آدمهای تنهای شهرم

پیرمرد

همیشه کلاه بنفش بافتنی سر دارد. در سرما و گرما. سر خروجی مدرس به عباس آباد می ایستد. پشتش کمی خمیده است. پیرهن و شلوارش کهنه و گاهی سوراخ است. پوستش آفتاب سوخته و دهانش بدون دندان است. ماشینها که پشت چراغ قرمز می ایستند راه می افتد بین ماشینها. پاکتهای فال حافظ می فروشد. همیشه اخم کرده است. و گاهی٬ انگار که با خودش حرف بزند ٬ سرش را بالا وپائین تکان می دهد.  به شیشه ماشینها که می رسد با انگشتانش محکم می کوبد به شیشه. ما گاهی فکر می کنیم الان است که شیشه ترک بردارد. بند بند انگشتانش محکم و بزرگ و پینه بسته است. انگشتانش آدم را یاد زمینهای گندم می اندازد یا برنج شاید. همه چیزش به یک کشاورز زحمت کش آفتاب خورده می ماند.به همه شیشه ها همین طور محکم ضربه می زند. کسی حال و حوصله اش را ندارد. ساکت و خاموش است. نه دعایت می کند نه التماس. اخم کرده و عصبانی محکم می زند به شیشه ماشین و زیاد هم صبر نمی کند تا نظرت را عوض کنی. انگار  هیچ فکرش اینجا نیست نمی دانم در این دود و بوق دارد به بوی خوش شالیزارها فکر می کند یا زردی گندمهای رسیده یا عشق ۱۷ سالگی اش .که شاید دختر عمویش بوده .یا به آن روز که که برای اولین بار دختر زیبای ده را پشت درختهای انار بوسیده بوده . نمیدانم پیرمرد در این صبحهای تکراری اتوبان مدرس با دیدن این قیافه های عبوس و خسته پشت ماشینها و با اینهمه بوی دود اصلا به چیزی فکر می کند؟

***

درخواستی

سر ظهر بود. توی آژانس نشسته بودم و دیرم شده بود. هواسم پی مدارک توی دستم بود که چیزی کم و کسر نباشد و به اینکه آنجا که رسیدم چه چیزهایی بگویم یا نگویم. راننده مرد میان سالی بود. جلوی همه می پیچید. همه دائم برایش بوق می زدند. ماشینش با اینکه از این پژوهای نو بود ولی به زور راه می رفت. رادیو روشن بود. با صدای بلند. نمی دانم کدام شبکه بود. مجری برنامه داشت درباره تمام شدن ماه رمضان و دیدن ماه و عید فطر حرف می زد. هواسم خیلی به رادیو نبود. سرم توی کاغذهای خودم بود. گاهی صدای قران خواندن می آمد. فکر کردم لابد رادیو قرآن است. راننده باز رادیو را بلند تر کرد. لابد گمان می کرد صواب قرآن شنیدن در ماه رمضان با صدای بلند بیشتر است. کاغذها را کنار گذاشتم. بی خیال رانندگی بد راننده شدم و شروع کردم به گوش دادن به برنامه رادیو. مجری کمی حرف می زد. بعد یک تلفن از یک شنونده پخش می شد که یک آیه خاص از یک سوره خاص را که توسط یک قاری خاص تلاوت شده باشد تقاضا می کرد.بعد مجری برنامه کمی درباره آن سوره حرف می زد و بعد آن آیه از آن قاری خاص پخش می شد. می شد اسم برنامه را گذاشت آیه های درخواستی. از راننده پرسیدم آیا این برنامه هر روز پخش می شود ؟ گفت ماه رمضان بله. بعد در حالی که ورود ممنوع را می پیچید تو گفت که خیلی برنامه خوبی است و از قاری های مشهور قرآن پخش می کند. بعد گفت اگر خواستید می توانید نذر کنید بعد زنگ بزنید برایتان آیه ای را که نذر کرده اید پخش می کنند. گفت تازه برنامه تلفنی برایتان استخاره هم می کند. این را که می گفت نزدیک بود آینه بغل ماشینی که گوشه ای پارک شده بود را بشکند.

لینک
۱۳۸٥/٧/۳٠ - نیلوفر

   اگر تحريم شويم   

اگر تحریم شویم ٬

بانکهای معتبر اروپایی دیگر به ما ضمانت نمی دهند و یا حتی با  ما هیچ کار نقل و انتقال مالی انجام نمی دهند

 واردات کالای خارجی در ایران محدود می شود.دیگر از لوازم برقی کره ای و لباسهای چینی و بعضی از پودر های لباس شویی ترکی خبری نیست.

مسافرت به همه نقاط دنیا به غیر از سوریه بسیار سخت و تقریبا ناممکن خواهد شد

ممکن است واردات بنزین متوقف شود. بنابراین قیمت رفت و آمد در تهران بسیار زیاد خواهد شد

چون احتمالا همه سرمایه گذاریهای خارجی متوقف می شود ٬ همه پروژه های عمرانی می خوابد و ما تا حدودی بی کار خواهیم شد.

چون امکان دارد نفتمان را نخرند یا اگر هم بخرند دلارش چطور قرار است به ریال تبدیل شود و توی جیب ما برود بنابراین ما بی پول خواهیم شد.

برای بیماریهای سختمان دارو گیر نمی آید چون داروهایشان را به ما نمی فروشند.....

من ٬ تا ۹ سالگی موز نخورده بودم. ماکارونی ای که می خوردم شفته بود و به هم می چسبید. من تا ۹ سالگی نمی دانستم سوسیس چه شکلی است. هیچ کشوری را غیراز ایران ندیده بودم. من تا ۹ سالگی زیر موشکباران زندگی می کردم.تنها دو کانال تلویزیونی داشتم که تا ساعت ۹ شب بیشتر برنامه نداشت. .... با این وجود من  خاطرات بسیار  زیبایی از دوران کودکی ام دارم.

امروز٬ من  در آستانه تحریم نشسته ام. نگرانم. و هیچ نمی دانم حقیقت کدام است و مقصر کیست. می دانم شایسته قضاوت درباره این پرسشها هم نیستم.کاری هم از من ساخته نیست. ولی فکر می کنم اگر تحریم شویم من باز هم می توانم خوشبخت باشم. می دانم مشکلات همیشه از دور بزرگتر به نظر می رسند. اگر تحریم شویم من چاره ای ندارم جز اینکه خوشبخت باشم. دارم به راههای خوشبختی ام در تحریم فکرمی کنم.کم نیستند....

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٩ - نیلوفر

   دريچه   

وضعیت بهداشت و درمان در ایران مثل همه چیز دیگر سخت ٬ بسیار ناکار آمد پر از مشکلات پایه ای و تا حدودی هم کمدی است.  از قضیه پیدا کردن دارو در ناصرخسرو گرفته تا بیمه های تامین اجتماعی و شلوغی بیش از اندازه مطبها و کلینیک های معروف و هزینه سرسام آور درمان و وضعیت بسیار بد پرستاری و مراقبت های بیمارستانی و نبود امکانات و ... که اگر بخواهیم ادامه بدهیم باید ساعتها حرف بزنیم. تنها چیزی که می توان گفت همان جمله معروف است: خدا کند سر و کار کسی به این بیمارستانها و دوا و دکتر نیفتد که کاملا بدبخت می شود.

حالا شما فرض کنید یکی از نزدیکترین و مهمترین افراد خانواده ٬ مثلا مادرتان٬‌ دچار بیماری سخت قلبی شده است. شما و خواهر برادرها مجبور شده اید کار و زندگیتان را ول کنید و بیفتید به دنبال این دکتر و آن دکتری که خیلی طبیعی هم هست نه تنها حرف همدیگر را قبول ندارند که پشت سر هم حرف هم می زنند. از این هم نمی گویم که برای وقت گرفتن از هر کدام از این دکتر ها چقدر دویده اید و چقدر منت و این و آن را کشیده اید و چقدر پارتی بازی کرده اید.حالا مثلا بعد از کلی دوندگی و آزمایش های دوباره و سه باره قلبی گران قیمت دکتر تصمیم گرفته دریچه قلب مادر شما باید عوض شود. من اینجا اصلا با حال و هوای دل نگران شما و خانواده تان کاری ندارم که چقدر دل شوره این عمل را دارید و چقدر نیاز دارید کسی به شما آرامش بدهد. فرض هم می کنم خدا را صد هزار مرتبه شکر پول به اندازه کافی و وافی دارید تا خرج عمل و بیمارستان و دکتر و پرستار خصوصی بعد از عمل را هم بدهید. ولی فکر می کنید قضیه به همین سادگی است؟! خیر! دکتر چند روز قبل از عمل شما را صدا می زند و می گوید: خب! بروید دریچه قلب بخرید!!! ( من باز هم به حال و هوای شما کاری ندارم!)  شما تنها می توانید بپرسید از کجا؟! و او می گوید خب از بازار دریچه قلب! به من چه !  هیچ فرقی نمی کند شما مهندس باشید یا معلم یا بی سواد! به هر حال باید بروید کلیه اصلاحات بازار پزشکی ایران را یاد بگیرید. بروید سراغ این دلالهای تجهییزات پزشکی (پاتوقشان توی خیابان ولیعصر بالای منیریه است) از این مغازه به اون مغازه و بعد دریچه قلب قیمت کنید! یکی نوع برزیلی اش را دارد آن یکی می گوید این برزیلی ها تاریخ مصرف گذشته اند! یکی نوع استرالیایی را دارد ولی آن یکی می گوید مال من آمریکایی اصل است تازه ارزان تر هم می دهم ولی فروشنده نوع استرالیایی معتقد است آمریکاییه در حقیقت چینی تقلبی است!!!‌ شما تصور بفرمائید! مادر مریض احوالتان در بیمارستان خوابیده و قرار است یکی از سخت ترین عملهای قلب رویش انجام شود. شما کار و زندگیتان را ول کرده اید. کلی دارید پول دریچه قلب می دهید و حالا شماره موبایلتان دست این دلالهای دریچه قلب می چرخد و هی این یکی زنگ می زند هی آن یکی!

