بيست و پنج سال تلاش   

چند تااتفاق مهم با هم٬ باعث شده که تعطیلاتمان به دیدن بیست و پنج سال تاریخ صنعت کامپیوتر بگذرد. اولیش که اتفاق جدیدی هم نیست علاقه بی حد همسر گرامی است به اپل و مک و اینها! دومی این است که بالاخره می توانیم روی آیتیونمان فیلم هم کرایه کنیم (که این مسئله خودش اتفاق خیلی خیلی هیجان انگیزی است!) اتفاق بعدی سخنرانی سالانه استیو جابز(همه کاره کمپانی اپل) است و دیگر هم سخنرانی خداحافظی جناب بیل گیتس از مایکروسافت.آنهایی که به خانه ما رفت و آمد می کنند خوب می دانند اوضاع سیستم های کامپیوتری و صوتی و تصویری ما چقدر پیچیده است! هر روز در حال تغییر است. همه چیز به همه چیز بدون سیم وصل است و خلاصه یک جورهایی خانه ما چکیده همه عشق و علاقه همسرگرامی است به کامپیوتر و تلویزیون. این مسئله البته همیشه هم چیز هیجان انگیزی نیست. مخصوصا برای من که اصولا با همه چیزهای اپل و مک اینتاش مشکل دارم خیلی سخت است که برای دیدن یک فیلم ساده هم مجبورم کلی با تغیرات روزانه سیسمتهای پیچیده مان کنار بیایم. در هر صورت حتی برای من ضد اپل هم هیجان انگیز است. کل قضیه آی پاد و آی تیون و تایم ماشین و گوگل ارت و جی پی اس و ...

حالا ما٬ نشسته ایم و با استفاده از همه این سیستمهای پیچیده مان داریم فیلمی می بینیم از مصاحبه دو نفره استیو جابز و بیل گیتس که مربوط به سالهای اولیه ۱۹۸۰ است. هر دوتایشان ٬ دو تا پسر جوان بامزه خل و چل هستند. دیدنشان٬ حرفهایشان همه چیزشان برایمان سخت هیجان انگیز است. اینکه چطور عشق داشته اند و چطور ساخته اند. همه سخنرانی های مهمشان را می بینیم توی این بیست و چند سال تا می رسیم به این آخری ها. وقتی هر دوتاشان بزرگترین کمپانی های دنیا را تاسیس کرده اند و جالب اینجاست که هنوز فقط عشق دارند به کارشان و انگار هیچ کدام از این موفقیتهای مالی و حتی فنی هم برایشان مهم نبوده و نیست. همه مصاحبه کننده ها مدام از دوتاشان می پرسند که چطور این همه سال با هم رقابت کرده اند و با هم دوست بوده اند و چطور سختی ها را پشت سر گذاشته اند. جوابهایشان به قدری آرامش بخش و شادی آور است که به آینده دنیا امیدوار می شوی. یادت می رود که همین الان توی کنیا لحظه به لحظه دارند آدم می کشند. یادت می رود که آقای بوش آمد خاور میانه کیلو کیلو اسلحه فروخت رفت. یادت می رود آن حس بدی را که از وجود اینهمه اسلحه در همسایگیت داری. این که بالاخره قرار است سر کی پایین بیایند. یادت می رود همه بی عدالتی ها و تنهایی ها را. حتی یادت می رود دیدن این مصاحبه ها هم برایت بدون ف ی ل ت ر ش ک ن امکان ندارد. یادت می رود که همه سیستمهای پیچیده کامپیوتری خانه تان را چقدر به سختی به دست آورده اید.انگار دوباره به بشیریت امیدوار می شوی. وقتی انسانهایی هستند این قدر بزرگ و اینقدر کوچک و اینقدر خوبند٬ دنیا ارزش هر زحمتی را پیدا می کند.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۳٠ - نیلوفر

       

گزارشات دوبی همسر گرامی!

۱- ترافیک ترافیک ترافیک! صد رحمت به تهران!

۲-باران باران باران! خیابانها آب رو ندارد. ماشینها تا بالای چرخها توی آب هستند. ترافیک و ترافیک. شهر فلج فلج است. صد رحمت به تهران!

۳-فرودگاه شلوغ شلوغ شلوغ. فقط یک باند کار می کند. پروازها به خاطر باران کنسل شده یا تاخیر های بیش از ۲۴ ساعت دارند. صد رحمت به تهران

۴-آقای بوش آمده است. اتوبانهای مهم بسته شده. بقیه خیابانهای باز تبدیل شده به دریاچه  هایی که توش پر از ماشین است. آنقدر آب است که نمی توانی در ماشین را باز کنی. پیاده بخواهی بروی گاهی تا زانو توی آبی. صد رحمت به تهران!

۵-آن مرکز خریدهای شیک و بوتیکهای مارک های معروف و اینها یادتان هست؟! از همه سقفها آب چکه می کند. روی کف همه مراکز خرید پر از سطلهای آب است! صد رحمت به تهران!

نتیجه گیریهای منطقی:!

۱-جهان سومی که باشی همین است.. چه با ظاهر آراسته مثل آنها چه با ظاهر کثیف مثل ما. باطنمان یکی است. توخالی.

۲-ما به شهر شلوغ پر ترافیک پر دودمان با آسفالتهای کنده شده و خیابانهای بدون آب رو افتخار می کنیم. حداقلش این است که گند خودمان است!

۳-من و همسر گرامی باید یک دوره کلاس روان شناسی ضد تنفر (از آنها که توش می گویند نفس عمیق بکش!! خودت را خالی کن! خشم و تنفر را به کناری بنه و ...!!) جهت تنفر زدای از دوبی حتما برویم!

پی نوشت:

این الن دوباتن هم برای خودش اعجوبه ای است ها! حتی اگر پروست نخوانده اید هم حتما کتاب ((چگونه پروست می تواند زندگی ما را دگرگون کند)) جناب دوباتن را بخوانید حتما!

مصاحبه با جناب دوباتن هم درباره همین کارش را اینجا بخوانید.

(پیشنهاد خوبی است برای این دو روز تعطیلی پیش رو)  

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٧ - نیلوفر

   انسان بودن   

دو روزی خانه نبودم. خانه مان سرد و یخ کرده است. همه شیرها را بسته بودم نکند توی این دوروز بی خود گازی هدر رود توی خانه خالیمان. گلهایمان را آورده ایم تو. می ترسیم توی سرما یخ بزنند.حالا گوشه خانه مان سفید و صورتی شده با سیکلمه های شاد و سرحال. ماهیها گرسنه اند و تا می بینندم که وارد اتاق می شوم هجوم می آورند طرف شیشه. غذایشان می دهم. خانه هنوز سرد است ولی پرده ها را باز می کنم. دوست دارم خانه مان تو همین نور عصرگاهی که باقی مانده حداقل کمی آفتابی بشود. روی بالکن هنوز برف نشسته است. انگار نه اینکه دو روز است که مدام آفتاب می تابد. آفتاب بی حال و کم حرارت است. زورش نمی رسد به برفهای یخ زده روی نرده های بالکن. روی کف سنگش و روی منقل کباب حلبیمان. کف بالکن هنوز پوشیده از برف است. برف سفید دست نخورده یخ زده. روی برف دو تا جای پا است. یکی کوچک و ظریف است با سه تا خط . مثل یک برگ چنار کوچک جا گذاشته روی کف بالکن رو رفته تا روی هره کناری. احتمالا باید مال کبوتری باشد. یا کلاغی؟ نمی دانم چقدر جاپاهایشان با هم فرق می کند. آن یکی مال گربه است. چهار تایی است. همان مسیر کبوتر را رفته . دنبال هم می کرده اند؟ گربه گرسنه بوده؟ سردش بوده؟ کبوتره چی؟ سردش که بوده حتما. لابد از ترس قلبش تند تند می زده. گرسنه هم بوده لابد. شوفاژمان حالا داغ داغ است. خودم را چسبانده ام به شوفاژ و بالکن را و رد پای جدال گربه و پرنده را نگاه می کنم. یاد روز پیش می افتم. همان وقت که توی عصرگاه سرد ایستاده بودم منتظر توی خیابان بلکه یک تاکسی ای چیزی پیدا بشود مرا برساند به ماشینم توی میدان آرژانتین. فاصله ای نبود تا آنجا. نیم ساعت پیاده روی داشت. ولی طاقتش را نداشتم. پوست صورتم داشت ترک می خورد. دندانهایم به هم می خورد. پاهایم حس نداشت و آب دماغم آویزان شده بود و حس می کردم یک جایی همان جاها یخ زده است.و مثل قندیل از دماغم آویزان شده است. خیابان ترافیک بود. همه تاکسی ها پر بود. حتی از وقتی تصمیم گرفتم برای همین دوقدم مانده تا ماشینم هم دربست بگیرم باز ماشین دربست هم نبود. پیاده راه افتاده بودم خیابان قائم مقام را بالا می رفتم و فکر می کردم احتمالا زنده نمی مانم. بعد حالا اینجا چسبیده ام به سوفاژ و به گربه گرسنه و پرنده ترسیده فکر می کنم که جاپایشان را روی سرما گذاشته اند و رفته اند. هیچ نمی دانم عاقبتشان چی شده. ولی گمان نمی کنم مثل من الان هیچ کدامشان جای گرم و نرمی نشسته باشند و درباره فلسفه جدال حیات وحش و سرما فکرهای فلسفی گنده گنده بکنند. پاهایم را می چسبانم به سوفاژ. چقدر خوشحالم از اینکه انسانم. پرنده بودن با همه شور پروازش توی زمستان هیچ سودی به حالت ندارد. یا از سرما می میری یا از گرسنگی یا یک گربه گرسنه یخ کرده می خوردت. از خوشبختی نیست که کروموزومهای من جهش ژنتیکی کرده اند و من به جای کبوتر و گربه ٬ الان یک انسان خوشحالم که گرمش شده و دارد چای داغ می خورد؟

