پزشکی به سبک هالیوود!

حدود ۲۴ ساعت است که به طور پیوسته دارم سریال پزشکی می بینم! از آن سریالهای معروف آمریکایی که همش دکتر و پرستار و بیماری و شوک الکتریکی و جراحی دارد. در همه دوران تحصیلم از پزشکی متنفر بودم. هنوز هم وقتی با دوستان پزشکم می نشینم می بینم به طور کلی مدل فکریمان کاملا متفاوت است. حالا برایم عجیب است که چطور اینهمه وقت نازنینم را می گذارم تا بفهم یارو چرا خونریزی داخلی کرده یا مثلا بیماریش طاعون است یا مسمویت شیمیایی. گمانم همه اش زیر سر هالیوود باشد.!

***

رمان خوانی

دخترک بند انداز در ساعتهای بیکاریش (که روزهای ماه رمضان ظاهرا زیاد بی کار می شود) رمانهای عاشقانه می خواند. از قرار معلوم زنهای آرایشگر سالن همگی علاقه وافری به این رمانها دارند و مدام بین هم رد و بدلشان می کنند. وقتی من میرسم ظاهرا جای خیلی بدی از داستان است و دخترک غر و لند کنان می آید کار مرا راه بیندازد ولی دلش همچنان با داستان است. برای اینکه کمی دلش را به دست بیاورم می گویم داستان کتاب را برایم تعریف کند.ذوق می کند!  تمام مدت دارم با خودم مبارزه می کنم تا دست به کار هدایت صحیح رمان خوانی دخترک نشوم. به من چه که بارمانهای درپیتی مودب پور و دانیل استیل خوش است؟ به هر حال این نشان می دهد از خیلی های دیگر فرهیخته تر است. ازآنها که هیچ کتابی نمی خوانند یا فقط راز شاد زیستن و روشهای همسر داری و زنان ونوسی مردان مریخی می خوانند.

پی نوشت:

اینجا چیزهای خوبی درباره همین موضوع ادبیات عامه پسند و نویسنده های مورد توجه عامه مردم و کتبهایشان وجود دارد. خواندنش خالی از لطف نیست.

لینک
۱۳۸٦/٦/۳۱ - نیلوفر

   وطن   

این بازی وبلاگی وطن به گمانم ابتدا از ترس جنگ شروع شد.ولی وقتی در دنیای مجازی بخواهی درباره وطنت بنویسی نتیجه  می شود این که همه ساکنین این دنیای مجازی بی وطن  مدام می پرسند: اصلا وطن کجاست؟

دنیای بشر غربی مدرن ٬ آدمهای روشنفکر و تکنوکرات و اهل علم و دانش و عقل٬ هیچ گاه اعتقادی به وطن پرستی ندارند. مگر نه اینکه وقتی آنقدر عقلت کار کند که بتوانی کره زمین را از بالا ببینی ٬ خیلی زود متوجه می شوی که هیچ خط و مرزی وجود ندارد؟ بزرگترین اندیشمندان دنیای مدرن معتقدند وطن پرستی یک بیماری خرافاتی خطرناک است و نتیجه اش هم همیشه کشته شدن عده ای است به دلایل واهی. آنها معتقدند کسانی که به بیماری وطن پرستی دچارند مثل همه تاریخ تمدن بشر که پر از خرافات احمقانه است خودشان از این بیماری مهلک خبر ندارند. کامو دراین میان جالب ترین نظر را دارد: خوشبخت ترین ملت آنی است که تاریخی ندارد. به گمانم حرف درستی باشد. مگر نه اینکه آمریکایی ها و آن زندگی آمریکاییشان در حال حاضر آرزوی تقریبا همه آدمهای دیگر روی کره زمین است؟

این حرفها همه قشنگ است. مدرن است. هوشمندانه است. ولی بگذار من برایت بگویم وطن برای من یعنی چه قبل از اینکه تو٬ روشنفکر اهل تفکر غربی٬ مرا متهمم کنی به خرافه پرستی:

وطن من جایی است که مردمانش به زبان مادری ام حرف می زنند. و تو می دانی زبان مادری یعنی چه؟ زبان مادری ام همان است که وقتی می گویم دوستت دارم منظورم هیچ ربطی به رختخواب ندارد. زبان مادری ام آن است که کلمه به کلمه اش را می فهمم باهاش گریه می کنم می خندم و عصبانی می شوم. وطن من جایی است که وقتی می گویم یار٬ عشق٬  چشمان سیاه مردمانش خوب خوب منظورم را می فهمند.منظور ضرب المثلها را می فهمند .وطن من جایی است که اولین حرف بچه هایش مامان و بابا است. به همین سادگی.

وطن من جایی است که من و اطرافیانم قصه های کودکی مشترک داریم. وطن من جایی است که همه آدمهایش یک توپ دارم قل قلیه را بلدند. خوب می دانند سر حبه انگور و خواهرانش چه آمد. وطن من جایی است که مردمانش با من خاطرات کودکی مشترک دارند. وقتی می گویم قران خواندن سر صف٬ سرود دهه فجر٬ محله برو بیا٬ شهر موشها و کلاه قرمزی  هیچ کس مرا چپ چپ نگاه نمی کند.  و وقتی می خوانم : مرا ببوس . همه می دانند بقیه اش را: برای آخرین بار...

وطن یعنی همه خاطرات دوران کودکی. همین تو روشنفکر اهل تفکر غربی خوب می دانی کودکی یعنی چه. هر چیزی که هستیم نتیجه همان روزهای کودکی است. قبول دارم ناسیونالیسم احمقانه است و باید اینتر ناسیونال بود ولی آیا تو روشنکفر غربی حاضری از زبان مادری ات٬ کریسمس و هالووین و ولنتاینت که همه خاطرات خوش کودکی ات را ساخته اند دست بکشی؟ از زبانی که مادرت وقتی نوزاد بودی بغلت می کرده و برایت شعرهای عاشقانه می خوانده است دست بکشی و توی گوش عشق زندگیت به زبانی دیگر بگویی که دوستش داری؟

من سرزمینم را دوست دارم. دربند و درکه و  جوجه کباب روی زغال را. اینجا مال من است چون کودکی من اینجا گذشته بی هیچ حس غربت. من حتی وقتی با همه مردم اطرافم هم کاملا مخالف بوده ام باز هیچ وقت لحظه ای حس نکردم که اینجا مال من نیست. وطن من همه کودکی و وجود من است. اگر کودکی ام را از من بگیرند من هیچ نیستم. اگر کودکی ام را از من بگیرند من چطور برای فرزندم شعر عاشقانه بخوانم؟ کدام قصه را برایش تعریف کنم؟ به چه زبانی بهش بگوم دوستش دارم؟

درست است.از بالا که به زمین نگاه کنی خطی نمی بینی. تاریخ تمدن بشر هم پر از نقشه ها و خطهایی است که مدام بزرگ و کوچک شده است. سالهاست آدمها بابت این خطها می میرند. احمقانه است. قبول. به گمانم روزگاری که دنیا واقعا دهکده جهانی شد ٬ روزگاری که مردم دنیا خاطرات کودکی متشرک داشتند زبان مشترک داشتند تفریحگاهههای مشترک داشتند شاید آن روز دیگر خطی نباشد. ولی حتی به خاطر همین اولین کلمه بچه ها: مامان هم که شده وطن وجود دارد.  وطن من خانه من است. نمی توانم درش را باز بگذارم و با همه مردم دنیا تقسیمش کنم. می دانم احمقانه است ولی هیچ روشنفکر غربی ای هم درخانه اش را باز نمی گذارد. اگر می گذاشت که اینهمه تروریسم وجود نداشت.

