اصول ده گانه شرکت ما!   

١- خودکارها ازبین نمی روند! بلکه از میزی به میز دیگر منتقل می شوند.

٢-هر چند بار هم که مدارکتان را چک کرده باشید و محاسباتان را چندین باره انجام داده باشید دقیقا سه دقیقه بعد از اینکه رئیس شروع میکند به خواندن آن، یک اشتباه فاحش توش پیدا می شود.

٣- اگر یک جای پارک توی پارکینک شرکت خالی شود مطمئنا  روز زوج است و ماشنی شما هم طبیعتا شماره اش فرد است!  عکس این اصل هم کاملا صادق است.

۴-تهدیدات مدیر پروژه را اصولا جدی نگیرید. حرفهای مدیر مهندسی پروژه را که کلا گوش ندهید بهتر است.

۵-بازی  مین سوییپر MinSweaper همیشه می تواند دو کار انجام دهد: دکمه سمت راست موستان را خراب کند- اعصابتان را به هم بریزد.

6-این جمله راهمیشه و همه وقت خواهید شنید: بااین اوضاع افتضاح این پروژه حالا حالا ها تموم نمی شه. توضیح ضروری: این جمله همیشه صحیح است. به اسم پروژه و موقعیت سیاسی و اقتصادی و فنی و مالی آن هم بستگی ندارد.

7-اگر دیدید جمعی بیشتر از سه نفر در مکانی جمع شده اند و با حرارت حرف می زنند مطمئن باشید موضوع بحثشان یکی ازاین چهار تاست: 1-   برنامه 90. 2- سریال لاست 3- چرا افشین قطبی رفت؟ 4- آرش برهانی

8- برای خرید هر دی وی دی از "آقا فیلمی" شرکت اگر بیشتر از 800 تومن پول بدهید سرتان کلاه رفته است.

9-همه بخشهای دیگر مهندسی به غیر از بخش شما هم بی سوادند هم از زیر کار در رو .

10-هیچ کار مهمی را به هیچ منشی ای نسپارید.چنان خراب خواهد شد که غیر قابل درست شدن است.

 

 پی نوشت:

١-آیا ما بالاخره باید این "پری فراموشی" خانم فرشته احمدی رابخوانیم با نخوانیم؟ آقای کاشیگر اینجا معتقدند که باید بخوانیم. کسی خوانده است؟

٢-من یک دنیا کتاب نخوانده و فیلم ندیده دارم! یاریگری هست؟!

 

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۳٠ - نیلوفر

   خشونت-2   

آن روزها که خواهر قیصر خودکشی کرد و قیصر آمد با آن پاشنه های کفش و کت رو شانه اش انتقام گرفت همگیمان کیف کردیم و در مرگش اشک ریختیم . کسی در فکرش خشونت نبود. انگار فرو کردن چاقو توی شکم برادرهای آب منگل خشونت نبود. دقیقا محبت بود. عشق بود. انسانیت بود.

از محمد رحمانیان پرسیده بودند چرا رفته به دنبال حادثه ای آن سر دنیا که مربوط به ما نمی شود. رحمانیان گفته بود چطور مربوط نمی شود. خشونت در اینجا هم هست. و بعد آمار قتلهای ناموسی را گفته بود. که همه می دانند آمارش هیچ با واقعیتش نمی خواند و هنوز هم زیاد است همین آمار.

همه این قاتلها برای خودشان یک "مانیفست " مشخص دارند. مال بعضیهایشان مثل قیصر دلنشین و دوست داشتنی است. مال بعضیهایشان مثل برادری که سر خواهرش را بریده است  گاهی باورنکردنی و احمقانه است (برای عده ای تنها) و مال بعضیها مثل چو ، گنگ و خشمناک و پر کینه. ولی همگیشان در یک چشزهایی مشترکند: همه فکر می کنند دارند جامعه را اصلاح می کنند. فکر می کنند دارند انتقام می گیرند. فکر میکنند دارند بر حقند. فکر می کنندمظلومند و ظالمی هست که باید مجازات شود.

رحمانیان اما به یکی از ظریفترین، زیباترین و پیچده ترین لایه های وجود آدمی دست برده و آن را بهانه تفسیر کشتارهای چو کرده است: زبان. اینکه چو دانشجوی زبان انگلیسی بوده است ، اینکه  شکسپیر را دوست داشته  و هملت را می خوانده است هم البته به کمک رحمانیان آمده است . زبان، تنها راه ارتباط آدمی با آدمی دیگر است. برای ما انسانهایی که وجودمان به تنهایی معنا پیدا نمی کند و مهترین قسمت وجود داشتنمان در روابط انسانیمان جامی گیرد که مهمترین و گاه  تنها وسیله اش زبان است ، طبیعی است که نبودن درک مشترک از زبان مبنای اصلی عدم ارتباط انسانها، کینه ها، تنهای ها‌و خشمها بشود.  معلم دام و زبان انگلیسی- آن خدای گونه که آفرینش همه چیز را در نظر دارد، احمد آقالو، به زیبایی همه حرفی را که رحمانیان سعی دارد در مانیفست چو پیدا کند بیان می کند. انگار همه چیز در گرو زبان است. در گرو درک. احساسات. انسانیت به عنوان حیوانیت ناطق.

"مانیفست چو" دقیقا به مانند همان حرفهای چو سونگ هوی در نوار ویدئویی به هیچ نتیجه ای نمی رسد. کسی نمی داند و نمی تواند هم که بداند چرا چو اینهمه آدم بی گناه  را کشت. کسی اما حتی نمی تواند و نباید در باره چو،‌این قاتل بی رحم ، هم قضاوت کند. از همه مهتر این است که خواندن و شنیدن همه آمار خشونتهای جهان ، ارائه راه حلهای بزرگ و کوچک، اعدامها و آموزشهاو پولها ، هیچ کدام  نمی تواند مطمئنمان کند که حادثه ای به مانند حادثه دانشگاه ویرجینیا تک دیگر هرگز به وقوع نخواهد پیوست. آدمها سالهاست که همدیگر را به دلایل بی اساس کشته اند و باز هم خواهند کشت. حقیقتا فرقی هست بین آنهمه کودکی که این روزها توی غزه میمیرد، آنهمه بچه هایی که در قاچاقهای بزرگ اسلحه و الماس آفریقا کشته می شوند با این ٣٠ دانشجوی بی گناه  دانشگاه؟ آیا بشریت می تواند توجیه کند که خشونت اولی ها کمتر از این است؟

من هنوز هم به "انسانیت" ایمان دارم. هنوز هم فکر می کنم بشریت را نه قانونهای سخت و ترسناک و کنترل کننده، نه بستن در ها و پنجره ها و نه زور و خشونت و اسلحه هیچ کدام نجات نخواهد داد. بشریت را " انسانیت" همان که روزگاری اسمش را گذاشته بودم " فضیلت انسانی" است که نجات خواهد داد. همان که با رابطه ها شروع می شود. همان که با لبخند و سلام و تماس دو دست آغاز می شود. و قتی دو نفر به چشمهای هم نگاه می کنند و فکر می کنند جای یکدیگر قرار گرفته اند.

 

 پی نوشت بی ربط:

 I cant tell dreams from truth ....I think you are smiling ....

اینجا

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٢۸ - نیلوفر

   خشونت -1 (‌به بهانه چو سونگ هوی و محمد رحمانیان)   

اولین بار محمد رحمانیان را با یک تئاتر دو نفره شناختم. مهتاب نصیر پور تنها و بعد حبیب رضایی. نه نام نمایش یادم مانده و نه جزئیات داستان. تنها میدانم درباره دو مبارز عرب بود... فلسطینی شاید. ولی خوب یادم مانده آن حس غریب را بعد از پایان کار. بعد از آن هر کاری از رحمانیان دیدم همین حس راداشتم.