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٦ - نیلوفر

   گريه   

*ایده اولیه این پست را لیلی عزیز به جانم انداخت! متشکرم ازش!

۱-مادرم یک همکار سوئیسی دارد که زن بامزه و عجیبی است. این خانم که این روزها حسابی دوست جون جونی مادر من شده(چون هم سن و سال هستند و چون توی ماموریتهای تهرانش همیشه تنها است و مادر من تنها همکار زنش است) بعد از یک سالی که به خاطر پروژه شان مدام بین تهران و زوریخ پرواز می کند بالاخره دارد چیزهایی از ایرانی ها و زندگیشان یاد می گیرد. خودش از آن زنهای عشق کار است که نه خانواده دارد نه تا به حال ازدواج کرده و نه بچه دارد. همه زندگیش کارش است و یک جورهایی به همه دنیا بابت کارش سفر کرده . از آن زنهای خیلی موفق است که همیشه کارهای مردانه را بهتر از خود مردها انجام می دهد.چندی پیش٬ توی ماه رمضان٬ نمی دانم چطور این خانم به یک مراسم شب زنده داری شب قدر دعوت می شود. مراسم البته مردانه بوده توی هتل محل اقامتش ولی خب او را هم برای تماشا راه داده بوده اند. تا چند روز بعد ار مراسم همکار سویسی عزیز ما٬ متعجب و حیران بود. مدام می پرسید: آخر چرا گریه می کردند؟! ما هر چقدر برایش توضیح دادیم و از شب قدر گفتیم از فرشتگان و از بخشایش گناه و از حضرت علی و ... اخم می کرد و می گفت خب! اینها درست! ولی آخر چرا اینجوری هق هق گریه می کردند؟! من تا به حال در عمرم مرد ندیده بودم که اینطوری گریه کند!

۲- اولین بار که توی جمع گریه کردم و از گریه کردنم شرمنده شدم کلاس دوم راهنمایی بودم. یک خانم معلم بدجنس عربی داشتیم که با من خیلی بد بود. دلیلش هم این بود که خیلی بی سواد و از زیر کار در رو بود و من همیشه غلطهایش را می گرفتم(فکر کنید آدم توی عربی دوم راهنمایی غلط تدریس کند چقدر باید بی سواد باشد!) او هم یک بار حسابی حال مرا جا آورد. ماجرایش خیلی مفصل است ولی نتیجه اش این شد که من برای فاع از خودم رفتم توی دفتر مدرسه و بعد جلوی چشم مدیر و ناظم و معلمهای دیگر زدم زیر گریه.

۳-از وقتی کار می کنم زیاد گریه کرده ام. همیشه وقتی قرار می شود از کارم دفاع کنم و طرف مقابل دارد حسابی زور می گوید اشکم در می آید. صدایم می لرزد. بعد از اینکه دارم گریه می کنم حرص می خورم. بعد بیشتر گریه می کنم! یک بار به رئیسم گفتم: شما به گریه های من توجه نکنید! حرفم را گوش کنید! بی چاره خنده اش گرفته بود!

۴-لیلی می گوید ای کاش می شد برای موفقیت دراین دنیای مردانه نیاز نبود که زن نباشیم. که هر وقت صدایمان لرزید و اشکمان در آمد توی یک جلسه مهم مدام به خودمان سرکوفت بزنیم که چرا گریه میکنی؟! لیلی می پرسد آیا می شود روزی دنیایی را ببینیم که توش برای زن بودن و انسان بودن و حرف دلت را زدن و استعدادها بی شمارت را به کار بردن نیازی نباشد مردانه رفتار کنی؟ نیازی نباشد گریه نکنی؟ لیلی می گوید اینکه هیلاری کلینتون توی نطق انتخاباتی نیو همپشایرش گریه کرده و بعد هم برنده شده شاید نشان از تغییر دنیای مردانه زنان باشد.

۵-در سرزمین سیاه و غم زده ما که توش((گریه صواب داره)) که باید برای از بین رفتن گناهت((اشک بریزی)) که توش ((خنده گناهه)) و ((اشک پاکه)) آیا اینکه من از حق گریه کردن حرف بزنم کمی مسخره نیست؟هیچ نمی فهمم آدم چرا باید بی دلیل گریه کند وقتی می تواند به جایش خوش و خرم باشد. ولی می دانم چقدر گاهی نیاز دارم وقتی پشت رل تنها توی ماشین نشسته ام و دلم گرفته است و از چیری عصبانیم گریه کنم. دست خودم نیست وقتی وسط دعوای خانوادگی چشمهایم خیس می شود. یا وقتی تیو یک فیلم عاشقانه  وقتی یکی یک حرف خیلی خیلی احساساتی می زند فوری اشکم سرازیر می شود.

دوست دارم برم به آن خانم سوییسی موفق بگویم گریه کردن آن جماعت آنجا را هیچ دوست ندارم . احمقانه است. ولی نمی فهمم چرا مردها نباید گریه کنند؟ خب اگر دلشان میخ واهد گریه نکنند می توانند گریه نکنند. ولی چرا نمی گذارند من موقع احساساتی شدن اشک بریزم؟دوست دارم بهش بگویم تو توی دنیای مردانه موفقی. دنیای زنانه ات را گذاشته ای کنار. ارزشش را ندارد. هیچ ارزشش را ندارد.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٥ - نیلوفر

       

آیا؟!

آیا تهران دارد منفجر می شود؟! آیا تهران منفجر شده است؟آیا امکان دارد اوضاع خیابانها از این هم بدتر بشود؟! آیا مردم کار و زندگی ندارند؟! آیا مردم تهران فقط باید توی ماشین هایشان باشند؟!پس خانه و مدرسه و اداره و شرکتها به چه درد می خورند؟! آیا ساعتی بهتر از ۱۱ صبح برای بنزین زدن وجود ندارد که همه پمپ بنزینها این ساعت روز تا کیلومترها جلویش صف بسته شده است؟ آیا واقعا مردم پایتخت وسط روز یک روز کاری باید اینقدر توی خیابانها باشند؟!آیا تهران یک پارکینگ بزرگ است؟ آیا من ٬ که برای یک بازدید فنی ده دقیقه ای دقیقا ۵ ساعت توی خیابانها معطل بوده ام٬ کاملا قاطی نکرده ام؟!

***

مارو پونه و اینها!

