کلاغها

صبح با صدای کلاغها بیدار شدم. یکی دوتا نبودند. صداشان به قدری بلند بود که پنجره های دوجداره ما هیچ کفایت نمی کرد برای خوابیدن در آرامش. سپیده تازه زده بود. کاجهای بلند حیاط پر از کلاغهای سیاه بود. نمی شد شمردشان. روی کناره پشت بام ساختمان روبرویی٬ لبه دیوار حیاط و روی آنتن های تلویزین. فقط می توانستی یاد فیلم پرندگان هیچکاک بیفتی و بس. همگی با هم و بدون هیچ هماهنگی ای غارغار می کردند. مو به تن آدم سیخ می شد از صداشان و از این سیاهی یک پارچه عجیبشان. سر ساعت ۸ که زلزله ای کوچک خانه را لرزاند٬ همان که بعدا فهمیدیم مرکزش رودهن بوده٬ گفتیم لابد این سر و صدا ها بابت زلزله بوده. ولی آرام نگرفتند. تا خود غروب آفتاب توی حیاط بودند و غار غار می کردند. آنقدر که من٬ که این روزها در مرخصی اجباری به سر می برم٬ از ترس ٬ در اتاق طرف حیاط را بسته بودم و صدای تلویزیون را بالا برده بودم. به قول همسر گرامی من ایزد بانوی شجاعت و شهامتم!!

***

شهر کتاب

هیچ چیز به اندازه یک پیاده روی تا شهر کتاب و گشت و گذار بین کتابها آدم را سر حال و سرخوش نمی کند. مخصوصا که سی دی فروشی شهر کتاب هم آهنگهای خیلی زیبایی را ٬ که من هیچ نمی شناسم٬ گذاشته باشد و خود شهرکتاب هم در این عصر سرد پاییزی شلوغ نباشد. در دنیای کتابها شنا می کنی٬ بالا و پائین می روی ٬ می خندی و گریه می کنی. داستانهای کوتاه چند بار خوانده شده را دوباره می خوانی و نام کتابهای دوست داشتی ات را دوره می کنی. بعد شاد و شنگول و پر انرژی میرداماد شلوغ و پر ترافیک عصرگاهی را پباده طی می کنی با دستهایی در جیب پالتو و کیسه ای پر از کتابهایی که دلت برای خواندنشان پر می کشد. و هر بار که به این همه ماشین منتظر در ترافیک نگاه می کنی خندان می شوی از اینکه اینقدر راحت و آزاد و بدون ماشین داری راه می روی و سرما را روی پوست صورتت حس می کنی.

***

فالکنر

به قول استادم٬ فالکنر تنها یک نویسنده نبود. یک عارف منحصر به فرد بود. سخنرانی او به هنگام دریافت جایزه نوبل نه تنها زیبا و دلنشین است و بهترین درس است  برای داستان نویسان جوان بلکه به گمانم هموراه زیباترین تصویر انسان خواهد بود. تصویری واقعی و رویایی درهم. و این کاری است که تنها از آدمی چون فالکنر بر می آمده. می دانم این سخنرانی خیلی معروف است و همه بارها و بارها آنرا شنیده و خوانده اند ولی به راستی قسمتهایی از این حرفها هست که همیشه برای من درس زندگی بوده و هست:

پیوست۱: درباره ارزشهای دل آدمی فکر کنید. و به شوری که می توان در دل آدمی بر انگیخت و به اینکه انسان شکست نخورده است.

پیوست ۲: متن سخنرانی را از وبلاگ یادداشتهای اهورا برداشته ام.

تراژدی ما امروز ، ترس جسمی ، جهانی ، و همگانی است ، و ان چنان دیر پائیده است که اکنون حتی می توانیم آن را بر خود هموار کنیم .

دیگر از مشکلات روحی سخنی نیست. تنها این سوال در میان است : کی از هم پاشیده خواهم شد؟

از این رو مردان و زنان جوانی که در کار نوشتتند ، ارزشهای دل آدمی را ، که با خود در ستیز است از یاد برده اند . و نوشته خوب تنها زائیده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست ، در خورد عذاب و عرق ریزی نیست.

اینان باید دوباره این مسائل را فر گیرند . باید به خود بیاموزند که ننگی پست تر از تر سیدن نیست ، و چون این را امو ختند ترس را یکسره فراموش کنند ، و در کار گاه خود جایی برای هیپچ چیز باقی نگذارند، مگر راستی ها و حقایق دیرین دل آدمی_ مهر و شرف و عزت و رافت و فداکاری و حقایق دیرین جهان ، که بی وجود آنها، هر داستانی نا پایدار و محکوم به نیستی است . تا چنین نکنند ، نفرینی بر تلاششان سایه افکنده است.

سخن از شهوت می گویند ، نه از مهر. از شکست هایی دم می زنند که در انها هیچ کس چیز ارزنده ای نمی بازد، از پیروزیهایی که در ان امید نیست ، از همه بدتر ، رحم نیست، رافت نیست .

غم هاشان از درد های نوع بشر مایه نمی گیرد ، و داغی به جا نمی گذارد . سخنانشان از دل نیست ، از عقده هاست .

تا اینها را دوباره نیاموزند ، چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان ایستاده اند ، و انقراض انسان را می نگرند. من از پذیرفتن انقراض انسان سر باز می زنم . اسان می توان گفت که انسان ، تنها بدان سبب که پایداری می کند ، جاودان خواهد بود : که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر ، از روی آخرین صخره ناچیزی که در واپسین شامگاهخ سرخ و میرا ، ساکن و سر نگون مانده ، باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند ،

طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان ، که هنوز سخن می گوید.

من به قبول این سخن گردن نمی نهم . اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند ، بلکه پیروز خواهد شد .

انسان جاوید است نه بدان سبب که در میان تنها او صدائی پایان ناپذیر دارد ، بلکه بدان رو که دارای روح است ، روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است . بر شاعران و نویسندگان است که به این صغات بپردازند.

افتخار آنان در این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند .

شهامت و شرف و امید و عزت و رحم و فدا کاری را که ، فخر گذشته های انسان است ، به او یاد آور شوند ، و بدین سان او را در پایداری یاری کنند .

حاجت نیست که صدای شاعر ، تنها ، وصف حال آدمیان باشد . این صدا می تواند که هم چون تکیه گاهی یا ستونی ، آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند.

 

 

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٩ - نیلوفر

   خاطرات بيمارستانی   

قافیه

زنها٬دوتاشان کارگر بیمارستانند.یکیشان آمده توالت را تمیز کند دیگری کف اتاق را. لباسهای فرم کارگران بیمارستانی تنشان است. هردوشان حدود ۵۰ -۶۰ ساله می زنند. خندان و شادابند. وقتی وارد اتاقم می شوند که من یک ساعتی است از تاق عمل بیرون آمده ام. با خوشی و خرمی به من سلام می کنند و حالم را می پرسند. و به رسم معمول خودشان به من روحیه می دهند: وای دخترم تو چقدر خوشگلی!‌ عجب موهای نازی داری!‌غصه نخوریها!‌ زود زود دوباره بچه دار می شی!‌به تعداد همین موهای سرت! اولی کارش تمام شده٬ کنار تختم می ایسد و جواب لبخندهای مرا این گونه می دهد: مگه نشنیدی می گن: بچه اول مال کلاغه ! اگه بمونه اتفاقه! حرف بامزه شیرینی است که فقط از دهان یک کاگر بیمارستان می توانی بشنوی. خنده ام می گیرد.آنقدر که دلم می خواهد گونه هایش را ببوسم. دومی هم می آید کنارم. کمی اخم کرده می گوید: نه! غلط خوندی! میگن:بچه اول مال شغاله!‌اولی دستش را می زند به کم که نه! مال کلاغه! دومی اصرار دار که مال شغاله. جدی جدی دارد دعوایشان می شود. خنده ام گرفته. هر دو با دستمال مواد شوینده ایستاده اند دو طرف تختم و درباره نوع حیوان مربوطه بحث می کنند! تقریبا مرا یادشان رفته. همینطور که بحث می کنند از در اتاق بیرون می روند.آخرین حرفی که ازشان می شنوم را اولی با صدای بلند می گوید: ببین اگه بگیم مال شغاله که اونوقت به قافیه بیت بعدی نمی خوره!!!!

