آیا الان شب عید است؟!
 نمی دانم دقیقا آیا شب عید از هفته آخر بهمن باید شروع شود؟!به هر حال که تهران این روزها حسابی حال و هوای عید دارد. البته هنوز خبری از ترقه و بوی باروت و سبزه و ماهی نیست. ولی خب شب عید که همش اینها نیست. مهم ترین مشخصه اش ترافیک و شلوغی است. وقتی برای گرفتن آژانس تلفن می کنیم مسئول مربوطه می گوید که چون شب عید است ماشین نداریم! می گوییم شب عید است خب! ولی الان که ساعت ۳ بعدالظهر است! می گوید خب من که گفتم شب عید است! به هر جهت در راستای اینکه قرار است شب عید باشد ما خانه تکانیمان را آغاز کرده ایم. هر چه فکر می کنم من چطور توانسته ایم در عرض این یک سال اینهمه کتاب بخرم و هر کدامش را گوشه کشو و کمدی قایم کنم(خب طبیعی است کتابخانه های بزرگ ما دیگر اصلا جا ندارد . انباریمان هم دیگر جای کتاب ندارد!) عقلم به جایی نمی رسد. من دیروز دقیقا ۱۴ کتاب از گوشه و کنار خانه پیدا کردم که همگیشان را تا نیمه خوانده و رها کرده بودم! بعد به جای ادامه خانه تکانی نشستم ببینم کدامشان را هوس می کنم الان بخوانم!(محض اطلاع عرض کنم که یکی از کتابها زیر تشکچه مبل بود!)
***
رومئوی من کجاست؟!
من عباس کیارستمی را دوست دارم! البته برای من که عاشق داستانم دوست داشتن عباس کیارستمی با آن سینمای غیر داستانی اش عجیب است. برای من عباس کیارستمی مثل شعر است. یک چیزهایی می گوید یک حرفهای بی ربطی می زند که دقیقا نمی دانی تاثیرش روی مغزت چگونه است فقط یک حس سرخوشی و شور به تو می دهد.درست مثل خواندن یک شعر یا دیدن یک منظره زیبا.
 آقای کیارستمی برای شصتمین جشنواره کن یک فیلم کوتاه ۳دقیقه ای ساخته است .ظاهرا این فیلم در کنار کلی فیلم ۳ دقیقه ای دیگر از بزرگترین گارکردانهای روز جهان  در افتتاحیه این جشنواره به نمایش در آمده. ایده این کار ۳ دقیقه ای آقای کیارستمی خیلی عالی است. مثل یک شعر می ماند که دقیقا چیز خاصی به تو نمی گوید ولی تو را لبریز می کند از عشق و زیبایی و زندگی. این بار با گریه!
اگر مثل من عاشق رومئو و ژولیت باشید و بارها و بارها صحنه مرگ ژولیت را خوانده باشید. بعد اگر باز هم مثل من عاشق فیلم رومئو و ژولیت باشید(آن فیلم قدیمی را می گویم همان که فرانکو زفیرللی ساخته و موسیقی اش خیلی مشهور است) و بعد اگر زیبایی زنان ایرانی را هم دوست داشته باشید ٬ این ۳ دقیقه آقای کیارستمی برایتان مثل خوردن یک شیرینی خوشمزه است. حتما ببینیدش. حرف زیادی ردباره اش نمی شد زد جز اینکه شعری است درباره سینما٬ عشق٬ زیبایی و ژولیت بودن. (هنوز هم گمان می کنم یک زن واقعی باید مثل ژولیت باشد. عاشق٬ عاشق ٬ عاشق ....پر شور ٬ پر شور ٬ پرشور)
ویدئو را
اینجا ببینید.
***
تاوان
بالاخره این فیلم اسکاری/عشقی امسال را دیدیم. در یک دور هم جمع شدن دلنشین با دوستان. داریم کم کم خیلی عادت می کنیم به این دور هم جمع شدنهای چند شب یک بارمان. تاوان فیلم دلپذیری بود. یک فیلم عشقی/هالیوودی کامل! آدم کمی یاد هالیوود دوست داشتنی قدیم می افتاد. مگر تو از یک فیلم عشقی/هالیوودی چه می خواهی؟ یک داستان سوزناک عشقی٬ چند تا کاراکتر خوب پرداخته شده٬ زیبایی٬ طبیعت٬ صحنه های تاثیرگذار و موسیقی خوب. خب تاوان همه اینها را داشت. گیریم کلا فیلم متوسطی بود ولی به جرات می گویم مدتها بود از دیدن یک فیلم هالیوودی احساس دلپذیر سینمای عاشقانه نکرده بودم!

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - نیلوفر

   جنگ ...   

خیلی اتفاقی٬ بین چرخ زدن توی دنیا با دکمه های کنترل از راه دور توی دستمان باز رسیدیم به جنگ جهانی دوم. فکر نمی کردم دیگر حکایتی از این جنگ باشد که نشنیده باشم. اینهمه رمان نوشته شده است (که هنوز هم دلم نمی آید برای بار دهم نگویم که بهترینش سیمای زنی در میان جمع اثر هاینریش بل است!)‌ و هالیوود هم اگر سالی یک فیلم در این باره نسازد انگار هالیوود نیست. از فیلمهای بامزه و مفرح و پر خاطره ای مثل فرار بزرگ بگیر تا فهرست شیندلر و زندگی زیباست و ...ولی فیلم سقوط یا بهتر بگویم ریزش ٬ باز هم چیزهای دیدنی و خوبی داشت. این بار ما شاهد جنگ جهانی دوم هستیم ولی از دید نازیها. داستان فیلم که از زبان یکی از منشی های هیتلر تعریف می شود حکایت روزهای آخر سقوط برلین است. حالا دیگر نازیهای فیلم آدمهای بی رحم و خونخوار و دیوانه ای نیستند. به هر حال داستان از دید آنها روایت می شود. خوبی فیلم به همین نگاه خاکستریش است. زشتی های جنگ به خوبی نشان داده می شود بنابراین جای هیچ حرفی نیست که فیلم هیچ طرفداری ای از حزب نازی ندارد ولی سعی می کند واقعیت روزهای پایانی را حداقل این بار از دید هیتلر و فدائیانش به نمایش بگذارد. از همه چیز جالبت تر خود هیتلر است. اینکه یک آلمانی بالاخره بتواند فیلمی بسازد درباره شخص خود هیتلر به نظرم یک گام بزرگ است. گمانم دنیا دیگر طاقت شنیدن حکایت کشته شدن ۶ ملیون یهودی را ندارد. سوال انسانهای امروزی این است که چطور شد که این طور شد؟ و این را می پرسد چون می خواهد مطمئن شود این مسئله دیگر تکرار نخواهد شد. فیلمهایی از این دست گامهای نخستینی است در جهت اینکه بدانی هیتلر چرا اینقدر هواخواه داشت . چرا این طور فکر می کرد؟ آیا واقعا انسان بدی بود؟ چطور شد که در نتیجه این اعمال اینهمه ویرانی و مرگ به بار آمد. برای ما جهان سومی ها که گرفتار دیکتاتوری هستیم دیدن این دست فیلمها خیلی ضروری است. خطر ایدئولوژی بیش از هر چیز ما را هدف قرار داده است. با دیدن این فیلم حداقل پاسخ این پرسش را خوب خواهی یافت: آیا چنین فاجعه ای بار دیگر رخ خواهد داد؟ و پاسخ این است: بله! مطمئنا رخ خواهد داد چون دلایل به وجود آمدن دیکتاتوری ایدئولوژیک رایش سوم دقیقا هنوز به همان قوت سابق ولی در فرمها و ایدئولوژی های دیگر پر رنگ و درخشان حضور دارد.
من تقریبا مطمئنم هیچ انسان بدی وجود ندارد. نتیجه افکار و اعمال انسانها فجایع بزرگ به وجود می آورد ولی بدی و خوبی (که به گمانم معنایش در ذات انسان وجود دارد و شاید مهم ترین و کلیدی ترین چیزی است که با آن متولد می شویم)  انسانها دردی را دوا نمی کند. هیچ انسانی٬ حتی آن زن نازی که توی فیلم ۶-۷ کودک بی گناه را با سیانور می کشد٬ به راستی انسان بدی نیست. او به کاری که می کند اعتقاد دارد و همین برای خوب بودنش کافی است. خطر فکر ایدئولوژیک٬ خط فکر اینکه من درست می گویم و تو اشتباه فکر می کنی٬ بسیار بسیار بزرگ و وحشتناک است. گاهی ما آدمهای قرن ۲۱ یادمان می رود که ایدئولوژی در هر نوعش و تعصب به هر چیز خطرناک و کشنده است. حتی تعصب به حقوق بشر. مگر آدم نمی تواند تحت عنوان حقوق بشر ٬ انسانهای بی گناه را بکشد؟ کافی است فقط توی ذهنت فکر کنی چیزی که بهش اعتقاد داری٬ (هر چیز ٬ مذهب٬ سکولار بودن٬ ضد مذهب بودن٬ سوسیال بودن٬ و...) بهترین راه نجات جهان است. از همین جا می توان گفت با هیتلر فرق چندانی نداری گرچه آدم بدی نیستی. هیتلر هم نبود. گمان می کنم از بشریت اعمالی بسیار وحشیانه و بد سر خواهد زد تا زمانی که به هر نوع ایدئولوژی ای عمیقا اعتقاد داشته باشد. باید قبول کنیم چیزهای زیادی در باره جهان و انسان وجود دارد که  نمی دانیم. سعی کنیم بیشتر بدانیم. سعی کنیم خوب باشیم. ندانستن چیز بدی نیست. سخت است ولی شیرین است.
اطلاعات بیشتر درباره فیلم:
اینجا
پی نوشت:
می خواستم درباره بادبادک باز بنویسم. قبلا درباره رمانش نوشته بودم و از فیلمش هم خوشم آمد. فیلم خوبی بود. فیلمی بود که مثل رمانش٬ این داستان و شخصیتها بودند که مهم بودند نه ایدئولوژی و سیاست پشت پرده. نقدر خوبی خواندن از فیلم که به گمانم همه چیز را درباره بادبادک باز گفته است.
اینجا

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٩ - نیلوفر

       

