردی هم داری؟! حالا به قیافه پسر دقیق شده ام. جوان و کمی چاق است . با کاپشن و شلوراری پارچه ای وگشاد. دختر هم با وجود چادر و موهای پر صورت بامزه و تپل است. مرد جوان می گوید آموزش رقص کردی خردادیان را دارم.! پسر می گوید خوب است؟! من و زنم می خواهیم با هم یادبگیریم! (با افتخار می گوید در حالی که دست دختر را محکمتر در دستش فشار می دهد.دختر خندان است) مرد می گوید خیلی عالی است! دو تاشان حالا به دنبال مرد راه افتاده اند بروند سی دی آموزش رقص کردی بخرند.

تهران٬ شهر شلوغ بامزه دوست داشتني بي همتايي است.

***

سقوط

نمي دانم آلبركامو وقتي سقوط را مي نوشت دقيقا درباره بشريت چه فكر مي كرد. دقيقا درباره قضاوت چه فكر مي كرد. ولي ميدانم كه هر بار سقوط را خوانده ام بدنم از ترس يخ كرده است. و خوشحال شده ام كه كامو بشريت اين روزها را نديد .

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱۳ - نیلوفر

   عشق در ترافيک   

مکان: خیابان ولیعصر به سمت شمال. نرسیده به میدان ونک . ساعت ۵ و نیم عصر

مرد: راننده تاکسی٬ ۴۵ ساله٬ موهای جو گندمی٬ لاغر و نحیف٬ سیاه و کثیف و خسته .با سیگاری دائم روشن.

مسافرها: همگی کلافه از ترافیک عصرگاهی٬ عصبانی از خزعبلات رادیوی روشن تاکسی .کاملا فضول در زمینه مکالمات موبایلی یکدیگر.  و حالا کاملا در حال گوش دادن به حرفهای راننده تاکسی به همسرش پای تلفن.

مرد : عزیزم. به فاطمه نگو من دیر میام . زود بخوابونش. من شرمندتم. کار دارم . دیر می میام. قربونت برم که اینقدر ماهی. شب احتمال داره تنها نیام با حاجی بیام. خوب چادر مادر سرت کن. بلدی که! گوشی رو بده فاطمه...مکث... بابایی خوبی! آره برات خریدم. میارم امشب. زود بخواب فردا زود راه بیفتیم. گوشی رو بده مامانت.... جونم عزیزم...فدات بشم خانوم گلم!!  قطع مکالمه.

قیافه مسافرها: همگی لبخند مرموزی دارند و با حیرت راننده کثیف عصبانی را نگاه می کنند که حالا انداخته لاین کناری و خلاف می رود و به هرکی جلویش بپیچد فحش می دهد! هیچ شباهت به مرد عاشق پیشه پای تلفن ندارد.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱٢ - نیلوفر

   ده نويسنده بزرگ   

هوا به یک باره سرد شده است. من بدون دستکش و لباس خیلی مناسب در خیابان راه می روم. تنها راه برای فرار از سرما این است که قدمها را تند کنم. نوک دماقم قرمز شده و ناخنهایم به بنفشی می زند. به غیر از این ولی مشکلی نیست. خوب و خوش و سرحالم. ۴- ۵ تا کتاب بغلم است و به سمت کلاس داستان نویسی هفتگی ام می روم. ۴۰ دقیقه ای پیاده روی است و جان می دهد برای خالی کردن ذهن و فکر کردن به چگونگی پایان داستان نیمه کاره ام. خیابان تخت طاووس مثل همیشه شلوغ و پر هیاهوست.دختر و پسرهای جوان دست در دست هم. پیرزنها با چرخهای خرید. آدمهای دو به دو در حال حرف و خنده و داد و هوار و عصبانیت. مغازه ها  باز خلوت یا شلوغ. از رستوران و فست فود گرفته تا سوپر و میوه فروشی و داروخانه و فروشگاه لوازم آشپزخانه. توقف می کنم. یادم می افتد مدتی است قرار است برای آبدارخانه شرکت جاقاشقی پلاستیکی بخرم . فرصت خوبی است. داخل مغازه گرم است . آب بینی ام به سرعت راه می افتد. مثل همیشه که از سرما وارد گرما می شوی. دو تا مادر و دختر در حال خرید کردند و مرد فروشنده دارد درباره کیفیت این بشقابهای دم دستی سخنرانی می کند. جاقاشقی ها آن گوشه روی زمین است. یکی را برمی دارم و میبرم کنار صندوق. پسر خیلی  جوان بد اخلاقی ایستاده  با موهای بلند دم اسبی شده و ابروهای برداشته شده . کتابهایم را می گذارم روی میز و می گویم برای خرید این جاقاشقی فاکتور می خواهم. پسر در حالی که پول را از دستانم می گیرد می گوید هیچ بلد نیست فاکتور بنویسد و باید منتظر بشوم رئیسش از دست آن مادر و دختر خلاص شود. به ساعتم نگاه می کنم. نگران دیر رسیدن به کلاس هستم و استاد خیلی خیلی وقت شناسم که چند دقیقه تاخیر برای کلاسش را توهین به کل تاریخ ادبیات فارسی قلمداد می کند. می گویم عجله دارم و یک فاکتور نوشتن که کاری ندارد! پسر اما حالا هواسش پی کتابهای من است که روی میز گذاشته ام. کتابی که روی بقیه قرار دارد  درباره ده نویسنده بزرگ جهان است: جهان مدرن و ده نویسنده بزرگ اثر مالکوم برادوی .پسر حالا خوش اخلاق و خندان می پرسد: خانوم این کتاب مال کدوم انتشاراته؟! می گویم. باز می پرسد ده تا نویسنده بزرگ کیا هستن؟ می گویم. با اشتیاق می پرسد: شما کتابهای همگیشان را خوانده اید؟ می گویم که کاش خوانده بودم ولی نه . تنها بعضی ها را خوانده ام. بعد اضافه می کنم من خیلی دیرم شده! اگر فاکتور نمی دهید پولم را بدهید من بروم و اصلا این جاقاشقی را نمی خواهم. پسر بی خیال به حرفهای من می گوید: من خیلی دلم می خواهد درباره این نویسنده ها بدانم . خنده ام گرفته. می پرسم :جدا؟! چرا؟! می گوید : نمی دانم! فکر کنم خیلی زندگی آدم را عوض کند. لابد خیلی آدمهای مهمی بوده اند. می گویم : خب ...بو ده اند.  حالا پسر کتاب را برداشته و به فهرستش نگاه می کند. به صورتش دقیق میشوم. پر از هیجان است. ابروهایش بالا رفته اند. و ته چشمهای خیلی جوانش برق می زند. می گویم: این کتاب مال تو. منم فاکتور نمی خوام . به سرعت جاقاشقی را برمیدارم و از مغازه بیرون می زنم. هوای سرد پوست صورتم را می کشد. به جهان مدرن و ده نویسنده بزرگش فکر می کنم . به داستایوفسکی ٬ کونراد٬ توماس مان٬ جویس٬ الیوت ٬ ویرجینیا ولف ٬ فالکنر و ... گمان می کنم پسرک فروشنده بین همه آن لیوانها و بشقابها و گلدانها اوقات خوشی را خواهد گذراند. حالا فرض کنیم بلد هم نباشد فاکتور بنویسد. می خندم! گرچه دیرم شده است ولی پایان داستان نیمه کاره ام را پیدا کرده ام.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٩ - نیلوفر