وقتی سال گذشته ، رحمانیان در اعتراض به مجوزندادن به آخرین کارش شروع کرد به اجرای تئاتر در فضای ازاد جلوی تئاتر شهر و خبرش همه جا پخش شد یک جورهایی مطمئن شده بودیم که این آخرین کار رحمانیان را نخواهیم دید. "مانیفست چو" را ولی دیشب به همت یک خانم عزیز که در میانه امتحانهاش و سرمای تهران ۵ ساعت تمام ایستاده بوده  توی صف بلیط دیدیم. به قول دوستی ، انگار معجزه ای شده باشد.

چو سونگ هوی ، همان دانشجوی کره ای - آمریکایی دانشگاه ویرجینیا  تک است. همان که ادبیات انگلیسی می خوانده است. همان که یک روز اسلحه دستش می گیرد و سی و چند نفر از همکلاسیها و استادهاش را ، آنهاکه نمی شناخته، می کشد.  درست قبل از اینکه خودش رابکشد. چو یک نوار ویدئویی از خودش میگیرد  توش حرف می زند که چرااین کار را کرده است . چو نوار را برای تلویزیون پست می کند. تلویزیونها قسمتهایی از حرفهایش را سانسور می کنند، بقیه را  پخش میکنند. چو یک شبه مشهور می شود . حرفهایش را همان روزهای کوتاه شهرت، "مانسفست چو" می ماند توی رسانه ها. بعد اینجا محمد رحمانیان به این فکر میکند که چرا؟ فکر می کند به معنی این جرفهایی که چو گفته است. فکر می کند به کشتن. به همه آنها که در روزهای بعد از قتل چو را قضاوت کرده اند. گمان می کنم رحمانیان خیلی سعی کرده قضاوت نکند. همه تلاشش را کرده تا به قول خودش ، خیر و شری در کار نباشد، تا دنیا رادقیقا آن طور که هست ببیند. وحشت زده ، هراس انگیز و مضحک.ولی مگر می شود کسی بمیرد، کسی بکشد و قضاوتی نباشد؟

"مانیفیست چو" کار بسیار دیدنی و هوشمندانه ای است. بازیهای بی نظیر و دلنشین همه بازیگرانش جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد (‌این اشکان خطیبی را چطور ما تا به امروز جدی نمی گرفتیم؟!- چرا هنوز شک داریم در اینکه ترانه علی دوستی اینقدر خوب است؟! ) خصوصا آن نقش و بازی بی نظیر و غافلگیر کننده احمد آقالو که شگفت زدگی ما را از دیدن نمایش دو چندان کرد. ولی اینها همه حاشیه است. سوال اصلی این است: چرا "چو"  این کار را کرد؟ و سوال اصلی تر: آیا ما خواهیم فهمید چرا؟ . و اصلی ترین سوال: ما چطور می توانیم چو را و آن سی و چند نفر بی گناه را و جامعه را و دولتها را و تاریخ را و آینده را قضاوت کنیم؟ آیا می توان مقصری یافت؟ آیا می توان مقصر را مجازات کرد؟ آیا می توان از چنین چنایتهایی پیشگیری کرد؟

رحمانیان گرچه خیلی تلاش کرده تابی طرف باشد ولی پیکان تیرش به سمت " جامعه سرمایه داری و طبقاتی آمریکا" نشانه رفته است. گرچه مدام سعی می کند این کمان و تیر را به جهتی دیگر بچرخاند....

ادامه دارد

 ‌

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٢٧ - نیلوفر

   من که هستم و تو که هستی؟   

شنیده ای می گویند ما مردمان سرزمین آفتاب رفتارهایمان یکسان است؟ دست جمعی حرف می زنیم،‌بلند بلند و پر هیاهو. به کارهم زیاد کار داریم ، از قانون فرارمی کنیم و تند و تند عاشق می شویم؟

شنیده ای مردمان سرزمینهای تاریک و سرد افسرده ترند؟ تنها ترند؟ شنیده ای بیشتر فکر می کنند؟ شنیده ای کمتر عاشق می شوند؟

شنیده ای خاصیت مردمان صحرا و کویر را؟ آنجا که آب نیست... دیده ای صلابت ساکنین کوهستانهای سرد را؟ یا مردمان بندر را ؟ یا شجاعت ماهیگیران دریا را؟

از لحظه تولد واقعی ترین قسمت وجودمان همین هوایی است که تنفسش می کنیم. خیلی دوست داریم فکر کنیم این چیزی که هستیم ، این احساسی که داریم، این فکرهایی که مدام می آیند و می روند و وجودمان از آنهاست مال خود خودمان است. حداقل میراث پدرانمان است. دوست داریم فراموش کنیم این آفتاب را و این باران مداوم راو دریا را و صحرا را و سرما را و گرما را ...

همیشه از سرخپوسها شگفت زده می شویم که این طور عمیق با زمین و خاک و هوا و آفتابشان رابطه دارند. یک حس ناشناخته ته ذهنمان است که می بردمان به فراموش کردن ناتوانیمان در برابر طبیعت. می خواهیم غلبه کنیم به این چیزی که وجودمان از اوست. بعد فیلسوفهای بزرگ می شویم و فکر میکنیم و گاهی یادمان می رود مهم ترین چیزهای برای فکر کردن طوفان است. و سرمای شب و گرسنگی و گرمای سوزاننده  و آفتاب و باد و زلزله ... و اینکه این انسانی که مائیم ، این عشقها که بینمان است ، این جنگها که مدام با هم میکنیم همه اینها تنهاست در برابر این ناشناخته عظیم که بیشترین تاثیر را بر بودن و نبودنت، بر شادی و تنهایی و باهم بودنت دارد. بعد یک روز که برف می بارد همان طور که راه می روی آرام ، یادت می افتد که  باید از خودت بپرسی: من که هستم ؟

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٢۳ - نیلوفر

   احوال پرسی...   

خوبم نازنین. خیلی خوب. کمتر کسی باورش می شود. هنوز فکر می کنند تنهام و تنهایی آزارم می دهد. فکر می کنند اینهمه که می خندم واقعی نیست . این روزها زیاد همه فکر می کنند واقعی نیستم. انگار فقط خودم بدانم ... دیگر برای کسی توضیح نمیدهم. بگذار عده ای فکر کنند خوشی هام واقعی نیست. ولی تو که حالم را پرسیده بودی باور کن. من خیلی خوبم. شاد شادم. پر از کارهای نکرده ام. پر از رویا و آرزو. انگار همان ١۵ ساله باشم هنوز. حقیقتا فرقی ندارم با آن دختر ١۵ ساله ای که یک جایی یواشکی بی آنکه کسی بفهمد برای خودش دفتر خاطراتش را پر می کرد. آرزوهام هنوز همانهاست. شاید پرشور تر. فکرهام هنوز همانهاست شاید کمی عمیق تر. خودم هم همانم. موهام بلند تر شده و نمره های عینکم کمی بالاتر رفته است. ابروهام باریک تر شده و صورتم دیگر مثل ١۵ سالگی پر مو نیست. وگرنه حال و احوالم همان است. هنوز بزرگترین آرزویم عشق است. هنوز عاشق بابالنگ درازم. هنوز شبهادیر می خوابم و صبحها زود بیدار می شوم و باز هزار کار نکرده دارم. هنوز روزها برای خودم لیست می نویسم و شبها باعذاب وجدان لیستم را پاره میکنم. هنوز روی جدول خیابان راه می روم. هنوز تنهایی رادوست ندارم . هنوز به دنبال "او" می گردم . هنوز" او" یم نزدیک است . همین گوشه و کنار شاید. پشت درخت یاپشت پنجره ای یک جایی که نمیدانم کجاست.  انگار فقط بایددستم را دراز کنم. نمی کنم. دوست دارم مخفی بماند. دوست دارم آنقدر برایش بی تاب شوم تا مثل یک افسانه قدیمی از توی چشمه ای بیرون بیایید. می بینی؟! خوب خوبم. نازنین. شاد شاد.

