Monsoon Wedding   

 خانم  ميرا نير، متولد هندوستان و تحصيل كرده هاروارد يكي از شناخته شده ترين فيلمسازهاي هندي است. او با ساختن فيلمهاي مستند در باره سرزمين رمز آلودش (هندوستان) به شهرت رسيد. ولي اوج شهرتش ساخت فيلم زيبا، دوست داشتني و پر شور Monsoon Wedding بود. اين فيلم  در سال 2001 جايزه شير طلايي جشنواره ونيز را برد و همان سال هم نامزد بهترين فيلم خارجي جشنواره  گلدن گلب آمريكا شد . خانم ميرا نير براي دوستدارن ادبيات داستاني هم آشناست. چرا كه به تازگي از روي رمان ((هم نام)) جومپا لاهيري هم يك نسخه سينمايي ساخته كه ظاهرا چيز بدي نيست(گرچه من خود داستان را هيچ دوست ندارم)

همه اينها كه گفتم را البته من بعد از ديدن Monsoon Wedding  فهميدم. يك روز خيلي اتفاقي اين فيلم را توي يكي از كانالهاي ماهواره ديدم. ابتدا فكر كردم يك فيلم معمولي هندي است با رقص و آواز و عشق و عاشقي و درخت و ستون. ولي وقتي فيلم تمام شد سرشار از شور و احساس  شده بودم  كه افتادم به دنبال پيدا كردن فيلم تا دوباره ببينمش .

اين فيلم به طور كلي  مراسم يك ازدواج سنتي در يك خانواده پولدار در دهلي امروز است. مراسمي كه 4 روز طول مي كشد. با نامزدي (رد و بدل كردن حلقه ) شروع مي شود و با دور آتش چرخيدن عروس و داماد و بردن عروس توسط خانواده داماد تمام مي شود.فيلم كه در نگاه اول شبيه يك مستند درباره مراسم ازدواج است در حقيقت داستاني است درباره خانواده، عشق و تقابل سنت و مدرنيته. همه اينها البته از ديدگاه شرقي.

عروس داستان ما دختري هندي است كه به علت خانواده پولدار و روشنفكرش تحصيل كرده و آزاد است. ولي او هم مثل يك دختر جوان غربي حسابي گيج شده است در مفهوم عشق و آزادي. او سرخورده از عاشق زن دارش تصميم گرفته براي انتقام هم كه شده به خواست خانواده تن دهد: يك ازدواج اجباري با پسري از خانواده مورد تاييد پدر و مادر.

داماد يك مهندس نرم افزار ساكن هيوستن است كه بعد از سالها تحصيل و كار در آمريكا و رابطه با دخترهاي غربي به اين نتيجه رسيده كه شايد بهتر باشد با دختري هندي و به طور سنتي ازدواج كند.

پدر عروس مردي مهربان و عاشق خانواده است كه نتيجه همه تلاش سالهاي زندگي اش را براي عروسي پر شكوه دخترش خرج مي كند.و مثل همه مردهاي شرقي هم عاشق حفظ سنتهاست و هم دلش مي خواهد خيلي مدرن باشد و پسرش را به بهترين مدرسه غربي بفرستد.

مادر عروس زني كاملا شرقي است: زيبا، خانه دار وفادار  پر رمز و راز و مثل همه مادرهاي شرقي نگران خريدهاي عروسي است و اينكه آيا دخترش بالاخره خوشبخت خواهد شد؟ خوشبخت تر از خودش .

براي اين عروسي بزرگ همه اقوام و فاميل از اقصي نقاط جهان دعوت شده اند. خاله ها و دايي ها و عموهاي بزرگ و كوچك با بچه هاي كوچك و بزرگشان. از آمريكا و استراليا و عمان و انگليس و اروپا و البته فاميلهاي هنوز ساكن هند. پير و جوان همه مهمان پدر عروس هستند در اين جشن 4 روزه.

همه چيز فيلم درباره خانواده است. و در باره عشق. به راستي عشق يعني چه؟آيا چنين ازدواج اجباري و سنتي اي نمي تواند عاشقانه باشد؟ داماد در جايي مي گويد: ازدواج هميشه يك ريسك است. چه فرقي مي كند؟ اينكه ما را خانواده هايمان به هم معرفي كرده اند يا همديگر را توي يك كلاب شبانه ديده ايم؟

فيلم در تمام لحظه هايش سنت و مدرنيته را كنار هم قرار مي دهد. از انجام مراسم ازدواج(استفاده از چتر و تور سفيد مثل عروسي هاي غربي يا استفاده از تورها و گلهيا رنگ و وارنگ به رسم هندي) تا مشكلاتي كه خانواده ها براي هم ايجاد مي كنند.

رابطه پدر و مادر عروس با هم يكي از مهترين و زيباترين قسمتهاي فيلم است. زن كه در آستانه عروسي دخترش خودش را بيش تر از هر زمان ديگري نيازمند عشق همسرش مي بيند هيچ توجهي از مرد سنتي دريافت نمي كند. مردي كه درگير تهيه و تدارك پول براي مراسم است فرصتي براي عشق و عاشقي هاي غربي ندارد. ولي درست آنجايي كه تو فكر مي كني اين يك ازدواج شكست خورده سنتي است مي فهمي اين زن و مرد چنان به هم نزديك و چنان تكيه گاه يكديگرند كه توي هيچ رابطه غربي اي اين نزديكي را نخواهي ديد. عشق به معناي واقعي در رابطه اين زن و شوهر نمايان است.

فيلم در نهايت هيچ قضاوتي نمي كند. واقعت اين است كه ما شرقي ها اين روزها زندگيمان پر شده از اين تناقضهاي بين سنتي يا مدرن زندگي كردن. نه مي توانيم از آن دست بكشيم و نه مي تواني دربست اين يكي را قبول كنيم. ما يك فرهنگ جديد براي خودمان ساخته ايم. فرهنگي كه هم سنتي است و هم مدرن است.

علاوه بر همه اينها فيلم بسيار شيرين است. پر است از عاشق شدنها و پر است از غصه هاي خانوادگي و البته پر است از شادي دور هم بودن. شادي اي كه ما خوب خوب دركش مي كنيم. ديدن فيلم يك خاصيت ديگر هم دارد: ميفهمي چقدر ما شرقي ها شبيه هم هستيم.

اگر به دنبال يك فيلم شاد و پر شوريد كه حسابي از ديدنش لذت ببريد و با آدمهايش همدلي كنيد. حتما اين فيلم را ببينيد.

لینک
۱۳۸٦/٤/۳۱ - نیلوفر

       

حکایت این روزهای پرشین بلاگ هم قسمتی از زندگی ام شده تا یادم بیاورد چقدر دوست دارم اینجا بنویسم و چقدر دلتنگ می شوم اگر کسی نوشته های بی ربطم را نخواند.

لینک
۱۳۸٦/٤/۳۱ - نیلوفر

   داستان ٬‌داستان و باز هم داستان!   

