شب عید   

دارم روی میز کارم را خانه تکانی می کنم. از خانه تکانی خودمان سخت تر است. هنوز برای نیمی از اطرافیان عیدی نخریده ام. هنوز یکی دو تا از خریدهای خودم مانده است. سفره هفت سینمان فقط سبزه اش حاضر است. هنوز آینه و شمعدان نقره ام را پاک نکرده ام. مسافرت عیدمان به دلایلی کنسل شده است و خوشبختانه نگران چمدان و بار سفر نیستم. اول هفته که  داشتم برای خریدن آرد نخودچی و آرد برنجی و پودر قند برنامه ریزی می کردم خاله بی نظیر همسر گرامی به یک باره در خانه مان را زد با یک عالم شیرینی خانگی دست پخت خودش. ۷- ۸ مدل مختلف. گرچه قطابها شاید از گزند همسرگرامی تا شب عید دوام نیاورند ولی بقیه شان خوش بو و خوش رنگ یک گوشه خنک خانه نشسته اند و به من آرامش می دهند. امسال که برنامه مسافرتمان جور نشده تصمیم داریم تهران باشیم . تهران دوست داشتنی فروردین را بگردیم. موزه ها و پارکها و دیدنی های اطرافش را. واقعیتش این است که برای دیدن تهران هیجان زده ترم تا هند که قرار اول مسافرتمان بود. ولی دلم نمی آید یکی دو روزی سر به دریا نزنیم. درست است که لیست آروزهای شب عیدم را مدام دارم توی مغزم مرور می کنم. درست است که توی آن یک دقیقه آخر مانده به تحویل سال همه شان را آرزو می کنم ٬ ولی من و دریا فقط می دانیم آرزوهای من یعنی چه. از ۱۲- ۱۳ سالگی همیشه عمیق ترین رازهای دلم را فقط برای دریا گفته ام. این است که باید حتما بین همه تهران گردیها یکی دو روزی هم بروم و کنار دریا بنشینم و آرزو کنم.
به کارهای نکرده شب عیدم فکر می کنم مدام و به همین ساعتهای باقی مانده. و به اینکه چقدر حرف نگفته دارم برای گفتن اینجا. اینهمه روز اینجا نوشته ام. پستهای طولانی. و هنوز انگار حرفهای امسالم ناقص مانده اند. درباره نیمی از کتابهای خوبی که امسال خوانده ام ننوشته ام. نیمی از مهمترین چیزهایی که درباره زندگی یادگرفته ام. نیمی از آدمهای جالبی که دیده ام. شاید اگر توی سایتهای اینترنتی سیاسی یا توی غرو لندهای مردمی بخواهم ببینم امسال چطور سالی بوده به این نتیجه برسم که سال بدی بود. برای سیاست برای فرهنگ برای کتاب برای نوشتن برای فکر کردن برای دنیا ... ولی حقیقتش را بخواهید برای من سال خیلی خوبی بوده. درست است که مهمترین آرزوهای سالم نرسیده ام. درست است که مادر یکی از بهترین دوستانم از دنیا رفت و شوهر خاله عزیزم. ولی امسال ما کنار دوستانم کلی خوش گذرانیدم. کلی کتابهای خوب خواندم. کلی با بچه های کلاس داستان نویسی نشستیم و حرف زدیم و از هم چیز یادگرفتیم. کلی جمعه ها که شد رفتیم خانه مادربزرگ و دور هم جمع شدیم. سفر رفتیم. کار کردیم. برای کارخانه مان ایزو گرفتیم. محصولاتمان را تست بین المللی کردیم. کلی نمایشگاه موفق و عالی برگزار کردیم. کلی کنسرت بی نظیر رفتیم. کلی تئاتر خوب دیدیم. تقریبا همه شماره های نیویورکر امسال را خواندم. کلی نویسنده جدید شناختم. ما امسال درست از اول اردیبهشت زباله هایمان را تفکیک کردیم. آنقدر توی راهش ثابت قدم ماندیم و آنقدر به همسایه ها ٬ با کمک سرایدار عزیز٬ فشار آوردیم که حالا بهترین خانه محل شناخته شده ایم در این زمینه. تفکیک زباله ؟ توی ایران؟ شدنی بود! چندین بار زنگ زدیم به سازمان بازیافت وقتی برای بردن زباله ها نمی آمدند به ۱۳۷ شکایت کردیم. آقندر گفتیم و گفتیم تا امروز دیگر برای آنها هم جا افتاده که ظهر هر پنجشنبه ساختمان ما یک عالم زباله خشک برای جمع کردن دارد. امسال را دوست داشتم. دقیقا آن چیزی نبود که آروزیش را داشتم. سختیهایی که کشیدم امسال کم نبود. ولی الان که به گذشته اش نگاه می کنم می بینم بدیهایش رنگ باخته ولی خوبی هایش درخشان است. کنسرت شجریانش. تئاتر افرایش. شیاطین داستایوفسکیش. مگر آدم در زندگی چه می خواهد؟
شب عید است. کلی کار دارم. کلی فکر دارم.... کلی آرزو دارم....

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢۸ - نیلوفر

   جوانه   

نمی فهمم چطور آدمها این چنین بی اعتنا می گذرند؟ با اخمهای درهم؟ تند و تند راه می روند سرهایشان پایین است. با موبایهایشان حرف می زنند. داد می زنند. جلوی عابر بانک صف می کشند. می روند می آیند. چطور جلوی دستفروش می ایستند و روسری می خرند؟ موش اسباب بازی می خرند؟ چرانگاه نمی کنند؟ چرا یک لحظه فقط یک لحظه نمی ایستند؟ چرا تعجب نمی کنند؟ چرا دلشان پر از احساسات نو و تازه و پر هیجان نمی شود؟ کنارشان توی این شلوغی خیابان درختچه ای با شاخه های خشک و سفت جوانه زده است. مثل پودر ریز سبزی که پاشیده باشندش روی چوب خشک. چرا کسی تعجب نمی کند؟ از تولد؟ از بهار از جوانه؟ آیا این چیزها که آقای دستفروش می فروشد یا آن پول که توی حساب عابر بانک است یا لباس شب عید پشت ویترین که خیلی گران است مهم تر است از این جوانه ؟ باورتان می شود؟ همین طوری یک شبه شاخه تا دیروز خشک جوانه زده است. مهم تر از این جوانه چه چیز هست توی زندگی؟ چرا من اینجا تنها کسی هستم که با صورت پر از لبخند کنار درختچه گوشه پیاده رو ایستاده ام و از وجود این جوانه لبریز از شور و عشق شده ام؟ دارد بهار می آید. باز هم مثل هر بار با آمدنش کارهای عجیب و غریب می کند. یک شبه یک دفعه . مگر می شود جوانه را دید و بهار را حس کرد و لبریز از شور نشد؟ و فکر نکرد که هر شاخه خشکیده ای روزی با بهاری جوانه خواهد زد؟ جوانه سبز پودری بی نظیر .... عجیب است. چرا کسی متحیر نیست؟!

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٧ - نیلوفر

   جامعه شناسی اتوموبیلی   


در دوران قدیم احتمالا هر کس ماشین شیک و مدل بالاتری داشت آدم قابل احترام تری بود. ولی خب جامعه شناسی ایرانی کلا قاعده و قانون سرش نمی شود. بنابراین امروز همه می دانند جامعه شناسی اتوموبیلی دقیقا چگونه است. از آنجایی که اکثریت جمعیت پولدار ایرانی تازه به دوران رسیده ٬ تحصیل نکرده و بازاری هستند یک جورهایی عقده کلاس و اینها هم دارند بنابراین بنز مهمترین ماشینشان است. بنابراین اگر در خیابان بنز دید فکر نکنید صاحبش یک پروفسور نابغه است یا یک صنعتگر قابل یا حتی یک کارخانه دار معروف. مطمئن باشید طرف احتمالا آهن فروش است و یک عالم زمین و خانه دارد در نواحی مختلف تهران(مخصوصا فرشته و زعفرانیه!) این آدم بنز سوار احتمالا تا یک سال پیش ماکسیما داشته است. و تا ۴ سال پیش (التبه ممکن است توی همین ۴ ساله پولدار شده باشدها!) پاژرو داشته است. حالا اگر الان توی خیابان های تهران ب م و ببینید و (اگر مثل همسر گرامی عاشق ماشین باشید قبان صدقه ب ام و هم بروید) معمولا راننده ماشین پسر همان آقای آهن فروش است. البته گاهی گداری ب ام و سوار عزیز پسر یک جراح مشهرو تهران است ولی هیچ فکر نکنید این آقای پسر جراح احتمالا درس خوانده و اینها باشد. او به طور قطع دانشجوی دانشگاه آمریکایی های دوبی است و هنوز بعد از ۴ سال دارد دوره های اولیه زبان را توی آن دانشگاه طی می کند. و حالا برای شمشک رفتن احتیاج به این ب ام و دارد. تویوتا سواران و مزدا سواران که توی مرحله بعدی قرار می گیرند طیفشان وسیع تر است. احتمال دارد تویشان آدم به درد بخور پیدا بشود یک کارخانه دار یا یک صنعتگر موفق. ولی خب احتمالا ماشین بیشتر دست همسر این آقای صنعتگر است که آن خانم هم به هر حال باید هر روز به خریدها و آرایشگاه و اینهایش برسد و معمولا وقت ندارد ماشین را جای خوبی پارک کند. این است که این جور ماشینها معمولا جلوی سوپرمارکتها به صورت دوبله پارک شده است. حال اگر بخواهیم تااینجای جامعه شناسیمان را جمع بندی کنیم٬ این طوری می شود: فرض کنید توی ترافیک هستید فکر می کنید چه کسی می اندازند لاین بغلی و خلاف می رود؟ پیکان؟! پراید؟ ۲۰۶؟ نه خب! اول از همه جناب بنز بعد ماکسیما بعد ب ام و بعد تویوتا بعد احتمالا پیکان. حالا فرض کنید یک ماشینی توی خیابان ظفر باریک و شلوغ دوبله پارک کرده و رفته نوشابه بخرد.و جمعیت عظیمی پشتش دارند بوق می زنند.صرف نظر از اینکه ماشین این آدم چی باشد می تواندی مطمئن باشید یکی از جملات زیر حتما روی شیشه پشت ماشین نوشته شده است: یا زهرا! یا حسین! لا الله الا الله ! یا ابولفضل و ...
اگر می خواهید جامعه شناسی اتوموبیلتان تکمیل شود باید بگویم فرهیخته ترین انسانهای تهرانی معمولا یا پژو ۴۰۵ دارند یا پژو ۲۰۶ . رانندگان این ماشینها (اگر استثناها را جدا کنیم) معمولا تحصیل کرده و زحمتکشند. قوانین را بهتر از بقیه رعایت می کنند. کمتر از بقیه آشغال از پنجره بیرون می ریزند و قیافه هایشان شکل آدمیزاد است.
گمان می کنم نتایج این جامعه شناسی به قدری واضح و مبرهن باشد که نیاز به تحقیق هم نداشته باشد. تنها سوالی که برایم مانده این است که حالا که همگیمان می دانیم آنهایی که ماشین مدل بالا سوار می شوند بی سواد و بی مسئولیت اند چرا هنوز ۴۰۵ سواران و ۲۰۵ سواران در حسرت و آروزی ب ام و می سوزند؟ به گمان من که ب ام و سوار شدن توی تهران یک جورهایی فحش به شخصیت آدم است!

