شرق / غرب ....مسئله اين است   

ویلدورانت مشرق زمین را گهواره تمدن نامیده است. یعنی تمدن انسان دوران نوزادیش را در مشرق زمین گذرانده و بعد برای نوجوانی و جوانی به غرب رفته است.

کاملا با حرف بورخس موافقم. بهترین کتاب بشریت قصه های هزار و یک شب است. البته این چیزی که تحت عنوان قصه های هزار و یک شب امروزه دست ماست به گواه همه داستانهای اعجاب برانگیزش٬ برخاسته از همان گهواره تمدن است. هند و ایران بزرگ خاستگاه همه غولها و عشقها و قصه پردازیهای اولیه بشریت است. همه می دانیم اسامی موجود در هزار و یک شب امروزه بارها در طول تاریخ بسته به شرایط تغییر کرده است. هارون الرشید و خلیفه و ... حتی زبان داستانها که امروزه به عربی است مطمئنا از ابتدا عربی نبوده است. این داستانهای اعجاب برانگیز چکیده تمدن مشرق زمین است (حساب چین و ژاپن البته جداست) .

شاید به همین دلیل است که من داستانهای شرقی را هنوز که هنوزه با وجود دنیای هنر و ادبیات غرب بیشتر دوست دارم. داستانی هندی می خواندم از یک نویسنده معروف قدیمی هندی. یک جور افسانه مشهور است که اوائل قرن بیستم نوشته شده است. داستانش از این قرار است: پسری از خانواده زمین دار و بسیار پولدار از کودکی همبازی دخترکی در همسایگی است که دختر رعیت است. عشقشان از کودکی به بزرگسالی می رسد. خانواده پسر که می بینند شاید قضیه بخواهد جدی شود مادر دختر را به بدترین شکل ممکن تحقیر می کنند که به قول خودشان بیش از این پایش را از گلیمش دراز نکند. پسر به حالت قهر از خانه می رود. مادر دختر برای کوری چشم خانواده پسر دخترش را به عقد مرد پیر زن مرده خیلی پولدار تری در می آورد. پسر بر میگردد و میفهد دختر شوهر کرده است. به دامن مشروب پناه می برد. از دنیا و خانواده می برد. در خانه یک فاحشه زندگی می کند. آنقدر که چند سال بعد در حالی که زن فاحشه عاشقانه دوستش می دارد از شدت غصه و مشروب بیمار می شود و می میرد. او برای آخرین بار می خواهد به دیدن دختر در خانه شوهر برود ولی دختر اجازه خروج از خانه شوهر را ندارد. پسر می میرد بی آنکه دختر را ببیند. دختر هر شب و روز اشک می ریزد بی اینکه بتواند حتی درد دلش را به کسی بگوید.

این یک قصه پر سوز و گداز هندی است. شاید بیش از  هزار فیلم هندی برپایه این افسانه قدیمی ساخته شده باشد. اگر هم بخواهیم به روش غربی- جوانی تمدن بشریت- داستان را نقد کنیم نتیجه اش بشود که : ۱- دنیای زمین داری و رعیتی گذشته است. ۲-  به پدر و مادر چه ربطی دارد که بچه ها را از هم جدا کنند ۳- تب تند زود عرق می کند. از کجا معلوم که اگر به هم می رسیدند به هم خیانت نمی کردند؟ . ۴- اینهمه عاشقی و شور مال همان افسانه هاست.

مطمئن هستم جوانی تمدن بشریت جای بهتری است برای پایه نهادن زندگیمان. چه غربی باشیم و چه شرقی. ولی نمی توانم بفهمم چطور می شود چشم بست به این نوزادی پر شور؟ به سند باد و چراغ جادو و چهل دزد و ... و به همین افسانه عاشقانه هندی؟ درست است که دنیا احتمالا جای بهتری می شود اگر به روش قانونی و متمدن عاشق بشویم . غولی در کار نباشد یا چراغ جادویی یا وقتی ارباب و رعیت نباشند. و وقتی هر انسانی مستقل و آزاده برای آینده اش تصمیم بگیرد. فرزندان از نظر اقتصادی به والدین وابسته نباشند. و ...  دنیای امروز غرب- جوانی تمدن بشریت- همین گونه است. ظاهرا هم ما داریم دست و پا می زنیم به آنجا برسیم.

ولی نمی دانم چرا من دنیایی را که آدمهایش به غول چراغ جادو اعتقاد ندارند یا چنین پرشور عاشق نمی شوند را دوست ندارم. دنیای طلاق و عشقهای دو روزه و مهمانی و رقص و کار و ساحل دریا و بیکینی را دوست ندارم. فرق شرقی ها و غربی ها با هم همین است. ما نوزادیم و پاک . و البته آسیب پذیر و درمانده.

لینک
۱۳۸٦/٧/۳٠ - نیلوفر

       

مونوپولي!

ما سه نفر٬ یعنی من و همسر گرامی و جناب آقا/خانم محترم کامپیوتر ٬ تا پاسی از شب مونوپولی بازی می کنیم! گرچه من هیچ از تاس انداختن به روش کامپیوتری (کلیک روی دکمه Roll Dice !) خوشم نمي آيد و هميشه فكر مي كنم كه كامپيوتر دارد به نفع خودش تقلب مي كند ، ولي به هر حال ديشب جناب كامپيوتر و همسرگرامي هر دو ورشكسته شدند و من با يك عالم زمين و خانه و هتل و دارايي هاي غيرقابل شمارش برنده بازي!. اميدوارم اين مسئله درس بزرگي براي همسرگرامي باشد كه اينقدر از من خواهش نكند كه بيا مونوپولي بازي كنيم! به هر حال من هميشه لم دادن يك گوشه و خواندن يك كتاب همزمان ديدن يك فيلم از ماهواره را ترجيح مي دهم!

***

قابل ديدنهاي تلويزيون

من همينجا قاطعانه اعلام مي كنم در تلويزيون ايران تنها برنامه هاي ديدني اينها هستند:

مهمترين، بهترين و جذاب ترين برنامه تلويزيون برنامه فيتيله با شركت عموهاي مهربون! هست كه روزهاي جمعه و تعطيل صبحها پخش ميشه و كلي توش براي بچه ها و البته عملا براي ما بزرگترها آواز مي خونند و مي رقصند. اگر كسي صبح جمعه به خودش زحمت نداده اين برنامه رو از كانال دو ببينه خيلي جدي بهش مي گم كه چيز خوبي از دستش رفته. من به شخصه عاشق اون عمو قد بلند بي ريخته ام !‌

دومين برنامه قابل ديدن تلويزين برنامه صبحگاهي مردم ايران سلام از كانال دو با شركت آقاي اينانلو خيلي دوست داشتني ، جهانگير كوثري عزيز و اين روزها فرهاد آئيش و رامبد جوان است . اگر جناب آقاي مجري را از اين برنامه جدا كنيد (مجري مزخرف و بدي دارد) بقيه چيزهايش معمولا بامزه و ديدني است. ديدن طبيعت از ديد آقاي اينانلو، ورزش از ديد آقاي كوثري، تام و جري(هر روز صبح تام و جري مي گذارد!) و نمايشنامه هاي بي سر و ته فرهاد آئيش و رامبد جوان ، مي تواند صبح خوبي را براي من آغاز كند.

***

نوبل ادبيات

مدتهاست كه مي خواهم درباره دوريس لسينگ و نوبل ادبي امسال و حواشي اش بنويسم. ولي خيلي بد است كه تا به حال هيچ نوشته اي از اين برنده نوبل ادبي نخوانده ام. فعلا همه در ايران موضوع محل تولد خانم لسينگ را بررسي مي كنند كه البته چاره ديگري هم نيست! چون واقعا آثار مهم او به فارسي ترجمه نشده است . او يك نويسنده كاملا ناشناخته در ايران است. اين هم يك دليل ديگر براي فاصله خيلي زياد جامعه ادبي ايران با اتفاقات ادبيات جهان.

***

باز هم اوليس

شهروند امروز، با منوچهر بديعي مترجم اوليس منتشر نشده مصاحبه خواندني اي كرده است. خيلي از حرفهايش را درباره مشكلات ادبي امروز ايران قبول دارم. اينجا

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٩ - نیلوفر

   کوارتت   

بعد از مدتها به همت برادرم بالاخره این طلسم خیلی غیر فرهنگی بودنمان را شکستیم و به یاد دوران لذت بخش دانشجویی و توی صف ایستادن و تئاتر شهر و چهارراه ولیعصر و میدان انقلاب ٬ رفتیم تئاتر ببینیم . به هر حال در این اوضاع افتضاح سینما خیلی لذت بخش است که ببینی تئاتر هست و هنوز نفس می کشد. حتی اگر تئاتر شهر تعطیل باشد.

کوارتت که دیروز آخرین روز اجرایش را در تالار مولوی دانشگاه تهران (خیابان ۱۶ آذر نازنین! که حتی ما بچه های شریف هم چه خاطره ها که از آن نداریم) گذراند کار نو و خیلی دلچسبی بود. گرچه شبیه هیچ کدام از تئاترهای قبلی که دیده بودم نبود و گرچه هیچ کدام از بازیگرها هیچ حرکتی نداشتند ولی به هر حال همین نو بودن اجرا و البته یک نمایشنامه خیلی قوی باعث شده بود که یک ساعت و نیم میخکوب میخکوب بشویم.

