می پرسد: چرا انسان دنیای امروز اینقدر بی مقدار است؟

ما امروز ماشین داریم تا زودتر به مقصد برسیم. کامپیوتر و اینترنت داریم تا کارهایمان سریعتر انجام شود. برای هم اس ام اس می زنیم و همگی موبایل داریم تا لحظه ای در هیچ کاری وقفه نیفتد. کلی بیمارستان مجهز داریم که بیماریهای یک روز بی درمان را به راحتی در مان می کنند. ما امروز سبزی خرد شده بسته بندی شده داریم و ماشین ظرف شویی و مایکروویو و جوجه کباب آماده طبخ. ما امروز صبح می توانیم همه اخبار دنیا را در کمتر از ثانیه ای روی سایتها ببینیم. وقتی هنوز پسرکی زیر بمبی دارد جان می دهد ما جان دادنش را هم به سرعت درتلویزیون خانه مان میبینیم در حالی که داریم فرشمان را جارو برقی می کشیم. ما امروز همه چیز داریم. ما امروز درباره چگونگی جهان چیزهای زیادی می دانیم. و درباره چگونه زیستن تجربه چندیدن هزارساله داریم. ما امروز تاریخ همه شکستها و تمدنها و پیروزیها را و ریز ترین نکته های عملی را می توانیم در یک چشم به هم زدن در ویکی پدیا پیدا کنیم. ما امروز هر غصه ای که داشته باشیم کلی دکتر روانشناس داریم که تنهایمان نمی گذارند و از ته ذهنمان بیرونش می کشند. ما امروز آب گرم داریم برای حمام کردن هر روزی با انواع شامپوهای خوشبو و دل انگیز. ما امروز کلی موسیقی داریم برای شنیدن و لذت بردن. ما امروز کلی داستان داریم برای خواندن و آموختن. ما امروز همه چیز داریم. چطور است که اینقدر پست و بی مقداریم؟

***

گمان می کنی چه خبری می تواند همسرگرامی را ذوق مرگ کند؟!

اینکه یکی از کانالهای ماهواره قرار است از صبح تا شب روز جمعه هر ۶ قسمت جنگ ستارگان را پشت سر هم پخش کند! 

لینک
۱۳۸٦/٢/۳۱ - نیلوفر

   عذاب دائمی مردسالاری   

دلم برای مردها می سوزد. خیلی خوشحالم که در جامعه مردسالارانه مان مرد نشده ام. درست است که اینجا حقوق طبیعی زنها هم نادیده گرفته می شود٬ درست است که اینجا همه باید برای نوع زندگیمان تصمیم بگیرند الا خودمان ولی باز هم وقتی خوب نگاه می کنم دلم برای مردها می سوزد. فکر کن چقدر باید سخت باشد که نتوانی تحمل کنی همسرت توی خیابان راه برود. فکر کن چقدر باید سخت باشد هر بار که همسرت لبخند می زند تو از درون حرص بخوری. فکر کن چقدر باید سخت باشد مدام مجبور باشی زندگی را به خودت تلخ کنی بابت کار کردن همسرت. نمی دانم چطور است که مردهای جامعه مردسالارانه ما هیچ نمی فهمند همه این سنتهایی که اینطور دست و پایشان را بسته است چقدر بیش تر از همه دارد وجود خودشان را آزار می دهد؟

خوشبختانه من در محیطی بزرگ شده و زندگی کرده ام که مردان اطرافم همیشه سعی کرده اند این گونه نباشند. ولی دخترهای زیادی مثل خودم را می شناسم که درگیر احمقانه ترین مسائل زندگی مثل حق کارکردن٬ مستقل بودن یا مسافرت رفتن یا حتی توی کوچه راه رفتن شده اند. دلم برای شوهرانشان خیلی می سوزد. مخصوصا آن دسته از مردهایی که از بیرون ژست روشنفکری و حقوق زنان می گیرند ولی از درون مدام دارند حرص می خورند و بعد به بهانه های الکی زندگی را به هم می زنند.

دختری را می شناسم که با همکارش ازدواج کرده است. هر دو مهندس یک شرکت بوده اند. هر دو با هم ماموریت می رفتند. هر دو به یک میزان در آمد داشته اند. حالا مرد می گوید دلم نمیخواهد کار کنی چون محیط کار خراب است. چون تو نمی دانی پشت سر زنی که ماموریت می رود چه چیزها که نمی گویند. زن می گوید مگر نه اینکه تو مرا از همین محیط انتخاب کردی؟ مگر نه اینکه دیدی همه این حرفها که می زنند واقعیت ندارد؟ مگر نه اینکه من٬ اینگونه من شده ام و من خانه نشین دیگر من نیستم. مرد اما نمی فهمد. می گوید تحمل نگاههای مردان دیگر را ندارم به صورت زیبای تو. می گوید قبل از اینکه عاشقت شوم فکر می کردم روشنفکرم ولی امروز نمی توانم. دلم برای مرد می سوزد. جامعه ما چنین عذابی انداخته درونش.  شبیه مرد زیاد است. راهی برای نجاتش هست از این عذاب؟

***

کاملا بی ربط

۱- کسی می داند چرا سایت یوتوب گاهی فیل تر است و گاهی نیست؟!

۲- این یوتوب هم پدیده عجیبی است!

۳- دلم برای مادر و پدرم خیلی تنگ شده که بیش از یک هفته است ندیدمشان و دلم برای مادربزرگم خیلی خیلی تنگ شده که یک ماه است ندیده امش.

لینک
۱۳۸٦/٢/۳٠ - نیلوفر

       

طالقان-روستای کرکبود. کنار آبشار: یک روز بهاری خیلی زیبا:

آمده ایم این بالا بین کوه و صخره ها  و میان آبشاری خنک ٬ بلند و پر قدرت. قطره های آب می پاشد توی صورتمان اگر کمی جلوتر برویم. اینجا هوا آبی و بهاری و دل انگیز است. پشتمان٬ پایین دره ها دشتهای سرسبز طالقان است و درختهای تبریزی بلند و نسیم بهاری پیچیده توی برگهاشان که حتی از این بالا هم انگار صدایشان را می شنوی. در کنار صدای پرخروش آب.

ماشینمان را کمی آن طرف تر توی خود روستا ٬ که به قول دوستمان کاملا بوی دل انگیز گوسفند می دهد به زحمت و به کمک چند تا دهاتی با مزه باصفا بین دیوارهای کاهگلی خانه ها پارک کرد ه ایم. کلی عکس گرفته ایم و حالا هر کداممان روی تکه سنگی نشسته و محو زیبایی شده ایم. دور و برمان چند خانواده نشستند . روی سنگهایی کمی دور تراز آبشار. شاد و شنگول و خرمند. زنهایشان همگی چادر سیاهها را دور کمر پیچیده اند و بساط هندوانه خنک قرمز را به راه انداخته اند. این منطقه معمولا تفرجگاه ساکنین کرج و آبیک و قزوین است. دهاتی های کر کبود اما بیشتر دلشان توریست تهرانی می خواهد و زیاد با این خانواده ها دم خور نیستند. هندوانه شان قرمز و دلبرانه است. همگی ما بی اختیار به قاچهای بزرگ هندوانه خیره شده ایم که بین اعضائ کوچک و بزرگ خانواده تقسیم می شود. هندوانه ها خورده می شود. پوست هنوانه ها همه ریخته می شود روی زمین. منظره زیبایی نیست. سرم را می چرخانم. کمی دور تر شورای ده کرکبود یک سطل آشغال گذاشته به همراه تابلویی که از توریستها می خواهد آشغالها را اینجا بریزند.

دیر شده است. می خواهیم بقیه طالقان را هم ببینیم. طالقان ۳۸ پارچه آبادی دارد که همگی زیبا و رویایی است. مخصوصا این روزهای بهاری. می رویم گیلبرد و خسبان و بعد کنار شاهرود و در آخر کنار سد تازه طالقان .

