روزانه   

دولت محترم لطفا کمی خودتان را تحویل بگیرید!
جناب آقای معاون رئیس جمهور با یک عالم عکاس و فیلمبردار آمده اند سالن ما. فعلا ایستاده جلوی غرفه خیلی بزرگ یکی از شرکتهای وابسته با صنایع دفاع که ظاهرا سیلندرهای سی ان جی تولید می کنند. کلی به به و چه چه می کند از توان تولید داخلی و ... می آید طرف ما. می ایستیم. حرفهایمان را آماده می کنیم که بزنیم: این چجور حمایت از تولیدکننده داخلی است که به حای تولیدات ما جنسهای اروپایی خیلی خیلی گران تر می خرید؟ می آید جلو. حتی نگاهمان هم نمی کند. رد می شود. می رود سراغ شرکت نفت بهران. لابد دوباره به به و چه چه می کند.ما٬ یک تولید کننده کوچک کاملا خصوصی که مهم نیستیم. همین شرکتهای بزرگ بی در و پیکر دولتی با بودجه های بزرگ نفتی لابد فقط مهمند.صنعت ما کلا چیز مسخره ای است. البته دولت محترم نه تنها فقط به فکر خصوصی سازی است بلکه مدام هم از محصولات داخلی حمایت می کند!!
***
این روزها زیاد به جهان فکر می کنم. پر از سوالم. بی پاسخ. آرامم. عجیب نیست؟

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۸ - نیلوفر

   شبانه:پت و مت در نمایشگاه نفت!   

ساعت ۹ شب٬
پلکهایم دارد از خستگی روی هم می افتد. وارد پارکینگ نمایشگاه می شوم.مرد نگهبان قبض نمی دهد. می گوید به جای پول من رو دعاکنین! حواسم نیست ولی می خندم به حرفش. همه تلاشم امروز این بوده که کارهایم را ببندم. وقتی قرار است ۵-۶ روز آینده را مدام توی نمایشگاه باشم نمی شود کارها را پیگیری کرد. از دست مهندس اداره فاضلاب هم حسابی کفری ام. بعد از یک هفته که مدام امروز و فردا کرده است سر آخر یک برگ اطلاعات برایم فکس کرده که به هیچ دردی نمی خورد. اگر موعد قرارداد بگذرد و ما نتوانیم تحول دهیم چه؟ همه اینها گوشه و کنار مغزم داد و فریاد می کنند. ماشین را گوشه پارکینک نسبتا پر نمایشگاه پارک می کنم. توی محوطه تاریک و خلوت است. موتوریها می روند و می آیند. کارگرها با چرخ دستی ها این طرف و آن طرف می روند. امسال اوضاع شرکت ما خلی خنده دار است! سه تا غرفه داریم!البته همه اش مال شرکت ما نیست ولی مربوط است به مجموعه شرکتهای ما.یک جورهایی با هم فامیلیم! اگر غرفه مربوط به پدرم هم را هم حساب کنم دقیقا ۴ تا غرفه داریم! به قول دوستمان می توانیم توی نمایشگاه  مدام برویم عید دیدنی هم! قبل از اینکه به سراغ غرفه خودمان بروم می روم غرفه های دیگر را می بینم. همانها که همه پرسنل شرکت از صبح داشتند وانت بار می زدند و داد و هورا می کردند برای بردن وسائل و چیدن و ... توی همه سالنها پر از آدم است. پر از خرده چوب. پر از صدای اره و بوی رنگ. نزدیکیهای غرفه خودمان٬ توی تاریکی شب٬ یک موتوری که لابد داشته یک سری وسائل می برده برای یکی از غرفه ها محکم می زند به یک گاری چرخ دار پر از خرت و پرت لابد برای غرفه ای دیگر. خوشبختانه هردوشان سالم می مانند. گرچه همه وسائل پخش و پلا می شود روی زمین. روبروی در سالن ما٬ یک جرثقیل بزرگ ایستاده است. از کنارش می گذرم. توی غرفه همسر گرامی خسته و خاکی دارد دور خودش می چرخد. کف سالن را نایلون پوش کرده اند تا کثیفیهای ساخت و ساز غرفه ها موکتها را خراب نکند. موقع راه رفتن روی نایلونها مدام باید مراقب باشی لیز نخوری. خستگی از یادم می رود. اینجا توی این سالن اینقدر آدم دارند کار می کنند٬ اینقدر همه می دوند و داد می زنند که آدم یادش می رود الان دریوقت است و بعد از یک روزی کاری خیلی خسته کننده. گمان می کنیم کار غرفه ما کی دو ساعتی دیگر هم تمام نشود. شروع می کنم به تمیز کردن شیشه ویترینها. به نصب پوسترها. و به گشت و گذار میان غرفه های نیمه ساخته. غرفه های بزرگ ٬ آنها که مال شرکتهی نفتی بزرگ ایرانی است معمولا حسابی سنگ تمام می گذارند. سر هر غرفه طراح و مهندسش هم ایستاده. خیلی هایشان دخترهایی همسن و سال منند.یا کمتر حتی. حالا جرثقیل بزرگ آمده است داخل سالن. ایستاده جلوی غرفه ای که به گمانم مربوط است به یکی از شرکتهای حفاری. یک میله بزرگ سنگین را دارد می گذارد وسط غرفه. همه ما جمع شده ایم آنجا. هر کسی نظر می دهد این میله احتمالا چیست! بهترین حدس این است که برای حفاری نفت به کار می رود! جرثقیل میله بزر آهنی را می گذارد کف غرفه ولی میله آنقدر سنگین است که کف غرفه که آنقدر با مهارت ساخته و آماده شده بود می شکند! آه از نهاد همه بلند می شود.! توی این گیر و دار به جلوی در سالن نگاه می کنیم. مسئولین سالن توی همان چند دقیقه که همه مشغول جرثقیل بودند یک داربست بزرگ  نصب کرده اند جلوی در سالن برای پوستر تبلیغاتی جلوی در و رفته اند. حالا همه مانده اند این جرثقیل بزرگ چطور می تواند با وجود این داربست از سالن خارج شود؟! نیمه شب٬ وقتی دوتایی داریم از نمایشگاه خارج می شویم٬ همسر گرامی خسته اما خندان مدام دارد آهنگ معروف کارتن پت و مت را زمزمه می کند! روزهای خوش سختی در انتظار ماست. سیزدهمین نمایشگاه صنعت نفت ایران.

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٧ - نیلوفر

       

 نیلوفر خیلی مثبت!
یکی از لذت بخش ترین کارهای جهان دیدن تکراری و چندین باره سریال فرندز است! حالا شاید فکر کنید کار احمقانه ای است یا به قول همسرگرامی(( تو واقعا الان مهم تر از این کاری نداری؟!)) ولی خب حتی اگر یک کوه هم پیرهن برای اتو وجود داشته باشد یا ملافه های تخت خواب از موقع تعویضشان چندین و چند روز هم گذشته باشد یا کمد لباسها بدجوری نیاز به مرتب کردن داشته باشد مهم نیست. من می نشینم و فرندز تکراری می بینم! و به اندازه همان بار اول هم کیف میکنم! به طور کلی فرندز به آدم همیشه درس زندگی می دهد! مخصوصا اگر بار چندم باشد که می بینیش! مثلا همین دیروز عصر را فرض کنید! یکی از دخترها با مردی آشنا شده بود که در نگاه اول خیلی آدم خوبی بود. خوش برخورد و مهربان و دوست داشتنی. بسیار امیدوار به زندگی و عشق و آینده. مردی بود که از هر لحظه زندگیش بی اندازه لذت می برد. نتیجه آشناییشان چه شد؟! دختر از شدت امیدواری و مثبت اندیشی مرد عصبانی شد و گفت به خدا زندگی اینقدر ها هم که تو می گی خوب نیست! و حق هم داشت. این مرد زیادی مثبت و احساساتی و پر امید به قدری حال به هم زن بود که نمی شد اصلا تحملش کرد.! حالا من از دیشب دارم فکر می کنم که واقعا گاهی زیاد از حد تحمل امیدوار و احساساتی می شوم! گمان کنم وقتی از دور نگاه کنی گاهی خیلی حال به هم زن باشد ! این است که خواستم بگویم زیاد اعصابتان را خرد نکنید. من واقعا آنقدر ها هم مثبت اندیش نیستم! تا دلتان بخواهدهم بلدم گریه کنم هم غصه بخورم هم عصبانی بشم!!
***
فارسی بدانیم
همه دوست و فامیل مدام از من می پرسند: تو چرا داستانهایت را منتشر نمی کنی؟! چرا حتی نمی گذاری ما بخوانیمشان و ... و من مدام دلیلهای مختلف می آورم برایشان. که همه شان را هم قبول دارم. ولی حقیقتش این است که مهم ترین دلیل من برای چاپ نکردن داستانهایم این است که آدم بی سوادی هستم در زمینه ادبیات فارسی. آدم باید به زبانی که می نویسد تسلط کامل داشته باشد. باید حتما گلستان سعدی را کامل خوانده باشد. باید حداقل یک بار شاهنامه را کامل خوانده باشد. و حتما حتما سفرنامه ناصرخسرو را هم. گرچه سواد فارسی داشتن اصلا باعث نمی شود آدم نویسنده خوبی بشود ولی سواد فارسی نداشتن حتما باعث می شود که داستانهای آدم به درد نخور بشود.
پی نوشت:
درباره پست قبلی یک چیز جالبی که توی اکثر کامتها بود این بود که چطور می شود این آدمهای  را که پول می گیرند تا آدمها را آزار بدهند دوست داشت. راستش فکر کنم پرسیدن این سوال به طور کلی نتیجه نشناختن جامعه است یا اینکه در بهترین حالش این است که به خودمان دروغ می گوییم. من فکر نمی کنم مامور گشت ارشاد بودن بیشتر آزار دارد برای مردم تا تدارکات چی بودن ایران خودرو. یا حتی پزشکی که بی مسئولیت است و به خاطر پول بینی دختر جوانی را عمل می کند که واقعا دختر نیازی به آن عمل ندارد. همه اینها بد است. اشکال کار اینجاست که ما فکر می کنیم آنها بدند نه ما. شما چند درصد جامعه را می شناسید که دقیقا به خاطر آزار دیگران پول نمی گیرند؟ جامعه ما کاملا مریض است. خیلیها دروغگو و دو رو و دزدند و تنها و تنها به فکر منافع شخصیشان هستند. امیدوارم روزی تعدادشان کم شود. ولی اگر قرار باشد از همه این آدمها بدمان بیاید توی لیست من از مامور گشت ارشاد بدتر خیلی وجود دارد.