تئاتر همیشه کشش غریبی دارد چون همه چیز زنده جلوی چشمانت اتفاق می افتد. برای همین است که متفاوت و استثنایی است. کوارتت ولی آنچنان هم زنده نبود! قضیه از این قرار بود که  تماشاگران به ۴ گروه مساوی تقسیم می شدند و در چهارگوشه سالن می نشستند روبروی هر گروه یک میز و صندلی و یک تلویزیون ال سی دی قرار داشت. . هر کدام از ۴ بازیگر روی یکی از صندلی ها می نشستند و به نوبت با روشن شدن نور بالای سرشان درباره قتلی که اتفاق افتاده بود اعتراف می کردند. نکته جالب این بود که تماشاگر هرگز غیر از هنرپیشه روبروییش ۳ تای دیگر را نمی دید. ۳ اعتراف دیگر از تلویزیون روبرو با دوربین مدار بسته پخش می شد. اعترافها ظاهرا برای یک فیلمساز انجام می شد که داشت فیلمی می ساخت . بین هر اعتراف صحنه هایی از چهارفصل سال در ایران مونتاژ می شد. ما با قاتل و شاکیها تا انتها می رویم.

نمایشنامه کوارتت بسیار قوی بود. تقریبا بدون نیاز به هیچ حرکتی تو درباره همه احساسات درگیر قتلهای خانوادگی احساساتی و هیجان زده می شدی. بازیها گرچه یکدست نبود ولی خوب بود. بازی آتیلا پسانی و محمد حسن معجونی بسیار عالی بود. باران کوثری مثل همیشه بود و زیاد حرفی برای گفتن نداشت. مهین صدری هم گرچه بازی خوبی نداشت ولی از نویسندگان نمایشنامه بود.

کوارتت داستان دو خانواده از دو طبقه متفاوت جامعه است. یکی تحصیل کرده٬ تقریبا پولدار٬ اهل فرهنگ و موسیقی . دیگری کارگر ٬ ساکن شهریار و سنتی. در هر دوی این دو خانواده مشکلات شدیدی و عمیق فرهنگی و احساسی وجود دارد که نتیجه اش قتل خانوادگی است. قتل یک پسر به دست دوست دخترش و قتل یک پسر به دست پدرش. کوارتت ۴ نفر از آدمهای جامعه را نشانده جلوی دوربین تا به احساساتشان اعتراف کنند. انگار که چهار فصل سال می گذرد از بهار به تابستان و از پاییز به زمستان می رسیم. و این جاده هنوز ادامه دارد. جاده شلوغ پر از آدمها با زندگیها و روابط پیچیده. صحنه آخر٬ جاده چالوس است. پر از ماشین. فیلمساز میگوید اینجا اینقدر ماشین هست که نمی توانم فیلمی از جاده خالی بگیرم. دنیا این روزها پر از زندگیهای متغیر و پیچیده است.

لینک
۱۳۸٦/٧/٢۸ - نیلوفر

   ادامه تحصيل   

دوستی دارم که مدیر یک شرکت آموزشی است. کامپیوتر و برنامه نویسی و ایمنی شبکه و اینها درس می دهند. وقتی ازش می پرسم اوضاع کاری چطور است خوشحال و سرحال جواب می دهد:توپ! خوشبختانه این روزها پول توی آموزش است!!

با اعلام نتایج کنکور امسال تعداد زیادی از دوستان و همکاران من دوباره دانشجو شده اند.تب ادامه تحصیل مدتهاست بالا گرفته است و انگار هر روز هم بالا تر می رود. پسرها معمولاسراغ مدیریت و MBA و اينها مي روند. دخترها هر چيزي كه دم دستشان باشد.معمولا اول بختشان را در همان رشته تحصيليشان امتحان مي كنند اگر نشد دم دست ترين رشته را انتخاب مي كنند. دوست زيست شناسم حالا فوق ليسانس روانشناسي مي خواند. آن يكي با ليسانس فرانسه اين روزها فوق ليسانس ادبيات نمايشي مي خواند. خوشبختانه با وجود دانشگاه پيام نور و آزاد و اينهمه دانشگاههاي خارجي فعلا توي ايران اگر پول خوب بدهي هميشه مي تواني مدركي بالا تر از ايني كه داري داشته باشي. ولي آيا اين مدرك گرفتن ها آموزشي هم در بر دارد؟

حقيقتش را بخواهيد تب ادامه تحصيل بارها مرا هم گرفته است! روزهاي اول تصميم داشتم رشته خودم را ادامه بدهم ولي خب كنكور دادن حال و حوصله مي خواهد كه در من نبود.چند باري هم كه دوباره به دانشگاه سر زدم و آن محيط گرفته و خفه را اين بار بدون دوستانم ديدم هيچ انگيزه اي برايم نماند براي برگشت. بعد خواستم بروم ادبيات نمايشي بخوانم( اگر كمي توي رشته هاي ادبي دانشگاههاي تهران سرك كشيده باشيد مي دانيد سيلابس درسي ادبيات نمايشي چيز بدي نيست). جامعه شناسي، ادبيات انگليسي، محيط زيست و مديريت ايمني كار بعضي از رشته هايي بوده اند كه بدم نميامده مدركم را بالاتر ببرند. اعتراف مي كنم حتي به MBA هم فكر كرده ام! . اينكه من اين راه را ادامه ندادم مقدار زياديش به تنبلي برمي گردد و بقيه اش به اينكه من كارم را دوست دارم و ترجيح اولم هميشه كارم هست ولي آيا اين تب ادامه تحصيل واقعي است؟

اين روزها تب ادامه تحصيل نه در ايرانيان داخل كشور كه در ايرانيان خارج از كشور هم خيلي بالاست. شايد تك و توكي هنوز به اميد افزايش حقوق در ادارات دولتي اين كار را مي كنند ولي عده اي به راستي همه درآمدشان را خرج تحصيل مي كنند . از تفريحاتشان مي گذرند مدرك تحصيلي اي مي گيرند كه از همان ابتدا هم معلوم است حداقل در شرايط كنوني ايران باز خورد هزينه اي كه برايش شده است را ندارد.

البته من خيلي افتخار مي كنم از اين علاقه به تحصيل مخصوصا در زنان سرزمينم و اعتراف هم مي كنم كه من هرگز حاضر به اين فداكاريهايي كه اينها مي كنند نيستم(من نمي توانم از كتاب خواندن و فيلم ديدن و نوشتن و سفرهايم بگذرم ) . تحصيل به خودي خود بهترين كار دنياست. ولي نيمفهمم چرا قوانين بازار آزاد اصلا در اين مسئله حكم فرما نيست! همه مي دانيم كيفيت آموزشي ما افتضاح است. همه مي دانيم مهمترين چيزي كه در دانشگاهها ياد ميگيريم جزوه برداشتن از حرفهاي استاد است. همه مي دانيم اساتيد دانشگاه امروز ايران معمولا نه به روزند نه حتي معمولا آدمهاي دلسوزي هستند. پس چرا چنين صنعت بي كيفيتي اينچنين طرفدار دارد؟ آيا اينكه بچه هاي ايراني در خارج از ايران معمولا موفقند دليل خوبي است براي كيفيت آموزشي ايران؟

اينهمه در آمد حاصل از آموزش كه شامل كلاسهاي تهوع برانگيز كنكور(مخصوصا در مقطع فوق ليسانس!) كتابهاي نكته  و تست و معلمهاي خصوصي است( نمي فهمم معلم خصوصي براي ورود به دكتراي رشته مهندسي فرايند اصولا در هيچ كجاي دنيا معني دارد؟؟!! ) جامعه ما را پر كرده از يك سري آدم متوقع كه به راستي كار بلد نيستند.

4 ماه پيش 5 نفر را آموزشي استخدام كرديم . همگي فوق ليسانس شيمي بودند. براي آموزش اوليه كار با من كار مي كردند. روز اولي يكيشان آمد ازم پرسيد: اين ABS كه اينجا نوشته شده چيست؟ همان ترمز ماشين است؟؟؟!!! نمي توانستم درك كنم چطور يك فوق ليسانس شيمي مي تواند كه نداند ماده ABS چيست! ولي نمي دانست. البته خوشبختانه بچه هاي ايراني معمولا زبر و زرنگند و زود چيز ياد مي گيرند . ولي نمي فهمم چرا وقتشان را تلف مي كنند در كلاسهايي كه چيزي بهشان ياد نمي دهد. دانشگاه در ايران به نظر من همان تجربه زندگي كردن و يادگرفتن دروس پايه است. بقيه اش حقيقتا به هيچ دردي نمي خورد. 4 سال اولش خوب است چون درس زندگي مي دهد كه لازم است. ولي اگر روحيه يادگيري داشته باشي نياز به هيچ مدرك قلابي اي نداري. يا حداقل اگر واقعا انسان فرهيخته اي باشي وقت و پولت  را در كلاسهاي بي ارزش تلف نمي كني. در دنيا آنقدر چيز هست براي يادگرفتن ، آنقدر كتاب هست براي خواندن و آنقدر كار هست براي انجام دادن كه داشتن يك مدرك تحصيلي بالا به نظر من جز چشم و هم چشمي هيچ ارزش ديگري ندارد. حداقل به اين وضع آموزشي ايران فعلا ندارد.

به هر حال به همه آنها كه دوباره دانشجو شده اند تبريك مي گويم . اميدوارم آنها حداقل خرق عادتي بكنند و واقعا سعي كنند چيزي ياد بگيرند كه زندگيشان را تغيير دهد. كاري كه همگي ما بايد هر روزه انجام دهيم.

