طبل بزرگ زیر پای چپ   

تنها چیزی که قبل از دیدن فیلم می دانستم این بود که این فیلم توی جشنواره مطرح بوده و چند تا هم جایزه بین المللی گرفته است . این روزها که من در حال خواندن رمانها و داستانهای کوتاهی درباره جنگ ایران و عراقم (و نیز این روزها که جنگ کشنده ای در لبنان برقرار است) دیدن یک فیلم بسیار خوب و خوش ساخت با یک فیلمنامه کم نقص درباره جنگ بسیار دلپذیر است. انگار که گذر زمان مثل همیشه دارد حقایق را از دل جنگ بیرون می کشد .فیلمها و داستانهای جنگ کم کم دارد  از آثاری الهی و ملی به آثاری انسانی و زمینی تبدیل میشود. فیلم کاملا حالت تئاتر گونه دارد با یک لوکیشن  و تنها ۴ شخصیت. ولی نویسنده فیلمنامه کار بسیار خوبی انجام داده است. آنقدر شخصیت پردازی داستان قوی و محکم است که هیچ نمی فهمی همه فیلم درون یک کانال می گذرد و آدمهایی که در حال داد زدن سر همدیگر هستند. فرمانده٬ سرباز٬ نعش کش و سرباز عراقی.  هر ۴ تای اینها به خوبی باورپذیر و دوست داشتنی اند و همه عکس العملهایشان و دیالوگهایشان طبیعی و تکان دهنده است و همین است که تو را وا می دارد همه فیلم را به همه جنگهای دنیا تعمیم دهی. اینکه آدمها قبل از اینکه فرمانده و یا سرباز باشند انسانند. با ضعفها و تنهایی ها و ترسهای طبیعی هر انسانی. به طور کلی فیلم درباره تقابل جنگ است با کشتن و زنده ماندن. قوانین جنگ با قوانین طبیعت. قانون تفنگ و تانک و تاکتیک نظامی با قلب آدمی و ترس و امید. پسرک سرباز زخمی٬ شاید اولین شخصیت سینمای جنگ است که اینقدر واقعی و دوست داشتنی است. از لحظه اول فیلم که فرمانده را متهم میکند تا لحظه آخر که از بیسیم  آزادسازی شهر مرزی مهران را می شنود و بهت زده می شود. طبل بزرگ زیر پای چپ همان طور که از اسمش پیداست بیشتر فیلمی نظامی است تا جنگی.گرچه هیچ صحنه نظامی ای ندارد. بعضی صحنه ها آنقدر تکان دهنده است که نظیرش را در هیچ فیلمی ندیده بودیم.جسدهای روی هم در آفتاب سوزان و خاک و بی آبی و آدمهایی که از ترس حتی به چشمه آب با حسرت می نگرند.  همه بازیهای فیلم هم خوب است. پسرک سرباز بسیار خوب است . حمید فرخ نژاد  مثل همیشه است و حسین محجوب همه چیز در چشمهایش موج میزند.  این فیلم دلیل خوبی است برای اینکه بدانی چقدر یک فیلمنامه خوب و روان و کار شده در موفقیت یک اثر سینمایی مهم است. اگر دیدن جسد و خون و زخم کمی حالتان را بد می کند تحمل کنید. دیدن فیلم به همه اینها می ارزد. و دست آخر تنها یک پیام توی مغزت باقی می گذارد: چقدر اینگونه مردن احمقانه است ...

لینک
۱۳۸٥/٤/۳۱ - نیلوفر

   حرفهایی برای نگفتن   

حرفی برای گفتن نیست.ولی زیاد است حرفهایی برای نگفتن.از آنها که تنها می توانی توی دفترچه خاطرات های قفل دار بنویسی یا به دوست صمیمی دوران مدرسه ات بگویی. همان حرفها که می گویند با کلام نمیشود گفت.همانها که ته قلبت جایی پنهانشان کرده ای و گاهی حتی خودت وجودشان را فراموش می‌کنی.همانها که قلب زنها را کرده دریای عمیقی از اسرار. گاهی دلت به حال خودت می سوزد. بس که به هیچ چیز اعتقاد نداری. نه دعا می کنی نه نذر می کنی. به همه اینها می‌خندی.حتی به فالهای چینی.به اینکه طالع بینی ماه و سالت برایت چه رقم زده است.دست خودت نیست.نه ذهنت قبولشان می‌کند و نه قلبت.حتی وقتی می ترسی.حتی وقتی میبینی چقدر دربرابر دنیا کوچک و ناتوانی. همین است که اینهمه حرف توی دلت پنهان است.گاهی آرزو می کنی خدایی را آنقدر دوست داشتی که شبهای بی خوابی با چشمهای بسته در قلبت را به رویش باز کنی. یا اشکال درون یک فنجان قهوه را آنقدر باور داشتی تا دلت را بهشان خوش کنی. از این بی اعتقادیت راضی هستی ولی هیچ نمی دانی با این قلب پر از اسرارت چه کنی. انگار این حرفها هم از جنس همان ایمانها و باورهاست. ولی چطور است که وجود دارند؟چطور است که آرامش نداری؟ چرا آنها که همه این چرندیات را باور دارند و به جایی و چیزی باورشان را بند کرده اند آنقدر آرام و راحت حرفهای نگفته شان را بیرون میریزند و تو هیچ کجا را نداری؟ گاهی سعی کرده ام برای آرامش هم که شده به چیزی باور بیاورم .ولی انگار قلب من هیچ خیال آرامش ندارد. هیچ چیزی غیر از همان دو دو تا چهار تا سرش نمی شود. و هنوز همانقدر که به نذر و نیاز میخندد به عرفان از نوع ژاپنی اش هم میخندد.انگار قلبم لبهای خندانش را به روی همه باورهای جهانی ٬ همه تکیه گاههای ساختگی و همه آرامشهای الکی بسته و همه این حرفهای نگفته درونش آشوبی به پا کرده غریب ....

حرفی برای گفتن نیست عزیز ... ولی حرفهای زیادی هست ...برای نگفتن...

لینک
۱۳۸٥/٤/۳٠ - نیلوفر

   زن   

خودش گفت که می‌خواهد برود. در این اوضاع که هر کسی چسبیده به کارش.اول فکر کردیم با سرکارگر مشکلی پیدا کرده و یا با کسی دعوایش شده. کشاندیمش به اتاق و تنهایی باهاش حرف زدیم. دو سه سالی بود برایمان کار می‌کرد. از آن زنهای خیلی زبر و زرنگ نبود ولی خب بد هم نبود. کارگر خوب و آرامی بود. در این روزگار که کارگرهای زن حتی بعد از زایمانشان هم سریع برمی‌گردند و التماس می‌کنند که هم پول مرخصی زایمانشان رااز بیمه بگیرند هم بیایند سرکار و حقوق همیشگیشان را داشته باشند٬ رفتن یکیشان حتما دلیل خاصی دارد. گفت می خواهد به بچه هاش برسد. دو تا بچه دارد در حدود ۱۰ -۱۲ ساله. بهش گفتیم هیچ نگران درس و زندگی آنها نباش. این طور بهتر بار می‌آیند تا اینکه تو هر روز بالای سرشان باشی. کوچک که نیستند! باز من و من کرد. داشتیم فکر می‌کردیم که به ما چه! خب برود که برود. ولی دوست صمیمی اش از کارگرها آمد سراغمان. گفت شوهرش هم کارگر یک کارخانه دیگر بوده. گفت چندی است شوهرش بی کار شده ولی به جای اینکه دنبال کار بگردد با دوستانش توی خانه بساط پهن می‌کنند. گفت شوهرش معتاد شده. و هر روز که بچه ها از مدرسه می‌ آیند جلوی رویشان توی همان خانه کوچکشان با دوستانش می نشیند و اگر بچه ها هم حرفی بزنند کتکشان می زند. گفت زن تصمیم گرفته کارش را ول کند تا بلکه مرد به فکر کار کردن بیفتد. تا بلکه بچه هایش توی خانه با دوستان معتاد مرد تنها نمانند....

صدایش کردیم و  بهش گفتیم برود شکایت کند. که از مرد معتاد دیگر شوهر و پدر در نمی آید.گفتیم عزیزم یک سری حقوق قانونی داری که باهاش می‌توانی طلاق بگیری. بهش گفتیم کارت را ول نکن. بهش گفتیم الان کارت تنها سرمایه ای است که داری.  هیچ نگفت. فقط سر تکان داد و رفت دیگر هم حرفی از رفتن نمی زند. نمیدانیم آیا درست راهنمائیش کردیم؟ نمی دانیم اگر بتواند بعد از هزار مشکل طلاق بگیرد مشکلاتش کمتر می‌شود؟ بااین حقوق کارگری و آن خانه کوچک اجاره ای؟  از اینها هیچ نمی دانیم ولی خوب می‌دانیم که مثل این زن زیاد داریم در این سرزمین پهناور .خیلی زیاد.