راستش رابخواهی دو سال پیش هم که احوالم را پرسیده بودی همین بودم. کمی آرام تر شاید. یک راهی بود جلوی روم که توش می رفتم و مقصدش برایم مهم نبود. انگار که بدانم یک جای خوبی قرار است برسد. حالا هم می روم. حالاهم توی یک راهی می روم که مقصدش نامعلوم است . حالاهم مهم برایم این است که این درختهای بین راه چقدر بلندند و این سنگ ریزه های زیر پام چه شکلهایی دارند. شاید حالا فقط کمی تند تر می روم. گاهی می رم توی جنگل و بی خیال جاده آسفالت می شوم. یا  می خوبام روی تکه سنگ بزرگ و آسمان را نگاه می کنم. فرقم بادو سال پیش ایناست که این بار حقیقتا مقصد دیگر برایم مهم نیست. خوب و بدیش هم مهم نیست. من از رفتنم لذت می برم. احوالم را اگر بخواهی نازنین همین است. می روم. تنهاو بی مقصد. شاد و رها و پر شور.

***

مگسها- سارتر و فرهنگ آشتی

اینکه از جلسات این ماه سارتر خوانی ما  یک نوشته خوب و دوست داشتنی مثل این بر بیاید کمی باعث افتخار است! کاری نداریم دوستان عزیز ما  گاهی گداری در فرهنگ آشتی می نویسند، فرهنگ اشتی تا اینجاش که روزنامه خوبی از آب در آمده . حداقل بخش فرهنگش راکه ماخیلی دوست داریم...

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٢۱ - نیلوفر

   آن سه ساعت   

زن می گفت تنها سه ساعت است. پشت دوربین تلویزیون شسته بود و می گفت تنها سه ساعت قرار است آتشی نریزد. سه ساعت قرار بود انسانی انسانی را نکشد. من به آن سه ساعت فکر میکنم. به گذر لحظه ها و ثانیه هاش. به آرامش آن لحظه ای که آغاز می شود. وقتی قرار است مثلا این طرف اتش بس بدهد به آن طرف. لابد درها باز شود، دارو بیاورند، مرده ها را جمع کنند. اینها که مهم نیست. من به آن لحظه ای فکر میکنم که می گذرد. به آن نفسهایی که بالا میآید بعد پایین می رود. و درست یک ثانیه می گذرد. یک ثانیه از آن ده هزار و هشتد ثانیه. من به کشتن فکر میکنم و به بودن و نبودن.  هنوز هم فکر میکنم بزرگترین مسئله این است : بودن یا نبودن. و فکر کن که سه ساعت فرصت داشته باشی به بودن ونبودن فکر کن ...

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٢٠ - نیلوفر

   انسانیت: عشق یا سیاست   

استادی می گفت همه داستانهای جهان درباره دو چیز بیشتر نیست : عشق و سیاست . بعدکمی ابروهایش را بالامی داد و چند ثانیه ای سکوت میکرد و می گفت: مطئن نیستم دومی هم از اولی نباشد ...

این روزها بزرگترین فاجعه انسانی زمانه ما در گوشه ای نزدیکی ما در خاورمیانه روزهای سختش را می گذراند. آدمهایی می میرندکه زندگی را نفهمیده اند و آدمهایی پر از نفرت می شوند که هرگز عاشق نشده اند. طرفین مدام سعی در ثابت کردن حقانیت خود دارند و کسی نمیداند چقدر زن و مرد  از عشقهایشان محروم می شوند. تاریخ ادبیات جهان پر از داستانهای جنگ است. داستانهایی که تار و پودش از عشق است در زمانه جنگ. داستانهایی که حکایت مردانی است که برای آرمانی مرده  اند که نفهمیده اند چه بوده و درست آن لحظه آخر در حسرت بوسیدن گونه های سرخ دختری چشم به دنیا بسته اند که  فقط آن لحظه آخر است که انگار می فهمی چقدر بزرگتر است این بوسه از هر آرمانی که نمی شناسی و از هر قضاوتی که تو قاضیش نیستی ...

ش*ه*وت ، احتیاط  آخرین ساخته انگ لی  بهانه نوشتن این ها شده برایم. شاید در نگاه اول تسلط بی نظیر لی به سینما و نشان دادن جزئیات هیجان زده ات کند. که دخترک را چنین زیبا و دلفریب و تنها نشانت میدهد و جاسوس را این طور پیچیده و غیر قابل نفوذ و شکننده و پسرک جوان را سرگردان و حیران. و جنگ را چنین بی رحم که انسانها را این طور به هم بدبین می کند . ولی سخنم با جنبه های سینمایی اثر نیست. من درباره عشق و سیاست حرف می زنم. درباره همین دو بزرگترین جنبه انسانیت.

دوره، دوره اشغال چین و هنگ کنگ است توسط ژاپن یک سالهایی در جنگ جهانی دوم. دوره دوره تنهایی و نفرت است. دوره گرسنگی و خیانت. دوره سرگزدانی آدمی برای وصل شدن به یک آرمان که حداقل اگر برایش گرمی و محبت و غذا و سلامتی نمیآورد برایش آرامش فکری بسازد. دوره غریبی هم نیست. دوره همه جنگهای تاریخ بشریت است. فرق چندانی ندارد باهمین فاجعه اسرائیل و غزه . یابا جنگ ٨ ساله ما...

ولی داستان، داستان جنگ نیست. داستان سیاست نیست. داستان خیانت و آرمان نیست. داستان، داستان عشق است. دختر از ابتدا عاشق داستانهای عاشقانه است. چقدر گریه دختر به هنگام دیدن صحنه آخر کازابلانکا، آنجا که اینگرید برگمن برای ترک همفری بوگارت دو دل است دیدنی است. کافی است که بدانی دختر کیست. دخترک نه به دنبال آرمان بزرگ است نه گرسنگی آزارش می دهد. دخترک به دنبال همان نگاه عاشقانه پسر جوان است و بس.  دختر هر چه می کند فقط برای همان نگاه می کند. حتی اگر خودش هم نداند. عشقی که بین دخترک و مرد جاسوس پا میگیرد و انگار آنجا، در آن گیشا خانه ژاپنی با آواز خواندن دخترک و اشکهای مرد به اوج خودش می رسد حکایتی است که انگ لی با جزئیات تمام به تصویر کشیده  است.

فیلم که تمام می شود تو میمانی و اخبار غزه. تو می مانی و این حکایت کشتن و کشته شدن انسانها به دست انسانها و تازه انگار یادت افتاده که "دردهای من همه از عشق است" آرمان های سیاسی ، خیانت، کشتن و کشته شدن همه اینها بی اهمیت است. مهم این است که دوست داشته باشی. تو انسانی دقیقا آن لحظه ای که قلبت می تپد و به مردجاسوس می گویی: "فرار کن" تو انسانس دقیقا آنجا را دستت را می گذاری روی دست پسر جوان و می گویی " من هم هستم". تو انسانی وقتی عشق معنای زندگیت است . دلیل راه رفتنت. گیریم در میانه جنگ باشی و خون. انگار اینها همه حاشیه باشد. انگار حتی مرگت هم، نبودنت هم،‌حاشیه ای باشد برای عشق...

