نوشتن و پول   

اگر کمی مثل من خوره فیلم و سریال هالیوودی باشید حتما خوب می دانید این روزها توی هالیوود چه جنجال بزرگی برپاشده است. خلاصه قضیه این است که اتحادیه نویسندگان هالیوود(که بیشتر شامل نویسنده های سریالهای تلویزیونی می شود) اعتصاب کرده اند. یعنی گفته اند که تا حق و حقوق مارا از اینهمه پخش جهانی و اینترنتی سریالها و فیلمها ندهید ما دیگر یک کلمه هم نمی نویسیم. عذاب بزرگی است. فرض کنید شهرزاد قرار بود اعتصاب کند و بگوید تا پول مرا ندهید از قصه شب خبری نیست. احتمالا حق با آنهاست. همه این هنرپیشه ها و کارگردانها معروف می شوند و پولدار می شوند و نویسنده متن ٬ که مهمترین دلیل خوب بودن یا بد بودن قصه است چیز زیادی نصیبش نمی شود.

نوشتن٬ حتی اگر نوشتن یک soap opera (همان سريالهاي هر روزه بي مزه مثل روزهاي زندگي و...) هم باشد كار هيجان آور و لذت بخش و درد آوري است! آدم ياد ديوانه سازهاي آزكابان مي افتد(همان مامورين زندان آزكابان در سري داستانهاي هري پاتر كه روح شادي را از درونت مي مكيدند) براي نوشتن نمي تواني زندگي عادي و راحتي داشته باشي. نمي تواني بروي مهماني و يا رستوران يا جلوي تلويزيون لم بدهي. كاراكترها مدام دارند روحت را مي مكند. حتي توي خواب هم رهايت نمي كنند. به قول استادم آنقدر درد مي كشي تا مجبور مي شوي براي رهايي روي كاغذ بياوريشان. آيا بابت اين تكه وجودت پول كافي دريافت مي كني؟ به گمانم سوال خنده داري است.تكليف ادبيات اما مشخص است. گرچه همه نويسنده هاي بزرگ جهان بابت داستانهايشان پول دريافت كرده اند و حتي عده ايشان كيلويي و وجبي پاورقي نوشته اند براي گذران زندگي ولي نوشتن برايشان مهمترين دليل بوده است.خلاصي از آن درد كشنده. اما مثلانويسنده هاي سريالي مثل freinds را در نظر بگيريد. يا همين نود شبي هاي درپيتي خودمان را. گمانم هم شيرين و هم عذاب آور باشد كه تكه اي از وجودت را هر شب توي تلويزيون نشان بدهند. نمي توانم بفهمم چقدر پول بابت اين تكه وجودت بگيري كافي خواهد بود. به هر حال ما داريم مدام آرزو مي كنيم تهيه كننده ها از خر شيطان پايين بيايند و پول كافي به اين نويسنده بدهند. چون ما واقعا نياز داريم بفهميم بقيه داستان چي شد. منصفانه نيست كه بقيه داستان توي مغز 4- 5 نفر باقي بماند.

پی نوشت :

شهروند امروز توی شماره اخیرش با بارگاس یوسا مصاحبه کرده است. یوسا همیشه حرفهایش درباره ادبیات خواندی است. اینجا

لینک
۱۳۸٦/٩/٢۸ - نیلوفر

       

ماه رقصان عزیز نوشته بودآيا کمک کردن به آدمهایی که از شما پایین ترند کار درستی است؟دوست دارم درباره اش بنویسم چرا که گمان می کنم خیلی زیاد نوشتنی است.

گلی ترقی در داستانهای دوست داشتنی خاطرات کودکی اش بارها به بزرگواریهای پدر روشنفکرش اشاره کرده است. و بعد در داستان کوتاهی ما می فهمیم همه این آدمها که توسط پدر زندگیهایشان از هیچ به جایی رسیده بوده در زمان انقلاب دار و ندار آنها را ازشان گرفته اند.

چخوف توی داستان بی نظیر زندگی من ٬‌دقیقا نشان می دهد وقتی یک زن تحصیل کرده پولدار روشنفکر بخواهد برود وسط دهات زندگی کند تا آنجا را متحول کند چه اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد. از این دست داستانها در تاریخ ادبیات/تاریخ تمدن بشریت فراوانند.

من همانطور که قبلا هم گفته ام هرگز به کمک کردن به هیچ کس اعتقادی ندارم. انسان زندگی فردی ندارد. زندگی اجتماعی دارد. بنابراین باید نهادهای اجتماعی چنین کارهایی را انجام دهند. سیستمهایی مثل مالیات بر درآمد٬ انواع بیمه و وام های بانکی.

کاملا با این حرف موافقم که اگر کسی به نداری کمک می کند بیشتر به دنبال این است که خودش آرامش یابد. (قضیه نذر و نیاز و معامله با خدا را فعلا کاری ندارم چون از این هم پایین تر است) تا اینجای قضیه اصلا اشکالی ندارد. تو از مال یا وقتت گذشته ای برای اینکه به آرامش بیشتر برسی. قبول. ولی هرگز نمی توانی توقع داشته باشی کسی که بهش کمک کرده ای هم مثل تو فکر کند. تو چه می دانی از ذهن او؟ چه حقی داری بر نادانی/دانایی او؟ تو به نتیجه عملت:آرامش رسیده ای. و تمام.

در دنیای امروز این سرزمین که نهادهای اجتماعیمان ناکارآمد و بدرد نخور هستند این چیزها بیشتر است. روزی از دوستی که سالهاست در کانادا زندگی می کند پرسیدم بیش از هر چیز دلت برای چی تنگ شده؟ گفت هر سال مادرم بعد از خانه تکانی وسائل اضافه مان را می داد به یک خانواده مستحق . گفت دلم برای آن احساس خوبی که از این کار مادرم به من دست می داد تنگ شده است. اینجا توی کانادا کسی نیاز ندارد تو براش همچین کاری کنی.

ما یک کارخانه تولیدی کوچک داریم. همه تلاشمان این است که سرپا نگهش داریم. خوشحالی زندگیمان به این است که تعدادی خانواده از سرپا بودن اینجا زندگیهایشان می چرخد.بچه هایشان درس می خوانند. من خوب می دانم اما هیچ کدام از آن کارگرها این حس ما را نمی فهمند. از دید بهترین آنها ما یک ریس خوش اخلاق مهربان بیشتر نیستیم. برای آنها مهم نیست که ما می توانسته ایم اینجا را ول کنیم و به دنبال یک زندگی بهتر ایران را ترک کنیم. برای آنها مهم نیست برای ذره ذره حقوقی که می گیرند چه زحمتها که نمی کشیم. مطمئن باشید تعدادیشان اگر اوضاع بلبشویی مثل انقلاب های سیاسی یا جنگ پیش بیاید و بتوانند کاری کنند اول از همه حساب ما را می رسند. چون دم دستیم. وگرنه آنها چه می دانند از اینکه باید بانک بهشان وام بدهد یا بیمه شان خرج درمانها را؟

مطمئن باشید خوبی و بدی مثل اصول ریاضی یک اصل است و تعریفش معلوم و مشخص. و مطمئن

لینک
۱۳۸٦/٩/٢٧ - نیلوفر

   زن/مرد   

دوست داستان نویسم داستانی می خواند برایمان درباره زندگی روزانه یک زن تن فروش. خودش پسری جوان است خیلی با استعداد و احساساتی. داستانش از نظر هنری عالی است. هیچ ایرادی بهش وارد نیست. داستانش را دوست ندارم. بهش می گویم دیدگاه مردانه ات را دوست ندارم. به دفاع می گوید: ادبیات زنانه و مردانه ندارد. زنها را معمولا مردها بهتر نوشته اند تا خودشان. بقیه بچه ها با او موافقند. مثال می زنیم. سیمون دوبوار؟ نه!. ویرجینا ولف؟ نه!سیمین دانشور؟ نه زیاد. فروغ؟ شاید. و مردها ... تولستوی؟ خیلی خوب. چخوف؟ عالی! فلوبر؟ شاهکار.

