FAN   

گمانم سال دوم یا سوم دبیرستان بودم. امتحان ریاضیات جدید سختی داشتیم ولی اصلا هوش و حواسم سر جلسه نبود. دلم می خواست زودتر به خانه برسم. برایم هیچ چیز مهمتر نبود مگر دیدن مسابقه آن شب. عصر ٬ مانتو مقنعه درنیاورده پریدم روی مبل و تا ۳-۴ ساعت بعد یکی از نفس گیر ترین مسابقات تنیس عالم را تماشا کردم ... مسابقات اپن استرالیا٬ فینال ٬ بین پیت سمپراس و آندره آغاسی. آنقدر هیجان زده بودم که هیچ صدایی نمی شنیدم جز ضربه های راکت به توپ و هیچ چیز نمی دیدم به جز زمین چمن و و آن خطهای سفید. و عجب بازی نفس گیری شد. وقتی پیت سمپراس نازنینم مسابقه را برد و کاپ را بالای سرش گرفت توی خانه یک مهمانی درست و حسابی اعلام کردم. من٬ دخترکی که تا به حال راکت تنیس به دستم نخورده بود٬ گوشه ای از ایران٬ توی اتاقم که در و دیوارش پر از پسترهای سمپراس بود بالا و پائین می پریدم و از خوشحالی جیغ می زدم.  به قول پدرم بزرگترین لذت عالم این است که طرفدار تیمی/شخصی باشی بعد با پیروزیش خوشحال بشوی و با شکستش غصه دار. من یک طرفدار تنیس دو آتشه بودم. آن روزها که اینترنت نبود که بتوانی یک نفر را گوگل کنی به زور و با کلی زحمت مجلات تنیس روز را می خریدم و با انگلیسی دست و پا شکسته ام می خواندمشان ببینم پیت سمپراس عزیزم چجور آدمی است. هر کجا خبری ازش چاپ می شد من برای بریدن آن تکه روزنامه یا مجله لحظه شماری می کردم. عاشق مسابقات ویمبلدون بودم چون سمپراس همیشه توش می برد و از مسابقات روی خاک اپن فرانسه متنفر بودم چون سمپراس همیشه روی خاک بد بازی می کرد و می باخت. همیشه بزرگترین افتخارم این بود که سمپراس بهترین تنیسور دنیاست. همیشه شماره یک بود. و .... همان روزها که من درگیر فارغ التحصیلی و ازدواج بودم پیت سمپراس برای همیشه از دنیای تنیس خداحافظی کرد. خیلی سعی کردم بعد از او هم باز تنیس نگاه کنم ولی هیچ وقت هیچ مسابقه ای برایم آن هیجان سابق را نداشت. برایم مهم نبود کی می برد که یا کی می بازد. گاهی فینالهای مهم را نگاه می کردم تا اسامی بازیکنهای جدید را یاد بگیرم و ... راجر فدرر کم کم شد شماره یک دنیا. مدام همه را می برد. می گفتند تنیسور فوق العاده ای است. کم کم شنیدم که می گویند اگر کسی باشد که بتواند روزی به اندازه افتخارت سمپراس جایزه ببرد همین آقای فدرر است. ولی حتی یک بار هم مسابقه ای از فدرر را از اول تا به آخر دقیق نگاه نکردم ...

و دیروز ٬ نمی دانم درست به چه دلیل خیریه ای ٬ پیت سمپراس بعد از سالها با راجر فدرر بازی کرد. حالا موهای سرش ریخته و پدر دو تا پسر نازنین است. البته بدیهی است که پیت سمپراس بازی را باخت ... ولی این هیچ مهم نیست... مهم این است که من حالا زنی در آستانه سی سالگی در حالی که نگران پروژه ناتمام فردا و غذای در حال قل و قل روی گازم و انارهای سرخ را دانه دانه می کنم ٬ به اندازه همان دخترک ۱۵ ساله ٬ هیجان زده ٬ دوباره نشسته ام روبروی تلویزیون .... دنیای غریبی است این دنیای  Fan بودن

پيت سمپراس

راجر فدرر

لینک
۱۳۸٦/۸/۳٠ - نیلوفر

   دستور آشپزی   

دو ساعتی هست که دارم راه می روم دست هایم پر از کیسه های خرید است. از این روزها کم پیش می آید که من حال و حوصله خیابان گردی و خرید داشته باشم و چقدر این روزها مفید است برای بقای خانه مان! وگرنه مجبوریم بدون بعضی وسایل ضروری سر کنیم! . از صبح که سرکار بودم مدام دویده ام. احتمالا الان رنگم حسابی پریده است. منهم که هیچ رعایت نمی کنم آن مهمترین اصل خانم شیک و پیک بودن را! اول صبح آرایش کرده و تمیز و خندانم بعد کم کم آرایشها پاک می شود٬ زیر چشمها گود می افتد ٬ موها از زیر روسری بیرون می زند٬ گره روسری کج و کوله می شود و من هم بی خیال هیچ کدامشان را دوباره درست نمی کنم. با دستهای پر و روسری کج شده و موهای پریشان (گیره سرم از پشت زیر روسری باز شده و نمی توانم دوباره موها را جمع کنم ... موها وز کرده زیر روسری حسابی برای خودشان مهمانی گرفته اند) و رنگ پریده وارد یک پاساژ دیگر می شوم. پاساژ دراز بی خاصیتی است. مدتهاست روی رودخانه ظفر زده اندش تا بر میرداماد. پر از مغازه سی دی فروشی و پتو فروشی و کفش و لباس است. توی مغزم مدام دارم می گردم ببینم چه چیزهایی کم داریم. می دانم چنین روزهایی با چینی حوصله ای برای گشت زدن توی پاساژهای خرید کم پیدا می شود در زندگیم. می رسم دم در یک مغازه عطاری. عطاری؟! توی پاساژ؟! بامزه و خوش بوست. آدم را یاد تجریش می اندازد. خدا را شکر کلی چیز می خواهم از این عطاری! فلفل سیاه دانه ای٬ گلپر برای انارهای دان کرده عصرگاهیمان٬ زردچوبه اعلا ٬ آویشن ٬ کمی هم گل گاو زبان و سنبل طیب برای آرامش در روزهای پر استرس. توی مغازه پشت میز دو تا پسر جوان نشسته اند. پیرزنی قد بلند با موهای کوتاه سفید و چشمهای آبی روبرویشان ایستاده و کلی ادویهجات گذاشته روی میز و سوال پیچشان کرده از اینکه این را از کدام گیاه درست می کنند آن یکی را چطور آسیاب کرده اند و ... لهجه عجیبی دارد. کاملا مشخص است فارسی زبان نبوده و فارسی زبان دومش است. کمی شبیه ارمنی های فیلمهای فارسی حرف می زند(همان ها که معمولا مغازه ودکا فروشی دارند با کالباس و ماست و خیار!) . پسرهای جوان ٬ حیران و کلافه به سوالهایش جواب می دهند ولی او انگار کلا دوست ندارد جوابی بشوند مدام و تند و تند حرف می زند. ایراد می گیرد و چیزهای نامفهومی زیر لب زمزمه می کند. من خریدهایم را می گذارم روی میز و یکی از پسرها٬ خوشحال از اینکه از دست پیرزن خلاص شده می آید تا خرت و پرتهای مرا حساب کند. پیرزن حالا متوجه حضورمن شده است. بر می گردد طرفم و می پرسد: می خواهی ترشی درست کنی؟ میخندم که : نه! همینطوری برای غذا ادویه می خواهم. سری تکان می دهد و با همان لهجه عجیب اش می گوید: شما جوانها همینید! بعد دستهای چروکیده اش را نشانم می دهد که: ببین! بس که ما آن روزهای جوانی کار می کردیم! شماها همگیتان بی خاصیتید! تنبلید و زود بی حال می شوید. پسرها مستاصل نگاهم می کنند. می خندم: که نه به خدا ! کی گفته من بی حالم؟! . بعد به سر و وضع آشفته ام فکر میکنم! پیرزن کاری به حرف من ندارد ادامه می دهد و از آشپزیهای جوانی اش می گوید . ازاینکه ما همه ایرانی هستیم!!(مطمئنم که او ایرانی نبوده و احتمالا ایرانی شده !) و ایرانی ها باید کار و تلاش کنند. تند تند حرف می زند و دعوایم می کند! من خنده ام گرفته و پسرها خوشحال و کمی با ترحم نگاهم می کنند. توی حرفهایش می شونم که می گوید: با قلم گوسفند بورش درست می کردم.... فکر می کنم شاید اگر بهش بگویم من هم بلدم بورش (یک سوپ مخصوص روسی) درست کنم خوشش بیاید و آرام تر شود. وسط حرفش می پرم . عصبانی تر می شود. بعد چپ چپ نگاهم می کند که مطمئن باش بلد نیستی! بعد شروع می کند دستور پختن یک سوپ برش اساسی را به من می دهد. من یاد آن رستوران کوچک زیر زمینی توی یکی از پس کوچه های سن پترز بورگ می افتم که برای اولین بار با همسر گرامی ۴- ۵ سال پیش نشستیم و چه برش بی نظیری خوردیم... فکر میکنم که پیرزن حتما یکی از همان دختر روسهای قد بلند زیبا باید بوده باشد. یکی مثل آن زیبا رویی که برایمان کاسه داغ بورش را آورد.به دقت به دستور غذایی اش گوش می کنم. حس می کنم بدجوری دلم می خواد بروم و گونه های چروکیده اش را ببوسم. همه راه تا خانه را به این فکر می کنم که چقدر دلم می خواست بی خیال همه این کیسه های خرید و خستگی روزانه بشوم ٬ دنبالش بروم ٬ کنارش بایستم ٬ او دعوایم کند٬ من دستور ترشی انداختن درست و حسابی را ازش یاد بگیرم...