آلبرکاموی نازنین که خیلی هم دوستت دارم ٬ راست می گویی ٬ ملت بی تاریخ خوشبخت تر است. ولی سرزمین من پر از تاریخ است. پر از جنگ پر از مرگ پر از عشق. من در همان ۴-۵ سال اول کودکی ام انگار همه این ۴-۵ هزار سال را آموخته ام. شاید بهتر بود به جایش توی دیسنی لند گشت می زدم.

من قبول دارم کشته شدن در راه وطن احمقانه است ولی هیچ قبول ندارم که وطنم از بین برود. شاید به همین دلیل است که همه آن هزاران هزار نفری که در این هشت سال مردند برایم عزیزند. دلم می سوزد از مرگشان. شاید روزی بیاید که زبانمان از بین برود. زندگی شرقی مان با زندگی غربی عوض شود. شاید روزی دیگر کسی قصه ماه پیشونی را بلد نباشد. بچه ها همه الد مک دونالد هد  فارم را  به جای یک توپ دارم قلقلیه بخوانند. واقعا هم فرقی نمیکند. ولی دو چیز برایم روشن است:

- اینکه غرب قدرتمند تر و پیشرفته تر است هیچ دلیل این نیست که زندگی غربی از زندگی شرقی بهتر است.  هیچ دلیل این نیست که من شرقی باید حتما چند فرهنگی(مولتی کالچر) باشم و تو غربی به راحتی با خاطرات کریسمس کودکی هایت  و رقص پایان سال مدرسه ات لذت ببری. تو بهتر نیستی. تو فقط قدرتمند تری.

-هنوز آن روز نیامده است.

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٩ - نیلوفر

       

این روزها در نبود همسر گرامی سرم خیلی شلوغ است و گرچه حرفهای زیادی هست برای گفتن ولی می گذارمشان برای روزهایی بدون Dead line و باكمك همسر. فقط اين لينكها را مي گذارم كه حسابي به درد خوردني است:

 نامه هاي همينگ وي و شروود اندرسن: درست است كه خيليها همينگ وي استثنايي را پدر داستان معاصر مي دانند ولي خيليها نمي دانند كه خود همينگ وي چقدر تاثير گرفته از شروود اندرسن. نامه هاي اين دو در روزنامه اعتماد خواندني است : اينجا

در ضمن اگر خيلي با شروود اندرسن آشنا نيستيد بايد بگويم كه چندين داستان كوتاه خيلي خوب از او ترجمه شده (مجموعه داستان مرگ در جنگل كه به اسم همين داستان مرگ در جنگل اندرسن است كه به راستي فوق العاده است)  . اولين رمان ترجمه شده اندرسن هم قرار است به زودي منتشر شود: اينجا

***

متن اصلي دوبلينيهاي جويس را اگر مي خواهيد دانلود كنيد : اينجا

***

سايت ديباچه داستان خوبي از تاريخ بيهقي را گذاشته كه نخواندنش واقعا حيف است : ذكر حكايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي : اينجا

(به طور كلي داستانهاي سايت ديباچه جان مي دهد براي ساعتهاي ناهار . چيزهاي خيلي خوبي توش پيدا مي شود!)

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٧ - نیلوفر

   آسمانها   

از شادی پر گیرم

که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم ٬ ساغر شکنم

.

.

.

باز

اي الهه ناز

با دل من بساز

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٦ - نیلوفر

       

قصه اسباب بازیها

می شمارمشان. درست ۱۲ نفرند. کوچکترینشان ۴-۵ ساله است .بزرگترینشان ۱۰- ۱۱ ساله. صورتهایشان چرک و کثیف و نشسته است و موهایشان شانه نکرده و درهم. دستهایشان سیاه و پاهایشان توی دمپایی های پلاستیکی وول می خورد. بی اختیار دلت می خواهد لباسهای چرک و پاره همگی را در بیاوری٬ و بکنیشان توی یک حمام داغ . مطمئنم در این صورت ۱۲ تا پسربچه خوشگل بامزه نصیبم می شود. نشسته اند روی جدول خیابان. پاهایشان را دراز کرده اند. دست یکی آدامس ایت دیگری جوراب . آن یکی اسکاچ ظرف شویی. ساکتتند. چشمهایشان دوخته شده به جلو. روبروشان٬ مغازه بزرگ نمایندگی سامسونگ است.پشت ویترین چند تا تلویزیون بزرگ گذاشته اند . مثل پرده سینما بزرگ  است. هر ۱۲ تا یشان انگار توی این دنیا نیستند. کاری به کار هیچ عابر پیاده ای ندارند٬ گوشه جدول بلوار میرداماد نشسته اند٬ بی خیال فروشندگی و گدایی شده اند ٬ و همه حواسشان به کارتون قصه اسباب بازیهاست که از تلویزین بزرگ تبلیغاتی فروشگاه پخش می شود. بی صدا.

***

شهر زنده

این روزها که همسر گرامی نیست و تنهایم و همه خانه مال خودم است و ظرف نمی شویم و فیلمهای تکراری می بینم و فقط و فقط شیر و کرنفلکس می خورم (چون نیاز به هیچ پخت و پزی ندارد!)مشکل پلاک زوج و فرد ندارم. هر دو تا ماشین این روزها در اختیار من است و می توانم فردها یکی را ببرم و زوجها دیگری را. ولی من٬ به جای آن هر روز صبح نیم ساعت پیاده می روم ٬ کلی پله پل عابر بالا می روم٬ پایین می آیم ٬مترو سواری می کنم بعد دوباره یک ربع پیاده روی می کنم و عرق کرده می رسم سرکار. عصرها هم خوش خوشان همه این مسیر را پیاده می روم و سر راه یک سری هم به شهر کتاب می زنم و اگر افطار شده باشد و کافی شاپ باز باشد یک اسپرسوی تلخ می خورم(همسر گرامی به علت کم خونی ام هیچ وقت نمی گذارد زیاد از حد قهوه بخورم!)  و کتاب می خوانم . از همه اینها بهتر هم خود متروسواری است و آن همه آدم که مدام از کنارت رد می شوند ٬ با هم حرف می زنند و تند تند پیاده می شوند٬ سوار می شوند ٬ راه می روند. مترو را دوست دارم. مثل سرخرگهای شهرم می ماند و مردمی که توش روانند انگار دلیل همه زنده بودن شهرم هستند. گاهی گو شه ای می ایستم و مدتها پله برقیها را نگاه می کنم حتی اگر چند تا پسربچه هم از کنارم رد شوند و متلکی بارم کنند باز لبخند می زنم . همه این آدمها را ٬ از دخترهای چادری و پسرهای موسیخ شده گرفته تا مردهای ریشوی پیرهن روی شلوار و زنهای در حال موبایل حرف زدن و بلیط فروش و روزنامه فروش را دوست دارم.

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٥ - نیلوفر

   واقعيت   

چقدر از زندگی ما واقعی است؟ آیا اینکه صبح بیدار می شویم واقعی است؟ اینکه عده ای نماز می خوانند چون خداوند خواسته است واقعی است؟ این که هشت هزار سال پیش انسانهایی در سرزمین ما می زیسته اند واقعی است؟ اینکه زنها ۹ ماه یک موجود زنده را داخل رحمشان بزرگ می کنند واقعی است؟ اینکه عده ای فکر می کنند قبل از این زندگی مثلا سوسک یا پشه بوده اند واقعی است؟ اینکه آدمها در جنگ به خاطر خدا همدیگر را می کشند واقعی است؟ اینکه جهان بی انتهاست واقعی است؟ اینکه گرسنه می شویم یا گریه می کنیم یا عزیزانمان می میرند و دیگر نمی بینمشان واقعی است؟ آیا اینکه عاشق می شویم واقعی است؟ اینکه قدرتمند می شویم٬ پولدار می شویم ٬ بیمار می شویم.... آیا اینکه می میریم واقعی است؟ آیا اینکه وقتی مردیم٬ هنوز هستیم واقعی است؟

