شاملو در قصابی

قصابی محل.بوی گوشت.آدمهايی که به هم تنه می‌زنند.شاگردهای قصابی با روپوشهای سفيد پر از لکه های قرمز خون.چاقوهای تيز.ران گوسفند.صدای چرخ گوشت.رشته های آويزان گوشت چرخ کرده از سوراخهای چرخ گوشت...

گوشه ديوار٬درست پشت چرخ گوشت تکه کاغذ سفيدی چسبيده است که روی آن پر است از اثر انگشتهای خونی و قرمز.دور کاغذ کمی پاره شده و نحيف و تنها خودش را چسبانده به کاشی سفيد ديوار.رويش با خط خوشی نوشته:

زيباترين حرفت را بگو

چراکه ترانه ما ترانه بيهودگی نيست

چرا که عشق حرفی بيهوده نيست

***

تولد و مرگ

پدربزرگ ۶۰ ساله پسرک دوماهه ای چهار روز پيش به يک باره‌ سکته کرد.مادر و پدر پسرک که از بچه دار شدن از خوشحالی در پوستشان نمی‌گنجيدند همه آروزها و سرخوشی هايشان را فراموش کرده‌اند و بهت زده در غم از دست دادن پدر٬ می‌گريند و از خوشحالی های پدربزرگ می‌گویند موقع تولد نوه و از گوسفندانی که به افتخار نوه‌اش سر بريد و از نگرانی‌هايش سر افتادن يا نيفتادن ناف نوه و درست وزن گرفتن نوه و اسباب بازيهايی که هر روز برای نوه نوزادش می‌خريد و سرزده وارد خانه نوه می‌شد...پسرک هرگز پدربزرگش را به ياد نخواهد آورد هر چقدر همه از سرخوشی او به هنگام تولد پسرک قصه ها بگويند.پسرک بزرگ خواهد شد و پدربزرگ از يادها خواهد رفت.عجيب است که اين رسم هميشگی دنيا چطور هنوز برای همه ما غريب و تکان دهنده است.

لینک
۱۳۸٥/٢/۳۱ - نیلوفر

       

ماجراهای من٬ سريال تلويزونی و بمب اتم!

شايد از ديد بسياری٬ هيجان من برای ديدن بعضی سريالهای تلويزونی احمقانه و بچگانه به نظر بيايد ولی واقعيتی است انکار نشدنی!اينکه من بعضی روزها به شوق اينکه بدانم بقيه داستان چه خواهد شد از سرکار راهی منزل می‌شوم را شايد کسی جز عاشقين همان سريال درک نکنند!‌حالا فرض کنيد از بد روزگار سريال مورد علاقه من يک سريال آمريکايی باشد که از يک کانال عربی هفتگی پخش می‌شود و آن وقت گاهی هم به لطف مسئولين محترم خودمان درست ساعت پخش سريال روی همان کانال نويز هم بيفتد! و من چون طاقت ندارم که نفهمم بقيه داستان چه شد راهی اينترنت می‌شوم و چون خواندن خلاصه داستانها اصلا مزه نمی‌دهد وارد چت رومها می‌شوم تا يک آدم دلسوز خوره سريال٬ درست و حسابی برايم تعريف کند ماجرا از چه قرار بوده است!همه اينها نتيجه اش می‌شود يک پنجره باز در گوشه پنجره های باز روی کامپيوترم که در آن کلی دختر نوجوان آمريکايی مشغول بحث بسيار مهم و حياتی ای هستند در باب اينکه کدام شخصيت مرد سريال بيشتر به درد شخصيت زن سريال می‌خورد!‌(ممکن است شما اصلا درک نکنيد که اين بحث تا چه حد حيثيتی است ولی من کاملا درک می‌کنم!)‌ بحث بين طرفداران پسر پولدار و پسر باهوش بسيار داغ شده است تا اينکه يک دختر نوجوان ٬که طرفدار پسر باهوش است!٬ در توصيف پسر پولدار می‌گويد:من اگر در نيا از دو چيز متنفر باشم اوليش ايرانه دوميش همين پسر پولدار!!!! شما قيافه من را پشت کامپيوتر تصور بفرمائيد! ديگر سکوت را جايز نمی‌بينم و با دخترک مشغول صحبت می‌شوم که آخه بابا جون! تو چرا اينقدر از ايران متنفری؟! من يه ايرانی ساکن تهرانم! ببين چقدر گلم؟! منم طرفدار اين سريالم و تازه طرفدار پسر باهوشه هم هستم! دخترک که يک نوجوان ۱۵ ساله بسيار درسخوان و کتابخوان اهل نيوارلان است٬ بسيار محترمانه اول از من معذرت خواهی می‌کند که من از هيچ ايرانی ای متنفر نيستم من فقط دلم نمی‌خواهد با يک بمب اتم بميرم! ما مدتها با هم بحث می‌کنيم رفيق می‌شويم و از کتابهايی صحبت می‌کنيم که هردومان خوانده ايم و کيف کرده ايم. او از مشکلاتش در جريان طوفان کاترينا می‌گويد و من از مشکلاتم در جريان جنگ هشت ساله با عراق.او از اينهمه بی اطلاعی خودش (به عنوان دختر يک خانواده کاملا جمهوری خواه و بسيار اهل سياست)‌ تعجب می‌کند و من از اينهمه تاثير تبليغات بر روی ذهن يک دختر بسيار باهوش آمريکايی.من به او قول می‌دهم که ما هرگز بمب اتم روی سرش نخواهيم انداخت و او قول می‌دهد که درباره ايران با دوستانش صحبت کند.می‌دانم يک دوست خوب کوچولوی باهوش پيدا کرده ام ولی من هيچ نمی‌توانستم برای او از بديهای آمريکا هم بگويم. من نمی‌توانستم به او درباره کودتای ۲۸ مرداد بگويم و يا تنهايی وحشتناک ايران در طول جنگ ۸ ساله. يک دختر ۱۵ ساله آمريکايی به حرفهای سی ان ان بسيار بيشتر از حرفهای من اعتماد دارد.هر چقدر هم که من آدم باحالی باشم!

لینک
۱۳۸٥/٢/۳٠ - نیلوفر

       

خدمات کوچک
 
کم هستند کسانی که خدمات بزرگ انجام میدهند اما بسیار هستند کسانی که خدمات کوچک را با مهروعلاقه انجام میدهند و ما اگرچه نمی توانیم خدمات بزرگ انجام دهیم اما باید این خدمات کوچک را با علاقه دنبال کنیم.
 
رئيس هيت مديره مديران صنايع ايران
با تشکر از همسر گرامی!
 
***
رومئو و ژوليتهای جهان کجائيد؟
ديروز در حين گوشت پاک کردن و تهيه و تدارک نهار فردا٬ چشم و گوشم متوجه تلويزيون بود.يکی از کانالهای ماهواره داشت فيلم قديمی رومئو و ژوليت (ساخته فدريکو فزيرلی؟!)‌ را نشان می‌داد. ژوليت زيبا و پرشکوه در ميهمانی رقص نفس رومئوی جوان را بريد.و شکسپير از جوانی می‌گفت و از عشق و از آدمهايی که هنوز آنقدر قلبهايشان بزرگ و پاک هست که چنان عاشق بشوند که زندگی برايشان در عشق معنا شود. شکسپير يک نابغه تمام عيار بود. رومئو جوان شايد تنها انسانی است که می‌شناسم و همه وجودش قلب است.هيچ منطقی ورای قلب او عمل نمی‌کند حتی در هنگامی که دست به قتل می‌زند همه وجودش قلب است. می‌دانم بسيار قصه ها از روی داستان شکسپير گفته اند آنقدر که برای همه اين عشق بی حد و حساب ديگر هيچ معنا و مفهومی ندارد.ولی حرفهای شکسپير هميشه از نوع ديگری است و به گمان من هنوز هم تازه است. چنان پرشکوه و ستايش برانگيزست که مثل جويبار در رگهای تو جاری می‌شود و درست در لحظه مرگ دو دلداده جوان از چشمهايت فرو ‌می‌ريزد.با صورت خيس از اشک و دستهای کثيف از گوشت پاک کردن به انسانهای عصر شکسپير نگاه می‌کردم که جسدهای معصوم عزيزانی را می‌نگريسند که در قلبهايشان هيچ نفرتی نمی‌شناختند و همه وجودشان عشق بود و  شايد تنها برای يک لحظه همگيشان آروز می‌کردند به جای همه نفرتی که در قلبهايشان رخنه کرده است می‌توانستند به پر شکوهی اين دو جوان همديگر را دوست بدارند. جهان امروز ديگر با ديدن و شنيدن قصه عشق رومئو و ژوليت به هيجان درنمی‌آيد.آدمهای جهان امروز چنان سر تا پا نفرتند که هيچ عشق بی حساب و کتابی منطقها و استدلالهای پر از نفرتشان را تکان نمی‌دهد.نمی‌دانم امروز در جهان رومئو و ژوليتی هست که به اينهمه انسانهای بدون قلب بزرگی و شکوه دوست داشتن را يادآوری کند؟ اينکه به جای اينهمه جنگ و اينهمه نفرت بی دليل می‌توانيد چه زيبا و عاشقانه همديگر را دوست بداريد؟ اينکه زندگی به جز دوست داشتن هيچ معنای ديگری ندارد.
لینک
۱۳۸٥/٢/٢٧ - نیلوفر

       

من٬جويس و راننده آژانس

در پر ترافيک ترين ساعت عصر تهران٬در ترافيک مدرس ٬در آژانسی نشسته بودم و بی‌توجه به اطراف در حال صحبت کردن تلفنی با دوستم. موضوع بحثمان آخرين داستان از مجموعه داستانهای کوتاه دوبلينيها اثر جيمز جويس بود به اسم مردگان.من مصرانه معتقد بودم منظور ازمردگان در اين اثر جويس همان مردم عادی و روزمره شده ايرلند است و درگير سنتها و تعصبات و دوستم اعتقاد داشت که نه! جويس هيچ قضاوتی درباره آدمها ندارد. او فقط بيانگر گذشته هايی است که حالا در قالب پسرک از عشق مرده  ۱۷ ساله داستان و يا حتی صدای خوش خواننده ای که ديگر نيست تجلی می‌يابد. بحثمان تا به جايی ادامه پيدا کرد که صدای پسر ۸ ساله دوستم از پای تلفن شنيده شد که:مامان! بيا بهم ديکته بگو ديگه! . تلفن را قطع کرده بودم ولی هنوز درگير گابريل(شخصيت اصلی داستان مردگان)‌و زنش و خاله هايش و آن پسرک ۱۷ ساله بودم که در باران و از سرما مرده بود. راننده آژانس آرام صدايم کرد. مرد ميان سالی بود که در همان نگاه اول که نيمرخش را از صندلی عقب می‌ديدی ٬ سختی سالها زندگی و بار سنگين مسئوليتها از چينهای صورتش پيدا بود.با خنده تلخی گفت: خانوم! می‌خواين مرده‌ها را زنده کنين؟! بياين ما زنده ها رو بکشين راحت بشيم. 