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٧ - نیلوفر

       

استعمار(ادامه)

یکی از مشکلاتی که افغانستان الان باهاش روبروست مسئله بازگشت آدمهای تحصیل کرده اش بعد از جریانات حمله آمریکاست. طبق دعواهایی که روزانه میشه توی تلویزیون کابل دید٬ مردم عادی به هیج عنوان به این تحصیل کرده ها اعتماد ندارند. چرایش هم کاملا مشخص است. مردم افغانستان نمی‌تونند قبول کنند کسی که پاسپورت آمریکایی داره (یعنی به پرچم آمریکا قسم خورده) یا تبعه استرالیا یا کانادا است بیاد و وارد مجلس بشه یا حتی بالاتر بره و رئیس جمهور بشه. من کاملا بهشون حق می‌دم.اگر روزی همچین شرایطی برای ایارن هم به وجود بیاد من هم به گمانم همچین احساسی خواهم داشت. ولی نمی‌دونم این احساس دقیقا چقدر درسته. بزرگترهای فامیل معمولا خیلی به این تئوریهای دخالت خارجی های معتقدند. خب حق هم دارند.اونها از نسلی هستند که کودتای ۲۸ مرداد رو دیدند و با وجودی که با خشونتهای گروگان گیری سال ۵۸ مخالفند ولی همگی به نوعی فکر می‌کنند که نتیجه کودتای ۲۸ مرداد همون گروگان گیری بوده . اونا از نسلیند که برای استقلال کشور اونقدر ارزش قالئلند که خیلی چیزا رو فدای این استقلال می کنند. به همین دلیله که اکثرشون (مخصوصا نسل تحصیل کرده دوران انقلاب -بچه های دانشگاه تهران) نه تنها به اینها که تابعیت کشورهای دیگه رو قبول کرده اند اعتماد ندارند بلکه حتی از فارغ التحصیلان دانشگاههای غربی هم خیلی  دل خوشی ندارند. من خیلی این حرف رو قبول نداشتم ولی توی چند تا جلسه وقتی دیدم این آدمهای خارج درس خونده تحصیل کرده بدون اینکه خودشون هم بفهمند دارند کاملا طرف منافع کشور غربی رو می‌گیرند( در یک جلسه کاملا تجاری که هر کی به دنبال منافع خودشه جای این نیست که یک مهندس تحصیل کرده آمریکا بگه که اونا حتما بهتر از ما می‌فهمند!) کمی نسبت به این مسئله شک کردم.  شاید بحث من یه جورایی کشید به همون حرف نخ نما شده تخصص و تعهد!‌ .ولی از همه اینها که بگذریم یه چیزایی واقعیته. اینکه هیچ کدوم از این کشوهای تازه از استعمار رها شده استقلال ندارند.(همه این کشورهای عربی٬ هند٬ چین ....) شاید توی زمینه هایی پیشرفت کرده باشند ولی درجه دو هستند. آدمهای باهوششون هم به قول یکی از فامیلهای ما شده اند جاسوس کشورهای پیشرفته!(این جمله رو شنیدید که جاسوس خوب اونیه که خودش هم ندونه جاسوسه؟! همین که نسبت به کشور و دانشگاه محل تحصیلش حس تعلق خاطر داشته باشه کافیه!)‌ یعنی استعمار هنوز وجود داره ولی شکل و نوعش عوض شده. اونا دیگه نمی تونن به مردم زور بگن و برده داری کنن. مجبورن زندگی راحت و آسایش رو به این کشورها هم بیارن (چون توی عصر ارتباطات این دیگه خیلی غیر ممکنه!) ولی نهایتا نحوه اداره این کشورها رو از طریق اقتصاد و تکنولوژی طوری کنترل می‌کنند که همیشه به نفع منافع خودشون باشه .اسمش هم گذاشتند تئوری برد-برد .  برای همینه که صدای هیچ کسی از حقوق زنان توی عربستان در نمیاد. عربستان عضو سازمان تجارت جهانی می‌شه ولی روسیه نمی‌شه.

کشور ما هنوز وارد این بازی برد-برد نشده. چون هنوز یه عده توش فکر می‌کنند استقلال از پیشرفت مهم تره. ولی جالبه که نسل ما و بعد از ما پشیزی هم برای این استقلال ارزش قائل نیست. ما بی صبرانه منتظر ورود به این بازی هستیم و دلمون می‌خواد به صورت مدرن هر چه زودتر مستعمره بشیم.من هم از این بحث جدا نیستم. ولی گاهی ٬ فقط گاهی٬ فکر می‌کنم نکنه که اشتبه کنیم؟

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٦ - نیلوفر

       

باغبان وفادار

راشل وایز وقتی برای بازی در نقش تسا اسکار را دریافت کرد گفت که افتخار می کند که حرف آدمهایی را زده که به راستی زندگی کرده اند، اعتقاد داشته اند و برای هدفشان جانشان را از دست داده اند....مدتی است آفریقا حرف آدمهای متمدن شده است.از بیل گیتس و براد پیت گرفته تا هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران همگی دارند درباره آفریقا می گویند.بر عکس جو ضد آفریقایی موجود در ایران مخصوصا در جامعه هنری، من این توجه را دوست دارم.گرچه هنوز همه جوره این توجه بوی استعمار می دهد(استعمار به علاوه حس خوشی بعد از کمک به دیگران!) ولی اینکه درباره آفریقا و آدمهایش بنویسند و فیلم بسازند به هر حال بهتر از این است که به گروههایش اسلحه بفروشند و آنها را به جان هم بیندازند.باغبان وفادار داستان زیبا و دوست داشتنی ای دارد درباره ماهیت اصلی کمکهای به اصطلاح بشردوستانه کشورهای پیشرفته به مردم آفریقا و آدمهایی که در برابر این جنایات ایستادگی می کنند. شاید اگر در عصر استعمار، آن موقع که این همه کشورهای آفریقایی و آسیایی در خدمت کامل پیشرفت کنونی غرب بودند هم می شد چنین فیلمهایی ساخت یا چنین کتابهایی نوشت سرنوشت انسانها روی کره زمین جور دیگری رقم می خورد. این فیلم درباره مردم آفریقا نیست چرا که هیچ چیزی جز همان تصاویر گرسنه مریض و بدبخت همیشگی کانالهای خبری از مردم آفریقا نشان نمی دهد(حتی آن صحنه های دویدن کودکان هم مردم آفریقا  نیستند-چیزیند که ما انسانهای مدرن دوست داریم از اونا ببینیم ) بلکه فیلمی است کاملا درباره فعالیت های بشر دوستانه انسانهای مدرن. چند جمله فیلم جالب و به یاد ماندنی بود:

-تسا در جواب شوهرش که از او پرسیده : تو که اینهمه به این فعالیتها اهمیت میدی پس چرا گلها رو یادت می ره آب بدی و اونا رو میخشکونی ، میگه: جون انسانها برام مهم تره

-درسته که نمی تونیم چیزی رو عوض کنیم و همه اونا رو نجات بدیم ولی این دختر کوچولو رو که می تونیم نجاتش بدیم.

 

****

استعمار

 

یکی از موضوعات مورد علاقه من استعمار است. کشور ما هرگز مستعمره نبوده (یا حداقل رسما نبوده) و همیشه هم تئوریهای دایی جان ناپلئونی وجود داشته و بعدش هم توی 20 سال گذشته تئوری توهم توطئه .  ولی این یک واقعیته اکثر کشورهای جهان اول دوره ای استعمار گر بودند و اکثر کشورهای جهان سوم هم دوره ای مستعمره بودند.(با یک سری استثنا از جمله آمریکا که خب حسابش جداست ولی به نحوی توی این دسته بندی جا می گیره) واژه هایی مثل استقلال و وطن پرستی به گمانم ازدل همین چیزا در اومده. اینکه اینهمه شرق شناس اروپایی داریم و هیچ غرب شناس درست و حسابی شرقی ای نداریم دست آدم رو تو تحقیق درباره این مسئله می بنده. کلا انگار استعمار یک مسئله مربوط به گذشته است و غرب بدون اینکه حتی بخواد رسما معذرت خواهی کنه اون رو تموم شده می دونه و روشنفکرای شرقی هم تئوریهای از ماست که بر ماست رو میارن جلو و می گن بیخیال گذشته. قوانین جهان در هر صورت بعد از جنگ دوم جهانی عوض شده .

من این وسط طرف هیچ کس نیستم .ولی دلم می خواد حقیقت رو بدونم . با تحقیق و درست . گذشته جهان رو بشناسم . یکی از دلایلی که همیشه مسئله مهاجرت از کشورهای جهان سومی به کشورهای پیشرفته برام جالب بوده همین قضیه استعمار در دوران مدرنه. حالا که ما کم کم داریم غرب شناسان شرقی پیدا می کنیم که به روش خودشون غرب رویایی رو به ما نشون می دن ..

فردا در این باره بیشتر خواهم نوشت

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٥ - نیلوفر

   دلم هوای گريه دارد...   

آرزو کنید. برای آن تلاش کنید.همدیگر را دوست بدارید.زندگی کنید.واقعا چقدر سخت است همین دو سه جمله کوتاه؟ همین دلیل بودنمان روی زمین مگر نیست؟ گاهی آرزو می‌کنم همان حیوان چهارپا بودیم. این عقل بی مصرفمان را می‌انداختیم دور. کره زمین را بیچاره کرده ایم با این مفاهیم ساخته ذهنمان. در عصر مدرنیته و تکنولوژی زندگی می‌کنیم.در عصر سازمان ملل متحد و حقوق بشر. در عصر جبهه سبز و یونیسف. در عصر مفاهیم ذهنی بزرگ بشریت: عدالت٬صلح٬برابری... ما به اصلاح عامیانه مان به همه اینها می‌گوئیم کشک.

