آيين مدرن بشريت   

روزی٬ در حین بحثهای همیشگی سیاسی اجتماعی فامیل به هنگام مهمانی ها ٬ شنیدم که عزیزی می گفت : بشر در روند تمدنش مراحل مختلفی را طی کرده از آئین های غارنشینی و بت پرستی ها تا مذاهب توحیدی و بعد علم گرایی .او معتقد بود آئین کنونی بشر ٬ آئین حقوق بشر است.

به گمانم تا حدودی حرف درستی باشد. دنیای مدرن امروز ٬ مهمترین ارزشی که می شناسد حقوق بشر است. حقوق بشری که عده ای تعریف کرده اند . به خوب و بدیش کاری ندارم. هر کس به هر نحوی این آئین را نفی کند منفور است و هر کس هم برای توجیه اعمالش آنها را در روند این آئین نشان دهد برنده است. اگر کمی عادت به خواندن تاریخ تمدن داشته باشیم این مشخصه تمام آیین های تاریخ است .شاید سالها بعد که از حقوق بشر هم مثل همه آیینهای انسان تقدس زدایی شد ٬ بتوان درست نقدش کرد ولی فعلا٬ جهان هنوز در پی شناختن مفهوم حقوق بشر دست و پا می زند.

بهانه نوشته های امروزم البته٬ همایش سالیانه سازمان ملل متحد نیست. که به عنوان نهاد حافظ حقوق بشر در جهان شناخته شده و تلاش می کند. بلکه درباره حرفهای هنرپیشه معروف هالیوودی است درباره نسل کشی های دارفور. او می گوید:

For you it's called ethnic cleansing. But make no mistake, it is the first genocide of the 21st Century and if it continues unchecked, it will not be the last.In many ways it is unfair, but it is nonetheless true that this genocide will be on your watch How you deal with it is your legacy, It's your Rwanda - your Cambodia - your Auschwitz. We are one 'yes' away from ending it.
You are the last political recourse of Darfur victims and you can stop it,
After September 30 you won't need the UN. You will simply need men with shovels and bleached white linen and headstones.
You are the last political recourse of Darfur victims and you can stop it.
We were brought up to believe that the U.N. was formed to ensure that the Holocaust could never happen again. We believe in you so strongly. We need you so badly. If not the UN, then who?

به راستی بشر در طول تاریخ تمدنش سعی کرده به این سوال جواب بدهد: چه کسی با چه حق و قانونی می تواند ظلم و بی عدالتی و ناتوانی انسان را دربرابر طبیعت و همنوعانش  پاسخ بدهد؟ امروز ٬ در آغاز قرن بیست و یکم از تولد مسیح ٬ بشر بعد از طی همه این راهها هنوز درمانده است و سوال می کند: اگر سازمان ملل متحد نمی تواند پس چه کسی می تواند؟ آیا جهان به نسبت ۲۱ قرن پیش پر عدالت تر شده است؟ آیا ظلم کمتر شده است؟ کیست که بتواند جواب بدهد؟ کیست که بتواند دفاع کند؟ کیست که بتواند جلوی کشتار دارفور را بگیرد؟ بشر حتی نتوانست در محاکمه جنایتکاران جنگی ای مثل صدام حسین یا میلوسویچ حرکتی کند.

تاریخ تمدن بشر پر از این بی عدالتی هاست. همیشه هم آیینی دربرابر این بی عدالتی قد علم کرده ٬ تاثیر گذاشته و بعد کم رنگ شده است گرچه از بین نرفته است.

آخرین جمله آقای جرج کلونی عزیز مرا به فکر فرو برده است به گمانم باید به فکر آیین جدیدی برای بشریت بود. این یکی هم کهنه و نخ نما شده است.

لینک
۱۳۸٥/٦/٢٩ - نیلوفر

   حسرت   

چند شبی است که به جای دیدن کانالهای پر از نویز ماهواره ای  باز با تلویزیونمان آشتی کرده ایم. دلیلش هم شبکه چهار است و برنامه آسمان شب و بهانه اش سفر فضایی خانم انوشه انصاری. درست است که برنامه آسمان شب چیزی نیست جز یک میز گرد و چهار تا جوان عاشق نجوم که از هیجاناتشان درباره این سفر صحبت می کنند ولی ما به همین هم راضی ایم. حتی اگر برای توضیح هر مطلب علمی مجبور باشند کلی با ایما و اشاره و انگشت مطلب را حالیمان کنند٬ ما از اینکه هیچ امکانی حتی یک نوت بوک ساده در اختیارشان نیست ناراحت نمی شویم. به هر حال ما همیشه عادت کرده ایم تلویزیونمان با چنین مسائلی بیگانه باشد. همین که به این چند تا جوان فرصت صحبت داده شده ما کلی خوشحالیم.

در حالی که لحظات هیجان انگیز قبل از سفر را نگاه می کردم داشتم تلفنی ٬ به رسم هر شب٬ با مادرم صحبت می کردم. هر دو٬ خسته از روزمرگیهای روزانه مان درد و دلهای مادر و دختریمان را با هم قسمت می کردیم. مادرم به روال همیشه ٬ حسرت می خورد. به گمانم اگر در دنیا جایزه بزرگترین حسرت دنیا تعیین  شود حتما نسیب مادر من بشود . این بار ولی حسرتش از نوع پروازهای فضایی بود!: مادرم اعتقاد داشت که اگر ۲۸ سال پیش٬ آن روزها که من را هنوز در شکمش اینجا و آنجا می برده٬ کمی عقلش را به کار می انداخته و سفر چند ماهه آمریکایشان را به قصد زایمان در تهران خاتمه نمی داده آن وقت من متولد آمریکا می شدم و الان من٬ به جای خانم انصاری داشتم به رویاهای فضائیم می رسیدم!  حالا این وسط حرفهای من درباه این که :مادرجان! من هیچ رویای فضایی ندارم و اصلا از هواپیمایش هم همیشه می ترسم٬ هیچ فرقی در میزان حسرت خوردنش ندارد. تلاش بیهوده ای کردم که به مادرم ثابت کنم به بسیاری از رویاهایم رسیده ام. به او ثابت کنم از اینکه آمریکا نمانده و مرا در تهران به دنیا آورده است چقدر خوشحالم. از همه خاطرات کودکی ام روزهای جمعه خانه مادربزگها٬ حتی از خاطرات سفرهای دوران موشکباران ها . از بودن کنار خاله ها و دختر خاله ها. از همه خاطرات درس پرسیدنهایش٬ از خاطرات دوران کنکور . از مدرسه و دانشگاه.از عروسی و از همه آن کتاب خواندنها.مثنوی خوانی ها٬ شاهنامه خوانی ها ٬ هزار و یک شب خواندن ها . دلم میخواست جوری مطمئنش کنم هچ حسرتی بر هیچ کار نکرده ای در زندگی ندارم .دلم می خواست برای همیشه این حسرت خوردنهایش را فراموش کند. دلم میخواست بهش بگویم چشمهایش را بندد و در کمتر از ۳۰ ثانیه هیجان انگیز ترین سفر فضایی عالم را داشته باشد. دلم می خواست بداند خوشبختی ٬ تنها و تنها در همان سی ثانیه اتفاق می افتد. همان زمانی که تو به آرزوهات فکر می کنی و لبخند می زنی .دلم میخواست بداند همیشه چقدر چیز هست برای حسرت خوردن ولی چیزهای خیلی بیشتری هست برای لذت بردن.

لینک
۱۳۸٥/٦/٢۸ - نیلوفر

   کيفيت ايرانی   

از همان روزها که می گفتند می خواهند ژاپن ایرانی بشوند همه می دانستیم چیزی نمی شویم. همیشه به همه سیستمهای مدیریتی خندیده ایم و به همه این مهندسان صنایع گفته ایم :واقعا دل خوش سیری چند؟ و بعد از اینکه عصبانی شده اند و هزار دلیل آورده اند که باید همه با هم تلاش کنیم سرمان را تکان داده ایم ولی باز ته دلمان گفته ایم:حالا خدائیش! دل خوش سیری چند؟!

