کشف آن لحظه - آخر سال   

میدان ونک شلوغ است. باد بهاری می وزد و بوی تازگی این روزها را مدام یادآورم می شود. تلویزیون تبلیغاتی بزرگ وسط میدان با نورهای رنگارنگ گل و سبزه و پرنده نشان می دهد. مردم تند و تند می گذرند. من تازه از دوستم خداحافظی کرده ام .بعد از یک پیاده روی و خرید و حرف زدن دخترانه پر لذت . یاد حرفهای دوست دیگری هستم آن سوی دنیا . این روزها همگیمان یکی یکی سی ساله می شویم. مدام در بودنهایمان شک می کنیم. مدام در باره اش باهم حرف می زنیم. انگار بهار سی سالگی باید فرق کند. می ایستم. میانه میدان ونک می ایستم. گوشه خیابان. بادهست همچنان. زنهادست بچه ها را گرفته اند. تند می گذرند. دخترها کیسه ای خرید دارند. تند می گذرند. دستفروشها بساط شال و روسری و لاک و فیلمهای جدید دارند. مردم می ایستند. بالا و پایین می کنند. من به دوستم فکر می کنم ان سوی دنیا. به بهار فکر میکنم. به سی سالگی. به آرزوهام. به آروزهای آغاز سال پیش. به این یکسال که گذشت. به اینهمه اتفاق. به آرش و افشین ‌و آرزو. به جدا شدنم از زندگی گذشته. به آدمهای جدید.به ادمهای دوست داشتنی جدید. به کارها،پروژه ها ارزوهای جدید. به دویدنها، سفرها . به او. به خودم. بعد درست یک لجظه هست، یک لحظه خاص که شبیه هیچ لجظه ای نیست و مثل همه لحظه هاست که فکرم می ایستد. باد می ایستد. همه این آدمها می ایستندو دستفروش دستانش توی هوا می ماند همانطور که دارد روسری ها رازیر و رو می کند. بچه بالبان برچیده و چشمان پر اشک می ماند همانطور که دستانش توی دستان مادرش است  و بغضش در استانه ترکیدن است. تلویزیون تبلیغاتی ثابت می شود. نورش ثابت می شود. زن در حال درست کردن موهاش از زیر ورسری ثابت می شود. مرد در حال خوردن یک قاشق از لیوان پر از ذرت پخته توی دستش ثابت می شود. فکر من ثابت می شود. دوربین می چرخد . درست مثل سه گانه ماتریکس می چرخد. بالامی رود. دور می زند. ٣۶٠ درجه دور می زند. دور من می زند. من ان لحظه را ثبت می کنم. من آن لحظه خاص یک روز مانده به تحویل سال ١٣٨٨ را در میدان ونک میان بادی که می وزد و ادمهایی که می روند و شور نو شدن زمین و هیاهوی شب عید ثبت می کنم. من دقیقا ان لحظه خاص را که از خرید با دوستم آمده ام و به درد دلهای دوستی آن سوی آبها فکر می کنم ثبت میکنم. من این لحظه خاص را کشف می کنم. حالا نفس عمیق می کشم. لحظه کشف شده را می گذارم کنار همه لحظه های دیگری که کشف کرده ام این سالها در موقعیتهای خاص. به راه می افتم... زندگی شیرین مرا،نیلوفر و بودنش را همین لحظه های کوچ کشف شده ساخته است.

***

آخر سال:

١- ویژه نامه نوروزی روزنامه اعتماد را فراموش نکنید.تقریبا درهمه بخشها چیزهای بسیار خواندنی دارد. به خصوص بخش اندیشه اش را که یک پرونده خواندنی در باره بابک احمدی دارد. نوشته های حاتم قادری و سیاوش جمادی درباره او خیلی خواندنی است. اینجا

٢-ما چطور مراتب خوشحالی بی حد و حصرمان را اعلام کنیم ازاینکه این دو تا اتفاق مهم ادبی جهان امسال را خوانده ایم ؟!  (یعنی یکیش راداریم میخوانیم هنوز! )یک جوری حس می کنیم تبدیل شده ایم به یک انسان برگزیده! درباره هردوتا خواهم نوشت به زودی.

٣- همه کتابهایی که اینجا معرفی شده یک جوری قابل بحث است. اگر به دنبال چیز به درد بخور برای خواندن می گردید بخوانیدشان. حتی اگر کافه پیانو باشد!!! . ترجیحا اما سفر دراتاق تحریر (به اسم سفر دراتاق کتابت هم ترجمه شده است) و مثلا برادرم انتخابهای بهتری هستند.

۴- ماهنامه سینما و ادبیات این شماره بهترین یار تعطیلات است! یک ویژه نامه خواندنی درباره سینمای ایتالیا و  تورناتوره دارد به همراه یک عالم مطلب خواندنی دیگر.

۵- خوب میدانم همه فیلمهای مطرح امسال دنیا به راحتی در دسترس همه هست. نباشد هم خدا را شکر تلویزیون قرار است همگی را پخش کند. اما اگر قرار باشد به سبک همه سال بهترین فیلم سال را  انتخاب کنم، بی تردید انتخابم عاشقانه آرام، انسانی پر از خلاقیت و البته تضاد کمپانی غول پیکر پیکسار خواهد بود: وال- ای . همان آشغال جمع کنی که برق بی همتای چشمانش دل همگی ما را امسال ربود. درباره همه تضادهای موجود در این ساخته انیمیشن ، خوبی ها و نقدهایی که برش وارد است پیشنهاد می کنم مجله فیلم شماره نوروز را از دست ندهید.

