باز هم ...   

عادت کرده ایم.بیش از ده سال است که عادت کرده ایم. ولی هنوز هم گریه مان می گیرد.هنوز هم بغض می کنیم.غصه می خوریم و آرزو می کنیم همه چیز درست بشود که نمی شود. اولین میهمانی خداحافظی را سال اول دانشگاه رفتم. داشتند وسائلشان را می بستند.همدیگر را بغل کردیم و قول دادیم .بعد که آمدیم بیرون توی ماشین زدیم زیر گریه. بیشترین تعداد مهمانی خداحافظی را بعد از سال آخر دانشگاه رفتیم. آن روزها  که پذیرشها می رسید و همه یکی یکی می رفتند.آن روزها که آنقدر تعداد رفتن ها زیاد شده بود که وقتی می گفتیم ما فعلا قصد رفتن نداریم برای همه عجیب بود. چقدر دل کندیم؟ باز دوست شدیم و باز دل کندیم؟ انگار این میهمانیهای خداحافظی تمامی ندارند.هنوز دوستانمان می روند و ما از رو نمی رویم باز دوست می شویم ٬ با هم خاطره درست می کنیم تا بعد این رفتنها باز هم برایمان بغض بیاورد و باز توی ماشین موقع رفتن گریه کنیم. خسته شدیم. مگر قرار نبود همه با هم بزرگ شویم ؟که بچه دار شویم؟که بچه هایمان با هم همبازی شوند؟ که با هم باشیم؟ حالا آلبومهایان پر شده از دوستانی که دیگر نیستند. شاید چند ماهی یک بار ایمیلی بزنیم و یا تلفنی و همین. خسته شدیم از این عادت کردنهایمان به این میهمانی های شب آخر خداحافظی. خسته شدیم از اینهمه خداحافظی. از اینکه آنها که دوستشان می داریم می روند.کانادا و آمریکا و استرالیا و...حتی دوبی. خسته شدیم از اینکه هیچ چیز ماندگار نیست. به دوستان ۳۰ ساله پدر و مادرمان و میهمانیهای ماهیانه شان حسرت می خوریم. فکر میکنیم هرگز ممکن نیست دوباره دور هم جمع شویم. ما آروز داشتیم دوستانمان کنارمان بمانند. ظاهرا آروزی بزرگی بود. دیشب یکی دیگرشان رفت.حالا باز عکسهایمان را گذاشته ایم نگاه می کنیم.شاید بهتر باشد دیگر به کسی دل نبندیم.

لینک
۱۳۸٥/٥/۳۱ - نیلوفر

   جامعه شناسی کارمندی/جنسيتی/بازاريابی!   

فرض کنید شما برای تعدادی از مهمترین شرکتهای مهندسی/پیمانکاری ایران نامه می فرستید و محصولتان را تبلیغ می کنید. بسته به اینکه گیرنده نامه شما در آن شرکت یک خانم باشد یا یک آقا سناریوهای زیر اتفاق می افتد:

 درصورتی که مسئول بخش مربوطه یا مهندس آن یک خانم کارمند باشد و نامه شما را باز کند ابتدا کمی فکر می کند!.اگر حس کرد محصول شما شاید به درد کاری از شرکت بخورد نامه شما را در جریان می گذارد تا همه مهندسان مربوطه آن را ملاحظه کنند. بعد که نظرات همه را جمع کرد با شما تماس می گیرد و بسته به جمع بندی بدست آمده از شما تقاضای اطلاعات بیشتر می کند...

حال اگر مسئول محترم یک آقای کارمند باشد  ۵۰ درصد احتمال دارد که همینطوری الکی نامه شما راباز کند و توی سطل آشغال نیندازد. اولین سطر نامه را که خواند فکر می کند خب! از این نامه چه نفعی به من می رسد؟! شرکت را ولش کن! اگر کارمند یک اداره دولتی بود وقتی به انتهای نامه رسید و دید شما حرفی هم از دوره آموزشی برای استفاده از محصولتان زده اید نیشش تا بناگوش باز می شود .بعد سریعا با شما تماس می گیرد.در این صورت ۴ نوع گفتگو بین شما و او محتمل است:!

۱- خودش را مشتاق خرید دستگاه شما نشان می دهد . ولی وقتی شما می خواهید بدانید این دستگاه به چه کار او می آید زیاد جوابی برای گفتن ندارد. از شما می خواهد هر چه کاتالوگ دارید برایش بفرستید.در نهایت می پرسد در صورت خرید دروه آموزشی در یک کشور اروپایی انجام خواهد شد دیگر؟!

۲-می گوید شرکتش نیازی دستگاه شما ندارد ولی چون او از شما خیلی خوشش آمده است !حاضر است آنها را مجاب به خرید کند .به شرطی شما دستگاه را ۱۰ درصد گران تر فاکتور کنید که آن ده درصد برود توی جیب شخص من!

۳-از  آنجایی که دستگاه بسیار مورد استفاده شرکت است او وقتی با شما تماس می گیرد به هیچ عنوان اسم شرکتش را نمی گوید و شروع می کند به طرز مرموز حرف زدن و بایک حالت جیمز باندی می گوید که آدرس شما را از جایی گیر آورده ! و از شما اطلاعات فنی و .. می خواهد سر آخر هم برای تماس شما با او یک شماره موبایل و یک ایمیل یاهو بهتان می دهد! بعد از خرید او به مدیران شرکت اعلام می کند که این دستگاه را شخصا وارد کرده و نماینده انحصاری این دستگاه را خودش دارد!. اینکه به چه قیمتی آن را به شرکتش می فروشد ٬تنها خدا می داند!

۴- وقتی نامه شما را خواند پیش خودش می گوید عجب! چظوره برویم توی این کار اصلا ! بعد با شما تماس می گیرد و از شما فاکتور می خواهد وقتی قیمت دستش آمد می رود سراغ اینکه رقیب شما بشود و پیش خودش می گوید اگه بیزینس خوبیه چرا من نرم تو کارش؟!

نتیجه گیری منطقی: اینکه بیشتر فارغ التحصیلان امروزه دانشگاهها دخترند شاید این نوید را بدهد که در سالهای آینده کارمندان بیشتر به این فکر کنند که چطور بهتر می توانند وظا یفشان را انجام دهند تا اینکه هر چیزی برایشان چه نفع شخصی ای دارد. شاید آن روز کمی بتوانیم کشورمان رل بسازیم.

لینک
۱۳۸٥/٥/۳٠ - نیلوفر

   عقرب روی پله های راه آهن انديمشک يا از اين قطار خون ميچکه قربان!   

برای خودم هنوز مشخص نیست که چرا به تازگی اینقدر به جنگ و ادبیات جنگ گرایش پیدا کرده ام.من که همیشه از جنگ متنفر بوده ام و هرگز هیچ منطقی در جنگیدن  یا حتی دعوا کردن ندیده ام. ادبیات جنگ به گمانم با همان ایلیاد آغاز می شود  ولی چیزی که به راستی همیشه تحت تاثیرم قرار می داده آثار ادبیات جنگ همینگ وی است. وداع با اسلحه نگاه انسان متفکر بود به جنگیدن . بعد در ادامه جنگ جهانی دوم آغاز شد و بعد ادبیات جنگ بعد از آن که هاینریش بل محبوب من است در این مورد. اگر به تاریخ ادبیات جنگ دنیا نگاه کنیم طبیعی است که بهترین آثار ادبی درباره هرجنگی سالها بعد از اتمام جنگ نوشته شود. وقتی همه تقدسها و وطن پرستیها تمام شود و  نسلهای بعد از جنگ بزرگ شوند و طبعات جنگ بیرون بریزد آن وقت می شود قضاوتهای درستی کرد از کشتن و دفاع کردن و کشته شدن. و شاید به همین دلیل است امروز آثاری در ادبیات ما در حال پدید آمدن هستند که نگاهشان به جنگ حقیقی و هنرمندانه و واقعی است. از جمله این ها رمان کوتاه آقای حسین مرتضائیان آبکنار است به اسم طویل : (عقرب روی پله های راه آهن انديمشک يا از این قطار خون می چکه قربان! )

ظاهرا آبکنار ۴۱ ساله وقتی جنگ آغاز شده است بچه ای مدرسه ای بوده و بعد در طول جنگ بزرگ شده و سال ۶۵ وقتی سرباز شده است خودش وارد منطقه جنگی شده است. او دو سال آخر جنگ را که به نوعی می توان بدترین سالهای جنگ نامید از هر نظر ٬ در آنجا گذرانده. قبل از این رمان از او دو مجموعه داستان خوانده بودم که خوب بود. مخصوصا مجموعه داستان عطر فرانسوی.  می دانم آبکنار نویسندگی تدریس می کند و می دانم از همان ادامه های هوشنگ گلشیری و کلاسهای داستان نویسی اش آمده است. ولی در اینجا نمی خواهم درباره مشکلات داستان نویسی ایران و این جو سبک گرایی و فرم گرایی افراط زده اش بنویسم که دامان هنرمندانی چون این نویسنده را هم گرفته است. می خواهم از این رمان بنویسم که شاید مهمترین رمانی باشد که درباره جنگ خوانده ام. اولین جمله ای که می خوانی این است: تمام صحنه های این رمان واقعی است.  و بعد در نوزده فصل کوتاه کابوسهایی می بینی از جنگ که امکان ندارد واقعی باشد. و به گمانم حرف اصلی رمان هم این است. توهم و کابوس جنگ آنقدر مرگ بار است که زندگی را از یاد می بری. مرز واقعیت و مرگ و توهم از بین می رود . داستان از کنار راه آهن اندیمشک شروع می شود که انگار این ریلها مرزی است بین دنیای آرام بدون جنگ و مرگ و کشته شدن. تمام قهرمانان کتاب به نحوی مرده اند. نویسنده هیچ درصدد نیست بگوید چگونه مرده اند و یا چرا و یا چقدر بیهوده . مسئله دردناک این است که آنها مطمئن نیستند که مرده اند. از هیچ چیز مطمئن نیستند.آدمهایی شده اند خالی از زندگی.اگر معنای مردن این است. مرتضا٬قهرمان رمان٬ شاهد مرگ احمقانه دوست دوران کودکی و همسنگرش سیاوش می شود درست روبروی چشمانش. از آن به بعد او همیشه سیاوش را کنار خود می بیند. ولی داستان از آنجایی که همه اش کابوس وارانه تعریف می شود زمان و مکان منطقی ندارد .در آخر وقتی دژبان ها که سربازهای فراری را از لای بوته های راه آهن اندیمشک بیرون می کشند به مرتضا می رسند که او را بگیرند(لحظه ای که رمان با آن هم  آغاز می شود) مرتضا می گوید که خودش هم شهید شده است...

