تابستان امسال   

تابستان امسال را دوست دارم. گمانم از نتایج اینهمه آلاینده هایی که آمریکا و اروپا تولید کرده اند این شده که ما٬ کشور کویری٬ تابستانمان پر باران و نسیم های خنک باشد. گرچه روزهای گرم هم بود. گرمایی که برعکس هر سال شرجی و خفه کننده بود. ولی همیشه این امید بود که وقتی آفتاب پایین برود و نسیم خنک شبانه آغاز بشود تابستان گرم از یادمان می رود. تابستان امسال را دوست دارم چون جیغ و داد توپ بازی بچه ها عصرها توی پارکینگ ساختمان می پیچد. چون بچه های سرایدار به دستور من هر روز یادداشت روزانه تعطیلات می نویسند و چه چیزهای بامزه ای که نمی نویسند.تابستان امسال را دوست دارم چون فن کامپیوتر هم اطاقی ام سر کار از ساعت ۱ به بعد که هوا داغ می شود شروع می کند به زوزه کشیدن و کلی باعث تفریح و خنده ما می شود. تابستان امسال را دوست دارم چون کلی بچه های ناز یک ساله شدند:آندیا و رادین و دوساله:تارا و کلی هم تازه به دنیا سلام کردند:رایان و امیر. تابستان امسال را دوست دارم چون یک عالم دختر و پسر ماه عاشق شدند و ازدواج کردند و معنی واقعی زندگی عاشقانه را فهمیدند: افشین و آزیتا٬ سحر و سیاوش٬ سوگل و کامران٬ نیوشا و خوزه. تابستان امسال را دوست دارم چون کلی آدم جدید شناختم٬ با غصه هایشان دلم تپید و از شادیهایشان خندیدم.تابستان امسال را دوست دارم چون مادرم هست و پدرم و سالگرد ازدواجشان و آلبالوهایی که مادرم به عشق من هسته می گیرد و فیلمهایی که پدرم به عشق من می خرد . تابستان امسال را دوست دارم چون دوست خیلی خیلی نازنینم را بعد از دو سال دیدم و چقدر خوب است این دوستی های قدیمی که انگار هیچ فاصله ای(حتی به اندازه تهران-ونکوور) ذره ای کمرنگش نمی کند و چقدر حرف داشتیم و چقدر عشق.تابستان امسال رادوست دارم چون تابستان است و خورشید دارد و گل و میوه های خوشمزه رنگ و وارنگ. کسی هلوی درشت سرخ و سفید آب دار خوشمزه می خواهد؟!

پیوست( پیغام خصوصی):

جایتان خالی است. خوش و خرم باشید و برای ما عکسهای خندان آفتابی هدیه بیاورید. سالگرد ازدواجتان برای من مهمترین اتفاق روی زمین است. سی و یکمین ماه عسل خوش بگذرد. گل آفتابگردان حیاطمان هم برایتان بوسه های داغ عاشقانه می فرستد.

لینک
۱۳۸٦/٥/۳۱ - نیلوفر

   صداي سكوت   

تاريكي ، اي دوست قديمي من ، سلام

دوباره آمده ام كه با تو حرف بزنم

چراكه وقتي خواب بودم ،يك رويا ، به آرامي وارد شد و هسته هايش را جا گذاشت

و حالا، اين رويا كه در مغز من كاشته شده

هنوز هست

لابه لاي صداي سكوت

من، دراين روياي آشفته، به تنهايي راه مي رفتم

دركوچه هاي باريك سنگفرش شده

زير هاله نور يك چراغ برق

يخه كتم را بالا كشيدم از سرما و رطوبت هوا و

چشمانم با ديدن درخشش ناگهاني يك نور نئون ،  برق زد

درخششي كه شب را به دونيمه كرد و صداي سكوت را لمس كرد

و در ميان آن نور درخشان من هزاران انسان  ديدم

و شايد بيشتر

انسانها حرف مي زنند بي آنكه بگويند

انسانها مي شنوند بي آنكه گوش كنند

انسانها آهنگهايي مي سازند كه هرگز دست جمعي خوانده نمي شود

وهيچ كدامشان شجاعت اين را ندارند

كه صداي سكوت را بر هم بزنند

من فرياد زدم : اي احمقها،

شما نمي دانيد ! سكوت مثل سرطان پخش مي شود

به حرفهايم گوش كنيد شايد كه چيزي يادتان بدهم

دستهايم را بگيريد شايدكه نجاتتان بدهم

ولي، حرفهاي من ، مثل دانه هاي باران سكوت ،

در بي انتهاي چاه سكوت به پژواك  افتاد

و انسانها در مقابل نور درخشان خداگونه اي كه ساخته بودند زانو زدند و دعا خواندند

و آن معجزه، به صورت كلمات در آمد و اينچنين هشدار داد:

"همه سخنان پيامبران بر روي ديوارهاي مترو

و بر سرسراي اتاقهاي اجاره اي

نوشته شده است"

وسپس ، با صداي سكوت، زمزمه كرد.

پیوستها:

۱- این چیزها که بالا نوشته ام مثلا ترجمه آهنگ Sound of Silence است. خود آهنگ را به همراه متن اصلي اينجا ببينيد.

2- از همان روزهاي نوجواني كه فيلم گراجوئيت (فارغ التحصيل) را ديدم هميشه عاشق اين آهنگ بودم.

3-مرسي از اين دوست  كه مرا ياد اين آهنگ انداخت

4-خيلي زياد با شنيدن اين آهنگ ياد لني و جسي مي افتم(دختر و پسر داستان خداحافظ گري كوپر رومن گاري) احتمالا به خاطر همزمان بودن هر دوست. و فكر مي كنم به اينكه جوانهاي آن روزهاي جنگ ويتنام چقدر وسيعتر و بزرگتر از جوانهاي اين روزهاي جنگ عراق بودند.

5-و خيلي زياد با شنيدن اين آهنگ ياد جهان و اتي مي افتم(دختر و پسر فيلم بوتيك) و آن سكوت وحشتناك جهان و فكر مي كنم با وجود همه سالهايي كه ازآن روزها گذشته و با وجود اينكه اينقدر آدمها مدام با هم حرف مي زنند ، چه سكوتي جهان را فراگرفته است.

6- ترجمه خيلي كار سختي است. خدا را شكر كه اين كاره نيستم. خودم كه مي خوانمش چيز مسخره اي از آب در آمده. ببخشيد!