***

شیفت شب

هر دو پرستار شب کار بیمارستان٬ جوان و زیبا و خوش خنده هستند. یکی یک دختر سه ساله دارد دیگری یک پسر ۲ ساله. اولین سوالی که به ذهنمان می رسد این است که بچه هایتان را شبها کجا می گذارید؟ هر دوشان جواب می دهند که پیش همسرانشان. هردوشان می گویند که مخصوصا شیفت شب بیمارستان را می گیرند که بچه مجبور نباشد روزها مهد کودک برود. یعنی شب تا صبح پدر در خانه بچه داری می کند و صبح که پدر سرکار می رود مادر به خانه برمیگردد. می پرسم پس شما زن و شوهرها چطور همدیگر را می بیند؟ می گویند آخر هفته ها و روزهایی که شیف نیستند. می گویم کی درست می خوابید؟ می گویند به این کم خوابی ها حسابی عادت کرده ایم. زندگی سخت و شادی دارند. این مادران جوان مهربان.

***

غیر قانونی

با وجودی که هزاران آزمایش و دلیل وجود دارد که بچه ما زنده نیست و دکتر خودش دستور بستری شدن و اقدامات اولیه را داده است ولی بیمارستان قبول نمی کند و باید حتما خودش هم یک بار دیگر آزمایش کند. می گویند برایشان خیلی مسئولیت دارد. بعد از انجام چندین باره سونوگرافی و معاینه های تکراری دکتر برای دارویی که به سقط جنین کمک می کند نسخه می نویسد و البته بسیار واضح است که بیمارستان تخصصی مربوط به مسائل زنان اصولا این دارو را نداشته باشد! و همسر گرامی نیمه شب می افتد توی خیابانها به دنبال دارو. تنها یک داروخانه در تهران هست که این دارو درآن یافت می شوند و دکترها می گویند دعاکنید داشته باشد وگرنه کارتان یکی دو روز عقب می افتد چون بدون این دارو انجام عمل خطرناک می شود و ممکن است عوارض جانبی داشته باشد. همسر گرامی نیمه شب به داروخانه می رود که خوشبختانه دارو را دارد ولی کار به این سادگیها هم نیست. داروخانه با وجود نسخه بیمارستان حاضر نیست به او دارو را بدهد چون برایش مسئولیت دارد! او می گوید یک فتوکوپی کامل از همه مدارک پزشکی مربوطه که حکایت از مرگ جنین دارد بیاورید! به گمانم اگر می شد سند ازدواج ما را هم کپی می خواستند! حالا نیمه شب همسر گرامی در داروخانه چطور از این مدارک کپی بگیرد البته مشکل خود ماست!! وقتی بعد از هزار دردسر همسر گرامی پیروزمندانه با دارو وارد بیمارستان می شود پرستار عزیز یاداوری می کند البته این دارو به وفور و حتی ارزان تر از این چیزی که شما با بیمه خریدید مثل نقل و نبات توی ناصر خسرو یافت می شود.بعد حق به جانب ادامه می دهد: از بس که سقط جنین غیر قانونی این روزها زیاد شده است مجبورند اینقدر سخت گیری کنند.! و ما اصولا حوصله بحث نداشتیم وگرنه حرفهای زیادی بود که به او بزنیم.

***

ادامه خوشبختی

من که می گویم خیلی خیلی خوشبختم. به دلایل پست قبلی ام یک عالم ایمیل و پیغام و تلفن دوستان عزیز را هم اضافه کنید. از همه شما خیلی خیلی تشکر می کنم که هرگز و هیچ گاه تنهایم نگذاشته اید.

لینک
۱۳۸٥/٩/٢۸ - نیلوفر

   خوشبختی   

خوشبختی چیست اگر من خوشبخت نیستم؟ مگر غیر از این است که سه ماه تمام  از راز کوچکم لذت بردم؟ غیر از این است که بدنم اجازه نداد سالم نماند و نماند؟ غیر از این است که خودم سالم سالمم و مطمنا خواهم توانست نازنین کوچک دیگری را درونم پرورش دهم؟ این دو سه روز گذشته زیاد به خوشبختی فکر می کنم. جمعه شب در دلهره های ناشی از عدم اطلاع از سلامتی خودم و راز کوچکم گذشت. گمان می کردم طاقت نیاورم ولی این از خوشبختی نیست که طافت آوردم؟ وقتی دکتر قلب کوچکش را نشانم داد و آرام برایم توضیح داد که دیگر نمی زند . وقتی فهمیدم کمتر از یک جنین ۱۳ هفته ای رشد کرده بوده و به دلایلی کاملا ناشناخته٬‌دیگر زنده نیست٬ لبخند زدم. همه دل نگرانیهای شب گذشته فراموش شد. همیشه واقعیت به آن تلخی ای نیست که گمانش را می کنی. از دور ترسناک است ولی وقتی اتفاق می افتد کنارش کلی به تو دلیل می دهد برای اینکه به آرامی فراموشش کنی. به آرامی یادت برود اولین فرزندت را که آنقدر دوست می داشتی ناگهان از دست داده ای .آنقدر که حتی فرصت نمی کنی بگویی چرا؟ . چرایش مهم نیست. خوشبختی تو مهم است. اینکه همسر بی همتایت چنین قوی و مهربان کنار تو ایستاده تا درد دلت را آرام کند.انگار که خودش دردی ندارد. اینکه مادر نازنینت کنارت می ماند در ساعتهای بیمارستان و عمل جراحی و بیهوشی برای خارج کردن راز کوچک بی نفست. اینکه همه پرسنل بیمارستان با تو مهربانند و دلداریت می دهند .به تو می خندند و مدام یادآوری ات می کنند که سالم سالمی و هیچ مشکلی برای فرزندان احتمالی آینده ات نخواهی داشت. همه کنارم بودند این دو سه روز . پدر و مادر و برادر و خاله ها و عمه و مادربزرگ و مادر و پدر همسر و دوستان . و همسر عزیزم که می دانم بزرگترین خوشبختی زندگیم بوده و خواهد بود.نگاهش که می کنم انگار همه دردهای دنیا از بین می رود. کدام درد تا وقتی او کنارم هست و می دانم دوستم دارد و می داند دوستش دارم بی نهایت. و مادر نازنینم که نمی دانم چطور و چگونه می توان فهمید چقدر مهربان است و چقدر عاشق من .من خوشبختم به خاطر همسرم و مادرم و به خاطر مهربانی نگاه همه و به خاطر همه خاطرات شیرین این ۱۳ هفته.شاید در آینده فرزند نازنین دیگری بیاید و زندگیم را باز عوض کند.شاید.ولی می دانم من هرگز لذت مادر بودن این ۱۳ هفته را از یاد نخواهم بود. همه اینها از خوشبختی است. می دانم دردها و ترسهای این چند روزه به زودی فراموش می شود.می دانم قدرت فراموش کردنشان را دارم. با همراهی عزیزانم. چیزی که برایم خواهد ماند لذتهای شیرین این خاطره ناب است. و اینکه می دانم همین چیزهاست که زندگی کوچک دونفره ما را محکم تز و پیوسته تر و عاشقانه تر می کند. همین چیزهاست که بهش خوشبختی می گویند.

