در بهشت

شده حس کنی در بهشت به رویت باز شده؟ به روی من دیروز باز شد. بهشت خیلی در دست رس تر از آن چیزی بود که گمان می کردم. استاد که وارد کلاس شد سرحال و سرخوش بود گفت می خواهد امروز برایمان تاریخ بیهقی بخواند. و خواند و ما مست شدیم.  نه سرمای دیروز اهمیتی داشت و نه بی سواد ی ما از نفهمیدن لغت های سخت زیاد متن. ما در توصیفات ابولفضل بیهقی سیر می کردیم از ایران نازنین و چقدر عجیب است خواندن تاریخ آن هم وقتی چنین انسان بزرگی نوشته باشد. مردی که سالهای سال سمتش دبیری شاه بوده و در طول سلطنت چندین پادشاه کارش را انجام داده و ببین چه عشقی به زبان فارسی و خاک ایران داشته که در روزگار غزنویان که حتی زبانشان فارسی نبوده ٬ چنین زیبا همه تجربیات تاریخی زمانش را نوشته. و چه غم انگیز است وقتی می خوانی بیهقی ۳۰ جلد کتاب نوشته بوده که از آن تنها بری ما همین تاریخ بیهقی مانده است .خود بیهقی گفته که کتابی ۷ جلدی قبل از او نوشته شده بوده بسیار بهتر و بزرگ تر از کتاب او که الهام بخش او بوده در نوشتن این اثر بزرگ . حکایت اخلاق تاریخی ما ولی این است که با هر کودتا٬ همه آثار را نابود می کنیم. بسیار از این کتابها در کتابخانه های هند و عرب سوخته و بسیاریش را خودمان نابود کرده ایم وقتی پسری پدر پادشاهاش را کشته و به تخت سلطنت نشسته و همه چیز قبل از خودش را در دربار سوزانده. ما دیروز از سلطان محمود خواندیم ٬ از جنگها سلطان مسعود با سلجوقیان ٬ از کودتای سلطان مسعود بر علیه سلطان محمود  و از مردم عادی زمان . از بیماریهای واگیر دار از حشرات کشنده و داروهای محلی . از اخلاقیات آدمهای هر دیار ایران. از بویه و سیستان تا بحرین. حتی چهره شناسی قومهای ایرانی را خواندیم. متن تاریخ بیهقی به قول یکی از دوستان عین شعر نوست. اگر کسی فکر می کند نیما چطور نیما شد کافی است بداند پیشینه نیما که بوده. جملات کوتاه و آهنگین و انتخاب واژگان استثنایی.  تاریخ بیهقی حتی درس های بیلوژیکی و جانور شناسی هم به تو می دهد. و چنین حیرت انگیز و هیجان انگیز است. فکر می کنم اگر سیاستمداران ایران به خودشان کمی زحمت میدادند در طول این ۱۰۰ سالی که بر مردم بعد از مشروطه گذشته فقط همین تاریخ بیهقی را می خواندند می دانستند چه باید بکنند. همه اتفاقهای این سالها در تاریخ بیهقی هم می افتد. ایرانیها و اخلاقیاتشان ثابت و بی تغییر مانده است. و این چه حیرت انگیز است. نمی دانم چقدر داستان حسنک وزیر کتابهای درسی را به خاطر دارید؟ تکرار این داستان را چند بار در همین گذشته نزدیک دیده ایم؟ ای کاش در کنار اینهمه کلاس حافظ خوانی و مولوی خوانی ( که من هم بی نهایت دوست دارم ) کمی هم بیهقی می خواندیم . یا حتی قابوسنامه که حداقل متن سبک تری دارد نسبت به بیهقی. می دانم دانستن عرفان ایرانی و سیر و سلوک و هفت باب عشق به خیلی ها شاید حتی فلسفه زندگی کردن می دهد ولی تا یاد نگیریم از گذشته مان پند بگیریم هرگز هیچ پیشرفتی نخواهیم کرد. مدام یک عده می آیند چند سال کارهای خوب و بد می کنند بعد یک عده با جنگ و خونریزی و انقلاب جای آنها را پر می کنند و همه چیز گذشته شان را خراب می کنند و همین بلا چند سال بعد سر خودشان می آید.  و هنوز حتی یک روشنفکر هم پیدا نمی شود که تنها بگوید این کار ۶۰۰ سال پیش انجام شد و نتیجه اش این بود . کسی پیدا نمی شود که به جز زدن حرفهای زیبای کورش در ۲۵۰۰ سال پیش کمی هم زحمت مردم شناسی ایرانی تاریخی به خودش داده باشد.

لینک
۱۳۸٥/۸/۳٠ - نیلوفر

       

پاییزی

تهران این روزها هیچ شاعرانه نیست. سرد و دود آلود است. همه جا بوی بنزین نسوخته و دود می دهد. نه رنگهای پاییزی اش حس و حالی دارد و نه جیغ و داد بچه مدرسه ای هایش. سرمایش احمقانه و دلگیر است و بادهایش فقط استخوانت را می سوزاند.آدمهایش گرفته و عصبانیند و آسمانش حتی کلاغ هم ندارد. ما را البته خیالی نیست. آنقدر خوش و خرمیم که به راننده هایی که جلویمان می پیچند یا الکی برایمان بوق می زنند هم لبخند می زنیم. شاخه های خشکیده چنارها را هم دوست داریم و از سرفه کردن در دود پشت ماشینها به هم می خندیم. دلمان به انار دان کرده با گلپر خوش است و نارنگی ها و پرتقالهای آبدار . هر روز صبح به عشق برف نوک کوههای دود آلود شمالی شهر را نگاه می کنیم و به عشق چیدن خرمالوهای نوک درخت باغچه شرکت بالا و پائین می پریم.

***

ویتنام

هیچ چیز احمقانه تر از دیدن ویتنام امروز نیست. چقدر خوانده ایم بابت مرگهای جنگ؟ انتقامهای خونین. زندگیهای بربادرفته ٬ سالهای فناشده . چقدر دیده ایم مقاومت؟ و چه کسی باورش می شود همین شاید ۵۰ سال پیش بوده یا کمتر. نمی دانم چگونه است که همه اینها زود یادمان می رود. باز احمقانه به روی هم اسلحه می کشیم و از هم انتقام می گیریم تا نسلهای بعد همه چیزمان را مسخره و بی نتیجه بدانند. کیست که بداند پیروز میدان که بود؟ کیست که بداند مقاوت و حمله هر دو طرف چقدر ارزش داشت؟ کیست که بداند علت اصلی اینهمه نفرت چه بود؟ می دانم باز هم تکرار خواهد شد . انگار رسم زمین این است. و چقدراحمقانه .