   دنيای با نيلوفر   

امروز درست ۲۸ سال می گذرد از آن روزی که دنیا از بدون نیلوفر بودن وارد با نیلوفر بودن شد. من وارد ۲۹ امین سال زندگیم می شوم. هیچ نمی دانم دنیا بدون من چطور به کارش ادامه می داده تا ۲۸ سال پیش. دنیای بدون من چیز غریبی باید بوده باشد. مگر می شود هوا سرد شود بدون اینکه من حسش کنم؟بهار بیاید بدون اینکه من بویش را حس کنم؟ من دنیا را وقتی با نیلوفر است خیلی دوست دارم . همیشه روزهای تولدم شیرین است. روی میز کار دسته گل زیبایی اهدایی همکارانم است. همسرگرامی مهربان تر از همیشه صبح به خیر می گوید و برایم کادوهای دوست داشتنی و خاطره انگیز می خرد. همه دوستان و آشنایان به یاد من می افتند . دوستانم از گوشه گوشه دنیا و همه فک و فامل طولانی دوست داشتنی ام. ولی نمی دانم چرا روزهای تولدم فکرم همیشه پیش مادرم است. خیلی دلم می خواست  همه آن ۹ ماهی که از وجودش به وجود آمدم را به یاد می آوردم. مادرم آفریننده دنیای با نیلوفر است. روزهای تولدم بیشتر از همیشه مادرم را دوست دارم. بیشتر از حتی تولد خودش.

روزهای تولدم آنقدر آدم مهمی میشوم که به خودم جرات می دهم  وجود همه افسانه ها و فرشته ها را باور  کنم. و هنگام فوت کردن شمعها از ته دلم آرزو کنم و خوشحال باشم که روزگاری شاید دور٬ شاید نزدیک٬ از برآورده شدنش خوشحال خواهم شد. آرزوهایم ۲۹ سالگی ام مثل همیشه دراز و طولانی و گاهی هم احمقانه و باورنکردنی است. چه اهمیت دارد؟ امروز همه افسانه های جهان واقعی است.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۸ - نیلوفر

   هاليوود٬ سرزمين روياها   

هیچ لذتی در زندگی بالاتر از خیالپردازی نیست. اینکه یک گوشه بنشینی و در رویاهایت فرو بروی. تو در رویاهایت می توانی زیباترین زن دنیا باشی می توانی پرواز کنی یا می توانی در جنگل سبز دل انگیزی آواز بخوانی. می توانی ملکه باشی یا قهرمان . می توانی مدام عاشق شوی . گریه کنی و بخندی.

هالیوود سرزمین رویاهای ماست و کارش را خوب بلد است. هالیوود به تو می گوید: تخیل کن! زندگی همین است!. تو با هالیوود ملکه ای ناشناخته می شوی که عاشق روزنامه نگار خوش تیپ آمریکایی می شود(تعطیلات رومی) ٬ با همه ذرات وجودت عشق را حس می کنی(کازابلانکا) ٬ جنگ را حس می کنی و قوی می شوی و می فهمی هر چقدر هم اشتباه کرده باشی فردا هم روز دیگری است (بربادرفته) ٬ می خندی و در عین حال گریه می کنی(عصر جدید) ٬ می فهمی بهترین راه این است که به طرفت پیشنهادی بدهی که نتواند ردش کند(پدرخوانده) در حالی که می خندی و پروسه عاشق شدن را طی می کنی به دنبال چندین ملیون دلار می گردی(معما) با وجودی که دختر بد و تنها و شکست خورده ای هستی ولی مرد پولدار خوش تیپی عاشقت می شود و زندگی تو و خودش را تغییر می دهد(زن زیبا) با وجودی که مرده ای ولی هنوز به خاطر عشقت تلاش می کنی(روح) در اوج آغاز جنگ جهانی دوم ٬ پرستار بی همتای ۷ تا بچه پولدار می شوی و در کوههای شهر سالزبورگ با آنها می رقصی و آواز می خوانی(آوای موسیقی-اشکها و لبخندها) ....