ولی چیزی که داستان را برای ما بسیار خواندنی می کند تقدس زدائی و واقع گرایی محض در جنگ است. سربازهایی که همجنس بازند. سربازهایی که فرار می کنند. سربازهایی که توی سنگر تریاک می کشند. سربازهایی که به معنای واقعی سربازند.ولی در نهایت انسانند . داستان ٬ روایت انسان است .نه سیاسی است نه اجتماعی .  بعضی لحظه هایش هم واقعا نفس بر است. راننده آیفا. که از چشم چپش خون می چکد و قلیون می کشد و ۲۰ تا تخم مرغ را با دستهای خونی می خورد. کابوس استخر زنانه ای که آتش گرفته است و سربازی که زیر نور ماه کتاب می خواند و خود عقرب که نماد همه چیزهایی است که به مرگ و نیستی منجر می شود.

این رمان بی عیب نیست. بیش از حد درگیر فرم و سبک است. داستانش را ساده روایت نمی کند (می گویند کار نویسنده این نیست که حرفهای ساده را به سختی بیان کند بلکه کارش این است که حرفهای سخت را به سادگی بیان کند.)  ولی اثری هنرمندانه است .آبکنار در مصاحبه ای گفته که از سال ۶۷ که سربازی اش تمام شده در ذهنش در حال نوشتن این رمان بوده و این پیرایش مداوم در خود اثر هم مشخص است و همین است که گاهی آزار دهنده می شود. ولی اثری بسیار قابل اعتناست به عنوان اولین آثار جدی ادبیات جنگ. چندی پیش هم شرق مصاحبه ای کرد با نویسنده که می توانید اینجا بخوانید:

http://www.sharghnewspaper.com/850426/html/litera.htm

لینک
۱۳۸٥/٥/٢٩ - نیلوفر

   تفاوت   

اینکه اواخر رجب و اوائل شعبان بیفتد به نیمه دوم تابستان کافی است برای اینکه ما دیشب به دو تا عروسی با هم دعوت شویم. یک هفته فکر کردیم تا بلکه یکی را انتخب کنیم ولی از آنجا که یکی ازعروسیها از دوستان من بود و دیگری از آشناهای همسرگرامی سر آخر مجبور شدیم هردوتامان کمی کوتاه بیاییم و مثل یک خانواده خیلی متمدن به نظر همدیگر کاملا احترام بگذاریم! نتیجه این شد که دو ساعت و نیم اول شب را در تالاری در خیابان سعادت آباد گذراندیم و دو ساعت و نیم دوم شب را در زیرزمینی در دهکده المپیک. نتیجه غیر قابل توصیف بود. عروس و داماد هر دو عروسی از دوستان ما بودند و  ما دوستشان داشتیم .خب چون شبیه خودمان بودند. و ما هیچ فکر نمی کردیم دو تا مجلس عروسی که در یک شب در همین تهران خودمان با اختلافی نه چندان زیاد از هم و برای دوستان شبیه خودمان برگزار می شود اینقدر با هم متفاوت باشد.تنها تشابهات دو عروسی ٬ داشتن دو تا عروس زیبا و دوست داشتنی بود و دیگر هیچ!‌عروسی اول جدا٬ با موسیقی کم و درحالی برگزار می شد که در تمام مدتی که داماد در زنانه بود همه مانتو و روسریها سرشان بود. در مردانه به گفته همسر گرامی هیچ خبری نبود و تنها بساط میوه و شیرینی خوردن به راه بود . در عوض تالار عروسی بسیار بزرگ و زیبا و مجلل و خنک بود با پذیرایی بسیار خوب . عروسی دوم اما در زیرزمینی تنگ و گرم برگزار می شد با چراغهای تاریک و دود و رقص نور و لیزر و صدای بلند ارکستر و دخترها و پسرهایی که مدام بالا و پائین می پریدند. همه عرق کرده بودند.میزها تنگ هم چیده شده بود و گارسن بیچاره برای رساندن یک لیون آب به دست رقاصهای هلاک شده از گرما مدام باید به همه تنه می زدند.

به من دیشب بسیار خوش گذشت. چون یکی از صمیمی ترین دوستانم به خوشی و خوبی ازدوج کرد.چون کلی از دوستان قدیمی ام را دیدم. چون با همسر عزیز کلی رقصیدیم ولی فکر کردن به دیشب مرا آنقدر متعجب می کند که فکر میکنم چطور می شود این آدمهای اینقدر متفاوت با هم را روزی روزگاری با هم آشتی داد؟ چطور می توان به خواسته هر دو گروه احترام گذاشت؟ما همه با هم بزرگ شدیم آنقدرها هم که به نظر می رسد با هم متفاوت نیستیم. ظاهرمان با هم فرق می کند ولی قلبهایمان شبیه هم است. خوبی و بدی تعریفشان در نهایت یکسان است .برای همه . نمی دانم آخر روزی فرا می رسد که اینهمه تفاوت کنار گذاشته شود و ما بدون تظاهر و عقده و فقط با عشق و محبت زندگی کنیم؟که وقتی ازمان پرسیدند عروسیهای ایرانی چطوری است با قاطعیت بگوئیم :ما ایرانیها رسم داریم ....

لینک
۱۳۸٥/٥/٢۸ - نیلوفر

       

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود

ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی

یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت

و سی هزار سال صرف اندام دیگرت

و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم

آندره مارول

***

آخرین غزل رومی

موسیقی از پدرام درخشانی٬‌  خواننده محسن نبی

من زیاد از موسیقی سر در نمی آورم. به همین دلیل در انتخاب همیشه به برادرم رجوع می کنم که علاقه اش به موسیقی زبانزد فامیل است.  سی دی جدید آخرین غزل رومی چیز بسیار دلنشینی است. اشعار مولاناست با دف و گیتار باس و عود و تنبک و سنتور و شش تار و کیبورد و ...آهنگ اولش همان آخرین غزل رومی بسیار زیباست کاری تازه و بسیار نو آور است. هنوز از گوش دادنش سیر نشده ام. بقیه آهنگها به خوبی اولی نیست ولی شنیدنی است. اگر به دنبال ساعتی آرامش و لذت از شعر و موسیقی می گردید ٬ انتخاب خوبی است.

لینک
۱۳۸٥/٥/٢٦ - نیلوفر

   جهت اطلاع !   

به پیشنهاد لیلی عزیز٬ یکی از داستانهایم را گذاشته ام توی وبلاگ دسته جمعی           behind-pseudonyms  که لینکش همین گوشه هست توی لینکها! در دو قسمت. همین!
لینک
۱۳۸٥/٥/٢٤ - نیلوفر

       

کارنامه

مجله کارنامه دیروز برای همیشه لغو امتیاز شد.خاطرات من از کارنامه یکی دو تا نیست. داستانهایش خوب و مقالاتش معمولا دلنشین بود.مسئول شعرش منوچهر آتشی بود و مسئول داستانش محمد علی. ولی کارنامه برای من بیشتر از یک مجله بود. رفت و آمدم به دفتر مجله و بعد به موسسه فرهنگی کارنامه باعث شد همه چیزم در داستان نویسی تغییر کند.کلاسهای امیر حسن چهلتن عزیز در دفتر کارنامه همه چیزی بود که من شیفته داستان برای شروع نیاز داشتم و همان دوران بود که مرا با جمعی از آدمها آشنا کرد که الان دوستان بسیار خوبی هستیم و کلاسهای داستان خوانی هفتگیمان هرگز ترک نمی شود.کارنامه برای من دریچه دنیایی بود که همه سختیهای را تحمل پذیر می کرد. اول حکم به توقیف موقتش دادند و ما هرگز نفهمیدیم بابت کدام مقاله بود. مجله ای کاملا ادبی پر از شعر و داستان و نقد و ترجمه مگر چه مشکلی می تواند داشته باشد؟ و امروز امتیازش لغو شد. حالا لابد جایش را باید یک مجله خانوادگی/آشپزی دیگر بگیرد ...