سختی ادبیات درست مثل سختی زندگی است. شفاف و عریان است. حقیقت توش به روشنی پیداست و هیچ قابلیت این را ندارد که دروغ بگویی. آیا زندگی زنانه و مردانه ندارد؟ آیا احساسات زنانه برای مردها کاملا قابل درک است؟ آیا بر اساس تئوریهای روان شناسانه دقیقا ثابت شده است که در وجود هر انسانی بعدی زنانه و بعدی مردانه وجود دارد؟

دوست دیگر داستان نویسم که دختری جوان است داستانی می خواند درباره احساسات متناقض دختری نوجوان بین پدرش و مردی که به او علاقه عاشقانه دارد. داستان او هم خیلی خوب است. من عاشقش می شوم. پسرهای کلاس دوستش ندارند. سردرگمی دختر را نمی فهمند. برایشان مسخره است.

درباره همه این ها با همسرگرامی حرف می زنم. با پسرهای کلاس موافق تر است. من عاشق پدرم هستم. همسرگرامی عاشق مادرش است. ما هر دو عاشق همیم. آیا احساسات هم را دقیقا درک می کنیم؟ دقیقا نمی دانم.

همیشه می ترسم شخصیت اول داستانم مرد باشد. نکند نفهممش؟ نکند آن چیزی نباشد که من حس می کنم؟ زنهای داستانهایم را آنقدر دوست دارم که دیوانه می شوم. برایشان اشک می ریزم. انگار تکه ای از وجودم باشند که توی دنیای کاغذی برای خودشان راه می روند.

من یک زنم. از خرید متنفرم. عاشق بچه هام. از حیوانات بدم می آید. عاشق آشپزیم. از گل و گیاه خوشم نمی آید. عاشق ریاضیاتم. از جواهرات و رخت و لباس خوشم نمی آید. من شبیه همه زنها نیستم. من یک انسانم. آیا این که زنم مهم است؟

لینک
۱۳۸٦/٩/٢٦ - نیلوفر

       

آرش٬ پسر سرایدارمان بی نهایت با استعداد است. عاشق کتاب خواندن است . فوتبال بازی کردنش شیرین و دلچسب است. ریاضی اش خوب است و توی کلاسشان هم مبصر است هم شاگرد اول. درباره اش زیاد نوشتم اینجا. من و همسر گرامی اعتقاد داریم روزگاری آدم بزرگی خواهد شد. خودش دوست دارد جراح شود. این تصمیم را وقتی گرفت که دست شکسته اش را جراحی کردند. مودب و خنده رو و با نشاط است و مثل بچه های این دوره تنبل و چاق و دست و پا چلفتی نیست. توی تعمیر موتورخانه ساختمان کلی وارد است. عاشق این است که دل و روده همه چیز را بیرون بکشد. قدر هر چیزی که بهش بدهی را خوب می داند. از آن بچه هایی است که مدام دلت می خواهد برایش هدیه بخری چون از هر کدام از این هدایا بی نهایت خوشحال می شود و خوب ازشان نگهداری می کند. پارسال که موبایل کهنه مان را توی دستانش گذاشتیم چشمهایش از خوشحالی برق زد. سیم کارت ایرانسل عیدی پدرش را گذاشت توش و مثل همه بچه های کلاسشان فوری همه منوهایش را بلد شد. هر سه تا جلد کتاب ارباب حلقه های تالکین را خوانده است(آنها که تالکین خوانده اند می دانند چقدر خواندنش برای آدم بزرگها هم سخت است!) به همت مادر شوهر من کلاس زبان می رود و انگلیسی اش برای یک پسر افغانی ۱۱ ساله خیلی خوب است... همه اینها را گفتم که از همه خوانندگان این وبلاگ یک همراهی بخواهم. برای این آرش عزیزمان یک کامپیوتر دست دوم گرفته ایم. گذاشته گوشه موتور خانه (توی اتاق کوچکشان با ۵ نفر جای این چیزها نیست) یکی دو جلسه ای من و همسر گرامی کنارش نشسته ایم و یادش داده ایم چه کند. نه کامپیوترش آنقدر درست و حسابی است که بتواند با آن بازی کند و نه دوست داریم زیاد با آن بازی کند. خودش از من خواست یک سری کتاب آموزشی برایش بگیرم. از چیزهای پایه تا برنامه نویسی. همه وجودش شور و شوق یادگرفتن است. ... آیا کسی از خوانندگان این وبلاگ کتابی به زبان فارسی می شناسد که یک پسرک ۱۱ ساله از روی آن بتواند هیجان و شورش را هدایت کند؟

لینک
۱۳۸٦/٩/٢٥ - نیلوفر

   رمز   

پدرم بزرگ ترین درس زندگی را به من داد. نمی دانم خودش می داند که چقدر همه زندگیم را بنا گذاشتم همان روز بر روی این درسش یا نه . دقیقا یادم نیست کی گفت و چگونه. گمانم حرف همیشگی اش بود و به همین خاطر توی ذهن من حک شده است. پدرم همیشه می گفت : همیشه آن چیزی را احساس می کنی که فکر می کنی.  مراقب فکر هایت باش.

آن روزها هنوز نمی دانستم فکر کردن دقیقا چه نیروی بزرگی دارد. چقدر بی انتها و شیرین و خطرناک است. از همه نیروهای عالم پر زور تر است. شاید اولین داستانی که نوشتم این را یادم داد. ۱۳ ساله بودم . روز مادر بود. موضوع انشایمان هم مادر بود. انشایم خوب بود. نشستم روی تخت و فکر کردم. مثل همه بار کهن و تاریخی روی دوشم فکر کردم به غم٬ غصه ٬ مرگ و داستانی نوشتم درباره دختری ۱۳ ساله که مادرش مرده است. تمام که شد صورتم خیس اشک بود. رفتم مادرم را بغل کردم و ترسیدم. فرداش ٬ وقتی معلم انشا با چشمهای خیس از اشک به من بیست داد و دفتر انشایم را برد تا این شاهکارم را برای مدیرو معلمها هم بخواند فهمیدم ذهن آدم می تواند چه قدرتی داشته باشد. استاد ادبیاتم می گفت: کدام پدیده علمی را می شناسید که لحظه ای اینجا باشد و لحظه ای پشت کهکشان راه شیری؟ با چنین سرعتی ... با چنین قدرتی ...