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٩ - نیلوفر

   سالینجر و ادبیات روز جهان - عامه پسندی و روشنفکرانه   

هرچقدر هم عاشق سالینجر باشیم و هر چقدر هم کیف کرده باشیم با این نقل قول آقای نیک فرجام از آقای کیزین در سالینجر : محبوب همه که می گوید:

"روزی خواهد آمد که پایان‌نامه‌هایی آن‌چنانی در باب کاربرد زیرسیگاری در داستان‌های جی. دی. سلینجر نوشته شود؛ تابه‌حال هیچ نویسنده‌ای یک جماعت شخصیت آمریکایی را به روشن کردن این همه سیگار، دست دراز کردن به طرف زیرسیگاری و نگه داشتن زیرسیگاری با یک دست و گرفتن گوشی تلفن با دست دیگر وانداشته است"

باز هم کاملا و عمیقا با نتیچه گیری آقای نیک فرجام در این نوشته موافقم . نمی فهمم چرا جماعت علاقمند به ادبیات داستانی ایران کلا همیشه  آروزی ساختن بتهای بزرگ دارد از نویسندگان بزرگ - که به خودی خود شاید آنقدر ها هم بد نباشدبه هر حال خاصیت بزرگ ایرانیمان است!- ایراد کار وقتی است که تصمیم می گیرند بت دیگری راکنار بت قبلی علم نکنند! انگار تابه ابد باید ما صد سال تنهایی مارکز بخوانیم و هر چرندی که این بت محبوبمان نوشت بشود بهترین داستان بشریت! ( حقیقتا آن شور و هیاهو بر سر خاطره دلبرکان غمگین من نه حد و اندازه داستان بود و نه کلا این داستان اتفاق مهمی در زندگی ادبی خود  مارکز و تاریخ ادبیات جهان بوده است) در عوض خیلی دوست داریم نویسنده های جدید را نادیده بگیریم و ترجمه های دست چندمی ناباکوف و سالینجر و این آخریها پل آستر را هی روانه بازار کنیم. این است که مثلا وجودآدمهایی مثل محمود حسینی زاد یا همین امیر مهدی حقیقت که کمی پایشان رااز شناخته شده های ایران فراتر می گذارند و می گردند داستانهای به روز تری از ادبیات جهان برایمان ترجمه کنند را خیلی باید غنیمت شمرد. نه قصد بی احترامی به سالینجر بی همتایمان را داریم و نه ذره ای از علاقه مان به مارکز عزیز کم شده است حرفمان فقط این است که قرار نیست مثل گذشتگانمان که سالهای سال توی ماکسیم گورکی گیرکرده بودند ( و دلایل خاص و پیچیده خودشان راهم داشتند)‌ ماهم  چشمها و گوشهایمان راببندیم و بگوییم نویسنده فقط سالینجر!

***

دعوای این روزهای امیر قادری و پرویز جاهد بر سر سینمای عامه پسند و سینمای روشنفکری بسیار خواندنی است!‌ این دعوا در سطح دیگری نیز روزانه در ادبیات داستانی در جریان است. دوستانی هستند که وقتی حرف از خانم پیرزاد یا حتی سرکار خانوم رولینگ می شود پره های بینیشان را جمع می کنند. انگار که جلویشان سیرابی خورده باشی فرض کن(کلاکاری به مقوله دانیل استیل و مودب پور و اینهانداریم فعلا!) ! و آن طرف هم آدمهایی هستند که کلا فقط در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست می خوانند و در باره این که خوان رولفو مثلا آیا ارزش خوانده شدن دارد یا نه ساعتها بحث می کنند!

این نوشته پرویز جاهد اما به راستی خواندنی است وقتی که می گوید:

"اشتباه بزرگ قادری این است که سینما را به صورت یک‌پارچه می‌بیند و نمی‌خواهد بین سینمای هنری و عامه‌پسند فرق بگذارد. او تنها به نفس لذت توجه می‌کند، آن هم لذتی که عوام از سینما می‌برند.

او لذت‌جویی روشنفکرانه از سینما را نفی می‌کند، در حالی که بین نوع لذتی که عامه تماشاگر از سینمای مثلاً هیجکاک می‌برد با لذت نظریه‌پرداری مثل استیون شارف که به تحلیل زیبایی‌شناختی آثار هیجکاک می‌پردازد‌، تفاوت بسیاری وجود دارد.

قادری مرزبندی سینمای عامه‌پسند و سینمای هنری و اندیشمندانه را قبول ندارد، در حالی که این مرزبندی چه بخواهیم و چه نخواهیم، وجود دارد و نمی‌توان آن را انکار کرد. مطالعات سینمایی امروز جهان این مرزبندی را پذیرفته و سینمای هنری را از سینمای عامه‌پسند تفکیک می‌کند."

به عنوان یک طرفدار ادبیات د استانی و سینما کاملا این مرزبندی را قبول دارم. من ازآثار زیادی لذت برده ام و این لذتها حقیقتا هرگز شبیه هم نبوده اند. لذت جویی روشنفکرانه با لذت ظاهری یک اثر بسیار متفاوت است و هیچ کس نیست که بتواند یکی را نفی و دیگری را پر ارزش بداند. به گمان من همانقدر که  رقص و آوازهای ماریا و هفت تابچه کاپیتان در "آوای موسیقی" لذت بخش است ، کشف سرگردانیهای زن در "جاده مولهلند" دیوید لینچ هم لذت بخش است.  گمان می کنم همانقدر که در آثار عامه پسندآثار بسیار سطحی که ارزش لذت هم ندارند زیاد است (مثل فیلمهای امروز هالیوود برعکس فیلمهای قدیمی تر هالیوود) در سینما و ادبیات روشنفکری هم داستانهای بی سر و ته زیادی نوشته شده که ارزش خوانده شدن یا دیده شدن ندارند. و هرگز آن لذت روشنفکرانه مورد نظر آقای جاهد را به تو نمی دهند و به جایش فقط گیجت می کنند و سرگردان. نمونه اش اینهمه داستان تقلیدی بی زمان و مکان و کاراکتر که این روزها ایرانیها می نویسند و ماباید حتما لذت ببریم و اگر نبریم عامه پسندی بیش نیستیم!

مهم این است که از یادمان نرود همه اینها نهایتا لذتی بی نهایت به تو میرساند و همین لذت ناب است که انگار به زندگیت معنا می دهد . بهتر از نسبت به هیچ اثری پیش داوری نکنیم و  آن را همانطور که هست ببینیم.

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱۸ - نیلوفر

   من و همینگ وی   

پیرمرد و خواب

"پیرمرد دیگر نه خواب توفان را می دید و نه خواب زن را

و نه رویدادهای بزرگ را و نه زورآزمایی را و نه خواب همسرش را .

اکنون فقط خواب جاها را می دید و خواب شیرها را در ساحل.

شیرها در نور شبانگاهی مانند بچه گربه بازی می کردند و او دوستشان می داشت

چنانکه پسر را دوست می داشت

پسر را هرگز در خواب نمیدید"

پیرمرد و دریا - ارنست همینگ وی ترجمه نجف دریا بندری

 

خیلی دلم می خواهد بدانم همینگ وی آن لحظه که در زیرزمین خانه اش در تنهایی اش نشسته بوده و هفت تیر را گرفته بوده طرف مغزش و داشته فکر میکرده ماشه را بکشد یا نکشد دقیقا به چه چیزهای دیگری فکر می کرده. دوستی عقیده دارد وقتی همینگ وی باشی و اینهمه جنگ دیده باشی و اینهمه مرگ و اینهمه آدم و اینهمه عشق و زن واقعا دلت میخواهد بداند اگر این ماشه را بکشی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ حس فرو رفتن گلوله در مغزت چگونه خواهد بود. آن لحظه های آخر چی؟ آن موقع چگونه حسی خواهد داشت؟  خوب که فکرش را بکنی حقیقتا هم هیجان انگیز است. کاملا با این عقیده دوستم موافقم که همینگ وی می توانسته تنها به دلیل این کنجکاوی کشنده ماشه را کشیده باشد . ولی خیلی دلم میخواهد بدانم آن لحظه آخر آیا از نبودن می  ترسیده؟ هنوز هم گمان می کنم خیلی ترسناک است که جهان بدون بودن من هم میتواند باشد. حقیقتا این نویسنده های بزرگ که از خودشان هیچ دلیل قانع کننده ای برای خودکشی به جانگذاشته اند نمی دانسته اندمارا دچار چه سرگردانیهایی خواهند کرد؟! فکر نمی کرده اند که بعد از بودنشان جهان نمی ایستد و ما می آیییم و آنها نیستند؟! آیا به راستی همینگ وی آن لحظه آخر به بودن من بعد از نبودنش فکر میکرده است؟! حس عجیبی دارم که به من می گوید دقیقا آن لحظه آخر به من فکر میکرده است...