ویژه نامه داستان شرق که چند روز پیش درباره اش نوشته بودم بالاخره روی سایت روزنامه هم آمد. اگر داستان آماتوری ایرانی دوست دارید و روزنامه را نخریدید می توانید اینجا بخوانیدش: ادب شرق

***

 مجموعه داستان ((کجا ممکن است پیدایش کنم)) که به تازگی نشر چشمه چاپ کرده بسیار خواندنی است. این مجموعه داستان اولین ترجمه رسمی آثار هاروکی موراکامی ژاپنی/آمریکایی است که در ایران چاپ می شود. ترجمه اش هم کار بزرگمهر شریف الدین است(همان سردبیر جوان مجله چلچراغ) داستانها از زبان انگلیسی (و نه ژاپنی ) ترجمه شده ولی ترجمه روان و خوبی از آب در آمده و هیچ آزار دهنده نیست. خود داستانها هم خیلی خوب است. دقیقا می فهمی چرا این نویسنده ژاپنی را دنباله رو سالینجر و کافکا خوانده اند. داستانها البته زیاد ژاپنی نیست. یک جورهایی فرافرهنگی است . داستان خواب بسیار بسیار تو را گیر می اندازد. آن داستان هم که درباره روشهای مردن است به قدری تاثیر گذار است که هنوز از فکرش خارج نشده ام. خود داستان کجا می توانم پیدایش کنم هم که تقریبا شاهکار این مجموعه است:

((فكر مي‌كنم جست‌و‌جوي من جايي ديگر ادامه خواهد يافت. جست‌و‌جو به دنبال چيزي كه ممكن است شبيه يك در باشد، يا شايد بيشتر شبيه يك چتر ، يك دونات يا يك فيل. جست‌و‌جويي كه اميدوارم من را جايي ببرد كه ممكن است پيدايش كنم))
گرچه اوضاع و احوال نشر و ترجمه این روزها خیلی وحشتناک شده است ولی خوشحالم که کم کم داریم از آن حصار همیشگی تحمیلی مترجمها خلاص می شویم. همان حصاری که نویسنده های درجه دو و سه دنیا را در ایران محبوب می کند و آن وقت از مهمترین نویسنده های روز جهان کسی اصولا نامی هم نشنیده است. ظاهرا مهمترین رمان موراکامی به نام ((کافکا در ساحل)) هم ترجمه شده و توی صف مجوز است.
***
چند روز دیگر بیشتر تا انتشار آخرین کتاب هری پاتر نمانده است. من٬ مثل یک معتاد غیر قابل درمان٬ مدام دارم سایتهای طرفداران هری پاتر را می خوانم و آرزو می کنم هری آخر داستان نمیرد٬ رون و هرمیون با هم دوست شوند و ولدمورت به سزای اعمالش برسد. گمانم من ٬ به همراه چندین ملیون نفر دیگر روی کره زمین حسابی دیوانه شده ایم!
لینک
۱۳۸٦/٤/٢٦ - نیلوفر

   جامعه شناسی مارکو پلويی!   

چند سال پیش درتعطیلات نوروز به همراه یک گروه توریست ایرانی رفته بودیم شرق آسیا را ببینیم. تایلند و مالزی و سر آخر هم سنگاپور. سفر جالبی بود. توی هر کشور علاوه بر تورلیدر ایرانیمان یک تورلیدر محلی هم داشتیم که می گرداندمان و برایمان (اگر کسی گوش می داد!) از آداب و رسوم آن منطقه می گفت. تور سعی کرده بود گروه را از آدمهای هم دست انتخاب کند. تقریبا همه گروه خانواده بودند. تقریبا همه آدمهای تحصیل کرده و موفق بودند. خلاصه وقتی شبها توی لابی هتلها کنار هم جمع می شدیم حرفهای مشترک زیادی داشتیم با هم بزنیم. خانواده دو نفری ما از آن تور دو تا دوست خیلی خوب پیدا کرد که هنوز با آنها رابطه صمیمی داریم. مهمترین مشخصه این سه کشور این بود که به جز صبحانه های دلپذیر و رنگ و وارنگ هتلها(همراه با میوه های گرمسیری خوشمزه) تقریبا دیگر هیچ وعده غذایی درست و حسابی ای گیرت نمی آمد. بانکوک همه جاش بوی ماهی گندیده می داد. و توش هیچ خبری از آن غذای تایلندی معروف نبود. پای قورباغه و موز سرخ شده و جوجه کباب شیرین هم برای ما ایرانیها قابل خوردن نبود. این است که غذایمان شده بود: مک دونالد٬ کینگ برگر و برای تنوع کی. اف .سی. جمع ایرانی گروه ما بعد از چند روز آرزوی خوردن یک بشقاب پلو  یا حداقل یک تکه استیک یا حتی مرغ پخته را داشتند که البته آرزویی دست نیافتنی بود. بانکوک و پاتایا و کوالالامپور که تمام شد تقریبا ده روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بودیم. وارد سنگاپور شدیم و تورلیدر محلیمان بهمان سلام کرد. مردی بود بسیار خوش قیافه به اسم مارکو. ساعت حدود ۲ بعدالظهر بود و همه ما گشنه و خسته بودیم. مارکو  بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی اش گفت این اولین بار است که ایرانیها را می گرداند و از آشنایی با ما خیلی خوش حال است و گفت که چقدر از ایرانیها و سرزمین زیبایشان چیز شنیده و به عنوان یک تورلیدر چقدر آرزو دارد ایران را ببیند .تورلیدر ایرانیمان هم اضافه کرد که این آقای مارکو در کارش بهترین است و جایزه بین المللی تورلیدری را برنده شده است و ... ولی کسی گوشش بدهکار این چیزها نبود. همه گرسنه بودند. مارکو پیشنهاد کرد قبل از اینکه به هتل برویم سر راه در یک مکدونالد غذا بخوریم. داد و ناله همه در آمد که ما دیگر همبرگرهای درپیتی مک دونالد را نمی خوریم. بعد چند تا از مسافرها به خنده شروع کردند به ادای پلو خوردن در آوردن و با صدای بلند گفتند: مارکو! پلو!! این جناب آقای مارکو که از داد و هوار ما متعجب شده بود گفت: خب! ظاهرا شماها خیلی از مک دونالد بدتان می آید بعد کمی فکر کرد و گفت: راستش من یک رستوران ایرانی در سنگاپور می شناسم . البته ما این جور جاها را قبلا هماهنگ می کنیم ولی اگر شماها خیلی دلتان میخواهد می برمتان آنجا. همه سوت زدند و برای مارکو کف زدند و هی مارکو پلو مارکوپلو کردند . وقتی رسیدیم به رستوران ایرانی ساعت تقریبا یک ربع به سه بود. رستوران دار که از دیدن اینهمه آدم وحشت زده شده بود گفت که آمادگی ندارد در این ساعت روز اینهمه چلو کباب درست کند. مارکو که خیلی دلش می خواست مارا خوشحال کند کلی دم آقای رستوران دار را دید و او هم گفت دم کردن برنج و سیخ کردن کباب و اینها طول می کشد ولی او سعی خودش را می کند. همه ما وارد رستوران ایرانی شدیم. کم کم زمزمه های بین جمعیت شروع شد: حالا غذاش خوب است؟ وای وای خیلی گران است. معلوم نیست گوشتش چیست. مردیم از گرسنگی. اوه تازه می خواهد پلو دم کند. من شنیده ام به اندازه کافی گوشت ندارد و به همه مان غذا نمی رسد. هنوز ۵ دقیقه نگذشته بود که خانمی از جمعیت گفت که چون بچه کوچکش خیلی گرسنه است صبر نمی کند و بعد به بیرون نگاه کرد . اتفاقا چند قدم جلوتر از رستوران ایرانی یک مک دونالد دیگر بود. خانم بچه دار همراه شوهرش از رستوران بیرون رفت و وارد مک دونالد روبرو شد. زمزمه ها بالا گرفت: کار درست را آن خانم کرد. مارا بگو که با طناب این مارکو توی چاه رفتیم. حتما کلی الان پورسانت می گیرد از این ایرانیه. تقریبا ۳ دقیقه از رفتن آن خانم و خانواده اش نگذشته بود که همه از در رستوران بیرون رفتند. ما که سخت مشغول گپ زدن با مارکو بودیم به یک باره دیدیم که ما مانده ایم و مارکو و تورلیدر ایرانی. و مک دونالد روبرویی پر شده از ایرانیهای تور ما.