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٩ - نیلوفر

   بره خواستن ...   

وقتی توی شهر کتاب چرخ بزنی و چیز جدیدی گیرت نیاید و قدیمیها هم به نظر گنده و بی خود برسد ٬ نتیجه اش می شود که شازده کوچولو را از یک قفسه آن گوشه موشه برداری و بنشینی روی نیمکت وسط و بی خیال از همه جا باز بخوانیش. :

((... آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد).

... بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

...  بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است))

لینک
۱۳۸٦/۸/٢۸ - نیلوفر

   هزار خورشيد تابان   

مطمئن باشید خانم رولینگ یک نابغه استثنایی است. مقایسه اش کنید با این آقای خالد حسینی. خانم رولینگ اینهمه سال است که دارد هری پاتر دوست داشتنی ما را می نویسد. اینهمه مشهور شده و پولدار شده و اینهمه نقدش کرده اند. تا به آسمان تحسینش کرده اند و تا به جهنم هم فحشش داده اند. ولی او همچنان هری پاتر عزیز ما را نوشت. داستانهای هری پاتر نه تحت تاثیر آنهمه نقد قرار گرفت نه دنیای آمریکایی و هالیوودی و نه پول زیاد و شهرت زیاد نویسنده. هری پاتر٬ هری محبوب ما باقی ماند تا به آخر. اما این آقای خالد حسینی ... بادبادک باز را دوست داشتم چون شیرین بود. چون همان ضرب المثل قدیمی ((‌از دل برآمده))‌ بود. چون بیش از هر چیز داستان بود. یک رمان خواندنی. نفس گیر و زیبا. عیب و ایراد زیاد داشت . نه اینکه نداشت. ولی عیب و ایرادهایی که منتقدین روی کاغذ می گیرند٬ مثل اینکه :‌فیلم هندی بود و یا به دلیل حمله آمریکا به افغانستان نوشته شده بود و مشهور شده بود ٬ همگی اهمیتی نداشت چون بادبادک باز داستان خوبی بود.

حالا که آقای خالد حسینی مشهور شده و از کتابش فیلمی ساخته اند و خلاصه شده رمان نویس عامه پسندی که درباره افغانستان می نویسد ٬‌نشان داده که هیچ ظرفیت اینهمه توجه و پول  را نداشته است.

رمان جدید آقای خالد حسنی ٬ هزار خورشید تابان٬ یکی از بدترین و مزخرف ترین رمانهای عامه پسندی بود که خوانده بودم.دقیقا برای مخاطب نفهم آمریکایی نوشته شده بود و تنها چیزی که نبود داستان است. شاید خواندن این رمان کمی درس تاریخ و جغرافی بدهد به آن آمریکایی های نادانی که فکر می کنند دنیا فقط بین نیویورک و لس آنجلس قرار گرفته است و مردم واقعی دنیا به دلایلی متفاوت از گرسنگی و بیماری هم می توانند بدبخت باشند. ولی این کتاب هیچ چیز داستانی زیبا نداشت. گاهی حتی رمانهای دانیل استیل از آن جذاب تر بود. نوشتن یک رمان درباره تاریخ ۳۰ ساله کشوری فارسی زبان به زبان انگلیسی و برای مخاطب آمریکایی نتیجه اش می شود افتضاحی مثل چنین جمله هایی: حافظ ٬ شاعری معروف که در قرن هشتم می زیسته !!!‌ انگار که نگارنده موظف است تاریخ ادبیات پرشکوه سرزمینش را برای خواننده درس بدهد . کتاب چند تکه خوب دارد که دربرابر بدی هایش تقریبا هیچ می ماند. نویسنده داستانی را کش داده که از لحاظ یک غربی نشین شاید جالب باشد( اینکه مردی دو تازن بگیرد و زنش را کتک بزند و یا بچه حرامزاده موقعیت بچه های عادی را نداشته باشد)‌ولی اینها در سرزمین ما که همیشه اتفاق افتاده است. کی داستانیش می کنی؟ تاثیر گذار؟

رشید چنان سیاه است و طارق چنان سفید که تقریبا حالت از هردوشان بد می شود . و جلیل٬ پدر مریم تقریبا یک جوک شخصیت پردازی است. مریم و لیلا گاهی چیزهای خوبی دارند ولی نهایتا احمقانه انگار توسط نویسنده ایجاد شده اند که به خواننده بفهمانند: وای ببین چقدر زنها بدبختی می کشند!

از همه اینها بدتر پایان داستان است. تقریبا بعد از محاکمه مریم٬ داستان بی خود ادامه پیدا کرده که نشان دهد ورود آمریکا ٬‌افغانستان را آباد می کند. بعد برای اینکه کمی هم ژست ضد آمریکایی بگیرد توی دهن لیلا می گذارد که: جنگ جنگ است!‌ آمریکا هم زن و بچه و پدر و مادر می کشد. و همین! هزار خورشید تابان یک رمان خیلی ضعیف است که به زور خواننده را به آخر می کشد تا به او بفهماند تاریخ ۳۰ ساله گذشته افعانستان چگونه بوده است.

البته همه اینها را گفتم و باز هم تاکید می کنم که هزار خورشید تابان داستان بسیار بدی است ولی اگر کسی هست که چیزی از تاریخ سرزمین ما و افغانستان نمی داند٬ کسی هست که فکر می کند با تحت تاثیر هیاهو و جنگ قرار گرفتن و به امید فرمانروا و حکومتی بهتر ٬ باید قبلی را کشت و اعدام کرد و انتقام گرفت٬ اگر هنوز کسی هست که فکر می کند: فقط همین که من میگویم درست است . بهتر است این کتاب را بخواند. این داستان برای تاریخ ندانها مفید است. گرچه ارزش ادبی ندارد.

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٧ - نیلوفر

   بقيه داستان چی شد؟!   

همه دخترهای بلند قد زیبا٬ با پاهای کشیده و موهای افشان وقتی آرام و موقر روی سن راه می روند و پشت میکروفن قرار می گیرند٬‌در جواب مجری مسابقه دختر شایسته که می پرسد: آروزیتان چیست؟ جواب می دهند: صلح جهانی. هر کدامشان مثلا نماینده کشوری است. هرکدامشان را بیش از هرچیز همان خطهای معروف روی نقشه های کاغذی (‌و این روزها گوگل ارتی!)‌ از هم جدا می کند و بعد رنگ پوست و مو و چشمهایشان. بعد وقتی بحثها بالا میگیرد و مثلا سرکار خانم جولی می خواهد با دخترکان افغانی ٬ بی خیال از حمله کمونیسم و طالبان و آمریکا٬ عکس بگیرد٬ همه یاد آن جمله معروف فضانورد روسی یا آمریکایی می افتند که می گفت : از آن بالا که ببینی٬ هیچ خطی وجود ندارد.

من ٬‌نشسته ام اینجا٬ پشت صفحه مونیتورم و بیست تا پنجره جلویم باز است همه اش ازنقطه ای از این دنیای بی خط . دنیای مجازی درست عین قرینه واقعی اش پر از خطهای کشیده شده است. خطهایی بین آی پی های مختلف ٬ بین کلمات مختلف٬ زبانهای مختلف. سر سر همه شان آمریکا نشسته است. مگر نه اینکه بهترین است و پیشرفته ترین و رویایی ترین و آرزوی بزرگ همه ؟ و هالیوود بی همتایش.شهرزاد قصه گویش؟! من٬ مدتهاست که عادتم شده زندگی هفتگیم را هالیوودیها بگذرانند. سه شنبه ها یک سریال پزشکی ٬ چهارشنبه ها یکی دیگر٬ پنجشنبه ها آن یکی سریال و جمعه ها هم.

