نفرين

پنجشنبه بود و من مانند همه زنهايی که طول هفته را کار می‌کنند به دنبال کارهای عقب افتاده.شب مهمان داشتيم.بايد خريد می‌کردم به آرايشگاه می‌رفتم به خياطی می‌رفتم برای خريد کفش می‌رفتم و چند تا کار عقب افتاده اداری را هم اين وسطها انجام می‌دادم .به موقع به خانه می ‌رسيدم تا برای مهمانها غذا درست کنم ميوه هايی را که قرار بود بخرم بشورم خانه را جارو کنم و بعد به اندازه کافی وقت برای حمام کردن هم داشته باشم. برای شروع راهی بانک شده بودم که بدون پول هيچ کدام از اين کارها را نمی‌توان انجام داد! خوشبختانه بانک خلوت بود و من همانطور که مدام در ذهنم کارهايم را الويت بندی می‌کردم و به قول دوستی يک کار مهندسی حسابی روی همه شان انجام می‌‌دادم به سمت ماشين می‌رفتم که پسر جوانی جلويم را گرفت.شلوار و تی شرت کثيف و پار ه ای به تن داشت.کمی می لنگيد و دسته ای پاکت فال دستش بود و اصرار می‌کرد که ازش فال بخرم. محلش نگذاشتم و سوار ماشينم شدم ولی ول کن نبود. به جوانيم قسمم می‌داد و برايم آروزهای بزرگ می‌کرد .ماشين را که روشن کردم محکم به شيشه راننده کوبيد و باز هم دعام کرد.اخم کردم.کم شيشه را پائين کشيدم و گفتم نه جانم من فال نمی خوام تو هم جوونی برو يه کار آبرومند پيدا کن. چرا اينقدر التماس می‌کنی. من به خاطر خودت هم که شده ازت نمی‌خرم.لنگی پايش برطرف شد و رفت جلوی ماشين ايستاد دستش را گذاشت روی کاپوت و شروع کرد به فحش دادن! نفرينم کرد! گفت که مطمئن است من همين امروز تصادف بدی خواهم کرد.گفت اگر می‌خواهی نفرينم را پس بگيرم بايد فال بخری!! خنده ام گرفته بود. بوق زدم کنار نمی رفت! بهش گفتم برو کنار من برم تصادف کنم ديگه زود باش! وقتی می ‌رفتم يکی دو تا مشت محکم هم زد به ماشين که خبر از زور بازوی زيادش می‌داد. از اينکه آن روز تصادف نکردم و به همه کارهايم هم به موقع رسيدم کمی ناراحتم. پسرک بد جوری به نفرينش اطمينان داشت!

***

دود

امروز از آن روزهايی است که به خاطرش می‌توانی به راحتی از تهران متنفر بشوی.ترافيک صبحگاهی ماشينها را کنار هم نشانده است.هوا چنان کثيف و دود آلود است که ساختمانهای بلند روبرو اصلا معلوم نيست.همه جا به مناسبت دهه فاطميه پرچم سياه زده اند.حتی فضای سبز اتوبان مدرس هم در اينهمه دود گم شده و هيچ درخشش و زيبايی ندارد. برج ميلاد تقريبا معلوم نيست.هوا گرم و خفه کنند است و تو تازه فکر می‌کنی هنوز تابستان نيامده است.اگر به دنبال دليلی برای مهاجرت از ايران يا حتی از تهران می‌گرديد امروز روز خوبی است!

لینک
۱۳۸٥/۳/۳٠ - نیلوفر

       

فکر و خيال

اثر زيبيله برگ

از مجموعه داستان گذران روز ترجمه محمود حسينی زاد

برای ديدن اخبار که روبروی تلويزيون می‌نشينی در همان خلاصه اخبار اول٬ در کمتر از يک دقيقه جهان و آدمهايش روبری چشمانت قرار می‌گيرد. آنقدر جنگ و گرسنگی و تنهايی و نفرت و بمب و ترور می‌بينی که دلت از سنگ می‌شود.هميشه فکر می‌کردم ديگر نمی‌شود جهان امروز را نوشت. هنرمندانه نوشت.آن طور که همينگ وی از جنگ نوشته بود يا آن طور که کافکا آدمها را نوشته بود.ولی داستان کوتاه فکر و خيال تمام کثافت جهان امروز را به هنرمندانه ترين راهی که ممکن است روبروی چشمانت قرار می‌دهد.اول فکر می‌کنی با يک داستان درباره جنگ طرفی.ولی فقط خواندن دو پاراگراف کافی است که بفهمی اين جنگ نه مکان دارد و نه زمان. لحظه ای در فلسطين است لحظه ای در سودان.لحظه ای در عراق يا افغانستان. و بعد از خودت می‌پرسی مگر فرقی هم می‌کند چه کسی با چه کسی و چطور می‌جنگد؟مهم اين است که احساس در جهان امروز مرده است.پسرک اول داستان کودک است و هنوز با آمدن کريسمس شاد می‌شود. ولی در دنيای وحشی امروز نياز نيست زياد کودک بمانی به سرعت ياد می‌گيری که احساس نداشته باشی.نويسنده با به کار بردن فکر و خيال تو و پسرک را در همه جای دنيا می‌برد.تو آدم می‌کشي٬ می ‌ميری٬ سرما و گرما و گرسنگی و بيماری را تحمل می‌کنی ولی هرگز نه می‌خندی نه گريه می‌کنی. فرقی ندارد .دنيای امروز دنيای بی احساسی است.گاهی به گذشته ها نگاه کوتاهی می‌کنی و متعجب می شوی از آدمهای گذشته که چقدر با احساس بوده اند(وقتی پسرک داستانهای قديمی را می خواند )تو حتی حرف هم نمی‌زنی.چرا که گرسنه ای و تازه حرف زدنت چه فايده ای دارد وقتی تصميم گرفته ای بی احساس زندگی کنی.گاهی فکر می‌کنی شايد هنوز در وجود انسان ذره ای ترس٬نفرت و يا انزجار وجود داشته باشد ولی دلاليل زيادی وجود دارد که بدانی که نيست.آنقدر زندگی برايت بی معنی و مسخره است که خودکشی هم نمی‌کنی چرا که فکر می‌کنی زندگی آنقدر ارزش ندارد که حتی بخواهی خودت را ازش خلاص کنی.همه چيز برای آدم امروز بی اهميت است.هنرمندی داستان ولی جايی است که به تو ميفهماند اين بی اهميت بودن خاص آدمهای محروم و درگير گرسنگی و جنگ نيست. داستان به هنرمندی تمام به پديده مهاجرت می‌رسد.به همه خفتهايی که آدمهای جهان سومی تحمل می‌کنند تا وارد کشورهای پيشرفته تر شوند.چه تحصيل کرده هاشان و چه گرسنه ها شان. و چه دردناک است وقتی می‌خوانی که برای آدمها اهميتی ندارد. زندگی علی السويه است.وقتی احساس نباشد. (( و حالا من توی همان تلويزونی بودم که انگار دنيای روياها بود)) و تو حقيقت دنيای امروز را می بينی: آدمها تفاوت اساسی با هم ندارند و فرقی هم نمی‌کند جنگی در کار باشد يا نباشد. آدمهای دنيای مدرن هم احساس ندارند.فرقشان شايد اين است که فکر می‌کنند زندگی بايد حتما معنا و مفهومی داشته باشد و به همين دليل چقدر تنها و بی کسند. و داستان از اينجا می‌رسد به تروريسم. به جهان سومی هايی که جهان اولی ها را می‌کشند.انگار همه چيز برايشان علی السويه است. داستان با اين جمله تمام می‌شود: داشتم حساب می‌کردم اگر اتفاقی نيفتد چند وقت ديگر بايد زندگی کنم؟ . و تو به زمين و انسان فکر می‌کنی . به آلودگی محيط زيست و به نابودی تدريجی زمين که انسان رقم زده است....

داستان کوتاه فکر و خيال درست مثل همان خلاصه اخبارهاست از ذهن يک هنرمند.توصيف هياهوی دنيای امروز است درايجاز تمام.می‌توانی بارها بخوانيش و تعجب کنی از اينهمه بی احساسی که دور و برت را گرفته است.

چندی قبل هم از اين مجموعه داستان نوشته بودم که به راستی اکثر داستانهايش شاهکار است. مصاحبه ای با مترجم هم هست که می‌توانيد اينجا بخوانيد:

http://www2.dw-world.de/persian/kultur/literatur/1.185451.1.html

لینک
۱۳۸٥/۳/٢٩ - نیلوفر

       

Walk The Line

من نه جانی کش را می‌شناختم نه موسيقی اش را شنيده بودم و نه اصولا خيلی از همچين موسيقی ای لذت می‌برم. بعد از ديدن اين فيلم عاشق آهنگهای جانی کش شده ام و تا به حال چندين بار هم زندگينامه اش را خوانده ام.فيلم آنقدر بی ريا از اين خواننده دهه ۶۰ آمريکايی حرف می‌زند که تو نمی‌توانی عاشقش نشوی.به گمانم يکی از تفاوتهای اصلی ما(شرقی ها) با آمريکايی ها  اين است که ما آدمهايمان را قديس و اسطوره می‌کنيم .بعد دو دسته می‌شويم يک دسته آنقدر عاشق اين قديس می‌شويم که انگار هيچ خطای انسانی ازش سر نمی‌زند و يک عده هم دشمن شماره يکش می‌شوند و تمام سعيشان می‌شود که نقاط تاريک زندگی فرد را پيدا کنند و بر طبل بی آبروييش بکوبند.همه چيز سياه و سفيد است. اما اسطوره های آمريکايی هميشه نيمی از اسطوره بودنشان بابت خطاهای بزرگشان است. اين فيلم آدمها را با همه ضعفها و شکستها و تلاشهايش برای برخاستن نشان می‌دهد.حقی هم به کسی نمی‌دهد.به دنبال قضاوت درباره آدمها هم نيست.زندگی واقعی را تعريف می‌کند با همه سفيدی ها و سياهی هايش.و همه حرفش اين است که زندگی بدون عشق معنا ندارد. ساده و صميمی است. و پر است از عشق.ديدن فيلمش يک مزيت ديگر هم دارد. شنيدن آهنگهای بسيار زيبای جای کش و همسرش جون کارتر که بازيگران فيلم به بهترين شکل ممکن آنها را اجرا کرده اند.