مارکو  ۴ روز مارا توی سنگاپور گرداند. ولی هرگز نفهمید فرق این مک دونالد با آن اولی که خودش می خواست مارا ببرد چه بود. ما سعی کردیم بهش بگوییم که زیاد خودش را خسته نکند. ایرانیها آدمهای عجیب و غریبی هستند.

تقریبا ۳ سال از آن جریان گذشته است. ولی هنوز هم این اتفاق کوچک برای من بهترین تجربه جامعه شناسی ایرانی بوده است. هیچ اتفاق دیگری نمی تواند اینقدر واضح و کامل٬ رفتارهای جمعی ما را تحلیل کند.

لینک
۱۳۸٦/٤/٢٤ - نیلوفر

   رگتايم   

رگتایم (Ragtime)  به یکی از مهمترین رمانهای آمریکایی قرن بیستم مشهور شده است. ای . ال . دکتروف آن را در دهه هفتاد نوشته است ولي داستان روايت شده درباره ابتداي قرن بيستم مي گذرد.

رگتايم نوعي موسيقي جاز مخصوص آمريكاست كه در حقيقت به نوعي اولين موسيقي مخصوص آمريكايي است مخصوص همان اوايل قرن بيستم. اگر به اين موسيقي گوش داده باشيد كاملا مي فهميد چرا نام اين شاهكار دكتروف از اين موسيقي گرفته شده است. اين رمان يكي از بهترين مثالهاي داستان نويسي مدرن است. داستاني كه بيشتر شبيه موسيقي است. موسيقي ورود دنيا به قرن بيستم. موسيقي زندگي تازه تعريف شده آمريكايي. موسيقي درهم و شلوغ. داستان پر از شخصيتهاي واقعي و خيالي است. پر از رويدادهايي كه انسان مدرن امروزي را ساخته است. نكته جالب اين است كه نويسنده اين داستان را سالها بعد از وقوع وقايعش نوشته. سالها بعد از زاپاتا، قيامهاي كارگري، تروريستهاي تبعيض نژادي، ابتداي دنياي هاليوود، فعالين حقوق كارگري...سالها بعد از اما گلدمن يا سرمايه دار بزرگ مورگان يا هنري فورد معروف. اين داستان دليل خيلي خوبي است براي اين حرف كه شاهكارهاي بزرگ همواره پس از گذشتن تاريخ موضوعيشان پديد مي آيند.

اين داستان موسيقي وار تو را بين همه شخصيتهاي خيالي و واقعيش بالا و پايين ميبرد. گاهي فكر مي كني پسرك كوچك راوي داستان است. ولي دقيقا اين طور نيست. راوي يك چيز محو سرگردان است. داستان از اويلن نسيب ، مدل زيباي نقاشي و تراژدي مرگ معشوقه معمارش شروع مي شود بالا و پايين مي رود به قطب جنوب مي رود . به خانه مهاجران اروپايي در آمريكا مي رود و به زنده به گور كردن بچه هاي فقير و به سياهپوستها و تبعيض نژادي و قيامهاي آنارشيستي و سرمايه دارهاي كلكسيونر و سينما و آغاز آمريكا به عنوان سرزمين پيشرفت و مكزيك و شعبده بازي و احضار ارواح و البته پرچم آمريكا به عنوان نماد احمقانه همه اين دنياي قرن بيستم. نه شعار مي دهد نه حرف مشخصي. فقط انگار اسلايدهايي از دنيا نشانت مي دهد به هنرمندانه ترين شكل. مي گويند نويسنده روزي نشسته و گفته : خب! من حالا مي خواهم يك رمان بنويسم و بعد همينطوري اين ها را نوشته . و دقيقا زيبايي رمان هم به همين است.

در ابتداي داستان كه معشوقه خانم نسيب توسط شوهرش كشته مي شود جمله بسيار بسيار تكان دهنده اي تو را گير مي اندازد: روزنامه ها نام اين جنايت را ، جنايت قرن گذاشتند. و البته حواسشان نبود كه هنوز چند سالي بيشتر از آغاز قرن بيستم نگذشته است.

و البته من و تو و نويسنده مي دانيم كه دو جنگ جهاني هنوز مانده است تا آغاز شود. ما مي دانيم كه هاليوود دنيا را جادو خواهد كرد و همه يك اتوموبيل خواهند داشت و سرمايه داري جنگ را از كمونيسم خواهد برد.

رگتايم در كنار همه اين شلوغي، داستاني بسيار منطقي و جذاب دارد. ساده روايت مي شود و اصلا بين اينهمه شخصيت گيج نمي شوي و مثل يك رمان كلاسيك سرنوشت همه را با هيجان دنبال مي كني. هيچ كدام از اين ژستهاي مدرن امروزه ادبيات مثل بازيهاي زباني و گيج كردن خواننده را با عقب و جلو كردن زبان و راوي  ندارد.آنقدر قوي و عميق است كه نيازي به اينها ندارد.  گرچه بسيار مدرن است. آنقدر كه اولين مسئله مدرنيته برايش به خوبي صادق است: عين موسيقي است. نمي تواني توصيفش كني. تنها بايد بخوانيش.

لینک
۱۳۸٦/٤/٢۳ - نیلوفر

   زنان سرزمينم   

تو ٬ با گیسوان افشان سیاهت و مژگان بلندت ایستاده ای.

 نگاه می کنی به بی انتهای روبرو و به سیاهی پشت سر.

همیشه تنهایی. سیاهی چشمانت تنهاست و گیسوان وحشی ات حیران.

هیچ کس لبخندت را نقاشی نمی کند.

 آن قدر نخندیده ای که خندیدن از یادت رفته است.

 بلند می خندی و هیچ نمی دانی شادی چیست.

 نامت آزاده است و آرزو . و تو چه می دانی از آزادی؟ و تو چه می دانی از آرزو؟

 دلت پر از رازهای پنهان است.

راز نگاههای یواشکی یاد تنها باری که اگر دلت لرزیده بوده.

راز غصه هایی که راه گلوت را بسته. راز بزرگ بی آرزویی.

تو حتی عروسک کوکی هم نیستی. که با فشار هرزه هر دستی٬ فریاد خوشبختی سر دهی.

تو٬ خوشبختی را ٬ آرزو را و آزادی را یک جا کنار گذاشته ای.

گیسوان سیاهت را زرد می کنی و لالایی می خوانی.

تو از نسل شهرزادی ولی هیچ قصه ای نداری.

 بی آرزو و تنها ایستاده ای و نگاه می کنی به بی انتهای تو خالی روبرو.