کسی هست به من بگوید فرق بین واقعیت ٬ خیال٬ داستان ٬ حرافات٬ مذهب ٬ علم تجربی ٬ علم نظری ٬تاریخ و سیاست دقیقا چیست؟؟؟

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٤ - نیلوفر

   رخشان بنی اعتماد   

آي خانم بنی اعتماد عزیز٬ هیچ کس به اندازه تو نمی داند زن ایرانی بودن یعنی چه.خانم بنی اعتماد عزیز٬ چقدر خوب است که هستی و قصه زنانگی ما را بی هیچ کم و کاستی ثبت می کنی. قصه هایت همیشه زیبا نیست. گاهی حوصله نداری گاهی غصه داری . اما قصه هایت همه واقعی است .آی خانم بنی اعتماد عزیز٬ زن ایرانی بودن را خوب فهمیده ای. خوب خوب آفاق را دیدی و عشقش را( نرگس). مگر قلبی بزرگ تر و عاشق تر از آفاق(فریما فرجامی) یافت می شد؟  نوبر(فاطمه معتمد آریا) را مگر می توان فراموش کرد؟(روسری آبی)تو همه پیچیدگی و زیبایی و سادگی اش را در آن روسری آبیش ریختی و  تپیدن های قلبش را در تاریخ سرزمینت ثبت کردی. و کبوتر را (گلاب آدینه)‌ چند تا مثل کبوتر دیده باشم خوب است؟ تو همه تضاد عشق  مادرانه/عاشقانه ٬ دیدن و نوشتن و فهمیدن اطراف و همه تضاد ذهن درگیر زن ایرانی مدرن خسته امروزت را در آن خیابان سبز پیچ در پیچ نشانمان دادی وقتی مینو فرشچی (بانوی اردیبهشت) می رفت و احمد رضا احمدی برایش می خواند . و طوبا... چه بگویم از طوبایت؟(زیر پوست شهر) . همه چیز زن بودن را گذاشتی روی شانه های طوبا (گلاب آدینه )همه چیز این سرزمین را. طوبا درد و شادی ایران را به دوش می کشید. و همیشه امید داشت و چه زنی بود ... و هست. فرق نمی کند چقدر انتخابات برگزار شود یا نشود. چقدر خانه از هم بپاشد و چه احمقهایی خانه را به خیالهای واهی بفروشند. ایران هست/خانه هست تا وقتی زن ایرانی هست /طوبی هست. و کجا دیده ایم این چنین از جنگ بدانند آنطور که گیلانه می داند؟گیلانه(فاطمه معتمد آریا) ٬ در بالای کوههای سبز سیاهکل٬ تنها و خسته نشسته و همه تاریخ جنگهای این سرزمین در نگاهش پیداست.زن ایرانی بودن یعنی رقصیدن گیلانه برای پسر تنهایش.زن ایرانی بودن یعنی سیما(بیتا فرهی- خون بازی) و آن احساس گناه کشنده : آیا تقصیر من بود؟ آيا باید می سوختم و می ساختم ؟ زن ایرانی بودن یعنی سارا (باران کوثری) وقتی در انتهای سیاهچالی از سرزمینش هنوز عاشق می شود ٬ هنوز گریه می کند و بی امید نیست.

خانم بنی اعتماد عزیز٬ زن ایرانی بدجوری مدیون تاریخ نگاریهات خواهد بود. همه بدیهای فیلمهایت در برابر چیزی که از بودنمان نشان دادی هیچ است. در برابر احساس غروری که با دیدن آفاق و گیلانه و طوبا و نوبرت می کنم. من بزرگترین افتخارم این است که زنی هستم مثل تو و آفاق و گیلانه و طوبا و نوبر و سیما.  ایران هست٬ تا وقتی ما هستیم . و هنوز ٬ عاشق می شویم .این را طوبایت یادم داده و گیلانه ات .

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٢ - نیلوفر

       

غم انگیز نیست که دیگر برای اعلام نتایج کنکور سراسری فقط و فقط می توانی به سایتها مراجعه کنی؟ غم انگیز نیست که دیگر خبری از روزنامه نیست؟ امسال سازمان سنجش کشور برای اولین بار لیست قبولی ها ی کنکور را در هیچ روزنامه ای چاپ نکرد. ضرورتی نداشت. نمی دانم حالا قبولی های امسال ٬ سالها بعد باید چگونه خاطره قبولی شان را گوشه کمدهاشان نگه دارند تا زرد و خاک گرفته و شوق انگیز شود؟

**

امروز توی متروی شلوغ٬ وقتی از پله برقی ها پائین می رفتم ٬ مرد ریزه میزه ای را دیدم که از روبرو از پله برقی ها بالا می آمد. همه چیزش درست شبیه رئیس جمهور عزیزمان بود! آنقدر که شک کردم خودش باشد. نمی دانم چرا لبخند زدم. بهم اخم کرد و رویش را برگرداند.

**

اینجا همه مشتاقانه به استقبال ماه رمضان رفته اند: بحثهای مهمی درگرفته درباره اینکه کدام سریال امسال احتمالا از بقیه بهتر است. کدام هنرپیشه خوش تیپ تر است و اینکه من هر چقدر هم از این مزخرفات بدم بیاید آخر سر همه شان را نگاه خواهم کرد و بهتر است خودم را بیش از این پیش همکارها لوس نکنم!

لینک
۱۳۸٦/٦/٢۱ - نیلوفر

       

ادبیات آشپزخانه ای

کتری فلزی از دور  برق می زند. تازگیها دیواره های بیرونیش را سابیده ام و حالا درخشان شده است با آن گل شقایق قرمز رنگ روش. آب خنک و زلال است. بوی کلر هم نمی دهد. از شیر آب که جاری می شود می خواهم دستهایم را بگیرم زیرش تا روان ٬ بلغزد روی پوستم . کتری پر آب می شود . می گذارمش روی گاز ٬ کوچکترین شعله را روشن می کنم. آبی و قرمز و نارنجی. قوری چینی  را از توی کابینت بر می دارم. روش خطهای طلایی دارد. چینی اش سفید سفید است.همین دیروز توی وایتکس شسته بودمش. هیچ لکی ندارد و هیچ ترکی . چای لاهیجان بوی شمال می دهد هنوز. دو تا قاشق پر. در قوطی قلزی پر نقش و نگاری را باز می کنم. لبخند می زنم. بوی مست کننده ای دارد: چوبهای دارچین. یکیشان را بر مدارم و بو می کنم. بوی زنده دارچین می دهد. بویی که مثل هیچ بویی نیست. چوب را تکه تکه ریز می کنم روی چای. حالا دستهایم بوی دارچین گرفته. دارچین برایم پر از خاطره است. خاطره شله زرد پزون خانه مادربزرگ. خاطره تزئین بریونی اصفهانی دستپخت مادربزرگ. خاطره قیمه پلو های گرم و نرم . خاطره آدامس هایی که توی بچگی بابا از ماموریت برایم می آورد و چه طعم دارچینی می داد.

آب جوش آمه و کتری قل قل می کند. بخار می کند. سر و صدا می کند. همه زندگی جاری توی آشپزخانه ام مدیون همین قل قل هاست. آب جوش که کمی قرار می گیرد میریزمش توی قوری و .. بوی شمال بلند می شود و بوی مادربزرگ. قوری سفید و طلایی را می گذارم روی کتری براق فلزی ام . روش دستمال کوچک سفید و قرمزم را می اندازم. حالا بی صبرانه به هر دوتاشان چشم دوخته ام. دو تا فنجان بلور کمرباریک می آورم.زیر آفتاب عصرگاهی نگاهشان می کنم تا لکه آبی روشان نمانده باشد. می گذارمشان توی سینی کوچک دونفره مان. با نعلبکی های بلور . یک نعلبکی اضافه برمیدارم پر می کنمش از انجیر خشک و چند تا کشمش سبز می پاشم رویشان تا زرد و سبز تکمیل شود. چای صاف کن دوست ندارم. از رقص تکه های چای توی فنجان لذت می برم. سینی را که برمی دارم٬ به آشپزخانه ام نگاه می کنم. اینجا را دوست دارم. برای همه بوها و سر و صدا های خاطره انگیزش. بلند می گویم: چای حاضره! می خوری؟!

