اتوبوس شب   

کیومرث پور احمد را همیشه دوست داشته ام. کارش توی ساختن اقتباسهای ادبی خیلی عالی است. قصه های مجید یکی از شیرین ترین و خوش ساخت ترین مجموعه های تلویزیونی ایرانی بود. گمانم در حد و اندازه های دائی جان ناپلئون بود. فیلم سینمایی نان و شعر از مجموعه قصه های مجید یکی از بهترین فیلمهای ایرانی است که دیده ام.من حتی فیلم خواهران غریبش را هم دوست دارم. داستان خواهران غریب اولین داستانی بود که خواندم. دقیقا در ۸ سالگی. درست است که ورژن ایرانی ای که پور احمد از آن داستان ساخت شبیه خود داستان نبود ولی فیلم خیلی دلنشینی بود. حتی یادم هست یک سریال کارگاهی هم ساخته بود که چیز خوبی از آب در امده بود. اوج کارهای پور احمد البته شب یلداست. توی این سالها نمی دانم چرا پور احمد سعی داشته فیلمهای به قول خودشان گیشه ای بسازد که توی هیچ کدام هم موفق نشده بود. گل یخ- که کپی سلطان قلبها بود - کار مسخره ای از آب در آمد و نوک برج هم که اصلا نباید درباره اش حرف زد. پارسال که شنیدم پور احمد این بار یک فیلم جنگی ساخته ٬ آن هم از روی یک داستان کوتاه حدس می زدم که باید کار خوبی باشد. ولی خب آنهمه جایزه ای که توی جشنواره گرفت را خیلیها گذاشتند به حساب سیاست حمایت از سینمای دفاع مقدس . اتوبوس شب را پور احمد از روی یک داسان کوتاه ساخته به اسم سی ونه و یک اسیر. نمی خواهم بگویم فیلم یک شاهکار است یا بی عیب نیست. نه اتفاقا فیلم عیب و ایراد زیاد دارد. شخصیت های غلو شد ه دارد و زیاد هم شعار می دهد ولی اتوبوس شب فیلم خیلی خوبی است. فیلمی است که باید در سینمای جنگ ایران ساخته می شد. چرا که اتوبوس شب یک فیلم ضد جنگ است. یک فیلم انسانی که جنگ را و کشتن را در مقابل دوستی و برادری قرار می دهد. و سوال اصلی اش این است: چرا می کشیم؟؟ مهرداد صدیقیان بازیگر نوجوان فیلم کار شاهکاری از خودش ارائه داده است حتی خسرو شکیبایی هم پس سالها خیلی خوب است. پور احمد به زیبایی موقعیت های کمیک و تراژیک جنگ را نشانمان می دهد. اینکه آدمها بدون اینکه بدانند چرا در مقابل هم قرار می گیرند. گاهی یک طرف پیروز است و گاهی طرف دیگر و نکته جالب این است که اصلا فرق نمی کند اسلحه دست چه طرفی باشد. در هر صورت آدمها شبیه همند و نهایتا انسانند. اینکه فیلم سیاه و سفید فیلمبرداری شده شاید به این دلیل باشد که تاکید بشتری کند براینکه واقعا گروه سربازان ایرنی و عراقی حتی از نظر رنگ لباس هم با هم فرقی ندارند. حتی عماد هم بعد از اینکه چشمانش آسیب می بیند و مجبور می شود آنها رابند پیچی کند از لحظ ظاهری شبیه اسیران عراقی می شود که چشمبند دارند. توی اتوبوس شب برای اولین بار در تاریخ سینمای دفاع مقدس(شاید بعد از طبل بزرگ زیر پای چپ که کلا زیاد هم عراقیها را نشان نمی داد)٬ عراقیها آدمهای خوب و شیرین و مهربانی هستند. و ایرانی ها هم نه در راه خدا می جنگند و نه آرمانهای بزرگ دارند. آنها تنها جوانهای پاکی هستند که می خواهند از سرزمینشان دفاع کنند. ادعای دیگری هم ندارند. ترسو و جوان و خام و پر اشکال هم هستند .

این روزها که باز داریم به سوم خرداد و آزاد سازی خرمشهر نزدیک می شویم خیلی دلم می خواهد که بچه های ۱۷-۱۸ ساله مان را از یاد نبریم. نوجوانهایی مثل عیسی که به راستی باید زندگی کردن را و تحمل را و عشق ورزیدن را و دوست داشتن را از آنها یاد بگیریم.  چقدر جامعه امروز ما آدمهایی مثل آنها را کم دارد.

همیشه وقتی فیلمی درباره جنگ ایران و عراق می بینم نمی توانم به این فکر نکنم که چقدر دنیا٬ جامعه جهانی و سازمان ملل و همه کشورهای پیشرفته مدافع حقوق بشر در برابر حمله و تجاوز به سرزمین ما ساکت نشستند و چقدر بی رحمانه در برابر ما ایستادند. من همه چیز سیاسیت آن دوران را می دانم . انقلاب را و گروگان گیری را و ... ولی هیچ کدام از اینها دلیل موجهی نیست برای کشتن انسانهای بی گناه. من٬ به عنوان یک ایرانی٬ کل جامعه  پیشرفته غرب را دقیقا و کاملا مقصر می دانم در اینهمه برادر کشی. دقیقا مثل اینکه الان مقصرشان میدانم در برادر کشیهای آفریقا. پیشرفت کردن ٬ آموختن و بزرگ شدن پیامدهایی دارد که جامعه پیشرفته غرب به راحتی از زیر مسئولیتش شانه خالی کرده است. ما و عراقیها٬ خام٬ بی سواد و پرتعصب بودیم. رهبرانمان دیکتاتور هایی بودند که مدام هم مارا عقب نگه داشته اند. شما که پیشرفته و درس خوانده بودید و دم از انسانیت و حقوق بشر می زدید. واقعا نمی فهمم چطور وجدانتان اجازه می دهد ما- مردمان بی فرهنگ و بی سواد را- به جان هم بیندازید و بعد تروریست بخوانید.

درباره تروریسم ٬ غرب و رسانه ها فردا مفصل خواهم نوشت. آن هم به بهانه رمان بی نظیر هاینریش بل: آبروی از دست رفته کاترینا بلوم.

لینک
۱۳۸٧/٢/۳۱ - نیلوفر

   ادبیات ادبیات ادبیات   

کار نویسنده امروز بسیار دشوار است. به این دلیل که در فرهنگ کشوری مثل ایران همیشه آنجه از اعصار دور به دست می آید بی توجه به کیفیت آن ٬ گران بها ست و باید ارج گذاشته شود و آنچه انسان معاصر تولید می کند باید ادای دینی باشد به اثاث های قدیمی ای که مجموعه شان سنت نام دارد.....

در همین رابطه سه دسته نویسنده می توان تشخیص داد:

۱- آنها که تفاوت چندانی با همان فرهنگ پوسیده ندارند و به هنگام نوشتن هرگز از این فضای بسته و خفقان آور احساس خفگی نمی کنندبلکه مشتاقانه از آن استقبال می کنند

۲-گروه دیگر از آن سوی بام افتاده اند و با ادبیات به گونه ای برخورد می کنند که انگار از زمان آنها آغاز شده است. انگار پیش از آنها کسی به فارسی چیزی ننوشته است

۳- دراین بین گروه سومی هم هستندکه قضای بسته و خفقان آور را می بینند از آن عذاب می کشند و سعی می کنند با خرد کردن اثاث به درد نخور قضای بازی ایجاد کنند برای هوای تازه و نفس کشیدن.کار این گروه مثل یک جنگ دائمی است.

از مقاله ((سنت ادبی و دینامیتهای بهرام صادقی)) - قصلنامه سینما و ادبیات

***

هوشنگ گلمکانی درباره حافظ و سعدی کیارستمی

انتشار حافظ و سعدی کیارستمی جنجال بیهوده‌ای به پا کرد که بار دیگر یک بیماری مزمن و رو به وخامت جامعه هنری/ فرهنگی/ روشنفکری/ رسانه‌ای کشور را به نمایش گذاشت. این بیماری، خیلی ساده، اسمش حسادت و کج‌اندیشی است که تازه دومی هم حاصل اولی است. در منشأ این جنجال‌ها - همان حسادت - تردیدی ندارم، اما البته مدرک مستندی هم در این زمینه نمی‌شود به محضر جامعه ارائه داد؛ همان طور که خیلی از کارهای کیارستمی در این سال‌ها حسادت‌برانگیز بوده و بسیاری را سر غیظ آورده است.....

فکرش را بکنید که چرا موضوعی به این سادگی باید چنین واکنش‌هایی داشته باشد: عباس کیارستمی به عنوان هنرمندی معتبر در عرصه داخلی و شناخته شده و مورد احترام در جهان (چه خوش‌مان بیاید و چه نیاید)، تصمیم می‌گیرد از هر غزل حافظ و سعدی، یک مصراع را که به نظرش اساسی‌تر و عصاره و جان‌مایه آن غزل است، انتخاب و منتشر کند. ایراد کار کجاست که عده‌ای فریاد اعتراض سر دادند: این چه معامله‌ای است که با حافظ و سعدی بزرگ شده؟، دیوان حافظ و سعدی را خراب کرده، این یک توهین است، و چیزهایی از این قبیل. مگر کیارستمی همه نسخه‌های دیوان حافظ و سعدی را جمع‌آوری و نابود کرده و فقط کتاب خودش را باقی گذاشته؟ خب دیوان کامل این دو شاعر بزرگ با چند تصحیح و روایت دیگر موجود است و ارزش و اهمیت و اعتبار و صلابت خودشان را دارند؛ کیارستمی هم انتخاب و پیشنهاد خودش را داده است. این چه ایرادی دارد؟ کجای عرش می‌لرزد؟ مگر بسیاری از خوش‌نویسان بارها عبارتی، مصراعی، بیتی از حافظ یا شاعران دیگر را برای خوش‌نویسی در تابلویی، از میان یک غزل درنیاورده‌اند؟...

شما مخالف این انتخاب‌ها هستید؟ خودتان انتخاب کنید. اصلأ این طور انتخاب را دوست ندارید، بروید حافظ‌ها و سعدی‌های دیگر را بخوانید. چرا حق یک هنرمند معتبر را که شأن خودش و آثارش بسیار بیش از یک آدم معمولی است، نادیده می‌گیرید؟
به بحث حسادت هم در این‌جا می‌شود رسید که مطمئنم خیلی از آدم‌های «روشنفکر>>و حتی آدمهای معمولی زیر متوسط وقتی با این کتاب روبه‌رو شدند، از خودشان پرسیدند: «اِ... این که کاری نداره... چرا به فکر من نرسید؟» و یادشان می‌رود همین چیزهایی که «کاری نداره»، به ذهن هر کسی نمی‌آید. و فرق آدم‌ها، فرق هنرمند و غیرهنرمند، فرق نابغه و آدم معمولی، فرق آدم مبتکر و آدم خرفت و کودن در همین چیزهاست....