***

احمد محمود

به تازگی سایتی برای احمد محمود٬ از پدران داستان نویسی ایران٬ (اگر دهخدا و هدایت را فعلا کنار بگذاریم) راه انداخته اند. می گویند هر داستانش سندی تاریخی از تاریخ معاصر ماست . داستان همسایه هایش را در ۱۲ سالگی از کتابخانه دایی بزرگ مادرم دزدیم و خواندم!  و هیچ ازش یادم نماند بعدها در بیش از ۲۵ سالگی دوباره خواندمش و ذره ذره اش به خاطرم آمد و فهمیدم چقدر مهم و  زیباست. کاش این جماعت داستان نویس مدرن امروزی بیشتر به خودشان زحمت می دادند تا بینند این قدیمیها چه بودند و چه کردند. سایت تازه تاسیس است و داستانهای محمود را هم آنجا نگذاشته اند  ولی برای آشنایی خوب است:

http://ahmadmahmoud.com

***

موتوری

برایمان یک کمپرسور آورده از محصولات خودمان برای تعمیر. پیک موتوری است. با دهان باز جلو در شرکت نگاهش می کنیم. کمپرسور را گذاشته اند توی جعبه چوبی و پالت. وزنش چیزی حدود 80 کیلو گرم است و ابعادش یک متر بیست در 70 سانت. با طناب بسته استش به پشت موتور!. و ازآن سر شهر این را آورده برای ما! بعد از اینکه به زحمت و با کمک چند نفر کمپرسور را می آوریم تو ازش می پرسیم چطور با این بار سنگین از لابلای ماشینها ویراژ داده ؟ ازش می پرسیم که می داند اگر به علت بدباری چپ می کرده حتما در دم می مرده؟ بهش گفتیم می داند این چیز بزرگی که بسته پشت موتورش چقدر قیمت دارد و اگر صدمه ای ببیند (در صورتی که خود راننده موتور سالم بماند) خسارتش چقدر می شود؟ با خنده جوایمان را می دهد که:بابا اینکه چیزی نیست از این سنگین تر و بدبارترش رو هر روز می برم! ما جوابی برای این جان برکفان موتور سوار نداریم.

لینک
۱۳۸٥/٥/٢٤ - نیلوفر

   مناظره خاموش در هياهو   

اینجا شلوغ و پرترافیک و پر دود و پر آدم  است. صدای بوق. داد و هوار دعوای راننده ها.سوت پلیس.مرکز بزرگ کامپیوتر پایتخت.ساختمانهای بلند اسکان.صف طولانی ماشینها در ورودی پمپ بنزین. مردم خسته ٬ کلافه ٬ عصبانی... اینجا تهران است ٬چهارراه میرداماد-ولیعصر ٬ ۱۷سال بعد از جنگ...

زن جوان است.شاید کمتر از ۳۵ ساله باشد.همیشه اینجا ایستاده. تابستانها گل مریم می فروشد زمستانها گل نرگس. قدیمها شاداب و خندان بود.دوستش داشتیم. مهربان و خوش بو بود.اولین زن گلفروشی بود که می شناختیم.حالا مانتواش پاره است.صورتش سیاه و دوده گرفته و پر چین و چروک است.بوی بدی می دهد. لاغر لاغر شده است.زیر چشمهایش گود افتاده و سیاه شده است .هنوز مهربان است گرچه بدجوری معتاد شده است.نمی دانیم چقدر دیگر زنده بماند. اینجا تهران استُ٬چهارراه میرداماد-ولیعصر ٬ ۱۷سال بعد از جنگ...

دخترها مانتوهای کوتاه شلیته ای پوشیده اند. با شلوارهای جین تا زیر زانو و صندلهای باز نگین دار. هیچ معلوم نیست چند ساله اند بس که صورتشان را زیر کرم پودرها مخفی کرده اند.پسرها اخم کرده اند و گرفته و عبوس از روی خط کشی عابر می گذرند. بچه ها نق نق می کنند و زنها مستاصل به انتظار تاکسی ای ایستاده اند که معلوم نیست کی خواهد آمد.پلیس آنقدر با دکمه های چراغ قرمز ور رفته که دیگر یادش رفته است کدام طرف را سبز کند بهتر است.همه برای پلیس بوق می زنند.پلیس لابد در فکر ماههای مانده خدمت سربازیش سیر می کند.اینجا تهران است ٬چهارراه میرداماد-ولیعصر ٬ ۱۷سال بعد از جنگ...

سید حسن نصرالله با آن لبخند گرم همیشگی اش روی تابلوی تبلیغاتی بزرگی نشسته است و هیاهوی مارا نگاه می کند.در این عکس هیچ تفنگی در دستش نیست.ابروهایش را بالا داده و خوشحال است. پشت سرش پرچم بزرگی از لبنان است. کنارش گلشیفته فراهانی با کلاه حصیری و خندان ایستاده است در تابلوی تبلیغاتی دیگری برای آخرین ساخته ابراهیم حاتمی کیا:به نام پدر.گلشیفته با آن چشمهای شرورو و خندانش انگار که زل زده توی چشمهای نصرالله. گلشیفته ابروهایش را بالا داده و دارد می پرسد سوالی به بزرگی دل همه آنهایی که مردند و همه آنهایی که ماندند.سوالش را نه از پرستویی٬پدر بسیجی اش در فیلم ٬ که انگار دارد از نصرالله می پرسد..مردم در هیاهوی یک عصر غم گرفته مرداد  حتی نیم نگاهی به این مناظره خاموش تابلوهای تبلیغاتی ندارند.اینجا تهران است ٬چهارراه میرداماد-ولیعصر ٬ ۱۷سال بعد از جنگ...

لینک
۱۳۸٥/٥/٢۳ - نیلوفر

   نمايشگاه صنعت ساختمان   

می گویند اگر ساختمان سازی در جایی رونق داشته باشد بیش از ۲۰۰ نوع صنعت در کنار آن راه می افتد.

با وجودی که می دانستیم رفتن به نمایشگاه در روز جمعه چیزی معادل خودکشی است ولی ترجیح دادیم ببینیم صنعت ساختمانمان در چه وضعی است. تا اینکه صبح جمعه مان ا به اتوکشی و جارو کشی بگذرانیم.از مشکلات ورود و خروج از نمایشگاه و نبودن هیچ جای پارک و وجود کلی دستفروش در ورودی آن چیزی نمی گویم چرا که اینها اینقدر برای نمایشگاههای ما عادی شده است که اگر نباشد انگار چیزی کم است.

نمایشگاه شامل دو بخش بود یکی تجهییزات ساختمانی و دیگری تزئینات داخلی با تاکید بیشتر روی آشپزخانه و حمام. در هر دو بخش مهمترین شرکتها همان شرکتهای ترک بودند. از درو پنجره های دوجداره گرفته تا کابینت و جکوزی! . ولی شرکتهای ایرانی خوبی هم در نمایشگاه شرکت داشتند. شرکتهای تولیدی کفپوشها٬ شرکتهای سنگ بری ٬ صنایع برق و کلید و پریز و دستگیره و حتی کابینت آشپزخانه. انگار همین وجود رقیب قدر ترک باعث شده است شرکتهای ایرانی هم در این بازار رقابتی تکانی به خودشان بدهند. دیدن محصولات با کیفیت ایرانی لبخندی بر لب همه ما می آورد. همه مایی که همیشه آرزوی تولید در این سرزمین را داریم و همه امیدمان به تلاشهای همین شرکتهاست. همینها که مطمئنا اگر باورشان کنیم می توانند بسازند.

سمیناری جنبی هم در نمایشگاه برگزار می شد درباره معماری امروز ایران و مشکلات بسیار زیادش که برادرم  درش شرکت کرد. به این امید که این هجمه ساختمان سازی در شهرهای بزرگمان بالاخره روزی سر و سامانی به خود بگیرد.

وقتی در راهروهای نمایشگاه قدم می زدیم یک چیز کاملا آشکار بود.قرفه بندی و طراحی قرفه ها با هر نمایشگاهی که می گذرد بهتر و حرفه ای تر می شود. البته ضعفهای زیادی هنوز هست ولی به هر حال تنها راه پیشرفت همین تمرینها ست و دیدن نمایشگاههای خارجی و یادگرفتن و ساختن. و اینکه واقعا باور کنیم که هیچ چیز جلوی راهمان رابرای ساختن نگرفته است الا اینکه بدانیم می توانیم و با آخرین توان تلاش کنیم.