هيچ نمی‌دانم از حرفهايم چه چيزهايی را شنيده بود و يا چه برداشت کرده بود ولی اين سخنش به طرز غريبی نا اميد و پر از غصه بود...نمی‌دانم اگر جويس به جای من در صندلی عقب نشسته بود٬ اسم قصه ای را که درباره يک راننده آژانس معمولی تهرانی می‌نوشت هم٬ مردگان می‌گذاشت؟

****

کولی کوبی

من٬ کلا رابطه ام با موسيقی بی کلام خيلی خوب نيست.در زمانهای خيلی خاص و با حالات روحی خيلی خاص می‌توانم از موسيقی بی کلام (حالا چه به صورت موسيقی کلاسيک باشد و يا راک!)‌ لذت ببرم. ولی مجموعه کولی کوبی را طی چند ماه گذشته که به عنوان هديه تولد٬آن را کادو گرفته ام ٬ هر بار که گوش داده ام ازش لذت برده ام. اين مجموعه شامل ۷ آهنگ است که همگی تنها با سازهای کوبشی نواخته شده است و برپايه رقص های تيره ای خيالی از کوليان است . هر کدام ازاين آهنگ ها تداعی کننده عناصر طبيعی خاصی مثل باد٬باران٬آتش و خاک است. موسيقی اين اثر کار عماد توحيدی است با تنظيم بابک شهرکی و کار مرکز موسيقی حوزه هنری است.  اين اثر می‌تواند تو را از زندگی روزمره جدا کند و تمام وجودت را سرشار از هيجان و التهاب کند.با تشکر از برادر عزيزم که اين اثر را به من هديه داد

لینک
۱۳۸٥/٢/٢٦ - نیلوفر

       

مهيج ترين بازی دنيا

بی‌خود به دنبال هيجان وقت خودتان را در شهربازيهای متفاوت دنيا هدر ندهيد.بی‌خود هی به دنبال فيلمهای ترسناک نباشيد تا کمی هيجان وارد زندگی شما کند . بی‌خود پشت کامپيوترها نشينيد و بازيهای عجيب و غريب کنيد تا هيجان خونتان بالا برود.به جای همه اين کارها٬ بياييد از خيابان تخت طاووس(همان مطهری!) رد بشويد!. اين خيابان پنج بانده که در کوچه پس کوچه های اطرفش پر است از شرکتهای بزرگ و کوچک٬ مهيج ترين بازی اتومبيل فراری دنيا را به شما هديه می‌دهد! مهم نيست چقدر در کار رد شدن از خيابان خبره باشيد.مهم نيست چند سالتان باشد و يا چقدر برای رسيدن به محل کارتان عجله داشته باشيد. در هر صورت شما بايد يک به اميد خدا بگوييد و بپريد وسط ماشينهايی که با سرعت در اين پنج باند پشت سر هم حرکت می‌کنند وگرنه بايد ساعتها معطل شويد بدون اينکه از تعداد يا سرعت ماشينها کمی کاسته شود چون به هر حال در کل اين خيابان نه پل هوايی هست و نه زير گذر. رد شدن از اين خيابان باعث می‌شود به همه اتفاقهای بد بقيه روزتان با لبخند نگاه کنيد چرا که شما هنوز زنده ايد!

***

حقيقت

نمی‌دانم سرانجام اين گروه جندالله و آقای ريگی چه خواهد شد.ديشب که پای برنامه تفسير خبری آقای مرتضی حيدری نشسته بوديم و به حرفهای مسئولين گوش می‌داديم من گلويم را بغض گرفته بود. خوشحالم که هرگز نبايد درباره آدمها قضاوت کنم.ولی کيست که حقيقت را بداند. حقيقت چيز غريبی است که شايد اصلا وجود نداشته باشد. من دلم برای همه آن ۱۲ نفر می‌سوزد برای همه آن فراری های کوه و بيابان برای همه زن و بچه های ياغی ها . برای همه نيروهای سپاه و نيروی انتظامی .من دلم برای آدمها می‌سوزد. برای افغانها٬برای عراقی ها برای سربازان آمريکايی برای مردم گرسنه دارفور برای آدمهای تفنگ به دست سودان....چه کسی است که بتواند حقيقت را برای اين آدمها معنا کند؟ هر کدام از اين آدمها٬ انسانهايی هستند با قلبهايی مثل قلب من و با آروزهايی شبيه آرزوهای من. دلم می‌خواهد فکر کنم چيزی بالاتر از همه اين آدمها هست که حقيقت زندگی و جنگ را می‌داند ولی مطمئنا آن چيز من نيستم. من تنها برای همه آدمهای درگير جنگ های بی هدف دلم می‌سوزد ...من دلم برای همه آدمها می‌سوزد.

لینک
۱۳۸٥/٢/٢٥ - نیلوفر

       

تعصبات سنتی و زنها

در خانواده های سنتی/مذهبی اطرافم که بيشتر دقيق می‌شوم٬ می‌بينم مدرنيته بر روی مردان خانواده بيش از زنان تاثير گذاشته است. اينکه مردان بيش از زنان در عرصه های اجتماعی حضور دارند و بيش از زنان مسافرت می‌کنند و به قولی دنيا ديده می‌شوند مطمئنا يکی از دلايل آن است ولی گاه اينهمه سنتی بودن زنان نسل قبل از خودم در مقايسه با شوهرانشان برايم تعجب بر انگيز ست. اگر کمی با انصاف تر به اطراف بنگريم ٬ در بيشتر خانواده های معمولی سنتی(و البته نه همه آنها) ٬اولين کسی که دختر جوان خانواده را محدود می‌کند مادر خانواده است نه پدر خانواده. مادر خانواده اولين کسی است که از بد حجابی خيابانها به عذاب است و اولين کسی است که تا به دخترش شک می‌کند او را راهی دکتر می کند برای معاينه ! . و مهمترين شرط ازدواج پسرش را اين می‌داند که عروسش حتما نماز صبحش را سر وقت بخواند. بسياری زنان خانه دار دیپلمه را می‌شناسم (بيشترشان از همسايه های مادربزرگم هستند که نزديک ميدان امام حسين زندگی می‌کنند)‌ که هر روز و شب راهی مسجد محلند و هر روز پای صحبت خانوم جلسه ای ها! . اين زنها در همين تهران خودمان زندگی می‌‌کنند و همگيشان در خانه هايشان ماهواره دارند و گاهی حتی سفر خارج از کشور هم می‌روند.ولی برای ازدواج دخترشان به دنبال يک نفر می‌گردند که حتما خمس و زکاتش فراموش نشود و مرجع تقليدش با مرجع تقليد آنها يکی باشد. بسياری از اين زنها کار هم می‌کنند .خيليهاشان معلمند.و تعدادی هم حتی استاد دانشگاه ولی همه آنها تعصبات بسيار زياد سنتی/مذهبی دارند. نکته جالب اينجاست که معمولا شوهران اين زنان به هيچ عنوان و تا به اين حد سنتی و مذهبی نيستند و هميشه هم به همين دليل مورد شماتت همسرانشان هستند!.از آنجايی که نسل آينده هميشه در دامان مادر خانواده بزرگ می‌شود من ٬ در اطرافم دختران و پسران زيادی را می بينم که در جوانی شايد مبهوت مدرنتيه شده باشند ولی کمی که زندگيشان سر و سامان بگيرد به همان ارزشها و تفکراتی برمی‌گردند که برای مادرشان مهم و ارزش بوده است. جامعه شناسی زنان ايرانی پر از تناقضات عجيب و گاه حتی خنده دار است.

لینک
۱۳۸٥/٢/٢٤ - نیلوفر

       

قبرستان تفکيک می‌شود!

با جمعی از دوستان عاشق ادبيات دور هم جمع شده بوديم. پسر جوانی از آنها بعد از يک بحث بسيار شيرين درباره ادبيات معاصر ايران پيشنهاد داد که ادامه بحث را در ظهيرالدوله پی بگيريم.از آنجايی که به جز همان پسر جوان و يکی دو نفر ديگر٬اکثريت جمع ما را زنان و مردانی تشکيل می‌دهند که وقت همين دورهم جمع شدنها را هم بين ساعات کاری طولانيشان و بچه داری و خانه داريشان به زور سر هم می‌کنند٬ کلی بحث کردند که زمانی راپيدا کنند که همگی آزاد باشند و بتوانند به ياد دوران شيرين دانشجويی و بی خيالی و بی مسئوليتی ٬ هيمن طوری الکی بروند ظهيرالدوله ( و بيشتر از اينکه از هنرمندان آنجا ياد کنند از خاطرات خودشان ياد کنند!)‌. همگی روی پنجشنبه ظهر توافق کردند . البته من در هر صورت هيچ گاه چنين وقتی پيدا نمی‌کردم و آنقدر هميشه کارهای ناتمام دارم که نتوانم به رفتن به قبرستان فکر کنم و البته برای نرفتنم هم دليل منطقی ديگری هم دارم: کلا من از قبرستان در هيچ نوعی خوشم نمی‌آيد و هميشه ترجيح می‌دهم در حال نوشيدن يک فنجان قهوه داغ فروغ بخوانم تا اينکه بالای سر قبرش به ياد خاطرات دوران دانشجويی خودم بيفتم!.ولی جمع دوستان من با هر زحمتی که می‌شده روز پنجشنبه راهی ظهيرالدوله شدند و ظاهرا دست از پا درازتر برگشته اند و به جای ادامه بحث درباره ادبيات معاصر ايران در اين باره صحبت کرده اند که به چه دليلی قبرستان ظهيرالدوله واقع در خيابان دربند پنجشنبه ها زنانه است و جمعه ها مردانه! دلايلی که درباره اش بحث شده به شرح زير است:

- چون می‌خواهند حرص ما را در بياورند!

-چون نميفهمند!

-چون ممکن است آقايون و خانومها تا با هم وارد قبرستان می‌شوند به يک باره ياد حوری و قلمان! بيفتند!