سنتوری

دارم فکر می کنم چرا داریوش مهرجویی اینقدر کارگردان مشهوری است؟! کدام کارش خوب بوده تا به حال؟ البته اگر از اجاره نشینها بگذریم و لیلا را هم آن بالاها جا بگذاریم(هنوز هم فکر می کنم دلیل آنهمه دلنشینی فیلم لیلا به علت عشق واقعی ای بوده که بین لیلا حاتمی و علی مصفا شکل گرفته در طول فیلم برداری و همین عشق همه داستان عاشقانه لیلا را دوست داشتنی کرده است)  تقریبا کارنامه داریوش مهرجویی پر از چند فیلم بد و چند فیلم متوسط است. اینکه داریوش مهرجویی یک خواننده جدی ادبیات است و شاید جزء تنها فیلمسازان ما باشد که سعی می کند ادبیات داستانی را دست مایه کارهایش قرار دهد البته از نظر من قابل تقدیر است. هر وقت هم که به سراغ ادبیات داستانی ایرانی خودمان رفته نتیجه اش معمولا چیز بدی از آب در نیامده. گرچه شاهکار سینمایی هم نبوده است(مهمان مامان٬ درخت گلابی ٬ گاو) ولی وقتی سراغ کارهای غیر ایرانی رفته است نتیجه تقریبا خنده دار است (هامون٬ پری٬ سارا) ولی یک چیزی کاملا مشخص است. تو هر چقدر هم که داستان خوانده باشی و هرچقدر هم بگویند استعدادت فوق العاده است و یکی دو تا هم اگر حتی کار خوب توی کارنامه ات داشته باشی باز هم دلیل نمی شود نویسنده خوبی از آب در بیایی(ترس بزرگ من از نوشتن!) مثلا همین آقای مهرجویی! آخر عزیز من توی این سن و سال با آنهمه داستانی که خوانده ای این فیلم علی سنتوری چی بود که ساختی؟! خدا را شکر کن که این مسئولین بی سواد فرهنگی اینهمه فیلمت را با ممنوع کردنش بالا بردند و تا به امروز هم نگذاشتند کسی آن را ببیند. علی سنتوری تنها چیز خوبش بازی خیلی خوب بهرام رادان بود و بس. داستان و فیلمنامه نه تنها باتدایی و بد بود بلکه حتی سر و ته هم نداشت. بالاخره هر نویسنده ای یک جوری اول داستان را به ته داستان پیوند می زند. یک ارتباطی حتی به باریکی مو! سنتوری با تک گویی بهرام رادان شروع می شود وقتی دارد خاطراتش را می گوید و بعد یک مقدار زمان را عقب و جلو می کند و بعد از یک کنسرت معتادان سر در می آورد! کسی هم نمی پرسد آقای مهرجویی سر راوی داستانتان چه آمد؟!آقای مهرجویی می شود بگویید حضور خانم گلشیفته فراهانی و شخصیت هانیه به طور کلی اصولا برای چی بود؟! اگر کلا از داستان حذف می شد و آن جیغ و دادهای مسخره را نمی کرد داستانتان چه مشکلی پیدا می کرد؟!

علی سنتوری یک ملغمه ای از یک عالم موضوع است که به هم هیچ ربطی ندارند.نویسنده حتی تلاش نکرده خط داستانی بدهد به ماجرا. آیا ما درباره موسیقی حرف می زنیم؟ درباره عشق های جوانی؟ درباره مشکلات خانواده های مذهبی دو رو در این دوران؟ درباره اعتیاد؟درباره دلایل اعتیارد؟درباره خیابان خوابی؟درباره ترک؟ درباره امید به زندگی؟ درباره رفتن به کانادا؟! کدامش؟! البته من مشکلی ندارم که فیلمی بخواهد درباره همه اینها هم حرف بزند به شرطی که کمی ٬ فقط کمی ٬ روی این متنی که می نویسد فکر کند.

به عنوان مثال فیلم خوب تقاطع هم موضوعات بسیاری را مطرح می کرد. بعضی هاش خوب کار شده بود وبعضی ها به هر دلیلی خوب از آب درنیامده بود. ولی تقاطع یک داستان تقریبا قوی داشت. داستانی که در گوشه هایی ضعف دارد. (گیریم حتی کپی برداری از فیلم خارجی بود ولی داستانش قوی بود)علی سنتوری دقیقا یک اثر کاملا بی اعتبار است تکراری و پر از شعار.(آن شعارهایی که گلشیفته فراهانی درباره معتاد شدن اجباری علی می گوید واقعا دیگر نور مجلس است! واقعا آقای مهرجویی آن جمله ها را شما نوشته اید؟! یک بار به آن حرفها گوش کنید فقط! )

بهرام رادان توی فیلم تقاطع هم نقش پسر یک حاجی بازاری را بازی می کرد. اتفاقا این موضوع در تقاطع خیلی خوب نوشته شده بود. هیچ شعاری در کار نبود و آسیب اجتماعی بزرگ حاجی های بازاری مذهبی در جامعه امروز ما به روشنی و زیبایی به تصویر کشیده شده بود.

عل سنتوری فیلم خوبی نیست. حتی فیلم متوسطی هم نیسیت. تقریبا می توانم بگویم که فیلم بدی است. فیلمی که به سرعت از حافظه جمعی و تاریخی ما پاک خواهد شد. اگر این مسئولین بی سواد اینقدر بالا نمی بردندنش خیلی زودتر از اینها حذف شده بود. خوبی کارهای هنری این است که تاریخ درباره آنها قضاوت می کند و هیچ عاملی جز خوبی یا بدی اثر (هیچ جنجال و اسم و رسمی) در قضاوت تاریخ نقشی ندارد.

پی نوشت: من سی دی سنتوری را از دست فروش خریدم. اینکه سنتوری فیلم بدی است دلیل نمی شود آدم پول دیدن فیلمی که برایش هزینه شده است ندهد. این جا پیشنهاد خوبی دارد:


توضیح ۱: منظورم از پست دیروز این نبود که انگلیسیها بدند! من هم دوستان بسیار خوب و نازنین انگلیسی  دارم. منظورم این بود این آقا که مسئول فروش بخش خاور میانه بود به طور کل یک دید از بالا به پایین داشت نسبت به مردمان خاورمیانه. ما بهش محبت کردیم نه برای خودش که برای خودمان! چون خوشمان می آمد.من با خارجی هایی که برای کار به ایران می آیند زیاد تماس داشته ام خیلیهایشان(و نه همه شان) این دید را دارند و ناخودآگاه تو را مجبور می کنند که خوب بودنت را به آنها اثبات کنی. دقیقا در زمانی که تو خریداری داری پول می دهی و این اوست که باید خوب بودن کارش را به تو اثبات کند. این بلا سر من هم با این تجربه اندکم آمده است. پدرم و پدر همسرم بارها به ما این را تذکر داده اند. این ها که برای کار به ایران می آیند با نگاه کردن از بالا به پایین به تو قدرت تو را در گرفتن حقت می گیرند. سرت کلاه گشادی می گذارند . کم فروشی بدی می کنند کاری که اگر در ملکت خودشان بود کسی اجازه اش را بهشان نمی داد.

توضیح ۲: همه چیز این پرشین بلاگ قاطی شده است. آیا بهتر نیست برویم ورد پرس؟! متاسفانه بعضی از کامنتها را گم و گور کرده است! با شرمندگی...

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢۸ - نیلوفر

   ما و اینگلیسیا و پیشول و میشول!   

ما یک مهمان انگلیسی داریم. خودمان را در مهمان نوازی خفه کرده ایم. خوب یادمان هست وقتی ما میهمان او بودیم حتی یک قهوه هم به ما نداد ولی کلا خاصیتمان این است که وقتی یک خارجی تحصیل کرده دور و برمان باشد مدام می خواهیم بابت کثیفی همه چیز ازش معذرت بخواهیم و ببریمش بهترین جاهایی که می شناسیم. هیچ هم حالیمان نیست که چه آدم قدر نشناسی است و مدام دارد با آیپاد لمسی اش ور می رود و آن نگاه احمقانه بالا به پایین همیشگی اش را دارد. به همه رستورانهای سنتی ای که می شناسیم زنگ می زنیم تا ببریمش یک غذای خوشمزه بخورد با موسیقی و ... کلی پکر می شویم وقتی یادمان می آید که محرم و صفر هیچ کدامشان موسیقی ندارند. حس شرمندگی بزرگی همه جایمان را گرفته است. نمی دانم چرا مدام داریم بابت همه چیز ازش معذرت خواهی می کنیم. بازار می بریمش و کاخ گلستان نازنین و تله کابین توچال(این انگلیسیها کلا خیلی کوه ندیده اند) برایش یک کتاب عکس و توضیح از ایران می خریم با پسته و زعفران فراوان و بهش کادو می دهیم. کمی هاج و واج نگاهمان می کند. خیلی که با ما صمیم می شود عکس دوست دخترش را از روی آی پادش نشانمان می دهد. سعی می کنیم خنده مان را نشان ندهیم. لابد اگر ما فکر می کنیم که وقتی مردی به سن و سال این آقا(توی ۵۰ - ۶۰ سالگی) و با داشتن سه تا بچه هم قد و قواره ما٬ تازه با دوست دخترشان موو این کرده اند کلا مطلب خنده داری است احتمالا ما عقب افتاده ایم و اینها می دانند که باید چطور خوش و خرم زندگی کنند. آقای مهمان محترممان خوش و شاد از پیشمان می رود و لابد همان بدی هایی که توی حرفهایش از هندوستان داشت برایمان تعریف می کرد جای دیگر پشت سر ما خواهد زد. پدرم می گوید این ها را این طور تحویلشان نگیر. خیلی پدر سوخته اند. توی کاری که داریم باهاش می کنیم دقیقا فهمیده ایم که چقدر پدرسوخته است. آن نگاه بالا به پایین. آن نگاه (آخی! چقدر شماها با این کارها و فرهنگتون بامزه و احمقید) اش . آن کلاههای گشادی که سر ما می گذارد و پولهایی که پارو می کند با خودش می برد. و از همه بدتر آن حس بدی که توی ذهنمان می گذارد از اینکه چقدر او احتمالا انسان بهتری است از ما. اویی که حتی به رسم احترام هم توی لندن پول قهوه ما را هم حساب نمی کند. ....
نمایشگاه محیط زیست است. بیرون برف می بارد. آقای انگلیسی نشسته توی غرفه دارد آی پاد بازی می کند. ما دور خودمان می چرخیم. با مسئول سالن دعوا می کنیم. پیچهای تزئینات غرفه را سفت می کنیم. برای کوه بازدیدکنندگانمان توضیح می دهیم. غرفه روبروی ما مال شهرداری تهران است. کلی کتاب آموزشی مربوط به بازیافت زباله دارد. کتابهای مال پیشول و میشول! گربه های کثیفی که کاراکترهای برنامه تبلیغاتی تلویزیونی سازمان بازیافت زباله هستند. دو تا مرد هم لباس گربه پوشیده اند و شده اند خود پیشول و میشول و با بچه ها و ما و غرفه دارها و آقای انگلیسی عکس می اندازند. صورت بچه ها را هم نقاشی می کنند. ما و آقای انگلیسی داریم با یک مدیر مهم محیط زیست درباره این دستگاه و کارایی هایش صحبت می کنیم . پیشول و میشول بلند و مدام می خوانند: آقا پیشولی چطوری؟! زباله رو ساعت وهشت و نیم چرا می ذاری؟!  ۴ روز است سرپاییم. روزهای قبل از نمایشگاه را اگر به حساب نیاوریم. خسته ایم. از آقای انگلیسی بابت سر و صدای پیشول و میشول معذرت می خواهیم. می خندد که خیلی هم بامزه هستند و به هر حال بازیافت زباله الان مهمترین مسئله محیط زیست است و ... فکر می کنیم مگر پیشول و میشول معذرت خواهی دارند؟! نگاهمان را عوض می کنیم. نمایشگاه محیط زیست است. حالا گیریم رئیس سازمان محیط زیست کلا آدم بی سوادی باشد. ولی اینهمه غرفه اینهمه مردم توی این برف. فکر می کنمی همین ۳ سال پیش هم نمایشگاه محیط زیست به این شادابی نبود. کی درباره ریختن آشغال از ماشین حرف می زد؟ کی اینهمه کارخانه صنعیت به دنبال کنترل میزان گازهای آلاینده شان بودند؟ ما داریم پیشرفت می کنیم. ما خیلی از آن چیزی که فکر می کنیم بهتریم. آقای انگلیسی خوب این را فهمیده است. خودمان هنوز فکر می کنیم بد و عقب افتاده ایم. آدمهای مان بی شعور و بی سوادند. نیستند. اگر بودند اینهمه مادر بچه هایشان را نمی آوردند از پیشول و میشول چیز یاد بگیرند. ما خوبیم. خیلی بهتر از آنی که فکر می کنیم.
لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٧ - نیلوفر

   شادی   

می خواهم باز هم از آدمهای شهرم بنویسم. انگار نوشتن از آدمها تنها راه نجات است برایم. ولی پست آخر آزاده عزیزم بدجوری جالب است! موضوعی است که خودم هم زیاد بهش فکر کرده ام و بارها و بارها در مقاطع مختلف زندگی نظرم را درباره اش تغییر داده ام.