لینک
۱۳۸٦/٥/۳٠ - نیلوفر

   جای پارک   

من هر چقدر عاشق آشپزی و مهمانداری ام از تمیز کردن خانه متنفرم. حالا باز جارو کشیدن و تمیز کردن یخچال و کابینتها قابل تحمل است. گرد گیری و شستن بالکن و شیشه و دستشویی تقریبا عذاب آور است. مثل یک کودک ۴ ساله به بهانه های واهی از زیر این کارها فرار می کنم. البته اینها را نمی گویم که نشان بدهم چه کدبانوی بی نظیری هستم! بلکه می خواهم  بگویم با وجود همه نفرتم حاضرم هر روز خانه تمیز کنم به شرطی که قرار نباشد کار پیرمرد سرایدار شرکت بغلی راانجام بدهم!. قضیه از این قرار است که درست در همسایگی شرکت ما ٬ یک شرکت کوچک دیگر هست که ما با رئیسها و کارمندهایش صبحها سلام و علیک مفصلی داریم. گرچه هنوز درست نمی دانیم کارشان چیست. ولی مشخص است که اوضاع کاریشان حسابی خوب است. چون همه شان با ماشینهای خیلی خیلی مدل بالا صبحها سر کار می آیند که به نظر همگی ما کار بسیار احمقانه ای است. از‌آنجا که شرکت ما در یکی از شلوغ ترین مناطق تهران واقع شده که همه کوچه پس کوچه هاش پر از شرکت است و همه این شرکتها هم خب طبیعی است که به اندازه کافی پارکینگ نداشته باشند در نتیجه جای پارک در این منطقه از الماس ارزشمند تر است. این مسئله جای پارک در این اطراف چنان مهم و حیاتی است که مثلا بعضی از همکارهای ما سر ساعت ۶ صبح اینجا می آیند جای پارک پیدا می کنند و بعد تا ۸ که کار رسما شروع بشود پشت میزشان چرت می زنند. ولی خب مدیران شرکت بغلی با آن ماشینهای بزرگ مدل بالایشان ازاین زحمتها به خودشان نمی دهند. مثل ما هم اهل مترو سواری نیستند تا بی خیال جای پارک شوند. این است که یک پیرمرد بامزه دهاتی را استخدام کرده اند محض خاطر همین قضیه! شغل شریف این پیرمرد این است که هر زمان یکی از مدیران آمد (در هر ساعتی از روز هم فرقی نمی کند) او سوئیچ را بگیرد و بعد ببرود یک جایی پارکش کند! حالاآن فلک زده توی این کوچه های باریک چطور می خواهد جای پارکی آن هم مطمئن و اندازه برای این ماشینهای بزرگ و گران قیمت پیدا کند فقط خداوند می داند. البته به طور کلی جای پارک یکی از بزرگترین بیزینس های این منطقه است و پیرمردهای شریف زیادی مثل این آقا به این شغل مشغولند. بعضیهایشان سطل می گذرند و رویش مینشینند و با چوب و بساط مربوطه جای پارکها را ساعتی کرایه می دهند. بعضی هم ساعتهای جلسه رفتن فلان مدیر فلان شرکت را بلدند و جای پارکش را مثلا به مدت دو ساعت تا چندین هزار تومن می فروشند. ولی خب این پیرمرد همسایه ما خودش می داند که چطور باید مشکلاتش را حل کند. آیا باید با پیرمردهای چوب به دست وارد مذاکره شود؟! آیا باید خودش یک پا پیرمرد چوب به دست شود؟! در هر صورت او موظف است هر زمان مدیران محترم شرکتش اراده کردند یک جای خوبی ماشینشان را پارک کند. گاهی دیده امش که یک ساعت است با یک پرادوی گنده دور کوچه ها می چرخد بی هیچ موفقیتی. به گمانم شغلش یکی از سخت ترین شغلهای عالم باشد. من حاضرم یک خانه ۴۰۰ متری را با یک دوجین مجسمه گرد گیری بکنم ولی وسط روز توی این منطقه به دنبال جای پارک نگردم.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢٩ - نیلوفر

   ما متحول می شويم!   

ما تصمیم گرفته ایم خانه مان را به شیوه نوینی اداره کنیم که بسیار دل انگیز است. ما قوانین لازم الاجرای جدیدی وضع کرده ایم و حسابی هم ضامن اجرایی اش خواهیم بود. قوانین ما به این شرح است:

- هرگونه بحث سیاسی٬ اجتماعی٬ جامعه شناسی و حتی تاریخی ممنوع است(از آنجا تاریخ سرزمینمان کلا خیلی نشاط آور و فرح بخش است!)

-دیدن هر فیلمی به غیر از فیلم های عاشقانه و یا کمدی جریمه سنگینی خواهد داشت.

-من موظفم تا چندهفته فقط یا بابا لنگ دراز بخوانم یا دشمن عزیز یا خیلی که به خودم تخفیف بدهم غرور و تعصب یا زنان کوچک. همسرگرامی هم فقط می تواند کتابهای انواع گیاهان آبی٬ ماهی های آب شور یا در بدترین حالت طراحی آکواریومهای مدرن بخواند. خواندن کلیه کتابهای اقتصادی و رمانهای بدبختی بیچارگی تا اطلاع ثانوی اکیدا ممنوع است.

- ورزش روزانه مان قرار است حسابی جدی باشد و قضیه فقط به یک پیاده روی و بعدش بستنی خوردن ختم نشود. ما قرار است به یک زن وشوهر نمونه ورزشکار بدل شویم. از‌آنجا که مدتهاست انواع وسائل ورزشی در خانه مان خاک می خورد ۵۰ درصد قضیه حل است. می ماند ۵۰ درصد بعدی که قرار است دو تایی به هم آمپول اراده و ضد تبلی تزریق کنیم

-در زمانهای بی کاری به جای فکر کردن درباره جهان یا چرخ زدن توی سایتهای اینترنتی فقط می توانیم به فکر و خیال درباره آن خانه رویاییمان که قراراست روزگاری دور بسازیمش بپردازیم. خانه ای و.یلایی در یک جنگل سبز با باغچه های پر گل و بچه های زیبای در حال بازی و آب نما و میز و صندلی های حصیری و باغبانی و لباسهای سفید و صورتی مدل قرن نوزدهمی یا گل گلی ترکمنی .

- البته واضح و مبرهن است که قرار است تلویزیونمان خیلی کمتر از قدیمها روشن باشد. شنیدن آهنگهای محلی شاد٬ رقص و آواز در حدی که نتوانی یک جا بشینی هم از واجبات خواهد بود.

تنها قسمت ماجرا که هنوز درباره اش تصمیم نگرفته ایم قسمت جریمه است. حالا قرار است آخرین بحث جامعه شناسانه مان را هم درباره نوع جریمه و اینکه چگونه باشد که ضامن اجرای قوانین ما باشد را هم بکنیم و از همین روزها زندگیمان را به همین راحتی متحول کنیم!

لینک
۱۳۸٦/٥/٢۸ - نیلوفر

   دنيای ديوانه ديوانه   

ساعت ۱۰ شب است . یک کانال ماهواره ای دارد قسمتی از یک سریال آمریکایی را پخش می کند ساخته شده دهه ۹۰. داستان درباره ۴ زن موفق ازدواج نکرده در نیویورک امروز است. و مثلا سوال مداومش این است که آيا زنها به خودی خود نمی توانند خوشبخت باشند و نیاز به عشق/همسر/مرد دارند؟ ما نشسته ایم و در حالی که ابروهایمان را از تعجب بالا گرفته ایم به این زنان مثلا خیلی مدرن نگاه می کنیم . به آنها که دچار تنهایی شدید افسردگی های شدید و بی هدفی شدید در زندگی شده اند و گمان می کنند اصولا روش درست زندگی همین است و فکر می کنیم چطور شده که دنیا این چنین معنی زیبایی و عشق و دوست داشتن را از یاد برده است؟ و ته دلمان برای هر ۴ تای این زنان خیلی موفق خیلی مدرن می سوزد.

ساعت ۱۰ و نیم است. یک کانال ماهواره ای دیگر فیلم جدیدی را شروع کرده که از همان اول توجهمان را جلب می کند. صحنه اول فیلم با جمله ای از دکتر شریعتی آغاز می شود. ۸۰ دقیقه بعد را ما میخکوب شده جلوی تلویزیون می گذرانیم در حالی که نفسهایمان در سینه حبس شده است و اشک چشمهایمان را برق انداخته است. اسامه ٬ فیلمی افغانی ٬ محصول سال ۲۰۰۳ به کارگردانی صدیق برمک است . فیلم داستان نفس گیر یک دختر ۱۲ ساله افغانی در دوران طالبان است. نمی توانم درباره جنبه های هنری فیلم هیچ نظری بدهم بس که داستان هراس انگیز است. در کابل طالبانی زنها حق کار کردن ندارند. حتی بدون مرد نمی توانند از خانه خارج شوند. در حالی که افغانستان به علت جنگهای بی پایانش پر از زنهای بی وره و دختران یتیم است. فیلم داستان زن پرستاری را تعریف می کند که همراه دختر ۱۲ ساله و مادر پیرش تنها بازمانده های زنده خانواده شان هستند و چون مردی ندارند نمی توانند از خانه خارج شوند و نمی توانند هرگز کار کنند و تقریبا هیچ چیز حتی برای خوردن هم ندارند. آنها تصمیم می گیرند دختر ۱۲ ساله را به شکل پسر در آورند موهایش را کوتاه کنند لباس مردانه تنش کنند و بفرستندش تا کار کند بلکه شبها نانی برای خوردن داشته باشند. دختر٬ ظریف و شکننده و هراسان وارد جامعه مردانه طالبان می شود. صحنه های فاجعه بار فیلم به قدری تکان دهنده است که ما باورمان نمی شود این چیزها در این دنیا اتفاق می افتد. شاید ٬ اگر ما٬ به چشم خودمان نتیجه یک دیکتاتوری مذهبی را ندیده بودیم باورمان نمی شد صحنه های آموزشهای مذهبی٬ سنگسار٬ قضاوت٬ و زندانی کردن زنان در فیلم واقعی باشد ولی هست. دنیا در دوران طالبان یعنی در دهه ۹۰ چنین زنانی به خود دیده است. زنانی که آرزو می کرده اند خداوند هرگز زن را نمی آفرید. ما دلمان برای اسامه (اسم مردانه ای که برای دخترک می گذارند) ریش ریش می شود. و فکر می کنیم چطور شده که دنیا این چنین معنی زیبایی و عشق و دوست داشتن را از یاد برده است؟

