روزهای نمایشگاه خسته کننده و هیجان انگیز است. برای من که عاشق آدمها هستم و گاهی آرزو می کنم فروشنده می شدم تا هر روز آدمها را ببینم فرصتی استثنایی است تا به آدمها لبخند بزنم ٬ فکرهایشان را بخوانم وگاهی کمکشان کنم. حتی اگر نمایشگاه صنعت نفت باشد و مراجعه کننده ها مهندسین و کارشناسان نفتی باشند. چه فرق می کند؟!

یکی از مهمترین رقبای تجاری شرکت ما درست روبروی ما غرقه گرفته است. مراجعه کنندگان زیادی هستند که هم مارا می شناسند هم شرکت رقیبمان را و گاهی گداری با هر دو هم کار می کنند. قیافه شان دیدنی است وقتی ما دو تا را کنار هم میبینند!. مثل دزدهایی می شوند که انگار کسی به هنگام ارتکاب جرم دستگیرشان کرده است! خجالت می کشند که ما بفهمیم که آنها با شرکت رقیب هم کار می کنند و برعکس! و هیچ نمی فهمند که چقدر هر دوتای ما شرکتها به قیافه هایشان می خندیم!

نمایشگاه امسال با سالهای قبل فرقی ندارد. مثل همیشه بی برنامه و شلوغ پلوغ است. ولی هنوز هست و نفس می کشد و ما خوشحالیم .برای من اما کمی متفاوت تر است چون دائم باید توی غرفه باشم و زیاد فرصتی برای گشتن نیست. حالا باید بایستم تا دوستان و همکاران سابقم را ببینم که رد می شوند. خوش می گذرد.!

چیزهای جالبی دارم برای گفتن از این روزها.

پی نوشت:

من شاد و شنگول و سرخوشم. چرا؟! دلایلش خیلی مهم است: دارم بالاخره یک داستان بلند می نویسم. خیلی جدی! . توی کارخانه داریم یک محصول جدید تولید می کنیم که تقریبا همه کارهایش را من و همسرگرامی کرده ایم و کلی برای تولیدش هیجان زده ایم. و مهمتر از همه اینکه در سریال مورد علاقه ام زن و مرد سریال بالاخره همدیگر را بوسیدند! (دلیلی مهمتر از این برای سرخوشی سراغ دارید؟!)‌

پی نوشت ۲:

پستهای قبلی ام هیچ افسرده و غصه دار نیست. زندگی هیچ وقت افسرده و غصه دار نیست . درباره بودن و نبودن است و نیاز به اینکه با خودت تنها باشی. ربطی به نا امیدی ندارد.متشکر از همه دوستان بی همتایم که اینقدر دوستم دارند. با داشتن این همه عشق مگر می شود افسرده باشی؟! غصه خوردن بیهوده ترین کار عالم است. فکر کردن درباره زندگی ولی بیهوده نیست نازنین.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٩ - نیلوفر

       

شو و نماشگاه صنعت نفت

شور و حال قبل از نمایشگاه همه شرکت را گرفته است. همه در حال آماده کردن وسایل هستند. یکی کاتالوگها را منگنه می کند یکی کارتها را بسته بندی می کند یکی روی دستگاهها و لوازم برچسب می چسباند . عده ای هم نشسته اند آن وسط دارند سی دی های تبلیغاتی را می گذارند توی جلد. آبدارچی شرکت که پیرمردی بامزه و غرغروست بیکار آن گوشه ایستاده و جمع پر هیجان ما را نگاه می کند. بعد خیلی جدی در حالی که به بچه های نشسته روی زمین که دارند سی دی های تبلیغاتی را مرتب می کنند زل ده است می گوید: سی دی ای که توش شو نباشه به هیچ دردی نمی خوره!!

***

باران بهاری

دو شب پیش بیدار شدی؟ آن نیمه شب را می گویم که همه کاجهای حیاط به اطراف خم می شد و باران می کوبید به شیشه ها. کوچه را نگاه کردی؟ شمشادهای رقصان در باد را می گویم و جویهای آب روان کف کوچه. خواندی باخودت؟: باز باران با ترانه٬ با گهرهای فراوان٬ می خورد بر بام خانه...

***

آرزو

دلم یک سیاره کوچک نقلی میخواهد با یک گل سرخ مخملی و یک آب پاش پرآب. همین.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢۸ - نیلوفر

   بودن يا نبودن   

دخترکی بود در روزهای دبیرستان که همیشه یک کتاب هملت گوشه کیفش داشت. در آن روزهای سردرگمی عرفانی/فلسفی که ما ٬ بین عطار و نیچه و پائولوکیوئیلو(!)‌ گیج می خوردیم برای خودش دنیایی داشت . می پرسید: بودن یا نبودن . و نمی گفت: مسئله این است.