لینک
۱۳۸٥/۸/٢۸ - نیلوفر

   قصه عشق و حماقت   

پسر از دوستان همسر گرامی است. حکایت دوستیشان بامزه و شنیدنی است. بر می گردد به دوران سربازی و پسر که سرباز صفر بوده و بچه باحالی بوده و توی روز و شبهای سربازی یک بار همین طوری الکی با همسر گرامی احساس نزدیکی می کند و درد دلش باز می شود و حکایت عشق و عاشقی و دوری اش را می گوید از دختر خوشگل همسایه و همسرما هم جو گیر می شود و یک روز مرخصی با ماشین او را می برد دم در مدرسه دخترانه ای که دختر همسایه آنجا شاگرد کلاس سوم بوده.ظاهرا به محض تمام شدن سربازی پسر٬ مراسم خواستگاری انجام می شود و دختر دیپلم گرفته نگرفته عروس می شود. همسر گرامی هم در مراسم عروسیشان شرکت داشته در خانه ای قدیمی در نظام آباد جنوبی. من وقتی هر دوتاشان را دیدم که بچه اولشان ۷-۸ ماهه بود.  در اتاق کوچک و قدیمی طبقه بالای خانه پدر پسر زندگی می کردند دختر ۱۸ ساله و زیبا و معصوم و مظلوم بود و پسر خوشحال از آمدن جناب سروان سابق و همسر نو عورسش  به خانه کوچک آنها ٬ مدام پذیرایی می کرد . پسرک کوچکشان هم آرام گوشه اتاق خواب بود. پسرک که به قول پدرش  با هزار نذر و نیاز به دنیا آمده بوده . پسر می گفت که بعد از ازدواجشان بچه دار نمی شدند و کلی گریه و نذر و ... کرده اند تا خدا به عشقشان بچه ای عطا کرده حالا هرچقدر من در ذهنم حساب می کنم و بین تاریخ عروسی آنها و تاریخ تولد پسرک جمع و تفریق می کنم می بینم کلا احتمالا اینها دو تا سه ما بعد از عروسیشان بچه دار شده اند و هیچ حکایت این نذر و نیازها را نمی فهمم. احتمالا عروس و داماد خیلی جوان گمان می کردند همان ماه اول باید بچه دار می شدند.  دختر با چادر سفیدش گوشه اتاق روی زمین نشسته بود و به سوالات پرت و پلای من درباره بچه داری با لبخند و خجالت جوابهای کوتاه یک کلمه ای می داد. هر چقدر من بیشتر می پرسیدم می دیدم دخترک که آن موقع ۶-۷ سال از من کوچکتر بود کلا هیچ چیزی درباره هیچ چیزی نمی داند. از زایمانش پرسیدم که فهمیدم بسیار سخت بوده و حالا هم کلی عوارض داشته ظاهرا درد شدید پا و لختگی خون در رگهای کنار لگن از جمله عوارض زایمانش بود. نه رژیم غذایی دوران شیردهی حالیش بود نه اگر هم چیزی می دانست به گمانم کلا اهل حرف زدن بود. دخترک ناز و بسیار مظلومی بود. پسر آن روزها بی کار بود و بعدا با وساطت دوست و آشنا و کمک مالی پدرش یک موتور خرید و شد موتوری یک بیمارستان دولتی تا روزی که تصادف کرد و پایش شکست ماهی ۲۵۰ تومان حقوقش بود .  قضیه پادرد دختر هم ادامه دار شد تا به جایی که هر وقت می دیدیمشان پسر از اوضاع بد زندگیش شکایت می کرد و از خرج زندگیشان و دوا و دکتر . با این حال آدمهای خیلی با صفایی بودند. هر بار دعوتمان می کردند  کلی پذیرایی می کردند به سبک زندگی خودشان. آنقدر که ما همیشه خجالت زده می شدین و سعی می کردیم کمی رویشان تاثیر بگذاریم . دختر همیشه توی خانه بود. پسرک کوچکشان در حال بزرگ شدن توی کوچه های محله و خود پسر هم تا ۲ ظهر در بیمارستان کار می کرد و بعد می آمد خانه و به قول خودش تا ۶ می خوابید بعد تلویزیون نگاه می کرد . دختر خیاطی می کرد(دختر خیاط خوبی است . همه لباسها و پرده و ... کار خود دختر است) و پسر آنقدر کانال تلویزیون را عوض می کرد که شب می شد و دوباره .... بهشان گفتیم باید دوتایی بچه را پارک ببرند. گفتیم حداقل اگر هیچ کتابی نمی خوانند روزنامه بخوانند که ۴ تا مقاله  تربیت کودک و تغذیه سالم توش پیدا می شود . بهشان گفتیم هیچ کجای دنیا یک خانواده سه نفری با ۳-۴ ساعت کارکردن مرد تنها و بقیه روز توی خانه (اتاق کوچک ) چپیدن به هیچ کجا نمی رسد. به دختر گفتم تو دریای استعدادی . حداقل بیا بچه ات را درست تربیت کن . ولی کلا گوششان بدهکار نبود. انگار که کیف می کردند ازاینکه مدام از نداریشان و از بلاهایی که هی سرشان می آمد بنالند. می دانستم دکتر به دختر گفته که دیگر نباید حامله شود. و اینکه چقدر برایش خطرناک خواهد بود . مشکلات لختگی خونش هیچ برطرف نشده بود. همه اینها را گفتم که بگویم دیروز دوباره دیدیمشان. پسر تازه از یک سال خانه نشینی به خاطر تصادف خوب شده بود و حالا ظاهرا توی همان بیمارستان تلفنچی شده چون دیگر نه از موتور خبری هست و نه او می تواند موتور سواری کند. ظاهرا بهش قول دادند ببرندش توی بخش تدارکات بیمارستان.  دختر اما دوباره ۶ ماهه حامله بود. من و همسر گرامی به قدری از خبر حاملگی دختر عصبانی شدیم که برای خودمان هم عجیب بود. دختر حالا با هزار و یک آمپول و قرص دارد دوران حاملگی خیلی خطرناکش را می گذراند. پسرکشان هم در آستانه ۵ سالگی هنوز فقط توی کوچه بازی می کند . و خود پسر هنوز دارد می نالد از بابت نداری و بدبختی و ... ولی در جواب ما که می گوییم خب با این وضعتان بچه دوم را چرا آوردید می گوید : خب حوصله مان سر رفته بود!!!!

توضیح: اینها از خانواده های خیلی خوشبخت محله شان هستند چون هم سقفی بالای سرشان دارند هم پسر اهل خانواده است و هنوز عشق و عاشقیشان به راه است و هم به هر حال شغلی دارد. ولی هر دوتاشان در عین صفا و صمیمت پر از جهل و حماقتند. همیشه وقتی به چشمان پسرکشان نگاه می کنم می دانم او هم چیزی بیشتر از پدرش نخواهد شد. و بعد چقدر برای آینده جامعه ام نگران می شوم که پر از امثال این پسرک خواهد بود.

لینک
۱۳۸٥/۸/٢٧ - نیلوفر

       

فال در آرایشگاه

خانم آرایشگر می گوید از مشتریهای دائمی ۱۴۴ است. ما نمی دانیم ۱۴۴ چیست. آیا شماره تلفن اطلاعات شهری است؟ یا مثلا اطلاعات راهها یا ساعت یا پروازها یا شاید پلیس یا اورژانش.البته ۱۴۴ هیچ کدام از اینها نیست. ۱۴۴ شماره تلفن قران است. ابتدا مردی با صدای خوش به شما خوش آمد می گوید بعد شما می توانید انتخاب کنید که آیا عربی آیه را می‌خواهید بشنوید یا فارسی اش را یا هر دو را .بعد با زدن شماره سوره یک سوره را انتخاب می کنید . مرد به شما می گوید که این سوره چند آیه دارد و بعد شما یک شماره آیه را انتخاب می کنید . دیگر همه چیز معلوم است. آیه برایتان همراه با معنی پخش می شود. در آخر هم مرد از شما تشکر می کند به خاطر روحانی بودن دلتان سپاسگزار می شود و بعد تماس قطع می شود. نه تنها خانم آرایشگر با موهای ۴۰ گیس بافته بلوند ٬ تاپ تنگ بالای ناف و شلوار جین تنگ مشکی از مشتریهای هر روزه ۱۴۴ است بلکه این مسئله کلا به همه کارکنان آن آرایشگاه سرایت کرده است. آنها معتقدند ۱۴۴ بهترین راه برای فال گرفتن و استخاره است. آنها شماره ای را الکی انتخاب می کنند و بعد آیه ای را . کاملا به طور تصادفی. بعد سعی می کنند از معنی آن آیه بفهمند مثلا بچه خواهرشان دختر است یا پسر. یا مثلا امتحان قلم چی پسرشان خوب می شود یا بد می شود.آنها خدمات فال گرفتن را برای مشتریها هم انجام می دهند. خب بالاخره خرجی ندارد. همش یک شماره تلفن باید بگیری.

***

نیما و شاملو

نیما یوشیج در نامه ای به شاملو نوشته که بعضی از شعرهایش را ابتدا به نثر می نوشته . تمام و کامل . بعد سعی می کرده آن را به شعر بنویسد. به گمانم این مسئله برای همه آن بی سر و ته نویسان که هر چیز بی معنایی را به عنوان شعر نوی نیمایی به آدم می اندازند درس خوبی است.

***

ادبیات معاصر

دیروز استاد ادبیاتمان حدود یک ساعت دعوایمان کرد. تقریبا همگیمان آب شدیم از خجالت. معتقد بود که ما غلط می کنیم وقتی فالکنر و کافکا خواندیم بگوئیم دیگر ساعدی و چوبک و گلستان و حتی آل احمد زیاد خواندن ندارد(که البته ما همچین حرفی نزدیم!) بعد شروع کرد از تک تکمان ادبیات معاصر (۱۰۰ ساله ) ایران را سوال کردن. گفت ما بی جا میکنیم کارور می خوانیم وقتی هنوز نمی دانیم دقیقا احمد محود چه گفته یا هدایت دقیقا چند داستان کوتاه نوشته. گفت ما بهتر است برویم بمیریم چون نه چرند و پرند دهخدا خوانده ایم و نه سفرنامه ابراهیم بیگ را.گلشیری را نقد نکرده ایم و بهرام صادقی برایمان فقط یک اسم است.و ترجیح می دهیم به جای ساعدی٬ مارکز بخوانیم.(البته ما هم جرات نداشتیم بگوئیم که این طور نیست. یک اشتباه در جواب دادن کافی بود!) بعد از یک ساعت که کمی آرام شد نشست و قیافه های وحشت زده و شرمنده ما را نگاه کرد و گفت: تقصیر ندارید. متاسفانه مدرسه و دانشگاه رفته اید و تنها یک مشت مزخرفات خوانده اید. همین است که بی پشت و بی هویتید. همین است که هیچ نمی فهمید ۱۰۰ سال پیش چه بودید و حالا چه هستید. گفت همین است که وضع مملکتتان این است. بس که فراموشکار و بی مایه و تنبلید.