ساعت ۱۲ است . چراغ خاموش است ولی من خوابم نمی برد. دخترک ۱۲ ساله٬ مادر و مادربزرگش گوشه ذهنم هستند و آن ۴ زن مدرن نیویورکی گوشه دیگر. نمی توانم بفهمم چطور این دو دقیقا در یک دوره زمانی در جهان زیسته اند و نفس کشیده اند و غذا خورده اند. و فکر می کنم به حقیقت. آیا حقیقتی در جهان وجود دارد؟ گمان می کنم دنیا دیوانه تر از آن است که واقعی باشد.

پی نوشت:

فیلم اسامه٬ اولین فیلم ساخته شده در افغانستان بعد از طالبان است. خانه فیلم مخملباف برای ساختن این فیلم کمک زیادی کرده است. فیلمی است که شاید جا زیاد داشته برای تبدیل شدن به یک اثر هنری ولی برای دیدن برهنه اسلام طالبانی همه ما ایرانیها حداقل باید آن را ببینیم.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢٤ - نیلوفر

       

مطرب

پیر است. با قامت خمیده و لاغر و دندانهای افتاده و صورت چروکیده. ولی نه. موهایش فلفل نمکی است. چشمهایش هنوز برق جوانی دارد. چند ساله است؟ . نشسته روی صندلی روبروی همه٬ ته خنده ای روی لبش جا خوش کرده و به کسی نگاه نمی کند. تنبک را بغل گرفته و می نوازد. کاری به کار کسی ندارد. نه به خواننده که برای جمعیت آهنگهای درخواستی مرضیه و نوری می خواند ٬ نه به گارسنها که بین میزها جوجه کباب و شیشلیک و قلیان چاق شده پخش می کنند و نه به جمعیت نشسته توی این رستوران سنتی. خانواده ما خوشحال و خندان کنار هم جمع شده اند تا در سالگرد ازدواج عمویم بگویند و بخندند و برای آینده هایشان خاطره بسازند. میز ما شلوغ است . با یک عالم دوربین عکاسی و بحثهای سیاسی و یک دو جین پسر جوان. هیچ کس او را نمی بیند. من ٬ که مثل همیشه تنها دختر جمع خانواده پسرانه پدری هستم و توی بحثهای پسرانه/مردانه موبایل و ماشین حرفی برای گفتن ندارم ٬ دستهایم را گذاشته ام زیر چانه ام و به او خیره شده ام و فکر می کنم که همه چیزش مصداق همان کلمه قدیمی مطرب است. تریاکی است٬ نحیف است و به نظر خیلی تنها می رسد. روزگارش با تنبک زدن می گذرد و فقط زمانی توی چشمهایش غم ندارد که سازش را بغل می کند. وقتی برای استراحت بین دو برنامه گوشه رستوران ایستاده و سیگار می کشد دلم می خواهد بروم جلو و داستان زندگیش را گوش کنم. گرچه می ترسم جوابم بدهد که زندگی مطرب تریاکی که تعریف ندارد. ترجیح می دهم بنشینم و از تنبک زدنش لذت ببرم. عاشقانه و شاد می نوازد. رها.

***

آداب بی قراری

به طور کلی من مدتهاست که این جوایز ادبی ایران را قبول ندارم. معمولا داستانهای بی سر و ته بی ارزش برنده می شوند . ولی خب من٬ مثل یک وظیفه همه این برنده ها را می خوانم بلکه روزگاری بفهمم چرا و چطور نخبگان ادبیبات داستانی امروزه سرزمینم اینقدر توخالی شده اند. به هر حال آداب بی قراری یعقوب یاد علی را هم در همین راستا خواندم و دقیقا در همین راستا هم هیچ ازش خوشم نیامد. ولی به هر حال داستان بدی نبود. شاید اگراینقدر تعریف و تمجید ازش نمی شد نویسنده خیلی با استعدادش می توانست راه حقیقی نوشتن را هم یاد بگیرد. ولی امروز ٬ یعقوب یادعلی٬ به خاطر نوشتن این کتاب محاکمه می شود. می گویند اولین بار است که نویسنده ای به خاطر حرفها و کارهای یکی از شخصیتهای کاملا تخیلی داستانش که ظاهرا توهین به یاسوجی ها تلقی شده است محاکمه می شود. می گویند جرم نویسنده ایجاد تفرقه بین مردم یاسوج بوده و توهین به زنان آن منطقه توسط حرفها و رابطه شخصیتش با یک زن روستایی شوهر دار. حالا اینکه یک داستان با پیچیدگی های زبانی و زمانی آن هم در تیراژ پایین چطور باعث تفرقه می شود زیاد مهم نیست حتی اینکه همان تیراژ پایین هم خواننده هایش نه روستائیان یاسوج که علاقمندان به ادبیات داستانی مثل من بوده اند هم مهم نیست. مهم برای همه دوستداران ادبیات داستانی مجرم بودن یک شخصیت تخیلی است. خنده دار است نه ؟

لینک
۱۳۸٦/٥/٢۳ - نیلوفر

   توت فرنگی های وحشی   

این شاهکار اینگمار برگمان را باید به آرامی ببینی. مثل یک شراب قرمز مزه مزه اش کنی و بگذاری داخل سلولهایت بشود.  فیلم که تمام شد گفتم: خوب بود. و یک ساعت بعد گفتم : عالی بود. و ۲۴ ساعت بعد گفتم: شاهکار بود.

هیچ گمان نمی کردم فیلمی سیاه و سفید محصول ۱۹۵۶  آن هم از یک سرزمین سرد و بی روح مثل سوئد بتواند اینقدر گرم و اینقدر درباره زندگی باشد:

پیرمردی در هفتاد و شش سالگی قرار است به خاطر ک عمر فعالیت علمی/پزشکی اش مدال افتخار بگیرد. او یک سفر یک روزه را از استکهلم تا لوند با ماشین طی می کند تا به محل برگزاری مراسم برسد. در طول راه عروسش(همسر پسرش) هم او را همراهی می کند. او دراین سفر کوتاه با به خاطر آوردن همه زندگی اش به وسیله خوابها٬ کابوسها و رویاها خودش را برای مردن آماده می کند. او مدال را می گیرد و شب به آرامی می خوابد.

زندگی ایساک(پیرمرد) هیچ چیز جالبی نبوده است. تنها عشق دوران جوانی اش عاشق برادر ایساک شده و با او ازدواج شیرینی داشته است. خود ایساک سرخورده از عشق یک زندگی سرد و بی روح را گذرانده . ازدواجی کاملا بی عشق کرده و همسرش هم بهش خیانت کرده است. او برای فرزندش هم پدر خوبی نبوده و رابطه شان سرد و بیشتر درباره مسائل مالی است. ایساک که اول فیلم کابوس مرگ می بیند در همه خوابها و رویاهایش با مرور کردن زندگی به این فکر می کند که آیا این زندگی خوب بود؟ این زندگی که همه چیزش پر از تنهایی بود؟ و هیچ کس او را دوست نداشت و او هم هیچ کس را دوست نداشت. آیا اینکه همه زندگش را به پزشکی گذراند کار درستی بود؟ اصلا آیا انسان ارزش به دنیا آمدن را دارد؟

برگمان هیچ شعار نمی دهد. او فقط ایساک را با همین شکل و شمایل هفتاد و شش سالگی می برد در صحنه هایی از گذشته که نه خاطرات ایساک بلکه رویاهای اوست از صحنه هایی که در واقعیت درآنها حضور نداشته است. سارا عشق دوران جوانی ایساک در حال جمع کردن توت فرنگی است که راز دلش را برای برادر ایساک باز می کند و ایساک پیرمرد آن دو را در این رویا می بیند.