این روزها زیاد یادش می کنم. این روزها که مسئله ام شده است :بودن یا نبودن.

در روزگار ۱۸ سالگی ٬ دوستی گفت دنیا زیاد به درد بودن نمی خورد. گفتم: چطور نمی خورد؟ دنیایی که مادرم را دارد و گنجشکها را دارد . دنیایی که عشق را دارد چطور به درد بودن نمی خورد. مسخره ام کرد که : ۱۸ ساله ای و تنها تئوری بودنت شده عشق٬ مامان٬ گنجشک.

دوستم از آن سوی دنیا حیران می پرسد : با بقیه زندگیم چه کنم؟ بی صدا جوابش می دهم : تو بگو من چه کنم؟

اینجا ٬ جای خوبی برای درد دل نیست. جای خوبی برای دلتنگی نیست. اینجا سنگ صبور هیچ دل حیرانی نیست. تا بنویسم چقدر سخت است همه می آیند جلو که تنها نیستی. تا بنویسم که مسئله ام شده بودن یا نبودن همه اس ام اس می زنند که دوستم دارند.

این روزها دلم تنهایی می خواهد و شکسپیر. روزهای ۲۸ سالگی را دوست ندارم. روزهایی که دیگر حق حیرانی نداری.حق تنهایی نداری. حق تئوریهای ۱۸ سالگی را نداری. روزهای ۲۸ سالگی را دوست ندارم. روزهایی که بیشتر از آنکه پر نشاط بگذرند پر شتاب می گذرند. روزهایی که گذرشان مدام به تو می گوید: بودن یا نبودن. مسئله این است.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٧ - نیلوفر

   جامعه شناسی کارگری!   

کارگرهای زن:

معمولا پرکار و با دقتند. اگر دل به کار بدهند زود بر آن مسلط می شوند و وقت اضافه زیاد می آورند و وقت اضافه شان را به حرف زدن با هم می گذرانند.بدترین تنبیه ممکن در حقشان این است که نگذاریم با هم حرف بزنند. اگر جوان باشند ٬ تا سرکار می آیند فوری برایشان شوهر پیدا می شود. سر خواستگار اول یا دوم شوهر می کنند و به سرعت بچه دار می شوند. قوانین کار را مو به مو حفظند . اگر کمی تجربه کاریشان زیاد شود معمولا قدر کارشان را می دانند و خانواده شان را می چرخانند. معمولا شوهرهای دست و پا چلفتی و معتاد و تنبل دارند. هم خوب بچه داری می کنند همخوب و با دقت و تمیز کار می کنند. اوضاعشان که روبراه باشد فوری تر و تمیز و خوشگل هم می شوند. حتی با حقوق ۱۵۰ هزار تومن در ماه و دو سه تا بچه کوچک ابروهایشان را تتو می کنند و موهایشان را هم مش می کنند.

کارگرهای مرد:

اگر معتاد نباشند تنبل و از زیر کار دررو هستند. معمولا خیلی دیر بر کار مسلط می شوند و خنگ بازی زیاد در می آورند. اگر هم بر کار خوب مسلط شوند خیلی زود مغرور می شوند و احساس می کنند باید حتما همین امروز سرکارگر بشوند. رابطه شان با همدیگر زیاد خوب نیست و زیر آب همدیگر را زیاد می زنند. سر چیزهای بیهوده معمولا با سرکارگر٬ مدیر تولید یا حتی همکارشان دعوایشان می شود و وقتی عصبانی می شوند به عاقبت کار فکر نمی کنند. در نتیجه زود اخراج می شوند. اگر اوضاعشان خوب باشد و حقوقشان سر وقت و کافی معمولا یا معتاد می شوند یا به فکرشان می رسد که حقشان خورده شده و باید حال مدیر کارخانه را بگیرند. معمولا بی دقتند و به قوانین محیط کارتوجه نمی کنند مخصوصا قوانین ایمنی کارگری. 

۱- با این توضیحات فکر نکنم هیچ عجیب باشد که بهترین کارگر مرد ما در حقیقت شوهر یکی از بهترین کارگرهای زن ما باشد.؟!

۲- آيا عجیب است که ما ۸۰ درصد کارگرهایمان زن و ۲۰ درصدش مرد باشند؟!

۳- ما به عنوان کارفرما از کلیه قوانین رفاه حال کارگرهای زن از قبیل ایجاد مهدکودک یا مدارس مخصوص کارگری ٬ حق اولاد به مادر و .... حمایت می کنیم.

۴- ما نه فمنیست هستیم نه ضد مرد. ماتنها به دنبال این هستیم که خط تولیدمان بچرخد!