اگر هم یک بار جوش بیاورید و به دکتر بگویید خب شما که عمل می کنید! بهترین نوع دریچه را خودتان بخرید بگذارید! آخه من که نمی دونم! او چنان چپ چپی به شما نگاه می کند شما فکر می کنید حتی دیگر حاضر نیست مادر شما را عمل کند!

پی نوشت: این اتفاق مو به مو برای دوست عزیزم افتاده است. خوشبختانه عمل انجام شده و مادرش سالم و خوشحال است. ما هم داریم خاطرات کمدی عمل را تعریف می کنیم و می خندیم چون کار دیگری نمی توانیم بکنیم! و دعا می کنیم در ایران سر و کارمان به دکتر و دوا نیفتد!

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٦ - نیلوفر

   ذهن پراکنده   

گرسنگی

سالیانه ۹ میلیون نفر در نیا از گرسنگی می میرند. چیزی بسیار بیشتر از تلفات همه سیلها و زلزله ها و آتشفشانها. بسیار بیشتر از مرگ و میرهای ناشی از بیماریهای همه گیر و بسیار بیشتر از همه آدمهایی که در جنگها کشته می شوند. اکثر این انسانها ساکن آفریقا و جنوب شرقی آسیا هستند. سازمان ملل متحد و یونیسف برنامه جهانی غذا دارد. آرد و آب و گاهی روغن. نمی دانم چطور آدم از گرسنگی می میرد. نمیدانم آیا اول چشمهاش بسته می شود؟ یا دنیا به آرامی جلوی چشمانش تاریک می شود؟سینه اش کی دیگر تکان نمی خورد؟کی دیگر سرما یا گرما را حس نمی کند؟ و درد را؟آخرین بار که دستش را تکان می دهد کی است؟ قلبش کی دیگر نمی تپد؟ تا کی هنوز چیزی می شنود؟ نمیدانم آدمی که دارد از گرسنگی می میرد لحظه آخر مرگش به چه فکر می کند.

***

به صحرا شدم .

عشق باریده بود.

چندان که پای در آن تر می شد

(به گمانم باید از ابوسعید ابی الخیر باشد)

نیمه شب است. از صدای آسمان بیدار شده ام. پرده را کنار زده ام. کاجهای حیاط با شدت تکان می خورد. آسمان می غرد. همه جا چنان روشن می شود که می توانم همه ماشینها پارک شده توی کوچه را ببینم . همانها که صدای دزدگیرهمه شان در آمده است .  برق آسمان صورت همسرم را هم روشن می کند. خواب است. لبخند می زنم. دوست دارم در بالکن را باز کم . دستهایم را باز کنم . تا باد لباس خوابم را تکان دهد و باران موهایم را خیس کند. دوست دارم پاهایم تر شود.

***

از حرفهای استاد

آنها که آینده ای پیش روی خود نمی بینند به گذشته هایشان چنگ می زنند.

***

ذهن من سر کلاس :  امسال کنکور شرکت می کنم جامعه شناسی  بخوانم.

پی نوشت: زیاد فکر های مرا جدی نگیرید. خودم که اصلا جدی نمی گیرم.

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٥ - نیلوفر

   علی سرا   

بعد از نوشهر٬ نرسیده به پارک جنگلی سیسنگان ٬ علی سرا

از قبل با سرایدار باغ هماهنگ کرده ایم. آمده و در باغ را برایمان باز کرده است. وارد که می شویم دو طرفمان پر از درخت پرتقال و نارنج است. دیروز اینجا باران  باریده و الان هوا بسیار دل انگیز شده است. ما در حالی که داریم یک آهنگ خیلی قدیمی از ویگن گوش می دهیم پنجره های ماشین را باز کرده ایم و وارد باغ شده ایم. انتهای راه ماشین رو پیاده می شویم. صدای دریا از دور به گوش می رسد. به توصیه سرایدار از سمت چپ وارد باغ و درختها می شویم. این قسمت درختهای خرمالو دارد. بلند و پر. خرمالوهاش هنوز نرسیده. کمی که جلو می رویم به یک مرداب می رسیم. دور مرداب ٬ با سنگ های زیبا ساخته شده است. مرداب مصنوعی است. وسطش تکه هایی را گل و درخت و بامبو کاشته اند. توی مرداب پر از برگهای نیلوفر آبی است. یک گل نیلوفر زرد رنگ وسط مرداب بهمان سلام می کند.قورباغه ها دور و اطرافمان بالا و پائین می پرند. دور مرداب چراغهای پایه کوتاهی نصب شده که نمونه اش را هیچ کجا ندیده ام. انگار از جنس صدف دریایی است. تنها یکی از چراغها سالم است و بقیه شکسته اند. علفهای هرز دور تا دور مرداب را گرفته است. روی زمین بوته های گل سرخ مخملی گل داده اند. کمی جلوتر از مرداب زیر انبوه درختان خرمالو  فضای باز است. با یک سنگ سفید بزرگ . رویش نوشته آقای یحی فتحی.  سرایدار توضیح می دهد که ایشان صاحب باغ بوده اند.  مدتهاست که مرده و وصیت کرده بوده همینجا به خاک بسپارندش. همه فامیل و وراثش هم خارجند. این باغ بزرگ میوه افتاده اینجا. . از کنار مرداب یک راه سنگی بسیار زیبا وجود دارد. دو طرف راه  با همان چراغهای صدفی حالا شکسته  تزئین شده است. دو طرفمان حالا درختهای نارنگی است. نارنگیها رسیده و شیرین است. گاهی توی راه نیمکتهای دونفره  هست برای نشستن . همه زنگ زده و گاه شکسته. اینجا مثل باغهای قصه هاست. روی راه سنگی می رویم تا به دریا می رسیم. باغ بزرگ نزدیک دریا تمام می شود. کنار دریا یک خانه شکسته و خرابه است. شومینه چوبی آن پیداست. دود زده و سیاه است. اتاقها و حمامها با کاشیهای ریز زیبای شکسته.  به باغ و خانه و مرداب و راه سنگی و نیمکتها فکر می کنم چیزی حدود ۵۰ سال پیش.  سرایدار می گوید هیچ کدام از بچه ها و نوه های صاحب باغ علاقه ای ندارند اینجا بیاییند. می گوید صاحب باغ مرد بسیار نازنینی بوده . آنقدر مردم دار و خیر بوه که این باغ را مصادره نکرده اند. در حالی که عده ای از گروهمان در باره این حرف می زنند که اگر فقط کمی به باغ رسیدگی شود عجب جای توریستی بی نظیری می شود و درباره روشهای فروش بلیط دم در و ... حرف می زنند من به ۵۰ سال دیگر فکر می کنم .

لینک
۱۳۸٥/٧/٢٤ - نیلوفر

       

خانم های خانه دار! خسته نباشید یک موقع!

دم افطار است. وارد قصابی می شوم. بساط افطاری روی زمین پهن است. آش رشته و املت و نان بربری. فکر می کنم بهتر بود دیرتر می آمدم ولی مرد بلند شده تا به کار من برسد. مرغ می خواهم. می پرسد: رون یا سینه یا فیله یا کبابی پیاز زده ؟  رون وسینه ها همه پاک کرده و پوست کنده و تر و تمیز و تازه است.  مرد ادامه می دهد: شنیتسلی فیله و رون آماده هم بذارم؟ این کتلت های مرغ آماده مون هم خیلی خوبه ها . پیراشکی گوشت و مرغ مون هم تازه است.کیوسکی مرغ هم دارم فقط باید سرخش کنین. می گم: کیوسکی؟!