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٠ - نیلوفر

       

شهروند امروز

بعد از شرق چند روزی اعتماد ملی و اعتماد خریدم که به درد نمی خورد. پر بود از مقاله های کارنشده و غیر علمی. گرچه گاهی گداری چیزهای خوبی در بخش ادبیات روزنامه اعتماد پیدا می شود ولی به طور کلی چنگی به دل نمی زند. حالا چند هفته ای است که هفته نامه شهروند امروز می خوانم. گرچه زیادی سیاسی است ولی بخشهای فرهنگ و ادب و اندیشه اش را همان گروه قدیمی شرق اداره می کنند . مهدی یزدانی خرم که مسئول بخش ادبیات ایرانش باشد معلوم است چیز بدی از آب در نمی آيد. معرفی کتابها و مصاحبه های خوبی دارد. هفته نامه شهروند امروز روزهای یک شنبه به سردبیری محمد قوچانی منتشر می شود.

**

پروست

هرچقدر اوضاع و احوال نشر کتاب اینجا خراب است٬ انگار کسی زیاد کاری به کتابهای انگلیسی ندارد!. به گمانم همه به این نتیجه رسیده اند که اگر کسی بتواند کتاب سنگینی را به زبان انگلیسی بخواند زیاد فایده ندارد که خواندنش را برایش ممنوع کنیم. ازهمین روست که بخش کتابهای خارجی خوشبختانه گاهی چیزهای خوبی هم توش پیدا می شود. مدتهاست که کتابهای  ادبیات کلاسیک دنیا مثل دیکنز و شکسپیر و ... متن اصلی اش را به راحتی می توان از کتاب فروشیها تهیه کرد. ولی تازگیها جویس و ناباکوف و کافکا و ویرجینا ولف و همینگ وی و فالکنر و سالینجر و گاهی براتیگان هم به راحتی پیدا می شود حتی چند تایی مجموعه داستان خوب و جدید هم هست. سرکار خانم آذر نفیسی کجاست که ببیند یک عالم لولیتای ناباکوف به زبان انگلیسی ریخته توی کتاب فروشی ها؟!. دیروز یک ساعتی با خودم کلنجار رفتم تا جلوی خودم را بگیرم ومتن اصلی و چاپ کامل  سری کامل بزرگترین رمان تاریخ بشریت٬ در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را نخرم. خیلی کار سخت و عذاب آوری بود. خیلی بد است که مهمترین اثر تاریخ ادبیات معاصر جهان را تعداد اندکی در جهان پیدا می شوند که درست و حسابی خوانده باشند!

**

نامه نگاری اداری

از نظر کلیه همکاران٬ من به هیچ عنوان استعداد نوشتن ندارم! دلیلش واضح است!: چون در نامه نگاری های فارسی اداری از جمله های بلند و فعلهای نچسب بی معنی بدم می آید. از نظر من نامه اداری باید ساده٬ کوتاه و مفهوم باشد. از نظر بقیه (مخصوصا قدیمیها) نامه اداری باید تا حد امکان نامفهوم و بلند و بالا باشد. من می گویم: به خدا استفاده از فعل می کند خیلی بهتر از می نماید است . من می گویم به اطلاع می رسد خیلی بهتر است از به استحضار محترم شما می رساند که . ولی ظاهرا نامه هایی که من می نویسم توهین به طرف مقابل است! چون به اندازه کافی کلمات عربی سخت توش ندارد و زیاد از حد کوتاه است!

لینک
۱۳۸٦/٦/۱٩ - نیلوفر

   وقتی ما نصيحت می کنيم!   

یکی از منشی های ما٬ دخترک ناز و بامزه و زبر و زرنگی است که گاهی استعدادش بیشتر از یک منشی می شود و می تواند کمک حسابدار خوبی هم باشد. دو سال پیش که استخدامش کردیم می گفت نامزد دارد( که به گمانم یک دوست پسر جدی بود!) آن روزها با مانتوی مشکی ساده و مقنعه سر کار می آمد. یک روز صبح گریان زنگ زد که نامزدی اش به هم خورده و اوضاع روحیش افتضاح است و خلاصه یک هفته نیامد. بعد از آن یک هفته ما با یک دختر دیگر روبرو شدیم. دختری که هر روز مانتوهای رنگی و تنگ و توری می پوشید٬ هر روز موهایش به یک رنگ بود و روی ناخنهایش انواع و اقسام نقاشیهای مدرن به چشم می خورد. البته ما که به این چیزهایش کاری نداشتیم او خوش و خرم و شاد بود و کارهایش را خوب انجام می داد و همین برای ما کافی بود.ولی کم کم اوضاع رو به وخامت گذاشت. با گرم شدن هوا و به راه افتادن استخرهای روباز پوست صورت او به رنگ شکلاتی تیره در آمد. سایه چشمش در رنگهای زرد و آبی برق می زد و خط لبش لبهایش را دو برابر حالت عادی نشان می داد. مانتوهایش چیزی شبیه لباس خواب بود و موبایلش حتی یک لحظه از اس ام اس زدن یا گرفتن رهایی نداشت. ولی همچنان دختر خوب و پرکاری بود و ما خوب می دانستیم پشت ظاهر رنگارنگش دخترکی ساده و مهربان نشسته است. کم کم دلمان برایش سوخت. به سرمان زد که نصیحتش کنیم . صدایش کردیم و گفتیم: مااز کارت راضی هستیم٬ اینجا هم یک شرکت خصوصی است و طرز لباس پوشیدن تو واقعا به ما ربطی ندارد ولی یک لحظه از حالت رئیس و کارمندی اگر خارج شویم به عنوان دوست می خواستیم بهت بگوییم که هیچ کجای دنیا یک دختر خوب و باهوش مثل تو این طوری لباس نمی پوشد. ما متاسفیم که وضعیت اجتماعی جامعه مان باعث شده جوانها این طور حیران لباس پوشیدنشان شوند. بهش توضیح دادیم که همه مراجعه کنندگان شرکت با دیدن ظاهر او قضاوتهای خیلی بدی در موردش می کنند و البته درست است که لباس پوشیدن او به هیچ کس از جمله مراجعه کنندگان شرکت ربطی ندارد ولی ما روی او بیش از یک منشی ساده حساب می کنیم و انتظار داریم مراجعه کنندگان هم او را بیش از تلفن جواب دادن تحویل بگیرند و چه بخواهیم و چه نخواهیم طرز لباس پوشیدن و آرایشش در این مسئله خیلی تاثیر دارد. ما برایش توضیح دادیم شیک و زیبا بودن خیلی متفاوت است با احمقانه آرایش کردن.خلاصه دقایقی تصیحتش کردیم که ای کاش نکرده بودیم.

از فردای آن روز٬ دخترک با مانتوی گشاد بلد و مقنعه جلو کشیده سر کار می آید بعد بیرون شرکت مقنعه اش را با روسری عوض می کند. و فکر می کند ما با مامورین نیروی انتظامی و لابد آن دوست پسر احمقش فرقی نداریم .ما سری به تاسف تکان می دهیم و غصه می خوریم. و قول میدهیم دیگر کسی را نصیحت نکنیم. چون ظاهرا کسی اینجا زیاد فرق حرف منطقی و غیر منطقی را نمی فهمد و البته تقصیری هم ندارد.

لینک
۱۳۸٦/٦/۱۸ - نیلوفر

   شما هم؟!   