آیا واقعا فقط آدمهای جاهل و نادان که درباره دنیا و طبیعت و انسان هیچ پرسشی ندارند و دلشون برای هیچ مشکلی توی جهان نمی سوزه هستند که می تونند شاد باشند و شاد زندگی کنند؟ آیا وقتی شاد باشی و صبح به روی دنیا بخندی و با یه بارون عاشق بشی و با یه برگ سبز جوانه زده لبریز از زندگی بشی ٬ اگه دوست داشته باشی بخوری و برقصی و بری مهمونی و مهمونی بدی و بالا و پایین بپری لزوما آدم کوته فکری هستی که مشکلات جهان برات مهم نیستند؟ اصلا میشه که اینهمه ظلم رو ببینی اینهمه جنگ اینهمه نادانی و اینهمه فرسایش طبیعت رو و باز بتونی شاد باشی؟

من به دلیل علاقه همیشگی پدرم به علم روانشناسی همیشه و از بچگی با همه تئوریهای مهم رازهای شاد زیستن آشنا بوده ام. اینکه چطوریه که انسان به طور کلی و به طور ابتدایی اصولا با شادی به دنیا می آید. احساساتی مثل غم و خشم و حسادت و ... وجود دارند ولی انسان نباید فراموش کند که اینها باید مقطعی و گذرنده باشند و انسان باید بتواند به سرعت احساسش را به همان حس اصلی شادی بدل کند. من وضعیت آخر را دقیقا کلاس پنجم دبستان خواندم و از حال خوب به حال بد را چندین ماه بعدترش. یک روز که پدرم کتاب خودکاوی یونگ را به من داد و گفت باید برای درست زندگی کردن اول از همه این کتاب را بخوانم نمی دانست و شاید تا امروز هم ندانسته باشد که من خیلی زودتر همه شان را خوانده بودم. پدر و مادر ها فقط کافی است چیزهای خوب را جلوی دست بچه بگذارند و بعد هم  حس کنجکاوی و خلاقیتش را محدود نکنند .مطمئن باشند اگر خودشان کتاب خوان باشند کتابی توی کتابخانه خانواده وجود نخواهد داشت که بچه تا قبل از ۱۸ سالگی حداقل دوبار آن را نخوانده باشد.

اینها را نگفتم که نشان بدهم چه آدم فرهیخته ای هستم. خواندن هیچ کدام از این کتابها به تنهایی فرهیختگی نمی آورد. یک در است که توی مغزت باز می شود دری که می توانی تا آخر عمر توی چارچوبش بمانی و مدام با خودت تکرار کنی: من باید خشمم را کنترل کنم! من نباید بگذارم کسی حقم را بخورد! من باید نه بگویم و .... ( کسی فیلم بی نظیر زیبایی آمریکایی را دیده است؟! مادر خانواده یادتان هست؟! مدام از این نوارها و کتابهای روانشناسی  گوش می داد و هی با خودش این چیزها را تکرار می کرد! یادتان هست چقدر نفرت انگیز و حال به هم زن بود؟! و در عوض دختر خانواده و دوست پسر معتادش یادتان هست؟ چقدر دوست داشتنی بودند...)

من پایه های تفکرم را از یونگ گرفته ام ولی فکر من مال خودم است. من می دانم که باید شاد باشم. چون می دانم زندگیم کوتاه است و چون درباره بعد از مرگم هیچ چیز نمی دانم و ترجیح می دهم هیچ مدل سر خودم را کلاه نگذارم بنابراین همه سعی ام این است که کاملا خوشبخت زندگی کنم.من مدام به دنیا فکر می کنم. من مدام به بدی های دنیا فکر می کنم. من عاشق سفر هستم. و از سفرهای تفریحی و ساحل و دریا و ...)آنها که طبق تئوری باید تویشان خیلی بهت خوش بگذرد) بدم می آید. چون دوست دارم مردم را و دردهایشان را و خوش بودنهایشان را ببینم. دوست دارم ببینم آدمها چطور توی جهالت  فقر هنوز شادند.

تئوری شاد بودن من جهالت نیست. تئوری شاد بودن من دوست داشتن آدمهاست. من فکر می کنم اگر حتی کسی را بهت بدی کرده دوست داشته باشی یا سعی کنی دوست داشته باشی دلت برایش بسوزد ٬ به سرعت نه حس خشم داری نه حس حسادت و نه حتی غم. من دلم برای دنیا می سوزد. همان ترحم عمیق به جهان هستی که نوشته بودم. کسی می تواند حس مادری را درک کند که تنها فرزندش یک عقب افتادگی ذهنی دارد؟ یا فلج است یا کور است؟ این مادر ابا وجود این حس غم و اندوه و دلسوزی و ترحم عمیقش یک حس دیگر هم دارد و آن عشق و دوست داشتن است. من گمان می کنم انسانهای خوب مثل مادرهایی هستند که از داشتن چنین بچه ای احساس خوشبختی و شادی می کنند. تعدادشان هم کم نیست توی دنیا. من چند تاییشان را دیده ام. امتحانش مجانی است. بدیهای دنیا را ببینید. آدمهایش را دوست داشته باشید. و اختیار فکرهایتان را داشته باشید.مطمئن باشید نتیجه اش یک حس شادی عظیم است. شادی ای ماندگار تر از آن که نیازی به لباسهای زیبا٬ پول٬ جواهرات و هزار تا تئوری روانشناسی و کتاب راز و حق خود را گرفتن و ... داشته باشد. آدمها برای شادی فقط کافی است که خوب باشند و سعی کنند در هر شرایطی خوب بمانند. مطمئن باشید کسی قرار نیست بعدا بابت خوبیتان به شما پاداشی بدهد یا بهشت و جوی روانی نصیبتان کند. شما وقتی خوب باشید و آدمها را ٬ مخصوصا بدهایشان را ٬ دوست بدارید بزرگترین هدیه زندگی نصیبتان می شود: شادی. مطمئن باشدی خیلی بهتر از بهشت است.

برای من الگوی زندگی نه وضعیت آخر است نه کتابهای فلسفه نه تاریخ تمدن نه آنهمه داستانهای بی نظیر روانشناسانه داستایوفسکی حتی. الگوی بزرگ زندگی من ٬ که همیشه هم گفته ام٬ جودی آبوت و آن شرلی هستند. آدمهایی که دنیا بی اندازه بهشان بدی کرده است ولی آنقدر خوبند و آنقدر قلب مهربان و ساده و پاکی دارند و آنقدر همه را٬ مخصوصا بدها را٬ دوست دارند که همیشه و در هر شرایطی شادند. آنها  بزرگترین نعمت جهان هستی را٬ شادی و خوشبختی را٬ به راحتی در اختیار دارند و هیچ هم انسانهای جاهلی نیستند و همیشه بسیار بسیار مفیدترند برای اطرافیانشان از انسانهای غم زده و تنها.

مطمئن باشید این چیزها فقط توی قصه نیست. کافی است یک بار امتحانش کنید. وقتی غصه دارید و عصبانی هستید و احساس حقارت می کنید)مخصوصا درباره شرایط سیاسی و اجتماعی حتی) تئوری دوست داشتن آدمها را به کار ببرید . خوشبختی و شادی واقعی به سرعت زندگیتان را شیرین می کند و تواناییتان را برای حل هر مشکلی صد چندان.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - نیلوفر

