اميلی ايرانی   

دختر پولدار بود.از خانواده ای قدیمی ٬ پولدار و به ظاهر مذهبی. از آنها که همیشه به دوستانش می گفت باعث افتخارتان است که در کنار من هستید. از آنها که همیشه دماغش را بالا می گرفت و کلفت و نوکر داشت. یک چیزی توی مایه های امیلی قبل از مرگ پدرش( گل سرخی برای امیلی- ویلیام فالکنر) . ولی خب حتی امیلی های ایرانی هم می دانند که باید کنکور بدهند تا دانشگاه خوب بروند و بتوانند دماغشان را همچنان بالا نگه دارند. خانه شان پر از معلم خصوصی شد. دو سال آخر دبیرستانش را مدرسه نرفت و برای هر درس معلم خصوصی گرفت و متفرقه امتحان داد. سر آخر دانشگاه آزاد پزشکی قبول شد که به هر حال برای دماغ بالا گرفتن کافی بود. هیچ شبی را کشیک نایستاد. هیچ کار سختی را در پزشکی انجام نداد چون در حد و اندازه او نبود. هیچ شبی بیدار نماند و به هیچ بیماری لبخند نزد. دماغش همچنان بالا بود. خانم دکتر شد. بی لبخند. با آقای دکتری پولدار از دوستان خانوادگی دور ٬ ساکن آمریکا ازدواج کرد. به سرعت گرین کارت گرفت ( البته باید توجه داشته باشید که همچین دختری تابه حال حتما یک پاسپورت کانادایی محض تفنن در جیبش داشته است). گفت ایران به درد تخصص خواندن نمی خورد. رفت آمریکا. آنجا نه نوکر داشت نه کلفت. نمی دانست دماغش را باید برای چه کسی بالا بگیرد. نه معلم خصوصی بود نه می توانست کشیک های شبش را بخرد. گفت آمریکا جای مردمان امل و دهاتی است. بچه دار شد. برای بچه اش یک اسم خیلی مذهبی گذاشت با یک اسم آمریکایی . برگشت ایران تا بچه اش را همان کلفت/نوکرها بزرگ کنند. حالا ٬ این روزها٬ خانم دکتر خیی دماغ بالای تحصیل کرده روشنفکر پولدار ما٬ بین ایران و کانادا و آمریکا می چرخد و برای هر کسی که توجهی بکند دماغش را بالا می گیرد.

نتیجه :

۱-چقدر جامعه ما یک ویلیام فالکنر کم دارد. وگرنه چیزی که زیاد است امیلی است.

۲-منصف باشید. با همچین روشنفکران و پولدارهایی می خواهیم به کجای دنیا برسیم؟!

لینک
۱۳۸٦/۳/۳۱ - نیلوفر

       

اول:

این مصاحبه با هاروکی موراکامی را بخوانید. گرچه داستانهای ترجمه شده اش به فارسی کم است ولی همانها که خوانده ام و چندتایی هم که توی نیویورکر چاپ شده بوده همه بسیار عالی بوده اند. این نویسنده ژاپنی/آمریکایی همان است که داستان کوتاه شیرینی عسلی را نوشته بود در مجموعه داستان خوبی خدا ترجمه امیر مهدی حقیقت.

***

دوم:

دارم اين روزها ((درخت انجير معابد)) مي خوانم. همان رمان معروف احمد محمود كه در كمال شرمندگي تا به حال نخوانده بودم. خوب است . ولي هيچ نمي فهمم چرا اينقدر سياه است. من به طور كلي داستانهاي سياه را دوست دارم. منظورم از سياه چيزهايي مثل بوف كور٬ يا مثلا مسخ يا خانه سياه است فروغ است . ولي اين داستان سياهي اش از نوع ديگري است. از نوع سرنوشت بد و گريه و اي روزگار كج مدار... . هر چقدر همه اتفاقهاي اجتماعي داستان را دوست دارم و روابط آدمهايش را و تحليل هاي جامعه شناسانه خيلي خوب كه توي داستان پخش شده است را ٬ولي اين سياهي غصه بارش را دوست ندارم. نمي فهمم چرا احمد محمود زندگي را اينقدر بد نشان داده است. اينكه آدمها مي ميرند يا آدمها نامردي مي كنند يا خريت مي كنند يا اشتباه مي كنند جزء اي از زندگي است. بد نيست. واقعيت زندگي است و اگر خوب بهش نگاه كنيم زيبايي زندگي به همين چيزهاست. وگرنه كه زندگي خيلي چيز لوس و بي مزه اي مي شد.

***

سوم:

پريشب٬ زهره نشسته بود كنار ماه. ماه٬ هلال و پرنور و زهره درخشان و كوچك. مانند نگين برليان انگشتر عروسي شده بود زهره. گمان می کردی کسی٬ آن بالا ها مثلا٬ امشب قرار است مثل عشقهای هالیوودی٬ زانو بزند و هلال ماه را با نگین درخشان رویش هدیه دهد به تنها دلیل زندگیش. چشم چرخاندم ببینمشان از این پایین. سیاه بودند در آسمان شب . نشد. هوا ولی بوی عشق می داد بدجور.

***

چهارم:

آیا تا به حال عاشق یک پسته کور دربسته شده ای؟ من شده ام.

لینک
۱۳۸٦/۳/۳٠ - نیلوفر

   روح معماری ايرانی   

مطلب زیر را برادرم-بهزاد نوشته است:

کبریت زدم ...تو برای این روشنایی محدود گریستی . " احمد رضا احمدی "  

 

به چراغ ترمزی که درست روبروی چشمانم بود و مرا که از چهار طرف زندانی بودم ، بیشتر عذاب می داد ... خیره بودم .  سقف بالای سرم آنقدر کوتاه بود که موی هایم روی آن کشیده می شد .تنم را با کمر بندی به صندلی قفل کرده بودم و بی حرکت باید انتظارمی کشیدم . سرم را کمی به عقب بردم و چمشمان را آرام بستم . و خیال می کردم...که تنها می توان خیال کرد ...کوچه های یزد را دیدم بدون تیرک ها و سیم های سیاه و خاکستری که دیوار که شهر را شیار می زد  ، در سایه قدم می زدم و حرارت آفتاب را روی دیوار می دیدم ، آهنگی ایرانی را همراه با ساباط ها زمزمه می کردم ... هیچ دیواری خراب نبود ... همه جا مردم بودند همه جا زندگی بود . و خیال می کردم ...که تنها می توان خیال کرد نقش جهان را بدون بوق ماشین ها و به جای موهای زرد یک خارجی که به دنبال زاویه ای بود که در دوربینش سیم ها و بلند گوهای کوبیده به کاشی ها دیده نشود... مسجد امام را پر از مردم می دیدم  پر ا ز زندگی . و حرف بزنم با مردم با ایران.. با نور.. با آب.. با آبی .. با معماری ...خیال کنیم که تنها می توان خیال کرد مثل شاملو که  طاق طاقی آبی حوض خانه را خیال می کرد  

" قيلوله ناگزير

  در طاق طاقی حوضخانه،

   تا سالها بعد

    آبي را

    مفهومی از وطن می‌دهد.

              اميرزاده‌ای تنها

    با تكرار چشم‌های بادام تلخش

      در هزار آيينه شش گوش كاشی.

       لالای نجواوار  فواره‌ای خرد

       كه بر وقفه خوابالوده ی اطلسی ها

        می گذشت

         تا سالها بعد

           آبي را مفهومی ناگاه از وطن مي‌دهد.