***

توضيح

من نظرات را پاک نمی‌کنم به گمانم مشکل از پرشين بلاگ باشد که شايد نظرات چند روز پاک شده است چون چند نفر بهم گفته بودند. به هر حال ببخشيد!

لینک
۱۳۸٥/۳/٢۸ - نیلوفر

       

زندگی

نفس که می‌کشيم٬ هستيم و هيچ حواسمان نيست به اين بودن.جوانيم با دلهايی لابد پر از آرزو و زندگی برايمان پيچيده٬نامعلوم و در عين حال ساده است.روزگار غريبی است برای جوانی.نمی‌دانم زندگی برای يک پسر ۲۳ ساله زيبا و باهوش و تحصيل کرده و ورزشکار ايرانی چه معنی دارد ولی پسر جوان ۲۳ ساله ای را می‌شناختم که ديگر نيست.به همين سادگی و به همين هولناکی.هيچ کس نبودنش را باور ندارد نه به اين دليل که رفته است که چون خودش خواسته برود.

زندگيش را پايان داده در ۲۳ سالگی.در اوج عاشقی.انگار دنيا در اين ۲۳ سال نتوانسته برايش زندگی را معنا کند.در اين چند روزی که از رفتنش می‌گذرد همه می‌پرسند چرا؟ و هيچ جوابی نيست.مادرش يک شبه بيست سال پير شده ٬کمر پدرش خم شده و چشمهای نامزد زيبایش ديگر اشکی برای ريختن ندارد.خاله هايش انگار که دامادش کرده باشند در ميان اشک ٬ کل می‌کشند و روی عکسش نقل و سکه می‌پاشند و همکلاسی های دانشگاهش دسته دسته می‌آيند با شاگرد اول کلاسشان خداحافظی کنند .

بغض سنگينی افتاده روی دل همه و باز می‌پرسند چرا؟ تنها گاهی در ميان ناله های مادر نفرينهايی می‌شنويم به روزگار.به روزگاری که اميد به آينده را در دلهای جوان کشته است.روزگاری که شاد بودن و لذت بردن از زندگی درش بی معنی شده است.روزگاری که جوانهايش را به دنبال دليلی برای زندگی می‌کشد به دنياهای خيالی.عده ای معتقدند مقصر مرگ اين رعنا٬‌اوضاع نابسامان جوانان جامعه است.که شايد او در خيال لحظه ای اميد رفته سراغ قرصهای اکس که نتيجه اش شده افسردگی .شايد. عده ای پدر و مادر پزشکش را مقصر می‌دانند که آنقدر درگير پول در آوردن شده اند که يادشان رفته زندگی را برای جوانشان معنا کنند.کسی نمی‌داند.آنقدر هولناک است که هنوز نتوانسته ايم باورش کنيم...در چشمهای مادرش هيچ چيز نيست.خاموش شده از فروغ.و هيچ حرفي٬ هيچ آغوشی و هيچ ايمانی ذره ای آرامش نمی‌کند.

روزگار غريبی است برای جوانی.زندگی اگر از آن اين پسر جوان نباشد پس از آن کيست؟

لینک
۱۳۸٥/۳/٢٦ - نیلوفر

       

اخبار اقتصادی و سيم کارت تلفن همراه!

به علت علاقه فراوان همسر گرامی به اخبار اقتصادي٬ من کم کم دارم با گوش دادن روزانه به اخبار اقتصادی شبکه بی بی سی خو می‌گيرم و ديگر واژه هايی مثل NAZDAK  برايم غريبه نيست. کمی از معادلات بورس سر در می‌آورم و بالا و پائين رفتن های قيمت يورو و دلار تا حدودی برايم قابل پيش بينی می‌شود.همين امر باعث شده است به اخباری که به عنوان اقتصادی در روزنامه ها ی خودمان هم نوشته می‌شود دقيق تر شوم و نا خودآگاه مقايسه کنم و کمی سر در بیاورم که چقدراوضاع اقتصاد ما خنده دار و وحشتناک است.ولی از همه اينها با مزه تر اخبار راديو و تلويزيون است. کليه اخبار اقتصادی ای که از راديو تلويزون ما روزانه پخش می‌شود شامل اخبار مربوط به سيم کارت تلفن همراه است!!!!انگار که مثلا طلا باشد ! يک روز قيمتش بالا می رود يک روز پايين . يک روز اوليت بندی می‌شود يک روز زمان ثبت نامش تغيير می‌کند! گاهی فکر می‌کنم آروزی بزرگی است که روزی را بدون خبری از سيم کارت تلفن بگذرانيم! ظاهرا سر و ته اقتصاد ما همين است و بس.

***

بورخس

مگر می‌شود ربطی به ادبيات داشته باشی و بورخس نخواني؟ داستانهايش عجيب و گاهی شاهکار است.خوشبختانه تعداد زيادی از آنها به فارسی ترجمه شده اند.که به گمانم يکی از دلايل معروفيت زيادش در ايران هم همين باشد.به هر حال من جدای از هر حرف و حديثی دوستش دارم .ظاهرا امروز بيستمين سالروز مرگش است.شايد بد نباشد به همين مناسبت کتابهاش را از کتابخانه هايمان بيرون بکشيم و دوباره بخوانيم.داستانهايی هست که بارها و بارها خواندنش هم دلنشين است.

***

کينگ کنگ!

ديشب بی خيال بازی برزيل شديم و نشستيم فيلم جديد کينگ کنگ را ديديم. يک فيلم کاملا هاليوودی!.يک عده از شنيدن اسم هاليوود هم حالشان بد می‌شود ولی خب اکثرشان همه اين هاليوودی ها را با اشتياق تماشا می‌کنند.فيلم سه ساعت تمام جلوه های ويژه بود.با يک سری عشقهای هاليوودی مثل موسيقی و برج معروف نيويورک و رقص و .... من هميشه عاشق هاليوود بوده ام! شايد به عنوان يک عاشق ادبيات مسخره به نظر بيايد ولی هاليوود اصلا هنر نيست.يک صنعت بزرگ و موفق است. مثل مايکروسافت يا حتی مثلا زيمنس!.همانقدر که از ب. ام. و های جديد حيرت می‌کنيم و ته دلمان عاشق سوار شدنشانيم از ديدن کينگ کنگ و همه آن صحنه های نفس گيرش هم کيف می‌کنيم.هاليوود صنعت تفريحات است. به دنبال هيچ چيز هم نيست الا پول در آوردن. و بسيار هم موفق است.حالا ما که داريم از همه اين صنايع بزرگ مثل موبايل و اينترنت و آی پد لذت ميبريم چرا نبايد از صنعت تفريحات هم لذت ببريم؟!

لینک
۱۳۸٥/۳/٢٤ - نیلوفر

       

دستمال پارچه ای

خانه شان کوچک ولی باصفاست. در کوچه پس کوچه های تجريش.پر است از گلدانهای سبز .بزرگ و کوچک در گوشه و کنار خانه. هر دوتاشان دکترند. آقای دکتر با موهای کم پشت سفيد و کمر خميده و عينک ته استکانی هميشه روی مبل قديمی ای کنار گلدانها نشسته و کتاب می‌خواند به زبان فرانسه يا انگليسی.کتابهايی که درو تا دور خانه در کتاخانه های چوبی چيده شده اند.گاهی هم چيز می‌نويسد.خانم دکتر موهايش عين برف است.پوست صورتش نازک و چروک است با وجود درد کمر و زانو پر است از انرژی.چادر نمازی روی کف سالن کوچکشان پهن است و بوی نعناع خانه را برداشته است.لابد برای فرزندانشان در خارج دارند نعناع خشک می‌کنند.برای هم چای می‌ريزند و به هم می‌خندند.خانم دکتر موسس NGO ای است در حمايت از محيط زيست.دو نفری نشريه ای منتشر می‌کنند به نام فرياد زمين .مقاله هايش را آقای دکتر ترجمه می‌کند.در خانه شان به روی همه باز است. همه موسسه شان شامل يک کامپيوتر و يک پرينتر و يک فکس در گوشه اتاق کنار کتابهاست.اعضای موسسه شان ولی همه جوانند.بيشترشان دخترهای جوانی از سراسر ايران.اکثرا دانشجوهای رشته محيط زيست.همه عاشق خانم دکترند. لازم نيست برای آمدن به خانه شان دليل داشته باشی.هر وقت بيايی حتی اگر نشناسنندت هم پذيرايی ات می‌کنند و اگر جايی در تهران نداشته باشی لازم نيست بروی هتل کافی است فقط برای آقای دکتر چای بريزی و خرده نان ها را برای پرنده ها.آرزوهای بزرگی دارند در ۸۵ سالگی.برای دادن مقاله ای به مجله رفته بودم.نشسته بودم روی مبل و کتابهای آقای دکتر را زير و رو می‌کردم .عطسه ام گرفت.به دنبال جعبه دستمال کاغذی چشم چرخاندم.نبود.خانم دکتر با چای دارچين خوشرنگی آمد.ازش دستمال خواستم.اخم کرد. چای را گذاشت و رفت توی اتاق خواب.تا يک ساعت بعد که کار من با آقای دکتر تمام شود پيداش نبود. داشتم می‌رفتم که از اتاق آمد بيرون. پارچه سفيدی را بريده بود.دور تا دورش را با سليقه دوخته بود. آرم کوچکی از موسسه را هم با نخ سبز گوشه اش گلدوزی کرده بود. دادش دستم.گفت بگذار توی کيفت.دستمال کاغذی تن درخت است.فرياد زمين در آمده از دست شماها. هر وقت احتياج داشتی از اين استفاده کن...