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٦ - نیلوفر

   خوب بودن   

ما چرا کارهای خوب می کنیم؟ چرا به کسی که زیاد هم نمیشناسیمش کمک می کنیم تا مشکلش حل شود؟ چرا گاهی حق دیگری را (هر کس که باشد) به حق خودمان ترجیح می دهیم؟ چرا گاهی مهربان و راستگو هستیم حتی اگر به ضررمان باشد؟ چرا لبخند می زنیم یا کسی را با محبت درآغوش می گیریم؟ من گمان می کنم انسانهای دنیا را می توان از این جهت به سه دسته تقسیم کرد:

۱- آدمهایی که چون به خدا خیلی اعتقاد دارند به خاطر خدا کارهای خوب می کنند و معتقدند خدا ناظر بر همه اعمالشان هست و آنها روزگاری(در این دنیا یا آن دنیای ناشناخته) نتیجه عمل خوبشان را خواهند دید.

۲- آدمهایی که مذهبی نیستند ولی به وجود یک سیستم ناشناخته در جهان اعتقاد دارند. و معتقدند که گرچه شاید خودشان نفهمند ولی انرژی مثبتی که از کار خوب کردن به زندگیشان می رسد باعث دفع شدن بلاها و سختی های آینده زندگیشان خواهد شد.

۳-آدمهایی که نه به خاطر خدا کار خوب می کنند و نه به خاطر دفع بلاهای آینده. تنها به این دلیل این کار را می کنند چون در آن لحظه کار درست همان است. این انسانها انتظار هیچ چیزی در برابر کارشان ندارند .اصولا هرگز به کار خوبشان فکر هم نمی کنند.

تا به حال فکر کرده ای که از کدام دسته ای؟

پی نوشت: زن نازنینی از فامیل بعد از جنگیدن سرسختانه هشت ساله با سرطان مرد.  به معنای واقعی انسان بود و همیشه همه جز خوبی و محبت و لبخند و آغوش باز از او ندیده بودند. این روزها همه فامیل می پرسند چرا چنین زنی باید چنین سختی بکشد و چنین بمیرد؟ جوابهای زیادی شنیدم این روزها برای این سوال. ولی خوب می دانم هیچ چیز ناشناخته ای وجود ندارد. زن تنها از دسته سوم آدمها بود.

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٥ - نیلوفر

   عاشقانه   

عاشقانه تر از این مگر دیده ای؟

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تاننهم سر درکوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ ازجور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

شبی٬ از شبهای بی انتهای ۱۶ سالگی٬ در میان حافظ خوانی یواشکی نیمه شبانه٬‌بارها خواندمش و هربار آرام تر و هربار متحیرتر و هر بار عاشق تر. و هر بار رسیدم به : من از آن روز که در بند توام آزادم قلبم لبریز شد از حس ناشناخته ای که بعدها فهمیدم عشق است و هربار خواندم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم نفسم به شماره افتاد. من٬ شبی از شبهای ۱۶ سالگی عشق را شناختم. تنها و حیران نشسته روی تخت خواب با یک دیوان حافظ پاره. و ندانستم آن شب٬ اوج عاشقی همین است .

کاری ندارم به هیاهوی این روزها برسر آقای محسن نامجو یا بر سر هنرپیشه این کلیپ. محسن نامجو یکی از عاشقانه ترین اشعار دنیا را عاشقانه و شور انگیز خوانده است. بسیار لذت بخش است:

زلف برباد

لینک
۱۳۸٦/۱/٢۱ - نیلوفر

       

بدون شرح:

لیست هزار و یک کتابی که باید حتما قبل از مردن بخونیم: اینجا کلیک کنید. 

لینک
۱۳۸٦/۱/٢۱ - نیلوفر

       

مهاجرت

شب در جاده  :تاریکی. کوههای بلند سنگی زیر نور کمرنگ مهتاب. هوای سرد. باد.تنهایی.ترس.

جنگل انبوه روی کوه : باران.تند و بی انتها.سرما.تنهایی.گرسنگی. ترس.

به دریاچه نگاه می کنم: مرغان مهاجر آمده اند. تنهانیستند. زیادند.می گویند از روسیه آمده اند.شب و روز پرواز کرده اند. در باران و سرما و تاریکی. تنها نیستند. نمی ترسند. عجیب نیست؟ راهشان را بین همه این کوههای سنگی .جنگهای انبوه و دریاهای با باد و باران گم نکرده اند. عجیب نیست؟نیازی به نقشه و غذا ندارند. و به برق و چراغ در شبها و به بخاری گرم و نرم. نیازی به سقف ندارند.عجیب نیست؟