         روز بر نوك پنجه مي‌گذشت

        از نيزه‌های سوزان نقره

           به كج‌ترين سايه،

           تا سالها بعد

           تكرار آبی را عاشقانه

                       مفهومی از وطن می‌دهد.  "

و ای کاش ای کاش باز هم باز هم  ایران آبی باشد ... روح آبی ایران این چنین زیر خاک دفن نباشد .

 ای کاش ایرانی بودم ، ایرانی  که همیشه فقط خیال می کردم و تنها در گوشه های روح مادر بزرگم می دیدم ...ای کاش ایران دیگر قصه نبود... زندگی بود....اکنون بود . قصه ای که حقیقت نداشتنش اکنون بیشتر عذابم می دهد  .بازارهای زنده ایران دیگر اواخرعمرش را نفس می زند  و وقتی که مرد دیگر کسی هم نمی داند که شاید زمانی ایرانی   بود . صدای گریه ی سقف ها را می توان شنید صدای گریه ی پیری که در آروزی حتی یک نوه دارد می میرد . آنقدر فرزندان ناقص به دنیا آمد که همه ی مادران را کشتند تا معماری ایران از دنیا خداحافظی کند . این چه بیماری بود که به جان ما افتاد...  این چه بود که شعله های معماری ایران را که بر دنیا می کشید خاکسترش را بر باد داد. امروز دلتنگ تر از همیشه ایران را خیال می کنم و بیشتر از هر روز به خودم امید می دهم که شاید زیر آوار کبریتی باشد و من آن را به همه ی مردم ایران تعارف کنم ...

با بوق ماشین ها از خواب می پرم و به دنیای حقیقی ام باز می گردم.  

پی نوشت: برادرم دانشجوی معماری است                                                                                         

                                            

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٩ - نیلوفر

   خاورميانه   

خاور میانه را دوست دارم. کوچکتر که بودم من هم فکر می کردم من یک ایرانی اصیلم و از عربها متنفرم. درست نمی دانم چطور شد و چرا . ولی فکر می کنم بیشتر همان تاریخ خواندن بود و البته سفر کردن. که فهمیدم اگر عربهای شبه جزیره عربستان سعودی را کنار بگذاریم ٬ ما و خاورمیانه ای ها ٬ از اردن و لبنان و فلسطین گرفته تا مصر و ایران و حتی ترکیه بسیار شبیه همیم. نمی توانیم همدیگرو را دوست نداشته باشیم. ما٬ نمی توانیم شبیه غربیها باشیم هر چقدر هم که سعی کنیم. ما همگی کمبود باران داریم و خیلی پیشتر از آنی که مسیحیت از ما به غرب برود ٬ ما به وجود خدای یکتا ٬ اهورا مزدا یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم اعتقاد داشته ایم پس ما نمی توانیم فلسفه غرب را درک کنیم. ما با فلاسفه یونان یا با جمهوریت رم روزگار نگذرانده ایم. ما با مذهب و پادشاه و خشکسالی و آفتاب روزگار گذرانده ایم. ما٬ در طول تاریخ چندین هزار ساله مان در خاور میانه هیچ گاه در فلسفه وجود شک نکرده ایم چون همواره به وجود یگانه ای اعتقاد داشته ایم و به نیرویی خلاف این دنیا . اینها چیزهایی است که در ما هست و در غربیها نبوده از اول.

شاید فکر کنید دنیای امروز دیگر دهکده جهانی است و این چیزها درش معنی ندارد و اگر روشهای درست حکومتی (مثل دموکراسی یا سوسیالیسم) در دنیای غرب جواب داده و عقل سالم هم می گوید اینها صحیح است پس چه نیازی است که اینقدر پایبند گذشته مان شویم؟ ولی واقعیت این است که برعکس چیزی که پیش بینی می شده این دهکده جهانی و عصر اطلاعات و ارتباطات نه تنها خرده فرهنگها را از بین نبرده که حتی پر رنگ ترشان هم کرده چون در تقابل با هم قرارشان داده. قومیت٬ مذهب و ... در دنیای امروز به قوت قدیم باقی است. 

نمی توان به دموکراسی٬ سکولاریسم یا حتی لیبرالیسم معتقد بود و ندانست اینها از چه پایه ای آمده اند. نتیجه اش می شود دموکراسی های خاورمیانه ای.نتیجه اش می شود عراق امروز و لبنان امروز و اردن امروز و افغانستان امروز و البته نتیجه اش می شود فلسطین امروز. چه ما خاورمیانه ایهای روشنفکر و غربیها بخواهیم یا نخواهیم نتیجه یک انتخابات آزاد آزاد در فلسطین به قدرت رسیدن حماس بود. و نتیجه یک دموکراسی خاورمیانه ای مورد پسند دموکراسی غرب و روشنفکران نبود.اینکه غرب جلوی حماس ایستاد و از رقیبش حمایت کرد(کاری که خلاف همه چیز دموکراسی غربی است) هم طبیعی است. غرب فکر می کند راه درست و عقلانی اداره دنیا این ست و نمی تواند بفهمد چرا این تئوریها در خاورمیانه جواب نمی دهد. ولی خب واقعیت این است که جواب نمی دهد. واقعیت این است که فتح و حماس الان دارند با هم می جنگند و فلسطین بدتر از همیشه دارد له می شود. واقعیت این است که همه دولتهای خاورمیانه ای که غرب دوستشان دارد مورد نفرت مردمانشان هستند. واقعیت این است که عراق هر روز بیشتر خراب می شود و افغانستان هر روز بیشتر درش تنفر گسترش می یابد. واقعیت این است که ما روشنفکران ایرانی هنوز نمی دانیم طرفدار فلاسفه یونانیم یا عاشق زرتشت؟ واقعیت این است که هنوز نتوانسته ایم بفهمیم این دو تا با هم هیچ نسبتی ندارند.

این مقاله را درباره فلسطین بخوانید. حقیقت محض است. و البته تلخ است. ولی همیشه دانستن حقیقت آرامش بخش است. هرچقدر هم که تلخ باشد. باعث می شود بی جهت دست و پا نزنی.

من خاورمیانه را دوست دارم.هنوز.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٧ - نیلوفر

       

کافی شاپهای شلوغ مرکز خرید گاندی.دختر و پسرها با موهای سیخ شده و سیگارهای روشن. کافه شوکای تنگ و ترش همیشه شلوغ با همه مشتریان معروف و هنرمندش. نشستن روبروی همسرگرامی و حرف زدن و حرف زدن و  قهوه با کیک شکلاتی.

هندوانه خنک عصرانه کنار آکواریوم زیبا.در حالی که با شور و حرارات درباره انواع گیاهان داخل آکواریوم حرف می زنیم یا غذا خوردن ماهی های ریزمان را نگاه می کنیم.

صبحانه خوردن با پنیر لیقوان ٬ نان گردویی سحر و چای لاهیجان .

قدم زدن٬ شهر کتاب٬ نشر چشمه٬ نشر ثالث.

مهمان شدن خانه مادرو پدرهایمان به صرف خنده و کمی لوس شدنمان جلوی پدر و مادرها

دور هم جمع شدنهای گاهی گداری با دوستان عزیز. حرف زدن و حل کردن مشکلات ایران و جهان به همراه  بازیهای دسته جمعی: از ورق بگیر تا پانتومیم گروهی و خنده های تا نیمه شب.

چای٬ موسیقی٬ زیر کولر آبی خنک و... کتاب خواندن: من ٬ نمایشنامه های چخوف / همسرگرامی٬ روشهای بازاریابی مدرن.