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٦ - نیلوفر

   مانتوی کوتاه   

داخلی همسرگرامی را می گیرم. می پرسم: بریم؟!. می گوید که خیلی کار دارد می گوید من ماشین را ببرم او خودش بعدا می آید.می گویم : نه! خوشحال می شوم که از ترافیک و بوق و ماشین خلاص شده ام. کیفم را می اندازم روی دوشم مدارک مناقصه آخر را برمی دارم و راه میفتم. فکر می کنم واقعا توی این هوای بهاری مگر می شود از پیاده روی طولانی تا خانه صرف نظر کرد؟ از پله های مترو که پایین می آیم همان بوی همیشگی می آید. بویی که مخصوص همه قطارهای زیرزمینی دنیاست و همان باد همیشگی. می پیچد زیر شالم. دستم را می گذارم روی کناره پله برقی چشمهایم را میبندم و باد را فرو می دهم. توی قطار وقتی روی صندلی می نشینم مدارک مناقصه را باز می کنم. توش غرق می شوم. آنقدر که نمی فهمم رسیده ایم به آخرین ایستگاه. میرداماد. آنقدر سرم به خواندن گرم است که نمی فهمم چطور با جمعیت از قطار بیرون میآیم٬ چطور سوار پله برقی ها می شوم و چطور از درها خارج می شوم. توی ذهنم دارم به این فکر می کنم که آیا بهتر نیست توی این مناقصه شرکت نکنیم؟ حرص می خورم از این بساطی که توی شرکت نفت برپاست. می دانم با این مشخصات فنی (که کپی مشخصات فنی محصول رقیبمان است) احتمال برنده شدن وجود ندارد. حرص می خورم.... ((خانم میشه یه لحظه تشریف بیارین؟)) سرم رابالا می آورم. زن چادر مشکی دارد با مقنعه سبز. نگاهش که می کنم فوری یادم میآید که مانتویم امروز خیلی کوتاه است. قرار نبود پیاده روی کنم. همین طوری پوشیده بودمش. کلا خیلی هم از این مانتو خوشم نمی آمد. دنبال دختر راه می افتم. خنده ام گرفته. فکر می کنم خیلی بامزه می شود اگر بگیردم و ببردم. احتمالا کلی چیزهای جالب می بینم. بعد یاد همسر گرامی میافتم خسته و مشغول است. مطمئنم کلی عصبانی می شود. دلم نمی آید اذتش کنم. ماجراجویی ام را گوشه ذهنم کنار می زنم و تصمیم می گیرم که داخل می نی بوس نروم. دختر می ایستد کنار یک سرباز جوان. به قیافه هایشان نگاه می کنم. هر دو تا خیلی خیلی جوانند شاید ۲۲ ساله باشند. دختر زیباست. بانمک و تر و تمیز است. می گوید: خانم شما فکر نمی کنی مانتویت خیلی کوتاه باشد؟! خنده ام گرفته. به سختی جلوی خنده را می گیرم: بله واقعا خیلی کوتاه است. معذرت می خوام. می دونم خلاف مقرراته.فراموش کرده بودم. (همه حرفهایی که می زنم حقیقت کامل است) هر دوشان به هم نگاه می کنند. زن می گوید: یک سال از طرح ارشاد می گذره مگه میشه یادت بره. می خندم. برگه های مناقصه توی دستم را نشانش می دهم: بس که سرم شلوغه! مطمئنم او هم خنده اش گرفته و دارد سعی می کند کنترلش کند. می گوید: شاغلی؟! گرچه قیافه خسته و آشفته ام و آنهمه کاغذ توی دستم نیازی به تایید ندارد ولی سرم را تکان می دهم که بله. دختر و پسر جوان باز به هم نگاه می کنند. انگار با یک جور رمزی با هم حرف می زنند. دختر می گوید: باشه! برو. ولی دیگه اینو نپوش. این بار دیگر می خندم. می گویم: مرسی! آره دیگه نمی پوشمش کلا اصلا ازش خوشم هم نمیاد!. سرش را تکان می دهد. نمی روم. دلم نمی آید. می خواهم بمانم با دختر صحبت کنم. ببینم اسمش چیست . خانه اش کجاست. چطور آدمی است. عاشق گل و گیاه هست؟ تا به حال عاشق شده؟ دوست دارم با پسر هم حرف بزنم. نگاهشان را به هم دوست داشتم. هر دوشان خیلی مودب و بامزه بودند. می دانم هیچ کدام از حرفهایی که درباره این دختر توی دنیا می زند حقیقت ندارد. می دانم خوب خوب که نگاهش کنی فرق چندانی ندارد با دختر همسایه بالایی ما. مطئنم دختر همسایه بالایی ما اینقدر مودب و بامزه نیست. دلم می خواهد از دختر بپرسم تو آشغالت را از پنجره پرت می کنی پایین؟ یا پول تعمیر آسانسور ساختمان محل زندگیت را نمی دهی؟(کارهایی که دختر همسایه بالایی ما می کند!)‌ یاد حرفهای لیلی گلستان می افتم توی کتاب خاطرات: کشور ما پر از تناقض است. حرف نمی زنم. می خندم. آرام آرام دور می شوم. آفتاب دارد غروب می کند. هوا بهاری و خنک است. من شاد و خندان و رهام.

پی نوشت:
ای کاش قضاوتی در کار بود.... اما نیست عزیز. بی خود دلت را خوش مکن

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٥ - نیلوفر

       

 ما طی سه مرحله شدیدا تحریم شده ایم مثلا!!
آیا دنیا ما را سر کار گذاشته است؟! آیا ما دنیا را سر کار گذاشته ایم؟! آیا کلا همه چیز جدی است یا کلا یک شوخی بزرگ است؟ البته کاملا می دانم که فقر و جنگ و کشته شدن و اینها جدی است ولی آیا سیاست به معنای کلی و جزئی آن جدی است؟! اگر هست یکی به من بگوید چرا ازالان (که یک هفته مانده تا نمایشگاه نفت ایران) هیچ هتلی در تهران٬ حتی آن درجه سه و چهارهایش هم!٬ هیچ اتاق اضافی ای ندارند برای این مهمان ایتالیایی ما؟! داریم فکر می کنیم بیاریمش خانه برایش روی زمین جا بیندازیم احتمالا! شنیده ام قرار است شرکتهای بزرگ مثل توتال و بی پی و اینها هم همه شان باشند توی نمایشگاه. فعلا که به این اروپایی ها حسابی خوش می گذرد. به دوبی نیز همچنین !طفلک آمریکایی ها که سرشان بی کلاه مانده این وسط!
***
من سورئال خوان نمی شوم!
روز جمعه ام به خواندن ((آئورا))ی کارلوس فوئنتس می گذرد. لذت می برم از خواندنش. خیلی شیرین تر از نادیا ی آندره برتون است که واقعا برای خواندنش زور زدم و سر آخر هم به زور یک عالم نقد و چند باره خوانی ازش خوشم آمد.احتمالا چون بیشتر از آن که یک رمان سورئال باشد اسمش می شود همان رئالیسم جادویی معروف! پیوست داستان هم که در حقیقت نوشته خود نویسنده است ((آئورا را چگونه نوشتم)) خیلی خوب است و یک جورهایی مکمل خود اثر است. . خلاصه همه اینها را گفتم که بدانید دوستش داشتم و چیز بدی نبود. ولی دقیقا از آن لحظه آخر داستان که مرد٬ آئورای پیر شده را در آغوش می گیرد و می بوسد به تنها چیزی که می توانم فکر کنم آن صحنه استثنایی فیلم درخشش (استانلی کوبریک)  است که جک نیکلسون وارد آن اتاق می شود و زن زیبا را در آغوش می گیرد و زن تبدیل به یک پیرزن وحشتناک می شود!حالا من ممکن است هر جا برسم بگویم: بله! آئورا یک داستان خیلی عالی است که به زیبایی و هنرمندی تمنای جاودانی بشریت درش به تصویر کشیده شده و .... و.... و ....! ولی واقعیتش این است که ته ذهنم بهاندازه یک فیلم ترسناک درست و حسابی ازش ترسیده ام!