***

سبک

دیشب توی یک برنامه مزخرف تلویزیونی مجری برنامه رضا عطاران نازنین را آورده بود و ازش می پرسید طنز را تعریف کنید! و فرقش را به هجو بگویید! عطاران گفت: تعریف کنم که چی بشود؟! فرض کن من همه تعاریف لغتها و همه سبکهای هنری و سینمایی را شناختم. بعدش؟! برو کار من را ببین .!   یاد فیلم دوست داشتنی لبخند مونالیزا افتاده بودم( با بازی جولیا رابرتز)  که اثر هنری نقاشی را می گذاشت جلوی روی بچه ها و بعد از اینکه نظر منتقدین را درباره اثر می گفت از بچه ها خواهش می کرد بدون فکر کردن به همه این نظرها خودشان فکر کنند ببینند واقعا این نقاشی قشنگ است یا نه؟!  . کاملا با آقای عطاران موافقم !. در نقد هنری قرار نیست دانسته هایمان را کنار هم بچینیم و مقاله بنویسیم. قرار است فکر کنیم و احساس کنیم. (گرچه همیشه خواندن و دانستن همه آثار گذشتگان را اصل بزرگی دانسته ام) .هنر یعنی کمی مغزت را به کار بینداز. اعتماد به نفس داشته باش و حرف تازه بزن. و مطمئن باش اول اثر هنری خلق می شود بعد سبکها و اسامی علمی از کنارش پدید می آید.

***

سوال

آیا تنفر انگیزتر از اینهمه تبلیغ تلویزیونی و بیلبوردی برای انواع سکه و شمش طلا و کمک هزینه فلان و بهمان به عنوان جایزه حسابهای قرض الحسنه بانکها وجود دارد؟

لینک
۱۳۸٦/۱/٢٠ - نیلوفر

   رقاصی   

ترکی رقصیدن همسرگرامی زبانزد خاص و عام است. اینکه چطور او اینقدر خوب این رقص را آموخته است برمی گردد به علاقه زیادش به رقص و شاید هیجان و زیبایی و نشاط ناشی از روی زانو چرخ زدنهای رقص ترکی. تقریبا همه فامیل دور توی عروسیهای مختلف رقص او را دیده اند و هر کجا صحبت از او می شود نقل ترکی رقصیدنش می آید وسط و اینکه چقدر همه کیف می کنند از این همه نشاط. نشسته بودیم روی مبل کنار کلی از فامیلهای دور در خانه زن و مرد پیری از فامیل. و صحبت مثل همیشه رسیده بود به رقص بی همتای همسرگرامی در فلان عروسی چند سال پیش. همسرگرامی مثل همیشه شروع کرد از رقص ترکی و معلم پیری که در زمان نوجوانی این رقص را به او آموخته بوده حرف زدن و ادامه داد که اصولا همه رقصهای اصیل دنیا یا دست جمعی است یا دو نفره و چقدر خوب می شد که همسرگرامی فرصت می کرد به من هم این رقص را یاد بدهد تا با هم برقصیم. و من هم مثل همیشه اضافه کردم که من هم عاشق رقصیدن هستم ولی این همسر گرامی همیشه فقط وعده می دهد و هیچ وقت زمان نمی گذارد که چند جلسه توی خانه با هم این رقص را تمرین کنیم و ... ناگهان پیرزن صاحب خانه در حالی که نگاه خشمگینش را به من دوخته بود با صدای تقریبا بلند گفت: عزیزم! شما خانوم مهندسی! رقاصی مال اوناییه فقط بلدن خودشون رو تکون بدن! زنهای تحصیل کرده مثل تو باید خانوم باشن و بنشینن و ارزششون(!) به اینه که از مغزشون استفاده کنن نه از بدنشون!!!! بعد در حالی که حالت یک نصیحت گر حسابی در چهره اش خوانده می شد به من لبخند سردی زد.

من که تقریبا هیچ صدایی دیگه از گلویم خارج نمی شد.با چشمان گرد شده به پیرزن نگاه کردم و سرم را تکان دادم و همسر گرامی با انگشتش مدام به پا من ضربه می زد که هیچ چیزی در جواب پیرزن نگویم.

تمام راه برگشت به خانه تنها به یک چیز فکر می کردم: پیرزن در نظر خودش آدم بسیار روشن فکری بود!