***

غذای نذری

اینجا تا چشم کار میکند ماشین پارک کرده. بلندگوها با صدای بلند مارش عزا پخش می کنند و مردم سیاه پوش از ماشینهایشان پیاده شده اند و صف کشیده اند برای گرفتن غذایی که از این بالا معلوم نیست چیست....من اینجا تنها نشسته ام و نگاهشان می کنم . پیانو مینوازد صدای مارش عزا گم شده در صدای بلند پیانو. پرنده سفید از دور دست می آید جلو بالای سر سیاهپوشان پرواز می کند . هیچ کس پرنده را نمی بیند. پیانو را هم نمی شنود. عزاپوشان را هم از بالا نمی بیند.همه پا به پا می کنند به انتظار.این چیزها را تنها من میبینم. اینها همه مال من است. شخصی و حیرت انگیز و پیچیده.

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٧ - نیلوفر

   مونرو- موسیقی و عشق   

مونرو

پرونده امروز اعتماد را درباره آلیس مونرو از دست ندهید.اینجا. خواندنی است. از آن خواندی تر داستانهای خود مونرو است. من یک جور عجیبی عاشق نویسندگان کانادایی هستم!چرایش را  هم دقیقا نمی دانم!

***

یک چیزهایی هست که وقتی نیستند نمی فهمی نبودنشان چقدر سخت بوده و وقتی می آیند ، تازه میفهمی چقدر خوشبختی که این چیزها را داری. یکیشان همین آلبوم تازه "ماهور" است به نام "...این گوشه تا اون گوشه" کار خیلی زیبا و عالی خانم لیلا حکیم الهی و آقای پیام جهانمانی . این مجموعه پر از موسیقیهای زیبای مخصوص کودکان است که با ساز و دستگاههای ایرانی نواخته شده اند. جالبی کار شادی اکثر آثار استدر حالی که همیشه موسیقی اصیل ایرانی به کمبود شادی شهرت داشته است. شعرهای اثر شنیدنی است و من بچه های کوچکی را دیده ام اینر وزها که بااین موسیقی ها حسابی ذوق کرده اند و احتمالا با ساز و آواز ایرانی هم آشنا شده اند. به همه مخصوصا آنهاکه بچه دارند توصیه می کنم این اثر دلنشین را از دست ندهد. مخصوصا آهنگ زیبای شب یلدایش را!. توضیحات بیشنر: اینجا و اینجا .

***

Love is in your blod

 

 من به عشق معتادم

عشق در رگهای من جاری است

تو میدانی چطور و چگونه ؟ ...راه فراری هست؟

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٦ - نیلوفر

   توصیه های مردانه یک راننده تاکسی   

بعد از یک جراحی کوچک و سطحی ، کارگر بیمارستان برایم ماشین  صدا می کند بر اساس معمول یک بعد از غروب  وسط هفته  هیچ آزانسی ماشین ندارد و راننده تاکسی بعد از چانه زدن فراوان وراضی شدن من به پرداخت مبلغ پیشنهادی ایشان در را باز می کند. پیرمردکوچک ولی چاقی است با موهای سفید و دندانهای افتاده. شروع می کند پرس و جو از اینکه بیمارستان چه می کردم و چرا پایم را بسته ام و ... مثل همه راننده های تاکسی شیرین حرف میز ند.حوابهای کوتاه بامزه می دهم تا بیشتر حرفهایش را بشنوم. می پرسد که آیا کار می کنم ؟ وقتی می گویم که می کنم ماشالله ماشالله هش به هوا می رود. می گوید دختر به جوانی تو ... میخواهم بهش توضیح بدهم که یک زن ٣٠ ساله آنچنان هم دختر بی دست و پای جوانی نیست ولی می  فهمم که از نظر پیرمرد دخترکی ٢٠ ساله بیشتر نیستم. ساکت می شوم تا ادامه دهد. می پرسد : ازدواج که نکرد ای؟! فکر میکنم برای پیرمرد توضیح دادن ماجرا لزومی ندارد. جواب می دهم که نه . پیرمردبه خیال خودش شروع می کند به نصیحت کردن یک دخترک ٢٠ ساله کارمند ( از نظر پیرمرد من احتملا یک منشی ساده ام در یک شرکت خصوصی) :

- هیچ وقت حتی موقع آشنایی هم میزان حقوقت را به همسر آینده ات نگو! ما مردها جنبه نداریم! روی پولت حساب باز می کنیم یا جلوی کارکردنت را میگیرم! نمونه اش خود من! نمونه اش پسرهام!

- اصلا با مادر شوهر و خواهر شوهرت دوست نباش! مخصوصا بهشان نگو کجا می روی و میآیی! الکی به بهانه های مختلف (پیرمرد موقع گفتن این جمله صدایش را زنانه می کند!) می گویند" دلمون براتتنگ شد ! دلمون شورت رو زد! " دائم کنترلت می کنند تا سر وقت خانه باشی و اگر نباشی بیچاره ات می کنند!

-با هیچ مردی سر کارت بگو بخند نکن! ما مردها می  دانیم پشت سرت چه ها که نخواهند گفت !

- اگر رئیست برایت کادو حرید مخصوصا اگر گل بود فوری ازآنجا استعفا بده بیا بیرون!

- قدر پدر و مادرت را بدان هیچ کس برایت انها نمی شود

- از من می شنوی بی خودی شوهر نکن . اینجا ازدواج برای دخترها حماقت است!

- اگر توانش را داری  ازاین مملکت فرار کن! شده بری دوبی برو!

....

ساکت نشسته ام پشت ماشین و به ترافیک نگاه می کنم... مرد همچنان می گویدحالا رسیده به تعریفهایش از پیش ازانقلاب. من به همه این ماشینها نگاه می کنم که آرام و منتظر ایستاده اند در این اتوبان که تا چشم کار می کند توش ماشین هست و آدم ...فکر میکنم آدمهای شهرم را چقدر می شناسم؟ فکر میکنم اما همه شان را دوست دارم ... دقیقا نمی دانم چررا ... فکر میکنم آدمهایی مثل پیرمرد را مگر می شود دوست نداشت مگر می شود پیرمرد را ننوشت؟ مگر می شود فراموشش کرد؟

-

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - نیلوفر

   واقعی   

گمان کنم هارولد پینتر یک جایی گفته بود:

مرز قاطعى بین آنچه واقعى است و آنچه غیر واقعى است وجود ندارد، در مورد درست و غلط هم همینطور است. هر چیزى الزاما یا درست یا نادرست نیست، میتواند هم درست و هم نادرست باشد.

آسمان امروز شهرم آبی است. آسمان این جمعه زمستانی را بادها بی لک و دود کرده اند. روزها بود، هفته ها شاید، که دود مانده بود آن بالا و کوه هیچ پیدا نبود. هنوز برایم حیرت انگیز است که باد چنین درخشان می کند همه چیز را .