   من از آدمهای شهرم لبریزم-2   

خسته ام. با یکی از مدیران دولتی دعوایم شده است. اشتباه بزرگی هم کرده ام که ضررمان تمام شده است. کلی مهمان داریم. لیست خریدم را فراموش کرده ام. ذهنم شلوغ و پر هیاهوست. نمی دانم به کدام قسمتش برسم. ترافیک است. ماشینها جلویم می پیچند. بوق می زنم. خودم می دانم خیلی عصبانی و بد اخلاق شده ام. ولی نمی توانم به کوه کارهای نکرده ام فکر نکنم. همه را توی ذهنم کنار می زنم و سعی می کنم فقط به لیست خرید فکر کنم. فقط همین یکی ساعت را وقت خرید کردن دارم و شهروند بهترین جاست. به هر حال احتمالا همه چیزهایی که می خواهم برای مهمانی ام بخرم توش پیدا می شود. باز لیست خرید را مرور می کنم. هم زمان می پیچم توی خیابان بیهقی. می خواهم مثل همیشه بروم توی صف ورودی پارکینگ شهروند که می بینم بلوکهای سیمانی روبرویش را برده اند پایین تر. می روم جلوتر. همه مشکل مرا دارند. ظاهرا شهرداری دیروز به خاطر کم کردم ترافیک این منطقه بلوکها را کشیده پایین تر. عصبانی تر می شوم. پیرمردی می گوید خانم دور میدون را بزن دوباره بیا. ترافیک است. تا دوباره دور میدان آرژانتین را بزنم و برگردم سر جای اولم ۲۰ دقیقه گذشته است. ۲۰ دقیقه از وقت خریدم. باید تا یک ساعت یگر خانه باشم. می رسم؟؟ می خواهم دوباره بپیچم می بینم نمی شود. بلوکها از آن چیزی که فکر می کردم پایین تر است. همه مردم مجبورند برای اینکه بپیچند حداقل ۳-۴ بار عقب و جلو کنند. ترافیک بیشتر شده است. عصبانی تر می شوم. نوبت من می شود. ماشینم کوچک است ولی آنقدر عصبانی ام که باز خوب دور نمی گیرم . دو طرف ماشینها بوق می زنند. ۳ بار عقب و جلو می کنم. ماشینها بوق می زنند. روسری ام می افتد. پسر جوانی می کوبد به شیشه ماشین. خانم عجله کن! سرش داد می زنم. یادم نیست چه می گویم. گوشه در گیر می کند به بلوک سیمانی. صدا می دهد. ردش می کنم آنقدر عصبانیم که هیچ چیز نمی فهمم. روسریم افتاده. کش موهایم باز شده. وارد پارکینگ می شوم خانم جوانی پشت دکه کارت پارکینگ به من می دهد. ماشین را همان وسط پارک می کنم. با روسری افتاده و چشمهای قرمز و خشمگین می روم توی دکه. داد می زنم. یادم نیست چه می گویم. به ترافیک فحش می دهم.به کسی که نبوغ به خرج داده و این بلوکهای سیمانی را برده تا پایین تر. داد می زنم که آخه ما باید از کجا وارد بشیم؟ همان لحظه به مغزم می رسد که بهترین راه این بوده که پایین برم از بریدگی خیابان بیهقی جنوب دور بزنم و همراه با ماشینهایی که از همت می پیچند وارد پارکینگ شوم. ولی آنقدر عصبانی ام که کاری به فکرم ندارم. زن جوان مسول کارت پارکینک آرامم می کند. می گوید: شما حق دارید خانم. از دیروز که این طوریش کردن همه مردم معترض هستن. من باز سرش داد می زنم. زن می گوید که شرمنده است. ولی متاسفانه کار ازش بر نمی آید. به من می گوید که اینقدر خودم را ناراحت نکنم. می گوید بروم توی سالن و اعتراض را به مسول انتظامی بگویم . می روم.... چرخ خرید را هل می دهم. سعی می کنم به لیست خرید فکر کنم. ولی تنها صورت دختر جوان مسئول دکه ورودی پارکینگ جلوی چشمم است. از خودم خجالت می کشم. چرا آنقدر سرش داد زدم؟ اون بیچاره مگر چه کرده بود جز احترام به من؟ یادم می آید که چقدر عصبانی بودم. که روسری ام افتاده بود. که اخم کرده بودم و تند و تند نفس می کشیدم. که سر زن داد می زدم. عصبانی بودم. از دست زن؟ نه... از اینکه برنامه هایم قاطی شده از اینکه دیرم شده ..از اینکه ترافیک است. .از اینکه آن مدیر دولتی خیلی احمق است و .... دختر چرا با من دعوا نکرد؟ چطور توانست آن طور محترمانه آرامم کند؟ مگر خسته نبود؟ قیافه اش چطوری بود؟ هم سن و سال من بود به گمانم. مقنعه مشکی داشت. خنده بانمکی داشت. فکر می کنم به همه زنهایی که از صبح احتمالا سرش داد زده اند. فکر می کنم اگر جایش بودم لابد می گفتم: خانم چته؟! به من چه؟! من چه کاره ام؟ دیوانه شدی خانم جان؟ و.... ولی هیچ کدامشان را نگفت. مهربان و خوش برخورد بود. به چرخ خریدها نگاه می کنم نیمه پر است. ولش می کنم. می دوم طرف در. توی پارکینگ هوا تاریک شده. می دوم طرف دکه. دختر نیست. مرد میان سالی جایش نشسته است. می پرسم: آقا! این خانم که شیفت قبل از شما اینجا بود کجا رفت؟ اسمش چی بود. چپ چپ نگاهم می کند که برای چه می خواهی؟ می گویم: آقا من عصبانی بودم. سر ایشان داد کشیدم. ایشون خیلی خوب با من رفتار کردند. می خواستم ازشون تشکر کنم. پیرمردی از کارگرهای شهورند چرخ به دست طرف ما می آید. مرد داخل دکه می خندد. خانوم نوروزی بودن. آره ایشون خیلی صبر دارن! می گویم. تند و تند معذرت خواهی می کنم. پیرمرد کارگر می گوید:آره خانوم جان این خانم نوروزی ما یک فرشته است. طفلک شوهر هم نکرده هنوز. یک جوری نگاهم می کند که یعنی اگر شوهر خوبی سراغ داری برایش معرفی کن. به هیچ کدام از کارهایم نمی رسم. مهم نیست. فکر خانم نوروزی با آن لبخند بانکمش و چشمهای خندانش توی مغزم فرو رفته است. فکر می کنم چقدر آدمهای خوب داریم توی این شهر شلوغ و چه آدمهای عصبانی ای که سر هیچ و پوچ به هم می پرند. فکر میکنم به خانم نوروزی و مردی که جانشینش شده بود توی دکه که حلا دارد برایم از خوبی های من حرف می زند که جداقل معذرت خواهی می کنم و بقیه مردم داد می زنند فحش می دهند و می روند. و به پیرمرد کارگری که فکر می کندخ انم نوروزی بی شوهر چقدرتنها ست.... حس می کنم از آدمهای شهرم لبریزم...

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢۳ - نیلوفر

   من از آدمهای شهرم لبريزم   

۱-

هوا سرد است.آنقدر سرد است که وقتی توی تاکسی٬ تنگ و ترش کنار هم نشسته ایم هم باز دستهایمان یخ کرده و گاهی می لرزیم. کنار من دو تا خانم میان سال نشسته اند. با چادرهای مشکی و کیف و ساکهای بزرگ. پیرمرد راننده ٬ عصبانی و بی قرار به ترافیک نگاه می کند و مدام زیر لب می گوید: ای کاش ازاین راه نمی آمدم!. پسر جوانی که روی صندلی جلو٬ کنار راننده٬‌نشسته دارد اس ام اس بازی می کند. زنها دارند پچ پچ می کنند. همه ساکتیم و به پچ پچه هایشان گوش می دهیم. زن اولی دارد از بیماری می گوید که توی آی سی یو بستری است. از اینکه چطور ریه هایش خون ریزی کرده ٬ فشار خونش مدام خیلی بالا و خیلی پائین می رود و اینکه بدنش به عمل جواب نداده است. زن دوم می شنود٬ سر تکان می دهد٬ نچ نچ می کند. ترافیک تمامی ندارد. راننده ماشین را خاموش کرده است. صدای زن اولی بالاتر رفته است. از بیمارستانهای مختلف می گوید. از دکترهایی که هیچ چیز حالیشان نیست. صدایش می لرزد. بلند تر می شود. کم کم دارد داد می زند. بقیه ما ساکت به درد دلش گوش می کنیم. بیمار پسر ۴۵ ساله اش است. سرم را می چسبانم به شیشه و به هیچ چیز فکر نمی کنم. نمی دانم باید به چه چیز فکر کرد. راننده پیر طاقت ندارد. می پرسد مشکلش چیست خانم. چرا این طوری شده؟ زن توضیح می دهد . دادمی زند. نفرین می کند. ما همه ساکتیم. پسرش ۱۵ ساله که بوده یا کمتر حتی٬ جنگ رفته است. زن می گوید که آن موقع هیچ طوریش نبود. خوب خوب بود. زن گرفت. ۳ تا بچه دارد. حسابدار است. گفت از سه سال پیش که این طور شده رفتیم دکتر یکی گفت اثرات شیمیایی شدن است. دکتر مسئول ولی قبول نکرد. گفت ربطی ندارد به جنگ. (زن به اینجا که می رسد صدایش بلند می شود اسم دکتر را می آورد و مدام فحش می دهد. اسم چند تا شخصیت سیاسی بزرگ را ) زن می گوید حالا که دارد می میرد توی پرونده اش نوشته اند شیمیایی خفیف. پیرمرد راننده نچ نچ می کند. پسر جوان موبایلش را جمع کرده و سرش را انداخته پایین زن دوم ٬ اشکهای حالا سرازیر شده زن اول را پاک می کند. راننده می گوید: مخارجش را پس نمی دهند حالا ؟ زن می گوید که نمی دهند. می گوید تا به امروز ۳۰ ملیون تومن خرج کرده اند. می گوید خانه نداریم دیگر. بچه هایش خانه پدر زن هستند. راننده هم فحش می دهد. من ساکتم. نمی دانم باید چه بگویم. غصه دارم؟ نه... آرام می پرسم ۱۵ سالگی چرا فرستادینش جنگ. زن چپ چپ نگاهم می کند. چادرش را جلوتر می کشد: اون نمی رفت کی می رفت؟ برای اینها که نرفت. برای کشورش رفت. باز هم باشد می رود. شما جوانها باید قدرش را بدانید که نمی دانید. زن دوم حالا دارد از درمانها می پرسد و از دکتری که قول داده دوباره عمل کند بی مزد. از اینکه شاید بشود آشنایی گیر آورد و پرونده را از شیمیایی خفیف به شیمیایی بد تغییر داد تا مخارجش کمتر بشود. زن دوباره دارد فحش می دهد. من ٬‌سرم را چسبانده ام به شیشه و فکر می کنم طاقت ماندن ندارم. به راننده میگویم که پیاده می روم. این ترافیک تمام شدنی نیست. پیاده می شوم. می خواهم حرفی بزنم به زن. حرفی که شبیه دلسوزی نباشد٬ شبیه نصیحت نباشد٬ دعا و آروز نباشد. حرفی باشد که به دردش بخورد. هیچ چیز ندارم بهش بگویم. در را می بندم. تند تند از میان ماشینها می گذرم. حس می کنم قلبم از این آدمها لبریز است....

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢۱ - نیلوفر

       

ننوشتن اینجا برایم هیچ کار ساده ای نبود. روزها که راه می رفتم کنار مردم شهرم مدام فکر می کردم به اینهمه سوژه و موضوع که باید نوشته شود و چقدر بد است که من یک هفته قرار است ننویسم. حس می کردم این چیزها را که می بینم اگر ننویسم انگار روی قلبم سنگینی می کنند. انگار خیانت کرده ام به چشمهایم که این چیزها را دیده و به گوشهایم که شنیده شان.

باید بنویسم: از جلسه بازگشایی پاکتهای یک مناقصه توی یک اداره خیلی دولتی با آدمهایش. از شور و هیجانمان برای نمایشگاه محیط زیست. از میهمانی دلپذیر با دوستان قدیمی. از آدمهای توی تاکسی. از دهه فجر و سرودهای انقلابی. از سینمای آزادی. از افرای آقای بیضایی. از گریه های‌آرش٬ پسر سرایدار٬ بعد از اینکه دعوایش کردم.و از رنجهایی که کشیده ام این هفته برای پایان داستانم. همان داستانی که مهمترین دلیل سکوت یک هفته ایم بود. همان داستان که چنان ذهنم را گرفته بود و چنان روی شانه هایم سنگینی می کرد که قادر نبودم به همه اینها که گفتم فکر کنم. نمی دانم دقیقا که این داستان را کی پاره می کنم و دور می اندازم. نمی دانم کی می خواهم به این نتیجه برسم که نوشتن سخت تر از آن است که از عهده من برآید. ولی چاره ای ندارم جز نوشتن. بس که اینهمه بار روی قلبم سنگینی می کند. چاره ای نیست جز نوشتن:

افرا یا روزگار می گذرد:

افرا٬آخرین کار آقای بیضایی٬ داستان ساده و تکراری ای دارد. می گویند بیضایی علاوه بر استادیش در نمایشنامه نویسی و تئاتر٬ همیشه کارهایش پر از تمثیلهای سیاسی است. ولی برای من که هر داستان اجتماعی ای را مهم تر و با ارزش تر از سیاست می دانم همان داستان تکراری و ساده هم بسیار بسیار شیرین و دوست داشتنی بود: افرا دختر زیبا و جوانی است که پدرش را قهرمانانه توی جنگ از دست داده و با مادر مریض و برادر و خواهر کوچکش توی یک محله قدیمی و فقیر زندگی می کند. او معلم است و عاشقانه بچه ها را دوست دارد. همه همسایه ها دوستش دارند و دوچرخه ساز جوان محله هم مخفیانه عاشق افراست. افرا اینقدر خوب است که همه چیز را آماده می کند برای اینکه حرص بیینده را از خوب بودن بی نهایتش دربیاورد. شخصیت بد داستان یک خانم شازده قدیمی قاجار است که زمنی دار است و همه محل اجاره نشین اویند. این خانم شیر با پسر شازده خل و ملنگش توی یک خانه قدیمی قاجاری زندگی می کند و مدام درباره خانواده اشرافیش و آدمهای دهاتی تازه به دوران رسیده حرف می زند. خب طبیعی است که شخصیت بد برای شخصیت خوب نقشه بدی می کشد و آبروی او را توی محل می برد(بعد از اینکه افرا پیشنهاد ازدواج با پسر خل شازده را رد می کند شازده خانم به او تهمت دزدی می زند و...) اینکه همین مردم خوب و مهربان محله چقدر با این تهمت بد رفتاری می کنند و چه بلاها که سر افرا و خانواده اش نمی آورند حکایت تازه ای نیست. سر آخر هم با شهادت همان پسر خل شازده همه چیز خوب و خوش می شود و افرا آزاد می شود و مردم همه شرمنده می شوند از قضاوتشان. بیضایی چنان  استادانه و خلاقانه صحنه آرایی می کند که حس می کنی توی یک خانه قدیمی قاجاری نشسته ای یا داری از میان مغازه های محل رد می شوی و وارد حیاط خانه قدیمی ات ٬ کنار همسایه ها می شوی. دیالوگ نویسی افرا تقریبا شاهکار است. چنین داستان پر کاراکتری که مدام آدمهایش با هم در حال حرف زدن هستند اصلا دیالوگ مستقیم ندارد. بیضایی خلاقانه ٬ درست وقتی فکر میکنی خب! یک داستان تکراری مگر اصلا جای خلاقیت هم باقی می گذارند؟! میخکوبت می کند. دیالوگها همه خطاب به ما٬ تماشاچی هستند٬ نفس بر و بی نظیر. ولی به گمان من همه اینها افرا را یک تئاتر خوب می کند و آن چیزی که افرا را یک داستان عالی و خلاقانه کرده است پایان کار است. آنجا ه نمایشنامه نویس وارد معرکه داستان می شود. آنجا که آنقدر عاشق افرار شده است که تصمیم می گیرد تبدیل بشود به پسرعموی وجود نداشته افرا. آنجا که به افرا می گوید: تو٬ منو به وجود آوردی. افرا یک نمایش خیلی خوب است درباره قضاوت٬ خوبی و بدی٬ تنهایی و از همه مهمتر درباره امید و خیال.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢٠ - نیلوفر

       

می خواهم یک چند روزی ننویسم. نگرانم نباشید همه چیز خوب و خوش است. فقط می خواهم یک هفته اینجا چیزی ننویسم. یک هفته دیگر باز می آیم با پرحرفی هایم سر همه را می برم. نیاز دارم یک مقدار حرف نزنم! برایم سخت است ولی گمانم باید امتحانش کنم.!

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - نیلوفر

       

می خواهم یک چند روزی ننویسم. نگرانم نباشید همه چیز خوب و خوش است. فقط می خواهم یک هفته اینجا چیزی ننویسم. یک هفته دیگر باز می آیم با پرحرفی هایم سر همه را می برم. نیاز دارم یک مقدار حرف نزنم! برایم سخت است ولی گمانم باید امتحانش کنم.!

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - نیلوفر

   اوضاع و احوال ما   

۱- این داستانهای سایت دیباچه را از دست ندهید! برای بار هزارم می گویم که چیزهای خوب هم توی بخش ترجمه و هم توی بخش زبان اصلی اش پر است.لینکش آن بغل هست!

۲-خبر دارید شیاطین(جن زدگان) داستایوفسکی را سروش حبیبی ترجمه کرده ؟! البته این قضیه مال چندین ماه پیش است ولی من تازه دارم میخوانمش. جدا از اینکه این کار هم یکی از شاهکارهای داستایوفسکی است باید بگویم ترچمه اش بی نهایت خوب است!

۳-آن شرلی که یادتان هست؟! مدتها بود سری کامل کتابهایش وجود نداشت و چاپش تمام شه بود. حالا یک مترجم جدید ترجمه کرده و همه اش موجود است. دارم دوباره مثل یک کیک شکلاتی خوشمزه می خورمش! لذت بخش است!

۴- ویژه نامه جشنواره فیلم اعتماد اطلاعات بدی ندارد از فیلمهای امسال. اینجا

۵-یک اشتباه و بی دقتی از من باعث شده یک پروژه خیلی خوب را از دست بدهیم. خیلی غصه دارم. همسر گرامی می گوید: تو اشکالت این است که کار را زیادی جدی می گیری! نمی فهمم! به خاطر بی دقتی شخص خودم باید خوش و خرم باشم و برقصم؟!

۶-من از این فیلمهای جدید مخملباف هیچ خوشم نمی آید. حس می کنم چیزهای خوبی هم که دارد آنقدر شعار داده سرشان که هیچ جنبه هنری ندارد. پدرم عاشق فریاد مورچگان شده و هر شب سعی دارد به من ثابت کند قضاوتم اشتباه است و فریاد مورچگان یک کار خیلی خوب و شجاعانه است! دعواهای تلفنی هر شب من و پدرم باعث شده همسر گرامی مدام سرش را تکان بدهد و بخندد!

۷-ما یک پاتوق جدید باحال برای قهوه خوردن پیدا کرده ایم! فقط مسئله این است که از من خوردن قهوه و شیرینی توسط دکتر کاملا منع شده ام(کم خونی و ...)‌ به نظر شما به چه بهانه ای می شود رفت روی مبلهایش ولو شد و با دوستان گفت و خندید؟!

۸-اگر از آن علاقمندان سرسخت سریال Lost هستید و دارید می میرید که بفهمید بقیه داستان چی شد لابد خبر دارید امشب به وقت آمریکا اولین قسمت فصل 4 سریال پخش می شود. تورنت هایتان را آماده کنید!!

9-دلم  خیلی دارد برای این سرکار خانم بریتنی سپیرز می سوزد. حس می کنم قربانی انسانهای قرن بیستم است. احمقانه است نه؟!

10-من از آدمهای شهرم لبریزم.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱۱ - نیلوفر

       

پادری

تا قبل از این روزهای سرما و برف و حالا که گرم شده و یخها دارد آب می شود و همه جا گل و آب شده است نمی دانستم چقدر داشتن پادری چیز مهمی است. این روزها هر کجا که می روی از یک سوپر مارکت کوچک گرفته تا یک شرکت خیلی بزرگ و باکلاس دم در دو سه  تا پادری در مدلهای مختلف گذاشته اند. گاهی یکی دو تا کارتن پاره یا چند لایه روزنامه هم قبل از پادری ها گذاشته اند. داریم کم کم عادت می کنیم پاهایمان را محکم بکوبیم رویشان. گاهی هم می ایستیم و مدتی هی پایمان را محکم عقب و جلو می کنیم. بعد که پا می گذاریم روی سنگ و سرامیک حتما جای پایمان را چک می کنیم. معمولا چون این روزها همه کفشهای عاج دار می پوشند گل و لای به این راحتی ها پاک نمی شود. پروسه پا کوبیدن روی پادری ها شاید چند دقیقه ای به طول بیانجامد. بعد اگر همکاری٬ مشتری ای یا دوستی عجله داشته باشد و حوصله پا کوبیدن نداشته باشد٬ چپ چپ نگاهش می کنیم و نچ نچ می کنیم و آن جمله معروف ایرانیمان را دوباره بر زبان می آوریم: عجب آدمهای بی فرهنگی!

سبد بزرگ

سه تازن میان سال هستند. لهجه محلی ای دارند که هیچ نمی فهمم کجایی است. یک سبد خیلی خیلی بزرگ آبی دارند که هر کدام گوشه ای از آن را گرفته اند. چادرهای مشکیشان را بعد از پیچاندن دور کمر ٬ به دندان گرفته اند. بلند بلند با هم حرف می زنند و از واگن مترو پیاده می شود. هیچ معلوم نیست توی سبد به آن بزرگی چه دارند ولی خوب معلوم است که خیلی سنگین است. توی مترو شلوغ میرداماد پیاده شده اند و توی صف پله برقی حالا رسیده اند دم پله ها. هیچ نمی دانند چطور باید سبدشان را از پله برقی بالا ببرند. مردم صبورانه پشتشان توی صف ایستاده اند. هر کس نظری می دهد: یکیتون بره بالا اول. بیایم کمک؟ . خانما زود باشین!اعصابشان خورد شده و هی به لهجه خودشان غر غر می کنند. جدالشان با پله برقی را کاش می شد توی دوربینی ثبت کرد. موبایل من ٬ مثل همیشه باتری ندارد اما.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱٠ - نیلوفر

   ترحم به جهان هستی   

ماهنامه فرهنگی هنری هفت را خیلی دوست دارم. تقریبا توی هر شماره یک چیز خیلی عالی و کلی چیز خوب دارد. حس می کنم اداره کنندگان این ماه نامه واقعا هنر را می شناسند و انسانهای بی ادعایی هستند که کمتر درگیر ظواهر این روزهای هنر در کشور ما شده اند. انگار کارشان را با عشق به انسان و هنر انجام می دهند.دیشب که فرصتی پیدا شده بود برای خواندن شماره دی ماه٬ یک جایی میان صفحات مقاله ای دیدم که از همان جمله اول میخکوبم کرد. آنقدر خواندنی بود  که انگار مدتها بود ته ذهنم همه این حرفها راداشتم و منتظر بودم کسی مرتب و منظم بیانشان کند. این مقاله که در صفحه ۲۶ چاپ شده نوشته ناتالیا گینزبورگ است. تا جایی که می دانم این خانم ایتالیایی نویسنده و فعال سیاسی بوده. چیز دیگری ازش نمی دانم.  تکه هایی از مقاله را این جا می نویسم:

ترحم به جهان هستی

ناتالیا گینزبورگ- ترجمه آنتونیا شرکا -ماهنامه هفت شماره دی ماه:

فکر می کنم بدترین فاجعه ای که امروز گریبان انسان ها را گرفته است٬ دشواری تشخیص ظالم از مظلوم در حوادثی است که پیش می آید. در مقابل هر اتفاقی که می افتد - چه خصوصی و چه عمومی - اندیشه ما زمانی کوتاه را نومیدانه به جست جوی عوامل موثر و مقصران احتمالی می پردازد٬ اما سر انجام تسلیم می شود و به نظرش می رسد که عوامل ٬ بی شمار تر و و اقعیت٬ پیچیده تر و بغرنج تر از آن است که در قضاوت بشری بگنجد. ... در چنین هزارتوی عمیقی ٬ ردیابی مقصران و بی گناه ها کاری است کارستان.گویی حقیقت از این شاخه به آن شاخه می پرد و مثل ماهی از زیر دست آدم در می رود...

چه بسیار در اتفاقات خصوص و عمومی دیده ام که چگونه آنان که بسیار دوست می داشته ایم و با آن ها به عنوان مظلوم همدلی می کرده ایم ٬ می توانند به ناگاه تغییر کنند و در هیات کریه قساوت و مواخذه ظاهر شوند.... خلاصه نمی دانیم که آیا باید به درک و همدلی با آن ها به عنوان مظلوم ادامه دهیم یا این که تنها به قضاوت ظاهر جدیدشان بنشینیم.بگذریم از اینکه کشف این موضوع که مظلومین سابق چه قدر می توانند نسبت به هم نوعان خود قسی القلب باشند٬ بی آن که خودشان را در وجود آن ها به جا بیاورند٬ چه قدر در نظرمان هولناک و غیر قابل هضم است.

نیک می دانیم که اگر در عمق ماجرا کنکاش کنیم نوع بشر یا موقعیتی انسانی وجود ندارد که مورد بی عدالتی قرار نگرفته باشد و در خور همدلی نباشد.