آب سد بی حرکت و ثابت است. دورتادورش کوه . بعضی ها هنوز بالایش برف مانده و بعضی ها یک پارچه سبز است. آسمان آبی است با یکی دو تکه ابر سفید. همه اینها را می توانی توی آب هم ببینی. عکس کوههای نوک سفید یا کوهای سبز و آسمان آبی و تکه های ابر سفید توی آب بی حرکت سد چنان نفس گیر است که حتی قدرت عکاسی هم نیست. کاش خاطره پوست هندوانه ها روی تکه صخره ها پس ذهنمان نمانده بود.

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٩ - نیلوفر

   نفس بکش   

آیا کمکم خواهی کرد بفهمم چرا چنین اشتباهی کرده ام؟

چرا دوستش ندارم؟ چرا دوستش دارم؟

در هر دو انتهای تونل نوری می درخشد

تو فریاد می زنی و می دوی ولی ...

آنقدر داخل این تونل گیرکرده ای که نمی توانی هرگز به هیچ انتهایی برسی

                                                                                         از هر جهتی که بروی....

هر اشتباهی در زندگی کرده ای

بدان دوباره هم آن را مرتکب خواهی شد

تو تنها دراین تونل دور خودت می چرخی

بله ... ما از همه درها عبور می کنیم

و چشمان دنیا با حقارت به ما می نگرد.

انگار حق دارد محکوممان کند

ولی بدان

همگی ما تنها به یک دلیل مشترک اینجا هستیم

راه فراری نیست.

ما ٬ همگی مثل ماشینهایی هستیم که روی یک ریل حرکت می کنند

زندگی مثل یک ساعت شنی است که به میز چسبانده شده است

هیچ دکمه ای وجود ندارد که آن را به عقب برگرداند

پس

سرت را میان دستانت بگیر و

نفس بکش

فقط .... نفس بکش

قسمتی از یک Love Song  آمريكايي به همين نام .

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٥ - نیلوفر

       

شرق

شرق نازنین دوباره در آمده و من احتمالا می خواهم قهر چندین ماهه ام را با روزنامه ها بشکنم. بخش فرهنگ و ادب روزنامه شرق به راستی چیزی متفاوت بود و امیدوارم دراین دوره جدید هم همانطور مانده باشد. امیدوارم آن جمع جوان پر مطالعه که احمد غلامی و مهدی یزدانی خرم گرد هم آورده بودند هنوز همانطور با شور به کار ادبی/فرهنگیشان ادامه دهند. به جرات می توانم بگویم هیچ چیز بیشتر از این خوشحالم نمی کرد وقتی امروز صبح پشت چراغ قرمز همیشگی مسیر محل کار بایستم و دست پسرک روزنامه فروش همیشگی شرق ببینم و بعد از مدتها دستم را بگذارم روی بوق ماشین و بعد هم از خوشحالی بقیه پولم را هم حتی از پسرک نگیرم.

****

آروماتیک چهارم و من

در خبرهای این روزها آمده بود: کلیه واحدهای مجتمع پتروشیمی برزویه به صورت آزمایشی در سرویس قرار گرفته‌اند و در حال تولید یا آماده تولید هستند. ( اینجا)

برای من اما این٬ خیلی بیشتر از یک خبر است. حدود ۶ سال پیش که من یک تازه فارغ التحصیل بی تجربه مشتاق کار بودم با همه شور و اشتیاق و حرارتم در کنار جمعی ۲۰ - ۳۰ نفره از دختر و پسرهایی هم سن و سال خودم کار روی فاز مهندسی پروژه آروماتیک چهارم- پتروشیمی برزویه را آغاز کردیم. وقتی من به جمع پیوستم که کار چند ماهی بود آغاز شده بود و من واقعا یک بی تجربه درست و حسابی بودم. گرچه امروز که فکرش را میکنم همگی ما تقریبا بی تجربه ولی پر شور بودیم. به جرات می گویم یک سال و نیم کار شبانه روزی ای که روی این پروژه انجام دادیم هرگز از خاطرم نمی رود و شاید یکی از مهمترین و بهترین تجربیات /خاطرات زندگیم بماند. من با این پروژه مهندسی ام را آغاز کردم. حالا از آن جمع تقریبا هیچ کس در آن شرکت مهندسی نمانده است جز یکی دو نفر. اکثر آن بچه ها الان در بهترین شرکتهای نفتی دنیا کار می کنند و دیگر برای خودشان مهندسان قابلی هستند. و خیلیهایشان هنوز که هنوزه از بهترین و صمیمی ترین دوستان من باقی مانده اند. و من هم یکی دو سالی است کار مهندسی مشاور را کنار گذاشته ام و وارد دنیای تولید شده ام . پروژه های زیادی بعد ازآن پروژه آمده اند و رفته اند. مشکلات زیادی در صنعت نفت دیده ام و قراردادهای زیادی که نیمه کاره ماند به دلیل مسائل سیاسی. ولی آروماتیک چهارم واقعا چیز دیگری بود. ما واقعا در کنار هم چیز یاد می گرفتیم آن روزها .به هم کمک می کردیم. بارها تا ساعت ۹-۱۰ شب توی شرکت می ماندیم و توی سرخودمان می زدیم با عدد و زقمهایی که به هم نمی خورد. و تازه پسرها که گاهی شب را تا صبح می ماندند. و چقدر رئیس مهربان و جدیمان به ما چیز یاد داد و چقدر خوب جمع بی تجربه ما را اداره کرد تا یکی از بزرگترین پروژه های پتروشیمی ایران به ثمر برسد.آن روزها دقیقا معادل روزهای نامزدی من بود . روزهای خرید ازدواج و آماده شدن برای مراسم عروسی. و خوب یادم هست همسرگرامی را که چقدر حرص می خورد از این پروژه که صبح تا شب مرا گرفته و نمی فهمید در این پروژه چه چیز هست که من اینقدر مشتاقانه دوستش دارم. چقدر شبها شد که خواب برجها و راکتورها و شیرهای اطمینان آن را دیدم و عرق کرده و نفس زنان از خواب پریدم. چقدر خندیدیم در کنار بچه های همکار از اشتباهات و بی سوادیهایمان و چقدر خوشحال شدیم وقتی کارها یکی بعد از دیگری تمام می شد و ما مفتخر بویدم از نتیجه اش.

حالا آن روزها برایم مثل یک خاطره شیرین گذشته اند ولی من خوشحالم که بالاخره پروژه آروماتیک چهارم به فاز راه اندازی و تولید آزمایشی رسیده است.  همه لوله ها و برجهای آنجا برایم پر از خاطره است. خاطره دوستان و همکارانی که می دانم دیگر هرگز دور هم جمع نخواهیم شد. ولی می دانم تعدادی ازآنها اینجا را می خوانند. خواستم بگویم خوب حس شادی ته دلتان را از این خبر درک می کنم. خوب خوب.

لینک
۱۳۸٦/٢/٢٤ - نیلوفر

       

عذاب نوشتن

این روزها به قدری سرم شلوغ است و ذهنم درگیر کارهای نکرده و هوا چنان به یک باره گرم شده که تقریبا در طول روز هیچ فرصتی نمی یابم برای تنهایی با خودم و فکر کردن و نوشتن. گرچه مدام دارم به دخترک داستانم فکر می کنم . دخترکی که بین اینهمه کار و مشکلات و گرما ٬ عاشق شده است. دخترکی که هیچ دلم نمی خواست عاشق بشود ولی انگار اصلا دست من نبود عاشق شدنش. این روزها٬ وقتی گرمای تابستان هنوز نیامده از زیر مانتو و روسری کلافه ام می کند و کره روسری زیر گردنم را عرق سوز می کند٬ وقتی باید برای کولر خانه پوشال نو بگیریم و برزنت رویش را عوض کنیم و وقتی باید اوضاع و احوال شرکت را بدون منشی بچرخانیم (منشی مان مرخصی رفته و ما حسابی این روزها داریم قدرش را می دانیم.) من ته ذهنم مدام درگیر دخترکم. بهش میگویم تو با اینهمه مشکلات٬ با این زندگی غریبت که مرا حیران خودت کرده ای چطور می توانی اینچنین عاشق شوی؟ نمی فهمی چقدر در زندگیت این روزها مهمتر از عاشق شدن وجود دارد؟ نمی فهمی که نمی خواهم عاشق شوی؟ نمی فهمی که از عشقت سر در نمی آورم؟  چشمهایش اما مدام ته ذهنم برق می زند. اشک آلود و پر از شوق. نمی فهممش. باهاش دعوا میکنم که تنهایم بگذار. دلم میخواهد با خودم تنها باشم. فکر کنم...ولی دخترک همیشه هست. لجباز و یک دنده ..... این است عذاب نوشتن .