عزیزم٬ چشمهایت را باز کن و بخوان.همین شعر همیشگی تکراری را .اگر ذره ای هنوز می‌شنوی.اگر تکه ای از دلت هنوز میتپد.اگر هنوز تنها ذره ای زنده ای:

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان

يك نفر دارد كه دايم دست و پايي مي‌زند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد . . .

آي آدم ها!

او از راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد.

 

می‌دانم آنقدر کثیف و متهوع شده ایم که دیگر از هیچ کداممان هیچ کمکی نمی‌آید.در حد یک خلاصه خبر دلگیر می‌شویم از این بمبها که می‌ریزد و از این سینه ها که بی نفس می‌شود. کدام حیوان روی کره زمین چنین وحشی و احمق است؟ به قواعد مسخره خیالیش چسبیده برای خودش ناسیونالیسم و مذهب و حقوق بشر ساخته در کنارش مدرن شده بمب و موشک و تانک ساخته  و درست عین یک سگ هار از روی ناچاری و دیوانگی داد می کشد٬ حمله می‌کند و از همه بدتر اینکه همه اینها را توجیه می‌کند.

دامنه همه این حماقت ها حالا دارد خاک مرا هم می‌گیرد.خیالی نیست. این (خاک من ) هم از جنس همان مفاهیم مدرن مسخره است و گرنه همه می‌دانیم از ان بالا اگر ببینی نه بین ایران و عراق خطی کشیده اند نه بین فلسطین و اسرائیل.مگر نه اینکه سعدی گفت بنی آدم اعضای یک پیکرند و همه برایش دست زدند؟ همه آنها که الان ساکت شده اند نه انگار که خبری در جهان است. همه آنها که طرف یکی را می‌گیرند و دیگری را متهم مي‌کنند.تاریخ را هر جوردلشان می‌خواهد تعریف می‌کنند.عدالت را و قضاوت را هر جور که می‌خواهند توصیف می‌کنند.

آقای حمید دهباشی دیشب در میزگردی باشمای صدای آمریکا گفت: اسرائیل کلا ۷ ملیون جمعیت دارد فلسطین ۸ ملیون. کلا جمعیتشان روی هم از استان تهران کمتر است. مطمئن باشید برای همگیشان جا هست...آنقدر حرفش ساده و دردناک است که فقط دلت می‌خواهد گریه کنی. گوشهایت را ببندی و به هیچ تفسیر سیاسی ای گوش نکنی. همه این توجیهات سیاسی خنده دار است.از هر طرف قضیه که نگاه کنی.

ای رهبران اروپایی و آمریکایی که عدالتتان گوش جهان را کر کرده است به راستی ته قلبتان چقدر عدالت می بینید و هیچ دم نمی‌زنید؟ آقای کوفی عنان عزیز با آن همه دستگاه عریض و طویلت ٬ کجایی؟ ای رهبران تندرو اسلامی در همه جهان اسلام٬‌ ته ته قلبتان چقدر احساس گناه می‌کنید از همه این خونهای ریخته شده در این بیش از نیم قرن؟

دلم هوای گریه دارد  ٬

هنوز کمی احساس برایم مانده . هنوز آدمم:

تو کز محنت دیگران بی غمی        نشاید که نامت نهند آدمی .

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٤ - نیلوفر

       

تهرانِ داغ ِ داغ ِ داغ

ما توی کارخانه کوره ای داريم که با حرارت بيش از ۲۵۰ درجه می‌سوزد.کنارش که بايستی جريان هوای داغ پوست صورتت را می‌سوزاند.تهران امسال چيزی است شبيه همين کوره ما.تابستان امسال جهنم سوزانی است از هوای داغ.اينجا گرم نيست که گرما خود تعريفی جدا دارد.وقتی هوا گرم است تو عرق می کنی دلت می خواهد خودت را باد بزنی و آب بخوری.ولی اينجا هوا داغ است.تو حتی عرق هم نمی‌کنی.کلافه ای.نفست بالا نمی‌آيد.آسفالت زير پايت نرم است و پوست کف پايت را با وجود ته کفش می سوزاند.آفتاب مثل شمشير مانتوی تيره رنگت را می‌خراشد.فکر ميکنی روسری دور گردنت هر لحظه است که راه تنفست را ببندد.آدمها ی اطرافت را در هاله ای از هوای غليظ می‌بينی.انگار که دورت را شيشه مواجی گرفته است.به روايت راننده های تاکسی دمای هوا حدود ۵۰ درجه است.و به روايت سازمان هواشناسی ۴۰ درجه. در اتوبانها انواع ماشينهای نو و کهنه جوش آورده اند .راه بندانها حتی با وجود اينهمه کولرهای ماشينها غيرقابل تحمل است.برق رفتنهای روزانه هم که دارد ديگر عادتمان می‌شود.يا توی محل کار يا توی خانه.ترجيح می‌دهم به همان کارخانه در ساوه پناهنده شوم.حداقل آنجا اميد واری که کوره بالاخره خاموش خواهد شد.

***

دانشگاه آزاد

به دليل کاري، به دنبال اين بودم که بفهمم کدام واحدهای دانشگاه آزاد واحد درسی محيط زيست دارند.بهترين منبع همان دفتچه کنکور جوانهای فاميل بود. ۲ ساعت تمام همه واحدهای دانشگاه آزاد را جستجو کردم با انواع رشته هايش و ظرفيت های پذيرشش.حيرت زده ام. به شدت! کاری به دانشگاههای دولتی ندارم که تا خدا بخواهد آدم در حد و اندازه های بالاتر از ايران تحويل می دهد که کار کردن در ايران در شانشان نيست، مانده ام از ميان اينهمه مهندسی که در سراسر ايران هر ساله دانشگاه آزاد تحويل جامعه می‌دهد چطور است که ما حتی يک پسر کمی باسواد (فقط کمی!) و کمی با اخلاق! پيدا نمی کنيم که حاضر باشد در جايی به غير از تهران به طور دائم کار کند؟!آن هم اين تهران مزخرف پر دود داغ پر ترافيک؟ اصولا از ديد جماعت تحصيل کرده، ايران يعنی تهران. و تازگی ها هم عسلويه و بندرامام آنهم به صورت پروازی با حقوقهای خيلی بالا (آنهم تنها براي جمع کردن پول قبل از مهاجرت به کانادا!) نمی‌دانم دانشگاه آزاد با اينهمه رشته و دانشگاه خودش را سر کار گذاشته يا همه اين پدرهايی که به زور مسافر کشی  و شب نخوابی خرج تحصيل فرزندان از گل نازکترشان را می‌دهند؟!

لینک
۱۳۸٥/٤/٢۱ - نیلوفر

   مهم تر از مرگ و زندگی(ادامه)-آفسايد   

دیدن فیلم آفساید جعفر پناهی مصادف شد با پایان جام جهانی.همیشه فکر می کردم نمی شود فیلمی درباره فوتبال ساخت چرا که فوتبال خود یک هنر است. انگار که بخواهی درباره نقاشی فیلم بسازی.آفساید هم فیلمی درباره فوتبال نیست.چرا که در هیچ صحنه ای هیچ توپی نمی بینی .آفساید درباره شور فوتبال است.درباره شور زندگی در هر شرایطی. همه آدمهای پناهی به طرز غریبی واقعی و بی پرده اند. انگار دلشان را می بینی بس که شفاف و پاکند.از همان اول فیلم. پدر سنتی نگران دختر، پسرهای فوتبال دوست که دلشان می خواهد به دختر کمک کنند. بلیط فروش. سرباز اولی.سرباز ترک،سرباز مشهدی، همه آن دخترهای پر هیاهو.پسرهایی که در توالت به فرار دختر کمک می کنند.پسر شرور.راننده اتوبوس ،مردی که در مینی بوس شیرینی پخش می کند.همه دلنشینی آفساید به همین بی پرده بودن آدمهاست.به این شور زندگی که در همه شان جاری است حالا بهانه اش فوتبا ل است .یک شور جمعی بی مثال. آفساید یک رساله  جامعه شناسی ناب است. مگر می توانی این آدمها را ببینی و عاشقشان نشوی؟ سرباز ترک به گمانم دوست داشتنی ترین شخصیتی است که دیده ایم  که نمونه اش  در هیچ فیلم و کتابی نیست. سرباز مشهدی، دختری که به خاطر گاو و گوسفند ها بر می گردد. دختری که از همسایه شان چنان خجالت می کشد که چادر به سر می کند با آن صورت رنگ شده اش. دختری که در کمال خونسردی به ناگاه از ترس گریه می کند. حتی حاجی هم دوست داشتنی اشت. چرا که واقعی است.  انگار پناهی دارد می زند روی شانه هایت که : ببین! جامعه واقعیت را بشناس! و از آدمهایش دل چرکین نشو. این آدمها ، اگر درست ببینیشان همگی دوست داشتنی اند. پر شورند و پر از زندگی. اینکه فیلم اجازه پخش در ایران ندارد هم انگار جزئی از همان خود فیلم است. نه به این دلیل که دخترها اجازه ورود به استادیوم ندارند و حقوق زنان و ..( که همه اینها هم جزئی از همان واقعیت جامعه است) بلکه به این دلیل که جامعه ما هنوز نمی تواند خود واقعیش را بدون پرده ببیند.هنوز دروغ می گوید و ریا می کند و از دیدن واقعیت جاری درآدمهایش هراسی غریب دارد. آن توالت  کثیف استادیوم با در و دیوار پر از فحش های آبدارش را نمی خواهد ببیند. دوست دارد به جای آن یک دست شویی تمیز خوش بو باشد. پناهی یک توالت کثیف دوست داشتنی نشانت می دهد .آدمهایی که آنجا را کثیف کرده اند و بر در ودیوارش فحش نوشته اند همین آدمهای پناهی هستند. همین آدمهای دوست داشتنی . و در نهایت آفساید درباره آن هفت نفر است. آنها که در بازی ایران-ژاپن زیر دست و پا له شدند.آنها که آنقدر شور زندگی داشتند که سوختند. و ندیدند رفتن تیم ایران را به جام جهانی و نبودند در شادی های بعد از صعود و نیستند در این (کی بود کی بود من نبودم) های بعد از شکست. باکی نیست. زندگی هنوز همانقدر پر شور است.حتی اگر وضع سیاسی مان این باشد و یا تیم ملی فوتبالمان شکست بخورد...