پی نوشت مهم!:
خب به سلامتی وزارت ارشاد عیدی خوب و پر ارزشی داد به همه ما. ماهنامه فرهنگی هنری هفت هم توقیف شد. دلیلش را نمیدانم. مگر مهم است؟؟  اینجا زیاد از هفت نوشته بودم. مجله بسیار خوب و پرباری بود. خیلی وقتها باعث می شد آدم فکر کند. احتمالا بزرگترین جرمش همین بوده است. نمی دانم گردانندگانش ممکن است صدایم را بشنوند؟ می خواستم بهشان بگویم چیزهای خوب و زیادی ازشان یاد گرفته ام. خوشحالم که بودید. هر چند کوتاه. و می دانم بر می گردید.خوبی فکر کردن این است که وقتی فکر کردی دیگر نمی توانی فکر نکنی. همین ضامن بقایت است. گیریم توقیفت هم بکنند. و امتیازت را لغو کنند.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٦ - نیلوفر

   جوردیگر باید دید؟ - به بهانه جونو   

جونو یک فیلم شوخ و شنگ و خوش ساخت و شیرین است که واقعا دیدنی و لذت بخش است. بعضیها که بهش خرده گرفته اند معمولا طرفداران سقط جنین هستند. داستان جونو ازاین قرار است که یک دختر ۱۶ ساله بعد از اینکه می فهمد ناخواسته حامله شده است تصمیم می گیرد بچه را نگه دارد و به خانواده ای که بچه می خواهند بدهد. به طور کلی سقط جنین هنوز برای من از آن معماهای عجیب است. نمی فهمم دقیقا این وسط حق بچه و حق مادر چطور معنا می شود. فکر می کنم اگر در صورت عدم مسئولیت پذیری زن این اتفاق بیفتد خیلی خودخواهانه است که بچه کشته شود. به هر حال به قول شکسپیر مسئله بودن یا نبودن است. ولی باز هم خیلی مواقع است که فکر می کنم حق طبیعی زن است(مثل موارد تجاوز و ...)‌به هر حال یک چیز برایم روشن است و آن این است که انسان در لحظات سخت باید خودش تصمیم بگیردو موقع تصمیم گرفتن هم فقط به فکر راحت ترین راه حل نباشد. ولی چیزی که باعث خاص بودن جونو می شود اصلا داستان فیلم نیست. بلکه آدمهای فیلم است که چطور به زندگی نگاه می کنند. و مخصوصا شخصیت بی نظیر خود جونو که به گمانم یکی از دوست داشتنی ترین٬ جذاب ترین٬ زیباترین و صاف و ساده ترین ۱۶ ساله هایی است که دنیا به خودش دیده است. مهمترین تلنگری که جونو به تو می زند این است: زندگی اصلا اون طوری نیست که فکر می کنی. قاعده و قانون مشخصی ندارد جز خوب بودن و دوست داشتن. هیچ اتفاق بدی دلیل نمی شود که تو حس کنی زندگیت فاجعه بار است. مهم این است که زنده باشی و خوش باشی و بقیه را دوست داشته باشی- آنقدر که خودت را دوست داری. آیا اینکه پدر و مادر آدم در کودکی از هم جدا شده باشند فاجعه است؟ آیا اینکه  مادرت هرگز به تو سر نزند فاجعه است؟ آیا اینکه تو پولدار نباشی یا موفق نباشی فاجعه است؟ یا اینکه فکر کنی دختری که دوستش داری دوستت ندارد؟ آیا اینکه توی ۱۶ سالگی حامله بشوی فاجعه است؟ اینکه دختر ۱۶ ساله ات حامله بشود فاجعه است؟ اینکه بچه دار نشوی چطور؟ اینکه شوهرت دیگر دوستت نداشته باشد چی؟اینکه همسرت اصلا علاقه هایت رادرک نکند ؟ واقعیتش این است که جونو خوب خوب به تو می فهماند که اگر خوب خوب به زندگی نگاه کنی هیچ کدام از این اتفاقاتت اصلا مهم نیست. جزءی از زیبایی زندگی است. غصه دار می شوی ناراحت می شوی ولی زندگی یعنی همین! مهم این است که وقتی این مشکلات پیش آمد تو چطوری بهشان نگاه می کنی؟ چیزهای مهم دنیا شاد بودن و عشق است. بقیه کلا مهم نیست. جونو٬ دخترک ۱۶ ساله بی مسئولیت بی مادر داستان٬ خوشبختی ناب دارد. چون زندگی را دوست دارد. با خودش رو راست است و همیشه صادق است و خوب م یداند مهم ترین کار جهان عشق است. در نتیجه هم همیشه همه چیز در نهایت برایش شیرین می شود. پدر جونو شکست خورده و بی پول است ولی خوشبخت است.چون همه را برای آن چیزی که هستند دوست دارد نه برای آن چیزی که باید باشند حتی خودش را. حتی ونسا(زنی که بچه را به فرزندی قبول می کند) هم خوشبخت است چون می داند چه می خواهد و زیاد غصه نمی خورد از اینکه نمی تواند بچه دار شود یا اینکه شوهرش چقدر بی مسئولیت است.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٥ - نیلوفر

   تعریف زندگی- سعدی   

گر به همه عمر خویش
با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است
باقی ایام رفت

 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٢ - نیلوفر

       

وقتی که توی دانشکده سابقت یک غرفه داشته باشی در کنار یک همایش این اتفاقات احتمالا می افتد:
- استاد قدیمیت از دور نگاهت می کند.چشمهایش را تنگ می کند. تو بهش سلام می کنی. می پرسد: پس اینجا استخدام شدی؟! خوبه دانشجوهام بیکار نموندن!!
-بازدید کننده ای از شرکت کنندگان همایش جلو می آید و سوالی می پرسد. وقتی داری جوابش را می دهی می گویی : اتفاقا ما با شرکت... (شرکتی که آن آًقا از طرف اون شرکت کرده)‌زیاد کار کرده ایم. چشمهای مرد گرد می شود. با لهجه شهرستانی اش می گوید: شما از کجا فهمیدین من از کدوم شرکت اومدم؟! به کارتی که به گردنش آویزان است(و همه شرکت کنند گان همایش هم آن را دارند)‌اشاره می کنی که: خب از روی این فهمیدم! می خندد که:  اینکه شما بجه تهرونی ها خیلی باهوشین راسته ها!!
-معلم حل تمرین درس کنترلت که آن روزها دانشجوی فوق بود می آید جلو. چاق شده و کمی موهای سرش ریخته است. بهش می گویی که شاگردش بوده ای . می گوید بله! یادم هست! خیلی باهوش و درس خون بودی!(یاد این می افتی که شاید دو سه باز بیشتر سر کلاسش نرفته باشی!و عمرا تو را یادش باشد!) کمی حرف فدیم را می زنید. از تو می پرسد که چرا ادامه تحصیل ندادی و آدمی به استعداد تو خیلی حیف بود!!! بعد کمی آرام تر می پرسد: شرکتتان استخدام میکند؟!
-دانشجو ها دسته دسته می آیند. سوالهایشان یکسان است و توی یکی از سه دسته زیر قرار می گیرد:
   ۱- شما کلا تو شرکتتون چی کار می کنین؟!
   ۲- ما که سابقه کار نداریم رو استخدام می کنین؟!
   ۳- این چیزایی که دارین رو خودتون تولید می کنید؟ (و وقتی جواب می شوند که هنوز بسیاریش را وارد میکنیم) چرا؟! باید همه رو خودتون تولید کنید.!
به یاد روزهای دانشجویی خودت برای همه شان همه چیز را توضیح می دهی.

-دو تا دختر دانشجو دوان دوان می آیند دم غرفه. می پرسند: خانم شما ماژیک دارین؟ اتفاقا داریم. بهشان ماژیک می دهی. دفترشان را در می آورند یک کاغذ از وسطش می کنند و بعد روی میز جلوی غرفه خم می شوند و با ماژیک روی کاغذ می نویسند: کلاس ... دکتر .... امروز  تاریخ ... تشکیل نمی شود. بعد در حالی که دارند از خنده منفجر می شوند ماژیک را پس می دهند و از پله ها بالا می دوند.
***
ملاقات بانوی سالخورده خوب بود. گرچه کش دار بود. به فکرم فرو برده از دیشب. آیا آثار کلاسیک و کشدار هنوز خوب است؟ چرا کسی حال ندارد کلیدر بخواند؟ چرا بالزاکی نوشتن یک جورهایی فحش به حساب می آید؟ هنوز هم فکر می کنم آثار  مهم و خوب قدیمی هرچقدر هم که کشدار باشند خوبند. از دنیای داستانهای کوتاه و فیلمهای کوتاه لذت می برم ولی هم زمان غصه می خورم از اینهمه کوتاهیمان. چرا وقت نداریم؟ چرا دیشب بعضی صحنه ها را به زور تحمل می کردم؟