از پرونده این شماره شهروند امروز درباره کیارستمی

***

هر چقدر هم از رضا امیر خانی و دار و دسته اش و آن نوشته های غلو شده حال به هم زنش بدتان بیاید نمی توانید انکار کنید که او فعلا بیشتر از هر نویسنده ایرانی دارد رمان می نویسد. شهروند امروز این شماره مصاحبه جالبی با رضا امیر خانی دارد . برای ما سمپادیها خواندنش بیش از بقیه جالب است. وسوسه ام کرده بروم نشت نشا- داستان امیرخانی از فرار مغزها- را بخوانم.

 

لینک
۱۳۸٧/٢/۳٠ - نیلوفر

   قرمز- مثل رنگ خون   

تنهام. نشسته ام رو صندلی  و یک مجله روبرویم باز است. نمی خوانمش. دارم سعی می کنم احساساتم را کنکاش کنم. نگرانم؟ می ترسم؟ ناراحتم؟ اینجا بیمارستان است.  نباید نگران باشم. بیماری قلبی است؟ خب هنوز که سکته نکرده و زودتر هم فهمیده ایم. جای نگرانی نیست. همسرم و مادرش رفته اند توی اتاق عمل. خبر ندارم دکتر دارد چه می گوید. آیا پدر شوهرم سالم است؟ نکند نیاز به عمل داشته باشد؟ خب داشته باشد چه اشکالی دارد؟ عمل می کند خوب می شود دیگر. نگرانی ندارد. نگرانم . فامیل مدام اس ام اس می زنند: چی شد؟ صبر می کنم. کافی است چند دقیقه صبر کنم. به قلب فکر می کنم به رگهای اصلی به گرفتگی رگ . به خون که پمپ می شود توی شبکه ها. حیرت می کنم. عجب ... پسر مسئول اتاق آنژیو دم در اتاق داد می زند. می گوید: یوهو! نگاهش می کنم. می گوید: پرسپولیس گل دوم رو زد!! توی گوشش هدفون گذاشته دارد بازی را گوش می کند. می خندم. پرستارها جمع می شوند. داد و هوار می کنند. دختر پرستار برای پسر جارو کش کر کری می خواند. من به خون فکر می کنم. در اتاق باز می شود. نگاهش می کنم. صورت همسرم بی خون است. سفید شده. دلم می ریزد. حس می کنم خون پاشیده توی دلم. مادر شوهرم هم بیرون می آید. می گوید خطر رفع شده. به موقع اقدام کرده ایم. دستش را می گیرم. لبخند می زنم که: نترس. مشکل حل شد. صورت رنگ می گیرد. آرام می گوید گرفتگی کامل بوده ... با سکته فاصله ای نبوده ... می گویم فکرش را نکن. نترس. نگران نباش. ناراحت نباش. تمام شد. حس می کنم آرام آرام شده ام. می شنوم توی استادیوم دارند جشن می گیرند. فکر می کنم به خون. که حالا می تواند به سرعت توی رگها جاری شود.

 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٩ - نیلوفر

   گزارشات فرهنگی هنری هفته   

 کوری

سالهای اول دانشگاه٬ مهمترین اتفاق بشریت ٬ برای ما البته!٬ کوری ژوزه ساماراگو بود. حالا مثلا فرض کن آن روزها طاعون آلبر کامو را هم نخوانده بودیم ولی به هر حال خواندن کوری برای من که خیلی لذت بخش بود. روی تختم نشسته بودم پشتم را به دیوار تکیه داده بودم و زانوهایم را جمع کرده بودم و کتاب را گذاشته بودم روی زانوها و تا خود صبح مدام می خواندم. خوب یادم هست آن صحنه تجاوزش را که خواندم کتاب را بستم و یک ربعی همانطور به جلو خیره شدم. بعد انگار که تازه به دنیاآمده باشم دوباره شروع کردم به خواندن. بچه های هم نسل من خاطره های زیادی از کوری دارند. کوری تقریبا بعد از رمانهای میلان کوندرا(که اوج روشنفکری دوران دبیرستانمان بود) اولین رمان مهم و جدی و پرفروش دوره ما بود. حالا حتی فکر کردن به اینکه فسلمش را ساخته اندهم شیرین است. ظاهرا فیلمش افتتاحیه کن امسال بوده و سرکار خانم جولیان مور(کسی می تواند خاطره بازی بی نظیر او را در ساعتها از یاد ببرد؟) هم نقش خانم دکتر را بازی می کند. بعضی از وقتها٬ دقیق مثل الان٬ دلم می خواست فرانسوی بودم و الان می توانستم بروم فیلمهای کن را ببینم!.
***
ها کردن
ها کردن٬ مجموعه داستان پیوسته آقای پیمان هوشمند زاده خیلی خوب است. احتمالا برای هر جامعه ای چنین کتابهایی کاملا لازم است ولی باز هم تکرار می کنم که خیلی غم انگیز است که نهایت ادبیات این روزهای ما شده مجموعه داستان ها کردن. این داستان از آنهایی است که موقع خواندنش کیف می کنی٬ البته اگر اهل ادبیات باشی٬ یک مقداری تعجب می کنی و به خودت می گویی: چقدر جالب! این چیزها چطور به فکر نویسنده رسیده! ولی کافی است فقط دو ساعت از خواندن داستان بگذرد. هیچ چیزی توی مغزت باقی نمی ماند. تمام می شود. خود خواندن مجموعه هم کلا یک ساعت و نیم وقت می گیرد. این است که تحسین شده ترین مجموعه داستان سال ۸۶ کلا دو ساعت روی آدم اثر می گذارد(آن هم اگر خودت عاشق ادبیات و نوشتن باشی ) فکر نمی کنم خواننده عادی حتی حاضر باشد داستان ها را نگاه کند.
****
سینما و ادبیات
فصلنامه سینما و ادبیات شماره بهار یک پرونده مفصل دارد درباره دیوید لینج . بزرگراه گمشده و جاده مالهلند . یک مقدار هم درباره سودبرگ مطلب جالب دارد. به هر حال اگر لینچ باز هستید از دستش ندهید.
***
کیمیایی
توی چند روز گذشته پشت سر هم چند تا فیلم ندیده مسعود کیمیایی ام را دیدم: سربازهای جمعه٬ اعتراض٬ رئیس و محاکمه. تنها چیزی که می تواند بگویم این دو جمله است:
۱- آقای مسعود کیمیایی خواهش می کنم دیگر فیلم نسازید
۲- دیدن همه این فیلمها عذاب بزرگی است. هرگز خودتان را درگیر این عذاب نکنید.
من یک تکه نان آقای تبریزی(اگر نمی دانید بدانید که من از این فیلم متنفرم!) به همه این چیزهایی که جناب کیمیایی ساخته ترجیح می دهم. شما خودتان اوج فاجعه را حدس بزنید!

 

لینک
۱۳۸٧/٢/٢۸ - نیلوفر

   سه تا گل در کتاب فروشی   

دارم توی شهر کتاب می گردم و برای خودم کیف می کنم. بعد از نمایشگاه شهر کتاب کلی قفسه هایش را نو کرده و کتابهای جدید توش پیدا می شود(البته جدید که نیست ولی چاپشان تمام شده بود) یک عصر چهارشنبه بهاری دلنشین است و بیرون باران نم نم می بارد. یک موسیقی یونانی دلنشین هم پخش می شود.من رو زمین نشسته ام(بخش ادبیات آلمان اصولا روی قفسه های پایین است و برای گشت و گذار توی بورشت و بل و اینها تنها راه حل نشستن روی زمین است!)‌ به غیر از من دو تا دختر جوان دیگر هم هستند یکیشان محو کتابهای معناگرای!! لطفا گوسفند نباشید و راز و این چیزهاست و آن یکی دارد داستان کوتاه های کارور را ورق می زند. پسر جوانی هم خم شده روی کتابهای تاریخ هنر و معلوم نیست به چه چیز فکر می کند. به غیر از این شهر کتاب به طرز مرموزی ساکت است. از فروشنده ها خبری نیست. دیگر آن پسرک همیشگی نیامده بالای سر ما ببیند چه می خواهیم. قسمت نوشت ابزار هم کسی نایستاده . انگار که یک جریان مشکوکی در کار باشد. سه تا از پسرهای فروشنده پشت صندوق جمع شده اند و بی حرکت و در سکوت کامل به چیزی آن زیر میز خیره شده اند. از پیدا کردن چاپ آخر ((آبروی از دست رفته کاترینا بلوم)) هاینریش بل غرق در خوشی هستم که می بینم سه تاییشان در سکوت دست می زنند. یک جورهایی بالا و پایین می پرند. از حرکاتشان خنده ام گرفته . به یک باره دو تا از پسرهای سی دی فروشی (که طبقه پایین است) به سرعت باد از پله ها بالا می آیند و یکی دو تا مشت توی بازوهای پسرهای پشت صندوق حواله می کنند. همه این اتفاقات بی صدا انجام می شود. می روم سراغ داستانهای ایرانی. دو سه تا داستان کوتاه انتخاب می کنم. یکیشان را مدتها بود دنباش بودم ولی پسر فروشنده همیشه می گفت: هیمن پیش پای شما تمام شده! دارم ورقش می زنم که پسردها دوباره بالا و پایین می پرند. یکیشان٬ همان که می گفت پیش پای شما تمام شده٬ سوت می زند. با هم خنده های ریز می کنند. این بار یکیشان می دود پایین پیش پسرهای سی دی فروش. کتابهایم را جمع می کنم می روم دم صندوق. اصلا حواسشان به من نیست. کتابها را می گذارم روی کانتر. نگاهشان می کنم. سرهایشان پایین است . خیلی دلم می خواهد بدانم چه چیزی آن زیر است که دارند این طور هیجان زده نگاهش می کنند. سرم را خم می کنم روی میز. یک موبایل کوچک است که دارد بازی پرسپولیس را بی صدا پخش می کند. تازه می فهم اوضاع از چه قرار است. پسرها حالا متوجه ام شده اند. معذرت خواهی می کنند. کتابها را حساب می کنند. پرسپولیس دوباره گل می زند. این بار دیگر همه پسرهای طبقه پایین هم بالا می آیند. ۵ تایی با هم با صدای پایین می گویند: گل!!! می خندم. می پرسم: چند چنده ؟! یکیشان با افتخار می گوید: ۴ -۱ . می گویم : خب سپاهان چی؟! از اینکه اطلاعات فوتبالی ام کامل است متعجب می شود! می گوید اونم برده. می خندم. می گویم: من که استقلا لیم ولی امیدوارم بتونین سپاهان رو ببرین دوباره اینقدر خوشحال بشین. ابروهایش را بالا می اندازد و به بقیه پسرها نگاه می کند: استقلال هم باخته در ضمن! می گویم: این نیز بگذرد! . از در که بیرون میآیم باران قطع شده. نسیم بهاری دلنوازی می وزد. فکر میکنم که چقدر خوشحال شدن و لذت بردن از زندگی ساده تر از آنی است که فکر می کنیم...