شما فرض کنید از یک نفر توی دنیا بیشتر از همه بدتان بیاید. از یک مکانی هم توی دنیا بیشتر از همه بدتان بیاید. بعد فرض کنید برای یک کار فوری مجبور شوید بروید به آن مکان . بعد کارتان به خاطر آن نفری که ازش متنفرید کنسل بشود! چه حسی پیدا می کنید؟! قبول دارم! کمی قاطی و شلوغ شد! حقیقت این است که همسر گرامی توی دنیا از آقای محترم بوش بسیار متنفر است! (آیا کسی هست از این آدم حتی کمی هم خوشش بیاید؟!) بعد همسر گرامی بدتر من از دوبی هم متنفر است. حالا فرض کنید همسر گرامی به اجبار یک کار مهم دو روزه همه کار و زندگیش را اینجا(با یک کارخانه یخ زده و کلی بار توی راه و کمبود مواد اولیه و ...) ول کرده رفته دوبی آن وقت آقای محترم بوش تشریف فرما شده اند آنجا و شیخ محترم دوبی هم که رئیس جمهور خوش تیپ ندیده است نه تنها امروز را تعطیل عمومی اعلام کرده است بلکه همه خیابانها و اتوبانهای مهم را هم به افتخار حضور حضرت والا بسته است. حالا همسر گرامی ما نشسته توی اتاقش توی هتل و دارد لبهایش را گاز می گیرد. راه حلی می شناسید که با اس ام اس (پیامک ٬ پیام کوتاه ...!) سر حالش بیاوریم؟!

***

مسئله

واقعا کیت بالاخره با جک دوست می شود یا با سو یر ؟! مسئله این است!!! *

* قضیه بر می گردد به سریال لاست  LOST و اينها! زياد جدي نگيريد! من كلا در اين زمينه يك خل كامل هستم!

***

ادامه:

توی وب گردی هایم با معرفی مریم عزیز (خواب زمستانی) رفتم توی وبلاگ غلامرضا پسر بابک تختی و منیرو روانی پور عزیز. خیلی خیلی نوشته های شیرین و خواندنی ای دارد این نوه پهلوان بزرگ ایرانی. اینجا

نمی توانی حرفهای ساده این پسرک را بخوانی و همه تاریخ کشورت جلوی چشمانت نیاید. نوه جهان پهلوان تختی٬ توی آمریکا٬ با مادر و پدری این چنین. بی اختیار اشک چشم آدم را خیس می کند. سرزمین بی همتایی داریم نازنین.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٤ - نیلوفر

   تهران اين روزها   

تهران این روزها عجیب و ناشناخته است. تهران این روزها سفید و گلی است. خیابانها پوشیده از شن و نمک است. گاهی حتی کلوخ های بزرگ. آسفالتهای خیابان تکه تکه ترک خورده و گودال شده اند. گوشه خیابانها برف سفید و گل با هم مخلوط شده و یخ بسته است. همه ماشینها کثیف است. نمک ماسیده به بدنه به همرا گل و خاک و گاهی روی سقفشان سفید است از برف. مدام شیشه ها از پاشیدن گل از زیر چرخها کثیف می شود و مدام برف باک کنها شیشه های گلی را گلی تر می کنند. کوچه ها سفید و یخ بسته است با دو خط باریک از جای چرخ ماشینها. کوچه خلوت و ساکت است. گاهی کناری یک آدم برفی یخ زده می بینی . گاهی بی کله گاهی بی دماغ. برف که نمی بارد و هوا که باز می شود اگر رو به شمال حرکت کنی (مثلا توی اتوبان مدرس باشی و آرام از کنار سفیدی کاجها و تپه های پارک طالقانی بگذری) کوههای بلند و پرشکوه را سفید و درخشان می بینی. از بالا تا به پایین سفید سفیدند. گاهی از دور تکه سنگی از آنها پیداست. وقتی کوهها را می بینی دلت می خواهد دستت را بگذاری توی دست آن کسی که کنارت نشسته و آرام روی شنهای ریخته شده کف اتوبان رانندگی می کند. و وقتی یادتان می افتد که دستهای هر دوتایتان توی دست کش است خنده تان می گیرد و می بینید تهران این روزها عجیب و ناشناخته است. قیافه آدمها شبیه گذشته نیست. همه دور سرشان شال پیچیده اند. همه صورتهایشان پیدا نیست. همه آرام ولی محکم و سر به زیر روی یخ راه می روند. همه وقتی ایستاده اند٬ منتظر کنار خیابان یا توی ایستگاه اتوبوس از دهانشان بخار بلند می شود. انگار یک لوله بخاری گذاشته ای توی دل همه مردم شهر. همه دود می کنند . تهران این روزها عجیب و ناشناخته است. دارم کم کم عاشقش می شوم.

پی نوشت بی ربط:

قوانین مورفی را که حتما بلدید. دارم به این نتیجه می رسم که کاملا درست است! مخصوصا ان که می گوید: همیشه آن چیزی که فکر می کنی هرگز اتفاق نمی افتد است که اتفاق می افتد! فقط یک چیز را هنوز نمی دانم . چطور می شود بر اساس قوانین مورفی زندگی کرد؟! ما توی همه طراحی هایمان همیشه شرایط بدترین را جهت طراحی انتخاب می کنیم. چطور می شود توی طراحی زندگی شرایط بدترین را انتخاب کرد؟! این قانون مورفی گرچه کاملا درست است ولی یک جورهایی با همه حرفهای روانشناسانه و زندگی شاد و این چیزها نمی خواند! مدتی است که با قوانین مورفی درگیرم! به نتیجه قطعی که رسیدم حتما اعلام رسمی می کنم!

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢۳ - نیلوفر

   ما فکر می کنيم ...   

بیرون برف می بارد. سرد سرد است. ما توی خانه فیلم نگاه می کنیم. کتاب می خوانیم. فکر می کنیم. باز بیرون برف می بارد. سفید می شود. ما دوباره پدروپارامو می خوانیم. برای هزارمین بار فرندز می بینیم. ژاکت کلفت می پوشیم و میرویم زیر پتو. چای داغ و آش رشته می خوریم و باز فکر می کنیم.

تعجبی ندارد که ما٬ مردم سرزمین آفتاب٬ زیاد اهل فکر کردن نباشیم. خب واقعا وقتی هوا خوب است و می توانی بروی زیر آفتاب خوش باشی و میوه فراوان خوشمزه آفتابی بخوری٬ مگر اصولا وقتی هم برایت می ماند که بنشینی و فکر کنی؟ کم کم دارم به تئوری آفتاب کاملا اعتقاد پیدا می کنم. وقتی هوا سرد است و باد می آید چه کار می توانی بکنی جز رفتن زیر پتو و فکر کردن؟  همین است که ممالک سرد زمین معمولا خیلی فرهیخته تر شده اند تا ممالک گرم و آفتابیش!

این روزهای سرد مدام داریم فکر می کنیم به خبرهای بد. چطور می شود اینهمه خبر بد را با هم گرفت؟ خبر بیماری عزیزی٬ خبر مرگ پدر دوستی٬ باز خبر بیماری... داریم انگار توی یک میدان جنگ اساسی با افسردگی دست و پنجه نرم می کنیم. با گرفتگی دل. همین است که زیاد فکر می کنیم. به گرمای عشق. به زندگی. تنها سلاحمان است دربرابر سیلیهای باد روزانه و سرمای درون.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٢ - نیلوفر

   من و فروغ و مرواريد   

چند بار خوانده باشم این را خوب است؟

(( هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد 

                                                                            مرواریدی صید نخواهد کرد))

اینکه فروغ چند بار زندگی دختران ایرانی را متحول کرده است گمانم نیاز به تحقیق جامعه شناسی هم نداشته باشد. توی ۱۳-۱۴ سالگی معمولا درست و حسابی کشفش می کنیم. حیرت می کنیم. غبطه می خوریم. هی می خوانیم و دلمان می لرزد و سردمان می شود. دفترهای شعر فروغمان ورق ورق می شود. گاهی با هم حرفش را می زنیم. ولی تجربه کشف فروغ برای دختر ایرانی یک تجربه خاص تنهایی هاست.درست همان روزها که درباره وجودت ٬ بدنت٬ احساساست حیرانی و هیچ نمی دانی زندگی را باید برای یک زن مدرن چطور معنی کرد فروغ روی سرت خراب می شود. طول می کشد تا بیرون بیایی. هنوز جهان بینی روشنی نداری. تا به حال عاشق نشده ای برای عاشق شدن دلت پر می کشد. بعد به یک باره می خوانی:

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت

بعد به انگشتان جوهریت نگاه می کنی نفست بند می آید و  به همین سادگی در ۱۳- ۱۴ سالگی فروغ زندگیت را بالا و پایین می کند.