پدرم حرفش این بود که قدرت فکرت را دست کم نگیر. همه زندگی توی فکرت اتفاق می افتد. توی فکرت هست که می توانی خوشبخت باشی و سالم و پیروز یا شکست خورده و بدبخت و تنها. یادم داد که همه حس خوشبختی و بدبختی توی ذهن من اتفاق می افتد. اینکه اتفاقات آنقدر مهم نیست. اینکه چطور درباره شان فکر می کنی مهم است. خوب فکر کنی ٬ خوشحالی. بد فکر کنی ٬ غمگینی.

خوشحالم که ذهنم در اختیارم هست. برای خودش جولان نمی دهد که بیچاره ام کند. هروقت می بینم دارد یاقی می شود فوری افسارش را می کشم. از قدرت بی انتهایش خوب خبر دارم. ولی قدرتش رام من است. زندگی آسان نیست. به قول آن حرف معروف: زندگی شاق است. سخت و طاقت فرساست. ولی یک رمز عبور ساده دارد: مراقب فکرهایت باش.

پیغام خصوصی:

بابای نازنینم تولدت مبارک

لینک
۱۳۸٦/٩/٢٤ - نیلوفر

       

درد عشقی کشیده ام که مپرس
لینک
۱۳۸٦/٩/٢٢ - نیلوفر

   ماجراهای ما و شرکت   

خانم حسابدار به دلایلی رفته طبقه بالا. مسئول فروش طبقه پایین است. روزی ده- بیست بار٬ باید یکیشان برود بالا و بیاید پایین تا فاکتورهای صادر شده توسط حسابداری را برساند به بخش فروش.غر و لند هر دوشان به هواست: کمر درد گرفتیم! زانو درد گرفتیم! ما سختی شرایط کار می خواهیم و...! تصمیم می گیریم سیستمشان را کامپیوتری کنیم. یک ماهی تلاش می کنیم و نمی شود. برنامه حسابداریمان با سیستم شبکه مان جور نمی شود و هر روز یک مشکلی دارد. باز همه غر غر می کنند. روش ابداعی پیشنهادی خود حسابدار را اجرا می کنیم. همه راحت و سرخوش می شوند: از پنجره حسابداری یک نخ آویزان می کنیم تا دم پنجره فروش! حالا تنها مشکلمان روزهای بارانی است. و اینکه گاهی مجبوریم برویم در ساختمان کناری را بزنیم بپرسیم: ببخشید ! فاکتور ما توی حیاط شما نیفتاده احتمالا؟!

***

تا دیروقت توی شرکت مانده ایم. کارها زیاد بوده و همه خسته اند. به خانمهای منشی می گوییم آژانس بگیرند بروند. هردوشان مجرد و جوانند. مادرهایشان دو سه باری تلفن کرده اند که چرااینقدر دیر کرده اید. مثل همیشه هیچ کدام از آژانسهای محل ماشین ندارند. تصمیم می گیریم دخترها را برسانیم دم خانه هایشان. خانه یکی نزدیک است و دیگری خیلی دور. توی مسیر به هر آژانسی که می رسیم پیاده میشویم. حتی اگر ماشین هم داشته باشند٬ تا مسیر ما را می شنوند می گویند : نمی بریم! دور است!!! اولی را دم خانه اش نزدیک فرشته پیاده می کنیم. می پیچیم توی فرشته. جلوی در سفارت یک سرباز جوان ایستاده است. سردش است و غمگین نگاه می کند. ازش آدرس نزدیک ترین آژانس را می خواهیم. با لهجه بامزه ای در حالی که ابروهایش را بالا می اندازد می گوید: آقا توی این محله آژانس کجا بود!! مگه این همه ماشینهای آخرین مدل رو نمی بینی! اینجا همه از اینها دارن!!

***

ساعت دوازه و نیم ظهر است. آخرین نفرمان دارد سخنرانی می کند. سالن سمینار پر است. بیرون سالن هم. ۱۰ - ۱۲ تا از مدیران دولتی که از میهمانان سمینارمان بوده اند بیرون نشسته اند و گپ می زنند و توجهی به سخنرانی ها ندارند. ما در حال دویدنیم. ناهار را هماهنگ می کنیم. سعی می کنیم سوالات فنی شرکت کننده ها را جواب بدهیم. حواسمان هست که سخنرانی آخر دقیقا با رسیدن ناهار تمام شود. تا همه این مدیران دولتی معطل ناهار نمانند. مردی از آنها که بیرون نشسته و یا با موبایلش بازی می کند یا با همکارانش می خندد بلند می گوید: خانوم! این روزده بزرگه روده کوچیکه رو خورد! این چه سمیناریه که اینقدر ناهارش دیر شده! از همه آن زحمتهایی که برای تهیه سخنرانیها و مطالب علمی کشیده ایم متاسف می شویم. مرد ادامه می دهد: کرم کارامل هم می دهید؟! ۵۰ سالی دارد. مدیر یک بخش مهم یک سازمان مهم تر است.

لینک
۱۳۸٦/٩/٢۱ - نیلوفر

   دوبی و ...   

به دلایلی اقامت دو روزه مان توی یک هتل نوساز و مجلل است. از آن جاها که فقط در شرایطی اینچنینی ٬ که پول اقامت برایت مجانی است٬ نصیبت می شود.تازه یک ماه است افتتاح شده و آنقدر همه چیزش مدرن است که برای باز کردن درها هم دور خودمان می چرخیم و دکمه اش را روی کنترل پیدا نمی کنیم. همه کارکنان هتل هندی یا فیلیپینی هستند و یا قیافه هایشان به کشورهای شرق آسیا می خورد که برای ما هویتشان و اخلاقشان همیشه مجهول است. تا وارد می شوی ۴-۵ نفر جلوی می دوند و خم و راست می شود و هی می خواهند ببینند کاری داری برایت بکنند؟ و من مدام توی چشمهایشان خیره می شوم ببینم شادند؟ تنهایند؟ چرا اینقدر مراقب من هستند ؟ چرا چشمشان به دستان من است موقع صبحانه خوردن مبادا چیزی بخواهم یا ظرفی کثیف جلوی رویم باشد. ما ناراحت از اینهمه خم و راست شدنشان هستیم ولی بقیه مهمانان هتل که بیشترشان اروپایی و انگلیسی هستند بسیار لذت می برند از این جریانات.

روبروی در هتل دختری چشم بادامی ٬ بلند و بالا٬ ظریف و زیبا ٬ کت و شلوار کرم رنگ فرم کارکنان هتل را پوشیده و کنار چرخ چمدانها ایستاده. با دستهای ظریفش چمدانهای بزرگ را بلند می کند. همسرگرامی به رسم ایرانیمان می خواهد کمکش کند. هیچ کجای مغر ما ننوشته که وقتی مردی جوان ایستاده است٬ دختری زیبا و ظریف باید بارهای سنگین را بلند کند. ولی نمی توانیم کمکش کنیم. شغلش این است. اگر چمدان بلند نکند لابد اخراج خواهد شد.