من میان مرز بین کوه و آسمان خط کشیده ام. خطی که واقعی نیست. انگار این روزهاهیچ چیز واقعی نیست. بیش از هرچیز وجود من واقعی نیست. همه مدام بین همه چیز خط می کشند. بین خوب وبد. بین درست و غلط. بین کوه و آسمان. بین دریا و افق. کدام خط؟

دلم میخواست همه این قلمهایشان را زمین می گذاشتند. چه نیازی هست به این همه خط؟ می خواهم داستان این جهان را بدون خط بشنوم. بدون پیش داوری. بدون قضاوت.دلم میخواست داستان جهان را باد برایم تعریف کند. دلم میخواست هیچ اتفاقیش واقعی نباشد. دلم میخواست مرگ واقعی نباشد. خیانت واقعی نباشد. بی هدفی واقعی نباشد. دلم میخواست پرواز واقعی باشد. عشق واقعی باشد.  دلم میخواست آن چیز گنگی که حس میکنم واقعی باشد. دلم میخواست ان همه رویا واقعی باشد. دلم می خواست من آنی باشم که نه درست است نه غلط. دلم میخواست تو آنی باشی که نه واقعی است و نه غیر واقعی.دلم میخواست آدمها، اینهاکه توی دود سرفه می کنندو بعد درخشانی اسمان یادشان می رود، اینها که ماههاست مدام قضاوتم می کنند که من قضاوتشان می کنم ، دلم میخواست آدمها عشق را واقعی ببینند. دلم میخواست پایان همه قصه ها خوش باشد و این همان واقعیت محض باشد. دلم می خواست یک راه روبرویم بود  که مقصدش مهم نبودو من مدام می رفتم. دلم میخواست اینقدر کسی به مقصد راهم کار نداشت. دلم میخواست اینچنین نگران رسیدن و نرسیدن نبودم.دلم میخواست قصه رفتنم را پایانی نبود. دلم می خواست حرف زدن از پایان واقعی نبود... دلم میخواست تنها یک چیز واقعی باشد. آن چیز گنگی که ته دلم مخفی اش کرده ام. همان که نه نامش را می دانم نه میشناسمش. یک روزی فروغ می گفت " یک چیز نیم زنده مغشوش که تلاش بی رمقش می خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها" دلم میخواست آن چیز نیم زنده مغشوش واقعی باشد. یا حداقل آواز آبها واقعی باشد... یا اگر نه پاکی واقعی باشد.

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱۳ - نیلوفر

   امر به معروف و نهی از منکر   

صبح پنجشنبه - واگن زنانه مترو - حوالی ایستگاه امام خمینی

زن چادری پشتش به من است. صورتش را نمیبینم. دختر اما صورتش پیداست. زیبا و آرایش کرده و بلند و بالاست.موهای خرمایی روشن دارد با چشمان درشت مشکی . چشم دوخته به زن چادری و می خندد. همه زنهادورشان جمع شده اند.من تازه واردواگن شده ام و نمیدانم چرا همه چینین چشم دوخته اند به این دو. زن چادری شعری می خواند نا آشنا. معنیش این است که روزگاری خواهد رسید که تو خداوند را خواهی شناخت. دختر چشمان خشمناکش را دوخته به زن. پوزخند می زند. بلندمیگوید: "میدونی چیه خانوم جون من کاملا متحول شدم" بعد همانطور که ایستاده است بلند تر می گوید : میدونی من خواب بودم تو بیدارم کردی! چقدر من خوش شانسم که خدا تو رو در برابر قرار داد امروز. زنها توی واگن می خندند. حتی دستفروشها هم برای دقایقی ساکت شده اند. دختر موبایلش را از جیب کیفش بیرون می کشد. شماره ای می گیرد. همه ساکت نگاهش می کنند. بعد بلند حرف می زند: الو! عزیزم! ببین زنگ زدم بهت بگم که من دیگه نمیتونم ببینمت! امروز یه زنی توی مترو منو متحول کرد! بهم فهموندچقدر گمراه بودم. زنها همچنان می خندند. زن چادری را حالا می بینم . کمی جابجا شده ام. زن میانسال و لاغر است. لبخند کمرنگی روی صورت دارد. آرام و بی صدا دختر رانگاه می کند.  سرش راتکان می دهد . دختر موبایل را کنار می گذارد و به زن میخندند. با صدای بلند میخندند. می گوید: دستت انداختم بیچاره!‌ اسکلت کردم! می فهمی یعنی چی؟! زن همچنان پیامبر وار نگاه می کند. لبخند می زند. می گوید: عزیزم اون تاثیری که باید روی تو بذارم رو گذاشتم. دختر به سمت در واگن می رود. همچنان می خندند. دختر که پیاده می شود دستفروشها دوباره شروع می کنند به فروختن. زنها سرشان به کارخوشدان گرم می شود. کسی با زن چادری کاری ندارد. غیر از من و دخترکی آن طرف تر که هنوز صورت پیروزمندانه زن رانگاه می کنیم. زن باتمام وجود حس می کند کار بزرگی کرده است. آرام به من میگوید : امر به معرف نهی از منکر توی محرم صوابش دوبرابر است. تاثیرش راهم می گذارد. راهش همین است. مهربانی و احترام. دلم برای زن می سوزد. و برای دختر. و برای اینهمه  آدمی که بی خیال دارند لباسهای کیسه دست فروش را زیر و روی می کنند ...

****

این مقاله لیلی گلستان عزیز و دوست داشتنی بسیار به دلمان چسبید!  لذت می برم که ادمهایی مثل لیلی گلستان همیشه حاضرنداز کارهایی که پایشان بی دریغ زحمت کشیده شده دفاع کنند. خیلی لذت بردم از این جمله :"چطور می شود این موسیقی را حوصله سربر نامید. اگر توانسته باشی 10 جلد قطور کلیدر را خوانده باشی. این موسیقی به درستی خود کلیدر بود." فکر می کنم آنها که قطعه کلیدر درویشی را خسته کننده نامیده اند دقیقا آنهایی باشند  که حوصله خواندن یک جلد حکایتهای دلاوریهای گل محمد را هم ندارند. نمی گویم کلیدر درویشی بی نقص بود که نبود. می گویم اگر می خواهیم نقد کنیم خوبیهاش رابگوییم و بدیهاش راهم آن طور که بود . استفاده نکردن از ساز ایرانی یا طولانی بودن هیچ کدام ایرادهیچ اثر هنری ای نیست. همین حوصله سر بر بودن را بارها از دهان خیلیها  درباره خود رمان کلیدر هم شنیده ام. حرفهایی مثل: دنیای امروز حوصله رمانهای اینچنین طولانی را ندارد. حقیقت این است که دنیا همیشه برای قصه های بلند حوصله دارد. این  آدمهای کوچک هستندکه حوصله داستانهای بزرگ را ندارند... وگرنه دنیا هنوز بلند ترین داستانش رانگفته است.