اینکه می گویند برگمان استاد سینما بوده کاملا درست است. هیچ لحظه ای از فیلم اضافه نیست. همه شخصیتها بی آنکه مستقیما حرفی بزنند یا کارخاصی بکنند یا شعاری بدهند تو را عاشق زندگی می کنند. همه این آدمهای تنهای شکست خورده بی عشق و پر حسرت.

به گمانم برگمان هم مهمترین حرف زندگی را خوب خوب فهمیده است: همه شیرینی زندگی در همان دوران کودکی نهفته است. در همان تجربه های اول. در همان اولین عشق . همان موقع که هیچ حواسمان نیست به زیبایی این درختها یا به قرمزی توت فرنگی ها. بقیه عمرمان البته به رویای همان لحظه ها می گذرد . و انسان واقعا ارزش زندگی کردن را دارد. هرچقدر هم که تنها و عبوس و شکست خورده باشد.

توت فرنگی های وحشی ٬ آشتی انسان با زندگی است. و خیلی عمیق روی تو اثر می کند.

بعد از دیدن فیلم خیلی یاد طعم گیلاس عباس کیارستمی افتادم. ولی هرچقدر بیشتر فکر می کنم می بینم توت فرنگی های وحشتی فیلم خیلی خیلی بهتری است. فیلم با وجودی که پر از رویا و کابوس است ولی خیلی ساده و سر راست است. نزدیک پایان فیلم سارای جوان (نوجوانی که همسفر پیرمرد شده و خیلی شبیه عشق دوران جوانی پیرمرد است و بین دو تا دوست پسر جوانش مانده که کدام را انتخاب کند) یواشکی به ایساک پیرمرد می گوید: من تو را دوست دارم. کمی عقب تر٬ سارای جوان به پسرها می گوید: بالاخره فهمیدین که خدا وجود داره یا نه؟!  همه چیز فیلم به جا و مرتب است. توت فرنگی های وحشی به راستی یکی از شاهکارهای سینماست . گمانم در هر سن و سالی می شود آن را دید و به ارزش واقعی زندگی پی برد.

توت فرنگی های وحشی برعکس فیلمهای هنری این روزها که سیاه و تاریک و نا امید است.پر از زندگی است. گمانم هنرمندان این روزها نیاز دارند هر کدام یک بار این فیلم را ببیند. و مخصوصا درباره صحنه آخرش مدتها فکر کنند.

لینک
۱۳۸٦/٥/٢٢ - نیلوفر

   آنا و اِما   

در روزگاری که همه زن و شوهر ها مدام به هم خیانت می کنند٬ در روزگاری که جوانانش صبح عاشق یکی اند و عصر عاشق دیگری٬ در روزگاری که هالیوود با انواع عشق و عاشقی ها و خیانتها محاصره ات کرده انسانهای متمدن پیشرفته مدام سر حضانت بچه ها و مال و اموال به دادگاه می روند٬ در روزگاری که وقتی زن و مردی را سنگسار می کنند همه نچ نچ می کنند و برای عشقشان اشک می ریزند٬ در روزگاری که ازدواج٬ به راحتی می تواند به طلاق منجر شود٬ در روزگار مهریه های سنگین و بازداشتهای سنگین تر٬ در روزگار مبارزه برای حق سقط جنین٬ ازدواج همجنسگراها و عادی بودن داشتن چندین پدر و مادرتنی و ناتنی٬ و دوست بودن کسانی که زمانی با هم زیر یک سقف زندگی می کرده اند و بعد به هم خیانت کرده اند٬ در روزگاری که یک زن متجدد مستقل ٬ آن می کند که دوست دارد نه آن که مجبور است٬ عجیب نیست که آنا کارنینا هنوز شور انگیز است؟ عجیب نیست که مادام بواری نفست را بند می آورد؟ عجیب نیست که هر دوشان خودکشی کردند؟

شبیه اِما بواری زیاد دیده ایم. عاقبتشان یا شوهرهای زیاد و پول فراوان بوده یا اعتیاد و فقر. خیلیهایشان هم زنان موفقی هستند که شاد و رها و سرخوشند. قانون دنیای مدرن ازشان حمایت می کند. احتمالا قانون نویسان غربی حتما حواسشان به اِما بواری و آنا کارنینا بوده است. و احتمالا مشکل ما و عربستان و پاکستان این است که هنوز کسی جرات نکرده درست و حسابی درباره آنا و اِما هایمان بنویسد.  همه اینها قبول. ولی باز هم نمی فهمم چرا آناکارنینا را دوست دارم چون خودش را انداخت جلوی قطار و اِما بواری را دوست دارم چون زهر خورد.آنا و اِما همه شور زنانگی را دارند. همه زیبایی و مست کنندگی را و همه فکرهای پیچیده زن باهوش را. زنهای باهوش مستقل امروز غربی اما هیچ شوری ندارند. زندگیهایشان تکراری و بی خودکشی می گذرد. از این عشق به دیگری. نه لازم است شوهر بد اخلاق را تحمل کنند نه شوهر پیر و احمق را نه جلوی سرخ شدن گونه هایشان را بگیرند وقتی دلشان برای مرد دیگری می تپد.

دنیای بی آنا و بی اِما را دوست ندارم. هر چقدر هم که حقوق انسان درش رعایت شده باشد. گمانم من یک زیر قطار رفتن پر شور را به یک دادگاه بر سر اینکه خرج کلاس پیانوی بچه ها را چه کسی باید بدهد ترجیح می دهم. دیوانه ام نه؟

لینک
۱۳۸٦/٥/٢٠ - نیلوفر

       

بیگانه

تازگیها زیاد یاد مورسو(*) می کنم. شبها که برای آب خوردن از خواب بیدار می شوم و بعد دوباره خوابم نمی برد٬ چشمهایم را می بندم و سوالات همیشگی به سراغم می آید: آیا مورسو نامزدش را دوست داشت؟ آیا مورسو واقعا به خاطر آفتاب مرد عرب را کشت؟ آیا مورسو سرتاپا احساس بود یا یک آدم کاملا بی احساس؟ گمان نمی کنم مرموز تر از مورسو در ادبیات داستانی به وجود آمده باشد.یک کش عجیب همیشه ته دلم هست که میخواهد مثل مورسو باشم. راست راست . صادق صادق. بی دروغ. پاک. بعد نیمه شب می روم سراغ کتاب و فصل آخر مکالمات مورسو با کشیش را دوباره می خوانم. صبح توی مترو وقتی دارم زیر باد کولرهای قطار حسابی می لرزم فکر می کنم : آیا من٬ با این آدمها بیگانه ام؟

(*) شخصیت اول داستان بیگانه نوشته آلبر کامو

***

معما

از بعد از سهميه بندي بنزين تقريبا همه چيز دوباره به حال عادي برگشته است. ترافيك دوباره مثل سابق شده است و همبرگري سر كوچه ما و پارك ملت دوباره شبها شلوغ و پلوغ است. ما٬ اما نمي فهميم چرا پمپهاي بنزين از ساعت ۹ شب به بعد شلوغ مي شود؟ گمانم مهمترين تاثير جامعه شناسي سهميه بندي در دراز مدت اين بوده كه مردم نيمه شبها به فكر بنزين زدن مي افتند. ما البته هنوز نمي دانيم چرا. گرچه حدسهايي مي زنيم.