می گویند آرزوی یک فیلیپینی همیشه این است که گارسن شود و آرزوهای گارسنهای فلیپینی این است که توی دوبی کار کنند.

پیرزن هندی٬ که با حقوقی ناچیز٬ دو سالی توالت شور یک مرکز خرید بوده است٬ با جای خواب یک تشک توی زیر زمین همان مرکز خرید و مرخصی ۵ ساعته هر دو هفته یک بار ٬ گریه می کند برای اینکه به علت سن زیادش بیرونش کرده اند. او هر ماه همه پولها را می فرستاده هندوستان تا خرج پسر بیمارش کند و حالا که کار ندارد٬ هیچ پولی برای بازگشت به سرزمینش هم ندارد. مثل پیرزن زیادند. آنقدر زیاد که دیگر برایت عادی می شود.

می گویند امیر دوبی گفته تا سال ۲۰۱۲ که همه این پروژه های ساختمانی عظیم قرار است تمام شود (بزرگترین دیسنی لند جهان٬ بلند ترین برج جهان٬ بزرگ ترین باغ وحش جهان ٬ بزرگترین مرکز خرید جهان....) دوبی فقط جای پولدارهای جهان و کارگران جهان خواهد بود و برای هیچ مدل طبقه متوسطی جا نخواهد داشت.

هیچ نمی فهمم این اروپایی های٬ مخصوصا انگلیسیهای ساکن دوبی٬ که چند تا چند تا مستخدم و کارگر فلیپینی و هندی دارند با حقوق های بسیار اندک ٬ و هی کیف می کنند از هوا و آفتاب و اینهمه مصرف انرژی روزانه٬ چطور هنوز شعارهای حقوق بشری می دهند؟ چطور هنوز درباره گرمایش زمین حرف می زنند.

آیا آرمان شهر دنیای مدرن این است؟ که یک عده کارگری کنند بی چشم داشت و یک عده دستور بدهند بی زحمت؟ که آرزوی همه آن کارگرها باشد روزگاری جای آن دستور دهنده قرار بگیرند؟ بی خود نیست ادبیات مدرن دنیا کم آورده است. آخر این بشریت مدرن کجایش جای نوشتن دارد؟

لینک
۱۳۸٦/٩/٢٠ - نیلوفر

       

شده ایم مثل بچه درس نخوان آن هم شب امتحانش. ۴۸ ساعت است که برای یک سمینار داریم می دویم و باز همه چیز شده است آخر وقت. اوضاع و احوالمان افتضاح و خنده دار و کلی بامزه است. خاصیت شرکت کوچک ما این است که توش همه کاری باید بکنیم. فعلا یکیمان رفته شیرینی بخرد آن یکی دارد سی دی رایت می کند دیگری دارد با لب تاپ ور می رود و من هم دارم از یک عالم دستورالعمل و این جور چیزها پرینت می گیرم. وظیفه ام این است که کاغذها را هی پشت و رو کنم و وقتی پرینتر بی نوا به هن و هن افتاد کمی بهش استراحت بدهم که پس نیفتد. روزهایی مثل امروز که کارها زیاد است و مسئولیتها سنگین و کارها کوچک و پیش پا افتاده خوشحال می شوم که با همسر گرامی همکاریم. که همه این دیر ماندن ها٬ و این طرف و آن طرف رفتنهای همدیگر را خوب می فهمیم. و همدیگر را به بیشتر تلاش کردن تشویق می کنیم.

ادامه سفرنامه را٬ بعد از این ماجرای سمینارمان ٬ خواهم نوشت.

لینک
۱۳۸٦/٩/۱۸ - نیلوفر

   دوبي٬ نمايشگاه نفت و ... اين انگليسيا!   

من تقریبا همیشه از دوبی متنفر بوده ام!. توی این سفر کوتاه نظرم عوض شد. من دیگر از دوبی متنفر نیستم. جای بامزه احمقانه ای است. يك مستعمره درست و حسابي مدرن انگلستان و وجودش دلایل خاص خودش را دارد.ولی خیلی خیلی خوشحالم که سرزمین من هیچ شباهتی به اینجا ندارد!و خوشحال ترم که هرگز شبیه اینجا نخواهیم شد.

*

نمایشگاه نفت و  گاز یا یک جوک بزرگ؟!

نمایشگاه نفت و گاز دوبی توی دو تا سالن فسقلی بسیار کوچک و حقیر بود پر از کمپانی های چینی که شیرکنترل و اتصالات لوله می سازند! بعد پر بود از شرکتهای بزرگ و کوچک انگلیسی
(و گاهی چند تا کشور اروپایی دیگر)که برای تفریحات آمده بودند آنجا بعد گفته بودند خب یک غرفه ای هم بزنیم بدک نیست. همکار انگلیسی ما که رسما در طول زمان نمایشگاه تلو تلو می خورد و فقط بوی الکل می داد! این آقا همان آدمی است که وقتی برای نمایشگاه نفت ایران التماسش می کنیم می گوید نمی توانم برای این بازار کم شما!!! بیایم ایران! کاملا متوجه اید که مشکل بازار ایران نیست(که از همه این کشورها بهتر و بزرگتر است!) مهم این است که اینها بیزینس را به همراه تفریح می خواهند! و البته یک سری هندی پاکستانی که مدام تا کمر جلویشان خم و راست شوند و حرفهای پرت و پلایشان را تصحیح نکنند! در کنار این شرکتها چندین شرکت ایرانی هم بودند . پتروشیمی ها٬ نورد لوله و گل حفاری و ... حتی چند تا شرکت کاملا خصوصی و تولید کننده. بسیار از حضورشان خوشبخت شدیم. بی هیچ اغراقی بهترین های نمایگشاه دوبی فقط مال ایرانی ها بود. نمایشگاه نفت دوبی تنها دو تا شرکت کننده خیلی کوچک آمریکایی داشت. آدم دلش برای این آمریکایی ها می سوخت... بی چاره ها اسمشان توی دنیا بد در رفته فقط!

