کِی ؟   

"از انسانی که تو یی

قصه ها توانم کرد

غم نان اگر بگذارد*"

فکر میکنم به این که گیریم  "غم نان" بگذارد، کدام قصه را بگویم که انسانیت تو باشد، قرار است من و تو ی انسان "خوب" باشیم.   سالهاست چنین قراری هست بین ما. اینهمه نشسته ایم فکر کرده ایم به این "خوب بودن" . از آن روز که اولین قصه راگفتیم. یکی می گفت اولین قصه ما، قصه گیل گمش بوده. یکی دیگر میگفت همان قصه سیب سرخ است و برادر کشی. فرقی هم مگر می کند؟ قصه ما جایی شروع شده در میان دایناسورها فرض کن. یا توی بهشت. یک جایی در صحرای آفریقا کنار رودنیل یا مثلا در اعماق جنگلهای آمازون.قصه انسان بودن ما بعد از غم نان است. این را دیگر من و تو می دانیم. قصه انسان بودن ما برای "خوب" بودن است. این را قرار گذاشته ایم. درست نمیدانیم چرا یا چطور.

می خواهم قصه ای بگویم از "خوب" بودن انسانی من و تو. همان که سالهاست نامش را گذاشته ایم "اخلاق" . می خواهم قصه ای بگویم از او که دروغ نمیگفت ، و دلیلش را نمی دانست. نمی دانم کدام قصه را بگویم. قصه تو را که  غم نان داشتی و دروغ نمیگفتی؟ یا قصه  تو رابگویم که غم نان نداشتی، دروغ هم نداشتی و سرگردان "اویت" بودی مدام از این آغوش به دیگری؟ قصه توی انسان را چگونه بگویم از میان این پیچیده راه بی مقصد که اسمش راگذاشته ایم "اخلاق ". قصه خوب بودن تو را بی غم نان یا با  غم نان کسی نمی داند.

می گویند تو وقتی شادی ، یک جایی در اعماق وجودت. درست در اعماق وجود مادیت، انجاکه خونها جریان دارند یا پروتئین ها بالا و پایین می پرند، یک کارخانه سولولی یک هورمونی تولیدمی کندو تو خوشحال می شوی آن وقت تو از من غم نان می پرسی و اخلاق؟ من چطور قصه این سلولها را بگویم ؟ توی انسانی سالهاست پیچیده تر می شوی ، این سلولهات زیاد تر می شود هورمونهات سردرگم می شوند تو غصه می خوری، گریه می کنی، تنها می شوی، عاشق می شوی ، خیانت می کنی، دروغ می گویی ، چشمهایت را می بندی و ماشه را می کشی ... من چطور قصه تو را بگویم؟

کسی می داندکی قرار شد ما "خوب" باشیم؟

"اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم ِ قاضیان ،
ذات اش درایت و انصاف
هیئت اش زمان . -
و خاطره ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد* "

بی داوری، بی زمان، بی غم نان ، بی انصاف و بی درایت .. بی قاضی.. بی خاطره ...

کسی یادش هست کی قرار شد ما خوب باشیم؟

* احمد شاملو

********

پی نوشت بی ربط:

ظاهرا قرار است از ٢۶ فوریه تا اول مارس  این اتفاق در دوبی بیفتد. این اتفاق اگر در تهران می افتاد یک اتفاق بزرگ بود. در دوبی شبیه سیرک می شود. این خاصیت قصه های دروغ است...

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٢٩ - نیلوفر

   فقط 5 ساعت   

ترک اعتیاد ، فقط در ۵ ساعت. بدون درد، بستری شدن و مراجعه حضوری. با دفع کامل سم و ایجاد تنفر.

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٢٦ - نیلوفر

   درباه ما   

صدای فریاد که بلند می شود  بی اختیار می روم طرف پنجره . عادتم شده ببینم ازاین بالادو نفرهایی راکه  بر سر هم داد می زنند.مشتهایی که به سمت هم نشانه می روند. لباسهایی که از بالا، درست زیرگردن پاره می شوند.  از این بالا خیابان دو بعدی می شود. آدمها نقطه های متحرک . ولی صدای داد زدنهایشان هست. مثل یک بعد سوم. می آید تااین بالا. پسر ها همگی پیرهنهای آبی تنشان است. ماشینشان هر چهار درش باز است. در این صبح جمعه خلوت و آفتابی که انگار باران روزهای پیش درخشانش کرده است ، یک پرچم بزرگ آبی زده اند روی سقف ماشین. آبیش براق است. مثل آبی لباسهایشان . دستهایشان گره کرده یقه های آبی را می کشد. کی با کی دعوا می کند؟ همه شان که آبیند... صدای فحشهایشان می اید تا اینجا . مردم می گذرند. نگاه می کنند. کسی کاریشان ندارد. جدا می شوند. هنوز دادمی زنند. جلو می روند . عقب می آیند. مثل نقطه های آبی هستند از این بالا. بعد بی آنکه بفهممم چطور و چرا هر ۴ تا دوباره سوار ماشین می شوند. درها را می بندند. ماشین گاز می دهد با سرعت می رود. مقصدشان استادیوم آزادی است لابد. من بر میگردم پشت صفحه های مجازی. ویژه نامه جشنواره اعتماد را می خوانم.در میان همه ستایشهای این روزها از "درباره الی.." می رسم به این:

"فرهادی بالاخره توانست تصویر دقیق و حساب شده یی از طبقه متوسط ایرانی را به روی پرده سینما ببرد؛ طبقه یی که لذت های فردی و جمعی اش همواره با حسی از گناه و درد همراه بوده و هست. طبقه یی که بیشتر از آنکه احساسات و امیال اصلی اش را نشان دهد، آنها را پنهان می کند و برایش همواره عشق گناهی نابخشودنی و میلی دست نیافتنی است...«درباره الی» فیلمی است درباره ما. تا به حال از دیدن خودم روی پرده اینقدر لذت نبرده بودم..."

یادم هست عزیزی ده سال پیش امده بود ایران . از آنها که سالهاست نیستند تا از درون عمق پیچیدگی بودنمان را دیده باشند. اینهمه دروغ ها که مدام به هم میگوییم و این ترسهای فروخورده ای که یک باره به سببشان مشتهایمان راباپیرهنهای آبی گره می کنیم . بعد همگی سوار ماشین می شویم و می رویم. او می گفت چرا اینقدر دورویی و دروغ  دارید؟ روی چه حسابی است؟ هیچ کس نمی دانست. آنقدر لایه لایه شده ایم که حقیقت برایمان مضحکه ای بیش نیست. بین سنتها و دروغها و درویی هایمان دست و پا می زنیم.فکر میکنم به دانه دانه انسانهای اطرافم. انسانهای زندگی سابقم. چقدر لایه لایه بوند؟ چقدر حقیقتشان با درونشان فاصله داشت و خودشان گم شده بودند بین انهمه فاصله و دست و پا می زدند. سالهاست هر جایزه کتابی که می شود از خودم می پرسم چرا کسی "این درد بزرگ" رانمی نویسند . از خودم می پرسم چرا خودم نمی نویسم؟ کافی است نوشته های پاره پاره شده این سالهایم را به یاد بیاورم توش پر از لایه های دروغ است بی آنکه بدانم... من ، چهار پسر آن پایین، تو آن گوشه شهر ... ما را کسی خواهند نوشت؟ نشانمان خواهد داد؟ گمانم فرهادی عزیز چنین کرده است. خوشحالم امسال جایزه ای برای بهترین داستان سال نداد بنیاد گلشیری... من بین اینهمه "فرم" و "سبک" و "روشنفکری" و "معناگرایی" فقط دنبال داستانی ام که درباره ما با شند... درباره من .

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٢٥ - نیلوفر

   انقلاب و تغییر   

دوستم می گوید زندگی زناشویی تاهمان پنج سال اولش هیجان انگیز و عاشقانه است. بعد سرش را پایین می اندازد لبخند می زند و عکس پسرک دو ساله اش را نشانمان می دهد که هیجان این روزهای زندگیشان است.

با آن یکی حرف می زنیم. می پرسم : راستی نظر شوهرت چیست در این مورد؟ ابروهاش رادر هم میکشد...: نمیدونم. راستش ما خیلی وقته باهم حرف جدی نزدیم.  کلا خیلی وقته نظرش رو در مورد هیچ چیزی نمی دونم. دنیاش انگار یه جای دیگه است مال من یه جای دیگه . دخترکش را بغل گرفته .دخترک هنوز دو سالش نشده است.

بعد یک جای دیگری از دنیا خانم کیت وینسلت می ایستد روبروی آقای دیکاپریو و داد می زند : ازت متنفرم. هردو تا بچه کوچکشان این شب خانه نیستند و آپریل (کیت وینسلت)‌ به این فکر می کند که چرا ازفرانک (لئوناردو دیکاپریو) متنفر است. کی و چطور از فرانک متنفر شد؟  مگر نه اینکه فرانک همانی بود که میگفت دوست دارد همه چیز راحس کند؟ و آپریل همانطور که عاشقانه نگاهش می کرد گفته بودکه به نظرش فرانک استثنایی ترین مرد روی زمین است؟ فرانک و آپریل میخواهند فرارکنند. به قول فرانک از این زندگی تو خالی بی امید.  تو خالی بودن زندگی را خیلیها حس می کنند این روزها. بی امید بودنش را، با دو تا بچه و یکی توی شکم مادر، اماکمتر کسی جرات دارد ببیند. و تازه فرض کن جرات دیدنش را داشته باشی؟ جز این است که " خیابان انقلابی" نشانت می دهد؟