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٧ - نیلوفر

   شوراها   

یکی دو هفته مانده به انتخابات ریاست جمهوری نهم٬ آن روزها که تهران پر بود از ماشینهایی با تبلیغات کاندیداها و و اینکه رای بدهیم یا ندهیم به رسم همه خرداد ماهها که بهترین کار برای گذراندن یک آخر هفته دلنشین رفتن به شمال است رفته بودیم لاهیجان. سرکارگر کارخانه ما لاهیجانی است. مال دهی چای کار نزدیک آنجا به نام علی سرود که گمانم پیش تر هم اینجا از علی سرود نوشته بودم.یک روز صبح جمعه رفتیم دیدن خانواده سرکارگرمان. در دل کوهای پوشیده از چای. مادر و خواهرهاش در پذیرایی ما سنگ تمام گذاشتند. خواهر زاده ها و برادر زاده های قد و نیم قدش برای دیدن ما توی بالکن چوبی خانه کوچک روستاییشان صف کشیدند و زن برادرش فورا برایمان یک سبد پر تخم مرغ محلی آورد و هرچه کردیم پولش را نگرفت.چای تازه دم لاهیجانی اصل برایمان آوردند بسیار خوش بو و خوش طعم. همگیشان نشستند توی بالکن و به حرفهای ما گوش می داد. ما خوشحال از اینهمه مهمان نوازی و اینهمه صفا و انهمه سبزی و زیبایی و بوی خوش هوا شروع کردیم از کار و بارشان پرسیدن. و آنها انگار که این حرفها مدتها بود سر زبانشان خشک شده بوده شروع کردند از مشکلا چای کاری گفتن. از بلاهایی که کارخانه دارها سرشان می‌آورد٬ از اینکه پولشان را نمی دهند یا محصول درجه یکشان به اسم درجه سه می خرند و از اینکه دولت هیچ پشتیبانی نمی کند از کارشان. ما٬ از آنجا که اصولا وظیفه داریم در همه چیز اظهار نظر کنیم!٬ هی پرسیدیم از کارشان و نحوه کاشت و برداشتشان . این وسط اطلاعات و  علاقه شخصی همسر گرامی به کشاورزی هم باعث شد بیشتر سر در بیاوریم از مشکلاتشان. قبل از رفتن خواستیم دوری بزنی در حیاط کوچکشان. حیاطی که دور تا دورش را کوههای سبز چای گرفته بود. دوتایی نفس عمیق کشیدیم به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: اتحادیه! . انگار هر دومان داشتیم به راه حل مشکلات این انسانهای نازنین فکر می کردیم. مشکلاتی که در ان هزاران نفر از جمله خود آنها مقصر بودند.  و راه حلش در یک لحظه به ذهن هر دومان رسیده بود. راه حلی بسیار واضح و روشن. اینکه صنف چایکاران و چای فروشان و کارخانه داران چای باید یک اتحادیه قوی داشته باشند که منافع جمع را همیشه لحاظ کند و به جای اینکه کارخانه دار مدام زیر آب چای کار را بزند و چای کار مدام سر کارخانه دار را کلاه بگذارد منافعشان مشترک شود و مدیریتشان شورایی شود. نتیجه مطمئنا به نفع همه آنها خواهد بود  و البته به نفع کیفیت چای ایرانی.  وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم ازشان پرسیدیم: آیا در انتخابات ریاست جمهوری هفته آینده شرکت می کنید؟ خندیدند که نه! زنی جوان ازشان گفت: به ما چه ربطی دارد. مادر پیر خانواده گفت: ماسرمان به کار خودمان است به اینها چه کار داریم. و مرد خانواده گفت: ما اینجا ٬ در این ده فقط در انتخابات شورای ده شرکت می کنیم . پرسیدیم چطور ؟ گفتند: چون از خودمانند. چون برای منافع ما کار می کنند. و از حق ده ما دفاع می کنند. پرسیدیم مثلا برایتان چه کرده اند؟ گفت: مثلا ما مجبور بودیم پول جمع کنیم هر ماه حقوق امام جماعت مسجد ده را بدهیم. اعضای شورای ده رفتند گفتند مسجد ده ما امام جماعت نمی خواهد و توانستند این خرج را از روی کمر ما کم کنند. گفتیم برای چایکاریتان کاری کرده اند؟ گفتند مگر می توانند؟ گفتیم چه کسی از آنها بهتر؟ مگر امینتان نیستند؟ مگر از خودتان نیستند؟ مگر پسر همسایه بغلیتان نیستند؟ مگر شما به ایشان رای ندادید؟ گفتند چرا.  خواستیم ادامه بدهیم ولی نمیشد. کار ما نبود. ما شهریهایی بودیم از درد و منافع اینها بی خبر.

در راه بازگشت هردومان در خاموشی و سکوت وقتی به مناظر زیبای کوههای چای نگاه می کردیم به یک چیز مشترک فکر می کردیم: چقدر این صندوق رای چیز پر ارزشی است. ای کاش بعد از این صد سالی که از قدمتش در ایران می گذرد بیشتر از اینها قدرش را می دانستیم. ای کاش حقیقت را آن طور که هست٬ نه آن طور که دلمان می خواهد٬ می دیدیم. گرچه هنوز هم دیر نشده است. من به وجود این صندوق رای بیش از اینها امید دارم. من٬ بی بغض و بی کینه وجود هر جور اتحادیه و شورایی را به نبودنش ترجیح می دهم و سعی می کنم آرامان گرا نباشم و واقعیت را در وجود خانواده نازنین چای کار سرکارگرمان ببینم. نه در یک خارج نشین پر از کینه.

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٢ - نیلوفر

   حقيقت   

همسرگرامی اصطلاح همیشگی ای دارد که معمولا وقتی دعواها به نفع او تمام می شود به کار می برد. البته کمی تا حدودی بی ادبی است ولی معنی اش این می شود که قبول کردن حقیقت معمولا بسیار تلخ است. به قول دوستی در این دنیا میلیاردها انسان وجود دارد با اراده و فکرهای کاملا مختلف و هیچ دلیل ندارد دنیا به اراده شخص ما بگردد . ولی وقتی نمی گردد معمولا خشمگین و عصبانی می شویم و شاید راحت ترین کار ممکن را انجام می دهیم: از پذیرش حقیقت سرباز می زنیم. دیدن حقیقت معمولا راههای گونانی دارد٬ عده ای وقتی صحبت از حقیقت می شود بحثهای مذهبی یا عرفانی را وسط می کشند و عده ای هم بحثهای قضاوت را (که هر دو پیچیده و گمراه کننده است) ولی به گمان من درک حقیقت یک راه بسیار بسیار ساده دارد. راهی که برای پیمودنش تنها نیاز به عزت نفس داری و احترام: خودت را جای دیگری بگذار بی قضاوت پیش و بی کینه. و این دیگری می تواند هر کسی باشد. می تواند نسلی از گذشته ات باشد ٬ دوست یا همسرت باشد  یا حتی قصاب سر کوچه. قبول دارم آنقدرها هم ساده نیست. سهل ممتنع است. ولی نمی دانی چه تاثیر شگفت انگیزی دارد در تصمیمها. در نگاه کردن به دنیا. در رابطه ات با اطرافیان. وقتی خودت را جای دیگری بگذاری حقیقت٬ آن گونه که هست و نه آن طور که تو دلت می خواهد باشد٬ رو بروی چشمت نمایان می شود. و تلخی حقیقت را درست در همین لحظه است که حس می کنی. اعجاب انگیز و نفس بر است. اولین طعم تلخش این است که می فهمی آنقدرها که گمان می کردی منصف نبوده ای. و تلخی نهایی٬آن که عده زیادی از انسانها تاب تحملش را ندارند را کمی بعد تر می چشی: دیگری احتمالا در بسیاری از زمینه ها از تو محق تر است. و همه اینها در مغز تو اتفاق می افتد. در کمتر از ثانیه ای شاید.  وقتی خودت را جای دیگری می گذاری انگار که داری چیزی را با دو دوربین نگاه می کنی. درست مثل یک صحنه مهیج فوتبال . فکرت باز می شود. و چیزهایی را می بینی که تا لحظه ای پیش گمان نمی کردی وجود دارند. به این کار که عادت کنی دیگر هرگز به خودت اجازه نمی دهی درباره هیچ کس و هیچ کجا عجولانه قضاوت کنی. احترام بی وصفی برای انسان٬ در هر زمان و مکانی که باشد قائل می شوی . و دنیا را آن طور که هست می بینی . نکته امیدوار کننده این است که تلخی حقیقت بسیار زودگذر است. بعد احساس آرامش و عشق می کنی ٬ پایدار . من این را قول می دهم. امتحانش هیچ ضرر ندارد. همین امروز بنشین جلوی تلویزیون و به حرفهای سیاسی کسی که مطابق میل تو  نظر نمی دهد گوش کن. کینه هایت را دور بریز و خالصانه  خودت را جای او و یا جای آدمهایی بگذار که او از آنها دفاع می کند. حقیقت را که دیدی می فهمی چقدر  خاکستری است. نه سیاه است و نه سفید. درباره حس آرامشت حرف نمی زنم. می دانم آن لحظه وقتی بی کینه و خالی شده داری حقیقت را نگاه می کنی آرامش ذرات وجودت را فرا میگرد به آرامی و پایدار.

لینک
۱۳۸٥/٩/٢۱ - نیلوفر

       

خاصیت آدمیزاد ٬ قرار نگرفتن در الگوهاست.

این جمله حکیمانه از یکی از دوستان من است. احتمالا شاید جایی خوانده بوده . نمی دانم. هر چه بیشتر به آن فکر می کنم می بینم حرف خیلی درستی است.

***

تا به حال شعر مربع خوانده اید؟!:

 به جانت            نگارا             کی داری         وفا

 نگارا                 وفا کن           به دل              بی جفا

 کی داری          به دل            دوست تر        مرمرا

 وفا                    بی جفا          مرمرا          خوشترا 

خاصیت شعر مربع این است که هم می توانید از راست به چپ بخوانیدش هم مثل ژاپنی های از بالا به پائین .نتیجه یکسان خواهد بود.