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٦ - نیلوفر

   رویای بابل   

در نگاه اول رویای بابل یک رمان پلیسی است. من آنقدرها هم رمان پلیسی خوان نیستم ولی مگر می شود یان فلمینگ را دوست نداشت مثلا؟! رویای بابل داستان یک کارگاه خصوصی ورشکسته است که یک مشتری خوب به تورش خورده . موضوع هم قتل یک زن جوان است و کل قضیه رمز آلود و هیجان انگیز است. تا اینجای کار می توانید مطمئن باشید به سرعت داستان را می خوانید و با علاقه گره های داستانی اش را کشف می کنید . ولی خب به هر حال رویای بابل را ریچارد براتیگان نوشته . کسی که اصولا داستانگو نیست. (همین جا می فهمی که اتفاقا چقدر هم خوب بلد است داستان بنویسد فقط نمی خواهد انگار!) مشکل کاراگاه خصوصی این داستان این است که چندین سال است که در رویای بابل فرو می رود! یعنی همنطور که نشسته و دارد به معمای قتل و جسد و اینها فکر می کند به یک باره می رود توی فکر و خیال قرون گذشته. خودش را در شهر باستانی بابل می بیند و برای خودش داستان سرایی می کند. قهرمان داستان یک جورهایی زندگی دو گانه دارد. یکی زندگی نکبت بار بی پول کاراگاهی واقعی اش هست و دیگری یک زندگی رویایی با زنان زیبا و قدرت و ثروت در بابل!. البته اگر مثل یک رمان پلیسی انتظار دارید همه سوالها در انتها پاسخ داده شود سخت در اشتباهید. تقریبا هیچ گره ای باز نمی شود. کلا انگار براتیگان با مهارت یک داستان پلیسی نوشته بعد آن را هجو کرده است. به هر حال براتیگان یک منقد بزرگ مدرنیته آمریکایی نیکسون وار است. آیا براتیگان می خواسته این هیاهوی هیجان را هجو کند؟ احتمالا. هر چه که هست رویای بابل خواندنی است. آدم یک جاهایی حتی یاد ناتور دشت سالینجر می افتد آن هم در قالب یک داستن سرگرم کننده معما گونه پلیسی. کلا به گمانم کاراکترهایی شبیه پسرک شخصیت اصلی ناتور دشت(اسمش چی بود؟! کسی یادش مانده؟!) در آن دوران شکوه زندگی آمریکایی که دنیا را به تسخیر خودش آورده بود در اکثر نوشته های منقدین فرهنگ آمریکایی- که اتفاقا خودشان هم همگی آمریکایی هستند- به وفور یافت می شود.ولی قسمت خیلی خوب رویای بابل همان رویاهای بابلش است! اگر کمی عشق و علاقه به خیالبافی داشته باشید٬ از خواندن رویای بابل بسیار لذت خواهید برد!
 
پی نوشت بی ربط:
۱- سه - چهار سال پیش در آن روزهای ترس از زلزله - پس از زلزله چالوس و بلده- همکارم می گفت : تهران هیچ وقت زلزله بد نمیاد چون خدا اونقدرها هم بی رحم نیست.
۲- یک روز بعد از زلزله مهیب پاکستان ی راننده تاکسی می گفت: خانوم این پرچمای امام حسین رو میبینین توی شهر؟ همینا باعث میشه اونجا زلزله بیاد و اینجا نیاد.
۳- ۲۰ هزار نفر مرده اند در چین. ۲۰ هزار آدم با عشق و آرزو . نبودن باور نکردنی است.
۴-حیرت انگیز نیست؟

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٥ - نیلوفر

   من عاشق چشمت شدم   

یک آن شد این عاشق شدن،
                          دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا،
                      از عمق چشمانم ربود
من عاشق چشمت شدم،
                          نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این
                           دیوانگی و عاقلی
پی نوشت:
۱- هیچ قسمتی از سریال مدار صفر درجه را ندیدم. حرف برادرم را که مدام می گفت سریال رو بی خیال موسیقی اش عالی است پشت گوش انداختم. و امروز بیش از ۵۰ بار شنیدمش. عاشقش شدم. اینجا دانلودش کنید.
۲-خوب می دانم منظور آقای افشین یدالهی ترانه سرای این کار دل نشین کاملا عارفانه بوده است ولی واقعا حیف نیست چنین تعبیر زیبایی از بشریت را به عرفان ربط بدهیم؟ . تعبیر عشق به چشمان زیبا و افسانه زیبای خلقت.  من عاشق همه افسانه های عرفانی ایرانی هستم چون توش عشق موج می زند. دقیقا عشق به چشمان زیبا و عشق به افسانه های شیرین.گرچه نهایتا هیچ تفاوتی بین عرفان و مذهب نمی بینم و نظرم درباره هردو یک سان است
لینک
۱۳۸٧/٢/٢٤ - نیلوفر

   سینما-عشق-زندگی   

خیلیها را دیده ام که در مواقع سخت زندگی می گویند: زندگی فیلم نیست. قصه نیست. مثلا وقتی پسر یا دختر خیلی جوانشان دارد برای ازدواجش تصمیم غلطی می گیرد و تنها دلیلش هم عشق است همه بهش می گویند:زندگی واقعی فیلم نیست. عشق و عاشقی تمام می شود و ... خب احتمالا  حق دارند. خود من چندین بار همچین نصیحتهایی را به کوچکترها کرده ام . ولی حقیقتش این است که زندگی برای من زیباترین فیلم جهان است. از کودکی عادت داشته ام گاهی که خیلی غصه دار می شدم ٬پدرم دعوایم می کرد یا نمره بدی می گرفتم یا با دوستی حرفم می شد٬ برای چند لحظه چشمهایم را می بستم و فکر می کردم که من یک بازیگر ماهر هستم که دارد توی فیلم ((زندگی نیلوفر)) بازی می کند٬ بعد گریه می کردم و ته دلم فکر می کردم(عجب هنرپیشه خوبی هستما!) زندگی ٬ وقتی این طوری بهش نگاه کنی ٬ خیلی هیجان انگیز و جالب می شود! همیشه فکر می کردم یک سری تماشاگر خیالی هستندکه دارند این زندگی را نگاه می کنند. یادم هست٬ ۱۰ - ۱۱ سال پیش که پدربزگ پدری ام را به خاک می سپردیم٬ (اولین بار بود که به طور کامل مراسم خاک سپاری می دیدم)توی شلوغی بهشت زهرا و گریه پدر و مادر و عمو مادربزرگ و خودم٬ حس کردم که فیلم زندگی ام به جاهای جالبی رسیده است. بعد همانطور که اشک می ریختم و دلم برای پدربزرگم تنگ شده بود می گفتم: چه جالب! چقدر تاثر انگیز! این قضیه فقط به بدیها بر نمی گشت. اولین بوسه ام آنقدرها که انتظارش را داشتم شاعرانه نبود. گرچه قلبم داشت تند تند می زد ولی خب دخترها همیشه انتظارات خیلی خیلی عاشقانه تر دارند نسبت به اولین بوسه هایشان. بعد یادم هست درست توی آن لحظه فکر کردم که دلیلش این است که اینجای فیلم٬ یک موسیقی خوب عاشقانه کم دارد!. درست از همان روز تصمیم گرفتم برای مواقع خیلی احساساتی و اینها حتما توی ذهنم موسیقی بسازم. حقیقتش را بخواهید من اصلا دیوانه نیستم! من دارم ((زندگی نیلوفر)) را بازی می کنم و به طور موازی تماشاچی اش هم هستم. بنابراین توی خیلی از لحظات حسابی احساساتی می شوم. مثلا با دیدن دریا اشک توی چشمهایم جمع می شود چون واقعا این صحنه فیلم خیلی تاثیر گذار است. مخصوصا با آن موسیقی خیالی استثنایی. یا مثلا وقتی دو تایی نشسته ایم توی کافی شاپ یک دفعه دستش را می گیرم و عاشقانه نگاهش می کنم و بعد خودم ازاین صحنه حسابی احساساتی می شوم! روی همین حساب دقیقا فکر می کنم زندگی یک فیلم است. که فیلمنامه نویس و کارگردان و سازنده موسیقی متن و بازیگرش خود آدم است. برای همین است که فکر می کنم شاهکار سینمای جهان٬ شاهکار زندگی٬ همان دو دقیقه آخر فیلم سینما پارادیزو است. همان جا که توتوی میانسال٬ حلقه فیلمهای سانسور شده را که آلفردوی پیر برایش گذاشته توی دستگاه پروژکتور می گذارد و کنجکاوانه روی صندلی سالن تاریک می نشیند و مهم ترین اتفاق جهان را نگاه می کند: داستان عشق- بوسه های عاشقانه. بعد حیرت می کند شاد می شود پر شور می شود و توی عشق غرق می شود.

لینک
۱۳۸٧/٢/٢٤ - نیلوفر

       

 مجله فیلم و رابطه سینما و ادبیات

دنیای اینترنت٬ وبلاگ و خبرهای اینترنتی باعث شده است که سال به سال دیگر سراغ مجله فیلم نروم. من! که همه نوجوانی ام به خواندن(یک جورایی خوردن!)‌مجله فیلم گذشته است. یروز که پس از مدتها دوباره مجله فیلم ورق می زدم فهمیدم دقیقا که دلیلش چیست. روزهایی که بود که مهم ترین اخبار سینمایی جهان٬ فیلمهای روز (مخصوصا اروپایی هایش!) نقدهای خوب و ... را فقط می توانستی آنجا بخوانی. ولی امروز خواندن همه اینها مثل دیدن یک فیلم تکراری است. شیرین است ولی تکراری است. ولی مجله فیلم این شماره٬ دو تا چیز خیلی خیلی خوب دارد که همانها کلی جذابش کرده. اولی یک مصاحبه مفصل است با پیمان قاسم خانی. مصاحبه تخصصی و این ها نیست. کلا فکر نمی کنم پیمان قاسم خانی یک فیلم نامه نویس متخصص باشد (مثل فرهادی عزیز نیست ) ولی یک چیز بامزه خواندنی است. یک چیزی توی مایه های بحث با بچه های سابق مدرسه درباره فرندز یا چلچلراغ خوانی مثلا! از هر دری سخنی است ولی انگار که این حرفها را خودت زده باشی!.
دومین بخش جالب این شماره پرونده ای است که مجله فیلم به رابطه سینما و ادبیات اختصاص داده است. یکی دو تا مقاله خیلی خیلی جالب دارد در این بخش که از خواندنشان بی نهایت لذت بردم. انگار این حرفها را من مدتها یک گوشه ذهنم گذاشته بودم و نمی توانستم درست و حسابی بیانشان کنم. در این سری مقالات به خوبی ضعف اصلی ادبیات امروز ایران (و البته سینمای ایران) پر رنگ شده است: نداشتن داستان. کاملا با نویسنده مقاله موافقم. داستانهای امروزی ایران یا به قول معروف صادق هدایتی است( ادعا می کند درباره انسان در جهان درونی خودش صحبت می کند) یا داستانی عشقی کشدار بی رمق تکراری عامه پسند است. ادبیات ٬ یعنی داستان گویی. ما داستان گویی نداریم. ما نیاز به یک چیز میانه داریم. یک جخوف٬ داستایوفسکی٬ هاینریش بل. خوب است که ادبیات درباره انسان و رابطه با دنیای درونش باشد ولی ادبیات در وهله اول باید داستان گو باشد. یا حداقل ادبیات داستان گو اصل کار است و در کنارش می توان ادبیات غیر داستانی هم داست. جامعه امروی ما داستان کم ندارد. شهرزاد ندارد. همین مشکل در سینمای ما هم رسوخ کرده است. سینمای ما٬ یا عشقهای تکراری و احمقانه عامه پسند است یا فیلمهای روشنفکری بی داستان. همین است که مثلا شهر زیبا توش پر رنگ می شود چون شهر زیبا قبل از اینکه درباره انسان و رابطه اش با دنیای بیرون و درون باشد(که هست) یک داستان قوی و جذاب و نو دارد. خواندن یان مقاله ها ی مجله فیلم را به همه علاقمندان ادبیات و سینما توصیه اکید می کنم!
***
رویای بابل