***

غذای خانگی

یکی از داستانهای کوتاهم را گذاشته ایم اینجا.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٧ - نیلوفر

   وخامت   

من از نگه داشتن کاغذ و روزنامه بیزارم. هفته ای یک بار هر چیز به درد نخور خوانده شده یا خوانده نشده ای را می گذارم توی کیسه مربوط به زباله های خشک و به مامور شهرداری تحویل می دهم. و هر از چند ماه یک بار که یک روزنامه بسته می شود غصه می خورم و پشیمان می شوم از آن مقاله ها که فرصت نکرده بودم بخوانم و دور انداخته ام. حالا همین چند تا روزنامه شرق باقی مانده ام را از دیروز تا به حال مثل گنج گوشه ای بایگانی کرده ام. دلم برایش تنگ خواهد شد. برای مصاحبه با نویسندگان و شاعرانش. برای معرفی هر روزه کتابهای خوبش. برای به یادم آوردن روزها تولد آدمهای بزرگ ( و چه خوشحالم که همیشه از تولد حرف می زد و نه از مرگ) برای ویژه نامه های گوناگونش و برای صفحات سینمایی اش. مهمترین خوبی شرق این بود که همیشه به یادم میآورد چقدر جوان پر شور باسواد پر امید در سرزمینم کار و فعالیت می کنند خبر تهیه می کنند٬ مصاحبه می کنند و عاشقانه اگر حتی روزنه ای گیر بیاورند نظراتشان را روی کاغذ می آورند. هیچ روزنامه ای را به اندازه شرق دوست نداشته ام. نه همشهری را در ان روزگار اوجش و نه جامعه را در روزهای دانشجویی. امیدوارم روزی دوباره شرق دوست داشتنی را ببینم.

شرق را بسته اند.کتابهای خوب اجازه انتشار ندارند.فیلمهای خوب اجازه اکران ندارند. آدمها را اعدام می کنند. هیچ بانک خارجی دیگر عملا با ما کار نمی کند. پروازهای داخلی هر روز به علت نقص فنی کنسل می شود. همه چیز گران شده است. آدمها هر روز سر هیچ و پوچ با هم گلاویز می شوند. از هم دلگیر می شوند و سر هم کلاه می گذارند. هیچ کس به هیچ چیز آینده امیدوار نیست و ...

البته می توانیم همه عمرمان را وقف بررسی وخامت اوضاع کنیم.ولی یادم هست روزی در جایی خواندم که شادی از خرد عاقل تر است. من این روزها حسابی با آن آدم مشهور موافقم که می گفت اوضاع را سهل و آسان بگیر. برای عاقل بودن/شاد بودن نه نیازی به شرق هست نه کتاب نه بانک نه هواپیما . یک لبخند عاشقانه کافی است.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٦ - نیلوفر

       

اقتصاد غارتی یا رقابتی

مصاحبه خیلی خوب چند روز پیش شرق با علی رضا قلی (جزء معدود جامعه شناسان ایران) درباره نهادهای غارتی در اقتصاد ایران خیلی خواندنی است. مخصوصا که آن را در آستانه سالگرد مشروطه بخوانیم. نکته خیلی جالبی که در حرفهای این جامعه شناس نهفته است این است که مشخص می کند اقتصاد ما از صدها سال پیش دقیقا برپایه نهادهای اجتماعی خاص بنا شده است. همان سیستم ایلیاتی و خان خانی و دقیقا توضیح می دهد که امروز ما با ۳۰۰ سال پیش تقریبا هیچ تفاوتی نکرده است. او مشکلات جامعه را به خوبی باز می کند. گرچه راه حلهای کلی ارائه شده در پایان مصاحبه نامفهوم است ولی همین که صورت مسئله را باز می کند و خوب شرح می دهد بسیار آموزنده است. داشتن یک اقتصاد رانتی/غارتی/ایلیاتی در کشور ما به جای یک سیستم رقابتی مهمترین مانع پیشرفت است و این مشکل کاملا عمیق و تاریخی است. مثال بامزه ای که در متن مصاحبه وجود دارد از خاطرات سردار اسعد :

به اکلات بختياري رفته بودم در آنجا ديدم آب هست، زمين هست، نيروي کار هم هست ولي کسي کاري نمي کند و زندگي هم به سختي مي گذرد. گفتم چرا از اين منابع استفاده نمي شود  گفت اين گونه راحت تريم، چون اگر شروع به آباداني کنيم، اول سروکله مباشر و پيشکار شما پيدا مي شود و دوم سروکله «عمله» دولت و دردسرها شروع مي شود، همين جور راحت تريم. خلاصه کلام اينکه تا دولت به نفع رانت طبقه حاکمه و به ضرر مردم وارد مي شود، چه آگاهانه يا غيرآگاهانه، نتيجه همين بهره وري فوق العاده پايين، تخريب منابع، هدر دادن منابع و عدم ابداع و نوآوري در نهادهاي کم هزينه و افزوده شدن مشکل بر مشکل مي شود.

***
تبریک

گرچه میدانم کمی دیر شده است ولی دلم می خواست بگویم چقدر از تولد رایان عزیز خوشحالم. رایان ٬ پسر تازه متولد شده دختر دایی ام را گرچه هنوز فقط از توی عکسها دیده ام ولی نمی توانم خاطرات خیلی شیرینم را از بزرگ شدن کنار دختردایی ها و بازیها و آرزوهای شبانه مان فراموش کنم و خیلی خوشحالم که رایان عزیز ٬ سالم و خندان  آغوش پر از محبت پدر و مادرش را گرم کرده است.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٥ - نیلوفر

   استانبول-۲   

تور لیدر!

ازآنجا که این چهارمین سفر من به استانبول بود و از آنجا که پدر و مادر همسرگرامی هم همسفرمان بودند ما تصمیم گرفتیم نقش تور لیدر را برایشان بازی کنیم. نتیجه البته چیز سرسام اوری بود: من ٬ کتاب راهنمای شهر در یک دستم و نقشه شهر در یک دست دیگر و همسرگرامی٬ گوگل ارت و جی پی اس روی موبایلش . من می گویم برویم چپ! همسرگرامی میگوید برویم راست! طفلک پدر و مادر همسر گرامی چه صبری داشته اند بااین تورلیدرهای پر از تفاهمشان!

خوردن!

توی این شهر هیچ نمی توانید انتظار داشته باشید بتوانید جلوی شکمتان را بگیرید و به رژیم غذاییتان پایبند بمانید. اینجا ناهار و شام کباب می خورند. دونر کباب مشهور ترکی را اگر در رستورانهای معروف خیابان استقلال بخورید دیگر مزه اش از یادتان نخواهد رفت. همان دونر کباب را با سس گوجه و مخلفات اگر بهتان بدهد اسمش می شود اسکندر کباب که آن هم خوشمزه است. پیتزای ترکی هم که در حقیقت بهش می گوید پیده گوشت و پیاز رب گوچه است که روی نانی شبیه بربری توی تنور پخته شده است و خیلی خوشمزه است. اگر اهل شیرینی هم باشید اینجا پر از باقلواهای شیرین مخصوص است. برای دسر هم می توانید رشته سرخ شده توی شیره بخورید(شبیه رشته خوشکار شمالی های خودمان) یا شیربرنج کمی ته گرفته (ته دیگ شیربرنج) . من که اهل این دسرها نبودم ولی همسر گرامی و پدرش به عشق این دسرها شب را به صبح می رساندند!

مردم

اینکه این شهر٬ محل برخورد شرق و غرب است باعث شده که فرهنگ دیدنی و جالبی داشته باشد. به طور کلی مردم ترکیه خیلی مسلمان و مذهبی و گاهی هم متعصبند. ولی خیلی خوب می دانند که چطور باید به کسی که مثلشان نیست احترام بگذارند. و البته همینطور هم برعکس. اینکه در همه جا شما هم خیلی آدم محجبه می بیند هم زنهای آزاد شبیه اروپایی شاید خیلی عجیب نباشد ولی اینکه هر دو تای این گروهها همدیگر را دوست دارند ٬ هم برای ما عجیب است و هم برای غربی ها.

مردم استانبول بسیار مهربان و مودب هستند و این مسئله کاملا به دلیل شرایط اجتماعی و اقتصادیشان است. به طور کلی مثل ترکهای آذربایجان خودمان خیلی اهل کار و تجارتند. و البته چون کار کردنشان مثل تجار و کارگرهای ایرانی از روی شکم سیری نیست٬ همیشه خیلی به مشتری از هر نوعش احترام می گذارند. آنقدر که همه حتی اروپایی ها متعجب می مانند. توی ایران وقتی کسی برای شما خدمتی انجام می دهد و شما در مقابل پولی به او پرداخت می کنید معمولا احساس طرف این است که چرا تو پولداری و من باید برای تو کاری انجام دهم ؟. ولی در استانبول احساس او این است : چقدر من خوشحالم که تو وجود داری و من می توانم به خاطر وجود تو کار کنم.