برای من این ماهها که از زندگی دو نفره بیرون آمده ام و مدام فکر کرده ام به این "عاشقیت" که انگار هنوز برایم ناشناخته است و حرف زده ام و حرف زده ام و حرف زده ام  از خودم ، این حس توخالی بی امید خوب داردشناخته می شود.  بعد هی مدام اطراف رانگاه می کنم تاببینم آن عشق بی نظیر که دنبالش هستم کجا یافت می شود و کیست که یافته باشدش و نیست و هست و من شک می کنم که آیا هست؟ نکند این هم مثل بلور خوشتراش و نازک زندگی سابقم باشد که زود بایک تغییر فروبریزد و تو بمانی مضحکه ای که اسمش راگذاشتی "عاشقی" .بعد به هم بگویید " دوستت دارم " و بروید در را ببندید گریه کنید . و دلتان تغییر بخواهد .زیاد دیده ام عشقهایی راکه توی این تو خالی بی امید گیر کرده اند بی هیچ دلیل موجهی. مگر عاشق شدن دلیل موجه داشت که حالا این خالی بودن عاشقیت دلیل داشته باشد؟ و تازه همه چیز این حس بی امیدی در این جای خالی عشق است مگر؟ آیا وقتی راهت توی زندگی معلوم باشد ، دقیقا آنجا که زندگیت آرامش دلپذیر خودش را یافته  است ، جایی نیست که حس کنی راهی نیست برای تغییر؟ و این جاست که دلت انقلاب بخواهد؟ بعد همه از بیرون ه نگاهت می کنند بگویند: این چشه واقعا؟ و مگر همه توی سینما به مینا (کنعان) نگفتند؟ یا به آپریل و فرانک؟ و تو خودت خوب میدانی آخر هر انقلابی جز نابودی نیست . لا اقل اگر دختر متولد سال 57 ایران باشی که خوب می دانی و باز انقلاب می کنی و مثل آپریل تا ته خط می روی و این می ترساندت گاهی ...

این چند روزی که از دیدن فیلم " خیابان انقلابی" Reveloutionary Road  می گذرد به همه اینهافکر کرده ام بالارفته ام پایین آمده ام. ترسیده ام . خندیده ام. ولی در نهایت من هنوز منم. گرچه دلم برای دوستم می سوزدکه خاطره پنج سال اولش رامی جوید یا دیگری که حتی یادش می رود چیزی بگوید به عشقش مثل قدیمها ولی من هنوز منم. حقیقت این است که گمان می کنم عشق وقتی پایه هاش روی شخصیت  قوی و مستقل دو تا انسان بنا شود شکست ناپذیر می شود. انگار هر روزش یک انقلاب می شود. یک تغییر بزرگ. یک چیزی که پر می کند آن تو خالی را و یک چیزی که امید از خواب بیدار شدنت می شود. یک چیزی که آپریل را از آن فاجعه نجات می دهد .جالب نیست که آن چیز نه توی فرانک که توی خود آپریل است؟

تجربه دیدن فیلم برایم خاص و بی همتا بود. آنقدر که شاید تا مدتهانتوانم بنویسمش. انگار لحظاتی هست که به قول استاد ادبیاتم تنها وقتی نوشتنی می شوند که درت نفوذ کنند خاطره شوند جایی آن ته ذهنت بعد که توانستی بیرونشان بکشی شاید بتوانی بنویسیشان. مثل یک حس خاص و ناب که مخصوص خود خود توست .بی نظیرو شگفت انگیز است. گاهی حتی ترسناک و غمگین است.یا پر از شور و حس ناشناخته   مثل موسیقی فیلم. یا صدای نفسها. می فرستمشان یک جایی ته ذهنم. این چیزها رابه این راحتی هانمی توان نوشت. این چیزها هستند که انگار یک"توخالی" هایی راپر کنند...

 

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٢۳ - نیلوفر

   نامیدن   

زبان

نامیدن شگفتی نگران کننده  ای است. واژه ها چیزی را به من می دهند که بر آن دلالت می کند. اما نخست آن را حذف می کنند. برای اینکه چیزی را بنامم باید ابتدا  واقعیت او را حذف کنم ، ازش بگیرم و نابودش کنم. واژه او را فاقد بودن به من می دهد. وقتی می نامیم دیگر او فقط یک واقعیت نیست. یک اندیشه است.

... از مقدمه کتاب از کافکا تاکافکا نوشته موریس بلانشو

***

حرف زیاد هست برای نوشتن.دنیا برای اینکه از دریچه اندیشه من نامیده شود. آروزها که تابه کلام می ایندشگفتی دیگری می شوند. می نویسمشان.به زودی ...

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٢٢ - نیلوفر

       