... این است روزگار شیرین بی همتای ما.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٦ - نیلوفر

   بلوم   

روز بلوم به نقل از روزنامه شرق ٬ چهارشنبه٬ صفحه آخر  :

«چقدر حالم، حالم، حالم از دوبلين به هم مي خورد، اين شهر، شهر درماندگي است، شهر کينه و ناخوشنودي است. بايد مدتي طولاني از آن دور بمانم.» (جيمز جويس، 22 آگوست 1909) جويس سي سال آخر زندگي خود را دور از دوبلين گذراند، از زوريخ و پاريس تا رم. به همه جا سرک کشيد تا در دوبلين نماند. اما جالب آنجاست که ماندگارترين اثرش «اوليس» سراسر در دوبلين مي گذرد، نه تنها در دوبلين مي گذرد بلکه دوبلين را براي هميشه در ذهن خوانندگان اش جاودانه مي کند. «اوليس» يک روز مشخص (شانزدهم ژوئن سال 1904) از زندگي يک دوبليني معمولي با نام «لئوپولد بلوم» را ساعت به ساعت دنبال مي کند و ما او را در اديسه اش در چشم اندازي شهري همراهي مي کنيم. نثر جويس هر چقدر هم درک نکردني و غيرقابل نفوذ باشد، در چشم انداز خارجي ما که خيابان ها، مغازه ها، کليساها و پل هاي دوبلين اند، همواره قابل نفوذند. شانزدهم ژوئن براي ايرلندي ها و مخصوصاً دوبليني ها روز خاصي است. روزي که نام «روزبلوم» بر خود گرفته و هزاران هواخواه جويس از لودردال و ممفيس و يورک گرفته تا ملبورن، اين روز را جشن مي گيرند. جويس دوستان در بيش از شصت کشور در اين روز به ياد لئوپولد بلوم، لباس بر تن کرده و به خيابان مي آيند، اما هيچ کجا مثل خود دوبلين رويايي نمي شود. دوبليني ها تمام کوچه ها، خيابان ها و کافه هايي که بلوم زير پا گذاشته را مي پيمايند. رسم است ظهر که مي رسد، در کافه ديوي بيرن در خيابان دوک، يک ساندويچ گورگونزولا بخورند و يک ليوان بورگاندي بنوشند. علاوه بر تقليد از کارهايي که بلوم در اين روز انجام داده، جمع خواني کتاب اوليس يکي ديگر از کارهايي است که اوليس دوستاني که حال تقليد از کارهاي بلوم را ندارند، انجام مي دهند. بيش از صد سال از آفرينش اين روز و اين شخصيت به عنوان مظاهر فرهنگي ايرلند مي گذرد و مردم ايرلند به جاي فراموش کردن اين روز مي خواهند آن را به هفته تبديل کنند و هفته بلوم را جشن بگيرند. اين واقعه فرهنگي در سرتاسر دنيا بي بديل است و شايد مراسمي که هرساله در روز تولد مارکز در زادگاهش اتفاق مي افتد و پروانه هاي زردي که به ياد «صد سال تنهايي» در هوا مي چرخند، نمونه دست دومي از اين گونه اتفاقات فرهنگي باشد. ما که همان پروانه هاي زرد را هم نداريم.

پی نوشت: هنوز خواندن اولیس را تمام نکرده ام. انگلیسی ام برای خواندنش آنقدرها خوب نیست و بسیار کند جلو می روم. ولی بی نظیر است. بی نظیر.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٥ - نیلوفر

       

اتوبوس پیر

آیاریچارد براتیگان نویسنده است؟! گاهی فکر می کنم که نیست! چیزهایی که می نویسد به شدت جذاب و بی سر و ته است. بعضی هایشان را هیچ مدله نمی توان فهمید. ولی خب نمی توان هم نخواندش. یک جور بیماری توی وجود آدم میاندازد که هر چه بیشتر از این شبه داستانها سر در نیاوری بیشتر دلت می خواهد بخوانیش. مثلا چطور می توانی داستان کوتاهی را نخوانی که درباره مردی است که لوله کشی خانه اش را با شعر عوض می کند؟!!؟! یا زنی که آرزو دارد مثل هنرپیشه های هالیوودی بمیرد. نوشته های ریچارد براتیگان تابع هیچ سبک ادبی نیست. سبک خاص خودش است. اتوبوس پیر مجموعه داستان بامزه جذاب بی سر و تهی است! بیشترش البته انتقاد از جامعه آن روزهای آمریکاست . انتقادهایی بسیار دقیق و کوبنده . انتقادهایی که ما در جامعه مان خیلی کمش داریم. ترجمه اش هم خوب است.

***

آبدارچی

همه پرسنل شرکت ما ٬ مخصوصا خانومها ٬ خوب می دانند که نباید دور و کنار پیرمرد آبدارچی زیاد بچرخند. نباید باهاش زیاد حرف بزنند یا مثلا هرگز نباید بهش بگوید: چه خبرا؟! چون نتیجه بسیار دردناک خواهد بود! شما مجبور خواهید شد ساعتها به خاطرات آقای پیرمرد آبدارچی گوش کنید. خاطراتی که تمامی ندارد. و همه هم از همان چه خبر شروع می شود! او به سرعت از خبرهای روز شرکت می رسد به اوضاع خانه اش  بعد محل کار قدیمش بعد دوران جوانیش و بعد ... حقیقتش را بخواهید من تا به حال از این به بعد را گوش نداده ام! رفتم پشت میزم و در حالی که سرم را هنوز تکان میداده ام به طور کامل حواسم را داده ام به کار و هر از چندی هم لبخند زده ام تا بلکه این خاطرات بی انتها تمام شوند. شما تصور بفرمائید منی که عاشق خاطرات آدمهای پیر و قصه گویی هایشان هستم وقتی همچین حرفی بزنم اوضاع چقدر وخیم است!

***

اتاق بازرگانی

انتخابات اتاق بازرگانی امسال هم تمام شده . اگر کسی هنوز نمی داند چرا وضع ایران اینچنین است لابد اتفاقات اتاق بازرگانی را در طول این سالها دنبال نکرده است. جواب همه سوالهای ما توی همین اتاق بازرگانی است.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢۳ - نیلوفر

   شهامت   

وقتی ته دلت غصه ای داری کوچک یا بزرگ٬ دنیا به کامت نمی چرخد یا چیزی ٬ کسی یا فکری آزارت می دهد ٬ وقتی حوصله نداری به نفس کشیدنهایت فکر کنی یا به نفس نکشیدنهایت ٬  لازم نیست بروی کتابهای راز شاد زیستن بخوانی . لازم نیست مشکلاتت را توی کتابهای مردان مریخی زنان ونوسی پیدا کنی حتی لازم نیست بروی یوگا کنی یا کلاس مولوی خوانی بروی یا متخصص تی ام بشوی. همه اینها البته جالب است لابد. ولی پیشنهاد من این است که تنها برای لحظه ای به جهان فکر کن. به کره زمین به ستاره ها به کهکشانها به خاک به آب به باد. به مرجانهای دریایی به آنهمه انواع حشرات و به زمان و سال نوری و خورشیدهای در حال مرگ و بزرگی کهکشان راه شیری و به برگ درخت و به مویرگهای بدنت و به سلولها و مولکولها و اتمها و آنهمه فضای خالی و به بشریت و ... به همین ماکزیمم ۸۰ و اندی سال که هستی.  هیچ چیز واقعی تر از زنده بودن نیست و زمانی که به سرعت دارد می گذرد. تو٬ عزیزم٬ چه بخواهی باور کنی و چه نخواهی در این دنیا هستی و هیچ چیز به جز این دنیا و و جود تو واقعی نیست. اینکه تو حقت را حتما خواهی گرفت واقعی نیست. این که آدمهای بد مجازات می شوند واقعی نیست ٬ این که تو نتیجه تلاشهایت را خواهی گرفت واقعی نیست . اینکه زلزله نخواهد آمد واقعی نیست . اینکه آنها که دوستشان داری کنارت می مانند واقعی نیست . کافی است تنها لحظه ای ٬ به اندازه بستن پلک چشمهات ٬ فکر کنی : تو هستی و دنیای خیلی بزرگ و نفس کشیدن و زمانی که می گذرد. مطمئن باش اگر برای همان یک لحظه ٬ با شهامت به واقعیت دنیا فکر کنی ٬ هیچ غصه ای وارد دلت نخواهد شد. نه نیازی به تئوریهای شادی بخش داری نه نیاز به زندگی بعد از مرگ و نه هیچ تئوری پوچ گرایی به دلت راه می افتد. می توانی با خیال راحت شاد زندگی کنی. شهامتش را داری؟