لینک
۱۳۸٥/۸/٢۳ - نیلوفر

       

کافه ترانزیت

فیلم را نه در موقع اکرانش دیدم و نه وقتی تلویزیون تکه پاره شده پخشش کرد. وقتی به عنوان نماینده امسال اسکار انتخاب شد سی دی را گرفتم ببینم که تا دیروز فرصت نشده بود. به گمانم فیلم بدی نبود. گرچه می توانست خیلی بهتر باشد.داستان گرچه در ظاهر بیشتر درباره حقوق زنان بود (که بود) ولی بیشتر از آنکه دردناک و پر از غم و غصه باشد امیدبخش و پر از شور زندگی بود. گرچه به گمانم حضور راننده یونانی به نوعی زائد بود و رفتارش کمی غیر واقعی و عجیب و غریب ولی امید ریحان به زندگی چیز دوست داشتنی ای بود. شخصیت ریحان از آن زنهای خیلی خیلی عالی بود. نه تنها دلت برایش نمی سوخت بلکه ته دلت تحسینش می کردی و گاهی بهش حتی حسودیت می شد. زنی که از یتیمی و دربدری جنگ گرچه خاطرات وحشتناکی دارد ولی آنقدر شور زندگی داشته که عاشق اسماعیل شود و زندگی را با عشق بشناسد. زنی که کاری را می کند که دلش می خواهد. حتی اگر مجبور به انتخاب راه سخت باشد و حتی اگر هم در این راه نتواند مادر خوبی باشد و یا دخترانش مجبور به ترک درس و مدرسه شوند. ریحان زن زحمت کش خودخواهی بود و همین خودخواهیش دلنشینش کرده بود. چنین اراده و استحکامی را من حتی در زنهای پر از حقوق غربی هم کمتر سراغ دارم. او نه گریه زاری می کرد و نه به سبک فیلمهای فمینیستی خانم میلانی مردان را بد و خودش را مظلوم جلوه میداد. به گمانم اگر هم با مرد یونانی نرفت نه بابت این بود که می ترسید یا نمی شد برود بلکه فقط به این دلیل بود که هنوز عاشق اسماعیل بود نه عاشق مرد یونانی. پرستویی مثل همیشه عالی بود .و خود هنرپیشه ریحان هم. زیباترین صحنه فیلم هم به گمانم صحنه درد و دل ریحان با دختر روس بود و برعکس. زنهایی که بدون فهمیدن زبان هم با هم درد دل کردند ٬ گریه کردند و بعد یکدیگر را آرام کردند. انگار که زبان زنانه چیزی جدای فارسی و روسی و ترکی است. در هنگام دیدن فیلم خودم را جای ریحان گذاشتم به گمانم من هرگز شجاعت او را نداشتم و  بعد از کمی سختی حداقل به خاطر بچه هایم کوتاه می آمدم و زن ناصر می شدم. همین اراده ریحان برای انجام کاری که دلش می خواهد به گمانم همه ضعفهای دیگر اجرایی فیلم را می پوشاند.

***

جمال زاده

دیروز در گرامیداشت جمال زاده برنامه ای در خانه هنرمندان بود که متاسفانه نتوانستم بروم. به گمانم نرفتنم بیشتر از روی تنبلی بود تا دلایلی که در ذهنم می تراشم. نمی دانم چگونه است که وقتی زیاد با این محافل هنری/فرهنگی سرم را گرم می کنم به طور ناخودآگاه خودم را بیرون می کشم و می چسبم به کار و زندگی جدی. یک جور سرگردانی مخصوص به خودم است . به هر حال خواستم بگویم که جمال زاده را بسیار دوست دارم . او در کنار هدایت پایه گذار داستان نویسی معاصر ایرانی هستند. می خواستم بگویم گرچه دیروز به تجلیلش نرفتم ولی در تنهایی جمال زاده خواندم به گمانم این طوری بهتر دوستش خواهم داشت.

لینک
۱۳۸٥/۸/٢٢ - نیلوفر

   تهران ٬شهر بی آسمان   

امیرحسن چهلتن زمانی که رمان بی نظیرش : تهران٬ شهر بی آسمان  را می نوشت شاید هنوز تهران اینقدر بی آسمان نشده بود.

یکی از بزرگترین لذتهای زندگی برای من نگاه کردن به مردم است. به گمانم این کار لذت بخش را روزگاری که ساعتهای طولانی در صف فیلمهای جشنواره می استادم کشف کردم. گوشه ای آرام بایستم و به مردم نگاه کنم. کار هیجان انگیز شیرینی است. شاید به همین دلیل است که هرگز از خرید کردن خوشم نمی آید. اگر مرا در بزرگترین مرکز خرید جهان ول کنید حدود ۱۰ دقیقه بعد می توانید در یک کافی شاپ پیدایم کنید در حالی که دارم قهوه می خورم و به مردم نگاه می کنم. خوشبختانه یا متاسفانه همسر گرامی هم به این عادت من علاقمند شده است. ما هر کجای دنیا که سفر می کنیم دو چیز در خاطرمان می ماند: طعم قهوه و کیک اش و رفتار مردمانش در کوچه و بازار. اینکه مثلا دخترها و پسرهای جوانشان چطوری اند یا مادرها چطور با بچه ها رفتار می کنند . چطور لباس می پوشند ٬ خوشحال و خندانند یا گرفته و عصبانی. نکته جالبی که میخواهم بگویم این است که مشاهدات من کاملا نشان می دهد در همین مرکز خریدهای تهران خودمان چقدر فاکتورهای رفتاری مردم در نقاط مختلف شهر با هم فرق می کند . رفتار ٬ گفتار٬ و حتی قیافه آنهایی که برای خرید به میدان محسنی یا پاساژ آرین می آیند با آنهایی که می توانید توی جام جم پیدا کنید یا توی تجریش و پاساژ تندیس  . مردمان پاساژ گلستان و میلاد شهرک غرب و یا اهالی مرکز خرید تیراژه در پونک. فعلا صحبتی از سرسبیل و شوش و اینها نمی کنم. بعضی ازاین تفاوتها آنقدر عجیب است که ما به سختی باور می کنیم به عنوان مثال به چند تا تفاوت اصلی تیراژه و گلستان توجه کنید: پسرهای جوان گلستان همگی جثه و استخوان بندی کوچکی دارند . قد کوتاه و شانه باریک موهای پوش داده شده  و ابروهای برداشته شده آنها به هر دختر و زنی که عشقشان بکشد متلک می گویند. ولی پسرهای جوان تیراژه قد بلند و چهارشانه اند . متلکهایشان خانوادگی است و کمتر مزاحمت برای دخترهای جوان همراه خانواده ایجاد می کنند. موقع متلک گفتن هم توی چشمت نگاه نمی کنند. دخترهای جوان گلستان و زنهای میان سالش زیاد از هم قابل تشخیص نیستند. تقریبا ازدواج کرده و نکرده شان هم با هم قابل تشخیص نیستند. هدفشان از تنهایی یا با یک جمع دخترانه گشت زدن معمولا خوش گذرانی و خرید است. دختر های جوان تیراژه آرایشی به سبک عربی دارند. غلیظ ولی تا حدودی دهاتی. اینکه سعی بی نهایتی کرده اند مد روز باشند خیلی مشهود است. معمولا نه به دنبال خوشگذرانی که به دنبال یافتن یک شوهر گشت می زنند. کاملا هدفدار. بر عکس زنهای شوهر دار و بچه دار کاملا مشخص هستند. معمولا یا آرایش معمولی دارند یا اصلا آرایش ندارند حتی گاهی چادر هم سرشان است. مادر پدرهای گلستان معمولا یا در حال نمایش مدل کالسکه گران قیمت یا اسباب بازی و لباس گران قیمت بچه شان به دیگران هستند یا بچه ها را به امان خدا ول کرده اند وسط حیاط آنجا و کاری به کارشان ندارند اما مادر پدرهای تیراژه معمولا تعداد زیادی بچه همراهشان است(بچه های دوست و فامیل را هم آورده اند سرزمین عجایب) و مدام دارند بچه هار را دعوا می کنند بچه ها هم در حال گریه و پا کوبیدن به زمینند.

می دانم می توانم از همه اینها یک رساله درست و حسابی جامعه شناسی بنویسم. اینکه تهران پر از پولدارهای تازه به دوران رسیده و شهرستانی های تازه به تهران آمده است. امیدوارم هیچ برداشت بدی از حرفهایم نشود. در هر دوی این اقشار هم آدمهای خوب دارند هم آدمهای بد. ولی به طور کلی الگوی رفتاری همگیشان بی حساب و کتاب است. قشر اول بقیه را آدم حساب نمی کنند و رفتارهای بسیار بد اجتماعی دارند و حقوق دیگران را پایمال می کنند و قشر دوم نهایتا تهران را شهر دوست داشتنی خودشان نمی دانند و ته دلشان تهران و الگوی رفتارش زیاد برایشان مهم نیست.آنها بیشتر می خواهند در این شلوغی شهر گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند و هرچه زودتر به محله های بالا شهری راه پیدا کنند.  این وسط عده ای هم مثل معلم  پیانوی همسرم وجود دارند که خودشان را تهرانی اصیل می دانند و تک و تنها در خانه ای قدیمی با لوسترهای با شکوه غبارگرفته نشسته اند و مدام درباره شجره خانوادگیشان و محله های تهران قدیم حرف می زنند.

واقعیت این است که تهران شهر عجیب هیجان انگیزی است که اگر روزها و سالها هم در رفتار مردمانش دقیق شوی باز هم چیزهای زیادی برای یادگرفتن داری. تهران یک شهر بی مرز است. شهر بی آسمان .