لینک
۱۳۸٥/٥/٢٢ - نیلوفر

   استخوان خوک و دستهای جذامی   

یکی دو سالی است این قضیه معناگرایی در سینما و داستان نویسی باب شده است.به گمانم شاید پایه گذارش هم به نوعی همین آقای مصطفی مستور باشد. مستور را با همان اولین کار مشهورش (روی ماه خداوند را ببوس) شناختم. بعد چندین داستان کوتاه نوشت که خوب بودند و کم کم شد یک نویسنده مشهور.اینکه چقدر از این شهرتش بابت کارهایش است و چقدرش بابت این تئوری جید که باید به داستانهای معناگرا توجه کرد را نمی دانم ولی این قضیه سینما/داستان معناگرا بدجوری دارد سعی می کند جایی در عالم هنر برای خودش باز کند.فیلمهایی مثل خیلی دور خیلی نزدیک یا یک تکه نان هم دقیقا در همین راستا و برای جلا بخشیدن به آن است.انگار که بعد از سالها تدریس خصمانه دین حالا تصمیم گرفته اند دین را هنرمندانه تدریس کنند. و در بسیاری از موارد هم نتیجه اش چیز بدی از آب در نیامده. از جمله اینها همین کتاب جدید آقای مصطفی مستور است به نام استخوان خوک و دستهای جذامی که آن طور که خوانده ام یک کارگردان مشهور هم قرار است بر اساس آن فیلمی بسازد. این رمان کوتاه یا داستان بلند ۱۰۰ صفحه ای از بسیاری جهات اثر دلنشین و شیرینی است. داستانی با بیش از ۳۰ شخصیت اصلی که وجه مشترکشان زندگی در یکی از برجهای بلند تهران است را مستور بی عیب و نقص نوشته است.آن طور که خواننده به هیچ عنوان نه تنها این شخصیتها راگم نمی کند بلکه دوست دارد سرنوشت همگی را به هیجان دنبال کند.به قولی آن اصل اول داستان نویسی را به خوبی دارد.آن که خواننده را وا می دارد دائم بگوید:خب! بعدش چی شد؟!

ولی مشکل بزرگ داستان همان ایده پشتش است. این داستان  می توانست به هنرمندی یک داستان کاملا اجتماعی/جامعه شناسانه و بسیار خوب و ناب باشدو با استعداد آقای مستور مطمئنا همین طور هم می شد ولی ایراد کار این است که آقای مستور به عنوان یک هنرمند هرگز سوال نمی کند.اوجواب همه سوالهایش را انگار دارد بنابراین تنها کاری که می کند این است که سعی می کند این جوابهایش را به مغز خواننده هم فرو کند .از همین روست که این داستان فرق زیادی با همان داستان روی ماه خداوند را ببوس پیدا نمی کند. چون همه نتیجه گیری نویسنده در هر دو داستان یکی است. همه حرفی که می خواهد بزند و همه تفکر پشت داستان این است که شاید انسانها در وجود خداوند شک کنند و گرفتار دنیا شوند ولی خداوند وجود دارد و آرامش دهنده همه قلبهاست حتی اگر این قلبها او را فراموش کرده باشند.یکی از نشانه های وجود خداوند و یکی از آرامش بخش ترین ها هم حضرت علی است .  برای توضیح بیشتر بگویم اسم عجیب و غریب داستان هم بر اساس سخنی از حضرت علی است:به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی.

و درست به همین دلیل است که این داستان با همه هنرمندی ای که در شخصیت پردازی ها و زبان و .. به کار گرفته است به هیچ عنوان یک اثر ادبی ماندگار نیست. ادبیات داستانی وقتی به راستی با ارزش است که انسان را در موقعیت تاریخی اش توصیف کند .سوال کند. و ذهن هنرمند باید در تمام طول داستان به دنبال جواب بگردد. ولی این داستان یک مثنوی معنوی مدرن شده است. من عاشق ادبیات عرفانی قدیم هستم .عاشق مولوی و حافظ .ولی مهم این است که آنها حرف خودشان را زده اند. تکرار آن حرفها در غالب یک داستان بلند امروزی و با شخصیتهای امروزی  با ته ما یه های مذهبی بیشتر به جای عرفانی شاید در وحله اول به خاطر حمایتهای دولتی چیز خوبی باشد(به هر حال از بقه آثار مذهبی/عرفانی این ۲۰ ساله مطمئنا بهتر است) ولی نهایتا این اثر را یک چیز خاص و ناب نمی کند.چون هیچ حرف تازه ای ندارد.

من گمان می کنم این قضیه سینما/داستان نویسی معناگرا هم چندی بیشتر نپاید و نباید نگرانش بود.وقتی حرفها تکراری بشود خودشان خودبخود حذف می شود.

جدای از این قضیه داستان چند مشکل  هم دارد که نویسنده می توانست با کمی دقت آنها را برطرف کند.شخصیت دانیال٬ پسر دیوانه ٬ را انگار نویسنده گذاشته تا همه شعارها و حرفها و نتیجه گیریهایش را از دهان او بگوبد.گرچه حرفهای دانیال بعضیهاش قشنگ و دلنشین است(مثلا همان قضیه عروسک گردان و یا جایی که درباره مرگ حرف می زند) ولی به طور کلی وجود دانیال خاصیت داستانی کتاب را از بین می برد. شنیدن این حرفها در متن داستان و پنهان در لابلای خود داستان بسیار هنرمندانه تر است تا این وصله ناجوری که نویسنده به داستان چسبانده است. دختر و پسرهایی هم که مدام در حال پارتی رفتن و رقصیدن  و مست کردن هستند هم از وصله های ناجور دیگر داستانند. چرا که نویسنده همه جا در توصیف آنان انگار که دارد پرونده های منکراتی را مرور می کند. او هیچ شناختی از این نسل بی هدف همیشه مست ندارد بنابراین همه حرفهایش تصنعی است.اگر نویسنده می خواست درماندگی٬بی هدفی و مشکلات این قشر از جوانان را نشان دهد بهتر بود حداقل یک بار هم که شده در یک پارتی شبانه شرکت می کرد تا حرفهایش اینقدر شعاری و توخالی از آب درنیاید.

به طور کلی به همه آنها که ادبیات داستانی امروز ایران را دنبال می کنند توصیه می کنم این داستان را بخوانند درست است که من با نویسنده هیچ موافق نیستم ولی او از بسیاری از نویسندگان امروزه ایران (که ادعای روشنفکرهایشان هم گوش را کر می کند) بسیار بهتر است.

لینک
۱۳۸٥/٥/٢۱ - نیلوفر

       

عرسی دیشب

خوبی عروسیها این است که همه فامیل را می بینی در حالی که همگیشان زیبا شده اند. بهترین لباسهایشان را پوشیده اند و موهایشان را زیبا آرایش کرده اند.همه یاد خاطرات خوب می افتند.همه همدیگر را دوست دارند و همه برای هم خوشحالند. پیرهای دوست داشتنی فامیل ماچت می کنند و بهت می گویند که چقدر دوستت دارند و اسفند دور سرت می چرخانند.خوبی عروسیها این است که دختر و پسری را درآستانه زندگیشان می بینی که چقدر هیجان دارند و چقدر شادند و چقدر هردوتاشان زیبا شده اند.بچه های فامیل بهترین شب زندگیشان را می گذرانند و دختربچه ها عاشق عروس می شوند و پسر بچه ها عاشق رقص نور ارکستر.

چه اهمیت دارد اگر جا کوچک و تنگ باشد و هوا گرم و آقای خواننده یک جوانک ۲۰ ساله بسیار مودب باشد که نه تنها صدا ندارد که هیچ کدام از این شعرهای بندتنبانی را هم درست بلد نیست.آنقدر همه خوشحالند از دیدن هم که کسی به این چیزها فکر نمی کند.

ولی مهمترین خوبی عروسیها عکسهایی است که باهم می گیریم.عکسهایی که همگیشان پر می شود از خاطرات آدمهایی که هیچ معلوم نیست عروسی بعدی وجود داشته باشند یا نه. و از بچه هایی که خیلی زود بزرگ می شوند  بی آنکه گذر زمان را بفهمیم و از جوانهایی که زود پیر می شوند.از همه  عروسیها تنها چیزی که می ماند یک خاطره خوب است و یک عکس ناب یادگاری برای اینکه یادمان نرود چه کسانی را چطور و چقدر دوست داشتیم و چقدر همگیشان روزگاری خوشگل و زیبا بودند.

***

آینه

در اولین قسمت از سری کتابهای شور انگیز هری پاتر و مدرسه جادوگریش٬ هری روبری آینه ای می ایستد که  در آن نه صورتش را که آروزهایش را می بیند.او  خودش را در کنار پدر و مارد مرده اش در آینه می بیند.چیزی که در آن لحظه بزرگترین آروزی هری است. مدیر پیر مدرسه درباره این آینه می گوید: وقتی کسی روبروی این آینه ایستاد و تنها خودش را همانطور که هست دید آنوقت است که به معنای واقعی خوشبخت است.

ما٬ عاشقان هری پاتر٬ در هر سن و سالی که باشیم همگیمان حرفهای این معلم پیر را خیلی زیاد جدی می گیریم چون دوستش داریم.چون مثل ماردبزرگ و پدربزگهای خودمان است و همیشه خوب و مهربان است. دیروز روبروی آینه ایستاده بودم و به آرزوهایم فکر می کردم .به چیزهایی که از خودم می خواهم و به چیزهایی که از دنیا می خواهم که یاد آینه این معلم پیر مدرسه جادوگری افتادم. داشتن آروزهای بزرگ خوب است. همه انرژی ای را که برای بالارفتن نیاز داری همین آرزوها به تو میدهند ولی غصه خوردن و حسرت خوردن جلوی آینه از چیزهایی که نیستی یا نداری هرگز چیزی را حل نکرده است. دارم روی خودم تمرین می کنم که هر وقت روبروی آینه ایستادم از اینکه وجود دارم آنقدر خوشحال باشم که حس کنم خوشبخت تر ازمن کسی نیست.