دنیای مجازی این روزها درست مثل همان سفینه فضایی٬ تورنت(*) دارد. تورنتی که دقیقا خودمان ساختیمش تا همه این مرزها و آی پی ها و کپی رایت ها و اختلاف شب و روز را بشکنیم.  تورنتی که مرا٬ نشسته اینجا کیلومترها و خطها و رنگها و مرزها دورتر از دنیای آمریکایی ٬ وصل می کند به زنی خانه دار مثلا در لبنان یا چین یا کلمبیا. همگیمان چشممان به هالیوود است.

به پنجره تورنتم نگاه می کنم٬ سریال سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه  به اختلاف یکی دو روز از پخش توی آمریکا دارد پرواز می کند و همه مرزهای مجازی و واقعی را می شکند و می آيد اینجا توی کامپیوتر من ٬ اینجا کمی استراحت میکند و دوباره پروازش شروع می شود طرف اتیوپی و اسرائیل و کره جنوبی. به آی پی ها (‌مرزها)‌ی همه کسانی که دارم از کامپیوترشان سریالهای را دانلود می کنم نگاه می کنم . می شمارمشان. دقیقا ۱۴ کشورند. و به آیپی هایی که دارم سریالهای روز هالیوود را برایشان آپ لود می کنم نگاه می کنم. می شمارمشان. دقیقا ۹ کشورند.  ظاهرا همه ما در گوشه گوشه دنیا٬ بی خیال از شعارهای صلح جهانی ٬ تهاجم فرهنگی یا حق کپی رایت تنها یک مشکل داریم: بقیه داستان چی شد؟! ما چه کار داریم به قیمت نفت؟ به نسل کشی ارامنه توسط ترکها یا به اینکه فیدل کاسترو برای مردمش چه کرده واقعا؟ ما چه کار داریم به کودکانی که کشته می شوند هر روز ؟ به بچه هایی که معتاد می شوند و به خانواده هایی که از هم می پاشد؟ ما چه کار داریم به اینکه آمریکا بالاخره به پیمان کیوتو می پیوندد یا رئیس جمهور ایران چه حرف تازه ای می زند؟ همه اینها البته مهم است ولی نه مهم تر از اینکه : بقیه داستان هفته قبل چی شد؟!

و این حرف چقدر آشناست... پادشاه را یادتان هست؟ همان خونخواز زن ستیزی را می گویم که هر شب زنی را به بسترش می برد و دم صبح گردنش را می زد. همان که بزرگترین جنایت تاریخ بر دوشش بود: قتل و تجاوز و زورگویی ... البته همه اینها مهم بود. ولی نه مهم تر از آن قصه هایی که شهرزاد برایش تعریف کرد. و او مدام فکر می کرد به این مهم: بقیه داستان دیشب چی شد؟!

دنیا کثیف و بی قانون و غم انگیز و حال به هم زن است. ظلم و ریا و دروغ و خودخواهی توش بی داد می کند. ولی همه اینها مهم نیست. مهم این است که واقعا مرزی نیست. واقعا خطی نیست. مهم این است که همگیمان دقیقا به یک اندازه نمی دانیم بقیه داستان چی می شود. و همین است که دنیا این چنین  هیجان انگیز و نفس بر است.

(*)

احتمالا اگر ذره ای هم اینترنت باز باشید با نرم افزار تورنت آشنا هستید. این نرم افزار که در نوع خودش انقلابی بود در تکنولوژی این امکان را به شما می دهد تا به همه کامپیتورهای روشن متصل به اینترنت دسترسی داشته باشید و فایلهایی را که دوست دارید از کامپیوتر هر کسی که روشن باشد روی کامپیوتر خودتان دانلود کنید . طبیعتا دیگران هم می توانند این فایلها را از روی کامپیوتر شما دانلود کنند. این نرم افزار مهمترین وسیله ما بی کپی رایت هاست برای دسترسی به فیلمها٬ سریالها و آهنگهای روز بدون پرداخت پول. شما در لحظه می توانید ببینید که فیلم یا سریال مورد نظرتان را دارید از کامپیوتر چه کسی در کجای جهان دانلود می کنید یا به چه کسی در کجای جهان آپلود می کنید.اینجا بیشتر درباره اش بخوانید

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٦ - نیلوفر

   چنين و چنان   

به خاطر داری

((چنان نماند)) ؟

مطمئن باش

((چنین نیز نخواهد ماند))...

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٥ - نیلوفر

   تاريخ   

هم خوانی متون قدیمی : تاریخ بیهقی

به همت مریم عزیز اینجا شروع کرده ایم به خواندن تاریخ بیهقی از اول و درست و حسابی. خیلی کار لذت بخشی است. توصیه می کنم اگر حال و حوصله اش را دارید و اگر تاریخ بیهقی به تصحیح جعفر مدرس صادقی رو هم دارید یا می توانید تهیه کنید زودتر به جمع ما بپیوندید! هنوز چند فصل بیشتر جلو نرفتیم و می تونین خودتون رو برسونین! کاملا اعتقاد دارم همه بدبختیهای سرزمین ما از این است که کسی توش تاریخ بیهقی نمی خونه...

***

تحقیق

دختر سرایدار آمد سراغم که برای تحقیق درس تاریخشان باید درباره دوره تیموریان  به همرا ۳ نفر دیگر از همکلاسیهایش کار پژوهشی انجام دهند. من هم که اصولا این سه تا بچه سرایدارمان را کرده ام موش آزمایشگاهی معلمی خودم و مدام درس و مشقهایشان را چک می کنم و دعوایشان می کنم و تشویقشان می کنم و تئوریهای تربیتی آموزشی ام را رویشان به کار می برم ٬ شاد و خوشحال نشاندمش کنار خودم و از توی کتابخانه یک کتاب تاریخ بعد از اسلام در آوردم بخش تیموریان را پیدا کردم٬ یادش دادم چطوری باید یک کتاب تاریخی را جستجو کرد و بعد بهش گفتم اینها را بخوان هر کجایش را نفهمیدی و یا گنگ بود بیا بپرس بعد خلاصه اش را بنویس بعد بیا با هم اینترنت را هم بگردیم و ببینیم این چیزها که نوشته دقیق هست یا نه و خلاصه برنامه یک کار تحقیقاتی حسابی تاریخی را توی ذهنم چیدم. دخترک کتاب را گرفت و تا دو هفته هیچ پیدایش نشد. دیروز آمد کتاب را پسم داد و تشکر کرد. گفتم: تحقیقت چی شد؟! مگر قرار نبود بیایی با هم ببینم چی فهمیدی از این دوره و خلاصه بنویسی و اینها؟ گفت نه دیگه همین کتابه خیلی خوب بود! من که کتاب رو آورده بودم ٬ یکی از بچه ها شیرازه و طلق و بسم الله خرید(کسی می داند چطوری بسم الله را می خرند؟!)  دو تای دیگر هم این بخشهایی که شما علامت زده بودید را قسمت کردند دادند بیرون یکی تایپ کرد!! نمره تحقیقمان هم ۲۰ شد! خیلی ممنون!!! گفتم یعنی از شما ۴ نفر کسی این بخشهای این کتاب را اصلاخواند؟! (تحقیق و نظر شخصی و مقایسه و اینها بماند!) گفت نه!!! از دیروز دارم لذت می برم از اینهمه شور پژوهش و تاریخ شناسی و علاقه و عشقی که در مدارسمان موج می زند.!