۶- اینجا، این وبلاگ کوچک آبی رنگ با آن گل همیشه تازه سفیدش امسال ، این اعجاب انگیز ترین سال زندگیم دراین سی سال مهمترین یاورم بوده است. دانه دانه نوشته های این سال پرتو کمرنگ و گاه پررنگی بوده است از اتفاقات بزرگی که در زندگیم افتاد. اینجا خانه مجازی من بود که بی آنکه بفهمم چگونه و چطور تبدیل شد به خانه واقعی ام. گاهی حتی واقعی تر شد از زندگی واقعی . آینده نا معلوم و گنگ یک جایی آن بیرون پشت پیچ ان جاده ( به قول آن شرلی دوست داشتنی )‌ منتظر من است. من آرام و صبور قدم بر میدارم. دقیقا نمی دانم پشت پیچ چه خبر است. من اماقدم بر می دارم .پشت پیچ هر چیزی که باشد من این خانه آبی رنگ مجازیم را خواهم داشت. انگار مطمئن باشم اینجا توی این خانه کوچکم گم نخواهم شد.

 

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٩ - نیلوفر

   بهاریا   

بهارانه ١

خانم معلم ورزش موهاش سیاه و کوتاه شده است. ما با موی بلند بلوندش می شناختیمش. آن زنی که کارمند شرکت هوا پیمایی است و ۵۵ سالش است و از همه مان بزرگتر است هم موهاش را کوتاه کرده است. لابه لایشان رنگ قرمز زده است. آن یکی دختری که شاگرد اول کلاسمان است و ورزشکار ترینمان است موهاش اما قهوه ای شده است. لابه لاش طلایی هم هست. دختر عینکی ، تنها عینکی کلاس به جز من، چتریهاش را کوتاه کرده. پشت موهاش را هم. دیگر خبری از آنهمه موی بلندکه موقع ورزش پریشان می شد نیست. دختری که دوست من است هم رنگ موهاش عوض شده است. هنوز بلند است امااین بار دیگر قهوه ای نیست. رنگ خورشیداست.

بهار که از راه می رسد، دختران شهرم همه رنگارنگ می شوند. دختران زیبای شهرم...

***

بهارانه ٢

دانه های عدس یکی یکی کنار هم لم داده اند. لبشان باز شده است.جوانه سبز قدکشیده ار دل آن دانه کوچک قهوه ای. خودش رابالا می کشد. بالاکشیدنش را تماشا میکنم. روزها به سمت آفتاب خم می شود. خودش را می کشد سمت خورشید و برای خورشید دلبری می کند. دانه عدس پاهایش را نگه داشته است اما  ...

***

بهارانه ٣

جلوی در سوپر مارکتها پر از تشتهای بزرگ آب است. ماهی های قرمز تند تندتوش شنا می کنند. خودشان را می کوبند به هم. فروشنده دست می کند توی تشت  ماهی ها می ترسند. بیشتر به هم می خورند. کنار تشت آب یک سینی بزرگ است. توش بادامهای سبز کوه شده اند. وقتی می خوریشان از ته دل ، از ته ته دل می خندی...  ماهیها می ترسند هنوز...

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٦ - نیلوفر

   نشنیده ها   

دو برم پر از کتاب نخوانده است. دوستی می گفت هیجان انگیز است اینهمه داستان و فکر و اندیشه که منتظرند من بدانمشان.دوستی دیگر اما می گفت خیلی افسرده کننده است که دنیا اینقدر قصه دارد و ما زمانمان ، همین زمان کوتاه زیستنمان آنقد اندک است که نمی توانیم بخوانیمشان ...بدانیمشان.

دور وبرم پر از فیلم ندیده است. پر از مقالات نخوانده پر از کارهای نکرده پر از آدمهایی که منتظرند من کشفشان کنم. سرایدار جدید مثلا. آن دخترک که هر روز سر راه پیاده روی صبحگاهیم تا میدان ونک می بینمش. که انگار محل کارش یک جایی هست نزدیک ونک لابد. که غمی دارد توی چشمهاش هر صبح.

زندگی این روزهایم پر از کارهای نکرده است. انگار باید عمیق تر شوم در مفهوم زمان. انگار خیلی هم این سفرهای در  طول زمان* این روزها عجیب و غریب نیست.

این روزها پر از موسیقی نشنیده ام. تازه دارم می فهمم چطور می شود از آن تار نازکی که با حرکت دستانی  که موی اسبی کشیده شده را روش می کشند لذت برد.لذت عمیق بی حد.

دوستی دیروز از پیرمردی می گفت که سالها پیش عاشق دختر همسایه شان بوده است. پیرمرد را توی یک قهوه خانه دیده بوده در یک جایی در کوچه های جنوبی همین شهر دوست داشتنی. پیرمرد می گفت دختر حالا نوه دارد. ۵ تا بچه دارد. پیرمرد تنهاست. بی زن و بچه. با یاد گیسوان دختر همسایه ای که مال او نشد هرگز .

دور برم پر از قصه نگفته است....

* لاست باز ها درجریانند!

پی نوشت:

١-حالا ما خیلی پل آستر باز نیستیم ولی کتاب زیبایی ازپل آستر این روزهاروانه بازار شده که جمع اوری همین قصه های نگفته است. ظاهرا پل آستر در یک برنامه رادیویی از مردم میخواهد داستانهای نگفته شان را برایش بفرستند.این کتاب جمع آوری داستانهایی است که مردم عادی آمریکایی نوشته اند. از ان کتابهاست که بایدیک گوشه کتاب فروشی باشد و تو هر وقت رفتی تو بازش کنی یک داستانش رابخوانی!

 کتاب به فارسی:اینجا . کتاب به انگلیسی:اینجا

٢- احتمالا این پی نوشت خیلی به موضوع بی ربط است ولی واقعا نمی شود از گفتنش چشم پوشید. به دو تا لینک بالادقت کنید! قیمت فارسی کتاب ١٢ هزار تومن و قیمت انگلیسی آن ٧دلار است!!!

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢٤ - نیلوفر

   مشتاقانه خواستن   

آنچه هست ، تا آنجایی واقعی است که مشتاقانه خواسته شود.