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٩ - نیلوفر

   ما در کجای جهان ایستاده ايم؟   

تازگیها حقیقتی را دریافته ام که بسیار آرامش بخش است. سالهاست از خودم می پرسم ما ایرانیها کجای جهان ایستاده ایم؟ آيا ما ملتی فرهیخته با فرهنگ و تمدن اصیل هستیم یا مردمانی بی سواد با عادات اجتماعی بد؟ آيا ما مهمان نواز و و مهربان هستیم یا دروغگو ییم و سر هم و دیگران کلاه می گذاریم؟ آیا ما سرزمین بزرگ بی همتای پر از منابعی داریم یا سرزمین خشک و بیابانی با منابعی محدود و باران کم و کشاورزی سخت؟ آیا ما انسانهای زحمت کشی هستیم که گاهی کارهای مهم و بزرگ هم می کنیم و به دلایل تاریخی همه حقمان را نگرفته ایم یا آدمهای تبل از زیر کار در رویی هستیم که هر چه که سرمان آمده حقمان است؟ آیا ما کشور ثروتمندی هستیم که در آن پول به درستی تقسیم نشده است یا واقعا در مقایسه با کشورهای دیگر جهان ثروتمند نیستیم و مسائل اقتصادی و پولیمان به هچ عنوان در معادلات جهانی به حساب نمی آید؟

آرامش بخش است وقتی به دلایلی مطمئن شوم ما هیچ کدام از اینها نیستیم! ما نه آدمهای خیلی با فرهنگی هستیم نه آدمهای بی سواد و بی تمدن . ما نه تنبلیم نه زحمت کش. ما نه هنرمندیم نه بی هنر. نه ثروتمندیم و نه فقیر. نه سرزمین خیلی پهناور و پر از منابعی داریم و نه یک سرزمین کوچک بی چیز هستیم. حقیقت این است که ما همینیم که هستیم: ما و سرزمینمان در نیمه جهان ایستاده ایم. ما انسانهای متوسطی هستیم با سرمینی متوسط.

در معادلات روانشناسی می گویند اولین قدم برای پیشرفت این است که خود واقعی ات را بشناسی و بتوانی آن را از خود ایده آلات تمیز دهی. شناسایی خود واقعی نتیجه مهمش آرامش است. با آرامش می توان پله های پیشرفت را به آرامی بالا رفت و حتی گاهی پایین آمد. بی آرامش مدام دور خودت می چرخی و هیچ نمی فهمی به کدام جهت می روی. این روزها من آرامش کامل دارم چون گمان می کنم ایران واقعی را آن طور که هست شناخته ام.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱۸ - نیلوفر

   بابل   

برای من که زیاد فیلم ۲۱ گرم را دوست نداشتم عجیب بود که از فیلم جدید کارگردان آن٬ بابل لذت ببرم. گمان نکنم بابل از لحاظ سینمایی یا حتی فیلمنامه ای چیز شاهکاری باشد ولی حرف تازه ای دارد (گرچه شاید نحوه روایتش کمی تکراری باشد) و همین حرف تازه است که آن را لذت بخش می کند و به گمانم جزء بهترین فیلمهایی قرار می گیرد که دیده ام. بابل نامش را از همان افسانه قدیمی برج بابل گرفته است. همان که انسانها یک روز صبح بیدار شدند و دیدند هر کدام دارند به زبانی دیگر حرف می زنند . همان که آدمها آنقدر حرف هم را نفهمیدند که از هم خشمگین شدند .همان که باعث پراکندگی انسانها روی زمین شد. فیلم بابل سه تا داستان را به طور تقریبا موازی روایت می کند.سه داستان با آدمهای متفاوت زمانها و مکانهای متفاوت.شاید در نگاه اول فکر کنی شلیک یک گلوله مثل نخ نازکی این سه داستان را به هم پیوند می زند ولی در حقیقت نکته اصلی بابل و آنچه همه این سه داستان روایت می کنند سوء تفاهم بین آدمهاست و همین است که حرف تازه ای است: آدمها از هم خشمگین می شوند چون حرف همدیگر را نمی فهمند. در دنیا تراژدیهای بزرگ معمولا سر یک سوء تفاهم احمقانه به وجود می آید. زن و مرد آمریکایی با هم دعوا دارند. ظاهرا دعوایشان سر این است که زن مرگ کوچکترین فرزندشان را در اثر سهل انگاری مرد می داند و نمی تواند مرد را ببخشد. ولی در طول داستان وقتی جلوتر می رویم می بینیم دلیل اصلی دعوای زن و مرد نه مرگ فرزندشان که گوش ندادن به هم دیگر و نفهمیدن درون همدیگر است. پسر مراکشی بازیگوش و پر انرژی است. ولی هیچ کس او را و احساسات دم بلوغش را در آن گوشه دنیا نمی بیند و نمی فهمد.وقتی همه چیز به یک تراژدی بزرگ تبدیل می شود و همه متهم می شوند تو میفهمی واقعا همه اینها از یک سوء تفاهم بسیار کوچک است. از نفهمیدن همدیگر. زن میکزیکی و بلایی که سر او بچه ها در بیابانها می افتد همگی کاملا ناشی از سوء تفاهم است. بین پلیس و پسر راننده٬ بین پدر بچه ها و زن مکزیکی ... داستان دختر ناشوانی ژاپنی اما کمی متفاوت تر است. او به راستی دنیا را نمی فهمد. دلایلش ولی خیلی ساده است. او تنها نیاز به یک شنونده دارد. حتی اگر نتواند صحبت کند. تراژدی خودکشی مادر دختر گرچه باز نمی شود ولی مشخصا آن هم از نشنیده شدن بوده است. حرف تازه بابل این است که واقعا این مسائل بزرگ نیست که اهمیت دارد. بلکه جزئیات خیلی ریز مثل یک نوازش ساده٬ مثل یک لبخند٬‌ مثل درست فکر کردن به قدم بعدی است که اهمیت دارد و تراژدیهای بزرگ ٬ حتی جنگهای بزرگ را می سازد.