-چون آنجا يک مرکز درويشی است و تازگی ها هم که با درويشها مشکل پيدا کرده اند و برای همين به آن مکان سخت می‌گيرند

-همين جوری الکی !

دليل آن هر چه باشد٬ من بسيار خوشحالم که نرفتم و خاطرات خوب دوران دانشجويی ام را (مخصوصا خاطره آن دختر رشته رياضی عاشق فروغ که هر روز بعد الظهر می‌‌رفت آنجا و بيشتر از آنکه به ادبيات فکر کند به آن پسر قد بلند رشته مکانيک فکر می‌کرد!)‌ خراب نکرده ام.

لینک
۱۳۸٥/٢/٢۳ - نیلوفر

       

آرش سردمه به همه زبانهای زنده دنيا!

شما فکر کنيد که ساعت ۶ بعدالظهر يک چهارشنبه٬ پشت چراغ قرمز ميرداماد/وليعصر گير کرده باشيد. از وقت دکتر دندانپزشکی شما دقايقی گذشته باشد.ماشين پرايد آژانسی که سواريد از همه جايش بوی بنزين بدهد.پليس محترم٬‌در کمال بی عدالتی٬ هر يک ربع يک بار چراغ را برای ۳ دقيقه سبز کند تا صف ماشينها تا نيمه های پل ميرداماد رسيده باشد و در طول همه آن يک ربعا شما سمفونی بوقهای مختلفی را بشنويد که ظاهرا به تنها گوشی که نمی‌رسد گوش همان آقای پليس است.حالا فکر کنيد دراين حمام تشنج اعصاب چه چيزی از همه دلپذيرتر است؟! : راننده جوان آژانس آهنگ آرش٬سردمه!‌ رو با صدای بلند به همه زبانهای زنده دنيا٬مثل انگليسی و اسپانيش و به گمانم ترکی و عربی!‌ گوش کند و کيف کند!‌

***

ادبيات درپيتی!

روزی٬ استادی به من گفت که در دنيا آثار ادبی خوب آنقدر زياد است که هيچ گاه شايد وقت نکنی همه ‌شان را بخوانی. به همين دليل هرگز وقت ارزشمندت را صرف خواندن آثار مزخرف نکن. من ديروز اين کار را کردم و بسيار هم پشيمانم. البته داستانی که خواندم نه از دانيل استيل!‌بود نه از مودب پور!!!‌ بلکه از يک خانم نويسنده ايرانی بود که اتفاقا همين چند سال پيش مجموعه داستانش برنده جايزه هوشنگ گلشيری شده بود و کلی روزنامه ها و مجلات ادبی تحويلش گرفته بودند که ايشان اصلا پديده داستان نويسی ايرانندو تا جايی که شنيده ام اين خانم محترم کلاس داستان نويسی هم دارند و داور مسابقات داستان نويسی هم می‌شوند. ديروز رمان کوتاهی از ايشان خواندم به نام بی بی شهرزاد. من مجموعه داستان اين خانم را خوانده بودم که اتفاقا چيز بدی هم نبود.ولی اين رمان ! دلم می‌خواهد منصفانه قضاوت کنم.خانم ارسطويی نارنين! ‌خودتان را به جای يک علاقمند به ادبيات بگذاريد که داستان شما را به عنوان پديده داستان نويسی امروزه ايران می‌خواند....نمی دانم شما وقت خودتان را چرا اينقدر بابت حرفهای بی سر و ته هدر می‌دهيد. تنها شخصيت کمی قابل بحت در اين رمان همان مريم است. خود شهرزاد يک رساله بی ربط از شعارهاست . و مردهای داستان هم واقعا به شخصيت فيلمهای کمدی نزديکند. اين وسط تخت جمشيد و نقاش بودن شهرزاد و پدر بچه بودنش هم مثل وصله های پر نقش و نگار به داستان چسبيده و بيش از آنگه قوامی به اينهمه آدم تعريف نشده بدهد آن را زشت و نا فرم می‌کند. به راستی اين آدمها در کجای اين جامعه اطرافمان وجود دارند؟ چرا اينقدر شعار می‌دهيم؟ زندگی واقعی مگر چه عيبی دارد؟ چرا استعداد هنريتان را به جای شعار دادن صرف گفتن قصه اين همه مريم ها و شهرزادهای دور و برمان نمی‌کنيد؟

لینک
۱۳۸٥/٢/٢۱ - نیلوفر

       

عبدالمالک ريگی يا گل محمد کلميشی

روز آن لاين ٬ ديروز با عبدالمالک ريگی٬جوان ۲۳ ساله بلوچی٬ که نيروهای سپاه و بسيج را در بلوچستان به گروگان گرفته است و تا به امروز يکی از آنها را هم کشته است مصاحبه کرده بود.از آنهايی که رمان کليدر را خوانده اند خواهش می‌کنم بروند و اين مصاحبه را بخوانند. نه انگار که ۶۰ سال از آن زمان گذشته است.اين پسر پر شور بلوچی چنان حرف می‌زند که انگار همان گل محمد حرف می‌زند.گرچه می‌دانم هيچ گاه از روی يک مصاحبه و يا يک رمان نمی‌شود حقيقت را فهميد.گرچه می‌دانم هميشه و همه جا سياست دولتها در قبال ملتهای جدايی طلب همين بوده .که فقير و بيچاره و دزد نگهشان دارند(که شايد هم درست باشد!).گرچه می‌دانم همه اينها از مشکلات عميق فرهنگی و تعصبات بی معنای مذهبی/ملی است و از نداشتن آدمهای عاقل و عاشق کنار هم (مردم ما يا هميشه يا عاقلند يا عاشق!.)‌ ولی نمی‌توانم برای اين جوان ۲۳ ساله دل نسوزانم.جوانی که درست به مانند گل محمد کليدر شايد خودش هم نداند چرا تفنگ به دست گرفته است که اصلا با چه کسی می‌جنگد. که اصلا چرا می‌جنگد.جوانی که بی عدالتی را می‌بيند ولی چون جز عشق چيزی درتن ندارد تنها راه مقابله با بی عدالتی را تفنگ می‌داند و کشتن انسانهای بی‌گناه و گناهکار. به راستی کدام گناه؟ گناه بلوچ بودن (و يا کرد بودن )‌ ؟ نه! گناه فکر نکردن تاريخی اين قومها. حرفهای بسياری می‌شود زد. حتی از خبرنگار روز آن لاين که اين وسط ٬انگار٬تنها به دنبال منافع ضد دولتی خودش است.ولی من تنها می‌توانم آدمها را ببينم نه سياست ها را. من آدمهايی را می بينم که بدون هيچ تغييری در تاريخ اين سرزمين تکرار می‌شوند.آدمهای بزرگ و کوچک. از فرماندگان سپاه گرفته تا زن و بچه های يک ياغی بيابان. آدمهايی که از بی ‌عدالتی دست به شورش می‌زنند و آدمهايی که قربانی می‌شوند ...کيست که پايان غم انگيز اين قصه تکراری را نداند؟ پايانی که  تکرار قصه های آينده هم است. به راستی تا به کی؟ و ....چرا؟

لینک
۱۳۸٥/٢/٢٠ - نیلوفر

       

آدمهای تنهای شهرم:

پيرزن

هيچ نمی‌توانی حدس بزنی چند ساله است.می‌تواند ۴۵ ساله باشد يا ۸۰ ساله. چادر مشکی اش بی خيال روی سرش افتاده است .روی اولين پله ورودی مرکز خريد بزرگی در شمال شهر نشسته است.روبرويش  روی زمين چادر نماز بزرگ کهنه ای پهن کرده که در آن هر چيزی پيدا می‌شود.از جوراب مردانه و زنانه بگير تا دم کنی و ليف حمام. تورم زانوهايش را می‌توانی به راحتی بفهمی.بس که سر زانوها را با جورابهای رنگ و وارنگ بسته است و آنها را مدام می ‌مالد. سرش را بلند نمی‌کند. با صدای تحکم آميزی به من می‌گويد: خوشبخت باشی مادر.دم کنی نمی‌خوای؟ روی پنجه های پا می‌نشينم تا صورتش را ببينم:خسته نباشی مادر جان! .محلم نمی‌گذارد با همان صدای خشن باز می‌گويد:برای آقاتون جوراب ببر. می‌خندم و می‌گويم:جوراب نمی‌خواد آخه ! ...خيلی ساعته اينجا نشستی؟.نگاهم نمی‌کند. ليف حمام دست دوز را جلوی صورتم می‌گيرد. از رو نمی‌روم : مادر جون خونه ات کجاست؟!.اخم می‌کند و سرش را بالا می‌اورد چشمهايش ..... چشمهايش عجيب ترين چشمهايی است که تا به امروز ديده ام. رنگ شيشه. با لايه های کمرنگی از آبی و سبز و انگار که خيس است. زود می‌فهمم که آب مرواريد است. يکی از چشمها بزرگتر از آن يکی است و چنان کج است و دو دو می‌زند که هيچ نمی‌فهمی کجا را می‌نگرد. با عصبانيت جواب می‌دهد :ميدون خراسون. برای اينکه بيشتر از اين عصبانی اش نکنم يک دستمال سفره از بساطش بر‌می‌دارم و قيمت می‌کنم . ۱۰۰۰ تومن است. به خنده می‌گويم: وای! خيلی گرونه که ! ...مادر تو چند تا بچه داری؟!.زانوهايش را می‌مالد : خانم جان بچه ندارم . قند دارم .دارم کور می‌شم. گرون نيست اصلا.حس می‌کنم به اندازه همه بيماری قندش از من متنفر است. دلم می‌خواهد به سرعت ازآنجا فرار کنم. ۱۰۰۰ تومنی را کف دستش می‌گذرام و دستمال آشپزخانه گل گلی را برمی‌دارم.دلم طاقت نمی‌آورد: با کی زندگی می‌کنی؟ با چشمهای عجيبش نگاهم می‌کند.حالا کمی مهربان تر شده است: با هيچ کس.

دستمال را روی گيره کنار ظرفشويی آويزان کرده ام و هر وقت جلوی سينک می‌ايستم می‌بينمش. نمی‌دانم چقدر از حرفهايش راست بود.ولی می‌دانم تا روزی که اين دستمال در آشپزخانه من است٬ من ٬ هر روز به تنهايی خفه کننده پيرزنی فکر می‌کنم که چشمهايی به رنگ شيشه داشت و به زودی کور می‌شد.