لینک
۱۳۸٥/۸/٢٠ - نیلوفر

       

پوزخند

آیا من از صدام حسین متنفرم؟ برای پاسخ دادن تنها نیاز بود ثانیه ای فکر کنم. مطمئا نه . من از بسیاری از تصمیمهایی که برای کشورم گرفته شده عصبانیم ولی هرگز از کسی متنفر نیستم. مخصوصا از صدام حسین. ما صبحهای زیادی پشت سر هم ایستادیم و شعار مرگ بر صدام دادیم. در برنامه های مدرسه تئاترهای زیادی بازی کردیم و او را مسخره کردیم و نوکر آمریکا خواندیم. روزهای دانش آمورز زیادی پرچم آمریکا را به همراه مجسمه کاغذی صدام در حیاط مدرسه آتش زدیم. حالا با دیدن حکم دادگاه تنها پوزخند می زنیم. نمی دانم معنی دقیق این پوزخند چیست؟ چقدرش به ۱۳ ساله هایی ربط دارد که به جای بازی خودشان را نداختند زیر تانک؟ و چقدرش به دلهره های شبهای بمب باران ؟ چقدرش مرا یاد پسر گیلانه نازنین می اندازد؟ چقدرش مرا به یاد آن روز صبح ۱۴ سالگی در سرویس مدرسه که شنیدم عراق به کویت حمله کرده؟ و از حیرانی کودکانه ام از جنگ آمریکا با عراق. (مگر صدام نوکر آمریکا نبود؟!)‌ نه ! من از صدام متنفر نیستم ولی می دانم از همه آن بمبهایی که این روزها در خیابانهای بغداد منفجر می شود متنفرم. از معلولیت آدمهای پاک سرزمینم و از فراموش شدن بی رحمانه همگیشان  متنفرم . می دانم روزگاری فرزند من هم از شنیدن یک حکم دادگاه دیگری پوزخند خواهد زد.  نمی دانم در این دادگاه چه کسی به چه جرمی توسط چه کسی و نزدیک انتخابات چه کسی محاکمه خواهد شد ولی می دانم پوزخند او هم مطمئنا شبیه پوزخند من خواهد بود.

***

باز هم ادبیات جنگ!

خدا را هزار مرتبه شکر مشکل ادبیات جنگ هم در کشورمان حل شد ! مانده ایم این فکر نبوغ آمیز چطور قبل از این به فکر هیچ یک از هنرمندان جهان نرسیده بوده.ما مشتاقانه منتظريم آثاري كه اين فارغ التحصيلان عزيز خواهند نوشت بخوانيم .

***

ديروز

ديروز روز غريبي بود. براي همگيمان. صبحش با بيماري همسر گرامي آغاز شد و ظهر با سقوط يك بشكه سنگين روي سر سركارگر كارخانه و خون و له شدن انگشتان دستش و بيمارستان و دلهره و دلشوره و نياز به عمل كردن اعصاب انگشتها و شبش با زمين خوردن پسر ۱۱ ساله سرايدار روي روغن ريخته از يكي از ماشينهاي روي كف سنگ پاركينك و شكستن استخوان ساعدش و باز بيمارستان و نياز به عمل سنگين و پلاتين گذاشتن توي دست پسرك و غصه بدون بيمه بودن اين عمل و اين كه چه كسي بايد اينهمه خرج را بپردازد؟ ما خوشحاليم كه سركارگز حالش خوب است و بشكه هيچ ضربه جدي اي به سرش وارد نكرده و اينكه پسرك بالاخره در يك بيمارستان بستري شده و يك دكتر آشنا قول داده با هزينه كمتر از معمول عملش كند. بيماري سرماخوردگي همسر هم بين همه اين بيمارستان رفتنها فراموشمان شد به كلي. روزهايي مثل ديروز باعث مي شود همديگر را بيشتر دوست داشته باشيم. و يادمان نرود چقدر خوشبختيم اگر صبحها با سلامتي و شادي به هم صبح به خير مي گوئيم.

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٧ - نیلوفر

   صيد قزل آلا در آمريکا و زبان فارسی   

ریچارد براتیگان از آن نویسنده های آمریکایی است که به تازگی درایران مشهور شده است.    اول با که جموعه اشعارش بعد داستان کوتاه و حالا هم با رمان کوتاه  صید قزل آلادر آمريكا ( Trout fishing in America ). که البته بیش از آن که رمان باشد یک مثنوی است. چيزي بين و شعر و داستان. كاملا منحصر به فرد و خاص است به قولي يك چيز جديد است كه نه رمان است نه شعر  و مي تواني اسمش را بگذاري براتيگان! (اصطلاحي كه در مقدمه خود كتاب هم آمده است) اين كه چطور يك نويسنده در ايران معروف مي شود معمولا هيچ ربطي به وقايع ادبي جهان ندارد. در ايران برخي از نويسندگان خيلي معمولي غرب بسيار مشهورند و بسياري از خيلي مشهورها كاملا ناشناسند.بيشتر بر مي گردد به جريان نشر و مجوز و عشق مترجمان و منتقدان كه اصولا شايد زياد هم باسواد نباشند. ولي به هر حال ما هر چقدر هم سعي كنيم به روز باشيم باز هم سوار اين جريانيم. به همين دليل وقتي توي قفسه پر فروشهاي شهر كتاب مي بينيم صيد قزل آلا درآمريكا هفته هاست كه در صدر است تحريك مي شويم كه بخوانيمش. اين كتاب به گمانم بايد ترجمه ديگري هم داشته باشد ولي من ترجمه هوشيار انصاري فرد را خواندم. من از ترجمه چيز زيادي سرم نمي شود تنها مي دانم كار بسيار سختي است .سختي كار در سطور اين كتاب مشخص بود. اين داستان پر است از اصطلاحات سوپر آمريكايي كه براي فهميدنش نياز به يك فرهنگ شناسي عظيم معاصر آمريكا داري. در هنگام خواندن داستان در كلمه به كلمه اش تلاش بي حد مترجم در انتقال مطلب مشاهده مي شود ولي اينكه چقدر موفق بوده است را حقيقتا نمي دانم. من از خواندن اين رمان لذت بردم گرچه مجبور شدم به همه آن توضيحات آخر كتاب مراجعه كنم تا از ترانه هاي پاپ يا آدمهاي خاص يا حتي كتابها و نويسنده ها مورد اشاره در داستان سر در بياورم . اين طور كه از ترجمه پيداست متن اصلي حالتي شعر گونه دارد. مترجم سعي كرده با پس و پيش كردن افعال اين حالت متن را منتقل كند ولي در قسمتهايي از كتاب كه توانستم روي اينترنت پيدا كنم و بخوانم كاملا مشخص است كه به هيچ عنوان اين حس اصلي داستان منتقل نشده است. گرچه مي دانم مترجم تلاش بيحدي انجام داده است ولي گمان مي كنم اين داستان از جنس آثار ادبي اي است كه هرگز نمي توان ترجمه اش كرد. گرچه سخت نيست و انگليسي روان و ساده اي دارد ولي ترجمه اش چيز خنده داري از آب در مي آيد .انگار كه ترجمه اشعار حافظ را مي خواني! من هميشه از خواندن ترجمه هاي اشعار حافظ مي خندم. اشعاري كه پر است از بازيهاي زباني كه هرگز در ترجمه منتقل نمي شود. مسائل فرهنگي كه به جاي خود! مثلا شما چطور مي خواهيد ((عارض رخ ساقي)) را ترجمه كنيد؟ اصلا اگر در فرهنگي كه زنان پوشش سر نداشته باشند هرگز عارض صورت  چيز قابل توجي مي شود؟ حجاب مو و سر است كه باعث مي شود صورت زن حالتي رويايي پيدا كند و زيبايي محض باشد. و اين تنها براي ما كاملا قابل درك است. آثاري كه پراز بازيهاي زباني و فرهنگي هستند به گمانم هرگز قابليت ترجمه ندارند. مثل اوليس جويس (آيا ترجمه سيماي هنرمند در جواني را خوانده ايد؟ آيا چيزي از آن متوجه شده ايد؟!) يا حتي شايد در جستجوي زمان از دست رفته مارسل پروست هم.  مي دانم نتيجه اين حرفهايم بسيار غم انگيز است. يعني اصولا ما فارسي زبانان را از خواندن بسياري از آثار بزرگ ادبيات جهان محروم مي كند . نمي دانم ولي شايد اگر فرهنگستان ادب فارسي در طول اين سالها مثل همه چيز ديگر خوب كار مي كرد ما واژه هاي بيشتري داشتيم و شايد كار مترجمها كمي راحت تر مي شد . مثل كاري كه زبان فرانسه با آثار بزرگ ادبي مي كند كه به گمانم بسيار بهتر است.