۱۹ -۲۰ سالگی ٬ روزهای تنهایی با دل٬ روزهای سردرگمی دوباره از زندگی٬ روزهایی که همه جهان بینی را ها دیده ای و از شان عبور کرده ای٬ روزهای اولین عشقها و تپیدنهای دل٬ حتما دوباره فروغ می شوی. این بار متحیر تر. می خوانی٬ باز سردت می شود. می گویی: عجب ...

ظهیرالدوله می روی٬ خانه سیاه است می بینی٬ هی می خواهی بیشتر درباره گلستان بدانی ٬ صدای ضبط شده فروغ را می شنوی وقتی می خواند:

((می توان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت 

آه من بسیار خوشبختم!))

بعد روبروی آینه می روی به چشمانت خیره  می شوی و می خواهی عروسک کوکی نباشی.

بعد امروز٬ در آستانه سی سالگی٬ دوباره نزدیک بهمن و یادی از فروغ کردنها٬ وقتی جهان بینی ات کامل شده و عشق را تجربه کرده ای یک جایی یادت می آید از روزهای ۱۳- ۱۴ سالگی یا از روزهای ۱۹ -۲۰ سالگی که:

((و بدینسان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد

                                                                    مرواریدی صید نخواهد کرد))

می خندی. نه لبخند . که بلند و از ته دل. فروغ نازنین. خوب یادم انداختی توی این جوی حقیر به دنبال مروارید نگردم. و یادم نرود که کسی می میرد و کسی می ماند. باز متحول کردی خانم!‌ نشسته ام منتظر که بار دیگر در چه سن و سالی سراغم می آیی.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٩ - نیلوفر

       

وقتی می نویسی باید آزاد باشی٬ آگاه باشی.آگاه آزاد باشی در سازندگی.نه مقید به سبک. پیش از نوشتن باید سبک همان خود تو باشد.وقت نوشتن وقت کشف است. چه در حالت جمله و چه حتی در چیزی که می خواهی بگویی.همه اینها وقتی درست است که چیزی برای گفتن داشته باشی.مطلبی که به ساخته شدنش بیرزد.باید حرف جدیدی برای گفتن داشته باشی که به گفته شدنش بیارزد.و برای اینکه چیزی داشته باشی باید بخوانی٬ ببینی٬ بشنوی٬ رشد کنی ٬ذهنت غنی شود تا حست غنی شود. اگر ذهنت غنی نشود چیزی نخواهید زایید.حرفهایت مال خودت نخواهد بود.یا مستقیم و ارادی و یا از سر پخمگی

ابراهیم گلستان

- پرونده و مصاحبه این هفته شهروند امروز با ابراهیم گلستان را از دست ندهید.

-همه حرفهای بالا را به زبانی دیگر بارها از زبان استاد خودم هم شنیده ام.

-استادم می گفت: قبل از اینکه نویسنده بشوی اول برو ببین حرفی داری بزنی  اصلا؟ و اگر داری این حرفت را کسی قبلا نزده؟! بعد برو ببین٬ بشنو٬ یادبگیر٬ آنقدر که باردار شوی و نتوانی دردش را تحمل کنی. آن وقت بنویس. من که هنوز جرات نوشتن ندارم.

-ابراهیم گلستان با همه آن بداخلاقی های خاص خودش خیلی دوست داشتنی و خاص است.

پی نوشت:

-یادتان هست گفتم هوا سرد نیست؟! حسابی حرفم را پس می گیرم. حتی موس کامپیوتر هم از سرما قابل دست زدن نیست!!

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱۸ - نیلوفر

       

ای کاش می شد اینجا همه چیز را نوشت. مثل یک چرک نویس. نمی شود. نمی فهمم چرا قوانین ساده طبیعت٬ که تا بوده همین بوده و تا توانسته شکست داده انسانها را٬ اینقدر به نظرم عجیب می رسد. وقتی کتاب می خوانی یا فیلم می بینی فکر می کنی هیچ کدام از این موقعیتها برای تو اتفاق نخواهد افتاد. بعد وقتی به راستی تجربه شان می کنی می فهمی چقدر خوب بوده آن داستانها. انگار آماده ات کرده برای اینکه رودرروی طبیعت قرار بگیری. با همه چیز می توان جنگید و شکستش داد. ولی فکر شکست دادن طبیعت و جهان را باید از سرت بیرون کنی. ای کاش می شد همه چیز را اینجا نوشت. نمی شود.

***

من : آیا آن روز که اتیکوس فینچ* وسط دادگاه ایستاده بود و از هیئت ژوری می خواست انسانیت را در حق تام رابینسون* رعایت کنند فکر می کرد که توی سرزمینش روزگاری فرا می رسد که باراک اوباما پیروز انتخابات محلی شود؟

همسر: آینده سرزمینی که در آن  آدمی مثل اتیکوس بتواند وکیل تام بشود و هیئت ژوری ای باشد که ناعادلانه حتی٬ قضاوت کند مشخص است. اگرسالها بعد باراک اوباما توی انتخاباتش پیروز نشود عجیب خواهد بود

* اتیکوس فینچ وکیل دوست داشتنی کتاب کشتن مرغ مقلد

*تام رابینسون سیاهپوست بی گناه فیلم به ناحق درباره اش قضاوت شد و اتیکوس از او دفاع کرد.

پی نوشت:

۱-وقتی شرکت سوت و کور و خلوت باشد سخت است فکرت را متمرکز کنی روی کار!

۲-من قضیه این سرمای بی سابقه را هنوز نفهمیده ام! من سرمایی الان توی ساختمان پر از درز و غیر استاندارد مصرف سوختی شرکت نشسته ام و حتی بخاری را هم روشن نکرده ام چون هوا آفتابی و دلچسب است.

۳-خدا را شکر که همیشه وقتی مشکل گاز و برق به وجود می آید اول می آیند سراغ صنایع. آدمها می توانند لباس بیشتری بپوشند و بروند زیر لحاف. خط تولید بدون انرژی یعنی هدر رفتن کلی سرمایه. نمی فهمم چرا این را که باعث ارزش افزوده است با افتخار قطع می کنند تا مردم گاز را بسوزانند دود بشود برود هوا.

۴-سرکارگر ما بدون مشورت با ما در جواب کارگرها که برای تعطیلی امروز با هاش تماس گرفته اند عصبانی گفته: مگه مدرسه است که تعطیل باشه! پاشین بیاین سر کار تنبلا!!! خوشمان میآید از این تربیت کاری ای که سرکارگرمان را بهش عادت داده ایم!

۵-من الان هم تلفنچی ام هم منشی هم حسابدار هم مهندس فروش هم مهندس فنی! به این کارمندان دفتری ما بد نگذرد یک وقت!!

۶-حالا امروز را تعطیل کردید. فردا را دیگر چرا؟!

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٧ - نیلوفر

   محيط بان   

کافی است ذره ای عاشق طبیعت باشی و دلت برای حیوانات و درختها بتپد تا بدانی چه کار سختی است محیط بان بودن. نمی دانم آمار دقیقش چی است ولی خوب می دانم محیط بانها٬ که معمولا انسانهای ساده و عاشق طبیعتی هستند ٬ چقدر زندگیهایشان خطرناک است. اینکه مجبورند با خشونت طبیعت (گرما و سرما و حیوانات درنده و ...) با عشق کنار بیایند قسمت خوب ماجراست. جان سالم به در بردن از دست چکارچیان غیر قانونی و آنها که تکه تکه جنگلها را اره می کنند و می برند از همه سخت تر است. هر سایت یا مجله محیط زیستی را که باز کنی توش خبر از کشته شدن یک محیط بان می دهد.