سوار تاکسی ون که می شوم چترم خیس خیس است. باران تند می بارد و من مثل همه اینها که توی صف تاکسی ایستاده اند پرم از کیف و کتاب و چتری که خیس شده و نمی دانی کجا بگذاریش توی آن ون به هم چسبیده. مرد می نشیند کنارم. از موهاش آب می چکد بس که بی چتر ایستاده بوده توی خیابان. حرف می زند. بلند حرف می زند. ون حرکت می کند. همه ساکتیم و مرد حرف می زند. اولی به نظر می رسد منشی مرد باشد. مرد دعواش می کند که چرا بلیط کیش رادیر خریده و حالا که جا نیست او چه کند . دومی احتمالا یک وکیل است که مرد قرار می گذارد فردابا هم بروند دادگاه ببینند بالاخره می شود تکلیف زمینهای کن را مشخص کرد یا نه. سومی خودش زنگ میز ند. احتمالا همسر مرد است. سفارش یک خرید می دهد سر راه. مرد می گوید ماشینش را امروز پلیس ضیط کرده و اینجا هم اینقدر شلوغ بوده که حتی دربست هم گیرش نیامده و مجبور شده تاکسی سوار شود و به مرد چه که خرید کند و زن خودش می داند . گوشی را که قطع می کند می گوید: برو بابا حال نداری. چهارمی دوست است یا همکار خیلی مشخص نیست.فقط می فهمیم  کسی  است که ظاهرا یک مغازه خریده بالای برج میلاد و مرد قرار است مغازه را با فقط ده میلون تومان دکور کند. پنجمی زنی است که از آژانس هواپیمایی تماس می گیرد.ظاهرا هنوز بلیط کیش پیدا نشده است.... سرم را میچسبانم به شیشه که قطره های باران روش سر می خورند. صدای مرد که حالادارد با ششمی حرف می زند در پس زمینه ذهنم کم می شود...

***

پیر مرد می گوید: " خانوم عزیز تردید رو برو ببین اگه ندیدی" پسر جوان آن طرف تر می گوید: " تردید فقط بازی رادانش خوب بود... پستچی رو ببین ! اون خیلی خوب بود" دیگری پسرک جوان تری است که نشسته روی میله ها لبهاش را جمع می کند  سرش را بالا و پایین می کند: فقط بیضایی!

همگی ایستاده ایم توی صف سینما. یک شب زمستانی است با هوای بهاری و خنک. من یاد روزهای دانشجویی ام افتاده ام که روزهای جشنواره ام از صبح تاشب فقط توی این صف ها می گذشت. یاد همه آن بچه هاکه باهم قرار میگذاشتیم روزی سه چهار تا فیلم می دیدیم و تمامی نداشت. ته ذهنم می شمارمشان. آن روز سینما صحرا. آخرین فیلم جیم جارموش. چند تا می شدیم؟ آن روز سینماکریستال . که توی حیابان لاله زار ساندویچ خوردیم و آخر سر هم بلیط بهمان نرسید رفتیم دیدن فیلم سانس بعدی که یک فیلم زیبایی بود از پرویز کیمیاوی. "همه جای ایران سرای من است". بعدهادیگر هیچ کجا نشانش ندادند. کسی هم حرفش رانزد. انگار مثل جمع ماباشد. همه رفتند و یک جوری همه جای دنیا شد سرای من. من عاشق همه آن قول و قرارها، برنامه جشنواره پاره کردنها، ساعتها توی سرما لای میله ها ایستادنها، نگاه کردن به صورتها بودم.

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٢۱ - نیلوفر

       

چرا کسی این روزها برای فیلم زندگیم موسیقی نمی سازد؟ وقتی تو آینه نگاه می کنم و می خندم. به دیواری تکیه می دهم.چشمهام را می بندم و نفس عمیق می کشم . چرا کسی فکرهایم را در پس زمینه داستان بلند نمی خواند؟ یا زوم نمی کند روی موهام وقتی شانه می کنمشان؟ می دانید چه داستان بی نظیری  را دارید از دست می دهید؟

***

تفکر چیست؟

"ترجمه سیاوش جمادی از کتاب «چه باشد آنچه خوانندش تفکر» اثر مارتین هایدگر – متفکر آلمانی- منتشر می‌شود. وی این کتاب را «درس‌گفتاری» می‌داند که با قدرت، اندیشه‌های مدرن درباره تفکر را نقض می‌کند"

تو بلدی فکر کنی؟ مدرن یا سنتی؟

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱۸ - نیلوفر

       

گم راه

این روزها صفحه های مجازی که باز می شوند حیران میشوم. کجا بروم؟ گم کرده راه شده ایم بی هفتان. کاش رضا شکراللهی حداقلاین طور بی رحمانه نمی بستش. خیلیها نوشتند از بسته شدنش.حکایت تکراری اندیشه و شعور. اگر می بود ...

بهجای هفتان این روزها اینجا سر بزنید. صفحات فرهنگ و اندیشه و ادب. شایدکمی دلتان آرام بگیرد:

خبر آنلاین

فرهنگ آشتی

اعتماد

***

طعم سفید

سفید شده ام. روسری نخی سبزم خیس شده و چسبیده به موها. روی موها، انجا که از زیر روسری بیرونند برف نشسته است. آرام می روم. برف شهرم را ساکت کرده است. مردم هستند و ماشینها و برفی که تند تند می بارد. ولی سکوت است . یک آرامش نا گفته. ایستاده ام زیر برف و سرم رو به  آسمان است. بی خیال عابرینی که متعجب نگاهم می کنند. دهانم باز است. برف را مزه میکنم وقنی دانه هاش می نشیند روی لبهام روی زبانم.  مزه خوشی می دهد. طعم اشنای امید.