حرفم از سیستمهای مدیریت پیشرفته و مد روز و استانداردهای عجیب و غریب نیست. از همین استاندارد ایزو ۹۰۰۱ سیستم مدیریت کیفیت حرف می زنم که این روزها حتی سوپر مارکت محل هم گواهی نامه اش را قاب کرده زده به در.

در یکی از مهمترین بندهای این استاندارد می گوید شما٬ به عنوان یک شرکت تولیدی باید با مشتریتان در ارتباط باشید و به طور پیوسته نظر او را جویا شوید تا بتوانید کیفیت محصولتان را بهتر کنید.  برای اجرای این بند٬ شما چه کار می کنید؟  خب اولین و معمولی ترین کار این است که روی بسته بندی محصولتان آدرستان را بنویسید و از مصرف کننده تان خواهش کنید با شما درباره کیفیت محصولتان تماس بگیرد. اولین کاری که همه کمپانی های بزرگ و کوچک دنیا انجام می دهند.ولی خواهش می کنم دست نگه دارید!‌ اینجا ایران عزیز و دوست داشتنی خودمان است و قوائدش کلا با همه دنیا فرق می کند! شما قبل از هر کاری باید لحظه ای فکر کنید. آيا شما یک کمپانی بزرگ و وابسته به مافیای خاص این محصول هستید؟آيا به همه دلالهایی که محصول شمار ا دست به دست می چرخانند تا به دست مصرف کننده نهایی برسانند  حق حساب می دهید؟ یا همین طوری الکی یک سری آدم تحصیل کرده اید که فکر کردید می شود محصولی تولید کرد و بازار را به دست آورد؟  برایتان واقعا متاسفم .چون وقتی وارد بازار می شوید می بینید همه بسته بندیهای قشنگی که داده بودید برایتان طراحی کرده بودند پاره شده است و محصولتان فله ای به عنوان یک محصول خارجی با قیمتی بسیار بیشتر فروخته می شود. با عصبانیت  به مغازه دار می گویید : آخه مرد حسابی!‌ چرا بسته بندیهاش رو پاره می کنی؟! به خنده ای صادقانه می گوید: چون نمی خواهیم مصرف کننده شما را پیدا کند و مستقیم از شما خرید کند!! بعد برایتان دلیل می آورد که از خر شیطان پیاده شویم و آدرسهایمان را از روی بسته بندی ها پاک کنیم و کار او را کساد نکنیم! او هم به جایش قول می دهد هیچ وقت محصولمان زمین نماند و همه تولیداتمان را در بازار بفروشد حتی بسته بندیهای بی نام نشانش را هم پاره نکند. می گوید اینطوری هم او و همه بازاریها به حق دلالیشان می رسند هم ما محصولاتمان را می فروشیم هم مصرف کنند مان راضی و خشنود است! این وسط چه کسی نیاز به این لوس بازیهای فیدبک گرفتن از مشتری دارد؟ برو بابا! کی سیستم مدیریت کیفیت می خواهد!‌ چهار تا فرم الکی پر کنید به عنوان شکایت مشتری و خودتان هم جوابش را بدهید و تمام! هوای دلالها را هم داشته باشید که اگر لب تر کنند عین جنستان را چینی اش را قاچاقی وارد بازار می کنند . آن وقت باید بروید برای مدیریت بدبختیهایتان ایزو بگیرید!

لینک
۱۳۸٥/٦/٢٦ - نیلوفر

   بوی مهر   

اینجا هوا خنک تر شده است. حالا وقتی سر ظهر جمعه برای پهن کردن لباسهای شسته به بالکن بروی٬ آفتاب اذیتت نمی کند. نسیم می وزد و با خودش بوی مهر می آورد.

ما٬همسایه های ساکن این آپارتمان٬ همگی خوشحالیم.تلاشهای دوماهه مان نتیجه داده است. گرچه اگر به قولی ثوابی در کار باشد٬‌همه را به پای مادر همسرم نوشته اند. بس که رفت و آمد. نامه برد.امضا جمع کرد.این اداره و آن اداره رفت.خسته شد٬ نفسش گرفت و سر آخر حتی کمی هم دروغ گفت. همه اینها باعث شده حالا بوی مهر بدجوری در ساختمان ما پیچیده باشد. هر سه تا بچه سرایدار افغانی مان بالاخره در مدارس نزدیک خانه ثبت نام شدند.همه مان از خوشی ذوق کرده ایم. حالا هر کداممان برایشان برنامه ریزی می کنیم. قرار است شاگرد اول مدرسه هاشان بشوند تا روی همه آن مدیرها که می گفتند هیچ افعانی ای را ثبت نام نمی کنند را کم کنند. کتابهاشان را آورده اند گوشه حیاط با شوق و ذوق جلد می کنند. کیفهایشان را پر می کنند. هر خانواده ای وارد پارکینگ می شود بهشان می گوید: دیدین بالاخره درست شد؟از همه شادترشان افشین است. که امسال کلاس اولی است. که تمام تابستان٬‌لابلای ماشنهای پارک شده پارکینگ می نشست و غصه می خورد. هیچ نمی دانست چرا ایرانی نیست. مگر نه اینکه اینجا دنیا آمده بوده ؟مگر نه اینکه پدرش از ۱۶ سالگی ایران زندگی کرده؟ مگر نه اینکه پرسپولیسی است؟ افشین حالا قرار است شاگرد اول بشود.ازاینکه پیش دبستانی هم نرفته ناراحت نیست . او خواندن و نوشتن کامل را از برادر و خواهر بزرگترش یاد گرفته است.وقتی برای من با آبرنگی که برایش خریده ام نقاشی می کشد همیشه می تواند اسمش را زیرش بنویسد.

ما٬ برایشان کتاب و دفتر خریده ایم . بهشان یاد داده ایم دفترهایشان را جلد کنند. آرزو می خواهد معلم شود. شاید بتواند به پدر و مادر بی سوادش خواندن و نوشتن یاد بدهد. آرش هم این روزها قرار است هری پاتر بشود.تمام تابستان گوشه اتاقک نم گرفته شان در کنار انباری ها لمیده بوده و سری کتابهای هری پاتر مرا خورده است. 

حالا ٬ دراین نسیم خنک که بوی مهر برایمان آورده٬‌دارم هر سه شان را از این بالا توی بالکن می بینم که گوشه حیاط نشسته اند و کیفهایشان را پر می کنند و دفترهاشان را جلد می کنند.

اول مهر عزیز و دوست داشتنی و پر خاطره ٬‌به ساختمان ما خوش آمدی.

لینک
۱۳۸٥/٦/٢٤ - نیلوفر

   چشمهای قرمز   

اسپانیا از همه اروپا تقاضای کمک کرده است. می گوید نمی تواند و نباید به تنهایی اینهمه آدم را سر و سامان بدهد. دوربین روی صورتهایشان می چرخد. اکثرا پسرهای جوانند. بیشترشان گرسنه و تشنه اند. هیچ معلوم نیست چند روز را روی آب بوده اند. در قایقهای کوچک بادی همراه با ده ها و شاید صدها تن دیگر. بعضی هاشان در صندوق زیر اتوبوسها قایم شده اند. وقتی پلیس بیرونشان می کشد. صورتشان را از دوربین برمی گردانند. اینها را می توانید هر روز در شبکه خبری یورو نیوز ببیند.در کنار خبرهای افعانستان و عراق و لبنان. خبر روز است. چیز تازه ای هم نیست. فقط انگار امسال تعدادشان بیشتر شده است.  تنها مشخصه ای که خواننده خبر ازشان می گوید این است که آفریقایی اند. کجایی مهم نیست. انگار آفریقا یک بسته سیاه است که توش هیچ جذابیتی ندارد. بیرونش هم جذابیتی ندارد.حداقل وقتی این طور فله ای دریا را طی می کنند یا وقتی ماشین آتش می زنند . می گویند اسمش مهاجرت است. بعد کتابهایی درباره مهاجرت می نویسند به قول روشنفکرهاشان فرهنگ سازی می کنند که احتمالا خیلی هاش هم درست است. ولی مانده ام آیا در میان همه این اخبار ٬ همه این تصاویر ٬‌همه این تحلیلها و داد زدن ها ٬‌کسی به چشمهای سرخ پسرکی نگاه کرد که به دوربین خیره شده بود؟ با لبهای پهن و خشکیده آفریقاییش و صورت سیاهش ؟فیلم بردار شبکه خبری٬ مثل یک شاگرد اول کلاسهای خبرنگاری٬‌به سرعت از روی صورت او گذشت٬ دوربین را عقب برد و از بالا صدها نفرشان را نشان داد که در قایق به سواحل جزایر قناری رسیده بودند.جایی که پلیس مهاجرت منتظرشان بود. ولی همان یک لحظه هم کافی بود. که ببینی در چشمانش هیچ امیدی نیست. هیچ حس و عاطفه ای نیست. و هیچ عشق و آینده ای. اما نمی دانی در اینهمه بی احساسی٬‌چطور است که اینقدر چشمهاش قرمزند و پر از غصه؟  همه شب را روی دریا٬‌ گریه کرده .به مهتاب نگاه کرده و به ستاره های درخشان و به صدای آرام موجهای تابستانه دریا و خودش را چسبانده به دونفر کناریش و دلش ضعف کرده و لبهاش از تشنگی ترک خورده و ...گریه کرده است. دارم فکر می کنم تا به امروز ٬ دنیا چند جفت چشم قرمز آفریقایی به خود دیده است؟خوشبختانه ریاضیاتم خوب است. می توانم حساب کنم.