پیرترهای مان چه خوب زمانی نه چندان دور را به خاطر دارند که در آن ٬ جانب این یا آن را گرفتن و تشخیص حق از باطل در دنیای اطراف٬ امری بی نهایت ساده بود. در آن زمانها حقیقت ٬ ظاهر روشن و خطاناپذیری داشت که درست در مقابل ما از هم نمی پاشید... آیا در آن روزها می توانستیم تصور کنیم که حقیقت روزی به رازی گریز پای تبدیل شود؟در آن زمان اتفاقها به راحتی به قضاوت می آمدند و در نظرمان رنگ کاملا روشنی داشتند. ... بنابراین در انتخاب بین تحقیر یا تایید ٬ تردید نمی کردیم. مهم تر از اینها ٬ در آن زمان هنوز این اندیشه در وجودمان شکل نگرفته بود که بیش تر وقتها مفاهیم بی گناهی و تقصیر به قدری در هم می آمیزند و دچار گره ها کوری می شوند که انسان با خط کش نا مناسب و بدوی خود با حواس الکنش ٬قادر به تمییز آن ها نیست. هنوز به این فکر نفتاده بودیم که انسان در مقابل پیچیدگی اتفاقات ٬ احساس ضعف و درماندگی می کند.

 در رویارویی با عملی منفرد که تمایل داریم بی رحمانه و غیر عادلانه خطابش کنیم٬ به خود می گوییم یا به ما می گویند که اتفاقهای دیگری در دیگر نقاط جهان وجود دارند که بسی غیر عادلانه تر ٬ بی رحمانه تر و خونین تر از آن هستند . بنابراین همیشه زمان آزردگی خاطرمان را عقب می اندازیم یااین که ذهنمان را به موضوع دیگری معطوف می کنیم.

زمانی که به خیال مان شرارت و گناه را در شخص معینی تشخیص داده ایم و می خواهیم نفرت به حقمان را نثارش کنیم ٬ به خود می گوییم یا به ما می گویند که پشت آن شخص نهادها٬ قدرت ها٬ و شبکه ای از منافع وجود دارد و اگر در آن شخص نیک نظر کنیم ٬ سر آخر او چیزی نیست جز یک قربانی بی دفاع. بی گناه. ... فکر می کنیم اصل٬ رد یا تایید نیست بلکه مطالعه و بررسی علل و عوامل هر حادثه است.فکر می کنیم و به ما گفته اند استفاده از خط کش همیشگیمان برای اندازه گیری خیر و شر ابلهانه است. ...

بنابراین در مقابل هر اتفاقی- اعم از خصوصی و عمومی- که پیش می آید و ما شاهد یا درگیر آن هستیم٬ واکنش غریزیمان حس رنجش یا تایید است.غرق در عشق یا نفرت می شویم و بعد می میانیم که این عشق و نفرت را کجا خرج کنیم. چون نمی دانیم عشق و نفرتمان را باید به چه کسی نثار کنیم.چون به خود می گوییم یا به ما می گویند که مسئولیت های فردی در چنین مجموعه پیچیده ای اهمیت ناچیزی دارند- آن گاه ما باری بسیار سهمگین از عشق و نفرت را در بازوان خود حس می کنیم و نمی دانیم آن را به چه مصرفی برسانیم . آن وقت است که این بار در میان بازوان ما خراب می شود ٬ جلوی پای مان می ریزد و می پوسد و در همین حال ما با نگاهی خسته و پوشیده از ترحمی جهانی به واقعیت زل می زنیم.

از آن جا که ما شهامت بها دادن به قضاوت اخلاقیمان را از دست داده ایم و از بیان آن سخت شرمنده ایم٬ امروزه چیزی در اختیار نداریم جز ترحمی ژرف نسبت به خودمان و جهان هستی و صددرصد مطمئنیم که در ترحممان به جهان هستی اشتباه نمی کنیم. گویی این ترحم تنها احساسی است که - بی آن که احساس کنیم به خطا رفته ایم- می توانیم خود را به آن بسپاریم.

اما این که در ما و در هم نوعان مان  حس ترحم به وفور یافت می شود ٬ خیلی عجیب به نظر می رسد. زیرا دنیای اطراف ما و حوادثی که رخ می دهد ٬ روی هم رفته عاری از رحم و شفقت است و سایه ای هم از آن ترحم ژرفی که در جان ما خانه دارد در آن پیدا نمی شود. شاید از آن رو که ترحم ما به جهان هستی ٬ نه به پشتوانه عقل و درایت است و نه به اتکای میلی راستین به بهبود دنیا و خودمان. بلکه به سادگی٬ ثمره زحمت فراوان و آشفتگی است . مانند انفجار یک گریه عصبی است که پس از آن احساس لختی می کنیم نه تغییر. از این گذشته می دانیم اگر گریه کنیم به راه خطا نرفته ایم چون شکی نیست که دنیایی نصیبمان شده که شایسته گریه کردن است....

پی نوشت:

اینجا اطلاعات بیشتری درباره گینزبورگ نوشته . ظاهرا کلی داستان ازش به فارسی ترجمه شده که من متاسفانه نخوانده ام

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٩ - نیلوفر

       

...می گویندم بخور٬ و بنوش ! شاد باش که داری!

اما چگونه دل خورد و نوش بیابم٬

جایی که لقمه ام را از چنگ گرسنه می ربایم٬

و تشنه کامی به جام آبم محتاج است

با این همه می خورم و می آشامم....

بتولد برشت

پ. ن

۱-نکته جالب قضیه اصولا همان خط آخر است!

۲-کل شعر بسیار خواندی است. آن را توی ماهنامه هفت شماره دی بخوانید((به آیندگان))

۳-من کم کم دارم عاشق هومر سیمپسون* می شوم! (این مسئله البته هیچ ربطی به گرسنگان و برشت ندارد!!)

* مرد خانواده سیمپسون که تنبل و خنگ و الکلی است.در سری کارتونهای دیدنی خانواده سیمپسون

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۸ - نیلوفر

   ما٬ کيمياگر و مصطفی مستور!   

نمی دانم هم نسلان من چقدر خاطره کیمیاگر پائولوکوئیلو خاطرشان مانده است؟ ما دقیقا تابستان ۱۶ سالگی خواندیمش. نمی دانم چرا و چگونه ولی چنان عاشقش شده بودیم که مدتها می نشستیم گوشه حیاط مدرسه یا روی نیمکت ته کلاس و بحث می کردیم. (کسی یادش مانده آخر درباره چه چیزی آنقدر با شور بحث می کردیم؟!) جالبی قضیه برای من این است که دقیقا آن روزها برای ما معادل بود با سهراب سپهری خوانی! رو تخته سیاه می نوشتیم :(قبله ام یک گل سرخ)) بعد می رفتیم ته کلاس و می گفتیم : عجب!!. بعد که سال سوم دبیرستان شدیم و طبق روال هر ساله مدرسه قرار بود برنامه های دهه فجر را ما اجرا کنیم تصمیم گرفتیم خیلی روشنفکر بازی دربیاوریم و کیمیاگر را به صورت تئاتر اجرا کنیم! کسی یادش مانده شور و حال آن روزها را؟! البته من کلا توی این تئاتر هیچ وظیفه مهمی نداشتم. وظیفه من متنهای میان برنامه ها بود و یک برنامه نور و موسیقی و اسلاید. ولی خب تئاتر کیمیاگر مهمترین اتفاق برنامه آن سال بود (جدا از سرود دست جمعی بچه ها که اگر مدرسه ما را بشناسی خوب می دانی چه شوری دارد اجرای این سرود سالانه دهه فجری) ما یک گروه نویسندگان نمایشنامه داشتیم یک کارگردان یک طراح صحنه یک طراح لباس کلی بازیگر و البته بقیه هم (از جمله من!) مسئول تدارکات بودند! نمایشمان چیز خوبی از آب در آمد. یادم هست یکی از معملها می گفت احساس می کرده الان توی تالار وحدت است! شب قبل از نمایش که مثل همیشه ما شب را تو مدرسه مانده بودیم نشسته بودیم توی نمازخانه و تا صبح درباره این حرف می زدیم که او چگونه باد شد؟ عشقش به فاطمه چطوری بود و اینکه حس می کردیم چقدر جهان بینی هایمان با کیمیاگر تغییر کرده است.

بعدها٬ روزهای دانشجویی٬ وقتی یک بار قرار بود پائولوکوئیلو بیاید دانشگاهمان(که البته نیامد و برنامه اش کنسل شد) همه به خنده و مسخره می گفتیم: کوئیلو؟! همون که ژست عرفانی می گیره؟! همون که هیچی بارش نیست؟! برو بابا! همون خل و چل حقه باز؟! و این روزها دقیقا معادل آن روزها بود که وقتی کسی شعر سهراب می خواند برایمان می گفتیم: برو بابا دلت خوشه!

چند روز پیش با یکی از بچه های آن روزها داشتیم درباره ادبیات معاصر حرف می زدیم و بحثمان رسید به جناب آقای مصطفی مستور. هر دوتا ابراهایمان را جمع کرده بودیم و پوزخند می زدیم. دوستم گفت: دقت کردی این مستور ورژن ایرانی پائولوکوئیلوئه! ؟

جالب نیست که بعد از ۱۳- ۱۴ سال همه چیز اینقدر تغییر می کند؟!

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۸ - نیلوفر

   ادبيات و مهندسها!   

تقریبا همه علاقمندان به ادبیات (مخصوصا ادبیات داستانی) به یکی یا همه این رشته های علوم انسانی هم علاقه دارند:

فلسفه٬ روانشناسی و جامعه شناسی.

مثلا داستایوفسکی به گفته خود فروید بزرگترین روانشناس تاریخ بوده و هست. آدمهایی مثل کافکا و فالکنر و اینها هم حسابی فیلسوف بوده اند. تاثیر جامعه شناسی هم بر ادبیات بر هیچ کس پوشیده نیست.

حالا به نظر شما خیلی عجیب نیست که همه دوستان من که علاقمند به داستان نویسی هستند و آنها که چیزهای به درد بخور می نویسند همگیشان مهندس هستند؟!

ما توی کلاس داستان نویسیمان فقط یک نفر داریم که ادبیات خوانده است. بقیه همگی مهندسی خوانده اند یا می خوانند. ابتدا کمی غصه می خوردم از این بابت ولی وقتی آنهایی که از ابتدا شاخه علوم انسانی را در مطالعاتشان انتخاب کرده اند را می بینم خوشحال می شوم که هر گز وارد این رشته های دانشگاهی نشده ام. قضیه هم فقط به ایران ختم نمی شود( که توش معمولا باهوشها می روند پزشکی و مهندسی می خوانند و کسانی که پایشان به رشته های علوم انسانی باز می شود معمولا کلا علاقه ای به درس خواندن ندارند و از سر ناچاری واردش شده اند) گاهی فکر می کنم خواندن علم و تکنولوژی پیش زمینه اصلی علوم انسانی است. دقیقا دارم به این نتیجه می رسم که علوم انسانی به سرشاخگی فلسفه و روانشناسی بسیار بسیار پیچیده تر و مهم تر است از تکنولوژی. و حتما باید برای پا گذاشتن به وادی اش علم روز و تکنوژی روز را بدانی تا بتوانی بفهمی روان انسان دقیقا چگونه کار میکند.