بابل علاوه بر اینها تقریبا یک فیلم ضد آمریکایی است. نه به معنای سیاسی آن. بابل فیلمی بر ضد آمریکایی دیدن جهان است. برضد اینکه آمریکا و زندگی آمریکایی رویایی ترین تصویر زندگی است. خودخواهی توریستهای آمریکایی و مهربانی دهاتی های مراکشی به خوبی این قضیه را می رساند. اینکه آمریکایی ها واقعا خودشان را تافته جدابافته جهان می دانند(چه دربرابر مراکشی ها چه دربرابر مکزیکی ها و حتی چه دربرابر ژاپنی ها-آن طور که در فرهنگشان نفوذ کرده اند-) ولی نهایتا انسانهای همه دنیا مثل همند و ارزشهای انسانی (مثل مهربانی٬ محبت مادر و فرزند یا پدر و فرزند٬ عشق و کمک کردن به هم )‌ همه جای دنیا یک ارزش دارد و فرقی نمی کند مدرن باشی یا ساکن دهاتی بی آب و برق در مراکش.

بابل٬ اگر آن را با دقت ببینی٬ تو را به فکر فرو می برد. به اینکه آدمها را هرکه باشند٬ دوست داشته باشی و به راستی به حرفهایشان گوش کنی. مطئن باش هر چقدر هم که با تو متفاوت باشند یا هر چقدر هم که به تو شبیه باشند حرف هایشان شنیدنی است. و مطمئن باش اگر حرفهایشان را بشنوی بسیاری از جنگها٬ خودکشی ها و زندانی شدن ها هرگز اتفاق نمی افتد.

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٥ - نیلوفر

       

جاده تهران-چالوس. دوراهی یوش و بلده- بعد از سیاه بیشه

هوا سرد و بارانی است. باران که نه چیزی بین برف و باران. جاده شلوغ است. هر دو سوی آن صف قطار شده ای از ماشینهاست. اینجا مسجد سر راه است. با چند تا رستوران سر راهی کنارش و البته یک دستشویی. برای رسیدن به دستشویی زنانه باید مسافتی را از جاده پیاده بروی که بد جوری گل آلود است. اتاقک دستشویی زنانه کوچک است ا ۴ شیر آب برای شستن دستها و ۴ در بسته توالت که پشت هر کدام کلی آدم صف کشیده اند. کف اینجا سنگ سفید است که حالا کاملا گل آلود و قهوه ای است. بوی نامطبوعی می آید . کلی آدم اینجا توی هم ایستاده اند. کوچک و بزرگ. عده ای دخترهای جوانند که نوک بینیشان را با نوک روسری هایشان پوشانده اند و عده ای زنهای بچه به بغلی که در به در به دنبال جایی برای عوض کردن پوشک بچه می گردند در این گلاب. چشمهای من اما مدتهاست خیره شده به زنهایی که آن وسط جورابها را در آورده اند. آستینها را بالا زده اند و در حالی که دستهایشان از شدت سرما قرمز شده است آب سرد را روی پاهایشان می کشند و بعد پاها را می گذارند روی کفشها گل آلود کف زمین. و بعد در حالی که لخ لخ کنان روی گل های کف سنگ آنجا راه می روند دستهای خیس سردشان را روی هوا می گیرند و می گویند: مواظب باش نجس نشم.