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٩ - نیلوفر

       

عطر سنبل٬عطر کاج

اين کتاب ترجمه فارسی Funny in Farsi ٬ نوشته فيروزه جزايری دوما است . يک خانم ايرانی-آمريکايی که داستان مهاجرتش را به آمريکا از آبادان به صورت طنز نوشته است. فيروزه وقتی ۷ ساله بوده به همرا دو برادر بزرگتر و پدر و مادرش از آبادان و خانه های سازمانی شرکت نفت ٬ به آمريکا مهاجرت می‌کند. اول قرار بوده به مدت ۲ سال برای ماموريت پدر آنجا بمانند ولی انقلاب ايران باعث می‌شود که آنها تصميم بگيرند يک آمريکايی تمام عيار بشوند. به مرور زمان بقيه خانواده فيروزه هم به آمريکا می‌ايند و حالا فيروزه سی و هفت ساله در حالی که مادر دو بچه ايرانی-آمريکايی-فرانسوی است سعی می‌کند تجربيات تلخ  شيرين مهاجرتش را ٬به قول خودش٬ بيشتر برای اينکه بچه هايش بدانند٬ بنويسد و همانطور هم که از اسم فارسی کتاب پيداست٬ همه چيز درباره همين تضادها و تشابه های فرهنگی است.(سنبل به عنوان نماد عيد ايرانی و کاج به عنوان نماد کريسمس)

از آنجايی که نسخه انگليسی اين کتاب از پرفروش ترين کتابهای دو سال پيش آمريکا بوده احتمالا بسياری از دوستان مهاجر خودم آن را خوانده اند ولی تجربه خواندن خاطرات فيروزه به زبان فارسی بسيار دلنشين است . اين کتاب نه يک شاهکار ادبی است و نه حتی يک شاهکار طنز. ولی نمونه بارزی است از اين مثل ايرانی که : هر آنچه از دل برآيد بر دل نشيند.فيروزه داستانهای ساده دوران کودکی اش را با عشق بسيار به اطرافيانش نوشته است. محبت جاری در کلمات فيروزه نتيجه همه تجربيات تلخ و شيرينی است که فيروزه همه تلخی ها را به طرز هوشيارانه ای شيرين کرده است.مهمترين شخصيت اين داستانها پدر فيروزه٬کاظم است. کاظم نمونه کامل يک آدم باهوش و پر از آرزوی ايرانی است. مردی که به قله های بسيار بالاتر نگاه می‌کند و مردی که عاشقانه خانواده اش را دوست دارد. تو با خواندن همه اين داستانهای کوتاه خانواده دوستی ايرانی ها را عميقا حس می‌کنی .فيروزه ولی آدم بی انصافی هم نيست او به همه مشکلات مهاجرتش به ديده تجربه می‌نگرد و آمريکايی ها را ٬حتی آنهايی که در زمان گروگان‌گيری به او و خانواده اش فحش می‌دادند بسيار دوست دارد و بسيار خوشحال است که توانسته است در کنار عاشق ايران و ايرانی بودن٬ يک آمريکايی بشود.

نام يکی از بخشهای کوتاه کتاب اين است:اين همه فاميل.من بيش از ۵ بار اين چند صفحه را خواندم و هر بار تمام صورتم خيس اشک شد.فيروزه اين بخش کتاب را اين گونه تمام می‌کند: من به تنهايی يک رشته نخ هستم. با تير و طايفه ام در کنار هم ٬ما يک فرش ايرانی پر نقش و نگار هستيم.

اگر روزی نويسنده را ببينم حتما به او توصيه می‌کنم داستانهای کوتاه گلی ترقی را بخواند.(گرچه فکر کنم داستانهای گلی ترقی به انگليسی ترجمه نشده و فيروزه هم مطمئنا نمی‌تواند فارسی بخواند!)‌...بسياری از داستانهای دوران کودکی فيروزه٬ از نظر نثر و عشق يک دختر کوچک ايرانی به پدر و خانواده اش در کنار مدرن بودن و مدرن شدن٬ شبيه داستانهای گلی ترقی است.

ديروز بعد از اتمام کتاب٬ رفتم توی اينترنت ببينم نظر آمريکايی ها درباره کتاب چه بوده است.اکثرا از کتاب بسيار لذت برده بودند و کلی ايران و ايرانيها را شناخته بودند و کلی هم فهميده بودند که با مهاجرين بايد چگونه رفتار کنند تا انسانهای متمدنی باشند.ولی جالب ترين چيزی که فهميدم اين بود که خواندن کتاب را بسياری از معلمهای درس زبان انگليسی در آمريکا به عنوان يکی از تکاليف شب به بچه ها توصيه کرده بودند.کتابی که به علت طنز بودن٬ کشش زيادی دارد و هم در عين حال مطالب بسيار آموزنده ای درباره عشق به خانواده و رفتارهای درست اجتماعی به بچه ها ياد می‌دهد...ای کاش روزی ما هم بتوانيم چنين معلمانی را در ايران ببينيم.

در انتها به همه توصيه می‌کنم کتاب را بخرند و بخوانند و ساعتهای خوشی را در کنار فيروزه و خانواده اش از آبادان به آمريکا مهاجرت کنند.

 

لینک
۱۳۸٥/٢/۱۸ - نیلوفر

       

رئيس جمهور ما به روايت کارگرهای کارخانه !

کارگرهای کارخانه٬ بگو وبخندشان به راه است. ازآنها که دليلش را می‌پرسيم اين‌گونه بيان می‌کنند: بعد از اين جريانات اضافه حقوق و اخراج کارگران و ... تعداد بسياری از مردم ساوه (که اکثرشان کارگرهای کارخانه های ساوه و شهر صنعتی کاوه هستند)‌ برای رفع مشکلات و گرفتن حق و حقوق و شکايت و ...به فرمانداری ساوه مراجعه می‌کنند و مثل هميشه با امروز برويد فردا بياييد و فرماندار وقت ندارد و به ما مربوط نيست و ... روبرو می‌شوند. ظاهرا عصبانيت مردم به نحوی به گوش رئيس جمهور محترم می‌رسد و ايشان طی يک اقدام کاملا مردمی! به فرمانداری تلفن می‌کنند و بدون اينکه بگويند چه کسی هستند می‌خواهند با فرماندار صحبت کنند که طبيعتا با جواب محترمانه ای روبرو نمی‌شوند. و چيزی مابين فرماندار وقت ندارد و يا بروبابا ! تحويل می‌گيرند.بقيه ماجرا کاملا مشخص است . رئيس جمهور رسما به فرماندار تلفن می‌کند و او را عزل می‌کند!!‌ اين ماجرا که بيشتر شبيه فيلمهای دهه ۵۰ هاليوودی است٬ ظاهرا بسيار به مذاق کارگرهای ما و مردم ساوه خوش ‌آمده است و آنها بدون اينکه به پيگيری شدن مشکلاتشان فکر کنند فعلا دارند هر روز اين ماجرا را دهن به دهن برای هم در کل شهر ساوه تعريف می‌کنند و لابد کلی هم پياز داغش را بيشتر می‌کنند و خوش می‌گذرانند!!(من به هيچ عنوان از صحت اين حرفها خبر ندارم و صرفا روايت کارگرها را بازگو کرده ام!)‌

***

از قابوسنامه

به ستم عاقلی نتوان آموخت ....عقل بر دو نوع است: عقل مکتسبی و عقل غريزی.اولی را رنج بر و بياموز .دومی هديه خداوند است.....از خردمندان نباشی٬باری٬ از جمع بی‌خردان هم نباش .

پی نوشت: آرزو دارم دوباره دبيرستانی بشوم و همه اين تاريخ ادبيات شيرينمان را بارها و بارها بخوانم ...

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٧ - نیلوفر

       

مشکل بزرگ لباس پوشيدن من

در همه جای دنيا ٬ بسياری از جوانها به دنبال مد ٬لباس می‌پوشند.ولی فرق همه جای دنيا با تهران عزيز من اين است که تو اگر مد روز به تنت زار بزند می‌توانی چيز ديگری بپوشی ولی در تهران اين کار عملا غيرممکن است. اصولا اگر به عنوان يک خانم جوان بخواهی در تهران زندگی کنی بايد حتما باربی باشی! البته نه يک باربی زيادی قد بلند! قدت بايد يک چيزی بين ۱۶۰ تا ۱۶۵ سانت باشد و وزنت بين۴۵ تا ۵۰ کيلو! در غير اين صورت همه لباسها يا برايت خيلی گشاد٬بلند يا کوتاه است يا از شدت تنگی دگمه هايش می‌بپرد بيرون!اصولا چیزی به اسم سايز در تهران معنا ندارد! تو اگر هيچ مانتويی مناسب هيکل خودت پيدا نمی‌کنی دو راه حل بيشتر نداری: يا آنقدر رژيم ميگيری و هيچی نمی‌خوری تا استخوانهای گونه هايت بزند بيرون و زير چشمهايت سياه بشود و بالاخره شايد٬درون يکی از اين مانتوها جا بشوی يا اينکه کلی پول نازنينت را به علاوه يک عالمه وقت می‌دهی به يک خياط تا برايت يک مانتوی قابل پوشيدن بدوزد.از همه بدتر اين است که مانتو٬اين مهمترين لباس ما زنان و دختران ايرانی٬ هيچ قاعده ای نمی‌شناسد. هيچ مهم نيست که تو بعد از پوشيدن اين مانتو راهی کجا می‌شوی! آيا می‌خواهی بروی يک مجلس عروسی خيلی باکلاس؟آيا داری برای سالگرد ازدواجت می‌روی شام بيرون؟ آيا داری برای خريد گوشت می‌روی به قصابی محل؟ يا شايد برای يک جلسه خيلی مهم می‌روی به ديدن مديرعامل يک شرکت بزرگ ؟شايد می‌خواهی بروی کارخانه و صبح تا شب با کارگرها سرو کله بزنی و يا شايد برای يک قدم زدن معمولی داری می‌روی دربند. هيچ فرق نمی‌کند. در هر صورت تو بايد همان مانتوی مد روز را بپوشی و روسری مد روز را سر کنی چون چيز ديگری اصولا گيرت نمی‌آيد! البته اين غر زندنهايم هيچ ربطی به قضيه مبارزه با بدحجابی که اين روزها درباره‌اش صحبت می‌کنند ندارد.بلکه درد دل های يک زن ايرانی است که کليه مانتو فروشيهای تهران را بدون کوچکترين موفقيتی گشته است!

***

مرکز توانمندسازی سازمانهای جامعه مدنی ايران!