لینک
۱۳۸٥/٦/٢۳ - نیلوفر

   لبخند مرموز   

خیابان فردوسی ٬ ساعت ۷ صبح

باغ سفارت از پشت میله ها سبز و دلباز است. نسیم خنکی از لابلای میله ها  صبح تابستانی را  از گرمای همیشگی رهانیده است . عده ای روی هره نشسته اند و بقیه دورشان جمع شده اند. همه دارند سر هم داد می زنند. بحثشان بر سر لیست نوبت است. اینکه کی اول آمده بوده و کی آخر آمده. هر چقدر هم دربان سفارت می گوید این لیستها بی ارزش است و تنها کسانی می توانند داخل بشوند که از قبل وقت گرفته باشند ٬ بیهوده است. کمی آن طرف تر جلوی در مردم جمع شده اند. پیرزن و پیرمرد.دخترو پسر جوان . بیشترشان ولی مردان میانسالند. همگی پوشه ای در دست دارند و مدام مدارکشان را چک می کنند. منتظرند دربان سفارت اسمشان را بخواند. پیرزنها گاهی صلوات می فرستند. و گاهی لبهایشان بی صدا تکان می خورد. بساط دلالهای فرم پر کن هم به را ه است . اول صبح غلغه ای برپاست در این گوشه شهر .

مرد پنجاه ساله می زند . صورت سیاه سوخته اش می رساند مال این طرفها نیست. شکمش کمی بر آمده است . بند شلوار کشی اش کج و نامرتب است .لباسهاش کهنه و جا به جا گاهی نخ کش شده است. موهای سرش کم پشت است و حنایی. لبخند نا مفهومی بر لب دارد. دستهایش را کرده در جیب شلوارش و لابلای آدمهای سرگردان و دلنگران جلوی سفارت راه می رود.  می آید طرف من . کنار من  مرد جوانی روی هره نشسته و تند و تند دارد کاغذهای پوشه اش را زیر و رو می کند.  مرد از جوان می پرسد: چرا اینهمه آدم اینجا جمع شده اند؟! مرد جوان کمی اخم می کند بعد به من نگاه می کند٬ کمی سرش را تکان می دهد و می گوید که اینجا سفارت است. مرد لبخند عجیبش اینبار بیشتر می شود : آهان! مرد جوان قبل از اینکه دوباره مشغول کاغذهایش شود زیر لبی به من می گوید : مرتیکه دیوونه است!  همراه من رفته داخل سفارت و من کاری ندارم جز اینکه مرد را نگاه کنم که حالا رفته سر وقت پیر مردی که کنار جوی آب نشسته و دارد روزنامه می خواند. از پیر مرد می پرسد که چه روزنامه ای می خواند پیرمرد درست مثل مرد جوان با تجب نگاهش می کند . می گوید روزنامه ورزشی می خواند مرد می گوید: جالبه! .... یک ساعتی هست دارم مرد را نگاه می کنم . لبخند عجیبش همانطور بی تغییر مانده است و دستهاش همانطور در جیب شلوارش .در هیاهوی جلوی سفارت ٬ مردم کاملا بی اعتنا به او هر ازگاهی که اوسوالی ازشان می کند ابرویی بالا می اندازند.سراغ زنها نمی رود.سوالهای بی ربطش را به آرامی از مردها می پرسد . کسی به او توجهی ندارد الا من .  حالا رفته سراغ مسئول نوشتن لیست که پسر جوان پر ادعایی است که می گوید از ۴ صبح اینجا بوده . از پسر می پرسد بلیط مسافرت به این کشور که شماها می خواین برین چنده؟! پسر ٬ از آنجا که ادعای تخصصش در مسائل سفارت گوش  همه را کر کرده است ٬ بسیار جدی می گوید: بستگی داره با کدوم ایرلاین بری!!! مرد می پرسد: حالا مثلا چنده . پسر که هنوز درست و حسابی سر و وضع مرد را نگاه نکرده می گوید : حدودای ۶۰۰ ٬ ۷۰۰ تومن . مرد می خندد: اوه! چه زیاد!‌ و می رود آن طرف تر سراغ کس دیگر ...

دلم می خواست تا عصر آنجا بمانم . دلم می خواست ببینم مرد کارش چیست؟ کجایی است ؟ تنهاست یا همسر و فرزند دارد. آیا همیشه روزهایش را این طور می گذراند؟ دلم می خواست ازش بپرسم چه رنگی را دوست دارد یا عاشق خوردن چه غذایی است . دلم می خواست بدانم خانه اش کجای این شهر شلوغ است. دلم میخواست بدانم اصلا می داند آلمان کجای دنیاست؟ چرا به زنها نگاه نمی کند؟ ته دلش چه خبر است ؟دلم می خواست بدانم پشت لبخند عجیبش چه چیز نهفته است .

لینک
۱۳۸٥/٦/٢٢ - نیلوفر

       

مرثیه

به هیچ تفسیر مسخره سیاسی و اجتماعی کار ندارم. دلم گرفته است. نمی دانم چقدر طول می کشد تا دوباره عادت کنم به نبودنش. انگار زندگی کردن در این گوشه دنیا به معنی دل بستن ها و دل کندنهای مداوم است. به ۵ ٬ ۶ صفحه فرهنگ و ادبش چنان خو گرفته بودم که روزم بدون آنها نمی گذشت. دیروز صبح دوستم زنگ زد به مسئول ادبی . در کلاسهای دوشنبه مان نقدی نوشته بودیم دسته جمعی بر روی یک مجموعه داستان که تازه چاپ شده بود. می خواستیم شرق چاپش کند. در این وانفسای فرهنگی ٬ صفحه فرهنگ و ادب شرق چیزی ورای همه استاندارهای نشریات ادبی ای بود که تا به امروز دیده بودیم. مدیر سرویس ادبی حرف دوستم را تا به انتها گوش داده بعد با صدای مغبون گفته که از امروز شرق را بسته اند. تنها نشریه خوب ایران هم بسته شد. دیروز عصر نشسته بودیم و فکر می کردیم چطور می توانیم بی شرق زندگی کنیم . یکی از دوستان ٬‌که دخترکی پرشور و بسیار جوان است٬ گفت که باید کاری بکنیم . همگی لبخندی نثارش کردیم. کار ما برگزاری مرثیه است. فعلا دوران سوگواریمان را می گذرانیم.

***

اردوگاه سرخپوستی Indian Camp

ارنست همینگوی در حدود سالهای ۱۹۲۰  داستان کوتاهی نوشته به نام اردوگاه سرخپوستی که مثل همه داستانهایش ساده و روان و پر از لایه است. داستان درباره دکتری است که شبانه به همراه پسر 10 ساله اش برای زایمان یک زن سرخپوست وارد اردوگاه می شود. او بچه زن را که دو روز است به دنیا نمی آید با استفاده از چاقوی کوچک جراحی اش بیرون می آورد . پدر بچه از بالای تخت نظاره گر این صحنه است. در انتها او وقتی به طرف پدر بچه بر می گردد می بیند مرد سرخپوست گردن خودش را گوش تا گوش بریده است. دکتر و پسرش بعد از دیدن این صحنه با ناراحتی اردوگاه را ترک می کنند.