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٤ - نیلوفر

   می شود که بشود   

تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران
لیلی گلستان
گفتگو از امید فیروز بخش
نشر ثالث
مدتها بود کتاب روی پاتختی خاک می خورد. کتابهای روی پاتختی ام ماجراهای خاص خودشان را دارند.معمولا یک یا دو رمان در حال خواندنم آنجاست. حتما یک کتاب داستان کوتاه آنجاست. یک کتاب بی دردسر شوخ و شنگ. یک کتاب به زبان انگلیسی. یک دیکشنری. یک کتاب نقد ادبی. یک کتاب تاریخی و یک کتاب جامعه شناسی. یعضی هایشان ماهها آنجا می مانند. بعضیها تند خوانده می شود و می رود توی کتابخانه یا انباری یا به کسی می دهم و بعد یادم می رود و گم و گور می شود.(گمانم به اندازه همه کتابهایم کتاب گم شده داشته باشم!) به هر حال این کتاب هم از آنها بود که مدتها روی پاتختی مانده بود و نمی دانم چرا فکری به حالش نمی کردم. بعد درست وسط یک کار خیلی مهم (روی تخت نشسته بودم و داشتم تلفن های کاری می زدم به سازمان انرژی اتمی تا بلکه یکی را پیدا کنم جواب سوالم را بدهد!) همین طوری بازش کردم و ... تا تمامش نکردم دلم راضی نشد کار دیگری بکنم!.گرچه حالا که فکرش را می کنم شاید چیز خیلی جدید یا خیلی مهمی هم نخوانده باشم توش ولی مگر می شود لیلی گلستان از خودش و خانواده اش و آدمهای اطرافش بگوید و من مجذوب نشوم؟! به طور کلی خانواده گلستان و آدمهای اطرافشان آنقدر برای نسل من جالب است که هر چقدر هم ازشان می شنویم خسته نمی شویم. سه سال پیش که برای اولین بار ((نوشتن با دوربین- مصاحبه های پرویز جاهد با ابراهیم گلستان)) چاپ شد آنقدر اتفاق مهمی بود که برای همگی ما تازگی داشت. تقریبا ۲۵ سال بود دیگر کسی از ابراهیم گلستان حرف نمی زد. یک چیزهایی درباره اش می دانستیم. که فیلمساز بوده و فروغ عاشقش بوده و ... دانسته هایمان همین جا ته می کشید. بعد نوشتن با دوربین چاپ شد و بی آنکه خودش بخواهد شد اولین قدم شد برای نسل ما برای شناخت تاریخ ادبیات و سینما و روشنفکری معاصر. گمانم همین جا هم درباره این کتاب مهم نوشته باشم چند بار. همان روزها لیلی گلستان یک نقد خیلی تند نوشت روی کتاب و در حقیقت بر روی نوشته های پدرش. حالا امروز با خواندن خاطرات خود لیلی گلستان (که تقریبا همه کارهای ترجمه اش را دوست دارم و بسیار همیشه برایش احترام قائل بوده ام) می فهمم که دقیقا چقدر ابراهیم گلستان روی او تاثیر داشته و نداشته است! ابراهیم گلستان به نظر من یک روشنفکر باهوش و خلاق و غرب زده بوده(منظورم این است که کلا شیفته فرهنگ غرب بوده) ولی بی نهایت ایران را دوست داشته (و دارد) و بسیار هم باسواد بوده در زمینه ادبیات فارسی(از خیلی از آن شیفته های ادبیات قدیمی ما که هیچ کاری هم با ادبیات و هنر مدرن ندارد بسیار بیشتر سعدی خوانده است) و دقیقا به همین دلیل(عشق زیادش به ایران) دخترش کسی مثل لیلی گلستان شده که با خواندن خاطراتش بیش از قبل دوستش دارم. نه به خاطر اینکه توی کودکی روی پای صادق هدایت نشسته و یا با سیمین و جلال سینما و نئاتر می رفته یا توی نوجوانی هم کلاس کیارستمی و آیدین آغداشلو بوده و یا به خاطر گالری نقاشی گلستان٬ (که همه اینها خیلی خوب است) ولی به این دلیل که خودش آدم جالب و خاصی است. توی سایه پدرش نیست. دقیقا نمونه یک زن مدرن ایرانی است. احساساتی٬ خستگی ناپذیر٬ پرتلاش و ... تنها. خیلی دوست داشتم عشقش را به هنر و به ایران در کنار هم. و اینکه زیاد سفر کرده است.(باز هم برایم مسجل شد که سفر به نقاط مختلف دنیا و دیدن آدمها چقدر می تواند آدم را بسازد) و اینکه این عشق فقط توی قلبش نبوده و کلی کار کرده و زحمت کشیده است برایش. از اینکه آدم غر غرو و نا امیدی نیست خیلی لذت بردم. از اینکه مشکلات برایش چیزهای غیر قابل حل نیست. آدم توی دهه شصت کتاب فروشی تاسیس کند(یک زن تنها با سه بجه) و یا توی آن محیط فرهنگی اواخر دهه شصت گالری نقاشی باز کند! نسل من مدیون زحمات آدمهایی مثل لیلی گلستان است. نه فقط به خاطر اینهمه کتاب خوب که ترجمه کرده است. (کسی می تواند بگوید ترچمه زندگی پیش رو- رومن گاری - شاهکار نیست؟!)  بلکه به دلیل این روحیه پر امیدش که توی سرتاسر کتاب موج می زند.چه آنجایی که از بی وفایی پدر می گوید چه آنجا که از طلاقش می گوید از نعمت حقیقی یا از ترجمه های شبهای موشکباران یا بازخواستهای اداره ارشاد برای کتابهایش یا مجوزهای گالری اش. تو همه اینها یک شوق و امیدواری هست. خودش در مقدمه کتاب همه حرف را این طور زده است:

((شاید با خواندن زندگی کسی که یا پشتکار و جدیت و خوش بینی هدفش را دنبال کرده و کمابیش هم از نتیجه کارش راضی است ٬ دل سرد جوانان امروز ما کمی گرم شود و بدانند می شود که بشود))

علاوه بر اینها کتاب منبع خوبی است برای شناخت آدمهای معاصر فرهنگ و هنر. گرچه درباره کاوه گلستان  (برادر لیلی گلستان- عکاس و خبرنگار - که همین چند سال پیش توی حمله آمریکا به عراق کشته شد) و مانی حقیقی (پسر بزرگ لیلی گلستان- فیلمنامه نویس و کارگردان امروز که من خیلی هم دوستش دارم)‌ آنقدر که دلم می خواست توی این کتاب چیزی نیست .

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۳ - نیلوفر

   هنر و رئالیسم   

بعد از بحثها و دعواهای طولانی که بر سر آن یکی دو قسمت مجموعه مرد هزار چهره - درباره فرهنگی ها و شاعرها- انجام شد مدتهاست که دارم فکر می کنم رئالیسم معنای دقیقش چیست؟ احتمالا بهترین تعریف را می توان توی همان کتاب سبکها ادبی آقای سید حسینی پیدا کرد. و برای شناخت خود هنر هم که گمانم هنوز بهترین مرجع همان ((هنر چیست)) تولستوی باشد. اما می خواهم از همه این تعارف علمی بگذرم و هنر را در جامعه امروز موشکافی کنم. آن چند قسمت مجموعه مرد هزار چهره و مخصوصا آن شعر معروف لیست خریدش دقیقا از روی داستان موخوره نوشته عزیز نسین ترک برداشته شده است. خود داستان اصلی را می توانید اینجا بخوانید.توی آن داستان هم یک نانوا به دلیلی وارد یک محفل ادبی می شود و بعد لیست خرید نانوایی را به عنوان شعر می خواند شعری که می خواند و آن محفل ادبی حسابی برایش کف می زند این است:

((جدول روزانه نان

سیصد تا نون به بیمارستان گمیش خانه

باشگاه نیکوکاران ششصد تا

حق و حساب شهرداری

کسری نانهای کارگران به حساب ضرر دکان است

تاریخ هزار و نهصد و ...نقطه ... نقطه

مخارج تشکیل سندیکا))

من بارها نظرم را درباره بی سوادهای فرهنگی و آنهمه آدم پر ادعا و ... گفته ام. این بار بحثم دقیقا چیز دیگری است. همه ما معتقدیم که یک لیست خرید نانوایی به هیچ عنوان یک اثر ادبی/هنری نیست. آنقدر که به همه این ماجرا می خندیم و آن را یک طنز ناب می دانیم در انتقاد از به بیراهه رفتن هنر مدرن. ولی هرچه فکر می کنم می بینم٬ رئالیسم ٬ دقیقا یعنی یک لیست خرید نانوایی. برای تعریف دقیق تر باید بدانیم اصولا چرا رئالیسم ایجاد شد؟ مگر قبل از آن هنر وجود نداشت؟ مگر هزار و یک شب نبود؟ شاهنامه نبود؟ شکسپیر نبود؟ من کاملا معتقدم که ایجاد هز سبک هنری دقیقا نیاز زمانش بوده است و نه چیز دیگر. رئالیسم احتمالا ایجاد شد چون جامعه نیاز داشت خودش را آن طور که دقیقا هست ببیند. جامعه گرچه هنوز نیاز داشت به داستانهای شاعرانه و عاشقانه ولی در کنارش به هزار دلیل اجتماعی /فرهنگی(از جمله مهمترین دلیل یعنی انقلاب صنعتی و پیدایش زندگی شهری و به وجود آمدن پول به عنوان مهمترین وسیله زندگی) نیاز داشت به دیدن واقعیت.نیاز داشت بداند دنیا دقیقا چطور دارد می گردد. چه زشت چه زیبا. افسانه ها و خدایان و ... گرچه هنوز قسمتهای زیادی از روح آدمی را تشکیل می دادند (و می دهند) ولی کافی نبودند. بشریت همواره نیاز به هنر دارد و این بار نیاز داشت هنر به او حقیقت را بگوید. به قول پاموک (( آن چیزهایی که خودش می داند ولی نمی داند که می داند)) من معتقدم یک لیست خرید نانوایی هم می تواند یک شعر ناب باشد. فقط به شرطی که نویسنده اش دقیقا بداند چرا و چگونه آن را نوشته است. به شرطی که نویسنده یک جامعه شناس پر مطالعه و با سواد باشد و از همه اینها مهم تر اینکه نویسنده یک هنرمند با استعداد باشد. یعنی بتواند حقیقتهای جامعه اش را ،دقیقا آنها که همه میبینیم ولی خودمان را به ندیدن می زنیم، پر رنگ کند. مثل همین کاری که خود عزیز نسین در این داستان انجام می دهد. واقعیت این است که هنرمند بودن در هر دوره و زمانی باید جدای از سبک و تنها به دلیل احساس نیازی باشد که هنرمند در جامعه اطرافش حس می کند اگر واقعا اثر خوبی باشد و به قول هاینریش بل انسان را در موقعیت تاریخی اش به خوبی نشان دهد٬ حتما ماندگار خواهد بود و نسلهای زیادی با خواندن آن اثر هم تاریخ را می شناسند هم جامعه را و هم آینده شان را می سازند. هنرمند بودن نو و قدیمی ندارد. حتی گمان می کنم هنر نو و هنر سنتی هم معنا ندارد. هنر یعنی خلاقیت و استعداد و دید باز و فکر کردن و فکر کردن و دوست داشتن و دیدن و دیدن. نوشتن یک شعر  امروزه همانقدر سخت است که نوشتن یک غزل حافظ در آن زمان سخت بود چون نو بود و تازه بود و حرف داشت از انسان زمانه اش. اشکال کار٬ که عزیز نسین هم در این داستان به خوبی به آن اشاره می کند٬ این است که هنرمند امروز نمی تواند بفهمد برای شعر نو گفتن هم باید حافظ باشی. حتی کارت بسیار هم سخت تر است. چون جامعه تو از جامعه حافظ پیچیده تر است.