وارد میوه فروشی که می شوم همگیشان هنوز نشسته اند کف زمین و افطار می کنند. مرا که می بینند بلند می شوند. یکیشان فورا می گوید: خانوم امروز انگورهامون حرف نداره ها! لوبیا می خواهم می گوید: خانوم مهندس براتون پاک کنیم ؟خرد هم می کنیما!‌ سبزی خوردن تازه پاک کرده را چیده اند جلوی در توی سینی بزرگ. تربچه ها و پیازچه ها از دور چشمک می زند. می گوید اینها شسته شده است ها!‌حالا شما اگه دست و دلتون نمیره یه آب بزنید!‌ چشمم به انارها می افتد . امسال هنوز انار نخورده ایم. مرد می گوید تا همین دو ساعت دیگر همه انارهایی را که خریده ام دون شده برایم می آورد دم خانه! دستکش یک بار مصرف کارگرش را هم نشانم می دهد که خیالم بابت دستهایی که قرار است انارها را دون کند راحت باشد. نعناع خشکمان تمام شده . قرار می شود برایم نعناع پاک کند خشک کند و توی شیشه بریزد. پیاز برمی دارم. می گوید: خانم مهندس تا فردا براتون خرد می کنیم سرخ می کنیم.  سه کیلو سبزی قرمه  هم سفارش می دهم. می گویم زیاد سرخش نکند که ویتامینهاش از بین برود.

هر چقدر سوپر مارکت قبل از افطار شلوغ است بعد از افطار پرنده پر نمی زند. تنها زنی آمده سالاد الویه آماده می خرد.  من هوس کرده ام کیک بپزم. پودر کیک آماده را برمی دارم. دوستم گفته بود این پودینگ آماده هم خوب می شود. شیر و تخم و مرغ و ماست .  همه اینها کلا یک کیسه هم نمی شود. شاگرد فروشنده اصرار عجیبی دارد که من اگر این یک کیسه را تا دم در خانه مان که یک کوچه بالا تر است ببرم حتما خسته خواهم شد.

***

باد

الان که دارم اینها را می نویسم باد عجیبی می وزد. همه در و پنجره های ساختمان با سر و صدا به هم می خورد. باران می بارد کم کم . باد پائیزی دل انگیزی است. بوی خاک بلند شده است. از دود و گرما خبری نیست. تهران برای لحظات کوتاهی دوست داشتنی و رویایی و کمی ترسناک شده است. فردا داریم می رویم شمال . دلم برای دریا تنگ شده است.  رازهای زیادی دارم که هنوز بهش نگفته ام .

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٩ - نیلوفر

   مردمک چشم نگاری   

خسته و خواب آلود و گرفته ام. هیچ چیز آن طور نیست که باید باشد. صبح به سختی بیدار شده ام. کارهای شرکت هیچ کدام خوب پیش نرفته. همه برنامه ریزیهایم به نوعی به بن بست رسیده اند. همه چیز گم و گور شده است. همه کار نصفه نیمه و بی نتیجه مانده است. عصبانی و بی حالم. حوصله کلاس داستان نویسی را نداشتم. به اجبار ۳ ساعت و نیم در کلاس نشستم و به تفسیر های اشعار استفان مالارمه گوش کردم و هیچ نفهمیدم. گرسنه ام. از هرچه ایسم غربی است حالم بد می شود. از داستان دوستم هم هیچ چیز نفهمیدم یک سری ملاصدرا و سهرودی کنار هم ردیف کرده بود که برای مغز من زیادی سنگین بود. ماشین ندارم. به همه قانونگذاران زوج و فرد ماشینها لعنت می فرستم. آژانس هم ماشین ندارد. همه دوستانم رفته اند. مانده ام جلوی در کلاس در خیابان قدم میزنم بلکه آژانس برسد که گفته تا ۲۰ دقیقه دیگر هم نخواهد آمد. دیر وقت است. می دانم وقتی برسم خانه باید ناهار فردا را بپزم لباسها را از روی بند جمع کنم. باید حمام کنم .بی حوصله و غمگین و دلنگرانم. همسر گرامی زنگ زده به موبایلم که کجایی. که این چه وضع زندگی است . چرا اینقدر دیر کرده ام. و اینکه این کلاس داستان نویسی ام هم مسخره بازی بزرگی است. حق دارد. لابد. نمی دانم. حوصله ندارم قضاوت کنم. دستهایم را دور سینه ام حلقه کرده ام کیفم روی شانه ام افتاده و روی آسفالت خیابان راه می روم. عقب و جلو .منتظر. دوست ندارم به هیچ چیز فکر کنم. خیابان  شلوغ نیست. ماشینها گاهی بوق کشان رد می شوند. می دانم روسری ام کج و کوله است. رنگم از گرسنگی پریده است .لبهایم بی خون و سفید شده است . خوشحالم که با این قیافه کسی ازاین ماشینها به فکر من نیست. تکه ای از آسفالت را نمیدانم بابت چه کار احمقانه دیگری کنده اند. می ایستم و با نوک کفشم خاکها را جابجا می کنم. خاک کرم رنگ و روشن است. دانه دانه و ریزاست. به خاک نگاه می کنم .حس می کنم زمان ایستاده است.  دانه های خاک را زیر کفشم حس میکنم. صدایشان را می شنوم. دانه دانه شان را. ضربان قلبم بالا می رود. نمیدانم کجایک. حس میکنم همه چیز محو شده است. من  هستم و خاک ریز ریز و دانه دانه. بی اختیار زمزمه میکنم:

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین                آن مردمک چشم نگاری بوده است

دانه های خاک برایم چشمهای سیاه می شوند. زیبا  و براق. توان ندارم به شان نگاه کنم زمان و مکان برایم ایستاده است. سرم را بالا می کنم و به آسمان سیاه شب نگاه می کنم باز زمزمه می کنم

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است    چرخنده فلک نیز به کاری بوده است

به مردمک ها فکر می کنم و به لیل و نهارهای پیش از خودم. و چرخیدن زمین  و به خاک دانه دانه و به چشمهای خیس عاشقان پیش از خودم و به خودم و به زمان . قلبم لبریز از شور می شود. نمی دانم  چطور و از کجا چنین پر شور شده ام. مردمکها همه برایم چشمک می زنند.  باز بی اختیار زمزمه میکنم:

ساقی غم فردای حریفان چه خوری              پیش آر پیاله را که شب می گذرد.

به آسمان سیاه شب نگاه می کنم . به مردمک چشمهای خودم فکر می کنم .  حس می کنم ته کفش کسی روی مردمک چشمم کشیده می شود. صورتم پر از لبخند شده است. 

لینک
۱۳۸٥/٧/۱۸ - نیلوفر

   الو الو تهران!   

ماهنامه فرهنگي هنري هفت در شماره شهريورش مقاله اي دارد  به قلم ليلي گلستان به نام الو الو ! تهران! گلستان در اين دو صفحه خاطرات نه چندان دلچسبش را از زندگي در تهران تعريف كرده است. او در مقدمه مي نويسد:

((قصه هايي از تهران بدون اغراق و همان طور كه واقع شده برايتان تعريف مي كنم. قصه هايي كه به گمانم فقط مختص اين شهر است . قصه هايي حاكي از نبود تربيت و اخلاق در رفتار اجتماعي، حاكي از بي تفاوتي، بزن برويي، بي مسئوليتي ٬ رياكاري و دروغ آن هم غالبا بي دليل و ابلهانه .))

اغلب اين خاطرات به طرز غم انگيزي واقعي است . يكي دو تاييش را براي نمونه اينجا مينويسم. بقيه هم به صورت اين دو عجيب و واقعي است .دلم مي خواهد فردا نظر شخصي خودم را درباره آنها بگويم:

مكان : خانه

تلفن زنگ مي زند. صداي دختر خانم ظريف و لطيفي مي گويد كه از من خواهشي دارد. خواهشش اين است كه چون من صاحب كتابخانه اي پر از كتاب هاي معتبر فرانسوي هستم (كه نيستم)‌ آيا مي تواند بيايد و چند كتاب براي ترجمه انتخاب كند؟ مي گويد ناشر هم پيدا كرده است. از نظر من اشكالي نداشت. مي پرسم چقدر زبان فرانسوي مي دانيد. مي گويد: هفته گذشته در كلاس زبان اسم نويسي كردم!