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢۱ - نیلوفر

   ما غیر خودیها   

اولین بار که سن و سالم آنقدر شده بود که بتوانم رای بدهم٬ قرار بود پنجمین دوره مجلس انتخاب شود. آن روزها تازه حزب کارگزاران راه اندازی شده بود. یک معلم تاریخ داشتیم که مرد عجیب و غریبی بود.سعی داشت به ما دختر بچه های تازه بزرگ شده بفهماند که تشکیل حزب کارگزاران یک اتفاق بزرگ تاریخی است. حتی یادم هست که یکی از سوالات امتحانمان هم درباره این حزب بود. به هر حال من از آن روز تا به حال توی همه انتخابات برگزار شده به غیر از انتخابات مربوط به مجلس خبرگان و انتخابات مجلس هفتم شرکت کرده ام. خانواده ام هرگز موافق شرکت توی انتخابات نبودند ولی حتی یک بار هم جلو مرا نگرفتند. گاهی هم آنقدر من شور و شوق نشان دادم که خودشان هم راضی شدند. روز انتخابات مجلس ششم رفتم دنبال پدر بزرگ و مادربزرگم. بردمشان که به لیست روزنامه های دوم خردادی رای بدهند. مادربزرگم با آن پاهای دردناکش. هیچ کدامشان الان نیستند. توی حوزه با پدربزگم مصاحبه کردند. گفت هر چی خانم مهندس ما (بچه ها و نوه هایش همیشه باعث افتخارش بودند) بگه حتما درسته. آن روزها فقط دانشجو بودم.مانده بود تا مهندسی.
به هر حال ما آن روزها خیلی شور و شوق داشتیم.هنوز خام و نادان بودیم. ولی همیشه خوشحالم از همه اینها. توی دوست و فامیل آدمهای زیادی هستند که افتخارشان این است که سی سال است شناسنامه هایشان مهر انتخابات نخورده است. آدمهای زیادی که مرا سرزنش می کنند. جوان و نادانم می خوانند. حتی گاهی به من می گویند جواب نسل آینده را چه می دهی؟
حقیقتش را بخواهید اصلا نمی دانم آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی این را می دانم که شرکت نکردن توی انتخابات هیچ مشکلی را حل نمی کند. حکات همان دیکته ننوشته ای است که غلط ندارد. من برای همه کسانی که مثل من فکر نمی کنند ارزش قائلم. برای همه آنهایی که این روزها مدام ایمیل مربوط به پتیشن نام خلیج فارس را توی گوگل ارت برایم فوروارد می کنند و خودشان را بزرگترین وطن پرستان تاریخ می دانند. به هرحال دوست داشتن خلیج فارس هم بهتر از دوست نداشتن است. گیریم تا به حال سری هم به دهات گوشه و کنار خلیج فارس نزده باشی و درد عربهای آنجا را ندانسته باشی. ولی از همه شان خواهش می کنم مرا خائن نخوانند وقتی فکر می کنم همیشه که شرکت کردن توی انتخابات در هر شرایطی مسئولانه تر٬ بهتر و البته سخت تر است از شرکت نکردن در آن. من این را از تجربه دردناک انتخابات مجلس هفتم خوب فهمیدم. هنوز هم به خاطر اینکه گول حرفهای خوش آب و رنگ آدمهایی را خوردم که فقط بلد بودند حرف بزنند و هیچ کار عملی ای ازشان ساخته نبود ناراحتم. آدمهایی که با دیدن مشکلات کوله بارشان را بستند و با دیدن اولین راه فرار مهاجرت کردند.ما هیچ کداممان درانتخابات مجلس هفتم شرکت نکردیم. و نتیجه اش خیلی دردناک شد. سرزمین ما ۱۰۰ سال است که با صندوق رای آشنا شده است. حقیقتش را بخواهید من کاملا اعتقاد ندارم دموکراسی و رای اکثریت راه حل نجات جهان باشد(حتی گاهی فکر می کنم که نیست) ولی می دانم فعلا تنها چیزی است که ما داریم. ناقص است. اشکالات زیادی دارد. مثل خودمان. مگر همانها که طرفداری از دموکراسی می کنند(و مثلا این روزها توی صدای آمریکا نشسته اند و اجازه هیچ حرف مخالفی را هم نمی دهند) دموکراسیشان کامل است؟ به هر حال من می دانم در زمانه ای که آدمهای سرزمینم به دو گروه خودی و غیر خودی تقسیم شده اند و ما جمعت بزرگی هستیم که توی گروه غیر خودیها قرار داریم٬تنها حقمان فعلا از سرزمینمان همان یک برگ رای است. وگرنه که خودیها کار خودشان را می کنند و خوشحال تر هم خواهند شد اگر ما غیر خودیها موی دماغشان نباشیم.
من سرزمینم را دوست دارم . هنوز به آینده اش امیدوارم و فکر می کنم اگر من روزهای خوشش را نبیبم فرزندانم خواهند دید. فکر می کنم باید کار کنم. بسازمش و از این تنها حقم هم تا جایی که می شود استفاده کنم. امیدوارم بتوانم جواب نسل آینده را بدهم.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٠ - نیلوفر

   الناز...   

چطور می شود به یک دختر ۱۰ ساله گفت که پدرت دیگر نیست؟ چطور می شود حالیش کرد که آن پدری که هر شب خسته از کار می آمد و حتما می بردت پارک و قربان صدقه ات می رفت دیگر نیست؟ وقتی می رسم خانه شان عکس پدرش را زده اند به در٬ پارچه سیاه زده اند ٬ در خانه باز است. مادرش مبهوت گوشه ای نشسته و حرف نمی زند. خانه شان شلوغ است. مرگ خاصیتش این است که فوری انگار همه را خبر می کند. فامیلهای دور. دوست و همکار. میآیند ٬ می روند. گل٬ نوار قران٬ بوی حلوا گاهی شیون و گریه و ناباوری. به دنبال برادر ۱۶ ساله اش می گردم. می گویند در اتاق را بسته و بیرون نمی آید. همه پچ پچ می کنند. چطور؟ چرا؟ قصه های سوزناک تعریف می کنند. از اینکه لحظات آخر از خدا می خواسته به خاطر بچه های هنوز خیلی کوچکش به او رحم کند. دقیقا آن لحظاتی که درد قفسه سینه اش را می شکافته و لابد قلب برای آخرین بارها می زده است. همه نچ نچ می کنند.سکته قلبی.بی هیچ نشان و آمادگی قلبی..توی ۵۰ سالگی.... به دنبال خودش می گردم. با یکی دو تا از دخترهای هم سن و سالش توی فامیل رفته اند توی اتاقش. می روم تو. مثلا دارند بازی می کنند. ولی انگار یک چیزی تویشان گم شده است. می خندند. نمی فهمم. می آید بغلم. می بوسمش. نمی دانم دقیقا می داند چه اتفاقی برایش افتاده است؟ حرفهای بی ربط می زنم. صدایم می لرزد. حس می کنم همه قصه ها و داستانها بی خود است. اصلا آمده ات نمی کند برای اینکه وقتی دخترک ۱۰ ساله ای که تازه پدر عزیزش را از دست داده بغل می کنی چه کار کنی. گیج می شوم. از اتاق بیرون می آیم و توی جمعیت گوشه ای  گم می شوم.حس می کنم که طبیعی ترین کار جهان٬ تولد و مرگ٬ چقدر هنوز برایم عظیم و بزرگ و غیر قابل باور است. من به راحتی می توانم درک کنم بزرگترین پیشرفتهای علمی بشریت را  علوم ارتباطات را و نجوم و ستاره شناسی را ولی مگر می توان مرگ را٬ نبودن را٬ درک کرد؟ من نمی توانم. نمی فهمم. چطور یک دخترک ۱۰ ساله می تواند؟

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٩ - نیلوفر

   فرش ایرانی   

دقیقا روزهای قبل از ازدواجم که برای اولین بار رفتیم بازار فرش تهران٬ اولین باری بود که فهمیدم فرش ایرانی یعنی چه. از یک آدم معروف نقل قول می کنند که چندین و چند اثر هنری مهم اروپایی ارزش یک فرش ایرانی را ندارد. من فرش خانه مان را دوست دارم. من و همه ایرانی ها روی همین گل و رنگهای بی نظیر یادگرفته ایم چهار دست و پا راه برویم. اولین قدمهایمان را روی این فرشها رفته ایم و بارها سرتاته شان را سینه خیز طی کرده ایم. این است که وقتی مجری برنامه صبحگاهی شبکه دو اعلام کرد که میخواهد تکه تکه فیلم فرش ایرانی را نشانمان بدهد همه حس عشقمان به فرشها دوباره زنده شد و صبحها نشستیم و چند تا اپیزود دیدیم و لذت بردیم. آنقدر که دیشب به دیدن کل مجموعه فیلم فرش ایرانی رفتیم در سینما فرهنگ.
آقای رضا میر کریمی تهیه کننده این فیلم کار فوق العاده ای کرده است. ۱۵ نفر از بهترین فیلمساز های حال حاضر را جمع کرده و بهشان گفته هر کدامشان یک فیلم کوتاه ۵- ۶ دقیقه ای درباره فرش ایرانی بسازند. به گفته اکثر کارگردانها٬ اینکه نتیجه کار اینقدر خوب از آب در آمده است به این برمی گردد که آقای میرکریمی دست همه را باز گذاشته. هیچ چیزی به کسی دیکته نکرده. گفته حست را بساز از آن فرشی که روش برای اولین بار چهار دست و پا رفتی. نمی دانم فیلم دقیقا تا کی روی پرده باشد. ولی به همه علاقمندان به هنر٬ فرش ٬ سینما٬ داستان و ایران توصیه می کنم فیلم را حتما ببینند و حتما هم روی پرده سینما ببینند. بعضی از اپیزودها خیلی عالی بود مثل اپیزود کیارستمی٬ جعفر پناهی٬ مجیدی٬ تبریزی و راعی و محمد رضا هنرمند. بعضی هایشان خیلی خوب بود مثل اپیزودهای خسرو سینایی وسیف الله داد و بهرام بیضایی و بهمن فرمان آراوخود آقای میرکریمی وبعضی هایشان هم معمولی ولی هنوز دلنشین بود مثل اپزودهای بهروز افخمی٬ رخشان بنی اعتماد٬ رزین کلک و مهرجویی. ولی جالب ترین چیزی که درباره این اثر بی نظیر می شود گفت همین متفاوت بودن هر اپیزود نسبت به دیگری است. این اثر جدای از این که در ستایش فرش ایرانی ساخته شده است در ستایش هنر و خلاقیت هم هست. به راستی هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا این است که چقدر ذهنهای هنرمند اگر خلاقانه فکر کنند می توانند کارهای بی نظیر خلق کنند. لعضی از اپیزودها کاملا داستانی است(به گمانم اپیزود جعفر پناهی یکی از بهترین داستانهای کوتاهی بود که این مدت خوانده بودم-یا آن روستای زیبا و بی نظیر و آن دخترک و قالی مادش) بعضی ها سینمایی و با صحنه های دلپذیر و زیبا بود ویعضی ها سورئال بود.
این فیلم بی نظیر الان در سانس آخر شب (۵/۹) سینما فرهنگ با ماکزیمم ۱۵-۱۶ نفر بیننده هر شب نمایش داده می شود. خواهشم می کنم برای دیدنش بروید. چیز بی نظیری از دستتان می رود.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٦ - نیلوفر

   دومین سمینار HSE /دانشگاهی که می شناسمش   

دو سال پیش،یعنی همان روزها که تازه صنعت نفت ایران داشت با ایمنی و محیط زیست آشنا میشد اولین دوره سمینار توی دانشکده سابق ما برگزار شد . آن روز من پس از ۴ سال دوباره به عنوان شرکت کننده در سمینار این بار راهی دانشگاهمان شدم . حالا پس از دوسال در دومین برگزاری سراسری این همایش نه تنها شرکت کننده  هستم که اسپانسر هم هستم و غرفه دار. حس می کنم دیگر جدی جدی جزءی از صنعت ایران شده ام! جزء خیلی خیلی کوچک.استادهای سابقم وقتی از جلوی غرفه ام رد می شدند و ازم سوال می پرسیدند و من برایشان توضیح می دادم حس می کردم یک جورهایی دارم توی مسیر همان آرزوهای جوانی ام حرکت می کنم. همان آروزی دوران دبیرستان که می خواستم یک صنعتگر مهم بشوم یک روزی. دانشکده مان خیلی فرق کرده بود. کلی ساختمان جدید اضافه شده بود بهش و کلی محوطه سازی کرده بودند. از خود سمینار و مقاله ها چیزی نشنیدم چون سرم توی غرفه مان خیلی شلوغ بود.