دوستان زيادي دارم كه به راحتي تنها به اين دليل كه انگليسي بلدند به خودشان اجازه ترجمه مي دهند. من نمي دانم اگر كسي دهخدا نخوانده باشد اگر شاهنامه نخوانده باشد چطور مي تواند يك اثر ادبي را ترجمه كند؟ اصولا كسي درايران امروز هست كه دهخدا خوانده باشد؟

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٦ - نیلوفر

   اقتصاد و صادرات غير نفتی يا گل و بلبل   

وقتی دولت جدید گفت می خواهد از تهران تمرکز زدایی کند ما حقیقتا خوشحال شدیم. ما مدتها بود هیچ معنی اینهمه مهندس پروازی ٬ یا دفتر های عریض و طویل پالایشگاهها و پتروشیمی های بزرگ را در تهران نمی فهمیدیم. خیالمان هم این بود که اگر اینها مجبور شوند به محل اصلی کار خود بروند و به طور دائم آنجا زندگی کنند کم کم امکانات آن شهرها هم بالاتر می رود از امکانات تفریحی و خدماتی گرفته تا درمانی و بهداشتی و آموزشی. و احتمال دارد کمی هم از اینهمه شلوغی تهران کاسته شود. گرچه این قضیه طبق همیشه با دزد بگیری شروع شد مثلا مدیر فلان طرح را به علت سفرهای آخر هفته اش به تهران در طول ۳ سال پروژه به اندازه پول همه آن هواپیماها نه تنها جریمه کردند بلکه از کار هم برای همیشه  برکنارش کردند بدون اینکه کاری به این داشته باشند که او چقدر احتمالا خدمات در پروژه انجام داده بوده. ولی برای ما قضیه از آنجا شروع شد که با هر پتروشیمی ای که کار داشتیم به دفترش که زنگ می زدیم کسی جواب نمی داد. مدتی طول کشید که بفهمیم اصولا همه آن شرکتهای پتروشیمی بزرگ تبدیل شده اند به یک اتاق کوچک توی ساختمان اصلی پتروشیمی. و اگر با مهندسشان کار داشتیم باید به دفتر اصلی مثلا توی عسلویه یا بندر امام زنگ بزنیم .ولی قضیه به همین سادگی هم نبود. سازمانهای گاز شهرستانها٬ سازمانهای محیط زیست ٬ سازمانهای آب و فاضلاب ... همگی دفاتر تهرانشان به تدریج در این یک سال بسته شد. ما اول خوشحال بودیم و فکر می کردیم این یک کار دارد درست انجام می شود. ولی خوشحالیمان دیری نپایید! اولین بار که خواستیم در یک مناقصه شرکت کنیم گفتند برای شرکت در مناقصه باید شخصا تشریف بیاورید چند کیلومیتری فلان شهرستان اسناد را دریافت کنید. گفتیم نمی شود برایمان پست کنید با عصبانیت گفتند خیر! بعد گفتند مثلا پس فردا برای یک جلسه یک ساعته درباره یک مسئله کوچک تشریف بیاورید دفتر ما هر چه هم ما گفتیم می دانید هزینه رفت و آمدش برای ما چقدر می شود؟ گفتند به ما چه! حالا با گذشتن ۶ ماه از این جریانات ما سر حساب شده ایم که برای همه مناقصه های کوچکی که شرکت کرده ایم دو برابر پول سودمان (اگر برنده مناقصه بودیم!) فقط پول هواپیما و هتل برای کارکنان داده ایم تا مثلابروند یک پاکت دریافت کنند یا یک صورتجلسه امضا کنند! ما دلمان بدجوری برای تک تک آن دفاتر نازنین تهران تنگ شده است!

***

می گویند هر سال دارد نرخ صادرات غیر نفتی ایران بالاتر می رود و ما چقدر از این خبر خوشحال می شویم. برای نمونه به دو نمونه از این صادرات غیر نفتی توجه کنید و لذت ببرید:

- کارخانه شان توی یکی از شهرک های صنعتی بزرگ است. ماده اولیه شان گازوئیل است . چون تولید کننده و صادر کننده هستند این گازوئیل را با کلی تخفیفهای دولتی می خرند.آن را می گیرند چند ماده شیمیایی خاص به آن اضافه می کنند یک ماده ای تولید می کنند با یک اسم عجیب و غریب و ناشناس تعداد کارگرشان هم بسیار کم و محدود است. بعد کمرگ ما شاد و خوشحال می شود که همه این ماده عجیب و غریب به طول کامل به ارمنستان صادر می شود. همین آقا در ارمنستان یک کارخانه کوچک دیگر دارد. با چند کارگر ساده. آنها آن مواد شیمیایی را به سادگی از گازوئیل جدا می کنند و بعد گازوئیل را به اسم همان گازوئیل می فروشند به مردم ارمنستان. کلی هم بابت این صادرات خوب کاملا غیر نفتیشان تشویق می شوند. به هر حال دارند زحمت می کشند!

-یکی از حلال هی مهم معروف پلیمری که در اکثر صنایع پلاستیکی کاربرد دارد در یکی از بزرگترین پالایشگاههای ایران تولید می شود. کیفیت این محصول از نمونه های خارجی پائین تر است ولی کار صنایع را راه می اندازند. ولی برای این محصول پالایشگاهی صادرات انجام نمی شود خب چون کسی نمی خرد! البته به غیر از یک شرکت بی نام و نشان در دبی که صاحبش یک ایرانی است. او مقادیر بسیار زیادی از این محصول را می خرد. آنقدر که میزان عرضه محصول در بازار ایران از تقاضایش خیلی کمتر می شود.ولی خب صاحبان پالایشگاه خوشحالند چون به هر حال دارند صادرات می کنند. این شرکت محترم این محصول را فله ای و به مقدار خیلی زیاد از پالایشگاه می خرد در دبی آن را توی بشکه هایی بسته بندی می کند به اسم مدل خارجی اش دوباره وارد ایران می کند و به قیمت خارجی می فروشد. از آنجایی هم که این محصول در بازار کم شده است قیمتش کلی بالا رفته است و مردم آنقدر کارشان لنگ مانده که همه اش را می خرند. آمار این صادرات هم می رود جزئ صادرات غیر نفتی ما.  این وسط لابد مامورین کمرگ هم یا کمی تا قسمتی خنگند یا دستشان بااین آقای محترم توی یک  کاسه است.

توضیح : به خدا این کارها نه ربطی به دولت دارد نه به آقازاده ها و نه خائنین و ... این آدمها همه همان بچه های زبر و زرنگ دور و اطرافمان هستند که وقتی دروغ می گویند یا حقی را پایمال می کنند پدر و مادر برایشان کف می زنند که: بچه ام خیلی زرنگه!

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٥ - نیلوفر

       

گم شده

تو گم شده ای. پیدایت نمی کنند. ما ٬ کمی دل نگرانیم ولی همچنان خندان. می دانیم پیدایت می شود. تو هستی. حتی اگر جایی که ما گمانمان است پیدایت نکنند. شاید روزهای دیگر ماههای دیگر حتی سالهای دیگر پیدایت کنیم. این روزها و ماهها و سالها برای هیچ کداممان اهمیتی ندارد. نه ما و نه تو. مهم این است که همه ما می دانیم تو هستی. جایی خوش و خرم نشسته ای و در دلت زندگی برپاست. این رسم همیشگی دنیا ست. چه اهمیت دارد ما جایت را بدانیم یا ندانیم. ما با تو حرف می زنیم. تو به ما لبخند می زنی و به ما عشق هدیه می کنی. زمان و مکانش هیچ مهم نیست. ما اینجا در لحظه های گم شدن تو بی صبرانه به بزرگی زندگی فکر می کنیم و جهانی که هر لحظه برایمان زیبا تر٬ پر رمز و راز تر و گرانبهاتر می شود. می دانم همین گم شدنهایت است که همه چیز را در برابر بودنت بی رنگ و بی نور می کند. تو باعث می شوی ما به هیچ چیز غیر از بودن فکر نکنیم. هیچ چیز بزرگتر و با اهمیت تر از بودن نیست. ما هستیم و این برای دنیا کافی است.گم شده دوست داشتنی٬ من هر کجا که باشی پیدایت می کنم و عاشقانه دوستت خواهم داشت. بی مرز زمان و مکان .