 

مكان: پست خانه

پاكت هاي دعوت گالري را بردم كه پست كنم.همه را دسته كردم و مرتب روي پيشخوان گذاشتم تا نوبتم شود.خانمي پشت سر من در صف مي ايستد.دستش را دراز مي كند .يكي از پاكتهاي مرا بر مي داردچسبش را باز ميكند كارت داخلش را مي كشد بيرون . دراين جا من كه مراقب رفتار او بودم ، ارام دستم را دراز مي كنم و پاكت و كارت را از دستش مي گيرم و آرام تر مي گويم اين كار درستي نيست. با اعتراض و با صداي بلند مي گويد: وا! مي خواستم ببينم توش چيه !

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٧ - نیلوفر

   پياده روي روي آّب   

آن روزها که مهاجران اروپایی در جستجوی سرزمینی تازه با آرزوهای بزرگ وارد آمریکا شدند به آرامی مردم ساکن این منطقه را از صحنه تاریخ محو کردند. این یک نسل کشی مدرن مثل نسل کشی های امروزه نبود جنگ و کشتن هم نبود. انگار یک اجبار تاریخی بود. انگاز که کسی با تخته پاک کنی آرام روی نقشهای سرخپوستی می کشید آنقدر که ناپیدا شدند. سرخپوستها و فرهنگشان برای ما شرقی ها همیشه هیجان انگیز بوده است . یک نوع عرفان شرقی توی کارهایشان هست که ستودنی است. علاقه شان به طبیعت. خلق و خوی آرام و به جا خشنشان.اخلاق قبیله ای زندگی کردنشان و ... اینکه سرخپوستها در روند تمدن بشر و تبدیل آمریکا به ابرقدرت جهانی باید حذف می شدند یک حقیقت  تاریخی است. حتی فاجعه هم نیست .  ولی از آن حقیقتها ست که به واقع تاثر برانگیز است. و چه چیزی بهتر از ادبیات داستانی می تواند حقایق تاریخی را بیان و ثبت کند؟

داستان کوتاه ((تو گرو بگذار٬ من پس می گیرم  WHAT YOU PAWN I WILL REDEEM ))

 ‌ نوشته شرمن الکسی بهترین و هنرمندانه ترین تعریف  این محو شدن است. شرمن الکسی خودش سرخپوست است. جوایز ادبی زیادی هم در آمریکا برده است. همین مسئله نشان دهنده حل شدن و محو شدن سرخپوستهاست درست مثل خود نویسنده . می گویند : شاهکارهای ادبی٬ معمولا در انتهای دوران تاریخی موضوعیشان پدید می آیند. یعنی همیشه بهترین شاهکار ادبی درست بعد از زوال یک فرهنگ یا یک موضوع است که نوشته می شود. همه شاهکارهای ادبیات از بابا گوریو گرفته تا خشم و هیاهو از این دستند. و به همین دلیل است که این داستان کوتاه که اوائل سالهای دو هزار نوشته شده است یکی از بهترین تعاریف زوال فرهنگ سرخپوستی است. نگاه نویسنده بسیار انسان دوستانه و  شیرین ٬ نو و در عین حال سرخپوستی است.  یک سرخپوست الکلی ۵۰ -۶۰ ساله در سیاتل امروز به طور اتفاقی در یک گرو فروشی لباسی قدیمی مربوط به رقصهای سرخپوستی را می بیند و گمان می کند این لباس باید مربوط به مادربزرگش باشد. او برای پس گرفتن لباس نیاز به هزار دلار پول دارد. داستان ٬ ما و سرخپوست را یک شبانه روز با خود همراه می کند تا سرخپوست پول را فراهم کند. او با آدمهای مدرن  و آدمهای در حال محو شدن برخورد می کند. نگاه نویسنده بسیار دلنشین است. او این محو شدگی را نه نتیجه ظلم و ستم می داند نه نتیجه تمدن و ... او به راحتی می داند این یک زوال تاریخی است.  به همین دلیل داستان با وجود همه صحنه های بسیار دلخراشش به هیچ عنوان خشن و انتقام جویانه نیست. همه آدمهایی که با سرخپوست الکلی بر می خورند مهربانند. گرو فروش٬ دختر کره ای٬  مسئول موسسه خیره و پلیس. نویسنده با هوشمندی تمام مهربان ترین وجه شخصیت این آدمها را در داستان نشان داده است. تمام سرخپوستهای داستان هم در حال محو شدن هستند از دوستان مرد گرفته تا سرخپوستهای مست توی بار و نیز آن سرخپوستهای لب دریا. و در آخر حتی خود مرد. داستان پایانی بسیار شکوهمند دارد. رقص سرخپوستی در خیابانهای شلوغ سیاتل با لباس مادربزرگ در حالی که همه چیز ثابت شده است.

بسیاری از مطالب  داستان برای ما شرقی ها خواندنی است. خواندن محو شدن آن چند سرخپوست در حالي كه روي آب راه مي رفتند براي من هيجان انگيز بود. انگار سرخپوستها و عرفاي ما مشتركات زيادي دارند. و هر دو شان الان در تقابل  سنت و مدرنيته گير كرده اند. داستان یک روایت بسیار تازه و نو از تقابل سنت و مدرنیته است. جایی که غلبه مدرنیته کاملا پذیرفته شده است. دلایلش هم منطقی است و سنت تنها مثل یک آواز خاطره انگیز است که در دور دستها شنیده می شود و در حال خاموش شدن است.

ترجمه این داستان اعجاب انگیز را می توان  در مجموعه داستان خوبی خدا (ترجمه امیر مهدی حقیقت) خواند. ولی خواندن متن اصلی داستان بسیار بسیار لذت بخش تر است :

برای خواندن متن اصلی داستان که در مجله نیویورکر سال ۲۰۰۳ چاپ شده است اينجا کلیک کنید

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٦ - نیلوفر

   مکس/ يک تکه نان يا عشق من ! ناتاشا!   

در راستای پست قبلی ام ٬ ما آخر هفته مان را به دیدن فیلمهای ایرانی ای گذراندیم که در موقع اکرانشان به دلایلی موفق به دیدنشان نشده بودیم.  این روزها به لطف نبودن قانون کپ رایت همه فیلمها به راحتی در دست رس است .  ولی نکته جالب دیدن دو فیلم بسیار متضاد در کنار هم بود که هر دوتای آنها فکر مرا بسیار به خودش مشغول کرده.

مکس دومین ساخته سامان مقدم بود. شنیده بودم فیلم یک کمدی سیاسی است که زیاد هم چنگی به دل نمی زند. می دانستم دوران اکرانش کوتاه بوده و کمی هم سانسور شده اکران شده است. سرنوشتی شبیه مارمولک.  از قضا یک تکه نان ٬ فیلم جدید کمال تبریزی بود . یک فیلم از این سینمای معنا گرا  که تازگیها خیلی مد شده است . اولین فیلم تبریزی بعد از مارمولک. شنیده بودم می گویند تبریزی این فیلم را توبه نامه مارمولک خوانده است!

من از مکس بی نهایت لذت بردم. بسیار بسیار بیشتر از یک فیلم در پیتی کمدی. فیلم پر از لحظه های ناب بود. پر از آدمهای دوست داشتنی. قصد ندارم بگویم یک شاهکار هنری بود ! نه! ولی در طول فیلم حس می کردی چقدر زندگی شیرین و خنده دار است. همه حرفهای سیاسی و همه تئوریها ی چپی و راستی و .. چقدر خنده دار و احمقانه است. و چیزی که مهمترین ارزش را در زندگی دارد این است که آدمها٬ هر کسی که باشند و هر کجا که باشند چقدر دوست داشتنی اند و  پشت همه نقابهای که برای خودشان ساخته اند چقدر همه مثل همند.  و اين چه حرف درستي است. زندگی یعنی شادی و رقص و خوشی و دوست داشتن و کینه نداشتن و راست و صادق بودن. همین . 