لینک
۱۳۸٧/۱/٢۱ - نیلوفر

   آوازهای کودکیم   



کلاس چهارم دبستان یک معلم دینی داشتم که خیلی دوست داشتنی بود. به طور کلی دوست داشتنی بودن از آن مشخصه هایی نیست که بشود روی معلمهای دینی گذاشت ولی این دختر جوان و بامزه قلب همه ما را تسخیر کرده بود.شوخ و شنگ و شیطان بود. آن موقع فکر می کردم خیلی بزرگ است ولی احتمالا ۲۲ ۲۳ سالش هم نمی شد. کارهای عجیب و غریب می کرد. می بردمان بیرون از مدرسه. میبردمان پارک. کلاس را توی حیاط تشکیل می داد. اسباب بازیهای کودکی اش را می آورد سر کلاس. برایمان قصه می خواند. خوب یادم هست یک روز بهار که هوا بارانی بود٬ بردمان توی حیاط مدرسه(حیاط پشتی که جای پارک مینی بوسهای سرویس بود و آن ساعت روز خالی بود و دید هم نداشت از کلاسها) و همگیمان با هم درحالی که زیر باران بالا و پایین می پریدیم و جیغ می کشیدیم باز باران با ترانه گلچین گیلانی را خواندیم. هیچ کداممان هم سرما نخوردیم. از بچه های آن کلاس تقریبا الان از هیچ کس خبر ندارم. ولی خیلی دلم می خواهد بدانم چندتایشان الان ٬ دراین صبح بهاری بارانی یاد آن روز افتاده اند و مثل من رفته اند زیر باران دستهایشان را باز کرده اند و خوانده اند: کودکی ده ساله بودم ٬ چست و چابک٬ نرم و نازک ...

***

ما با خاطراتمان زنده ایم. این است که وقتی خبر مرگ ثمین باغچه بان را می شنویم فوری می رویم سراغ آهنگهای رنگین کمان. و هر وقت می رسیم به (( هی هی هی ٬ کرنگ بلا٬ تو یار قشنگ منی)) بی اختیار اشک چشمهایمان را می گیرد.من هیچ چیز درباره ثمین باغچه بان نمی دانستم. حتی نمی دانستم این آخریها استانبول زندگی می کرده. حتی نمی دانستم یک کتاب زندگی نامه نوشته از جبار باغچه بان و کودکی های خودش. من فقط می دانستم وقت برف می بارد باید بخوانم: به به چه برفی روی زمینه ...روز برف بازیه بچه ها پاشین. وقتی به آدمهایی مثل ثمین باغچه بان نگاه می کنم فقط یاد این می افتم : ((...خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد))

لینک
۱۳۸٧/۱/٢٠ - نیلوفر

   مهسا و زهرا   

مکان آرایشگاه زنانه
زمان: ۶ بعدالظهر
۱- مهسا
احتمالا ۲۲-۲۳ سال دارد.قدش کوتاه است. حتی با آن کفشها. پاشنه های باریک و بلند. کوچک و ریزه میزه است. شلوار جین تنگی پوشیده با یک کمربند پهن با یک مارک معروف که نمی دانم دقیقا چیست.موهایش صاف و بلند است و تیز و تکه تکه کوتاه شده. بلوند است و پایین موها مشکی است. نشسته کنار میز مانیکور. دارد با دقت روی ناخنهایش گل می کشد. خانم مانیکوریست مشتری دارد. سه تایی دارند با هم حرف می زنند. من آن طرف تر نشسته ام و ((در انتظار بربرها)) می خوانم. حواسم می رود به حرفهایشان. مهسا را زیاد دیده ام اینجا. آنقدر که تا مدتها مطمئن بودم از کارکنان آرایشگاه است. اما امروز از حرفهایشان می فهمم که مشتری است. یک سال است عروسی کرده . عروس که شده بوده همین آرایشگاه آمده بوده و یک قاب عکس بزرگ از خودش در لباس عروسی هم هدیه کرده به دیوار آرایشگاه. شوهر مهسا کارخانه سنگ بری دارند. بیشتر شبها یا دیر می آید یا اصلا نمی آید. مهسا هر روز یک سری به این آرایشگاه می زند. از آنجا معمولا هیچ کار ندارد جز گشت زدن توی پاساژها٬ بیشتر وقتش را توی این سالن می گذراند. کنار دست خانم مانیکوریست می نشیند و با او گپ می زند. هفته ای یک بار مدل و رنگ موهایش را تغییر می دهد. ابروهایش را از ته می تراشد و جاش خالکوبی می کند. مژه های مصنوعی بلند مدت می گذارد. همه جلوی روی مهسا بهش می گویند که خیلی زیباست و چقدر شوهرش از داشتن او خوشبخت است. ولی پشت سرش زیاد دل خوشی ازش ندارند. بس که هر روز آنجا می پلکد و بی کار است.
۲-زهرا
۲۲ ساله است. کمی تپل و بامزه است. پوست صورتش صورتی است. موهایش مشکی و بلند است. می بافدشان همیشه. خوشگل و خوش خنده است. مودب و کاری است. از صبح تا شب می ایستد کنار یک صندلی و بند می اندازد. شب عید می گفت که درد کمر و بازو و گردن رهایش نمی کند. بیمه نیست. وزارت کار هم هیچ کاری به شرایط خیلی بد کارش ندارد. خودش راضی است. با خنده به من می گوید این روزها هیچ سالن آرایشگاهی هیچ بنداندازی را بیمه نمی کند. اسم شوهرش حسین است. سه سال پیش ازدواج کرده اند. زهرا خیلی حسین را دوست دارد. حسین توی یک میوه فروشی کار می کند نزدیکهای ونک. شب عید آنقدر سر هردوشان شلوغ بوده که یک هفته تمام همدیگر را ندیده اند. حسین توی میوه فروشی می خوابیده و زهرا تا ۱۲-۱ نیمه شب بند می انداخته و همانجا  توی سالن می خوابیده است. حسین موتور دارد. گاهی وقتها ساعت  ۷ شب که زهرا می خواهد برود خانه حسین با موتور می آید دنبالش و زهرا کلی کیف می کند. زهرا کار آرایشگاه را دوست دارد. می گوید بیشتر مشتریها مهربانند. البته بعضیهایشان هم خوب نیستند. می پرسم : این مهسا چی؟ این که می گن هر روز اینجاست! می خندد. می گوید که مهساجون دختر خوبیه فقط خیلی بداخلاقه. از صبح اینجا توی سالنه ها! ولی یه دفعه اراده می کنه بیاد بند بندازه و نوبت و اینا سرش نمیشه و اگه همون لحظه کارش رو راه نندازم عصبانی میشه. به زهرا می گویم که اگر خودش بیمه نیست حداقل شوهرش حتما خودش را بیمه کند. می گوید: میوه فروشی که بیمه نمی کند.

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٩ - نیلوفر

   سنت یا مدرنیته؟! مسئله کماکان همین است!   