****

یه جنگل ستاره

همه سرودهای انقلابی این روزها را دوست دارم. برای نسل من پر از خاطره های تزئینات کلاس است. خاطره سرود خواندن های دست جمعی. خاطره تئاتر و کارهای گروهی. دوست داشتنی ترین روزهای با هم بودن سوم دبیرستان. برای ما این سرودها معنی دوستی هایمان را می دهد. بی حساب انقلاب. بی حساب خون. عجیب نیست  هنوز هم  نفسهام تند می شود وقتی می شنوم:

"توی سینه اش جان جان

یه جنگل ستاره داره "

سرود کوه. سرود مرگ.سرود خون. سرود نسل قبل من. سرود من. سرود آفتاب.

سرود آفتابکارن. توضیحات بیشتر  و لینک از آق بهمن . اینجا.

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱٦ - نیلوفر

   و سه روز بعد تو مردی   

خیابان انقلاب، ساعت ١٠ شب.

دانشگاه تهران

تند که در تاریکی از کنار نرده های سبز دانشگاه  می گذری  انگار از آن بی نهایت کسی صدایت می زند. عکسهایشان را زده اند به نرده ها. عکس روزهای انقلاب است لابد. عکس ان روزها که توی "هوا دلپذیر شد " و " الله و اکبر" شنیده ایشان سی سال. بعد بی اختیار یاد سوفی شول* می افتی. همان دختری که دیروز توی یک سالن نیمه خالی بالای سینمای آزادی ، وقتی مردم زیر باران برای دیدن اخرین فیلم بهرام بیضایی همدیگر را  له می کردند ، باهاش اشنا شدی.دختری که روزهای اخر جنگ گفت و نوشت که دیگر نجنگید بعد سه روز بعد اعدام شد. عکس این بچه ها که به نردهای سبز اویزان است درست هم سن و سال سوفی است. خوب میدانی چندتایشان زودتر از سه روز بعد هم مرده اند. فکر میکنی به اینکه چند تا سوفی شول مرده اشند درطول تارخ خوب است؟ چطور می شود انسانها ان طور راحت بمیرند و بمیرند و همه چیز همان باشد و باز هم میرند؟آرام یک صدایی توی گوشت می خواند : هوادلپذیر شد گل از حاک بردمید...

آحرین روزهای سوفی شول: محصول آلمان ٢٠٠۵ . بر اساس داستان واقعی زندگی سوفی شول دانشجوی  فلسفه المانی که در روزهای پایانی جنگ قبل از شکست ارتش هیتلر از روسها در مونیخ به دلیل تضعیف روحیه سربازان و مردم بابت اعلامیههای ضد حنگ اعدام شد.

 

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱٤ - نیلوفر

   خصوصی   

این روزها مدام در فکرم هستی. با اینکه سالهاست گمانت می رود به  یادت نیستم. حتی وقتی در اغوشم می گیری. برایم اشک می ریزی. برایم می خندی. فکر می کنی ازتو دورم. فکر می کنی نیستی.من و تو راهمان سالهاست یکی است. سی سالی می شود. بیشتر حتی.صبح ها زیاد فکرت می کنم. شبها دلم برایت تنگ می شود.هر بار ،‌ که اشک چشمهایت را پر می کند می روم یک جایی تنها می شوم. جلوی آینه توالت فرض کن. زیر پتو شاید. لبهایم را محکم به هم فشار می دهم. ناخنهایم رافرو می کنم توی پوست دستم. بغض که می کنی یاد بغضهای مادرت می افتم. گاهی فکر می کنم همه اینها بابت این است که دنیاهایمان از هم دور است؟ دور است؟ تواینجایی. میدانم اینجایی. دقیقااین گوشه سمت چپ وجودم. گاهی کمی پایین تر. همیشه هستی.نزدیک نزدیک. آن روزهای مدرسه و درس. آن روزهای تصمیهای سخت. آن روزهای غصه های سخت. اگر اینقدر نزدیک نبودی این چنین اشفته نمی شدم از غصه هایت. اگر اینقدر به فکرت نبودم این قدر شاد نمی شدم از خنده هایت. این روزها زیاد به دنیاهایمان فکر میکنم. حقیقت این است که انقدرها هم از هم دور نیست. دنیاهای من روی دنیاهای تو بناشد. سالها پیش. خودت پی ش را ریختی. کارت این است. خوب بلدیش. حتی اگر ندانی. تو غصه بزرگمی این روزها و شادی بزرگم. غصه ام باش. با اشک و داد و قهر و دلخوری. ولی باش. همینجا. نزدیک نزدیک. خیلی نزدیک.

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱۳ - نیلوفر

   شده است؟   

شده است با پای برهنه راه بروی روی شنهای ساحلی؟ شده است شنها سرد باشد و خنک؟ شده است انگشتهای پایت  را باز کنی ؟ بکشیشان به جلو؟ توی شنها فرو ببریشان؟ خنکی شنها بیاید بالا ؟ شده است غروب باشد؟ شده است دریا سرمه ای باشد؟ تنها باشی؟ شده است دلت نخواهد تنها باشی؟ شده است نارنجی غروب و سرمه ای دریا و خنکی شنها و سردی باد همه بریزد توی دلت؟ شده است ذهنت خالی خالی باشد؟ خالی از زمان؟ خالی از مکان؟ خالی از خودت؟ خالی از اویی که نیست؟ خالی از آینده؟ خالی از گذشته؟ شده است فقط و فقط دلت بخواهد کسی در آغوشت بگیرد؟ که دستهات را حلقه کنی دور سینه اش و بوش کنی؟ بوی دریا بدهد؟ گرم باشد؟ شده است اشکهات بریزد؟ صورتت خیس شود؟ شده است گرم شوی؟ شده است زمان بایستد؟ خوشید نارنجی بماند؟ شنها لای انگشتهای پات بماند؟شده است آینده یادت برود؟ خودت یادت برود؟ او یادت برود؟ دریا یادت برود؟ فقط نفسهات باشد که با نفسهاش گرم می شود؟ شده است؟