رساله عشق و شناخت، ماکس شلر

صبح است. این سومین قطاری است که می آید و ما نمی توانیم سوارش شویم. ساعت هشت است و جمعیت در ایستگاه مرکزی مترو چنان زیاد است که هر لحظه فکر می کنم یک تکان کوچک دیگر همگیمان رابه چاله ریل پرتاب میکند. از پله برقیها مدام آدم پایین می آید. هر قطاری که می اید پر از آدم است. عده ای به سختی و زور و هل دادن پیاده می شوند. بقیه خودشان راهل می دهند جایشان را توی واگنهابگیرند. بعد راننده مدام در واگنها را می بندد و درها بسته نمی شوند و مامور ایستگاه توی میکروفن می گوید که از درها فاصله بگیرید و بعد یک جایی یک جوری بالاخره درها بسته می شود و قطار به سرعت می رود و پله برقیها باز با خودشان ادمهای جدید می آورند.

پیرزن دو تا کیسه بزرگ در دستانش گفته است. . قدش کوتاه است و و موهایش سفید. صورتش نحیف و استخوانی و چشمهایش خندان. هلش که می دهند به من فشرده می شود. معذرت میخواهد. ازش میخواهم یکی از کیسه ها رادست من بدهد. می دهد. سنگین است. می گوید توش پر از آجیل است. برنجک. گندم و شادونه. لپه. می خواهد خودش را برساند گمرک لشکر.دوباره قطار می آید و ما به هم فشرده تر می شویم. پیرزن می ترسد مرا گم کند. کیسه آجیلها دست من است. گم نمی کنیم. قطار درش را به زور می بندد. ما حالا جلوی جلو هستیم. پیرزن می خواهد خودش را برساند گمرک لشکر. میگوید توی کیسه خودش پر از آلبالو خشکه، برگه هلو و توت خشک است. بعد سرش را تکان می دهد: اولاده دیگه ... لبخند پر از عشقی ته چهره اش پیداست.سواره قطار بعدی می شویم. کیسه یک جایی بین دست و پای مردم است. ولی جایشان امن است. سرشان توی دستانمان است. پیرزن می گوید. دخترش ٢٠ سال پیش رفته فرانسه. پزشک است. توی اورژانس کار می کند. تنها فرزندش بوده. شوهرش سالهاست که دیگر نیست. بقیه هم. او هست و دختر. دختر ازدواج نمی کند. می گوید عاشق کارش است. مدام شبها تا صبح بیمارستان است. پیرزن ساعت و دقیقه کشیکهای دختر را میداند. دخترش عاشق برنجک است. عاشق آلبالو خشکه. می پرسم: چرا نمی روی پیش بمانی همانجا؟ می گوید که وقتی زبان آنها حالیش نمی شود کجا برود؟ دختر هم که نیست روزها. اینجا حداقل می تواند سوارهمین مترو هفته ای یک بار برود بهشت زهرا پیش شوهرش. دلش باز می شود. کیسه را می دهم دستش. به سختی بین جمعیت راه باز می کنم . باید پیاده شوم. پیرزن برایم لبخند می زند. قطار که می رود در ایستگاه خلوت می ایستم. اینجا برعکس ایستگاه مرکزی آرام است. کسی نیست. تک و توکی که پیاده شده اند به آرامی به سمت پله برقی ها می روند. من فکر میکنم آجیلهایی که پیرزن برای دخترش می فرستد انگار واقعی ترین چیز دنیاست. فکر میکنم شاید روزی از روزها، شایدوقتی هم سن و سال پیرزن باشم، بالاخره بفهمم ...

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢۳ - نیلوفر

   زندگی   

NASA exobiology department:

  life is self-sustained chemical system capable of undergoing Darwinian evolution.”

به راستی تا به امروز کسی، دانشمندی، فیلسوفی، شاعری، پدری، مادری یا حتی مذهب و آئیین و سنتی توانسته است زندگی را دقیقا آن طوری که هست و حس می کنیمش تعریف کند؟   

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - نیلوفر

   من و اسکارلت و بنفشه   

گمان نمی کنم برای حس کردن آغاز بهار لذتی بالاتر از خواندن این داستان کوتاه وجود داشته باشد.

بنفشه کوچولویی که نمی خواست بخوابد و منتظر بهار بود. قصه تکراری قدیمی بی همتایی است که هنوز تازه است. مثل خود بهار می ماند که سالهاست میآید و همیشه مارامتعجب و حیران خودش می کند.

به هنگام خواندن این داستان کوتاه عاشق بنفشه کوچولو می شوید. کمی اخمهایتان راباز کنید و به بهار ، سلام کنید. آن طور که بنفشه کوچولو در انتظارش می سوخت و با آمدنش قد کشید و زیبا شد. عاشق آن لحظه های کوچک داستانم که بنفشه کوچولو زیر خاک مانده و دلش نمی خواهد بخوابد. انگار یک اتفاقی هست بهتر از خواب. همیشه خودم از خوابیدن به هنگام وقت خواب فراری بوده ام. همیشه حس می کردم اگر بخوابم ، اگر دقیقاندانم هر کجا چه خبر است وقتی من خوابم ، انگار زندگیم کامل نبوده . انگار قسمتهاییش از دست رفته باشد یاد دوران نوجوانی و "برباد رفته" می افتم مدام. آنجا که در میهمانی ناهار ١٢ بلوط اسکارلت، که همرنگ و هم جنس بنفشه است،  تصمیم گرفت از خواب ظهر فرار کند و به اشلی محبوبش عشقش را اعتراف کند. نخوابیدن زمستانه بنفشه کوچولو هم به مانند نخوابیدن ظهرگاهی من و اسکارلت اوهارا می ماند. باد می بردمان. به دنیاهایی که توش مدام پی نشانه های بهار باشیم....