تا شنیدم جلد اول آخرین هری پاتر با ترجمه خانم اسلامیه در اومده صبح روز جمعه دویدم طرف شهر کتاب. توی این چند ماه با شکیابیی ای مثال زدنی از رفتن به هر سایتی که ممکن بود حتی یک ذره هم داستان رو لو بده خودداری کردم که واقعا ازم بعید بود! چند بار وسوسه شدم متن انگلیسی رو بخونم ولی خب من هر ۶ تا جلد قبلی رو به فارسی خونده بودم و اصطلاحات جادویی برای من به فارسی جا افتاده بود. هیچ حوصله نداشتم بدونم دیوانه ساز و مرگ خوار و جن خونگی و مشنگ ترجمه کدوم کلمه انگلیسی بوده اند!

صبح جمعه شهر کتاب آرین خلوت و دلپذیر است. دوان دوان پله ها را بالا رفتم و از بخش کودک و نوجوانش که طبقه بالاست کتاب را خریدم. بعد در حالی که خوشحال و خوش و خرم بودم برای اینکه حسابی کیف کنم رفتم طبقه پایین و چند تا سی دی که مدتها بود می خواستم بخرم را هم گرفتم(از جمله موسیقی محلی رشتی به اسم زرنگیس که واقعا خیلی ماه است و به همه توصیه اش می کنم حتی اگر مثل من ذره ای هم رشتی نفهمید!) ولی خب اینجا شهر کتاب بود و من نمی توانستم بدون چرخ زدن در قسمت ادبیات از آن بیرون بروم. این است که مثل همیشه سه ربع تمام روی زمین روبروی بخش ادبیات جهان نشسته بودم و توی عنوان کتابها چرخ می زدم. بعد در حالی که ۳- ۴ تا شاهکار ادبی را بالاخره انتخاب کردم رفتم دم صندوق که حساب کنم. به طور کلی من توی شهر کتاب آرین به نسبت آدم مشهوری هستم! بعد از سلام و عیلک و کمی صحبت کوتاه درباره کتابهایی که انتخاب کرده بودم پول را دادم و خوشحال و شادان از شهر کتاب بیرون آمدم. داشتم فکر می کردم که تند برم خانه٬ لباسهای راحتم را بپوشم٬ یک چای حسابی با دارچین دم کنم و با هری پاتر خلوت کنم که به یک باره دیدم کتاب هری پاتر را جلوی بخش ادبیات جهان ٬ آن موقع که در عوالم ویرجینیا ولف و هاینرش بل و بوگالف بودم جاگذاشته ام!  سراسیمه و هراسان! دوباره وارد شهر کتاب شدم و دیدم کتابم صحیح و سالم آنجا نشسته است صندوق دار و کتاب فروش که از دیدن دوباره من تعجب کرده بودند به من خیره شدند و من با خنده توضیح دادم: اصل کاری رو جا گذاشته بودم! پسر کتابفروش که همیشه کلی با من درباره ادبیات ایران و جهان بحث می کند ابروهایش را بالا انداخت و گفت : شما هم هری پاتر می خوانید!؟ من گفتم: خب معلومه! کی نمیخونه؟! پسر که نمی دونم چرا اینقدر تعجب کرده بود گفت: نه! جدی جدی شما خودتون می خونین؟! . خنده ام گرفته بود! نمی دونم چرا در نظر این فروشنده های عزیز من یک عاشق ادبیات هستم که امکان ندارد هری پاتر بخواند! یاد کلاسهای داستان نویسی تابستانی مجله کارنامه چند سال پیش افتاده بودم که امیر حسن چهلتن عزیز بهمان درس می داد  و وقتی یک بار صحبت از هری پاتر شد ابروهایش را بالا انداخت و گفت که هیچ کدامشان را نخوانده و من خیلی جدی بهش گفتم که واقعا خیلی بد سلیقه است! او البته می گفت بدش نمی آید به عنوان یک تحقیق جامعه شناسی آنها را روزی بخواند!!!( شاید این توضیح لازم باشد که من چهل تن را واقعا دوست دارم و او را یکی از مهمترین نویسنده های معاصر ایران می دانم )

به هر حال تمام بقیه روز جمعه ام با هری و دوستانش گذشت. حالا نصفه و نیمه رها شده ام با یک عالم هیجان و سوال بی پاسخ و ترس ! خانم اسلامیه عزیز! خواهش می کنم جلد دوم را زودتر برسان!

و خانم رولینگ نازنین! تو تقریبا یک نابغه ای ! از تو به خاطر همه این سالهای هیجان متشکرم! حتی اگر استاد داستان نویسی کنونی ام با شنیدن نامت اخم کند و امیرحسن چهل تن تو را پدیده جامعه شناسی بداند و فروشنده شهر کتاب به من بگوید : شما هم؟!

پی نوشت: توی بخش سی دی فروشی شهر کتاب٬ فهمیدم که از امروز سی دی ترنج نامجو به طور رسمی پخش می شود. حتی اگر بارها آهنگها را شنیده اید و حتی اگر مثل همسر گرامی کلا از نامجو خوشتان هم نمی آید خواهش می کنم سی دی اش را بخرید. این تنها کاری است که از دست ما برای خلاقیتهای نامجو بر می آید.

لینک
۱۳۸٦/٦/۱٧ - نیلوفر

   مهندسی جامعه شناسی   

خوبی مهندسی این است که زندگی کردن یادت می دهد. اینکه کجا به جزئیات اهمیت بهی و کجا به کلیات. اینکه هدفتمشخص باشد و هزینه ای که بابتش میپردازی هم معلوم. اینکه برنامه ریزی کنی و اشتباهاتت را تکرار نکنی و از همه اینها مهم تر اینکه از روی هوا و بی عدد و رقم حرف نزنی و تصمیم نگیری.

همین تحقیقات کوچک و دست و پا شکسته ام درباره جامعه شناسی بهم ثابت کرده که علوم انسانی در معنای واقعی و درستش هم می تواند دست کمی از مهندسی نداشته باشد. یعنی اگر می خواهی به نتیجه برسی باید برپایه عدد و رقم تحقیق کنی. و ما چقدر احتیاج به جامعه شناس خوب و محقق داریم.  بعضی وقتها فکر می کنم جامعه شناسی ما٬ اگر واقعا چیزی به این اسم وجود داشته باشد٬ زیاد تفاوتی با نتیجه گیریهای تاکسی و مهمانی های خانوادگی ندارد: ما کارگروهی بلد نیستیم٬ ما مذهبی هستیم٬ ما تنبل هستیم٬ تاریخ نمی خوانیم بنابراین آن را تکرار می کنیم ٬ حسود هستیم ...

هیچ گمان نمی کنم اینها جامعه شناسی باشد. آیا ما واقعا روحیه کارگروهی نداریم؟ چرا ؟چند درصد؟ آیا ما واقعا مذهبی هستیم؟ چگونه؟ چند درصد؟ چقدر کار تحقیقاتی و آماری دقیق تا به حال بر روی جامعه ما انجام گرفته است؟

وقتی شما در زندگی مشکلی دارید و برای حل آن به روانشناس مراجعه می کنید جزء اولین قدمهای کار روانشناس این است که خودشناسی می کند. یعنی به شما کمک می کند خودتان را بشناسید. بنابراین فکر می کنم جزء اولین قدمهای درمان جامعه ایران هم شناختن این جامعه باشد. هرچقدر بیشتر جامعه مان را بشناسیم بهتر می توانیم برای درمان بیماریهایش اقدام کنیم و از همه مهمتر ٬ درست مثل مهندسی٬ می توانیم رفتارهای جامعه مان را پیش بینی کنیم. بنابراین می توانیم برنامه ریزی کنیم آن هم نه از روی هوا و با قوانین وارداتی. بلکه با قوانینی که از دل شناخت خود جامعه مان بیرون آمده است.