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱٠ - نیلوفر

   پیر   

خیابان ملاصدرا- ساعت ٨ و نیم شب.

پیاده رو را کند ه اند. برای برق و آب نیست.  موزائیک های خاکستری و صورتی می گذارند روی خاک. دستانم پر است. سه تا کیسه پر توی هر کدام. کیفم روی شانه ام تاب می خورد. تند تند راه می روم. تا رسیدن میهمانها یک ساعتی وقت هست و لیست کارها  مدام توی سرم بالاو پایین می شود. اینکه شستن میوه ها باید بعد از دم کردن برنج باشد یا قبلش. پیرزن مه صدایم می کند اول نمی فهمم. کوتاه و کمی چاق است. مثل همه مادربزگهاست. یک پالتوی سیاه تنش کرده  و گونه هاش صورتی شده است. اینها راوقتی می بینم که دوباره صدایم می زند و من می ایستم خیره می شوم توی صورتش. فکر می کنم چقدر صورتش هنوز زیباست. میگوید عینکش رانیاورده و بااین وضعیت پیاده رو می ترسد زمین بخورد. میخواهد کمکش کنم تادم خانه شان دو تا چهارراه بالاتر همراهش بروم. آمده است اینجا ازداروخانه چیز مهمی بخرد. کیسه های بار توی دستم سنگینی می کند. دیرم شده است و میهمانهام همین موقعها سر می رسند. ولی کافی است فقط پیرزن لبخند بزند . همراهش می شوم. آرام راه می رود. دستش راانداخته دور بازوی من ، و راه می رود. می پرسد. می گویم. می پرسم. می گوید. دوست می شویم. می رسد دم خانه. خداافظی اش گرم است. از پله های ورودی به زحمت بالا می رود. من می مانم و یک پیاده رو خاکی و کیسه های خرید و میهمانانی که دقایقی دیگر از راه می رسند. من اما فقط دارم به پیری فکر می کنم....

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٩ - نیلوفر

   چهارگانه   

اول اینکه ما بسیار دل نگران آدمهای توی جزیره ایم! ٩ ماه دلمان تپید و هی نگران شدیم که ای جزیره دوست داشتنی و اسرار آمیز! کجا غیبت زده است! و حالا این طور جزیره مان توی زمان و مکان سرگردان شده است. حالا ما نمیدانیم بیشتر از بابت حضور جناب فیزیکدان در روزهای ساختن ارکید حیرت کنیم یا باز هم از  پدر سوختگی های جناب بن یا همه اینها را ول کنیم و از این حیرت کنیم که درست بعد از ٢۴ ساعت پخش اولین قسمت فصل پنجم سریال لاست در آمریکا نه تنها همه طرفدارانش در ایران آن را دیده بودند بلکه فایل همراه با زیرنویس فارسی اش هم دست به دست می گشت. حقیقتا دنیای ما هم به اندازه جزیره شگفت انگیز است!

دوم اینکه ظاهرا امشب قرار است همه کار و زندگیشان را ول کنند، آب دستشان است زمین بگذارند و به برنامه نود اس ام اس بزنند و از جناب هم دانشگاهی قدیمی ما حمایت کنند. قضیه آنقدر ها جدی است که بعضی ها یکی دو تا کارت ایرانسل فقط محض خاطر این قضیه خریده اند. حقیقتا برنامه نودو جناب فردوسی پور جای شوخی ندارد!

سوم اینکه حقیقتا آیا آن فیلم بی سر و ته " گلشیفته دیکاپریو" ارزش این را داشت که ما از دیدن درباره الی آقای اصغر فرهادی محروم باشیم؟ ما که از کل سینمای ایران برایمان همین آقای فرهادی عزیز مانده چه باید بکنیم؟

 

چهارم اما اینکه هیچ حاضر نیستیم قبول کنیم "هفتان" نازنین را به رویمان بسته اند. سه سال است هر روز، هر کجا که بوده ام همیشه هفتان را باز کرده ام. همیشه و همه جا گفته ام که بهترین جاست برای به روز بودن و به روز شدن از دنیای فرهنگ و ادب. هیچ کاری به بحثهای سیاسی ندارم ، از بسته شدن هفتان تقریبا به اندازه بسته شدن روزنامه محبوبم شرق غصه دارم ... مدتهاست اما جز غصه خوردن چاره دیگری نیست برایمان...