تا همین یک سال پیش گمانم کسی نمی دانست اصولا محیط بان بودن یعنی چه. نبود اگر تلاشهای هفتگی آقای اینانلو برای نشان دادن این مردان نازنین شاید امروز من هم نام بسیاری از آنها را نمی دانستم و اینکه چقدر کم توقع و پر تلاش اند. امروز صبح وقتی پشت پنجره ایستادیم و کوچه های سفید را دیدیم و مثل کودکی ها ذوق زده شدیم٬ یادمان نبود چقدر سخت است توی برف وسط کوه و تپه بمانی و گرسنه ات باشد. آقای اینانلو البته خوب یادمان آورد. قوچهای بزرگ را با آن شاخها منحنی شان روی تپه های اطراف تهران نشانمان داد. که روی برفها سر می خوردند و گرسنه بودند. و چه دلپذیر بود وقتی محیط بانها از تپه بالا رفتند و برایشان علوفه آوردند. دور علوفه ها جمع شده بودند. ماده ها بدون شاخ و نحیف٬ نرها شاخدار و بزرگ. توی چشمهایشان رمی توانستی ببینی چه خوشند از این غذای خوشمزه برفی. رئیس گله٬ یک قوچ بزرگ با شاخهای درهم٬ بالای تپه ایستاده بود. تا همه سیر نشدند جلو نیامد. از آن بالا می پاییدشان. توش چشمهاش تشکر موج می زد.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٦ - نیلوفر

       

شور پرواز

نوشته بود سالانه میلیونها پرنده موقع پرواز در آسمان ٬ در اثر برخورد با شیشه ساختمانها٬ می میرند. فکر کن بی خیال و رها داری بال می زنی و اوج گرفته ای و بالا و پایین می روی و بعد به یک باره زندگیت پایان می یابد. یک جورهایی متلاشی می شوی. گمان می کنم تا به امروز چند باری موقع پرواز٬ دقیقا همان جا که دیگر حتی بال هم نمی زنم و رها شده ام و تنها به سرعت جلو می روم٬ محکم خورده باشم به شیشه ای که هیچ دیدنی نبوده و مغز کوچک من هم هیچ به یادش نمی آورده است. فکر کنم از شانس بزرگم بوده که متلاشی نشده ام. تلو تلو خوران افتاده ام زمین. بعد به آرامی بلند شده ام. پرواز دوباره ام مدتها طول کشیده است. ولی یک چیز را نمی فهمم. چطور چنین درد بزرگی را به این زودی فراموش می کنم؟ دوباره بی خیال اوج می گیرم و فکر می کنم هیچ شیشه ای آسمان آبی بی کرانم را مسدود نکرده است؟ گمانم هم من و هم پرنده ها خوب جوابش را می دانیم . شور پرواز رهایمان نمی کند. و گرنه از حضور شیشه ها با خبریم.

زندگی دیگران

به پیشنهاد آزاده عزیز زندگی دیگران را دیدم و همانطور که انتظارش را داشتم فیلم بسیار دیدنی ای بود. بازی بسیار خوب مامور مخفی اطلاعات آنقدر نفس بر است که همه چیز این داستان را ٬ که می توانست بسیار شعاری و معمولی باشد٬ هنرمندانه و شیرین کرده است. وقتی فیلم تمام می شود تو از خودت می پرسی : واقعا چه چیز ٬ کدام حرف٬ کدام حرکت٬ باعث فرو ریختن عقاید مامور اطلاعات شد؟ و همین که جواب دقیقی برای این سوال نداری نشان می دهد چقدر فیلم قوی و هنرمندانه بوده است. ساختن داستانی درباره این که تماشای مخفیانه زندگی یک هنرمند معمولی می تواند یک مرد شستشوی مغزی شده را متحول کند خیلی زیاد می تواند کاری شعاری از آب در بیاید. نویسنده و کارگردان ولی در زندگی دیگران به هنرمندی تمام از افتادن توی دام شعار فرار کرده اند. و آنها که عذاب نوشتن را به خودشان داده اند خوب می دانند چقدر سخت است حرفی را توی ذهنت داشته باشی٬ بخواهی بزنی ولی جلوی خودت را بگیری و بگذاری داستانت ٬ مثل زندگی ٬ جریان پیدا کند. من تا به امروز شاهد فروریختن عقاید تعداد زیادی از اطرافیانم بوده ام. من ٬ همیشه توی زندگی عقایدم ٬ احساساتم و جهان بینی ام را حتی روزانه تغییر داده ام. ولی از آنجا که همیشه سعی کرده ام هیچ وقت متعصبانه به هیچ فلسفه زندگی ای نگاه نکنم همیشه انتظار تغییر را دارم. اینکه زندگی در جریان است. ولی اطراف ما پر است از آدمهایی که به اصطلاح می گویند مغزشان را شستشو داده اند. همه جورش هم وجود دارد. آنها که گمان می کنند جهان همین است و زندگی این طوری درست است و هرکه جور دیگری بگوید مطمئنا دارد اشتباه می کند. یک سریشان مذهبی اند٬ یک سریشان سیاسی اند٬ یک سریشان عاشق سرمایه داری اند و ... من توی همین زندگی نه چندان بلندم بارها دیده ام دوستانی را که عقایدشان فرو ریخته است. و چقدر همیشه دلم برایشان سوخته است. باید خیلی حس بدی باشد. حس گم شدگی توی یک سیاه چال تو در تو. ولی گمانم باید همراه باشد با یک حس شاد رهایی. مامور اطلاعات فیلم زندگی دیگران همه چیزش فدا می شود ولی رها می شود. و چرا؟ چطور؟ با دیدن عشق؟ با دیدن رهایی؟ با دیدن صداقت؟ با دیدن واقعی زندگی البته.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٥ - نیلوفر

   نامها   

اینکه سالهاست دنیا به سمت آمریکایی شدن می رود نه چیز جدیدی است و نه اینکه کاملا بد است. زندگی آمریکایی مشخصه هایش را توی دنیا می پراکند و همه را آرزومند خود می کند. از میان همه این مشخصه های آمریکایی من با یکیش هر چه می کنم نمی توانم کنار بیایم. فرض کنید شما به تازگی فرزند دختری پیدا کرده اید. کلی فکر می کنید و سر آخر اسم او را می گذارید الیزابت(البته یادم رفت بگویم که خب شما آمریکایی هستید!) حالا این الیزابت را صدا می زنید الیزا. بعد که می رود مدرسه دوستانش صدایش می زنند الی. سال بعد تر خودش می گوید که بهتر است صدایش بزنند لیزی. یا ایزی. یا لیبی. بعد دوستانش صدایش می زنند لیز٬ ایز٬ یا لیب! دقیقا نمی فهمم چطور می شود که اسم الیزابت تبدیل می شود به لیب! .

این طوری است که توی زندگی آمریکایی به راحتی به الکساندر می گویند الکس یا گاهی ال! به مایکل میگویند مایک یا مایکی و به سوزان می گویند سوزی یا سوز! (از همه پیچیده تر وقتی است که ویلیام تبدیل می شود به بیل!!)‌

هر چه می کنم با این کوتاه کردن اسمها نمی توانم کنار بیایم. حتی وقتی فاطمه را فاطی صدا می کنیم و یا گلناز را گلی باز نمی توانم این طور صدایشان کنم. همیشه فکر می کنم اسم هر کسی مشخصه کامل اوست. توی این کوتاه کردن هیچ منطقی نمی بینم. اگر از ابتدا به نظرمان اسم خوبی نیست یا زیادی بلند است بهتر است یک اسم کوتاه تر انتخاب کنیم. و اگر خودمان از اسممان خوشمان می آیند چرا باید بقیه ما را طور دیگری صدا بزنند؟

گاهی گداری بعضی از دوستانم مرا نیلو صدا می زنندکه دوست دارم. حس می کنم اسم دوم من است. ولی اگر قرار بود هر کسی دلش خواست مرا نیل ٬ نیلی٬ نیلویی و این چیزها صدا می زد مطمئنا کلی کفری می شدم.