 

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٢ - نیلوفر

       

حقوق بشر؟

همسر گرامی دارد شمشادهای خیابان را کوتاه می کند. همانها که شهرداری کاشته بوده چندین سال پیش . پسر سرایدار پشت سرش جارو می کشد. از بالا نگاهشان می کنم. توی این گرما حسابی نفس نفس می زنند. شمشادها تر و تمیز و سالم و خوشگل شده اند. همسایه ها همیشه متشکرند از این کار دو ماه یک بار همسر گرامی. مردم کوچه اما متعجب همیشه نگاهش می کنند. گاهی هم زیر لب غر غر می کنند که این کارها وظیفه شهرداری است شما چرا دخالت می کنید؟

برادرم همیشه به سفر است که البته برای یک دانشجوی معماری طبیعی است. جاهای عجیب و غریب ناشناخته زیاد می رود. روستاهای دور دست. همیشه دوربین همراهش هست و قلم و کاغذش البته برای طراحی. حیف که اهل نوشتن نیست وگرنه چه آدمهای نازنین و غریبی که ندیده توی این سفرهاش. توی یک روستای دور افتاده و خیلی کم امکانات نشسته بوده توی قهوه خانه برای چای خوردن. جایی که همه جوانهای بیکار ده صبح تا شبشان را آنجا می گذرانده اند. کمی آن طرف تر پر بوده از آشغال های جمع آوری نشده و آب راههای رسیدگی نشده و راههای خراب و علف هرز و ... جوانها ٬ همگی عصبانی و طلبکار٬ می گفته اند که دولت هیچ وقت به پاکیزگی و آبادی این منطقه نمی رسد. برادرم صادقانه می پرسد خب شما که بی کارید. چرا خودتان این جا راتمیز نمی کنید؟ مگر محل زندگیتان نیست ؟جوانهای ده چپ چپ نگاهش می کنند...

شهرداری منطقه سه ۴ تا کیسه زباله آورده با شماره اشتراک و بورشور آموزشی تا ما از این هفته زباله های خشک و ترمان را جدا کنیم. من ٬ ذوق زده و پر هیجان٬ مدام به بروشور مراجعه می کنم تاببینم فلان آشغالمان جزء خشک ها حساب است یا تر ها ؟! قرار است هر پنجشنبه صبح زباله های خشک مارا شهر داری ببرد. من زنگ زده ام به شماره تلفن روی بروشور و ازشان تشکر کرده ام و خواهش کرده ام که این کار را ادامه دهند و گفتم هر کمکی بخواهند از ساختمان ما برایشان بر می آید.

مرد و زن در برنامه میزگردی با شمای صدای آمریکا درباره نقض حقوق بشر در ایران حرف می زنند. حقوق بشر : این مذهب امروزه انسان مدرن. و البته کاری هم  ندارند به اصول همین مذهب جدید. کاری ندارند به آموزش احترام به حقوق دیگران .  تلویزیون را خاموش می کنم و دم پنجره می روم و به همسر گرامی عرق کرده نگاه می کنم که هنوز دارد شمشادهای کوچه را مرتب میکند و حس می کنم چقدر این خانه را ٬این کوچه را٬ این شمشمادها را و همسرگرامی را دوست دارم.

***

کارنامه

شاید این مسئله برای کسی زیاد مهم نباشد ولی برای من مهم است. آنقدر که از دیشب تا به حال خوشحال و ذوق زده شده ام و همه گرفتاریهایم فراموشم شده است. آرش و افشین٬ پسرهای سرایدار ٬ دیروز کارنامه به دست آمدند طرفم . خندان با چشمهای براق . یکیشان کلاس اولی آن یکی کلاس پنجمی بود. معدل هر دو بیست شده بود. با غرور کارنامه ها را دستم دادند و بعد لوحهای افتخاری را که مدرسه بابت شاگرد اولی بهشان داده بوده.... امروز حس میکنم دنیا خیلی پیچیده و گاهی ترسناک است . حس می کنم هنوز همه چیز ناشناخته و بی انتهاست و چقدر خوشحالم که حس می کنم همین زندگی پیچیده ترسناک ناشناخته ٬  زیباست. همه چیزش می ارزد به آن لحظه ای که تو این دو تا پسر را عاشقانه در آغوش بگیری و توی چشمهایت را اشک پر کند.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢۱ - نیلوفر

   زن در ريگ روان   

زن در ریگ روان ( Woman in the duns )  نوشته كوبو آبه  Kobo Abe

 مدتي بود كتابش را خريده بودم ولي از آن كتابها شده بود كه گوشه كتابخانه خاك مي خورند. حدس مي زدم بايد چيز خوبي باشد ولي اين رمان كوتاه ژاپني خيلي بهتر از خوب بود! .

اين كتاب در سالهاي 1968 در ژاپن چاپ شده و يكي دو سال بعد هم فيلمي از روي رمان ساخته اند كه مشهورتر از خود رمان شده و كلي جايزه فستيوالهاي هنري را هم برده است.

با خواندن اين كتاب به طرز غريبي دلت ميخواهد دوباره بروي سراغ افسانه سزيف آلبركامو. اينكه سزيف از طرف خدايان مجبور بود هر روز سنگ بزرگي را به زحمت تا بالاي كوهي بغلطاند و وقتي به بالا رسيد سنگ از آن بالا قل بخورد پايين و دوباره. كار بيهوده و پوچ. اين اما سزيف بود و كامو و نيچه و حتي كافكا. ولي اينجا قرار است از دريچه شرقي به اين موضوع نگاه كنيم. و همين است كه خيلي جذاب است. آيا واقعا زندگي پوچ است؟ آيا مهم است كه زندگي پوچ است؟ اصولا وقتي كار مي كني برايت چقدر اهميت دارد كه كارت به كجا مي رسد؟ زن در ريگ روان در كنار همه اينها يك رمان تقريبا جذاب هم هست . مردي در گودالي شني گير مي افتد و مجبور است هر روز كار بيهوده بيل زدن شنهايي كه به سرعت باد دوباره مي آوردشان را انجام دهد. در اين داستان هم ترس و دلهره هست هم آفتاب و باد و شن و هم زن زيبا. گمان مي كنم نويسنده با و جود ژاپني بودنش خيلي زياد سعي كرده رماني غربي از نوع اگزيستا نسياليستي بنويسد و موفق هم بوده است ولي من شايد به شخصه ترجيح مي دادم رمان بيشتر از آن چه هست ژاپني باشد كه خب اين نظر شخصي من است.