درست نمی دانم آن روزها که اروپا در حال انقلاب صنعتی بود٬ روزهای ماشین بخار و کارگر و معدن٬ مرم کشورما دقیقا داشتند چه کار می کردند. ولی خوب خوب می دانم که غرب انقلاب صنعتی کرد چون نیاز زمانش بود و ما نکردیم چون نیاز زمانمان نبود. کلا همه پدیده ها جامعه شناسی وقتی اتفاق می افتد پیدا کردن دلایلش کار بسیار سختی است. به همین دلیل است که علم می تواند حرکت سیارات را دقیقا پیش بینی کند ولی اگر همه علتها را هم شناسایی کند نمی تواند حرکتهای اجتماعی را پیش بینی  کند. (یا بهتر است بگویم به سختی می تواند) از آنجا که من جامعه شناس نیستم درست نمی دانم همه دلایلی که منجر به انقلاب صنعتی شد دقیقا چی بود. آیا پیشرفت تدریجی علم بود؟ از میان رفتن مذهب در ابعاد قبل از جنگهای صلیبی بود؟ هرچه که بود این اتفاقی بود که برای ما نیفتاد. حقیقتش را بخواهید من معتقدم که انقلاب صنعتی هنوز هم در سرزمینهای ما نیفتاده است. ما٬ ساکنین مشرق زمین٬ به هر دلیل خوب وبدی هنوز نیازمند یک تغییر صنعتی نبودیم ولی چون غرب داشت پیشرفت می کرد و تغییر می کرد و سرعت تغییرش به یک باره زیاد شده بود(سرعت تغییرات بشریت در ۲۰۰ سال گذشته با تاریخ تمدن بشر قابل مقایسه نیست) و خب نیاز به منابع داشت و در نتیجه ارتباطات هم پیشرفت کرد و ما٬ به یک باره ٬ بدون هیچ آمادگی قبلی٬ بدون داشتن دانشمند(یک ابن سینا و یک خیام و یک ابوریحان برای تاریخ ۱۰۰۰ ساله تقریبا هیچ است) وسط همه پیشرفتهای غرب قرار گرفتیم. فکر می کنم به همین دلیل خیلی واضح٬ هرگز نتوانستیم دقیقا معنای مدرنیته و پیشرفت و دنیای صنعتی را بفهمیم. این است که هنوز هم بعد از ۲۰۰ سال بین سنت و مدرنیته مان سرگردانیم. حالا دیگر نه دقیقا معنای سنت را می دانیم نه دقیقا می دانیم مدرن بودن چیست. این سردرگمی در اقتصاد نافرجاممان٬ ادبیات تقلیدیمان٬ قانون اساسی وارداتیمان٬ و حتی مهاجرت دانشمندانمان به خوبی هویداست.  و این سردرگمی هم فقط مشکل مردمان ایران زمین نیست. مشکل همه کشورهای دنیا به جز اروپا و آمریکای شمالی است. سردرگمی بین سنت و مدرنیته در ژاپن پیشرفته هم به قوت اینجا وجود دارد. حالا در این میان عده ای معتقدند که بهترین راه خلاصی از این سردرگمی پاک کردن سنت است. احتمالا راه حلی منطقی است ولی حقیتش این است که حتی این کار هم اصلا ساده نیست.سنت٬ از آنجا که با خاطره و تاریخ جمعی سر و کار دارد اصلا به راحتی پاک نمی شود.یادم هست دقیقا توی ۲۰ سالگی٬ آن روزها که شور و شوق یادگرفتن و حرف زدن داشتیم و عضو شبکه ندا بودیم و تا صبح با همسن و سالهایمان بحث می کردیم٬ سوالی پرسیدم که هیچ کس جوابی برایش نداشت. سوالم این بود: اطلاعات یا تفکر؟ آیا ما باید چرخ را دوباره اختراع کنیم؟ همان منطقی که گفتم به ما می گوید نه! چرخ یک بار اختراع شده و نیازی نیست تو اختراعش کنی. تو ازش به خوبی استفاده کن. ولی واقعیتش این است که وقتی توی نیاز اختراع چرخ را نداشته ای٬ فرآیند اختراعش را طی نکرده ای چطور می توانی الاغ را کنار بگذاری و از چرخ استفاده کنی؟گیریم خیلی هم باهوش باشی و زود یادبگیری. نتیجه اش این می شود که یک انسان به ظاهر مدرن می شوی با تفکرات بسیار سنتی. یا در بهترین حالتش یک آدم سردرگم.اسمت می شود جهان سومی. در حالی که از بسیاری از جهان اولی ها باهوش تری. صادق تری٬ بهتری.اتفاقا قضیه چرخ٬ و به طور کلی تکنولوژی ساده ترین قسمت ماجراست. چون پاک کردن سنت در آنجا کار ساده تری است. ولی وقتی قضیه به کل مدرنتیته ناشی از انقلاب صنعتی می رسد٬ یعنی به دموکراسی٬ به حقوق بشر٬ به قضاوت٬ به ازدواج به خانواده و ... آن وقت است که دیگر اصلا پاک کردن سنت کار ساده ای نیست.حتی گاهی همان منطق هم پاک کردنش را قبول نمی کند. گاهی فکر می کنم تنها راه ما این است که به جای دویدن به دنبال غرب بایستیم٬ فکر کنیم و چرخ را دوباره اختراع کنیم. شاید چیزی که اختراع کنیم دقیقا همان چرخ نباشد ولی مطمئنا چیزی است که نیاز جامعه کنونی ماست و برای به کاربردنش سردرگم نخواهیم بود.

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۸ - نیلوفر

   دایره زنگی-دورویی   

تقریبا می توانم بگویم که اصغر فرهادی در حال حاضر از بهترینهای سینمای ایران است. رقص در غبار٬ شهر زیبا و چهارشنبه سوری هرسه تاشان فیلمهای خیلی خیلی خوبی بودند. فیلمهایی دقیقا از آن جنسی که من دوست دارم. فیلمهایی با داستانهای قوی درباره انسان ‌های واقعی جامعه و ایران. به طور کلی آن روزها که سریال درشهر پخش می شد باید می فهمیدیم پشت آن بازیهای تصنعی و زیاد از حد اغراق آمیز داستانهای اجتماعی خوبی نهفته است و کارگردان آن مجموعه روزی به یکی از بهترین فیلمسازان ایرانی تبدیل خواهد شد. کسی که جامعه را به دقت نگاه می کند٬آدمها را دوست دارد و بدیها ٬ خوبیهاو سردرگمی هایشان را به بهترین شکل بازگو می کند. درست است که دایره زنگی کار خانم بخت آور -همسر اصغر فرهادی- است ولی فیلمنامه قوی و عالی اش مهمترین دلیل موفقیت آن است. که فیلمنامه هم کار خود فرهادی است. دایره زنگی فیلمی است که هر مدل تماشاگری را راضی می کند. چه آنها که فقط برای دیدن یک فیلم کمدی آمده اند و هیچ انتظاری جز لودگی و خنده از فیلم ندارند. چه آنها که دنبال هیجان هستند(این دسته معمولا عاشق پایان جالب فیلم می شوند) و چه آنها که انتظارشان از یک فیلم خوب این است که درد اصلی انسانهای زمان خودش را نشان بدهد و تماشاگر را به فکر فرو ببرد . دایره زنگی درد اصلی جامعه امروز ایران/تهران را به زیبایی نشان داده است: دورویی٬ دروغ . (اگر فیلم را ندیده اید بهتر است از اینجا به بعد را نخوانید تا داستان فیلم برایتان لو نرود) . آدمهای فیلم دایره زنگی همه قابل باورند چرا که دقیقا مثلشان را هر روز داریم کنار خودمان می بینیم. حتی گاهی بسیاری از آن آدمها ٬ رفتارهایشان شبیه کارهای خود ما می شود. جامعه شناسی امروز تهران که دایره زنگی به خوبی از پسش بر آمده به ما نشان می دهد تهران امروز پر از انسانهای سردرگم و پیچیده است. انسانهایی که بسیار با هم فرق دارند ولی توی یک چز با هم مشترکند: دروغ و دورویی. انسانهایی که شاید واقعا بد هم نباشند که نیستند. آنها فقط درگیر یک جامعه پر تضاد و پیچیده اند و برای زندگی به دروغ و ریا پناه برده اند بی آنکه خود بدانند. فیلم به هوشمندی یکی از جالب ترین پدیده های جامعه شناختی امروز ایران یعنی ماهواره را دستمایه داستان خود کرده است. ما جامعه فوق العاده پیچیده ای داریم. آدمهایمان همه کار می کنند و هیچ کار نمی کنند. پر از تضاد و تناقضند. همه اینها ریشه اش کاملا فرهنگی است. دقیقا به هیمن دلیل است روی هیچ تصمیم جمعی ما نمی شود حساب کرد. چون بسیار دروغ گو و دورو هستیم.همه آدمها دایره زنگی با وجود تفاوتهای زیادشان عین همند. آن مدیر مدرسه و همسرش. زن و مردی که معلوم نیست پسرشان کجاست و دارند نوه شان را بزرگ می کنند. زنی که توی رودهن زبان خوانده و حالا دارد هری پاتر ترجمه می کند. آن جناب سرهنگ بسیار دیدنی. زن و شوهر مذهبی و پسر مثلا روشنفکرشان. و دختر معصوم و تنهایشان. بچه ها٬ سرایدار حتی آن خانواده ای که حاضر نیست هیچ چراغ قرمزی را رد کند.و پیر دختر پر ادعای مثلا شاعر. آیا عجیب است که دختر دزد است؟ آیا تضادها و دروغهای دختر-باران کوثری- متفاوت است با دروغهای خانم مدیر؟ یا پدر مذهبی؟یا آن کاراکتر بی نظیر مهران مدیری؟ دایره زنگی حسابی تلنگری می زند به ما . آیا ما کمتر از دختر دزدیم؟ اینهمه دروغ که می گوییم اینهمه دورویی که داریم آیا کمتر به زیان جامعه است تا دزدیها و دروغهای دختر؟ اتفاقا بهترین و صاف و ساده ترین شخصیت داستان ممد نصاب ماهواره است. او تنها کسی است که هنوز قلبش پاک است٬ عشق را می فهمد و دنبال کلاه گذاشتن سر هیچ کس نیست. دور رو هم نیست. همینی هست که هست. یک پسر بی پول که نه تنها از توی خیابان دختر بلند می کند بلکه برای پول درآوردن دیش و ماهواره هم نصب می کند. دایره زنگی آینه خوبی از جامعه ماست. شاید بهش بخندیم ولی در حقیقت باید برای هر صحنه ای اشک بریزیم. ما دقیقا همینی هستیم که دایره زنگی نشانمان می دهد. هم ما هم ایرانیهای خارج از کشور. هم مذهبی ها هم بی دینها . هم پلیسها و هم دزدها. ما همگی مقصریم. چون حقیقت زندگی(عشق و راستی) را قبول نداریم.گرچه همگیمان ادعا می کنیم که قبول داریم. ما دقیقا به همین دلیل دورو هستیم.