لینک
۱۳۸٦/۸/٢۳ - نیلوفر

   هنرمند   

آیا زندگی کردن یک هنر است؟ آیا هنر زندگی این است که ما ساده ترین راه را انتخاب کنیم؟ بهترین راه را ؟ آیا این حرف درست است؟:

((زندگی  صحنه یکتای هنرمندی ماست  

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد))

گاهی که مشکلات زیاد می شود٬ چیزهای ریز و کوچک که موانع راه زندگیت و پیشرفتت می شوند٬ فکر می کنم که چقدر آدم مفید تری بودم برای صحنه زندگی اگر این مشکلات کوچک نبود. گاهی به روزهای کارمندیم غبطه می خورم. که بزرگترین مشکل زندگیم این بود که کارهایم را سر وقت و صحیح تحویل بدهم٬ و کی بتوانم مرخصی بگیرم یا صبح چه ساعتی سرکارم باشم. و حالا اینقدر ایده و فکر و کار روی میزم و  توی مغزم ریخته و هزاران هزار مشکل که انگار با هیچ کلیدی درشان باز نمی شود. مشکلاتی که لحظه ای فکر و ذهنم را ترک نمی کنند. آیا من هنر زندگی کردن را دارم؟ جوان تر که بودیم مهمترین ارزش و هنر زندگی این بود که آدم همه چیزش را خودش بدست بیاورد. روی پای خودش بیاستد. محتاج پدر و مادر و ... نباشد. ولی بعدتر دیدم هنر زندگی ظاهرش این است. وگرنه همه ترجیح می دهند جاپای ساخته های قدیمی ها بگذارند. چرا اینهمه دوستانم مهاجرت کردند؟ چون ظاهرا محتاج کسی نبودنشان محتاج پی ساخت های یک کشور جهان اولی بود. آیا هنر زندگی کردن یعنی از هیچ ساختن؟ آیا من چنین هنری دارم؟ چرا اینقدر مشکلات هست؟ نمی دانم من ٬ که روزانه سر مشکلات ریز و کوچک با همه چانه می زنم٬ حرص می خورم٬ عصبانی می شوم٬ نقشه می ریزم ٬ گاهی حتی داد هم می زنم ٬ دارم در زندگیم نغمه بهتری می خوانم یاآنکه مهمترین مشکلش الان تحقیق برای پروژه دکترایش در ام آی تی است. آیا راحت تر نبود من هم روی پی ساخت های بقیه بالا روم؟ آیا نغمه زندگیم زیباتر و به یادماندنی تر نبود؟ آیا قضاوتی هست؟ آیا قرار است مردم برایم دست بزنند؟ که چی؟ که دارویی جدید کشف کرده ام؟ (آیا کشف داروی جدید با امکانات و پول فراوان هنر زندگی کردن است؟)  یا مردم حتی ذره ای هم به یادم نخواهند آورد آن مواقعی که ساعتها فکر کردم برای راضی کردن مسئولین فروش شرکت به استفاده از سیستم ساده دیتابیسی که نوشته ام چه حیله ای به کار ببرم؟ یا به مسئول تولید بفهمانم هدفم از کنترل کیفی خوابانددن خط تولید نیست! نمی دانم اینهمه تلاش روزانه ام برای ساختن پی یک ویرانه چقدر ارزش دارد. دلم میخواهد فکر کنم که قضاوتی نیست. کسی قرار نیست برای نغمه های ما دست بزند و به یادشان بیاورد.

به هر حال هیچ کدام از اینها مهم نیست. صبح است و باید دوباره لیست کارهای روزانه ام را بنویسم. کارهایی ریز و بی اهمیت که اگر حلشان کنم شاید روزی ویرانه مان را آباد کند. شاید. دوست دارم فکر کنم من یک هنرمندم که هنر زندگی کردن را بلد است. دوست دارم مثل قدیمها فکر کنم هنر این نیست که پدرت چقدر پولدار است باید خودت شغل خوبی داشته باشی و بسازی. (هنر این نیست که توی یک سیستم از قبل آماده شده - یک کشور پیشرفته یا یک سازمان مرتب و منظم - کارکنی و پیشرفت کنی٬ هنر آن است که ویرانه ای را شده تا یک طبقه٬ بسازی) من یک هنرمندم. حتی اگر نغمه ام را کسی هیچ وقت به یاد نیاورد.

***

پی نوشت بی ربط:

من معمولا از این جملات قصار نصیحت کننده بی خاصیت بدم میاد. ولی این یکی یه جورایی دوست داشتنی بود:

"تبدیل یه چیز ساده به یه چیز پیچیده عادیه،تبدیل یه چیز پیچیده به یه چیز خیلی ساده،خلاقیته!" 

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٢ - نیلوفر

       

پسر جوان٬ خندان و و خوشرو با موهای توی پیشانی و چشمهای براق٬ نشسته توی کابین و قبض عوارضی اتوبان ساوه را به صف ماشینها می دهد. نوبت ما که می شود پولمان را می دهیم و قبضمان را می گیریم. کمی چپ چپ ولی همچنان خندان نگاهمان می کند و می پرسد: شما نمی خواین فحش بدین؟! می گوییم: چی؟! چرا؟! موهایش را از روی پیشانیش کنار می زند می خندد که : راستش الان نیم ساعته همه دارن فحشم میدن! یکی از دست زنش شاکیه یکی از ترافیک اون یکی از هوا! همه تلافیش رو سر من و این ۳۵۰ تومن و قبض خالی می کنن!  . آنقدر بشاش و سرزنده و جوان و شاد است که همه راه به او فکر می کنیم

***

چرا می خواهم گاهی داستانی بنویسم؟ وقتی هنوز اینهمه داستان زیبای نخوانده گوشه کتابخانه ام خاک می خورد؟ نوشتن عذاب آور است. خواندن بزرگترین لذت ...خوشحالم نویسنده نیستم!

لینک
۱۳۸٦/۸/٢٠ - نیلوفر

       

پلو خورش

هوشنگ مرادی کرمانی گفته بود دیگر نمی نمی نویسند. ((شما که غریبه نیستید))‌ را که نوشت گفت دیگر کارش با بچه ها تمام شده ولی خب این اعجاز قصه نویسی مگر تو را رها می کند؟! اگر ذره ای شیفته قصه های شیرینش هستید و کودکیتان با مجید و بی بی گذشته است مطمئنا با مجموعه داستان پلو خورش حسابی کیف می کنید. چند داستان شیرین. چند داستان درست و حسابی و یک داستان بلند مخصوص مرادی کرمانی. خواندنی است.

***

آن چند دقیقه

نمی دانم توی آن چند دقیقه قبل از خواب چه چیز نهفته است که اینقدر فرق دارد با همه دقیقه ها ی روز. همان موقع که چراغها خاموش شده و سکوت است و چشمهایت بسته است و فکرت دارد کار می کند. انگار آدم دیگری می شوی. تصمیم میگیری همه اشتباهاتت را درست کنی. از همان لحظه آدم دیگری بشوی. هزار تا فکر جدید و نیروی حرکتی می آید توی بدنت. انگار تو قادری هر کاری بکنی٬ همه چیز زندگیت را تغییر دهی. نمی فهمم چرا ولی وقتی خوابت می برد همه این فکرها و حسها هم از بین می رود. دوباره فردا می شود و صبح از خواب بیدار می شوی و همان آدم تنبل پر از اشتباه قدیمی مانده ای و تغییرات مهمی که قرار بوده در تو پدید آید به کل فراموش می شود تا دوباره شب موقع خواب به سراغت بیاید... در همه سالهای زندگیم شبی نبوده که به امید یک شروع تازه پر انرژی متفاوت نگذرانده باشم و صبحی نبوده که همه شان فراموشم نشده باشد. خنده دار اینجاست که از رو نمی روم . باز هم تا چراغها خاموش می شود و همه جا ساکت می شود فکر میکنم به ...انگار همه معنی زندگی توی همان چند دقیقه است...

***

آقای دکتر توی یک سریال آمریکایی می گوید: نمی فهمم چرا همه اتفاقهای خوب دنیا به حساب خدا نوشته می شود!

لینک
۱۳۸٦/۸/۱٩ - نیلوفر

   معمای پيچيده   

اینجا کجاست؟! این آدمها کیستند؟ این همهمه ٬ این هیاهو ... صدا و صدا و سیگار و سیگار و بچه هایی با صورتهای نقاشی شده و دخترهای زیبا ٬ بلند٬ بی عیب و حیران. پسرهای کوتاه با شلوارهای پاره از کمر افتاده و موهای سیخ شده . آيفون و آيفون و آيفون. مرد پشت بلند گو مدام شماره می خواند: ۸۷٬ ٬ ۸۸ ٬ ۹۲ ... دهنها باز می شود٬ بسته می شود. پیتزا ٬ همبرگر ...پنیر٬ پنیر ٬‌پنیر. بچه ها می پرند ٬ جیغ می کشند. دخترها می خندند٬ بلند ٬ بی خیال .کسی می داند اینجا کجاست؟ آن پنج زن با چادرهای سیاه را کسی می بیند؟ همانها که بین پسرهایی با موهایی تا هوا رفته به بلندی گردنهایشان و دخترهایی با صورتهای شکلاتی و موهای طلایی نشسته اند و سس مایونز را از لبانشان پاک می کنند. اینجا رستورن جام جم است. اینجا پاتوق پولدارهای بالای شهری و کانادا نشینان مقیم پایتخت است. اینجا ٬ جای پسر و دختر فلان جراح معروف قلب یا بهمان کارخانه دار است. قبول! ولی بازهم نمی دانم اینجا کجاست. اینجا و آدمهایش٬ چه چادر سیاههایش٬ چه بچه های بی ادب و با ادبش و چه جوانان حیرانش جامعه پیچیده و دوست داشتنی مرا ساخته اند که از بس ندیدیمش نمی شناسیمش. ایستاده ام . دستها به سینه و آرام. نگاهشان می کنم. چقدر همه این آدمهای حیران٬ همه این دخترهای زیبا و نقاشی شده٬ همه این پسرهای ژست گرفته را دوست دارم. همه ذهنهای پیچیده عاشق ایکیا و استارباکس و مک دونالدشان را. همه تنبلی و بی قیدیشان را. همه مردهای تنهای چشم چران و دخترهای پولدار عشق گوچی و دلچه گابانا. اینجا را نمی شناسم . آنقدر پیچیده و در عین حال آنقدر ساده است که جرات ندارم بشناسمش. چرا دوستشان دارم پس؟ همه این آدمها بزرگترین معمای زندگیم را ساخته اند. نمی شناسمشان. دوستشان دارم. بس نیست؟ کسی می گفت : زندگی ایرانی یعنی: از روستایت بیایی شهر. از شهر بیایی تهران. از جنوب تهران بروی غربش . از غرب تهران بروی شمالش. از شمال تهران بروی کانادا. بعد از ونکوور دوباره بیایی زعفرانیه. هی مدام بین ونکوور و زعفرانیه  حیران باشی. سفره ابولفضل بندازی و عینک آفتابی شانل را بگذاری بالای سرت. و حالا من اضافه می کنم: بعد بیایی رستوران جام جم٬ چیزبرگر و چیزکیک بخوری و بگویی: عجب اوضاع غیر قابل تحملی است.... دوستشان دارم. دیوانه ام. قبول. ولی چه کنم که دوست داشتنی اند. بس که پیچیده اند.یک چیز برایم اما روشن است. اینها نه لکاته اند نه رجاله. دوستشان دارم پس.