***

نصف شب توی ویلا نزدیک نوشهر

همه سریالها را دیده ایم ولی باز هم جمع پر شور و هیاهوی ما شامل دخترخاله ها و پسرخاله ها تصمیم ندارند بخوابند. نمی دانم چرا صحبتشان می کشد به ارواح و فیلمهای ترسناک و مرده های فامیل. به گمانم اثرات چند روز بارانی را به اجبار در خانه گذراندن باشد. عمه خانم ٬ که زن پیری است و تازه یکی دو سالی است که شوهرش را از دست داده است خیلی جدی از جمع جوانان ولو شده کف زمین می پرسد: واقعا می شود روح را احضار کرد؟! دختر خاله ۱۶ ساله خیلی جدی می گوید که می شود و بعد می رود سراغ یک کاغذ و یک استکان و می گوید اگر حروف الفبا را به صورت دایره ای بنویسیم روی این کاغذ و بعد چند نفری دستمان را بگذاریم پشت این استکان روح مورد نظر می آید و می توانیم ازش سوال بپرسیم. جمع پسرخاله ها و دخترخاله ها به هیجان می آیند تا عمه خانم را سرکار بگذارند و در حالی که غش غش خنده شان به راه است بساط احضار روح راه می اندازند تا بلکه روح شوهر عمه را احضار کنند.عمه خانم را مجبور می کنند انگشتش را بگذارد روی استکان و از شوهرش سوال بپرسد و بعد از سوالهای او می خندند .عمه خانم به استکان نگاه می کند و می پرسد:جایت راحت است؟ چرا به خواب من نمی آیی؟ و جمع جوانان ما می خندند و میگویند عمه خانم باید تمرکز بگیرد! دخترخاله ها و پسرخاله های پرهیاهوی من اما هیچ حواسشان نیست که چشمهای عمه خانم چقدر شاد است. نه از اینکه قرار است روح شوهرش بیاید. بلکه از اینکه همه جوانهای فامیل دورش را گرفته اند و در این روزهای بارانی فروردین تنهایش نگذاشته اند.

***

اینجا دیگر شباهتی به شمال روزگار کودکی ام ندارد. از چالوس تا نور پر شده از پیتزا فروشی و همبرگری و فروشگاههای زنجیره ای. نوشهر٬ عملده٬ محمود آباد ٬ پارک جنگلی سیسنگان. همگی پر از تهرانی های تازه به دوران رسیده است. پر از شهرکهای در دل کوه . گرچه هنوز ماهی سفید تازه پیدا می شود ولی همه چیز رنگ و بوی مدرن شدن گرفته. اینجا هم بوف شعبه دارد هم آیس پک. لابد این چیزها باید خوب باشد. باید با دیدن هتل زیبای نارنجستان خوشحال بشویم. بادیدن شهرکهای توریستی فراوان. و شلوغی بیش از حد همه شعبه های ایران کتان و اطلس پود که در این تعطیلات دارند خوب می فروشند(چون مهمترین تفریح ایرانی ها هر کجا که باشند فقط و فقط خرید است) .خود شمالی ها هم عوض شده اند. دیگر خبری از آن مردمان مهربان که در خانه هایشان را به روی میهمانان نوروزی می گشودند نیست. نه تخم مرغ محلی پیدا می شود نه میرزا قاسمی.  خب البته خاصیت مدرنیته همین است. ولی دریا هنوز همان دریاست. گرچه حالا خروشان و بارانی است ولی هنوز مثل قدیم قلبم را پر شور می کند

***

لاهیجان- موزه چای

نرسیده به شیطان کوه لاهیجان(که این روزها تله کابین باصفایی هم آنجا زده اند) وسط میدان کاشف السلطنه ٬ درست جایی که مقبره او وجود دارد موزه کوچکی درست کرده اند درباره تاریخچه چای ایران. این آقای کاشف السلطنه که خودش اصولا نه اهل شمال که اهل تربت حیدریه بوده و پدرش ار پولدارهای زمانه بوده و کودکی اش را هم در پاریس گذرانده بوده وقتی به سن و سال جوانی می رسد تصمیم می گیرد برای کشورش کاری بکند .چون کلی آدم تحصیل کرده ا و دنیا دیده ای هم بوده است در سفرهیا زیادش به هند و چین چای را از آن کشورها به ایران می آورد و در منطقه گیلان چایکاری راه می اندازد. تاریخچه زندگی او -که خیلی هم شنیدنی است- و اولین دستگاههای چای خشک کنی ایران را به همراه تاریخچه کوچکی از گیلان می توان در این موزه دید. اگر هم مثل ما حال و حوصله داشته باشید می توانید بروید باغهای چای ایران را در حومه لاهیجان٬ املش ٬ کومله و لنگرود ببینید. کوههای پوشده از چای شاید یکی از زیباترین مناظری است که در دنیا وجود دارد مخصوصا که توی هر دهی که پا بگذاری عروسی هم باشد. اینجا توی دهات معمولا ظهر ها عروسی می گیرند. میزبزرگی دم خانه دهاتیشان می گذارند  و ناهار عروسی می دهند. بزن و برقصشان هم به راه است. خوشبختانه هنوز پای تهرانی ها زیاد توی این مناطق گیلان باز نشده است بنابراین هم تخم مرغ محلی دارند هم اشپل سرخ شده بهت می دهند و برای خداحافظی هم رب انار برایت کنار می گذارند.