خواندن این داستان کوتاه و ساده همه چیزی است که آن را تقابل سنت و مدرنیته می دانیم.در ایجاز تمام . کلمه به کلمه داستان به این تضاد وحشتناک آدمهای مدرن و آدمهای سنتی اشاره می کند. و از همه مهمتر به صراحت دنیای مدرن و چند لایه بودن و پوشیده بودن آدمهای سنتی. از نوشته شدن این داستان بیش از 75 سال می گذرد. ولی اگر در دنیای امروز هنوز کسی هست که فکر می کند چرا  بنیادگراهای مذهبی وجود دارند . چرا بی هدف انسانهای بی گناه را می کشند . چرا جان خودشان اینقدر برایشان بی ارزش است. و چرا دنیای غرب چنین بی احساس دربرابر کشته شدن آدمهای بی گناه تر در کشورهای غیر مدرن(خاورمیانه یا  آفریقا  ... ) رد می شود  می تواند این داستان 75 ساله را بخواند.

لینک
۱۳۸٥/٦/٢۱ - نیلوفر

   همه چيز تغيير کرد   

قرارش را از یک هفته پیش گذاشته بودیم. او با مادرش می آمد در خانه مان  من و مادرم را سوار می کرد و چهارتایی می رفتیم. او ٬هنوز همسرگرامی نبود. حتی نامزد گرامی هم نبود. چیزی بود بین دلهره های عاشقانه جوانی و آرزوهای آینده . از صبحش مدام به انگشت دوم دست چپم نگاه می کردم. قرار بود حلقه بخریم. من از طلا و جواهر متنفرم. ولی حس می کردم این یکی حس دیگری دارد. برایم مهم بود. دلم می خواست دوستش داشته باشم. عصر زودتر از سرگارش فته بود تا مادرش را سوار کند که به من تلفن کرد پرسید که تلویزیونمان روشن است؟ و اگر نیست سریع روشنش کنم. هیچ نمی دانستم چه ربطی بین این اولین خرید زندگی مشترک ما٬ این اولین آشنایی های خانوادگی رسمی ٬ و این حلقه ای که هیچ نمی دانستم چطور باید انتخابش کنم با برنامه تلویزیونی وجود دارد. گفت بزنم یک کانال خبری مثل سی ان ان .  درست پنج سال پیش بود. وقتی رسید خانه ما هر دو تایمان میخکوب جلوی تلویزیون نشستیم. درست همان موقع بود که برج اول  فرو ریخت. ما در تحیر و سکوت به صفحه تلویزیون خیره بودیم. مادرهایمان اصرار می کردند که زودتر راه بیفتیم وگرنه دیر می شود. هر چه طلافروشی مادر من بلد بود رفتیم و هرچه مادر او. ولی هر دوتامان منگ بودیم. حلقه ها را امتحان می کردیم به امید اینکه زودتر سوار ماشین بشویم  و رادیو را روشن کنیم. برج دوم هم ریخته بود. دو نفری مدام تحلیل می کردیم که حالا چه خواهد شد؟ مادرهایمان می گفتند خوب است؟ می گفتیم ها؟!

حلقه ازدواجم را دوست دارم. تنها جواهری است که تا به حال دست کرده ام  و هرگز از خودم جدایش نمی کنم.  نگاهش که می کنم ذهنم پر از خاطره می شود. یک حس شیرین سرخوشی همه وجودم را می گیرد ولی همیشه خاطره آن روز که دنیا را تکان داد را هم برایم زنده می کند.   وقتی توی طلا فروشی این حلقه را دستم کرده بودم نمی توانستم به این فکر نکنم که آنهمه آدمی که توی برجها بودند و همین الان فرو ریخت دارند چه می کنند؟و اینکه همه چیز دنیا با این فرو ریختن تغییر خواهد کرد.

این است که هرگز خاطره حلقه خریدنمان فراموشمان نمی شود. می دانیم درست دو ساعت بعد از فرو ریختن برج دوم تجارت جهانی ٬ ما حلقه های ازدواجمان را خریدیم. همه دنیا تغییر کرد . من و او هم .

لینک
۱۳۸٥/٦/٢٠ - نیلوفر

   دوست داشتن آدمها - به بهانه کافه ستاره   

من از سینما چیز زیادی سرم نمی شود.به همین دلیل هم قصد ندارم بر کافه ستاره ٬ اخرین ساخته سامان مقدم٬ نقد بنویسم. من همیشه شیفته فیلمنامه می شوم. داستان فیلم قوی و هنرمندانه است البته دلیلش کاملا مشخص است . فیلمنامه اقتباسی است از داستان کوچه مدق نجیب محفوظ نویسنده برنده نوبل مصری  که اتفاقا تازگیها خبر مرگش را شنیدیم.  می دانم فیلمی هم از این داستان به نام کوچه مداک ساخته شده است . من نه آن فیلم را دیده ام ونه کتاب را خوانده ام (مطمئنا درآینده نزدیک خواهم خواندشّ ) ولی کافه ستاره احتمالا به اندازه همان داستان هنرمندانه است.

استاد داستان نویسیم می گوید تنها راه نوشتن٬‌دوست داشتن آدمهاست. می گوید تا عاشق همه آمهای دور برت و عاشق زندگی نباشی نمی توانی بنویسی. باید آنقدر دوست بداری که برای خلاصی از این عشق هم که شده آنها را بنویسی و کافه ستاره (صرف نظر از همه ضعفهایش) نشان کامل دوست داشتن است. مگر می شود عاشق خسرو و ابی و سالومه و ملوک نبود؟  و یا حتی عاشق فریبا و فریدون(که رابطه عاشقانه شان هرگز به درستی در فیلمنامه شکل نگرفته و در کنار بازی بد افسانه بایگان از نقاط ضعف فیلم است)  مطمئنا نویسنده عاشق خسرو بوده وگرنه مگر می شد چنین شخصیت دوست داشتنی ای خلق کرد؟ (بازی خوب حامد بهداد در نقش خسرو  هم مزید بر علت است) شبی را که خسرو تا سحر پیش ملوک می ماند از بهترین صحنه های فیلم می توان خواند و دلیلش تنها این است که هر دوی آنها با همه مشکلاتشان چنان درگیر زندگیند که دوست داشتنی شده اند. صحنه اعتراف عشق سالومه به ابی در پشت بام ٬ صحنه ماهواه نگاه کردنهای ملوک و از همه دوست داشتنی تر عروسی آخر فیلم. نقاشی زیبای سالومه از امام زاده محل در وسط دریا در کنار دبی یک نشان خیلی دوست اشتنی از همه ایرانی بودن ماست. همینها باعث شده بگویم نویسنده فیلمنامه گرچه نتوانسته از عهده خیلی مسائل مثل دادن نام و نشانی به این محله و یا روابط ملوک با مستاجرها به خوبی برآید ولی نهایتا کار خوبی انجام داده است.  وقتی سالومه و ابی درباره دبی و آنتالیا و ۲۰۶ با هم صحبت می کردند دلم میخواست همه آن لس آنجلس نشینان٬ همه آن تورنتو نشینان که مدام دارند برای ما نسخه می پیچند هم این صحنه را ببینند. ببینند که آدمهای واقعی ٬ همینها هستند. خیلی هم دوست داشتنی اند. ببینند که تا وقتی دوستشان نداشته باشی برایشان هیچ کار نمی توانی بکنی .تا وقتی رابطه بین خسرو و فریدون را حتی دوست نداشته باشی . در کافه ستاره زندگی واقعی در جریان است با آدمهای واقعی از نگاه یک عاشق.  همین است که من وقتی توی سالن پر سینما می بینم که مردم دائم دارند سر و صدا می کنند ٬ بچه ها گریه می کنند٬ موبالها زنگ می زنند و با هر آهنگ فیلم مردم  کلی دست می زنند به هیچ وجه ناراحت نمی شوم. چون همینها٬ که با بچه ۶ ماهه شان به سینما آمده اند٬ همینها که با موسیقی آخر فیلم می رقصند ٬ همینها ٬آدمهای واقعی اند و همگیشان دوست داشتنی اند. تا وقتی سرمان را تکان دهیم و بگوئیم :عجب آدمهای بی فرهنگی ! کاری از پیش نخواهیم برد. 