**

اینجا دیوانه وار ساختمان می سازند! توی این یک سال و نیمی که دوبی را ندیده بودم همه چیز تغییر کرده بود. مثلا رستوران مورد علاقه مان همین یک سال و نیم پیش توی اتوبان ابوظبی بود کنار جاده و اطرافش بیابان برهوت بود. حالا آن منطقه علاوه بر داشتن ۳ تا اتوبان بزرگ که با گوشوراه ها و برگردانها و پلهای عظیم به هم وصل شده اند ٬ حدود ۴۰ -۵۰ تا برج بالای ۴۰ طبقه اطرافش دارد!. بیشتر شبیه شعبده بازی است. گاهی فکر می کنم از زیر این ساختمانها خرگوشی چیزی الان بیرون می پرد!برچ بلند دوبی که الان تقریبا ۷۰۰ متر دارد و معلوم نیست تا چند متر قرار است بالا برود دفعه پیش کلا وجود نداشت! به روایتی می گویند هر ۴ روز یک طبقه به این برج اضافه می شود و فعلا ۳-۴ ماه از برنامه ساختش جلو تر است! این شهر چنان ساخت و سازی توش برقرار است که هیچ نقشه دنیا به سرعتش نمی رسد. نیمی از پلهای تازه تاسیس و اتوبانهای بزرگ و مراکز خرید عظیمی که توی همین یک ماهه افتتاح شده بودند روی نقشه جی پی اس ما که مثلا تازه هم آپ دیتش کرده بودیم وجود نداشت! همسر گرامی عشق ماشین من هم مهمترین دلیل سفرش به دوبی همیشه ماشین سواری است! مدام توی این پلها و گوشواره ها و اتوبانها گم می شد. می خواستیم برویم آن ساختمان آن طرف خیابان سر از شارجه در می آوردیم! می خواستیم برگردیم هتل بخوابیم می رسیدیم به جاده عمان!

**

توی بار/رستوران مورد علاقه مان(اینجا) نشسته ایم و یک گروه استرالیایی برایمان می خواند. پسر بالا و پایین می پرد و فریاد می زند: این زندگی من است.یا الان و یا هیچ وقت. و من تا ابد زنده نخواهم بود. من٬ فقط می خواهم تا زنده هستم٬ زندگی کنم .

 

It's my life
If it's now or never
And I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive

(Jhon Bon Jovi)

بار پر و شلوغ است. به دور و بر نگاه می کنیم:فلیپینی٬ انگلیسی٬ کانادایی٬ آلمانی٬ اسپانیایی٬ نروژی٬ هندی٬ لبنانی٬ چند تا ایرانی٬ آفریقای جنوبی٬ ایرلندی٬ اسکاتلندی٬ سنگاپوری٬ چینی٬ استرالیایی...می خندند.می خورند. می نوشند. داد می زنند. پسر فیلیپینی روی میز رفته و مثل پسر خواننده بالا پایین می پرد و فریاد می زند:

من ٬ فقط می خواهم تا زنده هستم٬ زندگی کنم

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٧ - نیلوفر

   از دوبی   

توی یه استارباکس نشسته ام و داستانهای وایزنبرگ شروود اندرسون می خوانم. دوبی هر بار انگار بزرگ تر و بلند تر و شلوغ تر می شود. هیچ نمی فهمم انهمه برج به چه دردی خواهد  خورد. آیا آرمان شهر دنیای مدرن اینحاست؟خوش می گذرد.توی وایزنبرگ را می گویم.اا  

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٤ - نیلوفر

       

اوضاع آنقدرها که دلم می خواهد بر مرادم نیست. مذهبی ها معتقدند هر چیزی حکمتی دارد. من فکر می کنم مقصد مهم نیست و مسیر مهم است.حداقل همیشه سعی می کنم این طور فکر کنم. حالا شاید بهتر باشد بی خیال مقصد٬ بنشینم اینجا توی جاده و سرخوش نفس عمیق بکشم.

چند روزی نیستم. بر می گردم. با سفرنامه

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٢ - نیلوفر

   نان و مدرسه   

دخترهای مانتوهای صورتی دارند. با مقنعه های سفیدی که دورش را توردوزی صورتی کرده اند.یکیشان کاپشن صورتی پوشیده دیگری سفید. تند و تند می دوند. بعضی ها تنها . بعضی ها دست مادر توی دستشان و بعضی ها پدر به دنبالشان. هوا سرد است و نفسهایشان بخار می شود تا بالا. کوله های سنگین پشتشان تاب می خورد. از در آهنی مدرسه که تو می روند انگار ناپدید می شوند. بعد مادر ثانیه ای به در آهنی نگاه می کند. دستهایش را توی جیبش می کند. نفس مادر این بار بخار می شود. ما٬ ایستاده توی صف ٬ نگاهشان می کنیم. ۲۰ نفری می شویم. صف نانوایی مردانه و زنانه ندارد. هر کسی آمده هر جا دلش خواسته ایستاده است. ۳ تا نانوا آن تو کنار تنور داغ ایستاده اند. بدجوری دلمان می خواهد برویم کنار تنور. هوا سرد و و ابری و گرگ و میش است. نه انگار که صبح است و الان زنگ مدرسه می خورد. دلم صدای زنگ مدرسه می خواهد. دلم تنور داغ و بوی بربری می خواهد. به پنیر لیقوان و چای داغ خانه فکر می کنم. برای من٬ ایستادن توی صف نانوایی بربری یک کار فانتزی لذت بخش است. گاهی که دلم هوس می کند خیلی خانم خانه بشوم و به یاد داستانهای قدیمی بوی نان تازه توی خانه راه بیندازم اینجا می آیم و همیشه محو این دخترهای کوچک پر انرژی می شوم که بی خیال از کنار ما آدم بزرگهای خیلی معمولی می گذرند. از کنار ما٬ زنهای خانه٬ کارگران افغانی٬ مردهای سوئیچ به دست. ما که هیچ فرصت نداریم به این فکر کنیم گوشه آن کوله های سنگین چی قایم کرده اند یا آن پسرک نانوا که دارد کنجد می پاشد روی خمیر ها الان عاشق کیست. نان داغ را که بغل می کنم همه سردی هوا می رود. زنگ مدرسه را می زنند. من یاد حرف پدرم می افتم که می گفت: نیمی از کودکی پسرهای هم نسل من توی صف نان گذشته است. توی این صف نان هیچ بچه ای نیست. بچه ها٬ پشت در آهنی ٬ دارند جیغ و داد می کنند...

لینک
۱۳۸٦/٩/۱۱ - نیلوفر

   آدم و حوا   

من افسانه آدم و حوا را دوست دارم. البته نه قسمت سیب و مار و بهشت و اینهاش را (که خب آنها هم برای خودشان قشنگ است) بلکه وجود آدم و حوا را دوست دارم. اینکه ما باور کنیم همگیمان از یک نسلیم و یک جورهایی با هم خواهر و برادریم.