***

سرقفلی

از همه صورتش تنها یک عینک ته استکانی بزرگ با دسته های قهوه ای کلفت پیداست. بقیه صورتش را چادر مشکی پوشانده است. دستش را کرده زیر چادر و تسبیح می اندازد. سرش پائین است.روی زمین می نشیند. درست وسط کوچه اصلی و سر یکی از کوچه های فرعي. جایش ثابت و غیرقابل تغییر است. از صبح زود تا حدود ظهر می توانی آنجا پیدایش کنی.ساعت كارش همين است روزهاي تعطيل هم نمي آيد. بغل دیوار مي نشيند. نه یک قدم بالاتر می رود نه پائین تر. سالهاست اوضایش به همین منوال است. نه حرف می زند و نه حتی سری تکان می دهد. تنها حرکت تسبیح را می بینی که از زیر چادر پیداست و همین. او مشهورترین آدم محل ماست. بسیار بسیار مشهور تر از همه مغازه ها و نانوایی ها و ساندویچی ها و شیرینی فروشی ها و آرایشگاهها و ساختمانهای بلند شیک. تقریبا همه اهل محل می شناسندش. صبح ها راهشان را کج می کنند تا از این کوچه رد شوند. پیاده و سواره هم فرقی ندارد. گرچه بیشتر مشتریهایش سوار گرا ن قیمت ترین ماشینها هستند. این مشتریهای وفادار راهشان را از تجریش و الهیه و حتی زعفرانیه کج می کنند به این کوچه ظفر . به او که می رسند فلاشر ماشين روشن مي شود ، ترمز می کنند. معمولا  همان وسط خیابان . بعد یکی از ماشین پیاده می شود و چند تا هزار تومني می گذارد روی پارچه ای که روبروی زن پهن شده است و می رود. او در محل ما چنان شهرتی دارد که ما حتی برای این ماشینهایی که وسط خیابان به یک باره ترمز می کنند هم بوق نمی زنیم. این رسم پذیرفته شده و قابل احترام همه عابران پیاده و سواره این کوچه است.چند باری خواستیم یک ساعتی آن دور و برها پارک کنیم و بشماریم ببینیم در آن یک ساعت چقدر درآمد دارد. مي دانم آدمهاي زيادي هستند كه صبحشان را بدون پول دادن به او آغاز نمي كنند. روزهاي امتحان بچه ها هميشه سر راه مدرسه بايد از كنار او بگذرند. مي گويند مكان نشستنش سرقفلي دارد. مي گويند براي خودش كسي است توي اين كار. خيلي دلم مي خواهد بدانم زير آن چادر سياه قيافه اش چه شكلي است. وقتي ساعت كارش اينجا تمام مي شود كجا مي رود؟ مطمئنا وضعش خوب خوب است. خب به هر حال خدمات مفيد و مهمي براي مردم انجام مي دهد. يا حداقل اكثريت مردم كه اين طور فكر ميكنند.

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٤ - نیلوفر

   ادامه ماجراهای سرایدار ما   

اپیزود اول

افشین اولین دیکته کلاس اولش را ۲۰ شده است. به علت نظم و انظباط هم سر صف اسمش را خوانده اند و بچه ها برایش دست زده اند.

آرش در عرض یک ماه ٬ به سرعت محبوب معلم کلاس پنجم شده است. به غیر از یک نمره ۱۹ در درس مذنی بقیه امتحانهایی را که تا به امروز داده اند بیست شده است. در درس ریاضی و علوم و فارسی و تاریخ سرگروه است و هر روز مشقهای زیر گروه هایش را صحیح می کند. معلم کلاس پنجم تصمیم دارد آرش را مبصر کلاس کند.

آروز نه تنها با کوه کتابهای کلاس اول راهنمایی خوب کنار آمده است و تابه حال دو تا ۲۰ توی ریاضی گرفته است و پروژه علومش هم در کلاس اول شده است بلکه توی کلاس زبان سر کوچه که هفته ای دو بار به لطف یکی از همسایه به آنجا می رود و الان ترم ۵ است هم هر ۵ ترم Top Student شده است.

آرش و آروز هر روز از هم درس میپرسند سوالات رباضیشان را هم می آورند من برایشان تصحیح می کنم .هر وقت هم همین طوری الکی یک سوال از کتاب علوم ازشان می پرسم درست جواب می دهند.دیکته شب های افشین را هم می گویند.

اپیزود دوم

سرایدار زحمت کش ما برای ثبت نام پسرها نفری 100 هزار تومن و برای ثبت نام آرزو 150 هزار  تومن شهریه پرداخته است.

مدرسه پسرانه تنها یک معلم کلاس اول داشته با 60 تا دانش آموز. آموزش و پرورش معلم به مدرسه نداده است بنابراین معلم خصوصی استخدام کرده اند تا کلاس اول را دو قسمت کنند.برای پرداخت حقوق معلم جدید هر شاگرد نفری 100 هزار تومن باید بپردازد.

کتابهای کمک آموزشی هر کدامشان به همراه دفتر و کتاب و مداد و... بیشتر از 300 هزار تومن خرج داشته است.

برای افطاری دادن مدرسه نفری 8 هزار تومن داده اند.

برای همیاری مدرسه پسرها نفری 70 هزار تومن گرفته است

برای لباسهای فرم مدرسه و کیف و کفش و لباس مخصوص ورزش بیش از 250 هزار تومن خرج شده است.

مدرسه دخترانه معتقد است برای اول راهنمایی باید یکی دو ساعتی هر روز کلاس تقویتی اجباری بگذارد که هزینه اش برای هر درس حدود 20 هزار تومن است.

حقوق سرایدار اففانی ما حدود 70 هزار تومن است بدون بیمه. او و همسرش با ماشین شستن و کارکردن توی خانه های مردم از صبح زود تا آخر شب(روزهایی هست که از ساعت 5 صبح تا 8 شب 4 خانه را به طور کامل تمیز می کند) خرج لباس و خوراک این سه بچه را در می آورند.

اپیزود سوم

رئیس جمهور عزیزمان معتقد است هر چقدر میزان بچه ها بیشتر باشد بهتر است. سرایدار ما معتقد است ای کاش خودش و همسرش کمی سواد داشتند و تنها یک بچه پیدا می کردند. سرایدار ما توی خانه پولدارهای زیادی کار کرده است. آدمهای تازه به دوران رسیده ای با بچه های لوس درس نخوان و زندگی های از هم پاشیده خانوادگی . من جلوی در اتاق کوچکشان ایساده ام اتاقی با کوه رختخواب در گوشه دیوار و کتابها و مدادهای پهن کف زمین و سه بچه ای که با شوق در حال درس پرسیدن از هم هستند. سرایدار ازم می پرسد وضعشان خوب است؟ بهش اطمینان می دهم که بچه هایش قدر همه زحمتهای او و همسرش را به بهترین شکل ممکن می دانند .می گوید جز عاقب به خیری این سه تا در دنیا هیچ آروزیی ندارد. سرایدار ما 30 سال دارد و همسرش 26 سال.

لینک
۱۳۸٥/۸/۱۱ - نیلوفر

   يازی   

مامان بازی ٬ خاله بازی ٬ مغازه بازی ... دوره این بازیها در کودکی که تمام میشه همه تحلیل می کنند که همه این بازیها برای آمادگی کودکه با زندگی واقعی. زندگی ای که دیگه بازی نیست.

تا به حال چند بار فکر کرده ای زندگی یک بازی است؟ من در کودکی عادت داشتم در هنگام ناراحتی ((زندگی بازی)) کنم. در اتاقم را می بستم و فکر می کردم من الان خودم نیستم بلکه دارم مثلا توی یه فیلمی نقش خودم رو بازی می کنم. بعد فکر می کردم الان دور و برم پره از کارگردانا و فیلم بردارها و من باید گریه کنم. چون نمره ام کم شده یا بابام دعوام کرده . یا این دل دردی که دارم الکیه و من عجب هنرپیشه خوبی هستم که دارم به این خوبی به خودم می پیچم. بعد میومدم بیرون توی جمع خانواده و با همه حرف می زدم.شام می خوردم و تلویزیون می دیدم ولی اون کارگردانها و فیلم بردارها هنوز بودند. هیچ کس به غیر از من از وجودشون خبر نداشت. زندگی بازی همیشه یکی از بهترین بازی های من بود. ته دلم به بقیه که نمی فهمیدند من دارم فیلم بازی می کنم می خندیدم. غم و غصه ها و ناراحتی ها و کلا همه مسائل جدی زندگی به یک باره مسخره و خنده دار و بامزه می شد. می شد یه جزئی از یه فیلم نامه خیالی .یک قصه تراژیک. زندگی بازی تنها عادت کودکی هایم نبود. هنوز هم دوستش دارم. کنکور بازی٬ دانشجو بازی٬ مهندس بازی٬ عروس بازی ٬جلسه بازی ٬ آشپزی بازی و خونه تکونی بازی...یه بازی تنهایی که سن و سال نداره. و جون می ده برای تبدیل کردن لحظه های غصه به خنده و شوخی. مثلا وقتی همکارت توی یه جلسه داره بهت زور میگه یا می خواد همه اشتباهات رو گردن تو بندازه فوری فیلم بردارها و آقای کارگردان پیداشون می شه. بعد من می شم یه خانوم مهندس که می خواد از حقش دفاع کنه یکی که دیرش شده و همسرش هم الان یه جایی توی خیابون منتظرشه (کات دوربین به یک همسر خیلی عصبانی)...گاهی وقتها فکر می کنم زندگی یه فیلم ۸۰ ساله بلند و قشنگه هم صحنه های کمدی داره هم صحنه های گریه دار. و چقدر نقشهای جالبی وجود داره که من هنوز بازیشون نکردم. لحظه های سخت زیاد لجظه های شیرین زیاد.خقیقت اینه که من خیلی مطمئن نیستم زندگی واقعی فرق زیادی با همون بازیهای کودکانه داشته باشه.