به عنوان مثال٬ حجاب زنان٬ نه یک مسئله فمینیستی است نه مذهبی نه حقوقی نه انتظامی نه امنیتی . این مسئله کاملا جامعه شناسی است. و قوانین مربوط به آن باید ازدل خود جامعه و بعد از شناخت دقیق آن در بیاید بعد به مرور به سمت تعالی و حقوق انسانی پیشرفت کند.من تا به امروز حتی یک حرف دقیق علمی درباره حجاب چه از مخلفانش و چه از موافقانش نشنیده ام. چقدر دلم می خواست جامعه شناسی بلد بودم ٬ پول و زمان کافی داشتم و همراه یک گروه جامعه شناس خبره درباره این مسئله تحقیق می کردم. و فکر کن که چقدر موضوعات مهم و بزرگ وجود دارد که باید درباره شان به طور علمی و دقیق تحقیق کنیم.

لینک
۱۳۸٦/٦/۱٤ - نیلوفر

   کينه   

من به خیلی چیزها اعتقاد ندارم ولی یک چیز را همیشه قبول دارم و آن تاریخ تمدن بشر است. به همین دلیل گاهی از خودم می پرسم فرق ما٬ ساکنین مشرق زمین٬ خاستگاه اولین تمدن بشری٬ با آفریقایی های بی تمدن وحشی دقیقا چیست؟ در دنیای عصر تکنولوژی و ارتباطات و جهان اول و جهان سوم ٬ گاهی پاسخ دادن به این پرسش زیاد هم ساده نیست.

به هر حال همگی ما دیدیم مجسمه ماندلا در لندن ماندگار شد. با دیدن صحنه های تشویق و پرده برداری و سخنرانیهای متعدد٬ من گوشه مبلم در سرزمین چندین هزارساله ام نشسته بودم و به تمدن بشر فکر می کردم. سخنرانی پرحرارت آقای بروان کمی عجیب و خنده دار بود. نمیدانم این چیزها  فقط مختص ما چندین هزارساله هاست که به تاریخ بشر میخندیم؟ به حضور سفیدها در آفریقای بی تمدن٬ به به وجود آمدن نژادپرستی توسط همین اروپائیان و بعد به سخنرانی های در مدح مبارزه با نژادپرستی در مهمترین سرزمین استعمارگر دنیا. به هر حال تاریخ تمدن بشر مگر نه اینکه چیزهای خنده دارتری مثل پیروزی اعراب بر ایرانیان را در پیشینه خود دارد؟ این ها که دیگر چیزی نیست.

اما زیبایی تمدن بشر به واقعی بودنش است. این روزها درباره ماندلا زیاد می نویسند. ظاهرا در طول تاریخ تمدن بشر مثل ماندلا زیاد بوده اند٬ آدمهایی که برای آزادی فداکاری کرده اند. آدمهایی که آرمانهای بزرگ داشته اند. ولی ظاهرا کمتر کسی ازآنها بوده که علاه بر عشق و آزادگیش کمی هم عقلش را به کار بیندازد. ظاهرا تمدن سازان بشریت نه آدمهای آزاده و عاشق٬ که آدمهای آزاده و عاشق و عاقل بوده اند. می گویند وقتی ماندلا از زندان بعد از ۲۷ سال آزاد شد از او پرسیدند:۲۷ سال از زندگی تو در ظلم گذشته٬ حالا که آزادی با آنها که بر تو چنین کردند چه می کنی؟  ظاهرا پاسخ ماندلا دلیل تمدن سازی او برای سرزمین بی تمدنش بوده است: او می گوید: دقیقا به همین دلیل که ۲۷ سال از عمرم را از دست داده ام دیگر فرصتی برای کینه ورزی ندارم. و باید بسازم.

نمی دانم آیا ما٬ با تمدن چندین هزارساله مان بلد هستیم کینه ها را فراموش کنیم و بسازیم؟ گمانم بلد نیستیم وگرنه که تا به حال به جای اینهمه انتقام که در تاریخمان به چشم می خورد کمی هم ساخته بودیم.

راه دوری نمی روم. تاریخ تمدن بشر به من می گوید برای ساختن دوباره سرزمینمان اولین قدم این است که کینه های همین ۳۰ سال گذشته را مثل ماندلا دوربیندازیم. می توانیم؟

لینک
۱۳۸٦/٦/۱۳ - نیلوفر

   هنوز هم...   

هنوز هم بعد ازاینهمه سال بزرگترین لذت زندگی برایم این است که دست در دست هم قدم بزنیم. روبروی هم در یک کافی شاپ شلوغ بنشینیم و قهوه و کیک بخوریم و حرف بزنیم. عجیب نیست که هیچ وقت حرف کم نمی آوریم؟

هنوزهم بعد از اینهمه سال دلم فوری برایت تنگ می شود. روزی که قرار شد با هم کار کنیم همه می گفتند: این کار اشتباه است! دعوایتان می شود! از دیدن زیاد هم خسته می شوید!.دعوایمان که شد! ولی هیچ از دیدن هم خسته نشدیم! حالا فقط حرف بیشتری داریم با هم بزنیم. حالا هر روز ناهار را هم باهم می خوریم و صبح و عصر با هم مسیر خانه تا شرکت را طی میکنیم. حالا اگر فقط چند ساعت همدیگر را نبینیم بدجوری دلمان برای هم تنگ می شود.

هنوز هم بعد از اینهمه سال٬ دعواهایمان حدود دو دقیقه طول می کشد! نه من طاقت حرف نزدن دارم و نه تو .هیچ کدام بلد نیستیم قهر کنیم و همیشه دعواهایمان به یک چیز مسخره و خنده دار تبدیل میشود.

هنوز هم بعد از اینهمه سال وقتی به من می گویی دوستم داری ذوق می کنم. و به خودم قول می دهم همسر بهتری باشم. گاهی به کارهایم٬ تنبلیهایم٬ ایده ال نبودن هایم فکر می کنم و از خودم می پرسم چطور است که هنوز دوستم داری؟ بعد به کارهایت٬ تنبلیهایت و ایده آل نبودنهایت فکر می کنم و می بینم خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم.

هنوز هم ٬ بعد از اینهمه سال از نبودنت کنارم٬ حتی وقتی یک ساعت دیرتر از من به رخت خواب می آیی٬ ناراحت می شوم و خوابهای آشفته می بینم. هنوز هم آرزو دارم دستت را بگیرم.هنوز هم آرزو دارم درباره همه چیز با تو حرف بزنم. هنوز هم آرزو دارم با تو آرزو کنم.

لینک
۱۳۸٦/٦/۱٢ - نیلوفر

       

زمزمه این آهنگ(*) خیلی برایم لازم است این روزها:

Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things

Cream colored ponies and crisp apple streudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things

Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eyelashes
Silver white winters that melt into springs
These are a few of my favorite things

When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad

یک ظرف پر میوه یک باغ پرگل

پرواز پروانه آواز بلبل

روی موج دریا تصویر ماه

دیدار آهوی گم کرده راه

به یاد آرم٬ آنچه خواهد از جهان دلم

با یاد آنها شوم خندان

دل شود رها

از غم

* موسيقي فيلم Sound of music (اشكها و لبخندها)

لینک
۱۳۸٦/٦/۱۱ - نیلوفر

       

چراغ راهنمای بیچاره!