مهم ترین اتفاق ادبی این روزها٬ رویای بابل جناب ریچارد براتیگان است. اگر به قول امروزیها براتیگان باز باشید که خب حتما تا به حال خواندیدش! ولی اگر مثل من باشید و براتیگان باز نباشید و جانتان در آمده باشد سر خواندن ((صید قزل آلا در آمریکا)) - که کتاب خیلی خوبی است فقط من از خواندنش لذت زیادی نبردم- هی کتاب را می گذارید جلو چشمتان و هی حوصله نمی کنید بخوانیدش. بعد هی یاد ((اتوبوس پیر-مجموعه داستانهای کوتاه براتیگان)) می افتید که چقدر بعضیهاش جالب بود و باز وسوسه می شوید بروید رویای بابل را بخوانید و آن وقت مثل من صفحه اول را باز می کنید و در کمال تعجب به سرعت تا به آخر می خوانیدش!. درباره این داستان حرفهای زیادی دارم که فردا خواهم زد. فقط می خواستم امروز این را بگویم که همین که مهمترین اتفاق ادبی این روزهای ما٬ رویای بابل ریچارد براتیگان  است که نویسنده آمریکایی ضد مدرنیته  دهه هفتادی- تعریف دقیقش می شود یک هیپی واقعی!- نشان می دهد ما کجای ادبیات جهان هستیم! خیلی خوب بخواهی بدانی حدود ۴۰ سال عقبیم!

لینک
۱۳۸٧/٢/٢۳ - نیلوفر

   روش من   

 
 و هم اکنون
 به انتها نزدیک می شوم
دارم پرده آخر را تماشا می کنم
دوست من، به روشنی می گویم
سرنوشتم را شرح می دهم،چرا که از آن مطمئنم

من زندگی کاملی داشته ام
به همه جا سفر کرده ام ، همه بزرگراهها را طی کرده ام
و چیزهایی بسیار بیشتر از آن
من
به روش خودم زندگی کرده ام


افسوس؟ بله چند تایی داشته ام
اما آنقدر انگشت شمارند که به حساب نمی آیند
من ، آن کاری را کردم که باید می کردم
و بدون هیچ چشم پوشی  همه جوانب را بررسی کردم


من همه چیز را برنامه ریزی کردم
همه حواشی  را به دقت بررسی کردم
ولی ...
بیشتر از این.. خیلی بیش از این  که دارم می گویم
من
به روش خودم زندگی کردم
 
بله ، می دانم به خوبی آگاهی
که زمانهایی لقمه هایی بزرگ تر از دهانم برداشتم
ولی در گاههای  شک و تردید، تا به انتها همه شان را بلعیدم یا بیرون ریختم
من با همه چیز مواجه شدم و سربلند ، ایستادم
و ... به روش خودم زندگی کردم

عاشق شده ام، خندیده ام، اشک ریخته ام
همه چیز داشته ام، حتی ... از دست داده ام
و اکنون ، که اشکهایم فرو نشسته است
همه آنها به نظرم دوست داشتنی می آید
 

اینکه فکر می کنم : من همه این کارها را کرده ام!
و اجازه بده بگویم که به همه شان هم افتخار می کنم
نه ، اوه نه ، من ، نه
من، به روش خودم زندگی کردم


به راستی انسان چیست؟
چه دارد؟ جز وجود خودش؟
و پس از آن نیستی است
انسان چیست جز اینکه حقیقتی را که احساس می کند به زبان بیاورد
نه کلام آنها که در برابرشان زانو زده است
همه چیز نشان می دهد که من، از همه چیزدنیا  استفاده کرده ام و
به روش خودم زندگی کرده ام

۱- من عاشق این آهنگ فرانک سیناترا هستم. می توانم بارها و بارها گوش کنمش
۲-ترجمه آهنگ کار مسخره ای است!
۳-حقیقتش این ست که روش زندگی من مختص خودم است و خیلی هم دوستش دارم و باعث افتخارم است. با سیناترا بی نهایت موافقم که دلیل زندگی همین است. که به روش خودت خوب باشی و لذت ببری.
لینک
۱۳۸٧/٢/٢٢ - نیلوفر

   تعطیلات آخر هفته   

دریا
بویت را بیشتر از وجودت دوست دارم. همان بوی شور نمناک را. دوست دارم روی ماسه های خشک بنشینم.پاهایم را توی شکمم جمع کنم. بعد دستهایم را بگذارم روی زمین و ماسه های سرد را مشت کنم ٬ بالا بیاورم تا از لای انگشتانم بریزد.دوست دارم نفسهای عمیق بکشم و به تو٬ بی کران بی انتهای رنگارنگ نگاه کنم. هوا سرد است. ابرها آسمان را پوشانده اند. رنگشان معلوم نیست. سفید نیستند.سیاه نیستند. آبی هم نیستند. کبودند. انگار تو٬ دقیقا آن تکه آبی پر رنگ بی نظیرت را پاشیده ای رویشان. ابرها انگار که برق می زنند.می توانم ساعتها همینجا بنشینم٬ بی اعتنا به سرمای اردیبهشتی چمخاله زیبا و نمناکی شنهای زیرم بس که دلم برایت تنگ شده است. بس که حرف دارم . حرفهایی که از همان روز ۱۲ سالگی که تنها نشسته بودم روبرویت تنها و تنها برای تو گفته ام.
***
لاهیجان
بارها و بارها گفته ام که عاشق لاهیجانم. بی هیچ تردیدی شهر مورد علاقه من در دنیاست. کوههای چایش را دوست دارم و دریاچه زیبایش را و کتاب فروشی های تک و توکش را و مردمان مهربانش را. دوست دارم که توی هر مغازه ای که می روی ٬ حتی اگر نانوایی بربری باشد٬ حتما خانمها هستند که شاداب و تند و تند کار می کنند. دخترهای جوان٬ زیبا٬ همه جا هستند همه کار می کنند و دقیقا به همین دلیل همه چیز این منطقه یک آرامش مخصوص و دلنشین دارد. این روزها لنگرود را هم دوست دارم. تازگیها یک پارک بزرگ زیبا ساخته اند با چهار دریاچه و پلهای رویش. هیچ لذتی بیشتر از دویدن در این پارک نیست. اینجا کسی کاری به کارت ندارد. تنها خودت می مانی و اینهمه زیبایی و بوهای آشنای مست کننده. مطمئنم اگر روزی بخواهم جایی غیر از تهران زندگی کنم آنجا همین منطقه خواهد بود.
***
نانواها
توی صف نانوایی بربری ایستاده ایم. دخترک با مقنعه قهوه ای آردی شده اش تند تند بین تنور و صندوق فروش در رفت و آمد است. دو تا نانوای دیگر٬ دو تا پسر جوان بامزه هستند. یکیشان موهایش را سیخ سیخ کرده آن یکی گردن بند طلا گردنش کرده. دختر گوله گوله خمیرها را می اندازد روی میز٬ پسرهای ورز می دهند می گذارند توی تنور. دختر از تنور در میآورد می گذارد جلوی ما. شاد و شنگول و خوشند. نمی فهمم به هم چه می گویند ولی هر سه تایشان در حال خنده هستند. فکر می کنم: خوشبختی یعنی همین.
***
سمفونی قوباغه ها
ساعت نزدیک ۱۱ شب است. چراغهای حیاط خاموش است. آمده ام کنار رودخانه - رودخانه بی حرکت چمخاله - دستهایم را کرده ام توی جیبهام و تنم از سرما مور رمو شده است. باد توی موهایم پیچیده و بوی دریا را برایم آورده. رودخانه ٬ توی شب٬ تاریک و وهم آلود است. سکوت و مه و باد. یکی دو تا قورباغه شروم می کنند با صدای بلند قور قور کردن. درست روبرویم هستند. توی آب. روی برگها لابد. تاریک است. نمی بینمشان. فصل جفت گیری است. می خوانند. یکی این طرف یکی آن طرف بعد دوتایی می خوانند و سه تایی و ده تایی و باد توی موهای من همچنان می پیچد و قورباغه ها به ترتیب می خوانند بلند . منظم. از چپ از راست. بعد به یک باره ساکت می شوند. فکر می کنم انتهای یک سمفونی زیبا را شنیده ام. دستهایم را از توی جیبها بیرون می‌آورم. برایشان دست می زنم. بالا و پایین می پرم!

لینک
۱۳۸٧/٢/٢۱ - نیلوفر

   صادق هدایت بی چاره!   