لینک
۱۳۸٥/۸/۱٠ - نیلوفر

   گلهای قرآن   

درست یک سال پیش ٬ در حالی که در مطب دکتر به انتظار نشسته بودم داستانی خواندم از مجموعه داستان گلهای معرفت٬ نوشته اریک امانوئل اشمیت نویسنده و  نمایش نامه نویس مشهورفرانسوی.این مجموعه داستان شامل سه داستان تقریبا کوتاه بود . آن روز به دلایلی به گمانم کاملا شخصی زیاد از داستانهای مجموعه خوشم نیامد. چند ماه بعد یک روز به طور کاملا اتفاقی در حال تماشای فیلمی به زبان فرانسه از ماهواره بودم با بازی عمر شریف. از آن فیلمها بود که از همان ابتدا تو را جذب می کند. کمی که از فیلم گذشت حس کردم داستان فیلم به طرز عجیبی برایم آشناست. اسم فیلم بود:آقای ابراهیم و من تازه فهمیده بودم که این فیلم را از روی یکی از داستانهای همان مجموعه داستان ساخته اند به نام :آقای ابراهیم و گلهای قران. بعد از دیدن فیلم بار دیگر سراغ داستان رفتم و آن را خواندم. جالب تر از همه این بود که چند ماه بعد دیدم تئاتری به همین نام با بازی بهزاد فراهانی روی صحنه تئاتر شهر آمده است. که متاسفانه به دلایل کاری موفق به دیدن آن تئاتر نشدم. ولی این داستان کوتاه را چندین با خواندم. ابراهیم آقا یک فروشنده عرب است در حومه پاریس و مومو یک پسربچه جهود که از مغازه او دله دزدی می کند و با پدر ورشکسته اش به تنهایی زندگی می کند. موسیو ابراهیم یک انسان کاملا شرقی است. موموی نوجوان کم کم وارد زندگی موسیو ابراهیم می شود تا به جایی که بعد از خودکشی پدرش به نوعی ابراهیم نقش پدری مومو را بر عهده می گیرد. ابراهیم با تدریج اصول اولیه زندگی شرقی را یاد مومو می دهد. اصولی که شامل آمیزه های فرهنگی شرق٬تصوف٬ عرفان و اسلام و زندگی است: همگان را دوست بدار و نیکی کن.تعبیر گلهای قران برای همه این فرهنگ شرقی گرچه شاید درست و کامل نباشد ولی به گمانم کاملا به جا و شیرین است.زندگی فقیرانه در حومه پاریس و لبخند زدن و قوانین خاص زندگی خود را داشتن. بلوغ پسربچه و در انتها هم آن سفر رویا گونه به ترکیه و رقص صوفی وار موسیو ابراهیم.

امروز که دوباره در سالگرد شورشهای فرانسه در مارسی اتوبوس آتش می زنند٬ بی اختبار دوباره به یاد این داستان افتادم. و باز بیش از قبل مطمئن شدم که ادبیات داستانی یکی از مهمترین و بهترین راههای نشان دادن انسان در موقعیت تاریخی خودش است. موضوع کنونی دنیا دیگر استعمار فرانسه نیست گرچه همه می دانند تمام این شورشیان به نوعی از همان کشورهای مستعمره فرانسه به این کشور آمده اند و در طی زمان با اصول غرب آشنا شده اند. دنیای امروز درباره مومو است. پسرکی فقیر و تنها که در آستانه تبدیل شدن به یک دزد و تبهکار درست و حسابی در حومه پاریس است. دنیای امروز درباره حضور مغازه ابراهیم آقای عارف در خیابان پارادایز پاریس است. دنیای امروز درباره این است که این آدمها چطور می توانند با هم صحبت کنند؟ مطمئنا به فرانسه. چطور می توانند همدیگر را و روسپی های فرانسوی را و مردم اطرافشان را دوست بدارند. و چطور می توانند برای خودشان فرهنگ و هویت داشته باشند. چطور می توانند دزد نباشند ... 

لینک
۱۳۸٥/۸/۸ - نیلوفر

   شو تايم!   

حدود چهار سال است که ما عضو شبکه ماهواره ای شو تایم هستیم. یک روز در دوبی رفتیم به دفتر شوتایم عربی و فرم پر کردیم و از آن روز تا به حال هر ماه آبونمان می پردازیم بابت کانالهای فیلم و سریال و دیسکاوری و دیسنی و ورزشی و... . هر چقدر هم که در این چهار سال همه گفتند شماها دیوانه اید! مگر کسی در ایران بابت این چیزها پول میدهد؟ گوش نکردیم. برنامه ماهیانه فیلمها را با ایمیل دریافت می کردیم و هیچ هم حاضر نبودیم برویم سراغ این رسیورهایی که قفل شوتایم را باز می کند یا آن کانالهای کارتی ای که کارتهای قفل شکسته اش توی بازار ماهواره ایران دست به دست می شود.يا اين كانالهاي مجاني كه بابت يك فيلم دو برابر تبليغ به خوردت مي دهند. حتی در دورانی هم که شوتایم تصمیم گرفت سرویس فارسی راه بیندازد و فيلمهایش را با زیرنویس فارسی پخش کند و آنقدر خوش خیال بود که در ایران نمایندگی بگیرد ما باز هم همان روش سابق را ادامه دادیم. این بساط هم ۶ ماه بیشتر دوام نیاورد و شبکه شوتایم فهمید برای ایرانی ها نمی تواند سرویس و خدمات ارائه بدهد چون همان نماینده ها سرش کلاه می گذارند و کلا کسی در ایران بابت این جور خدمات پول نمی دهد. این بود كه بساط کانالهای دوبله فارسی اش را برچید ولی ما همچنان مشتری وفادارش ماندیم. آنقدر که زندگی در خانه ما بدون شو تایم چیزی کم داشت. ما عاشق میان برنامه های ((می تونی حدس بزنی کارش چیه؟!)) شبکه دیسکاوری بودیم و با وجودي كه از ديدن بعضي از برنامه هاي  شبکه تمدن ها (‍civilization) حرص مي خورديم ولي لذت مي برديم. همسر گرامي با برنامه هاي شبكه Animal Planet زندگي شترها و زرافه ها را تعقيب مي كرد و من فيلمهاي روز جهان را مي ديدم و سريالها را دنبال مي كردم.هر بار هم دوبي مي رفتيم سري به دفتر شوتايم مي زديم و گاهي كارت اهدايي و جايزه هايي دريافت مي كرديم بابت مشتري خوب بودن.

از حدود يك هفته پيش كه كانالهايمان قطع شد رفتيم سراغ اينكه بفهميم مشكل از چيست. اول فكر كرديم مشكل باد و باران اين روزهاي تهران است. بعد ذهنمان رفت سراغ نويزها و بعد هم گفتيم شايد حالا كه ديش را آورده ايم تو بالكن خوب نمي گيرد. ولي وقتي به سايت شوتايم سر زديم ديدم جلو اسممان و شماره اشتراكمان نوشته اند كه كنسل شده است! تلفن كه زديم اول كلي معذرت خواستند بعد گفتند متاسفانه چون آدرس شما ايران است ما ديگر نمي توانيم به شما خدماتي ارائه كنيم.! ما اول فكر كرديم مثلا دولت ايران بهشان اخطار كرده است! بعد ديديم اصولا دولت ايران چه كاره است كه به شوتايم اعتراض كند كه به ايراني ها سرويس بدهد يا ندهد! بعد فهميديم چون شبكه شوتايم كلا آمريكايي است اصولا خدماتش را به ايران قطع كرده است. يك چيزي مثل سايتهاي كه اين روزها با آي پي هاي داخل ايران نمي توانيد واردش شويد. من كه كاملا گيج شده ام! آمريكا 75 ميليون دلار پول تصويب مي كند بابت اينكه ما آمريكايي بشويم بعد ديدن سريالهاي آمريكايي را براي ما ممنوع مي كند! چيزي كه ما داريم بابتش پول هم مي پردازيم! و مهمترين تاثير را روي ما دارد بابت آمريكايي شدن! خلاصه يا ما خيلي خنگيم كه نمي فهميم يا اين آمريكاييها! ما از مسئول شو تايم سوال كرديم اگر ما آدرسمان را عوض كنيم و توي دوبي يك خانه اي را به عنوان آدرسمان بنويسيم مشكل شما حل مي شود؟ (يعني خودمان خيلي محترمانه بهشان گفتيم كه دروغ بگوييم ) و آنها هم خوشحال و خندان گفتند بله كه درست مي شود!!! حالا ما دربه در افتاده ايم دنبال دوست و آشنايان ساكن دوبي كه خدا را شكر تعدادشان زياد است.

اگر كسي در حال انجام يك تحقيق جامعه شناسي درباره اثرات تحريم آمريكا بر روي ايران مي گردد در كنار باز نكردن اعتبارات بانكي و جواب ندادن به ايميلها و ويزا ندادن به مهندسان و تجار خواهش مي كنم بسته شدن كانال شوتايم را  هم اضافه كند كه روي زندگي من يكي كه بيشتر از همه تاثير گذاشته است. واقعا! من در يك هفته گذشته هيچ نفهميدم در اين سريالها كي با كي ازدواج كرده و كي از كي بچه دار شده و كي امروز چه لباسي پوشيده است!