لینک
۱۳۸٥/۳/٢۳ - نیلوفر

       

غصه ملی

همه آدمهای کوچه و خيابان امروز صبح اخم کرده اند.با عصبانيت آدامس می‌جوند و يا محکم راه می‌روند.ظاهرا اينقدر حرص خورده اند که نه نای حرف زدن دارند و نه اعصاب کار کردن. گاهی عده ای شان را می بينی که دارند فحش می‌دهند و مثل هميشه همه را مقصر می‌دانند.کافی است سر صحبت را راجع به بازی ديشب باز کنی .آنوقت است که اينهمه قلب شکسته را می‌بينی که انگار هيچ کس نتواند اين تکه های شکسته را به هم بند بزند.آن وقت است که روزنامه ها را و تحليل هايشان را دور می‌اندازی و به صف اين غصه ملی می‌پيوندی.گمانم مدت زيادی طول بکشد که بتوانيم همه آن ۴۵ دقيقه دوم را فراموش کنيم.بس که دندانهايمان را فشار داديم و قلبهايمان تند و تند زد.مهم نيست.اين غصه ملی هم از آن چيزهای فراموش نشدنی است.جايی است که شايد باز هم برای مدتی همه ما ايرانيها را با هم متحد می‌کند.

***

وقتی من بچه داری می‌کنم!

مهمان داشتيم.مثل هميشه خانه مان شلوغ و پلوغ بود.ميز شام را چيده بودم و همه دور آن جمع شده بودند.يکی از دوستانم اما غذا نمی ‌خورد. دليلش البته کاملا موجه بود.دختر يک سال اش در حال شيطنت بود و او چهار چشمی مراقب او.به رسم تعارف رسمی ايرانيها٬ برايش بشقابی غذا کشيدم و با اصرار مخصوص يک ميزبان تعارفی از او خواستم سر ميز برود و به او گفتم که من جايش را می‌گيرم. مدتی به تعارفات معمول گذشت و من پيروز شدم.دختر بچه ناز کوچولوی دوستم روی زمين خانه ما نشسته بود و چشمهای باهوشش را به اطراف می‌چرخاند.با هم خرگوش بازی می‌کرديم و خرگوش پشمالو هر از چندی می‌‌آمد جلو که او را بخورد و او غش غش می‌خنديد.داشتم فکر می‌کردم که بچه داری چه کار با حال و راحتی است که نفهميدم چگونه و چطور او از پشت به زمين خورد و پس کله اش محکم خورد روی پارکت و چنان صدای گرومپی کرد و بعد چنان گريه از ته حلقی کرد که مادرش بشقاب را رها کرد و دويد و بچه را بغل کرد. و من همانطور مات و مبهوت نشسته بودم. فکر کنم ۲۰ ثانيه ای طول کشيد که فهميدم بی احتياطی از من بوده و بچه نمی‌تواند مثل آدم بزرگها خودش را نگه دارد و اصولا وظيفه من ميبوده که نگذارم سرش به زمين بخورد و يک دفعه دلم ريخت پائين که اگر بچه طوريش شده باشد من چه کنم؟ البته خوشبختانه مشکل خاصی نبودو او بعد از چند دقيقه که گوله گوله اشک ريخت دوباره سرش گرم خرگوش شد ولی مادرش هنوز رنگ به صورت نداشت. خجالت می‌کشيدم توی صورت مادرش نگاه کنم.چند باری عذر خواهی کردم و او هم گفت که طوری نشده ولی تا امروز که نزديک به يک هفته ازآن جريان می‌گذرد من هنوز صدای برخورد سر او را با زمين می‌شنوم. و به خودم قول داده ام ديگر هرگز و تحت هيچ شرايطی بچه کوچک ديگری را نگهداری نکنم.

لینک
۱۳۸٥/۳/٢٢ - نیلوفر

       

صف شير

سالها بود صف کشيدن صبحگاهی مردم برای گرفتن شير ارزان از يادم رفته بود.از آنجايی که کار و مشغله روزانه برای من فرصت خريد زيادی باقی نمی‌گذارد من ترجيح می‌دهم کليه خريدهايم را از سوپر های نزديک خانه يا محل کارم انجام دهم با وجودی که می‌دانم مطمئنا همه چيز را گرانتر خواهم خريد. به طور کلی بازار روز های شهرداری مشتريهای خاص خودش را دارد که من به هيچ وجه از آنها نيستم چون عصرها که من خسته و کوفته از سر کار برمی‌گردم ٬حتی اگر سری هم به بازار روز بزنم به جز چند ميوه پلاسيده چيزی نصيبم نخواهد شد.به همين دليل است که بازار روز محله ما برای من کاملا غريبه است. امروز صبح زود (حدودای ساعت ۵ و نيم) با مادر شوهرم رفتيم به قدم زنی صبح گاهی.جلوی بازار روز صف طويلی بود از زنان و مردان ميانسالی که منتظر شير جلوی در بسته دکان لبنياتی ايستاه بودند.می‌گفتند و می‌خنديدند .عده ای درباره بازی ديشب آرژانتين حرف می‌زدند و عده زيادی درباره بازی امروز ايران.به گمانم آن چند تومنی که شير را ارزان تر می‌خرند آنقدر بهشان می‌چسبد که حاضرند هر روز صبح زود چنين صفی را تحمل کنند و يا شايد هم شير بهانه ای باشد برای همين توی صف ايستادنها که ما ظاهرا بدجوری خوشمان می‌آيد.مخصوصا وقتی دوستان و همسايه و ها و هم محليهايت را هر روز ببينی...

****

سپيده دم ايرانی و يک مصاحبه

رمان بسيار زيبای سپيده دم ايرانی نوشته اميرحسن چهلتن(که من بسيار دوستش می‌دارم و از هنرمندان خاص معاصر ايران است) را پارسال همان هفته اولی که چاپ شد خواندم.ديروز مصاحبه ای ديدم با نويسنده در باره همين کتاب.چهلتن جايی گفته بود:

((اين سرنوشت چهار نسل متوالي در تاريخ معاصر ماست. پسران هميشه خواسته اند انتقام شكست پدران خود را بگيرند و بديهي ست كه خود نيز شكست خورده اند. براي اينكه پيش از آنكه به علت آن شكست ها آگاه شوند، شور انتقام ذهن شان را فلج كرده است. در قرن اخير آنچه پدران به پسران شان منتقل كرده اند فقط تجربه شكست است))

سپيده دم ايرانی قصه همين شکستهای تاريخی ماست.توصيه می‌کنم رمان را بخوانيد.مصاحبه را هم می‌توانيد اينجا ببينيد:

http://www.cheheltan.com/article.aspx?id=33

***

تب فوتبال

تب فوتبال رهايم نمی‌کند.از صبح دلشوره عصر را دارم.همه آروزهايم فراموشم شده و فعلا چيزی بيشتر از بردن ايران از خدا نمی‌خواهم!.شب خواب بازی ديروز سوئد را می‌بينم و تا نيمه های شب به راه راه آبی و سفيد آرژانتين نگاه می‌کنم.هيجان فوتبال همه را گرفته است و به راستی چه چيزی مهم تر است از دوست داشتن٬ شاد بود و خنديدن؟ فوتبال همه اينها را به علاوه يک عالمه دليل برای زندگی به تو می‌دهد! تا عصر که برای ديدن بازی ايران بروم خانه دل توی دلم نخواهد بود....