***

شغل ایده ال من!

من٬ نیلوفر خیلی وطن پرست٬ ایده آلیست٬  پر از نصیحت برای دیگران و پرحرف٬ خیلی به راحتی می توانستم یک نیلوفر آمریکایی باشم! قضیه خیلی ساده است. روزگاری که من هنوز دنیایم درون شکم مادرم بوده ٬ مادر و پدر من ساکن آمریکا بوده اند . ولی خب چون دلشان می خواسته فرزندشان را کنار خانواده به دنیا بیاورند یکی دو ماه مانده به زایمان به ایران می آیند و من به جای نیلوفر آمریکایی ٬ می شوم یک نیلوفر ایرانی متولد انقلاب. و بعد از انقلاب هم به دلایلی پدر و مادرم نمی توانند دوباره برگردند آمریکا و تصمیم می گیرند بمانند . و من تبدیل می شوم به یک ضد آمریکایی عاشق هالییود! که البته اینها هیچ کدام مهم نیست. من همیشه ازاینکه اینجا مانده اند خوشحالم و هر بار هم که مادرم گفته ای کاش می ماندیم گفته ام که بهترین کاری که کرده اند این بوده که برگشته اندو من همه خوشبختیمان را اینجا دوست دارم. ولی باز اینها هم مهم نیست. چیزی که میخواهم بگویم این است که من گاهی فکر می کنم به اینکه اگر پدر و مادرم آمریکا می ماندند و من یک نیلوفر آمریکایی می شدم احتمالا الان وضعم چگونه بود؟! آيا باز هم مهندس می شدم؟ مطمنم که نه! آیا ادبیات می خواندم؟ آنهم گمان نکنم. آیا یک فعال سیاسی می شدم؟! کاملا نه!  تقریبا مطمئنم که اگر من یک نیلوفر آمریکایی می شدم  جتما یکی از نویسنده های سریالهای هالیوودی/آمریکایی می شدم! گمانم زندگی احمقانه بامزه دلچسبی می شد!

لینک
۱۳۸٦/٢/٢۳ - نیلوفر

       

عروس و داماد دوست داشتنی

عروسی خیلی خوبی بود. نه فقط به خاطر اینکه کلی رقصیدیم و کلی خندیدیم. همه چیزش مثل یک شروع دلنشین بود. عروس و داماد خیلی دوست داشتنی. از آنها که هم عاشقانه به هم نگاه می کنند هم خنده بی انتهایی همیشه روی لبهایشان است و هم ته چهره هایشان پاکی و صداقت پیداست. از آن عروس و دامادهایی که انگاز همه دوستشان دارند بس که خوبند. از آن عروسیها بود که این روزها کم پیدا می شود. از آنها که خانواده هر دو طرف آنقدر شبیه هم هستند که هیچ نمی توانی از هم تشخیصشان بدهی. از آنها که توش کلی آشنا می بینی. آشناهایی که همگی از ته دل خوشحالند از این جشن. از آن عروسیها بود که لبخند پدر و مادر عروس و داماد واقعی و آرامش بخش بود. از آن عروسیها که وقتی چراغها خاموش شد و عروس و داماد قرار شد به آرامی درآغوش هم برقصند تو دلت می خواست فقط بایستی و نگاه پر از شورشان را به همدیگر و نگاه پر از آرزو و آرامش مهمانان را به آنها نگاه کنی . خوشحالم. زیاد. هم ازاینکه دختر خیلی خیلی نازنینی از فامیل٬‌که دوست بی نظیری هم هست٬ عاشقانه و عاقلانه برای آینده اش قدم برداشته و هم از اینکه ما٬ من و همسر گرامی٬ بعد از مدتها توانستیم از ته دل خوشحال باشیم و برقصیم و برقصیم و برقصیم.

***

مادرانه!

آرایشگاه زنانه. عصر پنجشنبه. شلوغ. از همه جا صدای سشوار بلند است. تلفن مدام زنگ می زند. زنها مدام حرف می زنند. بوی تافت و رنگ می آید. همه مبلهای انتظار پر است. پر از زنهای نشسته و پر از مانتو روسریهای گلوله شده. اینجا مثل همه پنجشنبه ها شلوغ است تا کلی زن زیبا و آرایش شده را بفرستد میمهانی های آخر هفته. بین همه این هیاهو٬ پسرکی ۴-۵ ساله آرام و بی صدا گوشه کاناپه انتظار خوابش برده. وارد که می شوم می بینمش که خودش را روی مبل جمع کرده و سرش را گذاشته روی کوله کوچکش و خواب است. بس که شلوغ است کارم طول می کشد.۲۰ دقیقه ای گذشته از ورودم که پسرک بیدار می شود. اول حواسم جای دیگری است. ولی وقتی پسرک به آرامی روی مبل می نشیند٬‌کمی اطرافش را نگاه می کند٬ بغض می کند و اشکش جاری می شود همگی ما منتظرین توجهمان به او جلب می شود. یکی می پرسد: مامانت کو؟ پسرک که حالا کاملا دارد گریه می کند می گوید که نمی داند مادرش کجاست. منشی آرایشگاه هم حالا آمده می پرسد اسم مادر چیست؟ اسم خودت چیست؟ و بعد اسم پسرک  و مادرش را بلند صدا می زند بلکه مادر پسرک از زیر دست یکی از آرایشگرها توجهش جلب شود. کسی جواب نمی دهد. منشی کمی فکر می کند: مادرت چه شکلی بود؟! پسرک دیگر جوابی نمی دهد . تنها گوله گوله اشک می ریزد. زنهای آرایشگر و ما مشتریها حالا دیگر همگی دورش جمع شده ایم. اثری از مادرش نیست. منشی دوباره اسم مادر پسرک را صدا می زند. یکی از زنهای آرایشگر می گوید: فلانی را می گویی؟! اون که کارش نیم ساعت پیش تموم شد رفت! و ما همه تقریبا با هم می گوییم: و پسرش را جا گذاشت؟! زن آرایشگر با خنده می گوید لابد! اینکه خانم منشی بالاخره چطور موبایل سرکار خانم مادر را پیدا کرد و بهش تلفن کرد را درست نفهمیدم ولی خوب فهمیدم وقتی بالاخره با مادر تماس گرفته بودند او هنوز متوجه نشده بوده پسرکش را در آرایشگاه جا گذاشته است!

لینک
۱۳۸٦/٢/٢۱ - نیلوفر

       

بی کاری؟!

چند ماهی است حسابی گیج شده ایم. همگیمان می دانیم بی کاری چقدر زیاد است. همگیمان می دانیم همه چیز چقدر گران است. همگیمان می دانیم مردم چقدر دلشان یک کار ثابت با حقوق سر ماه و بیمه می خواهد. ولی هیچ نمی فهمیم چرا هر کارگری که این چند ماهه استخدام کرده ایم بعد از چند روز گذاشته و رفته است! موقع استخدام می گویند خیلی ممنونند ولی تا یک هفته مجبور می شوند پای خط تولید کار کنند خسته می شوند و می روند! قبول دارم کار پای کوره ما آنهم در گرما کار زیاد ساده ای نیست ولی خوب می دانم کار خیلی سختی هم نیست و خب مگر قرار نیست آدم کار کند و بابت آن حقوق بگیرد؟! کارگری دیروز بعد از یک هفته کار آمده می گوید: این کار سخت است کار راحت تر ندارید من بکنم؟! وگرنه می روم ها!!!!