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - نیلوفر

   عدالت یا آزادی؟   

"استقلال انسان فردیت اوست. رهایی، ریشه در رنج دارد و بنیان رنج فردی است. بشر امروز خوشبخت نیست. سعادت امروزی به بهای رنجهای بسیار دیگر به دست آمده است. رنجهایی که آدمها و حیوانات تحمل کرده اند . فرهنگ امروز انسان نتیجه مصیبتهای گذشته است ...

آزادی و برابری و عدالت اجتماعی هرگز با  هم یک جا گرد نمی آیند. هرجا تلاش برای عدالت در میان است آزادی کمرنگ می شود و هرجا آزادی هست، امکان پیشرفت نیز هست پس نابرابری شکل می گیرد..."

ماکس هورکهایمر- مقاله نظریه انتقادی، دیروز و امروز.

آرامش بخش است اینکه بدانی کسانی بوده اند، سالها پیش از اینکه تو باشی تا فکر کنی، که دقیقا به این ناهماهنگیهای دنیا فکر کرده اند آن طور که تو را آزار می دهد.خیلی خیلی بهتر از تو .  گرچه هنوز ترسناک است که بفهمی حقیقتا هیچ کس پاسخی برای این سوالها ندارد. انگار فقط می توانی از فهمیدن این همدردی بزرگ تسکین بیابی. شاید.

یادم هست در روزهای دانشجویی، اولین سالگرد دوم خرداد احتمالا، در مصلای دانشگاه تهران جمع شده بودیم و هیجان زده دست می زدیم برای حرفهایی که به نظرمان آرمانهای بزرگ می آمد. نمی دانم از جمع بچه های پر شور آن روز اصلا چند نفر هنوز ایران باشد، یا چند نفر خاطرشان مانده باشد برای چه چیزهایی دست می زدند. ولی من خوب یادم هست که وقتی شنیدیم : "عدالت اجتماعی بدون آزادی مفهوم ندارد"  انقدر عاشق این واژه آزادی بودیم که فریاد شوق بکشیم . بعدها بارها و بارها در زندگی واقعی و نه آن چیزی که دنیای سیاست می خوانندش، و من هنوز هم فرق درست این دو تا نفهمیده ام، بین این دو مفهوم دست و پا زدم. نمی دانستم چطور می شود عدالت داشت و آزاد بود. چطور می شود به کارگری که حقوقش کم است و سواد کافی ندارد و کارش را خوب بلد نیست گفت تو فقط کمی کمتر از آن مهندس باهوش که ١۶ سال درس خوانده است حقوق می گیری. عدالت اجتماعی این میان کجا خواهد بود؟ چطور می توان به دخترک ١٢ ساله ای گفت تو آزاد نیستی که مثل همکلاسیت تابستان امسال رادر سواحل دریای مدیترانه بگذرانی چون هرچقدر هم شاگرد زرنگی باشی خانوده ات پول این سفر راندارند.چطور می توان به یک وارده کننده تازه به دوران رسیده گفت که تو ازاد نیستی با تولید کشورت چنین کنی . بارها و بارها در این سالها خواسته ام با قانون آنچنان ازادی را محدود کنم که عدالت اجتماعی درش جای بگیرد. انگار یک سعی و تلاش روزانه باشد.نه اینکه کاره ای باشم یاتوانایی هایم آنقدر باشد که تاثیرگذار باشم بر جامعه ام. نه . این کشمکش درونی ام بوده این سالها. هر بار سیاستمداری، جامعه شناسی، حتی فیلسوف اخلاق گرایی حرف می زند حیران می شوم که این تناقض بزرگ و اشکار را چراکسی نمی بیند؟ چرا هنوز راه حل رهایی جهان را از رنج  در کنار هم ماندن این دو می داند؟ چطور جهان هنوز در پی قانونی است که این دو را کنارهم جای دهد. قانونی که به باور من هرگز وجود نخواهد داشت.انگاراینجاحتی خوشبین ترین انسان هاهم ، مثل من، حقیقتی را باید ببینند که ندیدنش دلیل رنجهای بشر امروز است. گرچه می دانم دانستن  این تناقض، انطور دقیق و شفاف که هورکهایمر دیده است تنهااغاز راه است برای یافتن یک راه حل. که شاید هرگز یافته نشود.

حرفهای امروزم ربطی به سیاست و انتخابات و رابطه با امریکا و نظام سوسیالیسم و سرمایه داری ندارد. حرفهای امروزم درباره حقیقت جهان است. و درباره این دردی که انگار هیچ درمانی برایش نمی جوییم. بس که صورت مسئله را پاک می کنیم ...درباره بشریت است از آغاز تا به اکنون که بی صبرانه در پی سعادت و خوشبختی است...

 

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٩ - نیلوفر

   غوغا   

همه مفاهیم  عمیق جهان ، خوب که فکر کنی با هم متناقضند. تنافض اصلی این است که نمی دانم اینهمه نتاقض و ضدیت، این کنار هم جمع نشدن عشق و دوستی و عدالت و آزادی و رهایی و زندگی و ... خوب است یا نه.این بی مفهومی پر از معنا. این رهایی در عین بندگی.  این روزها توی مغزم غوغایی برپاست...

پی نوشت:

اینجا را بخوانید. یادداشت روزش را دوست عزیزی نوشته است که خوب خوب می فهممش. یک جوری نوشته اش چکیده همه دور هم جمع شدنهای این سالهایمان است ... می دانم همیشه می گفت و گوشی نبود برای شنیدن حرفهاش و هنوز هم دردش را کسی نمی فهمد...