هالیوود سرزمین رویاهاست. ایده آل نیست. مزخرفات زیادی هم توش پیدا می شود. گاهی حتی هنرمندانه هم نیست. ولی بهترین جاست برای تحقق رویاهای ما. همین است که من عاشق جشن سالانه اش هستم. هر کجا که باشم باید ببینمش. خوشحالم که وجود دارد و هنوز تخیل می کند و با وجود همه کثیفیهای دنیای امروز هنوز ایستاده و رویاهای ما را به واقعیت تبدیل می کند.هالیوود هرچه که باشد به خاطر شکوه و زیبایی اش روی زندگی من تاثیر گذاشته است و باعث شده فکر کنم هیچ رویایی دور از دسترس نیست.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٧ - نیلوفر

   شمال و جنوب و سرزمين من   

چندی پیش٬ بین بالا و پایین رفتن از کانالهای مختلف به فیلمی برخوردم که نه  نامش را می دانم و نه حتی هنرپیشه هایش را میشناسم. فیلم را هم نصفه نیمه دیدم . بدون آغاز و پایان. داستان درباره زنی انگلیسی بود که در جورجیای آمریکا زندگی می کرد. مادر دو بچه بود و همسرش یکی از ملاکین آن منطقه بود و کلی برده سیاه داشتند(زمان فیلم قبل از جنگهای شمال و جنوب آمریکا بود) زن ٬ به علت روحیه پاک و احساساتی اش ٬ هیچ نمی توانست ستم هایی که به این برده های سیاه روا می شد را تحمل کند بنابراین به دور از چشم شوهرش به آنها کمک می کرد . از دارو و دوا و آموزش گرفته تا اینکه راه فرار را برایشان آماده می کرد. شوهر زن ٬ که اتفاقا مرد خوب و مهربانی است٬ سعی می کند به زن بفهماند که کارهایش در نهایت به ضرر خانواده است و نه تنها برای سیاههای سودی ندارد (چون آنها را از کار و غذا میاندازد) بلکه باعث شورشهای بی دلیل می شود و اوضاع اقتصادی خانواده آنها را کاملا به هم خواهد ریخت. زن اما نمی تواند ساکت بنشیند. آنقدر که با وجود عشق زیادی که بینشان است کارشان به جدایی و طلاق می کشد و زن٬ بدون فرزندانش راهی شمال آمریکا می شود و در نهایت به گمانم به یکی از پایه گذاران اصلی جنگ شمال و جنوب آمریکا تبدیل می شود.

احتمال زیاد دارد داستان فیلم تا حدودی واقعی باشد. یعنی نتیجه تلاشها و از خودگذشتگی های زن در آن سالها این شده که امروز در آمریکا تقریبا سیاهها و سفیدها از حقوق یکسانی برخوردار باشند. و این البته از آن داستانهای نخ نما شده تاریخی است. ولی نکته جالب این فیلم برای من مقاومت مرد در برابر این تغییر بود. مرد٬ انسان روشنفکر و دوست داشتنی ای بود. ولی فکر می کرد زندگی درست آن است که آرام و به روال سابق طی اش کنی. اگر ایراداتی دارد (که قبول داشت دارد) باید به آرامی حل کنی . او معتقد بود این طور بی محابا خرق عادت کردن نتیجه اش کشتار و جنگ است(که بود)  و از هم پاشیدن. نمی دانم اگر به روش مرد ادامه می دادند و چند سال یک بار تحول کوچکی به وجود می آمد امروز سیاههای امریکا کجا بودند؟ آیا باز هم جنگی در می گرفت؟  گرچه می دانم همه این جنگها نه نتیجه تلاشهای یک نفر که یک خواست اجتماعی است ولی مدام دارم از خودم می پرسم ما باید چه کنیم؟ ما همگی می دانیم خیلی چیزهاست در سرزمینمان که احمقانه است و باید تغییر کند. اگر تند برویم حتما خشونت خواهد بود و احتمال از هم پاشیدنمان زیاد که قطعی است. و اگر آرام برویم معمولا اصلا نمی توانیم جلو برویم.  ولی من با خودم روراست هستم. من تحت هیچ شرایطی٬ حتی وقتی مرد و زن  بی گناهی را آنقدر شلاق بزنند تا بمیرند٬ حاضر نیستم کانون گرم خانواده و فرزندانم را مثل زن فیلم فدا کنم. و جنگی راه بیندازم که نتیجه اش معلوم نیست. جنگی در آن هم زن و مرد و هم هزاران بی گناه دیگر قربانی خواهند شد . شاید به همین دلیل ساده است که امروز من اینجایم بی اینکه کاری بکنم و دوستان روشنفکرم هم همه خارج از ایرانند بی اینکه کاری بکنند. ما همه تئوری مرد را در زندگیمان بیشتر قبول داریم. 