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٥ - نیلوفر

   روز سوم   

روز سوم فیلم بدی نبود. همه مشخصه های یک فیلم خوب را داشت گرچه فیلمنامه اش حسابی می لنگید. ولی روز سوم اصلا فیلم دلچسبی نبود. گمان می کردم فیلمی که درباره روزهای مقاومت مردمی خرمشهری ها ساخته شود باید خیلی دلچسب تر از این حرفها باشد. به هر حال هیچ کس نیست که از آن روزهای مقاومت مردمی خرمشهر چیزهای عجیب و غریب تعرف نکند. ولی فیلمنامه به قدری بد نوشته شده که کل قضیه را مسخره می کند. همه چیز فیلم تشبیهی است. دختر(باران کوثری) نشانی از خرمشهر است. زیبا٬ خسته و زخم خورده. فواد ٬ مرد عراقی٬ عاشق دختر است. عاشق خرمشهر است ولی برای تصاحبش راه بمب و تفنگ را پیش گرفته است. مردم ٬ همه تا میفهمند ممکن است دختر به دست عراقی ها بیفتد تا آخرین قطره خون ایستادگی می کنند. همه می میرند. ولی دختر نجات پیدا می کند.

کشته شدن آنهمه مرد جوان برومند برای حفظ آبرو و جان دختری لنگان گرچه شاید شاعرانه باشد ولی آنقدر احمقانه است که نمی توان برای کسی دلسوزی کرد. و مرد عراقی .... بابازی خیلی خوب حامد بهداد(من کلا این حامد بهداد را خیلی دوست دارم و فکر می کنم یکی از بهترین های امروز است) تنها شخصیت باور پذیر داستان بود. من ٬ که یک بیننده ایرانی طرفدار خرمشهر بودم٬ در طول فیلم واقعا دلم برای فواد می سوخت . گمان کنم تنها عشق باور پذیر داستان عشق فواد به سلیمه بود. عشق به سرزمین و عشق به آبرو و شهر و اینها همه در حد شعارهای توخالی همیشگی باقی مانده بود. و سلیمه به بدترین شکل ممکن این عشق را خراب می کند. صورت قضیه مشخص است: سلیمه در پایان فواد را می کشد. گرچه دوستش دارد ولی سرزمینش را و مردان جوانی که در راه نجات او کشته شدند بیشتر دوست دارد.  ولی به گمانم این کار نتیجه یک فیلمنامه بد و پر از شعار است. فواد گرچه عراقی است گرچه متجاوز است و مثلا بی حساب و کتاب کودک و زن بی گناه را می کشد و گرچه فکر می کند خرمشهر باید جزئی از عراق باشد ولی وقتی پای عشق وسط می آید صادق است. همه موقعیت خودش را به خطر میاندازد و سلیمه را نجات می دهد. گمان کنم کشته شدن فواد توسط سلیمه نامردانه ترین کار ممکن بود.

به طور کلی یکی از بهترین کارهایی که می توان در نوشتن داستان جنگها کرد همین عشق است که از همه چیز واقعی تر است. عاشق شدن سربازی از آن سو به دختری از این سو. در میان همین عشق است که می توانی واقعا درباره زندگی و مرگ و کشتن و کشته شدن بنویسی. ولی نویسنده روز سوم هیچ اعتقادی به عشق ندارد. حقیقتش را بخواهید من هیچ نمی خواهم سلیمه و برادر متعصبش نمادی برای سرزمینم باشند.

ولی در کنار همه اینها و در اوضاع این روزهای سینمای ایران روز سوم فیلم خوبی است که دیدنش بهتر از ندیدنش است.و صحنه های تاثیر گذار زیادی دارد(مرگ رسول و مرگ آن پسرک یتیم). فقط ای کاش کسی به اینهمه سیاستگذار سینمایی امروز ایران می گفت که اینهمه شعار دادن توی فیلمها هیچ نتیجه ای ندارد. بگذارید هنرمندها هنرمندانه کار کنند.

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٤ - نیلوفر

   خواب   

پادشاه معمولا خواب می بیند پسرش جایش را می گیرد. پادشاه معمولا خواب می بیند پسری در روزی خاص متولد می شود که سلطنتش را نابود می کند. پادشاه خواب می بیند که خشکسالی می شود.

تاریخ پر است از این خوابهای سرنوشت ساز. تاریخ مشرق زمین که با همه داستانها و افسانه ها گره خورده است. قصه های مذهبی و افسانه های خاسته از همین منطقه که امروز خاور میانه می خواننش.

مدتی است که فکر می کنم حکایت این خوابهای تاریخی چیست؟ آیا یک وسیله دم دست و راحت تاریخ نویسان و داستان نویسان زمانه بوده است یا واقعا پادشاهانی بوده اند که چنین خوابهایی دیده اند؟ چرا دیگر کسی از این خوابها نمی بیند؟

مهمترین اتفاق داستانی مشرق زمین خواب است. خوابها معمولا هم آغاز کننده داستانند و هم پایان دهنده آن. دلیلش احتمالا راز آلود بودن خواب است. شباهتش به مرگ.به ندانستن. دلم می خواهد باور کنم همه این خوابها که مشرق زمینیان در طول سالها دیده اند تنها و تنها حربه دست داستان نویسان و قصه گوها بوده برای ثبت در تاریخ.

دنیا پس از کشف درونیات آدمی٬ علم روانشاسی٬ تغییر شگرفی کرده است. حالا علم سعی می کند خوابهای ما را و خیالهای مارا و ذهنیت احساسیمان را توضیح دهد و چه موفق هم هست. حالا دیگر هیچ قصه نویسی٬ هیچ تاریخ نویسی٬ نمی تواند به خواب متوصل شود.شاید به همین دلیل است که دیگر کسی خواب سرنوشت سازی نمی بیند.

آیا دنیا این روزها از خواب بیدار شده یا هنوز خواب است؟ این را ولی هیچ نمی دانم

لینک
۱۳۸٦/٧/٢۳ - نیلوفر

   ادبيات کهن ايرانی و تاريخ تمدن بشريت   

این روزها از صدقه سر حاج آقای فتوحی٬ بعضی ها منطق الطیرهای خاک خورده گوشه کتابخانه هایشان را٬ اگر روزی به دلیلی هدیه گرفته بودند مثلا٬ باز کرده اند تا این حکایت شیخ  صنعان را شده چند بیتی بخوانند. گمان نمی کنم تحقیق جامعه شناسی نیاز باشد که آمار بگیریم چند نفر از آنها که  ساعت ۱۰ میخکوب سریال می شوند اصولا می دانند عطار کی بود و اینکه منطق الطیر و هفت شهر عشق و شیخ صنعان اصولا کجای ادبیات و تاریخ جهانند و چرا.

احمقانه است. مدرسه که می رفتیم بالای درسهای کتاب ادبیات تکه های ریزی بود درباره تاریخ زندگی نویسندگان و شاعران. یادتان هست با چه زجری حفظشان می کردیم؟ که فلانی اسم اصلیش چه بوده چه سالی آمده چه سالی رفته و چه کتابهایی نوشته است. نمی دانم اگر آن معلمهای استثنایی ادبیات را نداشتم احتمالا من هم مثل همه بچه های ریاضی و تجربی متنفر از تاریخ ادبیات بودم و اوج علاقه ام به ادبیات کهن ایرانی می شد چهار کلمه شاهنامه٬ فال حافظ و مولوی که این روزها بد جوری توی بورس است.

آن روزها که منطق الطیر می خواندیم همه بهمان خرده می گرفتند که این چه وضعش است؟ کلاس کنکورچه؟ یعنی که چی می مانی مدرسه که مثلا بروی کلاس عرفان؟! مگر عرفان کلاس می خواهد؟ این چیزها کشک است. همین است که کشورمان عقب افتاده شده. بس که همه دلی دلی می کنند. خواندن منطق الطیر سختمان بود. برای یک دختربچه ۱۶ ساله خیلی سخت است که بفهمد عشق یعنی چه. ولی نمی توانم بفهمم یک ایرانی چطور می تواند ایرانی باشد بدون عطار و نظامی و رودکی و بیهقی و فردوسی و ...

چند روز پیش نوشتم دنیای این روزها را دوست ندارم چون عشق ندارد. دنیای این روزها عشق ندارد چون کسی دیگر حکایت شیخ صنعان را نمی خواند. منطق الطیر هیچ تفسیری نمی خواهد. عرفان بازی و هو هو کردن نمی خواهد. مسلمانی و قران نمی خواهد تاریخ ادبیات کهن ما٬ تاریخ تمدن بشر است.و هیچ چیز مهمتر از تاریخ تمدن بشریت نمی تواند امروز را روشن کند.من به عرفان اعتقادی ندارم. من به هیچ چیز اعتقادی ندارم الا تاریخ بشریت. و الا به اعجاز ادبیات داستانی. به اعجاز خیال و عقل و عشق.  گفتم شاید این روزها به بهانه آقای فتوحی کسی دلش بخواهد عطار بخواند. اینجا حکایتش را می گذارم. بلکه کسی بخواند ٬ و عشق را بشناسد. بلکه کسی بخواند و بداند به قول خواننده همین سریال: بی عشق عمر آدم یک دم به باد می ره ..... همه تجربه بشریت در این حرف حافظ جمع شده است: عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید... به همین سادگی. نه نیاز به حقوق بشر دارد نه سازمان ملل. حیف که کسی این روزها جرات عاشقی ندارد.