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٧ - نیلوفر

   صبح به خیر   

چشمهام هنوز بسته بود.گنجشکها می خواندند. آفتاب افتاده بود روی صورتم. خواب نبودم دیگر. فکر میکردم به کسی که اولین بار گفت"آفتاب گونه هاش را نوازش میکند" نمی دانم کی و کجااین راگفته ولی مطمئنم افتاب همینطور افتاده بوده روی گونه های دختری که چشمهاش بسته است. گنجشکها  بی نظم و هماهنگی می خوانند. بلند. فکر می کنم بهار شده است. انگار بهار همین نزدیکی است. یادم هست توی داستانهای کودکی چلچله ای بود که توی سرمای زمستان وقتی رویش اولین گل را می دید از زیر برف میخواند. بلند و پر شور می خواند تا همه بفهمند بهار آمده است. نزدیک است. همین روزهاست که برسد. چشمهام هنوز بسته است.گونه هام گرم شده از آفتاب و گنجشکها برایم می خوانند از بهار.  دوست دارم چند ثانیه دنیا همینجاهمینطور بایستد. بگذارد من آماده آمدن بهار شوم. بگذارد به سبزه امسالم فکر کنم. به آرزوی تحویل سالم.به این کوله بزرگ احساس که این روزهاپشتم بسته ام مدام این طرف و آن طرف می برمش. به آرزوی رقصیدن در آغوشی که مثل افتاب دارد روی پوستم پخش می شود همه جاش رامی گیرد. نرم و لطیف اما محکم و قوی ..دوست دارم چند  ثانیه ، فقط چند ثانیه خاص و استثنایی گنجشکها برایم بخوانند. من به بیدار شدن فکر کنم و به تویی که داری نزدیک می شوی. مثل بهار شده ای که گنجشکها آمدنت را نویدم می دهند...چشمهام را باز می کنم. فکر میکنم: صبح به خیر نیلوفر خانم. و لبخند می زنم. آفتاب هم. گنجشکها هم.

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٤ - نیلوفر

   غرامت و قضاوت   

اینجا ، چنین نوشته است :

موافق گرفتن غرامت جنگ 8ساله تحمیلی از عراق هستید؟

 


نشانه گر موس بین گزینه ها بالاو پایین می شود. دست راستم ، انگشت شصب و انگشت کوچک ، موس را فشار می دهد. انگشت نشانه روی دکمه حرکت می کند. نشانه گر می رود روی بله. من یاد برادر دوستم افتاده ام. دبیرستان بودیم گمانم. زن برادرش یک سالی بود یک پسرک بامزه به دنیا آورده بود. می گفت ترکش مال بمب خوشه ای است. میگفت تکان خورده و کاریش نمی شود کرد. اینکه چطور خوب میدانستم بمب خوشه ای چیست را اما دلیلش راخوب نمیدانم . نشانه  گر موس می رود روی خیر. یاد روزهای ٨ سالگی افتاده ام که برادرم کوچک بودو ما مدرسه نداشتیم.اسفند بود و ما مدرسه نداشتیم. که با بچه های  همسایه مدام توی پارکینک وسطی بازی می کردیم. که مادرم دوست داشت تهران بماند. که هر کس از من می پرسید: می ترسی؟ میگفتم : نه! و نمی ترسیدم. که تولدم شد . که مادر و پدرم برایم تولد گرفتند. که بچه های کلاس رادعوت کردم. که خیلی هایشان امدند. که وسط مهمانی موشک زدند. که وسط استپ رقص بود. که هیچ کدام نترسیدیم.  دوباره می روم روی بلی. مریض بودم. ۶ سالم بود یاکمتر. پدرم نبود. برق نبود. من تب داشتم. از ضد هوایی ها می ترسیدم. می روم روی خیر. دانشجو بودم. یکی از گروگان گیرهای سفارت آمریکا، که آدم شناخته شده ای هم هست ،  آمده بود دانشگاهمان. درباره ١٣ آبان ۵٨حرف می زد. دختری ایستاد. با چادر مشکی و چشمهای درخشان. گفت بی پدر بزرگ شده . گفت مقصرش تو هستی که فکر کردی بهترین کار این است که از در سفارت بالا بروی. مردگفت پدرت کجا شهید شده؟ دختر گفت قصر شیرین و بغضش ترکید. موس رامحکم تر فشار می دهم توی دستم: بلی. دختری را می شناختم در سالهای دور که بزرگ شده هتل بین المللی بود همان ساختمان خرابه سید خندان.همان که حالا نیست. که فضاباز شده از نبودنش. متولد خرمشهر بود. پدرش مغازه داشته . از همان روز های اول دیگر پدر نداشت . مادرش که ازدواج کرد دوباره  آواره خانه مادربزرگ شد. خانه شان را توی خرمشهر ساخته بودند. کسی نبود. کار نبود. پول نبود. آخرین باری که دیدمش آمده بود خداحافظی. داشت می رفت کانادا. می گفت هرگز حاضر نیست دوباره به خرمشهر برگردد.می روم روی خیر: یاد "ستلایت" افتاده ام. پسرک پر شور " لاکپشتها هم پرواز می کنند" . من به انهمه مین فکر می کنم. به آن لحظه ای که پای دختر بچه ای سرخوشانه روی خاک می رود و یک چیزی یک جایی صدا می کند: تیک.
چشمهام را می بندم. نفس عمیق می کشم. دکمه را می زنم.... من داور نیستم.
 نتیجه را می بینم:
بلی
%90.06
 
خیر
%9.94
 
یکی یک جایی ویولون می نوازد.من گوش سپرده ام به نوایش.خیره شده ام به این دو تا خط قرمز و سبز. باز هم به قضاوت فکر میکنم ...
پی نوشت بی ربط: خبری
سومین جشنواره فیلم شهری از امروز در چند سینمای تهران آغاز شده است. فیلمهای خوبی توی لیست فیلمهاست. برنامه خوبی برای آخر هفته است. از دستش ندهید. اینجا.
لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٢ - نیلوفر

   انسان سلطه گر؟   

"آنچه آدمیان مشتاقند از طبیعت بیاموزند چگونگی یا روش استفاده از طبیعت برای کسب سلطه کامل بر آن و بر دیگر آدمیان است."