لینک
۱۳۸٥/۳/٢۱ - نیلوفر

       

کسی که مثل هيچ کس نيست 

دوست عزيزم را بيش از ۷ سال است که نديده ام. آنقدر دلم برايش تنگ شده است که گفتنی نيست. برای همه آن روزهای خوش دبيرستان و برای همه آن يک سال اول دانشگاه که با هم سوار اتوبوسهای آزادی- ونک می‌شديم و حرف می‌زديم و حرف می‌زديم. تمام سه سال بعد دانشگاه جايش کنارم خالی بود. می‌دانستم او هميشه موفق است چرا که می‌دانستم چقدر قوی و با اراده است و چه فکر بزرگی دارد.هيچ چيز برايش نشدنی نبود. و می‌دانستم با همه اين وجود چقدر مهربان و دلسوز است و چه دوست خوبی است برای همه اطرافيانش. اينکه در درس و کار خيلی موفق باشد جای تعجب ندارد.ولی اينکه مهاجر خوبی هم باشد به راستی ناياب است. آدمهای زيادی را می‌شناسم که در طی چند سال گذشته مهاجرت کرده اند ولی هيچ کدامشان به اندازه اين دوست عزيزم نسبت به اطرافشان و محيط زندگيشان احساس مسئوليت نکرده اند. حقوق مهاجران٬ محيط زيست٬ زندگی بهتر ... همه اينهاآنقدر برايش مهم هست که حاضر باشد مسئوليت قبول کند. او مهاجرت نکرد که خودش را از زير بار ساختن خلاص کند و وارد يک دنيای ساخته شده شود. او در آستانه ۲۷ سالگی با دلی پر از اميد برای جهان بهتر و برای آدمهای بهتر آماده است.

بهار عزيز٬ موفقيتت را تبريک می‌گويم.

 و از همه دوستان تورنتو ای ام می‌خواهم اين کانديدای جوان ايرانی-کانادایی  شورای شهر تورنتو  را ببينند.او کسی است که مثل هيچ کس نيست.:

http://www.gentlesummerrain.blogspot.com/

لینک
۱۳۸٥/۳/٢٠ - نیلوفر

       

شاگرد راننده

اتوبوس دو راننده ميان سال دارد و يک شاگرد راننده جوان. همگی اهل کرمانند و با لهجه کرمانی صحبت می‌کنند. راننده اصلی٬ مرد شوخ و شنگ مهربانی است که اطلاعات تاريخی اش هم دست کمی از تور ليدر ندارد. وقتی توقف می‌کنيم او هم از ماشين پياده می‌شود و با پسرک ۴ ساله خوردنی يکی از مسافرها بازی می‌کند. راننده زاپاس هم آدم بامزه ای است وقتی می‌خواهيم عکس دست جمعی بگيريم دوربين را می‌گيرد و برايمان عکس می‌گيرد دندانهای هر دوتاشان تک و توک ريخته و زرد است ولی بسيار با احتياط رانندگی می‌کنند و از همان اول خيال ما را بابت همه آن گردنه های کوههای کردستان راحت می‌کنند.کارشان را خو ب بلدند و به موقع جاشان را با هم عوض می‌کنند.همه مسافرها آنها را دوست دارند. شاگرد راننده اما سوای اين دنياست. او پسر جوانی است حدودا ۲۰ ساله. لاغر با ابروان پرپشت و قد بلند و پشتی خميده. چشمهايش سرخ است. هر وقت به صورتش نگاه کنی حس می‌کنی همين الان است که بزند زير گريه. ساکت است و هميشه گوشه ای لميده است. وظايفش را هم به زور انجام می‌دهد.موقع گازوئيل زدن دارد غش می‌کند و وقتی می‌خواهد پنجره سقف را باز کند زورش نمی‌رسد. توقف که می‌کنيم گوشه ای پنهان می‌شود و سيگار می‌کشد.در انگشت دوم دست چپش حلقه ساده ای دارد که نشان از دخترکی منتظر در خانه است. خانمهای پير تور فورا توجهشان به او جلب می‌شود و از دو تا راننده حال و احوالش را می‌پرسند آنها فقط می‌گويند که سرمای بدی خورده است از بدشانسی. ولی تو خيلی زود می فهمی که سرما نخورده.پسرک بدجوری معتاد است. آنقدر نازنين و ترحم برانگيز است که نمی توانی چيزی بهش بگويی.راننده ها هوايش را دارند. انگار که از سر دلسوزی آورده اندش تا در آمدی داشته باشد.دلت بدجوری برای پسرک و لابد دخترک توی خانه می‌سوزد. چند بار که سيگار می کشيد يواشکی نگاهش کردم. به حلقه روی دستش نگاه می‌کرد و چشمهای سرخش سرخ تر می‌شد. چشمهای هميشه نمناکش. نمی‌دانم عاقبتش چه شود.ولی می‌دانم مثل اين جوان زيبای کرمانی در ايران کم نداريم .آدمهای پر از غصه با آينده ای بسيار نامعلوم.

لینک
۱۳۸٥/۳/۱٧ - نیلوفر

       

کردستان ٬کرمانشاه

به شهر زيبای سنندج خوش آمديد

از جاده خشک و بيابانی همدان که می‌گذريم ٬به اين فکر می‌کنم که عجب مملکت بی آب و علفی داريم . شهر مهم بعدی قروه است.يک شهر بسيار تنها٬ساکت و خاموش. اما جاده قروه تا سنندج بسيار ديدنی است. دشت باز و وسيع است و دو طرف جاده را گندمزارهايی گرفته است که بر عکس گندمزارهای تک و توک اطراف تهران٬ هنوز گندمهايشان نرسيده و سبز است. باد که لای خوشه های سبز گندم در دامنه وسيع کوهها می‌پيچد مثل موجهای دريا حرکت می‌کند. موجهايی که در آفتاب ظهر درخشان شده اند و روی دامنه دشت سایه روشن های سبز ايجاد می‌کنند. نزديک سنندج دشت تمام می‌شود و ما از کوه پائين می‌رويم . سنندج يا سنه دژ به معنی قلعه در دره کوه است. کل شهر در دامنه کوهها واقع شده است. سنندج شهر بسيار قديمی است که می‌گويند به دوره مادها و پارسها می‌رسد و اقوام کرد ساکن آن از نژاد اصيل آرايايی هستند. تفاوت سنندج با بقيه شهرهای ايران از همان تابلوی ورودی اش مشخص است: ينجا ديگر از شهر شهيد پرور خبری نيست. نوشته: به شهر زيبای سنندج خوش‌آمديد.

***

قوميت

سه چهار روز گذشته را در حالی دراتوبوس و در کنار همسفرهايمان گذرانديم که مهمترين اتفاق در اتوبوس ما جکهايی بود که تور ليدر عزيز برای سرگرم کردن ما تعريف می‌کرد.از آنجايی که جوانان ما٬ ترجيح می‌دهند برای گذراندن تعطيلات به آنتاليا و دوبی بروند تا کردستان٬ همسفرهای ما را اکثرا زن و مردهای سن و سال داری تشکيل می دادند با قوميت های مختلف. از آن پيرمردهايی که مدام برايت شعر می‌خوانند و با هم مشاعره می‌کنند و ذهنهايشان پر از اطلاعات است.همه اين آدمها با جکهای ترکی و رشتی و لری و قزوينی و ... می‌خنديدند و تنها اگر کسی به حافظ٬فردوسی٬ مولوی٬ کورش٬ داريوش و يا حتی خسرو پرويز توهين می‌کرد ناراحت می‌شدند. تورليدر ما که خودش مترجم روزنامه ايران بود و فعلا بيکار شده بود٬ متعجب بود از اين هياهوی ترکها و فارسها. پيرمردهای ترک اتوبوس همگيشان عاشق زبان فارسی بودند و مثل همه ترکها البته عاشق شهريار. چهار روز در کنار اين آدمها کردستان را که پر از کردی و زبان کردی است گشتن تنها به من يک چيز آموخت: ايران سرزمين پهناوری است با پيشينه تاريخی بسيار پيچيده و خصوصيت های قومی ای که هيچ کدام يک شبه به وجود نيامده اند و چقدر همه اين قومها مهربان و دوست داشتنی هستند.

***

مريوان

جاده سنندج- مريوان که حدود ۲۰۰ کيلومتر در دل کوه پيچ می‌زند٬ از زيباترين نقاط ايران است. دلم می‌خواهد همه آن ۳ ساعتی که از پنجره اتوبوس نظاره گر اينهمه زيبايی بودم و نفسم بند آمده بود بنويسم ولی نوشتنی نيست. طبيعت اينجا شبيه هيچ کجای ديگر نيست. نه مثل شمال سرسبز است و نه کوهستانی است. چيزی است منحصر به فرد و پر از رنگهايی که تا به حال نديده ای.زردو قرمز و سبز . شايد بيش از ده نوع رنگ سبز. رنگ خاک کوهها از قهوه ای تا قرمز . گندمزارها از زرد طلايی تا سبز. گلها از بنفش تا شقايقهای قرمز. آب روان در دل کوه.باد. آفتاب. و ديدن دختر ها و زنان کرد با لباسهای کردی رنگی.طبيعی است وقتی تو در کنار اينهمه رنگ زندگی کنی همچين لباسهايی بپوشی. همه شان برايمان دست تکان می‌دهند و چقدر زيباو شادابند.می‌رويم کنار درياچه زريوار. درياچه ای بزرگ در دل کوههای سبز و زرد و قرمز و قهوه ای. می‌گويند آب اينجا در زمان جنگ شيميايی شده بوده ولی الان در آن ماهی زندگی می‌کند و ظاهرا توانسته اند شميميايی زدايی اش کنند. کنار درياچه زيبای زريوار (يا به کردی زريبار به معنی شبيه چشمه ) هتلی ساخته اند کوچک ولی تميز و ديدنی. در رستوران طبقه هفتم هتل ناهار می‌خوريم و ازآن بالا مست اينهمه زيبايی هستيم . اگر ولمان کنند می‌توانيم سالها اين بالا بنشينيم و از ديوارهای شيشه ايش درياچه و کوهها را نگاه کنيم.