لینک
۱۳۸٦/٤/٢۱ - نیلوفر

   چهارگانه روزانه   

همه چپ چپ نگاهش می کردند که فلوت کوچکش را در آورد و شروع کرد به نواختن. دلیل خوبی بود برای حضور پسر در واگن زنانه مترو. زنها٬ همانطور که اخمهای صبحگاهیشان توی هم بود نگاهش کردند. دختر بچه ها به کیف مادرها آویزان شدند و به زور برایش پول گرفتند. بعد کم کم چند تا خانم پیر هم. جوانها هنوز اخمهایشان توی هم بود و کاری نداشتند. پسر خوب فلوت می زد. همین آهنگ جدید کامران و هومن را می زد. همین که می گوید: دوستت دارم خیلی زیاد.

***

تابستان امسال بی نظیر است. نه انگار که پایان تیر ماه است. شبها توی پارک جمشیدیه آنقدر خنک است که تنت مور مور می شود و مثلا دلت چای داغ می خواهد. هوس می کنی هر شب بعد از غروب آفتاب از خانه بزنی بیرون. نیازی هم به ماشین و مصرف بنزین و نگرانی از عقربه باکت نداری. می توانی تا مدتها پیاده بروی و به ماه نگاه کنی و به درختان و هی نفس عمیق بکشی. بی دود.

***

داستان شرقی

شرق نازنین دیروز ویژه نامه داستان چاپ کرده: کلی داستان از نویسنده های تازه کار همراه با نقد. گرچه همه داستانها خوب نیست ولی خواندنشان دل پذیر است.

***

افغانستان بیش از ۸۰ درصد از مواد مخدر دنیا را تولید می کند. پاکستان پر است از تندروهای اسلامی و اسلحه . عراق هر روز اگر دو سه جاش منفجر نشود انگار چیزی کم داشته آن روز. ما هستیم٬ وسطشان نشسته ایم و هنوز نه بمبی منفجر می شود و نه اسلحه ای هست بالای سرمان روزانه. آدمهایی دورو برمان پیدا می شوند که معتاد نباشند و یا تندرو نباشند. یاد حرف استادم می افتم که می گفت: باور دارم این سرزمین قدسی است. وگرنه چطور می شود اینهمه بلا سر کشوری بیاید و هنوز باشد؟؟ . ما هستیم. هنوز. بی بمب و با یک خواب راحت.

لینک
۱۳۸٦/٤/٢٠ - نیلوفر

   چيستان   

همین نزدیکی است. خانه کناری شاید. یا دوتا کوچه بالاتر. بوی خوش متحرکی  دارد. بوی مریم گاهی. یا بوی لوبیا پلو با زعفران و کره. بوی یک رودخانه آرام مثلا. یا بوی یک شب پر ستاره با ماه کامل. مست کننده است. مثل تابستان نمناک و ابری امسال. خمار است. مثل خواب بعد الظهر روی زمین با یک ملافه سفید و باد پنکه و پارچ پر از آب و یخ. یا نفس زدنهای آرام بعد از یک شراب قرمز ۱۰ ساله. عاشقانه است. مثل آن لحظه که پیرزن توی خواب عشق ۱۴ سالگی اش را صدا می زند. مثل همان حس داغ اولین بوسه. یا تماس نوک انگشتها مثلا توی تاریکی سینما. خنده دار است. مثل حرف زدنهای دست و پا شکسته دخترکی ۲ ساله. یا وقتی تام از دست جری بیچاره می شود. مثل دردسرهای آشپزی پت و مت. دوست داشتنی است. مثل مادربزرگم یا پسرک سرایدار یا قصه های کودکی گلی ترقی. مرموز است. مثل لبخندهای بی گاه روزهای اول عاشقی یا ته یک فنجان قهوه پر نقش و نگار. هیجان انگیز است. مثل غواصی زیر آب. یا فینال فوتبال با ضربات پنالتی یا آخرین ضربه سرویس یک تنیسور در حال باخت. خوش مزه است. مثل آلوچه ای که از راه مدرسه از دستفروش می خریدیم . مثل شکلات گرم بعد از برف بازی. یا چلوکباب برگ با سماق و کره. افتخار آمیز است. مثل سرود ای ایران. یا تخت جمشید یا شاهنامه. مثل شاگرد اول شدن یا نفر اول شدن در مسابقات والیبال مدرسه. نمی دانم درست چیست. می دانم ولی که همین نزدیکی است. بوی خوشی دارد. خمار است.عاشقانه است.خنده دار است.دوست داشتنی است.مرموز است.و هیجان انگیز و خوش مزه و پر افتخار. ...

لینک
۱۳۸٦/٤/۱۸ - نیلوفر

   زمين زنده   

این روزها همه سایتهای خبری/هنری اخبار مربوط به کنسرت بزرگ Live earth  را گزارش مي دهند. جايي كه مردم قرار است دور هم جمع شوند و از زمين بگويند و مثلا قدمي بردارند در ابتداي راه مبارزه با آلاينده هاي محيط و در ابتداي راه كمتر خراب كردن همين سياره كوچك كه مال همگي ماست.

خيلي اتفاقي و همزمان با اين كنسرتها موفق شديم فيلم مستند آقاي ال گور در اين باره را ببينيم: An Inconvenient Truth . اين گزارش/فيلم مسند گرچه اشكالات زيادي دارد و شايد حتي از لحاظ هنري تقريبا هيچ چيز قابل بحثي هم نداشته باشد ولي تقريبا بهترين فيلمي است كه در اين باره ديده ام. فيلمي است كاملا آموزشي و جذاب و به حد كافي احساساتي. فيلمي كه كاملا دو ساعت تو را ميخكوب مي كند بدون اينكه از آنهمه دياگرام و شكل خسته ات كند و در نهايت يك چيز را خوب جلوي چشمت برهنه مي كند: خطر خيلي جدي است.

فيلم براي مردم آمريكا ساخته شده است. مردمي كه به علت نحوه خاص زندگيشان ، عادتهايشان ، سياستشان و تكنولوژيشان زمين را بيش از هر ملتي آلوده مي كنند. گرچه نتايج اينهمه مصرف به ضرر همه مردم زمين است. و به ضرر نسلهاي آينده همگي ما.

سهمي كه سرزمين ما از گرمايش زمين دارد هنوز اندك است گرچه اين مسئله هيچ به خوبي ما ربط ندارد. بلكه دليلش همانطور كه همه ميدانيم عدم پيشرفت تكنولوژي در سرزمين ماست. من دقيقا به دليل شغلم خوب مي فهمم معني قانون در اين زمينه چيست. قوانين زيست محيطي در كشور ما گرچه ايده آل نيست( ما براي آلودگي خاك هيچ قانوني نداريم )‌ ولي همانها هم كه داريم اگر رعايت بشود قدم بزرگي است. ما، بر خلاف آمريكا پيمان كيوتو را امضا كرده ايم و اين باعث افتخار است. گرچه هنوز آن را به درستي در صنعتمان پياده نكرده ايم ولي حداقل قانون هاي خوبي برايش داريم. اين را خوب مي دانم چون كار اين روزهايم دقيقا ربط دارد به خروجي دودكش صنايع.

گمان مي كنم ديدن اين فيلم آمريكايي براي ما ايرانيان هم بسيار آموزنده است چرا كه بسياري از عادتهاي رفتاري ما شبيه آمريكايي هاست. و خيليها هنوز در ايران هستند كه گمان مي كنند اين چيزها دروغي بيش نيست.