مقدمه- دیالکتیک روشنگری- آدورنو، هورکهایمر

فکر می کنم به آن روزی که انسان بر همه چیز آگاه شود. ظاهرا در نهایت " قرار بر این است که دیگر نه رمز و رازی درکار باشد و نه میلی به کشف رمز و راز". فکر نمی کنی آن روز دیگر زندگی کردن بی معنا باشد؟ فرض کن رازی برای کشف کردن نداشته باشی. همه چیز را بدانی. فرض کن بر همه چیز و همه کس مسلط باشی.. طبیعت به فرمانت باشد. جامعه و آدمها زیر سلطه ات. فکر نمی کنی چقدر دنیای تاریک مزخرفی ازآب در می آید آن وقت؟

جایی نوشته بود که در یک تحقیق جامعه شناسی/روانشناسی برای حس خوشبختی و شادی در زندگی ۵ عامل اصلی پیدا شده است. انگار که اگر یکی یا همه اینها را داشته باشی حتما حس خوشبختی و شادی خواهی کرد.هر کسی که می خواهی باش.  اولیش کار است. جالب این است که قرار نیست کم کار کنی. اتفاقا برای حس خوشبختی باید خوب کار کنی. نتیجه هم مهم نیست آنقدرها. مهم همان حس شادی از مفید بودن است. شادی از موفقیت . از اینکه کسانی به کارت، به تخصصت مهتاجند.دومیش ورزش است. وقتی بدنت را به فرمان مغزت در می آوری. چنان حس آسایشی پیدا میکنی از آن کوفتگی بدن ،از آن گرم شدن ماهیچه ها که عین خوشی است. بعدیش دیدن دوستان قدیمی است. انگار زندگی انسانی ما را بیشتر از آنکه حال ‌و آینده بسازد گذشته ها ساخته اند. دوستان قدیمی وقتی ازقدیمی بودنشان سالها می گذرد دلنشین می شوند. انگار قسمتی از هویت تو باشند. دیگری آموختن است. یادگرفتن یک جمله نو و تازه حتی. شادی یادگرفتن چیزی تازه از دنیا توصیف ناپذیر است. اینکه حس می کنی : من فهمیدم! . آخریش رادیروز نوشتم. حس خوشبختی از کمک به دیگران.

می بینی؟ قرار نیست کسی به ما کمک کند تا خوشبخت باشیم. قرار نیست با کار نکردن یا دانستن همه علوم جهان از ابتدا شاد زندگی کنیم. قرار نیست گذشته های خوب را فراموش کنیم. طبیعت انسانیمان این گونه نیست.خوشحالی و خوشبختی به این است که انگار هنوز چقدر در پی سلطه بر دنیا باشیم. پی پرسیدن سوالهای بزرگ بی جواب. می بینی نازنین؟ خوشبختی توی همین جاده اتفاق می افتد. قبل از مقصد. قبل از سلطه من و تو بر او.

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱۱ - نیلوفر

       

اول اینکه از همه دوستان خوبم که تولدم را تبریک گفتند ممنونم . اینجا، جای خوشیها و غمهای من بوده دراین سه سال ... خوشحالم که با شما شریک شده امشان ....

دوم هم اینکه یک دوست نازنینی به همراه دوستانش یک نمایشگاه نقاشی برگزار کرده اند به نفع فرزندان معلول کارگران. مربوط است به این موسسه.  از امروز شروع شده و تا ١۵ اسفند هم ادامه دارد. اگر برای خانه هایتان تابلوی نویی میخواهید بخرید بد نیست سری هم به اینجا بزنید. می گویند یکی از مهمترین کارهایی که به انسان حس خوشبختی می دهد همان حس کمک به دیگران است. نه به خاطر بچه ها که به دلیل آن حس سرخوشی اش بد نیست اگر خواستید سری هم به اینجا بزنید:

سعادت آباد-بلوار دریا- خیابان مطهری - ارغوان شرقی-کوی مروارید مجتمع فرهنگی /هنری رسول مهر

درباره بقیه کارهایی که به انسان حس خوشبختی می دهد فردا خواهم نوشت.

***

ما مشهور می شویم!

مرد کتاب فروش را نمی شناسم. او مرا می شناسد! میگوید شماهمانی نیستید که یک روزی خانه تان فلان جا بود؟! من کلی به شما کتاب فروختم در بهمان کتاب فروشی! من نا آشنا نگاهش می کنم!

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۱٠ - نیلوفر

   جمعه من   

اگر آشپزخانه را به حساب نیاوریم ،خانه سه قسمت  شده است: هالیوود، لاس و گاس و استادیوم.

ساکنین هالیوود شامل خاله ها و زن دایی و عمه و مادربزرگ می شود. چند تا دختر خاله یکی دو تا پسرخاله یک پسرعمو و همسرش. مادرم هم هست.

لاس وگاسی ها را یکی از دایی ها و زن دایی ها تشکیل می دهند. با شوهر عمه و بابا و عمو. یک سری از پسر عموها و پسر خاله ها تماشاچی هستند فقط.

فوتبالی ها جلوی تلویزیون توی یکی از اتاقها نشسته اند، بازی پرسپولیس را تماشا می کنند. بقیه پسر عموها ( هم استقلالیها هم پرسپولیسیها ) و دایی بزرگ اینجا نشسته اند

هالیوودیها میلیونر زاغه نشین می بینند. لاس وگاسیها بازی می کنند روی میز گرد آن طرف و استادیومیها بالا و پایین می پرند و مدام برای هم کری می خوانند. من میان سه تا شان می چرخم. ازشان عکس می گیرم . به همراهشان می خندم. با تک تکشان عکس میگیرم. می نشینم کنار مادربزرگ. دست می کشد روی موهام و می بوسدم. فیلم که تمام می شود، بازی که تمام می شود و برنده و بازنده ها به هم تبریک میگویند و پولها را دوباره به هم برمیگردانند، بازی فوتبال هم تمام شده است. حالا مادرم که هنوز آشپزخانه اش ازآن همه ناهار به هم ریخته است ، چای می آورد. با کیک بزرگ با شمعهای روشن. حالا خانه یک قسمت شده است. برای من.برادرم با سی دی پلیر ور می رود تا بهترین آهنگ را برایم بگذارد. دختر خاله ها برایم می رقصند. ویولون می نوازند. همه برایم دست می زنند. بعد من یک لحظه خاص ، درست آنجا که پسر عمو ها به افتخار من گیتار می زنند و عمو و زن عمو برایم می رقصند از خوشی ، درست وقتی مادرم خسته اما شاد می بوسدم از دور ، من قکر می کنم که درست در همین لحظه ، من خوشبخت ترین انسان روی زمینم. مادربزگم آرام در گوشم میگوید که نگران هیچ چیزی نباشم. میگوید آینده ام روشن و شاد است. می گوید ...