گاهی فکر می کنم نوشتن ٬ همه زندگیم را تغییر داده است. این دوست داشتن بی حد و حصر آدمهای عادی گوشه و کنار سرزمینم. اینکه فکر کنم هیچ چیزی در دنیا بیشتر از نگاه پر از غصه خسرو به ملوک شب قبل از رفتنش زیبا نیست. اینکه فکر کنم در زندگیم آرزویی جز این ندارم که بتوانم مردم دوست داشتنی و عادی سرزمینم را آنطور که هستند بنویسم.

لینک
۱۳۸٥/٦/۱٩ - نیلوفر

   جنگل واژگون   

جنگل واژگون (The Inverted forest)

جی.دی سالینجر را من در نوجوانی با مهرجویی شناختم.آن روزها که مسخ فیلم پری شده بودم و فکر می کردم عجب داستانی! و وقتی خود کتاب اصلی فرانی و زویی را خواندم و بعد تر مجموعه داستان نقاش خیابان چهل و هشتم را (مخصوصا آن داستان خارق العاده ء یک روز خوب برای موزماهی)‌تازه فهمیدم مهرجویی نه تنها هیچ کار محشری انجام نداده که داستان معرکه سالینجر را هم با بومی کردنش خراب کرده است .  سالینجر از آن نویسنده های آمریکایی است که خوشبختانه در ایران شناخته شده است. همه علاقمندان ادبیات داستانی حتما ناتور دشتش را خوانده اند و چند مجموعه داستان کوتاهش را.

به تازگی یکی دیگر از کارهایش به فارسی تر جمه شده:جنگل واژگون.یک داستان بلند که به گمانم اولین بار در سالهای ۱۹۵۰ در آمریکا منتشر شده است. سالینجر نویسنده عجیب و بزرگی است. به معنای واقعی یک داستان گوست. جنگل واژگون پر است از روابط پیچیده آدمی. کاراکتر های داستان آنقدر خوب پرداخته شده اند که خواننده را در خود غرق می کنند. جنگل واژگون نامش را از شعری می گیرد به قلم یکی از کاراکترهای شاعر داستان:

نه سرزمین هزر٬‌که بزرگ جنگلی واژگون

شاخ و برگهایش همه در زیر زمین

داستان انگار که چندین لایه دارد ولی در عین حال آنقدر ساده روایت می شود که خواننده هیچ نمی فهمد با چه مسائل پیچیده ای از روابط انسانی و روان شناسی طرف است. هر کلمه از دیالوگها با دقت و وسواس کامل انتخاب شده است که بی نظیر است(آنچه کورین در اول داستان در دفتر چه یادداشتش می نویسد یک رساله روانشناسی است) حتی اگر با عقاید نویسنده هم زیاد موافق نباشید چیزی از جذابیت داستان برایتان کم نمی شود. داستان باید در مرحله اول ساده روایت شود . جذاب باشد و خواننده را دچار لذتی سرشار کند. کارهای سالینجر این مشخصات را دارند. شاید این کار بهترین کار سالینجر نباشد(برای من ناتور دشت و کلیه داستانهای مربوط به خانواده گلاس هنوز از محبوب ترین هاست . همین طور داستان کوتاه  و بی نظیر تدی)‌ ولی یک داستان دوست داشتنی است که باید بیش از یک بار خوانده شود. مشخصه نویسنده این است که حرفهایش را در بستر کامل زندگی بیان می کند. او مشخصا عاشق زندگی است.

لینک
۱۳۸٥/٦/۱٧ - نیلوفر

       

مان هنر نو

خانه عجیب و غریبی در انتهای خیابان سهیل.روبروی شیرینی فروشی بی بی . از بیرون زیاد معلوم نیست توش چه خبر است ولی روزهای هفته همیشه از ساعت ۳ تا ۸ بعدالظهر درش باز است. اول فکر می کنی نمایشگاه نقاشی و عکس است. ولی وقتی وارد دالونها و راهروهایش می شوی و از پله های بلندش بالا می روی می بینی با همه چیز طرفی. پر است از مجسمه های مدرن. قسمتی نقاشی های مدرن، قسمتی عکس.حتی نمایشگاه کوچکی از بطریهای عطر خالی. و قسمتی کاریکاتور و طرحهای گرافیکی. کسی هم کاری به کارت ندارد. آنقدر اینجا دالونهای تو در تو دارد که بار اول حتما توش گم می شوی. همینطور که از میان چهارچوبها می گذری ممکن است به یک باره یک سری مبل و صندلی ببینی که عده ای جوان رویش نشسته اند در حال حرف زدن. و یا یک پیرمرد را ببینی با قیافه ای خیلی آشنا (شاید نقاش یا عکاس معروفی باشد)که نشسته و دورش چند دختر و پسر جوان نشسته اند و او دارد برایشان صحبت می کند . و یا در قسمتی ببپچی و ببینی تلویزونی روشن است و دو نفر به تنهایی دارند فیلم نگاه می کنند. اگر راهت را گم نکنی به حیاط می رسی. لابلای درختهاش مجسمه های مدرن وجود دارد و صندلیها و سکوهای عجیب و غریب که رویشان شاید دونفر در حال مطالعه و کشیدن سیگار ببینی: اینجا مان هنر نوست. مان به معنی خانه است. جایی برای معماری مدرن و هنر مدرن. درست نمی دانم چه کارهایی توش انجام می شود. بیشتر شبیه خانه است.خانه ای که همه علاقمندان به هنر نو می توانند به راحتی ساعتی را در آن به آرامش بگذرانند.

***

 شاید...

در یک شب وسط هفته شهریور ماه٬ درست یازدهم ماه شهبان٬هیچ چیز بهتر از قدم زدن در نسیم خنک شمال تهران نیست. ولنجک را بالا می رویم و در تاریکی شبانه٬ به آرامی کوههای توچال دوست داشتنی را اطرفمان حس می کنیم . تهران٬ روشن و پر نور زیر پایمان است. همانجائیم که به آن بام تهران می گویند. همانجا که شبهای تابستانش پاتوق همیشگی دخترها و پسرهایی از تمام تهران است. همانجا که پر است از ساندویچ فروشی های بین کوه . پیاده روی از محل پارکینگ تا ایستگاه تله کابین خاموش کمتر از ۲۰ دقیقه است. بالا٬ کنار ایستگاه اول تله کابین هیاهویی برپاست. هرشب تابستان. بچه ها فوتبال بازی می کنند. بساط جوجه کبابی ها و ساندویچ فروشی ها پر رونق است. چای و قهوه هم هست. در هیاهوی بازی بچه ها و خنده جوانها و کوههای بلند خاموش و تاریک و نسیم دلچسب ٬ تکه پارچه ای سفید می بینیم چسبیده به تنه دو درخت. رویش بزرگ نوشته اند:(( شاید٬ او٬ این جمعه بیاید... ))  کمی طول می کشد تا بفهمیم چه کسی شاید جمعه بیاید. که بفهمیم جمعه شب ٬نیمه شعبان است. ما خاموشیم. بی هیچ حرف و نگاهی. فکر می کنیم .ته ذهنمان غوغایی براست از همه حقیقتها و تناقضها .از آینده  و از راه حلهایی که مدام برای مشکلاتمان طرح می کنیم. زیاد طول نمی کشد. دخترک ۶ ساله ای جواب سوالهایمان را می دهد٬ او در حالی که از دویدن زیاد در اثر بازی فوتبال با پسربچه ها عرق ریزان است بلند فریاد می زند: ماها تیم آلمانیما! . ما فکر می کنیم: شاید...