ال گور به خوبي و به زبان ساده دراين فيلم نشان داده است كه در صورتي كه هر چه سريعتر همه ما، مخصوصا آمريكايي ها ، از خواب بيدار نشوند كره زمين ديگر هرگز جاي خوبي براي زندگي ، حداقل آن گونه كه الان هست، نخواهد بود. بسياري از سرزمينها زير آب خواهد رفت (يكي از پر خطر ترينها همانطور كه مي دانيم مثلا هلند است) ، بيابانها گسترش خواهد يافت و حتي در سرزمينهايي از اروپا عصر يخي آغاز خواهد شد. ال گور، به همان روش هميشگي آمريكايي اش احساساتت را تحريك مي كند ، خوب شعار مي دهد و در نهايت ازت مي خواهد كه براي نسل آينده كاري بكني. از تو ميخواهد كه به اين پرسش فرزندانت ، به جاي 50 سال ديگر، امروز فكر كني: چرا آن روز كه هنوز خيلي دير نشده بود كاري نكرديد؟؟؟

مي دانم سرزمين ما مشكلات فراواني دارد. مي دانم هنوز پالايشگاه و نيروگاههاي زيادي بايد بسازيم و مترو و راه آهن . مي دانم گرمايش زمين آنقدر كه روي اروپا تاثير مي گذارد شايد روي سرزمين ماتاثير منفي نداشته باشد. ولي امروز هم اگر بدانيم باز دير است. امروز هم اگر از خواب بيدار شويم بسياري از جنگلهاي شمال را نداريم و زاينده رود را و ديزين پر برف را . امروز هم دير است براي تصفيه فاضلابهاي شيميايي همين چند تا كارخانه و براي كمتر مصرف كردن و چراغ ها را خاموش كردن و ياد آوري كردن ارزش انرژي به فرزندانمان.

فيلم را ببينيد. به فرزاندانتان و پدر و مادرهايتان نشان دهيد. ما از همه اين دنيا همين يك كره كوچك را داريم. همه وجودمان از اوست. دوستش داشته باشيم. همين.

لینک
۱۳۸٦/٤/۱٧ - نیلوفر

       

لیلا فشن

اینکه اسم واقعی اش هم لیلاست را درست نمی دانم. قدش کوتاه است با موهای بلند مشکی و چشمهای ریز. ۳۵-۳۶ ساله می زند و دخترکی ۱۳-۱۴ساله دارد که گاهی از مدرسه می آید آرایشگاه کمک مادرش. ۷ روز هفته کار می کند. آدم با استعدادی است. تا یک عکس بگذاری جلوش و بگویی: موهای مرا این طوری درست کن! . مطمئن خواهی بود عین خانم توی عکس خواهی شد.شاید برای همین است که به لیلا فشن معروف شده است. زیاد حرف نمی زند. از آن آرایشگرها نیست که مدام قربان صدقه زیباییت بروند و دروغهای شاخدار ر دیف کنند یا هی توی زندگی همه فضولی کنند. نمی شود زیاد از زیر زبانش حرف کشید. اینکه توی چند ماه گذشته ما هی عروسی دعوت می شویم فرصتی شده با لیلا فشن حرف بزنم. اول طول کشید تا درد دلش باز شود. طول کشید تا راضی اش کنم به قصه گفتن از زندگیش. از عاشق شدنش در ۱۵ سالگی در اهواز. از ازدواجهای کوتاهش و از طلاقهای پر دردسرش از شوهر معتاد اول و بعد شوهر دوم که دوست معتاد همان شوهر اول بوده است. از زندگی تنهایی با دخترش در تهران بی در و پیکر و از نگرانی های مداومش از آینده دخترش. از اینکه می داند دخترکش چندین و چند تا دوست پسر دارد و خرجش زیاد است و با مشتریهای سالن رفیق است. حرفهایش که تمام شد پرسیدم : بزرگترین آرزویت چیست؟. با برقی ته چشم گفت: بروم دوبی.

لینک
۱۳۸٦/٤/۱٤ - نیلوفر

       

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

هر وقت این را می خوانم قلبم از حس شور و شادی پر می شود بی اینکه درست دلیلش را بدانم. حس می کنم خیلی همه چیز را دوست دارم. حس می کنم دقیقا همه چیزهای زندگیم را دوست دارم . حس می کنم انگار به معنی شادی ٬ چیزی خیلی بالاتر از سلطانی و غلامی ٬ رسیده ام. حس می کنم همه روزهایم ((چنین روزی)) است. روزی که هیچ نمی دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی هیجانش را دارم تا زود آغاز شود. خیلی حس خوبی است که با این بیت صبح را آغاز کنم...

***

ارکستر ملی

دور تا دورمان درخت است. نسیم خنکی می وزد که برای تیرماه استثنایی است. نشسته ام روی صندلی ها و روبرویم ساختمانی ۴ طبقه است. ساختمانی عادی و کمی خراب. اینجا کاخ نیاوران است. فرهاد فخر الدینی به همراه ارکستر سمفونیک ملی ایران می آیند و شروع می کنند و می نوازند. خوب نیست. تکراری است. گاهی بلندگوها خر خر می کند. شروع می کنند آهنگ محلی خراسانی می زنند.باران نم نم شروع شده است. باد کمی تند تر می وزد.  سرم را بر می گردانم. برگهای درختهای باغ در نسیم شبانه تکان می خورند. شاخه ها کمی بالا و پائین می شوند. به جمعیت نگاه میکنم که بی خیال از نم نم باران به ویلونها و آرشه ها چشم دوخته است. آهنگ تند تر می شود. رقص برگها هم تند تر. حسابی شادی می کنند با نوای شاد رقص. حالا ارکستر کردی می نوازد. برگها هماهنگ می رقصند. دلم می خواهد به جمعیت بگویم سرهایتان را برگدانید. و رقص شاد درختها را ببیند در فضای کاخ و ارکستر ملی. این آهنگها برای رقص است. نه برای نشستن و چشم دوختن. تمام شب چشمم به برگهاست. خوب معنی موسیقی را می فهمند.

لینک
۱۳۸٦/٤/۱۳ - نیلوفر

       

تنهایی

برای یک شب تنهایی ام چندین و چند نقشه کشیده بودم. کارهایی مثل خوردن چیپس و پفک (من هنوز به این تئوری اعتقاد دارم که اگر چیزی بخوری و کسی تو را نبیند کالری اش حساب نمی شود) پخش و پلا کردن مانتو و روسری روی مبلها٬ نشستن ظرفها و لم دادن روی مبل تا نیمه شب و هی فیلم دیدن و فیلم دیدن. نتیجه یک شب تنهایی ام این بود: تلفنی حرف زدن طولانی با همسر گرامی. حمام و خواب. گرچه دو ساعت بعد بیدار شدم و تا صبح دنده به دنده چرخیدم توی تخت دو نفره خالی و خوابم نبرد. باورم نمی شود تا همین ۵ سال پیش همیشه شبها تنها بودم توی اتاقم و کلی سرم گرم بود و خوش بودم و تا صبح هم راحت می خوابیدم...

***

رگتایم

رگتایم ترجمه نجف دریابندری تجدید چاپ شده است. بی نظیر است. درباره اش خواهم نوشت مفصل. خواستم بگویم تا تمام نشده حتما بخریدش.

***

کلیه کارکنان عوارضی اتوبان تهران- ساوه از دیدن یک زن توی ماشین تقریبا شاخ در می آورند! کسی دلیلش را می داند؟!