من فکر می کنم با اینهمه عشق ، این خانواده مهربان بزرگ دوست داشتنی ، اینها که همیشه و بی سوال یاورم بوده اند از همان روز تولد با خاله ها و و دایی ها و عمه و عمو ...با پدرم و مادرم ،  من نگران هیچ چیز نیستم. مدام لحظه ها را خاطره میکنم باز ... می دانم امروز از آن جمعه هاست که تا ابد حک شده است گوشه دلم....

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٩ - نیلوفر

   سی و چای تازه دم   

ساعت که ١٢ شد من تنهابودم. بایک لیوان چای داغ توی دستم. اینجا در خانه کوچکم موسیقی دلنشینی به گوش می رسید.بلند بود. آرام بود ولی. آشنا بود.  نشسته بودم روی مبل. پای راست روی پای چپ . بی حرکت. لیوان چای را گذاشته بودم روی زانوی خم شده پای راست. بو می کشیدمش. انگار این موسیقی آرام از یک جایی درون لیوان چای بیاید. ساعت دوازده شد. من دست کشیدم روی موهام. هنوز این موهای کوتاه شده تا زیر گوش برایم نا آشناست. انگار هر بار که یاد کوتاه بودنشان می افتم ، یادم می آید که من، نیلوفر جدیدی هستم.

یادم هست شبی که بیست ساله شدم. تنها بودم توی اتاق مخصوصم در خانه پدری. روزهای دانشجویی، روزهای دوستیهای تازه مجازی. یادم هست یک جایی نوشتم از حس بیست ساله بودنم. این ناباوری بزرگ شدن که توی هر داستانی از هر زندگی ای که بخوانی هست و انگار هنوز تازه است. یادم هست نوشتم از حس بیست ساله بودن را . .. موسیقی هنوز می نوازد. چایم هنوز داغ و خوشبوست و من حالا سی ساله شده ام.

کتابخانه بزرگم باهمه کتابهای روی هم چیده شده اش اینجاست .نگاهشان که می کنم انگار همه این سی سال یک جایی توی خطهایشان مخفی شده است. فکر میکنم همه این سالها نیلوفر خودش را جایی زیر این خطها مخفی میکرده است. انگار نیلوفر جدید ، با این قاب عینک جدیدش، موهای تازه کوتاه شده اش و آرزوهای بزرگ تمام نشدنی اش قرار است تازه وارد دنیا شود.

یک لبخندی هست نشسته روی صورتم. کمرنگ و عمیق است. مخصوص سی سالگی است. مخصوص نیلوفر جدید مو کوتاه است. مخصوص زندگی تازه نیلوفر است.مخصوص آدمهایی است که این روزهای زندگی نیلوفر را بازی کرده اند. مخصوص آنهایی است که این ماهها نیلوفر جدید را ساخته اند. دستش راگرفته اند. دوستش داشته  اند. غصه اش را خورده  اند. ساعتها کنارش خندیده اند. در آغوشش گرفته اند. در کنارش قدم زده اند. ساعتهاو ساعتهاحرفهایش را گوش کرده اند.آدمهای جدید و قدیمی.  انگار سی سالگی ام را همین لبخند کمرنگ عمیق معنا میکند. و همین حس ناشناخته سرخوشی از بودن کنار تو. تو ای که خودت را می شناسی بی انکه نامت را بگویم. توی ای که برام همه نامهای جهانی. توی ای که نزدیک ترینی به وجودم و انگار مرادر آستانه زن شدن، کامل شدن سخت در اغوش گرفته ای.  تو ای که از روز تولد بامنی و هنوز نمیشناسمت و دلیل لبخندمی . من بزرگ شده ام. دیگر حقیقتا بزرگ شده ام. من در این شب استثنایی ، با این موسیقی خاص که تو می شناسیش و این لبخند عمیق از ته دل  باورم شده که بزرگ شده ام. زندگیم اما بوی چای تازه دم می دهد... انگار هنوز اول راه باشد...

لینک
۱۳۸٧/۱٢/۸ - نیلوفر

   ادبیات یا سینما؟   

سالها پیش آن روزهای کارگاه های داستان نویسی که شوق نوشتنمان تمام نشدنی بود و می خواستیم مدام قصه آدمهایی را بگوییم که دور و برمان بودند ،‌نهایت آروزی نوشتنمان ، ته دلمان و پنهانی ، این بود که از نوشته هایمان روزگاری  یک فیلمی درست شود. انگار که اوج زیبایی یک داستان آنجاست که قابلیت این را پیدا کند روی صفحه هنوز جادویی سینما دیده شود. خوب یادم هست همه این سالها چقدر غصه می خوردیم که کسی نمی آید سووشون محبوبمان را بسازد. چقدر فکر کردیم به اینکه چه کسی بهتر می تواند زری محبوب ما بشود روی پرده سینما یا کدام مرد هست که می تواند مثل یوسف باشد ؟ با آن سبیلهای بور و بدن بلند و ستبرش. مثلا وقتی جسدش روی اسب بود... هنوز گاهی فکر میکنم به اینکه گل محمد راچطور می شود نشان داد؟ آن لحظه آخرش را که با مارال خداحافظی می کند؟

مهرجویی همیشه عاشق فیلمنامه های اقتباسی بود. اگر سارا خوب بود به خاطر ایبسن بود. اگر مهمان مامان دلنشین بودبه خاطر مرادی کرمانی بود. خمره هم . قصه های مجید هم.