لینک
۱۳۸٥/٤/٢٠ - نیلوفر

   چيزی بسيار مهم تر از مرگ و زندگی   

از قول يک مربی معروف گفته اند: من تعجب می‌کنم از اينها که می‌گويند فوتبال مسئله مرگ و زندگی است.فوتبال بسيار مهم تر از مرگ و زندگی است!

ضيافت يک ماهه فوتبالمان ديشب به پايان رسيد.در مهمانی خاطره انگيز فينال در خانه پدری.همه بوديم.پسرخاله ها و دخترخاله ها و پسر عموها. دور تا دور نشسته بوديم . از همه جمعمان تنها سه نفر فرانسوی بودند بقيه طرفداران قسم خورده کاناواروی نازنين. تيم فوتبال خانوادگيمان سه ساعت فراموش نشدنی را تجربه کرد و همراه ايتاليای هميشه دوست داشتنی به هوا پريد.حتی مادربزرگم با آن زانوهای دردناکش.نمی دانم در ستايش اين يک ماه چه می‌توان نوشت. از جام ۹۶ خاطرات چندانی برايم نمانده.به گمانم هنوز درگير جنگ بوديم و تبعاتش.تنها می‌دانستم يک ديه گو مارادونايی هست که بايد دوستش داشت.فوتبال برای من با جام ۹۰ آغاز شد.همانی که می‌گويند کاناواروی ۱۲ ساله(درست هم سن من )‌ درش توپ جمع کن بوده. می ‌گفتند دخترها هميشه ايتاليايی هستند.پدرم هم که خب آرژانتينی بود. همان روزها کوله بارم را بستم. عاشق ايتاليای نازنين بودم.جام ۹۴ که به دنبال پوسترهای روبرتو باجو می‌گشتم هم ايتاليایی بودم.آن شب که باجوی عزيزم آن پنالتی آخر را گل نکرد تا خود صبح برايش اشک ريختم. پدرم هميشه می‌گفت هيچ چيز در دنيا بهتر از اين نيست که طرفدار تيمی بشوی و بعد فوتبالش را تماشا کنی.هيچ برايم مهم نيست که تا به حال فوتبال بازی نکرده ام يا هرگز نتوانسته ام از توی يک استاديوم بازيي را ببينم.فوتبال به اندازه کافی برای من زندگی به ارمغان آورده است.دلشوره ها گرفته ام.غصه ها خورده ام.تا مرز جنون هيجان زده  شده ام.به راستی که فوتبال چيزی مهم تر از مرگ و زندگی است.چه فايده دارد زنده باشی و اين حس سرخوشی ديشب ما را تجربه نکنی.!وقتی کوفی عنان می‌گويد به فوتبال حسادت می‌کنم حرفش را کاملا می‌فهمم. اينهمه کشور.با يک زبان و يک هدف.فقير و غنی و پيشرفته و عقب مانده تا صبح از هيجان نمی‌خوابند. برای پسر گرسنه آفريقايی مطمئن باش گل زدن سوپراستار محبوب اروپايی اش از هر چيز ديگری در جهان مهم تر است. فقط کافی است جادوی فوتبال را کشف کند.ما آدمها روی کره زمين نيستيم که غذا بخوريم و سالم باشيم منظم و مرتب باشيم!٬ هستيم که عشق بورزيم.شاد باشيم يا غصه بخوريم. و فوتبال يعنی همين.يعنی اينهمه آدم غير ايتاليای برای ايتاليا شادی کنند. يعنی اينهمه آدم غير برزيلی برای برزيل اشک بريزند.يعنی يک شور دسته جمعی.کافی است کمی در قلبت را باز کنی و اين شور تو را هم با خود همرا ه می‌کند.مگر بازی ايران -استراليا يادت نيست؟ کی و کجا در طول تاريخ شبی را به ياد داری که اينهمه ايرانی اينقدر يک صدا و با هم شادی کنند؟ وقتی شاد باشی هيچ چيز ديگری حتی مرگ و زندگی هم اهميت ندارد..هيچ هم کاری ندارم به اينکه کی خوب بازی کرد و کی حقش بود و ...فوتبال يعنی طرفدار تيمی باشی و با بردش کيف کنی و با باختش غصه بخوری. عشق که قاعده و قانون ندارد.زندگی بدون فوتبال مطمئنا چيزی کم داشت.حالا برای من ديدن قهرمانی ايتاليا يعنی زندگی در حد کمال! 

 

لینک
۱۳۸٥/٤/۱٩ - نیلوفر

   خاک ما   

بين ۱۴۶ کشور جهان ايران از نظر شاخصهای محيط زيست رتبه ۱۳۲ رو داره

فنلاند و نروژ اولند کانادا ششمه و آنگولا و بورکينافاسو و ويتنام و چاد بعد از ما قرار دارن

سالانه ۲۰ ميليون تن فاضلاب تصفيه نشده وارد آبهای مازندان و خليج فارس ميشه

روزانه بيش از ۴۵ هزار تن زباله در شهرهای ايران توليد ميشه

برای زباله روستايی و صنعتی کسی آماری نداره

هر سال حدود ۱۶۰هزار تن نفت وارد آبهای خليج فارس ميشه

۵۰ درصد پستانداران و ۲۰ درصد پرندگان ايران در معرض انقراض قرار دارند

۱۶۳ رودخانه بسيار آلوده در کشور شناسايی شده

در سال ۱۳۴۰پوشش جنگلی ايران ۱۸ میليون هکتار بوده الان ۷/۱۲ ميليون هکتاره

آمار آلودگی هوا رو ندارم .بهتر.

***

پسر جوانی برای کار راهی بندرانزلی شده بوده. نزديک محل کارش يه چشمه باصفا بوده با آب خنک از دل زمين. پسر گاهی گداری از اين آب می‌خورده. آبهای آلوده يک کارخانه سازنده مواد شيميايی روی زمين ول می‌شدند .می رفتند توی خاک و با آب اين چشمه مخلوط می‌شدند.پسر يه روز بيهوش ميشه. توی بيمارستان می‌فهمند که دچار مسموميت شديد خونی با سرب شده. الان ۶ ماهه بستريه.چند بار خونش رو عوض کردن ولی فايده ای نداشته.آينده اش هيچ معلوم نيست...... آينده ما ولی فکر کنم کاملا معلومه.

حتی طبقه خيلی تحصيل کرده ايران هم پشيزی برای حفظ محيط زيست ارزش قائل نيست.از نظر همه اين کار يه کار کاملا فانتزيه که وقتی بقيه مشکلاتمون حل شد شايد اگه حال و حوصله اش رو داشتيم بتونيم درباره اش فکر کنيم. نميدونم خاک ما چقدر تحمل داره. راستی هيچ می‌دونستين سازمان محيط زيست ايران هيچ قانونی برای آلودگی خاک نداره. يعنی اگه آلوده کردن هوا و آب از يه حدی بيشتر حداقل اسمی مجرمانه باشه آلوده کردن خاک اصلا جرم نيست.

خانواده دو نفری ما هر شب يک کيسه بزرگ آشغال توليد می‌کنه.جداشون هم نميکنيم...هر دوی ما تحصيل کرده ايم و فکر می‌کنيم آدمهايی هستيم که محيط زيست برامون مهمه....

لینک
۱۳۸٥/٤/۱۸ - نیلوفر

   آخر هفته   

سمفونی تابستانه

از وقتی آفتاب بالا می‌ آيد تا وسطهای آسمان شروع می‌شود.هرچه هوا دم کرده تر و گرم تر می‌شود اوج می‌گيرد.سمفونی جيرجيرکها را می‌گويم.در گرمای ظهر مشغول باغبانی هستيم.يکيمان گل می‌کارد آن يکی شاخه های اضافی تمشک وحشی ای را که خود بخود در آمده می‌برد و من شاخه های قارچ زده شمشادها را می‌چينم.آنقدر بلند می‌خوانند اين جيرجيرکها که گاهی گمان می‌کنيم هنجره هاشان پاره شود.به نوبت و پشت سر هم .لابلای شمشادها نشسته اند .بدون حرکت.و با همه توانشان آفتاب را ستايش می‌کنند به بلندی.