***

مردم شناسی کردستان

می‌دانم تنها دو روز ماندن در استان زيبا و عجيب کردستان برای مردمشناسی کافی نيست ولی سنندجی ها و مريوانی ها مردمان بسيار بسيار مهربان و مهمان نوازی هستند و با تصور من از کردها که همشه به خشونت و تفنگ معروفند بسيار فاصله دارند. با وجود امکانات بسيار کمی که برای جلب توريست دارند و هتلها و رستورانهای بسيار کم و کوچک و خارج از هر گونه استانداردی ولی مردم سنندج آنقدر مهربانند و آنقدر تلاش می‌کنند که به تو خوش بگذرد که شرمنده می‌شوی. گارسنهای رستوارن هتل زريوار وقتی با جمعيت گرسنه ما که حدود ۶۰ نفر بوديم(دو تا اتوبوس)  مواجه شدند از جان مايه گذاشتند. و هيچ هم به فکر اين نبودند که ما پول بهشان می‌دهيم با نه آنها دلشان نمی خواست ما از مريوان خاطره بدی دشته باشيم. استاد کردستان هميشه در طول تاريخ با حکومت مرکزی وقت مشکل داشته است و به همين دليل هيچ امکاناتی هرگز در اختيارشان گذاشته نشده. در شهر سنندج ولی همه شادند هيچ زن و دختری چادر مشکی به سر ندارد. همه مانتو و روسريهای رنگی دارند و در خارج از شهر هم که لباسهای کردی می پوشند. مردها هم همگی شلوار کردی پايشان است چه شهری چه روستايی.اينکه اين مردم در طول جنگ چه کشيده اند را فقط شايد خودشان بدانند. اينکه آدمهای بسيار مغرور و خروشانی هستند را هم همه ميدانند. ولی تو ته دلت خوشحال می‌شوی از اينکه اينها هنوز آنقدر مدرن نشده اند تا دروغ بگويند و ريا کنند . آنقدر پاکند و صاف که باورت نمی شود.ولی بيکاری و بيکاری و بيکاری اينجا بی داد می‌کند. نه کارخانه ای هست نه صنعتی نه توريستی.

***

زيبايی های شهر سنندج

 وسط ميدانهای شهر سنندج مجسمه های زيبايی قرار دارد که نمونه اش در هيچ کجای ايران نيست. مخصوصا مجسمه آزاديشان که مردی کرد را نشان می‌دهد که دستهايش را با قدرت بالا برده و کمرش را تا پشت سرش خم کرده است . به غير اين مجسمه ها و پارک زيبايی در بالای کوه که منظره کل شهر زير پايت است. شهر سنندج چند خانه قديمی هم دارد که در طی چند سال گذشته بهش رسيده اند و موزه اش کرده اند. اين خانه ها معمولا خانه خانهای سنندج بوده. کردهای سنندج تا سالها به صورت خان خانی زندگی می‌کردند(اينکه اين خانها با هم بد بودند و پدر مردم را هم در می‌آوردند البته گفتن ندارد) خانه دو سه تا از اين خانها را بازسازی کرده اند و آثار تاريخی کشف شده در اين استان را درآنجا نمايش می‌دهند.يکی از اين خانه ها را هم کرده اند موزه مردم شناسی که ديدنی است. چند مسجد ديدنی هم وجود دارد که در بازديد از آنها قضيه مذهب و شيعه و سنی و درويشی و عرفان و گونه های مختلف آن را در کردستان برايمان توضيح  دادند که بسيار شنديدنی بود.

***

سنندج-کرمانشاه

اين جاده پر است از باغ ميوه. می‌توانی وسط راه نگه داری و توت فرنگی های تازه چين را از دست پسر بچه های کرد بخری.دلمان می‌خواهد جاهای ديدنی ديگر استاد کردستان را مثل بانه و اورامان و پلنگان را ببينيم ولی فرصت نيست. همه اينها ظاهرا دهاتی هستند در دل کوه شبيه ماسوله. کردستان پر از ماسوله کشف نشده است. با آدمهای خاص خودش. از کامياران که رد می‌شويم وارد استان کرمانشاه می‌شويم. از همان ورود همه چيز فرق می‌کند. اينجا کارخانه صنعتی و پالايشگاه دارد. ميدانهايش به جای مجسمه های آزادی و دهقانی٬ ميدان قدس است. زنان کرمانشاه اکثرا چادر مشکی سرشان است. آنطور که تور ليدرمان توضيح می‌دهد کرمنشاهی ها و سنندجی ها با وجودی که هردوتاشان کردند ولی مثل کارد و پنيرند. از نظر امکانات توريستی ولی عين هم هستند با اين تفاوت که مردم کرمانشاه اصلا به مهمان نوازی سنندجی ها نيستند. گرچه ما آدمهای مهربان زيادی هم در کرمانشاه ديديم.

***

بيستون

مهمترين اتفاق سفرم ديدن بيستون بود. عجب اقتداری دارد اين کوه ها و عجب دلت را پر از غرور می‌کند. کوههای بيستون در نزديکی شهر کرمانشاه ياد آور همه شکوه و اقتدار سرزمين ايران است. حتی اگر مجسمه ها و سنگ تراشها و آثار تاريخی اش را هم نگاه نکنی خود کوه سنگی بلند آنقدر عظيم است که دلت می‌خواهد برگردی به دوهزار سال پيش. در دامنه کوه چشمه بزرگی است که منظره را ديدنی تر کرده است. بزرگترين چيزی که می‌بينی صفحه سنگی تراشيده شده خالی ايست که به فرهاد تراش معروف است . همان که قصه شيرين و فرهاد را از روش ساخته اند. قصر شيرين چند کيلومتر بيشتر با اينجا فاصله ندارد. همانجايی که در طول هشت سال جنگ هيچ کس جرات نمی کرد پايش را بگذارد. من ٬ به جای فکر کردن درباره خسرو پرويز و سامانيان و شيرين و فرهاد همه اش داشتم به همه آن جوانهايی فکر می‌کردم که در اين مناطق کشته شده اند تا اينجا٬سرزمين ايران بماند. اينجا سنگتراش مجسمه هرکول وجود دارد مال دوره اشکانيان(که البته سر مجسمه را انگليسيها برده اند پيش خودشان!)‌ و مهمترين اثر اين منطقه پيکر تراشی از داريوش و کشتن برادرش برديای دروغين و سرکوب شورشيان حکومت است از دوره هخامنشی همراه با کتيبه ای به چند زبان از جمله زبان ميخی و فارسی پهلوی که اين واقعه را کنارش نوشته است و می‌گويند از مهمترين کتيبه هايی است که چون به چند زبان است باعث شده است باستان شناسان راز زبان ميخی را کشف کنند. در بيستون چند غار هم وجود دارد که نتوانسيم ببينيم ولی درآنجا آثار زيادی از دوران پارينه سنگی کشف کرده اند....برادرم در حال نقاشی از کتيبه داريوش بود که پسرک کرمانشاهی ازش پرسيد:شما از کجا اومديد؟ و وقتی برادرم گفت تهران جواب پسرک اين بود: خوش به حالتون.

***

تاق بستان

اين مکان تفرجگاهی است در دل کوه در کنار شهر کرمانشاه و پر از رستوانهايی شبيه درکه خودمان. برای ديدن آثار تاريخی تاق بستان البته بايد بليط بخری. سه سنگتراش از دوره سامانيان که آخريش مربوط است به خسرو پرويز. در کناره های اين تاق صحنه های بسيار ديدنی ای از شکار گوزن و گراز توسط خسرو پرويز به صورت چيزی شبيه انيميشن روی سنگ تراشيده شده است که بسيار ديدنی است. درست زير اين تاق که همه اش شکوه و عظمت است . سنگتراشی هم هست از آثار دوره قاجاريه! فتحعلی شاه قاجار چون فکر می‌کرده در حدو اندازه های خسرو پرويز است اين سنگتراش زيبا را خراب کرده است و کنارش عکس خودش را تراشيده است! ديدن هيبت خسرو پرويز با آن بازوهای پهن و اهورا مزدا در کنارش و آناهيتا در سمت ديگرش در کنار فتحعليشاه قاجار با آن کمر باريک و استخوان بندی نحيف تو را تنها به ياد قرارد دادهای ترکمانچای و گلستان می اندازد و بس.

***

بعد از خرديد نان برنجی و کاک با روغن کرمانشاهی به عنوان سوغاتی. راهی فرودگاه شهر کرمانشاه شديم تا سفر کوتاهمان را تمام کنيم. پليس کرمانشاهی در فرودگاه ازمان خواست باز هم بياييم. گفت اين منطقه آثار زيبايی دارد ای کاش تهرانی ها بيشتر به اين جاها بيايند تا ما هم بتوانيم امکانات بيشتری برايشان فراهم کنيم. ما در هواپيما سرزمين زيبای کردستان را زير پايمان نگاه می‌کرديم٬ به همه خاطرات خوب سفر فکر می‌کرديم٬‌و ته دلمان فکر می‌کرديم چقدر عاشق ايرانيم. همه کوها و تپه ها و خاکها و مردم دوست داشتنی اش.