علم ژنتیک که این روزها حسابی برای خودش دارد پیشرفت می کند و تند و تند حیرت ما را زیاد می کند ٬ به همراه علم باستانشناسی به این نتیجه رسیده اند که نسل همه ما ٬ انسانهای مدرن (که حرف می زنیم و ابزار می سازیم) به یک حوای میتو کندریایی و یک آدم کروموزمی  در آفریقا می رسد. هم آن سرخپوست بومی آمریکایی هم آن دخترک کوچولوی چینی و هم آن مرد فرانسوی همگیمان از یک زن و مردی به وجود آمده ایم که حدود ۵۰ تا ۷۰ هزار سال پیش توی آفریقا زندگی می کرده اند.همیشه فکر می کنم دقیقا چه چیزی باعث شده این آدمها تصمیم بگیرند مهاجرت کنند؟ آیا دلایلشان برای مهاجرت با دلایل امروزی ها یکسان است؟ احتمال می دهم خیلی شبیه باشد. همه به دنبال یک زندگی بهتر بوده اند. مهاجرت اینها البته در طول هزاران سال تکه تکه و کم کم انجام شده. انگار٬ هر کجا که شلوغ و غیرقابل تحمل می شده عده ای رخت و لباسشان را جمع می کرده اند و می رفتند کمی آن طرف تر...البته این مهاجرتشان یک فرق اساسی داشته با مهاجرت های امروزی. سرزمینهای که به آن پا می گذاشته اند بکر و دست نخورده بوده. نه آماده و بی دردسر. ولی یک چیزهایی برای دانشمندان علم ژنتیک حل شده است مثلا  این که آفریقایی ها اول وارد اروپا نشده اند. بلکه سالها بعد از سمت هند دوباره کوچ کرده اند و و اروپا نشین شده اند. یعنی همه آن انگلیسیها که سالها سرزمین افسانه ای هند را مستعمره کردند ابتدا ساکن همان سرزمین بوده اند. یا همه فرانسویهایی که از وجود مهاجران سیاهپوست توی سرزمینشان دلچرکینند از ایل و تبار همان آفریقایی اتیوپی نشین بوده اند.

به هر حال چیزی که آشکار و دوست داشتنی است این است که انسانها در طول همه این گشت و گذارهای مهاجرتیشان مدام همدیگر را دیده اند٬ از هم خوششان آمده و از هم بچه دار شده اند. و رد پای همه این سفرها و عاشق شدنها و دردهای زایمان روی دی ان ای هایشان ثبت شده است.گاهی فکر می کنم روی دی ان ای من احتمالا چه چیزهای عجیب و غربیبی وجود دارد. سر خطش که به آفریقا می رسد. ولی آیا من وارد هند شده ام؟ زمانی اروپا نشین بوده ام؟ کجاها رفته ام؟ چند بار عاشق شده ام؟ چند بار بچه به دنیا آورده ام؟ هر بار چطور مرده ام؟ آیا به اندازه کافی از دنیا لذت برده ام؟ آیا یک جایی روی این مولکول وجود من ثبت شده که من اسب سواری کرده ام؟ شاید حتی آن آروزی دیرینه ام ( کوهنوردی تا بالای دماوند) هم یک جایی آن گوشه ها ثبت شده باشد.

به هر حال من افسانه آدم و حوا را دوست دارم. نتیجه اش این است که همه این جنگهای تمدن بشری٬ یک دعوای خانوادگی خنده دار خواهر برادری بیشتر نیست!.

***

پی نوشت - برای کتاب خوانها!:

این معرفی کتابهای اعتماد را از دست ندهید: اینجا

لینک
۱۳۸٦/٩/۱٠ - نیلوفر

   راديو شهر   

مدتی است که بی خیال رادیو پیام شده ایم و هر وقت دلمان رادیو می خواهد می روم موج ۹۵ و رادیو شهر گوش می دهیم. رادیو  گمان کنم رادیو شهر یک سالی است که راه افتاده و وابسته به شهرداری تهران است. همه جور برنامه ای توش پیدا می شود(از نمایشنامه رادیویی-که من عاشقش هستم از هر نوعش که باشد- و حتی هری پاتر خوانی! توش دارد تا برنامه های طنز و مسابقه و سرگرمی) ولی چیزی که من از رادیو شهر دوست دارم این است که بیشتر برنامه ها به علت ماهیت شهری رادیو درباره شهر تهران است. هم درباره معضلاتش هم درباره زیبایی هایش هم درباره این بزرگی و نوع آدمهایش. به طور کلی من عاشق موضوعات اجتماعی و شهری هستم و چه جایی بهتر از یک رادیو که مدام توی شهر چرخ بزند و از همه اتفاقات و واقعیت های شهر گزارش های واقعی دهد؟ (کمی توی مایه های برنامه در شهر ولی خیلی دقیق تر و جامع تر) گزارشات بسیار جالبی توش پیدا می شود درباره معتادین شهرمان٬ حتی ایدزی هایش یا فرهنگسراهای خالی افتاده اش یا اینکه مثلا چند تا پیتزا فروشی داریم و چرا مردم پیتزا دوست دارندو... گمانم هنوز این رادیو نیروی جوان با استعداد توش فراوان پیدا می شود که توانسته به جای حرفهای تکراری در این زمینه و مصاحبه با فلان مسئول و ... واقعیت را آن طور که هست تنها گزارش کند . بی قضاوت. چند روز پیش٬ عصر که از شرکت به خانه برمی گشتیم٬ توی ترافیک ٬ حواسمان فقط به یک برنامه یک ساعته بسیار جالب بود در باره گرمخانه های تهران. گرمخانه اصطلاحا به خوابگاههایی گفته می شود برای بی خانمانهای شهرمان. گزارش گر برنامه چند تا گرمخانه را انتخاب کرده بود و با ساکنینش کلی مصاحبه کرده بود. سعی کرده بود از زیر زبانشان بکشد که چطور شده بی خانمان شده اند. چطور آدمهایی هستند. آیا واقعا همگیشان معتاد و خلافکارند؟ چرا این طور شده اند؟ شبهایشان چطور می گذرد؟ خوبی برنامه به این بود که گزارش گر به جای آه و ناله و داد و هوار فقط سعی داشت واقعیت آن چیزی که هست را نشان دهد و همین برنامه را بسیار دوست داشتنی کرده بود. پیرمردی در جواب گزارش گر که پرسید: یعنی هیچ آشنا و فامیلی نداری ؟ کمی سکوت کرد و گفت: نه خب! من خانواده خوب داشتم ... بعد دوباره سکوت کرد و گفت ولی الان ندارم.مرد معتاد دیگری وقتی اعتراف کرد دو سال است از زندان بیرون آمده گفت که ۳ تا بچه دارد و همسرش هم توی زندان است. گفت بچه ها رادایی بزرگ مرد نگهداری می کند و شرط دایی برای سرپرستی بچه ها این بوده که پدر معتادشان هیچ وقت دور و بر بچه ها پیدایش نشود...

برنامه بعدتر با ممدکاران اجتماعی مسئولین این خوابگاهها صحبت کرد و با پزشکی که هر روز به اینها سر می زند. از بیماریهای روانی و جسمی و اعتیاد و غذایی که بهشان می دهد پرسید ...

تهران مثل همه شهرهای بزرگ دنیا پر از پیچیدگیهای زندگی اجتماعی است. و رادیو شهر این روزها گاهی این چیزها را زیبا و بی ادعا نمایش می دهد.