از وقتی آفتاب پائين می‌رود و هوا کمی خنک می‌شود شروع می‌کنند.صداشان از رودخانه آرام جلوی خانه می‌ايد.اول آرام می خوانند بعد هرچه در دل شب پيش می‌رويم صداشان بلند تر می‌شود و تعدادشان.سمفونی قورباغه ها را می‌گويم.انگار دارند برای هم شعرهای عاشقانه می‌خوانند دراين شبهای گرم تابستانی شمال.هرچه تاريکتر باشد با احساس تر می خوانند.جواب هم را می‌دهند با موسيقی قورباغه ايشان. مزاحم خواب ما هم نيستند.باعث می‌شوند خواب های عاشقانه زيبا ببينيم.

***

علی سرود

با تله کابين تازه تاسيس رفته ايم بالای کوههای لاهيجان.زير پايمان کوههای سبز پوشيده در بوته های چای است و بالای سرمان آسمان ابری .باد خنکی می‌وزد نه انگار که نيمه تيرماه است.اين بالا چند تا دکه است که می‌توانيم ازش چای داغ يا سيب زمينی سرخ کرده بخريم.تاب و سرسره و الاکلنگ هم هست.تله کابين زيبايی است که می‌گويند قرار است چند ايستگاه ديگر هم ادامه اش بدهند در دل اين مزارع چای.از اين بالا يک طرف شهر زيبای لاهيجان  معلوم است.زيباترين شهر ايران است اين لاهيجان.هيچ وقت از ديدنش خسته نمی‌شوم و هميشه آرزو دارم دوران پيری و بازنشستگيم را ساکن اين شهر شوم.آن طرفمان کوههای سبز و مزارع چای است.می‌دانيم در دل اين کوهها روستای کوچکی است به اسم علی سرود.مادر و پدر يکی از کارگرهايمان در ساوه از اهالی علی سرودند و باغ چای دارند.چند باری مهمانشان بوده ايم.و طعم چايی که تعارفمان کرده بودند هنوز در دهانمان است.حس جهت يابيمان را قوی کرده ايم تا از اين بالا علی سرود را پيدا کنيم. پسر جوان نگهبان تله کابين با لبخند به طرفمان می‌ايد.متعجب است که ما تهرانيهای توريست علی سرود را از کجا بلديم.خودش از اهالی علی سرود است.آنقدر ذوق می‌کند وقتی می‌گوئيم چند باری به دهاتش آمده ايم و چقدر بهمان خوش گذشته است.می گويد اگر در دل اين کوهها از کنار مزاع چای حدود ۴۰ دقيقه پياده روی کنيم می‌رسيم به علی سرود.می‌گويد مسيرش بسيار زيبا و ديدنی است.کفشهايمان به درد چنين پياده روی ای نمی‌خورد.بهمان قول می‌دهد دفعه ديگر که آمديم راهنمايمان بشود در دل اين مزارع و ما را از ايستگاه بالای کوه تله کابين ببرد علی سرود تا باز هم از آن چای تازه دم با عطر ايرانيش بخوريم.

لینک
۱۳۸٥/٤/۱٧ - نیلوفر

   عاشق شدن قبل از طلوع/عاشق شدن قبل از غروب   

عصر يک روز تابستان در قطاری معمولی از بوداپست به مقصد پاريس دختری فرانسوی و پسری آمريکايی با هم سر صحبت را باز می‌کنند.اول از کتابی که می‌خوانند می‌پرسند.بعد سر حساب می‌شوند که بيش از نيم ساعت است که دارند با هم صحبت می کنند.در يک تصميم کاملا ناگهانی در وين از قطار پياده می‌شوند و درست تا دم صبح در خيابانهای شهر وين راه می‌روند و حرف می‌زنند و حرف می‌زنند.جوانند.در اوائل ۲۰ سالگی .هر دو سردرگم از آينده و از زندگی و رابطه با جنس مخالف.از هر دری حرف می‌زنند.با دقت به حرفهای بی سر و ته هم گوش می دهند.کم کم از چيزهای مورد علاقه شان می‌گويند.چيزهايی که شايد پس ذهنشان بوده بدون اينکه خودشان بدانند.از مرگ.از عشق.خودشان هم گيجند که چطور اينهمه با اين غريبه کنارشان احساس راحتی می‌کنند و از حضورش لذت می‌برند.کوچه پس کوچه های وين را می‌گردند.ديالوگهای فيلم معرکه است.همان حرفهای بی سر و ته هميشگی است که آدمها هميشه در همچين موقعيت هايی با جديت تمام درباره اش حرف می‌زنند.دختر و پسر فيلم برای اولين بار در زندگيهايشان در کوچه های تنگ و زيبای وين عاشق می‌شوند.شايد زيباترين صحنه فيلم فردا صبح است که دختر به قصد پاريس سوار قطار شده و پسر به قصد نيويورک سوار هواپيما.حالا دوربين به کوچه های خالی صبحگاهی وين می‌رود.مکانهايی که تو در طول شب گذشته همراه با دختر و پسر ديده ايشان. همه اين مکانها با تو حرف می‌زنند.انگار که دنيا و هر چه درآن است وقتی معنا می يابد که اين حس گيج کننده عاشقی را برايت معنا کند و بس.

فيلم دوم ۹ سال بعد است.عصر يک تابستان در پاريس.پسر حالا نويسنده شده است زن و يک پسر ۴ ساله دارد.دختر فعال محيط زيست است.دوباره همديگر را می بينند. کوچه پس کوچه های پاريس را می‌گردند و از خاطره آن شب باور نکردنی وين می‌گويند.حالا حرفهايشان بوی زندگی می‌دهد تا جوانی.به جای مرگ و جنگ و عشق حالا از ازدواج و بچه و ترس و تنهايی می‌گويند.هر دو سعی بی حسابی دارند تا خاطره آن شب وين را يک خاطره مسخره دوران جوانی بدانند ولی متعجبند هنوز از اينهمه حرفی که باز دارند می‌زنند. از چيزهايی که در قلبشان پوسيده بوده در اين ۹ سال و هيچ بهش توجه نکرده اند.به نيازشان به هم صحبتی چنين عجيب و بی انتها.حالا پاريس را می‌گردند.نه زيبايی های توريستی پاريس را و نه اون کافه های گشه خيابانش را.کوچه های تنگ و باريک معمولی اش را.ترس و تعجبشان را در همه حرفهاشان می‌خوانی.می گويند و می‌گويند و می‌گويند و راه می روند.با هم راز عشق را کشف می‌کنند. دليل زندگيشان را.حالا ديگر آنقدر تجربه زندگی دارند که بدانند چنين همصحبتی بی انتهايی و از هر چه در قلبت می‌گذرد حرف زدن با کسی چيز نابی است .آنقدر ناب که حتی اگر آفتاب هم غروب کند و هواپيمای پسر به مقصد نيويورک هم پرواز کند نبايد لحظه ای از کنارش گذشت.

می‌توانم بارها و بارها وين و پاريس را با حرفها و قدمهای اين دو بگردم.و حس غريبشان را در لابلای جملات بی ربط بفهمم....از آن فيلمهای عشقی ناب نه درباره به هم رسيدن که درباره عاشق شدن در هر زمان و مکان و شرايطی.

****

کاملا بی ربط!

عادل فردوسی پور دوست داشتنی ٬ هم دانشگاهی سابق ٬ديشب در جريان گزارش بازی ايتاليا- آلمان (که با نتيجه رویايی من به اتمام رسيد!)  دقيقا ۱۷ بار گفت: حالا يک پاس در  عمق! . همسر گرامی اعتقاد دارد من بهتر است به جای ديدن بازی هيجان انگيز فوتبال و شمردن حرفهای گزارشگر هر چه زودتر خودم را به دکتر نشان بدهم!

لینک
۱۳۸٥/٤/۱٤ - نیلوفر

   عاشق شدن   

انسان هنوز نتوانسته است راز عشق را کشف کند.چطور و چرا دو نفر غریبه در موقعیتی خاص به هم نگاه می کنند و ته دلشان می لرزد؟ چطور ساعتها از هر دری با هم حرف می زنند و درآخر فکر می کنند هنوز حرف اصلیشان را نزده اند؟ چطور از دست هم خسته یا ناراحت نمی شوند و بدیهای هم دیگر را نمی بینند؟چرا درآروزی لمس دست همديگر می‌سوزند و وقتی لحظه ای دستشان با هم تماس پيدا می‌کند همه وجودشان داغ می‌شود و قلبشان تند تند می‌زند؟  عاشق شدن پیچیده ترین فرایند جهان است. هم شیمیایی است هم فیزیکی هم قلبی هم مغزی. آنقدر پیچیده و مرموز است که انسان در طول تاریخ وجودش در کره زمین در پی کشفش بوده بدون هیچ موفقیتی.آدمها هنوز هم عاشق مِی شوند.شاید عاشق ماندن و ازدواج و رابطه ها فرق کرده باشد ولی عاشق شدن یک حس عجیب شیرین دلچسب ترسناک دارد که دستمایه همه داستانهای بشری است از آغاز تا کنون فرقی هم نمی کند کجایی باشی و چطور تربیت شده باشی.بزرگترین آرزویی که برای هر کسی می توانم بکنم این است که حداقل برای یک بار در طول زندگیش عاشق بشود. آنها که تا بحال این حس عجیب و غریب سرخوشی همراه با ترس  را تجربه نکرده اند هیچ نمی توانند دلیل اصلی زندگی روی زمین را کشف کنند هرچقدر هم کتاب بخوانند یا فیلسوف بشوند.