استاد ادبیاتم همیشه می گفت آنها که درایران ادبیات را با سیاست مخلوط کردند بیشترین خیانت را به ادبیات فارسی کرده اند. احتمالا اول از همه منظورش حزب توده و کلیه گروههای چپ گرا بود.وقتی تاریخ معاصر ادبیات ایران را می خوانی٬ مثلا خاطرات ابراهیم گلستان ٬ رد پای حزب های سیاسی روشنفکری در همه جای ادبیات به چشم می خورد. مهم ترین مشخصه این مسئله هم خود کانون نویسندگان ایران است. به گمانم هر انسان مدرن و عاقلی بداند وظیفه یک کانون نویسندگان باید حمایت از همه نویسندگان جوان٬ حمایت از صنعت نشر و اوضاع معیشتی نویسندگان باشد. به طور کلی به کانون نویسندگان چه ربطی دارد که از حزبی دفاع کند یا نکند. هر نویسنده ای بنا به تفکر و دیدگاه خودش می تواند پیرو یک ایده سیاسی باشد یا نباشد ولی ادبیات در معنای عامش٬ یعنی فکر کردن درباره جهان و جهان را دوباره خلق کردن٬ حد و مرز و حزب و ... نمی شناسد. کدام نویسنده حزبی در دنیا موفق بوده است؟ آیا مثلا همین ماکسیم گورکی با آن نوشته های مزخرفش به معنای واقعی نویسنده بوده است؟ یا حتی همین جورج اورول که من هم دوستش دارم. ادبیات معنایی بسیار وسیع تر از منافع حزبی و سیاسی و دارد. یک گستره کاملا انسانی که تنها عاشقان ادبیات درکش می کنند. روی همین اصل من٬ گرچه با هر چه جمع کردن و بستن و مجوز ندادن در اداره ارشاد این روزها می گذرد مخالفم٬ ولی بعضی ازاین قلع و قمع ها را طبیعی می دانم. کتابهای جهت دار سیاسی که پر از استدلالهای بی ربط و بزرگنمایی های مخرب است را دولت جمع می کند. خب منافعش ایجاب می کند لابد. گرچه این مسئله کاملا از نادانی اوست چرا که چنین نوشته های بی ارزشی هرگز نمی توانند تاثیر بزرگی بر انسانها بگذارند. شما الان مادر ماکسیم گورکی را بخوانید. قول می دهم خنده تان می گیرد. ولی واقعا از درک من خارج است که دولت های سیاسی چرا در همه مقاطع زمانی به نوشته های خوب غیر سیاسی که تنها و تنها درباره انسان است مجوز نمی دهند. توی ایران مثل همیشه صادق هدایت- این پدر داستان نویسی معاصر(تقریبا!) - همیشه و همه وقت زیر تیغ قرار می گیرد.  به خدا من هنوز نفهمیده ام سه قطره خون ٬ بوف کور و سگ ولگرد به کجای رژیم شاهنشاهی یا جمهوری اسلامی مشکلی وارد می کند؟! من صادق هدایت را دوست دارم . جالب اینجاست که دوست داشتنم اصلا ربطی به بوف کور و سه قطره خون هم ندارد!. من صادق هدایت را به خاطر داستانهای کوتاهش دوست دارم. به خاطر داش آکل و زنی که مردش را گم کرده بود. صادق هدایت یکی از پر شورترین نویسنده های ایران است. هیچ هم نمی فهمم چرا مدام می گویند پوچ گرا بوده یا مروج خودکشی!!! واقعا کسی پیدا می شود که خوب و خوش و خرم باشد بعد بوف کور را بخواند بعد بخواهد خودکشی کند؟! صادق هدایت خودش در اثر فقر خودکشی کرده. چه ربطی دارد به پوچ گرایی؟! مطمئن باشید هر کسی که می نویسد٬ اول از همه انسان را دوست دارد(وگرنه زحمت نوشتن به خودش نمی داد) بعد حتما دنیا را و زندگی را دوست دارد. اینکه زندگی هدف مشخصی ندارد٬ اینکه وجود انسان پوچ است و .... فکر کردن درباره زندگی است . همه اش از عشق به زندگی نتیجه می گیرد. و تازه خود هدایت بی چاره هم که بالاخره این چیزها را از خودش درنیاورده. به هر حال کافکا بوده و نیچه بوده که هر دویشان هم به نظر من عاشق زندگی بوده اند. من بوف کور را دوست دارم ولی کاملا معتقدم تحت تاثیر کافکا نوشته شده. به همین دلیل داش آکل را ترجیح می دهم. حالا همه اینها را گفتم که باز تعجبم را از جمع آوری دوباره کتابهای صادق هدایت از نمایشگاه کتاب امسال بگویم! آخر کسی پیدا می شود برای من توضیح دهد سه قطره خون چرا بد است؟ همه رژیمهای سیاسی با این کتاب مشکل داشته اند! کسی می تواند یک انقلابی مخالف رژیم را ٬ نه اصلا یک دیندار که حالا ضد دین شده را! برای من مثال بزند که این تصمیمش را بر اساس سه قطره خون گرفته باشد؟!

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٧ - نیلوفر

   جاودانگی   

آفتاب تند است. گرچه ٬ وزیدنیک نسیم ملایم بهاری نشستن را برایمان ساده تر کرده است. ما زنها٬ همگی نشسته ایم. سرها پایین. روسری ها مشکی. مردها اکثرا ایستاده اند. سرها پایین. پیرهن ها مشکی. بهشت زهرا٬ هوای بهاری دلنشینی دارد. کافی است سرت را بچرخانی و به دوردستها٬ آسمان آبی و درختان رقصان نگاه کنی. آن وقت یادت می رود که دقیقا چهل روز است آن پسر جوان ۲۳ ساله٬ با آن قد بلند و موهای پر پشت و چشمان زیبای مشکی٬ یک جایی زیر آن سنگ قبر افتاده است. برادرش٬ که از صمیمی ترین دوستان ماست٬ با ریشهای بند و چشمان گود رفته ایستاده آن گوشه . دستهایش را پشتش قفل کرده و سعی می کند به عکس برادر جوان ٬ روی سنگ قبر ٬ نگاه نکند. خواهرش٬ دخترکی تازه عروس٬ زیبا و جوان٬ نشسته روی زمین و به آرامی اشک می ریزد و مدام برای سنگ قبر زمزمه می کند: دلم برایت تنگ شده است.آخرین بار که پسرک را دیدم خوب یادم است. حدود ۷-۸ ماه پیش بود. عروسی یکی از دوستان. عروسی خیلی خوبی بود. کلی رقصیده بودیم. پسرک٬ خوشحال از اینکه به عروسی دوست برادر بزرگش  دعوت شده آنقدر رقصیده بود که تقریبا همه پیرهنش خیس شده بود. همه توی خیابان ایستاده بودیم از هم خداحافظی می کردیم. پسرک پشت رل ماشین برادرش نشسته بود. برای ما دست تکان داد. و بعد چهل و دو روز پیش٬ در نیمه تعطیلات عید٬ با یک اس ام اس یک خطی فهمیدیم توی جاده شمال در حالی که بادوستانش رفته بودند خوش بگذرانند به علت سرعت بالا چپ کرده اند و ...پسرک دیگر نیست.پیرمرد روضه خوان بلندگو به دست آمده و دارد نوحه می خواند. ما٬ نمی فهمیم چرا می خواند. اصولا کافی است به قیافه مادر و پدر یا برادر و خواهر نگاه کنی تا همین طور بی اختیار اشک بریزی یا اگر دلش را داشتی٬ به عکس خود پسرک نگاه کنی. لازم نیسن آقای نوحه خوان از حسرت مادر بگوید برای ندیدن عروسی پسر یا .... ولی پیرمرد خوشحال از موقعیت ٬ می گوید و همه هق هق گریه می کنند و مادر غش می کند و برادر و خواهر و.... روانشناسها می گویند وقتی عزیزی را از دست می دهید باید خوب خوب گریه کنید. گمانم خواندن همه اینها و اینهمه گریه نزدیکان به طور کل چیز بدی نباشد. احتمالا روش خوبی است برای اینکه کم کم بتوانی نبودنش را تحمل کنی. من ٬ اما ٬ از همه این هیاهو به دورم. به پسرک فکر می کنم. و به این حقیقت ساده و پیچیده نبودنش. پسرک ۲۳ سال پیش٬ نبوده٬ و حال هم دیگر نیست. هنوز فکر می کنم بزرگترین مسئله این است: بودن یا نبودن. پیرمرد روضه خوان می گوید: مادر! اشک بریز پسرت الان نیازمند اشک توست. من فکر می کنم کدام پسر؟ . فکر می کنم آیا بشر طاقت این را دارد که درد جاودانه نبودنش را تحمل کند؟

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٦ - نیلوفر

   از همین گوشه و کنار   

لذت ادبیات با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. دارم عیش مدام آقای بارگاس یوسا را می خوانم. همان که درباره فلوبر و مشخصا درباره مادام بواری نوشته است. ادبیات دقیقا عیش مدام است. هنوز مانده ام در اما بواری. یک جورهایی همه چیز انسان بودن٬ زن بودن٬ بی هیچ آرایش و پیرایشی در اما بواری خلاصه شده است. نمی فهمم چطور فلوبر توانسته او را خلق کند؟! گمانم خود یوسا هم هنوز نفهمیده چطور!. ((عیش مدام)) چیزهای زیادی برای یادگرفتن و لذت بردن دارد.
***
دخترک منشی همه حقوقش را می دهد مانتو و روسری و کفش و کیف می خرد. تا هوا گرم می شود مرخصی می گیرد به عشق اینکه برود حمام آفتاب بگیرد تا برنزه شود. هزار بار هم که برایش توضیح بدهی پوست جوان خودت خیلی خیلی زیباتر است از این چیزی که برای خودت ساخته ای به گوشش نمی رود. دختر کوشا ٬ با استعداد و مهربانی است. نمی دانم چطور می شود بهش گفت زندگی واقعی یعنی چه . گاهی فکر می کنم اصلا لازم است که بداند؟
***
نیمی از وجودم می خواهد امروز را تعطیل کنم و بروم نمایشگاه کتاب. نیم دیگر ٬ عصبانی از اوضاع نشر می گوید پایم را هم نمی گذارم به مصلی. کسی می داند کدام نیمه قرار است پیروز شود؟!
***
سوال مهم :
آیا امکان دارد انسان جاودانه باشد؟؟؟؟؟