لینک
۱۳۸٥/٥/۱۸ - نیلوفر

   تضادهای دنیای ما   

مدتهاست برای کوتاه کردن موهای سرم پیش یک آقای آرایشگر مسن می روم. از حدود سه سال پیش که با دیدن موهای بسیار خوب کوتاه شده دوستم آدرس آرایشگرش را گرفتم ٬ پایم به خانه این آقا باز شد.مرد مهربانی است که سالها در آلمان آرایشگاه داشته و با همسر آلمانی اش زندگی می کرده ولی ظاهرا کمی که پیر شده است همسر آلمانی ولش کرده و او به همراه دخترش آمده اند ایران و چون همه کار و تخصصش موهای زنانه است مجبور شده مخفیانه توی خانه اش کار کند. او و دخترش که هم سن و سال من است آرایشگاه کوچکشان را بسیار خوب و منظم اداره می کنند. برعکس همه این آرایشگاههای زنانه که هرچقدر هم وقت بگیری مجبوری مدتها توی صف به انتظار بمانی٬ در خانه آنها همیشه همه چیز سر وقت و مرتب است و هیچ کس حتی لحظه ای معطل نمی شود. او کارش را خیلی خوب بلد است و دستهایش چنان با مهارت لای موهای تو تکان می خورد که به سرعت بهترین مدل موها یت را در آینه می بینی.ولی عجیب ترین چیزی که در این آرایشگاه کاملا غیرقانونی و خلاف تمام مواضع شرعی و عرفی و اسلامی می شود دید مذهبی بودن شدید آقای آرایشگر است!.او وقتی قیچی اش را روی موهای من می گذارد قبل از اینکه کارش را شروع کند٬ همیشه به حق پنج تن برایم دعا می کنند! و معتقد است چون دستش خوب است وقتی برای کسی به حق پنج تن  قبل از زدن اولین قیچی دعا کند٬ او به هر آرزویی که داشته باشد می رسد!  دختر آقای ارایشگر هیچ دوست نداد آلمان پیش مادرش زندگی کند چرا که عاشق ایران است .همین ۲ سال  پیش با پدرش رفتند مکه.  و از اینکه شرایط برای رفتن به کربلا خطرناک است بسیار ناراحتند. هر دو. بسیاری از زنانی که از مشتریان این آقای آرایشگرند خیلی به این دعاهای او اعتقاد دارند و می‌گویند اگر کسی غیر از او به سرشان دست بزند برایشان شگون ندارد. چون از نظر آنها این آقای آرایشگر خیلی با خداست.مخصوصا آن دعای خاص به حق پنج تنش که نصیب هر کسی نمی شود!‌ حالا چطور است که اینهمه آدم با خدا به حق همان پنج تن هم که شده حاضر  می شوند مهمترین قوانین اسلام را زیر پا بگذارند و موهایشان را بدهند دستهای یک مرد کوتاه کند یا برایشان هایلایت و مش و فر کند من مانده ام!.

جامعه ما پر از این چنین تضادهای عجیب و غریب است. و چنان در فرهنگ ما ریشه دوانده اند که گاهی واقعا نمی فهمی معنی مذهبی بودن یا ایرانی بودن دقسقا چیست. اینها همگی بیش از آنکه به واقعیتهای جامعه شبیه باشند ٬ شبیه فیلمهای کمدی است .می توانی دلت را بگیری و ساعتها بخندی. همانطور که من معمولا هر وقت موهایم را کوتاه می کنم می خندم...

لینک
۱۳۸٥/٥/۱٦ - نیلوفر

       

صدسالگی

شرق از صد روز پیش شروع کرد به چاپ سلسله مقاله های درباره مشروطیت.تا شاید ما کمی بیشتر بدانیم درباره این رویداد عجیب صد سال پیش.کمی بیشتر از واقعیتها را بدانیم. اینکه چطور شد در زمانی که در منطقه مان هیچ خبری از این حرفها نبود٬‌ما به یک باره تصمیم گرفتیم خودمان برای خودمان تصمیم بگیریم.همیشه گفته ایم ایران با کشورهای منطقه خیلی فرق دارد.به گمانم این فرق نه به دلیل امپراطوریهای ۲۵۰۰ سال پیشمان است و نه به خاطر آن بادکنکهای توخالی که رژیم قبلی بارمان کرده بود .که به خاطر همان صندوق کوچک رائی است که صد سال پیش گذاشتند توی یک مدرسه آن هم با هزینه شخصی. می گویند اگر روشنفکران ۴۰ سال پیش ما فقط اندکی با تاریخ مشروطیت آشایی داشتند بسیاری از اتفاقات کنونی هرگز رخ نمی داد. و بعد آدم از خودش می پرسد اگر روشنفکران و تحصیل کرده ها تاریخ معاصر خودشان را ندادند پس چه می دادند؟ و باز هم این سوال ترسناک تکرار می شود که آیا هم اکنون این خیل تحصیل کرده و روشنفکر ایرانی به راستی تاریخ صد ساله کشورش را می شناسد؟یا هنوز بخشهایی ازآن رامی خواند و بر بخشهای دیگر چشمها و گوشهایش را می بندد؟ امروز صدمین سالروز صدور فرمان مشروطیت است. روزی است که اگر در این صد سال خوب قدرش را دانسه بودیم الان بزرگترین جشن ملیمان بود.بسیار بزرگتر از حتی ملی شدن نفت.من به تازگی آدمهای مشروطه را شناخته ام. به تازگی فهمیده ام که باید روزنامه های آن دوران را خواند. همان تنها دوران کوتاه آزادی رسانه در ایران که بعد ها با استبداد از بین رفت . تاریخ دارد به من یاد می دهد که آنچه هستیم و آنچه سرمان می آید همگی از اشتباهات خودمان است. حالا عده ای هم منافع خودشان را از این دریا گرفته اند که نمی توان خورده ای ازشان گرفت. در آستانه صده دوم مشروطه در ایران باید ببینیم حالا کجا ایستاده ایم.چرا و چگونه ؟ و چه کار ازمان بر میآید؟ در دویستمین سالگرد این روز مطمئنا ما نیستیم. ولی امیدوارم آن روز را جشن بزرگ ملی اعلام کرده باشند.

***

عزا و عروسی

کمبود سرگرمی٬ شبهای تابستان و کمی فضولی خانوادگی باعث شده دیدن سریال نرگس این روزها تبدیل به یک وظیفه ملی شود! هر کجا که می روی درست ساعت یک ربع به یازده شب همه تلویزیونها می رود روی کانال سه تا همه ماجراهای کشدار دعواهای خانوادگی آدمهای این سریال را دنبال کنند و بعد هم تا مدتها درباره آن بحث و اظهار نظر کند. هیچ کاری به محتوای سریال و آدمهای توخالی اش ندارم. به اینکه هیچ کدام از این شخصیتها حتی ذره ای پرداخته نشده اند. به اینکه چقدر آموزشهای خانوادگی سریال مخرب است و چقدر این فرهنگ تازه به دوران رسیدگی٬که به گمانم بزرگترین مشکل جامعه امروزمان است حتی مهمتر از همه مسائل سیاسی- ٬ را سعی دارد که جا بیندازد. پریشب عروسی پسر خانواده بود. و دیشب عزاداری در مرگ مادر دختر سریال. قصدم این است که این دو مراسم را با هم مقایسه کنم. که به فاصله یک شب از تلویزیون پخش شد. مراسم عروسی ای بدون حتی یک آهنگ و با دست زدنهای مسخره آدمها که بیشتر به یک کاریکاتور از یک مراسم عروسی شباهت داشت. و تنها چیزی که توش نبود انتقال یک حس شاد از مراسم بود به بیننده .ولی مراسم عزا آنقدر با جزئیات و دقیق  فیلمبرداری شده بود که اشک من٬ازمخالفین سرسخت سریال٬ را هم درآورد. البته من اعتراضم را نسبت به این مسئله به اطلاع تلویزیون رساندم ولی ظاهرا همگیمان عادت کرده ایم به این عروسیهای مسخره و این عزاداریهای پرشکوه.مسئله ربطی هم به سیاست ندارد.یک مسئله فرهنگی است که توی عروسی ها و عزاهای فامیل هم می شود دید. عروسیها همه به چشم پارتی های شبانه و دیسکوهای نداشته دیده می شود و عزاداریها به چشم گریه کردنهای فراوان.انگار هرکسی بیشتر گریه کند برنده است.

لینک
۱۳۸٥/٥/۱٤ - نیلوفر

       

ایران نه٬ خاور میانه

برای رسید به جوابی مدتها بود اینترنت را چرخ می زدم.سوالمان مربوط به فرآیند تولید بود.یک سوال خیلی تخصصی مربوط به نحوه کار با یک ماده خاص.از آن سوالهای عملی که توی هیچ کتاب علمی پیدا نمی شود. طبیعی است که به سراغ کلیه تولیدکنندگان این ماده در اینترنت بروم تا بلکه جایی چیزی نوشته باشند که نبود.برای همگیشان ایمیل می زدم و به طرق مختلف سوالم را مطرح می کردم .قصدم هم کاملا خیر بود! اگر جوابم را می دادند می خواستیم ازشان مواد اولیه بخریم.مشتریشان شویم.سوالم هم خیلی تکنولوژی پیشرفته ای نداشت که نخواهند جواب بدهند.به گمانم باید به همه مشتریهایشان جواب می دادند.ولی دریغ از یک جواب.آمریکایی و اروپایی فرقی نمی کرد. هفته پیش داشتم خیل این ایمیلهایی را که زده بودم بررسی می کردم.در ابتداری نامه برای معرفی شرکتمان نوشته بودم که تنها تولید کننده این محصول هستیم در ایران. طی یک جرقه ناگهانی ذهنی کلمه ایران را پاک کردم و جایش نوشتم خاور میانه.تقریبا هم دروغ نگفته بودم.البته تقریبا! نکته جالب این است که به جز یکی دو تا کمپانی آمریکایی٬ بقیه همه جواب سوالم را داده اند بدون اینکه منتظر باشند با ما قراردادی ببندد یا ما ازشان خرید کنیم.همینطوری در راه رضای خدا به یک ایمیل که سوالی پرسیده بوده جواب داده اند و کلی کار مارا راه انداخته اند. از دیروز تا به حال دارم به فرق کلمه ایران با خاورمیانه فکر میکنم.ظاهرا عده زیادی در دنیا فکر می کنند تفاوتهایش بسیار زیاد است.