***

رودکی

این مجله جدید رودکی هم چیز بدی نیست. تازگیها مدل چاپش را عوض کرده و زیاد هم به ادبیات داستانی اهمیت می دهد. حمایتش کنید.

**

استاد داستان نویسی ام می گفت آدم نباید مغزش را آشغال پر کند. می گفت آنقدر چیز درست و حسابی بری خواندن و فکر کردن وجود دارد که یک انسان فرهیخته هر گز نباید وقتش را و مغزش را پر ازاین به قول خودش آشغالها بکند. منظورش از آشغال همیشه اخبار تلویزیون و روزنامه بود. هر مدل اخباری.  تازگیها که کلا بی خیال اخبار شده ام (از هر وری هم باشد فرق نمی کند) می فهمم چقدر حرفش راست بود. حس می کنم انسان سالم تری شده ام بدون هیاهوی بی بی سی و صدای آمریکا و رادیو مجلس.

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٩ - نیلوفر

       

نه چندان عاشقانه!

اگر ژولیت آنقدر احمق بوده که عاشق دشمنش بشود٬ یک بطری پر از زهر نامعلومی را بخورد و یک شبانه روز در قبرستان بخوابد ...خب ... هر بلایی که سرش آمده مطمئنا حقش بوده است!

یکی از شخصیتهای یک سریال آمریکایی درست بعد از اینکه مرد مورد علاقه اش بهش خیانت می کند.

***

راه وصال

در متروی شلوغ عصرگاهی ٬ درست وقتی همه به زور خودشان را از میله و دستگیره ها آویزان کرده اند و سعی می کنند با بوی عرق پیچیده در واگن  مبارزه کنند زنی با چادر مشکی حسابی پیچیده شده به طرف من و درختر کناریم میآید. لاغر و ۳۶- ۳۷ ساله است. به ما دو تا لبخند می زند و کتابی نشانمان می دهد: راه وصال به امام زمان! بعد در حالی که هنوز لبخندش را به چهره دارد مهربانانه می پرسد: دخترها این کتاب بسیار کتاب مفیدی است . نمی خواهید بخرید؟! ما به هم نگاه می کنیم و می گوییم: ممنون ! زن می رود جلو تر سراغ دو تا زن میانسال و بعد جلوی یک زن کار مند. کمی که دور می شود ما همگی به هم نگاه می کنیم. دختر کنار من می گوید: همین کارها را می کنند آدم از همه چیز دلزده می شود دیگر. یکی از زنهای میانسال اما میگوید: طفلک محتاج است. حالا کتاب فروشی امام زمان هم بکند من ازش دلگیر نمی شوم.

***

نمایشگاه کتاب

امسال به طور رسمی به نمایشگاه نرفته ام. اوضاع شرکت به هم ریخته و شلوغ بود و هزار کار نکرده و اصلا فرصت گشت زنی در نمایشگاه نبود. ولی هیچ هم پشیمان نیستم. سالهاست نمایشگاه کتاب دیگر مثل روزگار نوجوانی ام پر هیجان نیست. مخصوصا که امسال جایش هم عوض شده و دیگر حتی خاطره  انگیز هم نیست. ولی پشیمان نبودنم ربطی به اینها ندارد! من تقربا همه کتابهای خوب نمایشگاه را از همین شهرکتاب دم خانهم ان با ۱۰ درصد تخفیف ویژه نمایشگاه خریدم! نمایشگاه می خواهم چه کار؟!

لینک
۱۳۸٦/٢/۱۸ - نیلوفر

   دوبي و اروپا   

من از دوبی متنفرم. دلایلم هم شخصی است هم میهنی است هم محیط زیستی و انسانی است هم گاهی همینطوری و الکی است! در هر صورت من با وجودی که زیاد به دوبی سفر کرده ام و همیشه هم حسابی بهم خوش گذشته و با وجودی که چند نفر از فامیل و دوستان نزدیکم این روزها آنجا زندگی می کنند و حسابی هم از زندگیهایشان راضیند از دوبی  متنفرم.

همیشه وقتی ایرانیها حسرت می خورند که عربهای اماراتی به این سرعت به این همه چیز رسیده اند( و خب ما نرسیده ایم) حسابی حرص می خورم. نمی فهمم این تمدن شیشه ای تو خالی احمقانه چه جای حسرت خوردن دارد. نمی فهمم در شهری که هیچ چیز عمق ندارد و حتی بهترین دانشگاهش از ضعیفترین استانداردهای علمی  برخوردار است و بزرگترين فعاليت فرهنگي اش نمايش فيلمهاي درپيتي هاليوودي در سينما هاست چطور می توان انسان ماند؟

من از پیست اسکی دوبی٬ استخرهای آب خنک روباز تابستهای داغش٬ همه گل و گیاه کاشته شده توی شنهایش متنفرم. همه اینها یعنی سوزاندان بیش از حد سوخت یعنی تولید بی رویه و احمقانه آلاینده های محیطی و یعنی مصرف انرژی و گرم کردن زمین.

من از کلیه قوانین قبیله ای/پادشاهی حکومت امارات متنفرم و از درجه حقارت انسان در آنجا . ازاینکه نه بیمه اجتماعی وجود دارد نه قانون کار و نه بازنشستگي و خدمات درماني. من نمی توانم حتی لحظه ای آرزو کنم تمدن تو خالی ای را که با بی گاری کشیدن از کارگرهای آسیای شرقی و هندی ساخته شده است. نمی توانم حسرت کشوری را بخورم که آمار خودکشی های کارگری در آن بیشتر از همه جای دیگر دنیاست و هیچ قانونی هیچ کدام از این کارگرها را حمایت نمی کند.

ولی اینها مهم نیست. اینها همه نظریاتت شخصی من است که شاید خیلی احساساتی و حتی احمقانه باشد.و خوب می فهمم چرا هموطنانم دوبی را دوست دارند  ولی یک چیز را هیچ نمی فهمم:

اروپایی ها را من خوب می شناسم. زیاد با آنها کار کرده ام و زیاد به کشورهایشان رفته ام. زندگی اروپایی همیشه مهمترین جذابیتش برای من ارزش و منزلت انسانی بوده است. اروپایی هایی که من می شناسم بسیار در باره محیط زیست حساسند. بسیار به قوانین اجتماعی اهمیت می دهند . راهها را پیاده یا با دوچرخه طی می کنند در باد و طوفان ولی ماشین شخصیشان را سوار نمی شوند. مهمترین مسئله در زندگیهایشان قوانین اجتماعی ٬ دموکراسی و حقوق کارگرها است. ساعتها برایت در منزلت زمین و محیط زیست حرف می زنند . حال چطور است که این آدمها هم اینقدر عاشق دوبی هستند؟ چطور است که همه شرکتهای ساختمانی دوبی که سازنده اینهمه برجهای خاص و استثنایی هستند همگی انگلیسیند؟ و به راحتی در نبود قانون کار تقریبا با کارگرهایشان برده داری می کنند؟ چطور است که دموکراسی و قوانین زیست محیطی به طور کلی فراموش می شود؟

پیرزنی اتریشی را خوب به خاطر دارم که در هواپیما همسفرم بود. داشت از استراليا بر مي گشت اتريش. سر راه دوبي توقف داشت . كنار من نشسته بود. از آن پيرزنهاي معروف اروپايي بود. از آنها كه پشت پنجره ها مي نشينند تا مثلا آشغالت را اشتباهي جدا نكرده نيندازي توي سطل زباله و بيچاره ات مي كنند در اين صورت.  ازم پرسيد: تو تا به حال دوبي را ديده اي؟! هيجان زده بود.! مي گفت شنيده ام توي بيابان پيست اسكي دارد. و بزرگترين پيست اسب دواني را دارد و ... گفتم مگر نگفتي داري مي روي اتريش؟ گفت ۴۸ ساعت توقفم را زياد كرده ام در دوبي تا اين شهر زيبا را ببينم!