 

پی نوشت :

You are

"Never ending or beginning"*

You are

" Like  a door that keeps revolving In a half forgotten dream"*

*از متن آهنگ In the windmills of your mind

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٧ - نیلوفر

       

خانه تنهایی من

آیا هفت ماه کافی نیست برای اینکه دلبسته مکانی بشوی ؟ من دلبسته این خانه کوچک تنهایی ام شده ام.  دلبسته این زندگی بی زمان و قانون. دلبسته آشپزخانه کوچک پر از سوسکم. دلبسته حمام و دوش آبی که گاهی گرم است و گاهی سرد. آن گلدان که هدیه دوستانم بود وقتی آمده بودند خانه کوچکم را ببینند. دلبسته آن شعر حافظ که دوستم باخط خوشش نوشته و شده است دیوار آویزم. زندگی تنهایی ام قوانین خاص خودش را دارد. قانون اصلی اش بی قانونی است. نخوابیدنهای تا صبح. فیلم دیدنها کتاب خواندن های طولانی. دوستانی که می آیند و مهمانم می شوندو مدام حرف می زنیم. خانه تنهایی ام را دوست دارم. انگار همه جاش خودم را پیدا می کنم. یک چیزهایی از وجودم که گم شده بوده.گوشه کمد.توی سینک. هر قسمتی از وجودم جایی قایم شده بوده انگار. پیداش که میکنم حیرت می کنم. از این چیزی که مال من بوده و من نمی شناختمش. پدرم گاهی گلایه کنان می خواهد بیشتر کنارشان باشم. گاهی نمی دانم چرا ساعتهای تنهایی ام را در این خانه اینقدر دوست دارم. ساعتهای شبانه . قانعش کرده ام که توی این ساعتها تنها نیستم. حقیقتا این ٧ماه هیچ کجاش تنها نبوده ام.آدمهای جدید دوست داشتنی ، دوستهای قدیمی بی نظیر ، کار  و کار و ورزش و پیاده رویهای طولانی ام همگی انگار دارد یک نیلوفر جدید می سازد. نیلوفر جدید رادوست دارم. مال این خانه است. خود خودش است. حیران هست. سرگردان هم. ولی خودش است. انگار توی این تنهایی ها، توی این بی قانونیها، توی این زیاد کارکردنها، زیاد پیاده رفتنها، زیاد فیلم دیدنها ، زیاد حرف زدنهای با دوستان یک نیلوفری پیدا شده که بیشتر خودش رامی شناسد. که قانون زندگی اش رادارد دوباره می نویسد...

***

آرزو

آرزو بود. دختر سرایدار سابق. کارنامه اش را گرفته بود. ذوق کردم. صداش خندان بود. قربان صدقه اش رفتم. گفتم که چقدر دلم برایش تنگ شده است. گفتم که یک جایزه خوب پیش من دارد. نتوانستم ولی اشکهایم را نگه دارم ، بغض دلتنگی ام رااز ندیدنش نشکنم وقتی که باهمان صدای زیبای دخترانه آرامش گفت: جایزه فقط اینو می خوام که شما رو ببینم....

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٦ - نیلوفر

   من- فیلم هندی و میلیونرهای واقعی   

خوب که فکر میکنم – همه عشق و شور و علاقه من به دنیای داستان نه از آن روزهای قصه گوییهای خاله ها و مادربزرگها  شروع شد و نه از کتابهای داستان کتابخانه. حقیقتش را بخواهید من عاشق داستانهای عاشقانه شدم وقتی 10 -12 سالم بود و مدام فیلمهای هندی می دیدم. دقیقا از همین فیلمهای بلند سه ساعته که توش یک دختری هست کمی سیاه سوخته با موهای بلند و ساری گلدوزی شده و بعد پسری هست  بی پول با یک قلب مهربان . دقیقا از همین فیلمها که که این دو تا عاشق هم می شوند و توی دشت و جنگل دنبال هم می کنند و دور درخت می چرخند و لبخندهای با شرم و حیا به هم می زنند . دقیقا از همین فیلمها که پدر و مادرهای دختر و پسر باازدواجشان مخالفت می کنند بعد دختر و پسر از هم جدا می شوند و هی چرخ روزگار می چرخد و هی آدمها بی دلیل دوباره روبروی هم قرار می گیرند یا از هم دور می شوند و سر آخر همه خوب و خرم و خوش می شوند و دختر و پسر فیلم به هم می رسند و دست در دست هم می دهند و آوازهای عاشقانه می خوانند.

فیلمهای هندی یک سری مشخصه خاص دلنشین داشتند. حتما طولانی بودند. حتما داستانشان عاشقانه بود. حتما توش رقص بود. حتما توش ظلم بود. غم بود. صداقت بود. مهربانی بود. فقر بود. پول بود. آواز بود. شادی بود.