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٧ - نیلوفر

   سیزده   

شلوارم سفید سفید است. بلند است. می کشد روی خاک روی گل روی چمن. هر کس رد می شود می گوید: پاچه ها یش را بزن بالا. می خندم. دوست دارم گلی شوند. صبح که از خانه در آمدیم هوا گرم و آفتابی بود. به اینجا که رسیدیم سرد و ابری شد. توی بالکن بزرگ و زیبا نشستیم همه ما دختر عمو و پسرعموها و دخترخاله ها و پسرخاله ها. یکی شکلات در آورد یکی چای تازه دم. توی خنکی هوای بهاری اینجا یک چای داغ حسابی می چسبید. بعد نفهمیدیم چطور شد که پسرها رفتند توی باغ فوتبال بازی کنند و دخترهای کوچک بدمینتونهایشان را از کجا در آوردند و بزرگترها تخته آوردند و برادرم شهرام ناظری گذاشت و صداش را بلند کرد و در رفت. ما هی چای می خوردیم و آش هم می زدیم و همه سعیمان این بود که هیچ خاله ای یا دخترخاله ای یا پسرخاله ای غصه نخورد از نبودن پدر. گرچه جای خالی آدمها روزهای خوشی است که حسابی خالی خالی می شود. ما توی باغ قدم می زنیم٬ از اینهمه شکوفه رنگارنگ عکس می گیریم. می رویم ته باغ و با دخترخاله ها همه سبزه های عید را می دهیم به مرغ و خروسها. لای درختها می دویم. بی خیال از شلوارهای سفید. باد می آید. یک نسیم تند و خنک. شکوفه ها پرواز می کنند. پسر عمو از آن بالا در حین بازی با ورق داد می کشد: برف! ما ازاین پایین لای درختها داد می کشیم: باد دارد شکوفه می آورد.پسرها می خندند. عرق کرده و نفس زنان توپ راشوت می کنند. مرغها از خوشی سر و صدا می کنند. ما توی باغ می دویم. کنار سبزه ها می نشینیم خاله آروز می کند و عمه و زن عمو و مامان  هی سبزه ها را گره می زنند و هی می خندند. دخترخاله ها شاد و شنگول بالا و پایین می پرند و سبزه گره می زنند و بزرگترین آروزیشان این است که فردا هم مدرسه ها تعطیل باشد. مدام گره می زنند و فوت می کنند. خاله ها داد می زنندکه: به جای این کارها بروید یادداشت روزانه های عید را بنویسید. دیگر فرصتی نیست.کسی گوش بدهکار نیست. آش می خوریم و کاهو و شربت سکنجبین. فیلم میبینیم و بچه ها همه بازی می کنند. داد می کشند. شاد شاد شادند. بوی خاک بلند می شود. باران می بارد. نه تند و سرد و پاییزی. آرام و خوش بو و بهاری. همه ذوق می کنند. حالا٬ الان٬ من٬ با این شلوارهای بلند سفید آمده ام کنار رودخانه. آنقدر روی گلها دویده ام که پشت شلوارم قهوره ای شده است. دوستش دارم. به اندازه صدای خروشان رود. و بوی چوبهای سوخته ای که مردم کنار رود روشن کرده بودند. ما توی آب روان سنگ می اندازیم. آروز می کنیم. ته دلمان باز برای شوهر خاله رفته گریه می کنیم. من دورتر می شوم. کنار رود می نشینم. روی زانوها. روی یک تکه سنگ لیز . دستهایم را می کنم توی آب خنک . به شلوارهای گلی ام نگاه می کنم. می خندم. کسی جز خودم نمی داند به چه فکر میکنم... 

لینک
۱۳۸٧/۱/۱٥ - نیلوفر

   فرهنگ؟!!   

یکی از هیجان انگیزترین خصوصیت های مردمان سرزمین ما این است که تقریبا همگیمان کلی ضرب المثل بلدیم که مایه افتخارمان است (مخصوصا هرچقدر که سن و سالمان بیشتر می شود) ولی نکته هیجان انگیز اینجاست که تقریبا هیچ کدام از این ضرب المثلها را به طور واقعی قبول نداریم و هرگز هم در زندگیهایمان به کارشان نمی بریم. این است که اخلاقیاتمان توی شعر و شاعری عالی است ولی پای عمل که میان بیاید اخلاقیات و ارزشها برایمان بی معنی می شود. اینکه کجای این جامعه هم باشیم و چقدر پول و تحصیلات هم داشته باشیم تقریبا فرقی ایجاد نمی کند. حتی اینکه کجای این دنیا زندگی کنیم. ما ایرانی هستیم و بدیهایمان را نمی بینیم. چون اصولا هرگز به هیج آینه ای اجازه نمی دهیم بدیهایمان را نشانمان بدهد. حالا اینه همه تاریخ پر افتخار داریم که توی همه اش می گوید: آینه بگذار جلوی رویت و بدیهایت را ببین . ولی خاصیتمان این است که فقط آینه ها را می شکنیم و مدام به خودمان دروغ می گوییم که ما خوبیم و هیچ آینه ای حق ندارد هیچ بدی ای از ما نشان بدهد. آن وقت در هنگامه سختی و شکست می مانیم که چه کسی را مقصر شکستهایمان بدانیم. دولت را؟! انگلیس را؟! مذهب را؟! و هرگز نمی فهمیم که همه این دولتها که این همه سال می آیند و می روند از خودمانند و اگر بدی ای تویشان می بینیم حقیقتش این است که بدیهای خودمان است. اگر ما بین خودمان و بدهای جامعه مان تشابهی نمی بینیم دلیلش این نیست که ما خوبیم بلکه دلیلش این است که همه آینه ها را شکسته ایم
برای همه این چیزها که گفتم واقعا نیازی نیست  تحقیقات جامعه شناسی٬ تاریخی صورت بگیردکافی است به عکس العملهای این روزها(محصوصا توی اینترنت) درباره این آخرین کار پیمان و قاسم خانی و تیمش (مرد هزار چهره) نگاه کنیم .به طور کلی خاصیت هنر این است که در بهترین شکل ممکن آینه ای است برای تو که خودت را خوب توش ببینی.بدیهایت را بشناسی خودت را بشناسی. این روزها مهران مدیری و تیمش در حد بضاعتشان آینه ای گرفته اند توی جامعه و ما را آن زوری که هستیم٬ بی هیچ بزک و آرایشی نشان خودمان می دهد. آینه شان را توی جامعه حرکت می دهند و چون تیمشان پر از آدمهای هنرمند است(هنرمندان واقعی٬یعنی آنها که فکر می کنند به جای اینکه ادعا کنند و نچ نچ کنند از وضع جامعه) توانسته اند بعضی از بدیهایمان را به بهترین شکل پیش چشممان بیاورند. حالا اینجا گله جامعه پزشکان و یا نیروی انتظامی از دیدن حقایق زشت شاید جزئی از همان حقایق زشت باشد ولی گله اهالی فرهنگ حقیقتا نشان از این است که چرا ما اکنون  اینجاییم. اینترنت این روزها پر شده از از استدلالهای بی سر و ته که می گوید تیم مدیری نباید اهل فرهنگ را این طور مسخره می کرد. هزار دلیل هم برای این حرف می آورند ولی به راستی فرهنگ و روشن فکری سرزمین ما اگر شکست خورده و بی پا و بی ریشه است دلیلش چیست؟ غیر از این است که بی خود وارد سیاست می شود ؟ غیر از این است که پر است از آدمهای بی سواد بی تلاش پرمدعا؟ آیا وظیفه هنرمند این نیست که اول از همه مشکلات خودش را توی آینه ببیند؟ آیا شما ٬ که اهل فرهنگی ٬ نمی بینی چه اوضاع بدی داریم؟ چقدر آدمهای به درد بخور و با سوادمان کم است و آدمهای پر ادعایمان زیاد؟ آیا نباید آینه بگیریم جلوی این اهل فرهنگ؟ اگر آینه نگیریم ٬ که اینهمه سال است نگرفته ایم٬ نتیجه اش این می شود که جلال آل احمد می شود روشنفکرمان و شریغتی خدای عرفانیمان و آدمهایی مثل مختاری و پوینده مثلا نویسندگانمان. . و از این آشفته بازار فرهنگمان توی این صد سال٬  اثر ماندگار قابل بحث به تعداد انگشتان یک دست هم یافت نمی شود.
اهالی محترم فرهنگ بار دیگر که به بستن روزنامه ای اعتراض کردید یا به مجوز ندادن به کتابی یا به اینکه چرا موسیقی هجو شده یا جوانها بی تلاش شده اند خواهش می کنم امروز را به خاطر بیاورید. امروزی که حاضر نشدید آینه روبرویتان را ببینید.