آتاتورک و مذهب و بازار

اینجا مردم واقعا آتاتورک را دوست دارند و از او به عنوان پایه گذار جمهوریت و ترکیه مدرن نام می برند. در کنار آن مردم معمولااینجا خیلی مذهبی هستند. تقریبا همه مردم استانبول با هر نوع پوشش و طرز فکری ماه رمضان را روزه می گیرند. ما خیلی اتفاقی سر ظهر روز جمعه رسیده بودیم دم در ورودی بازار بزرگ استانبول. ورودی این بازار یک خیابان پهن خیلی شیک و مدرن است با کف پوش سنگ بسیار زیبا و درختهای بلند چنار وسط و اطراف خیابان و نیمکتهای شیک چوبی. خیابان بسیار قشنگی که نمونه اش را در پاریس هم نمی توانی ببینی. درست انتهای این خیابان در ورودی بازار بزرگ است. از در که وارد می شوی٬ اولین چیز٬ یک مسجد بسیار بزرگ است  و یک وضوخانه بزرگ تر. ظهر جمعه همه مردم مخصوصا جوانها آنجا آمده بودند برای نماز خواندن. آنقدر این مسجد و البته مساجد اطراف در مرکز شهر شلوغ شده بود که جلوی در هر کدام از این مساجد هم مردم روی زمین قالیچه پهن کرده بودند تا نماز جماعت بخوانند. همه این مردم نه از روی اجبار که با عشق برای این نماز جماعت می آمدند. و فورا هم تا نمازشان تمام می شد می دویدند تا به ادامه کارشان برسند. همه این چیزها برای توریستهای اروپایی و آمریکایی بسیار دیدنی بود. مردم اینجا ٬آتاتورک که پایه گذار جدایی کامل مذهب از سیاست بوده است را آنقدر دوست دارند که تمام ساعتهای کاخ دلمه باغچه (که آتاتورک ساعت ۹ و ده دقیقه صبح در آنجا مرده است) هنوز روی ۹ و ده دقیقه مانده است. آنها از اینکه او جمهوریت را به سرزمینشان آورده خیلی خوشحالند. گرچه او خط آنها را به حروف لاتین تغییر داده و به همین دلیل رابطه آنها با فرهنگ قدیمشان تقریبا قطع شده است ولی به هر حال بسیار دوستش دارند. یکی از کاخهای تابستانی قدیمی کنار بسفر هم محل ملاقات آتاتورک و رضاشاه ایران است. ظاهرا اینجا ٬ جایی است که قرارداد عبور و مرور بدون ویزا بین دو کشور برای مدت ۹۹ سال بسته شده است.

توریستها

همه چیز ترکیه برای جلب توریست است. مثلا همه ویلاها و هتلهای لوکس جنوب ترکیه در ساحل دریای مدیترانه برای اروپایی های بسیار ارزان است در صورتی که اگر خود مردم ترکیه بخواهند برای تعطیلاتشان به یکی از این هتلها بروند باید تا ۳ برابر یک اروپایی پول بپردازند. این روزها که توریستها خیلی از تروریستها می ترسند و چون ترکیه را مسلمان می بینند فکر می کنند الان است که جایی منفجر شود٬ ترکها برای آسودگی خیال مهمانانشان کلی هزینه کرده اندو تقریبا همه جا حسابی بازدیدهای ایمنی صورت می گیرد. از ورودی هتل گرفته که زیر و توی ماشین را همیشه هنگام ورود همه می گردند تا ورودی همه مراکز خرید و رستورانهای بزرگ که با ید از داخل دستگاه رد شوید .  سالهای پیش من همیشه توریستهای اروپایی مخصوصا آلمانی می دیدم اینجا ولی امسال هم کلی توریست آمریکایی دیدم( که خیلی عجیب بود) و هم کلی توریست عرب. عربها که معمولا از همان پولدارهای معروف کشورهای حاشیه خلیج فارس بودند٬ با روبنده ها و طلا جواهرات زنهایشان همیشه مشخصند. من و مادر همسرگرامی دائم داشتیم فکر می کردیم اینها با وجود این روبنده چطور غذا می خورند؟ معمولا ۴ ٬ ۵ تا بچه قد و نیم قددنبال این زنهای عرب می دویدند.

باران و پرواز

به علت گرم بودن زمستان سال گذشته این روزها ترکیه با کمبود شدید آب مواجه است. آنقدر که در آنکارا آب کاملا جیره بندی شده است و سدهای استانبول هم آبشان بسیار کم است. به همین دلیل وقتی روز آخر اقامت ما ٬ باران تندی شروع به باریدن گرفت همه خوشحال شده بودند.  پرواز بر بالای یک آسمان ابری و بارانی تابستانه با باد و رعد و برق در شب هم برای ما بسیار دیدنی بود. زیر پایمان در نور سفید ماه٬ نبرد خشنی در جریان بود از برق و باد. بسیار دیدنی بود. درست مثل فیلمهای فضایی.

امیدوارم بار دیگری هم به این شهر زیبا بازگردم. استانبول هم مثل تهران بزرگ و شلوغ است و ترس از یک زلزله فاجعه آمیز همیشه با مردمانش . حالا کلی از کتابهای اورهان پاموک توی کتابخانه ام است که از یکی از بهترین کتابفروشیهای شهر خریده ام و دارم خواندن یکی از مهترین آنها را آغاز می کنم. رمان برنده نوبل ادبیات به اسم : استانبول .

پی نوشت:

بلفی عزیز از من خواسته بود در همبستگی امروز شرکت کنم. درست نمی دانم با چه چیز و چرا. دوران دانشجوی خودم در ۱۸ تیر گذشت و  من با کسی همبستگی نکردم. چون دقیقا همانروزها هم معلوم نبود با چه چیزی باید همبستگی کنی. این تجربه را از دوران دانشجویی پدر و مادرم دارم. آن روزها که آنها هم نفهمیدند دقیقا با چه چیزی دارند اعلام همبستگی می کنند. گرچه دلم از هر زندان و اعدام و بسته شدنی به درد می آید.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱٤ - نیلوفر

       

سعدی و کمانچه و همایون و شجریان

هیچ چیز بهتر از یک کنسرت شجریان آن هم در بدو ورود به تهران تعطیلاتت را تکمیل نمی کند. کنسرت دیشب خیلی خوب بود. ما ٬ غمگین بودیم از اینکه کنسرت نورا جونز نازنین در استانبول را نتوانسته بودیم برویم ولی تا شجریان شروع کرد همه چیز از یادمان رفت. نمی دانم چرا همیشه غزلیات سعدی را کسی زیاد نمی خواند٬ ولی دیشب حسابی لذت بردیم از عاشقانه های سعدی که توی فرهنگ ما به یک ملای بد اخلاق اندرزگو مشهور شده است. عاشقانه های سعدی آنقدر عمیق و شور انگیز هست که اشک به چشمت بیاورد و البته وقتی کنار کمانچه و تار و بربط و تنبک هم باشد و شجریان و پسرش هم بخوانندش دیگر اشک شور مدام چشمانت را پر خواهد کرد. گرچه همه چیز کنسرت عالی نبود ولی وجود چند آهنگ خیلی عالی (مخصوصا آهنگ آخر ) و دیدن اینهمه آدم عاشق شجریان خیلی آدم را شاد می کرد. گرچه همه برای ورود به سالن از هفت خوان گذشته بودند: تهیه بلیط٬ ایستادن توی صف ورود٬ بازرسی های طولانی ... ولی همه خوشحال بودند. توی صفها هر کسی به کسی تنه می زد فوری برمیگشت و عذرخواهی می کرد. همه مودب و خندان بودند. نمی دانم چطور است که وقتی به خاطر یک رویداد زیبای فرهنگی دور هم جمع می شویم خیلی زود یاد می گیریم به هم احترام بگذاریم. همه اینها به کنار ٬ من ٬ خیلی همایون شجریان را دوست دارم. می دانم آنها که شجریان باز هستند قبولش ندارند. من اما تنبک زدنش را و صدایش را و این دنباله روی پدر بودنش را خیلی دوست دارم. با تشکر فراوان از برادر عزیز که در نبود ما بالاخره بلیطها را برایمان تهیه کرد.