از بچگی دوست داشتم رمانهای عشقی بخوانم و فیلمهای رمانتیک ببینم. همان داستانها و فیلمهایی که می گویند مختص زنان است و حوصله مردها را سر می برد. فکر می کنم شاید این هم از موهبت های زن بودن است. وقتی همراه زن و مرد داستانت پروسه عاشق شدن را طی می کنی کمی از آن حس واقعی به توی خواننده یا بیننده هم منتقل می شود و کیف می کنی. هیچ شبیه عاشق شدن واقعی نیست ولی لذت بخش و شیرین است.به سن و سال هم ربطی ندارد. فکر کنم در 90 سالگی هم اگر زنده باشم و چشم و گوش فیلم دیدن و کتاب خواندن داشته باشم باز هم از دیدن یک فیلم عشقی که درش یک دختر و پسر جوان عاشق هم می شوند کاملا لذت ببرم.

فیلمها و کتابهای زیادی را در این وبلاگ تا به امروز معرفی کرده ام.ولی جالب این که دو تا از بهترین و محبوب ترین فیلمهایم را هرگز چیزی درباره شان نگفته ام.دیدن دوباره آنها بهانه ای شد برای اینکه درباره شان بنویسم.دو فیلم کاملا عشقی که این پروسه عاشق شدن را به بهترین شکل ممکن به تصویر می کشد.فیلم اول به نام قبل از طلوع(Before sunrise)محصول سال 1995 و فیلم دوم با همان هنرپیشه ها و کارگردان با نام قبل از غروب (Before sunset)محصول 2004. فردا درباره شان بیشتر خواهم گفت.

لینک
۱۳۸٥/٤/۱۳ - نیلوفر

   پيرزن پنيری   

پيرزن را هر روز می‌بينيم.عصرها که از در شرکت بيرون می‌آييم . خانه اش وسط همين کوچه است.يک خانه قديمی حياط دار کوچک.اکثر خانه های اين محل طی چند سال گذشته يا دوباره ساخته شده اند يا بازسازی شده اند و همگيشان الان کاربری تجاری و اداری دارند.به جز چند خانه مثل همين خانه پيرزن. عينک ته استکانی می‌زند و کمرش هنگام راه رفتن خم شده است.چادر نماز سفيد و گل و گلی سرش می‌کند و هر روز عصر می‌رود سر کوچه نون بربری می‌خرد.هميشه نان داغ به دست می بينيمش که به سمت خانه کوچکش می‌رود.از آن خانه ها که دلت می‌خواهد بدانی توش چه خبر است و مثلا روی پلکان حياطش چند تا گلدان ياس گذاشته اند يا حوض با ماهی قرمز دارد يا نه. هر روز که از کنارت رد می شود. می‌ايستد. بهت لبخند ‌ميزند و دندانهای افتاده اش نمايان می‌شود.بعد می‌پرسد: خانوم جان يه کم پول به من می‌دی پنير بخرم با اين نون بخورم؟. نه سر و وضعش به گداها می ماند نه خانه ای که هر روز می رود توش.حافظه درست و حسابی ای هم ندارد چرا که هر روز همين جمله را به تو می‌گويد انگار نه انگار که ديروز هم تو را ديده بوده.ما بهش می‌گوئيم :پيرزن پنيری .گاهی از دور که می‌بينیمش خودمان زودتر  بهش پيشنهاد می‌کنيم که امروز به جای پنير کره نمی‌خواهی؟! که هيچ خوشش نمی‌آيد.چادرش را جمع می‌کند و بهت اخم می‌کند و می‌رود توی خانه اش.داريم نقشه می‌کشيم يک روز بالاخره برايش پنير بخريم بعد ازش بخواهيم به نان و پنير عصرگاهی دعوتمان کند تو.شايد بتوانيم خانه اش را ببينم ...

لینک
۱۳۸٥/٤/۱٢ - نیلوفر

   مهمان نوازی ايرانی   

بسياری از ايرانيان در نقاط مختلف دنيا زندگی می‌کنند و بچه هايشان از امکانات تحصيلی آن کشورها استفاده می‌کنند.بيش از ۲۰ سال است در افغانستان جنگ برپاست. ايرانيهای زيادی هستند که به طور غيرقانونی ساکن کشوری اروپايی يا آمريکايی هستند و بچه هايشان مدرسه می‌روند. از ۲۰ سال پيش تاکنون افغانيها پناهنده ايران شده اند و با کمترين دستمزد کارهای سخت را انجام می‌دهند. ايرانيهايی که از جنگ يا خفقان ايران فرار کرده اند و پناهنده سياسی/اجتماعی شده اند از حقوق پناهندگی و گاهی بيمه های اجتماعی و درمانی برخوردارند و بچه هايشان به مدرسه های دولتی می‌روند. هيچ افغانی ای حتی اگر همسر ایرانی داشته باشد از هيچ حقوق اجتماعی ازجمله بيمه خدمات درمانی يا بازنشستگی هرگز برخوردار نخواهد شد.نسل دوم ايرانيهای پناهنده و مهاجر همگی درس خوانده و اکثرا موفق هستند و پدر و مادرهای ايرانيشان را مغرور از هوش و ذکاوت ايرانيها کرده اند....

بخشنامه جديد آموزش و پرورش:

در هنگام ثبت نام برای سال تحصيلی ۸۵-۸۶ هيچ مدرسه دولتی حق ندارد هيچ دانش اموز خارجی (مخصوصا افغانی) را که حتی اقامت نامه قانونی و اجازه کار والدينش کاملا صحيح است در مدارس ايران ثبت نام کند.

سوال: اينهمه بچه افغانی بايد کجا درس بخوانند؟ (فعلا حرفی از آن همه بچه افغانی مهاجرین غير قانونی نمی‌زنيم که نه شناسنامه دارند نه هويت)‌

جواب: به ما چه؟ ميتونن برگردن کشورشون. يا برن مدارسی که UN  تو مناطق افغانی نشين راه انداخته.

افشين ۶ سال دارد. پدرش افغانی است و بيست سال است ايران زندگی می‌کند.صبح تا شبش به کارگری خانه بالا شهری ها می‌گذرد.سرايدار ماست با ماهی ۵۰ هزار تومن حقوق و بدون بيمه يا بازنشستگی.افشين امسال بايد برود کلاس اول.همه حروف الفبا را بلد است. می‌تواند تا ۵۰ بشمارد.اينها را از روی کتابهای به درد نخور بچه های همسايه ياد گرفته است. عاشق تيم ملی فوتبال ايران است و برای فريدون زندی می‌ميرد روز بازی با مکزيک به پهنای صورتش اشک ريخته است. افشين را هيچ دبستان دولتی ايران ثبت نام نمی کند.حتی اگر ما ها که هوش و علاقه افشين به درس خواندن را می‌شناسيم هم پول جمع کنيم باز هم هيچ مدرسه غير انتفاعی ای هم ثبت نامش نمی‌کند.هر روز که از سر کار بر می‌گرديم نقاشی جديدی کشيده با مداد رنگی هايی که برايش خريده ايم و به من و همسرم کادو می‌دهد.بعد می‌پرسد:من بالاخره امسال می‌رم مدرسه؟

 

لینک
۱۳۸٥/٤/۱۱ - نیلوفر

       

بوی باران

با صدای آرام قطرات آب شروع شد.بعد بوی خاک از توی کانال کولر پيچيد تو.خواب خواب بوديم.دم صبح بود و هوا گرگ و ميش.باران تند شد.آنقدر که هر دوتامان بيدار شديم.پنجره را باز کردم.نسيم خنک صبحگاهی همراه با بوی خاک باران خورده. دوباره رفتيم زير ملافه چشمهايمان بسته شد به لالايی باران . نمی‌دانی چه لذتی دارد در صبح يک روز گرم تيرماه  با بوی باران بخوابی...

***

دومين غصه

اينکه ايران به مکزيک ببازد و بعد هم آنهمه حرف و حديث و دو بازی بعد و جکهای اس ام اسی و فحش و بحث کارشناسی و داد و هوار راه بيفتد به اندازه کافی غم انگيز بود و هيچ توان تحمل بازی ديشب را برايم نگذاشته بود.آرژانتين نازنين با جام خدا حافظی غم انگيزی کرد.خاطره بازی ديشب هم به خاطره های فوتباليم پيوست.همان خاطره هايی که در جامهای بعدی برای بچه هايمان تعريف می‌کنيم. با هيجان می‌گوئيم توی يک چهارم نهايی جام ۲۰۰۶ ...

***

من قاتل پسرتان هستم!