در يكي از نقدهاي اين رمان نوشته اند: اين رمان خاصيت اسطوره هاي بزرگ را دارد كه با دقت داستانهاي واقعي روايت مي شود. گمانم اين بهترين توصيف اين رمان است. در خلال خواندن داستان كاملا جذب جزئيات داستان مي شوي. حتي گاهي فكر مي كني اين يك رمان علمي است! با مسايل فيزيولوژي يا حتي رياضي. يك داستان مدرن از يك موقعيت استثنايي. ولي در واقع كمي كه از داستان فاصله مي گيري مي بيني همه اين عناصر داستاني ريز در واقع نه به دلايل داستاني كه به دلايل اسطوره اي آنجا قرار گرفته اند تا تو را مجبور كنند باز درباره زندگي از خودت پرسش كني.

پايان داستان بسيار عالي است. درست مثل پايان افسانه سزيف است. اينكه شايد سزيف خوشبخت است. اينكه به تو جرات مي دهد بداني كه جهان بيهوده است و خوشبخت باشي. چنين جراتي را كمتر كسي دارد.

اين داستان را مهدي غبرايي ترجمه كرده و انتشارات نيلوفر هم چاپ كرده است.

لینک
۱۳۸٦/۳/٢٠ - نیلوفر

   تهران-چمخاله : ۱۳ ساعت   

پرده اول: یکشنبه شب ٬ سوپر پروتئین(قصابی سابق)‌محل

صف٬ صف٬ صف. اولی مال جوجه کباب است. دومی مال کباب بلغاری و سومی مال بال کباب و بلدرچین کبابی. مرد و زنها خندان و پر عجله با کیسه های پر از گوشت و مرغ آماده خارج می شوند. شنیتسل مرغ آماده ٬ سوسیس پنیری و گوشت چرخ کرده مخصوص کباب کوبیده هم می خرند. سوپر بغلی هم شلوغ است. کیسه خریداران این بار پر است از ماست و موسیر٬ چیپس با طعم های مختلف٬ بادوم زمینی و زیتون ترکی. هیاهویی برپاست توی این کوچه باریک ظفر. هیاهوی تعطیلات. مسافرت و خوردن و خوردن.

پرده دوم: اتوبان تهران- کرج ساعت ۹ و نیم صبح دوشنبه

شاد و خندان و خوش و خرمیم. دوستانمان توی ماشین پشتی هستند و قرار است همگی برویم به یک تعطیلات حسابی چند روزه آرامش بخش. حالا اشکالی هم ندارد که اتوبان ترافیک است. اصولا این اتوبان کی ترافیک ندارد؟ می خواهیم ناهارمان را یک جای خوش آب و هوا نزدیکهای رودبار کنار سد بخوریم. برنامه های زیادی داریم برای این روزها. درست است که مسافرتمان برای دیدن قلعه بابک یا زیگورات یا خرم آباد جور نشده ولی قرار نیست ناراحت این قضیه بمانیم! چمخاله نازنین همیشه هست. مخصوصا که این بار دوستان عزیزمان هم با ما همراه شده اند. چه کسی اهمیت می دهد به ترافیک؟ تازه این ترافیک تا دو راهی چالوس است و بعد همه چیز درست خواهد شد.

پرده سوم: انتهای اتوبان کرج- قزوین. ساعت یک بعد اظهر

نه شادیم نه خندان. باورمان نیست از این همه ماشین. کاملا احساس دانلد داک بهمان دست داده( همان اپیزود که می رفت  تعطیلات  و توی ترافیک مانده بود.) گوشه ای می زنیم کنار و توی دود شلوغی نهارمان را در سکوت می خوریم و هی روی پنجه پا بلند می شویم انتهای جاده را در امید دیدن یک تصادف یا ماشین پلیس نگاه می کنیم. هیچ خبری نیست. از ماشینهای کناری می شنویم جاده چالوس بسته است. جاده هراز هم مشکل دارد و همه مسافران شمال ریخته اند جاده رشت. مهم نیست هنوز. از حالا به بعد دیگر جاده است و مطمئنیم که دیگر ترافیک نخواهد بود

 

پرده سوم: جاده قزوین- رشت. گردنه کوهین. ساعت سه و نیم

یک ساعتی است که هیچ ماشینی حرکت نکرده است. همه ماشینها را خاموش کرده اند . هوا باد ملایمی دارد و بسیار لذت بخش است. در ماشینها باز است. بچه ها از ماشینها پیاده شده اند و توی دشت های کنار جاده بازی می کنند. همه همدیگر را نگاه می کنند و می خندند. هیچ کس عصبانی نیست. دخترها دسته دسته لای ماشینها راه می روند. پسرها آهنگ های روز را گذاشته اند تو ماشینها و خندان دخترها دید می زنند. من و دوستم نشسته ایم توی ماشین ما و همسر گرامی و همسر او هم توی ماشین آنها و حرف می زنیم و می خندیم. گاهی درباره رانندگی بد مردم و اینکه اینقدر ماشینها رفته اند توی باند سمت چپ که حالا جاده حسابی بسته شده و یا از حیرتمان از اینکه هیچ پلیسی نیست که این گره کور چند کیلومتری را باز کند ولی کلا دوباره شاد و شنگول شده ایم. همه همینطورند. مردی که رفته بود جلو ببیند چه خبر است خندان بر می گردد که تا کیلومترها وضع همین است . همه می خندند. همه میوه ها و تخمه ها را در آورده اند. عده ای ورق بازی می کنند توی ماشین. حتی دو تا پسر جوان کنار جاده دارند والیبال بازی می کنند. چند تا از راننده ها که دور هم چمع شده بودند درباره مسائل مهم مثل سیاست ٬ ترافیک ٬ بد رانندگی کردن مردم  و نبودن پلیس حرف می زدند خندان با هم می گویند: هپی ارتحال هالیدی!

پرده آخر: چمخاله ساعت ۱۰ و نیم شب

خسته ایم. باور نمی کنیم بیش از ۱۳ ساعت است که توی راهیم. اصلا باورمان نمی شود که رسیده ایم. هنوز روزهای زیادی از تعطیلات باقی مانده که می توانیم خوش باشیم. زود می خوابیم. چشمهایمان هنوز گرم نشده ولی ذهنمان پیش آدمهای خندان توی ترافیک است. گمان نمی کنم هیچ کجای دنیا چنین ترافیکی در سکوت برگزار شود بدون اعتراض و بدون کمک مردم برای باز کردن راه . و البته گمان هم نکنم هیچ کجای دنیا مردم اینقدر توی ترافیک خوش بگذرانند٬ بخوانند٬ برقصند و خوش باشند.یکی می گوید آنقدر خوش گذراندن بلد نیستیم که وضعمان این است  برای تفریح فقط بلدیم برویم شمال و بخوریم. دیگری میگوید تقصیرپلیس بود مخصوصا می خواست این تعطیلات خراب شود. یکی دیگر می گوید نه تقصیر خود مردم است که رعایت نمی کنند. که تبل و بی مسئولیتند. من ٬‌اما به گردنه کوهین فکر می کنم و آنهمه چهره خندان مستاصل که خوب بلد بودند در بدترین شرایط با حداقل امکانات خوش و خرم بمانند. مردم بامزه بی مسئولیت الکی خوش نازنینی هستیم.