قبول دارم کمی احمقانه و بی مزه است. ولی تلاش شاعر ستودنی است!

***

ترافیک

هیچ قانون طبیعی یا بشری ای نمی تواند معادله ترافیک تهران را توصیف کند. دیروز برای رسیدن به محل کار یک ساعت و نیم در راه بودم. امروز دقیقا مثل دیرو از خانه بیرون آمدم و بعد از ۱۰ دقیقه سر کارم بودم. این شهر دوست داشتنی مناسب ترین مکان دنیا برای یک زندگی همراه با برنامه ریزی منظم است.

لینک
۱۳۸٥/٩/٢٠ - نیلوفر

   روز   

من ٬ امروز٬ در آستانه مادر شدن ٬ مدام دارم به گذشته هایم فکر می کنم. دورم را پر کرده ام از کتابهای مختلف تربیت کودک . توی چند تا کلاس هم نام نویسی کرده ام: بازی های خلاق٬ رفتار با کودک زیر یک سال ...ولی با همه اینها دائما دارم به گذشته فکر می کنم. نتیجه فکرهایم تنها یک چیز است: امیدوارم با همه این تلاشها بتوانیم پدر و مادری شبیه پدر و مادر خودمان باشم.

زیباترین خاطره دوران کودکی ام مربوط است به ((روز نیلوفر))‌. من هنوز که هنوزه از یادآوری خاطرات این روزهای خاص لذت غیر قابل وصفی می برم. و حالا که درباره شان فکر می کنم می فهمم پدر و مادرم عجب روش خارق العاده ای داشتند برای این که من از زندگی لذت ببرم.  روز نیلوفر اولین بار وقتی به ثبت رسید که کارنامه کلاس اولم را گرفتم. من باید تشویق می شدم بابت نمره های خوب و تلاش یک ساله ام. و به این ترتیب یک پنجشنبه تیرماه سال ۶۵ به اسم روز نیلوفر نامیده شد . یک روز کاملا اختصاصی و بسیار مهم. روزی که پدرم مرخصی بود٬ سرکار نمی رفت و در اختیار من بود. من فرمانده روز نیلوفر بودم : هر ساعتی که دلم می خواست بیدار می شدم ٬ صبحانه ٬ ناهارو شام هرچیزی که عشقم می کشید می خوردم. و پدرم در تمام روز موظف بود هر چه که من بگویم اجرا کند. البته روز نیلوفر قوانین خاص خودش را داشت: خارج از تهران نمی توانستم بروم. هیچ چیز (اسباب بازی٬ کتاب ...) هم حق نداشتم بخرم. خارج از این دو قانون پدرم مرا هر کجا که دلم می خواست می برد و هر خوراکی که دلم می خواست برایم می خرید. و هر کاری که می خواستم می کرد. با غروب آفتاب روز نیلوفر به پایان می رسید. و تنها من می دانم این روزها چه لذت تکرار نشدنی ای داشتند. از هفته ها قبل برای این روز نقشه می کشیدم. معمولا هم روزهای نیلوفر به کارهای مسخره احمقانه لذت بخش می گذشت. مثلا دو سانس پشت سر هم یک فیلم را توی سینما می دیدم! یا ۵ تا بستنی را پشت سر هم می خوردم. روی گل و خاک پارک پشتک می زدم یا چرخ و فلکی دم پارک شفق را مجبور می کردم نیم ساعت فقط مرا بچرخاند. بعدها که به این روزها فکر می کردم می دیدم حقیقتا هیچ خرجی روی دست پدرم نمی گذاشتم (پدر و مادرم قوانین را خوب تنظیم کرده بودند!) ولی همان رئیس بودنم ٬ آزاد بودنم و اینکه مدام باید انتخاب می کردم که چه کار کنیم و کجا برویم و هی به ساعت نگاه می کردم که الان روز تمام می شود چنان حس شادی بخشی داشت که گمان نکنم هیچ اسباب بازی ای هرگز چنین مرا شاد می کرد. این روزها تنها یک بار در سال آن هم در برابر کارنامه پایان سالم به من هدیه داده می شد و تا پایان دبستان هم ادامه داشت.

امروز که به بچه های دور و اطرافم نگاه می کنم هیچ کدامشان آن لذت و شادی در چشمهاشان  نیست.  آنقدر دورشان را اسباب بازی گرفته و آنقدر آدمهای زیادی هستند که هر چیزی که بگویند گوش می دهند که دیگر داشتن روز خاص برایشان لذتی ندارد. انگار همه روزها تنها مخصوص آنهاست. قوانین خانه معمولا بر مراد آنها تنظیم شده است . البته بچه ها ی خوب و نازنینی هستند ولی همیشه حس می کنم اصلا به اندازه من از زندگی لذت نمی برند. همین است که این روزها تنها آروزیم این شده که بتوانم مثل پدر و مادرم باشم.

لینک
۱۳۸٥/٩/۱۸ - نیلوفر

   تقاطع   

از همان روزهای جشنواره پارسال که درباره تقاطع خواندم می دانستم از آن فیلمهایی است که من از دیدنشان لذت خواهم برد. من عاشق قصه های اجتماعی/شهری هستم. مخصوصا آنها که هیچ درباره آدمها قضاوت نمی کنند و تنها تلاششان این است که بتوانند این شهر شلوغ بی مرز و محدوده را آن طور  که واقعا هست نشان دهند. تقاطع بدون نقص نیست ولی به گمانم فیلم بسیار مهم و قابل توجهی است. تازگیها فیلمهایی از جنس تقاطع زیاد دیده ام: فیلمی مثل:تهران٬ ساعت هفت صبح یا حتی کافه ستاره نمونه های خارجی اش هم که تازگیها زیاد شده: Crash و تازگیها این فیلم بابل که ندیده ام. همه اینها داستانهایی دارند پر از شخصیت هایی که در ظاهر به هم ربطی ندارند ولی در واقع روی زندگی یکدیگر تاثیر می گذارند به واسطه قوانین شهر نشینی و دنیای مدرن. و همه اینها نهایتا به یک نتیجه واحد می رسند. در تقاطع اما به گمانم این نتیجه واحد زیاد هم مهم نیست. تقاطع درباره همه چیز حرف می زند ولی به نظر می رسد مهمترین حرفش فاصله بین نسلهاست در تهران امروز. و چقدر هم خوب نشان داده این تولدهای جدید و رابطه های فرزندان و والدین را که روز به روز بیشتر تحت تاثیر شرایط خاص اجتماعی و یا حتی سیاسی جامعه امروز تهران ، این ابر شهر شلوغ بی قانون، چنین درمانده و بی پناه شده است. همان طور که همه گفته اند صحنه تصادف در بزرگراه بسیار خوب از آب در آمده است. خیلی خیلی بهتر از چنین صحنه هایی در فیلمهای ایرانی.آنقدر که مثل فیلمهای هالیوودی برای چند لحظه ای واقعا نفست حبس می شود . و نمی دانم چطور  است که آنقدر بی خیال از کنارش نمی گذری مثل فیلمهای هالیوودی. تصادف نقطه عطف داستان است و شاید چیزی که بیش از همه باور پذیرش کرده تنها جلوه های ویژه نباشد بلکه خود داستان باشد. جالب ترین شخصیت داستان در نظر من پدرام (ّبهرام رادان) بود. وقتی پدرام را می دیدی انگار که بسیاری از جوانهای امروز تهران را می بینی. تبل و پولدار و عصبانی. بی هیچ مرز و محدوده اخلاقی و شخصیتی. با خانواده ای بسیار پولدار و بسیار احمق و بی فرهنگ. پدرام بی دلیل عصبانی بود. انگار که همه این جامعه به او بدهکارند. پرتوقع و طلبکار از همه چیز. شخصیت جذاب دیگر داستان مهندس اسدی بود(با بازی خیلی خوب بیژن امکانیان- چقدر دلمان برای او تنگ شده بوده این سالها) .آنقدر مثل مهندس اسدی در طبقه تحصیل کرده مان داریم که انگار همه رفتارهایش برایمان آشناست. شادی دختر مهندس در جایی به دوست پسر دانشجویش در باره پدر می گوید: پدر من از آنهایی بوده که می خواسته دنیا رو عوض کنه . پر از ادعا و اعتقاده . خوش به حال ما که به هیچ چیزی اعتقاد نداریم. و تو چقدر دلت برای این شادی سرگردان می سوزد.از پدر و مادری آرمان گرا و سیری ناپذیر و سرگردان البته بیش از این هم انتظاری نیست. داستان درباره هر دو شخصیت پدرام و شادی به خوبی وارد داستان خانوادگی و شخصیتی آنها می شود و انگار که دو ذره بین می گذارد روی جامعه افسار گسیخته امروز و به گمانم خیلی هم موفق است. امیر و مادرش اما هیچ وقت آنقدر پخته نمی شوند که بتوانیم درست بفهمیمشان. گرچه فکر کنم فیلم سعی داشته بی پدر بزرگ کردن بچه را در تهران نشان بدهد ولی فیلم نامه فرصت کافی برای پرداختن به آنها ندارد. همین طور هم پسرک گل فروش و پیرزن را. ولی در مجموع فیلم نامه کار خوبی کرده با این همه شخصیت . نگار(باران کوثری ) و خواهرش با همان حضور کوتاهشان خوب هستندحتی پیر پسر عاشق هم بد نیست . آنقدر که همه شان حول محور تصادف و بچه های متولد نشده می گردند و هیچ هم سردرگمت نمی کنند. می فهمم پایان چنین داستانی برای نویسنده چقدر سخت بوده است. داستانهایی از این جنس معمولا پایان مشخصی ندارند: زندگی ادامه دارد و همین. ولی اینجا نویسنده سعی کرده کمی پایان فیلم را شیرین و مثبت نشان دهد. و خب کاملا مشخص است که چنین پایانی آنقدرها هم دلچسب نخواهد بود. با همه اینها من از دیدن فیلم لذت بردم. فیلم عین آینه ای بود که گرفته باشیش جلوی تهران . گمان می کنم همه ما تهرانیها به چنین آینه هایی نیاز داریم. تا رفتار و اخلاق واقعیمان را بی کم و کاست درونش ببینیم. بی هیچ قضاوت و هیچ نتیجه گیری ای.