لینک
۱۳۸٦/٩/٧ - نیلوفر

   حيوانات و محیط زيست   

آیا من حیوانات را دوست دارم؟ احتمالا باید داشته باشم. چون آنها بالاخره زنده اند٬ درد را حس می کنند و شاید خوشحالی را هم. ولی آیا من یک مدافع حقوق حیوانات هستم؟ مطئن نیستم که باشم. من حیوانات را از دور دوست دارم. از دست زدن به هیچ نوعشان خوشم نمی آید و از بعضی انواعشان واقعا وحشت دارم. من حتی از لمس گاهی گداری همین ماهی های کوچک آکواریوممان هم واقعا می ترسم. همسر گرامی یک بار به شوخی به آن ماهی کوچک آبی نگاه کرد و گفت: آخه مثلا این چی کارت می کنه؟! می خوردت؟! و من خیلی جدی پاسخ دادم: حالا اومدیم و خورد!!! . اگر از دور صدای پارس سگی را بشنوم همه موهای تنم سیخ می شود و بد ترین خاطره کودکی ام این است که دختر همسایه ٬ که همسن و سال من بود و کلی خانه شان می رفتم برای بازی و درس خواندن٬ یک گربه داشت و من وقتی آنجا بودم مدام پاهایم را توی مبل جمع می کردم نکند گربه ها آن زیر ها باشد.تقریبا از همان سالهای اول کودکی همیشه سینما و شهربازی و پارک را به باغ وحش ترجیح می دادم...

همین است که هر چه تلاش می کنم بفهمم این گیاهخوارانی که علاوه بر دلایل سلامتی به کشتن حیوانات اعتراض دارند دقیقا منظور نظرشان چیست موفق نمی شوم. از همه اینها بدتر ته ذهنم با وجود خواندن دهها کتاب و مقاله درباره وجوه مشترک احساسات در انسان و حیوان هنوز فکر می کنم که ارزش جان یک انسان احتمالا بالاتر از یک حیوان است. نمی دانم این دقیقا یک باور سنتی است یا نه. من خوب می دانم انسان موجودی بسیار بدتر و کثیف تر از حیوان است و بلاهایی که سر این کره زمین آورده اصلا با آن همه بی آزاری حیوانات قابل مقایسه  نیست. همه اینها را خوب خوب می دانم.خوب هم می دانم که انسان چه بلایی بر سر نسل آنها در آورده. ولی باز آن قدر که یک فعال محیط زیست باید برای حیوانات دلسوزی کند برایم مهم نیستند.

به همین دلیل تا همین یک  دو هفته پیش که سر و صدای این سیرک ایتالیایی جدیدی که در پارک پردیسان (درست کنار دست و به اجازه رئیس سازمان حفاظت محیط زیست) چادر زده است بلند شود فکر می کردم خب سیرک هم یک چیزی است مثل باغ وحش. تنها باری هم که سیرک رفتم اصلا خوشم نیامد . ولی حالا که همه فعالین محیط زیست داد و هوارشان به آسمان رفته که آخر کجای دنیا سازمانی که وظیفه اش حفظ حقوق حیوانات است خودش باعث و بانی آزار حیوانات- دلقک بازی ٬ شلاق خوردن٬ گرسنگی کشیدن و ... . می شود٬ فکر می کنم که احتمالا باید حرفهایشان درست باشد. ولی هرچه ته دلم را می گردم می بینم برای آن پلنگی که مثلا روی چرخ می نشیند و با شلاق و گرسنگی آن را می چرخاند و به قول همین فعالین محیط زیست توی چشمهایش درد و رنج موج می زند هیچ دلم نمی سوزد. نمی دانم دقیقا چرا ولی حس می کنم که او چیز زیادی نمی فهمد از این جریانات. به هر حال فرقی می کند که تو صبح تا شی به دنبال غذا باشی یا روی چرخ بدوی بعد بهت غذا بدهند؟آیا زندگیش خیلی بدتر از پلنگهای توی جنگل است؟ اصلا می فهمد زندگی بد و خوب چیست؟ ...

همه اینها برایم سوال است... دوستم اعتقاد دارد تنها راهم این است که یک توله سگ کوچولو بخرم و از همان کوچکی بزرگش کنم و تر و خشکش کنم تا بفهمم دقیقا حیوانات هم مثل ما می فهمند و دوست داشتنی اند. ولی به هر حال تا آن روز برسد من به حرف همین فعالین محیط زیست اعتماد می کنم. احتمالا سیرک چیزی جز بد آموزی برای بچه ها در آزار حیوانات ندارد. و قطعا سازمان حفاظت محیط زیست به هیچ طریقی نمی تواند برگزار کننده سیرک باشد. البته ما ٬ که این روزها سر و کارمان زیاد با سازمان حفاظت محیط زیست می افتد به علت مسائل کاری ٬ خوب خوب میدانیم که مسئولین فعلی این سازمان کلا محیط زیست برایشان اصلا مهم نیست.  من می فهمم اگر کسی عاشق گل و گیاه و حیوانات نباشد اصلا حق دارد مسئولیتی قبول کند در این زمینه؟ من که به خودم همچین اجازه ای نمی دهم...

خبر ایسنا درباره سیرک

لینک
۱۳۸٦/٩/٦ - نیلوفر

       

زندگی پوچ نیست ... زندگی شاق است .

(دقیقا نمی دونم مال کیه! )

***

کودکان خیابانی - سلام بمبئی

درباره خانم میرا نیر پیش تر اینجا نوشته بودم. این کارگردان بین المللی هندی که فیلمهایش بسیاری از جوایز جهانی فیلم را برده اند. سلام بمبئی را خانم نیر در سال ۱۹۸۸ ساخته است. فیلم داستان پسرک ۱۰ -۱۱ ساله ای(کریشنا) است که بعد از مرگ پدرش در دهاتشان در یک دعوا با برادر بزرگترش٬ که حالا همه کاره خانواده شده٬ موتور او را اتش می زند مادر هم برای حفظ جان او ٬ از خانه بیرونش می کند و می گوید : تا ۵۰۰ روپیه پول این موتور را جمع نکرده ای برنگرد وگرنه برادرت تو را می کشد. کریشنا٬ بعد از اتفاقات سختی که برایش می افتد سر از شهر بزرگ و بی در و پیکر بمبئی در می آورد و کنار یک محله بد که مرکز زنان تن فروش و توزیع کنندگان مواد مخدر است با یک عالم دیگر بچه هم سن و سال خودش زندگی می کند. این بچه ها به هر کاری دست می زنند تا پولی برای زنده ماندن بدست بیاورند. تعدادیشان بچه های همان زنهای تن فروشند. فیلم داستان زندگی سخت و طاقت فرسای این بچه ها است. کریشنا تنها آروزیش ۵۰۰ روپیه است . و البته او حتی آدرس بازگشت به آن دهات و خانه را هم ندارد. و خوب می دانی چه سخت است در چنین جایی زندگی کنی و بتوانی پولی جمع کنی.حالا این وسط اضافه کنید عشق کریشنا را به یک دختر تازه وارد ۱۶ ساله که برای مشتریهایی آورده شده که فقط دختر باکره می خواهند. سلام بمبئی فیلم خوبی است. شاید داستان کشدار و گاهی شعارگونه ای داشته باشد ولی مهمترین مشخصه اش نشان دادن شهر بمبئی است. آن گونه که واقعا هست. من متاسفانه بمبئی را  ندیده ام ولی همسرگرامی چند باری آنجا سفر کرده است و با دیدن فیلم کاملا اعتقاد داشت که این شهر به خوبی در این فیلم تصویر شده است. خانم میرا نیر در این فیلم همه تاریکی ها و سیاهی ها ی شهرش را به نمایش گذاشته است ولی چون مشخصا عاشقانه این کار را کرده است هیچ کدام از این سیاهی ها زننده نیست. شاید مخاطب غربی با دیدن فیلم کلی کیف کند (این غربیها نمی فهمم چرابه اینجاها که می رسد کل قضیه استعماریشان فراموششان می شود!) و بگویند وای چقدر بد است که این بچه باید الان به این چیزها فکر کند( و به همین دلیل نامزد اسکارش هم می کنند). ... ولی من با دیدن این فیلم بیش از هرچیز با همه چیزش احساس نزدیکی می کنم. و عاشق همه کثیفیها و سیاهی ها و فقر مالی و فرهنگیش می شوم چون از جنس من است خوب درکش می کنم.اولین قدم به سوی پیشرفت خودشناسی است.بچه های خیابانی همه جای دنیا خیلی خیلی زودتر از آنی که فکرش را بکنی بزرگ می شوند. کریشنا آخر فیلم دست به قتل می زند. او درست است که ۱۰ ساله است و طبق تمام قوانین حقوق بشری این قتل عمد حساب نمی شود ولی کریشنای هندی ساکن محله بدنام بمبئی ۱۰ ساله نیست. او یک مرد را با نفرت تمام و با عقلی بسیار بیشتر از من و شما می کشد. گیریم هنوز عاشق بازی با قرقره چرخانش باشد.