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٦ - نیلوفر

   خورشيد خانم کوچولو   

این اولین فیلم اسکاری امسال است که دیده ام. گرچه فیلم یک شاهکار هنری نیست ولی بسیار شیرین و لذت بخش است. فیلمنامه فوقالعاده ای دارد و بازیگران آن استثنایی اند.

خورشید خانم کوچولو٬ یک کمدی سیاه است. تقریبا همه فیلم می خندی و تقریبا همه فیلم به فکر فرو می روی. گرچه داستان سر راست و ساده ای دارد ولی آنقدر شخصیت پردازی فیلمنامه عالی است که این داستان ساده را به یکی از پیچیده ترین داستانهای روابط آدمها تبدیل می کند. بی تعارف نیمی از زیبایی فیلم مدیون بازی خیلی دوست داشتنی دخترک کوچک است. اولیو ٬ دختری ۷ ساله ٬ بامزه و شاداب است. او نه خیلی زیباست و نه خیلی باهوش ولی فیلمنامه چنان کاراکتر قوی ای از او ساخته که نه تنها روی همه اعضای خانواده اش تاثیر می گذارد بلکه تو را هم خندان میخکوب صندلی ات می کند. تقریبا همه کاراکترهای فیلم به خوبی پرداخته شده اند. دوین (برادر اولیو) عالی است نمونه کامل یک نوجوان ۱۵ ساله است که وسط زندگی سرگردان مانده ولی هنوز عاشق کودکی است ٬ دایی فرانک  معرکه است: تنها٬ بی هدف٬ بی شغل ٬شکست خورده و مهربان!  صحبتهای دوین و فرانک کنار دریا٬ آنجا که فرانک درباره پروست صحبت می کند فوق العاده است! پدربزرگ هم شاهکار است! انگار سینما سالهاست منتظر چنین کاراکتر بی نظیری بوده است. پدر گرچه شخصیت خلی خوبی در فیلمنامه دارد ولی من زیاد از بازی بازیگرش خوشم نیامد و آنچنان که باید دوست داشتنی نشده بود. مادر اما از نقاط ضعف فیلمنامه بود و از کاراکترش جز سیگار کشیدن گاه به گاه هیچ نمی فهمیدی. گرچه تکیه گاه داستان بود ولی برعکس بقیه هیچ به درونش وارد نمی شدی.

موقعیت های کمیک فیلمنامه به خوبی در مسیر اصلی داستان طراحی شده اند. خراب بودن ماشین٬ همجنس باز بودن فرانک ٬ مجله های مورد علاقه پدربزرگ و مرگ او(گمان نکنم هیچ فیلم کمدی ای مرگی به این تاثیر گذاری داشته باشد)و  البته رقص بی همتای اولیودر پایان!