لینک
۱۳۸٥/۳/۱٦ - نیلوفر

       

سرخی تو از من

سپيده شاملو را با رمان (انگار گفته بودی ليلی)‌می شناختم. که آن را بسيار دوست داشتم.بعد از اين رمان و يک مجموعه داستان ديگر خبری ازش نبود. رمان جديدش٬‌سرخی تو از من ٬ که به تازگی منتشر شده است اصلا به خوبی رمان قبلی نيست ولی در اين فضای هنری ايران از هيچ بهتر است. کاملا مشخص است که نويسنده فرصت نداشته است روی کتاب بيشتر تامل کند و اين شتاب زدگی همه جای کتاب معلوم است. نمی دانم نويسنده چقدر با روانشناسی آشنا باشد ولی به نظر می‌آيد می‌توانسته بسيار بيشتر از اين در اين زمينه مطالعه کند. ولی همه اين ضعفها را که کنار بگذاريم ٬سرخی تو از من ٬ رمان بدی نيست. موضوع بسيار خوبی دارد درباره فساد و زنان خيابانی و عشق و رابطه های زناشويی و خانواده و ارتباط همه اينها با هم  در تهران امروز که اگر نويسنده بيشتر تامل می‌کرد بهتر می‌شد. شخصيت پردازی های کتاب خيلی قوی نيست مخصوصا شخصيت ليلا٬ دکتر روان شناس ولی نگار٬ شخضيت اصلی داستان بسيار جالب و خوب پرداخته شده است. خواندن اين رمان گرچه اصلا يک شاهکار هنری نيست ولی کمی تو را به فکر فرو می‌برد و از حساسيت نويسنده خبر می دهد در نگاه کردن به جامعه بيرونش.

***

به ياد گذشته

عزيزی از دوستان گذشته برای ديدن دوستان و اقوام از کانادا به ايران آمده است.ديدارش هميشه دوست داشتنی است و پر است از خاطرات زيبای سالهای طولانی تحصيل. و بهانه ای است تا بدانيم چقدر همديگر را دوست داريم هر چقدر هم که از هم دور باشيم و چقدر به وجود هم نياز داريم هر چقدر با هم متفاوت باشيم.و چقدر دلمان تنگ است برای همه آن روزهای گذشته و بزرگ شدنهای در کنار هم و درد دلهای هميشگی. و حسرتی شايد از اينکه هر کسی گوشه ای از دنيا است و گرفتار . ولی همين دور هم جمع شدنهای هر چند سال يک بار به همه مان يادآوری می‌کند که هر چه که هستيم نتيجه همين کنار هم بزرگ شدنهاست. پس باز خاطراتش را مرور می‌کنيم و سعی می کنيم برای سالهای بعد هم خاطره بسازيم.

***

سفر

ما همگی از فردا به مناسبت تعطيلات هميشگی نيمه خرداد عازم سفريم. می رويم کردستان و کرمانشاه را ببينيم که می گويند در خرداد ماه بسيار ديدنی است . برای ديدن اين قسمت از سرزمينم هيجان زده ام . تا به حال آن طرفها نرفته ام. خاطرات سفرم را خواهم نوشت .

لینک
۱۳۸٥/۳/۱۱ - نیلوفر

       

روزی که مثل هيچ روزی نيست

درست چهار سال گذشته از آن روز .همان روز که مثل هيچ روز ديگری در زندگيم نبود.همان روز که می‌دانستم ازآن به بعد همه زندگيم چيز ديگری خواهد شد. و چه دلهره عجيب شادی داشتم. درست انگار پروانه ای توی دلت هی بال بال بزند و تو هی دستت را بگذاری روی دلت که آرام بگير. همه چيز آن روز مثل يک خواب است. همه بودند ولی من جدا بودم. انگار که خودم نبودم. اينجا نبودم. پرواز می‌کردم. کجا؟ دستهايم ولی در دست او بود. نشسته بوديم زير تور سفيد.عجب سفره ای بود.همه چيزش رنگی و چقدر گل. چشمهايم هيچ کجا را نمی‌ديد. از پشت پرده اشک همه چيز مواج بود. هيچ نگران آنهمه آرايش روی صورتم نبودم.کجا بودم؟ دستهايم در دست او بود. بزرگتری سرش را آورد زير تور که برای همه مريضها دعا کنيد .الان هرچی دعا کنيد براورده می‌شه. دستهايش را فشار دادم. يخ کرده بود.قران جلويمان باز بود. من به گلهای مواج نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست بدانم او به کجا نگاه می‌کند. دعا کردم. برای اولين بار در زندگيم دعا کردم.پروانه توی دلم چنان تند تند بال می‌زد که حس کردم الان فرار می‌کند. وقتی می‌گفتم بله صدايم می‌لرزيد. پروانه فرار نکرد. آرام شد و نشست گوشه دلم. پرده اشک رفت کنار. می‌خنديدم او هم می‌خنديد. توی فيلم هست. همه اش می‌خنديم. همه می‌خندند. همه آنهايی که دوستشان دارم.آنهايی حتی که الان نيستند.توی همين چهار سال رفته اند. کجا؟. نمی‌دانم. ولی من هستم و او هست و همه اين چهار سالی که ما در کنار پروانه های دلمان زندگی کرده ايم...همه اين چهار سالی که دستهايمان در دست هم بوده است

لینک
۱۳۸٥/۳/٩ - نیلوفر

       

دل خوش سيری ...

صبح ساعت ۸ اتوبان مدرس به سمت جنوب يعنی ترافيک و حرص و قيافه های عبوس آدمهای ماشينهای کناری که گهگاهی خميازه می کشند. هيچ لبخندی به روی هيچ لبی نيست. انگار که همه را به زور از توی رختخوابها بيرون آورده اند و راهی محل کار کرده اند.مطمئنا در ذهن اکثر آدمها مقداری فحش و دری وری است که نثار رئيس و پروژه و زندگی می‌شود. و کافی است ماشينی جلوی ماشين ديگر بپيچد و يا کمی فرمانش را کج کند و بوق و کلمات گهربار است که از در و پنجره بيرون می‌ريزد.حالا تصور کنيد در چنين جشن و پايکوبی و شادمانی صبحگاهی ای٬ يک ماشين پژو را با دو سرنشين پسر جوان با موهای مدل آناناسی! (همونا که سيخ ميشه!)‌ که با خنده و شوخی توی اون ترافيک افتاده اند به دنبال يک پرايد با سه سرنشين دختر جوان که از همه ظواهرشان معلوم است راهی محل کارشان باشند. به قيافه تک تک راننده ها ی اطراف که نگاه کنی زهر عبوسی و اخمشان گرفته شده است و ته لبخندی چهره شان را پوشانده است و کنجکاوانه پسرها را تعقيب می‌کنند و شايد ته دل دعا هم می‌کنند برای موفقيت پسرها در عمليات مهم صبحگاهيشان!

***

فساد اداری

وقتی هنوز وارد بازار کار ايران نشدی نمی‌دانی معنی فساد کاری و رشوه چيست. هميشه شنيده‌ای درباره اش ولی رشوه برايت محدود می‌شود به يک کار اداری داشتن و امروز برو فردا بيايی که با يک هديه ناقابل و يا يک کشوی باز حل می‌شود. امروز بعد از ۵ سال کار در ايران ولی من معنی بسيار بسيار وسيع تری برای اين کلمه دارم.فساد اداری در ايران يعنی از صبح که وارد محل کارت می‌شوی تا وقتی از آن خارج می‌شوی. که فقط هم محدود به ادارات دولتی نيست. با هر کسی در هر زمينه ای که داری تلفنی صحبت می‌کنی به نوعی در گير رشوه و فساد می‌شوی. حالا اگر خدايی نکرده سر و کارت با ماليات و اداره دارايی و بيمه هم باشد که هيچ. اگر توليد کننده باشی يا اگر فروشنده باشی يا اگر مشاور مهندسی باشی يا حتی مشاور آموزشی. فرقی نمی‌کند. اين عادت چنان در اخلاق کاری ما ريشه دوانده که به نوعی فرهنگ ما شده و در بيشتر مواقع حتی نمی توانيم بفهميم که می‌شود از روشهای ديگر و قانونی هم به همه اين نتايج رسيد. البته می‌دانم اولين و مهمترين عامل اين قضيه قوانين ناقص است. قوانين ايران٬ قديمی٬ غير عملی و چند پهلو است و هميشه اينقدر غير کارشناسانه است که کلی راه فرار برايت می‌گذارد. از قوانين ضد و نقيض هم ديگر حرفی نمی‌زنم. تو اگر بهترين موجود روی زمين هم باشی بعد از يکی دو سال سر و کله زدن با اين قوانين می‌بينی چاره ديگری نداری جز اينکه هم رنگ جماعت شوی. و به جمع همه آنهايی بپيوندی که صبح تا شب همه قوانين را زير پا می‌گذرانند٬ دروغ می‌گويند٬ زرنگ بازی در می‌آورند و بعد شبها در جمعهای روشنفکرانه دوستان به اوضاع مملکت غر می‌زنند و از همه آدمها ايراد می‌گيرند.