من از دوبي متنفرم. مهم نيست. ولي از همه كشورهاي مدعي دموكراسي٬ حقوق بشر٬ محيط زيست٬ برابري انسانها مخصوصا نوع اروپاييش بيشتر متنفرم. و اين مهم است.

مي دانم اين حرفها زيادي ايده آل است براي دنياي امروز ولي اگر ايران را دوست دارم به اين دليل است كه هيچ كدام از اين دو نيست. براي اينكه ايده آل نيست.

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٧ - نیلوفر

   ديوانه ای روی نيمکت!   

دوباره هوا خوب شده و ما پیاده روی های آخر هفته مان را در پارکها شروع کرده ایم.

پارک ملت دیشب بهاری و خندان بود. مثل همیشه پر بود از بچه ها و دختر پسرها و خانواده های ولو شده روی چمن. پلیس مفاسد اجتماعی هم بود ولی کار نداشت. تنها چراغ گردان روی ماشینش و لباسهای کمی ترسناکش جلب توجه می کرد ولی کلا کاری نداشت با دختر ها و پسرها . گرچه همه با آمادگی قبلی آمده بودند. از خانه مان تا پارک ملت را حدود یک ساعت پیاده آمده بودیم و بهترین کار نشستن روی نیمکت پارک بود و دیدن هیاهوی مردم.

من به طور کامل و رسمی دیوانه ام! چون یکی از بهترین لذتهای دنیا برایم این است که یک ساعت بنشینم روی نیمکت پارک و مردم در حال گذر را نگاه کنم و سعی کنم یواشکی حرفهایشان را گوش کنم:

- دختر(زیبا٬ کمی اخمو ٬ بلا و در حال ناز) : چرا برام بستنی نخریدی!؟

    پسر( دست انداخته دست دختر لبخند می زند) : چاق می شی حوصله ات رو ندارم اون وقتا!

- مرد پیرتر به مرد جوان تر: مناقصه ها توی این مملکت همش کشکه!

- دختر روسری به سر به دختر شال به سر ( هر دو در حال نگاه به ماشین پلیس) : باز اینا ریختن تو خیابونا

- زن مو بور به زن مو قرمز( هر دو مراقب بچه های کوچکشان که کمی جلوتر می دوند): اصلا مانتوی درست و حسابی گیر نمیاد. من همه جا رو گشتم .

- پسر بچه به پدرش ( سوار بر دوچرخه ) : من حوصله ندارم پا بزنم! گفتم ماشین شارژیم رو بیاریما!

- مرد پای موبایل در حالی که دست انداخته دور دست همسرش: مرتیکه فکر می کنه من خرم!

   زن از عصبانیت در حال گاز گرفتن پوست لبش.

- پسر ( عینکی٬ چهارشانه٬ خوش تیپ ) : تافل که دادم برای خود آمریکا اقدام می کنم.

  دختر(مقنعه به سر ٬ کوتاه قد و ظریف) : برو بابا تو همش فقط حرف می زنی

واقعا لذتی بالاتر وجود دارد برای یک خیال پرداز درست و حسابی مثل من بیشتر از داشتن اینهمه کاراکتر استثنایی ٬ عجیب٬ پیچیده و هیجان انگیز ؟! 

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٥ - نیلوفر

       

اردیبهشت

کسی نیست که این روزهای تهران را ببیند و عاشق اردیبهشت نشود. گاهی یادمان می رود اینجا٬ همان شهر دودآلود سیاه و غمبار است. بس که همه چیز سرحال و شاداب شده. بس که مجبوری هرکجا می روی با خودت یک چتر همراه کنی و یک ژاکت بیندازی روی بازویت مبادا یک دفعه ابرها بیایند و باد بوزد و تا به خودت بیایی خیس و لرزان شوی. برگهای جوان درختها و شمشادها دیدنی اند درست بعد از بارانهای بهاری زیر آفتاب می درخشند و همه چیز را انگار از ذهنت پاک می کنند. اردیبهشت امسال گاهی حس می کنم ۱۵ ساله شده ام. توی کوچه مان که راه می روم گاهی می ایستم. خوب همه جا را نگاه می کنم که کسی نباشد. مخصوصا پشت پنجره ها را نگاه می کنم که خالی باشد. بعد دستم را دور پوست درختها حلقه می کنم و چرخ می زنم. مثل یک دخترک تازه عاشق شده در یک فیلم هندی. به یاد تداعی (دخترک فیلم دختری با کفشهای کتانی) روی کناره جوی راه می روم و مثل دختری که یک راز بزرگ نا معلوم در سینه دارد لبخندهای مرموز می زنم و موزائیک های پیاده رو را دو تا یکی می پرم. کار هم ندارم که مانتو و روسری خیلی خانم مهندسی به تن دارم و لیست خرید گوشت و مرغ و باقالی تازه بهاری گوشه کیفم. اردیبهشت امسال پنجره های شرکت را باز می کنم و تا باد دلم را ببرد. سی دی مرسده سوسا گوش می کنم با صدای کم و می گذارم گنجشکها همراهش بخوانند از حیاط شرکت. اردیبهشت امسال٬ عصرها٬ خواب آلود و لخت می شوم. پوشه ها و کاغذهای روی میز برایم بی معنی می شوند بس که دلم میخواهد چشمهایم را گرم ببندم و بوی بهار را حس کنم.

همسرگرامی دیشب دلش گرفته بود. برایم گفت و گفت . گفتم : بی خیال! بهار است !

لینک
۱۳۸٦/٢/۱٢ - نیلوفر

   مهريه   

یکی از مهمترین دلایل علاقه من به علوم اجتماعی این است که جامعه به طور کلی بسیار هوشمند و قوی است. هیچ چیز نمی تواند در برابر جامعه مقاومت کند.گاهی می نشینیم و غصه می خوریم که چرا جامعه مان این گونه است و یا چرا آن گونه نیست و هزار نسخه برایش می پیچیم ولی واقعیت این است که جامعه٬به عنوان یک پدیده کلی و بزرگ٬از همگی هوشمند تر و قوی تر رفتار می کند. مثل سیل است. دلیل ندارد راه درست را برود ولی مهم این است که می رود و معمولا تو خیلی به سختی می توانی راهش را تغییر دهی.

قضیه مهریه در ایران هم کاملا یک پدیده جامعه شناسی است. من زیاد درباره اش فکر کردم . درباره دلایلش و درباره راه حل هایش ولی می دانم اصولا به این سادگیها تغییر نخواهد کرد.دلایلم این است:

از قدیم سنتهای زیادی در هنگام ازدواج وجود داشته که به مرور زمان و دقیقا به دلیل اینکه جامعه دیگر به آنها نیازی نداشته خود به خود کنار گذاشته شده اند. مثل شیربها (که البته هنوز در نقاطی از ایران سفت و سخت وجود دارد) یا زندگی در کنار مادرشوهر٬ جهیزیه و سیسمونی و .... به گمانم این حرف که قوانین بسیار بد در مورد ازدواج ٬ طلاق و حقوق زنان در ایران مهمترین دلیل از بین نرفتن مهریه باشد کاملا درست است و تا زمانی که این قوانین اصلاح نشوند هم مهریه ٬ به عنوان یک پدیده اجتماعی کاملا دفاعی و سنتی وجود خواهد داشت و در صورت اصلاح قوانین ٬ وقتی جامعه دیگر نیازی به آن نداشت به سرعت سیل فراموش خواهد شد.