چهره های آشنای زیادی دیدم ولی خب مثل همیشه تاسف خوردم از اینکه بچه های خوبمان ایران نیستند. آنها که باید الان صنعت کشورمان را بچرخانند. ولی به هر حال همانها هم که بودند دلنشین بود. بعضیهایشان که عشق ادامه تحصیل بودند حالا یا توی خود دانشکده مشغول شده اند یا توی دانشگاه آزاد. یکی از سال بالایی ها ٬ که یک ترم هم معلم حل تمرینم بود٬ با تعجب پرسید : تو ادامه ندادی؟! چرا؟! گفتم  به هر حال که ندادم! ولی از چیزی که الان هستم خیلی راضیم. درست است که بیشتر دوستانم این روزها مقاله های علمیشان توی بهترین و معتبرترین سمینارهای دنیا ارائه می شود یا بیشترشان مدیران موفق شرکتهای مهم نفتی بین المللی شده اند ولی خب من هم اینجا برای خودم زحمت زیادی کشیده ام و افتخارم این است که تولید می کنم و تکنولوژی روز را توی صنعت کشورم پیاده می کنم و سمینارهای مهم را٬ گرچه ابتدایی و کم اثر٬‌توی دانشگاهها اسپانسر می شوم. گمان نمی کنم ارزشش کمتر از بقیه باشد.

شاید فردا بتوانم توی دانشگاه چرخی بزنم توی ساختمان ابن سینا و کتابخانه مرکزی و محل نشتن خواهران! توی تالارها و ساختمان معروف شریف یونیون! که انجمن شعر توش بود ... دلم برای خیلی ها تنگ شده است. گرچه هنوز هم آن محیط قدیمی و فسیل شده و بی شور دانشگاه را دوست ندارم....

پی نوشت:

آیا کسی توی این دنیا پیدا می شود که به داد مردم غزه برسد؟ کسی فکر می کند به حس انتقامی که توی دل آنها خواهد رویید و تا سالهای سال می خواهد انتقامش را از جهان بگیرد؟ دنیا هنوز دارد به  انتقام کوره های آدمسوزی نازیها پاسخ می دهد. پاسخ این بچه های به خون کشیده شده را کسی خواهد داد؟ دلم برای بشریت می سوزد... چه بی مقدار و متعفن شده است...

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٤ - نیلوفر

   ایران جهانی در یک مرز   

توی این یک سالی که هر یکشنبه صبح به امید دیدن آقای اینانلو از خواب بیدار می شدیم٬ چیزهای زیادی یاد گرفتیم. کمی عاشرانه تر به طبیعت ایران نگاه کردیم و عجایبی باورنکردنی دیدیم درون مرزهای سرزمینمان. ولی دیروز که خیلی اتفاقی فهمیدیم برنامه ماهانه موسسه طبیعت-مال خود آقای محمد علی اینانلو- در خانه هنرمندان ٬ این بار به اختتامیه پروژه بزرگی اختصاص دارد درباره طبیعت ایران چقدر خوشحالم که کارهایمان را جفت و جور کردیم و سر ساعت ۵ جلوی تالار حاضر بودیم.
مراسم سه ساعته دیروز به مناسبت جشن پایان پروژه عظیمی بود که با همت و عشق و شور عاشقان طبیعت ایران به انجام رسیده بود. و البته با کمک مالی شاخه محیط زیست سازمان ملل متحد. موسسه طبیعت و جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست(هر چقدر درباره نازنینی خانم ملاح -موسس این جمعیت- بنویسم کم نوشته ام ) با همکاری هم در سه منطقه ایران: سمنان٬ گرگان٬ مازندران به جمع آوری نشانه های تمدن٬ طبیعت و حیات وحش پرداخته بودند. نتیجه کار یک سری کتاب و فیلم مستند/آموزشی/پژوهشی بوده است درباره فرهنگ و طبیعت ایران.
اگر کسی توی ایران حتی یک بار سراغ کارهای خیریه و غیر دولتی این چنینی رفته باشد می داند چقدر سخت است و چقدر مشکلات عظیم جلوی روی آدم قرار می گیرد. من خودم تا به حال توی چندین و چند جلسه شروع چنین پروژه هایی بوده ام. همه ایده های خوب دارند همه می خواهند کمک کنند. همه خوبند و ... ولی سر اولین مشکل همه جا خالی می کنند منابع مالی تمام می شود و ... پروژه های ناتمام اینچنینی زیادند توی ایران.
کاش همه بودید و به درد دل اعضای موسسه طبیعت گوش می دادید. خوبی شنیدن این مشکلات این است که می فهمی مشکلات پیش رو مخصوصا در زمینه محیط زیست نه به مدیر وقت ربط دارد و نه به حکومت. مسائل ریشه ای تر و عمیق تر است.درباره این است که اکثریت مردم ایران با طبیعت کاملا غریبه اند. به قول یکی از سخنرانها همه مردم ما محرومییت از طبیعت دارند. حقیقتش این است که ما٬ به عنوان جوانان ٬ فقط شرمنده بودیم. از مبانی اولیه پروژه ٬حمایت دانشگاه از آن بوده است. اینکه مسئولین دانشگاه هرگز مسئولیتی قبول نکنند و کمکی نکنند شاید توی ایران طبیعی باشد(گرچه آن استادهای معدودی که همراهی کرده بودند دیشب حضور داشتند و چقدر ازشان تقدیر شد) ولی آیا واقعا طبیعی است که هیچ دانشجوی دکترایی در هیچ یک از دانشگاههای کشور توی هیچ رشته مرطبت(جغرافی٬ منابع طبیعی٬ محیط زیست) حاضر نشده پروژه خودش را در این زمینه بردارد؟ (حتی با وجودی که قسمت زیادی از منابع مالی پروژه بر دوش سازمان ملل بوده است) و دلیلش را من و توی جوان خوب می دانیم. کدام دانشجوی دکترایی الان حاضر است توی دمای ۶۰ درجه وسط کویر لوت چادر بزند؟ کدامشان حاضر است برود توی کوه و کمر تا از یوزپلنگ ایرانی عکس بگیرد؟ من از نسل خودم شرمنده ام وقتی آدمهای بزرگی مثل محمد علی اینانلو را می بینم یا همین خانم مه لقا ملاح را که بیش از ۹۰ سال دارد.و چقدرافتخار می کردم به تیم جوان آقای اینانلو (که پسرش و عروسش هم جزوشان بودند) وقتی می دیدم چقدر عاشقانه و پرشور اور را یاری کرده اند بی هیچ ادعایی.
انسان بودن یعنی سختی کشیدن٬ تحمل کردن٬ تاب آوردن٬ تلاش کردن و در نهایت وقتی سن و سالی ازت گذشت وقتی به گذشته ات نگاه کنی لبخند بزنی و حس کنی زندگیت ارزش داشته است. و چه ارزشی والا تر از فیلم مستند از کویر تا دریا که توی این مراسم اختتامیه برای اولین بار پخش شد؟
این فیلم مستند چکیده ۵-۶دقیقه ای بود از فعالیت بی وقفه این گروه در ۴ سال گذشته (در کنار همه آن مستندها و فیلم و کتابهای آموزشی) توصیف لذتی که از دیدن این فیلم بردم قابل تعریف نیست.
ما اتفاقا همین چند ماه پیش کل سری مستند بی نظیر کره زمین ساخته شبکه بی بی سی را دیده بودیم. توی کل آنهمه دی وی دی حتی یک فریم فیلم هم از ایران نبود. به قول استاد بزرگی٬ ایران به کلی از جغرافیای دنیا پاک شده است. اگر هنوز قدری از تاریخ جهان یا ادبیات جهان را نام ایران تشکیل می دهد به واسطه آثار آدمهای بزرگ است و متاسفانه کسی برای جغرافیای ایران دل نسوزانده تا به حال. مطمئن باشید این جور کارها اول از همه عشق می خواهد. بعد پول و مدیریت. مستند بی نظیر از کویر تا دریا از دشت توران -پارک جنگلی حفاظت شده توران- آغاز می شود. توی کویر و بیابان ریز می شود بعد به کوههای خشک می رود بعد به صخره های سر به فلک کشده می رود بعد به ابر می رسد و بعد به جنگل و سر آخر به دریا. توران-گرگان و میان کاله و نمی دانی چه چیزها نشانمان داد آقای اینانلو در این دقایق. من برای اولین بار هما را دیدم. همان پرنده نشان سرزمینم. چند نفر از ما جوانان تحصیل کرده پر مدعا کلا فرق بین هما و سیمرغ را می دانیم؟! ما مهاجرت پرندگان را دیدیم. سرشاخ شدن گوزنها را و مرثیه خواندیم برای ببر بی نظیر مازندران که دیگر نیست.
آقای اینانلو تصمیم دارد فیلم را به جشنواره های مستند جهانی ببرد. ما ایرانی ها که قدر سرزمینمان را نمی دانیم. ما که هیچ کمک مالی ای نکردیم به این پروژه . ما که همش سنگ انداختیم جلوی پای همه دلسوزان ایران. شاید که دنیا ببیندش و گوشه ای از خسارات مالی موسسه طبیعت را سر ساخت این پروژه جبران کند. نمی دانم دقیقا کی این فیلم پخش سراسری می شود ولی من حاضرم آن را به هر قیمتی بخرم.
در طول این ۴ سال که گروه موسسه طبیعت و جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست توی کوه و کمر و دشت و بیابان و روستاهای ناشناخته مان می رفتند و می آمدند تاثیرات بزرگی گذاشته اند روی محیط بانهای این مناطق و روی مردمان بومی اش. محیط بانی دیروز آمد و از درد دل محیط بانان گفت(محیط بانانی که به گفته آقای اینانلو تنها یاور او بوده اند در این پروژه - نه دانشجوهای پر ادعای تنبل) و حالا آقای اینانلو فقط برای شور این عزیزان پروژه دیگری را در سر می پروراند به اسم هنر محیط بان. پروژه ای که هدفش تامین دوربین و وسائل برای محیط بانان و آموزش به آنهاست برای ثبت کشفیاتشان .
ما دیروز لذت زیادی بردیم و کاملا متحول شدیم. من از دیروز ساعت ۸ شب سرزمینم را خیلی خیلی بیشتر دوست می دارم. ای کاش نسل من کمی٬ فقط کمی٬ شور و عشق و جوانمری داشت.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱۳ - نیلوفر

       

 Falling slowly

به آرامی سقوط می کنی

تو را نمی شناسمت
اما 

  می خواهمت
و چیزهایی بیشتر از آن


کلمات در من جاری می شوند
و همیشه مرا بازی می دهند
و من نمی توانم هیچ واکنشی نشان دهم


این قایق سوراخ شده را بگیر و به سمت خانه هدایتش کن
ما هنوز فرصت داریم
صدای امیدوارت را بلند کن
تو می توانستی انتخاب کنی
و ...تو انتخابت را کردی

به آرامی سقوط می کنند
چشمهایی که مرا می شناسند
و من نمی توانم بازگردم

زمانها مرادربر می گیرند و پاک می کنند و من دوباره نقاشی می شوم
تو به اندازه کافی سختی کشیده ای
و با خودت جنگیده ای
حالا زمان آن رسیده که پیروز بشوی

این قایق سوراخ شده را بگیر و به سمت خانه هدایتش کن
ما هنوز فرصت داریم
صدای امیدوارت را بلند کن
تو می توانستی انتخاب کنی
و ...تو انتخابت را کردی
به ارامی سقوط کن
ترانه ات را بخوان
من هم با تو خواهم خواند

مارکتا ایگلوا و گلن هنسارد

Glen Hansard and Marketa Irglova

از موسیقی های فیلم Once
***

اگر مرا می خواهی ...

If you want me

آیا تو به راستی اینجا هستی؟یا من خواب می بینم؟
نمی توانم حقیقت را از رویا تشخیص بدهم
چراکه مدت زمان زیادی است که تورا ندیده ام
به زحمت می توانم صورتت را به یاد بیاروم
وقتی خیلی احساس تنهایی می کنم و فاصله ها تنها سکوت را فریاد می زنند
من به تو فکر می کنم ... وقتی لبخند می زنی...با چشمان مغرورت
عاشقی هستم که آه می کشد
اگر مرا می خواهی٬ راضی ام کن
اگر مرا می خواهی٬ قانعم کن
ایا مطمئنی که باورم داری... وقتی بقیه می گویند دروغگو هستم؟
فکر می کنم ... آیا می شود روزی از من کینه به دل بگیری؟
میدانی ...
من واقعا همه سعی ام را کرده ام که بهتر باشم ... راضی ات کنم
چرا که تو برای من همه چیز هستی

من ... هر کاری بخواهی برای تو انجام می دهم ...

فقط بگذار آزاد باشم

اگر مرا می خواهی راضی ام کن.....

مارکتا ایگلوا و گلن هنسارد

از موسیقی های فیلم Once

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٢ - نیلوفر

   علم/هنر   

 مترو
اینجا ایستگاه مترو امام خمینی است . همان توپخونه سابق.اینجا شلوغ شلوغ است. قطار هنوز نیامده است.من راه می روم. مردم داد می زنند. حرف می زنند. می دوند. من راه می روم. زیر لب٬ دامر یک آهنگ دلنشین زمزمه می کنم. خوشحال و سرخوشم. انگار روی آسمانهام. کسی به من توجه نمی کند. دستهایم را کرده ام توی جیب های مانتویم. ژاکتم را بسته ام دور کمرم. کیفم را انداخته ام روی شانه ام و آرام و بی خیال راه می روم. قطارها می آیند. قطارها می روند. من سوار نمی شوم. آواز می خوانم. لبخند می زنم. فکر می کنم سوژه مناسبی شده ام برای یک فیلم مستند مثلا. مهم نیست!. سه تا پسر جوان متلکی بارم می کنند. می خندم. می روم. از جایگاه زنانه سمت چپ تا جایگاه زنانه سمت راست.  حالا دیگر آوازم را زمزمه نمی کنم. دارم بلند می خوانمش. کسی نمی شنود. بس که انجا شلوغ است. بس که ه قطار می آید ٬ در حال انفجار بعد همه پیاده می شوند و به سرعت دوباره پر می شود. همه میدوند. همدیگر را هل می دهند. قطار می رود قطار می آید. بچه ها داد می زنند. پسرهای جوان بلند بلند می خندند. دخترهای جوان گروه گروه کنار هم پچ پچ می کنند.من راه می روم. آواز می خوانم.
***
آیا من عصبانی ام؟!
پدرم معتقد است من تازگیها زود عصبانی می شوم. معتقد است روی بعضی از عقایدم تعصب بی جا پیدا کرده ام و باید روی خودم کار کنم! (لازم به ذکر است که همه اینها از بحثهای این روزهای ما سر فریاد مورچگان و سنتوری در آمده است!ظاهرا اینکه من هیچ کدامشان را دوست ندارم به دلیل تعصبات احمقانه ام است!!) من همه جهان بینی ام برپایه تعصب نداشتن روی هیچ عقیده ای بنا شده است. همیشه می دانستم که عقاید آدم٬ مخصوصا من! ٬ مدام رو به تغییر است. این تنها چیزی است که یک جورهایی روش تعصب دارم!! تغییر!.و آن جمله معروف خودت را بگذار جای طرف مقابل. من همیشه سعی می کنم توی هر بحثی اول از همه دنیا را از دید او نگاه کنم و بعد درباره مسئله مورد بحث نظر بدهم. ولی  هر چه که هست ظاهرا برداشت دیگری از حرفهایم می شود. حالا پدرم می خواهد مرا اصلاح کند! جالب ترین قسمت ماجرا این است که من بدم نمی آید اصلاح شوم. به هر حال عصبانی شدن معمولا هیچ جنبه مثبتی ندارد! به همین دلیل است که ما فعلا در حال مدیریت خشم و عصبانیت هستیم! کار جالبی است! ولی امید نداشته باشید بعد از دوره درمان هم از سنتوری خوشم بیاید!
***
تشکر
از همه دوستانم که تولدم را تبریک گفتند متشکرم! دنیا با وجود اینهمه آدم که اینقدر دوستم دارند خیلی جای زیبایی است!

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱٢ - نیلوفر

       

تهران دارد بهاری می شود.هوا بوی بهار می دهد. توی باغچه ها پامچال می کارند و بنفشه. جان می دهد روز تعطیل باشد و خیابانها خلوت باشد و آدم پشت فرمان بنشیند و بلوار میرداماد را بی یک بار ترمز طی کند. جان می دهد شیشه پنجره را پایین بدهد و بهار را بو بکشد.آیا بهار این بار خبرهای خوش برایمان خواهد آورد؟ آیا بهار که این طور آرام و پرناز دارد قدم می گذارد توی دنیا٬ زندگیمان را بهاری خواهد کرد؟

Once

شنیده بودم باید فیلم خوبی باشد. گمانم یک اسکار هم امسال گرفت بابت موسیقی. ولی هیچ فکر نمی کردم اینقدر زیبا و شیرین و باشد. بسیار لذت بردم از همه لحظاتش. از موسیقی دلنشینش از سادگی و واقعی بودنش و از عشق و زندگی که توش موج می زد. همسر گرامی فیلم را نمی دید. سرش به کار دیگری گرم بود. موسیقی هایش را می شنوید و چند بار آمد ایستاد جلوی تلویزیون و گفت: این فیلمه؟! این که همش موسیقیه! .وقتی تمام شد و من بی اختیار دست زدم و چشمانم خیس شده بود و یک جورهایی روی هوا بودم٬ متعجب آمد و گفت : فکر می کردم خیلی بدت بیاید ! به نظر از آن فیلمهای بدون داستان می رسید. از آنها که تو کلی ازشان کفری می شوی!. و شاید حق داشت.فیلم در ظاهر نه دیالوگ خاص و زیادی داشت و نه یچیدگی داستانی. انگار که فیلم ساخته شده باشد برای اینکه این موسیقی ها را گوش کنی. ولی هنر وقتی هنر واقعی باشد دقیقا همینطوری مبهوت می شوی! فیلم داستانی بسیار قوی و بسیار عمیق داشت. وقتی صحنه ها و نگاهها و خیابانها و سازها و موسیقی خودشان دارند داستان تعریف می کنند حتما نیاز هست به چیزهای دیگر؟ کارگردان خلاقانه و هنرمندانه همه اضافات فیلم را زده بود.و ما با آدمهایی پاک و عریان و بی اندازه دلنشین روبرو بودیم که هر کدامشان بار یک عمر زندگی روی دوششان بود بی اینکه حرفی بزنند.