یادم هست آن روزها همه به این علاقه من برای دیدن این داستانهای تکراری می خندیدند. تکیه کلامشان بود: باز خواهر و برادر از هم جدا شدند؟! باز پسر فقیر عاشق دختر پولدار شده است؟! باز خوبها بر بدها پیروز شدند؟

بزگتر که شدم خودم هم به این داستانها خندیدم . در دنیای واقعی زندگیها اینقدر دست تقدیر نبود. در دنیای واقعی عشقها اینقدر یک شبه و آتشین نبود. در دنیای واقعی آدمها بد و خوب نبودند. دنیای واقعی آدمهایش خاکستری بودند. زندگیهایشان دچار روزمرگی بود و همیشه پول را به عشق ترجیح می دادند . دنیای واقعی جای آدمهای افسرده و تنها و بی عشق بود. بی رنگ و بی شور. آدمهایی که سالها می گذشت و دشتی را جنگلی را نمی دیدند. چه رسد به رقصیدن روی چمن. به دویدن میان درختها . دلم برای این دنیای رنگین و پر شور اما گاهی گداری تنگ میشد. یواشکی میان قصه آدمهای واقعی بی آنکه کسی بفهمد فیلم هندی می دیدم گاهی. حقیقتش را بخواهید هنوز هم می بینم. بی سر و صدا!

بعد فصل اسکار و جشنواره  های بزرگ فیلم می شود .  فیلمهای بی نام و نشان سال به واسطه کاندیدا شدنشان معروف می شوند . من یک روز جمعه می نشینم به دیدن   " میلیونر زاغه نشین" بی آنکه درست بدانم ماجرا چیست. بی آنکه بدانم قصه ها خسته شده اند از بس دنیای آدمهای واقعی را یک جور دیده اند.بی آنکه بدانم یک سری از آدمها تصمیم گرفته اند واقعی ترین، سیاه ترین و تلخ ترین حکایت انسانیت مارا یعنی کودکانی که به واسطه تعصبات احمقانه یتیم می شوند، کودکان فقر و خشونت و عقده و تجاوز و گرسنگی را دستمایه داستانی کند که به همان سبک قدیم فیلمهای هندی توش پول مهم نیست،‌حتی اگر آدمها از فقر آدم بکشند. توش خشونت و گرسنگی مهم نیست حتی اگر آدمها به خاطرش با عقده های بزرگ زندگی کنند. داستان دنیایی که توش عشق مهم است و دوستی و برادری . صداقت و پاکی و تلاش. دنیایی که توش آدمها به سادگی عاشق می شوند و عاشق می ماند. دنیایی که آدمهاش را تقدیر و عشق و تلاش و صبر به همه جا می رساند. دنیایی که توش میلونر بودن فقط این است که عشقت را در آغوش بگیری.

برای ما که از سینمای هند خاطرات قدیمی داریم ،رقص پایان فیلم همه سیاهی های دنیا را پاک می کند.انگار بخواهد بگوید : درست است که فقر هست . درست است که بچه ها دزد می شوند، کشته می شوند، بهشان تجاوز می شود، قاتل می شوند. درست است که آدمها تقلب می کنند دروغ می گویند درست است که دنیا اینقدر سیاه است ولی یادت نرود که اینها همه فیلم است. زندگی واقعی همان سه دقیقه ای است که همین ادمها کنار هم می ایستند و می رقصند. با رنگ و نور و شادی. زندگی واقعی دقیقا توی همین سه دقیقه اتفاق می افتد. زندگی واقعی مثل یک فیلم هندی است با پایان خوش. فقط به عشق و صداقت ایمان داشته باش.

پس از پایان فیلم تا مدتهافکر می کردم چقدر این حرفها درست است؟ من انسانهایی را با کودکیهای بد و سخت می شناسم که سالها و نسلها این سیاهی هایشان را با خودشان کشیده اند. انسانهای زیادی که از عاشق شدن فرار کرده اند. از صدافت. انسانهایی که با فقر به کثیفی رسیده اند تنها. دنیا اینهمه سال سعی کرده راه حل جهان را در حل مشکلاتی از این دست پیدا کند. سوسیالیسم قرار بوده فقر و طبقه رااز بین ببرد. سرمایه دارها قرار بوده آدمها را به تلاش وادار کنند. قرار بوده آدمها  رویاهای عاشقیشان را دور بریزند و پیش روان شناس بروند و عقده های بچگیشان را بشناسند و درمان کنند. گمان نکنم دنیا در این راه خیلی هم موفق بوده است. شاید برای همین است که "میلیونر زاغه نیشن" با همه ایرادهای کوچکش دلنشین می شود. انگار بگوید که دوباره ببین. شاید راه حل همینجا جلوی روی تو بوده و تو پسش زده ای. شاید دنیای واقعی نه آنی است که سیاست مداران و روان شناسان تعریفش کرده اند. دنیای واقعی دنیایی است که آدمهاش مثل جمالند. دقیقا مثل جمال مالک هستند و زندگی واقعی برایشان این چیزهای تعریف شده مانیست . چه کسی گفته زندگی مثل یک فیلم هندی نیست؟ چه کسی گفته یک گدای پر از حقارت و عقده بدون ساعتهادلسوزی و جلسه مشاوره نمی تواند به معنای واقعی خوشبخت باشد؟ آیا قضیه فقط این نیست که اصول زندگی کردن را جور دیگری فهمیده باشد؟

لینک
۱۳۸٧/۱۱/٥ - نیلوفر