اين عبارت بی سرو ته و طولانی بالا چيزی نيست جز اسمی که روی يک تابلو خواندم جلوی در شرکتی در نزديکی ميدان وليعصر! متاسفانه وقتی من از جلوی اين تابلو رد می‌شدم نصف شب بود و نمی ‌توانستم بروم بالا و بپرسم اين مرکز در چه زمينه ای فعاليت می‌کند! اين است که قضيه ختم شد به تخيل در باب اسم دور و درازش! واقعا کسی می‌تواند حدس بزند همچين مرکزی اصولا چه کار می‌کند؟!؟

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٦ - نیلوفر

       

دلخوشی‌های ساده ما در يک شب جمعه خيلی معمولی

پنج‌شنبه شب‌هايی که در آنها نه از ميهمانی‌های خانوادگی خبری هست و نه از دور هم جمع شدنهای دوستانه٬آرامش هفتگی خانواده ماست. عصر در حالی که کتاب می‌خوانيم و چای تازه دم خوشرنگ را با خرما و توت خشک و کشمش می‌نوشيم دو نفری فکر می‌کنيم که اين بهترين شب هفته را چگونه بگذرانيم. هنوز هوا روشن است که راهی مرکز خريد آرين می‌شويم. هميشه چرخ زدنهامان از لباس فروشی ها و مانتو فروشی‌ها شروع می‌شود و به شهر کتاب ختم می‌شود.با پسر فروشنده از نمايشگاه کتاب و کتابهای جديد گپ می‌زنيم و با دستهای پر از کتاب و سی دی دوباره سوار ماشين می‌شويم .همه غرور بی خودمان را زيرپا می‌گذاريم و سی دی جديد بنيامين (که تازگيها هر کجا می‌روی می‌شنويش و همه جا درباره اش می‌خوانی)‌ را بلند می‌کنيم و در حالی که خوش و خرم هستيم به شعرهای بی ‌سر و تهش می‌خنديم و ته دلمان هم کيف می‌کنيم! مقصد بی‌هدف بعديمان مرکز خريد اسکان است . به اميد اينکه عکسهايمان را بدهيم عکسباران چاپ کند. با پيرمرد نازنينی که جای پارک برايمان نگه می‌دارد (در کوچه پشتی ساختمانهای اسکان) گپ می‌زنيم و با او وخانواده اش در شهر آبيک آشنا می‌شويم . به جای عکسباران سر از کفش فروشی در می‌آوريم و من يک کفش خوشگل می‌خرم و خندان می‌شوم و زير لب آهنگهای بيامين را زمزمه می‌کنيم . در مغازه لگو فروشی کلی لگو بازی می‌کنيم و بعد در رستوران همانجا درحالی که  درباره پيرزنی حرف می‌زنيم که بساط قلاب دوزی هایش را جلوی در رستوران پهن کرده بوده و من کلی باهاش رفيق شده بودم و ازش خريد کرده بودم ٬غذای دلچسبی می‌خوريم و مسائل دنيا و ايران را حل می‌کنيم . ماشين سواريمان در خيابان هميشه دوست داشتنی وليعصر و ديدن آدمها يک ساعت ديگر طول می‌کشد و نمی‌فهميم چرا سر از ميدان وليعصر و بلوار کشاورز و پارک لاله در می‌آوريم. يک ساعتی در پارک پر از خاطره لاله قدم می‌زنيم و به کوچولوهايی که دور فواره ها می‌دوند می‌خنديم و پسرهای جوانی را که پوست تخمه هايشان را روی زمين می‌اندازند نصيحت می‌کنيم و از هوای دلچسب پارک و خنده و شادی خانواده هايی که بساط شامشان را روی چمنها پهن کرده اند لذت می‌بريم.و يواشکی دخترها و پسرهای جوانی را ديد می‌زنيم که روی نيمکتهای تاريک دست هم را گرفته اند و عاشقانه به هم نگاه می‌کنند. نزديکهای ساعت ۱۱ شب٬ برای ديدن فيلم آتش بس (آخرين ساخته تهمينه ميلانی)‌ راهی سينما آفريقا می‌شويم و از ميدان شلوغ وليعصر و ويترين مغازه ها و دستفروشهای کنار خيابان می‌گذريم در حالی که از شنيدن آهنگهای جديد گروه بلک کتز کمی پائين تراز سينما در کنار بساط يک بستنی فروش متعجب شده ايم. دو ساعت بعد را در کنار زن و شوهر خوش تيپ و خوشگل و پولدار خانم ميلانی می‌خنديم و خوشحاليم از اينکه خانم ميلانی دست از شعارهای بی‌ربطش برداشته و دو ساعت شاد را به همه سالن پر سينما هديه ميدهد.نيمه شب آرام و شاد و خوشحال به سمت ماشين٬ کوچه پس کوچه های خيابان وليعصر را قدم می‌زنيم و از در کنار هم بودن در اين پنجشنبه دوست داشتنی از هم تشکر می‌کنيم...

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٥ - نیلوفر

       

تصميمهای مهم

به آرزوهای کودکی و نوجوانی‌ات که نگاه می‌کنی٬‌بعضيهاشان خنده دار به نظر می‌رسد ولی بيشتر آنها هنوز آنقدر شيرينند که باز دوست داری مثل گذشته٬سرت را به شيشه مينی بوس سرويس مدرسه تکيه دهی و در رويا غرق شوی و بی‌صبرانه منتظر باشی تا آينده ات از راه برسد.و فکر کن چقدر غم انگيز می شود وقتی ببينی چندتايی موی سفيد در بين موهايت می‌درخشند و تو هنوز خيلی از آن آروزها را حتی شروع هم نکرده ‌ای ... خودت را توی آينه نگاه کن.هنوز جوانی و شاداب. و مطمئن باش که هنوز می‌توانی... شروع کن...من با همه وجودم به تو کمک می‌کنم که همانی بشوی که آروزيش را داشته ای ...فقط بدان فرصت چندان نداری ..آينده تو خيلی وقت است که از راه رسيده است.

***

رقص در غبار

فيلمنامه زيبای چهارشنبه سوری غافلگيرم کرد ولی با ديدن اولين فيلم اصغر فرهادی روی VCD و در خانه تازه فهميدم چهارشنبه سوری يک اتفاق نبوده است. رقص در غبار يکی از محکمترين و زيباترين فيلمنامه‌های اخير را دارد. از ساخت و کارگردانی و بازی بسيار زيبای بازيگران٬مخصوصا فرامرز غريبيان نمی‌گويم .حرفم بيشتر از فيلمنامه است. رقص در غبار حکايت عميق عشق است.آنقدر عميق و از ته دل که نفست را بند می‌آورد. هيچ ذره ای در فيلمنامه اضافه نيست .همه چيز به جای خود و در امتداد هم قرار گرفته اند تا درباره انسان بگويند. فرهادی هيچ در پی اين نيست که عشق را تعريف کند که بفهمد اصلا وجود داشتن انسان يعنی چه. او ٬خود انگار دربرابر اين همه پيچيدگی٬ناتوان و بی جواب است.پسر جوان عاشق است.نه فقط عاشق ريحانه بلکه عاشق زندگی است. عاشق پدر و مادرش٬عاشق بيايان٬عاشق کار ...هيچ چيز جز عشق برای پسرک معنا ندارد.پيرمرد مارگير به نظر می‌آيد نقطه مقابل پسرک باشد .بريده از زندگی و غوطه‌ور در کثافت و تهوع ولی فرهادی به آرامی در طول يک ساعت و نيم مرد مارگير را می‌شکافد و در آخر به همه ما ‌می‌فهماند که مارگير چقدر عاشق است.آنقدر عاشق که از حد فهم من و تو و پسرک می‌گذرد.  عاشق زندگی.و درست جايی که تو فکر می‌کنی داری به معنای انسان پی می‌بری پسر با برداشتن پولها کاری می‌کند که بفهمی برای عشق هيچ حد و مرزی نيست...که تو بيهوده سعی نکن بشناسيش .آنقدر پيچيده و سردرگمت می‌کند تا در وجود خودت هم شک کنی. همه اجزای فيلمنامه سرجای خودشانند. حلقه ازدواج٬مار٬ماشين قراضه٬ جهنم و بهشت پسرک٬ مادر بدنام ريحانه٬ مهريه٬ وام ازدواج ...رقص در غبار را می‌توانم بارها ببينم و هربار باز هم حيرت کنم از انسان بودن. از معنای وجود داشتن ...و از سوال بی‌جواب عشق.

لینک
۱۳۸٥/٢/۱۳ - نیلوفر

       

اوضاع خوب و آرام است!

در طی يک سال گذشته بسياری از دوستان من و همسرم ٬ خانواده های دونفريشان٬ سه نفری شده است! و ما خاله و عموی نی نی های نازنين زيادی شده ايم. برای ديدن يکی از همين کوچولوها به خانه شان رفته بوديم و مادر نی نی داشت از خاطرات بيمارستان و زايمانش برايم تعريف می‌کرد.او که به تازگی مادر يک پسر بچه ناز و تپل شده است می‌گفت که همه بچه هايی که آن روز همراه پسر او در آن بيمارستان به دنيا آمده بودند پسر بوده اند! کمی که فکر کردم ديدم که به جز يکی دونفر از دوستانم بقيه همگی پسردار شده اند! ...ديروز داشتم در اين باره با يکی از دوستان پزشکم صحبت می‌کردم .او کاملا حرفم را تائيد کرد و گفت تعداد پسرها در جامعه امروز زياد شده است .در صورتی که در نسل ۱۸-۱۹ ساله های کنونی تعداد دختر ها دو برابر پسرهاست.او عقيده داشت که اين کاملا عادی است چرا که آن روزها جنگ بوده و اوضاع بد اقتصادی زندگی٬ پس جنين دختر بيشتر از پسر تشکيل شده است . و اينکه امروزه تعداد پسرها از دختر ها زياد تر شده است هميشه نشان دهنده اوضاع خوب و آرام و کم استرس جامعه است!! او می‌گفت در معادلات پزشکی يکی از روشهايی که می‌توانی بفهمی اوضاع جامعه چقدر آرام است همين است که ببينی نسبت متولدين پسر به دختر در جامعه چقدر است...اين ها را گفتم که بدانيم بر خلاف چيزی که تصور می‌کنيم ظاهرا جامعه ما بسيار آرام و خوب و خوش است و مشکلی هم ندارد!