دقیقا مطمئن نیستم هر اسمی باید معنای دقیق و زیبایی داشته باشد. اسامی بی معنی ولی خوش آوا را همیشه دوست داشته ام. خیلی از این خلاصه شده ها هم همین طورند. به جای گفتن یک اسم مذهبی مسیحی طویل و دراز استفاده می شوند چون خوش آوا ترند. ولی اینکه همه فکر کنند می توانند اسم تو را هر جور دلشان خواست کوتاه کنند را دوست ندارم. گرچه این زندگی آمریکایی آنقدر  این مسئله را توی دنیا جا انداخته است که دیگر نه تنها برای کسی مهم نیست که گاهی اگر اسم را کوتاه نکنی کمی هم عقب افتاده به نظر می رسی.

من دوست دارم آدمها را با یک اسم٬ کامل و مرتب ٬ بشناسم. و وقتی صدایشان می زنم همه وجودشان از سر تا ته توی زبانم بچرخد. به نظر شما کمی عقب افتاده ام؟!

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٢ - نیلوفر

   آن ثانيه های خاص   

از یک سال پیش همین روزها که برای اولین بار جشن سال نوی میلادی را از نزدیک و کنار مردم دیدم نمی توانم  مثل قدیم هیچ احساسی نداشته باشم به اینکه به هر حال کلی آدم آن لحظه ساعت ۱۲ (گرچه هنوزهم فکر می کنم اینکه همه جای دنیا لحظه تحویل سالشان با هم فرق می کند خیلی احمقانه است!)  قلبهایشان تند و تند می تپد و عزیزترینشان را می بوسند .

 این قراردادهای زندگی انسانی را دوست دارم. اینکه یک جایی ته ذهنت فکر می کنی آن لحظه خاص است. مثلا اگر دعا کنی حتما برآورده می شود. یا اینکه دوست داری آن لحظه حتما در آغوش عزیزترینت باشی. یا ناخودآگاه دلت می لرزد و نفست تند می شود.

هیچ یادم نمی رود آن لحظه ای را که زیر تور سفید نشسته بودم و ناخن مصنوعی داشتم و بالای سرم قند می سابیدند و دل توی دلم نبود و نفسم به زور بالا می آمد و فکر می کردم اینکه الان قرار است بله بگویم عجب لحظه غریبی است و بعد خاله همسرگرامی یواش پشت گوشم گفت: لحظه عقد خیلی مقدسه! برای همه مریضها دعا کن. نمی دانم دقیقا دعا کردن چه معنایی دارد. ولی خوب یادم مانده که آن لحظه حس می کردم آن بالاها نشسته ام و یک عالم آدم مریض را نگاه می کنم و لبخند می زنم.

اما بزرگترین همه این لحظه ها آن لحظه ای است که می گویند ماهی قرمز تو تنگش می چرخد(و من همیشه نگاهش کرده ام و نچرخیده!) . همان دقیقه آخر که روبروی آینه می نشینیم دستان هم را می گیریم و صدای تیک و تاک ساعت را می شنویم و فکر می کنیم همه چیز امکان دارد. آن روزها از توی آینه مادر و پدر و برادر همیشه خواب آلودم را نگاه می کردم و حس می کردم چقدر بی انتها دوستشان دارم. بعد فوری ذهنم می رفت توی آینده نامعلومم و درست مثل لحظات اول عاشقی خون به یک باره جمع می شد توی دلم. هیجان زده می شدم. توی آینه خودم را نگاه می کردم و فکر می کردم به همه آرزوهایم خواهم رسید. این روزها دو نفری دست هم را می گیریم و می نشینیم رو بروی همان آینه و شمعدان نقره لحظه عقد. صدای نفسهای تند هم را می شنویم. دست هم را فشار می دهیم. نا امیدی هامان به یک باره تمام می شود. درست توی آن یک دقیقه آخر . انگار واقعا فرق دارد آن یک دقیقه با همه این دقایقی که بی اختیار ما می گذرند.فکر می کنیم آنقدر همه چیز خوب خواهد بود که نیازی به غصه ندارد. فکر می کنیم امسال حتما مشکلاتمان تمام می شود. فکر می کنیم ما دو تا اینجا دست در دست هم روبروی آینه و سنبل و ماهی قدرتمند ترین انسانهای جهانیم. حتی فکر می کنیم انگار دنیا به وجود آمده است برای آرزوهای ما.

این لحظه های قراردادی زندگی انسانی را دوست دارم. خوب می دانم هیچ فرقی ندارند با لحظه های دیگر. خوب می دانم خورشید همان طور مثل سابق توی آن لحظه هم می تابد و زمین به روال لحظه های قبل و بعد به حرکتش ادامه می دهد. ولی من این قراردادهای انسانی را دوست دارم. به آدم قدرت بی انتها می دهد. به آدم توانایی دوست داشتن می دهد. خاص و ناب است و گاهی حس سرخوشی ناشی از آن برای یک سال هم کافی است. یا حتی برای یک عمر زندگی مشترک.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱۱ - نیلوفر

       

برف و مدرسه

ساعت دو پس از نیمه شب است. خیابان ساکت و تاریک است. برف آرام آرام می بارد. روی شیشه ماشینها می نشیند. روی آسفالت داغ و بعد بخار می کند. حس می کنم انگار زمان ایستاده است. حس می کنم حتی نفس نمی کشم. آنقدر که همه جا ساکت است. آنقدر که برف٬ بی صدا می نشیند روی زمین . خوابمان نمی آید. خش و خرمیم. تازه از یک دو هم جمع شدن شبانه وسط هفته با دوستان عزیزمان بازگشته ایم. از ساعتها حرف و خنده و بساط خوردن فوندو. از ساعتها داد و هوار بر سر اجاره بها و خرید و فروش- مونوپولی بازی کردنمان دارد کم کم به یک تفریح حرفه ای تبدیل می شود. موقع خداحافظی دوستم را در آغوش می گیرم و می گویم: می بینی برف را؟! می دانی دلم چه می خواهد؟! و خوب خوب توی چشمهایش می خوانم که می داند دلم چه می خواهم. به هر حال وقتی دوستی مان اینهمه سال طول کشیده باشد٬ از روزهای درس و مدرسه و امتحان ثلث اول و دوم تا این روزها که چهارتایی با شوهرها مونوپولی بازی می کنیم یا بی خودی ساعتها می رقصیم٬ مگر می شود نفهمی دیگری دلش چه می خواهد؟! تقریبا با هم می گوییم که عجیب دلمان می خواهد فردا که بیدار شدیم همه جا سفید شده باشد و مدرسه ها تعطیل شود.حالا من بیرون خانه شان ساعت دو نیمه شب توی سکوت و برفی که آرام آرام می نشیند روی پالتوی کرم رنگم ایستاده ام ٬ نفس عمیق می کشم و آرزو می کنم آنقدر برف بیاید که فردا همه مدرسه ها تعطیل بشود. مهم نیست که ما هیچ کداممان دیگر سالهاست پشت نیمکتها نمی نشینیم.