***

درباره پیرمرد خنزر پنزری .

لینک
۱۳۸٦/۸/۱۸ - نیلوفر

   اگر قره قاج نبود...   

چقدر خوب است این نوشتن. چقدر خوب است که محمد بهمن بیگی نشسته و گوشه هایی از خاطراتش را نوشته است. توی این دو سه روز که کتاب خاطراتش را می خوانم فکر می کنم به اندازه دهها سال بزرگتر شده ام. و به اندازه صدها سال چیز آموخته ام.

نمی دانم چند تا از ما مثلا تحصیل کرده های روشنفکر محمد بهمن بیگی را می شناسیم. ولی خوب می دانم هیچ کداممان نمی دانیم او یکی از بزگترین روشنفکران و موفق ترینهای تاریخ این سرزمین است. محمد بهمن بیگی پایه گذار آموزش و پرورش عشایری است. او در زمان رضا خان به علت یاغی گری های برعلیه حکومت ایلیاتی ها دوران کودکی اش را در تبعید می گذراند و همین باعث می شود درس بخواند. او بعدها هزاران هزار کودک ایلیاتی را سواد دار می کند. دکتر و قاضی می کند. او دانشسرای تربیت معلم عشایری را دایر می کند و مدام معلم تربیت می کند از بین خود بچه های ایلیاتی و زندگی کردن و فکر کردن و عشق و تاریخ و جغرافی یادشان می دهد. و چه راه سختی پیموده است ...

گمان می کنم اگر میهن پرستی معنا و مفهومی داشته باشد نشانه اش بهمن بیگی است. هزار دلیل توی کتاب خاطراتش می توانی پیدا کنی برای نا امید شدن از تلاش. دلایلی به مراتب بسیار بزرگ تر و سخت تر از دلایلی که امروزه ما داریم .دلایلی خونین تر٬ فقر٬ بیماری٬ کوه و سنگلاخ و یک عالم کینه و بی فرهنگی.

لحظه لحظه خواندن این خاطرات عرق شرم می نشاند روی پیشانی ما. واقعا نشسته ایم غصه چه چیز را می خوریم؟ زندگی بی حرکت ماست که بزرگترین غصه است. عقب ماندگی مان٬ اینهمه مشکلات فرهنگی و اقتصادیمان بیشتر از همه گناهش بر ما ست نه همه آنها که متهم می کنیم.

دیروز توی وبلاگی از فعالین حقوق زن که الان ساکن آمریکاست خواندم که : اگر ایران این است که زنها را فلان می کند و راننده های اتوبوسش را بهمان پس نمی خواهم دیگر خودم را ایرانی بنامم. و چقدر این روزها این حرف را می شنوی مخصوصا از آنها که دنیای آزاد و رها و با فرهنگ را دیده اند. و کسی نیست بیدارمان کند ازاین خواب. کدام بی فرهنگی؟؟ بی فرهنگ تر از ما درس خوانده ها کیست؟؟؟ بی فرهنگ تر از ما دنیا دیده ها٬ آزادی دیده ها کیست؟؟

محمد بهمن بیگی دنیا دیده است. سالها در اروپا و آمریکا زندگی کرده است. و آمده با همه یاغی های ایلیاتی ٬ همه کینه ها٬ همه فقرها و طفرقه ها با سلاح شعر جنگیده و فقط باید این کتاب خاطراتش را بخوانی تا بدانی چه می گویم.

اگر قره قاج نبود٬ تکه تکه خاطرات نویسنده اش را کنار هم گذاشته است. شاید بگویم مهمترین داستانها خود داستان اگر قره قاچ نبود و داستان دبستان کردستان باشد. ولی تقریبا همه کتاب سرشار از تاریخ و درس زندگی است برای ما. شاید داستانها از لحاظ ادبی ارزشی نداشته باشند. شاید زیاده گویی و پراکنده گویی هایش زیاد باشد ولی چه اهمیت دارد؟ این کتاب یکی از بهترین منابع تاریخی ماست از تاریخ روشنفکری. بسیار بسیار مهم تر است از همه کتابهای روشنفکران معاصر.

بهمن بیگی دو کتاب خاطرات دارد: اگر قره قاج نبود و ایل من ٬ بخارای من.

انتشارات تخت جمشید منتشرش کرده که اینجا اطلاعاتش هست.

به همه آنها که ذره ای احساس نا امیدی می کنند ازاینکه چرا جهان سومی باقی مانده ایم می گویم این کتابها را بخوانند... جهان سومی باقی مانده ایم چون شجاعت٬ عقل و عشق بهمن بیگی در درس خوانده هایمان نبوده است. وگرنه زود خسته شدن٬ خیانت به سرزمین و کوچ که تا بوده توی تاریخمان هست .... نه مذهب نه هیچ رئیس جمهور ونه هیچ استعمارگری دلیل عقب ماندگیمان نیست. جز خودمان. این را خوب خوب از خواندن این خاطرات ٬ با شرمندگی تمام٬ خواهیم فهمید.

اینجا هم دراک عزیز درباره بهمن بیگی نوشته است

لینک
۱۳۸٦/۸/۱٥ - نیلوفر

       

وقتی  سه نویسنده جوان داستانهایشان را خواندند و پنج شاعر جوان شعرهایشان را٬ استاد پشت میکروفن رفت و تشویقشان کرد . ایراد کارشان را گرفت و بعد چشمهایش را بست. گفت می خواهد پدرانه نصیحتمان کند. گرچه از نصیحت بیزار است. گفت: با این گذشته و با این حال٬ دلیل برای حسرت و غصه کم نداریم. و چه زیادند آنهایی که در جای جای دنیا می خواهند هلمان بدهند به دامن حسرت بیشتر و غصه بیشتر. بعد ٬ به ما شاعران و نویسندگان جوان و خام نگاه کرد و گفت: بچه ها! خواهش می کنم از زندگی بنویسید. خواهش می کنم از شادی و عشق و زندگی بنویسید. از مرگ و حسرت نوشتن سودی ندارد. اول از همه برای خودتان. بس است اینهمه حسرت. او پدرانه و ملتمسانه ازما خواهش کرد زنده باشیم... ما همه دست زدیم و جرقه های داستانهای نو و شعرهای نو توی ذهنهایمان درخشید. کسی آنهمه ستاره را دید؟

***

پسرکی توی شلوغی میدان پر از ماشین و پر از آدم منتظر و چراغ های قرمز و سبز و نئون و دادزنهای کتاب و شلوار و کیف قاصدکی دستش گرفته فوت می کند. الان؟ قاصدک؟ آروز؟ پرواز؟  

لینک
۱۳۸٦/۸/۱٤ - نیلوفر

   ۱۳   

نمی دانم آیا روزی خواهد رسید کسی تاریخ سی ساله ما را بنویسد؟ تاریخ ۱۰۰ ساله مان را که ننوشته ایم. من این روزها دارم به زور از دل قصه ها درش می آورم. و چقدر نیاز داریم بخوانیم آن چه را که واقعا اتفاق افتاد سی سال پیش. نمی دانم انقلاب ایران مهم تر بود یا سرطان محمد رضا شاه یا گروگان گیری. ولی می دانم تا همه اینها را ندانیم ٬ تا امروز و دیروزمان را نشناسیم اوضاعمان همین است که می بینید: باید بین صدا و سیمای ایران و صدای آمریکا یکی را انتخاب کنیم! که هر دوشان این روزها به یک اندازه دروغگو و بی سواد و احمقند.