لینک
۱۳۸٥/٩/۱٦ - نیلوفر

   من و تو تنها   

امروز با تو تنها بودم. خودت می دانی چقدر خوش گذشت. ماجرایش را بخواهی دقیق بدانی این است که دارند دیوارهای شرکت را رنگ می کنند و همه جا بوی رنگ می دهد. هر کس از راه می رسید این روزها داد می کشید سر من که چرا به فکر تو نیستم و توی این بوی تینر و کلر نشسته ام پشت کامپیوترم و کار می کنم. خانم منشی در مضرات این بو برای سلامتی تو قصه ها گفته برایم. و امروز همسر گرامی رسما جلویم را گرفت برای سر کار رفتن. به گمانم در آینده هر دوی ما از این همکار بودن من و همسر بیش از اینها نفع و ضرر خواهیم دید! من همیشه عاشق این خانه ماندن های گاهی گداری بوده ام. روزهایی که فقط مال خودم بوده اند. معمولا به گوشه ای لمیدن می گذشته و کتاب خواندن و تنبلی مطلق و نوشتن و نوشتن. امروز ولی تنها نبودم. تو بودی . نمی دانم چقدر می شنوی وقتی با تو حرف می زنم . نمی دانم چقدر می خندی وقتی برای کاری کردن با تو مشورت می کنم. نمی دانم یادت می آید با هم رفتیم خرید؟ من همیشه از خرید کردن بیزار بوده ام. حوصله ام را سر می برد همیشه. امروز برای اولین بار تو همراهم بودی و من باز برای اولین بار حس کردم خرید کردن آنقدر ها هم خسته کننده نیست. کلی نو نوار شده ام. البته خوب باید خاطرت باشد. توی اتاقک پرو نظرت را پرسیدم و حس کردم می خندی که: خوب است. عجیب نیست که خنده ات را حس می کنم؟ تو مثل راز کوچک من می مانی. هیچ یک از این آدمها که از کنارم می گذرند٬ هیچ کدام از این فروشنده ها که مدام جرف می زنند٬ حتی هیچ کدام از این ماشینها که از کنارم می گذرند از وجودت خبر ندارند. از اینکه من دارم با تو حرف می زنم. می خندم. به یک باره وسط خیابان دل هر دومان می خواهد شکلات بخوریم. شکلات. این بزرگترین لذت زندگی. می دانم مزه اش را تو هم حس کردی. تنها من و تو وسط میدان حس می کردیم .راز نازنین و دوست داشتنی ام. امروز فهمیدم با تو تنها بودن چه لذت شیرینی است.

لینک
۱۳۸٥/٩/۱٥ - نیلوفر

   پول چايی   

اگر فکر می کنید ما ایرانیها چرا اینقدر پدر سوخته و رشوه بگیر هستیم؟ اگر فکر می کنید چگونه است که هر کجا می روید از شما پول زیر میزی می خواهند یا می خواهند سرتان را کلاه بگذارند٬ اگر به رسم این سیاسیون امروزه ونیروهای مخالف حکومت فکر می  کنید همه این اخلاق و رفتار بابت حکومت است و اگر حکومت تغییر کند همه چیز درست  می شود خواهش می کنم متن زیر را بخوانید:

از سیاحت نامه ابراهیم بیک  تالیف زین العابدین مراغه ای : ۱۳۲۱ هجری قمری

روزی در تهران یک میرپنج ناخوش شده٬ شبانگاه فراشی را پی یکی از اطبای مشهور شهر فرستاده بودند که آمده خان را معالجه کند. طبیب بیچاره شب از بستر گرم برخاسته نزد خان مریض می آید. پس از معاینه ناخوش و ترتیب دوا بیرون می شود که به خانه اش برگردد. فراش جناب خان میرپنج به گربانش می آویزد که : قوللق مرا بده (‌پول چایی! اجرت خدمت)‌طبیب می گوید: آقاجان٬ من در این شب از خانه خود برخاسته تا اینجا آمده ام.آقایت را معالجه کرده ام چیزی به عنوان حق القدم به من نداند که  من به تو چیزی بدهم. فراش می گوید: افسانه مگو! من نوکر پدرت نیستم! باید قوللق مرا بدهی! طبیب ناچار برگشته به خان عرض می کند که: جناب میرپنج٬ فراش از من خدمتانه می خواهد. من خود که چیزی از شما نگرفتم . میرپنج می گوید : حکیم باشی! این پدرسوخته ها فراشند٬ برو کم و زیاد چیزی بده راضیش کن!!!

به گمانم این بینهایت باعث شرمندگی است که ما ایرانیان ادعای اخلاق و هنرمان گوش خودمان را کر کرده است ٬ مدام می گوییم حق ما در جهان بیشتر از این است٬ هنر نزد ایرانیان است و بس٬ ما چنین بودیم و چنان و کار کار انگلیسهاست و ... ولی هنوز هم که هنوزه اخلاق اجتماعیمان در طی ۲۰۰ سال ذره ای عوض نشده است. ما همگیمان عین همیم. داخل حکومت و خارج حکومت و مخالف و موافق و درس خوانده و درس نخوانده . هر بلایی هم که سرمان می آید نتیجه اخلاق اجتماعی مان است . نتیجه این خودستایی مزمن که مانع از خودشناسی اجتماعی شده طی این همه سال چه رسد به درمان این بیماریهای اجتماعی. تا چشمهایمان را هم باز نکنیم٬ همین طور خواهیم ماند.

لینک
۱۳۸٥/٩/۱٤ - نیلوفر

       

تشکر

از همه دوستان نازنینم متشکرم. مدام دارم به این کوچولوی وجودم می گویم چه دنیای پر از محبتی در انتظارش نشسته است. پر از آدمهایی که بی حساب و کتاب دوستش دارند.

***

گلایل سفید

هوای بیرون سرد و سوزناک است. این را از خشکی شاخه های بی برگ چنار و و بی رنگی آسمان می شود فهمید. اینجا ولی همه چیز خوب است . آب داغ داغ است آنقدر که پایین شیشه پنجره بخار گرفته است. . من روبروی سینک ایستاده ام و دعا می کنم شستن این ظرفها تمام نشود . بس که آب داغ روان روی دست کشها کیف می دهد. به رسم همیشه از پنجره کوچه را نگاه می کنم. در این ساعت عصر پنجشنبه ٬ کوچه مان خلوت و آرام است. تنها پسرکی ۱۲-۱۳ ساله با دکمه های روپوش مدرسه باز و کاپشن و کوله پشتی یک ور و کج و کوله در کوچه قدم می زند. تپل و بامزه و شاد و رها  است. یک دسته گل گلایل سفید هم دستش گرفته. موقع راه رفتن کمی بالا و پایین می پرد. انگار که چیزی زمزمه می کند . سرود مدرسه ای شاید یا آهنگ مد روزی. به هر ماشینی که در کوچه مان پارک شده می رسد یک شاخه گل گلایل سفید می گذارد روی شیشه ماشین و باز بی خیال و رها می رود. نگاهش می کنم تا وقتی از کوچه مان خارج شود. حالا دوباره کوچه خالی و تنها مانده است. این بار ولی روی همه ماشینهای خاموش سرد یک شاخه گل افتاده است. گمان می کنم هر راننده ای که به سراغ ماشینش بیاید لبخندی خواهد زد. لبخندی که روزش را شیرین خواهد کرد. حتی برای لحظه ای. به شیرینی خو د پسرک.