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٢ - نیلوفر

   سفرنامه- 2   

نخلهای گرمه همه سوخته اند. سیاه شده و خم شده اند. تک و توکی اگر ایستاده اند پیرمرد می گوید پی و بن ندارند. پیرمرد با حسرت نگاه نخلستان سوخته می کند. از خرمای گرمه می گوید که نظیر نداشته در ان نواحی. باافتخار می گوید از وقتی که از روستاهای اطراف می آمده اند بذر می برده اند و هیچ طعم خرمای گرمه نمیداده بارشان. از میهمانان شهری ای که بادیدن چنین نخلهای بزرگ و بی مانندی مبهوت گرمه می شده اند. انتهای نخلستان چشمه آب گرم است. با ماهی های ریز و زبر و زرنگ. پیرمرد نشسته گوشه ای روی سنگ به ماهی ها نگاه می کند . می پرسیم: هیچ کار نمی شد کرد؟ میگویدکه شایداگر بیشتر جوان داشتند توی ده می شد. می گفت سرما که می زند پارسال کسی نبوده توی گرمه جز مشتی پیرمرد و پیرزن جز خودش. گرمه ٢٠٠ نفر ساکن دارد که تنها ٢٠ نفرشان زیر ٣٠ سالند. پیرمرد می گوید دولت قول کمک داده برای بازسازی نخلستانها. نچ نچ می کند که: من یادم هست . جوان هم که بودم یک بار سرما زد. آن روزها گرمه پر از جوان بود. ١۵ ساله دوباره نخلها همان شد که بود. سرش را تکان میدهد. انگار که می دانداینجا دیگر نخلستانی نخواهد دید. نه خودش نه بعدیهایش. پیرزن از دور می رسد. باریمان سبد بافته بوده آورده تا ازش بخریم. حرفهایمان را می شنود. کنار پیرمرد روی زمین می نشیند و میگوید: خودمان سالمیم عوضش. خوب بود مثل بمی ها خرمایمان هنوز بود و خودمان نبودیم؟ پیرمرد حرف نمیزند. ما سبد می خریم از ماهی ها و چشمه و نخلهای سوخته عکس می گیریم. پیرزن خوشحال پولها را میگذارد لای چادرش...

***

صبح عید غدیر در بیاذه هستیم. آمده ایم قلعه ای را ببینیم که میگویند تا ٣٠٠٠ سال قدمت دارد. قلعه تو در تو و گلی است. دورش خندق بوده که مثل همه آثار قدیمی در دوره قاجار پرش کرده اند. پر از حجره های کوچک است. بعضیهایشان هنوز قفل و چفت دارند. هنوز بعضی از حجره ها صاحب دارند. مثلا ای در مال خانودان فلانی است. آن در مال پسر عمویشان. حالا البته انباری است. انبار وسائل اضافه شان. می گویند روزگاری همه مرد بیاذه ، که بزرگترین روستای منطقه بوده - حتی از خور هم روزگاری مهم تر بوده - اینجا توی این قلعه زندگی می کرده اند تا از دسترس دزدها در امان باشند. ٢۵٠٠ نفر ساکن دائم داشته قلعه. توی پیچ در پیچهای گلیش می چرخیم. پشت قلعه مسجد شهر است. امروز روز عید غدیر است و مردم روستا همه جمع شده اند توی مسجد. ما از بالای قلعه هم حیاط زنانه را می بینیم هم حیاط مردانه را. مرد دارد فاتحه میخواند. ظاهرا مردم ده عادتدارند روزهای عیدشان را می روند مسجد برای مرده هایشان هی فاتحه می خوانند. هی اشک می ریزند....

***

همه دور آتش شبانه جمعیم. اتش بلند و گرم و پرخروش است. چوبها را خودمان جمع کرده ایم از بوته های صحرای شنی. حالا خودمان یک جایی هستیم وسط شنها. بالای سرمان آسمان است و روبرویمان اتش داغ. یک گروه نوازنده دوره گرد برایمان نی می زنند. بعد دف می زنند. دف که اوج می گیرد عده ای دست در دست هم دور آتش راه می روند. پاهای محکمشان را میکوبند به شنها و راه می روند. جلو و عقب می رند. سرهایشان را تکان می دهند. هو هو می کنند. مرد انگلیسی هیجان زده نگاهشان می کند. پسر ایرانی سعی دارد این مدل رقصها را برای مرد توضیح بدهد. مرد مدام سرش را تکان می دهد که: وری فسینیتینگ ! 

****

پی نوشت:

١- انتقاد  جناب مختاباد از کلیدر محمد رضادرویشی. اینجا . ما که شخصا لذت بردیم!

٢- این نوشته های محمود درویش را از غزه بخوانید.

٣-ما قرار است سواد موسیقیمان رابالا ببریم! فعلا مثل یک کلاس اولی بی سواد می مانیم که از اینکه قرار است سواد دار بشود ذوق کرده است!

۴-حاضرم دقیقا همان موقع که نی نوا در تالار بزرگ وزارت کشور اجرا میشد زمان می ایستاد. انگار که از دنیا و بودن هیچ چیز دیگری نخواهم. انگار همین کافی باشد. فقط باشد. بی پایان.

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۱٠ - نیلوفر

   نوشتن از ...   

می خواستم امروز باز هم از سفر بنویسم. این چند روز ننوشتن کلی حرف نگفته گذاشته گوشه دلم. می خواستم از آدمهای سفر بنویسم. یا از دیشب، از کنسرت بی نظیر علیزاده و درویش. از کلیدری که درویش ساخته بود و من اشک ریختم موقع وداع گل محمدش. از نی نوایی که انگار هر چقدر بشنوی کهنه نمی شود. می خواستم از سایت رسمی محمود دولت آبادی بنویسم، یا از این روزنامه جدید فرهنگ که خواندنی است و یکی دو تا دوست عزیزم مسئول بخش فرهنگی اش هستند. می خواستم از مرگ هارولد پینتر بنویسم. یا فیلم جدیدی که دیدم. می خواستم بنویسم از میهمانی تولد برادرم. از سی دی جدید از این گوشه تا اون گوشه کار بی نظیر جدیدپیام جهانبانی. می خواستم از همه اینها بنویسم برای دلم که تویشان شناور است. از اشکهایی بنویسم که دیشب ریختم وقتی رهبر ارکستر می نواخت و من حس می کردم مارال دارد اشک می ریزد. یادم نمی رود چقدر مارال را دوست نداشتم و عاشق زیور بودم. انگار زیور را ، درست وقتی نعشش افتاده بود روی زمین کرده بودند توی آرشه های ویولون آن خانوم نوازنده اوکراینی دیشب.می خواستم بنویسم از اینهمه دل که امید داشت به چیزی که نبود و رفت. و مگر فرقی هست بین اینهمه که مردند در کلیدر و اینها که می میرند امروز یک جایی که دارد  ۶٠ ساله شدن کشته شدنهاش را جشن می گیرد؟ درست دیشب وقتی ویلونها می نواختند در سوگ گل محمد اینهمه مرده اند درست در زمانه ما. نوشتن از چی باید باشد؟ از روزنامه جدید؟ از سفر؟ از من؟ انگار دوباره سارتر دارد دم گوشم زمزمه این روزهایش راتکرار می کند: وقتی کودکی می میرد ادبیات چه اهمیت دارد؟ می خواستم بنویسم امروز ... اما انگار فقط صدای نی دیشب می داند چگونه بگوید همه اینها را و شاید حتی نی هم نداند. و تازه به که بگوید که داستان تازه ای باشد اینهمه کشتن. اینهمه کشته شدن... آی گل محمد ...

لینک
۱۳۸٧/۱٠/۸ - نیلوفر

   سفرنامه -1   

سرکویر

ساعت ۴ است. مانده تا غروب آفتاب. خورشید مایل شده روی تپه های خاکی. خاک؟ باورم نیست اینها خاک باشد. نرم است. مثل ماسه های تر شاید. نه مثل ماسه نیست. از دور به نظر سخت و شکننده می رسند. مثل کلوخ . پایت را که میگذاری روی تپه ها فرور میرود. آرام. سبزند.زردند. قهوه ای ، قرمز، نارنجی. گاهی سیاهند. گاهی به سفیدی می زنند. سبزهاشان پررنگ و کمرنگ می شود. لایه لایه گاهی روی تپه ها .بعد تو پایت را میگذاری وبالا می روی ازاین تپه های خاکی و نگاه میکنی به دشت روبروت و به تپه های کنارت. می گویند اینجا سرکویر است. اگر راست باشد که کویر دیرزمانی پیش دریا بوده است می گویند اینجاساحل دریا بوده است. دست می کشم به زمین. خاک را می کنم از دل تپه ها. رنگها قاطی می شود دستهایم بوی غریبی میگیرد. بوی یک آزمایشگاه شیمی توی دبیرستان فرض کن. روی تپه ها می دوم. دشت روبرویم پهن شده. درست از زیر تپه ها.