خورشید خانم کوچولو ولی در کنار همه اینها فیلمی است درباره با هم بودن. خانواده ودوست داشتن. با دیدن اولیو کوچک و خانواده پر هیاهو و احمقانه اش می فهمی زندگی یعنی با هم بودن و به خاطر هم موقعیتهای سخت را گذراندن. اگر تنها باشی شاید هیچ کدام از این اتفاقات احمقانه برایت نیفتد. ساکت و آرام به زندگیت ادامه بدهی ولی وقتی خانواده هستی٬ باید مدام درگیر مشکلات باشی ولی در نهایت همین با هم بودن است که زندگیت را زیبا می کند و اولیو کوچک به زیباترین شکل ممکن این را نشانت می دهد. تقریبا همه خانواده اولیو٬ شکست خورده٬ بی استعداد و مشکل دار هستند ولی اولیو ٬ این دختر ۷ ساله بی همتا ٬ چنان شاد و پر از عشق است که همه این آدمهای شکست خورده را به زندگی امید وار می کند . آدمهای شکست خورده ای که همگیشان در یک چیز مشترکند: همدیگر را دوست دارند.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٥ - نیلوفر

   سه تا روميزی   

این پنجمین خانه تکانی من است. حالا پارکت بوی واکس چوب می دهد و خانه بوی نرم کننده ای که به پردها زده ام. کمدها بیرون آمده و مرتب شده اند (که البته به زودی دوباره نامرتب خواهند شد!) کتابهای خوانده شده به انباری رفته اند و لباسهای بی استفاده دم در گذاشته شده اند. کتابخانه کاملا خالی شد و کلیه کتابها دوباره دسته بندی و مرتب شده و کابینتهای آشپزخانه دیگر نه لک دارد نه چرب و چسبناک است.من  چرب و عرق کرده و خسته نشسته ام به دیوارهای تمیز و پرده های تمیز نگاه می کنم و خوشحال از این رسم دیرینه سالیانه ام که خانه مان را زیباو دوست داشتنی می کند. سرایدار عزیز ٬ که همه تمیزی خانه ازاوست وگرنه من چه می دانم از دیوار شستن؟! ٬ آمده و می پرسد اینها را چه کنم؟ خیلی کثیف شده .در دستش سه تا رومیزی کوچک قلاب بافی شده سفید است که همیشه روی بوفه مان است و رویش یک جفت شمعدان شیشه ای  است و مجسمه ای کریستال از زن و مردی در آغوش هم. هرسه را می گیرم توی دستم. بوی خاک می دهد. هیچ یادم نیست آيا اینها را اصلا تابه حال شسته ام؟ نه مطمئنم که نشسته ام. لبخند می زنم به خانه داری بی نظیرم که ۵ سال طول کشیده تا اینها شسته شود. می برمشان زیر شیر آب . دانه دانه می شورمشان با آب ولرم و صابون. نمی دانم چرا قلبم شروع کرده به تند زدن. به سرعت سفید و براق می شوند. ناگهان دلم گرفته از این آب سیاه و چرکی که می رود توی سوراخ راه آب. می دانم چرا گرفته ام. می دانم چرا هیچ دلم نمی آید آب سیاه برود و محو شود. هر سه تای این قلاب بافی ها کار دست است. هدیه ازدواجم است. مادربزرگم٬ او که ۵ سال است رفته و دیگر کنارمان نیست٬ هم او که ۶ ماه بعد از ازدواجم در بیمارستانی درتهران خوابید و دیگر بیدار نشد٬ خودش در روزهای قبل از ازدواجم با دستهای خودش برایم بافت. قلبش بیمار بود و به سختی نفس می کشید با پاهای ورم کرده نشست و هر سه تا را برایم بافت. با یک قلاب می بافت و در کارش حسابی وارد بود.یکی از معدود ای کاشهای زندگیم همیشه این خواهد بود که : ای کاش قلاب بافی را از او یادگرفته بودم. گرچه می دانم هیچ استعدادش را نداشتم. حالا هر سه تا تمیز و درخشان است. برای اولین بار بعد از بافته شدن شسته شده اند . می اندازمشان روی میز و دوباره می نشینم روی مبل و خانه تمیزم را نگاه می کنم. لبخند می زنم. حس می کنم هیچ چیز این خانه را به اندازه این سه تا رومیزی قلاب بافی شده کوچک دوست ندارم نه به خاطر اینکه مادربزگم دیگر نیست. رسم همیشگی زندگی این است که بیایی و بروی .بلکه به این دلیل که خوب یادم هست با چه دریای عشقی برایم بافته شان.این که بتوانی در این فاصله دیگران را دوست داشته باشی  مهم است.  می دانم هیچ کدام از هدایای ازدواجم  هرگز به اندازه این سه تا با ارزش نیستند.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/٢ - نیلوفر