واقعا کسی می داند ۱۳ آبان سال ۵۸ چه اتفاقی افتاد و چرا؟ فکر می کنی اگر من و تو آن روز ها دانشجو بودیم٬ چه می کردیم؟ فکر می کنی جوانهای آن زمان خودشان این کار را کردند؟

دوم خرداد سال ۷۷ خوب یادم مانده. برای اولین بار بود که ما می رفتیم و جایی می نشستیم که هر جمعه مردم آنجا نماز می خوانند. دانشگاه تهران پر و شلوغ بود. ما امیدوار و پرشور و هیجان زده بودیم! قرار رفتن به اولین سخنرانی دانشگاهی خاتمی را شب قبلش با همه بچه ها پای کامپیوتر گذاشته بودیم. آن روزها هنوز اینترنت نبود. وبلاگ نبود. شبکه های داخلی بود و یک سری جوان پر شور. یادتان هست چقدر داد زدیم؟ دست زدیم؟ یادتان هست هر روز با چه عشقی روزنامه جامعه را می خواندیم؟ چه شوری داشتیم؟ یادتان هست هر جا که می شد یار دبستانی من می خواندیم؟ بعد در حالی که اشک توی چشمانمان حلقه زده بود دست هم را می گرفتیم و بلند داد می زدیم: همراه شو عزیز... تنها نمان به درد ... کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود...

همان روزها هم خوب می دانستیم باید تاریخ بخوانیم.مگر نمی خواندیم با هم که : دشت بی فرهنگی ما ٬ هرزه تموم علفهاش ...  ولی آخر ما جوانان پر شور دوم خردادی ۱۹ ساله از کجا باید می فهمیدیم ۱۳ آبان سال ۵۸ یک سری جوان پر شور ۲۲ بهمنی ۱۹ ساله توی کله شان چه می گذشته است؟

حکایت جهان سومی بودن ما٬ یک جایی به ۱۳ آبان ۵۸  هم می رسد.  هر سال٬ ۱۳ آبان که می شود فکر می کنم اگر گروگان گیری اتفاق نمی افتاد چه می شد؟ کاش می شد تاریخ را با این سوالها تغییر داد...

لینک
۱۳۸٦/۸/۱۳ - نیلوفر

       

پاتوق

اینجا بوی سیگار می دهد. اینجا عکس سیگار دارد. و عکس نیروانا و کرک  کوبین. عکس جان بانجووی وقتی خیلی جوان بود و عکس جان لنون. اینجا پاتوق تازه ماست. برای خوردن قهوه و کیک. شکلات داغ و چای میوه ای. پاتوق قبلیمان عکس مارلون براندو داشت. و چارلی چاپلین و باز هم بوی سیگار می داد.دو طبقه بود با میزهای چوبی. آنجا هم زیر زمین بود. اینجا هم زیر زمین است. قبل تر اما پاتوقمان عکس نداشت. توی یک خانه قدیمی بود در نزدیکی میدان آرژانتین. حیاط دار و سه طبقه. با چترهای تابستانی و هوای آزاد و و منظره تهران از بالای خیابان الوند. و البته قهوه و کیک و شکلات داغ و چای میوه ای. ما٬ همچنان٬ سالهاست که تفریحمان حرف زدن کنار هم است در این پاتوقهایی که هی نوشان می کنیم. اینجا٬ الان٬ یک خواننده زن ایرلندی می خواند. صدایش بین همهمه بحتها گم شده است. همه میزها پر است. میز بغلی٬ ۵ نفرند. پسرهای جوان با موهای سیخ شده با یک مجله فیلم وسطشان و موبایلها روی میزشان. و یک عالم ته سیگار توی جا سیگاریشان. میز آن طرفی ۳ تا دخترند. یک بشقاب چیپس و پنیر و ژامبون وسطشان. که بین هر پک سیگار ذره ای می خورندش. آن طرف تر سه تا مرد٬ بحث ادبی می کنند. در حالی که سه تا اسکاچ ظرفشویی روی میزشان است(احتمالا دخترکی کولی با التماس فراوان و عموجون بخر گفتن های کشدار بهشان فروخته است). ما٬ چهار نفری٬ نشسته ایم و  با حرف زدنهای مداوممان مشکلات دنیا را حل می کنیم . قهوه می خوریم و از بودن با هم لذت می بریم.

***

بنزین

گمان می کنی مرد به چه امیدی صبح زود کنار اتوبان مدرس ایستاده و با یک بطری پلاستیکی خالی برای ماشینها دست تکان می دهد؟!

***

پاییز

امسال تهران پاییز ندارد. نه! اشتباه نمی کنم. من هم سردی هوا را حس کرده ام و سوز شبانه را. و آلودگی هوای مختص پائیز را. ولی نمی دانم چرا برگ همه درختها هنوز سبز است. روی هیچ زمینی برگ چنار زرد شده نریخته است. جاروهای چوبی برای جمع کردن برگها روی زمینها کشیده نمی شود. درختها ٬ همچنان سبز و کثیف و پیر در برابر همه سوز پاییزی مقاومت می کنند. تهران٬ انگار٬ امسال پائیز نمی خواهد.

لینک
۱۳۸٦/۸/۱٢ - نیلوفر

       

تا این جهان بر پا بود

این عشق ما بماند به جا

همیشه خدایا

 محبت دلها

به دلها بماند

 به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شوند

حکایت ما جاودانه شود

ای ساربان کجا می روی؟

لیلای من چرا می بری؟

ای ساربان - محسن نامجو

لیلی و مجنون سالهای سال است افسانه شده اند. حکایت ما ٬ اما٬ ایستادن است. لیلای ما رفته است و ما هیچ جاودانه نشده ایم...

لیلی و مجنون - نظامی

لینک
۱۳۸٦/۸/٩ - نیلوفر

       

ای کوههای بلند بر ایل ما چه گذشت؟

ای قله های مه گرفته بر ایل ما چه گذشت؟

ای کوههای بلند و ای قله های مه گرفته

بر آن ایل که در  دامن شما خیمه می زد چه گذشت؟

قسمتی یک ترانه قشقایی

برگرفته از کتاب ((اگر قره قاج نبود))‌ نوشته محمد بهمن بیگی

درباره کتاب و نویسنده خواهم نوشت.

***

می دانم الان همه جا پر  شده از شعرهایش و آه  ناله بابت رفتن قیصر امین پور . او از آن شاعرهای خودی بود که همه غیر خودی ها هم دوستش داشتند. از این چیزها کم پیدا می شود در تاریخ این سرزمین. به هر حال نوجوانی همه ما که با سروش نوجوان گذشته خوب خوب قیصر امین پور را می شناسد. همسر قیصر امین پور یک سال معلم ادبیاتم بود در سالهای اول دبیرستان. دوستش داشتم . زن خوبی است. می دانم همه این شعرش را بارها شنیده اند. از نوشتن از کسی بعد از مرگش هم خوشم نمی آید. و فعلا هم که همه دارند از رفتنش حسابی استفاده می کنند. ولی این شعر را همیشه اینقدر دوست داشته ام که برایم پر از خاطره است. از آن نوشته های ساده خیلی دلنشین خیلی بی ادعاست. می گویند خود امین پور هم این طور بوده:

حرفهای ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آي

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود دیر می شود

لینک
۱۳۸٦/۸/٩ - نیلوفر

   واقعي   

خوب یادم هست روزی را که سر کلاس داشتیم ژرمینال امیل زولا را بررسی می کردیم و خب خیلی مشخص است که بحثمان رسیده بود به ناتورالیسم و تفاوتهایش با رئالیسم.استادمان حرف بامزه ای زد که هرگز از یادم نمی رود. او می گفت ناتورالیسم ادبی تقریبا غیر ممکن است. (گرچه ژرمینال یک شاهکار ادبی است!) چرا که همین نوشتن٬ به واسطه کلمات٬ چیزی خلاف واقعیت حادثه یا طبیعت است. اینها را نگفتم که وارد بحثهای سرسام آور ادبی مرگ مولف یا حضور دائمی مولف بشوم! می خواستم بگویم حقیقت این است که هیچ حادثه ای را نمی توان دقیقا همان طور که اتفاق افتاده است دوباره تعریف کرد. حتی اگر علم آنقدر پیشرفت کرده باشد که مدام تصاویر سه بعدی بگیری از همه حوادث. هیچ کتاب تاریخی (حتی بهترین هایی که تا جزئیات دقیق را گزارش کرده اند - مثل بخشهایی از تاریخ بیهقی - ) دقیقا مثل آن چیزی نیست که بر مردمان آن زمانه گذشته است.