***

اعتصابات کارگری

ديروز مصاحبه ای می‌خواندم از يکی از فعالين کارگری درباره مشکلات کارگران و ... او پس از اينکه همه مشکلات موجود را نام برد٬ گفت که راه حل منطقی ای برای اين مشکلات نمی شناسد.فرد مصاحبه گر پرسيد که اگر مثل بقيه کشورهای دنيا کارگران ما بتوانند طی يکی اقدام متحد و مثلا با هدايت اتحاديه های کارگری(که البته اصولا در قانون ايران معنايی ندارد!) اعتصاب کنند آيا ممکن است به بعضی از خواسته هايشان برسند؟ او جواب داد نه! و دليلی برای آن آورد که برايم بسيار غم انگيز بود:‌ اگر همه کارگر های ايرانی با هم اعتصاب کنند و کارها را بخوابانند هيچ مشکل حادی در ايران به وجود نمی‌آيد چراکه اصولا اقتصاد ما برپايه کار بنا نشده است! نفت به فروش می‌رود و پول می‌چرخد .حالا يک سری کارخانه هم کار نکنند به جايی برنمی‌خورد.کلا چرخ اقتصاد نمی‌چرخد حالا کارگران باشند يا نباشند. حقيقت نهفته در حرفش بی‌نهايت آزارم داد...و اين خاصيت هميشگی حقيقت است ...سخت آزار دهنده و غم انگيز است.

***

لذت کتاب خريدن

در روزنامه مقاله ای خواندم به مناسبت نمايشگاه کتاب که نوشته بود لذت کتاب خريدن و لذت کتاب خواندن دو چيز کاملا متفاوت است! نويسنده گفته بود که به اين دليل که در کتابخانه هايتان کلی کتاب نخوانده داريد خودتان را از لذت کتاب خريدن محروم نکنيد! لذت سنگينی بار کتاب و ورق زدن آنها و خوشحالی از يافتن کتابی ناياب ... تا می‌توانيد و جا کم نمی‌آوريد و پولتان اجازه می‌دهد کتاب بخريد . بالاخره روزی خواهيد خواندشان...نخوانديد هم مهم نيست! .... کاملا با نظرش موافقم و تصميم دارم امسال هم لذت نمايشگاه کتاب رفتن را حس کنم و هيچ هم به آن همه کتاب نخوانده کتابخانه ام فکر نکنم!

 

لینک
۱۳۸٥/٢/۱٢ - نیلوفر

       

کارگار آموزشی رهيافتهای مشارکتی

خلاصه ماجرا

اينکه پای من چگونه به اين سمينار/کارگاه باز شد داستان طولانی و ناتمامی دارد که شايد٬روزی که به سرانجام رسيد٬ درباره اش بنويسم.ولی خوشحالم که سری اتفاقات دست به دست هم داد تا من دو روز گذشته را در کنار دخترها و زنانی بگذرانم از کليه نقاط ايران.از بوشهر و آبادان و اهواز و سيستان و اصفهان و گرگان و قائم شهر و شهرکرد و رشت گرفته تا چندين دهات اطراف سمنان و شيراز و کرج و از همه جالبتر اینکه همه ما دور هم جمع شده بوديم که بياموزيم چطور می‌توانيم در کنارهم و با هم مشارکت کنيم تا به اهداف مشترکمان (که در اينجا حفظ محيط زيست بود) برسيم.

سگ و درخت و خنده و اميد

محل برگزاری کارگاه در باغ بسيار زيبای پر درختی  بود ٬نزديکی کرج و مربوط به سازمان منابع طبيعی که پر از سگ بود (من بسيار از سگ می‌ترسم!)‌ و مثل هر سازمان دولتی ديگری خاموش و غم گرفته بود . انگار که همه چيز غبار نا اميدی و غصه گرفته باشد. ولی گروه شاد ما ٬ که خوشبختانه همگی هيچ نصبتی با دولت نداشتند!(ما همگی عضو يک سازمان غير دولتی NGO  برای حفظ محيط زيست هستيم)‌ پر از اميد و خنده ٬در هر سن و سالی٬ در سراسر اين باغ می دويدند و آرزوها و روياهای پرشورشان را با هم تقسيم می‌کردند.دلم می‌خواست اين دوستان نا اميدم که همگی تنها راه چاره را در مهاجرت می‌بينند اينجا بودند و همه شور و شوق آن دختر بيست ساله سمنانی را می‌ديدند که چه نقشه ها در سر نداشت تا از فرمانداری و آموزش و پرورش برای نفوذ در مدارس سمنان استفاده کند و طرحهای آموزشی اش را برای خانواده ها به همراه دوستان اش در همين سازمان به اجرا بگذارد و يا آن خانم پير نازنين هفتاد و چند ساله را که با کمر خم شده و پوست چروک خورده‌اش در همه کارهای مشارکتی کارگاه با اشتياق فراوان شرکت می‌کرد تا به ما جوانها بگويد هرگز و هيچ گاه نا اميد نشويم و هميشه تلاش کنيم.

علوم انسانی و ما بچه های فنی مهندسی!

با وجود علاقه زيادی که به علوم جامعه شناسی و روانشناسی و ادبيات و مديريت دارم ولی به دليل خاصيت رياضی/مهندسی ذهنی ام  هميشه اين علوم انسانی کمی به نظرم خنده دار و مسخره می‌آيد! مخصوصا زمانهايی که سعی می‌کنند با روشهای رياضی/منطقيشان چيزها را اثبات کنند! مدرس اين کارگاه دو روزه با تمام وجود سعی داشت به همگی ما بياموزد که چگونه می‌توانيم در يک سازمان غير دولتی ٬منابع مالی و انسانيمان را به طور مشارکتی مديريت کنيم . حرفهايش درست و روش کارگاهيش بسيار برايم ديدنی و آموزنده بود ولی چه کنم که مجبورم بگويم کنم مقدار زيادی از حرفهايش و روشهايش خنده دار و حرص درآر بود! ما بچه های مهندسی ٬بسياری از مسائل آنقدر برايمان واضح و روشن و منطقی است و آنقدر سريع در ذهنمان برنامه ريزی می‌کنيم و سبک و سنگين می‌کنيم و تصميم می‌گيريم که اين حرفهای علوم انسانی و تئوريهايشان گاه برايمان تعجب بر انگيز می‌شود. ولی اعتراف می‌کنم من علاوه بر آشنايی با انسان هايی بسيار خوب و دوست داشتنی٬ چيزهای مفيدی هم از اين کارگاه آموختم . مهمترين آنها اين بود:

گوش دادن فعال يعنی شجاعت اين را داشته باشيد که نظرتان را عوض کنيد!

فکر می‌کنم از اين به بعد به حرف همه انسانهای اطرافم به طور فعال گوش بدهم.

 

لینک
۱۳۸٥/٢/۱۱ - نیلوفر

       

يک صبح سرد بهاری٬ ساحل چمخاله

شب قبل اينجا طوفان بود.باران تند و بی وقفه روی شيروانی می‌باريد و چنان سرو صدا می‌کرد که خواب از من دور شده بود.باد زوزه می‌کشيد و صدای طوفانی دريا از دور شنيده می‌شد.همه همسفران خواب بودند. به آرامی کنار پنجره رفتم و چراغ حياط را روشن کردم.درختها در باد تکان می‌خوردند و باد قطرات ريز باران را به شيشه می‌کوبيد.سگ نگهبان که با زوشن شدن چراغ بيدار شده بود پارس کرد ولی صدايش در صدای طوفان گم شد.خيس شده بود.کنار پنجره آمد و با معصوم ترين چشمها مرا که سرم را به شيشه چسبانده بودم نگاه کرد.با وجودی که هميشه و از بچگی از سگ می‌ترسيدم ولی برای اولين بار دلم برايش سوخت.برای داشتن يک سقف و يک بخاری احساس گناه کردم...صبح هوا باز شده بود.روی همه برگهای تازه جوانه زده بهاری خيس بود و همگی سرحال بودند.سگ با خوشحالی دور حياط می‌دويد و ما ٬مسافران آخر هفته تهرانی٬ هوای تميز را چنان می‌بلعيديم که انگار به زودی تمام می‌شود! برای قدم زدن به کنار ساحل رفتيم.ساحل شنی٬ مسطح و زيبای چمخاله همگيمان را ساکت کرده بود. دريا آرام از طوفان ديشب موجهايش را روی ماسه های خيس رها می‌کرد.روی زمين ٬کمی جلوتر از آن جايی که موجها در ماسه ها فرو می‌روند صف طولانی ای از لاشه های ماهی افتاده بود.بزرگ و کوچک. با چشمهای هنوز باز.ماهيهايی که طاقت طوفان ديشب را نداشتند و دريا آنها را روی خشکی جا گذاشته بود.چند تايی هنوز زنده بودند.آنها را به دريا انداختيم و ازشان خواستيم سلام همگی ما را به بقيه ماهيهای دريا برسانند....باز هم از سقف و بخاری ديشب حس غريبی داشتم ...ديگر به لاشه ماهيها نگاه نکردم.

***

ميرزا قاسمی ممنوع!

به عشق ميرزا قاسمی و باقالا قاتوق رفتيم به يک رستوران محلی نزديک لاهيجان. پيرمرد گفت که ميرزاقاسمی ندارند! داد و هوار ما بلند شد! حق به جانب گفت که دستور وزارت بهداشت است.ما تمام راه تا تهران در اين باره حرف می‌زديم که چرا ميرزاقاسمی از طرف وزارت بهداشت ممنوع شده.نميدانيم به خاطر تخم مرغ آن و آنفولانزای مرغی است يا کلا پيرمرد دروغ گفت که سر و صدای ما را بخواباند.ولی می‌دانيم که بايدبساط کباب کردن بادمجان را برای پختن ميرزاقاسمی خانگی به زودی برپا کنيم ...

***

روز کارگر و هياهوی افزايش حقوق

کسانی که دست اند کار حقوق دادن يا حقوق گرفتنند به خوبی می‌دانند اين روزها چه هياهويی برای افزايش حقوقها و نحوه بستن قراردادها به راه افتاده است. قصد ندارم مثل هميشه غرغر کنم و از قوانين بی سر ته بگويم که حتی خود قانون گذار هم نميفهمدشان و از عدم هماهنگی سازمانها که مثلا اداره ماليات و بيمه و وزارت کار هر کدام ساز خودشان را می‌زنند و يا از سايت وزارت کار که برای ديدن بخش نامه ها به آن مراجعه کرديم و مال اوائل سال ۸۴ بود!‌ ولی دوست دارم بگويم که به دليل همه اين بی‌نظمی‌ها چقدر کارگر اخراج شده اند و چقدر کار عقب مانده است و چقدر زندگی آينده اش تيره و تار شده است و همه اينها درست در آستانه روز جهانی کارگر. قانون کار ما همه جايش به طرز احمقانه ای به نفع کارگر است ولی هر روز کارگر بيشتری از کار برکنار می‌شود و حق و حقوقش از بين می‌رود....خوشحالم که جز‌ء قانون گذارها نيستم و بار سنگين همه اينها به دوشم نيست. تنها٬درآستانه روز کارگر ٬آرزو می‌کنم شجاعت و عقل اين را داشته باشيم تا از همه اين پيش آمدها برای جهانی متعالی درس بگيريم.