شیخ صنعان پیر عهد خویش بوددر کمالش هرچه گویم بیش بود

 

شیخ بود اندر حرم پنجاه سال با مریدی چار صد صاحب کمال

 

موی می بشکافت مرد معنوی در کرامات و مقامات قوی

 

هر که بیماری و سستی یافتی از دم او تندرستی یافتی

 

خلق را فی‌الجمله در شادی و‌غم مقتدایی بود در عالم علم

 

گرچه خود را قدوه اصحاب دیدچند شب او همچنان در خواب دید

 

کز حرم در روش افتادی مقام سجده میکردی بتی را بردوام

 

آن بدانش اوستاد بامریدان گفت کاریم اوفتاد

می بباید رفت سوی روم زودتا شود تعبیر این معلوم زود

 

چارصد مرد مرید معتبرپیروی کردند با او در سفر

 

می شدند از کعبه تا اقصای روم طوف می کردند سر تا پای روم

 

از قضا دیدند عالی منظری بر در منظر نشسته دختری

 

دختر ترسای روحانی صفت در ره روح اللـَّهش صد معرفت

 

بر سپهر‌حسن و در برج کمال آفتابی بود اما بی زوال

 

آفتاب از رشک عکس روی او زردتر از عاشقان درکوی او

 

دختر ترسا چو برقع برگرفت بند بند شیخ آتش درگرفت

 

چون نمود از زیر برقع روی خویش بست صد ز نارش از یک موی خویش

 

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد عشق آن بت روی ،کار خویش کرد

 

شد بگل از دست و در پای اوفتاد جای آتش بود برجای اوفتاد

 

دخترش گفت ای خرف از روزگارساز کافور و کفن کن شرم آر

 

شیخ گفتش گر بگوئی صد هزارمی‌ندارم جز غم عشق تو کار

 

گفت دختر گر تو هستی مرد کارکرد باید چار کارت اختیار

 

سجده کن پیش بت و قرآن بسوزخمر نوش و دیده از ایمان بدوز

 

شیخ گفتا خمر کردم اختیاربا سه دیگر ندارم هیچکار

 

گفت بر خیز و بیا و خمر نوشچون بنوشی خمر آئی در خروش

 

گفت بیطاقت شدم ای ماه رویاز من بیدل چه می خواهی بگوی

 

گر بهشیاری نگشتم بت پرستپیش بت مصحف بسوزم مست مست

 

دخترش گفت این زمان مرد منیخواب خوش بادت که در خورد منی

 

چون خبر نزدیک ترسایان رسیدکانچنان شیخی ره ایشان گزید

 

شیخ را بردند سوی دیر مستبعد از آ ن گفتند تا زنار بست

 

باز دختر گفت ای پیر اسیر

من گران کابینم و تو بس فق

 

سیم و زر باید مرا ای بیخبر

کی شود بی سیم کارت همچو

شیخ گفت ای سرو قد سیمبر

عهد نیکو میبری الحق بسر

 

کس ندارم جز تو ای زیبا نگار

دست از این شیوه سخن آخر بدار

 

عاقبت چون شیخ آمد مرد او

دل بسوخت آن ماه را از در

 

گفت کابین را کنون ای ناتمام

خوک بانی کن مرا سالی تمام

 

تا چو سالی بگذرد هر دو بهم

عمر بگذاریم در شادی و غم

 

شیخ را در کعبه یاری چست بود

 

در ارادت دست از کل شست بود

 

بود بس داننده و بس راهبر

زو نبودی شیخ را آگاه تر

 

شیخ چو از کعبه شد سوی سفر

او نبود آنجایگه حاضر مگر

 

با مریدان گفت ای تردامنان

در وفاداری نه مردان نه زنان

 

گر شما بودید یار شیخ خویش

یاری او از چه نگرفتید پیش

 

جمله سوی روم رفتند از عرب

معتکف گشتند پنهان روز و شب

 

همچنان تا چل شبانروز تمام

سر نه پیچیدند هیچ از یک مقام

آخرالامر آن صنم چون راه یافت

ذوق ایمان در دل آگاه یافت

 

شد دلش از ذوق ایمان بی قرار

غم آمد گرد او بی غمگسار

 

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

 

می روم زین خاکدان پرصداع

الوداع ای شیخ عالم الوداع

 

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن

عاجزم عفوم کن و خصمی مکن

 

این بگفت آن ماه دست از جان فشاند

 

نیم جانی داشت بر جانان فشاند

 

گشت پنهان آفتابش زیر میغ

جان شیرین زو جداشد ای دریغ

 

قطرة بود او در این بحر مجاز

 

سوی دریای حقیقت رفت باز

 

جمله چون بادی ز عالم می رویم

رفت او و ما همه هم می رویم

 

لینک
۱۳۸٦/٧/٢٢ - نیلوفر

       

حافظ بدون شرح :

هر که ترسد ز ملال ٬ اندوه عشقش نه حلال

لینک
۱۳۸٦/٧/٢۱ - نیلوفر

   نوشتن دنيای امروز   

می خواهم این جهان را بنویسم. می خواهم امروز این جهان را بنویسم. می خواهم بنویسم که دنیا پر از داستانهای با پایان بد شده است. می خواهم بنویسم آدمهای این دنیا هر روز کمتر از روز قبل عشق را می شناسند. می خواهم بنویسم آدم بودن احمقانه شده است. می خواهم بنویسم که هیچ کس نمی داند چطور باید دوست داشت. می خواهم بنویسم که دنیا بدجوری نیاز به یک رومئو و ژولیت دارد. زندگی در این سر دنیا یعنی حقارت ٬ تنهایی ٬ حسرت ٬ آرزوهای دست نیافتنی ٬ حق پایمال شده . زندگی در آن سوی دنیا یعنی ازدواج همجنسگراها ٬ دادگاه های حظانت ٬ داد و بی داد بر سر حقوق بشری که نمی شناسیش. کاش می شد شکسپیری پیدا شود که دختری از این سوی دنیا را عاشق پسری از آن سوی دنیا کند. کاش می شد همه اینها که توی سازمان ملل می نشینند٬ یا توی کوه و کمرهای کردستان به هم گلوله می بندند یا تحقیقات فضایی می کنند و داروهای مهم کشف می کنند برای لحظه ای این هیاهوی سی ان ان و سریالهای تلویزیونی و بوق ماشینها را فراموش می کرند و به قصه دلدادگی گوش می کردند. نمی دانم آیا روزی می توانم دنیا را بنویسم؟ نمی دانم آيا می توانم از عشق بنویسم؟ از عشق مهمتر مگر چیزی هست در این دنیا؟

من٬ کور و کر و بی عقلم. من اگر لحظه ای به جای ژولیت می بودم تردید نمی کردم و خنجر را توی قلبم فرو می کردم. دنیای بدون عشق هیچ جذابیتی ندارد. دنیای بدون عشق می شود دنیایی که سیاستمداران و اسلحه سازان و دلالهای نفتی و پادشاهان دست نشانده و احمقهایی مثل بوش و سارکوزی وپوتین و بلر ساخته اند.

می خواهم دنیا را بنویسم. ولی نمی دانم دنیای بدون عشق را چطور می توان نوشت.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٩ - نیلوفر

   ادبيات يا روزنامه نگاری؟   

چندی پیش از قول سارتر خواندم که ادبیات چیست؟ آیا یک اثر ادبی مهم تر است یا کودکی که دارد از گرسنگی می میرد؟ سارتر جواب داده بود که معلوم است که کودکی که از گرسنگی می میرد از یک اثر ادبی مهم تر است. ولی تنها با ادبیات است که می توان فهمید کودکی دارد از گرسنگی می میرد. گمان می کنم آن روزها البته دنیا این چنین در تسخیر رسانه ها نبود و هالیوود هنوز کاری به آفریقا و افغانستان نداشت. اما فکر میکنم خیلی جالب است که با وجود دنیای این روهای اطلاعات که عکس کودکی آفریقایی در حال مرگ وقتی کرکسها بالای سرش پرواز می کنند مهمترین عکس خبری دنیا می شود ٬ هنوز هم از گرسنگی مردن را فقط در ادبیات می توان فهمید.

همیشه بحث جالبی داشتیم با استاد داستان نویسیمان درباره تفاوتها و شباهتهای  ادبیات و خبرنگاری. از آن بحثهای پیچیده و جذاب است. بسیاری از مهمترین نویسنده های دنیا خبرنگاران خبره ای بوده اند. مهمترین ها شان همینگ وی و مارکز هستند. کوتاه و ساده نوشتن دستاورد ورود خبرنگارها بوده به دنیای ادبیات. بهترین مقایسه ادبیات و روزنامه نگاری شاید در بین داستانهای فالکنر باشد و همینگ وی. هر دوتا خوبند و هر دوتا بی اندازه با هم متفاوتند.

ولی واقعیت این است که من دنیای ادبیات را بی روزنامه نگاری بیشتر دوست دارم. هر روز خبرهای تکان دهنده ای می خوانیم از دنیا در روزنامه ها ولی هیچ کدامشان زندگی ما را تغییر نمی دهد. هیچ کدامشان بیش از چند ثانیه درگیرمان نمی کند. سری تکان می دهیم٬ نچ نچ می کنیم و بعد می رویم به دنبال کارمان. ولی من هنوز بعد از ۳ سال یاد و خاطره مایکل ک (داستان بی نظیر زندگی و زمانه مایکل ک) از خاطرم نرفته است. هر وقت درباره گرسنگی و آفریقا و مرگ و سیاه و سفید حرفی بشود من فقط و فقط یاد مایکل ک می افتم. 