لینک
۱۳۸٦/۳/۱۸ - نیلوفر

       

مثل هميشه حرفهاي زيادي دارم. از كتابهاي تازه اي كه خوانده ام و از اوضاع كار و از آدمهاي بي نظيري كه ديده ام. ولي فرصت نوشتن نيست. آخرين روز كاري است و همه مرخصي رفته اند و همه كارها نيمه كاره مانده و بايد قبل از سفر فردا تمامشان كنم.

درباره تاثيرگذارترين ها هم خواهم نوشت. بعد از سفر.

لینک
۱۳۸٦/۳/۱۳ - نیلوفر

       

ادبیات زنانه

می گویند ادبیات زنانه  و مردانه ندارد. ادبیات ادبیات است. درباره زندگی است. هم زنانه است هم مردانه. لابد حرف درستی باید باشد. اینکه در طول تاریخ ادبیات جهان نویسنده های زن خیلی خیلی اندکند خیلی مهم نیست شاید... بزرگی چندی پیش گفته بود از آنجایی که مردان غم نان دارند ( و خب طبیعی است که زنها ندارند!) در آینده تعداد نویسنده های زن بیشتری خواهیم داشت و خلاصه اینده ادبیات در اختیار زنها خواهد بود....

نمی خوا هم درباره ادبیات آشپزخانه ای حرف بزنم یا مثلا از شعرهای فروغ بگویم. ولی این روزها زیاد فکر میکنم ادبیات زنانه و مردانه دارد. چون زندگی ٬ زنانه و مردانه دارد. زندگی زنانه هنوز توسط هیچ فیلسوفی در جهان گشوده نشده. زندگی زنانه ٬ پیچیده ٬ عمیق و پر رمز و راز است. گمان نکنم بتوانم از اعماق دلم درباره زندگی چیزی بنویسم که برای دنیای مردانه قابل درک باشد یا حتی کسی را به فکر کردن وادار کند. مگر اینکه او بخواهد وارد دنیای زنانه ام بشود.

***

لذت سینما رفتن

آیا همین که مجبوریم همه آثار سینمایی مهم جهان را توی خانه و از تلویزینهایمان ببینیم برایمان بس نیست که  همین چهار تا فیلم روی پرده سینماهای ایران را هم سی دی اش را می خریم ؟ کاری به خوبی و بدی فیلمها ندارم  و به اینکه با اینکار مثلا چقدر به تهیه کننده هایی که به سختی در این اوضاع ایران فیلم می سازند لطمه می زنیم. می خواهم بگویم با این کار لذت سینما رفتن ٬ لذت پرده بزرگ و سالن تاریک را از خودمان می گیریم. لذت بزرگی به اسم سینما رفتن.

پی نوشت:

بدجور گیر داده ام به این آهنگ جبر جغرافیایی محسن نامجو. مخصوصا آنجا که می گوید:

((اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت؟))

لینک
۱۳۸٦/۳/۱٢ - نیلوفر

       

تهران در آستانه تابستان از نوع دوم:

سبزی٬ سبزی٬ سبزی.اینجا پر از بوی سبزی است. نعناع و تره و ترخون و پیازچه. تربچه های قرمز از توی سینی های بزرگ گرد آلومینیومی سبزی فروشها دلربایی می کنند. جلوتر که بروی میوه ها شروع می شود. توت فرنگی ها آنقدر بزرگ و قرمز است که می خواهی همه کارهایت را ول کنی و نگاهشان کنی و مزه شان را حدس بزنی. کنارش توت سفید.شیرین شیرین. هیچ رهگذری پیدا نمی شود که از کنار این توتها بی توقف بگذرد.شده تنها ۲۰۰ گرم توت بخرد و همانجا مشت مشت بخورد.برگ موی تازه ظریف دلم را چنان از خود بی خود می کند که  زخمت پیچیدن دلمه ها یادم می رود و کلی سبزی دلمه می خرم با برگهای تازه و گوجه سبز های ترش و با فکر ناهار ظهر فردایی که خواهم پخت لبخند می زنم. یخ در بهشت با بوی گلاب.آب طالبی خنک و بچه های بستنی به دست که دنبال مادرهایشان توی کوچه پس کوچه های بازار تجریش می دوند.  کمی جلوتر بوی عطاری می آید. بوی چیزهای عجیب و غریب مست کننده. بوی حیاط خلوت خانه قدیمی مادربزرگم و پدر بزرگی که آنجا عطاری کوچک شخصی اش را داشت . دلم می خواهد توت فرنگی ها٬‌سبزی ها و توت سفیدها ی توی دستم را بگذارم زمین و بایستم جلوی در عطاری و فقط بو بکشم...بازار تجریش مثل همیشه بوی زندگی می دهد. آنقدر که نه کاری به بار توی دستم دارم و نه به هوای گرم و آفتاب و روسری ام که مدام سر می خورد. تصمیم دارم پیاده برگردم خانه. از کوچه پس کوچه های مقصود بیک و بعد زرگنده تا برسم به کنار رودخانه ظفر. و آب خروشانش .هیچ چیز دلپذیر تر از این نیست که توت سفیدهای ریخته روی زمین را بین راه٬ میان همه این کوچه پس کوچه ٬ زیر پایت له کنی و بشماریشان در حالی که از بوی زندگی هنوز مست مستی.

لینک
۱۳۸٦/۳/۱٠ - نیلوفر

       

تهران در آستانه تابستان:

منشی شماره ۱: به محض ورود به شرکت جوراب کلفت مشکی اش رادر می آورد. از توی کیسه ای که با خودش آورده صندل هاش را بیرون می آورد. تمام روز با صندل و ناخن های لاک زده توی شرکت می گردد.

منشی شماره ۲: یک ماه است هر روز با آژانس می آید و می رود. بی خیال اتوبوس و مترو شده است. حساب که می کنیم از حقوقش چیز زیادی باقی نخواهد ماند. می گوید حوصله ندارد. می گوید سمت خانه شان توی آریا شهر خیلی بگیر بگیر است.

حسابدار: با مقنعه و مانتوی بلند مشکی وارد می شود. مانتوی نخی بنفش و کوتاهش را اینجا تنش می کند با شال حریر. ساعت ۴ و نیم که می خواهد برود ۱۰ دقیقه ای می رود توی دستشویی و بعد با مانتو و مقنعه بیرون می آید.

مسئول بازرگانی: یک روسری بزرگ گذاشته توی کشوی میزش. هر وقت محبور می شود بیرون برود شال حریرش را در می آورد آن را سرش می کند.

من: در به در به دنبال یک خیاط ارزان قیمت میگردم تا برای تابستانم چند تا مانتوی خنک بدوزد. توی مغازه ها هیچ چیز پیدا نمی شود.

***

چرا کار؟!

صبح خواب مانده ایم. صبحانه خورده نخورده٬ دست و صورت شسته نشسته آمده ایم توی پارکینک که توجهم  جلب می شود به پارکینگ خیلی شلوغ ساعت ۹ صبح. بعد متفکرانه می گویم: چرا هیچ کدام از همسایه ها سرکار نرفته اند؟! نکند امروز اصلا تعطیل است؟! همسر گرامی لبخند زنان می گوید: در روزگاری که بهترین راه پول درآوردن این است که از خانه تکان نخوری ٬ یک تکه زمین بخری و همین طوری دستهایت را بگذاری زیر چانه ات و هی پولدار و پولدارتر شوی مگر این همسایه های عزیز ما دیوانه شده اند که بی خودی بروند سر کار ؟ اصولا در ایران احمقانه ترین کار همان کار کردن است و بس!