دوستی هست از همین نویسنده داستانهای کوتاه خودمانیمان که گاهی گداری دور هم جمع می شویم و برای هم می خوانیم این چیزها که از روزمرگیهایمان نوشته ایم ، نویسنده بزرگی می شود اگر بخواهد. یک روز داستان بی نظیری خواند از پسرک عاشقی که ماهی شد. ساکت که شد گفتیم میدانی داستانت چقدر در یک فیلم دلنشین می شود؟ گفت : یعنی چیز بدی نوشته ام؟ گفتیم : نه بی نظیر است! خندید که : ادبیات وقتی ادبیات است که نتوانی هیچ جوری بیانش کنی به جز با ادبیات!

این روزها داستانهای محبوبم آنهایی است که هیچ جور روی پرده سینما جای نمی گیرد. انگار آنقدر بزرگ و عمیق است که در هیچ پرده ای ، هیچ فکری، هیچ تخیلی جا نمی گیرد. یک شخصیت مستقل خاص دارد برای خودش. این روزها ادبیات برایم ارزشمند تر است از سینما. فقط کلمه . فقط فکر. نه موسیقی هست نه اشک نه نگاه. فقط این کلماتند که توی ذهنت نقش می بندند تا داستان تو را باز بگویند. داستانی که فقط خاص توی خواننده است. کسی هست بتواند مسخ را بر روی پرده بیاورد؟ کسی هست خشم و هیاهو را بسازد آن طور که فالکنر تو را منقلب می کند؟ اصلا کسی را توان این هست که صد سال تنهایی را بر روی پرده سینما ببیند؟

ولی من هنوز سینما را  دوست دارم. هنوز ساعت۵ صبح بیدار می شوم و در شور برنده شدن "میلیونر زاغه نشین" بالا و پایین می پرم و برای شون پن عزیز ذوق می کنم. هنوز موسیقی فیلمهاست که توی ذهنم می ماند و نگاه خاص آن لحظه عاشقی. هنوز دوست دارم داستانهای محبوبم رافیلم کنند و من ببینمشان. 

هنوز نمی دانم کدامشان بهترند. انگار  تنها می دانم باید داستانها را شنید. خواند . دید. انگار این حکایت است که مهم باشد....

این نوشته بهانه ای شد که که در این باره بنویسم.

پی نوشت:

شکار روباره علی رفیعی خیلی دیدنی است . نمیفهمم هیچ کدام از از اینهمه خرده ای که به این کار دلنشین گرفته اند را. نمی دانم چرانمایش اگر بلندباشد بد است یا اگر درباره آغا محمد خان قاجار باشد بد است. اتفاقا به گمان من روایت تاریخی شکار روباه روایتی مدرن و بسیار عمیق از قدرت و تنهایی و ضعف و نیاز بود. دیدنی است. به این نقدهای مغرضانه که همه چیز رابا متر و خط کش خودشان می سنجند دقت نکنید. کارهای دیدنی را باید دید. حس کرد و ازشان لذت برد. قضاوتی در کار نیست...

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٦ - نیلوفر

   گم گشته   

Stop thinking how ridicules it is and start asking yourself whether  you believe it "or not"**

ما کاملا لاست  شده ایم! و میدانی چرا؟! چون به هیچ چیز باور نداریم... همه چیز در یک زمان و مکانی احمقانه به نظر می رسد.و این خاصیت حقیقت است. انگار وجود نداشته باشد... انگار حقیت محض ،ارامش خالص ، چیزی جز حماقت نباشد ...

 

از خوانندگان اینجا معذرت می خواهم. می دانم آن طور که باید نمی نویسم. بگذاریدش به حساب همین حیرانی و گم گشتگی. اوضاع و احوالم خوب است ولی. خیلی  خوب.  زندگی این روزا بهتر از آنی است که  باید باشد. خیلی بهتر. گم گشتگی هایم لذت بخش است. انقدر که  گفتنی نیست. این بی باوری حماقت وارم  شده  بزرگترین باور زندگی. یک حس غریبی هست آن ته دل که نا آشناست. چند روز دیگر واقعا سی ساله می شوم و این حس غریب هست و تازه می فهمم چقدر نا آشناست. چقدر دوست داشتنی است . برای ننوشتنم دلیلهای بزرگ زیاد دارم. دلیلهایی مثل کار زیاد، مثل برنامه های پشت سر هم. مثل زندگی واقعی غیر مجازی. مثل روزهاییکه 24 ساعتشان خیلی کم است.مثل بی دار خوابی های طولانی. مثل لبخندهایی که از روی صورت پاک نمی شوند بی دلیل و بادلیل. ولی حقیقتش رابخواهید ننوشتنم دلیلش اینهانیست.  درباره اش خواهم نوشت. به زودی. کمی گم گشتگی ها و حیرانی هایم را تحمل کنید. خواهم نوشت ...

** خانوم هاکینز خطاب به جک عزیز و دوست داشتنی ام! (اپیزود 6 فصل 5 لاست)

پی نوشت

1-اگر نمی دانستید بدانید ما کلا طرفدار جک هستیم! حالادرست است که خیلی ایده آل گرا و احمق و ضعیف است. ولی ما دوستش داریم! چون مثل خودمان حیران این ندانستن و ایده آل بودنش است! مثل خودمان گم شده این میان. ما با آدمهایی که همه چیز رامی دانند و باورهایشان محکم است هیچ میانه خوبی نداریم!

2- جک عزیز! بازگشت فاتحانه ات را به جزیره تبریک می گوییم!!!

 ٣-

  You come to love not by finding the perfect person but by seeing an imperfect person perfectly ....

لینک
۱۳۸٧/۱٢/٢ - نیلوفر