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٥ - نیلوفر

   بازگشت   

گمان می کنم در بسیاری از ادیان الهی(وشاید چند تا هم غیر الهی) باور به  یک منجی که امدنش وعده داده شده است وجود داشته باشد. احتمالا مهمترین این مذاهب مسیحیت است. به طور کلی کل قضیه عروج حضرت عیسی و اینکه او زنده است و روزی بر می گردد و اینکه او٬ به طور کلی٬ پدر همه مسیحیان جهان است(نمی دانم شاید پدر همه انسانها باشد - درست نمی دانم تعبیر مسیحی اش چگونه است) در مسیحیت بسیار جدی است. مسیحیان مومن جهان عمیقا اعتقاد دارند که روزی خواهد رسی که پدر واقعیشان٬ حضرت عیسی٬ به میانشان باز خواهد گشت. گمانم بین اتفاقاتی که قرار است  بعد از بازگشتش بیفتد اخلاف نظر وجود داشته باشد. آیا بشریت را نجات خواهد داد؟ آیا دنیا به پایان خواهد رسید و روز حساب و کتاب برپا می شود؟( هنوز خاطره آن نقاشی استثنایی روز قیامت با مسیح و مریم در وسط و سور اسرافیلهای دست فرشتگان که در سیستین چپل واتیکان دیدم از یادم نرفته است) به هر جهت از دید مومنین جهان این دنیا بالاخره روزی به پایان خواهد رسید و منجی عالم بشریت روزی خواهد آمد. حالا فرض کنید که این پدر همه انسانهای عالم که ما درست نمی دانیم کیست٬ الان کجاست و چرا از میان فرزندان محتاجش رفته است به پیش ما باز گردد . چه اتفاقی می افتد؟
فیلم ((بازگشت)) دقیقا بر این پایه بنا شده است. فیلمی بسیار زیبا٬ پر از تمثیل و نفس بر است. اسم اصلی اش Vozvrashcheniye است و محصول روسیه ۲۰۰۳ است. این فیلم چیز بسیار خوبی است برای آشتی با سینمای روسیه - که انگار سالها بود در سایهه هالیوود و کن مخفی شده بود-
دو تا پسر نوجوان٬ با همه مشکلات خاص نوجوانی٬ ایوان ۱۲-۱۳ ساله و آندره ۱۵-۱۶ ساله به یک باره می بیینند که پدرشان٬ که ۱۲ سال بود هیچ خبری از او نداشتند٬ به خانه بازگشته است. آندره و ایوان تنها یک عکس دارند از دوران بچگی و نوزادی که پدر را نشان می دهد در کنار آنها. مادر به پسرها می گوید: این پدرتان است. و همین. پسرها هرچقدر هم کنجکاوی می کنند نمی توانند بفهمند این پدر کیست. چرا رفته بوده؟ کجا بوده؟ و چرا بازگشته است؟ خود پدر آدمی بسیار مرموز و غریب است تو تا به آخر نمی فهمی که آیا زندان بوده؟ انقلابی بوده؟ عیاش بوده؟ آدم بدی است؟ آدم خوبی است؟ پدر تصمیم می گیرد پسرها را برای چند روز با خودش به سفر ببرد. از اینجا ما با یک روسیه مرموز و زیبا سر و کار داریم. ایوان از پدر متنفر است و آندره به دنبال پدری که هرگز نداشته سعی می کند پدر را دوست داشته باشد. پدر هیچ توضیحی از هیچ چیز نمی دهد تنها دادر سعی می کند پسرها را با زندگی واقعی آشنا کند. به روش خصمانه خودش. نتیجه کار بسیار زیبا و هیجان انگیز است. بازی هر سه تا بازیگر اصلی- پسرها و پدر- خیلی عالی است. در انتهای فیلم وقتی پدر می میرد و پسرها تنها و ترسیده در ساحل به نظاره جسد او می نشینند که در آب فرو می رود تو فکر می کنی که مذهب٬ به معنای پدری برای راهنمایی و تربیت بشریت٬ به این روش مرموز و غیبت و معجزه و ترس و ...دقیقا می تواند در دنیای مدرن امروزی و بشر امروزی چطور معنا شود. گمان می کنم البته دیدن فیلم باید برای مسیحی های جهان بسیار جالب تر باشد تا برای ما ولی فیلمبرداری بی نظیر داستان مرموز و روسیه زیبا به تنهایی هم دو ساعت خوب را به من هدیه کرد.
اطلاعات بیشتر فیلم را
اینجا ببینید

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٤ - نیلوفر

       

از زمانی که بحث فیلم کارتونی پرسپولیس بالاگرفت ٬ ته دلم فکر نمی کردم از این فیلم خوشم بیاید. شاید به همین دلیل (قضاوت عجولانه)  بود که دیدن فیلم اینقدر برایم به درازا کشید. ولی پرسپولیس جدای از یکی دو تا مشکل اساسی که داشت فیلم خیلی خیلی بود. نمی فهمم چرا می گویند ضد ایرانی بوده. پرسپولیس هیچ کجا دروغ نگفت. آنقدر ساده و رور راست بود که امکان نداشت به دلت ننشیند. خلاقیت٬ هوش و استعداد سازنده در همه جای فیلم متحیرت می کند. تو ٬ از همان لحظات اول عاشق مرجان می شوی. وقتی کودک است. مرجان کودک خیلی خیلی باهوشی است. زرنگ٬ شیطان و بسیار احساساتی. حقیقتش را بخواهید من نمونه مرجان را زیاد دیده ام. متاسفانه این بچه های پر انرژی و باهوش معمولا مثل مرجان نتوانسته اند با جامعه کنار بیایند. بنابراین من مرجان را خوب درک می کنم. حقیقت این است که خانم ساتراپی نباید اسم فیلم را پرسپولیس می گذاشت. فیلم یک زندگینامه خیلی شخصی است. گرچه پر از وقایع سیاسی و اجتماعی است اما مرجان٬ در طول فیلم بر همه وقایع تاثیرگذار است. سرتاسر فیلم وقتی زندگی تراژدی/کمدی مرجان را نگاه می کنی بی اختبار بغض گلویت را می گیرد. آیا باید برای نسل مرجان گریه کرد؟ می دانم بسیاری از بچه های آن نسل چقدر سختی کشیدند. توی فامیل خودمان هم پر است از آدمهایی که جوانیهایشان تباه شرایط زمانه شده است. ولی واقعا پرسپولیس درباره نسل مرجان نیست. درباره خود مرجان است. و درباره خانواده مرجان. دیدن پرسپولیس اصلا باعث نشد من دلم بسوزد برای روزهای مدرسه ام یا خرید فیلم و نوار از دستفروش قاچاق یا میهمانی های یواشکی بلکه باعث شد بفهمم چقدر پدر و مادر من و پدر و مادر دوستانم آدمهای بزرگ و مهمی بوده اند. روزگار هیچ وقت به یک شکل نیست. این پدر و مادرها هستند که باید در هر شرایطی مهم ترین چیز را به فرزندانشان هدیه کنند: امنیت و آرامش. پدر و مادر مرجان٬ گرجه بسیار انسانهای خوب و روشنفکر و باهوش و مهربانی بودند ولی هرگز امنیت و آرامش را به مرجان هدیه نکردند حتی مادربزرگش هم نتوانست کاری بکند.و هرچقدر انسان باهوش تر و خلاق تر باشد٬ بیشتر نیاز دارد به آرامش و امنیت و امید. پدر شوهرم همیشه به ما جوانها می گوید: جلوی کودکتان از اوضاع مملکت بد نگویید. شما نمی فهمید که با این کارتان امید و آرامش را از او دریغ می کنید.شما می فهمید ولی او هنوز نمی فهمد. احساساتی است. نیاز به تفسیر سیاسی ندارد نیاز به آرامش دارد. قرار نیست به فرزندانمان دروغ بگوییم بلکه قرار است برایشان امنیت و آرامش و امید به وجود بیاوریم و هرچقدر شرایط جامعه بدتر باشد کار پدر و مادرها سخت تر است. گاهی واقعا نمی فهمم پدر و مادر خود من چطور توانستند اینقدر خوب از عهده این کار بر بیایند. اینکه دروغ نگویی٬ سوالات فرزندنت را پاسخ بدهی او را با دنیا و زندگی و خوب بودن آشنا کنی و حتی با شرایط سیاسی و اجتماعی ولی امید و آرامش به او هدیه کنی.
پرسپولیس فیلم خوبی بود. صادق بود. ولی گاهی دلم می خواست مرجان آخر فیلم از ایران نمی رفت. حقیقتا ایران اواخر دهه هفتاد بسیار جای بهتری شد برای زندگی. آدمهای سالهای ۷۶ تا ۸۱ انسانهای پرامیدی بودند. جامعه هرگز اینقدر سیاه نبود. اینها را نمی گویم که از ایران دفاع کنم. اینها را می گویم چون دلم برای مرجان می سوزد. مرجان حقش بود که آن سالها را ببیند. گرچه٬ آن سالها الان هم دیگر وجود ندارد.

لینک
۱۳۸٧/٢/۱۱ - نیلوفر

   10 اردیبهشت   

ما سالهاست که از مشتریهای دائمی تقویمهای دیواری و رومیزی آقای اردشیر رستمی هستیم. همانها که هر ماهش یک صفحه است با یک شعر زیبا و یک نقاشی خاص مرتبط با آن شعر و ماه. اگر دیده باشیدشان سبک نقاشیهایش را می شناسید. معمولا اگر دختری را کشیده باشد٬ دختر گونه های گرد سرخ ٬ چشمهای کشیده و لبهای غنچه شده  دارد. انگار که دارد با دهانش آواز ازلی-ابدی بشریت را می نوازد. دختر معمولا توی باد ایستاده است و گیسوان مواج و بلندش در باد تکان می خورد. خودش هم انگار که دارد با همان موسیقی ناشناخته فصلها وآفتاب و طبیعت توی باد می رقصد. من ٬ امروز ٬ ۱۰ اردیبهشت ماه ٬ یک روز بهاری زیبا و بی نظیر٬ حس می کنم دقیقا شبیه یکی از آن دختر ها شده ام. حس می کنم که جهان و هر چه در آن است دارد برای من ٬ و تنها من ٬ زیباترین ترانه اش را می خواند. حس می کنم که  پوست صورتم ٬ گونه هایم ٬ دستانم و حتی ناخنهایم در حال رقصیدن است با این موسیقی ازلی-ابدی طبیعت. انگار که گیسوانم بلند و مواج بی روسری و گیره سر رها شده در بادی که حتی نمی وزد. بالا می رود پایین می آید. به عقب کشیده می شود درست مثل دخترهای توی نقاشی. امروز یک ۱۰ اردیبهشت معمولی است. هیچ اتفاق خاص و مهمی هم نیفتاده اما٬ برای من انگار که آغاز جهان است. من٬ اینجا پشت میز کار شلوغم نشسته ام و تا عصر باید علاوه بر تهیه مدارک یک مناقصه مهم ٬ توی یک جلسه مهم هم شرکت کنم و گزارش کارهایم را ارئه بدهم ولی همه اینها انگار وجود ندارند. من٬ هم اکنون ٬ دقیقا یکی از دخترهای نقاشی توی تقویم رومیزی ام هستم. با گلهای قرمز توی دستانم دارم پایکوبی می کنم برای آغاز جهان. بوی باد بهاری را پر اشتیاق فرو می دهم و از ته دل آواز می خوانم. قلبم لبریز از شوق است و دستهایم با آهنگ طبیعت می رقصد. امروز یک روز عادی است. بی هیچ تفاوتی باروزهای قبلی یا بعدی. برای من٬ دقیقا به خاطر همین یک نقاشی٬ آغاز جهان است. دنیای دوست داشتنی ام. تولدت مبارک.