لینک
۱۳۸٥/٩/۱۳ - نیلوفر

   معجزه   

باورم نیست. مدام از خود می پرسم آخر چگونه ممکن است؟ چطور چنین معجزه ای درون من اتفاق افتاده است؟ می ترسم٬ خوشحالم٬ نگرانم٬ حیرانم. عشق در من می جوشد. ناشناخته ترین حس زندگی چنان قوی درونم حرکت می کند که گیج شده ام. ضربان قلبم را حس می کنم و مدام کتاب می خوانم. می خوانم تا بدانم ازاین معجزه کوچک سه سانتی متری وجودم. دز زویاها غوطه ورم. رویاهای آینده. هر روز که می گذرد بیشتر حسش می کنم. خوابش را می بینم. در بیداری به او فکر می کنم. حس می کنم همه زندگیم ناپدید شده است. جز این موجود کوچک درونم انگار هیچ چیز دیگری نمی درخشد.  هیچ چیز دیگری چنین بزرگ و پر رنگ و ستاره وار نیست. حرفهایی می زنم که برای خودم غریب است. حسهایی دارم ناشناخته و گنگ. همه تئوریهای وجودی ام رنگ باخته اند در برابر حس وجودش. آرزوهایم همه از جنس دیگر شده اند. به همین سرعت آدم دیگری شده ام. گمان می کردم خودشناسی ام کامل است. همه گمانهایم باطل شده اند. لحظه ای از فکر و خیالم بیرون نمی رود. برف می بارد من به او فکر می کنم. رادیو موسیقی کلاسیک پخش می کند من به او فکر می کنم. و چقدر همه چیز شیرین است. همه به من می خندند. همه دوستم دارند. وقتی نگاهم می کنند لبخند مرموزی می زنند بی حساب. من در آسمانها سیر می کنم. درست عین این دانه های برف .چرخ می خورم٬تاب می خورم. بالا می روم٬ پائین می آیم. من دارم تغییر می کنم. نگران می شوم. آیا دندانهایم را به حد کافی مسواک زده ام؟ آیا دستهایم را کاملا شسته ام؟ نکند میوه ها را درست تمیز نکرده باشم. نکند سهل انگاری و تنبلی های همیشگی ام به او آسیبی بزند؟ نکند هوای دود آلود اذیتش کند؟ نکند نفهمم ٬ ندانم ٬ نتوانم؟ من یک خل و چل ۲۸ ساله که بیشتر نیستم. تنبل و شلخته و سر به هوا. با همه اینها چگونه است که چنین آرامم؟ چنین عاشقم؟ چرا همه جا بوی دوست داشتن می دهد؟ غریب نیست که چنین به آرامش رسیده ام؟ انگار که بیش از این دلیل دیگری نیاز نیست برای بودنم؟ نازنین سه سانتی متری کوچکم ٬ حبه انگور شیرینم٬ وجودت اولین معجزه دنیاست برایم. قبل از تو٬ من به هیچ معجزه ای اعتقاد نداشتم. حالا به تو ایمان دارم. و هیچ کس نمی داند این چقدر شگفت انگیز است . چقدر بی انتهاست و چقدر عاشقانه است.

لینک
۱۳۸٥/٩/۱۱ - نیلوفر

   نوشابه   

کنار یکی از معروفترین و قدیمی ترین همبرگری های تهران که از قضا درست روبروی کوچه مان قرار دارد ایستاده ام. پیرزن لاغر و قد بلند است. گرچه نشسته روی پله کنار خیابان و زانوهایش را جمع کرده توی سینه اش. هیچ معلوم نیست چند ساله است ولی موهای پر پشتی که از گوشه های چادر گل گلی و روسری سفیدش بیرون زده و گونه های هنوز سرخش و چشمهای باز خندان عسلی رنگش نشان می دهد روزگاری بسیار زیبا و طناز بوده است. که شاید هنوز هم باشد.وقتی می بیند به او خیره شده ام ابروهایش را بالا می اندازد. هم موهایش به رنگ حناست هم ابروهاش.

 می گوید:خانم جان برایم نوشابه بخر. چنان محکم دستور می دهد و با چنان ابروهای بالا رفته ای می گوید که جز خندیدن چاره ای ندارم. حس می کنم دلم می خواهد با او حرف بزنم:

-مادر جان نوشابه که برایت خوب نیست!

- خوبه ! تو بخر حالا!( کمی چشمک می زند!)

-تو سن شما بیماری قند میاره هیچم خوب نیست(می خندم)

دستش را می گذارد روی سینه اش: ببین مادر! من یه چیزی گیر کرده اینجام! باید حتما نوشابه بخورم!

از رو نمی روم!: خب آب بخور! من خونمون همین بغله! برات آب بیارم؟!

سرش را تکان می دهد ٬ زانوهایش را جمع می کند: نه این چیزی که گیر کرده فقط با نوشابه میره پائین!

عاشقش شده ام! شیطان و بلا و بامزه است! به گمانم از آن زنهایی است که هنوز که هنوزه کلی خاطرخواه دارد! : می خواهی برایت اصلا همبرگر بخرم ناهار بخوری؟

- ای بابا! میگم من نوشابه می خوام ! اینو باش!!!!

- خونه ات این دور و برهاست؟

لبهایش را جمع می کند ابروهای حنایی اش را باز بالا می دهد: نه بابا! از قرچک میام!

-میای اینجا چی کار؟!

-آخه مستاجرم!

- وا؟! چه ربطی داره! اینهمه راه از ورامین میای چون مستاجری!

چادرش را جمع می کند: اذیت می کنیا! خب بابا میام یکی کمک کنه اجاره خونه بدم! و چشمهایش را خمار می کند .انگار که من هیچ چیز نمی فهمم.!

- خب! پس میخوای به جای نوشابه بهت پول بدم؟!

-نه! من الان نوشابه می خوام این که اینجا گیر کرده بره پائین!

اینقدر بامزه و ناز است و چنین با اخم و اشوه نگاهم می کند که کاملا از رو می روم!. از داخل مغازه برایش یک نوشابه می گیرم با نی. به دستش که می دهم میخندد! صورتش شاد می شود.اخمش باز می شود. نوشابه را می برد زیر چادر.

- بخور دیگه!

- می خورم حالا یه کم دیگه می خورم!دوباره زانوهایش را جمع می کند

-مگه نگقتی یه چیزی تو گلوت گیر کرده خب بخور دیگه!

- خانوم جان دستت درد نکنه کمک کردی. گیر نده دیگه!!!!!

لجبازی ام گل کرده: تا اینو نخوری من از اینجا نمی روم

- خب نرو!!!!

و دیگر نگاهم نمی کند.

- اگه می خوای بری ورامین بفروشیش که خودم گفتم پولش رو می دهم!

جواب نمی دهد.

-یکی ازت حتما نوشابه خواسته بوده؟!

نگاهم هم نمی کند.

یک فکر آنی مسخره: نکنه معتادی و باید حتما توی نوشابه یه چیزی بریزی و بخوری؟!؟!( من کلا در این زمیته هیچی سرم نمی شود!)

اصلا انگار من وجود ندارم. آسمان را نگاه می کند! عین یک دختر بچه می ماند. از آن خیلی خیلی بلاهاش!

بعد از ده دقیقه بی اعتنایی مطلق ٬ کاملا از رو رفته ام. به سمت خانه که می روم از دور نگاهش می کنم. سرش را تکان می دهد و پاهایش را توی سینه جمع می کند باز.

هنوز دارم فکر می کنم نوشابه را برای چه می خواست! و عجب زنی بود!