***

بعد از یک هفته کارهای نکرده فراوانی دارم. خوشحالم که یک هفته است هیچ خبری از ایران نخوانده ام و حسابی شاد و شنگولم. ادامه سفرنامه را فردا خواهم نوشت .

لینک
۱۳۸٦/٥/۱۳ - نیلوفر

   استانبول-1   

تا به امروز شهرهای زیادی دیده ام و همیشه امیدوارم بتوانم شهرهای بیشتری را هم ببنم. ولی نمی دانم چرا همیشه استانبول برایم زیباترین شهر است. استانبول هم مثل رم از هفت تپه تشکیل شده است. قسمت بیشتر شهر آسیایی و تکه کوچکی از آن در اروپاست . تمام شهر کنار ساحل دریای مرمره واقع شده (تنها دریایی که منحصرا مختص یک کشور است: ترکیه)‌ . دریای مرمره می آید تا کنار این تپه ها . بعد از راه تنگه بسفر(بسفروس) وصل می شود به دریای سیاه. استانبول همان قسطنطنیه قدیم است. بعد از اسلام و بعد از آمدن ترکمنها به این منطقه هویت ترک و یونانی رفته زیر سایه هویت اسلامی. خواندن و شنیدن و دیدن تاریخ این شهر خیلی خواندنی است. خیلی از معادلات امروز دنیا جوابش در این تاریخ نهفته است.

دیدنی های استانبول

دیدنی ترین جای استانبول همان تنگه بسفر است. سر تا ته تنگه را اگر با کشتی بروی و برگردی چیزی حدود یک ساعت طول می کشد. یک طرفت سمت آسیایی شهر است و یک طرفت سمت اروپایی. هر دو سمت پر است از مسجد. مسجدهای سمت آسیایی زیباتر و پر شکوه تر است. کاخ بزرگ تپ کاپی(کاخ سلطنتی عثمانیان) هم سمت آسیایی قرار دارد. کاخ زیبای دلمه باغچه با معماری کاملا اروپایی هم مربوط به اواخر عثمانیان در سمت اروپایی کمی جلوتر قرار گرفته است. می گویند بسفروس به زبان یونانی به معنی راه گذر گاو(جا پای گاو)‌ است. افسانه ها وقصه های زیادی در باره این تنگه می گویند. از حسادت زن زئوس(خدای خدایان یونان)‌و گذر خدای گاو سفید به فرمان او از این تنگه گرفته تا جنگی قدیمی بین ایرانیان و یونانیان که در آن برای گذر از این تنگه از گاوهای بزرگ استفاده شده بوده است. به هر حال امروز بهترین راه گذر ٬ علاوه بر کشتی دو تا پل بزرگ معلق است که روی تنگه زده اند. ظاهرا دارند یک زیر گذر هم می سازند که قرار است به ورودی کاخ تپ کاپی وصل شود.

دیدن غروب خورشید روی تنگه یکی از زیباترین اتفاقاتی است که در زندگیم افتاده و هرگز از آن سیر نمی شوم. دیدن شهر و تنگه هم از بالای این تپه های دیدنی است.  کنار تنگه علاوه بر مسجد و کاخ یک قلعه بزرگ جنگی هم هست مربوط به عثمانیان . ظاهرا  از این قلعه به سوی هر کشتی دشمن که می خواسته از تنگه بگذرد توپ می انداخته اند.ژ

مسجدهای شهر استانبول توی شب خیلی قشنگ است و ظاهر شهر را با شهرهای اروپایی متمایز می کند. معمولا ایم مسجدها و مناره هاش با نورهای زیبایی از زیر روشن می شود. اقدم زدن روی پلها و نگاه کردن این مناره ها در شب خیلی شاعرانه است.

مهمترین بنای شهر از دید من همان ایاصوفیای معرف است. این مسجد ابتدا قلعه بوده در دوران یونان و بعد کلیسا شده در دوران رمی ها و بعد تبدیل به مسجد شده است در دوران عثمانی ها. همه این تغییرات در معماری و نقاشی های آن دیده می شود. اتاتورک اما دستور داده که این بنا کلا غیر دینی باشد و به هیچ مذهبی تعلق نداشته باشد. بنابراین امروز آنجا موزه است. موزه ای با نام های بزرگ محمد ٬ ابوبکر٬ عمر٬ عثمان٬ علی٬ حسن و حسین و یک موزائیک بزرگ از حضرت مریم و مسیح.  امسال به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا(که اصولا در دنیا به اسم رومی می شناسندش و کلا فکر می کنند ترک بوده) موزه بزرگی توی ایاصوفیا برپا بود پر از نسخ خطی دیوان شمس و مثنوی .

کاخ تپ کاپی یک کاخ سلطنتی با چهار حیاط بزرگ و یک حرمسرای بزرگ تر است که امروز موزه تاریخ ترکان عثمانی شده است. این کاخ روی یکی از تپه ها و با منظره بسیار دیدنی از تنگه در بهترین نقطه قرار دارد.

میدان تقسیم یکی از مهترین میدانهای شهر است که در قدیم  تقسیم آب به مناطق و تپه ها از این میدان انجام می شده است. خیابان استقلال بلندترین خیابان پیاده رو(walking street) از این میدان شروع می شود و چیزی بیش از 2 و نیم کیلومتر می رود تا می رسد بالای یکی از تپه ها. بالای این تپه برج بلندی واقع شده به نام گالاتا . این برج که روزگاری فانوس دریایی بوده امروز تقریبا بهترین جاست برای دیدن تنگه بسفر از بالا. بالای برج رستوران سنتی است با رقص و آواز سنتی . کنارتان هم البته از پنجره کشتی های نورانی گذرنده از بسفر را می توانید ببینید.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٦/٥/۱۱ - نیلوفر

   از استانبول   

توی یک مرکز خرید کنار هتل نشسته ایم و با اینترنت مجانی سریع بی ف*ی*لترش و بستنی کاراملی حسابی کیف می کنیم. اینجا شلوغ و زنده و شاعرانه است.غروبها دیدن کشتی های روان روی تنگه زیبای بسفر و صبحها راه رفتن کنار آب.وکلی کتاب . زندگی حسابی جریان دارد.

لینک
۱۳۸٦/٥/٧ - نیلوفر

       

موسیقی به سبک قرن ۲۱

هیچ فکر نکنم چیز غریبی باشد که شما بلیطهای یک کنسرت موسیقی را از اینترنت خریداری کنید.  این کار تقریبا هر روز در  ticket master انجام مي شود.  هيچ هم دوست ندارم مثل همه هي غر غر كنم كه واي اينجا همه چيز خراب است. ولي  واقعيت اين است كه براي اولين بار كليه بليطهاي كنسرت شجريان هفته آينده قرار بود اينترنتي فروخته شود(تا مثل هميشه از صف هاي نيمه شبانه و كتك كاريها ي در راستاي هنر! جلوگيري شود) . خب طبيعي است سايت مربوطه دقيقا از لحظه آغاز فروش بليط به طور كامل هنگ كرده است. يعني چيزي توي مايه هاي همون كتك كاري صف هاي شبانه! . نمي دانم عاقبت فروش اين بليطها چگونه به پايان برسد . احتمالا عده اي  پول نداده بليط مي خرند و عده ا ي پول مي دهند و بليطي دستشان نمي رسد . ولي هرچه كه بشود من خوشحالم. اين اولين بار بود. گرچه مطمئنا آخرين بار نخواهد بود و اين مايه شادي است.