یکی از زیبایی های شهرهای اروپایی برای من همیشه این آوازه خوانهای دوره گردش بوده اند. آنها که توی خیابانهای سنگفرش شده می ایستد و ساز می زنند و گاهی هم می خوانند و پول جمع می کنند. آنها که توی قطارهای مترو می زنند یا کنار در ورودی فروشگاهها. همیشه فکر می کنم یکی از خیره کننده ترین زیبایی های اروپا٬ همان چیزی که به اروپا اصالت و زیبایی می دهد و تو را عاشق پیاده روی توی کوچه پس کوچه هایش می کند همین سازهاست. همین نغمه های معمولا شاد. داستان فیلم ٬ که در دوبلین می گذرد٬ درباره یکی از همین آوازه خوانهای دوره گرد است. پسری سی و چند ساله و حساس و ساده و پر از احساس. کارگردان هیچ کجا نیازی به شعار دادن ندارد. آنقدر همه چیز را ساده و راحت نشانت می دهد. کاراکتر پدر٬ گرچه چند صحنه کوتاه می آید و حرف چندانی هم نمی زند ٬ ولی یک کاراکتر کامل است. از آنها که توی خاطرت می ماند تا ابد. و دختر مهاجر بی نظیر است. زیباییش خاص است. دقیقا نمی دانم احتمالا زیبا نیست ولی واقعی است و شیرین است و عاشق زندگی است. توی فیلم کسی به چیزی تظاهر نمی کند. کسی به تو دروغ نمی گوید. کسی به دنبال سوزناک کردن ماجرا نیست. همه چیز طبیعی است و همین است که بی نظیر است. تقریبا همه چیزهای مهم درباره فقر٬ آرزو٬ زندگی٬ خانواده٬ عشق٬ وفاداری٬ دوستی٬ کمک کردن٬ خوب بودن٬ صداقت داشتن و دوست داشتن در این فیلم به طور کامل وچود دارد. علاوه بر همه اینها شما با دیدن این فیلم لذت دو چندانی می برید از موسیقی و البته از خیابانهای دوبلین. از دستش ندهید. زیباست و آرامش زیادی نصیبتان می کند. یک جورهایی تا ته وجود روی آدم اثر می کند: بی خود توی زندگی حرص نزنید. غصه نخورید. زندگی شیرین تر از این حرفهاست.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱۱ - نیلوفر

   هشتم اسفند   

دقیقا هفت سال پیش بود. روبروی هم نشسته بودیم و یک نفر آن گوشه داشت برایمان پیانو می زد. .سط هفته بود. رستوران خلوت بود. من مثل همیشه رژیم داشتم و با غذای گران قیمتم بازی بازی می کردم. تو برایم کادو تولد خریده بودی. یک شام شاعرانه و گل و یک سی دی. سی دی اش اصل اصل بود.خیلی جدید بود سرکار خانم جنیفر لوپز. چرا عاشق جنیفر لوپز شده بودم آن روزها؟! ذوق کرده بودم! مزخرف می گفتم. مدام می خندیدم. آنقدر لبخند های بزرگ زده بودم که دور دهانم درد گرفته بود. روسری خاکستری داشتم و مانتوی مشکی و فکر می کردم خیلی شیک و بی همتا شده ام. دقیقا بیست و سه سال از عمرم می گذشت. تو کت و شلوار قهوه ای پوشیده بودی با آن کروات نارنجی قهوه ای ات. موهایت را تازه اصلاح کرده بودی. به همه مزخرفات من می خندیدی. بعد دقیقا آن لحظه که دسرها هم تمام شد٬  جدی جدی نگاه کردی توی صورتم. همان لحظه که ضربان قلبم رفت بالا و خون جاری شد توی دلم٬ گونه هایم حتما باید گل انداخته باشد. نور کم بود. دیدی؟ جدی شدی. صدایت می لرزید. گمانم خواستی دستهایم را بگیری. نگرفتی. می دانم دستهایت سرد سرد بوده. فکر کن! دستهای تو! که همیشه گرم و بزرگ است. سرد سرد. چند ثانیه ساکت شدی. می دانستم چه می خواهی بگویی. تند تند نفس می کشیدم. من آن روز دقیقا بیست و سه ساله شده بودم. قرار بود شش ماه دیگر فارغ التحصیل بشوم. کلاس زبان می رفتم تا امتحان تافل بدهم. بین اینکه دانشگاههای کانادا را انتخاب کنم یا آمریکا را مردد بودم.می دانستم جی آر ای وربالم خیلی اوضاعش خراب است. برای آینده ام هزار تا برنامه داشتم. فقط چند ثانیه طول کشید. بعد دست سردت را گذاشتی روی دستم و ازم پرسیدی. صدایت می لرزید. توی چشمهایت خیس بود.چه باید می گفتم؟ که می خواهم بروم؟ ادامه تحصیل بدهم؟برای ازدواجم زود است؟ همه شان جوابهای قانع کننده ای بودند. نگفتم. هیچ کدامشان را نگفتم. فکرم کار نمی کرد. منطق؟آینده؟ ادامه تحصیل؟ همه شان کشک بود. ته دلم فقط یک چیز می خواستم. لبخند زدم. نه اینکه بخواهم. خودش آمد. گفتم:واقعا منو دوست داری؟! همان طور که جدی نگاهم می کردی  لبخند زدی. و دقیقا همان روز تولد بیست و سه سالگی از ته دلم فهمیدم دلم می خواهد همسر تو باشم. که آینده فقط با تو برایم معنا دارد. که هیچ چیز توی زندگیم مهم تر از با تو بودن نیست.حالا هفت سال است روز تولدم برایم یک معنی دیگر دارد. روزی که توش به دنیا آمدم و توش فهمیدم برای چه به دنیا آمده ام. حالا هر کس از من می پرسد از کجا بدانیم با کی ازدواج کنیم؟ آیا با این آدم خوشبخت می شویم؟ جوابم این است که تصمیم های بزرگ زندگیت را دقیقا و حتما با قلبت بگیر. ته قلبت می دانی دقیقا که چه چیز می خواهی برای آینده ات. امروز وقتی شمع روی کیکم را فوت می کنم برای آینده مان آرزو می کنم. ته ته قلبم می دانم که چه می خواهم.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۸ - نیلوفر

   هفتاد و دو ملت ...   

سرزمین ما٬ یکی از زیباترین و مهمترین مشخصه هایش قومیت است. متاسفانه هیچ وقت کتاب خوبی در این زمینه نخوانده ام. کتابهای تاریخی/اجتماعی ما خیلی کم و محدود است و اگر هم محققین تاریخی داشته باشیم معمولا کار علمی دقیق روی تاریخ ما نکرده اند. یا به هر حال اگر چیزهای خوبی هم در این زمینه ثبت شده من ازشان بی اطلاعم. هرچه هست من دقیقا نمی دانم سرزمینمان چطور این همه سال با این همه فرهنگها٬ زبانها و عادات مختلف مربوط به قومیتهای مختلف که هر کدام بنا بر یک موقعیت تاریخی/جغرافیایی/سیاسی ساکن این سرزمین شده اند ٬ سالم و یک پارچه باقی مانده است.
قومهای ایرانی با وجودی که سالهاست با هم قاطی شده اند و فامیل شده اند و در کنار هم زندگی کرده اند ولی هیچ وقت مشخصه های قومی خودشان را فراموش نکرده اند حتی کمرنگش هم نکرده اند. شناخت سرزمین ما بدون شناخت کردها و ترکها و ترکمن ها و گیلانی ها و عربها و لرها و ... غیرممکن است.من دقیقا نمی دانم در نقاط دیگر جهان هم قومیت به این پایداری وجود دارد یا نه ولی یکی از شاخصه های تئوری توطئه (دایی جان ناپلئونی) همیشه قومیت بوده است. یعنی عده ای هنوز اعتقاد دارند که با شعله ور نگه داشتن آتش اختلافات قومی در ایران همیشه از با هم یکی شدن ما جلوگیری کرده اند.ما توی خانواده نزدیکمان هم ترک داریم هم کرد داریم و هم شمالی و اصفهانی. من همگیشان را دوست دارم. همگیشان آدمهای نازنینی هستند. ولی خب کردها اخلاق خودشان را دارند و ترکها مال خودشان را. من چند باری شاهد دعوای وحشتناکی بین ترکها و کردهای اطرافم بوده ام که به طور کل موضوع دعوا از نظر ما که از بیرون نگاه می کردیم احمقانه و خنده دار می آمد. من توی ترکهای اطرافم می بینم که واقعا از شنیدن جکهایی که برای ترکها ساخته اند ناراحت و دلخور می شوند. و توی گیلانی های اطرافم دیده ام که خودشان جکهای مربوط به قومیتشان را تعریف می کنند. به هر حال همه حرفم این است که با وجودی که دنیای امروز دهکده جهانی است ولی اختلافات قومی به قوت قدیم در سرزمین ما وجود دارد. تحصیلات بالا و دنیا دیدگی البته تا حدودی باعث شده که در بعضی از زمینه ها با هم مهربان باشیم ولی اختلافات قومی ما خوب یا بد ٬ پررنگ و شفاف وجود دارد.
همیشه فکر می کنم اداره سرزمینی مثل ما با چنین اختلافات عمیقی کار وحشتناکی است. همگی ما ایران را دوست داریم ولی واقعا کردها و عربها و ترکها بدشان نمی آید جدا شوند. باید توی سرزمینشان زندگی کنی تا دقیقا بفهمی که چقدر حساسیت هایشان بالاست.
ماجرای کاریکاتور سوسک و از آن بدتر ماجرای رمان آداب بی قراری آقای یعقوب یادعلی دملهای چرکین قومیت توی سرزمین ماست که سرباز کرده است. مقصرش هم همگی ما هستیم. ماجرای زندان رفتن آقای یادعلی تقریبا هیچ ربطی به سیاستهای غلط وزارت ارشاد ندارد. (البته به طور استثنا!) مشکل بسیار ریشه دارتر و عمیق تر و نگران کننده تر است. اینکه  ایرانیهایی در قسمتی ازاین سرزمین وجود دارند که توهین به قومیتشان را تاب نمی آورند آنقدر که هر آدمی به نفع خودش می تواند از این مسئله سوء استفاده کند. اصولا توهین از آن مفاهیم کلی احمقانه است. همه داد و بی دادی که سر فیلم سی صد ما ایرانیها راه انداختیم تفاوت چندانی نداشت با داد و بی دادی که لرها سر رمان آداب بی قراری راه انداخته اند. دلیلش این است که توهین به طور کلی تعریف خاصی ندارد. بعضی های می گویند :خب سی صد سرتاپایش دروغ بود. من می گویم خب بود که بود! عده ای می گویند: سی صد مخصوصا برای توهین به ملت ما ساخته شده بود. من می گویم : اصلا توهین یعنی چه؟ پدربزرگم می گفت فحش و توهین باد هواست. فراموشش کن. همه ما سر ماجرای کاریکاتور سوسک فهمیدیم که تعصب به قومیت چقدر می تواند خطرناک و احمقانه باشد. هیچ آدم عاقلی هم داد و هوارهای سر آن ماجرا را صحیح نمی دانست ولی توی همان دوران هم ترکهای تحصیل کرده زیادی را می شناختم که احساس می کردند بهشان توهین شده است.
حالا امروز ماجرای یعقوب یادعلی به دلیل اصلی ترس حکومت از تعصبات قومی ٬ و ضعف شدید دستگاه قضاییمان٬ به چنین مضحکه ای تبدیل شده است.
ما باید واقعیت ها را قبول کنیم. شکستهای تاریخی را تهاجمها به سرزمینمان را اختلافات زبانی و فرهنگی را. باید قبول کنیم ما ۲۵۰۰ سال پیش از عربها شکست خوردیم و تمام شد! باید قبول کنیم که ترکها قسمتهایی از سرزمین مارا گرفتند و تمام شد. باید قبول کنیم که کسی با کسی پدرکشتگی نداشته باشد. که توهین یک مفهوم احمقانه است و وجود خارجی ندارد. تنها چیز موجود اختلاف نظراست. چیزی که بر یعقوب یادعلی می رود باعث شرمندگی همه ما ایرانی هاست. توهین واقعی به ایرانی همین بلایی است که داریم سر یعقوب یادعلی می آوریم. بلایی که با ادامه این تعصبات قومی  دارد هر روز بیشتر هم می شود. اگر قرار است از چیزی دلخور و ناراحت بشویم و صدایمان در بیاید مهمترینش همین ماجرای یعقوب یادعلی است. نه فیلم سی صد و حتی نه اسم خلیج فارس.
مطمئنم که تاریخ درباره این جاهلیت عظیم ما قضاوت خواهد کرد و آن روز هیچ جای دفاعی نیست.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٧ - نیلوفر