 

لینک
۱۳۸٥/٩/۱٠ - نیلوفر

   کودکی خانوادگی   

به روال هر شب داریم با هم تلفنی حرف می زنیم . مادرم دارد از بیماری یکی از نزدیک ترین افراد فامیل می گوید با جزئیات تمام. من هم از آنجایی که اصولا باید حتما نظری داشته باشم در حال توصیه های پزشکی . بحثمان خیلی جدی است و هر دومان بسیار ناراحتیم از این بیماری و تا حدودی نگران. مادرم ادامه می دهد: تازه! ریج هم سکته کرده و توی کماست! . باابروهای بالا رفته می پرسم: کی سکته کرده؟! مادرم با همان صدای خیلی ناراحت و غصه دار می گوید: ریج! الان توی بیمارستان است! حدود ۲۰ ثانیه طول می کشد که بفهمم منظور مادرم شخصیت مرد سریال مورد علاقه تلویزیونی اش است !  از آن سریالهایی که به سوپ اپرا معروفند و مادر من بیش از ۱۲ سال است که هر روز آن را دنبال می کند!!

مهمترین اتفاق زندگی پدر من فوتبال است. اگر روزی تیم مورد علاقه اش٬ استقلال٬ باخته باشد مطمئن باشید که نمی توانید آن روز با او درست و حسابی حرف بزنید.هرکه باشید. فرقی نمی کند کار روزانه اش چقدر سخت و خسته کننده بوده است هر شب تا نیمه های شب  فوتبال تماشا می کند . حتی تکرار برنامه نود هم برایش جذاب است و بدترین کاری که می توانید در حق او بکنید این است که شب یک بازی مهم او را به میهمانی دعوت کنید. من خوب به خاطر دارم یواشکی تماشا کردن یک بازی کاملا بی اهمیت از لیگ سراری ایران را در اتاق پشتی درست وقتی از بهشت زهرا آمده بودیم و در رفتن یکی از نزدیک ترین عزیزان پدرم همه خانه مان پر میهمان بود.

با همچین پدر و مادری به گمانم نباید خیلی عجیب باشد که مهمترین اتفاق زندگی من دیدن یک فیلم عشقی باشد یا خواندن ۲۰ باره یک داستان کودکانه. همسرم بهترین کادویی که می تواند به من بدهد و مرا خوشحال کند دی وی دی فیلم مورد علاقه ام است یا اینکه مرا برای دیدن یک فیلم جدید به سینما ببرد و من ذوق مرگ می شوم . من عاشق فیلم و فوتبال و قصه ام و به گمانم هیچ چیز زندگی به جز این سه تا اصلا ارزش فکر کردن ندارد! روزی یکی از دوستانم به من گفت :تو واقعا بچه و احمقی! و نمی فهمی زندگی واقعی یعنی چه. روزی سرت به سنگ خواهد خورد! به او گفتم: عزیزم ما خانوادگی بچه و احمقیم و نمی دانی چه لذتی دارد این طور زندگی کردن. و کلی دلم به حالش سوخت که اینقدر برای زندگی واقعی حرص می خورد.

لینک
۱۳۸٥/٩/۸ - نیلوفر

   نفرت بی دليل   

خانم منشی دیر از همیشه وارد شد. با هیجان و ترس تعریف کرد. از خبر چند دقیقه پیش گفت که توی تاکسی شنیده بود. از سقوط هواپیما و مرگ و ... همه جمع شدند به دورش . هرکس حرفی میزد. با تاثر و ناراحتی و سرتکان دادن. بحث داغ شد . از روسی بودن هواپیما و از اینهمه جان که بی هیچ دلیلی می روند و ... خانم منشی ادامه خبر را گفت که از هویت احتمالی سرنشینان هواپیما خبر می داد. حالا قیافه همه عوض شد. یکی خندید. دیگری گفت خب! بهتر!. آن یکی گفت کار خدا رو ببین! و به سرعت همه پراکنده شدندبه دنبال کارهای روزانه. و من حیران. از اینهمه نفرت بی دلیل .

دانشگاه که بودم دوستان بسیجی زیادی داشتم. چندتاییشان حتی از دختران سران کشور بودند. زیاد با هم بحث نمی کردیم چون هر دو گروهمان می دانستیم به نتیجه نمی رسیم. ولی با هم درس می خواندیم سوالهای امتحان را حل می کردیم . برای هم توی سلف دانشگاه جا می گرفتیم و به هم جزوه می دادیم. سالهاست که بسیاریشان را ندیده ام و از عده ای هم دورادور خبر دارم. دختران نازنینی بودند. مهربان و دوست داشتنی و بسیار ساده. آنقدر که گاهی وحشت زده می شدم ازاینهمه پاکی و سادگیشان. خیلی چیزها را نمی دانستند. خیلی چیزها را به سرعت باور می کردند و با خیلی چیزها به راحتی آرام می شدند. روزی را که همگی با هم روی چمنهای دانشگاه نشسته بودند را خوب به خاطر دارم . دور هم نهج البلاغه می خواندند. وقتی ازشان خواستم مرا هم راه بدهند کلی خوشحال شدند. ۲ ساعتی کنارشان نشستم و حرفهایشان را شنیدم . بعد که هوا کمی سرد شد بقیه بحثشان را بردند توی دفتر بسیج دانشگاه و من هم همراهشان رفتم. ظاهر سوالهایشان و بحثهایشان شاید  مخصوص به خودشان بود ولی نهایتش فرقی با حرفهای گروهی من و دوستانم نداشت.آنها هم به دنبال آرامش در زندگی می گشتند ولی در جایی دیگر. همان روز بود که فهمیدم ما٬ فارغ از همه باورها ی تربیتی مان٬ چقدر شبیه همیم . و اینکه همگیمان در درجه اول انسانیم . و هیچ دلیلی ندارد تنها به این دلیل که مثل هم فکر نمی کنیم از هم متنفر باشیم. ما اینقدر با هم مشترکات داریم که بتوانیم تفاوتهایمان را فراموش کنیم.

چند روز پیش در خیابان شریعتی ایست بازرسی بسیج گذاشته بودند. پسران بسیار جوانی که جلوی ماشینها را می گرفتند . همه یک تفنگ در دستشان بود و اخمهایشان در هم. نمی دانم به دنبال چه بودند ولی کلا با ما که کاری نداشتند. ولی هر ماشینی که رد می شد با نفرت نگاهشان می کرد انگار این جوانهای زیبا از سرزمین دیگری آمده اند. آنها هم به ما به نفرت نگاه می کردند و اخم . نمی دانم دقیقا چرا و چگونه این چنین دو دسته شده ایم. دو دسته ای که اینقدر از هم تنفر دارند. هزار دلیل درست و غلط پشتش خوابیده .دلایل احمقانه و شاید هم درست.ولی می دانم اگر هر کدام از این دو گروه تنها یک ربع با هم دوستانه حرف بزنند از مشترکات فکری و اخلاقیشان با هم حیرت کنند. آرزو دارم به جای پرورش نفرت ٬ به جای اینکه جامعه را به دو گروه تقسیم کنیم که از هم متنفرند٬ و به جای اینهمه تاکید روی تفاوتها کمی با هم از مشترکات حرف بزنیم. چه نیازی هست همدیگر را تغییر بدهیم؟ چه نیازی هست به همدیگر ثابت کنیم که دیگری اشتباه می کند؟ اینهمه سال چنین دوگانه و با نفرت از هم زندگی کردیم و هر روز کشورمان را بشتر به سمت دورویی و نفاق سوق دادیم و چه به دست آوردیم؟ آیا کسی تغییر کرد؟از هر دو گروه.  ای کاش به جای این راهها چندی هم راه دوستی را باز کنیم. مطمئن باشید آنقدر موضوع مشترک برای دوستی با همان پسرک جوان تفنگ بدست وجود دارد که فرصتی نباشد از تفاوتها حرف بزنیم.

لینک
۱۳۸٥/٩/٧ - نیلوفر

       

جنگ و من

این روزها زیاد به جنگ فکر می کنم. نه به جنگ هشت ساله مان با عراق. به یک جنگ نامعلوم در آینده دور یا نزدیک. جنگی که شاید لزوما با یک کشور خارجی هم نباشد. چیزی شبیه یک جنگ داخلی شاید که مطمئنا هزار بار بدتر خواهد بود . وقتی تاریخ ایران می خوانم همیشه متعجب می شوم از این کشور با اینهمه تفاوتهای قومی و عقیدتی هنوز برسرجا مانده است. به قول دوستی خوب که فکر کنی این ادعاها که می گویند کشور ما یک کشور قدسی است زیاد هم بی راه نیست. چطور می شود این همه بلا را خودمان بر سر خودمان بیاوریم و هنوز پابرجا باشیم؟! چطور می شود اینهمه آدم با عقاید این چنین متضاد و باورهای عجیب و غریب این طور با صلح و صفا کنار هم زندگی کنند؟ تازگیها به بدترین اتفاقات ممکن فکر می کنم . به پاشیدن از هم به ترورهای زیاد به متهم کردن همدیگر به همه چیز و یا حتی به جنگی نابرابر با کشوری خارجی . فکر می کنم دراین صورت من چه خواهم کرد؟ طرف چه کسی خواهم بود؟ آیا از اینجا خواهم رفت به هر قیمتی؟ چقدر حاضرم زندگی سختی را بگذرانم و شاهد غصه ها و کمبودها باشم؟آیا دلم نخواهد خواست که فرزندم در این جنگ نباشد و این چیزها را حس نکند؟ اینها همه بازیهای خیالی من است. همیشه هم نتیجه شان یکی است.  این که هیچ کدام از این چیزها در تاریخ بشریت برای اولین بار نیست که اتفاق می افتد. و شاید این از خوش شانسی من باشد که شاهدشان باشم. و اینکه فرزندم شاید در چنین محیطی هم بتواند انسان سالم و شادی باشد. شاید بسیار شادتر از زندگی در بسیاری دیگر از نقاط جهان. و تازه چه چیز بهتر خواهد بود برای من از یک چنین افتضاحی برای نوشتن داستان جاودانم؟! همان داستانی که روزی بالاخره خواهم نوشت.؟! 