لینک
۱۳۸٥/٦/۱٥ - نیلوفر

   ايران زيبا   

در سفر چندی پیشم به کردستان٬ حقیقتی را دریافتم:

زیبایی های ایران در جهان کاملا منحصر به فرد است.رنگهایش شبیه هیچ کجا نیست. سبزش شبیه اروپا نیست. قرمز و قهوه ای خاکش شبیه  هیچ صحرا و بیابانی نیست. سفیدی نمک کویرش و سفیدی برفهای قله های بلندش. رنگ گلهای بهاریش و رنگ شاخه های خشکیده اش. همه و همه مال خودمان است. انگار که قرنها قصه و زندگی را در هم حل کرده ای و شده رنگهای ایران. برای دیدن زیبایی های ایران می توان سالها سفر کرد که کافی نیست.  ولی خوبی هنر به این است که تفسیر زندگی آدمی است بدون محدوده زمان و مکان. هنر٬ می تواند ایران باشد از قاب خالی نگاه یک هنرمند. ایران را با همه تاریخ و تمدن و تنهایی و جنگ و خشکسالی هاش بگذار جلوی یک قاب. نفست در سینه حبس می شود. حالا قابت می تواند کلمات آهنگین شعر حماسی فردوسی باشد یا دستهای کمال الملک یا داستانهای بلند و کوتاه هدایت و دولت آبادی .می تواند قاب دوربین فیلم برداری عباس کیارستمی باشد یا کلمات احمد شاملو یا صدای تار حسین علیزاده.هنر٬ چیز غریب نفس گیری است. حالا اگر این بار ٬ قاب ایران دریچه دوربین عکاسی یک عکاس ایتالیایی باشد نتیجه اش چیست؟: به این سایت سر بزنید تا نتیجه را ببینید:

http://www.riccardozipoli.com/

ریکاردو زیپولی متولد سال ۱۹۵۲ در ایتالیاست. تحصیلاتش زبان و ادبیات فارسی است. استاد دانشگاه هم هست. روی شعر فارسی کار می کند. چندین کتاب شعر فارسی را به ایتالیایی ترجمه کرده  از جمله همین کتابهای شعر عباس کیارستمی را. عکاس است. یکی دو تا کتاب هم از عکسهایش از ایران چاپ کرده است.

سایت فعلا شامل ۱۶ گالری عکس است که قرار است ۲ تای دیگر هم به آنها اضافه شود.

از گالری اول شروع کنید. انگار که دارید قصهء شیرین سرزمینتان را می خوانید:

قصه درختهای تنها٬کوره راهها و جاده ها٬ درها و دیوارها٬ آدمها ی تنها٬ آدمهای باهم٬آدمها و حیوانات٬ قصه زمستان  و شاخه های خشک و درختان انار.

قصه را که خواندید چشمهایتان را ببندید. دستتان را روی قلبتان بگذارید: بدجوری عاشق شده اید.

لینک
۱۳۸٥/٦/۱۳ - نیلوفر

   چطور؟   

عزیزی از فامیل بعد از یک سال زندگی در لندن٬ برای تعطیلات و دیدن فامیل به ایران آمده است. از روزی که امده تکیه کلامش این شده: شما چطور می توانید اینجا زندگی کنید؟!  دلایلش این است:

شما چطور می توانید در این هوای گرم و خفه و دود آلود زندگی کنید؟

شما چطور می توانید برای هر کار کوچکتان اینقدر معطل شوید و کاغذ بازی کنید؟

شما چطور می توانید اینجا رانندگی کنید؟

شما چطور می توانید با این آدمهای نفهم! سر و کله بزنید؟

شما چطور می توانید این مسخره بازی زوج و فرد شدن ماشینها را تحمل کنید؟

شما چطور می توانید برای مسائل ساده و بی اهمیت دنیا اینقدر احمقانه وقتتان را هدر دهید؟

شما چطور می توانید پارازیتهای عصرانه روی کانالهای ماهواره را تحمل کنید؟

شما چطور می توانید این دیواری که بین ایران و دنیا کشیده اند و هر روز دارند بلند ترش می کنند را تحمل کنید؟

و از همه مهتر!!:

شما چطور می توانید با این اینترنتهای کم سرعت زندگی کنید؟!

حقیقت این است که ما داریم به خوبی و خوشی با همه اینها زندگی می کنیم. چطورش را نمی دانیم. و به طرز خیلی احمقانه ای همه لیست بالا را هم دوست داریم! ما خوشحالیم که در هند زندگی نمی کنیم و در پاکستان و در سودان و در افغانستان و عراق. همانطور که این عزیزمان خوشحال است که در ایران زندگی نمی کند. 

مادربزرگ نازنینم همیشه می گوید بزرگ ترین نعمت زندگی٬ عادت کردن است. وگرنه زندگی بسیار سخت و دردناک بود.

چه فرق می کند تو به چی و کی و کجا عادت کنی؟ مهم این است که شاد و خوش باشی که آنهم کاملا به فکرت بستگی دارد نه به سرعت اینترنت!

لینک
۱۳۸٥/٦/۱٢ - نیلوفر

   رانيا   

ما٬ زنان جهان سومی ٬ بی سبب نیست که اُپرا وینفری٬ مجری برنامه تلویزیونی معروف آمریکایی را دوست داریم. گمان می کنم در کشورهای ما زنان ٬ از داستان زندگی او و از موفقیتهایش نه مثل یک داستان سیندرلایی بلکه به عنوان راهی برای عبور از مراحل پائین حقوق انسانیشان نگاه می کنند. گرچه من زندگی آمریکایی حتی از نوع اُپرائیش! را هرگز آرزو نکرده ام ولی او را و بعضی از برنامه هایش را دوست دارم .شاید به دلیل یک حس درونی غیرقابل توصیف. حالا وقتی اُپرا برود سراغ زنان جهان سوم برنامه اش برای ما خیلی دیدنی تر می شود.

او هفته پیش دو زن را به عنوان نمایندگان زنان جهان سومی به برنامه اش آورده بود. اولی ٬ رانیا ٬ ملکه زیبای اردن و دومی رئیس جمهور جدید کشور آفریقایی لیبریا. هر دو تحصیل کرده آمریکا ٬ به عنوان زنان پیشرو کشورهایشان. درباره لیبریا و مشکلاتش فعلا چیزی نخواهم نوشت چون به واقع چیزی هم در موردش نمی دانم (گرجه به هر حال از وجود یک رئیس جمهور زن دموکرات در آنجا خوشحالم)  ولی مصاحبه با رانیا برای من ِ زنِ ایرانی دیدنی بود. رانیا ٬ زیبا و متشخص و پر از اطلاعات و مهر و محبت و مادری و عشق بود. او درحالی که روسری به سر نمی کند ولی همه نمازهای روزانه اش را می خواند. او درهمه برنامه سعی داشت به بینندگان آمریکایی شوی تلویزیونی بقبولاند که زنان عرب و مسلمان  تروریست نیستند و همه اینها تنها یک سوء تفاهم بزرگ است که تندروهای مسیحی و یهودی و مسلمان به آن دامن می زنند. او سعی کرد از حق حجاب٬ به عنوان یک اختیار ٬ کاملا دفاع کند و از حق مردم فلسطیین هم و همه تکیه کلامش این بود: با تربیت و تحصیل هر دختر٬ دنیا تغییر می کند.

گرچه اُپرا هرگز از او درباره دموکراسی نپرسید. و درباره سلطنت و درباره آمریکایی بودن بیش از حد او و همسرش ملک عبدالله ولی دیدن رانیا و اُپرا کنار هم لبخندی بود بر لب ما زنان ایرانی. رانیا دوست داشتنی و زیبا و عرب است. ما زنان ایرانی سالهاست با همه وجودمان تلاش میکنیم که ما را با زنان عرب مقایسه نکنند. گرچه می دانم این مقایسه اصولا کار درستی نیست و زنان ایرانی در بسیاری موارد بسیار بسیار جلوتر از زنان عربند ولی نهایتا ما همه مال یک منطقه ایم.اخلاق مردممان شبیه هم است و مشکلاتمان با هم گره خورده است.  مگر نه اینکه همه این سرزمینها مثل لبنان و اردن و عراق و ... زمانی از خاک ما بوده اند؟(حالا ما در این مقایسه عربستان را جدا می کنیم) . من با وجود علاقه زیادی که به رانیا ٬ این ملکه زیبای عرب دارم٬ دلم میخواهد از او بخواهم سرنوشت فرح ملکه زیبا و تحصیل کرده ایرانی را به خوبی بخواند. شاید او خودش هم بداند که روزگاری که زنان منطقه خاور میانه ٬ آنگونه که او آرزویش را دارد٬ تحصیل کنند ٬ از حقوقشان آگاه شوند٬ دنیا دیده شوند و استقلال مالی و شخصیتی پیدا کنند ٬ آن روز دیگر هیچ جایی نه برای هیچ تندروی مذهبی ای و نه برای هیچ پادشاه و سلطنتی در خاور میانه وجود ندارد.من هم مثل رانیا معتقدم با تحصیل هر دختر٬ دنیا تغییر می کند. مسئله فقط این است که ما زنان خاورمیانه ای کی دست به دست هم خواهیم داد تا دنیا را تغییر دهیم؟