رشم.

مرد به سرعت می دود. در حسینیه را باز میکند. ما اینجاهستیم در رشم. یک روستای کوچک دورافتاده نزدیک معلمان. باد می وزد. تند و تیز . حسینه روستا  به دادمان می رسد. کفشها را در میآوریم .وارد شده نشده چای هم برایمان حاضر می شود. مااتفاق مهمی هستیم در این دهات کوچک. حسینیه را یک چادر شب بزرگ از وسط زنانه/مردانه کرده است. ما در قسمت مردانه چای داغ را گرفته ایم توی دست و بخارش را فرو می دهیم بلکه کمی گرم شویم.آن  گوشه  علم عاشورا تکیه داده شده به دیوار. پر است از دستمالهای گره خورده نذری. انگار هر کدامشان یک بیماری باشد یک غصه دلی شاید. آن طرف چادر دو تا زن نشسته اند قرآن می خوانند. سرشان را هم بالانمی کنند. رشم را می گردیم.کوچه پس کوچه های پیچ در پیچش را تا به چشمه آب گرم آن بالا می رسیم. پسکی ١٨-١٩ ساله راهنمایمان شده تا چشمه. از رشم برایمان می گوید که دبستان دارد. که بچه هاش کمند. که جوانهاش همه شهرند. همه یک موتور دارند، آنهاکه وضعشان بهتر بوده یک پیکان یابهترها وانت. کار می کنند. بار می برند. جوانی دیگر توی رشم نمانده آنچنان. چشمه آب گرم آن بالا داغ داغ است. ما عکس دست جمعی می گیریم. زیر پایمان دشت است. درخت انار هم هست. پیرزن رشمی باروسری بلند گل گلی پشمیش و دو تابزش ایستاده در دوردستها کنار در چوبی و دیوار کاهگلی اشت. نگاهمان می کند. بی صدا و حرکت.

مازیار

ما، مثل همه بازدید کنندگان کویر این سالها میهمان "آتشونی" هستیم. آتشونی یک خانه قدیمی است متعلق به خانواده آل داوود از اهالی روستای گرمه از توابع خور و بیابانک. اینکه  چطور و چرا مازیار آل داوود و همسر نیمه فرانسوی اش تصمیم گرفتند زندگی شهری خودشان راول کنند و بیایند  اینجا در دل کویر خانه شان را بازسازی کنند و میهمان بپذیرندماجرایی است که باید از زبان خود مازیار بشنوید. (عکس مازیار)

آتشونی اتاقهای توی درتوی قدیمی دارد. همگی کنار هم جامی اندازیم و میخوابیم. صبح و ظهر و شب، پیام آل داوود برایمان غذاهای خوشمزه می پزد. صبحهایمان به بازی کردن با شترها و بزهای خانه می گذرد.شبها بعد از پیاده رویهای طولانیمان در دل کویر وقتی کنار آتش چوبی دور هم می نشینیم مازیار و خانوده اش برایمان می نوازند. دف می زنند. کوزه های گلی را جلویشان می چینند و می نوازند. خود مازیار یک ساز عجیب و غریب دارد. می گوید ساز محلی استرالیایی است. یک لوله بزرگ که باید با قدرت توش بدمند. صدای این ساز با دف و تنبور و نی انگار صدای کویر باشد. صدای خاک باشد. صدای دشت وقتی پهن شده زیر ستاره ها. صدای جرقه های چوب توی آتش.

جندق

اقا سید در جندق یک خانه کاهگلی بامزه دارد که شده موزه مردم شناسی. توش آسیب دستی هست. کوزه های شکسته و بند زده شده هست. چای داغ تازه دم هست و کرسی زغالی با یک لحاف کرسی بزرگ . هیچ چیز به لذت بخشی آن نیست که در سرمای شب پاهایت را دراز کنی در آن چاله پر از زغال زیر لحاف. انگار گرماتند از پات بالامی اید. آقا سید جندق را دوست دارد. جندق بزرگ است. مدرسه دارد . خانه بهداشت درست و حسابی و یک کاروانسرای قدیمی .

کویر طبقه

این جا زمین سفید است. پوشیده از نمک. بعد کمی ان طرف تر پر است از پنج ضلعی های روی خاک. ضلعهایشان را بلورهای سفید بلند نمک ساخته اند. گاهی ارتفاع بلورها به چندی سانتی متر می رسد. ما داخل پنج ضلعی ها می دویم. تا چشم کار می کند دشت است. خورشید دارد غروب می کند. آسمان آبی است وقتی سرت را بالا می گیری. بعد کمی جلوتر میآوری سرت را و آسمان سبز می شود. بعد زرد می شود بعد نارنجی می شود در دوردستها تپه ها هستند. انگار منتظرند خورشید به آغوششان برود. انتظار عاشقانه ای می کشند.ما روی نمکها می خوابیم. بو می کشیمشان. بلورها را با دست می شکنیم و می گذاریم زیر دندانمان. من می ایستم. به سمت خورشید حرکت می کنم. می روم. از هیاهوی و شلوغی گروهمان دور می شوم. آرام می روم. آنقدر می روم جلو تا خورشید می رود. من باز می روم. تاستاره ها پیدا  می شوند. بعد می ایستم. تاریک تاریک. من، تنهای تنها. از دور دست صدای خنده  های بچه ها می اید. می دانم یک جایی هستند که گمشان نمی کنم. می نشینم روی نمکها که حالادیگر پیدا نیستند. حس می کنم ترس را. حس میکنم این تنهایی انسان بودنم را در برابر طبیعتی چنین بی کران . سرد. زیبا. بی رحم؟ می گفتند همیشه طبیعت باید به تو آرامش بدهد . من حیرانم. ازاینهمه ناشناخته حیرانم. آرامش؟ چطور می توانی اینجا در تاریکی مطلق باستاره های چنین زیاد . پاشیده در آسمان و سرمایی چنین کشنده تا مغز استخوان باشی و دم از آرامش بزنی؟ طبیعت هنوز برایم ناشناخته ترین است. قرار ندارم تا بشناسمش. من تنهام. کوچکم و نادان.فکر میکنم به همه آن انسانهاییکه مثل من شبی را تنها در دل تاریکی شب و سرمای کویر به آسمان چشم دوخته اند. فکر میکنم دنباله انها هستم. شاید فقط کمی عاقل تر. هنوز به اندازه همه آنها نادانم. و میگردم به دنبال جواب سوالی که سوال تمدن بشریم بوده است. فکر می کنم اگر این صدای همگروهی هایم در دوردست نبود چقدر ترسان بودم و چقدر دلم جوابهای روشن و آرامش بخش می خواستازاینهمه بزرگی که من درش تنها و بی قدرتم. فکر می کنم من بی تمدن بشریم، بی برق و ماشین و بخاریم، اینجا گم شده تنهایی بیش نیستم. یکی سوت می زند. احتمالا مسئول گروه است . دنبال من می گردد شاید. می ایستم. فریادمی زنم که اینجام. دوباره صوت می زند که شنیده است. فکر میکنم چقدر سوتی که می دمد آرامش بخش است. به سمت صدا راه می روم. حیران. سرگردان. کوچک.

 

لینک
۱۳۸٧/۱٠/٦ - نیلوفر