پارک ملت شلوغ است. ورودی پارک٬ تلویزیون بزرگی دارد یکی از سریالهای معروف را نشان می دهد و جمعیت زیادی جمع شده اند تا ببینند آخر و عاقبت کار چه می شود. روبروی تلویزیون هم میز باریک بلندی گذاشته اند که مثلا نمایشگاه کتاب است و دورش را مردم و بچه ها گرفته اند. از کتاب تعبیر خواب و رازهای شادزیستن توش پیدا می شود تا هری پاتر ۷ و سوالات تستی کنکور. کمی که جلوتر می رویم ٬ کنار مجسمه های کمال المک و ابوریحان و بوعلی سینا مردم ایستاده اند و عکس می گیرند. از پله ها بالا می رویم. سر و صدای زیادی برپاست. دقیقا بالای پله ها در فاصله باز پله ها و دریاچه ٬ یک سن بزرگ زده اند و جمعیت آنجا فوران می کند. انواع و اقسام موسیقیهای شاد بزن و برقصی مدل بندری و غیره از بلندگوها پخش می شود و جمعیت که یا روی ردیف صندلیها نشسته اند و یا گوشه ای ایستاده اند سعی می کنند تا جایی که امکان دارد حرکات موزونشان را کنترل کنند که کار خیلی سختی است! ما که اصولا به خوشی دست جمعی و بزن و برقص توی پارک عادت نداریم کمی طول می کشد که بفهمیم این دم و دستگاه نه به خاطر جشن نیمه شعبان که به دستور شهرداری و سازمان کنترل ترافیک برپا شده است. ظاهرا همه شبهای تعطیل تابستان این بساط توی یکی از پارکها برپا بوده و امشب نوبت پارک ملت است. مجری برنامه در حالی که سعی می کند جمعیت را همچنان شاد و رقصان نگه دارد آموزشهای ترافیکی هم می دهد. مثلا مسابقه پارکومتر برگزار می کند یا شعرهای ترافیکی می خواند مثل حق تقدم و سرعت مجاز و توجه به تابلوی ایست و این حرفها. یک خواننده رادیو پیامی هم آمده که صدایش بدجوری شبیه ابی است و می خواند . کمی دورتر هم دوتا ماشین آمبولانس ایستاده تا اگر مردم در بین جمعیت خفه شدند به دادشان برسد. پلیس هم فراوان یافت می شود ولی همه شاد و شنگول و خندانند. و به جای ایجاد وحشت و اضطراب و بگیر بگیر٬ به کارهای بی اهمیتی مثل پیدا کردن مادر و پدر بچه های گم شده می پردازند. یکی دو تا چراغ راهنما و پارکومتر عروسکی هم آن وسط برای خودشان راه می روند. آقای چراغ راهنما که در حقیقت یک مرد  است که یک مکعب گنده اسفنجی تنش کرده که رویش دایره های سبز و زرد و قرمز دارد٬ بسیار مورد توجه بچه ها قرار گرفته است. بچه ها (بیشتر پسربچه ها) در دسته های ۲۰ تا ۳۰ نفری در حالی که از شدت بالا و پایین پریدن و رقصیدن با موسیقی خیس عرق شده اند آقای چراغ راهنما را با کیسه بکس اشتباه گرفته اند. هلش می دهد لگدش میزنند و خلاصه حسابی کیف می کنند. ما در حالی که دلمان حسابی برای آقای چراغ راهنما سوخته است حسابی ازاین جشن خیابانی ترافیکی کیف می کنیم و آرزو می کنیم به جای اینهمه غصه و غزای دست جمعی کمی بیشتر از این خوشی های دست جمعی لذت ببریم.

پی نوشت بی ربط:

روی پلاکارد ورودی یک رستوران خانوادگی در جاده سولقان (از آنها که تخت چوبی و رودخانه روان و قلیان دارد) نوشته اند: ورود افراد معتاد و مجرد ممنوع است!!!

لینک
۱۳۸٦/٦/۱٠ - نیلوفر

   خانواده- بدون شرح   

پرده اول:

پیرمرد آبدارچی حدود ۳ سال پیش به همراه پسر جوانش می روند خواستگاری دختر برادر خانمش. پسر عمه و دختر دایی به سرعت به عقد هم در می آیند با مهریه هزار و سیصد و شصت و خورده ای سکه طلا. یک ماه بعد سر چگونگی مراسم عروسی بین مادر داماد و مادر عروس دعوایی لفظی اتفاق می افتد. چیزی توی مایه های چادر به کمر و فحش و داد و اینها. پسر آبدارچی با دستبند راهی زندان می شود برای پرداخت نیمی از مهریه به اجرا گذاشته شده. زن آبدارچی هی غصه می خورد هی فحش می دهد. آبدارچی وام  می گیرد. زمین دهاتشان را می فروشد. مهریه قسط بندی می شود پسر آزاد می شود و خانواده آبدارچی می روند زیر بار قرض. پسر عمه و دختر دایی با فحش و داد و هوار مادرهایشان طلاق می گیرند. زن آبدارچی چند روز بعد از طلاق سکته قلبی می کند. آبدارچی و پسرش هنوز دایی و زن دایی و دختر دایی را روزانه فحش می دهند. قسط ماهیانه پرداخت می شود. ۲ سال از مرگ زن آبدارچی و طلاق پسرش گذشته است

***

پرده دوم

موتوری شرکت پسر جوان مودبی است. کارش رفت و آمد بین شرکتها و رساندن محصول دست مشتری و وصول چک و این حرفهاست. زیر بار کلاه کاسکت گذاشتن هم نمی رود. حدودا ۲۲ سال دارد و منظم و کاری است. هفته دیگر توی یکی از بزرگترین تالارهای تهران عروسی گرفته است. عروس خانم دختر عموی اوست. می گوید ۶۰۰ تا مهمان دارند. می گوید تالار نفری ۱۲ هزار تومن حساب کرده است. می گوید همه پولهای جمع کرده خودش و پدرش رفته پای خرج این عروسی. می گوید: خب دیگر! توی فامیل اگر برای دختر عمویم خرج نکنم خیلی بد می شود. خانه ندارد. پول رهن خانه هم ندارند. ولی خب جهیزیه عروس خانم بالاخره باید جایی برده شود دیگر! فعلا جای کوچکی را اجاره کامل کرده که اجاره ماهیانه اش از حقوق او فقط کمی کمتر است.درباره مهریه عروس خانم اطلاع دقیقی در دست نیست.

***

پرده سوم

لایحه دولت در حمایت از خانواده به مجلس رفته است. متن کاملش را می شود اینجا خواند.

***

اینجا ایران است. سال ۲۰۰۷ میلادی.

لینک
۱۳۸٦/٦/٥ - نیلوفر

   زن بودن   

سرکارگر زن کارخانه مان سیکل دارد. چند سالی از من بزرگتر است و حسابی زبر و زرنگ و بامزه است. نه تنها باهوش و با استعداد و بادقت است بلکه مدیریت خوبی هم دارد و حسابی همه چیز را می چرخاند. شوهرش که سرکارگر مردهاست کمی تنبل و بی استعداد است و اگر الان در کارخانه به این جا رسیده همه اش به خاطر کمکهای همسرش است. این خانم حالا نه تنها مسئولیت حسابهای انبار را دارد و چیزی از زیر دستش در نمی رود بلکه مسئولیت کنترل کیفی ما هم عملا دست اوست. نه فیزیک بلد است نه شیمی و نه کامپیوتر. حتی تشخیص حروف انگلیسی هم برایش سخت است ولی خب تا دلتان بخواهد استعداد یادگیری دارد. او هر روز برایمان با ریز سنج اندازه گیری می کند نتیجه گیری می کند و مواد را کم و زیاد می کند و بعد همه اینها را توی کامپیوتر برایمان ثبت می کند. همسرگرامی گاهی به طعنه (در برابر مهندسان مشغول در دفتر تهرانمان!) می گوید که اگر شماها لیسانس دارید از دید من این خانم فوق لیسانس دارد ! از همه اینها بالاتر زن خیلی خوب و مهربانی است و گاهی فکر می کنم کیفیت تولید برایش از ماهم مهم تر است!. خوشگل و خوش پوش هم هست ( با همان درآمد کارگری همیشه مانتوهایش مرتب و تمیز و ابروهایش خوشگل و برداشته شده است ) در عرض یک ربع هم توی آشپپزخانه کارخانه برای خودش و شوهرش ناهار می پزد خوشمزه و خوردنی! خلاصه که زن نازنینی است و ما از داشتنش خیلی خوشحالیم .(گمانم نیازی به توضیح ندارد این زن نازنین شمالی است!)