لینک
۱۳۸٧/۱/۱۳ - نیلوفر

   عیدانه   

دقیقا نمی دانم چرا اینهمه سال نوروز را توی ترافیک کمربندی چالوس-نوشهر گذراندیم! یا پشت پل لوشان توی جاده تهران - رشت.ما اینجا توی تهران حسابی داریم خوش می گذرانیم و آنقدر کار داریم که وقت کم آورده ایم!‌ما کشفیات زیادی کرده ایم !:
۱- تهران توی تعطیلات عید پر از شهرستانی ها ست! کلی خانواده از شهرهای مختلف ایران به دیدن تهران زیبای فروردین می آیند. تعداد زیادیشان را می توان مثلا نوی کاخ نیاوران دید. گرچه خود کاخ اصلی سالهاست که برای تعمیرات بسته است ولی ساختمان دیدنی صاحب قرانیه باز است و پر است از آدمهایی با لهجه های شیرین ترکی و کردی و لری و عربی و اصفهانی و مشهدی و ... حتی خارجی ها هم هستند! گرچه دیدن صاحب قرانیه بیشتر برای ما هیجان انگیز است.  نه فقط دیدن ساختمان و زندگی محمد رضا شاه پهلوی که دیدن عکسها و نقاشی های مربوط به دوران مشروطه. عکس مطفرالدین شاه در همین کاخ هنگام امضای فرمان مشروطیت به همراه تعداد زیادی از فرمانهای آن دوران به دست خط خود مظفرالدین شاه. هدایای زیادی که پادشاهان و حکمرانان مختلف به شاهان پهلوی داده اند و نیز کلی مدال و نشان نظامی.
۲-چهار تا خانم با چادر مشکی و لهجه اصفهانی کمی چلوتر از من ایستاده اند. داریم به اتاق خواب محمد رضا شاه در کاخ صاحب قرانیه نگاه می کنیم. به بالشهای گرد آبی پوسیده شده و به کتاب (( در راه وطنم))‌نوشته خود محمد رضا شاه که روی میز است. (دست نویس). زنها هیجان زده شده اند و عکس می گیرند. می گویند: چقدر این تخت کوچک و مسخره است!
۳- ساختمان کوشک احمد شاهی در محوطه کاخ نیاوران- درست پهلوی همان کافی شاپ دلپذیر وسط باغ- بیشتر از همه دیدنی است به خاطر چیزهای زیادی که توش هست از دورانی که این ساختمان محل سکونت ولیعهد ایران - رضا پهلوی جوان- بوده است. تقریبا همه کتابخانه شخصی این پسر نوجوان به همراه کلکسیون سنگهای آتش فشانی اش و کلی عکس از فوتبال بازی کردنش و گل چیدنش برای مادرش و ... توی این کاخ وجود دارد. او بابا گوریو را حسابی خوانده چون کتاب حسابی دست خورده است. عجیب نیست؟! کسی بابا گوریو را بخواند و نتواند آینده را پیش بینی کند؟!
۴-دلم برای احمد شاه قاجار خیلی می سوزد. مخصوصا وقتی با آن سن کم نشسته جلوی دوربین و با آن لباسهای غیر قابل توصیف سنگین عکس انداخته است. پادشاه بدبختی بوده است.
۵-اینکه توی تعطیلات نوروزی به جای خوابیدن تا دیروقت همسر گرامی ساعت ۶ صبح لباس پوشیده دم در ایستاده باشد از آن اتفاقهای نادر روزگار است. ولی دقیقا ۲۰ دقیقه بعدش وقتی توی بازار گل تهران از اینهمه زیبایی و بو مست شده ایم٬ می فهمیم زندگی توی بخشهایی از تهران وقتی بقیه خواب خوابند به بهترین شکل ممکنش جریان دارد.
۶- ما باغبان شده ایم! آنهمه جلسه ساختمان و آنهمه نظریات مختلف همسایگان را کنار گذاشته ایم. حالا که کسی همراهی نمی کند ما خودمان دوتایی تصمیم گرفته ایم باغچه های حیاط را تبدیل به بهشت کنیم. ما بیل می زنیم و برای باغچه طراحی می کنیم و با گلهایی که از بازار گل خریده ایم کیف می کنیم. یک دسته بیل شکسته ایم و یک کلنگ . یک بیلچه را هنگام کاشتن میخکها و جهفریها از نیمه شکسته ایم . همسایه های یکی یکی پایین می آیند٬ لبخند می زنند و از اینهمه شور و هیجانی که توی حیاط راه انداخته ایم کیف می کنند. هوا ابری است و نسیم خنکی دارد و هیچ نمی گذارند خسته شوی از کاشتن و آب دادن و بیل زدن و ...
۷- ما عاشق عید دیدنی هستیم! عاشق آن لحظه ای که به بقیه می گوییم: امیدوارم سال خیلی  خوبی داشته باشین!
۸- همسر گرامی می گوید: سالی که نکوست از بهارش پیداست! من می گویم: من عاشق بهار امسالم.

 

لینک
۱۳۸٧/۱/۸ - نیلوفر

   تهران من   

من مال تهرانم. درست است که عاشق دریام و دماوند و شیراز و سی و سه پل٬ درست است که پاریس را دوست دارم و رم را و عاشق تنگه بسفر استانبول هستم٬ ولی من مال تهرانم. چیز عجیبی که امروز کشفش کرده ام این است که تهران هم مال من است!

صبح بیدارکه شدیم٬ درست بعد از آب دادن همه گلهای پشت پنجره و سبزه سفره هفت سین دوربین به دست٬ عینک آفتابی به چشم و یک لوله کرم ضد آفتاب توی کیف، راه افتادیم طرف مترو. توی نیم ساعت پیاده روی بین خانه ما و ایستگاه مترو از هر کوچه پس کوچه ای که رد می شدیم،‌درختها همه شکوفه کرده بودند، همه جا بوی یاس می آمد البرز پیدا بود و سر تا ته خیابان نفت هیچ ماشینی رد نمی شد. تهران امروز آماده آماده بود برای اینکه من ، باز ، عاشقش شوم.

میدان ارگ

از مترو که بالا بیایی کافی است کمی جلوتر بروی، میدان ارگ-۱۵ خرداد- که توی روزهای عادی شلوغ و پردود و پر موتور است سبز و درخشان است، با فواره های روشن و درختهای سبز. این طرف میدان ساختمان مرگزی رادیو است و آن طرف ساختمان وزارت دادگستری با سه چهار تا سرباز صفر نگهبان دم درها که خوب معلوم است توی این تعطیلات دلشان کمی خوشی می خواهد. کمی جلوتر مسجد ارگ است که به گمانم از ساختمان مجلس هم مکان مهم تریب بوده و هست در سرنوشت مردم ایران. انتهای میدان، کاخ گلستان است.خوشحالیم که در دیدن کاخ تنها نیستیم. کلی از تهرانی ها و شهرستانی ها و چند تایی هم غیر ایرانی آمده اند به دیدن کاخ

کاخ گلستان- تخت مرمر

کاری ندارم به زیبایی بنا و یا قدمتش که به دروان کریمخان زند می رسد. ولی بسیار لذت بردم از منظره روبرویش - حوض بلند، به سبک باغهای ایرانی ، روبروی ایوان مرمر و نسیم دل نوازی که از پرده می وزید. روی خود تخت که از سنگ مرمر بی نظیری ساخته شده است، هفت سین زیبایی چیده اند، با کلی پامجال سرحال دورش.

کاخ گلستان-نگارخانه

نگار خانه کاخ پر است از نقاشیهای دوران قاجار که نه فقط تو را دقیقا در حال و هوای دربار قاجار می برد و جنگهای فتحعلیشاه را نشانت می دهد - با آن کمر باریک غیر قابل توصیفش!- بلکه کلی از آدمهای تاریخ معاصر را نشانت می دهد: امیر کبیر را و ناصرالدین شاه را در دورانهای مختلف زندگیش و سپهسالار را و زنان دربار را و ... خوبی این نقاشی ها این است که انگار داستان گویای آن دوران است بدون قضاوت. با نگاه کردن به عمارت شهرستانک و زنهای دربار ناصر الدین شاه نیاز نیست بروی و تاریخ بخوانی و بتریسی که نویسنده دروغ گفته باشد. این نقاشیها همه بدیها و خوبیهای دوران قاجار را به بهترین شکل نشان می دهد. و البته بهترین هایشان هم مال خود کمال المک عزیز است.

کاخ گلستان- شمس العماره

شمس العماره را دوست داشتم. مخصوصا وقتی توی ایوانش روی سنگ نشستم و دقایقی نسیم خنک بهاری خورد توی صورتم. عکسهای زیادی دیده بودم از این اولین عمارت چند طبقه تهران ولی دیدن خودش چیز دیگری بود.

کاخ گلستان- عمارت بادگیر

عمارت بادگیر ، کنار شمس العماره از قدیمی ترین عمارت های کاخ است. توش هم ستونهای گچی پیج دار دوران زندیه وجود دارد هم آینه کاریهای زیبای دوران قاجار. در مرمت این عمارت زحمت زیادی کشیده شده، گرچه مسئول موزه، نظر ما را قبول نداشت و می گفت مرمت ها بی دقت انجام شده است.

کاخ گلستان-عکس خانه

زیباترین جایی که دیدم عکس خانه بود. زیرزمین عمارت بادگیر، خنک و دیدنی با یک حوض زیبا و صدای دلنواز آب،‌امروزه نمایشگاه عکس دوران قاجار است. اینجا نه فقط از آدمهای مهم آن دوران عکس های فراوانی وجود دارد، بلکه دیدنی ترین چیزش عکسهای مردمان عادی است. عکسهایی که خیلیهایشان را خود ناصرالدین شاه گرفته است. عکسهای تعزیه های تکیه دولت، سینه زنی بچه ها در خیابان. عکس از قهوه خانه های گوشه کوچه ها و از مسگری ها و نوازندگان دوره گرد . از اکبر بلالی و کریم شیره ای. از زنان ارمنی شهر و از تهران، شهری با کوههای بلند و بدون ساختمان. در کنار اینها عکسهای زیادی از ملیجک و از زنان دربارقاجار و حتی عکس اولین دوره مجلس که بسیار دیدنی بود.