لینک
۱۳۸٥/۳/۸ - نیلوفر

       

وقتی من خيلی بهداشتی می‌شوم

مهمترين عدم تفاهم زندگی مشترک من و همسرم درست همين فصل اتفاق می‌افتد! يعنی زمانی که من بدون هيچ دليلی تصميم می‌گيرم خيلی بهداشت را رعايت کنم.به طور کلی من به هيچ وجه آدم خيلی تميزی نيستم. مثلا حاضرم گاهی از آب چشمه کوه با دست کثيفم آب هم بخورم يا در شلوغ ترين ميدان تهران اگر هوس کردم آب طالبی بخورم(از همان آب طالبی ها که معلوم نيست چی تويش می‌ريزند و بعد يک پسرک با دستهای سياهش برايتان می‌ريزد توی ليوان)‌ يا وقتی همه تهران از ترس وبا سالاد هم نمی‌خورند من سبزی خوردن می‌خورم. ولی همه اينها وقتی فصل توت می‌شود فراموش می‌شود. من با همه افرادی که از شاخه های آويزان درختهای تهران توت می کنند و با لذت می‌خورند دعوا می‌کنم.و هيچ هم نمی‌فهمم اين کار توت کنی از شاخه های آويزان خيابانها چه کار لذت بخشی است. ولی بهداشتی بودنم به اين جا ختم نمی‌شود. وقتی از بساط ميوه فروش محله يک عالمه توت سفيد شيرين و درشت می‌خرم همه اش را توی سينک پر از آب خالی می‌کنم و می‌شورم.چون از نظر من همه ميوه ها را بايد شست و ضد عفونی کرد حالا چه فرق ميکند اگر آن ميوه توت باشد يا شاتوت. ولی همسر گرامی معتقد است اين توتهای درشت و سفيد شسته شده مزه آب می‌دهد چون من همه شيرينی و شهد و عطر آن را همرا شستن گرفته ام. همسر گرامی اگر هم با شستن توت گاهی گداری کنار بيايد شاتوت شسته شده را به هيچ عنوان نمی‌تواند تحمل کند و در عقل من شک می‌کند و بعد به همه کارهای غير بهداشتی من در طول سال مثل گرفتن ناخن هنگام گاز زدن سيب! يا در رفتن از زير مسواک شبانه وقتی خيلی دير از مهمانی برگشته ايم اشاره می‌کند و می‌گويد حالا نمی شود به خاطر من که می خواهم از خوردن توت لذت ببرم بی خيال بهداشت و انگل و ميکروب بشی؟ ولی من وقتی توت نشسته را جلويش می‌گذرام نمی توانم صحنه توت کثيف خوردن را ببينم و تا توت ها تمام نشده اصلا آن دور و برها پيدايم نمی‌شود. 

لینک
۱۳۸٥/۳/٧ - نیلوفر

       

عصبانيت!

وقتی دوباره پست ديروزم رو خوندم ديدم خودم هم عين همون چيزايی که می‌گم خيلی عصبانی بودم! ولی واقعيت اينه که من خيلی خوش و خرم تر از اونی ام که توی اين پست نوشتم! فقط گاهی٬ مثل همه از همه اين چيزای دور و برم اينقدر عصبانی می‌شم که جوش ميارم!

***

گذران روز

آخر هفته ام به خواندن اين کتاب گذشته و من هنوز منگم! اين کتاب که توی نمايشگاه امسال تازه دراومده ترجمه تعدادی داستان کوتاه از نويسنده های جوان آلمانی است. ۴ نويسنده جوان آلمانی را آقای حسينی زاده انتخاب کرده و از هر کدوم ۴ تا داستان ترجمه کرده گذاشته توی اين مجموعه داستان. تقريبا همه اين داستانها شاهکاره.به جرات می‌گم درباره ادبيات روز اروپا چيزی نمی‌دونستم. ما اينجا تو ايران فقط گاهی اگه همه عوامل دست به دست هم بده می‌تونيم چند تا داستان و رمان برنده جايزه های نوبل و يا پوليتزر رو بخونيم . ولی اينکه جريان ادبی روز اروپا يا آمريکا به کدوم سمته (اگه جريانی وجود داشته باشه چون من کلا با اين کلمه جريان يه کم مشکل دارم!) با چيزايی که تو ايران ترجمه می‌شه يا معروفن خيلی فرق می‌کنه. جديد ترين آدمی که توی ايران روش حساب می‌کنن کارور آمريکايه. وگرنه بعد از بکت به گمانم آثار ادبی مهمی از اروپا به طور جدی تو ايران روش کار نشده. ولی اين مجوعه داستان که اکثر شاهکارهاش مربوط به سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ هست  چيز غريبيه. بيشتر نويسنده ها اهل آلمان شرقين بنابراين تضاد بين از بين رفتن کمونيسم و يکی شدن دو تا آلمان توی خيلی از آثار به چشم می‌خوره. سردرگمی آدمها در زندگی شهری آمريکايی زده امروز اروپا. مهمترين داستانهای مجموعه از يه آقای آلمانيه(شولتسه) که يه مدتی رو به علت کار خبرنگاری که داشته توی سنپترزبورگ گذرونده درست زمانی که درهای روسيه تازه به سمت آمريکا باز شده بوده. و همه داستانهايی که از اين نويسنده در اين مجموعه هست مربوطه به روسيه آمريکايی شده و اونقدر نفس گيره که من بعضی هاش رو بیش از ده بار خوندم! به پيشنهاد استادمون داريم روی يه سری از اين داستانها نقد می‌نويسيم. شايد چند تاش رو اينجا گذاشتم. به همه علاقمندان ادبيات توصيه اکيد دارم اين مجموعه داستان رو بخونن . اينکه بگم کدوم داستانش از همه بهتره کار واقعا سختيه چون همه داستانها شاهکاره.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۳/٦ - نیلوفر

       

از اون بالا کفتر ...

 

افراد زیادی به من گفته اند که عادت روزنامه خوانی و وبلاگ خوانی ام را دور بیندازم. استاد ادبیاتم می گوید نه روزنامه بخوان نه تلویزیون نگاه کن (او خبر از اینهمه وبلاگ ندارد) می گوید خب! که چی؟ مغزت را با یک عالمه قضاوت و حرفهای بی سر و ته پر می کنی که چی؟زندگی کن! ادبیات یعنی زندگی.می گوید مغز و وقت تو مثل یک خورجین است .هر چیزی را نریز اون تو . آنقدر پر می شود که دیگر نمی توانی فکر  کنی. همسرم همیشه از همه دلنگرانی ها ی من از اخبار می خندد.می گوید حیف زندگی مان نیست که صرف این آدمها می کنی؟ می گوید کاری که ازت بر می آِید به بهترین نحوی که می توانی انجام بده و به کارهایی که به هیچ وجه در حوزه توان تو نیست کاری نداشته باش. همیشه با همه این حرفها مخالف بودم. دست خودم نبود. و گاهی فکر می کردم  این به معنی درست فکر کردن است.به معنی شاید روشنفکر بودن.تاثیر گذاشتن . اینکه روزنامه بخوانی و بحث کنی می شوی روشنفکر جامعه. .ولی دو سه روز گذشته را که به وب گردی در باره موضوع کاریکاتور سوسک گذراندم از بدترین روزهای زندگیم می دانم. به همه حرفهای اطرافیانم ایمان آورده ام. آنقدر حرص خوردم و عصبانی شدم از دست همه. آنقدر خندیدم از حرفهای بی سر و ته و ته دل حیران شدم. حالا که فکر می کنم خب! که چی؟! به جای همه اینها اگر کتاب بخوانم، بنویسم، به مادربزرگم سر بزنم.با پسر سرایدار بازی کنم و یا با آهنگ دختر کابلی برقصم آدم بهتری خواهم بود. آهنگ دختر کابلی اگر چه نه موسیقی دارد و نه خواننده اش حتی ته صدایی دارد و نه حتی کلیپ قابل توجهی ولی حداقل فحش نمی  دهد.نمی خواهد دنیا را با نفرت درست کند. از عشق یک پسر ایرانی می گوید به یک دختر افغانی که به گمانم از همه حرفهای این روشنفکران پر مدعا ، بسیار بسیار عاقلانه تر باشد. چند روز پیش نوشتم که دلم رومئو و ژولیت می خواهد و لیلی گفت آدمهای امروز عاقل ترشده اند.فایده اینهمه عاقلی چیست وقتی همه اش به نفرت می گذرد؟ دنیا هیچ جای منطق نیست. عقل من نمی تواند از شعارهای حقوق بشر سر در بیاورد وقتی مردم در سودان برای هیچ و پوچ همدیگر را می کشند.یا وقتی همه تاریخ استعماری منطقه ام را می خوانم. کدام عقل وقتی از افعانها می شنوی مردم افغانستان رئیس جمهورشان را نوکر آمریکا و مزدور و خائن می دانند و آرزو دارند سنگسارش کنند. اینهمه عقل را می خواهم چکار وقتی همه دوستانم تنهایم گذاشته اند و در نقاط مختلف دنیا پر از نفرت نشسته اند و فقط بحث می  کنند. من دلم عشق می خواهد.چه اشکال دارد یک پسر ایرانی عاشق یک دختر کابلی بشود  مثلا اگر عاشق یک فارغ التحصیل شریف بشود و با هم بروند دکترای ام آی تی بگیرند و پر از عقل بشوند برای بلوچهای ما فرقی می کند؟ همه این عقلها را به اندازه خنده دخترک افغانی سرایدارمان وقتی با این آهنگ می رقصد ارزش ندارد. کاش  می شد فقط اندکی از اینهمه نفرت را کنار بگذاریم و دوباره کمی عاشق شویم. استادم گفت از عشق بنویس! مگر زن نیستی؟گفتم کدام عشق؟ گفت از فقدان عشق بنویس.گفتم نفرت هیچ چیز نوشتنی ندارد.