ولی یک تکه نان به نظرم یکی از مزخرف ترین فیلمهای تاریخ سینما بود. پر از شعار و خرافات در حالی که سعی کرده بود یک لباس زیبای هنری بپوشد. فیلمبرداری خوب و طبیعت زیبا هم نتوانسته بود از شدت شعارهای بی سر و ته فیلم بکاهد.  اگر فیلم خیلی دور خیلی نزدیک یا حتی رنگ خدا حداقل سعی کرده بودند این پدیده جدید هنر ایرانی٬ معنا گرایی! ٬ را باز تا حدودی هنرمندانه آغاز کنند یک تکه نان نشان داد  نتیجه یک سینمای معنا گرا چیزی جز تقدس بخشیدن به خرافات نیست. من واقعا نمی فهمم منظور این انسانهای فرهیخته از نشان دادن ناتوانی انسان در برابر خدا چیست؟ در طول تمدن بشری همه اقوام به این ناتوانی رسیده اند و حرف جدیدی نیست. ما ٬ انسانها در برابر دنیا٬ طبیعت و قوانین آن بسیار کوچکیم و در طول تاریخ زندگیمان روی زمین سعی کرده ایم بفهمیم چرا و بهر چه زندگی می کنیم. ولی ظاهرا این انسانهای فرهیخته زحمتی به خودشان نمی دهند تا کمی مطالعه کنند. آیا دیدن هیچ کدام از این فیلمهای سینمای معنا گرا  قدمی است در این راه؟ تنها چیزی که بعد از دیدن فیلم توانستم یگویم این بود:

جنگ هفتاد و دو ملت ٬ همه را عذر بنه              چون ندیدند حقیقت٬ ره افسانه زدند

گرچه افسانه هم چیز بدی نیست به شرطی شیرین و دوست داشتنی باشد نه ترسناک و احمقانه .فکر می کنم بهتر است  این روشنفکران کنونی پر مدعای ایرانی به جای این حرفها٬ مکس را ببینند.  مطمئنا دلیل بهتری بر چرایی و چگونگی جهان پیدا می کنند. چه دلیلی بزرگتر از لذت بردن از با هم بودن؟ از شادی و خنده و عشق ؟ مکس یک خواننده لس آنجلسی بسیار مبتذل خوان است که اشتباها به عنوان یک هنرمند موسیقی جا زده می شود و موقعیت های کمیک می آفریند. به نظر من حرفهای بی سر و ته فیلم یک تکه نان بسیار بسیار مبتذل تر از موسیقی لس آنجلسی مکس است.  بسيار بسيار مبتذل تر از آهنگ ((عشق من ! ناتاشا! ))

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٥ - نیلوفر

   چهارشنبه خنده دار   

زندگی در تهران باعث می شود هیچ گاه روزمرگی را احساس نکنی.مثلا اگر فکر می کنید دیروز یک چهارشنبه خیلی معمولی بود با کار و آشپزی و ... خیلی اشتباه می کنید!

به دلیلی زودتر از محل کارم به خانه می آمدم .ساعت ۳ بعدالظهر پیچیدم به کوچه اصلی که دیدم ترافیک است. ترافیک برای کوچه ما گرچه چیز خیلی عجیبی نیست ولی در ساعت ۳ تو را به فکر فرو می برد که مثلا لابد تصادفی شده است. با دیدن چند نفر نیروی انتظامی فکر کردم خانه ای دزد آمده است. همین طور که درذهنم  داشتم سناریوهای مختلفی می نوشتم کامیون بزرگی دیدم که به سختی گوشه ای پارک شده بود(عامل ترافیک هم همین کامیون بود)‌ در حدود ۲۰ تا مرد با لباس سبز(نیروی انتظامی )‌ هم کنارش ایستاده بودند. پشت کامیون پر بود از دیشهای ماهواره!  مردم کوچه مان همه بیرون آمده بودند. ایستاده بودند و به تلاش نیروهای انتظامی نگاه می کردند. به خانه خودمان که رسیدم دیدم اوضاع تفاوتی ندارد. همه زنهای همسایه در راه پله ها جمعند . با لباسهای خانه پله ها را می دوند. یکی LNB  به دستش است یکی سیم ها را جمع کرده و می دود. سرایدار نازنین هم بین پشت بام و انباری ها مدام می رود و می آید و هر بار یکی از دیشهای ماهواره را به سختی از پله ها پائین می برد. بساط حرف م خنده هم بین زنهای همسایه به راه است. آدمهایی که سال به سال همدیگر را نمی بینند. ایستاده اند روی پشت بام و حرف می زنند و می خندند. پشت بام دیدنی شده است. تا چشم کار می کند روی همه پشت بامهای اطراف آدم جمع شده اند بیشترشان زن هستند. بعضی با مانتو و بعضی حتی بدون روسری . دو تا ساختمان آن طرف تر زنی سرایدار ما را صدا می کند . داد می زند که: مادر جان! بیا اینجا این دیشها رو هم ببر ما امروز هیچ مردی نیست توی ساختمونمون!  روی پشت بام آن طرف خیابان افسر نیروی انتظامی ایستاده است. سربازها دیشها را از بالا به پائین پرتاب می کنند. دیشها با صدای عجیبی می خورد زمین . اینجا امروز میهمانی پشت بامهاست. افسر از آن طرف برای پیرزن داد می زند که: نگران نباش مادر جان خودمون داریم میایم!! ما این بالا می خندیم . سرایدار ما به خنده با صدای بلند به افسر می گوید: جناب سروان! این ساختمون دیگه لازم نیست بیاین من خودم زحمتش رو کشیدم. باز همه می خندند. افسر به مرد همسایه ساختمان روبرویی که دارد سیگار می کشد می گوید: خجالت بکش ! ماه رمضونه! مرد می خندد و پکی به سیگارش می زند.  بحث زنهای همسایه ما درباره دیشهای جدید کوچکی که وارد کرده اند و موتور دار است داغ شده است. یکی می گوید پسر فلانی وارد کرده آن یکی می گوید قیمتشان 150 هزار تومن است! یکی از دیشهایی که سربازها به پائین پرتاب می کنند به کابلهای برق گیر می کند. چند نفر از بالا پشت بامها و چند نفر هم از آنها گه پائین دم کامیون ایستاده اند جیغ میکشند. دیش بین کابها تاب می خورد و بعد به زمین می افتد. زن همسایه شروع می کند به صلوات فرستادن که: خدا رو شکر طوری نشد!  کامیون که پر می شود سربازها هم می روند. زنهای همسایه یکی یکی در حال بگو و بخند از هم خداحافظی می کنند. ساختمانهایی که دیشهایشان را نیروی انتظامی جمع کرده باید بروند رسیورها را تحویل بدهند و جریمه شوند. خوشبختانه افسر حرف سرایدار مارا گوش داد و به ساختمان ما نیامد. گرچه دیگر کامیونش هم جا نداشت!  ولی به هر حال پشت بام ما هم خالی شده است. گرچه جریمه نشده ایم. ولی نمی دانم چطور است که همه یک حس سرخوشی بامزه دارند.  روز بامزه خاطره انگیزی را گذرانده اند . حالا به راه حلها فکر می کنند:

- دیدن سریالهای بسیار آموزنده ماه ماه رمضان!

-کمی ترک اعتیاد از سریالهای ماهواره که برای همه مان مفید است!

-بردن دیشها توی بالکنها و کشیدن ملافه و حصیر روی آنها

-خریدن این دیشهای جدید 150 هزار تومنی

- بی خیال بابا بابا! حالا که تازه آمده اند حالا حالا ها اینجا دیگر نمی آیند! دوباره می ذاریم روی پشت بام!

کمی مرتبط:!

1- معلم مدرسه یکی از همسایه ها به مادرهای بچه ها توصیه اکید کرده که بچه ها این سریالهای ماه رمضان تلویزیون را نبینند چون خیلی بد آموزی دارد!

2- از امروز صبح همه سوپرهای محلمان قسمت ویژه فروش سی دی فیلم باز کرده اند . دانه ای 800 تومن! همه چیز از هنری و مبتذل و مستهجن و ... هم توش پیدا می شود!

 3- منصف باشید! زندگی در کجای دنیا اینقدر بامزه و خاطره انگیز و خنده دار و دلنشین است؟!

لینک
۱۳۸٥/٧/۱۳ - نیلوفر

       

مهرگان

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

مهر بیفروزد آن نگار مهر چهر مهربان

(به گمانم شعر باید از رودکی باشد)

***

آن چیزی که حد ندارد

دوست نازنینی دارم که پزشک است و این روزها در حال گذراندن دوران طرحش در سازمان انتقال خون.روایت زیر را عینا از او نقل می کنم:

چادز انتقال خون ٬ حیاط وزارت کشور  ۸ رمضان ساعت ۳و نیم بعد الظهر:

دختر حدود ۲۰ ساله است . لبهاش خشکی زده است و رنگش پریده. آمده است خون بدهد. سوالات مربوطه را ازش می پرسم: ازدواج کرده ای؟ معتادی؟ چه بیماریهایی داری و ... جواب همگی منفی است. ازش می پرسم آیا روزه است که جواب مثبت می دهد. فشارش را می گیرم در حد قابل قبول است. ولی بهش پیشنهاد می کنم خون ندهد. قبول نمی کند. بهش می گویم ممکن از بعد از خون دادن غش کند آن وقت مجبور می شوم بهش سرم تزریق کنم و دیگر روزه اش باطل می شود باز قبول نمی کند. اصرار می کند. طبق قوانین می تواند خون بدهد.حداقل های لازم را دارد. ولی بسیار نحیف به نظر می رسد. به پیشنهاد من مبتی بر اینکه بعد از افطار بیاید و این چادر ما تا ساعت ۱۲ شب برپاست هم اهمیتی نمی دهد. (در این روزهای رمضان اصرار این چنینی زیاد غریب نیست. نمونه هاش زیادند) دو باره بهش می گویم که امکانات ما دراین چادر خیلی استاندارد نیست و اگه حالش خیلی بد شود امکانات پیشرفته نداریم می خندد که خوب و خوش و سرحال است. می فرستمش برای خون گیری. داد و هوار دوستم از قسمت خون گیری بلند می شود. نفس دختر در حین خون گرفتن بند آمده است. دلهره می گیردم. بسیاری از امکاناتی که در این لحظه نیاز است را نداریم. دختر خودش با دستش به کیفش اشاره می کند. با عجله آن را باز می کنم. اسپری مخصوص بیمارن آسمی توی آن است. میفهمم آسم شدید دارد. چند ساعتی را که بالای سر دختر می گذرانیم تا کمی وضعیتش آرام تر شود با دلهره و اعصاب خرد سپری می کنیم. سر دختر داد می زنم که چرا به من نگفته آسم دارد؟ چرا وقتی می داند اینقدر ضعیف و ناتوان است اصلا روزه می گیرد و بعد در حین روزه میآید که خون بدهد. دختر تنها جوابی که دارد این است:  نذر کرده بودم اگه کنکور قبول بشم با زبون روزه خون بدم!!!!