***

بابک بیات

برای اینکه بگوییم دوستش داشتیم ٬ به جای حسرت و غصه ٬ شاهکارهایش را گوش کنیم. من ازمیان همه آنها خروس زری پیرهن پری را انتخاب کردم که عشق دوران کودکی ام بود و هست .

لینک
۱۳۸٥/٩/٦ - نیلوفر

       

۶۵ سال پیش

پیرمرد شاید بیش از ۷۰ سال داشته باشد. مغازه اش کوچک و سرد است. بالاتر از دوراهی قلهک و نرسیده به دولت. لباس کار آبی رنگ به تن دارد. صورتش گل انداخته و سرخ است. می دانیم سالهاست اینجا مغازه دارد. کارگاهش هم ته مغازه است. منقل کباب می سازد با انواع سیخ کباب و باقی قضایا. آتش گردان هم دارد و جای اسفند دود کردن. گوشه ای از مغازه هم پر از بادبزن است. صبح جمعه است . باد و باران این روزهای تهران در منقل کبابمان را از بالکن کنده و برده و آمده ایم پیرمرد دوباره برای منقلمان در بسازد. خوش اخلاق و بامزه است. در جواب من که می گویم سیخ کباب کوبیده تان به نظرم باریک می آید می گوید شما دخترهای امروزی که کباب کوبیده بلد نیستید درست کنید. همسرم در دفاع از من کلی از کباب کوبیده های من تعریف می کندو پیرمرد هم خندان اعتراف می کند این سری سیخهای کوبیده کمی نازک تر از حالت عادی در آمده و این طور می شود که با ما رفیق می شود. و نمی دانیم چطور می شود که از گذشته های محله قلهک می گوید. از دوران کودکی اش و از اولین بار که همین مغازه را اینجا باز کرده بوده درست ۶۵ سال پیش. آخر جنگ جهانی دوم. از روزهایی که اینجا کلا روی هم ۵۰۰ نفر هم جمعیت نداشته همه محله و خیابانها تا خود تجریش. از روزهای برف و اتوبوسهای تجریش می گوید تا امروز .از حرفهایش خسته نمی شویم. ما عاشق این قصه های قدیمی شیرین پر خاطره ایم.

***

آلفردو

در خبرها خواندم آلفردو مرد. البته نه اینه خودش مرده باشد بلکه هنرپیشه نقش آلفردو در فیلم دوست داشتنی سینما پارادیزو مرده است. آلفردو همان پیرمرد آپاراتچی بود. همان که زندگی را در پرده سینما پارادیزو هدیه می کرد به مردمان خسته و گرفتار . همان که همه صحنه های بوسه فیلمها را قیچی می کرد و همان که بهترین هدیه را داد به من و به پسرک. به گمانم هنوز هیچ چیز  به قدر دیدن آن همه بوسه کنار هم در آخر فیلم نمی تواند مرا عاشق زندگی کند. آلفردو به من یاد داد زندگی یعنی داشتن رویاهای شیرین . یعنی قصه های عاشقانه . و آدمهای خیلی معمولی ...

لینک
۱۳۸٥/٩/٤ - نیلوفر

   ايرانيان   

در داستان کوتاه ((بیله دیگ بیله چغندر)) از مجموعه داستان ((یکی بود یکی نبود)) نوشته سید محمد علی جمال زاده از کتاب ((حاجی بابای اصفهانی )) نقل می کند که:

ای یاران٬ به ایرانیان دل مبندید که وفا ندارند.سلاح جنگ و آلت صلحشان دروغ و خیانت است. به هیچ و پوچ آدم را به دام می اندازند.هرچند به عمارت ایشان بکوشی به خرابی تو می کوشند. دروغ ناخوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم٬ شاهد بزرگ این معنی. قسم ایشان را ببینید! سخن راست را چه احتیاج به قسم است؟ به جان تو٬ به جان خودم٬ به مرگ اولادم٬ به روح پدر و مادرم٬ به سر شاه٬ به جیقه شاه٬ به مرگ تو٬ به ریش تو٬ به سلام و علیک٬ به نان و نمک٬ به پیغمبر٬ به اجداد طاهرین پیغمبر٬ به قبله٬ به قران٬ به حسن٬ به حسین٬به چهارده معصوم٬ به دوازده امام٬ به پنج تن آل عبا٬ تمام اینها از اصطلاحات سوگند ایشان است که از روح و جان مرده و زنده گرفته تا سر و چشم نازنین و ریش و سبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش چراغ و آب حمام همه را مایه می گذارند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند!

در ادامه همین داستان هم از قول یک فرنگی در باره ایرانیان می خوانیم:

ایرانی ها عموما متوسط القامه و گندم گون هستند.زیاد حرف می زنند و کم کار می کنند. خیلی خوشمزه و خنده دوست هستندولی گریه بسیار می کنند. زبانی دارند که مار را از سوراخ بیرون می کشد....

لینک
۱۳۸٥/٩/۳ - نیلوفر

       

گل بهارم

مرد کت و شلوار و کروات پوشیده با کیف سامسونت در دست . مثلا دارد می رود یک جلسه کاری خیلی مهم. زن را می بیند پابرهنه با موهای باز. عرق کرده .پیراهن قرمز به تن. با شور و حرارت در حال رقصیدن. تنها .مرد کتش را در می آورد کیف را به گوشه ای می گذراد و دستانش کمر زن را می گیرد و ..رقص. انگار که نه زمان مهم است  و نه مکان. انگار که دلیل زندگی تنها این بوده که چنین بی خیال و رها بچرخی و پیچ و تاب بخوری و نگاه کنی در چشمهای تابناک و حس کنی نفس نفس هایی را که در هنگام رقص از زیر لاله گوشت رد می شود. اینها البته تنها قسمتی از ویدیو کلیپ آهنگ جدید ابی است. همه این کانالهای لس آنجلسی هم هر روز دارند نشانش می دهند. نه موسیقی خیلی زیبایی دارد نه شعر با معنا و مفهومی. تنها یک آهنگ شاد است که خیلی هم مبتذل نیست . شعرش مثل همیشه از عشق می گوید و یار زیبا و آهنگش شور رقصیدن را در تو برمی انگیزد ولی نمی دانم در ترکیب همه اینها با هم و در چرخشهای این مرد و زن رها و آزاد و پرشور چه نهفته است که عاشق این آهنگ شده ام. با دیدن هر بار نگاه عاشقانه شان به هم وقتی آهنگ می خواند: گل بهارم٬ در انتظارم٬ بیا کنارم... و موهای خیس از عرق زن که ریخته روی شانه هایش و چسبیده به گردنش  و شاید از همه مهمتر این توقف زمان برای مرد و زن که انگار تنها چیز مهم در زندگی این است که در آغوشش بگیری و برقصی. و حقیقتا آیا چیزی مهمتر از شاد و رها رقصیدن در دنیا وجود دارد؟

***

قلب تو

حس می کنم قلبم تند تر از همیشه می زند. و می دانی چرا. حس می کنم هیچ چیز نیست جز بودن. حس می کنم دیگر نیاز به هیچ دلیلی برای بودن ندارم وقتی تو هستی بزرگترین و کوچکترین دلیلم. جز لبخند دائمی روی صورتم هیچ چیز ندارم که بگویم. برای اولین بار در طول زندگیم هیچ حرفی ندارم. جز خنده ذره ذره وجودم. و چه حیرت انگیز است این قلب تو .

لینک
۱۳۸٥/٩/۱ - نیلوفر