لینک
۱۳۸٦/٤/۱۱ - نیلوفر

   الماس خونين   

اینکه لئوناردو دیکاپریو توی فیلمی بازی کند و تو از آن فیلم خوشت بیاید کم اتفاق می افتد. الماس خونین ٬ مثل همه فیلمهای هالیوودی که این سالها درباره آفریقا ساخته شده است فیلم خوبی است.گرچه بی نظیر و استثنایی نیست ولی می توان کنار هتل رواندا٬ باغبان فداکار و ... قرارش داد. فرق الماس خونین با هتل رواندا این است: هتل رواندا مدام به تو گوشزد می کرد که ببین در گوشه ای از این دنیا چه فجایعی اتفاق می افتد و تو سالم و  خوشبخت نشسته ای خانه ات و کاری نمی کنی؟ الماس خونین کمی بلند تر حرف می زند: تو نه تنها درباره فجایعی که در آن گوشه دنیا اتفاق می افتد کاری نمی کنی بلکه اگر دقت کنی داری به آن دامن هم میزنی. انسان کشی ها و خشونت هایی که در فیلم اتفاق می افتد با هیچ منطقی توجیه پذیر نیست. فیلم به خوبی به تو نشان می دهد که انسانهای مدرن٬ با تفکر و مرفه ٬ از بی فرهنگی ٬ بی سوادی و عدم آشنایی با دنیای مدرن آفریقایی ها سوئ استفاده کرده اند . در ظاهر٬ این آفرقایی های بی فرهنگ و وحشی هستند که همدیگر را بی هیچ دلیل منطقی می کشند و دست بچه های ۹ ساله اسلحه های بزرگ می دهند . ولی در واقع این دلالهای الماس هستند که آتش بیار معرکه اند و الماس را با اسلحه معامله می کنند.دلالهای الماسی که در حقیقت نوچه های آدمهای بزرگی هستند که دارند برای دنیا توی سازمان ملل یا مثلاا ۸ کشور صنعتی جهان تصمیم می گیرند. الماس خونین گرچه یک فیلم کاملا هالیوودی یعنی پر از تعقیب و گریزهای هیجان انگیز و نفس بر٬ لحظه های غم انگیز و احساسی همراه با ته مایه های عشقی است ولی در کنار اینها یک فیلم انتقادی از اروپا و آمریکا ست . بعد از دیدن این فیلم اگر انگشتری دارید با نگین الماس٬ چه کوچک چه بزرگ٬ گمان نکنم دیگر علاقه ای درتان بماند که دستش کنید. چون با دیدن برق الماسها به تنها چیزی که می توانید فکر کنید بچه های تا کمر در آب فرو رفته ای است که از ته رودخانه دانه های الماس جمع می کنند و اگر خسته شوند تنها گلوله ای توی مغزشان خالی می شود.دی کاپریو که در فیلم نقش یک قاچاقچی الماس را بازی می کند در جایی از فیلم به جنیفر کانلی٬ خبرنگاری جوان که آرزوی صلح و اصلاح جهان را در سر دارد٬ می گوید: گاهی فکر میکنم خداوند چطور می تواند این چیزها را ببیند و کاری نکند؟ بعد لحظه ای سکوت می کند٬ و با ته اشکی در چشم ادامه می دهد: خداوند ما آدمهای مدرن مدتهاست اینجا را ول کرده است آخر اینجا آفریقا است.

الماس خونین را ببینید مخصوصا اگر فکر می کنید زندگی سخت و بدی دارید.الماس خونین را ببینید. مخصوصا اگر فکر می کنید که همه چیز این دنیا حق طبیعیتان است.

لینک
۱۳۸٦/٤/۱٠ - نیلوفر

   در مزايای سهميه بندی بنزين!   

- مرد با افتخار و خندان در حالی که سرش را بالا نگه داشته٬ دارد از جریانات آتش زدن پمپ بنزین تهران پارس-حکیمیه حرف می زند که خودش هم توی صف بوده ظاهرا. بعد با هیجان می رسد به غارت فروشگاه شهروند آن نزدیکی ها توسط مردم و بعد با چشمانی بسیار مفتخر اعلام می کند: دیدیم ای داد بی داد داره سرمون کلاه می ره! رفتیم تو ۱۲ تا مایکرو ویو برداشتیم من و با جناقم !

- سر کوچه ما یک همبرفروشی فسقلی هست که نمیدانم به کدام دلیلی همیشه شلوغ است. چند باری امتحان کرده ام و خوب می دانم مزه غذایش هیچ تفاوتی با همبرگری های دیگر ندارد و تازه جای خوبی هم نیست برای تفریح و نشستن. ولی همیشه پر است از آدمهایی که از سرتاسر تهران می آیند اینجا همبرگر بخورند. صف شلوغی دارد و خلاصه سر کوچه ما را همیشه پر ازآدم و ماشین می کند. این روزها این همبرگری عزیز حسابی سرش خلوت است! گمانم مردم تصمیم گرفته اند به جای آمدن از آن سر شهر به اینجا برای تفریح همبرگر خوری به همبرگری دم خانه خودشان بروند!

-دوست عزیز ما رفته است ۳ تا موتورسیکلت خریده است! وقتی می پرسیم آخه تو موتورسیکت می خوای چه کار آنهم ۳ تا؟! می گوید موتور سیکلت را برای سهمیه بنزینش می خواهم وگرنه من که اصلا موتور سوای بلد نیستم!!

-جمعه شب٬ خیابان شریعتی به سمت بالا اصلا ترافیک نیست!!! باور کنید حقیقت را می گویم و خواب ندیده ام! حتی جلوی ساندویچی هایدا و کباب ترکی بهاران هم ترافیک نیست! داریم کم کم به این نتیجه جامعه شناسی می رسیم که مهمترین مصرف بنزین در کشور ما صرف شکم می شده است!!

- از روز چهارشنبه کلیه نویزهای کانالهای ماهواره ما رفته است! حالا هم می توانیم PMC ببينيم و هم يورو نيوز و VH1 . ما به طرز مخفيانه اي گمان مي كنيم اين مسئله مطمئنا به سهميه بندي بنزين ربط دارد ولي دليل قانع كننده اي برايش نداريم وگرنه ثابتش مي كرديم!