کاملا می دانم که اکثر آنها که به علوم فنی علاقه دارند علوم انسانی و هنر را دوست ندارند ولی حرفم این است که اگر علاقمند به علوم انسانی و هنر باشی برای موفقیت باید حتما از علوم فنی شروع کنی.

معلم ریاضی سوم راهنمایی ام یک بار صدایم کرد توی دفتر. آن روزها زده بود به سرم و می خواستم ادبیات بخوانم. بهم گفت که چقدر اشتباه می کنم. خودش عاشق ادبیات بود. حرفهایش خیلی روی من اثر کرد. دوستش داشتم. زن نازنینی بود. نمی دانم الان کجاست ولی دوست دارم پیدایش کنم و بهش بگویم چقدر خوشحالم که ریاضی خواندم.

پی نوشت بی ربط :

وقتی می گویم بشریت دقیقا به دلیل وجود ترس از دور ماندن است که دارد نابود می شود یکی از دلایلش این است: در دنیای علم و تکنولوژی و اینتر نت و دهکده جهانی و حقوق بشر و اینها کسی به فکر بلایی هست که دارد بر سر مردم غزه می افتد؟

دوستان مقیم کانادایم خیلی حرف حقوق بشر می زنند. حرف انسا نیت و دموکراسی. چنان دنیای ایده آلی از بشریت به چشم من ترسیم می کنند که فکر می کنم من چه انسان حقیری هستم که اینقدر از انسان بودن به دورم. حالا کسی از آنها اصلا می داند کانادا نه تنها هیچ کاری برای مردم غزه نمی کند (که شاید اتفاقات آنجا به نوعی نسل کشی باشد) که کاملا هم تاییدش می کند؟؟ آیا اینکه توی همه دنیا جا انداخته اند حمایت از مردم غزه یعنی حمایت از تروریسم انسانیت است؟وقتی می گویم با همه شعارها و فعالیت های حقوق بشری این روزها مخالفم به این دلیل است که دقیقا حرفشان همیشه این است: همه انسانها با هم برابرند ولی بعضی ها برابرترند!  آیا کاری که رسانه های بزرگ غربی با غزه می کنند فرقی دارد با کاری که صدا و سیمای ما می کند؟ دلم برای بشریت می سوزد. کاش آنقدر استعداد داشتم که بتوانم این سقوط بزرگ بشریت امروز را بنویسم. کاموی عزیز٬ داستایوفسکی دوست داشتنی٬ چخوف بی نظیر٬ جایتان حسابی خالی است.

 

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٧ - نیلوفر

       

صبح جمعه٬ پارک ملت

هوا سرد ولی آفتابی است. قدم زدن و خندیدن با کسانی که خیلی دوستشان داری لذت بخش ترین کار دنیاست. با بخار دهانمان بازی می کنیم. گاهی چشمهایمان را می بندیم و صورتمان را رو به خورشید می گیریم. گاهی می دویم و به یاد روزهای شیطنت کودکی برای هم خاطره های شاد تعریف می کنیم. دریاچه یخ زده است. توی ذهنم ٬ از همان روزهایی که چهارساله بودم و با مهدکودک می آمدیم پارک ملت٬ تا به امروز هر چه می گردم یادم نمی آید دریاچه پارک را یخ زده دیده باشم. پایین پله ها٬ پیرمردی کوتاه قد با صورتی کثیف و کاپشنی بلند و مندرس ایستاده است. دور گردنش یک دوربین کوچک انداخته است. کنارش روی زمین و روی دیوار عکس چسبانده است. عکسهایی از آدمهای معروفی که این روزها گذری از پارک کرده اند. عکس از بچه های خندان از پدر و مادرهای شادان. همه مان از عکاسی های پارک ملتی خاطره داریم. گمانم یک گوشه آلبومهای قدیمی خانه همگیمان عکسی باشد سوار بر قایق پدالی روی دریاچه با مادر یا پدر. خوب خوب یادم هست مردهای عکاس آن روزها ها. عکس را می انداختند و یک ساعت بعد می رفتی تحویل می گرفتی. هیجان بی نظیری داشت. به ذهنم فشار می آورم بلکه قیافه آن مردی را یادم بیاید که توی ۵- ۶ سالگی از من و پدرم روی قایق پدالی عکس گرفت. ممکن است جوانی های همین پیرمرد باشد؟ پیرمرد حالا به ما نزدیک شده است صورتش خندان است. با صدای بلند و خندان می گوید: عکس یادگاری! توسط متخصص دوره دیده در لندن!! منطبق با تکنولوژی دیجیتال!! . همه مان می خندیم. پیرمرد هم می خندد و دوریبن کوچک دیجیتالش را که به گردنش آویزان است کمی جابجا می کند. خیلی دوست داشتنی است. موبالهایمان را در می آوریم تا از پیرمرد عکس بگیریم.

***

هستی و زمان

بالاخره مهمترین کتاب فلسفی جهان به فارسی ترجمه و چاپ شد. یک چیزهایی توی وزارت ارشاد این روزها هست که از قدرت درک من کاملا بالاتر است. در اوج سالهای گفت گوی تمدنها و وزارت آقای مهاجرانی (روزهای دانشجویی من!) که ما بی صبرانه می خواستیم بتوانیم این مهمترین دستاورد فکری بشریت را بخوانیم همه می گفتند عمرا بتوان همچین چیزی را چاپ کرد آن وقت حالا کتاب هستی و زمان مارتین هایدگر ترجمه سیاوش جمادی را نشر ققنوس چاپ کرده. نمی فهمم چطوری است که سر آن کتاب نه چندان مهم و خوب مارکز آن وطر جار و جنجال راه می اندازند و آن وقت کتابی را که به تو می فهماند چطور درباره جهان فکر کنی را چاپ می کنند. از آنجا که گمان می برم این مسئولین وزارت ارشاد هنوز نفهمیده اند دقیقا چه چیزی را چاپ کرده اند (و یا فهمیده اند و گفته اند خب! چون مسئله غیر اخلاقی ندارد احتمالا کسی نمی خواند بنابراین بی خیال!) به هر حال همیشه می گویند هستی و زمان تاثیر بزرگی روی تفکر مدرن بشریت داشته است. تا کسی از چاپ کتاب منصرف نشده حتما بخریدش.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٦ - نیلوفر

   ترس از دور ماندن - ۲   

دیروز حرفهای پاموک را نوشتم نه به این دلیل که نویسنده خوبی است. بلکه به این دلیل که انگار جواب سوالی را به من داد که سالها بود به دنبالش می گشتم. به هر حال وقتی همه اطرافیانت در هر سن و سالی همیشه به فکر مهاجرت باشند تو همیشه سعی می کنی بفهمی چرا و بعد سعی می کنی برای ماندنت مدام دلیل بیاوری.

خیلی زیاد معتقدم مهم ترین دلیل موج مهاجرت  سالهای کنونی از ایران ((ترس از دور ماندن است)) مهاجرت سالهای اول انقلاب و دوران جنگ شاید دلایلی کاملا متفاوت داشتند ولی دلیل سیل مهاجرت هم سن و سالانم را در همین مسئله یافته ام.

به همین دلیل است که وقتی ایران هستند عاشق ایکیا و استارباکس و پیتزاهات هستند. به همین دلیل است که غصه بزرگشان نداشتن اینترنت پرسرعت و کارت اعتباری است. و البته این ترس عظم نداشتن ویزای ورود به اکثر کشورهای جهان .و گرنه اکثر کسانی که حداقل در اطراف من مهاجرت کرده اند اینجا زندگی های راحت و خوبی داشته اند. آینده شان هم مشخص و معلوم بوده در حدی که در یک کشو جهان سومی آینده ات می تواند معلوم باشد. اینکه به دنبال زندگی بهتر بروی دلیل کافی ای نیست وقتی اینجا هم زندگی خوبی داری. وقتی خوب پول در میاوری و اموراتت می چرخد.زندگی خانوادگی خوبی داری.حداقل برای من این دلایل هیچ وقت قابل پذیرش نبوده و  همیشه به دنبال این می گشتم که پشت همه این دلیلهای دهن پرکن دلیل اصلی را بیابم.

گمانم این است که هم نسلان من دقیقا به دلیل ترس از دورماندن و در مرکز جهان نبودن است که مهاجرت می کنند. اینکه انگار اتفاقی در مرکز واقعی جهان می افتد و ما در ایران کاملا جدای از آنیم. اینکه ما تجربه های مشترک نداریم با مردمان اصلی دنیا.

این ترس از دور ماندن و تحقیر شدن در همه ما جهان سومی ها وجود دارند . آنهایی که آنقدر با عقل و شعور هستند که این ترس را درک کنند به فکر مهاجرت می افتند. حالا در ایران به علت شرایط خاصش این ترس بسیار پر ریشه تر است. تو اگر در هند باشی یا توی ترکیه یا مثلا حتی کره جنوبی ترست دور ماندن از دنیای بی عیب و نقص غرب است. ترس از اینکه با وجود هوش فراوانی که داری مورد پذیرش آدمهای دنیای مرکزی قرار نگیری. (حقیر شمردن دیگر ملتها و ملت خود را برتر خواندن)‌ ولی توی ایران تو واقعا ترست دورماندن از کل دنیاست. دورماندن از یک بار با موسیقی زنده. از یک قهوه بدمزه استارباکس. از اکران جهانی یک فیلم یا سریال. و درکنارش ترس از پذیرفته نشدن توسط مردمان اصلی جهان. ترس ار دور ماندن از پیشرفتهای علمی و اخلاقی بشریت.

اشتباه نکنید.من هرگز این ترس را محکوم نمی کنم. کاملا معتقدم آنهایی که این ترس را احساس می کنند انسانهای فرهیخته تری هستند از آنها که  احساسش نمی کنند. من خودم سالهاست با این ترس زندگی کرده ام . شاید مهم ترین دلیلی که سعی می کنم زیاد سفر کنم این است که به نحوی بتوانم با این ترس مقابله کنم. ولی حرفم این است که بشریت دقیقا در این مقطع زمانی باید این ترس را درک کند و برایش چاره ای بیندیشد. وجود داشتن این ترس به خودی خود نشان از انحطاط بشریت است. نقض تمام قوانین حقوق بشر است.

نکته زیبایی که در حرفهای پاموک وجود دارد این است که این ترس مختص کشورهای جهان سومی نیست. در همه مردم فرهیخته جهان کم و بیش این ترس از دور ماندن وجود دارد. این همان چیزی است که فلاسفه بعد از انقلاب صنعتی آن را ((تنهایی)) بشریت نامیدند.

حرفهای پاموک آرامش بخش است. انگار یک خودشناسی ناب است. خودشناسی اولین قدم درمان است. اینکه ما٬ همه بشریت٬ بیماریم. باید برایش چاره ای بیندیشیم. کاملا اعتقاد دارم تنها چیزی که تا به امروز توانسته این ترس را درک کند هنر است. همین است که انسانیت بدون هنر را کاملا بی مقدار می دانم. گمانم این است که این اعلامیه بی اساس و تصنعی حقوق بشر باید کاملا تغییر کند.

این روزها که به مناسبت سالگرد تولد مارتین لوتر کینگ باز همه جا پر شده از آن سخنرانی معروف ((من یک آروز دارم)) . دلم می خواهد به جای راه حلهای مقطعی و بی پاسخ مثل جنگ٬ مهاجرت و نسل کشی و نژاپرستی حداقل بگوییم:

من یک آروز دارم. من آرزو دارم هیچ انسانی هرگز احساس تنهایی نکند.