   شيک پوشهای بی فرهنگ   

برای رفتن به میهمانی لباس پوشیده و مرتبیم. کت و شلوار و کروات و  کفش پاشنه بلند و ناخن لاک زده و لباس شب. شاد و خوشحال در ماشین نشسته ایم به انتظار یک شب خوب و خاطره انگیز. از کوچه مان می پیچیم توی ظفر که مثل همه سر شبها شلوغ و پرترافیک است. دلیل ترافیک این منطقه البته جدای از زیادی ماشینها ٬ وجود چندین و چند سوپرمارکت و میوه فروشی و قصابی است. راه حسابی بند آمده است. سرمان را این طرف و آن طرف می بریم ببینیم دلیل راه بندان چیست. دلیل آشنای همیشگی این اطراف. خریدار سوپر مارکت که هیچ حال و حوصله حتی دو قدم پیاده روی را ندارد ماشینش را دوبله پارک کرده جلوی در سوپرمارکت. آن طرف خیابان هم خریداری دیگر پژویش را کجکی پارک کرده و عقب ماشین حسابی وسط خیابان است و عملا هیچ راه  رفت و آمدی نمانده برای مردم. مهم نیست . ما شادیم و این چیزها هم که برای محله خیلی باکلاس ما عادی است. خب وقتی آدم میتواند دوبله یا کجکی پارک کند درست جلوی در سوپرمارکت اصولا چه نیازی است که برود مثلا توی کوچه بالاتر و به سختی جای پارک پیدا کند؟! بوق ماشینها درآمده که خانم محترمی بسیار شیک و آرایش کرده می آید طرف پژوی کج پارک شده و به آرامی و بی توجه به بوق و .. سوار می شود و کمی ماشین را عقب جلو می کند . وقتی ماشین کمی صاف می شود راه کوچکی باز می شود و چند تا مشین جلویی ما راهشان را می گیرند و میروند. به سختی. زن حالا دستش را از پنجره بیرون آورده و به ماشین ما اشاره می کند که ۱ دقیقه بایستیم. (ظاهرا خریدهایش را پسرک فروشنده می خواهد بگذارد توی صندوق عقب.و ما و کلیه ماشینهای عقبی باید منتظر بایستیم تا پسرک این کار را بکند ) همسر گرامی بی توجه به اشاره زن و درحالی که بوق ماشینهای پشتی که دقایق زیادی است منتظر باز شدن راه هستند گوش را کر کرده جلو می رود. هم شیشه ماشن ما پائین است هم شیشه ماشین زن. زن شیک و عصبانی با صدای بلند به ما می گوید: واقعا که آدمهای بی فرهنگی هستید! من خواستم یک دقیقه صبر کنید! من بی اختیار به آرامی میگویم: خانم عزیز شما حدود ۱۰ دقیقه است این جا را بند آورده اید که خرید کنید ما به جای یک دقیقه الان ۱۰ دقیقه است که صبر کرده ایم.همسر گرامی آنقدر عصبانی شده که هیچ نمی گوید. پایش را می گذارد روی گاز و می رود. ما با لباسهای میهمانیمان به بی فرهنگی زن شیک پوش فکر می کنیم و او با لباسهای شیکش لابد به بی فرهنگی ما. کلیه ما شیک پوشهای ساکن ظفر این یک کار را خوب بلدیم: همدیگر را بی فرهنگ بدانیم! و فکر کنیم و همواره حق با ماست چون این راحت ترین راه است.

لینک
۱۳۸٥/۱٢/۱ - نیلوفر