کاخ گلستان- چادرخانه- ناصر الدین شاه

به مناسبت ایام نوروز، فیلمهای دوران قاجار را که بیشترشان مربوط به زمان مظفرالدین شاه است توی چادرخانه نشان می دهند. فیلمهای جالبی است از رژه های نظامی، مراسم های تعزیه و دلفک بازی های دربار. خودناصرالدین شاه هم توی خیلی از فیلمها هست. آدم بی اختیار یاد فیلم دوست داشتنی ناصرالدین شاه آکتور سینما می افتاد. ناصرالدین شاه آدم عجیب و غریبی بوده است. نقاشی های زیادی از او(‌به قلم خودش) در نگار خانه وجود دارد و عکسهای زیادی هم از اندرونی گرفته است که دیدنی است.

کاخ گلستان- باغ

بیشترین زیبایی کاخ گلستان توی باغ زیبای آن است. باغ پر درختی که پر از حوضهای ایرانی بزرگ است و توی عکسها و نقاشیها پیداست که قدیم ها توی نوروز که مردمان برای سلام نوروزی خدمت شاهان قاجار می رسیده اند توی گوشه و کنار این باغ زیبا چه خبرها بوده است.

کاخ گلستان- تاریخ ایران- تاریخ تهران

به گمانم دیدن این کاخ برای همه ما الزامی است. نه به خاطر زیبایی معماری و یا باغش. بلکه به دلیل اینکه دیدن همه آن عکسها و نقاشیها به تو تاریخ یاد می دهد. تاریخ یکی از بدترین دوران های این سرزمین را. به تو یاد می دهد که چیزی حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال پیش ، ما ، همینجا توی تهران ، چطور زندگی می کرده ایم. چه انسانهایی برما حکومت می کرده اند و چه انسانهایی برایمان خدمتهای بزرگ انجام داده اند. آدم برای اینکه بداند کیست باید اول دقیقا بداند از کجا آمده است. ما بچه های همان زنان و مردانیم. همان خانواده درویشی که برای یک خرده نان توی بیابانهای اطراف تهران نشسته بودند و عکاسی ناشناس عکسشان را گرفته بوده. ۱۲۰ سال پیش. وقتی تاریخ شهرمان را بدانیم بیشتر می فهمیم چرا امروز اینجاییم.

بازار- چلوکباب

بازار تهران را تا به حال خلوت دیده بودید؟! وقتی روز ۵ فروردین بروی توش مطمئن باشید حسابی خلوت است. دیدنی است. پر از آدمهای واقعی تهران. پر از همه دلایل مشکلات بی راه حل این سرزمین. پر از همه ایرانی بودنمان. و پر از کباب و دوغ و سماق. خوشمزه.

پارک شهر

مگر می شود دلت بیاید این طرفها بیایی و یک سری هم به پارک شهر نزنی؟ اصلا باورت می شود این جای شهر تهران می تواند اینقدر زیبا باشد؟ پر از شکوفه. پر از صدای پرنده. پر از پیرمردهای شطرنج باز و پسربچه هایی که روی چمنها غلط می خورند.

بعد از دقیقا ۸ ساعت پیاده روی مدام برمی گردیم خانه، آنقدر تهران را دوست داریم که با وجود خستگی زیاد ( پاهایمان از شدت راه رفتن درد می کند)‌ حاضر نیستیم از ایستگاه مترو تا خانه را سوار هیچ ماشینی بشویم. ما امروز تهران را دیده ایم. دوستش داشته ایم.  فهمیده ایم ، تهران می تواند بسیار زیبا باشد دیدنی باشد، و از همه مهمتری فهمیده ایم این جا، این شهر بی در و پیکر شلوغ پردود چه بخواهیم و چه نخواهیم وجود ما را ساخته است. برای ساختنش اول باید بشناسیمش. خوشحالم که جعفر شهری عزیز آن کتابهای بی نظیر طهران قدیم را نوشته و برایمان گذاشته تا دیدنی های امروزمان را کامل کنیم. تهران مال من است. دوستش دارم. دقیقا به این دلیل که مال من است و من مال اویم.

 

 

لینک
۱۳۸٧/۱/٥ - نیلوفر

       

ریل استیت!!
مهمترین اتفاق سالهای اخیر ریل استیت است. البته نه اینکه بنگاه معاملات ملکی در میان مردمان ما چیز غریبی باشد(اون داستان چرند خانم پیرزاد را یادتان هست که خانم شخصیت اولش معاملات ملکی داشت و چقدر مثلا آدم متشخصی بود!)ولی خب قدیمها وقتی یک نفر تحصیل کرده می بود احتمالا بنگاه معاملات ملکی نداشت و اگر هم داشت مایه افتخارش نبود. حالا این روزها نصف ساکنین تورنتو و تقریبا همه ساکنین دوبی یک کارت از توی جیبشان در می آورند و می گویند : این ریل استیت ماست! و چنان افتخاری می کنند به این دلالی خانه شان که انگارمدیرعامل جنرال الکتریک هستند. حالا این وسط همه گیر داده اند به آقای رضازاده و تبلیغ کردنش برای املاک رابینسون دوبی(شبکه تپش) . بیچاره رضازاده که از اول هم ادعای هوش و تحصیلات نداشت! خلاصه که ایرانیهای خیلی خوب که اینهمه دنیا در حقتان بدی کرده است٬ از اینکه کم کم همگیتان دارید به دلال خانه های خالی دوبی تبدیل می شوید من یکی که اصلا خوشحال نیستم. ولی ظاهرا که بقیه همگی راضی هستید  و رضایت من هم این وسط به هیچ دردتان نمی خورد.
آزادی
سینما آزادی عزیز! من دیشب دیدمت! بعد از یک سری عید دیدنی پشت سر هم رسیدیم کنارت. سعی کرده بودم اول تلفن بزنم ولی حتی ۱۱۸ هم تلفنت را نداشت! بس که نو و تازه ای! دوستت داشتم. هنوز زیاد مانده به یک سینمای رویایی تبدیل بشوی ولی همینی هم که هستی بی نظیر است. گیریم فیلم چرند زن دوم را دیدیم آنجا که از شدت مزخرفی آنقدر خندیدیم تا به حد دل درد رسیدیم! ولی بازه هم همین روزها برمیگردیم برای دایره زنگی و برای باز و باز دیدن تو! فکر می کنم بدون زیاده گویی مهمترین اتفاق این روزهایم سیتما آزادی است!‌ آنقدر از بودن دوباره اش خوشحالم که خودم ازاینهمه خوشحالی متعجب شده ام.
لینک
۱۳۸٧/۱/٥ - نیلوفر

   ما هم جوانه می زنیم...   

روزهای اول فروردین ٬ فقط برگها و یاس زردها نیستند که نو و تازه می شوند.اینکه ما هم قرار است تازه باشیم هم فقط به لباسهای نو و جورابهای از لای زرورق در آمده بر نمی گردد. اول فروردین صبح که چشم باز می کنیم٬ همان لحظه که برای اولین بار انگار صبح را ٬ آسمان آبی درخشان را و اگر ساختمانها بگذارند البرز بلند را می بینیم٬‌دقیقا توی همان دقایقی که داریم چای را دم می کنیم و مسواک می زنیم و آب خنک را می پاشیم روی صورتهایمان٬‌داریم تمام تلاشمان را می کنیم که فکرهایمان را هم نو کنیم. با خودمان میگوییم: از امروز من دیگر هیچ کار بدی نمی کنم. از امروز من ورزش می کنم. ار امروز من .... تغییر می کنم. این است که صبح اول فرودین امسال بین زمان کوتاه صبحانه و حمام(با فشار آب کم- چون همه شهر دارند حمام می کنند- و چقدر باید شیرین باشد که بدانی همه همشهریهایت الان دارند پاک می شوند زیر آب) حتما یادمان می ماند ورزش کنیم و ظرفهای صبحانه را بشوییم و خشک کنیم و توی کابینت بگذاریم و لباس نو بپوشیم و کفش نو پامان کنیم و سر ساعت ۹ صبح مرتب و زیبا همدیگر را توی آینه هفت سین نگاه کنیم. آن وقت٬ درست زمانی که داریم کم کم احساساتی می شویم از اینهمه تغییرات بزرگی که قرار است توی زندگیمان ایجاد کنیم سر و صدار ساز  نقاره از کوچه می آید و ما از هوش و حواس از سرمان می پرند و می دویم دم پنجره. بازش می کنیم و بوی سنبلهای پشت پنجره(آن ها که سر سفره نیستند و گذاشتیمشان پشت پنجره کنار پامچالها و بنفشه ها)‌می خورد توی صورتمان. سرمان را که بر می گردانیم دو تا پیرمرد را می بینیم زیر پنجره توی کوچه دارند می کوبند و می دومند و می زنند و کوچه را شاد و خندان کرده اند. هیجان زده از حضورشان همه همسایه ها را می بینیم که همه ٬ مثل ما٬ با لباسهای نو وصورتهای تمیز و درخشان و موهای سشوار کشیده آمده اند پشت پنجره و از حضور این دوتا که برایمان بهاریه ای به این زیبایی و پر شوری می نوازند ذوق کرده اند. بعد٬ وقتی از کوچه مان می روند و همه برایشان پول می اندازند٬ دلمان نمی آیند پنحره را ببندیم. وقتی دوباره٬ دو دقیقه مانده به سال نو جلوی آینه نشستیم و بزرگترین آرزویمان را دوتایی ته دل بلند بلند گفتیم٬ هنوز دلمان پر شور بود از اینهمه چیزهای تازه که توی همین یکی دو ساعت امروز صبح دیده ایم.
از همه دوستان خوبم که بهار را تبریک گفتند ممنونم همه شان که برایم پیام گذاشتند یا ایمیل زدند یا اس ام اس فرستادند.

لینک
۱۳۸٧/۱/۳ - نیلوفر