لینک
۱۳۸٥/۸/٧ - نیلوفر

   من و جودی آبوت   

جودی بهترین دوست من است. از حدود ۱۰ سالگی ام می شناسمش. من و جودی با هم بزرگ شده ایم . هر دو تایمان با هم خواستیم که نویسنده بشویم. هر دوتایمان با هم فهمیدیم زندگی هر چقدر هم که سخت باشد شیرین و پر از هیجان و شادی است. من و جودی شباهت زیادی به هم نداریم. او یک دختر پرورشگاهی شوخ و شنگ است. او در آمریکای بیش از ۷۰ سال پیش زندگی می کند . من یک دختر معمولی ایرانیم با پدر و مادری مهربان . ولی من و جودی لحظات بسیاری از زندگیمان را با هم گذرانده ایم. وقتی توی چمنها می دویدیم. یا وقتی کتاب می خواندیم. وقتی غصه دار بودیم یا وقتی زندگی بر مرادمان نبود.وقتی شکست می خوردیم یا وقتی نمره بدی می گرفتیم.من و جودی همیشه به هم پناه می آوریدم. من هم مثل جودی دوست داشتم یک نویسنده خیلی خیلی بزرگ بشوم . من هم مثل جودی همیشه برای یک بابا لنگ درازی نامه می نوشتم. من هم مثل جودی یک روز با دیدن یک خانوده گرم و مهربان و خندان فهمیدم که به جای یک نویسنده خیلی بزرگ شدن یا یک دانشمند شدن ته دلم می خواهم یک دختر خیلی خیلی معمولی باشم . با آروزهای معمولی و با یک خانواده گرم و دوست داشتنی. من هم مثل جودی دوست دارم زندگی را در هر لحظه اش حس کنم با لذت و شیرینی تمام. جودی در آخرین نامه اش به بابا لنگ دراز-که اولین نامه عاشقانه اش هم بود نوشت که از وقتی عاشق شده است آرامش و قرار از وجودش رخت بر بسته است. نوشت که هر لحظه که او در کنارش نیست نگران تیر و تخته ای است که ممکن است همین طوری بخورد توی سر بابا و آن وقت جودی چه کند؟ او به بابا گفت که می داند تا آخر عمر یک دلهره شیرین همه وجودش را گرفته است.

جودی عزیزم. خوب می فهمم چه می گویی. آرامش و قرار از دل من هم برای همیشه رفته است. من هم شب و روز نگرانم و پر از شوق . ولی خودت خوب می دانی ما هر دومان به آروزی همیشگیمان رسیده ایم. ما هر دویمان دخترهای خیلی خیلی معمولی ای شده ایم با زندگی های خیلی خیلی معمولی پر از شور و شوق و زندگی.

لینک
۱۳۸٥/۸/٦ - نیلوفر

       

همین طوری الکی

همین طوری الکی ٬‌۴ روز تعطیلیم. همه حیران مانده اند که این ۴ روز را چه کنند؟ نه برنامه ریزی ای برای مسافرت هست نه پول کافی از بانک گرفته ایم. همه دستگاههای عابر بانک یا شلوغ است و صفی از آدمهای نا امید روبرویش ایستاده اند یا خراب است و یا پول ندارد. کارگرهای کارخانه به طور کامل حق خودشان می دانند که بروند خانه استراحت کنند و ما همین طوری الکی به اندازه ۴ روز کاری بهشان حقوق بدهیم. حرف هم که بزنیم بهمان اخم می کنند. هر چقدر هم که بگوئیم شماها تازگی ها از تعطیلات شبهای قدر آمده اید و هنوز از تعطیلات تابستانیتان بیشتر از یک ماه نگذشته است هیچ گوششان بدهکار نیست. اصولا کارگرهای ما فکر می کنند ما نه یک شرکت کاملا خصوصی هستیم که واقعا مجبوریم تولید کنیم بعد این تولیداتمان را یک جوری بفروشیم و پول دربیاوریم و بعد حقوقشان را بدهیم بلکه اصولا گمان می کنند احتمالا ما همین طوری الکی پول در می آوریم و چقدر هم آدمهای ظالمی هستیم که بهشان می گوئیم بابا جان! تولید کن تا حقوق داشته باشی!‌ خدا را شکر کتابخانه مان پر از کتابهای نخوانده است. با احساس دلشوره کاریمان و اینکه آنهمه کار بانکی معوقه داریم و معلوم نیست با این ساعت کاری جدید بانکها چطور قرار است همه اینها را انجام بدهیم هم سعی می کنیم کنار بیاییم. اینکه تاریخ پرداخت قبض برقمان پنجشنبه بوده و حالا تعطیل است و اینکه مثلا از چندین هفته قبل برای روز پنجشنبه وقت دکتر گرفته بودیم هم اصلا مهم نیست. فعلا مهم ترین چیز این است که تصمیم بگیریم کدام یکی از این کتابها را بخوانیم.

***

هسته سیب

من یک هسته سیب را عاشقانه دوست می دارم.

لینک
۱۳۸٥/۸/٤ - نیلوفر

       

ظهر عید فطر

ناهار عید فطر یعنی چلو کباب. ناهار عید فطر یعنی چلوکبابی البرز. ساعت ۱۲ و بیست دقیقه آنجا بودیم که اگر تنها چند دقیقه دیرتر می آمدیم به صف طولانی روی پله ها بر می خوردیم. سالاد٬ سوپ٬ دوغ تازه کف کرده٬ ته چین٬ بوی برنج٬ و کباب نرم و ۷۰ سانتی مخصوص البرز.گوجه کبابی و ترشی و ماست موسیر و سماق.گارسنهای خندان که دائم به تو تبریک عید می گویند و زن و مرد و بچه که می خندد و خوشحالند. توالتهای تمیز و خوش بود و صف بی انتهای آدمها که از روی پله های طبقه دوم رستوران شروع شده و تا اواسط کوچه ادامه دارد. آدمهایی که ناهار عید فطر برایشان به غیر از البرز معنایی ندارد. موسیقی شاد عربی در همه جا پخش است. بیشتر از این بابت که تو را وادار کند زودتر غذایت را بخوری ولی ما آنقدر شاد و خندانیم که حتی بدون رقاص عرب هم داریم کیف می کنیم.

***

سیریانا

بعد از مدتها که از اکران فیلم پر سرو صدای سیریانا گذشته آنرا دیدیم. من جورج کلونی را دوست دارم. فیلم را دوست دارم ولی نمی دانم به کدام دلیل در همه دو ساعتی که نشسته بودیم و آن را می دیدیم می خندیدیم. این حرفها برای ما ٬ مردم چند لایه و پر از پیچیدگی شرق هیچ تازگی ندارد. بعضی از حرفهای فیلم را بارها از رانندگان تاکسی شنیده ایم. تئوریهای سیاسی/نفتی فیلم را بارها توی مهمانی ها از دهان دوست و فامیل شنیده ایم. دیدن فیلم تنها متعجبمان کرد از اینکه چطور کسانی در جهان زندگی می کنند که این چیزها را هر روز و هرشب دوره نمی کنند؟

به اینجا که رسیدی راهنماهایت را رها کن

اینجا شرق است

جایی که هر برزگر پیری می تواند

تاریخ شرق را برای تو در دو بیت خلاصه کند

در حالی که به خیمه خود تکیه داده است

و سیگار می پیچد

محمد الماغوط

لینک
۱۳۸٥/۸/۳ - نیلوفر

   من امروز عاشق شده ام   

خورشید خندان است. نه مثل قصه ها .واقعا خندان است. حتی صدای خنده هایش را می شنوم. خورشید با من حرف می زند. و آسمان هم. انگار من هستم و دیگر هیچ مهم نیست. دو روز می شود. من مستم. حیران. گیج. پراز حیرت. روبروی آینه می ایستم متعجب و خندان. حس می کنم خدا شده ام . یا فرشته. من با خورشید رابطه دارم و با ماه. و با همه ستاره ها. و با همه برگهای زرد پائیزی. من از بودن متعجبم و سرخوش و ناباور. از بودن این چنارها و از بودن گل شمعدانی پشت پنجره و از بودن شمشادهای تازه هرس شده و از بودن من و تو . من تنها نیستم. نبوده ام. من خورشید را دارم که می خندد به پهنای همه آسمان و به زیبایی صبح و به مرموزی شب . من ماه را دارم که کاجهای حیاط را روشن می کند و با من حرف می زند و من به او از ناباوری هایم می گویم و او می خندد. من خدا شده ام . من تنها نیستم. من فرشته زیبایی ها شده ام.الهه آب و باد و خاک و آتش. من به آرامش رسیده ام.و چقدر بی انتهاست این آرامش پاک الهه وارم. من مثل همه زنهای هزارو یک شب عاشقم. من رودابه ام  و آناکارنینا و مادام بواری. من شهرزادم. پر از قصه و عشق. من تو ام و همین کافی است. همین کافی است برای خندیدن خورشید و رقصیدن ستاره ها . من یک انسان کاملم.من در تو کامل شده ام. من در تو غرق شده ام. به تو پیوسته ام .من امروز عاشق شده ام .

لینک
۱۳۸٥/۸/٢ - نیلوفر