       

عادت
مادربزرگم همیشه می گوید بزرگترین خوشبختی که انسان نصیبش شده است این است که زود به همه چیز عادت می کند.فکر کن که بدیهای زندگی قرار بود همیشه مثل لحظه اول بد و سخت باقی بماند. قدیمیها می گویند زمان همه چیز را حل خواهد کرد. یا ما امروزیها گاهی می گوییم :این نیز بگذرد. ولی دقیقا با مادربزرگم موافقم که از خوشبختی انسانهاست که زود به همه چیز عادت می کنند. سخت ترین و دردناک ترین کارها٬ تا وقتی اتفاق نیفتاده اند مثل کابوسهای وحشتناک آزار دهنده است.فکر می کنی با خودت که اگر این بلا سر من بیاید طاقت تحملش را ندارم. ولی این بلا سرت می آید و سخت است و دردناک است و تو خیلی زودتر از آن که بفهمی بهش عادت می کنی. نمی دانم دقیقا فرایند عادت کردن در کجای مغز آدمی اتفاق می افتد. گمان می کنم یک فرایند شیمیایی/فیزیکی پیچیده باشد. اینکه به نبودن یک عزیزی توی زندگیمان عادت می کنیم یا به خوردن یک غذای بدمزه. یا به پیاده روی روزانه یا به هر روز دکتر رفتن. به زودخوابیدن یا کم خوابیدن. فرایند عادت کردن همیشه یکسان نیست بعضی چیزها زیاد طول می کشد و برخی به سرعت اتفاق می افتد. من توی نوجوانی عاشق نوشابه های گازدار بودم. بعد  آنقدر شنیدم که چاق کننده است و ضرر دارد که تصمیم گرفتم دیگر نخورم. دقیقا یک سال طول کشید. امروز نمی فهمم از چه چیز این مایع شیرین بدمزه خوشم می آمده است. یکی از عزیزترین دوستانم چندی است که با یک بیماری وحشتناک در خانواده شان درگیر شده است. روز اول که فهمیده بود ناراحت و از هم پاشیده و کمی ناامید بود. حالا به همه فرایند درمان با امید و علاقه نگاه می کند. به همه آن درمانهای وحشتناک درد آور عادت کرده اند . روی همین اصل است که وقتی تنبلی می کنم یا بی نظمی می کنم یا ورزش نمی کنم یا کمد لباسهایم مرتب نیست ته دلم می دانم مشکل کار این است که سعی نکرده ام عادتم را تغییر بدهم. سخت ترین کار عالم هم وقتی کمی بهش عادت کنی به سرعت انجام می شود. ما اینجا به شلوغی عادت کرده ایم. به ترافیک. به روسری و گشت ارشاد.به قرمه سبزی و به دورویی آدمها. فکر کن اگر قرار نبود به اینها عادت کنیم چقدر زندگیهایمان دردناک می شد. گمان می کنم عادت کردن چیز خوبی است. اولین خوبیش این است که به تو یاد می دهد خوشبخت زندگی کنی و اینکه به تو یاد می دهد به راحتی و با کمی تحمل و صبر می توانی عادتهایت را تغییر دهی.

پی نوشت بی ربط:
۱-مراسم اسکار امسال را ندیدم. به کل فراموشش کردم. برای یک عشق هالیوود عشق فیلم عجیب نیست؟!
۲-ماجراهای یعقوب یادعلی بسیار دردناک شده است. بزرگان ادبیات معاصر در حمایت از داستان نویسی صدایشان در آمده است. محود دولت آبادی و کیومرث پور احمد و امیرحسن چهل تن و ... نمی دانم باید درباره این فاجعه چه گفت. فردا درباره اش بیشتر خواهم نوشت.
۳-جناب آقای محسن چاووشی از صبح دارد بغل گوش من ناله می کند((هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم ... چه دنیای روبه زوالی دارم...مجنونم و دلزده از لیلیا ...خیلی دلم گرفته از خیلیا...)). اینهم از نتایج علاقه هم اتاقی/همکار محترم است به سنتوری و اینها. بدجوری دلم می خواهد به بازی وبلاگی ترانه ها (ابداع آلوچه خانوم و همسر محترم آقای فرجام) دعوت بشوم! محض اطلاع فقط گفتم!

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٦ - نیلوفر

       

 ماه
دیشب ماه ٬ قرص و کامل بود. دیشب ماه سرحال و خوشحال نشسته بود گوشه آسمان و نگاهمان می کرد. دیشب ماه ٬ اما پشت پنجره ٬ یواشکی و شوخ و شنگ نگاهمان می کرد. پرده حریرش را کشیده بود. پرده حریر سفید اتاقش را. دیشب ماه دوست داشتنی بود.
***
ترزه!
دارم کیفر آتش (برج بابل) را می خوانم. هرچقدر فکر می کنم الیاس کانتی چطور توانسته شخصیتهای استثنایی و حال به هم زنی مثل کین و ترزه درست کند عقلم به جایی نمی رسد. من معمولا موقع نوشتن چنان عاشق شخصیتهایم می شوم که همه کارهای بدشان را هم می بخشم و بعد که داستان را می خوانم می بینم چیز مزخرفی شده است! خلق یک موجود کریه مثل ترزه کار سختی است!به هر حال که ظاهرا نوبل ادبیات حق الیاس کانتی بوده است.
***
جامعه شناسی فوتبالی

این اوضاع و احوال فوتبال ما٬ که کاملا از وضعیت بحرانی به وضعیت کمدی رسیده است٬ یک چیز خیلی خوب دارد . اگر کسی به دنبال شناخت دقیق جامعه ماست کافی است فوتبال ما را و اتفاقاتش را کامل بشناسد.ما توی فوتبال پیروز می شویم و شکست می خوریم. ما توی فوتبال عاشق می شویم و حرص می خوریم. ما توی فوتبال به خون هم تشنه می شویم و فحش می دهیم و زیر آب هم را می زنیم و قلدری می کنیم و از موقعیتمان سوئ استفاده می کنیم. ما توی فوتبالمان همیشه عاشق افتخار برای ایرانیم و خب نه به هر قیمتی! ما توی فوتبالمان ایرانی زندگی می کنیم. حالا اگر کسی فکر کند به آن روزهای علی پروین یا روزهای قلدری علی دایی یا احمدرضا عابد زاده یا پرسپولیسی شدن نیکبخت واحدی یا ماجراهای جناب آقای مایلی کهن و جشن ۸ آذر ۷۶ و فیلم آفساید و جام جهانی قبلی و ماجراهای دنباله دار آقای علی آبادی و این روزها آقای کلمنته و نوه محترمش! گمانم هیچ سوالی درباره جامعه ایران نباشد که ناشناخته بماند . ما ایرانیها آدمهای بدی نیستیم٬ آدمهای خوبی هم نیستیم. فعلا همینینم که هستیم . مدام شکست می خوریم ٬ گاهی پیروز می شویم٬ خوبیهایمان دوامش کم است ولی توی خاطره ها می ماند٬ قهرمانانمان فورا به ضد قهرمان تبدیل می شوند. توی رفتارمان با خارجی ها از خودباخته ایم و گاهی بر عکس غرور احمقانه داریم. معمولا دلمان می خواهد کار خوبی بکنیم ولی چون خوب درباره اش فکر نمی کنیم نتیجه اش افتضاح می شود. همیدگر را قبول نداریم و کلا سیسمتهایمان را با قلدری اداره می کنیم. ما همینیم که هستیم! تقصیر کس خاصی هم نیست! من که فعلا با این فوتبالمان دارم عشق می کنم!

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٥ - نیلوفر

   تاب   

دوست دارم بنشینم روی آن تکه چوبی و بعد دستهایم را بگیرم به زنجیر سرد. دوست دارم آرام آرام بدنم را برقصانم دور پاها که روی خاک چسبیده اند. دوست دارم عقب بروم.دستهایم را صاف صاف کنم٬ همچنان زنجیر به دست٬ سرم را بالا بگیرم و آسمان آبی را نگاه کنم. دوست دارم صدای قژ و قژ لولای زنجیر٬ از بالا در بیاید. دوست دارم پاهایم را به آرامی به خاک فشار بدهم و حرکت کنم. دوست دارم موهایم ریخته باشد پشت گردنم. دوست دارم اول کم کم تاب بخورم٬ همان طور چشم دوخته به آسمان آبی با دو تا تکه ابر سفید بی حرکت. دوست دارم کم کم٬ وقتی زنچیرها قژ قژشان کمتر شد پاهایم را باز و بسته کنم. آن طور که همکلاسی مهدکودکم یادم داد چطور باید تاب خورد. دوست دارم هوای سرد بخورد توی صورتم. که پوست صورتم کش بیاید. دوست دارم باد بپیچد لای موهام. که گوشهایم از سرما درد بگیرد. دوست دارم بالا بروم.جلو. پایین بیام.بالا بروم . عقب. پایین بیایم.دوست دارم هیجان زده بشم وقتی بالای بالا رسیدم.  دوست دارم یاد پارک ساعی بیفتم. پارکی که روبروی خانه مان بود همه دوران کودکی ام. پارکی که درش ٬ هزار بار پدرم یا مادرم یا یکی از خاله های جوان دوست داشتنی ام ٬ پشتم می استادند و هر بار که بالا و پایین می شدم از پشت هلم می دادند و من فریاد می زدم: محکم تر!. پارکی که توش من٬ پشت برادرم می ایستادم٬ پشتش را محکم فشار می دادم و او فریاد می زد:محکم تر. امروز که دوتایی٬ کنار رودخانه ظفر ٬ از کوچه پس کوچه های زرگنده و فرشته  می دویم٬ نفس نفس می زنیم و پوست صورتمان از سرما کش می آید بدجوری دلم می خواهد یک تکه چوب و دو تا زنجیر گیر بیاوریم. بدجوری دلم می خواهد پشت هم بایستیم و پشت همدیگر را فشار بدهیم و فریاد بزنیم: محکم تر. که بالا برویم که به آسمان آبی و دو تا تکه ابرش نزدیک بشویم. که از بالا رفتن ذوق کنیم.
***
فکر می کنید یک روزی این زن داستان زندگیش را برای ما تعریف خواهد کرد؟

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٤ - نیلوفر

   آن جا که نمی بینیم...   