چند تا داستان کوتاه از احمد دهقان درباره جنگ. بعضيهاش قشنگ است و خواندنی. نگاهی جديد است به جنگ هشت ساله.داستان پری دريايی اش نفس بر است.داستان زندگی سگی باعث می‌شود لبهايت را بجوی.داستان بن بست تکان دهنده است.داستان تمبر آنقدر واقعی است که انگار لمسش می‌کنی. و خود داستان من قاتل پسرتان هستم هم گرچه از همان اسمش همه چيز را لو می‌دهد ولی تازه و ناب است. اين مجموعه داستان يکی از دلايلی است برای اينکه به اهميت ادبيات داستانی پی ببری. کجا ميتوانستی اينقدر از جنگ را با واقعيت تمام و بدون هيچ شعار و جناح گيری ای ببينی؟

لینک
۱۳۸٥/٤/۱٠ - نیلوفر

       

از دستهايمان بيرون رفته ايم

از چشمهايمان

همه اين خاک را کاويده ايم

ما٬ به همراه آب و باد و خاک و آتش

تبعيد اين سياره شده ايم

و اينجا

زيباترين جا برای تنهايی است .

(شهرام شيدايی)

لینک
۱۳۸٥/٤/٧ - نیلوفر

   بی دليل   

چند روزی است هيچ چيز سرجايش نيست. خورشيد هر روز به جای لبخند هميشگيش دارد دهن کجی می‌کند. هوا داغ و خفه و دود آلود است.همه چيز تکراری و خسته کننده و گاهی غم انگيز است.کتابها بی معنا و مزخرف شده اند. آدمها بی حوصله و عصبانی.همه برنامه ريزی های روزانه ام را با بی حوصلگی و تبلی خراب می‌کنم و شب از انجام ندادن آنها عصبانی تر و بی حوصله تر می‌شوم.با نزديکانم دعواهای بی ربط می‌کنم و بعد از دست خودم پشيمان می‌شوم.حتی حوصله آرزو کردن هم ندارم. گردهمايی دانشگاهمان را به بهانه های واهی نمی‌روم و بعد از نبودنم آنجا غصه می‌خورم.دلم برای استاد ادبياتم تنگ می‌شود (که ۳ هفته ای است به کلاسهای هفتگيمان تعطيلات تابستانی داده و خودش رفته مسافرت) ولی هر روز تلفن زدن به همسرش را برای احوال پرسی عقب می‌اندازم.به زور غذا درست می‌کنم و حال و حوصله ظرف شستن ندارم و استکانها را لب پر می کنم.به عشق فوتبال جلوی تلويزيون می‌نشينم ولی از نيمه دوم بازی آرژانتين نازنين خوابم می‌برد....نمی‌دانم چرا هيچ چيز سرجای خودش نيست.همسر عزيز و مادر مهربانم بد اخلااقيهايم را با لبخند و مهربانی تحمل می کنند.حس می‌کنم چاره کارم دو ساعت شنای آرام باشد در يک استخر بزرگ سرپوشيده خلوت.درست مثل آن صحنه از فيلم آبی(کيلشوفسکی) که بينوش در استخر شنا می‌کرد. و دوباره خواندن بابا لنگ دراز و شازده کوچولو.يا يک کوهنوردی صبحگاهی تا کلکچال و عرق ريختن و با آب يخ خود را خيس کردن. بعد از همه اينها يک سری به چالوس زدن و نشستن روبروی دريا و بی دليل گريه کردن. بی دليل ب دليل بی دليل....

لینک
۱۳۸٥/٤/٦ - نیلوفر

   مهاجرت   

هر روز صبح برای رسيدن به محل کارم از کنار سفارت کانادا می‌گذرم.با گرمتر شدن هوا و آمدن تابستان شاهد طولانی شدن صف صبحگاهی آدمهايی هستم که به اميد زندگی بهتر آنجا ايستاده اند.اکثرشان جوانهايی هستند با استعداد و برای گرفتن ويزای دانشجويی آمده اند.عده ای پدر و مادرهايی هستند که برای ديدن فرزندان مهاجرشان راهی کانادا  شده اند.گاهی چهره های آشنايی هم ميانشان می‌بينم.

از روز فارغ التحصيلی ما از دبيرستان هنوز ۱۰ سال نگذشته است.از همه آن جمع پرشور ۴ کلاس رياضی و يک کلاس تجربی شايد به تعداد انگشتان دست آدمهايی را بشناسم که در ايران مانده اند و خيال رفتن هم ندارند.بمانيم يا برويم؟ سووالی بود که حدود ۵ سال پيش وقتی از دانشگاه بيرون می‌آمديم همه می‌پرسيدند. هرکی به نوعی و به طريقی رفت.من انتخاب کردم و ماندم.ولی حقيقتی انکار نشدنی است اين که هر روز در اين تصميمم شک کردم. اين شک آنقدر آزارم داد که شروع کردم به تحقيق.دو سال تمام.آنقدر کتابهای جامعه شناسی خواندم درباره پديده مهاجرت و آنقدر با همه حرف زدم و آنقدر نوشتم تا به آرامش رسيدم. در يک مقطع زمانی به آنها که رفته بودند حسرت می‌خوردم در مقطعی ديگر از دستشان عصبانی بودم و حتی فکر می‌کردم ديگر حق برگشتن ندارند حالا که ما را تنها گذاشته اند.کار کردن در ايران هم بيشتر به اين احساسات دامن می‌زد.وقتی می‌ديدم چقدر ايران محتاج تخصص اينهاست.چقدر کار کردن و ساختن و سالم ماندن در ايران سخت است حس می‌کردم همه آنها راحتی و پيشرفت خودشان را به ساختن ايران هرچند سخت و طاقت فرسا ترجيح داده اند و از عصبانيت می‌مردم.خيلی طول کشيد تا پديده مهاجرت را بفهمم. مهاجران را نه تنها ببخشم که درک کنم.

اگر اين همه روستايی در آروزی زندگی بهتر راهی شهرها نمی‌شدندُخيلی هاشان پشرفت نمی‌کردندشايد خيلی از اختراعات مهم بشر اتفاق نمی افتاد.ولی خب در عوض دوستاها پيشرفت می‌کرد و کشاورزی به مرور و آرام و سخت.مهاجرت زاييده مدرنيته است و يک واقعيت انکار نشدنی.هم خوب است و هم بد.در همه جای دنيا هم هست.در کشورهايی مثل ما بيشتر.

حالا حرفهای ديگری مطرح شده است.چيزيهايی مثل multiculture بودن. برای من ايرانی ساکن ايران خيلی قابل فهم نيست.مطمئنا برای فرانسوی ساکن پاريس هم قابل فهم نيست.من همه فرهنگها و آدمها را دوست دارم.آفريقايی ها و عراقيها و عربها و آمريکاييها و چينی ها را .دوست دارم فرهنگشان را بشناسم ولی هيچ دوست ندارم در کشورهايشان زندگی کنم.کشور من خانه من است با همه بديهايش من در آن احساس آرامش می‌کنم و آدمهايش را بيشتر دوست دارم.

حالا ديگر آروز نمی‌‌کنم کسی برگردد و با هم ايران را بسازيم.حالا ديگر از رفتن دوستان کمتر ناراحت می‌شوم. از کسی هم عصبانی نيستم.ولی در کنارش از ماندن خودم هم بيشتر خوشحالم. من مهاجر نيستم و در صف هيچ سفارتی هم نخواهم ايستاد.خوب کار می‌کنم و خوب تلاش می‌کنم .مسافرت زياد می‌روم و دنيا را می‌بينم.اگر سفارتی هم اذيتم کرد خيلی محترمانه بهش می‌گويم که برای کشورش متاسفم که آدم خوبی مثل مرا از خودش رنجاند. حاضر به اين هم نيستم که اقامت يا تابعيت جايی غير از ايران را قبول کنم. من متاسفانه يا خوشبختانه اينجا به دنيا آمده ام و دوستش دارم شايد از ديد خيليها عقايدم احمقانه و عقب افتاده به نظر بيايد ولی من بااين طرز فکرم خوشبختم.