عکسهای خبری دنیا را تکان داده است. فیلمهای خبری جنگ و هیاهو به پا کرده است. ولی تنها این داستانهای ادبی بوده اند که آدمها را به فکر کردن درباره دنیا واداشته است.

داستان کوتاه شیرینی عسلی هاروکی موراکامی یادتان هست؟ دو دوست دانشگاهی که یکیشان خبرنگار میشود و دیگری نویسنده. همه تفاوتها و شباهتهای روزنامه نگاری و داستان نویسی در این داستان به بهترین شکل نشان داده شده است. خبرنگارها عجول٬ پر شرو وشور خلاق و راضی نشدنی اند. نویسنده ها آرام تاثیر گذار و غیرقابل توصیفند. نکته جالب اینجاست که عشق - این مهمترین دلیل انسان بودن - را تنها ادبیات است که حس می کند.

پی نوشت:

یادم رفت بگویم که مهمترین و قدیمیترین خبرنگار داستان نویس را خودمان داشته ایم. ابولفضل بیهقی نازنین!

پی نوشت ۲:

اینجا درباره همین مطلب چیزهای خوبی نوشته شده. گرچه با همه شان موافق نیستم ولی خواندنی است.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱۸ - نیلوفر

   ماهيگير   

اداره شیلات یک سالی است که در آتش سوخته است. خرابه هایش هنوز همانطور کنار رودخانه چمخاله افتاده است. پسرک ماهیگیر خوب همه چیز خاطرش مانده. قضیه مرگ دو تا ماهیگیر قاچاق به دست مامورین را هر کسی طوری تعریف می کند. پسرک ماهیگیر ولی مصرانه معتقد است که دم صبح بوده. رفته بودند تورها را جمع کنند که مامورین سر می رسند. ماهیگیرها فرار می کنند. مامورها دنبالشان می کنند. دریا طوفانی بوده. قایق ماهیگیرها ایمن نبوده. غرق می شوند. مامورها نمی توانند نجاتشان بدهند. مردم ده سر صبح خبر دار می شوند. مردم ده همه ماهیگیرند. مردم ده همه قاچاق می کنند. مردم ده هیچ مامور و قاعده و قانونی را برای ماهیگری قبول ندارند. مردم ده شورش می کنند. می روند جلوی در اداره شیلات. همه چیز در کمتر از نیم ساعت دود می شود. شعله های آتش را مردم ده به پا می کنند. شیشه ها ر ا می شکنند. فریاد اعتراض می زنند.

پسرک ماهیگیر را خوب می شناسیم. خانه شان نزدیک ماست. یک اسکله قدیمی ماهیگیری لب رودخانه . نم گرفته و کوچک و قدیمی. شده خانه خانواده ۴ نفریشان. پسرک سالهاست که درس را رها کرده. ورزیده و آفتاب سوخته است. ماهیگیر جوان قابلی است. ماهیگیرها را دوست دارم. نترس و شجاع دلند. دل شیر می خواهد شب ها در تاریکی و باد بروی در بی انتهای دریا. با یک تکه قایق چوبی. پدرش هم ماهیگیر است. معتاد هم هست. دست بزن هم دارد. ماهیگیر خیلی خوبی است . چند باری زندان هم رفته.

می گویم بهتر نبود همه تان به جای قاچاق استخدام همین شیلات می شدید؟ می گوید شیلات خوب پول می دهد ولی همیشگی نیست. می گویم قاچاق هم همیشگی نیست. حالا اداره شیلات در محلی بزرگتر ساخته شده است. حالا دیگر هیچ کدام از این ماهیگیرهای تنها نمی توانند وارد دریا شوند. کنترل مامورین خیلی سفت و سخت تر شده است. می پرسم راضی هستین از آتش زدن شیلات؟ می خندد که حقیقتش را بخواهی نه! می گویم دوست نداشتی خودت استخدام شیلات بودی با حقوق کافی و بیمه ؟ می خندد که بیمه؟!

تمام تابستان را با برادر کوچکش لب دریا مسافر زده اند برای قایق سواری. می گوید درآمد پارسال خوب بود. ۴۰۰ هزار تومن شده بود. سقف خانه را تعمیر کرده بودند با آن. ۴۰۰ هزار تومنی که از چنگ پدر جان سالم به در برده بود و دود نشده بود بالاخره از چکه های همیشگی سقف خلاصشان کرده بود. امسال اما با این اوضاع بنزین مسافرکشی با قایق درآمدی ندارد. موتور قایقش نیمه های تابستان سوخت و قیمت تعویضش بیش از یک ملیون تومان است.  میگوید حالا برای مسافر زدن لب دریا هم باید مجوز بگیریم.

همین روزها ۱۸ سالش می شود. باید برود سربازی .از کیمته امداد آمده اند خانه نم زده شان را دیده اند. یک چاله با دری از ایرانیت قراضه توالتشان است. خانه شان روی اسکله ماهیگیری کنار روزدخانه است. کمیته امداد قبول کرده پسر که سربازی برود مسمتری ماهی ۱۰۰ هزار تومن بهشان بدهد. امشب قرار است با پدر و برادر کوچکش بروند صید. قاچاق. می گوید شانس بیاوریم یک شبه کلی کاسبیم.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٧ - نیلوفر

       

خوشبختی این روزها 

تمام روز قبل را مثل یک دانشجوی درس نخوان  شب امتحان به جمع آوری مدارک و توصیه های اکید به کارگر و منشی گذرانده بودم. یخچال و فریزر خانه مان خالی خالی بود. خیلی سخت است که خانواده را سیر نگه داری وقتی هیچ چز خوردنی توی ذخیره غذاییت پیدا نشود. گوشت خریدم. پاک کردم. خرد کردم. کیسه کردم. برچسب زدم. میوه خریدم . شستم. روز بعد ممیزی داشتیم برای گرفتن گواهی نامه مدیریت کیفیت . قبل از خواب دوباره دوره کردم همه چیز مرتب باشد. ساعت ۶ صبح راه افتادیم. ساوه که رسیدیم تازه سرویس کارگرها رسیده بود. بالا رفتیم پایین آمدیم. توضیح دادیم. حرف زدیم. آقایون ممیزها چیزی توی مایه های دکترها بودند به روایت مش قاسم (فرق زیادی بین گاومیش و کمانچه قائل نبودند!) ساعت ۵ برگشتیم. کمربندی تهران: ترافیک. همت : ترافیک: مدرس : ترافیک. صدر: ترافیک. شرق غرب جنوب شمال ترافیک.  آقای ممیز را رساندیم دم در خانه اش شمال شرق. ترافیک ترافیک. رسیدیم خانه. به کلی فراموش کرده بودم. سبزی فروش سر کوجه قرار بود امروز برایم کلی سبزی پاک شده بیاورد. تقریبا سه برابر مقداری که سفارشش داده بودم سبزی آورده بود. قرمه٬ نعناع جعفری٬ پلو٬ آش٬ کوفته. شوید... لباس عوض کرده نکرده. ایستادم به شستن. تمام نمی شد. سبزی خرد کن مادر شوهر به امانت گرفته شد. شستم خرد کردم. سرخ کردم. ساعت شد ۱۲ . ناهار فردا بین همه این سرخ کردنها پخته شد. آشپزخانه بوی سبزی می داد. همه جایش پر از خرده سبزی بود. جارو کشیدم. ته کشیدم. حمام کردم. غش کردم: خواب دیدم. خواب مناقصه فردا که دارد تاریخش می گذرد. خواب مسئول فنی پالایشگاه هاشمی نژاد که خیلی بددهن و بد اخلاق است. خواب لیست کارهای نکرده روی میز کارم. خواب نبود. بود؟ امروز صبح بیدار شدم. لباسهای شسته شده را پهن کردم. پیرهن ها را اتو کردم. میرداماد: ترافیک. مدرس: ترافیک.

عزیز نازنینی می گفت: چقدرخوشبختی میخواهد که همیشه کار داشته باشی و بتوانی انجامشان دهی.

***

افسر پلیس بامزه!

پدر همسرگرامی در جاده رشت سبقت غیر مجاز می گیرد. پلیس می بیند. جریمه می شود. عصبانی می شود. شاید کمی حق دارد. سبقتش خیلی هم غیر مجاز نبوده. انتهای خط مقطع و ابتدای خط ممتد. به هر حال پلیس جریمه می کند. پدر همسرگرامی به سیستم خط  کشی جاده ایراد می گیرد. پلیس با او بحث می کند. عصبانی تر می شود. به کل سیستم جریمه ایراد می گیرد که فقط به دنبال ماشینهای کمی مدل بالاست و پول درآوردن و به خطاهای اصلی که اینهمه کشته می گذراد کاری ندارد و... همان حکایت تکراری چانه زدن با پلیس. پلیس پرگ جریمه را تحویل می دهد. کنار برگ جریمه ٬ همانجا که کمی سفیدی کاغذ پیداست٬ پلیس به خط خوش نوشته: راننده با سیستم مشکل دارد!!! به من توهین می کند و می گوید ما برای پول درآوردن جریمه می کنیم!!!