لینک
۱۳۸٦/۳/٩ - نیلوفر

   کودکی   

بچه که بودم همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ شوم. این خاصیت همه بچه هاست. اینکه عاشق پوشیدن کفش پاشنه بلند باشی یا در دلت آرزو کنی مانتو و روسری مادرت را تن کنی. اینکه فکر کنی اگر ۲۰ ساله بشوی چقدر همه چیز عالی می شود. اینکه گاهی شبها با فکر کردن درباره ۲۰ سالگی ات ٬ عاشق شدنت٬ حتی بچه داریت به خواب بروی. همیشه همه بهت می گویند قدر این روزهای کودکی ات را بدان. هیچ دوره ای از زندگیت به شادی این روزها نخواهد بود ولی خب روزهای کودکی برای خود بچه ها همیشه خسته کننده است.

دختر خاله ۱۰ ساله ای دارم که عاشق روزهای کودکی اش بوده از همان ۳- ۴ سالگی. ازش وقتی می پرسم ک می خواهی چه کاره بشوی؟ لبهایش را جمع می کند ٬ سرش را یک وری می کند و می گوید: دلم می خواهد همین طوری بچه بمانم و بزرگ نشوم. از اینکه قرار است سال دیگر بزرگ مدرسه ( کلاس پنجمی) بشود خیلی دلگیر است. خوب مفهوم بی مسئولیتی را می فهمد . می گوید دلش می خواهد بچه و بی مسئولیت بماند. می گوید اگر بزرگ شود مادرش پیر خواهد شد و او دوست دارد مادرش همیشه جوان و خوشگل بماند. می گوید دلش می خواهد هر وقت  عشقش کشید برود توی پارکینگ دوچرخه سواری کند. می گوید هیچ دوست ندارد مثل خواهر و برادر بزرگترش غصه کنکور را بخورد یا مجبور باشد همیشه روسری سرش کند. نمی دانم توی این ده سال زندگیش چه دیده از این دنیا . ولی می بینم خوب قدر کودکی اش را می داند. گرچه دیگر توی ۱۰ سالگی هیچ کودک نیست. گرچه خودش هنوز نمیداند.

لینک
۱۳۸٦/۳/۸ - نیلوفر

       

آرامش قبل از طوفان

اینجا همه چیز ساکن و آرام و ساکت است. نه اینکه بخواهم گله کنم از اینکه چرا باد نمی وزد یا چرا هیچ اتفاقی نمی افتد. نه. اینجا هم گاهی باد می وزد هم اتفاقات زیادی می افتد. سرکوچه مان ماشینها هر روز همدیگر را نمی بینند و تصادف می کنند. مشتریها می آیند و می روند. خط تولید خراب می شود و بارمان از کمرگ ترخیص نمی شود. مهمانی می رویم و فیلمهای روز می بینیم .ولی باز هم اینجا همه چیز ساکن است. انگار من بالای شهر نشسته ام و همه هیاهوی آن زیر پایم بی اهمیت و کوچک می زند. انگار من پشت میز نشسته ام و تنها صدای نفسهای خودم را می شنوم. تنها صدای واقعی اطرافم. انگار دنیا٬ این روزها در من خلاصه شده است . من ساکت آرام ساکن. من منتظرم. درست نمی دانم انتظار کدام شور و حرکت را می کشم. درست نمی دانم چطور شده که دنیا کوچک و بی صدا شده و من بزرگ و عمیق منتظر حرکت. اما حس ناشناخته ای٬ بین همان نفس کشیدنهای آرامم٬ به من یاد آوری می کند که منتظرش بمانم. انگار که بی شک خواهد آمد.

***

خیلی زیاد با این حرف رضا سید حسینی موافقم:

همه منتظرند كه يك نويسنده‌ي جوان فرانسوي تازه به دوران رسيده، كتابي كوچك بنويسد كه كمي رنگ عرفاني دارد. فورا چندين ترجمه از آن به بازار مي‌آيد؛ اما اگر از نسل جوان امروز بپرسيد كه آيا «بينوايان» ويكتور هوگو را خوانده است، جواب مي‌دهد كه فيلمش را ديده است. اينترنت به كسي اجازه نمي‌دهد كتاب بزرگ بخواند.

شاید بزرگانی مثل سید حسینی بتوانند به جریان ادبی امروز ایران یاد آوری کنند که باید کتاب بزرگ خواند. که همه چیز مارکز بوگالف نیست. یاد آوری کند که ادبیات در ابتدا یعنی تولستوی٬ داستایوفسکی٬ بالزاک و ویکتورهوگو . این روزها هم خواندن این چیزها از مد افتاده هم اصولا در ایران چاپ نمی شوند. همین است که وضع ادبیاتمان این است: پر شده از آدمهای پر مدعای بی سواد.

پیوست ۱: لینک حرفهای سید حسینی (اینجا)

پیوست ۲: رضا سید حسینی همان نویسنده تنها کتاب درست و حسابی سبکهای ادبی در ایران است

لینک
۱۳۸٦/۳/٧ - نیلوفر

       

من، هايدگر و بابك احمدي

در روزهاي دانشجويي وقتي براي ديدن دوست عزيزي مي رفتيم دانشگاه تهران( به طور كلي اين مهماني رفتن از اين دانشگاه به آن دانشگاه در آن دوران خيلي كيف مي دهد!) خلي اتفاقي فهميدم كه بابك احمدي يك سري درس/سخنراني دارد در دانشكده حقوق. من بابك احمدي را از كتاب زيبايي شناسي و بعد هم با كتاب خيلي خوب ساختار و تاويل متن مي شناختم. گرچه بعدها كه بزرگتر شدم خيلي ها را ديدم كه بابك احمدي را تنها يك مترجم سطح پايين مي دانند كه اداي فيلسوفها را در مي آورد ولي من از همان اولين روزي كه توي اين سلسله سخنراني ها ( اول همينطوري تفنني و بعد خيلي جدي)‌شركت كردم فهميدم كه بابك احمدي را دوست دارم. آن روزها ٬ دوران پرشكوه سالهاي بعد از دوم خرداد دانشگاهها بود و بچه هاي مشتاق فلسفه خيلي زياد و جدي بودند. موضوع سخنراني ها هايدگر بود با تاكيد بر روي كتاب اصلي هايدگر: هستي و زمان. من اعتراف مي كنم كه فلسفه زياد خوانده ام ولي چيز كمي ازش فهميده ام. اصولا من مثل سوفي (دنياي سوفي) مي مانم كه مجبوريد برايم فلسفه را مثل يك كتاب قصه بخوانيد تا درك كنم!. تجربه كلاسهاي بابك احمدي درست مثل همان قصه ها بود. من در آن كلاسها فهميدم فكر كردن دست جمعي در كنار استادي كه موضوع اصلي را بلد است خيلي به باز شدن فكرت و به شناختت از جهان كمك مي كند.

همه آن درسها يكي دو سال بعد توسط خود بابك احمدي چاپ شد كه خريدن كتابش را به همه كساني كه دلشان كمي فكر كردن مي خواهد توصيه ميكنم. ترجمه خود كتاب هستي و زمان هايدگر هم (اين بار از خود زبان اصلي آلماني ) قرار است ظاهرا همين روزها منتشر شود( اگر مجوز بگيرد)

ديروز سي و يكمين سالگرد مرگ هايدگر بود. متشكر از شرق نازنين كه هميشه اين چيزها را ياد آوري مي كند و مرا ياد فكر كردن مي اندازد. ديشب دوباره نامه هاي هايدگر و هانا آرنت را خواندم. خواندني است. بسيار.