***

سيمين

اين كه اين روزها سيمين دانشور در بيمارستان است و همه جا و همه كس درباره او مي نويسند مرا ياد خاطره كوچكي انداخت از اول دبيرستان: نمي دانم به كدام دليل قرار بود شب در مدرسه بمانيم (براي مدرسه ما اين كار خيلي غير عادي نبود) قبل از تعطيلي مدرسه رفتم به سراغ كتابخانه و سووشون را امانت گرفتم. بعد گوشه نمازخانه مدرسه پشت انبار چادرها به ديوار تكيه دادم و تا خود صبح آن را خواندم. كسي هم نپرسيد كه من كجا هستم. يادم هست كه جمله هاي خلاف اخلاق آن را با ماژيك سياه كرده بودند. هنوز كه هنوزه عاشق زري هستم بي دليل. اولين مجموعه داستان كوتاهي هم كه در زندگيم خواندم مال سيمين بود. آن روزها به خاطر جلال ، همه جا كتابهاي سيمين هم بود و هرگز ممنوع نشد. همان روزها هم مي فهميدم كه به جز داستان مدير مدرسه، جلال اصولا نويسنده خوبي نيست . آن روزها نمي فهميدم چرااينقدر بزرگش كرده اند كه بعدها البته فهميدم. ولي سيمين هميشه خوب بود. حداقل تا بعد از جزيره سرگرداني خوب بود. بي شك سيمين مرا با ادبيات داستاني ايراني آشنا كرد. تنها به خاطر زري و يوسف هم كه شده بايد دوستش داشت.

***

استانبول

يك هفته اي نخواهم بود. راهي رويايي ترين شهر روي زمينيم: استانبول زيبا.  اعتراف مي كنم استانبول را بسيار دوست دارم و هرگز از ديدنش سير نخواهم شد. همه چيزهاي ايده آل مرا دارد:  مناظر زيبا و دريا و تنگه و كشتي . كلي مراكز تاريخي و ساختمانها و موزه هاي ديدني. غذاي دلچسب و عالي. مردمي شبيه ما با فرهنگ شرقي (شلوغ و پلوغ و مهربان )و اخلاق كاري منظم آلماني. سالهاي سال تاريخ كه خيليهاش با ما مشترك است . يك برنده نوبل ادبيات و رقص و آواز. و البته چند تا دوست خيلي نازنينمان كه ساكن استانبولند. اگر دسترسي ام به اينترنت آسان بود حتما از آنجا هم خواهم نوشت. ولي مثل هميشه قول يك سفرنامه خوب را خواهم داد از همين الان.

لینک
۱۳۸٦/٥/۳ - نیلوفر

   دسته بندي   

آدمهای دنیا در حال حاضر بر دو دسته اند:

- آنها که فرندز (Friends) باز هستند و آنها كه نيستد.

-آنها كه اتومبيل برايشان تنها يك وسيله نقليه است و آنها كه اتومبيل را يك پديده تكنولوژيك مي دانند و ساعتها درباره آخرين مدل ب ام و بحث مي كنند

-آنها كه با ديدن فوتبال عشق مي كنند و آنها كه فوتبال را تنها به دنبال توپ دويدن 22 نفر مي دانند

-آنها كه سيرابي دوست دارند و آنها كه از بوي سيرابي هم چندششان مي شود

-آنها كه دوست دارند گل هديه بگيرند و آنها كه دوست دارند چيز قيمتي هديه بگيرند

-آنها كه شازده كوچولو را بارها خوانده اند و آنها كه اسمش را هم نشنيده اند

-آنها كه تا به حال عاشق شده اند و آنها كه نشده اند

-آنها كه پولدارند و آنها كه پولدار نيستند

-آنها كه خانه دارند و آنها كه اجاره نشينند

-آنها كه به وقت غصه گريه مي كنند و آنها كه هيچ گريه نمي كنند

_آنها كه پدر و مادر شده اند و آنها كه بچه ندارند

-آنها كه پدر يا مادر دارند و آنها هيچ كدام را ندارند

-آنها كه مذهبي هستند و آنها كه نيستند

- آنها كه خوشبختند و آنها كه خوشبخت نيستند

آدمهاي دنيا در حال حاضر تنها يك دسته اند:

آنها كه زنده اند

***

پی نوشت کاملا بی ربط

دلم نیامد این نوشته امروز شرق را درباره دوست داشتن قصه های هری پاتر نادیده بگیرم. مخصوصا آنجا که می گوید:

متاسفانه شما هم از همان گروه آدم ها هستيد که فکر مي کنند اتومبيل و دودکش و کارخانه و سياست و آجر و لوله و بانک و دسته چک از اژدها و غول و لرد سياه و جن خانگي و پري هاي محبوس در قصرهاي سر به فلک کشيده واقعي تر و جدي ترند. متاسفم که اين قدر بدسليقه ايد.

پی نوشت ۲:

حالا که فکرش را می کنم٬ خیلی هم بی ربط نبود

لینک
۱۳۸٦/٥/٢ - نیلوفر

       

کنترل بهداشتی

مامور بهداشت برای کنترل سلامتی کارگران و محیط کارخانه آمده است.دختری جوان است با چادری مشکی و اخمهای درهم. می پرسد: نمازخانه تان کجاست؟! دو تا اتاق مربوط به رختکن آقایان و خانمها را نشانش می دهیم. وارد رختکن خانمها می شود. اتاقک کوچکی است شامل یک تخت چوبی و چندتا جالباسی. می گوید خب.کجا نماز می خوانند؟ سرکارگر زنها می گوید: روی تخت چوبی می ایستیم و نماز می خوانیم. اخمهایش را بیشتر در هم می کشد و می گوید: یعنی بالاتر از سطح زمین؟ این که خیلی اشکال دارد. مامور بهداشت البته سوال بهداشتی نمیپرسد.

***

به دنبال کارت گمشده

دارم فکر میکنم می شود یک مجموعه داستان نوشت پر از داستانهای کوتاه چخوفی و اسمش را گذاشت : کارت سوخت. 

مرد جوانی دیروز زنگ خانه مارا می زند و همسر گرامی را می خواهد. ما هیچ نمیشناسیمش. توضیح می دهد که چند ماه پیش ماشینی خریده است. مشخصات را که می گوید می فهمیم همان ماشینی است که ما ۴ سال پیش فروخته بودیمش. ادامه می دهد که دارد دربه در به دنبال کارت سوختش می گردد و بهش گفته اند کارت به آدرس ما ارسال شده است. امیدوارانه به ما خیره می شود تا کارت سوختش را بهش بدهیم. ما٬ درحالی که دلمان خیلی برای این مرد جوان سوخته است بهش اطلاع می دهیم که هیچ خبری از کارت سوخت ماشینی که ۴ سال پیش فروخته ایم نداریم.

***

تدارکات

ایران پر است از کارخانه ها و شرکتها و بیمارستانها و دانشگاهها و ادارات دولتی. چیزی که حتما بین همه این ها مشترک است  یک نگهبانی ٬ آبدارخانه و بخش تدارکات است. شاید از این طرف و آن طرف همیشه شنیده باشیم که بخش تدارکات ادارات دولتی خیلی فاسد و افتضاح است. ولی مطمئن باشید این از آن مسائلی است که شنیدنش هیچ شبیه دیدنش نیست. کلیه کارکنان بخش تدارکات و تامین کالا در کلیه ادارات دولتی ایران از انسانیت در هیچ جنبه ای از آن بویی نبرده اند. انگار که تدارکات یک جایی است که تا واردش می شوی ارزشهای اخلاقی به کل رنگ می بازد. با هر زنی که طرف حسابت باشد آنقدر بد حرف می زنی که سرخ شود. مدام پشت سر هم دروغهای شاخدار می گویی. میزان حق حسابت را هی بالا می بری. از این شرکت اطلاعت می گیری به رقیبش می دهی و از هر دو پورسانت می گیری و سر آخر خریدت را از جای سومی می کنی. به مسئول فنی اداره دروغ می گویی. اگر بفهمی مسئول فنی با فروشنده حرفی زده است کاری می کنی مسئول فنی اخراج شود. گاهی فکر می کنم انسان چطور می شود اینقدر پست و بی هیچ ارزشی باشد. البته دلیلش روشن است. مسئول تدارکات یک بیمارستان کودکان دولتی را می شناسم با مدرک دیپلم ردی .تنها دو سال است که از صندوق داری بیمارستان به کار در بخش تدارکات آمده است و قرص و آمپول میخرد برای بیمارستان. فعلا سه تا خانه خریده توی تهران و یکی هم در شهرستان کودکی هایش.

لینک
۱۳۸٦/٥/۱ - نیلوفر