***

یکی از استادهای بی نظیرمان توی دانشگاه همیشه می گفت: بچه ها خواهش می کنم هیچ وقت مهندس دولتی نشین! . وقتی با این مسئولین/متخصصین  دولتی پای تلفن صحبت می کنی دقیقا به عمق فاجعه پی نمی بری باید حتما بروی از نزدیک ببینیشان مخصوصا درباره یک مسئله خیلی ساده (مثل اینکه این دستگاه روی نقشه الان کدام دستگاه است توی واقعیت!) صحبت کنی تا بفهمی اوضاع و احوال یک مهندس دولتی چقدر می تواند خراب باشد.حدود سه ساعت بی وقفه برایت صحبت می کند و نهایتا به همان یک سوال کوتاه و کوچک تو هیچ پاسخی نداده حتی مطمئن نیستی درست فهمیده باشد منظور تو از اینکه پرسیده ای : فشارش حدودا چقدر است؟! تقریبا چه بوده است! مهندس دولتی مثل یک دکه دار روزنامه فروشی می ماند. صبح می آید کرکره ها را بالا می کشد. برای خودش می نشیند. گاهی گداری حرفی می زند و بعد کر کر ه مغازه اش را می بندد. کلا ۱۵ سال سابقه کارش با دو ماه سابقه کارش هیچ فرقی نمی کند. مخصوصا اگر مسئول فنی بهره برداری یک مرکز (پالایشگاه٬ ذوب آهن٬ تصفیه خانه و ...) باشد. کلا نباید خیلی انتظار داشته باشی بداند توی این پالایشگاه یا تصفیه خانه معمولا چه اتفاقی می افتد. همین است که وقتی تنها دو سه سال از بهره برداری ان مرکز می گذرد و همه دستگاهها نیاز به تعمیر و نگهداری پیدا می کنند نتیجه اش می شود اینکه از سرویس خارج می شوند. باورم نمی شود که حدود ۱۵ دستگاه نو ٬ تنها به دلیل اینکه کسی نمی دانست چطور باید کالیبره شان کند و سنسورش را تمیز کند توسط همین مهندسان دولتی از رده خارج تشخیص داده شده  و می خواهند کلی پول دولتی بدهند دوباره نوشان را بخرند. ساعتها هم برایم از بدی و بی دقتی دستگاه صحبت کرده بی آنکه اصلا ذره ای فکر کند این بی دقتی احتمال دارد نتیجه بی سوادی استفاده کننده باشد.

به قول آن استاد نازنین مهندس دولتی نباشید هیچ وقت. مخصوصا توی زندگی!

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱٠ - نیلوفر

   انتظار   

تعطیلات هیچ فایده ای نداشته است. خسته و خمیازه کشانم و کوه کاغذ روی میز کارم را با بی میلی نگاه می کنم. حس می کنم که منتظر یک اتفاق بزرگ نشسته ام که بیفتد ولی هیچ نمی دانم چیست. کلی موضوع جالب و مهم دارم برای نوشتن. باید بنویسمشان تا ازشان پاک شوم. رها شوم. ولی آن انتظار دلشوره آور نشسته گوشه دلم و برای خودش هرکاری بخواهد می کند.چاره کارم فقط خواندن ((یک ظرف پر میوه یک باغ پرگل ...)) است. آن هم فقط آرامم می کند. منتظرم . کسی می داند منتظر چی؟ دل نگرانم. کسی می داند دل نگران چی؟

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٩ - نیلوفر

   وداع با اسلحه   

وداع با اسلحه را سالها پیش خوانده بودم. آن روزها که آنقدرها هم همینگ وی باز نبودم. فقط می دانستم از آن رمانهای مهم است که باید خواند.خوشم آمد. مگر می توان از یک داستان ضد جنگ لذت نبرد؟. ولی آنقدرها هم دوستش نداشتم. همینگ وی توی داستانهای کوتاهش شاهکار است ولی توی رمانها کمی خسته کننده به نظر می رسید. وداع با اسلحه گرچه حرفهای بزرگی می زد ولی خواندنش آنقدرها هم برایم هیجان نداشت. و چقدر خوب شد که با دوستان تصمیم گرفتیم جزء اولین رمانهایی که می خواهیم توی کلاس کوچکمان نقد کنیم دوباره همگی بخوانیمش. دارم کم کم تصمیم می گیرم همه رمان خوانی های دوران نوجوانیم را فراموش کنم و دوباره همه را بخوانم. اعتراف می کنم که وداع با اسلحه یک شاهکار انسان شناسی است. یک تئوری کامل با اثبات دقیق درباره فلسفه زندگی. و چه چیزی بهتر از جنگ و عشق برای تعریف دقیق انسان بودن؟برای گفتن درباره چرایی و چگونگی زندگی. وداع با اسلحه نه تنها یک داستان ضد جنگ است بلکه حتی یک داستان ضد عشق هم هست. و یک داستان ضد مذهب. وداع با اسلحه یک حرف عمیق و بزرگ دارد: زندگی به طور دقیق هیچ معنای خاصی ندارد. نه قضاوتی هست نه عدالتی نه ارزشهای بزرگ انسانی ای. ولی این همه قضیه نیست. مهمترین قسمت ماجرا این است که جهان و انسان هستند. بودنشان معنی عرفانی/روحانی/عاشقانه/میهن پرستانه و ... ندارد. تنها حقیقت هستی این است که جهان هست و انسان تا زنده است٬ هست. در حقیقت معنای بزرگ هستی برای انسان همان زنده بودن است. به همین سادگی و کاملا قابل اثبات. مهم خود زندگی است.

همینگ وی به طرزی استادانه چکیده حرف همه فلاسفه جهان را به ساده ترین شکل ممکن می گوید: ما به دلیل خاصی آفریده نشده ایم. مذهب و قضاوت الهی وجود ندارد. جنگ بی معنی است. کشته شدن جز کشته شدن هیچ معنی دیگری ندارد. عشق هم حتی آنقدرها که فکر می کنی معنی خاصی ندارد. پذیرفتن این حقیقت آنقدر ها هم کار سختی نیست .چون زندگی پوچ نیست. زندگی سخت است. جدال دائمی با جهان است. با عشق و جنگ و مرگ است . ولی همین جدال دائمی است که معنی زندگی است هیچ دلیلی هم وجود ندارد که تو پیروز بشوی در این جدال(مرگ کاترین در انتهای داستان). مهم این است که قهرمان زندگی خودت باشی.

همینگ وی دهها سال پیش همه چیز را درباره زندگی گفته است. ما البته هنوز خودمان را به دیوار مذهب و عرفان و شهادت و عشق آویزان کرده ایم. مهم نیست. همه اینها همان معنای زندگی است: زنده بودن.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٥ - نیلوفر

   برند(BRAND) ٬ مارک و يك حقيقت شگفت انگيز   

بعد از يك ميهماني شام خانوادگي به همراه ته چين و فسنجون و دلمه، خوش و خرم، ليوانهاي چاي را گرفته ايم دستمان و بحث مي كنيم. يكي از هيجان انگيزترين كارها از كودكي برايم اين بوده كه تعقيب كنم ببينم بحث چطور مي شود كه از طعم چاي مثلا به يك باره مي رسد به كره مريخ!. اين بار بحثمان دقيقا از آلودگي هواي تهران به سرعت 5 دقيقه رسيده به اينكه جوانها چرا اينقدر برايشان مهم است لباسهاي مارك دار بپوشند و جنسهاي مارك دار بخرند:

موافق: آدم وقتي يه كفش مارك دار مي خره ديگه خيالش از بابت كيفيتش راحته

مخالف: اتفاقا خيلي از اين ماركهاي معروف و گرون هم بي ريختن هم بي كيفيت.

موافق:بحث مارك نيست! مهم اينه كه روي اين مدلها آدمهاي متخصص كار كردن

مخالف: اين چيزا براي خالي كردن جيب مردمه

موافق: آدم پول درمياره كه خرج كنه. اگه خرج نكنه يعني خسيسه.

مخالف: پول بايد خرج بشه. حتي بايد قمار بشه و دور ريخته بشه گاهي ولي نشونه شخصيت نيست.

موافق:درسته نشونه شخصيت نيست ولي توي يه جمعي كه همه مارك دار مي پوشن و موبايل آخرين مدل دارن!! اگه تو نداشته باشي نشونه اينه كه هم سطح اونا نيستي.

مخالف: آدمهايي كه خودشون و شخصيتشون قابليت مطرح شدن نداره با اين چيزا سعي دارن خودشون رو مطرح كنن.

موافق: اين كار نشون مي ده تو براي شخصيت خودت ارزش قائلي

مخالف:شيك و مرتب بودن حتما نبايد شامل بنز و ورساچي و گوچي باشه. مهم اينه كه تميز و مرتب و مودب باشي.

موافق:....

مخالف:...

موافق:...

مخالف:...