آیا همه آن روایت فتح های مرتضی آوینی ٬ اتفاقات جنگ ما بود؟ آیا اینهمه فیلم خبری که از سودان پخش می شود و دل ما را به درد می آورد و جرج کلونی را می کشاند سازمان ملل که فریاد بزند٬ همان چیزی است که برای مردم دارفور پیش آمده؟

من وقتی حتی چند هفته از ایران خارج می شوم٬ هیاهوی فیلمهای خبری ای که آنجا از ایران می بینم آنقدر نفسم را بند می آورد که فکر می کنم چطور می شود در این سرزمین زندگی کرد. هیچ کدام از آن خبر ها هم دروغ نیست. همه آنها اتفاق میافتد٬ بی کم و کاست. ولی وقتی تنها ۳ روز از برگشتنم می گذرد زندگی در ایران کاملا چیز دیگری می شود. آیا این به این دلیل نیست که وقتی واقعیتی که من با چشم خودم ببینم با واقعیت از چشم دیگری متفاوت است؟

می توان صبح تا شب توی کانال Travel چرخ زد و دنيا را ديد. ديوار چين را ديد. همه موزه لور را ديد. بارها توي شانزه ليزه راه رفت و آبشار نياگارا را ديد. ولي وقتي به همه اين جاها سفر مي كني همه چيز كاملا متفاوت است. بهتر نيست. بدتر هم نيست. تنها بسيار متفاوت است.

آيا همه اينها به اين دليل نيست كه كسي، چيزي، يا فكري، به غير خودمان، بين ما و آن واقعه قرار گرفته است؟ فيلمبردار، كارگردان، نويسنده ، قاب دوربين.

دنيا وجود دارد. باد مي وزد. باران مي بارد. غنچه ها باز مي شوند. آدمها مي ميرند. بچه ها به دنيا مي آيند. ما تجربه مي كنيم بودن را. تجربيات ما ، از دريچه چشم و ذهنمان مي گذرد و يك چايي ته مغزمان ذخيره مي شود. و اينها خيلي فرق دارند با تجربيات ذهن و چشم ديگري. و خيلي فرق دارد با دريچه دوربين و دريچه ذهن كارگردان، خبرنگار(هرچقدر هم بي طرف) و نويسنده.

البته اين به معني مخالفت من نيست! من عاشق ديدن دنيا از همه دريچه ها هستم. ما يك دنيا نداريم. ما بي نهايت دنيا داريم كه همه شان ديدني است. تنها حرفم اين است كه وقتي پاي تلويزيون نشسته ايد و مرگ كودكان بي گناهي را مي بينيد يا انفجار بمبي در گوشه جهان يا شادي يك بازيكن از گل زدنش به حريف ، فكر نكنيد اينها كه ميبينيد كاملا واقعي است. مطمئن باشيد كه نيست. واقعيت مطلق  را كسي تا به امروز نديده است.

***

پي نوشت بي ربط:

بعضي روزها مثل امروز، از مهندس بودنم، از مهندس نفت بودنم، حتي از فعال محيط زيست بودنم خجالت مي كشم. يك جورهايي كاملا خودم را مقصر مي بينم در مرگ اين دلفينهاي بي نوا.حالا گيريم كه كار من هيچ ربطه هم به آن كشتي نداشته باشد.

پي نوشت بي ربط 2:

قيصر امين پور امروز صبح از دنيا رفت. چه زود زندگيش دير شد. نيلوفر عزيز كه خيلي دوستش داشتي مي دانم كه الان غصه داري...

لینک
۱۳۸٦/۸/۸ - نیلوفر

   کوارتت٬ هفت و توهم پخش زنده   

یکی از معدود لذتهای  باقی مانده زندگی٬ ماهنامه فرهنگی هنری هفت است. گمان می کنم تا به حال چندین بار مطالبی را از این ماهنامه خیلی خوب اینجا نقل قول کرده باشم. این بار در شماره مهر ماه ٬ در کنار مقالات هنری/ادبی جذاب چند صفحه ای به نقد و بررسی تئاتر کوارتت پرداخته شده است به همراه مصاحبه ای بسیار خواندنی با امیر رضا کوهستانی و مهین صدری نویسندگان نمایشنامه کوارتت.اگر تئاتر را دیده اید خواندن این مصاحبه را حتما پیشنهاد می کنم. 

همین چند روز پیش بود که درباره کوارتت نوشتم. حال می خواهم در ادامه آن قسمتی از نقد جالب و خواندنی ماهنامه هفت را به آن نوشته اضافه کنم. حتی اگر نه نمایش را دیده باشید و نه آن چیزها که من نوشته بودم را خوانده باشید ٬ خواندن این سطور بسیار جالب و تفکر برانگیز است:

((رسانه و توهم پخش زنده

استفاده از تلویزیون پلاسما در کوارتت٬ بر ویژگی رسانه تلویزیون در ایجاد توهم پخش زنده یک رویداد تاکید می کند. آیا به راستی تصاویری که از پلاسماها نمایش داده می شوند همانهایی هستند که در همان لحظه توسط بازیگر در حال اجراست؟! یا تصاویری ضبط شده اند که همزمان با اجرای بازیگر پخش می شود؟ وقتی در انتهای نمایش٬ نگار(باران کوثری) در میان اجرای نقش اشا ناگهان می ایستد و به تصویر خود در پلاسمای بالای سرش نگاه می کند که کماکان در حال پخش است ٬ ضربه ای ناگهانی به تماشاگر وارد می شود. شاید تا به حال گول خورده است. شاید تمام تصاویری که شاهدش بوده تصاویری ضبط شده اند و بازیگران تنها در حال تلاش برای بازآفرینی آنها بوده اند. مثل خواننده ای که روی نوار ضبط شده اش از یک آواز تنها لب می زندو در تماشاگر این توهم را به وجود می آورد که آن آواز در لحظه در حال اجراشد است. کوهستانی با گنجاندن این لحظه در نمایشش به تمام پخش های زنده تلویزیونی طعنه می زند.برنامه هایی که در بیننده توهم قرار گرفتن در جریان یک رویداد مستقیم و بلاواسطه را به وجود می آورند٬ غافل از اینکه همه چیز در دست کارگردانی است که هر لحظه می تواند تصویر مورد نظر را به دوربینی دیگر یا نواری ضبط شده سوئیچ کند. واقعیت مطلقی در کار نیست و پخش زنده یک توهم است. ما همواره شاهد آن بخشهایی از واقعیت هستیم که صاحبان رسانه ها و کارگردانان ٬ خدایگان صحنه٬ می خواهند آن را واقعی بیانگاریم. جالب آنجاست که آن گروه از تماشاگران که در زاویه ای نشسته اند که نگار را به جز در تصویر ویدئویی نمی بینند٬ شاهد برخاستن او از روی صندلی و ایستادنش رو به تصویر در حال پخش از خودش نیستندو صرفا حضور فیزیکی او را هنگام ترک سالن می بینند. این تماشاگران با تاخیر شاهد اتفاقی هستند که سه گروه دیگر لحظاتی قبل شاهدش بوده اند و مدت زمان بیشتری را در توهم پخش زنده به سر می برند. این لحظه نمایش علاوه بر آن که نقطه اوج نمایش را می شازد ٬ همزمانی تجربه گروه های تماشاگران از رویداد تئاتری - آن چه در تئاتر بدیهی فرض می شود- را به چالش می کشد.))

درباره توهم پخش زنده و رسانه ها فردا بیشتر خواهم نوشت.

لینک
۱۳۸٦/۸/٧ - نیلوفر

       

خب به سلامتی و میمنت نشر ثالث عزیز هم تعطیل شد. خاطرات من با نشر ثالث کمتر از شهر کتاب آرین نیست! سالهای سال است که گاهی ساعتهای ناهار سوار تاکسی می شوم و در کمتر از چند دقیقه می پرم توی نشر ثالث! گاهی هم برای تنوع نشر چشمه! معمولا هم سعی می کنم بدون پول بروم که اگر دربرابر خرید کتابی تحریک شدم پولش را نداشته باشم! هم روزی را که اورهان پاموک آمد آنجا یادم مانده هم آن روز  که نشر ثالث میزبان آدونیس شاعر بود. به هر حال اینجا که نیویورک نیست که مدام از این اتفاقها بیفتد و یک شاعر یا نویسنده جهانی  بیاید توی یک کتاب فروشی و بحث ادبی کند! همیشه وقتی مجله نیویورکرم را ورق می زنم و توش تبلیغات فلان کتاب فروشی را می بینم برای بحثهای ادبی و جمع شدن شاعرها فکر می کنم خب! ما هم نشر ثالث را داریم! و دیگر همه فعالیت های فرهنگیمان به کافه شوکای گاندی با آن منوی خنده دارش خلاصه نمی شود. ولی به هر حال به همه بهانه های خنده داری که همه می دانیم دفتر نشر ثالث به علت تداخل صنفی و وجود کافه کتاب در آن!!! پلمپ شد. حالا نمی دانم درباره اوضاع کتاب ایران برای کدام یک از چهار مشکل باید بیشتر غصه بخورم:

اینکه سوبسید کاغذ را برداشته اند و قیمت کتاب سر به فلک کشیده و تقریبا دیگر دارد با قیمت یک کتاب در اروپا برابری می کند و شاید هم بیشتر؟( یک رمان ساده ۱۵ هزار تومن!!) البته خب کارت کتاب می دهند ولی فقط به بسیجی ها و حوزوی ها!