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۳ - نیلوفر

   ترس از دور ماندن   

وقتی سال گذشته اورهان پاموک ترک جایزه نوبل ادبیات را گرفت توی ایران کاملا ناشناخته بود. بعد از جایزه بود که یکی دو تا داستان کوتاه از او توی چند تا مجله ادبی ترجمه شد و بعد هم رمان ((زندگی نو)) از او چاپ شد. مهم ترین و زیباترین آثارش را البته هنوز هیچ خواننده فارسی زبانی نخوانده است. رمانهای بی نظیر ((برف)) ((استانبول)) و ((نام من قرمز است)) . پاموک وقتی برای دریافت جایزه جلوی اعضا آکادمی نوبل قرار گرفت به رسم همیشه یک سخنرانی کوتاه کرد. به زبان ترکی و درباره خودش٬ پدرش و اینکه چرا می نویسد. این سخنرانی را آقای رضا رضایی به زیبایی ترجمه کرد که همین امسال یک بار در مجله نگاه نو  و بار دیگر در مجله رودکی چاپ شد. اسم این سخنرانی بود((چمدان پدرم)) . گمانم هر کس که شور نوشتن دارد باید آن را بخواند. مخصوصا اگر مثل آقای پاموک یک جهان سومی باشی که انگار همه اتفاقهای مهم دنیا خارج از تو می افتد.برای دل خودم ٬ تکه هایی از این سخنرانی را می نویسم. گرچه خواندن کل آن برای همه دوستداران ادبیات واجب است.:

((به نظر من نويسنده بودن كشف كردن فرد دوم و پنهان در وجود آدمي‌، و كشف كردنِ دنيايي است كه آن فرد دوم را ساخته است‌: وقتي صحبت از نوشته مي‌شود اولين چيزي كه به ذهنم مي‌رسد رمان و شعر و سنّت ادبي نيست‌، بلكه انساني جلو چشمم مجسم مي‌شود كه خودش را در اتاقي حبس كرده‌، پشت ميزي نشسته و تك و تنها به درون خودش برگشته و به لطف اين رجعت با كلمات دنيايي نو مي‌سازد.نوشتن يعني گذشتن از درون خود و با صبر و سماجت در پي دنيايي نو گشتن‌...

به نظر من راز نويسندگي در الهام نيست كه معلوم نيست از كجا مي‌آيد، بلكه در سماجت و صبر است‌. آن تعبير زيباي تركي‌، با سوزن چاه كندن‌، به نظرم مي‌رسد كه وصف حال نويسنده‌هاست...

احساس اصلي‌ام در باره جايگاهم در دنيا ــ چه به لحاظ جغرافيايي چه به لحاظ ادبي ــ اين احساس بود كه در مركز نيستم‌. در مركز دنيا زندگي‌اي غني‌تر و جذاب‌تر از زندگي ما جريان داشت و من همراه با تمام اهالي استانبول و تمام اهالي تركيه در بيرون آن بوديم‌. امروز فكر مي‌كنم اكثر مردم دنيا در اين احساس با من شريكند. همان‌طور احساس مي‌كردم كه نوعي ادبيات جهاني وجود دارد و آن ادبيات مركزي دارد كه از من بسيار دور است‌. در اصل چيزي كه به آن فكر مي‌كردم ادبيات غرب بود نه ادبيات جهان‌، و ما تُرك‌ها در خارج آن قرار داشتيم‌...

 احساس حاشيه‌نشيني و دغدغة حقيقي بودن را فقط با نوشتن رمان بود كه به تمامي شناختم‌. به نظر من نويسنده بودن يعني مكث كردن بر زخم‌هاي درونمان‌، توجه كردن به زخم‌هاي پنهاني كه كمي مي‌شناسيمشان‌، و صبورانه كشف كردن‌، شناختن و آشكار كردن اين زخم‌ها و دردها و تبديل كردنِ آن‌ها به بخشي آگاهانه از نوشته‌ها و شخصيتمان

نويسندگي يعني حرف زدن در بارة چيزهايي كه همه مي‌دانند اما نمي‌دانند كه مي‌دانند.

 نويسنده‌اي كه خود را در اتاقي حبس مي‌كند، هنرش را تكامل مي‌بخشد و مي‌كوشد دنيايي بيافريند، همين كه كار را با زخم‌هاي دروني خود شروع مي‌كند، دانسته يا نادانسته‌، به انسان‌ها عميقاً اعتماد كرده است

بله‌، هنوز هم نخستين درد انسان‌ها بي‌خانماني‌، گرسنگي و بي‌سرپناهي است‌. اما اكنون تلويزيون‌ها و نشريات خيلي سريع‌تر و آسان‌تر از ادبيات اين دردهاي اساسي را برايمان بازگو مي‌كنند. امروز چيزي كه ادبيات بايد به آن بپردازد و روايتش كند ترس از دور ماندن است و خود را بي‌ارزش حس كردن‌، همين طور شكستن غرورِ جمعي و تحقير شدن‌، در كنار اين‌ها حقير شمردن ديگران و ملت خود را برتر از ساير ملت‌ها دانستن

بيش‌ترين سؤالي كه از ما نويسنده‌ها مي‌پرسند اين است‌: چرا مي‌نويسيد؟مي‌نويسم چون از درونم مي‌جوشد! مي‌نويسم چون نمي‌توانم مثل بقيه كاري عادي انجام دهم‌. مي‌نويسم تا كتاب‌هايي مثل آن‌هايي كه من مي‌نويسم نوشته شوند و من بخوانم .مي‌نويسم چون با تغيير دادن واقعيت است كه مي‌توانم واقعيت را تاب بياورم‌. مي‌نويسم چون مي‌خواهم همة دنيا بداند من‌، ديگران‌، همة ما در استانبول‌، در تركيه چگونه زندگي كرديم و چگونه زندگي مي‌كنيم‌.مي‌نويسم چون به ادبيات و هنر رمان بيش از هر چيزي اعتقاد دارم‌. مي‌نويسم چون از فراموش شدن مي‌ترسم‌.مي‌نويسم چون مي‌خواهم تنها بمانم‌. مي‌نويسم تا شايد بفهمم چرا از دست همه‌تان‌، از دست همگي اين قدر عصباني‌ام‌. مي‌نويسم چون دوست دارم خوانده شوم مي‌نويسم چون تبديل كردن زيبايي و غناي زندگي به كلمات كاري لذتبخش است‌. نه براي تعريف كردنِ داستان‌، بلكه براي بافتن داستان است كه مي‌نويسم.... مي‌نويسم چون هيچ جوري خوشبخت نمي‌شوم‌. مي‌نويسم تا خوشبخت شوم‌))

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٢ - نیلوفر

   عکس   

توی عکس دقیقا پنج نفریم. صورتهایمان پر مو و ابروهایمان کلفت و بی حالت است. می خندیم. از ته دل شادیم. دست انداخته ایم گردن هم. مانتو مقنعه های مدرسه مان سورمه ای است. موهایمان وزوزی و بی تاب از گوشه و کنار مقنعه ها زده است بیرون. عکس اسکن شده و روی کامپیوتر هر پنج تایمان است. هر کداممان گوشه ای از دنیا نشسته ایم. دقیقا یازده سال بعد است. گمان نمی کنم تا مدتها بتوانیم پنج تایی کنار هم جمع بشویمُ دست بیندازیم گردن هم و عکس بگیریم. رویمان نمی شود عکس را نشان شوهرانمان بدهیم. یکیمان از آن سر دنیا می نویسد: بچه ها خودمونیم چقدر همه مون زشت بودیما! آن یکی می نویسد: چقدر خوب شد بزرگ شدیم! و من یاد خانم مسئول کنترل پاسپورت فرودگاه مهراباد می افتم. حالا ٬ وقتی آرایش کرده و تمیز و مرتب روبرویش می ایستم تا مهر خروج بزند روی پاسپورتم٬ اول یک نگاهی بهم می کند و می گوید: عینکت را بردار. بر می دارم. باز نگاه می کند به من و به عکس ۱۸ سالگی. اخم می کند: این تویی؟! بعد سرش را تکان می دهد: شوهر کردی؟! می خندم که خب آره ولی چه ربطی داره؟! می گوید: نه ! همون خوب شد زود شوهر کردی! خیلی بی ریخت بودی خداییش!! .یکی از ما پنج تا ٬ نشسته کیلومترها و دریاها دور از من٬ منتظر تغییرات بزرگ توی زندگیش ٬ آن یکی درسش تمام شده دنبال کار خوب می گردد. دیگری بعد از چند سال کار دوباره درس می خواند. همه مان کرم ضد آفتاب می زنیم و گاهی درباره کرم دور چشم با هم حرف می زنیم که واقعا از کی باید مصرفش را شروع کنیم؟ جلوی آینه می رویم و موهای سفیدمان را می شماریم. گاهی هم٬ یک پیرهن زیبا تنمان می کنیم٬ کفشهای پاشنه بلند جلو باز می پوشیم. ناخنهایمان را بلند می کنیم موهایمان را جمع می کنیم یا رها می کنیم روی شانه ها به صورتهای سفید بی لکمان توی آینه خیره می شویم و گاهی٬ از وجود داشتنمان کیف می کنیم. یکی مان می گوید این عکس یازده سال پیش را دوست دارد چون پر از خاطره شاد است. گرچه هیچ دلش نمی خواهد به آن دوران مقنعه بلند و مانتوی گشاد و استرس کنکور برگردد. آن روزها که هر بار اگر کرکهای پشت لبمان را می کندیم باید ته دلمان می لرزید که آیا ناظم ببیند یا نبیند.

همسر دوستم می گوید شماها فقط عکسهای بچگیهایتان را نشان ما می دهید. بعد یک دفعه توی عکسها بیست و چند ساله اید. پس عکسهای ۱۵- ۱۶ سالگی کو؟ همسر من اما ۱۵- ۱۶ سالگی های من یادش مانده. نیازی به عکس ندارد. آن روزها که توی مهمانی های خانوادگی سرم توی کتاب بود و ابروهایم کلفت و پر مو بود و کاری به کارش نداشتم. ولی حالا که عکس ۱۷ سالگیم را نگاه می کند با خنده می پرسد: تو اول خوشگل شدی شوهر کردی یا وقتی شوهر کردی خوشگل شدی؟! کدومش بود؟!

یازده سال پیش توی عکس دقیقا پنج نفریم. الان هم  توی یه وبلاگ خصوصی دقیقا پنج نفریم. دارم فکر می کنم بیست سال دیگر وقتی گوشه ای از دنیا باز دور هم جمع شویم و دست بیندازیم گردن هم ٬ آن روزها که پنجاه ساله شده ایم٬ و عکس بگیریم٬ آیا هنوز عاشق عکس سی سالگی باقی مانده ایم؟ آیا پنجاه سالگی و صورتهای چروک شده را دوست خواهیم داشت؟ ۱۷ سالگی را دوست داشتم٬ عاشق ۳۰ سالگی هستم. پنجاه سالگی چطور خواهد بود؟

پی نوشت:

هیچ می دانستی (( عقل یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای))* ؟ من که نمی دانستم.

* آه ... که این طور- محسن نامجو

لینک
۱۳۸٦/۱۱/۱ - نیلوفر