حالا این روزها این سرکارگر ما بی دقت و سر به هوا شده است. مدام اشتباه می کند . هی مرخصی ساعتی می رود و به خیلی از کارهای سابقش نمی رسد. ما با وجودی که همیشه قدرش را می دانسته ایم ولی امروز بیش از قبل فهمیده ایم که چقدر تولید خوبمان به خاطر زحمتهای او بوده است .دلیلش را البته همه ما می دانیم. این زن و شوهر دختر ۸ ساله ای دارند بسیار ناز و دوست داشتنی که تازگیها فهمیده اند دیابت شدید دارد. دخترک نه تنها باید کاملا رژیم غذایی خاص داشته باشد و انسولین تزریق کند بلکه درسهای مدرسه اش هم تحت شعاع این مسئله قرار گرفته و آرزوهای این زن و شوهر را(که اگر ما درس نخواندیم دخترمان درس خوانده می شود) نقش بر آب کرده است. نمره های مدرسه اش افتضاح است و سلامت جسمی اش هم تعریفی ندارد. ما هر کاری از دستمان برآمده برای این دخترک کرده ایم ولی مگر توی این مسائل چقدر از دست تو بر می آید؟ وام بلا عوض یا قبول هزینه اجاره خانه شان یا حتی بالاتر قبول هزینه یک معلم خصوصی که بیاید با دخترک کمی درس خواندن تمرین کند به عنوان پاداش. ولی هیچ کدام از اینها آن شادی و نشاط را به سرکارگر ما بر نمی گرداند. دخترکش مریض است و مادر یک دخترک مریض هیچ استعدادی برای یادگیری درش نمی ماند.

تنها چاره ای که برایمان مانده این است که مسئولیتهایش را کم کنیم و کسی را جایگزینش کنیم و کارهای او را به یک کارگر ساده کاهش دهیم. به هر حال مگر چقدر می توانی خسارتهای وارده به تولید را به خاطر اشتباهات یک نفر تحمل کنی؟ چقدر باید محصول به درد نخور از خط تولید بیرون بیاید و دور ریخته شود؟ و او هی مدام از تو به خاطر کوتاهی اش معذرت خواهی کند؟

البته شوهر این زن هم از بابت دخترکشان غصه دار است ولی کارهایش را به دقت سابق انجام می دهد و این مسئله اصلا در کارش دخالتی نداشته است. گمانم بدش هم نمی آیند بعضی از مسئولیتهای سابق همسرش را به او بدهیم.

زن بودن ٬ پیچیده و سخت است . ولی من ٬ خوشحالم که زن هستم. حتی اگر مجبور باشم درباره این زن نازنین تصمیم بگیرم.

لینک
۱۳۸٦/٦/٤ - نیلوفر

       

نتیجه یک روز سرماخوردگی و استراحت توی خانه سه گانه زیر است:

دارد یواش یواش سی سالم می شود. کمتر از دو سال مانده است. آيا بهتر نیست آن نیلوفر استثنایی رویاهایم کم کم فکرهایش را جمع و جور کند و واقعا وجود داشته باشد؟! همان که خیلی بی عیب و نقص و خوشگل و ورزشکار و باهوش و موفق و نازنین است ها!

***

به یاد روزهای نوجوانی دلم بدجوری هوای یک فیلم عشقی هندی کرده است! یاد روزهای ۱۴ سالگی به خیر که موهای سیاه پرپشتم را بلند کرده بودم و مثل هندیها  از فرق بازشان می کردم و با آن صورت پر مو و ابروهای غیر قابل توصف فکر می کردم زیباترین دختر روی زمینم! گمانم بین ۱۴ سالگی تا ۳۰ سالگی آنقدرها هم فاصله نباشد! فقط به اندازه رنگ موی مشکی  برای پنهان کردن رگه های سفید مو.

***

از فردا هر روز صبح حتما یک ساعت ورزش حسابی می کنم! مثل یک خانم متشخص هر سه ساعت یک بار کرم ضد آفتاب می زنم و به جای قهوه روزها چای سبز می خورم! سی سالگی شوخی سرش نمی شود! و همین روزهاست که سر برسد. می خواهم برایش آمادگی کامل داشته باشم!

لینک
۱۳۸٦/٦/۳ - نیلوفر

   خمره   

کیست که مرادی کرمانی را دوست نداشته باشد؟ مگر چند تا مثل او  داریم؟ چیز زیادی از ادبیات کودک و نجوان نمی دانم ولی اگر داستانهایی مثل آن شرلی٬ بابالنگ دراز و دشمن عزیز و هری پاتر جزء ادبیات کودک و نوجوان باشد قصه های مرادی کرمانی هم حتما از بهترین هایش است. من فکر می کنم ادبیات نوجوانان باید شیرین و ساده باشد و پر از انسان و دوست داشتن و واقعیت. باید خواننده را حسابی عاشق زندگی کند. شاید برای همین است که هنوز هم کتابهای مربوط به ادبیات نوجوانان را خیلی زیاد دوست دارم و گاهی ترجیحشان می دهم به بسیاری از داستانهای جدی فلسفی .

مثلا فکر می کنی کی می توانی از خواندن قصه های مجید خسته شوی؟ فکر می کنی مجید چقدر نشانه همه هویت ایرانی ما باشد؟ همه گذشته و آینده ما؟ اینکه تقریبا همه قصه های مرادی کرمانی با فقر مالی/فرهنگی گره خورده ترسیم جامعه ماست و هیچ بد نیست. نسل جدید برای اینکه خودش را بشناسد اولین قدمش این است که نسل قدیمی تر را بشناسد و ازهمه مهمتر اینکه دوستشان بدارد. بدی ها یشان را ببیند و توی ذهنش حک کند و خوبیهایشان را هم ببیند و یاد بگیرد. کاش یک عالم مرادی کرمانی داشتیم.

مثلا می توانی خمره را بخوانی و عاشق آقای صمدی نشوی؟ کدام یک از ما٬ که ظاهرا بچگی هایمان باید به خواندن خمره گذشته باشد٬ حتی ذره ای به بزرگی٬ مهربانی و پر شوری آقای صمدی معلم جوان دهکده ایم؟ کدام یک از ما بی کینه٬ مردم مهربان و دروغگو و بدجنس روستا را می بخشیم و باز عاشقانه بچه هایشان را شاگرد اول می کنیم؟ خوبی قصه هایی مثل خمره این است که همه چیزش شیرین ولی واقعی است. همین آقای صمدی مگر نه اینکه یک بار آن پسرک را حسابی کتک می زند تا جاییکه بدنش حسابی کبود می شود؟

 هر وقت دنیایتان سیاه و پر کینه شد و فکر کردید چه اوضاع وخیمی داریم و عجب سرزمین بی حاصلی و چه مردمان بی فرهنگی پیشنهاد من این است که خمره را بخوانید. همه وجودتان می شود نیرو و انرژی و شور ساختن آینده ای با عشق  و تلاش. و مطمئن باشید همه بدیهای جامعه تان را می بخشید و به راههای خوب شدن آن فکر می کنید.

چقدر خوشحالم فرزندان ما داستانهای مرادی کرمانی را دارند که با آنها عاشق زندگی شوند. که یادبگیرند مهربانی یعنی چه . که یادبگیرند چقدر دورویی و فقر فرهنگی مخرب است.

و یک سوال. صادقانه و ته دل: همه شمایی که از اوضاع مملکت همیشه غر غر می کنید٬ آیا حتی شهامت این را دارید که ذره ای خودتان را با آقای صمدی مقایسه کنید؟ من که ندارم. شما را نمی دانم.

لینک
۱۳۸٦/٦/۱ - نیلوفر