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٦ - نیلوفر

       

لاهیجان٬ نیم ساعت مانده به افطار٬ بازار شهر

هوا گرگ و میش است. پیاده روها شلوغ. دخترها و پسرها دسته دسته رد می شوند. همه مغازه ها باز است. روبروی فرش فروشی ایستاده ایم. پیرمرد با کت رنگ و رو رفته و کلاه نمدی و سبیل سفیدش روی صندلی زهوار دررفته ای وسط مغازه نشسته. کسی توجهی به او ندارد. بیرون هیاهوی دم افطار است. از مسجد کمی دورتر صدای ربنا بلند است. همه کلوچه فروشی ها و شیرینی فروشی ها جلویشان صف زولبیا بامیه درازی بسته شده است.کمی جلوتر یک چایخانه کوچک است. با دو سه  تا میز پلاستیکی بی رومیزی . نوشته : افطاری حاضر است. قدم می زنیم در هوای بی دود و دم. در دلخوشیهای کوچک شهر کوچک. در میان صفهای حلیم و آش رشته. کافی است کمی جلوتر برویم . بساط رشته خشکار به راه است. سینی های بزرگ مسی. دارچین و شکر و گردو ساییده شده. زنهای شمالی که رشته ها را می پیچند. زن و مردهایی که برای خریدنشان صف بسته اند. مردی با یک قابلمه آش در حال دویدن است. لابد برای افطار مهمان دارند و دیرش شده است. زنی نان بربری خریده و می دود. چادر به دندان. از همان نانهای بربری شمالی که هیچ خوردن ندارد. اینجا آیس پک هم هست. جلویش هم صف است. لابد جوانها با بستنی افطار می کنند. ربنا تمام شده. هوا تاریک می شود. مسجد الله اکبر می گوید. همان اذان آشنای قدیمی . همان که همگیمان می شناسیمش. همان که موذن زاده اردبیلی خوانده. ما همچنان قدم می زنیم. مغازه ها تند و تند می بندند. حالا پیرمدر فرش فروش هم رفته است. لابد الان سر سفره افطار بادی به گلو انداخته و جلوی خانواده ادعا می کند که چقدر از صبح کار کرده است.خیابانها تند و تند خلوت می شود. جنگلها تند و تند تاریک می شود. ما تند و تند همه چیز را خاطره می کنیم.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٤ - نیلوفر

   من و آن زن   

می گوید: زن باید خوب باشد. مشکل جامعه از گمراهی زنهاست. هم سن و سال من است. شاید کمی بیشتر. چاق و کمی زمخت است. نگاهش که می کنم فکر می کنم اگر آن چادر رنگ و رو رفته و آن مقنعه محکم دور گردن پیچیده شده را بردارد . یک سری به آرایشگاه بزندو موهای اضافه صورتش را مرتب کند٬ کمی هم ورزش کند و مراقب غذاخوردنش باشد احتمالا زن قشنگی خواهد شد.چادرش را دوباره محکمتر دور سرش می پیچد و ادامه می دهد: آقامون ۳ ساله منتقل شدن پایگاه ارتش سر پل ذهاب. می پرسم: آنجا آثار باستانی قشنگی دارد نه؟ می گوید: اوه آره. اینقدر اونجا آدم شهید شده. کاروانهای دانشجویی همیشه برای دیدن منطقه های جنگی و قصر شیرین و مرصاد و اینا میان. یک مانتوی بلند کلفت مشکی تنش کرده زیر آن چادر و مچ دستهایش را هم با دو تاتکه پارچه حریر مشکی پوشانده نکند موقع بلند وبالا کردن دست کمی از مچ دستش پیدا شود. برای بیماری شوهرش آمده اند تهران. کنارش نشسته ام . توی اتاق انتظار یک بیمارستان. می گوید این روزها در تهران مهمان مادر و پدرش شده اند. البته نه توی تهران. که توی ورامین. ازش خوشم آمده. گرچه حس می کنم هیچ دوست ندارد با زنی با شکل و قیافه من همصحبت شود ولی به حرفش کشیده ام. می گویم روزها توی پایگاه حوصله ات سر نمی رود؟ می گوید خب چرا. ولی زن خوب که از خانه بیرون نمی رود. این را باید همه زنها بدانند. می پرسم : خب برای خرید که بیرون می روی؟ می گوید: معلومه که نه! آنجا توی کردهای کرمانشاه مگر دیوانه ام؟ همه خرید پای شوهرم است. لیسانس الهیات دارد. می گویم: می توانی مثلا به بچه ها درس دینی بدهی توی مدرسه؟ اینطوری وضع مالیتان هم بهتر می شود نه؟ خب درس خوانده ای مثلا برای چی؟ سرش را تکان می دهد که این چیزها انحراف می آورد. می گویم: درس الهیات؟!‌ . اوضاعمان خیلی بامزه شده. من سعی دارم او را هدایت کنم و او مرا!. دست از سر هدایت کردنش برمی دارم. از اوضاع شوهرش می پرسم. از مشکلات سلامتی اش که همه اش به خاطر کارهای احمقانه نظامی است. از اینکه چون بیماریش طوری است که بیمارستان ارتش قبولشان نمی کند هیچ پولی بابت درمانها ندارند. از اینکه چقدر نذر کرده تا کربلا برود اگر آقایش خوب شود. می گوید یک نامه نوشته ام برای رئیس جمهور. آقامون داد دست خود رئیس جمهور آن وقت که آمده بود کرمانشاه. گفتم خب چی شد؟ گفت هیچی بابا. می گویم: من اگر جای توی بودم دق می کردم تنهایی صبح تا شب توی خانه. همینه که اینقدر چاق شدی دیگه! .اخم می کند: من که چاق نیستم!. این چیزها مهم نیست. زن باید با خدا باشد . می گویم: خب پس تنهای تنها هم نیستی! قران کوچکش را از توی کیفش در می آورد و می گوید: معلومه که نیستم! تو هم نیستی ! بعد شروع می کند به خواندن.

دلم می گیرد. برای او . برای خودم. برای سرزمینم. برای آینده مان

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٠ - نیلوفر

   شبهای قدر مدرسه   

یادتان هست توی پیلوت جمع می شدیم و شله زرد می پختیم؟ یادتان هست ماها که روزه بگیر نبودیم با چه شوقی افطار می کردیم مثلا؟ یکی از معلمها حلوا می آورد و دیگری کلی سبزی پاک کرده. برای همه بچه های مدرسه٬ چه همه آن عارفهای حیران خدایش و چه آن شیطانهای دنبال شر و شورش شبهای احیاء مدرسه فراموش نشدنی ترین خاطرات بود. تنها دعایی که تا به حال کامل گوش داده ام جوشن کبیر است. خانم معلم ادبیات با آن قد کوتاه و صدای خوبش هی می خواند : یا ... یا ... یا .... جمع ما گوشه پیلوت می نشست چشمهایش را متفکرانه تنگ می کرد و به همه صفات آن خدایی که بچه ها صدایش می کردند گوش می داد. زود خسته می شدیم. می رفتیم توی حیاط . آسمان معمولا پر ستاره بود. خوب یادم هست نیمه های شب بود. خوابیدیم کف زمین حیاط مدرسه. دستهایمان را به هم دادیم و چشم دوختیم به آسمان. چند ساعت همان طور ماندیم؟ کسی می داند ساعت ۳ صبح توی کلاسهای مدرسه دویدن چه لذتی دارد؟ روی نیمکتهای تاریک نشستن و گچ بازی کردن با تخته؟ و هی مدام از خودمان درباره همه سوالهای ممکن هستی بپرسیم ؟ در حالی که روی میزهای نیمکتها می پریم و به هم گچ پرت می کنیم در آن تاریکی با هم بحث کنیم درباره وجود داشتن خدا. درباره اینکه ما کی هستیم و این جهان چی هست؟ چقدر همین جوشن کبیر را تفسیر کرده باشیم خوب است؟ همیشه بحثمان با بچه های مذهبی به سر سوره نساء می رسید. چقدر همه بچه های مذهبی مان را دوست داشتم. چقدر نیمه شب پنجره کلاس را باز کردیم و لب هره نشستیم و به آسمان سیاه چشم دوختیم و حرف زدیم از اینکه چه هستیم؟ بعد یکی آن و سط پیشنهاد منطق الطیر خواندن می داد. کی بود؟ الان کجاست؟ انقدر این شبهای احیاء مدرسه را دوست داشتیم که سالهای دانشجویی هم که دیگر کارمان با مدرسه نبود  باز سر می زدیم. ما٬ بی روزه و نماز و قران شبهای قدر بی نظیری را سپری کرده ایم. باهاش بزرگ شدیم . یاد گرفتیم. بس که با هم حرف زدیم و فهمیدیم. برادرم در سالهای اول دانشجویی اش بدجوری حیران چه هستیم و چرا شده بود. نشستم . دستش را گرفتم و بهش لبخند زدم که : عزیزم! این دورانت می گذرد. فکر می کنی ٬ می خوانی ٬ یاد می گیری و می گذرانیش . پرسید به جوابی هم خواهم رسید؟ گفتم باور می کنی که جوابش اصلا مهم نیست؟ مهم این است که جرات فکر کردن پیدا می کنی ٬ بزرگ می شوی . بعد نگاهش کردم و گفتم: و همه آن ها که کنارت بزرگ شدند حتی اگر تا آخر عمر هم نبینیشان دلیل بودنت هستند. 

حالا٬ از همه آنها که با هم شبهای قدر مدرسه را توی حیاط و راهروها می دویدیم کس زیادی دور و برم نمانده. گرچه همه شان شاد و خوشبخت گوشه ای از این دنیا موفقیتهایشان را پشت سر هم تکرار می کنند. مهم نیست. همگی ما ته دلمان می دانیم چیزی که الان هستیم٬ این اطمینان و اعتمادمان به زندگی همه مدیون همان شبهای مدرسه است. که به بهانه دعای مدرسه دور هم جمع شدیم و فکر کردیم و بزرگ شدیم .