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٠ - نیلوفر

   تابستانه   

بهار زیبا٬ بهار خوش بو و پر از شکوفه٬ به سرعت ناپدید شده است.  ما هنوز در هوای آن بادهای خنک و آن بارانهای تند و شیرین مانده ایم ولی تابستان٬ گرم و سوزان به سرعت آمده است . بی آنکه بفهمیم کی و چطور مدام داریم آب خنک می خوریم  گره روسریهایمان را شل می کنیم پنکه روشن می کنیم و پوشالهای کولرها را نو می کنیم.حالا همه ما خانمهای شرکت مدام از هم آدرس مانتو فروشیهایی را می پرسیم که مانتوهای خنک تابستانیشان زودتر از موعد به بازار آمده است بعد سرمان را تکان می دهیم نچ نچ می کنیم و می گوییم: عجب تابستانی خواهد شد امسال. ولی در کنار همه اینها وقتی عصرها ٬خسته و عرق ریزان وارد خانه می شویم ٬ بعد یک کاسه بلور پر از هندوانه قرمز شیرین توی یخچال را بیرون می‌آوریم ٬ دست و پا و صورتمان را با آب خنک می شوییم و می نشینیم هنوانه می خوریم ته مغزمان فکر می کنیم تابستان گرم آنقدرها هم چیز بدی نخواهد بود.
***
عشقهای نوجوانی
تابستانهای نوجوانی ام ٬ با دختردایی ها می گذشت و استخر و کلاس زبان. با دختر دایی بزرگم٬  که دو سالی از من بزرگتر بود و آن روزها دوست خیلی خیلی صمیمی ام بود ٬( او امروز که ساکن دوبی است آنقدر ازش بی خبرم و آنقدر از هم دوریم که انگار در کره ای دیگر زندگی می کند٬ ) مدام رمانهای عشقی می خواندیم و فیلمهای عشقی می دیدیم و برای عاشق شدن عجله داشتیم. احتمالا ۱۳ سالم بود. طبیعتا اول از همه عاشق آقای دارسی بودم و دلم می خواست مثل الیزابت باشم(غرور و تعصب) بعد فکر می کردم کی و چطوری یک گیلبرت بلایت در زندگیم پیدا می شود(آن شرلی) بعد فکر می کردم توی استرالیا زندگی می کنم و اسمم حتما مگی است و قرار است یک کشیش خیلی خوش تیپ به اسم رالف عاشقم بشود(پرنده خارزار) درباره کوه رمانهای دانیل استیل و فهیمه رحیمی آن زمان حرف نمی زنم که کمی باعث شرمندگی است! یادم هست یک بار دوتایی با دختر دایی ام رمان همسایه های احمد محمود را خواندیم آن تابستان و از همه آن داستان فقط دلمان می خواست سیه چشم باشیم(که پسر عاشقش می شد!) گاهی برای تنوع ماری آنتوانت می شدیم به سبک غرش طوفان مثلا . آنقدر فیلم هندی می دیدم که هر دومان موهایمان را بلند کرده بودیم و با آن صورتهای سیاه و سوخته (از استخرهای یک روز درمیان) فکر می کردیم الان یک امیر خانی یا سلمانی چیزی می آید فورا عاشق ما می شود. گاهی٬ دلم برای آنهمه شور عاشقیمان تنگ می شود. و بی نهایت خوشحالم که بالاخره اینهمه انتظار شور انگیزم به پایان رسید و من بی آنکه بفهمم عاشق شدم. گرچه هیچ شباهتی به آنهمه عشقهای نوجوانیم نداشت ولی گمانم همه آن شور و اشتیاق٬ قلبهایمان را برای عاشق شدن پاک و صاف و ساده کرده بود.
***
کسی میداند من چه می گویم؟!
من واقعا نمی دانم این بن چطور می تواند اینقدر دو رو و پدرسوخته باشد. یا مثلا لاک چطور می تواند اینقدر احمق باشد؟. یا فرض بفرمایید خود همین جک. چطور نمی داند چی می خواهد؟ . آیا دزموند و پنی بالاخره به هم خواهند رسید؟ چرا نادیا کشته شد؟ چرا کلر مجبور می شود پسرک کوچکش آرون را بسپارد دست کیت؟ آیا پدر جک هنوز زنده است؟ آیا هرلی واقعا دیوانه است؟ آیا سرطان رز واقعا خوب شده است؟چرا کیت اینقدر احمق است؟! آیا واقعا دانیل می داند چطور می توان در طول زمان حرکت کرد؟ اصولا این دارما چی کار می کرده است؟ خرس قطبی توی صحرای تونس چی کار می کند؟ آیا این انصاف بود که الکس کشته شود؟ واقعا آقای چالز ویدمور از جزیره چه می خواهد؟آیا جین کشته شده است؟ چه بلایی سر سویر می آید؟ چرا جک آن طوری معتاد و بدبخت می شود؟ این دود که آدمها را می کشد چیست؟ جیکوب کجاست؟ چه کاره است؟!...

* به راستی که کلیه نویسندگان سریال لاست من و همسرگرامی و کل دنیا را سرکار گذاشته اند! دستشان درد نکند البته! کارشان بسیار ستودنی است!

لینک
۱۳۸٧/٢/٩ - نیلوفر

   باغچه   

روزگاری٬ روی همین زمینی که امروز آپارتمان ما در آن بنا شده است٬ احتمالا یک خانه ویلایی زیبا قرار داشته است با یک حیاط بزرگ این را از ۶ کاج بلند توی حیاط فهمیده ایم. با تنه های کلفت و بلند شان و برگها و میوها ی کاج زیادشان. آنقدر بلندند که از پنجره اتاق خواب ما٬ طبقه سوم٬ تازه برگهایشان شروع می شود. لانه کلی گنجشک و پرنده اند که هر روز سر و صدایشان بیدارمان می کند صبح زود. توی همه این ۶ سالی که ساکن این آپارتمانیم حیاط قدیمی خانه٬ با آن ۶ کاج بلند و آن تک درخت خمالو همان طور افتاده بود و زیر آفتاب نفس می زد. روی سطح خاک هم به پیشنهاد یک همسایه پیر٬ یک گیاه خودروی بی دردسر(پاپیتال که توی تهران زیاد است) کاشته بودند که همه سطح باغچه را گرفته بود. کسی به جز بچه های سرایدار و پروانه٬ همسرش٬ که گاهی برای بازی و گاهی برای آب دادن به حیاط می رفتند آنجا سر نمی زد. یکی دو بار هم همسایه ها چند تا بتوه رز کاشته بودند آنجا که بعد از خشک شدن چندتایی٬ بقیه به برکت مراقبتهای پروانه سرحال بود. این ماجرا اما فقط تا همین عید امسال ادامه داشت. از آنجا که ما عید تهران نشین بودیم و تصمیم داشتیم کارهای عجیب و غریب بکنیم رفتیم که مثلا به باغچه سر و سامانی بدهیم. به طور کلی همسر گرامی از آن آدمهایی است که خیلی زود جو گیر می شود(این را به عنوان یک خصوصیت خوب می گویم ها! دارم ازش تعریف می کنم!) نتیجه قدم گذاشتن او به باغچه اینها شد:
۱- تماس با یک خانم متخصص باغبانی(درباره این خانم عزیز که کم کم دارد دوست عزیزی هم می شود برایمان بعدها مفصل خواهم نوشت)
۲- استخدام کلی از کارگرهای ساختمان در حال ساخت سر کوچه برای کندن پاپیتالها و شخم زدن و کود ریختن و خاکها را مخلوط کردن
۳-بیش از ۹ بار رفتن به بازار گل تهران
۴-بیش از ۱۰ بار رفتن به مغازه آلات کشاورزی فروشی تجریش! خرید انواع آبپاش و سرشیر و بیلچه و خرده چوب برای تزئین و ...
۵- رفتن به خیابان لاله زار و خرید چراغهای فضای باز
۶- دقیقا یک ماه کاشت و آب دادن هر روزه.
حالا این روزها حیاط ما دارد تبدیل به بهشت می شود. پر شده از بنفشه و ناز و همیشه بهار و میخک و میمون و رز. لادن و ختمی و جعفری. اینها را همه دایره دایره و پر کنار هم کاشته ایم. چند مدل گیاه پوششی (چون چمن به درد حیاط کم آفتاب ما نمی خورد.داریم گیاههای پوششی را امتحان می کنیم ببینیم کدامشان بهتر جواب می دهد. بین دایره ها کلی خرده چون ریخته ایم که هم کلی قیافه باغچه را زیبا کرده و هم وقتی عصرها بعد از آب پاشب باغچه خیس می شوند بوی چوب خیس بلند می شود. کم کم همسایه ها هم به هیجان آمده اند. عصرها بعد از آب پاشی (یا وقتی آب پاش چرخان را می گذاریم آن وسط) تک و توکشان می آیند توی حیاط و می نشینند و پروانه چای می آورد. ما هم برای اولین بار همین پریشب یک مهمانی ۴ نفره با دوستان خیلی عزیزمان را وسط حیاط و بوی چوب برگزار کردیم که خیلی خاطره انگیز شد. حالا دارم فکر می کنیم شاید همسایه ها قبول کنند بخشی از هزینه ها را قبول کنند. مهم نیست. ما آنقدر حیاطمان رااین روزها دوست داریم و آنقدر برایش برنامه های طولانی مدت داریم که نظر و همکاری هیچ همسایه ایی فعلا مهم نیست. دیروز عصر وقتی یک لیوان چای تازه دم بردم پایین برای همسرگرامی که داشت لادنها را جابجا می کرد٬ برای یک لحظه حس کردم کاجها دارند به من لبخند می زنند.
***
نتیجه
امیدوارم همه آنها که انتخابات را مخصوصا در مرحله دوم تحریم کردند از نتیجه عملکردشان راضی باشند. احتمالا قانو ن مجازات اسلامی قرار است توی همین مجلس هشتم به تایید نهایی برسد. آن روز٬ حتما یاد دور دوم انتخابات مجلس هشتم را بکنید.

لینک
۱۳۸٧/٢/۸ - نیلوفر

       

 سرباز
دوتایی راه افتادیم به سمت آن مدرسه کوچک سر ظفر.سرباز جلوی در بهمان لبخند زد. سلام کرد. سربازهای وظیفه را خیلی دوست دارم. جوان٬ پر امید٬ با آینده های نا معلوم. انگار در اولائل زندگی یک جایی ایستاده اند و به آینده شان خیره شده اند. همسرگرامی که خاطرات سربازی خوب و بدش را بارها و بارها برایم تعریف کرده همیشه می گوید: روزهای آخر هفته٬ هر کجا یک سرباز وظیفه دیدی یادت نرود سلام کنی٬ لبخند بزنی٬ خسته نباشی بگویی. او از روی تجربه اش خوب می داند چقدر سخت است آخر هفته دور از خانواده مجبور باشی نگهبانی بدهی و مردمی را تماشا کنی که دارند خوش می گذرانند. می رویم تو. انگشت اشاره مان جوهری می شود. کسی نیست. مسئولین صندوق نشسته اندبا هم گپ می زنند. به جز مادو تا یک پسر جوان آمده با پدر و مادر پیرش. مادر چادرش را سفت و سخت بسته و گوشه ای ایستاده. پدر با عصا و عینک ته استکانی و دستهای لرزانش روی صندلی نشسته. پسر لیست هر سه تایشان را پر می کند. روبروی ما نشسته. از روی لیست دولت می نویسد. کاغذ را که توی صندوق می اندازم کمی مکث می کنم. دلم می گیرد. از حیاط مدرسه رد می شویم همسر گرامی دارد حرف می زند. از اینکه با چشم خودش همیشه اتحاد و اعتقاد آنها را دیده و اینهمه ادعا و تنبلی ما٬ که می خواهیم اول همه چیز خوب باشد بعد اگر حوصله داشتیم بیاییم در انتخاباتی آزاد و عادلانه و بی تقلب و ..رای بدهیم(آن زمان اصولا چه نیازی به رای دادن هست! وقتی همه چیز خوب است که خوب است دیگر!) نتیجه اش می شود همه این مشکلات روزانه ... از جلوی سرباز می گذریم . می گویم: خسته نباشی. می خندد. توی چشمهایش نگاه می کنم. پر است از آینده.