ولی حقیقت این است که همه ما مدافعین حقوق زنان می دانیم مهریه رسم بد و احمقانه و مخربی است.همگیمان می دانیم کاملا یک پدیده دفاعی است و هیچ مبنای حقوقی ندارد. حرف من هم امروز همین است.  ما٬ به عنوان روشنفکران و تاثیرگذاران جامعه که در آروزی تغییر قوانین زنان در ایران هستیم حق نداریم تحت هیچ شرایطی از مهریه دفاع کنیم. ما همواره باید به خودمان گوشزد کنیم که این مسئله نه حق زنان است نه تنها راه موجود برای غلبه بر کمی از تبعیضها. مهریه یک پاسخ اجتماعی مخرب است. به گمانم احمقانه ترین طرح تصویب شده این سالهای مجلس در دفاع از حقوق زنان طرح به روز کردن مهریه باشد. درست مثل این است که تو به جای ایجاد عدالت اجتماعی بیایی مثلا دزدی فقیر از ثروتمند را مجاز بشماری. دفاع کردن از مهریه به گمانم از این هم احمقانه تر و به حال زنان بی فایده تر است . حتی گاهی گمان می کنم دفاع کردن از مهریه مخصوصا توسط فعالان زن ٬ روند پیشرفت حقوق زنان را کند می کند.

حرف آخرم این است که من نمی توانم درباره این دختر با مهریه ۵۰۰ سکه ای قضاوت کنم. خوب درک می کنم و خوب هم غصه می خورم. ولی می فهمم و می دانم که این یک پدیده اجتماعی است. ولی خودم در زندگی شخصی ام با وجودی که کاملا به همه ضعفهای قانونی واقفم و می دانم نه بی اجازه شوهر می توانم از ایران خارج شوم و نه می توانم کار کنم و نه در صورت هر اتفاق ناشناخته ای می توانم حضانت فرزندانم را برعهده بگیرم و دهها حق دیگر که گفتنش هم ناراحتت می کند.. هرگز حاضر نشده ام به یک پدیده بی ارزش اجتماعی به عنوان ارزش نگاه کنم و از این بابت خوشحالم.

لینک
۱۳۸٦/٢/۱۱ - نیلوفر

   جهيزيه   

دلیل آشنایی ما با دختر ساده بود. یکی از فامیلهای دور که سالهاست آمریکا زندگی می کند و کار و بارش خوب است چند سالی است که تصمیم گرفته به کشورش کمک کند. گرچه من هیچ از این کمکهایش خوشم نمیآید و همیشه فکر می کنم بیشتر از آن که کمک به مردم ایران باشد کمک به حسی شبیه به گناه خودش باشد و همیشه معتقدم اگر می خواهی کمک کنی به جای اینکه برای کسی ماهی بگیری به او ماهیگیری یاد بده ولی به هر حال تصمیم او را همیشه محترم شمرده ام و فکر می کنم از خیلیهای دیگر انسان تر است. این بار این عزیز ما مقداری پول فرستاده بود و دلش می خواست این پول خرج تهیه جهیزیه برای یک دختر فقیر و نیازمند باشد. ازآنجا که این فامیل ما به هیچ موسسه خیریه ای در ایران اعتماد ندارد ٬ معتمدش شده مادر شوهر من . طفلک مادر همسرگرامی باید می گشت یک دختر خیلی خیلی نیازمند پیدا می کرد و برایش جهیزیه می خرید. شرط دادن پول هم این بود که باید عقدنامه دختر را به همراه یک سری مدرک دیگر برای این عزیزمان در خارج پست می کردیم که خیالش راحت باشد و هر وقت هم خواست بتواند با دختر تماس بگیرد و در آینده هم شاید کمکش کند. به اینکه مادر شوهر من چطور دختر را پیدا کرد کار ندارم تنها حالت صورتش را به خاطر دارم روزی که از دیدار دختر آمده بود و برای من از وضعیت غصه دار زندگی دختر می گفت. دختر ساکن اتاقکی در یکی از فقیر نشین ترین محلات جنوب تهران بود با ۵ تا خواهر و برادر کوچک تر از خودش. خانه شان حمام نداشت تنها یک توالت کوچک گوشه حیاط بود که بین همه مستاجرین مشترک استفاده می شده. پدر دختر ۵ سال پیش در اثر بیماری ناشی از کارگریش و نبود بیمه برای درمان فوت کرده است . دختر ۴ ماه پیش با پسری عقد کرده و درست ۲ ماه پیش مادرش را هم از دست داده است . خلاصه دختر مانده و ۵ تا خواهر برادر و خرج تهیه جهیزیه. گرچه داستان زندگی دختر خیلی غم انگیز بود ولی ما کلی خوشحال شدیم که دقیقا دختر مورد نظر فامیلمان را پیدا کرده ایم. دختر بسیار زیبا و دیپلمه است و ظاهرا شوهرش هم پسری خوب و سر به زیر از همسایگان همان محل است. روزی که مادر شوهرم برای دادن پول و دریافت رسید رفت خیلی خوشحال بود که هم از زیر بار مسئولیت این پول خلاص شده و هم دختری نیازمند را خوشحال کرده است. ولی دیدن قیافه مادرشوهرم عصری که از این ماموریت برگشته بود بسیار دیدنی بود. او در حالی که ته لبخندی در چهره داشت کپی عقد نامه دختر را که قرار بود برای فامیلمان پست کنیم نشانم داد: مهریه دختر ۵۰۰ سکه طلا بود!!!

فردا در این باره بیشتر خواهم نوشت.

لینک
۱۳۸٦/٢/٩ - نیلوفر

   حافظ٬ به روايت عباس کيارستمی   

خانه همه ما ایرانیان٬ هرکجای دنیا که باشیم٬ هر سن و سالی که داشته باشیم و هر فکر و آیینی را که قبول داشته باشیم همواره یک دیوان حافظ پیدا می شود. حافظ برای همه ما چیزی بسیار بیشتر و مهمتر از شعر است. حتی مهم تر از فال گرفتن های شب یلدا و چهارشنبه سوری و پای سفره هفت سین و حتی مهم تر از ضرب المثلهایی که همگی بلدیم و تکرار ابیات حافظ است.

اینکه من هر ۴ سال دبیرستان همیشه یک دیوان حافظ کوچک پاره گوشه کیفم بود اصلا غریب نبود. خیلی ها مثل من بودند و هستند.

شاید برای همین است که وقتی عباس کیارستمی خواست دیوان حافظ منتشر کند همه چشمهایشان گرد شد. مخصوصا که اسم دیوانش را گذاشت: حافظ ٬ به روایت کیارستمی.

عده ای اخم کردند که بزرگترهایی از کیارستمی وقتی دیوان حافظ تصحیح کردند اسمش را گذاشتند مثلا: حافظ ٬ به سعی سایه.  ولی اینها همه اول کار بود. دیوان حافظ کیارستمی که در آمد٬ خیلی از حافظ دوستان حتی به خشم آمدند. ولی کیارستمی دو تا مقدمه گذاشته اول دیوانش که کار را تمام می کند. اولی جمله معروف آرتور رمبوست که می گوید: باید مطلقا مدرن بود. و دومی مقدمه ای که بهاء الدین خرمشاهی نوشته بر کار کیارستمی.

دیوان حافظ به روایت عباس کیارستمی٬ یکی از استثنایی ترین ٬ دل نشین ترین و پرشور ترین کتابهایی است که این روزها خوانده ام.کیارستمی عکاس٬ انگار قاب دوربینش را برده توی دیوان حافظ و عکس گرفته و چه عکسهای بی نظیری . بعد این عکسها را جابجا کرده انگار موقع چاپ بیاید با آن هنرمندی خاص خودش فریم نهایی را ببندد. این دیوان چیزی حدود ۱۰ تا ۲۰ درصد از دیوان حافظ را مصرع به  مصرع آورده است. تقسیم بندی شعرها بیشتر موضوعی است. مصرعهای حافظ اینجا درست مثل هایکوهای ژاپنی نوشته شده و همین است که مدهوشت می کند:

عاشق شو

ارنه روزی

کار جهان سر آید

شاید بتوان گفت حافظ کیارستمی کاری به کاردیوانهای حافظ خانه های ما ندارد.  یک کتاب شعر مدرن است که خیلی بیشتر از همه شعرهای مدرن رویت تاثیر می گذارد . می دانم شاید هیچ کس به جز کیارستمی نمی توانست چنین شجاعتی داشته باشد و در جامعه حافظ پرست ما به قول یک منتقد مشهور دیوان حافظ را این گونه شخم بزند. ولی کیارستمی عکسهای بی نظیری از دیوان حافظ گرفته که لذت حافظ خوانی را چندین برابر می کند. مطمئن باش خواندن این عکسهای هایکووار٬ درک بسیار عمیق تری از زبان بی نظیر حافظ به تو می دهد.