لینک
۱۳۸٦/٧/٩ - نیلوفر

   ادبيات جنگ   

همیشه گفته ام زیباترین داستانی که درباره جنگ و کلیه پیش آمد ها و پس آمد های آن خوانده ام داستان بی نظیر هاینریش بل(( سیمای زنی در میان جمع)) است. حتی از آن داستانهای کوتاه و عالی همینگ وی هم تاثیر گذار تر است.

امروز ما در حالی که در هفته سالگرد اغاز جنگ ایران و عراق هستیم و تلویزیون ایران مدام دارد خودش را می کشد و درباره ادبیات و سینمای دفاع مقدس حرف می زند و تلویزیونهای خارجی هم خودشان را می کشند تا ما باور کنیم جنگی دیگر نزدیکمان است ٬ نشسته ایم و فیلم روز سوم را می بینیم. روز سوم ٬ برنده همه جوایز جشنواره فیلم فجر دولت جدید بود. من٬ گرچه می دانستم بقیه فیلمها هم چیز خوبی نبوده اند ولی به دیدن فیلم نرفتم. به هر حال وقتی جناب وزیر ارشاد کنونی برای فیلمی سر و دست می شکند دلیل کافی وجود دارد که تو نباید فیلم را ببینی. ولی ما به هر حال فیلم را روی سی دی دیدیم. من اعتراف می کنم: من کاملا گیج شده ام.

خیلی دلم می خواهد درباره جنگ بنویسم. خیلی دلم می خواهد بفهمم واقعا آن هشت سال چه اتفاقاتی افتاد. یک چیز اما برایم مشخص است . ما در سالهای اول جنگ به طرز کاملا ناجوانمردانه ای از طرف همه دنیا تحت فشار بودیم. ما ماجرای گروگان گیری را داشتیم . قبول . ما انقلاب داشتیم. قبول. ولی همه قطعنامه های سازمان ملل متحد و موضع گیری همه کشورهای دنیا برعلیه ما بود و این به طرز درد آوری ناجوانمردانه است. نمی دانم چطور می توانیم دوباره به این دنیای ناجوانمرد اعتماد کنیم. جنگ چیز بدی است. ولی چطور می توانیم بی طرفانه درباره واقعیت هایش بنویسیم. فکر میکنم اگر قرار باشد این روزها دوباره جنگی درگیرد ما چقدر نیاز داریم درباره آن یکی چیز بدانیم و نمی دانیم.

این روزها ٬ در ادامه همه این خودشیرینی های حال به هم زن اداره ارشاد ٬ یک مسابقه راه افتاده بود که سرتاسر شهر تبلیغاتش را زده بودند. گمان کنم شرکت کننده های همچین مسابقه ای هم برای همه آشنا هستند. این مسابقه که داستان و شعر بود موضوعش این بود: اگر دفاع نمی کردیم چه می شد؟ . من زیاد به این سوال فکر کردم. به اینکه واقعا اگر اینهمه جوان نمی مردند. اگر می گذاشتیم همه دنیایی که روبروی ما ایستاده بود بیاید چه می شد؟ سوال سختی است. سوالی است که جوابش را ادبیات جنگ می دهد. ادبیات جنگی که باید نوشته شود و چقدر این مسئولین فرهنگی نادان هستند که این مهمترین مسئله را چنین حقارت بار کرده اند که بهترین چیزی که از توش در می آید مثلا روز سوم است. چیزهای خوبی البته درباره جنگ نوشته شده است. فیلم خوب طبل بزرگ زیر پای چپ و داستان بی نظیر عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک. و چند داستان کوتاه. ولی کافی نیست. هیچ کافی نیست. فردا درباره روز سوم بیشتر خواهم نوشت.

لینک
۱۳۸٦/٧/٧ - نیلوفر

   عامه پسند   

کل جامعه ادبی انگلیس ظاهرا این روزها نیاز شدید به قرص ضد افسردگی دارد. جامعه ادبی انگلیس که در حقیقت شامل انگلیس و ایرلند و کلا همین کشورهای مشترک المنافع می شود٬ یعنی همانها که جایزه بوکر می دهند و چندین و چند جایزه ادبی معتبر دیگر و در طول سالها از شکسپیر گرفته تا همین نویسنده های مهاجر ٬ در حال هدایت دنیای ادبیات انگلیسی هستند فعلا دچار شک شده اند. قضیه از این قرار است که یک خانم مدل معروف ٬ از همانها که مهمترین اتفاقهای زندگیش مواد مخدر و مارک معروف و رابطه هایش با مردهای پولدار دنیاست٬ کتاب خاطرات زندگیش را منتشر کرده است و ظاهرا این کتاب با بیش از ۱۲۹ هزار جلد از همه کاندیداهای جایزه های ادبی بیشتر فروش کرده است. ظاهرا اینکه در آمریکا مردم به خواندن چیزهای بی ربط و بی ارزش رو بیاورند عادی شده است. در سرزمین ما هم که اصولا تیراژ کتاب خیلی که نویسنده اش معروف باشد و کلی هم جایزه برده باشد در بهترین حالت ۵ هزار جلداست. ( که احتمالا همانها هم طی ۱۰ سال ممکن است به فروش برسد) ولی ظاهرا این مسئله برای انگلیسی های خیلی عاشق ادبیات و لندن مهد ادبیات انگلیسی خیلی گران تمام شده است. 

حقیقتا من نمی فهمم وقتی تلویزیون پر است از برنامه های Insider و True hollywood  story  و همه صفحات اينترنت پر شده از اينكه آيا سركار خانم لوپز الان از همسرش باردار است يا خير يا دوشيزه محترمه پاريس هيلتون در حال حاضر در كدام زندان است و خانم بريتني اسپيرز چرا فكري براي اضافه وزنش نمي كند، وقتي هاليوود مدام همه اين داستانهاي بي سر و ته عامه پسند را فيلم مي كند و به خورد دنيا مي دهد ديگر چه نيازي هست كه مردم وقت بگذارند بروند كتاب خاطرات يك خانم مدل را بخرند و بخوانند؟ آنها كه زندگي اين سركار خانم برايشان جذاب است مطمئنا مشتري هاي پر و پا قرص همين برنامه هاي تلويزيوني هستند و به هر حال تلويزيون ديدن از كتاب خواندن راحت ترا ست.

گرچه دنياي كتاب مختص دوستداران ادبيات نيست ولي ظاهرا ما خيلي بهمان بر مي خورد كه آدمهاي ديگر در حوزه كاري ما دخالت كنند.

به هر حال حضور همين چند تا اثر ادبي زيبا و قابل بحث در دنياي ادبيات باعث شده كه من هنوز نسبت به اين جهان اميدوار باشم و هيچ دوست ندارم همينها هم زير سايه ادبيات عامه پسند از بين برود. هيچ دوست ندارم انگليس هم مثل سرزمين من جاي بشود كه نويسندگانش ديگر نمي توانند پولي بابت نوشته هاي خلاقانه شان بدست بياورند. اميدوارم دنيا اينقدر پست نشود.

لینک
۱۳۸٦/٧/٤ - نیلوفر

       

انتخابات به سبک ایرانی

این ماجراهای فدراسیون فوتبال و تحریم ایران و تعویض اساسنامه فوتبال و حالا امروز انتخابات رئیس فدراسیون فوتبال خیلی بامزه است. نشان دهنده این است که وقتی هی مدام داد بزنی دموکراسی بی اینکه مردمانت دقیقا درک کرده باشند به چه دردشان می خورد نتیجه اش چه آشی می شود. ماجرای کاندید شدن رئیس سازمان تربین بدنی برای فدراسیون فوتبال خنده دار٬ تاسف بار و کلی عبرت بر انگیز است. اینجا . ولی من هنوز هم وجود چنین انتخاب درهم برهمی را به نبودنش ترجیح می دهم.

***

ماه تنبلی

بانکها شلوغ است. همه پرسنل شرکت از رفتن به بانک وحشت دارند. مسئول بازرگانی وقتی می خواهد به اداره بازرگانی برود کلی عزا می گیرد. می گوید غلغله است. با هر شرکت دولتی که کار داشته باشید تا ساعت ۱۰ هیچ کدام از تلفنهایشان جواب نمی دهد بعد از ساعت ۱۰ تا ۱۲ همیشه اشغال می زند . از ساعت ۱۲ تا ۱ همگی نیستند و رفته اند نمار. از ساعت ۱ تا ۲ تلفن ها یا اشغال است یا کسی بر نمی دارد. از ساعت ۲ به بعد اداره تعطیل است.  توی شرکت همه ساعت ۳ کیف هایشان را برمی دارند. یکی مشکل ترافیک را بهانه می کند دیگری می گوید روزه است و سرش درد می کند. آن یکی می گوید خب وقتی کسی نیست من بمانم چه کار؟ خیلی که عصبانی بشوی و بگویی همه باید تا ۵ بمانند می نشینند و می خندند و سریالهای دیشب را برای هم تحلیل می کنند. عصر که برای خرید میوه و سبزی بروی همه چیز تمام شده . به قول مرد میوه فروش مردم توی این ماه دو برابر ماههای دیگر چیز می خورند. بعد از افطار خیابانها خلوت است. می توانی پایت را بگذاری روی گاز و بروی تا میدان محسنی بدون اینکه ترمز کنی.(کاری که حتی ساعت ۱ نیمه شب هم معمولا امکانش نیست) همه توی خانه ها نشسته اند می خورند و سریال می بینند نه اینکه در طول روز خیلی زحمت کشیده اند! نیاز به استراحت زیادی دارند.