لینک
۱۳۸٥/٦/۱۱ - نیلوفر

   داستان من و حافظ   

از حرفهای استاد:

در این دنیا٬ همه قصه ها به بهترین شکل ممکن نوشته شده است.آنچه نوشته نشده داستان شماست...:

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابروئیست کافر کیش

خیال حوصله بحر می پزد هیهات

چه هاست در سر این قطره محال اندیش

 من عاشق درخت بید مجنونم. وقتی نسیم توی شاخه هاش می پیچد.وقتی برگهاش به آرامی می لرزد و وقتی دنیا را از پشت ریسه های سبزش نگاه می کنم.با چشمهای تنگ شده و خیس.

من ایمان ندارم.نه به تو و نه به آروزهایم .نه به تنهایی و نه به باهم بودن و نه به آینده شیرین و نه به خوب تمام شدن همه قصه ها .نه به فرشته ها و نه به دیوها.

من عاشق دریام و بزرگیش و ترسناکیش و بی انتهاییش و خشمش و غرورش و آرامشش.

من کیش ندارم و آئین و زمان و مکان

من دل دارم. داده امش به کفاش سر کوچه مان و پسرک سرایدارمان و به همه قصه ها با پایان خوش و به همه افسانه ها و شاهزاده هاو ترانه ها و به همه اشکهای شوق و دلتنگی ها و رفتن ها و آمدنها ودوست داشتن ها و به تو که هیچ نمی دانم که هستی و کجایی و چرا .

من یک قطره ام . محال اندیش ِ محال اندیش

لینک
۱۳۸٥/٦/۸ - نیلوفر

       

بلوار میرداماد

میرداماد را دوست دارم.شاید به اندازه خیابان ولیعصر و شاید به اندازه همه تهران. دلیلش گنگ و شیرین است.پر است از خاطرات کوتاه کودکی و نوجوانی. خوب به خاطر دارم روزی را که پل روی میرداماد/اتوبان مدرس جهتش عوض شد.میرداماد را دوست دارم به خاطر میدان محسنی و مجسمه زیبای مادرش. به خاطر قدم زدنهای فراوان در کناره بلوار به خاطر ساختمانهای اسکان و مرکز کامپیوتر پایتخت و از همه مهمتر به خاطر شهرکتاب آرین. میرداماد را دوست دارم به خاطر آن شعر محمد علی سپانلو که دخترش شهرزاد خوانده و به دلیل همه خاطره های شیرینی که این خیابان بلند پهن غربی-شرقی تهران برایم ساخته است. چند ماه پیش که شروع کردند به کندن کناره های چنارهاش نفهمیدیم جریان چیست ولی خیلی زود جدول کشی کردند خاک ریختند سنگ گذاشتند و حالا بلوار میرداماد شده پر از گل و چمن سبز.گلهای زیبای فصل و بوته های یاس زردو گلدانهای وسط بلوار که رنگ زرد و قرمز دارد و صبحها باغبان شهرداری یک آب پاش بزرگ دستش می گیرد و آبشان می دهد. میرداماد دوست داشتنی ام زیباتر شده است. حالا وقتی می خواهیم از عرض بلوار رد شویم دیگر لازم نیست عملیات آکروباتیک انجام دهیم و کفشهایمان گلی شود. حتی لازم نیست از روی چمنها رد شویم. بلکه تکه تکه راههای سنگی زیبا برایمان درست کرده اند. حالا دیگر می توانیم با خیال راحت عصرها با هم از دم خانه مان تا شهرکتاب پیاده برویم که می دانیم روی هم ۲۰ دقیقه هم نمی شود.کتابها را ورق بزنیم سی دی ها را زیر و رو کنیم بعد یک فنجان قهوه بخوریم و دوباره برگردیم در حالی که از وجود اینهمه گل لذت می بریم. ما هیچ وقت بی انصاف نیستیم .  ما زنگ زده ایم و چند بار از شهرداری بابت این کارش تشکر کرده ایم.

***

گمشده

در کمال تاسف به اطلاع می رسانیم یک ماهی کوچک به رنگ آبی شیشه ای با دم قرمز (اسم نژادش را نمی دانم چون خیلی سخت است!) به طرز بسیار مرموز و مشکوکی در آکواریوم خانه ما گم شده است. ما لابلای همه گیاهان آبی را گشته ایم . و دور و اطراف خود آکواریوم را. حتی در یک جلسه توجیهی با بقیه ماهیهای بزرگ و کوچکمان هم صحبت کرده ایم تا اگر خبری از او دارند به ما بگویند.بهشان اطمینان داده ایم که اگر آنها ٬مخصوصا آن ماهی بزرگ سیاهه! ٬ بلایی سر این ماهی کوچک زیبا آورده اند ما حاضریم در مجازاتشان تخفیف قائل شویم. حالا بعدالظهرها که چای تازه دممان را میآوریم کنار آکواریوم با هم می نوشیم غصه داریم. هیچ اثری از او نیست.  شاید اگر لاشه اش را هم پیدا کنیم کمی دلمان قرار بگیرد. از دوستان و آشنایان محترم می خواهم اگر اطلاعی از این عضو کوچک خانه ما دارند به ما خبر بدهند و ما را از نگرانی برهانند!

لینک
۱۳۸٥/٦/٧ - نیلوفر

   هتل رواندا   

چندین سال پیش ٬ درهمان روزهای آغازین اکران فیلمهای خارجی در سینما فرهنگ٬ به دیدن فیلمی رفتیم به نام گلهای هریسن درباره نسل کشی صربها در بوسنی.دختر قهرمان فیلم به دنبال شوهر خبرنگار و گم شده اش به شهر زاگرب می رسد و با صحنه هایی مواجه می شود باورنکردنی از خشونت٬ قتل و کشتار مردم بی گناه .از نسل کشی وسط اروپا در اواخر قرن بیستم. او که همواره دوربینی به گردن دارد در کوچه های خالی و پر از کشته زاگرب می دود .زنی  خونین و هراسان پیراهنش را می کشد.ملتمسانه از او خواهش می کند که عکس بگیرد: عکس بگیر! شاید روزگاری دنیا بفهمد بر ما چه گذشت.

دیدن فیلم نفس گیر هتل رواندا کاملا تجربه مشابهی بود مثل دیدن این فیلم.با این تفاوت که هتل رواندا کمی هالیوودی تر ساخته شده و فیلمنامه قوی تری دارد. وقتی وسط اروپا چنان نسل کشی وحشتناکی برپا می شود تعجبی ندارد که وسط آفریقا در اثر جنگهای قبیله ای تنها در مدت چند ماه بیش از یک ملیون نفر مردم عادی و کودک کشته شوند.تا جایی که می دانم فیلم کمی تا حدودی مستقل است و شاید به همین دلیل است که درجاهایی سعی میکند تیغ تیز انتقادش را به سوی کشورهای پیشرفته بگیرد که در چنین دعواهای قبیله ای ای نه تنها خودشان را کنار می کشند و هیچ کمکی برای حفظ جان انسانهای بی گناه نمی کنند بلکه به نحوی آنها را تغذیه اسلحه ای هم می کنند.  ظاهرا داستان فیلم واقعی است .درباره یک مدیر هتل معمولی در رواندا که با شجاعتش و اعتقادش و عشق و علاقه اش به خانواده موفق می شود جان چند صد تن را نجات دهد. درباره اینکه مردم دنیا٬ غرب٬ سفیدها و... تا وقتی منافع مالی زیادی در آفریقا دارند همیشه آنجا هستند و در مواقع سختی هیچ کمکی نمی کنند.البته فیلم از انسانهای بزرگ هم تقدیر می کند از زن مامور صلیب سرخ که تا انتها می ماند تا جان کودکان را نجات دهد. و از افسر ارشد نیروهای حافظ صلح سازمان ملل که با وجودی که از طرف همه کشورهای جهان تنها ماند ه است ولی تا جایی که در توان دارد می ماند.