دیوان حافظ به روایت کیارستمی را نشر فرزان منشتر کرده است.

لینک
۱۳۸٦/٢/۸ - نیلوفر

   تولد   

هالیود تخصص عجیبی دارد که ایده های بکر را خراب کند. اگر بخواهم خودمانی تر بگویم یعنی معمولا به راحتی گند می زند به یک موضوع خوب . نمونه اش همین فیلم بچه های انسان children of men است.  فيلم ضعيف بي سر و تهي است. ولي موضوع فيلم خيلي بكر است. به همين دليل مي خواهم كاري به فيلم نداشته باشم و كمي درباره موضوع آن حرف بزنم.

تا به حال فكر كرده اي دنيا، چطور قرار است تمام شود؟ دين و علم هر دو جوابهايي به اين سوال داده اند ولي اينجا حرف جديدي زده مي شود: فرض كن روزي به دليلي نا معلوم( كه مي تواند خواست خدا باشد يا انتشار يك ماده سمي در جهان يا ...)‌ هيچ زني ديگر باردار نشود. بچه هاي انسان داستانش را 18 سال بعد از چنين روزي شروع كرده است. روزي كه كوچكترين انسان روي زمين 18 ساله است. اين روزها با اطرافيان كه صحبت مي كنم خيلي هايشان معتقدند كه بچه دار شدن كار بيهوده اي است و معتقدند به تئوري دنياي اين روزها به درد بچه ها نمي خورد. ولي فكر كن روزي را كه مطمئن باشي ديگر هرگز بچه اي متولد نخواهد شد. يعني دنيا هميني است كه هست. همين 80 سال آينده. ايده جالبي است. چون در نگاه اول به هر حال در زندگي من و تو نبايد فرقي ايجاد كند.ما مي توانيم همه كارهاي روزمره مان را انجام دهيم .خوش باشيم و از ديدن زيبايي هاي طبيعت لذت ببريم. در ظاهر فرقي هم نمي كند چون به هر حال ما متولد شده ايم و زندگيمان را هم خواهيم كرد و سر وقت هم خواهيم مرد و اصولا به بعدش هم نبايد كاري داشته باشيم. ولي واقعيت اين است كه اگر فكر كني هرگز انسان ديگري متولد نخواهد شد همه چيز اين دنيا تغير مي كند. همه جهان بيني ها همه اميد ها و همه لذت بردنها. گمان نكنم كسي ديگر فكر ساختن چيز نويي برود. گمان نكنم ديگر حتي بتواني هر روز سركار بروي و درباره ورژن جديد نرم افزار فلان حرف بزني.حتي گمان نكنم زياد هم بتواني درباره جهان فكر كني. 

پس از ديدن فيلم زياد به اين موضوع فكر كردم. به اينكه تولد كودكان مثل آمدن بهار است.  به اينكه يكي از اساسي ترين پايه هاي زندگي ما تولد است. اين معجزه عجيب و غريب كه هنوز تقريبا هيچ چيز ازش نمي دانيم. به كارهاي روزانه ام فكر كردم. به تلاشهايم براي ياد گرفتن چزهاي نو و به تلاشهايم براي نوشتن ، خواندن و كار كردن. تا به امروز نفهميده بودم همه اين تلاشها چقدر در گرو تولد كودكان جديد است. فكر مي كردم اين كارها را براي دل خودم مي كنم. براي اينكه تا زماني كه در اين دنيا هستم از زندگي لذت ببرم و دلم خوش باشد و شاد باشم. ولي امروز كه درست فكر مي كنم مي بينم اگر قرار بود ديگر هيچ تولدي در دنيا اتفاق نيفتد من هيچ كدام ازا ين كارها را نمي كردم. عجيب نيست؟!

لینک
۱۳۸٦/٢/٥ - نیلوفر

   قضاوت   

مریم و پیمانه عزیز٬ که شاید خودشان هم بدانند چقدر دوستشان دارم و چقدر همیشه خواهان بهترینها و پیشرفت و موفقیت در زندگی برایشان بوده ام از حرفهایم ناراحت شده اند . و می دانم حتما دوستان خوب دیگری هم ساکن خارج از ایران دارم که دلگیر شده باشند. همیشه خنده دار این است که آنهایی که دلهایشان پاک است زود حرفهایت را می فهمند ولی آنها که داری درباره شان حرف می زنی هیچ وقت حتی صدایت را نمی شنوند.

در طول این سالهایی که در ایران کار می کنم٬ چه آن روزها که کارمند بودم و چه این روزها آدمهای با استعداد زیادی دیده ام که همه تلاششان را کرده اند برای ساختن. آدمهای پر از فکر و ایده و انرژی که نه تنها نتوانستند هرگز به هیچ کدام از آن همه ایده ناب جامه عمل بپوشانند بلکه درگیر احمقانه ترین بخش زندگی شدند مثل اجاره خانه های زیاد یا مسیرهای طولانی رفت و آمد و چنان خسته شدند که دیگر هیچ شوقی نماند برایشان. حتی یکیشان را یادم است که همه شوق و انرژی اش از بین رفت وقتی در مهمترین شب زندگی٬ یعنی شب عروسی٬ مجبور شد تا صبح در بازداشت مامورینی بماند که کمی شادی را براو حرام می پنداشتند. ولی عزیزم٬ تو که این طور زحمت کشیدی و روز رفتنت با چشم اشکبار این جا را ترک کردی خوب باید بدانی حرف من با تو نیست. مگر چند روز جوان و شادابی؟ مگر چقدر می تونی از صفر شروع کنی؟ می فهمم. می دانم. عزیزم من درباره تصمیم تو قضاوت نمی کنم. نه حقش را دارم و نه صلاحیتش را. ولی بگذار من هم درد دلم را بگویم:

-دختر صاحب بزرگترین کارخانه تولید یکی از محصولات برقی٬ در بهترین دانشگاه ایران تحصیل کرده است. او نه تنها نمی داند این کارخانه چند کارگر دارد بلکه حتی درست نمی شناسد محصول تولیدی آن چیست. او چون مجبور است اینجا روسری سر کند یا چون دانشگاههای اینجا آن طور که او می خواهد پیشرفته نیستند اینجا را ترک کرده و وقتی به او می گویم فکر می کنی عاقبت این کارخانه چه بشود می گوید: به من ربطی ندارد.

- پدر با سختی تمام کارخانه را بنا کرده است. هم دختر و هم پسرش را فرستاده در بهترین دانشگاههای انگلیس درس مربوط به تولیدات همان کارخانه را خوانده اند. امروز دختر و پسر ساکن کانادا هستند. پدر خسته و تنها بالاخره همه چیز را فروخت و پول کرد و رفت . بلکه این سالهای آخر از دیدن روی نوه ها محروم نباشد.

-زن و مرد تا ده سال پیش زندگی عادی سختی داشتند. افتادند توی کار ساخت و ساز . حالا با برج سازی چنان پول و پله ای به هم زده اند که هر دو گیج و سرگردان این همه پولند. بهشان می گوییم هزار راه است برای سرمایه گذاری. بهشان می گوییم این پول مال این مردم است. حالا همه چیز را فروخته اند و رفته اند یک خانه بزرگ خریده اند در کانادا. پولهایشان را هم گذاشته اند در بانکهای ایران که نمی دانم به کدام دلیل موجه اقتصادی اینهمه بهره می دهد . بهره را دلار می کنند و کار نمی کنند و به قول خودشان طعم آزادی را می چشند آنجا.با سرمایه ای که می تواند کلی کار آفرین باشد.