من و دوست پزشکم در حالی که هنوز داریم به ارتباط روزه و خون دادن و کنکور فکر می کنیم و به جایی نمی رسیم ٬یاد جمله معروف دایی جان ناپلئون افتاده ایم :آن چیزی که حد ندارد ....!

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٢ - نیلوفر

       

مهمانی

اینجا واقعا ضیافتی برپاست.بچه که بودیم زیاد نمی فهمیدیم این میهمانی خدا که می گویند چه ربطی به روزه گرفتن دارد ولی این روزها کافی است بعد از افطار در خیابانهای تهران قدم بزنید تا معنی یک ضیافت درست و حسابی را کاملا بفهمید. از حدود ساعت ۵ جلوی در شیرینی فروشی ها غوغایی برپاست. همه ایستاده اند تا زولبیا و بامیه تازه بخرند. جلوی همه مغازه های اغذیه فروشی ٬ از ساندویچی و پیتزایی گرفته تا چلوکبابی و جگرکی بساط آش رشته و حلیم برپاست. یک دیگ خیلی بزرگ گذاشته اند و کنارش دیگهای کوچکتری پر از پیاز داغ و نعناع داغ و کشک  و یک عالم سطل و ظرف یک بار مصرف. بوی آش رشته مستت می کند. بعضی جاها هم افطاری مجانی می دهند که شامل همه چیز می شود. از کتلت و شامی و سبزی خوردن تازه گرفته تا نان سنگک و چای داغ و خوش عطر با بامیه . حلیم با گوشت بوقلمون!‌هم هست. در جاهای پر رفت و آمد مثل فروشگاههای شهروند هم کارخانجات مواد غذایی برای تبلیغ محصولاتشان بساط بزرگی پهن کرده اند و مثلا آب پرتقال مجانی یا قهوه مجانی یا حتی پفک مجانی می دهند سر افطار. اگر گاهی نمیفهمید با این قیمتهای سر به فلک کشیده میوه و گوشت مردم چطور روزگار می گذرانند باید بگوئیم به عشق همین افطاریهای دوست داشتنی و خاطره انگیز.

***

نوستالژي هامون

سینما ماورا دیشب باعث شد بعد از سالها دوباره بنشینیم و پر از احساسات عجیب و غریب بشویم و سرگشتگی های حمید هامون را ببینیم. هامون برای نسل من و نسل قبل از من چیزی بسیار بیشتر از یک فیلم است. در روزگاری که مهمترین کتابی که در کتابخانه های مدرسه مان یافت می شد داستان راستان بود ٬ دیدن هامون نه تنها یک اتفاق غیر منتظره و عجیب بود بلکه تا حد زیادی برایمان پر از درس بود و ما بی آنکه بفهمیم همه چیز هامون را می بلعیدیم. بی چون و چرا عاشق خسرو شکیبایی بودیم. ساعتها خیابان انقلاب و جلوی دانشگاه راه می رفتیم تا هر کتابی که اسمی از آن در فیلم برده شده بود پیدا کنیم و با ولع بخوانیم.  هامون در زندگی جوانان و نوجوانان اوائل دهه هفتاد مهمترین اتفاق روشنفکری بود. وقتی امروز به زندگی جوانان و نوجوانان ایرانی نگاه می کنم فکر می کنم شاید با وجود همه کمبود امکانات فرهنگی ما آدمهای خوشبت تری بودیم. چرا که هامون به وجدمان می آورد. دیشب هامون برای من چیزی نبود جز یک رساله کپی برداری شده است از ترس و لرز و پر از شعارهای روشنفکری تو خالی و بی مایه. ولی احساسات امروزم ربطی به عشق من به هامون ندارد. من هنوز عاشق حمید هامونم. و مهرجویی نمی داند چقدر خیلی از زندگیم را مدیون اویم برای ساخت هامونش. نه من که بسیاری از هم نسلانم. هامون برای من داستان سرگشتگی روشنفکری نیست و داستان ایمان و شک و زندگی . هامون برای من یک نوستالژي است .

لینک
۱۳۸٥/٧/۱٠ - نیلوفر

   روز ايمنی   

به مناسبت روز ایمنی در یک همایش ایمنی در یکی از شاخه های شرکت نفت شرکت کرده بودیم. قرار بود به مدیران برتر پالایشگاهها که ایمن تر از همه کار کرده اند لوح تقدیر بدهند.ما هم در کنار مراسمشان یک نمایشگاه گذاشته بودیم از محصولات و خدماتمان و مذبوحانه امیدوار بودیم یکی از این مدیران محترم بیاید جلو و سوالی درباره این چیزها که گذاشته ایم بکند .مثلا بپرسد که برای دودکش فلان فرایند شان بهتر است از چه نوع مونیتورینگ گازهای سمی استفاده کنند و بعدما هم برایش توضیح مفصلی بدهیم از ایمنی و حفظ محیط زیست در صنعت نفت .ولی یک اصل اساسی را فراموش کرده بودیم. هر سمیناری به لطف چای و کیک و ناهارش هست که برای شرکت کنندگان تحمل پذیر می شود. حالا اگر ماه رمضان باشد و یک اداره خیلی دولتی. همه به جز چرت زدن و در رفتن از در پشتی فکر دیگری ندارند.

بعد از اتمام مراسم من و همسر گرامی برای مدتی نشستیم و به روال همیشگی تاسف خوردیم از اینهمه بی نظمی و از این محیط مزخرف ادارات دولتی مخصوصا شرکت نفت و فکر کردیم ما کجائیم آنها کجا؟! ما داریم خودمان را می کشیم تا بحثهای روز دنیا را در ایمنی و حفظ محیط زیست یاد بگیریم. کلی کتاب می خوانیم تا بتوانیم نحوه انتخاب بهترین نوع لباس کار و دستکش و کلاه کار را برای هر کار مشخصی انتخاب کنیم. کلی اینترنت را چرخ می زنیم تا بفهمیم مقتصد ترین راه شناسایی گازهای سمی خروجی از دودکش ها و جلوگیری از آلودگی آن کدام است. ولی وقتی آمارهای مدیران را نگاه می کنیم میبینیم آنها نه تنها نگران نوع دستکشی که استفاده می کنند نیستند و اصلا  همین که گاهی دستکش استفاده می کنند باید بهشان آفرین گفت ٬ بلکه بیشترین آمار سوانح کاری در شرکت نفت را چپ کردن نفت کشها دارد!!! یعنی بهترین راه کم کردن سوانح در شرکت نفت این است که آموزش رانندگی به راننده های نفت کشها داده شود!

ما دیروز تصمیم گرفتیم به طور کاملا رایگان به همه ادارات دولتی تابع شرکت نفت پیشنهاد بدهیم که آموزش اصول اولیه رعایت ایمنی و حفظ محیط زیست را در دوره های آموزشی بهشان یاد بدهیم. گرچه می دانیم حتی این کار هم فرق چندانی در میزان  اینهمه آلودگی ای که صنایع ما وارد هوا و آب و خاکمان می کنند  نخواهد کرد حتی در میزان آتش سوزیها و از بالای داربست پرت شدنهای همه کارگرهای روزمزد پیمانکارهای نفتی . ولی شاید دل ما حداقل کمی خوش باشد که داریم کاری می کنیم.