لینک
۱۳۸٦/٤/٩ - نیلوفر

   نشکن   

ظرف می شورم. توی آشپزخانه . با دستکش و ابر ظرف شویی. و حواسم نیست.فکرم جای دیگری است. پیش مادر دوستم که به تازگی و بعد از یک بیماری سخت از دست رفت. پیش مامور ماشین حمل جنازه که گفت باید به من ۵۰ تومن اضافه بدهید تا جنازه تان را سالم برسانم بهشت زهرا وگرنه شاید گم شد. پیش چند تا مناقصه ای که این روزها دارم روش کار می کنم . پیش مسئولین بی مسئولیتی که همه حرفهایشان فقط پی این است که چقدر به شان حق حساب می رسد این وسط. پیش پلاکاردی که در بهشت زهرا زده اند: از شستن مرده های معتاد به کراک به علت از هم پاشیدگی بدنشان معذوریم. پیش صفهای طولانی پمپ بنزینها. و چهره های عصبانی . پیش آتش سوزیهای فراوان این روزها در انبارهای خانه ها به علت انبار کردن بنزین .پیش آن روزها که به استاد درس عملیات واحد صنعتی مان می گفتیم این چیزها که درس می دهی از پالایش نفت قدیمی است راندمانش پایین است. به درد نمی خورد. می گفت به درد کنکور فوقتان می خورد.پیش مسئول کارفرمای شرکت نفت که توی جلسه با آلمانی ها به جای دفاع کردن از ساخت درست همین پالایشگاه در حال ساخت ٬ فکر خرید از فروشگاههای فرانکفورت بود و بس .پیش خرابی های طوفان و سیلهای جنوب که کسی انگار اصلا نمی بیندشان. بی بی سی از آن دور صداش می آید که خانم خبرنگار دارد از آتش زدن پمپ بنزینها می گوید. فکرم پیش این است که کی دوباره اینها را خواهیم ساخت؟؟ لیوان بلور از دستم سر می خورد. می خواهم بگیرمش توی هوا ٬ دوباره لیز می خورد. پرت می شود روی زمین. چهل تکه می شود. نفس نفس می زنم. شیر آب را می بندم و به خرده های لیوانم نگاه می کنم. سرتاسر کف آشپزخانه پخش شده. انگار نیروی زانوهایم دیگر تمام شده است. روی زمین می نشینم. نمی شود جمعشان کرد و دوباره به هم پیوندشان زد. از دستم رفته و آنقدر پخش شده که هیچ چسبی اینها را کنار هم نگه نخواهد داشت. آرام فقط زمزمه می کنم: سرزمین دوست داشتنی ام٬ مقاوت کن. حواسم را بیشتر جمع خواهم کرد. فقط نشکن...

لینک
۱۳۸٦/٤/٧ - نیلوفر

       

می خواهی لذت زندگی را به معنای واقعی حس کنی؟! یکی از راههاش این است!:

انگور یاقوتی بخر٬ دانه دانه اش کن و بشور. بعد بگذار توی فریزر تا یخ بزند. عصر که از سرکار آمدی دانه های یخ زده اش را بریز توی کاسه و بخور. همه مشکلات آن روز از یادت می رود.

***

بزرگراه گمشده

فیلمهای دیوید لینچ از آن فیلمهاست که تقریبا هیچ ازش نمی فهمی ولی ته دلت از یک حس نامعلومی لذت می بری که درست نمی دانی چیست. بزرگراه گمشده جزء اولین فیلمهای اوست و در زمان ساختش زیاد هم مورد توجه قرار نگرفت. گمانم بعد از اینکه همه مولهلند درایو را دیدند فهمیدند احتمالا بزرگراه گمشد هم باید یک چیزهایی داشته باشد. دیدن فیلم کار سختی است. تقریبا تمام فیلم شبیه کابوس است و داستان کاملا غیر خطی ٬ غیر طبیعی و غیر منطقی است. ( خیلی بدتر از مولهلند درایو است!)حتی بعد از دو سه بار دیدن فیلم هم نمی توانی درست داستانش را تعریف کنی. بیشتر فیلم بر اساس تئوریهای روانشاسی پایه گرفته و  کمی هم رنگ و بویی از آموزه های بودا شاید توش بتوان پیدا کرد. ظاهرا مردی زنش را می کشد. این جنایت به قدری برایش غیر قابل باور است که در ذهنش او را تبدیل به فردی دیگر می کند در دنیایی دیگر. ولی زن دوباره در آن دنیا هم بر او ظاهر می شود. ابتدا آن طور که او همیشه آرزویش را داشته است ولی در نهایت رابطه شان فرق چندانی با واقعیت نمی کند. البته اینها که گفتم دقیقا داستان فیلم نیست. فیلم کاملا مخاطب خاص دارد. مخاطبی که از دیدن این کابوسها و کشف معماهای فیلم لذت ببرد. و آنها را نه در دنیای بیرون که در دنیای ذهن یک دیوانه پیدا کند .ولی برای من ٬ به عنوان علاقمند به ادبیات داستانی٬ این فیلم تقریبا سورئال دیوید لینچ دیدنی است. چون نمونه خیلی خوبی است از قدرت ذهن و فاصله بین ذهن آدمی و واقعیت. آن سیال ذهن که اینقدر توی ادبیات بهش بها می دهند اینجا کاملا دیده می شود.

لینک
۱۳۸٦/٤/٦ - نیلوفر

   چرا آرامش نداريم؟   

کسی برایم پغام گذاشته است که :

((نيلوفر عزيز فکر ميکنی چند درصد مردم اينايی رو که گفتی دارند.اگه واقع نگر باشی بايد بگم اينا وصف الحال پولدارايی مثل شماست نه آن زنی که به خاطر عمل قلب بچه اش مجبوره تو کارخونه سرنگ سازی کار کنه و به تعداد سرنگهايی که سر هم میکنه حقوق بگيره و معلوم نيست کی بتونه پولی پس انداز کنه تا بچه اش را نجات بده ))

جالب این است که نفر بعدی پیغامی گذاشته که اگر جمع بندی اش کنم می شود اینکه: تا وقتی واژه هایی مثل طقلکی و مظلوم و ... در فرهنگ ما ارزش باشند وضعمان همین است.

اول گمان نمی کردم نیازی به پاسخ گویی باشد ولی دلم نیامد تجربیات این چند ساله ام از کار با کارگر را بیان نکنم. اگر کمی منصفانه به مسائل اجتماعی نگاه کنیم٬ این چیزها که می گویید همان وظیفه اصلی تامین اجتماعی و بیمه خدمات درمانی است. همان سیستم درستی که از پولدار مالیات فراوان می گیرد از فقیر مالیات کم تر و نهایتا برای همه حداقل احتیاجات درمانی و زندگی را تامین می کند.

اگر گذارتان به سازمان تامین اجتماعی ایران افتاده باشد٬ خوب می دانید که بی هیچ زیاده گویی می توان گفت بدترین سازمان دولتی ایران ست. اینکه می گویم ما در جامعه مان آرامش نداریم یکی از مهمترین دلایلش همین نبودن یک سیستم درست تامین اجتماعی است. اینکه می گویم من از کمک به مستحق بدم می آید دلیلش همین است. چرا که اصولا اگر می خواهیم کار درست بکنیم باید سیستم تامین اجتماعی را درست کنیم وگرنه با یک خرج عمل یا یک جهیزیه و .. هیچ مشکلی از هیچ کجا که حل نمی شود که هیچ٬ همان فردی که بهش کمک شده است را هم از مفهوم اصلی زندگی منحرف می کنید.

همه اینها را گفتم که بگویم می دانم چقدر سیستم تامین اجتماعی مان بد است ولی واقعیت این است که هست. من به چشم خودم دیده ام که اگر کارگری درست بیمه پرداخت کرده باشد در حداقل مسائل درمانی هرگز در نمی ماند. من بیمارستان تامین اجتماعی ساوه را که پر است از کارگرهای شهر صنعتی و خانواده هایشان دیده ام.ایده آل نیست ولی جای بدی هم نیست. ما کارگری داریم با یک بچه ۷ ساله دیابتی که باید هر روز انسلین بزند. ما کارگری داریم که دستش در هنگام کار بدجور صدمه دیده و نان آور خانواده بزرگش است و حالا هر هفته فیزیوتراپی می کند آنجا بدون اینکه هزینه ای بپردازد.