***

به قول دوست نازنینم آنقدر این تعطیلات طولانی بود که برای آمدن سرکار دلتنگ شده بودم و روزهای آخر مدام داشتم توی سر رسیدم برنامه ریزی های کاری می کردم که باز هم به قول همان دوستم اگر نصفش هم انجام شود کلی خوشحال خواهم شد! امروز همگیمان پرانرژی آمده ایم سرکار شاید کمی مثل آقای کاشف السلطنه بتوانیم از دانسته هایمان استفاده کنیم و سرزمینمان را بسازیم. سرزمینی که به قول مادربزرگها پر است از نعمت . و باهیچ کجای دیگر دنیا قابل مقایسه نیست. سرزمینی که هرروز می گذرد بیشتر دوستش دارم .

لینک
۱۳۸٦/۱/۱٤ - نیلوفر

       

دو سه تا مطلب نوشته بودم از خاطرات این روزهای عید دیدنی ها مثل دیدن چندین باره یک فامیل خیلی دور در یک روز توی خانه های مختلف یا نصیحت های بزرگترها ی فامیل و ...که همه اش به دلیل بی دقتی پاک شد و نوشتن دوباره مطلبی که نوشته ای تقریبا عذاب آورترین کار است!( استاد داستان نویسی ام می گفت دو فصل از بلند ترین رمانش را مجبور شده دوباره بنویسد که بد ترین خاطر ه زندگیش همان دوباره نوشتن است!)‌

داریم می رومی شمال. چند روزی نخواهم بود. دلم برای دریا تنگ شده است.

لینک
۱۳۸٦/۱/٤ - نیلوفر

   دلخوشی های نوروزی   

۱- تیم استقلال را بخشیده اند و پدر من دوباره خوش و خرم شده است.

۲-هوای تهران خیلی خیلی خوب است. مدام دلت می خواهد پنجره را باز کنی و نفس عمیق بکشی.

۳- دختر پسرهای کوچولوی فامیل همگی بزرگ شده اند و نمی دانم چرا همگیشان اینقدر خوشگل و خوش تیپ اند؟! آنقدر که از داشتن چنین فامیل جوان باحال زیبایی کیف می کنیم اساسی!

۴-من کلی آجیل خورده ام ولی هنوز اصلا جوش نزده ام که در نوع خودش یک رکورد بزرگ است!

۵-اس ام اس های تبریک سال نو را از دوستان خیلی خیلی دور هم دریافت میکنیم و سیستم دریافت اس ام اس مثل سالهای پیش هنگ نکرده است و سالم و سرحال است!.

۶-یک عالمه فیلم خوب داریم برای دیدن توی تعطیلات که تا به حال هر کدامشان را دیده ایم کلی کیف کرده ایم!: بابل که خیلی خوب بود و بعدا حتما درباره اش خواهم نوشت٬ در جستجوس خوشبختی با بازی ویل اسمیت که بد نبود! . اکنون بهشت که فیلم خاص دلپذیری بود ٬ درگذشتکان آقای اسکورسیزی که کلی هیجان زده مان کرد و یک عالمه فیلم دیگر که هنوز ندیده ایم و برای دیدنشان هیجان زده ایم.

۷-سنبل هفت سینمان امسال حسابی خوش بو است و هر وقت وارد خانه می شویم با بوی دل انگیزش بهمان خوش آمد می گوید.

۸-کلی به سرایدار نازنین خندیده ایم که بک عالمه از این ۵ هزار تومنی های جدید را روز اول عید اشتباهی به جای ۵۰۰ تومنی نو عیدی داده به خواهر زاده ها و برادرزاده های افغانی ساکن اسلام شهرش و حالا نشسته وسط پارکینک و مدام خودش و بی سوادیش را نفرین می کند!

۹-عیدی برادرم را روز اول عید فراموش کردم ببرم خانه شان! و وقتی در آغوشش گرفتم برای عید مبارکی بهش گفتم مخصوصا عیدی اش را نیاورده ام چون خواهر بزرگترش هستم و او وظیفه دارد برای گرفتن عیدی اش بیاید خانه ما عید دیدنی! و بعدش که برادرم اولین مهمان عید خانه ما شد کلی کیف کردم از بزرگ تر بودن !‌ و فهمیدم که خیلی کیف دارد بنشینی توی خانه و کوچکتر ها بیایند دیدنت!

۱۰-داریم دوباره با همسر گرامی شبها هزار و یک شب می خوانیم و رسیده ایم به قصه های سند باد! دلخوشی از این بالاتر؟!‌

لینک
۱۳۸٦/۱/٢ - نیلوفر