لینک
۱۳۸٦/٧/۳ - نیلوفر

   آزارهای خيابانی   

یکی از مهمترین و جذاب ترین موضوعات مورد علاقه فعالین حقوق زن در ایران (و شاید هم در جهان) مسئله آزارهای خیابانی است. من٬ گرچه در این باره چند مقاله و کتاب و سخنرانی خوانده ام ولی به طور کلی نمی توانم از لحاظ علمی جامعه شناسی روانشاسی درست قضیه را باز کنم که مسئله بسیار پیچیده تر از چهار تا کتاب و مقاله است. آزارهای خیابانی در همه جای دنیا هست و در همه جای دنیا هم طبقه بندی می شود. پائین ترین حدش می شود یک متلک : خوشگله چطوری؟! و بدترین حالتش هم می شود تجاوز منجر به مرگ.

اینکه تو ٬ خسته و با هزاران مشکلات فکری گوشه خیابانی منتظر تاکسی ایستاده باشی و بعد ماشینی با یک یا دو سرنشین مرد جلوی پایت ترمز کنند قبل از هر چیز حسابی عصبانیت می کند. ولی عصبانی شدن در آزارهای خیابانی راحت ترین واکنش است. معمولا قضیه به همین سادگی ها تمام نمی شود. در بسیاری از موارد آزارهای خیابانی در همین تهران باعث احساس ترس و از آن بدتر احساس خجالت و شرمندگی عظیم زن می شود. مثلا وقتی توی کوچه ای تنها در حال راه رفتن هستید و  پسر جوانی درباره ظاهر شما حرف زشتی می زند معمولا قبل از اینکه از دست پسر عصبانی بشوید می ترسید. احساس عدم امنیت می کنید. اگر خیالتان راحت باشد که شرایط آن کوچه و خیابان طوری نیست که پسر بتواند بلایی سرتان بیاورد شما قبل از هر چیر خجالت می کشید. مثلا اگر درباره وزن کم یا زیاد شما حرف زشتی زده باشد اول از همه خجالت می کشید که چرا زیادی لاغر یا چاق هستید. بعد ترس برتان می دارد که نکند آشنایی (فرقی نمی کند خانوادگی باشد یا همکلاسی یا همکار) این صحنه را دیده باشد. فکر می کنید آبرویتان خواهد رفت. تلاش همه فعالین حقوق زنان این است که به جامعه٬ مخصوصا خود زنان٬ بفهمانند که در چنین شرایطی این زنها نیستند که باید بترسند یا خجالت بکشند بلکه ترس از قانون و خجالت از حرف یا حرکت زشت باید از آن مرد ازار دهنده باشد. فعالین حقوق زن تمام تلاششان این است که به زنان ثابت کنند در چنین شرایطی تنها می توانند عصبانی شوند.

یکی از مهمترین دلایل موافقت بعضی زنان با اجرای طرح امنیت اجتماعی کم شدن همین مسئله آزارهای خیابانی بود. خب البته هر آدم عاقلی می داند این کار کاملا پاک کردن صورت مسئله است و هیچ مشکلی را حل نمی کند ولی همین که از مادران و پدران و گاهی حتی زنان اطرافتان می شنوید که از قیافه دختران امروی شکایت دارند و کمابیش با برخورد پلیس با زنها و دخترها موافقند دلیل اصلیش همین مسئله آزارهای خیابانی و ترس٬ عدم امنیت و عدم اعتماد به نفس ناشی از آن است.

اگر به عنوان یک دختر جوان در این جامعه زندگی کرده باشید حتما گاهی گداری از این مسئله به شدت آسیب دیده اید. توی تاکسی یا صف از برخورد دست مردی به بدنتان موهایتان سیخ شده و احساس خجالت و عصبانیت شدید کرده اید. اگر کم رو باشید معمولا همان طور می مانید و اگر کمی فمنیست باشید سر مردک داد می زنید و سعی می کنید آبرویش را جلوی بقیه مسافرهای تاکسی ببرید. به هر حال فرقی نمی کند. این مسئله آزار خیابانی دامن خود مردها را می گیرد. بسیاری از مردهای محترمی که می شناسم ازاین مسئله خیلی شاکی هستند که موقع تاکسی سوار شدن هر وقت دختر یا زن جوانی کنارشان می نشیند چنان خودش را جمع می کند و کتاب و کیفش را می گذارد بین او و مرد که مرد بهش بر می خورد. می گوید: مگر من حیوانم؟. و البته آن وقت ما زنها باید توضیح بدهیم که آن دختر هیچ تقصیری ندارد اون فقط نمی خواهد تجربه های آزاردهنده برایش تکرار شود.

متاسفانه مسئولین فرهنگی جامعه ما تمام تلاششان این است که به جای اینکه با این مسئله به عنوان یک پدیده روانی/جامعه شناسی برخورد کنند همه تقصیرها را گردن خود زن آزار دیده بیندازند که لابد حرکت بدی کردی یا لباس ناجوری تنت بود یا... و گمان هم نمی کنم داد و هوار چند تا مدافع حقوق زنان هم با جایی برسد.

تنها چیزی که شاید بتوانیم به اطرافیانمان یاد بدهیم و شاید اولین قدم در برخورد با این پدیده اجتماعی باشد این است: به همه زنهای اطرافمان یاد بدهیم که در برخورد با هرگونه آزار اجتماعی٬ عصبانی بشوند یا دلشان برای مرد بیمار آزار دهنده بسوزد . ولی هر گز و تحت هیچ شرایطی احساس خجالت نکنند آنها در مورد این آزار به هیچ عنوان مقصر نیستند. گمانم فهماندن همین یک مسئله کوچک به زنان ایرانی قدم بزرگی است. شاید در مرحله بعد بتوانیم به مردها بفهمانیم که معمولا آنها هم مقصر نیستند و تنها نیاز به یک ساماندهی اجتماعی /روانی دارند.

لینک
۱۳۸٦/٧/٢ - نیلوفر

       

فرودگاه مهرآباد

منتظرم. همه آدمهای اطرافم منتظرند. خاله ها و دایی ها و خواهر زاده و برادرزاده های مسافرها.  گل به دست .شیرینی به دست. یک هواپیما از پاریس نشسته یکی از فرانکفورت یکی از وین. عده ای با موبایل در حال حرف زدن با مسافری هستند که لابد یا در صف چک گذرنامه است یا دارد به دنبال چمدانش روی ریل می گردد.عده ای سعی می کنند از دوربین داخلی مسافرشان را ببینند . عده ای جلوی تلویزیون بزرگ ایستاده اند و سریال ماه رمضان را نگاه می کنند. مرد ۴۵ ساله ای می رسد. کلی بار دارد. ۱۴- ۱۵ نفر پیر و جوان و بچه می پرند طرفش. همه شان را کنار می زند می رود روبروی پیرزن چادر سیاه چروکیده ای . دست پیرزن را می بوسد بعد خم می شود پای پیرزن را ببوسد. پیرزن اشک می ریزد و مادر مادر می کند. دختر بچه ای به مرد آویزان می شود. مرد سرخ شده . صورتش خیس است. یکی می گوید دایی یکی می گوید داداش یکی می گوید عمو. مرد حالا در حلقه همان ۱۴- ۱۵ نفر است. زنی همه را معرفی می کند. دخترهای جوان زیبا و آرایش کرده و مد روز خجالت زده سلام می کنند. مرد مدام می گوید: وای! این چقدر بزرگ شده! . حالا دختری هم سن و سال خودم آمده. پسرکی از دور می دود طرفش. دختر چرخ چمدانها را رها می کند پسرک را بغل می کند : وای عمه جون چقدر بزرگ شدی تو! صورت پسرک را  می بوسد محکم و بی انتها. پسرک اخم می کند: ماشین بزرگه که گفته بودی برام میاری کو؟! دختر می گوید همینجا توی چمدان است. کمی جلوتر از من خانواده ۱۴- ۱۵ نفره دیگری ایستاده اند. دو تا از دخترهای جوانشان دارند درباره تاثیرات رقص عربی در کاهش اندازه دور شکم بحث مفصلی می کنند. بقیه گل به دست دارند. پیرزن چروکیده دیگری با چادر سیاه کنارشان ایستاده.لابد دقایقی دیگر کسی دست و پای او را خواهد بوسید.

***

میوه ممنوعه

نمیدانم آخر و عاقبت این سریال میوه ممنوعه به کجا برسد. ولی حداقل تا همینجایش هم خوشحالم بالاخره گوشه هایی از مشکلات تولید در این سرزمین را نشان می دهد. و اینکه چقدر این بازاریهای به ظاهر با خدا همه تلاششان بر ضد تولید است. خیلی هم کیف کردم از اونجایی که هستی(دختر صاحب کارخانه) به مرد بازاری گفت که به خاطر تحریم مشکلات ال سی داریم و پول نقد می خواهیم و آقای حاجی بازاری عشق واردات گفت پول نقد بهت می دهم! بالاخره شاید تلویزین بتواند در گوش این مردم بکند که کار کردن یعنی تولید نه دلالی! .

لینک
۱۳۸٦/٧/۱ - نیلوفر