سلام بمبئی در IMDB

 

لینک
۱۳۸٦/٩/٥ - نیلوفر

   درکه   

قرمز قرمزند. هم قرمز خونی ٬ هم قرمز مدادی ...زرشکی و قهوه ای سیر... . من لبهایم را به هم فشار می دهم ولی فایده ندارد. دهانم پر از آب شده است. از روی زبانم بیرون می زنند. دست خودم نیست... می روم جلو. زمین خیس خیس است. گل آلود و بارانی. ما٬ همه عاشق این باران پاییزه شده ایم. اینجا درکه است. یک شب بارانی پر خاطره . آمده ایم با دوستان دور آتش کباب خورده ایم و صدای باران شنیده ایم و هیاهوی درکه بارانی را تماشا کرده ایم و حالا من ٬ چشمانم گیرکرده به اینهمه قرمزی های روی گاریهای چوبی. گاریهای چوبی با سفره های پلاستیکی گل گلی. و ظرفهای پر از لواشک آلو٬ زغال اخته و آلبالو. ترش و قرمز و آبدار. پسر٬ با کارد کثیفی که دستش است تکه ای لواشک ترش خیس برایم می برد و من وقتی روی زبانم مزه اش می کنم انگار همه خوشی های عالم زیر دندانهایم است. آقایان اخم می کنند. ما خانمها بی خیال کیف پولهایمان را در می آوریم. من لواشک می خرم یکی یک کاسه زغال اخته آن یکی آلبالوی ترش و ملس! بعد با انگشتهای خیس کثیفمان لواشک می کنیم و آلبالو می خوریم و زیر باران شبانه درکه به هیچ کدام از حرفهای کنار گوشمان که مدام می گوید: اینها کثیف است٬ اینها همه اش رنگ است... گوش نمی دهیم... درکه و رستورانهایش و این پسرهای جوان پشت گاری و بارانی که روی سنگ و کوه می خورد یکی از بزرگترین دلخوشی های ماست ... آنقدر دوستش داریم که گاهی٬ وقتی داریم برای ماندن ایرانمان دلیل می آوریم جزء اولین دلیها فوری می گوییم: شبهای بارانی و سرد درکه با لبوی قرمز داغ و آلبالوی ترش و کباب و آتش. دلیل از این منطقی تر؟! ... و حالا من امروز با ناخنهای قرمز شده و زبان قرمز و لب قرمز. پشت میز کارم نشسته ام و آنقدر لواشک و آلبالو و آلوچه خورده ام که جرات ندارم برای هیچ همکاری حرف بزنم نکند زبان قرمزم را ببیند! چه اهمیت دارد؟! من کودکی ۳۰ ساله ام که  عاشق باران و آلوچه و درکه است.

***

بی ربط

این جمله حنا مخملباف خیلی راست است ...:

حتي آنان که براي نجات افغانستان آمده اند، اول با خشونت آن را تخريب کرده اند، بعد هم فرصت آباد کردن اش را نيافته اند تا بالاخره منجي بعدي آمده. اول روس هاي کمونيست آمده اند، بعد طالبان آمده و بعد هم امريکا... آنان که براي نجات افغانستان آمدند، يکي کمونيست بود، يکي مسلمان و يکي بي دين يا مسيحي، اما همه در يک چيز مشترک بودند؛ خشونت

لینک
۱۳۸٦/٩/٤ - نیلوفر

       

ریشه سیکلمه ها هوا خورده است. بی حال و کج و کوله شده اند. آبشان می دهیم٬ کودشان می دهیم. هر صبح ناز و نوازششان می کنیم ... خوشحال خواهند شد؟

***

به یاد دارید آن روزها را که سینمای ایران برای خودش برو و بیایی داشت؟ فیلمهای خوب پشت سر هم ساخته می شد؟و ما فرصت نمی کردیم مثلا شهر زیبا را ببینیم یا آه و ناله می کردیم که چرا فیلم ده کیارستمی اکران نشده یا دایره جعفر پناهی؟ حتی همان روزهایی که مثلا کافه ترانزیت اکران شد و یا بوی کافور ... یا عروس آتش و حتی ارتفاع پست ... حالا به برکت سیاستهای خیلی مفرح سینمایی دولتی بهترین فیلممان شده : توفیق اجباری!

خانواده هفت نفری ما شامل ما دوتا به همراه برادر عزیز و چهارتا پدر و مادرهایمان به اصرار من که سینمای خونم حسابی پایین افتاده بود برای اولین رفتیم مجتمع اریکه ایرانیان به بهانه دیدن فیلم و در حقیقت برای دیدن این پاتوق جدید جوانان شهرک غربی. فیلم که چیز مسخره خنده دار بی دردسری بود. ترکیبی از همان سریال ترش و شیرین و فیلم آتش بس آقای گلزار. ولی مجتمع اریکه ایرانیان و آنهمه جوان برای خودش فیلمی بسیار دیدنی تر بود. ما همگی با دهنهای باز به این جمعیت جوان خیره بودیم  و ته دلمان برای آینده شان آروزها می کردیم... 

***

ادامه ...

...آن که می گویددوستت می دارم

دل اندوهگین شبی است

که مهتابش را می جوید ...

(احمد شاملو)

دلم اندوهگین نیست ... شاد شاد است ... گرچه مهتابش را می جوید ....و فریاد می زند :

دوستت دارم

لینک
۱۳۸٦/٩/۳ - نیلوفر