ذهن من :

چند تا ستاره مثل خورشيد هست توي كهكشان راه شيري؟ چند تا كهكشان هست مثل كهكشهان راه شيري؟ چند تا سياره هست كه مي چرخد دور ستاره اي مثل زمين؟ چطور شده آب به وجود آمده روي كره زمين؟ چطور شده تركيب كربن به يك باره جهش كرده و شده دي ان اي؟ اتفاقي؟ چطور شده دايناسورها با يك سنگ كوچك آسماني همه شان سوخته اند؟ اتفاقي؟ چقدر گذشته از آن آتش سوزي مهيب؟ چطور شده انسان هوشمند به يك باره به وجود آمده است؟ چقدر احتمال داشته دي ان اي اش اين طوري بشود كه الان شده است؟ اتفاقي؟ چند تا آدم داريم روي كره زمين؟ آنها كه مرده اند اينهمه سال پيش آيا الان جايي وجود دارند؟ نيست و نابودند؟ آن يك ميليارد هندي چطور زندگي مي كنند؟ سكوت ذهن ...سكوت ذهن ... سكوت ذهن ....عجيب ترين  و شگفت انگيزترين اتفاق هستي اين است كه من، الان، اينجا،با ليوان چاي در دستم، نشسته ام و صحبتهاي اينها را درباره مارك لباسهايشان مي شنوم. واقعا از اين عجيب تر نديده ام در زندگي. حيرت انگيز است.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٤ - نیلوفر

   تهران   

ساعت ۱ بعد الظهر- یک روز وسط هفته -روی پله برقی های مترو به سمت پایین-پله ها شلوغ- دو تا مرد روی پله جلوی من ایستاده اند. یکیشان بلند بلند حرف می زند: بهش تلفن زدم و قرار گذاشتیم. نه نگفت. وقتی دیدمش بهش گفتم شوهر کردی جذاب تر شدی. گفتش وا! بهش گفتم حالا دیگه دلم می خواد باهم دوست بشیم. اول ناز کرد و اینا که نه من شوهر دارم و همه چی تموم شد و اینا ولی فوری نرم شد. مرد قد کوتاه و کمی چاق است. موهای جلوی سرش هم ریخته. مرد کناریش کمی بلند تر ولی چاق تر است. جدی به حرفهای مرد گوش می دهد و سرش را تکان می دهد. همه مسافرهای روی پله برقی از پایین و بالا به دوتایشان خیره شده اند.

***

ساعت ۶ عصر٬ هوا گرگ و میش٬ روی پله های پل عابر- دختر جوان جوان است. شاید ۱۸ ساله یا کمتر. زیباست. مقنعه خاکستری دارد با موهای مش شده. ابروهایش بلند و کشیده و کمانی است. نشسته روی پله ها. گونه هایش از سرما گل انداخته . لبهایش را ولی خودش قرمز کرده است .جلوی پاش یک جعبه در باز است. توی جعبه پر از کیت کت خارجی است. ابروهایش را بالا انداخته و یکی دو تا کیت کت گرفته دستش و به جمعیت تعارف می کند. دو تا پسر جوان روبرویش ایستاده اند. می خندند: دونه ای چند؟

***

ساعت هشت شب- کنار اتوبان مدرس- هوا سرد سرد. سوز و باد. ایستاده ام منتظر. اتوبان ترافیک است. ماشینها ذره ذره جلو می روند. کمی آن طرف ترم پسر جوانی ایستاده. بلند قد و چهارشانه است. قیافه اش توی تاریکی پیدا نیست. لباس پلیس دارد. کنار جدول اتوبان قدم می زند. تنهاست. سردش است. هیچ کس کاری به کارش ندارد.

***

گریه می کند. نوزاد است. خیلی خیلی نوزاد. شاید یکی دو هفته پیش دنیا را دیده باشد برای اولین بار. زن بغلش کرده. توی پتوی سفیدی پیچیده اش و بغلش کرده. چادرش به دندانش است. سه تا ساک بزرگ دارد. دو تااز هر کدام از شانه هایش آویزان است یکی توی دستش است. با دست دیگر بچه را گرفته است. مترو شلوغ است. آنقدر که توی این سرما همه گرمشان شده است. نوزاد گریه می کند. بلند. خانمها جا باز می کنند . زن می نشیند. چادر و کاپشن و پلیورش را کنار می زند. ساکهار را می گذارد لای پاها و بچه شروع می کند به شیر خوردن. صدای گریه قطع می شود. صورت زن بی حالت است. سفید و بی رنگ. پر از ترس.

***

ظهر شنبه. توی تاکسی. پیرمرد مثل جنوبی ها پارچه بسته دور سرش. دستش یک پاکت بزرگ عکسهای رادیولوژی است. دخترش کنارش نشسته. رادیوی تاکسی اذان پخش می کند. تمام می شود. پیرمرد راننده می گوید: الله اکبر. پیرمرد جنوبی هم بلند می گوید الله اکبر. راننده می پرسد: بوشهری هستین نه؟ پیرمرد می گوید که هست. دخترش ادامه می دهد نه مال خود بوشهر.  حرفهایشان ته لهجه عربی دارد. پیرمرد راننده و پیرمرد بوشهری از بوشهر قبل از انقلاب می گویند. راننده می گوید زمانی کارگر کشتی رافائل بوده. پیرمرد کشتی رافائل را خوب یادش مانده. رادیو دارد دعای بعد از اذان پخش می کند. راننده برای سلامتی پیرمرد دعا می کند. پیرمرد برای سلامتی آقا. دختر هم صلوات می فرستند. پیرمرد بوشهری پاکت عکسها را روی پایش جابجا می کندو می گوید: آره یادت هست چه مملکت بدی داشتیم. نجات پیدا کردیم. حیف که این جوونا یادشون نیست .چه چیزها که ما ندیدیم اونجا. چه چیزها ...

 

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢ - نیلوفر

   حافظانه ما   

هندوانه مان رنگ و بو نداشت. اما تا توانستیم انار خوردیم و آجیل شیرین و هی حافظ خواندیم. خوبی این دور هم جمع شدنهای شب یلدا به این است که همه فامیل٬ حتی آنها که از شعر و شاعری و ادبیات بدشان می آید٬ عاشق حافظ خواندن می شوند. بعد بزرگترها مثل همیشه شروع می کنند به نصیحت جوان ترها و می روند توی خاطرات دوران جوانی و ما جوانها می رویم توی خاطرات دوران کودکی.مهمترین اتفاق شب یلدایمان یک عکس دست جمعی است که توش همه لبخند می زنند. نه اینکه قبلش نیت کرده اند و حافظ مثلا گفته :((دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت     عاقبت یکسان نباشد حال دوران غم مخور)) این است که همه غم و غصه هایشان فراموششان شده و شاد و شنگول ایستاده اند کنار هم و لبخند می زنند. عجیب نیست که توی شبهای یلدا اصلا بحث سیاسی نمی کنند؟ درباره بنزین و رئیس جمهور و آمریکا و روزنامه ها و انتخابات هیچ حرفی نمی زنند؟ حتی به چکمه بلند زنانه و شال گردن و کلاه هم کاری ندارند؟. همه فکر می کنند: عاقبت یکسان نباشد حال دوران غم مخور.

اعتراف شب یلدایی امسالم این است: من عاشق حافظم. ولی تا به امروز حتی یک بار هم با دیوان حافظ فال نگرفته ام. همیشه موقع نیت کردن که می شود یک حس عجیب و غریب می آید توی ذهنم. بلندم می کند میبردم توی یک دنیایی که هیچ نمی دانم کجاست. بعد چشمهایم خیس می شود. حس می کنم آنقدر بزرگم و آنقدر زندگی را دوست دارم و آنقدر خوشحالم از اینکه هستم که قلبم دارد از این خوشی تند تند می زند. بعد دیوان حافظ را باز می کنم و می خوانم. لذت بخش است.

***

این مجموعه داستان ((این سوی رودخانه ادر)) از یودیت هرمان آلمانی کار بسیار بسیار خوبی است. محمود حسینی زاد ترجمه اش کرده و داستانهایش شیرین و ساده و عمیق است. از دستش ندهید. گمانم باید کار نشر افق باشد. یودیت هرمان یکی از نویسندگان جوان آلمان است که چند داستان کوتاه او در مجموعه داستان گذران روز چاپ شده بود.

لینک
۱۳۸٦/۱٠/۱ - نیلوفر