برای کشته شدن دو دختر بلژیکی در اروپا ماهها سر و صدا برپا می شود قوانین تغییر میکند و آدمهای زیادی محاکمه می شوند ولی از کشته شدن یک ملیون کودک سیاه در آفریقا تنها به دلیل اختلافات قومی و قبیله ای حتی کسی هم خبردار نمی شود. به همین دلیل ساخته شدن هتل رواندا به خودی خود صرف نظر از همه قالبهای هنری اش کار شجاعانه بزرگی است. ازآن فیلمهاست که تا به آخر تو را می کشاند قلبت را به درد می آورد و تو را تحت تاثیر قرار می دهد.  مثل همان دوربین عکاسی است در گردن آن زن در زاگرب. انگار همه آن کودکان سیاه از تو می خواهند که تنها ببینی برآنها چه رفته است. 

این روزها دارند صدام را بابت نسل کشی کردها محاکمه می کنند.  در خبرها می شنویم که امکان یک جنگ منطقه ای شیعه و سنی در عراق  هیچ کم نیست.  از وجود انسان حیرانی می شویم. باید قبول کنیم نسل کشی ٬ این بزرگترین جنایت در سامان ملل متحد٬ هنوز وجود دارد.باید قبول کنیم هنوز جنبه های زیادی از وجود انسان ناشناخته مانده است. شاید تنها ساخته شدن چنین فیلمهایی و نوشته شدن داستان این آدمها بتواند کمی بر روی انسان مدرن پیشرفته اثر بگذارد تا چشمهایش را به روی واقعیت بشری باز کند. هتل رواندا را ببینید. حکایت عشق است و حماقت انسانهای متحجر و نامردی انسانهای مدرن.

لینک
۱۳۸٥/٦/٥ - نیلوفر

   مبارزه با زمين خواری   

این روزها هرروزنامه ای را باز کنی از بسیج ملی برای مبارزه با زمین خواری صحبت شده است.  آدم شاید در وهله اول کمی دلش خنک شود. یاد این مشکل تازه به دوران رسیدگی جامعه کنونی بیفتد که همه می دانیم چقدرش بابت همین زمین خواری است. بعد یاد تپه های عباس آباد تهران می افتیم و آنهمه ویلای لب آب مازندران .یاد زمینهایی که همین الان در اطراف تهران و کرج و لواسانات به قیمتهای سر سام آور معامله می شود. و پیش خودمان فکر میکنیم شاید قرار است بالاخره قضاوتی در میان باشد :

 ماهیگیر است.معتاد است.خانه اش یک چهاردیواری نم گرفته بسیار کوچک است لب رودخانه چمخاله . هر چه پول در می آورد می دهد بابت تریاک. زنش٬ زیبا و شهری و اهل رشت است. دیپلم بهیاری دارد.مدام از شوهر کتک می خورد اگر پولی بخواهد بابت بچه ها و یا اگر اعتراضی بکند به بساط مرد. پسر بزرگش دو سال پیش وقتی برای بار دوم نتوانست سوم راهنمایی را قبول شود ترک تحصیل کرد. حالا ماهیگیری می کند و گاهی پولها یی یواشکی به مادرش می دهد تا پشت بام خانه را تعمیر کنند.پسر کوچکتر درسخوان است. تابستانها با قایق موتوری می رود لب ساحل و مسافرها را توی دریا می چرخاند .همه درآمدش را می دهد به مادرش. که گاهی پدر پولها را پیدا می کند و کتک کاری ای راه می افتد که همه جمع می شوند. نه اینکه مرد از اول این طور بوده. ۱۲ سال پیش که می شناختیمش مرد خوب و مهربانی بود. عاشق زن زیبایش و دو تا پسر دوست داشتنی اش بود.مرد دریا بود. چهارشانه و پرزور.ماهیگیر به تمام معنا. بعد از تصادفش دو سال زمین گیر شد. پولشان ته کشید. هزینه درمانش زیاد شد. اول برای تسکین درد تریاک کشید. بعد که دید از کار افتاده شده ٬ رفت توی کار قاچاق تریاک لابد . و توی هزار راه خلاف دیگر برای پول در آوردن. حالا زندان است. به عنوان زمین خوار چمخاله! می دانیم لابد زمینهای لب رودخانه بی سند را الکی الکی فروخته به تهرانیهای پولدار و پولش را هم دود کرده است. ولی در اینکار مگر او چیزی غیر از یک دهاتی نفهم بوده؟ مگر چقدر بابت این کلاهبرداریها به جیب زده است؟البته ما بسیار از زندانی شدنش خوشحالیم. از وقتی زندان است پسر کوچک هم درسش را ول کرده و میگوید دیگر امسال به مدرسه برنمی گردد. زن رفته کمیته امداد که ما چطور بدیهایمان بپردازیم. کمیته امداد هم آمده وضع فلاکت بارشان را و دیوارهای نم رفته آن چهار دیواری کوچک بی سندشان را لب رودخانه دیده و پولی جمع کرده و حالا قرار است مرد را آزاد کنند و پرونده زمین خواری همه آن زمینهای بزرگ لب ساحل و رودخانه چمخاله را مختومه کنند!

لینک
۱۳۸٥/٦/٤ - نیلوفر

   سی سال دوست داشتن   

سی سال پیش.همین روزها باید بوده باشد.گرچه من نبودم. ولی ۲۷ سال است می شناسمش. سی سال پیش تو لباس سفید زیبایت را پوشیده بودی و تو کت و شلوار کرمت را.عکسهاش را بارها دیده ام. سی سال پیش هر دوتان زیبا بودید.مثل امروز که هردو تان هنوز زیبایید.سی سال پیش عاشق بودید مثل الان که عاشقید.سی سال است کنارهمید سی سال است مهمترین حرف نگاهتان به هم دوست داشتن است.انقلاب و جنگ و بیماریها و از دست دادنها ومشکلات مالی و خانوادگی هیچ کدام نگاهتان را ذره ای عوض نکرده.عجیب نیست که من و برادرم ٬ هردومان اینقدر عاشق زندگی هستیم. مگر می شود با این نگاه سی ساله شما بزرگ شد و عاشق بودن نبود؟ عجیب نیست که هنوز شبها دلم برایتان تنگ می شود و گه گاهی آرزو می کنم هنوز همان دختربچه بودم و روی صندلی عقب ماشین می خوابیدم و کوههای پوشیده از جنگل جاده چالوس را نگاه می کردم .خودم را به خواب می زدم و دستهای شما را می دیدم روی دستهای هم .پدر رانندگی می کرد و مادر دستش را از روی دنده ماشین گرفته بود . و من هنوز عاشق آن سفرهای شمالم درست همین موقعهای سال که سالگرد ازدواجتان بود. دستهایتان را از پشت ماشین می دیدم .همیشه. حتی روزهای سخت موشکباران.حتی روزهای سخت بیماری. حالا می دانم همین دستهایتان بود که هرگز نگذاشت بفهمم جنگی در میان است. و بیماری. وقتی شما اینقدر عاشقانه کنار هم بودید٬‌هیچ چیز برایم سخت نبود.پشتم همیشه گرم گرم بود. می توانستم دوست بدارم و تازگیهاست دارم می فهمم این دوست داشتن عجب نعمت بزرگی است.این بی کینه و بی عقده زندگی کردن که همیشه در نگاهتان دیده بودم.

همه اینها را نوشتم که بگویم نمی دانید چقدر از این سی ساله شدن با هم بودنتان خوشحالم. چقدر همه لحظه های زندگیم را از درس خواندن و کار کردن گرفته تا ازدواج و عاشق شدنم را مدیون همه این سی سال عشق شمام. مدیون اینکه یادم داده اید هیچ چیز بالاتر از دوست داشتن نیست...

لینک
۱۳۸٥/٦/٢ - نیلوفر