لینک
۱۳۸٥/٢/٩ - نیلوفر

       

شاعرانه

تولستوی: يک اثر٬يا شعر است يا نيست. اثر شاعرانه معنا ندارد.

برگرفته از کتاب هنر چيست.

***

از دلايل اعتياد در جامعه ما!

يکی از عادات هميشگی همسر گرامی من٬ از هر دری صحبت کردن با مردم عادی کوچه و بازار است.مخصوصا روزهای تاکسی سواری اش در تهران حتما به يک قضيه جالب ختم می‌‌شود.يکی از آنها چندی پيش در همين ميدان هفت تير اتفاق افتاده: راننده تاکسی ٬مرد جوان خسته ای‌بوده که با کمی دقت در سر و وضعش٬ دود و منقل و خماری را کاملا می‌شده احساس کرد.از اوضاع مملکت و در آمد تاکسی و مشکلات سياسی و اجتماعی که می‌گذرند٬صحبت می‌رسد به همين قضيه اعتياد راننده. راننده بدون اينکه هيچ بخواهد قضيه را کتمان کند می‌گويد :آقا من برای خودم کسی بودم.حالا زد و عاشق اين زنم شدم.از همون اولش اينا منو قبول نداشتن. همه خونواده‌اش می‌گفتن تو به کلاس خونواده ما نمی‌خوری.دختر ما فلانه٬ ما خودمون اين جوری هستيم. خلاصه ما رو بيچاره کردن تا دخترشون رو بهمون دادن.منم کنه شون رو به دلم گرفتم.شروع کردم به ترياک کشيدن که آبروی خونواده شون رو ببرم! که همه بگن دومادشون معتاده!! به خدا من مثل خر صبح تا شب کار می‌کنم خرج زنم رو می‌دم. تا به حال چند بار خواسته طلاق بگيره ولی من که خرجی می‌دم! کيف می‌کنم از اينکه بابا و مامانش آبرو براشون نمونده بااين دامادشون!!!!!! ....همسر من سعی کرده راه های انتقام بهتری جلوی پای اين مرد بگذاره ولی ظاهرا اون از اين روش انتقام از بی احترامی‌های خونواده همسر بسيار راضی بوده و هيچ خيال تغيير اونم نداشته!!

***

کتابخوانان ما و شرق

شرق نازنين٬در ادامه سورپرايز های هميشگی اش٬ هفته گذشته ويژه نامه‌ای درباره کتاب داشت که در آن به معرفی چندين کتاب در حوزه های مختلف٬از ادبيات و سياست و جامعه شناسی گرفته تا روانشناسی و تاريخی پرداخته بود.از جمع همه اين کتابها دو کتاب  را که نخوانده بودم انتخاب کردم ٬ و در کتاب فروشی‌های هميشگی‌ام به دنبالشان گشتم.کتابفروشی‌های اصلی ای که بنده معمولا همه پس‌اندازم آنجا خرج می‌شود٬عبارتند از: نشر چشمه و نشر ثالت در خيابان کريم‌خان .شهر کتاب نياوران و شهر کتاب آرين . هيچ کدام از سه تای اول اين دو کتاب را نداشتند! وقتی پسر جوان مسئول شهر کتاب آرين هم گفت که هيچ کدام را ندارد تقريبا باورم نمی‌شد! به او گفتم که چطور ممکن است اين دو کتاب که هيچ کدام هم کتابهای جديد و پرفروشی هم نيستند(يکی اش ژرمينال اثر اميل زولا بود!! به گمانم از چاپ آخر کتاب مدتها می‌گذرد!)‌ تا من می‌خواهم بخرمش ناياب شده اند! پسر فروشنده لبخندی زد و گفت : چون به همون دليلی که شما می‌خواين بخرينش همه يه دفعه می‌خوان بخرنش! چون شرق نوشته !!! ظاهرا روزنامه شرق و بخش ادبی اش نه تنها اولين روزنامه درست و حسابی ايران است درباب هنر.(کاری به هفته نامه ها و مجلات ادبی و هنری ندارم چون ٬شرق روزنامه است و کارش اصولا تخصصی نيست)‌ بلکه دارد سليقه ادبی جامعه کتابخوان را هم يه جورايی هدايت می‌‌کند!

لینک
۱۳۸٥/٢/٦ - نیلوفر

       

سينمايی به اندازه تمام کودکی‌ام

از کودکی٬هروقت کار خوب يا بزرگی انجام می‌دادم که شايسته تشويق بود٬تنها انتخابم سينما بود.بسيار کوچک بودم ولی سالن تاريک سينما٬ هميشه پر از هيجان و راز و زندگی بود. اينکه چه فيلمی باشد يا اينکه اصلا مربوط به کودکان هم باشد يا نباشد زياد مهم نبود.چراغها که خاموش می‌شد ضربان قلبم بالا می‌رفت وبعد انگار که هلم می‌دادند  به دنيايی ديگر. دنيای خودم را فراموش می‌کردم و جزءی از آدمهای قصه می‌شدم همراهشان می‌خنديدم و گريه می‌کردم.شايد تا روزی که فيلم سينما پاراديزو را نديده بودم نمی‌دانسم اين يعنی عشق به سينما.می‌دانم علاقه کنونی‌ام به ادبيات داستانی هم پايه هايش همين غرق شدن در قصه ها است.قصه هايی که زندگی را هرچقدر سخت و نا اميد کننده باشد برای تو شيرين و دلچسب می‌کند. و چه چيزی بهتر از سينما برای يک دختر بچه ۶-۷ ساله که جنگ و موشک باران را فراموش کند؟آن روزها که نه ماهواره ای بود نه هيچ کدام از انواع سينمای خانگی. تنها دو کانال تلويزيونی بود که تا ساعت ۹ شب بيشتر برنامه نداشتند. همه زيبايی زندگی برای من سينما بود و سينما هم سينما آزادی بود.سينمای بزرگی در تقاطع خيابان عباس آباد -وزرا. و سينمايی کوچکتر چسبيده به آن به اسم سينما شهر قصه. پدرم تا آخرين روز حيات اين سينما هنوز آن را با نام قديمش٬شهرفرنگ می‌خواند اما برای من ٬ هميشه سينما آزادی بود. بزرگ و پر اقتدار و پر از زندگي.چه دنياهايی که در اين سينما برايم درباز نکرد.چه قصه های شيرين و تلخی که برايم گفته نشد. چقدر قلبم تپيد از بهم رسيدن ها و به هم نرسيدنها. شهر موشها بود و ترس از سالم رسيدن کپل و نارنجی به شهر رويای شان.اجاره نشينها بود و کباب کوبيده سر سفره.گلهای داوودی بود و گريه . عروسی خوبان بود و جنگ.خط پايان بود و دوچرخه سواری.خانه دوست کجاست و محمدرضا نعمت زاده. از کرخه تا راين و هق هق از مرگ و تنهايی. هنرپيشه بود و سيمين. کلاه قرمزی و پسرخاله با صفهای طولانی درعباس آباد. گلنار و طعم شيرين کلوچه هايی که می‌پخت. ناصرالدين شاه آکتور سينما و اولين تصوير گوگوش بعد از سالها و دست زدنهای طولانی همه.روسری آبی که خوب به خاطرم هست با مادربزرگم از بالکن ديديم. افسانه آه که هنوزم بينهايت دوستش دارم. هل دادنهای روزهای جشنواره. که من هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که به تنهايی صفهای طولانی جشنواره را خاطره کنم..... آخرين فيلمی که در سينما آزادی ديدم را خوب به خاطر دارم. سال چهارم دبيرستان بوديم و درگير کنکور. روزجمعه بود و ما يکی از ده ها کنکور آزمايشيمان را داده بوديم. با يکی از همکلاسی ها ٬که امروز آمريکاست و سالهاست نديدمش٬ رفتيم به ديدن فيلم گبه. هنوز گبه خانم گفتنهای پيرمرد در گوشم هست...و سينما آزادی تمام شد. همانطور که کودکی من تمام شد.به جای سينما آزادی٬ماهواره آمد و دی وی دی و به جای کودکی من کار آمد و مسئوليت و خانواده. اينکه در خبرها بخوانی دوباره دارند می‌سازندش تنها لبخند کمرنگی بر لبان من است. و بهانه آی تنها برای اينکه به ياد بياورم چقدر هنوز هم عاشق سينما و دنيای قصه و داستانم .

لینک
۱۳۸٥/٢/٥ - نیلوفر

       

شب به خير و موفق باشی

سينما فرهنگ نازنين٬ ساعت ده و نيم شب فيلم جديد و جنجالی آقای کلونی رو نمايش می‌ده.گرچه ديدن اين فيلم نفس گير سياسی و سياه و سفيد اونهم در يک شب وسط هفته کار واقعا سختيه ولی من خيلی خوشحالم که اين کار رو کردم.سينما برای شنبه شب شلوغ بود.گرچه تقريبا يک سوم سالن سينما٬که اکثرا دختر و پسرهای جوون بودن٬ از نيمه فيلم سالن رو ترک کردن و حوصله صحبتهای آقای مورو رو نداشتند ولی بقيه ای که موندن و تا آخر دعوای آقای مورو و سناتور مک کارتی رو تماشا کردند٬اونقدر تحت تاثير قرار گرفتند که آخر فيلم برای آقای کلونی دست بزنند. همين ديروز مقاله آقای بهنود رو می‌خوندم در باب آزادی بيان و امنيت ملی وکلی به ياد همين فيلم افتاده بودم. جالب ترين نکته فيلم اين بود که در انتها هر دو طرف دعوا شکست خوردند. هم فرد و مورو برنامه شون رو از دست دادن و سی.بی.اس ديگه بهشون اجازه همچين کاری رو نداد و هم سناتور مک کارتی از طرف سنا محاکمه شد و موقعيتش تنزل پيدا کرد ولی مهم اين بود که اين بازی يک برنده بزرگ داشت که همون امنيت ملی و مردم آمريکا بودند. از موسيقی زيبای فيلم و نورپردازی هنرمندانه اون (نور پروژکتورها و دود سيگار و ...)‌ هم اصلا نمی‌شه گذشت.آقای کلونی عزيز خسته نباشيد.