عزیزم٬ معلوم است که مادر باید بابت خرج عمل فرزندش کار کند. چرا این جمله را با آه و ناله می گویی؟ کار کردن ٬ بیمه پرداختن و کم کم پول جمع کردن و یک شبه پولدار نشدن ارزش است. اینکه این مادر و هزاران مادر دیگر هرچقدر کار می کنند نمی توانند خرج عمل را بدهند اشکال سیستم تامین اجتماعی است. مقصرش پولدارها نیستند! مقصرش نبود آموزش است تا به همین زن یاد آوری کند در روزهای توانایی و خوشی باید کار کند باید بیمه پرداخت کند و باید کمتر بچه دار شود. باید از این کاری که دارد خوشحال باشد و تلاش کند که پیشرفت کند.

این روزها کارگرهای زن زیادی داریم که با ۲- ۳ سال سابقه ٬ دارند کاری می کنند اخراجشان کنیم. تنبلی می کنند ٬ بازی در می آورند حتی گاهی دزدی های کوچک می کنند. همان دختری که تا چند ماه پیش کاری و باهوش بود حالا از خدا می خواهد اخراجش کنیم. هر چقدر تئوری رضایت کارگر را به کار برده ایم از قبیل دادن خرج مهد کودک٬ سرویس تا دم خانه٬ نهار گرم و ... باز انگار می خواهند بروند. می دانید چرا؟ چون با این سابقه اگز اخراجشان کنیم تقریبا اندازه حقوقشان بیکاری خواهند گرفت! حالا من باید برایش توضیح دهم که مگر چند سال به تو بی کاری می دهند؟ می گوید هر وقت دیگر ندادند دوباره می رم سرکار! می گویم هیچ می دانی همین حقوق بیکاری از حقوق بازنشستگی ات دارد کم می کند؟ می گوید اینهمه پول بیمه داده ایم که مدتی کار نکنیم دیگر!!! می گویم : نه در جوانی ! هیچ نمی فهمد ۱۰ سال دیگر که فرزندش بیماری قلبی گرفت بی بیمه درست و حسابی هیچ بیمارستانی عملش نمی کند.

من هر روز دارم به چشم خودم همه این مشکلات را می بینم. اینکه می گویم پول در آوردن در ایران ساده است را از روی همین تجربیاتم می گویم. حتی برای همان کارگر بی سواد هم اگر کمی آموزش دیده باشد و خریت های بزرگی مثل زیاد بچه آوردن٬ تا به پولی رسید خرج های احمقانه کردن٬ به فکر آینده نبودن و... را نکند مطمئن باشید حداقل امکانات زندگی فراهم است. ایده آل نیست٬ حتی راضی کننده هم نیست ولی هست.

چندی پیش دوستی اینجا به من خرده گرفت که با روشنفکر ها مخالفم. نه عزیز. روشنفکر اگر به جای داد و هوار سر مسائل بی ربط٬ مسائل و مشکلات اصلی اجتماع را ببیند و برایشان راه حلهای طولانی مدت و ماندگار ارائه بدهد٬ روشنفکر اگر جامعه اش را آن طور که هست بشناسد٬ آه  و ناله نکند و هرچه در توان دارد: مالی و فرهنگی را به کار برد تا مسائل را سمت و سوی صحیح دهد آن وقت او روشنفکر به معنی واقعی است و برای من و همه قابل احترام.

پی نوشت: یک بار مطلب بالا را خواندم. گمانم نکته اصلی را هم فراموش کردم. مثل حلقه گمشده. متاسفانه این کمبود آموزش نه تنها در سطح کارگری و فقیر که بیشتر در سطح پولدارها و صاحبان صنایع وجود دارد. آنهایی که همه تلاششان نه ساختن چیزی و پیشرفت آن که یک شبه پولدار شدن و فرستادن زن و بچه به کاناداست. همیشه حرف من به آنها که میلیونها تومن خیرات می کنند این است: چرا خیرات می کنید؟ کارخانه تان را سرپا نگه دارید پیشرفتش بدهید با مشکلاتش مبارزه کنید تا کارگر بیشتری بیمه پرداخت کند تا کارگر بیشتری درس بخواند. کوچک فکر نکنید. کلان فکر کنید.

لینک
۱۳۸٦/٤/٥ - نیلوفر

       

دوست داشتنی تر از این ندیده ام:

در یک میهمانی عروسی شلوغ که ارکستر با صدای بلند می خواند و دختر و پسرها با همه توانشان جیغ می کشند و گارسنها مدام شیرینی و چای و شربت پخش می کنند و هوا گرم است و عروس و داماد مدام بین میهمانها می چرخند ٬ ۵ تا دخترک ۸-۹ ساله با لباسهای شیک و موهای سشوارکشیده و نگین زده شده با هم قایم باشک بازی می کنند. یکی چشم می گذارد٬ بقیه بین صندلی ها و میزها و پشت ارکستر و حتی قسمت پخت و پز جوجه کباب شام قایم می شوند و بعد با چنان لذتی سک سک می کنند که گمان می کنی هیچ چیز٬ حتی عروسی دو تا از بهترین دوستهایت هم آنقدرها مهم نیست.

***

آرامش

ما اینجا همه چیز داریم. میوهای خوش طعم٬ گلهای خوش بو٬ خانواده های مهربانی که همیشه هوایمان را دارند. پول در آوردن اینجا کار خیلی سختی نیست و همه می دانیم از خیلی جاهای دیگر دنیا راحت تر است. همه موبایل داریم و ماشین داریم و ماهواره داریم و اینترنت داریم و آخرین مدل کامپیوترها را می توانیم از مرکز پایتخت بخریم. عروسی های آنچنانی  میگیریم٬ مسافرت می رویم و دوبی را بار می کنیم می آوریم ایران. تورهای مسافرتیمان به چین و مالزی و تایلند و حتی مسکو تا آخر تابستان پر پر است . حتی تور مسافرتی تابستانه برای گردش دور آمریکا داریم. کوه داریم و دریا و پیست و اسکی و کویر و دشت لاله . گبه داریم و پسته و زعفران و گز و سوهان . بچه هایمان مادربزرگهای مهربان دارند و خاله های فراوان. نفت داریم و بنزین ارزان ... یک چیز اما نداریم که همه اینها رادر نظرمان بی مقدار کرده است.ما در کنار همه اینها برای لذت از زندگی باید آرامش داشته باشیم که نداریم. چرا؟ چند صد سال است به دنبال جوابش می گردیم و هروز بیشتر ازش دور می شویم.

لینک
۱۳۸٦/٤/۳ - نیلوفر

       

دون کرلیونه دوم(مایکل)‌ خیلی جدی بر می گردد به کی (همسرش) نگاه می کند. کی نگران٬ غصه دار و در آستانه اشک ریختن است. دون کرلیونه می گوید: همین یک بار . کی به صورتش خیره می شود و می پرسد: آیا این حقیقت دارد؟ دون کورلیونه مکث می کند بعد به آرامی جواب می دهد: نه.  کی لبخند می زند و دون کورلیونه او را در آغوش می گیرد.... زندگی یعنی همین.

***

دو تا مشکل فلسفی كاملا بي ربط !

۱- آیا اصطلاح سیگار روشن کردن یا اتش روشن کردن صحیح تر است یا سیگار گیراندن و آتش گیراندن؟

۲- آيا اين ايميلها كه درباره بيماري مثلا يك دختربچه مي رسد و از شما خواهش مي كند با فوروارد كردن آن به هر تعداد كه مي توانيد براي عمل جراحي اين دختر بچه پول جمع كنيد واقعي است؟

لینک
۱۳۸٦/٤/٢ - نیلوفر