لینک
۱۳۸٥/٧/٩ - نیلوفر

   خوبی خدا   

مجموعه داستان خوبی خدا را وقتی خواستم بخرم که چاپ اولش تمام شده بود. من٬ متعجب مانده بودم که در این دوران که مجموعه داستانهای کوتاه همه دست ناشرها می ماند چطور است که این مجموعه اینقدر به سرعت نایاب شده است. وقتی چاپ دومش در آمد به سرعت خریدمش و به سرعت همه داستانها را خواندم. داستانهایی از نویسندگان معاصر آمریکا . با ترجمه امیر مهدی حقیقت. مترجم در مقدمه کتاب قبل از معرفی نویسندگان مجموعه که اکثرا برنده جوایز ادبی معتبر آمریکایی هستند و نیز اکثرا از مهاجران آمریکایی به حساب می آيند می نویسد: اگر رمان را به فیلم بلند تشبیه کنیم ٬‌داستان کوتاه عکسی از یک لحظه زندگی است. و با این تعبیر مجموعه داستان خوبی خدا٬‌آلبوم عکسی است با ۹ قطعه عکس. بعضی از داستانهاش بسیار دلنشین است. از جمله داستان کوتاه ((زنبورها٬ بخش اول))‌ نوشته الکساندر همن نویسنده بوسنیایی الاصل که درباره مهاجرت است و نیز داستان کوتاه جهنم-بهشت از جومپالاهیری نویسنده مهاجر هندی که تازگیها خیلی معروف شده است .(اگر علاقه دارید  می توانید متن انگلیسی این داستان را در سایت ادبی دییاچه اینجا بخوانید )داستانی کاملا زنانه که بسیار با دقت نوشته شده است.خواندنش به گمانم برای هر زنی حیرت انگیز است .داستان معروف ((اگه کارم داشتی زنگ بزن)) ریموند کارور هم هست که تا به حال چند بار به فارسی چاپ شده است ولی به گمانم ترجمه آقای حقیقت خوب و روان از آب درآمده است . داستان کوتاه شیرینی عسلی از نویسنده ژاپنی الاصل هاروکی موراکامی حکایت بسیار شیرینی از روابط پیچیده انسانی است . موراکامی همین چند روز پبش یکی از مهم ترین جوایز ادبی داستان کوتاه جهان را برد و این اولین داستانی از اوست که به فارسی ترجمه شده است .به طور کلی مجموعه داستان خوبی است که تا حدودی با دنیای معاصر داستان نویسی کنونی آشنایمان می کند.و باعث می شود کمی بیشتر بدانیم در دنیای ادبیات داستانی چه خبر است ونویسنده های مطرح روز را بشناسیم.خواندش یک آخر هفته دلنشین را به من هدیه کرد.اگر فرصتی پیش آيد درباره یکی دو تا از داستانهاش نقد خواهم نوشت. تقریبا هر نه داستان مجموعه٬ درباره انسان است. روابط آدمها با هم .مهاجرت٬‌سنت و مدرنیته . این مجموعه داستان دلیل بسیار خوبی برای داستان نویسان امروز ایران است که دست از اینهمه سبک و زبان بردارند و درباره زندگی بنویسند. درباره آدمهای ساده دور و برشان. به ساده ترین شکلی که ممکن است.

لینک
۱۳۸٥/٧/٧ - نیلوفر

   قانون مداری   

محل کار ما توی محدوده طرح ترافیک است. گرچه خودمان خیلی این مسئله را قبول نداریم!. قضیه از این قرار است که ما حدود دو تا کوچه داخل طرح اصلی ترافیک هستیم . بالای کوچه ما هم یک بیمارستان نسبتا بزرگ قرار دارد. به همین دلیل سالهاست یک قانون نانوشته در این منطقه وجود دارد که با وجود قرار داشتن تابلو ورود ممنوع طرح ترافیک سر خیابان اصلی آمدن توی خیابان بدون آرم مجوز تردد در محدوده مانعی ندارد به شرطی که از کوچه دوم بیشتر پائین نیایی. این قانون نانوشته را هم ما قبول داشتیم هم همه کارکنان و مراجعین بسیار بیمارستان و هم کلیه کسب محل. حتی آژانس نزدیک  که سرکوچه است هم  ماشینهایش بدون مجوز تردد در محدوده به راحتی کارشان را می کردند. پلیسها هم همگی می رفتند بعد از کوچه سوم می ایستادند و اصولا به کسانی که بالاتر از کوچه سوم تردد می کردند کاری نداشتند. این یک تفاهم دوست داشتنی بین همه ما بود که کلی هم به نفع کارکنان شرکت ما شده بود. ولی به تازگی همه چیز تغییر کرده است. از هیچ کدام از آن پلیسهای مهربان خبری نیست. از صبح ساعت ۷ تا عصر ساعت ۵ یکی دو تا پلیس خیلی خیلی بد اخلاق می آیند سر خیابان اصلی و به هیچ ماشینی اجازه ورود نمی دهند. آن وقت ما می مانیم که ماشین را کجا پارک کنیم. ما حاضریم به اندازه ۲- ۳ کوچه را هر روز پیاده روی کنیم ولی مسئله این است که خارج از طرح و نزدیک خیابان ما  اصولا از ساعت ۶ و نیم صبح به بعد کلا جای پارکی گیر نمی آيد . یکی دو راه بیشتر برای ما نمی ماند. یکی اینکه بگذاریم ساعت ۶ صبح بیاییم سر کار و دو ساعت تمام بنشینیم دیوارها را نگاه کنیم. یا کلا بی خیال ماشین بشویم و با تاکسی و آژانس سرکار بیاییم که این دومی برای ماشین سوارهای تنبلی مثل ما بی نهایت عذاب آورتر از اولی است. این است که ما دو هفته ای است که صبحها شاهد داد و هوار و فحشهای رد و بدل شده بین مردم و پلیس هستیم. هیچ کدام از ماشینهای آژانس سرکوچه نمی توانند به محل کارشان نزدیک شوند. کارکنان و مراجعین بیمارستان هم داد و هوارشان به راه است. ولی حقیقت این است که ما هرچه فکر می کنیم میبینیم هیچ حقی نداریم. مگر قرار نیست قانون را رعایت کنیم؟ حتی اگر گهگداری قانون کمی بی انصافانه و نامعقول و حتی احمقانه به نظر برسد؟ جامعه ما پر از قوانین بی خود و احمقانه است که ما در طول سالها یادگرفته ایم به آنها اعتنایی نداشته باشیم ولی مشکل این است که این قانون گریزی اجباری از همه ما یک قاضی ناعادل ساخته است .همگی ما در هر موقعیت فرهنگی و مالی ای که باشیم به خودمان حق می دهیم درباره قوانین قضاوت کنیم و ببینیم کدامش درست است و کدامش نامعقول. و بعد طبق حکم خودمان عمل کنیم . دقیقا به همین دلیل است که تازگیها به پلیسهای سر خیابان می گوئیم عقده ای. و دقیقا به همین دلیل است که همیشه یک هرج و مرج کشنده کل جامعه مان را گرفته. مرز بین قوانین درست و صحیح با قوانین مزخرف هیچ معلوم نیست و از همه بدتر اینکه حرمت قانون و قانون مداری به طرز وحشتناکی از بین رفته است. فعلا که قاضی شخصی خانواده ما این قانون محدوده طرح ترافیک را تایید کرده و ما چندی است سوار تاکسی می شویم. ولی در برابر آنهایی هم که این قانون را ناعادلانه  احمقانه می دانند زیاد جوابی نداهیم بدهیم.

قانون مداری ایرانی کاربسیار سخت و طاقت فرسایی است . باید یک قاضی خیلی عادل باشی و کلی هم مطلع . همین است که وضع فرهنگی جامعه هر روز بدتر می شود.

لینک
۱۳۸٥/٧/٦ - نیلوفر

       

هنرمند شدن

داستان کوتاهی نوشتم که بیش از یک ماه فکرم را به خودش مشغول کرده بود. فکر می کردم یک اثر ادبی ناب خلق کرده ام . به جرئیاتش زیاد فکر کرده بودم و روی انتخاب واژه هاش وسواس زیادی خرج کرده بودم. خودم ذوق زده بودم. فکر می کردم با همه کارهای دیگرم متفاوت است. اولین باری هم بود که رفته بودم سراغ موضوعات زنان. همیشه از نوشتن از مشکلات زنان می ترسیدم .به دلایل مختلف .مثل اینکه متهم شوم به ادبیات آشپزخانه ای!‌ یا به فمنیست بودن که من هیچ کدامشان را دوست نداشتم. همین بود که در یک خودسانسوری مزمن کلا موضوعات زنان از داستانهایم محو شده بود.ولی این بار فرق داشت. داستانم نه آشپزخانه ای بود و نه فمنیستی. فکر می کردم حقیقت مشکلات زنان را به تصویر کشیده ام و خودم اولین عاشق اثرم شده بودم. دیروز برای اولین بار سر کلاسهای دوشنبه داستان خوانیمان خواندمش. هنوز به نیمه داستان هم نرسیده بودم که خودم فهمیدم مزخرفترین داستان دنیا را دارم می خوانم. خودم آنقدر بدم آمده بود که می خواستم دیگر ادامه ندهم که نمی شد. کم کم حالم از این اثر ادبی بدیعم به هم می خورد. تمام آن تلاشها و دقت ها چنان توی ذوق می زد که انگار داستان یک معادله بی مزه ریاضی شده بود. هیچ کس از دوستانم هم از این داستان خوششان نیامد بیشترشان حتی نفهمیدند منظور من چی بوده و آن را یک اثر فمنیستی مزخرف خواندند. ادبیات و هنر یک کار ناممکن است. یا تو یک آدم خیلی خیلی خلاقی و همینطوری بدون اینکه خودت هم درست متوجه بشوی یک اثر هنری خاص خلق می کنی یا یک آدم علاقمندی مثل من که زور میزنی هنرمند بشوی که ناممکن است.ولی بدی هنر این است که هر چقدر هم که توی پوزت بزند باز از رو نمی روی.