***

ما و نسل گذشته

استاد ادبیاتم از دستم رنجیده.شاید حق دارد.چندی بود حال  وحوصله ادبیات کلاسیک و درسهایش را نداشتم و بهش سر نمی زدم.به همسرش هم. حالا فکر میکند من باهاش قهر کرده ام لابد! از بقیه بچه ها پرس و جو کرده آنها هم روغن داغ قضیه را بیشتر کرده ا ند.به گمانم باید به یک برنامه مفصل منت کشی به علاوه لوس کردن خودم تن در بدهم.حالا که فکر میکنم میبینم زندگی برایم بدون کلاسهای ادبیات دوشنبه ها و حرفها و خاطرات استاد خیلی توخالی است. استادمان با همه پیریش و با همه سختگیریهایش از بهترین انسانهای روی زمین است. اینکه گاهی تفاوتهایمان را با نسل گذشته نمی توانیم بپذیریم مشکل ماست نه از تفکر آنها.آنها گنجینه هایی نابند از تجربه و دانش و این هنر ماست که چطور بتوانیم این الماسهایشان را پاک کنیم و درخشنده.دارم به یک دسته گل فکر میکنم و یک داستان خوب که وقتی خواند لبخند بزند و بگوید:باریکالله !

لینک
۱۳۸٥/٥/۱۱ - نیلوفر

       

دنیای رسانه ها

عجیب نیست که تا کمتر از یک ماه پیش همه فکر و ذکرمان فوتبال بود؟ مهمترین صفحه هر روزنامه ای صفحه ورزشی اش بود و روی در یخچالهایمان برنامه بازیها و عکس بازیکنان. مهمترین ایمیلهایمان درباره زندگی خصوصی بازیکنان معروف بود و تنها برنامه تلویزیونمان فوتبال. عجیب نیست که امروز با همان شور و اشتیاق داریم جنگ لبنان را دنبال می کنیم؟ مهمترین صفحه روزنامه برایمان اخبار جنگ است و اینکه رایس چه گفته و نصرالله چه جواب داده. اینکه آمار کشته شدگان هر روز چقدر بالا رفته و اینکه کجاها و کدام گروهها تظاهرات ضد جنگ برپا کرده اند یا نکرده اند.چند موشک شلیک شده و چند ساختمان ویران شده است.

منشی ما دخترکی است بسیار جوان . روی میزش پر است از نوشته هایی از کتابهای معروف راز زندگی از نوع گیتی خوشدل!‌ هر روز صبح که روزنامه ها را می آورند مدتها روی میزش میماند تا ما از آن دور و بر ها رد شویم یا در ساعات اضافی ناهار روزنامه را برداریم و صفحه های مورد علاقه مان را بخوانیم. منشی ما نه می داند کی قهرمان جام جهانی شد نه می داند الان جنگی برپاست.هیچ وقت هم به هیچ کدام از تیترهای روزنامه ها نگاه نمی کند.

گاهی به این بی خبریهایش حسادت می کنم. زندگی آرام و خوشی دارد با دنیای بدون رسانه اش.

***

جاگرفتن برای امتحان!

دوستم برای ثبت نام در امتحان IELTS  صبح زود رفته بوده.صف طویلی از آدمها را دیده که بعضیهایشان از نصف شب آنجا ایستاده بودند. ساعت 9 و نیم صبح ثبت نام  آغاز می شود.جا گرفتن از نصف شب را برای فیلمهای جشنواره زیاد دیده بودم. برای گرفتن ویزا هم زیاد دیده بودم جلوی در سفارتها،برای ثبت نام های اول ترم هم کمی دیده بودم توی دانشگاه ولی برای دادن امتحان ... گاهی فکر می کنم چقدر جامعه ما یک چخوف کم دارد! اینهمه طنز ناب جامعه شناسی ریخته توی خیابانها و هیچ کس نیست اینها را بنویسد!

لینک
۱۳۸٥/٥/۱٠ - نیلوفر

   خودستايی   

نمی دانم این چیزها که پری صابری می سازد اسمش چیست.چیزی است بین نقالی٬تئاتر٬ کنسرت موسیقی٬ رقص٬ ویدئو کلیپ! یا ضیافت شعرخوانی از همه اینها دارد ولی هیچ کدامشان هم نیست.دیشب رفتیم به تماشای کار جدیدش لیلی و مجنون. من پری صابری را دوست دارم به هزاران دلیل.چون نو آور بوده. چون پایه گذار نوعی موسیقی زنده بوده که بعد از انقلاب نداشتیمش.چون رقص را گرچه هنوز تنها به صورت رقصهای درویشی و سماع ٬ جا انداخته است.چون هنوز در بیش از ۷۰ سالگی پرشور است ولی هیچ کدام اینها دلیل نمی شود که از دستش عصبانی نباشم. پری صابری بعد از موفقیت رستم و سهراب٬ سالهاست که تالار وحدت را دربست در اختیار این نمایشهای عرفانی وار خودش کرده است. همیشه هم نمایشهایش پرفروشند .به هر حال ما چنان از شنیدن موسیقی زنده همراه با حرکات موزون! محرومیم که هرچه را هم به خوردمان بدهند با لذت می بینیم. دلم می خواست دیشب وقتی خانم صابری در کنار هلهله و تشویق تماشاگران درانتهای نمایش تعظیم می کرد ٬ بروم جلو و ازش بپرسم که آیا خودش از این کارش راضی است؟ ازاین همه تکرار هرساله خودش؟بدون حتی یک نو آوری؟ با پسرفت باورنکردنی ای در هماهنگی رقصها و بازیها (به جز بازی خوب نقش لیلی بقیه بازیها بسیار بد بود)‌.در صحنه آرایی؟ یک سری داربست آهنی را به هم جوش داده بودند و رویش را تور کشیده بودند شده بود کل دکور نمایش.با آن همه امکانات تالار وحدت.غیر از یکی دوجای خاص(مثل صحنه جنون لیلی) همه رقصها تکراری بود که این بار هماهنگی خیلی کمتری اجرا می شد. همه اینها را هم اگر نبینیم. آن اسلایدهای لوسی که پشت صحنه نشان می دادند با خطاهای دستگاه vcd که روی کله بازیگران می افتاد مثل علامت دکمه play و...نمایش خانم صابری را در حد یک تئاتر کودکستانی کرده بود.

نمی دانم چرا ما وقتی هیچ ایده نویی نداریم کنار نمی رویم و راه را برای ایده های نو باز نمی کنیم؟نمی فهمم این چه خودستایی مزمنی است که دامن همه اهل فرهنگ و اندیشه مارا گرفته است؟چرا هنرمندان ما ،ورزشکاران ما،اندیشمندان ما فکر می کنند تنها راه ماندنشان این است که خودشان را تکرار کنند؟ چه می شد اگر خانم پری صابری با این نفوذش روی تئاتر ایران و سابقه و تجربه اش میآمد یک گروه جوان را با ایده های نو و شور جوانی کمک می کرد و مثلا تهیه کننده کار آنها میشد و تالار وحدت را برایشان می گرفت؟ همه آن جوانهایی که الان تنها در کنج اتاقهایشان توانایی خلق آثار جدید موسیقی حتی از نوع  عرفانی خودمان را دارند و پرند از عشق به مولوی و نظامی و ...و خیلی بیشتر از خانم صابری انرژی دارند و می توانند با کمتر از این هزینه ها صحنه آرایی های خارق العاده انجام دهند.فقط اگر نسل گذشته شان این بارو را درشان به وجود بیاورد که می توانند.

کاش این را می پذیرفتیم که ماندگاری در رکود نیست.در حرکت است.اینکه نامت به عنوان پایه گذار تئاترهای موزیکال عرفانی بماند بهتر است یا اینکه تنها زن ایرانی که جرات کرد و این کار را بکند؟!. نمیفهمم چرا ما همیشه می خواهیم تنها بمانیم. چرا موفقیتهایمان را تقسیم نمی کنیم تا ادامه پیدا کند؟چرا فکر می کنیم بهتر از ما نیست؟ این یک بیماری مزمن و همه گیر کاملا ایرانی است.بیماری خودستایی.

لینک
۱۳۸٥/٥/٩ - نیلوفر

   چيزهای بی اهميت   

اهمیتی ندارد که هوا گرم است.چراکه توی این گرماست که کیف می کنی وقتی از سرکار بیای کف پاهایت را با آب خنک بشویی.و بعد هندوانه قاچ شده خنک توی یخچال را با همسرت بخوری.

اهمیتی ندارد که گاهی ترافیک تهران زیاد می شود .مهم این است که از وقتی تونل رسالت باز شده است ترافیک همت و مدرس کلی کمتر شده است.