***

اقتصاد نفت

درادامه بحث درباره پست ديروزم٬ بايد بگم که من مدتهاست دارم به اين مسئله به عنوان يک مسئله کاملا جامعه شناختی نگاه می‌کنم. اينکه جدای  از هر گرايش سياسی يا مذهبی ای که ما داريم٬جدای از اينکه تحصيل کرده باشيم يا نباشيم٬ پولدار باشی يا بی پول يا حتی تازه به دوران رسيده٬ دروغ و ريا و سوء استفاده از موقعيت ها به عنوان يک ارزش ملی برای همه مون هست.بچه ها وقتی کوچکند اگه بتونن بدون زحمت چيزی رو بدست بيارن همه فاميل بهشون می‌گن يه بچه زرنگ باهوش! اين همه ريا ودروغ بحث امروزم نيست. توی شعر حافظ هم هست. بنابراين طبيعيه که توی هر جلسه ای که تشکيل می‌شه (چه دولتی ٬چه خصوصی ٬چه پيمان‌کاری٬ چه حتی در سطح امنيت ملی)‌ ايرانی های حاضر در جلسه فقط به فکر منافع شخصی خودشون از اين جلسه باشند. حتی تحصيل کرده های ما٬اونايی که ادعای سازندگی هم دارن٬ نهايتا فقط به فکر يه رزومه خوب برای خودشونن که بتونن باهاش توی شرکتهای خارجی کار کنن و خيلی زود از ناملايمات صنعت خسته می‌شند و از ايران می‌رن.پروژه های ايران هيچ وقت تموم نميشه چون اصولا به نفع هيچ کس نيست که تموم بشه! مثل يه سفره بزرگه که کلی آدم دارن از کنارش به جايی می‌رسند. خب چرا تلاش کنند که تموم بشه؟! شايد برای همينه که من مدتهاست مهمترين مسئله زندگيم شده جامعه شناسی . و البته ادبيات که تبلور جامعه شناسيه.من هنوز نا اميد نشدم چون همين جامعه شناسی داره بهم می‌گه ما٬ درکنار همه اين خصلتهای بد٬چيزای خوبی هم داريم که ميشه روشون کار کرد و پرورشش داد و از ما٬ انسانهای کاری و عاشق زندگی ساخت.

لینک
۱۳۸٥/٢/٤ - نیلوفر

       

زندگی من

گاهی که آرام و ساکت کناری می‌نشينم و اطرافيانم را نگاه می‌کنم٬ از مردم کوچه و خيابان و تلويزيون گرفته تا دوستان و همکاران و خانواده٬ از اينهمه پيچيدگی انسانها متعجب می‌شوم. هميشه فکر می‌کردم ما ايرانيها ٬ به لطف تاريخ پيچيده مان٬ آدمهای عجيب و چند وجهی ای هستيم که سالهاست بين سنت و مدرنيته دست و پا می‌زنيم. مدرن ترين آدمهايمان عقايد فوق العاده سنتی ای دارند.گاهی بی نهايت دو رو و دروغ گو هستيم و تنها منافع خودمان را در نظر می‌گيريم و گاهی٬درست وقتی هيچ گمانش نمی رود٬ چنان از خو گذشتگی‌هايی از خودمان نشان می‌دهيم که مثال زدنی می‌شود.من ديروز فهميدم که اين پيچيدگی و سرگردانی اخلاقی تنها مشخصه جامعه ما نيست که مشخصه هر جامعه (در حال توسعه) است. داستان نيمه بلند (زندگی من)‌اثر آنتوان چخوف را بخوانيد و حيرت کنيد.شما در اواخر قرن ۱۹ ٬ روسيه را ببينيد. آدمهايی را که می‌خواهند خوب باشند ولی نيستند.آدمهايی را که می‌خواهند سنتی باشند ولی نيستند.آدمهای باهوشی را که می‌خواهند به پيشرفت جامعه کمک کنند ولی در نهايت پست ترين آدمها می‌شوند.عشق و نفرت و فقر و کار و دروغ و پستی و ترس .... همه اينها مشخصه انسان يک جامعه در حال توسعه است . شباهت آدمهای چخوف به من و اطرافيانم حيرت انگيز است.

***

نمايشگاه صنعت نفت يا : ما هنوز نفس می‌کشيم!

نمايشگاه امسال هيچ چيز مهمی نداشت. کوچک بودن سالن مربوط به توليد کننده های داخلی غير دولتی و تعداد کم آنها آزار دهنده بود. همه کسانی که به نوعی در صنعت امروزه درگيرند می‌دانند که اوضاع چگونه است. ولی به هر حال همه هنوز ايستاده‌اند و نگران به آينده نگاه می‌کنند.

ولی نکته جالب برای من در اين نمايشگاه ۴ روزه (که امروز رو آخر آن است)٬ ديدن چهره‌های آشنای بسيار بود. روزگاری که ما به عنوان دانشجو برای بازديد از نمايشگاه ‌های صنعتی می‌آمديم و با سوالهای بی سرو ته‌مان غرفه داران را خسته می‌کرديم٬خيلی دور به نظر می‌رسد. چهره های آشنا از کنارم می‌گذرند.عده ای را به نام و فاميل و سمت می‌شناسم و عده ای را فقط از روی داشتن يک چهره آشنا. و نميدانم آيا مثلا هم‌دانشگاهی ام بوده است يا هم مهد کودکی ام . مدرسه که می‌رفتيم به ما می‌گفتند آينده ساز کشوريم.و من امروز با ديدن همه هم سن و سالها ی خودم در سمتهای مختلف ٬ حس می‌کنم آينده ای که همشه درباره‌اش حرف می‌زدند آمده است.ما بچه های آن روز٬ به آرامی راهمان را در صنعت باز کرده‌ايم. چقدر بتوانيم بسازيم را نمی‌دانم .

لینک
۱۳۸٥/٢/۳ - نیلوفر

       

پنجشنبه ٬ ساعت يازده و نيم شب٬  شبکه دو سيما

در گفتگوی ويژه خبری (برنامه مشهور زمان انتخابات دور نهم رياست جمهوری)‌  در کنار مجری مشهور برنامه٬سه استاد بزرگ نشسته اند (يکی البته از قم ارتباط مستقيم دارد و در استاديو حضور ندارد).متاسفانه اسم هيچ کدام را يادم نيست. موضوع بحت درباره مسائل جامعه شناختی بد حجابی در جامعه است. آنها با حرارت بحث می‌کنند.از مد و لباس و عروسک باربی گرفته تا تلويزيون و سينما و کلاسهای مختلط دانشگاه. از حرفهايشان هيچ کدام را نمی‌نويسم ولی به قطعيت می‌گويم شايد اين اساتيد ارجمند همانهايی باشند که در دهه ۶۰ ٬چهره شهر ما را پر از حجاب و عفاف کرده بودند....بعد از برنامه ٬همگی ما مدتها درباره آن حرف زديم .عصبانی شديم٬خنديديم٬ سر تکان داديم و لب گزيديم.....من هنوز هم به طور غير منطقی و احمقانه ای همه ايرانيها را (حتی اين اساتيد محترم را)‌ دوست دارم و فکر می‌کنم برای شناخت انسان ايرانی(که آروز دارم روزی اين انسان را بشناسم) اولين قدم دوست داشتن همه است.

جمعه٬ ساعت شش و نيم عصر٬شبکه سه سيما

به پدرم تلفن می‌زنم.خوشحالی از صدايش می‌بارد. تلويزين روشن است. صد هزار نفر با هم داد می‌زندد :آبيته!‌ .امروز روز خوشی پدر استقلالی من است. تيم محبوب او بالاخره قهرمان شده است و در استاديوم صدهزار نفری جشن قهرمانی گرفته است. دوربينها از ميان جمعيت پسرهای جوان و شادی را نشان می‌دهد که پرچم های آبی‌شان را در هوا تکان می‌دهد از ته دل فرياد می‌زنند و بالا و پائين می‌پرند. به گمانم اين اولين جشن رسمی قهرمانی يک تيم فوتبال در ايران باشد. در گوشه و کنار زمين بساط آتش بازی به راه است.مسئولين باشگاه استقلال که انگار از مدتها پيش برای امروز برنامه ريزی کرده بودند ٬آتش بازی خوبی به راه انداخته اند و مردم را بيشتر به هيجان آورده اندو تلويزيون بزرگ استاديوم هم دارد همه گلهايی را که استقلال در طول اين جام زده است نشان می‌دهد. يک نفر اسب سوار در حالی که پرچم آبی دارد دور زمين دور افتخار می‌زند. تلويزيون در حالی که اين تصاوير شادی را نشان می‌دهد به طور مداوم ٬ اين زيرنويس را پخش می‌کند: موفقيت دانشمندان جوان ايرانی در دستيابی به چرخه سوخت مبارک باد. بازيکنان تيم استقلال دوباره وارد زمين می‌شوند در حالی که دست هر کدامشان پرچم بزرگی است با عبارت (يا حسين)‌ .آنها دور افتخار می‌زنند.و در هياهوی خبرنگاران و عکاسان وسط زمين پشت هم می‌استند .ما اول نمی‌فهميم قضيه چيست .ولی با ديدن روحانی ای که جلويشان ايستاده و بعد هم رکوعی که همگی با هم می‌روند می‌فهميم دارند نماز شکر قهرمانيشان را وسط زمين می‌خوانند.... خانواده ما که از اين قهرمانی بسيار خوشحال است و به جزئيات جشن قهرمانی هم خيلی کاری ندارد.

***

گزارشات مربوط به نمايشگاه صنعت نفت را فردا می‌نويسم. ولی اين يکی را نمی شود الان ننوشت:

رئيس جمهور عزيزمان برای بازديد از نمايشگاه صبح روز جمعه تشريف آورده بودند. ولی نمايشگاه ساعت ۱۰ صبح باز می‌شد و در ساعت ۸ و نيم که رئيس جمهور برای بازديد آمده بودند نه تنها همه درهای نمايشگاه بسته بود بلکه همه غرفه ها هم بسته بود!(چون غرفه داران را  هم راه نمی‌دادند!)‌ فکر کنم رئيس جمهور بازديد بسيار مفيدی از نمايشگاهی با غرفه های بسته داشته اند.!

لینک
۱۳۸٥/٢/٢ - نیلوفر