این که هیچ کتاب خوبی مجوز انتشار نمی گیرد و اگر بگیرد هم باید ماهها معطل بماند و کلی سانسور شود ؟ (امسال جوایز ادبی بیچاره شده اند چون تقریبا گزینه ای برای انتخاب ندارند!)

این که خیلی از نویسنده هایمان مزخرف می نویسند و یا دولتی و فرمایشی هستند یا ظاهر بین و پیرو فرم و بی استعداد و بی تلاش. ( و دولت هم با این مجوز ندادن چه مشهورشان می کند این ها را)

یا این آخری که دیگر نشر ثالث نداریم . نشر ویستار نداریم.کافه کتاب نداریم. خانه هنرمندان مثل قدیم نداریم.

خواهش می کنم راهنمایی کنید من برای کدامشان غصه بخورم؟! چون حقیقتا توان غصه خوردن برای هر چهار تا را در آن واحد ندارم!

***

ظهیر الدوله

مهمترین اتفاق فرهنگی سالهای دانشجو ای من ٬ به غیر از شرکت در کلاسهای مربوط به گفتگوی تمدنها و سخنرانیهای دوم خردادی خاص آن زمان! ٬ رفتن به ظهیرالدوله بود! همیشه فکر میکنم کار خنده داری بود و هست این قبرستان رفتن! حالا مثلا مهمترین آدم هم آنجا دفن شده باشد! که چی؟! برو آثارش را بخوان! سنگ قبر که فایده ندارد! ولی به هر حال حال و هوای ظهیرالدوله همیشه خیلی بیشتر از قبرستان بوده است. هم به علت مکانش که در حقیقت تجریش اصیل و قدیم را بهت یادآوری می کند هم برای درویش بازیهای خادمانش و هم برای بازدید کننده های عاشق هنرش.

اینجا سایت اختصاصی قبرستان ظهیرالدوله است. هم زندگی نامه ها را دارد هم عکسهای زیبایی از سنگ قبرهای فروغ و رهی و معیری و قمر الملوک وزیری و استاد صبا و ...

لینک
۱۳۸٦/۸/٦ - نیلوفر

       

مهمترین٬ شیرین ترین و به یادماندنی ترین قسمت عروسی ها٬آنجاست که آهنگ شادوماد پخش می شود. همان که می گوید: خنچه بیارید٬ لاله بکارید ٬ خنده برآرید ... همیشه این جای عروسی که می شود چشمهایم پر از اشک می شود.

***

آتش -۱

دوستان کالیفرنیایی گرفتار آتش شده اند. نشسته ایم حساب می کنیم ببینیم برای چند نفر باید نگران باشیم. کلی شده اند. باورمان نمی شود اینقدر دوست صمیمی ساکن کالیفرنیا داشته باشیم. بعد ته دلمان را می گردیم و مبیبینیم چقدر زیاد دلتنگ دانه دانه شان هستیم. بعد لیست نگرانیمان را نگاه می کنیم سر حساب می شویم که کمتر از ۵ سال پیش همه اینها کنارمان بودند و ما فرصت نداشتیم برای دیدنشان برنامه سینما و کوه و تئاتر بگذاریم. چندتایشان آنجا ازدواج کرده اند. ما همسرانشان را ندیده ایم. بچه دار شده اند. بچه ها را بغل نکرده ایم ٬ نبوسیده ایم و خاله قربونت بره نگفته ایم. آتش ٬ این روزها مارا زیاد یاد جهان سومی بودنمان می اندازد.

***

آتش -۲

نمی دانم آیا آماری وجود دارد که ببینیم تعداد کشته شده ها به دلیل جنگها بیشتر بوده در تاریخ بشریت یا تعداد کشته شده ها به سبب بلایای طبیعی. آتش و زلزله و طوفان و ... ؟ اینکه آتش اینچنین متمدن ترین و پیشرفته ترین نقطه جهان را نابود می کند هم عجیب است هم ترسناک و هم خنده دار. ما برای رهایی از چنگ آتش هنوز که هنوزه محتاج بارانیم. نمی دانم این غم انگیز است یا دلگرم کننده؟ شاعرانه است یا احمقانه؟

لینک
۱۳۸٦/۸/٥ - نیلوفر

       

هزار سال عمر لاک پشت

درون لاک تاریکش

به یک لحظه پرواز پروانه

نمی ارزد

که با تمام کوتاهی

در خاطرات جنگل سبز جاودانه می ماند

*قدسی قاضی نور

*بیوگرافی

لینک
۱۳۸٦/۸/٢ - نیلوفر

   توی راه جمکران   

دختر روی زمین نشسته است. تکیه داده به گوشه دیواره واگن مترو و توی آن شلوغی روی زمین چهارزانو نشسته و کتاب می خواند. خیلی جوان است. چادر مشکی به سر دارد و مقنعه سبز رنگ. بالای سرش ایستاده ام و میله واگن را محکم گرفته ام.فکر می کنم که دانشجوست. با آن ابروهای پر و صورت پرمو و چشمان سیاه شبیه یکی از همکلاسی های دوران دانشجوای من است. اسمش معصومه بود. او هم چادر مشکی سرش می کرد و مقنعه سبز. کم حرف و مودب بود. پای ثابت جمکران رفتن با مینی بوس بسیج. هر هفته می رفتند. نمی دانم درست سه شنه ها بود یا دوشنبه ها؟. توی جاده تهران-قم مینی بوس زهوار در رفته بسیج خراب شده بوده. معصومه می خواسته حتما شب به خانه برسد. رفته از اتوبان رد بشود بلکه ماشینی گیرش بیاد. چادرش سیاه بوده. اتوبان تهران- قم بوده .... فردایش معصومه شده بود عکس روی شیشه اعلانات دانشکده. یادم هست ما٬ که مثلا آن روزها عضو شورای صنفی دانشکده بودیم از شدت عصبانیت تا روزها مدام داد و هوار می کردیم. می خواستیم همه مسئولین بسیج را محاکمه کنیم. چرا هر هفته بچه ها را می برید جمکران آن هم بدون امکانات؟ مسئول معصومه کی بوده که نیمه شب تنها مجبور شده از اتوبان رد شود؟ دانشجو بودیم و پر شور و معصومه اولین هم کلاسی مرده مان بود. گیریم که بسیجی بود و مقنعه سبز و چادر مشکی داشت. چقدر این دختر نشسته روی زمین واگن مترو شبیه معصومه است. درست مثل او ساکت و آرام است و سرش توی کتاب. از بالا نگاه می کنم ببینم چی می خواند. روی کتاب مهر کتابخانه دانشگاه خورده است. کدام دانشگاه را نمی فهمم. نمی دانم کتابی که این طور به دقت می خواند چه نام دارد یا نویسنده اش چیست. تنها چیزی که می بینم اسم آن فصلی است که دارد می خواند: نقد لیبرالیسم: فردگرایی مطلق در لیبرالیسم.

من معصومه را دوست داشتم. یک ترم کامل همگروهی هم بودیم توی آزمایشگاه شیمی عمومی. گمان می کنم او هم مدام کتاب می خواند در نقد لیبرالیسم. گمان می کنم او هم مدام کتاب می خواند از علائم ظهور. وگرنه چرا باید آن طور احمقانه با چادر مشکی در راه جمکران برود زیر ماشین؟ رسیده ام به ایستگاه مفتح. باید پیاده بشوم. دلم می خواهد بنشینم کنار دختر و زیر گوشش بگویم: حداقل وقتی می روی جمکران با چادر مشکی از اتوبان رد نشو. نمی توانم بگویم. پیاده می شوم. قطار و دختری که خیلی شبیه معصومه است می روند. فکر می کنم که امروز سه شنبه است. شاید قرار است بروند جمکران.

لینک
۱۳۸٦/۸/۱ - نیلوفر