اهمیتی ندارد که مردم هر روز کلی آشغال تولید می کنند.مهم این  است که تازگیها شهرداری سیستم جمع آوری آشغال را مکانیزه کرده است و شکل و قیافه کوچه هایمان زیباتر شده است.

اهمیتی ندارد همه چیز گران است مهم این است که سینماها شلوغ و پر است و کتابفروشیها ها در پنجشنه شب ها پر از مشتاقان فرهنگ و ادب.

اهمیتی ندارد اگر حقوق زنان در ایران مثل کشورهای پیشرفته نیست ٬مهم این است که وقتی می روی سامان ثبت شرکتها کلی زن جوان زیبا و مدیر میبینی که همگی صاحب شرکتند.

اهمیتی ندارد اگر برای گذراندن اوقات فراغتمان جایی را نداریم که برویم٬مهم این است که چقدر وقت می کنیم کتاب بخوانیم و از بودن کنار هم دونفری لذت بریم.

اهمیتی ندارد اگر توی فامیل آدمها به کار هم کار دارند و با هم دعوا می کنند.مهم این است که ته چشمهایشان چقدر همه عاشق همند.

اهمیتی ندارد که آدمهایی که دوستشان داریم پیر می شوند و می میرند.مهم این است کلی بچه های ناز به دنیا آمده اند که بینهایت دوستشان داریم.

اهمیتی ندارد اگر درسمان را ادامه ندادیم٬مهم این است که شغلهای خوبی داریم که ازشان لذت می بریم.

اهمیتی ندارد اگر پروژه های کشور کمی خوابیده و همه کمی بی کار شده اند٬ مهم این است که یک عالمه وقت اضافه دارند تا با هم مسافرت بروند و از کنار خانواده بودن لذت ببرند.

اهمیتی ندارد اگر در لبنان جنگ نابرابری در جریان است مهم این است که همه جنگها بالاخره روزی به پایان می رسد و آن وقت چقدر می شود داستانها گفت و نوشت و باز هم بیشتر انسان را شناخت.

همه اینها بی اهمیت است.مهم این است که من احساس خوشبختی می کنم.

لینک
۱۳۸٥/٥/۸ - نیلوفر

       

ده سال بعد - ساعت ۵

به لطف یاهو بعد از ده سال که از کنکوری بودنمان می گذشت دور هم جمع شدیم.همه نبودند ولی خیلی ها بودند.خیلی از آنها که هنوز ایرانند .بعضی ها که برای تعطیلات آمده اند از آن سوی آبها. هر کسی می آمد می گفتیم معرفی کند:ازدواج کرده؟بچه دارد؟الان کجا کار می کند؟. اینکه تو اسم خیلی ها را یادت نباشد مهم نبود. دیدن یک چهره آشنا که حالا یا خیلی لاغرتر شده یا چاق تر آنقدر شیرین هست که قلبت را پر از شادی کند . از اسم بی اهمیت تر هم مگر هست؟ تا می شد شماره تلفن رد و بدل کردیم. تا می شد عکس گرفتیم. تا می شد عکس دیدیم. تا می شد جیغ زدیم و ذوق کردیم.قول دادیم  ٬دلداری کردیم ٬خندیدیم ....همگیمان می دانستیم چقدر همه چیز با ده سال پیش متفاوت است.چقدر همه درگیر زندگی شدیم.ولی انگار ما کنار هم که می ایستیم همان دختر بچه های پرشور ۱۰ سال پیش می شویم با دنیاهای بزرگ در سرمان و آرزوهای بزرگ در قلبمان.آنقدر این حس جمعی دلنشین است که دیگر نه به سر و صدایی که توی لابی هتل هما راه انداختیم کار داریم نه از حرف گارسون که محترمانه بیرونمان کرد ناراحت شدیم. یکی از بچه ها راه افتاده بود از همه می پرسید:تو یک حس نوستالژیک نداری؟! نمی دانم حس نوستالژیک چطوری است ولی می دانستم تمام وجودم سرشار از حس است. انگار دوباره ۱۷ ساله شده باشی.تازه از سفر شمال دسته جمعی با یچه های مدرسه برگشته باشی و هنوز ندانی می خواهی چه رشته ای بخوانی یا چه کاره بشوی.همگیمان پر از احساس بودیم ... شاید بعد از سالها ...

***

قانون کار

همه ناراضیند. از کارگر گرفته تا کارفرما. حتی تا قاضی. دختر که آمد کاربلد نبود.سر و گوشش جای دیگر بود. ۴ ماه قرارداد اولش را ماند. کلی چیز خراب کرد آخر هم چیزی یاد نگرفت. خودش هم شرمنده بود.حقوق ۴ ماهش را هم گرفت و رفت.خودش می دانست که دیگر قرار دادش تمدید نمی شود. خودش می دانست چند تا دستگاه را با بی دقتی هایش خراب کرده و چقدر مواد اولیه را تلف کرده. اینها مال چند ماه پیش بود. حالا آمده که من طبق قانون پاداش و عیدی این ۴ ماه را هم باید می گرفتم. حق می گوید قانون همین را می گوید. بی کار است.محتاج است . همین قدر هم برایش غنیمت است. بهش گفتیم که خودش قضاوت کند. کار ۴ ماهه اش را بقیه کارگرها که اندازه او حقوق گرفته اند مقایسه کند . می دانیم محتاج است ولی مگر قرار نیست هرکسی به اندازه کارش حقوق بگیرد؟ خودش می داند که زیاد سهل انگاری کرده. آیا بابت همه آن بی دقتیها باید پاداش بگیرد؟ درست به اندازه آن کارگری که دقیق و مرتب و منظم است؟ قانون که این را می گوید. مثلا هم طرفدار کارگر است. مانده ایم با همچین قانون خوبی که اینقدر به فکر پاداش و عیدی کارگرهاست چرا وضع همه کارگرهای ایرانی این است؟

لینک
۱۳۸٥/٥/٧ - نیلوفر

   يک روز غير عادی در کوچه ما   

وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود.کوچه ما اما پرنور بود. دور تا دور کوچه را چراغانی کرده بودند. از همه آن چنارهای بی حال ریسه های چراغهای رنگی آویزان بود:سبز و زرد و قرمز. درپارکینگ  ساختمان روبرویمان باز باز بود. دو تا گوسفند با پشمهای قهوه ای فرفری ،چاق وتپل بسته شده بودند به در پارکینگ ساختمان روبرو. با کارد تیز و آب. آماده... نزدیک به سی نفر جلوی در ورودی ساختمان جمع شده بودند. دلمان نیامد .ما هم رفتیم تماشا. از پنجره سالنمان که به کوچه باز می شود. به تیرها ی چراغ برق و تنه درختان پارچه نویسی های رنگارنگ وصل کرده بودند.یکی از طرف داماد بزرگ یکی از طرف خانواده عروس . فلانی و فلانی و فلانی . همه تبریک گفته بودند.با جملات نورانی!.جلوی در غلغه ای برپا بود. مانده بودیم این همسایه ها را چطور تا به امروز ندیده ایم.زنها همگی روسریهای محکم. بعضی چادر نماز به سر.مردها همه شکم گنده و با تسبیح. انگار نه انگار اینجا همان کوچه همیشگی ماست که روزها از سگهای پشمالوی دختر بچه هایش به عذابیم و عصرها از انعام دادنهای بی حد و حساب زنهایش که برای یک پاکت شیر هم به خودشان زحمت تا سرکوچه رفتن را نمی دهند و یک دو هزار تومنی انعام پسرک فروشنده می کنند. ولوله ای برپا شده. انگار که خبر رسیده  دارند نزدیک می شوند. مرد قصاب چاقویش را تیز کرد. از جمعیت خواست صلوات بفرستند. زن جوانی چادر به دندان منقل اسفند را فوت می کرد. حالا همه جمعیت با هم صلوات می فرستند پشت سر هم . ماشینها می رسند حالا دیگر سرتا سر کوچه بند آمده است.صلواتها محکم تر شده است. حاجیه خانم از 206 پیاده می شود. عروسها و دامادها و دخترها و پسرها دور وبرش را گرفته اند. دست و پای گوسفند را می گیرند. با بلندترین صلوات خون میریزد روی آسفالت. میرود تا جوب آب. حاجیه خانم از مکه آمده را روی دست می برد توی ساختمان...لاشه گوسفندها را آویزان کرده اند جلوی در پارکینگشان وتکه تکه اش می کنند. سرایدارشان دارد خونها را آب و جارو می کند. حالا دیگر کم کم از تعدادسرهای خم شده از پنجره های کوچه دارد کم میشود. کوچه ما دارد ساکت می شود. داخل خانه حاجیه خانم اما حتما غوغایی است. لابد همه دارند آب زمزم می خورند و نذر می کنند....