***

 سركاري

اول هفته زنگ زد كه دلش برايمان تنگ شده و اگر ما آخر هفته كاري نداريم قراري بگذاريم. خوشحال شديم كه چرا نه؟! و گله از زمانه كه جمع دوستان ما را از هم پاشيده و همگميان مدتهاست يكديگر را نديده ايم و همه يا درگير بچه شده اند يا قسط وام خانه و .... گفت اين بار من هماهنگ مي كنم تا دور هم جمع شويم. او جزء آخرين پسرهاي جمع دوستان ما بود كه هنوز مجرد مانده و آنقدر هميشه درگير كار بود كه مي گفت فرصتي براي ازدواج نيست. روز چهارشنبه براي همه ما اس ام اس زد كه جمعه بياييد به فلان آدرس كه دور هم باشيم. آدرس عجيب و غريبي بود! فوري شماره اش را گرفتيم كه مگر خانه ات را عوض كرده اي ؟ گفت : تقريبا! ما هم در حالي كه براي خانه جديدش كادويي خريده بوديم ، با تي شرت و شلوار مخصوص يك دور هم جمع شدن معمولي راهي خانه اش شديم و گمان مي كنيد چه صحنه اي ديديم؟!  يك عروسي درست و حسابي!!! خانه هم از آن اجاره اي ها بود كه توش عروسي مي گيرند! قيافه همه ما ديدني بود! همگي شوكه شده بوديم! آقاي داماد با ديدن دوستان عزيز شوكه شده اش مي خنديد و مي گفت: خوب سركارتان گذاشتم؟!؟! شما ما را تصور بفرمائيد با يك ست مثلا ليوان دم دستي به عنوان كادو در دست و موهاي دم اسبي پشت سر در برابر خانواده هاي عروس و داماد خيلي شيك پوش ! اين بلا تقريبا سر همه دوستان آقاي داماد آمده بود! پدر و و مادر داماد هم مي خنديدند كه پسرمان است ديگر! هميشه كارهاي باحال مي كند! البته خوشبختانه عروس با ما هم عقيده بود كه اين كار هيچ هم بامزه نيست!

عروسي بامزه جالبي بود و براي جمع ما يكي از خاطره انگيز ترين عروسي ها شد!

لینک
۱۳۸٦/۳/٦ - نیلوفر

   سوم خرداد   

باید ۴ ساله بوده باشم. چیزی به خاطر ندارم. من ٬ که کودکی ام در جنگ گذشته است چیز مهمی به خاطر ندارم از آن روزها. ولی می دانم چقدر ضد زندگی است و چقدر تنهایی دارد و چقدر بی دلیل است همیشه. باید ۴ ساله بوده باشم ولی...

شاید روزی توانستیم بنویسیم از آن روزها. بی کینه از هم. شاید روزی توانستیم شور انقلابی جوانهای روزهای انقلاب را بفهمیم. شاید روزی توانستیم تنهایی بی حد ایران را بنویسیم در روزهای آغازین جنگ. هنوز زود است. هنوز دانسته هایمان یا پر از دروغ است یا پر از کینه. ولی ما ایران بودیم.هر کجای این تاریخ را بخوانی از زبان هر طرفی که باشد ٬ می بینی چقدر نامردانه تنها بودیم در ۳ -۴ سال اول جنگ.

من ٬ که امروز هیچ منطقی در هیچ جنگ و انقلابی نمیبینم ٬ عاشقانه همه جوانهای آن روزهای اول جنگ را دوست می دارم. بارها و بارها خوانده ام از زبان هر طرف درباره آدمهایی مثل محمد جهان آرا و گمان می کنم در کشور عاشق پهلوان ما٬ نباید کار به هیچ چیز داشت و باید این آدمها را دوست داشت. مگر کاوه ها را و آرشها را دوست نداریم؟

باید ۴ ساله بوده باشم و چیزی یادم نیست ولی فکرش را بکن تنهایی ما را و از دست رفتن خرمشهر را و تنهایی یک مشت جوان پر شور پاک را .

تا به حال خرمشهر را ندیده ام. دوست خرمشهری ام میگوید نرو ببین . می گوید آنقدر خراب شده و تنهاست که هیچ دیدن ندارد . می گوید تنها اشک خواهی ریخت و بس. باید ولی ۴ ساله بوده باشم آن روز که خواندند: ممد نبودی ببنی شهر آزاد گشت . و مرا تا امروز بکشانند که بدانم محمد جهان آرا که بود و چطور شد که خرمشهر را گرفتند و چطور شد که آزاد شد.

فرماندهان جنگی در طول تاریخ همواره حسابشان با پهلوانان و سرداران پاک و عاشق جدا بوده است. شاید این هم یکی از درسهای تاریخ است که هرگز نخواهیم فهمیدش.

ولی یک چیز را خوب می دانم٬ مهم نیست جنگ چقدر با نامردی شروع شد٬ مهم نیست چقدر احمقانه ادامه پیدا کرد و مهم نیست حتی اگر امروز هیچ کس یادی هم از خرمشهر ویران شده مان نمی کند. من می دانم هر ایرانی ای در هر کجای جهان سوم خرداد را دوست دارد. خاصیتمان این است. از فردوسی به ارثش برده ایم.

لینک
۱۳۸٦/۳/٤ - نیلوفر

   ادبيات و جهان بينی   

شکسپیر:

جهان٬ نمایشی است که از زبان یک دیوانه روایت می شود .

(چقدر با خواندن این جمله به یاد خشم و هیاهو می افتی؟)‌

***

میلان کوندار:

مدرنیته از آنجایی آغاز می شود که دن کیشوت از یک دهکده عقب مانده بیرون می آید برای شناخت جهان.

***

توماس مان :

آثار ادبی بزرگ در مقاطعی از تاریخ پدید می آیند که روزگار عینی موضوعی آنها تمام شده باشد.

***

احمد محمود:

کتاب خواندن زحمت دارد. هر کسی این زحمت را به خودش نمی دهد.

***

... هیچ کس قادر نخواهد بود همه زندگی را بنویسد

***

ادامه تقریبا بی ربط:

گفتگو با میلان کوندرا

باز هم درباره حافظ کیارستمی

لینک
۱۳۸٦/۳/٢ - نیلوفر

       

در کشور سبزه و گل

با شور و شعف نغمه خوان ساز:

قلب ما

بود مملو از شادی بی پایان

سعی ما

بود بهر آبادی این سامان

قسمتی از آهنگ به یاد ماندنی خوشه چین:

غلامحسین بنان٬ روح الله خالقی٬ شعر: کریم فکور.

***

کارت سوخت و نیمه شب آخر اردیبهشت

گمانم از امروز قرار است تنها بتوانیم با کارت بنزین بزنیم. درست نمی دانم آیا امروز قرار است بنزین ۸۰ تومنی ۱۰۰ تومن هم بشود یا نه ولی هر چه که باشد مردم این دیار گمان می کنند که از امروز همه چیز گونه ای دیگر خواهد شد. چرا؟!. راستش من هم درست نمی دانم. می توانستیم البته دیشب ساعت ۱۱ نیمه شب( یک ساعت مانده به اجرای این قوانین به طور رسمی) از انبوه ماشینهای صف کشیده جلوی پمپ بنزینهای تهران بپرسیم که از امروز قرار است چه اتفاق عجیبی بیفتد که ارزش آنهمه توی صف ماندن شبانه را داشته باشد؟!

لینک
۱۳۸٦/۳/۱ - نیلوفر