***

خوبی های این ماه

ما دراین ماه کلی سریال لوس و بی مزه وسرگرم کننده داریم .کار و زندگی همگیمان خوابیده است. کارگرهای کارخانه مان یکی یکی غش می کنند و کاری از پیش نمی رود. فروشمان کم می شود چون خب طبیعی است که کارخانه های دیگر هم مثل ما هستند پس از ما خرید نمی کنند. بانکها از ۹ صبح تا ۲ بعد الظهر بازند و ما کلا بی خیال همه کارهای بانکی می شویم. همکارهای روزه دار خسته و عصبانید و روزه خوارها همگی معده درد گرفته اند. سر زمان بازی های فوتبال توی برنامه ۹۰ دعواهایی تماشایی راه می افتد. دخترهایی که تا دیروز هفت قلم آرایش می کردند حالا با روسریهای جلو کشیده جلوی در نمازخانه صف می کشند. پرخورها همه به بهانه رژيم گرفتن روزه می گیرند. سر کلاس داستان نویسی بچه ها هوس میکنند به جای چای و شیرینی همیشگی حلیم بخورند. عده خیلی خیلی کمی هم از اطرافیان درستکار و مهربان و دوست داشتنی می شوند. بساط افطاری خوری در همه شرکتها به راه است و کسی دیگر از زود خانه رفتن حرف نمی زند گرچه از جمع همکاران حتی یک نفر هم روزه نباشد باز افطاری خوری به راه است از همه اینها که بگذریم مهمترین خوبی این ماه این است که بعد از افطار تهران هیچ ترافیکی ندارد. می توانی پایت را روی پدال گاز در اتوبان مدرس فشار دهی و متعجب بشوی . به هرحال همه چیز این ماه هم جرئی از زندگی دوست داشتنی ایرانی ماست.

لینک
۱۳۸٥/٧/٤ - نیلوفر

       

بوي آسمان

انوشه انصاري٬ دراولين پست در وبلاگش از فضا٬ نوشته كه وقتي داشتند به ايستگاه فضايي منتقل مي شدند٬ براي چند ثانيه توانسته بوي ((فضا)) را حس كند. ظاهرا آسمان ، بوي سوختن مي دهد. چيزي شبيه آشپزيهاي يك كدبانوي ناشي كه غذاهايش را مي سوزاند. بوي كربن سوخته. فكر كردن درباره آسمان هميشه خيال انگيز و گيج كننده است. بس كه بي انها و بزرگ و ناشناخته است و بس كه ما كوچك و ناتوان و تنهاييم. هميشه آخر همه اين فكر هام به عرفان ايراني ختم مي شود. اينكه قطره آبي هستيم كه بيهوده در پي شناخت دريا تلاش مي كنيم. لابد تنها راه آسايشمان هم اين است كه روزگاري به دريا بپيونديم. ولي در هيچ يك از اين دنياشناسي هاي خيال انگيزم٬ آسمان بو ندارد. اگر هم دارد چيزي است شبيه بوي شوري دريا همراه با يك نسيم خنك دلچسب. از ديروز تا به حال هر وقت به آسمان نگاه مي كنم نوك بيني ام را تكان مي دهم.دارم سعي مي كنم با آسمان بو دار كنار بيايم. دنيايي با بوي غذاي سوخته. گاهي فكر مي كنم حقيقت دنيا هميشه از دنياي خيالي ما لوس تر است. گرچه مي دانم زدن چنين حرفي براي يك مهندس احمقانه است ولي وقتي قطره اي در پي شناخت دريا دست و پا مي زند هر كار احمقانه اي ازش بر مي آيد.

***

۳۱ شهريور

پارسال٬ درست همين موقعها ٬ شرق عزيز و دوست داشتني ٬ كه به واقع پديده روزنامه نگاري بود در تاريخ انديشه ايراني٬‌وي‍ژه نامه اي منتشر كرد به بهانه هفته دفاع مقدس پر از مقالاتي درباره جنگ هشت ساله ايران و عراق. از قطعنامه الجزاير و پايان گروگان گيري شروع كرده بود تا نظرات افراد مختلف درباره هر هشت سال جنگ . بعد از خواندن همه ويژه نامه حس غريب تنهايي وجودم را گرفته بود. حس كردن اين حقيقت كه ما٬ فارق از همه زد و بندهاي سياسي چقدر در دنيا تنها مانده بوديم در برابر اين جنگ. گواهش همه قطعنامه هاي آن روزها است. ديروز كه براي قدم زدن عصرگاهي جمعه شب رفته بوديم پارك ملت . عكسهاي جبهه و جنگ را چيده بودند گوشه پارك . با كيسه هاي شني سنگر درست كرده بودند و روي تكه كاغذي نوشته بودند:يادباد آن روزگاران ! ياد باد. مردم بي اعتنا و گاهي با خشم از كنار بساط رد مي شدند و هيچ كس نگاهي به چهره هاي توي عكسها نداشت. فكر مي كردم چقدر جاي ويژه نامه پارسال شرق خالي است. نميدانم بالاخره روزگاري خواهد رسيد كه ما بتوانيم وسط بايستيم و منصفانه گذشته مان را نقد كنيم ؟ بدي هايش را دور بريزيم و خوبي هايش را استفاده كنيم؟

لینک
۱۳۸٥/٧/٢ - نیلوفر

   همسایه عزيز   

صدای بلندی داشت.انگار که چیزهای زیادی با هم شکستند .ایستاده بودیم وسط کوچه و دور و اطرافمان را نگاه می کردیم که صدا از کجا آمد؟! ساعت ۲ بعد از نیمه شب بود و مهمانان ما تازه سوار ماشینهایشان شده بودند٬ خداحافظی های همیشگی آخر شب تمام شده بود و ما داشتیم برمی گشتیم که در ساختمان را قفل کنیم. صدا از طرف سطل بزرگ زباله کوچه آمده بود. یک کیسه بزرگ زباله داشت هنوز روی زمین قل می خورد. سرمان را که بالا کردیم و پنجر طبقه سوم ساختمان روبرویی را که دیدیم که مردی داشت آن را می بست٬ تازه فهمیدیم صدا از کجا بوده است. ظاهرا همسایه نازنین ساختمان روبرویی چون می دانسته باید ساعت ۹ زباله هایش را دم در بگذارد و چون حالا ساعت ۲ نصف شب است و او طبیعی است که خجالت بکشد چنین کیسه آشغال بزرگی را پایین بیاورد تصمیم گرفته است آن را از پنجره پرتاب کند .انصافا هم نشانه گیریش خوب بوده و کیسه تنها کمی آن طرف تر افتاده . خب به هر حال باید حساب فاصله را هم کرد! ما در حالی که به جمع کردن ظرفهای مهمانی مان فکر می کنیم خدا را شاکریم که کمی آن طرف تر نایستاده بودیم و اینکه همسایه عزیزمان نشانه گیریش حرف ندارد. وگرنه با آن صدای شکستنی که آمد ما مطمئنیم کیسه پر بود از شیشه ها و بطریهای خالی.شما حسابش را بکنید! آن وقت ما مجبور می شدیم به جای ظرف شستن شبانه راهی بیمارستان بشویم و سر شکسته مان را درمان کنیم.

پی نوشت : خانه ما در یک محله پائین شهر یا اطراف تهران نیست. وسط ظفر است. همسایه های ما همگی بینی هایشان معمولا در آسمانها سیر می کند و چیزی هستند توی مایه های صبحانه در نیویورک شام در پاریس!‌ این را به راحتی می توانید با یک بار خرید کردن از سوپر سرکوچه مان ببینید.

لینک
۱۳۸٥/٧/۱ - نیلوفر