لینک
۱۳۸٥/٥/٤ - نیلوفر

   بچه ها ی جنگ   

فکر کنم یکی از قدیمی ترین جنگهایی که جزئیاتش نوشته شده است جنگ تروا باشد. (حالا در این که اصولا چنین جنگی وجود داشته یا نه بحث نمی کنم )‌.در همه کتبی که درباره این جنگ هست مثل ایلیاد هومر تقریبا هیچ کجا اثری از کودکان نیست. جنگهای قدیم انگار تاکتیک ها و قهرمانهای خودش را داشته است ولی کسی کاری به کار کودکان نداشته است. قطعا در طول همه جنگهای وحشیانه تاریخ تعداد زیادی از بچه ها هم کشته شده اند ولی این مسئله اصولا نه اهمیت داشته است نه جزئی از استراتژی کسی بوده است نه ازش سوء استفاده خاصی میشده است. ولی ظاهرا بچه ها در دنیای جدید بسیار مهم تر از هر چیز دیگرند.البته کاملا در ظاهر. تا می خواهند معصومیت و بدبختی را نشان بدهند میروند سراغ بچه ها. تا می خواهند شادی و بی آلایشی پاکی را نشان بدهند می روند سراغ بچه ها. و ظاهرا هم روش خوبی است و در دنیا خوب جواب می دهد. یونیسف تشکیل می شود و مسائلی مثل حقوق کودکان نوشته می شود و ...کسی هم زیاد به این مسئله فکر نمی کند که اصولا دلیل اصلی چیست .مسئله کاملا احساسی است (همانطور که برای من هم کاملا بچه ها مهم تر و دوست داشتنی تر از بقیه هستند)

از همان روزهای اول آغاز جنگ جدید خاور میانه عکس عجیبی توی اینترنت دست به دست شده و کلی هم درباره اش بحث شده که تمام فکر و ذهن مرا به خودش مشغول کرده . این عکس  تعدادی بمب را قبل از بسته شدن به یک هواپیمای بمب افکن اسرائیلی نشان می دهد در کنار این بمبها تعدادی دختربچه اسرائیلی ناز و خوشگل با مدادشمعی ها و ماژیکهایشان با شادی و خوشی دارند روی این بمبها به عبری و انگلیسی پیغام می نویسند.چیزهایی مثل:از طرف اسرائیل!‌ . بعد هم یک عده آمده اند این عکس را گذاشته اند کنار جسدهای خونین و پاره پاره دختربچه های لبنانی و ....

کاش اینقدر این روزها کودکان برایمان مهم نبود. آنقدر که بکنیمشان ابزار های جنگی. امروز هم به همان اندازه قدیم کودکان بیگناه در جنگها کشته میشوند.معلول می شوند و آینده شان ویران میشود(فیلم لاکپشتها هم پرواز می کنند یادتان هست؟)‌ اینهمه توجه ما به کودکان گمان نکنم تفاوتی در میزان این خسارات به کودکان جنگ داشته است(که بیشتر هم شده است.قدیم جنگ جوها با شجاعت رو در روی هم قرار می گرفتند و کمتر روی خانه های هم بمب میانداختند)‌تنها نتیجه این توجه این شده که کودکان را کرده ایم یکی از ابزارهای قوی جنگ.انگار هر طرفی که کودک بیشتری ازش کشته شوند برنده است. سوال من این است: آیا بین آن دختربچه شاد و خندان اسرائیلی و آن دختربچه پاره پار ه شده لبنانی فرقی هست؟ آیا خبرنگارانی که این عکسها را کنار هم قرار داده اند انتظار دارند ما اینجا قضاوت کنیم؟ از روی بچه ها؟  حقوق کودکان فقط این نیست که به گرسنه هاشان توی آفریقا غذا بدهید و آنهایی را که از پدر و مادرهاشان کتک می خورند حمایت کنید. گذاشتن این دو تا عکس کنار هم  به گمان من از آنها  بدتر است. این عکس مزخرفت ترین عکس خبری سال است. و در عین حال واقعی ترینش. واقعیت اینکه همه شعارهای حقوق کودکان کشک است. همه اینها ابزاری است برای بیشتر کردن نفرتها اینبار با اسلحه خون کودکان لبنانی و نقاشی کودکان اسرائیلی. .. و تو انتظار داری برای این تنفر چه آینده ای باشد؟ مطمئن باش همه این کودکان با چنان نفرتی از هم بزرگ شوند که جنگهای خونین تری از این راه بیندازند.

لینک
۱۳۸٥/٥/۳ - نیلوفر

   مشکلات زندگی مدرن   

هیچ کدام ازایمیلهای کاری ام  را نمی توانم ببینم. هر چقدر تلاش می کنم هیچ نمی فهمم چه بلایی سر اکانت محل کارم آمده است. وبلاگم را هم نمی توانم آپ  کنم. هر چه مینویسم گم می شود. یک دستگاه سنجش گاز دی اکسید کربن هوا را هم گذاشته ام کنار دستم بلکه بتوانم بتوانم به کامپیوتر وصلش کنم تا از اطلاعاتش استفاده کنم ولی نمی فهمم کجای کارش ایراد دارد. یک هفته است مرا سرکار گذاشته است .کامپیوترم به طرز کاملا نامعلومی گاهی یک سری از پرینتر های شرکت را نمی شناسد بعد دوباره ده دقیقه بعد همه می شناسد! ساعت اتاق خوابمان که سیستم تنظیم ساعتش به طور خودکار است کلا قاطی کرده است و به گمانم دارد به وقت سیاره عطارد گذر زمان را نشان می دهد. موبایلم هر از چندی همینطوری خود به خود خاموش می شود.آنتن ندادنها و قطع و وصل شدن صداها که خب عادی است. سیستم تلفن مرکزی شرکت ایراد پیدا کرده است و منشی گاهی (این کلمه گاهی در دنیای مدرن بسیار مهم است) نمی تواند تلفنها را وصل کند و کلی آدم از دست من لابد عصبانیند. از همه اینها که بگذریم می رسم به احتیاج مبرم به یک سرچ اینترنتی/علمی/کاری برای انواع افزودنی های NBR  که انگار کلمه را از همه طرف فیلتر کرده اند. و از هر راهی که وارد می شوی به در بسته می خوری. حالا NBR چه مشکل سیاسی یا اخلاقی دارد من که حیران مانده ام ....

لینک
۱۳۸٥/٥/٢ - نیلوفر

   دیوارهای نو   

از روزی که تونل رسالت افتتاح شد ما بی آنکه بتوانیم هیجانمان را پنهان کنیم بدمان نمی آمد به دلیلی مسیرمان را کج کنیم و از تونل عبور کنیم. ولی چون مسیر روزانه ما هیچ ربطی به تونل رسالت نداشت و نیز چون ما کمی هنوز ادعا داشتیم و نمی خواستیم به خودمان ندید بدید بگوئیم و برویم تونل بینی! این قضیه چند روزی طول کشید. عصر پنجشنبه بهانه ای پیش آمد که مسیرمان از تونل رسالت بگذرد. هر دو لاین رفت و برگشت تونل شلوغ و پرترافیک بود.حالا اینکه چند درصد این ماشینها آخر هفته  به قصد سیر و سیاحت این پدیده جدید تهران آمده بودند و چند درصد واقعا مقصد معلومی آن سوی تونل داشتند  خیلی مهم نیست. مهم این است که همه کمی با تحسین و اندکی هم با لبخند در ترافیک نشسته بودند. به هر حال در ایران همیشه همینکه کاری به سرانجام برسد خیلی غنیمت است بس که ما همیشه کارها و پروژه های ناتمام داریم. من و همسر در حال بحث فنی درباره نحوه کار کرد فنهای هوا  و بحث زیبایی شناسی از طراحی داخلی تونل بودیم که توجه مان به دیوارهای نوُ سفید و سیمانی و زیبای تونل جلب شد که در زیر نور چراغهای تونل زیبا بود. و خب طبیعی است اولین چیزی که روی دیوارها دیدیم چند جمله در وصف پرسپولیس بود که با اسپری قرمز نوشته شده بود. کمی جلوتر علی و رسول و علیرضا از خودشان یادگاری نوشته بودند و کمی جلوتر هم یکی به هموطنانش سلام کرده بود! تنها چیزی که در ذهنمان نقش بست دیوارهای این تونل بود حدود یک سال دیگر: پر از نوشته های بدقواره .فحش های رنگارنگ و ....

حالا دو راه حل جلوی روی ما ست. می توانیم از هموطنانمان متنفر بشویم و بگوئیم لیاقتشان همین است و بی فرهنگ اند و بعد به وانت روبرویی نگاه کنیم با خانواده ای که همگی پشت وانت نشسته اند و کاملا مشخص است همگی برای دیدن این پدیده جدید آمده اند و سرهایشان را توی تونل بالا گرفته اند و ته چشم پسرهاشان می توانی بخوانی چقدر دلشان لک زده برای یادگاری نوشتن روی دیوارها و بعد بگوئیم ایرانیهای بی فرهنگ .

یا می توانیم وقتی رسیدیم خانه به ۱۳۷ زنگ بزنیم و ازشان خواهش کنیم برای آموزش ننوشتن یادگاری روی دیوارهای تونل رسالت یک کلیپ آموزشی توی تلویزیون نشان دهند.بعد به ۱۱۰ زنگ بزنیدمو ازشان خواهش کنیم که با نویسندگان یادگاری روی دیوارها برخورد قانونی انجام دهند . می توانیم خواسته هایتان را از این مراکز پیگیری کنیم. می تواندی خودمان به این مراکز کمک کنیم. ...ما راه دوم را انتخاب کردیم و هیچ هم از آن خانواده وانت نشین متنفرنیستیم. آنها هم به اندازه ما ایرانید. ما میتوانیم کمکشان کنیم چون دوستشان داریم...

لینک
۱۳۸٥/٥/۱ - نیلوفر