لینک
۱۳۸٥/٤/٥ - نیلوفر

   گل   

صدای شر شر فواره  حوض صحن امام زاده در غروب.روی همه سنگ قبرها فرش پهن کرده اند.عکس پسر را گذاشته اند روی تلی از برگ گلهای پرپر شده. پسر جوان زير گلها خواب است.زنهای سياهپوش نشسته اند دور گلها .مردها کمی دورتر دور تا دور فرشها ايستاده اند. يکی دف می‌زند.يکی نی می‌زند.زنها آرام ناله می‌کنند.مردها بی صدا اشک می ريزند.دخترهای جوان حلوا تعارف می کنند و خرمايی که جای هسته هاش گردو گذاشته اند. يکی بطريهای آب تعارف می‌کند يکی دستمال کاغذی می گرداند.زنهای پير محل که برای نماز به امام زاده آمده اند دور جمع عزادار جمع شده اند و از چگونگی مرگ پسر جوان پرس و جو می‌کنند فاتحه می‌خوانند و حلوا می‌خورند.همه دوستان و آشنايان جمعند.به مناسبت شب هفت پسر جوانی که خودکشی کرد.هيچ کس دست خالی نيامده.سبدهای گل سفيد با روبانهای سياه دور جمعيت چيده شده است.گلايل و ميخک. بعضی از سبدها کوچکتر است و بعضی ها تاج گلهايی است بلند تر از قامت پسری که آن زير خوابيده. طاقت ناله های نی را در کنار اشکهای مادر پسر ندارم.دورتر می‌شوم و پشت يکی از اين تاجهای گل مخفی می‌شوم.فضای غريبی است برای اينکه به زندگی و مرگ فکر کنی.به عشق و آرزو.به تنهايی و با هم بودن.به موسيقی ای که در فضا پخش است.به خدا  و به همه سوالهای بی جواب هميشگيت....در افکارم غرق بودم که دو مرد و يک زن آمدند کنار من آرام حرف می زدند ولی عصبانی بودند. بی اختيار دعوايشان را گوش دادم.زن آرايش غليظی داشت و انگشتانش پر از جواهر بود. ابروهای تتو شده اش را جمع کرده بود و با صدای کمی داشت به يکی از مردها فحش می داد. مرد کناريش هم سرش را به علامت تائيد تکان می‌داد. مرد ديگر از خودش دفاع می‌کرد و فحشهای زن را با فحشای بدتری جواب می‌داد.همه تفکراتم درباره مرگ و زندگی فراموش شد.دعوايشان سر تاج گل بود.زن می‌گفت بزرگترين تاج گل را او و شوهرش آورده اند ولی کارت روی آن با کارت روی تاج گل اين مرد که خيلی کوچک بوده است جابجا شده است. زن معتقد بود که مرد صاحب تاج گل کوچک از قصد چنين کاری کرده و او می‌خواست حالش را بگيرد و نشانش بدهد! مرد از خودش دفاع می‌کرد که هرگز چنين کاری نکرده و هيچ خبر ندارد چطور کارتها جابجا شده و شايد کارتی افتاده و کسی آن را روی گل او گذاشته است.صدای ناله های مادر پسر با صدای دف هر لحظه بلند تر می‌شد. رفتم کنار حوض و دستهايم در آب حوض خنک کردم.آنها از دور معلوم بودند و هنوز مشغول جر و بحث. همه جا پر از گل بود.بوی گل پيچيده بود و مستم می کرد. برای هر سه تاشان خوشحالم.آنقدر درگير دنيا شده اند که هيچ پر پر شدن و عمر کوتاه گل را نمی‌فهمند. در مرگ گل ۲۳ ساله ای سر اندازه تاج گل اهداييشان دعوا می‌کنند و هيچ به مرگ فکر نمی‌کنند.

لینک
۱۳۸٥/٤/٤ - نیلوفر

       

 عادات قومی

يکی از کانالهای تلويزيونی مورد علاقه ما کانال ديسکاوری-civilization است که همه برنامه هايش درباره تمدنهای بزرگ تاريخ است.هفته پيش بعد از سه سالی که ما هميشه ازمشتاقان اين کانال تلويزونی بوده ايم بالاخره برنامه ای دو ساعته گذاشت درباره تمدن ايران.ما، مثل همه ايرانيها که گاهی توی ۲۵۰۰ سال پيش گير می‌کنند،در اين سه سال کاملا عقده ای شده بوديم بس که درباره روم و مصر و يونان شنيده بوديم يا مثلا بيش از ۳۰ برنامه درباره شهرتروای قديم ديده بوديم و اصلا انگار که پرشيا در قسمت تمدن تاريخ بشر حضوری نداشته است.ما از ديدن اين برنامه دو ساعته چنان ذوقی کرديم که تکرارش را ضبط کرده ايم و بارها ديده ايم.بيشتر برنامه شبيه سازيهای زيبايی از مراسم ملل در تخت جمشيد بود و يک مقدار زيادی هم از زندگی و خصوصيات اخلاقی کورش و بعد هم داريوش کبير. چيزی که بيشتر از همه کيف مان را کوک کرده اما دفاع مجری برنامه از تخت جمشيد و تمدن ايرانی بود در برابر اسکندر.او کلی زور می‌زد که ثابت کند هر چه که درباره وحشی بودن و بربر بودن ايرانی ها در کتب يونانی نوشته اند از بغض و کينه شان است و اينکه وحشی کاری بزرگ ر اسکندر کرده که تخت جمشيد زيبا را آتش زده است.اينهمه تلاشش به عنوان يک برنامه ساز آمريکايی واقعا قابل تقدير است!.ولی قصدم از مطرح کردن همه اينها گفتن دو مورد بود که برنامه ساز به عنوان خصوصيات قومی ايرانی ها در آن زمان مطرح می‌کرد(می‌گفت از آثار يونانی‌ها که درباره ايرانها نوشته اند درآورده شده اند). من تا به حال نشنيده بودم  و به گمانم هر دوتاش هم درست بود و هنوز هم از خصوصيات قومی ماست:

۱- ايرانيها عادت زيادی به ميهمانی ها و شب نشينی ها و دور هم جمع شدن دارند.در اين مراسم دوست دارند خوب غذا بخورند و برقصند و حتما بايد شراب بنوشند تا حدی که مست کنند.اين کار نه صرفا خوشگذرانی که يک کار سياسی- اجتماعی است.چون آنها معتقد به جمله مستی و راستی هستند. و معتقدند چنين جمعهايی هم آدمها را به هم نزديک تر می‌کند هم جلوی ريا و دروغ می‌گيرد.

۲-ايرانيها با وجودی که شهرهای سياسی زيبايی مثل تخت جمشيد ساخته بودند ولی از اين شهرها صرفا برای مراسم استفاده می‌کردند و مردم عادی هرگز در اين شهرها زندگی نمی‌کردند. اکثر ايرانيها هميشه به صورتی عشايری و ايلياتی زندگی می‌کردند چون عاشق آب و هوای خوب بودند و هيچ حاضر نبودند در گرمای تابستان در شهرها بمانند و هميشه به نقاط خنک تر کوچ می‌کردند .خلاصه کلام اينکه طاقت گرما و سرمای زياد را نداشتند!

من اطلاعات باستانی زيادی ندارم.از آن آدمهای شيفته ايران باستان هم نيستم.تمدن بشر برايم جالب و پيچيده و هيجان انگيز است.می‌دانم هر چه الان هستيم و هر خصوصيت قومی پيچيده ای که داريم نتيجه گذشته مان است.از دوره هخامنشی گرفته تا حمله مغول و مشروطه.

لینک
۱۳۸٥/٤/۳ - نیلوفر

       

پشت بام بانک پارسيان

عصر يک روز داغ اواخر بهار.خورشيد در غرب در حال پائين رفتن است.خيابان ملاصدرا از طبقه هفتم اين ساختمانی که در آن هستم ديدنی است.ماشينها پشت سر هم قطار شده اند.سواری و تاکسی و اتوبوس.دود و صدا و بوق تا اينجا می‌رسد.پياده رو ها پرا از آدم حرکت می‌کنند.کوههای بلند البرز روبرويم در ميان دود ايستاده اند و مثل من از بالا نظاره گر آدمها.کفتر سفيد زيبايی می نشيند روی لبه پنجره.نگاهم می کند و می‌پرد.دنبالش می‌کنم. می‌رود پائين و روی پشت بام ساختمان روبرو کنار بقيه کفتر ها می‌نشيند.ساختمان روبرو دوطبقه است و من از اين بالا به راحتی پشت بامش را می‌بينم. طبقه اولش بانک پارسيان شعبه ملاصدراست و طبقه دومش معلوم نيست مال کی و کجاست.اگر پائين توی خيابان باشی اين ساختمان مطمئنا توجه ات را جلب نمی‌کند و اگر هم بخواهی زيادی بهش فکر کنی لابد طبقه دومش را هم متعلق به بانک می‌دانی.ولی از اين بالا می‌توانی ببينی پشت بام بانک دور تا دورش پر است از قفسهای فلزی زرد رنگ. حدود ۵۰ -۶۰ تا کفتر سفيد روی پشت بام تکان می‌خورند.گاهی چند تاييشان پر می‌کشند و دوری می‌زنند در اين هوای دود آلود.مثل همان کبوتری که آمده بود تا طبقه هفتم پيش من. گوشه ديگر بام ۷ تا صندلی گذاشته اند.روی هر کدامشان پيرمردی نشسته است.قيافه هاشان ازاين بالا زياد پيدا نيست ولی همگی شلوارهای پارچه ای گشاد پا کرده اند و دمپايی های پلاستيکی به پا دارند و هر از گاهی يکيشان مشتی ارزن می‌ريزد برای کفتر ها. معلوم است که حال خوشی دارند دراين هوای گرم دود آلود.بساط چايشان هم به راه است.آرزو می‌کنم بدانم از چه می‌گويند که اينقدر سرخوش و خندانند.اگر روزی روزگاری٬ عصر  گذارتان به خيابان ملاصدار بعد از چهارراه شيراز افتاد روبروی ساختمان بانک پارسيان توقف کنيد.سرتان را بالا کنيد و کمی منتظر شويد.مطمئنا کبوتر سفيدی را در آسمان خواهيد ديد که از جمع خوشحال پيرمردهای کفترباز بالای پشت بام برايتان خبر می‌آورد.

لینک
۱۳۸٥/٤/۱ - نیلوفر