نمونه هایش زیاد است عزیزم. آنقدر می شناسم و آنقدر دیده ام که انتها ندارد. حتی از دوستان پدر و مادرم که این روزها به سختی در آمریکا کار می کنند هم می شناسم که پولهایشان را می آورند ایران آپارتمان می خرند و خالی می گذارند و به قول خودشان بهترین سرمایه گذاری را می کنند. و کسی نیست بهشان بگوید چقدر دارند با اقتصاد ایران و با قیمت مسکن و با زندگی مردم عادی بازی می کنند. بهشان بگوید اگر پول را وارد کردید کار بیافرینید. بسازید.

عزیزم٬ من حتی درباره این آدمها هم نمی توانم قضاوت کنم. قضاوت کار من نیست. حرفم تنها این است که به آنها بگویم همه مشکلات اینجا می ارزد به آن لحظه ای که حس کنی خانواده ای با تلاش تو زندگی می گذراند ٬ می خندد و چیز یاد می گیرد. به آنها بگویم همیشه خودخواهانه ترین راه بهترین راه نیست. بگویم دود و ترافیک و روسری و هزاران حق ضایع شده اینجا دلیل موجهی نیست برای اینکه پول این کشور را ببری جای دیگر خرج کنی. عزیزم٬ حرفم با دلهای پاک شما نیست. که می دانم به حد توانتان چقدر بزرگی کردید اینجا.

لینک
۱۳۸٦/٢/٤ - نیلوفر

       

زندگی ملال آور است اگر داستانی نباشد که به آن گوش بدهی...

از داستان کوتاه آدمهای مشهور اثر اورهان پاموک

***

بعد از لبخند

مترو میرداماد شلوغ است. مثل همه ساعتهای ۵ بعد اظهر روزهای هفته. از قطار که پیاده می شوم همراه جمعیت کشیده می شوم به سمت پله برقی های بلند . همه ساکتند. غیر از حرفهای درگوشی دو نفری٬ مردم آرام و بی صدا روی پله برقی ها ایستاده اند. از آن بالا نزدیک پله های خروجی مردی بلند داد می زند که : خانمها حواستان جمع باشد بیرون مامور ایستاده. مردها انگار که همگی هوای زنها را دارند حرف مرد را چند بار بلند در سالن و پله برقی تکرار می کنند. هوای بیرون روشن و آفتابی و بهاری است. درست روبروی در خروجی مترو ۳ مامور زن و ۴ مامور مرد ایستاده اند. مجله چلچراغ توی دستم را سایه می کنم  و می ایستم و به مامورهای زن خیره می شوم. دو تا شان زن میان سالی را دوره کرده اند و دارند بحث می کنند. مامورها می گویند شال غیر قانو نی است . زن می گوید من که موهایم از پشت شال بیرو ن نیست.  مامور دیگر می گوید رژ لب داری .دختر زن که ۱۴- ۱۵ ساله است جدی جواب می دهد: سردار  فلانی(که اسمش را یادم رفته ولی دختر خوب بلد بود) توی تلویزیون چیزی درباره آرایش نگفته است. مامور با خنده می گوید: تو دیگه چیزی نگو فسقلی! حواسم را دوباره به جمعیت می دهم. مردها و پسرهای جوان دخترهایی را که مانتوهای خیلی کوتاه یا شلوارهای کوتاه دارند دوره می کنند تا در میان جمعیت از دید مامورها مخفی بمانند. مثل یک قانون نا نوشته است. انگار قرار است مردها هم کمک کنند. مرد مامور خوب می بیند این کار جمعیت را. کاری ندارد ولی. می رود سراغ دخترکی بی خیال با مقنعه و مانتوی مشکی. ایرادش این است که آستین مانتو کوتاه است. می نی بوس مامورها کمی دورتر پارک شده است. دلم می خواهد بمانم ببینم عاقبت کار دخترک چه می شود. دلم می خواهد بروم جلو و چیزی بگویم. گمانم یکی از مامورین مرد فکرم را می خواند. نگاهم میکند. لبخند می زنم. نمی دانم معنی لبخندم را فهمیده است؟ با سیل جمعیت همراه می شوم . کمی که جلوتر می رویم مردم حرف می زنند. درباره اینکه این روزها هم می گذرد. درباره اینکه یکی دو هفته مراعات کنید خسته می شوند. من فکر مامورها هستم. فکر اینکه بعد از لبخند بهتر بود چه چیز می گفتم؟

لینک
۱۳۸٦/٢/۳ - نیلوفر

       

بهار دلنشین

بهار امسال بسیار دلنشین است. نسیم بهاری امسال شادی بخش و بی نظیر است و آسمان آبی براق است. می گویند میزان بارش باران امسال ۳۰ درصد بیشتر از ۲۰ سال گذشته بوده است. اردیبهشت رویایی یکی دو روزی است که آمده. همه جا سبز روشن است و شکوفه های درختها هنوز از کنجشکها دلربایی می کنند. آدم پر می شود از امید و عشق و فکر می کند هر کاری را می تواند انجام دهد. هر چقدر هم سخت.

***

کجایید ای دوستان ؟

هرچقدر دلتان می خواهد اخبار گوش کنید. هرچقدر دلتان می خواهد تفسیر سیاسی بخوانید. بگذارید ایران را برایتان ترسیم کنند این وری ها و آن وری ها. بگذارید صدای آمریکا در پس هر مصاحبه ای حرفهای نخ نما شده همیشگی بی سر و تهش را به خوردتان بدهد و تلویزیون ایران هم مدام پشت سر هم دروغهای شاخ دار بگوید.واقعیت این است که من از قدم زدن در میان غرفه های تولید کنندگان داخلی به خودم می بالم. پدرم مرا این طور بزرگ کرده است. پدرم یادم داده است که هیچ چیز مهم تر از ساختن نیست. به من مشکلات احمقانه تولید را در ایران یادآوری مکن. من با افتخار می گویم که تولیدکننده ام و می شناسم و می دانم. ولی چیزی را هم می دانم که تو٬ دوست عزیزم که به دنبال آزادی و پیشرفت٬ کشورت را ترک کردی نمی دانی. تویی که در برابر مشکلات راحت ترین راه را انتخاب کردی و یا تویی که می گویی با این اوضاع هیچ کاری فایده ندارد. مخصوصا تو٬ که تا پول و پله های به هم زدی از این کشور به جای توسعه کارت پولهایت را برداشتی و به همه بهانه های واهی راهی کانادا و دوبی شدی. دوست عزیزم٬ تو نمی دانی و شاید هرگز هم نفهمی چه لذتی دارد که بسازی. تو نمی دانی اگر اینجا خوب کار کنی حتما موفق می شوی. اینجا شغل آماده با حقوق بالا و عزت و احترام برای هیچ کس نیست. اینجا سرزمین ماست. همه چیزش مال ماست. اینجا باید شغلت را و احترامت را خودت بسازی. سخت است. خیلی سخت تر از کار کردن در مهمترین شرکتهای آمریکایی. خیلی سخت تر از گذراندن دوره فوق دکترا در ام آی تی. باور کن سخت تر است. ولی دوست عزیزم٬ بدان اینجا برای همه فکرهای نو و همه بازوهای نو جا هست. فقط باید امیدت را از دست ندهی و مدام راههای مختلف را امتحان کنی. و به جای اینکه از همه طلبکار باشی ٬ خودت را بدهکار سرزمینت حس کنی. پدر من و پدر همسر گرامی دوستان دوران دانشگاه بوده اند. دوستانی که هنوز که هنوزه با وجود بیش از ۳۰ سال خدمتی که به سرزمینشان کرده اند هنوز خودشان را بدهکار آن می دانند. شاید همین است که خانواده دو نفری ما که از یک دوستی ۳۵ساله قدیمی به وجود آمده است  با تعجب از دوستانش می پرسد: کجایید؟ چرا نمی آیید کمک ما برای ساختن؟ می دانید چقدر بدهکار این خاکیم؟

لینک
۱۳۸٦/٢/٢ - نیلوفر