 

لینک
۱۳۸٥/۳/٥ - نیلوفر

       

باز هم سوم خرداد

هيچ چيز به اندازه جنگ نفرت انگيز و کثيف نيست.هيچ چيز به اندازه جنگ از عشق فاصله ندارد.از مهر و از زيبايی فاصله ندارد. شايد بهترين توصيف از جنگ٬ اين پديده هميشگی بشر٬ را نويسندگانی کرده اند که خود با همه وجود و احساسشان کثافت جنگ را ديده اند و حس کرده اند. داستان کوتاه پيرمرد کنار پل اثر همينگ وی.داستان سيمای زنی در ميان جمع اثر هاينريش بل٬ داستان کوتاه مور مور از يک نويسنده فرانسوی که اسمش را فراموش کرده ام. و چندين و چند داستان ديگر که همگی بدون دخالت دادن هيچ حس مسخره مذهبی يا وطن دوستی يا حتی انسان دوستانه و يا قضاوت گونه ای تنها و تنها کثيفی و زشتی جنگ را نشان داده اند. و ناباوری شان را از انسانهايی که چنين در سياهی و مرگ غوطه ورند. شايد روزی٬ سالها بعد٬ ما هم بتوانيم از جنگ ۸ ساله بنويسيم. شايد روزی که بتوانيم به دور از هيچ حس وطن پرستانه و توجيهات زمان٬ به انسان بنگريم در هنگام نفرتش و در هنگام ترسش و در هنگام مرگش و در هنگام نا اميدی اش و در هنگام بی احساسی اش. ولی می‌دانم هنوز آن روز نرسيده است.چرا که من هنوز هم وقتی سوم خرداد می‌رسد يک احساس سرخوشی غير قابل توجيه دارم. تا به امروز خرمشهر را نديده ام . دوست عزيز خرمشهری ای دارم که در  کودکی درست وقتی خرمشهر را گرفتند به تهران آمده است. او هم هرگز به خرمشهر باز نگشته است. ولی من هنوز که هنوزه ته دلم از آزادی خرمشهر خوشحال می‌شوم. دوست دارم کانالهای تلويزيون را بچرخم تا بلکه فيلم ديده بان را نشان بدهد. دوست دارم به صورت های پاک جوانهای خيلی خيلی جوانی نگاه کنم که به دوربين می‌خندند. آزادی خرمشهر برای من هنوز کثيفی جنگ نيست. و تنها همين سوم خرداد است که مرا از همه نفرتم به جنگ دور می‌کند. به هيچ شعار و سوء استفاده ای هم گوش نمی‌دهم .دوست دارم دست بزنم و شاد باشم .يک حس عجيب غير قابل توصيف....می‌دانم هنوز نمی‌توانم از جنگ نويسم. شايد بعد...

لینک
۱۳۸٥/۳/۳ - نیلوفر

       

ناصر خسرو

من نمی‌دانم چرا ما اينهمه تجربيات گذشتگانمان را هيچ گاه نه تنها جدی نگرفته ايم بلکه اصلا طرفشان هم نرفته ايم . بدون هيچ توضيحی به اين بيت شعر از ناصر خسرو نگاه کنيد:

از شاه زی شيخ چنان بود رفتنم    کز کام مار در دهن اژدها شدن

***

زندگی من بدون من

اين اسم يک فيلم معمولی از يک کارگردان خانم کانادايی است. که داستان تکراری ای دارد درباره زنی ۲۳ ساله که مادر دو دختر ۵ و ۴ ساله است و روزی به ناگهان می‌فهمد که در اثر يک بيماری بسيار خطرناک بيش از يک ماه ديگر زنده نيست. با وجودی که ريتم فيلم بسيار کند است ولی من مجذوب آن شدم. زن تصميم می‌گيرد که جريان مرگش را به هيچ يک از اعضای خانواده و دوستانش نگويد و اصلا هم حاضر به بيمارستان رفتن نمی‌شود . او می‌خواهد اين يک ماه را برای اولين بار به فکر کردن درباره زندگی بگذراند و تا جايی که می‌شود خودش را بشناسد.چيزی که زندگی در اين ۲۳ سال هيچ اجازه ای بهش نداده. او ليستی تهيه می‌کند از کارهايی که دوست دارد انجام دهد. تصميم می‌گيرد آراشگاه برود و برای اولين بار مانيکور کند. تصميم می‌گيرد با مرد ديگری غير از شوهرش رابطه برقرار کند.تصميم می‌گيرد پدر دزدش را که در زندان است ببخشد. و برای همه تولدهای بچه هايش تا ۱۸ سالگی نوار ضبط کند و با آنها حرف بزند. او همه اين کارها را می کند و در تمام اين يک ماه به زندگيش نگاه می‌کند که بدون او چگونه خواهد بود. او با مرد جوان شکست خورده ای آشنا می‌شود و زندگی او را در همين يک ماه متحول می‌کند . و در نهايت با عشق زياد به مادر و پدر و شوهر و دخترانش می‌ميرد .موقع مرگ هيچ احساس تاسف ندارد چرا که معتقد است وقتی آدم بميرد هيچ چيز احساس نمی کند حتی تاسف. موسيقی فيلم بسيار دلنشين است و بازيهای بازيگران هم قلب آدم را تسخيرمی‌کند. درباره مرگ زياد نوشته اند و فيلم ساخته اند ولی اين فيلمی درباره مرگ نيست درباره زيبايی های بسيار کوچک زندگی است و درباره عشق که شايد تو خودت هم ندانی همه زندگيت عشق است و زندگی تو ٬بدون تو در عشق تداوم می‌يابد.تنها در عشق .

لینک
۱۳۸٥/۳/٢ - نیلوفر

       

سازمان ثبت احوال شميرانات

اينکه صبح يک روز وسط هفته٬ در خيابان وليعصر بالاتر از پارک وی باشی يک اتفاق نادر در زندگی من است.عمر اين درختهای چنار به گمانم بيش از ۶۰ سال باشد. طاق سبزی بالای سرت درست می‌کنند و اشعه های آفتاب تک و توک از لابه لای برگهای بهاری اش زمين را لک لک می‌کند. دلت می‌خواهد کار و زندگيت را ول کنی و هی مدام از پارک وی تا تجريش و برعکس رانندگی کنی.

سازمان ثبت احوال شميرانات٬خانه قديمی پر دار و درختی است در کوچه پس کوچه های زعفرانيه. در حالی که هنوز مست سقف هلالی چنارهای وليعصری٬ وارد حياط می‌شوی. پر است از درختهای بلند کاج و باغچه های پر از خرزهره (؟)‌ که حال همگی گل داده اند .ديوارهای قديمی آجری همگی با چسب های سبز پوشانده شده است.اينجا هيچ شباهتی به هيچ اداره ای ندارد.شبيه باغهايی است که در قصه ها٬هميشه دختر پولدار دور درختهايش می‌چرخيده و در فراق يارش آواز می‌خوانده.

برای گرفتن کارت ملی مان آمده ام. ساختمان به گمانم بايد ۵۰ سالی عمر داشته باشد. دستگيره پله ها چوبی و پوسيده است و روی نرده ها نقش و نگارهای نامفهومی چوب بری شده است. سالن قديمی خانه حالا هر گوشه اش يک ميز آهنی زهوار در رفته اداری گذاشته اند و يک کارمند زن يا مرد پشت آن نشسته است. غم گرفته و خسته و ساکت. سقف سالن نم گرفته و زد است و جا به جا گچ بری هايش ريخته است.. اگر فقط يک لحظه چشمهايت را ببندی می‌توانی يک سقف بلند پر از گچ بری های زيبا را تصور کنی که از وسطش يک لوستر بزرگ آويزان است و کفش با زيباترين فرش تبريز پر شده است. برای گرفتن کارت ملی بايد برويم به يکی از اتاقها. پنجره های اتاق دو لايه اند و لايه های بيرونی همگی شکسته و ترک برداشته اند. مرد کارمند که در بين پرونده‌های خاک گرفته و کشوهای آهنی طوسی فايلها و بخشنامه ها و پوشه های روی ميزش در حال گم شدن است٬آدم مهربانی است که کار مرا به سرعت راه می‌اندازد. بی اختيار ازش می‌پرسم:به نظر شما اين اتاق قبلا اتاق کی بوده؟ و در ذهنم گم می‌شوم: يک نويسنده؟يک روزنامه نگار؟ يک سرهنگ ارتش؟يک پسر پولدار کمونيست دو آتشه؟ يک درباری؟ يک زن معلم پيانو؟... مرد کارمند لبخند می‌زند ولی جوابی به سوالم نمی‌دهد.

لینک
۱۳۸٥/۳/۱ - نیلوفر