داشتن یک سرایدار افغانی مزایای ویژه ای برای ما دارد. یک روز آقای سرایدار بی سوادمان ترسیده و درمانده یا یک کارت در دست آمد در خانه ما که تمدید کارت اقامت افغانیها اینترنتی شده است. ما چه کنیم؟
سرایدار ما از ۱۱ سالگی که جنگ کشورش را در بر گرفته از هرات به ایران آمده است. او اینجا ازدواج کرده و ۳ بچه دارد و هر سال دلهره تمدید کارت اقامت ولش نمی کند. بدون کارت اقامت هیچ مدرسه ای بچه ها را ثبت نام نمی کند. (گرچه با کارت اقامت هم به زور و باج زیاد ثبت نام می کنند و بچه ها از بسیاری از حقوق دیگر بچه ها محرومند. مثلا حق شرکت در هیچ آزمون و مسابقه ای را ندارند و...).هر از چندی نیروی انتظامی به دلیل قیافه توی خیابان جلویش را می گیرد. اگر همانجا کارت را نشان داد که هیچ وگرنه یا باید کلی باج بدهد و فرار کند یا دستگیرش می کنند و می برند دم مرز و بعد ...
همه اینها را گفتم که بدانید این کارت اقامت چقدر برای سرایدار ما حیاتی است. خب طبیعی است که ما آدرس سایت مربوطه٬ وابسته به وزارت کشور را گرفتیم و برایش ثبت نام کردیم. بعد از ثبت نام هم یک کد پیگیری دادند و گفتند ۱۰ روز دیگر بیایید ببینید درخواست کارتتان قابل قبول است یا نه. که البته تا به امروز که یک ماهی از جریان میگذرد هنوز جوابی نداده اند.در نتیجه این کار من با سایت ثبت نام آشنا شدم و بعد از دقایقی که توش چرخ زدم و قوانین و مقررات و لیست شغلهای مجاز و ... را خواندم رفتم توی قسمت سوالات. حالا تازگیها یکی از شیرین ترین کارهای روزانه ام خواندن سوالهای افغانی ها از مسئولین این سایت است. بیشتر سوالها البته به نحوه ثبت نام و شکایت از برگزاری اینترننی و گلایه از برخی کافی نت داران که برای ثبت نام از افغانهای مراجعه کننده و بی سواد پولهای کلان می گیرند به اسم وزارت کشور و ... است ولی بسیاری از سوالات خصوصی تراست و مشکلات عمیق افعانیهای ساکن ایران را نشان می دهد. مشکلات بزرگی مثل اینکه حق ندارند حساب بانکی باز کنند. حق ندارند توی کنکور شرکت کنند و یا اینکه برای گواهی نامه رانندگی گرفتن چه دردسرهایی که نباید تحمل کنند.بعضی هایشان گلایه های عمیق تری دارند و بعضی هایشان هم تشکر می کنند از مسئولین ایرانی که به هر حال پاسخ سوالاتشان را می دهند. دقیقا نمی دانم چند نفرند که روزانه این سوالها را می خوانند و پاسخ می دهند ولی باید بگویم کارشان خیلی خوب است. سعی می کنند به همه پاسخ بدهند و توی جوابهایشان احترام کامل بگذارند به افغانی سوال کننده و با او همدردی کنند. نمی دانم دقیقا آیا ثبت نام اینترنتی کار درستی بوده یا نه و چقدر پاسخگوی اینهمه افغانی گریزان از جنگ است که غیر قانونی توی ایران کار می کنند٬ ولی می دانم که این کارشان برای من دریچه ای بود به دنیای آدمهای شهرم.آدمهایی که مشکلاتشان از جنس ما نیست و چقدر خوب است بدانی.
چند تا نمونه از سوالها را اینجا بدون اسم سوال کننده می گذارم. فقط برای اینکه بیشتر بدانیم چقدر قوانینمان گاهی ظالمانه است در حق این جنگ زده ها. گرچه هنوز نمی دانم راه حل این مشکلات عظیم بشریت که همه ناشی از جنگ است ٬ چیست و چگونه پایان می یابد:

... از آباده به این سوال من پاسخ دهید سوال:اینجانب دانش اموز افغانی 18ساله رشته ریاضی فیزیک بنده کارت امایش سبز رنگ دارم ودر امایش 2 به علت اطلاع نداشتن نتوانستم تمدید کنم ودر اواسط سال جاری مرا از مدرسه اخراج کردند لطفا اگر راهی است تامن بتوانم ادامه تحصیل دهم وامسال را تمام کنم لطفا مرا راهنمایی کنید.در ضمن هر جریمه ای که داشته باشد می پردازم . خواهش می کنم به این سوال حقیر پاسخ دهید یا مثبت ویا منفی

کسانی که کارت آمایش 2 ندارند نمی توانند شرکت نمایند
فعلا هم برای آن جریمه ای در نظر گرفته نشده است و این افراد غیر مجاز هستند 

.... از اصفهان با سلام خدمت شما برادران ارجمند ایرانی که بیش از دو دهه پذیرای مهاجرین افغانی دربدر خسته از جنگ بوده اید ضمن عذر خواهی ازشما عزیزان که باعث ضیاع وقت تان می شوم سوال ام اینست که من وبرادرم با پدرم در یک تخلیه بار که مربوط یک نفر است کار می کنیم ایا شهرت همان اقا برای سه نفر مون کافی است یا خیر وما می توانیم که هر سه در این تخلیه بار کار کنیم یا خیر با تشکر از جنابعالی و اینکه سوال کرده اید تا دیگر عزیزان نیز راهنمائی شوند
به عرض عالی می رسانیم که بله ، یک کارفرما برای چند نفر کافی است
.. از تهران به عنوان یک تبعه کشور افغانستان دوست دارم بجای کلمه نا مناسب افغانها از کلمه افغانی ها استفاده کنید.

برای ما چه افغان ، چه افغانی ، چه افغانستانی ، همه عزیز هستند و همه دارای حرمت هستند و هر انسانی در هرکجای این خاک پهناور که میهمان ماست عزیز است

... از قم

با سلام وعرض خسته نبا شید وتشکر فراوان خدمت دست اندرکاران اجرای این طرح.
شاید بعضی از عزیزان افغانی بر این عقیده باشند که افغانها قادر به انجام چنین طرح هایی نیستند و سطح پیشرفت انها پایین است.اما من عقیده دارم که چنین عزیزانی میباید به جهان پیرامون خود نیز نظری داشته باشند.
در قرن 21 که قرن اطلاعات وارتباطات نامیده شده است, دردنیای امروزه که با تکنولوژی وپیشرفت پابه پا در حال گذر است,در دنیایی که قدرتهای بزرگ در حال تسخیر و استعماردانش و پیشرفت بشری است,در دنیایی که فقر وضعیف بودن ملتها یکی از عوامل نداشتن دانش است ,بیان نتوانستن کاری که نیاز به اطلاعات نه چندان زیادی دارد جای بسی تامل واندیشه است.در سالهای متمادی گذشته بر اثر جنگ ودرگیری داخلی , مردم افغانستان به دلایل شخصی یا جو حاکم بر کشور از نعمت اموختن وکسب دانش محروم بودند,اینک که به لطف خداوند توجه مردم افغانستان به کسب دانش واینکه ترقی وپیشرفت ملت افغانستان در گرو دانش اندوزی است بیشتر شده است,دیگر جای نا امیدی واقرار به نتوانستن نمانده است.آموختن و کسب دانش نیز یکی از نعمت های خداوند است که بر ما ارزانی داشته است,ایا وقت ان نرسیده است که ما نیز از این نعمت خداوند بهره مند شویم. ما نیز باشما هم عقیده هستیم و اجراء این طرح نشان داد که افغانی های عزیز ، لایق بهره وری از همه امکانات به روز دنیا هستنددر مورد مطالب دیگری که فرموده اید ما پاسخ آن را در سوالات دیگران داده ایم... از هرمزگان بندرعباس کلی درد دلچرا مجوز باز کردن حساب نمی دهید؟چرا بچه های ما در کنکور آزاد نیستند؟چرا ما گواهینامه نداریم ؟چرا ما حق تردد نداریم ؟و ...خواهش می کنم جواب مرا در قسمت پاسخ به سوالات داده و صدایم را به گوش مسئولین برسانید

ما تمام مطالب شما را مستقیما در اختیار مسئولین مربوطه قرار دادیم
و یقین داریم که این درگاه اینترنتی می تواند مشکلات شما را پیگیری کند باز هم با ما تماس بگیرید از

....ازورامین باعرض سلام وخسته نباشید آیا برای نوزادان که گواهی بیمارستان ندارند استشهاد محلی و تایید شورا محل ومسجد درست است یانه؟ خواهش میکنم جواب سئوالم را بدهید چون من مهاجرین را ثبت نام میکنم و بیشترشان گواهی بیمارستان ندارند . بلی ، این نوزادان را در فرمی که در همین سایت است پر کرده و با استشهاد محلی و مهر شورای محل یا نیروی انتظامی ، مدرک را برای ما بفرستیدثبت نام کودکان در سایت , و ارسال عکس آنان الزامی است ... از شهریار با سلام خدمت شما زحمت کشان من یک مشکل دارم.من 6سال است که شوهرم رد مرز شده و معلوم نیست کجاست و هیچ خبری از او ندارم,
حالا که من میخواهم ثبت نام کنم رفتم اردوگاه و گفتم که از شوهرم خبری ندارم و حالا میخواهم که خودم سرپرست شوم,
اگر مرا نگذارند ثبت کنم بچه هایم از درس میمانند و هر چه که میگویم که من خودم حالا که شوهرم نیست من خودم سرپرست بشوم حرف مرا گوش نمی دهند. و اما اینکه شوهرم در امایش 2 نبوده و خودم بودم و کارت صورتی دارم حالا چرا میگن باید سرپرست باشه.حالا من ثبت نام بکنم یا نه ؟ تشکر میکنم اگر شما مرا راهنمایی کنید. خواهر گرامیشما به عنوان سرپرست ثبت نام کنید و همین مطالبی را که برای ما نوشته اید با پست ارسال فرمائید
در تهران ما بررسی خواهیم کرد و انشاءالله مشکل حل خواهد شد

 

لینک
۱۳۸٦/۱٢/۱ - نیلوفر