***


زن زیادی
سرکار خانم تهمینه میلانی واقعا چه فکر می کرده وقتی فیلم زن زیادی را ساخته است؟! اصولا تا به حال انسان را دیده بوده است؟! زن مظلوم داستان که مدام مردها در حقش بدی می کنند و لابد ما باید به عنوان یک فمنیست دو آتشه غصه اش را بخوریم( با آن بچه توی بغلش که مدام می خواهد برود توالت) توهین کامل است به هر چه زنانگی! اینهمه شعار تو خالی با یک داستان احمقانه مثلا می خواهد از حقوق زنان دفاع کند؟! من به طور کلی با فمنیسم میانه خوبی ندارم ولی مطمئنم حتی طرفدارن پر و پاقرص فمنیسم هم اینهمه مزخرفات را به عنوان گرفتن حقوق زنان قبول نکنند.

****
زنی با چکمه ساق بلند سبز
این مجموعه داستان آقای کربلایی لو که پارسال جزء بهترین های ادبیات بود را می شود در یک ساعت خواند. گرچه چیز خیلی بدی نیست ولی نشانه خوبی است از اضاع ادبیات معاصر. وقتی این مجموعه داستن٬ بهترین مجموعه سال گذشته باشد٬ مشخص است که ما کجای ادبیات جهان ایستاده ایم. یکی دو تا زا داستانها خوب است . اکثرشان ایده های بکر خوبی دارد ولی همچنان بیش از آنکه اندیشه پشتش باشد٬ فرم و تکنیک است که حرف اول را می زند. کسی هست به نویسندگان معاصر بگوید فرم و تکنیک در جهت بیان اندیشه نویسنده است نه چیزی جز این؟!

لینک
۱۳۸٧/٢/٧ - نیلوفر

   نیمه شب   

 خواب می بینم. می دانم که خواب است. خواب خوبی نیست. توی خواب بغض کرده ام. اشک چشمهایم را پر کرده است. توی خواب٬ خسته ام. می دانم که خواب است. چشمهایم را باز می کنم. ماه٬ نور سفید پاشیده توی صورتم. چشمهایم پر از اشک است. بغض دارم. می دانم که خواب بود... و خوب می دانم که عین حقیقت است. تکان نمی خورم. به حقیقت فکر می کنم. به چهار سال کامل حقیقت. برای اولین بار٬ در چهارسال٬ از ته دل گریه می کنم. بی صدا. بی حرکت٬ صاف و آرام و به پشت خوابیده٬ خیره به ماه. ماه گرد گرد است. نورانی و سفید. من٬ بی عینک٬ تار می بینمش. انگار نور می پاشد به اطراف. پلکهایم را باز و بسته می کنم. اشکها روان می شود روی گونه ها ... گوشهایم را خیس می کند. موهایم را بالش را.با ماه حرف می زنم. بی صدا. بی کلام. با چشمهای تارم. فکر می کنم که کاش ماه صدایم را می شنید. بغض چهارساله ام را می شنید. ماه همچنان سفید و تار و می درخشد. من همچنان ساکت و بی حرکت نگاهش می کنم.بعد کم کم .... وقتی ماه جابجا شده و حالا نور سفیدش دارد به آرامی پشت ساختمان بلند روبرویی محو می شود٬ حس می کنم که دیگر اشکی ندارم. بغضی ندارم. باورم نبود از اینهمه باری که روی دلم سنگینی می کرد. باری که تنهای تنهایم در به دوش کشیدنش و هیچ حاضر نبودم قبول کنم که چقدر کمرم را خم کرده توی این سالها. حالا٬ ماه همه چیز را می داند. فقط او می داند. لبخند می زنم و ماه پشت ساختمان بلند روبرو مخفی می شود. نور سفیدش هم. من چشمهایم را می بندم. می خوابم. هیچ خوابی نمی بینم...

لینک
۱۳۸٧/٢/٤ - نیلوفر

   پیشرفت بشریت؟   

سوال کلیدی این روزهایم که مدام و بی وقفه در مغزم تکرار می شود این است:
آیا بشریت به طور کلی رو به پیشرفت است یا رو به زوال؟
اگر ۱۵۰ سال پیش در یک کشور اروپایی و در یک خانواده متمدن متولد شده بودم پاسخ به این سوال خیلی ساده بود.بشریت به طور کلی در آن سالها در حال پیشرفت بود. علم و تکنولوژی٬اخلاقیقات و حقوق انسانی٬ پزشکی و هنر . ولی این روزها اصلا گمان نمی کنم به سادگی بتوان گفت که بشریت مشخصا در حال پیشرفت است. گمان می کنم این مسئله بسیار بزرگ و پیچیده است و بحث درباره آن مدتها به طول می انجامد ولی اکثر نظریات این است که بشر در زمینه تکنولوژی مطمئنا رو به پیشرفت است. این اخلاقیات و هنر و علوم انسانی است که ثابت مانده و گاهی کاملا به عقب رفته است. ولی دیدن یک فیلم مسخره کمدی هالیوودی باعث شده که حتی در زمینه پیشرفت علمی بشریت هم شک کنم.
ماجرای فیلم  Idiocracy (گمانم ترجمه اش بشود حماقت) ساده و سر راست است. فیلم با یک زوج جوان تحصیل کرده شروع می کند. هر دو نفر بسیار باهوشند بسیار مودب و آداب دان هستند وهر دوشان شغلهای علمی مهمی دارند. آنها ابتدای فیلم می گویند که فعلا اصلا تصمیمی به بچه دار شدن ندارند چون این مسئله بسیار بزرگ و مهم است و بسیار مسئولیت دار است. در کنار این زوج ما خانواده دیگری را می بینیم بسیار درهم با بهره هوشی خیلی پایین. الکلی ٬ چاق و بی ادب. پر از دعوا و مواد مخدر. این زوج به طور ناخواسته بچه سومشان هم به دنیا می آید. فیلم کم کم در طول زمان دو خانواده را تعقیب می کند. خانواده اول بعد از ده سال تصمیم می گیرند یک بچه پیدا کنند. ولی شرایط کاری بهشان اجازه نمی دهد. بعد به خاطر سن بالا مشکل پیدا می کنند و بچه دار نمی شوند. خانواده دوم توی این چند سال نسل بعدیشان هم بچه دار شده است  و یک درخت بزرگ خانوادگی تشکیل داده اند. فیلم نشان می دهد که همه پیشرفتهای علمی که توسط آدمهایی نظیر خانواده اول به دست آمده باعث پیشرفت پزشکی و درنهایت ازدیاد نسل بیشتر آدمهای خانواده دوم می شود. در نهایت وقتی فیلم به ۵۰۰ سال بعدتر می رود٬ ما با یک جامعه انسانی روبرو هستیم بسیار احمق. با بهره های هوشی کم٬ بی ادب و تنبل. دستاوردهای علمی بشر کم کم به علت نبود آدمهای مهم از بین رفته و دنیا به هیچ عنوان هیچ پیشرفتی نکرده است. البته مثل همه ایده های خوب که هالیوود حسابی خرابش می کند فیلم به طور کلی چیز مزخرفی است ولی زیاد آدم را به فکر فرو می برد. آدمهای بی سواد و متحجر مدام بچه دار می شوند و عقاید عقب مانده خودشان را به بچه ها انتقال می دهند و دربرابر انسانهای پیشرفته و متمدن دقیقا به دلیل تمدنشان کمتر بچه دار می شوند. این دقیقا همان بلایی است که امروز سر ازوپا آمده است. اینهمه ترس از فراگیر شدن اسلام و مهاجرت و رشد منفی جمعیت ترس از جامعه ای به عقب رفته است. البته گمان می کنم این تفکر به نوعی نژادپرستانه باشد. قبول دارم که همه اینها فیلم است و هیچ دلیل ندارد فرزند یک خانواده خیلی خوب تحصیل کرده حتما آدم خوبی از آب دربیاید(کما اینکه بسیاری از همین نسلهای امروزی اروپایی ها بسیار خودخواه و تنبلند) و در کنارش من معتقدم انسان٬ جدای از خانواده اش٬ انسان است و اگرچه عقاید متحجرانه ٬ یا برعکس تلاش و کوشش و خلاقیت در خانواده است که تشکیل می شود ولی انسانها همیشه توانایی این را دارند که خوبی را پیدا کنند و برای رسیدن به آن تلاش کنند.
همه اینها را نوشتم که بگویم دقیقا نمی دانم بشریت در حال پیشرفت از یا نه. گمانم بهترین توصیف وضعیت کنونی جهان طبق همان مقاله معروف آقای نوری علی ٬ تنها با قانون ظروف مرتبط توصیف می شود.  پیشترها که بشریت در ظروف جدا جدا از هم زندگی می کرد٬ عده ای (در کشورهای متمدن و پیشرفته) بالا می رفتند و بقیه (در کشورهای عقب مانده) پایین مانده بودند و مشکلی هم نبود. ولی امروز که عصر ارتباطات است متاسفانه یا خوشبختانه این ظروف به هم متصل شده اند. از آنجایی که ظرفهای پایین تر جحم بیشتری هم دارند طبق همین قانون همیشگی شروع کرده اند به پایین کشیدن ظروف پیشرفته تا خودشان کمی٬ فقط کمی٬ بالا بروند. همین است که این روزها جهان اینقدر دستخوش تلاطم است. ولی گمانم روزی فرا برسد که در اثر همین ارتباطات ٬ همه یک سطح شویم. گرچه شاید سطح کشورهای پیشرفته از قدیمشان خیلی پایین تر بیاید ولی این بار خوبی قضیه این خواهد بود که می توانیم با هم ذره ذره بالا برویم. در همه زمینه ها: علمی٬ فرهنگی٬ اخلاقی و هنری

لینک
۱۳۸٧/٢/٢ - نیلوفر

       

گمان نکنم حتی اگر دو روز بی وقفه هم بخوابم اینهمه خستگی از تنم برود بیرون.به طور کلی این مسئله برای آدم کم خوابی مثل من بسیار عجیب است!احتمالا نشان دهنده نهایت بالا و پایین پریدنهام باشد! از آنجاکه  هیچ فرصت دو روزه خوابیدن هم وجود ندارد و برنامه ها تاآخر هفته پشت سر هم ردیف شده اند بهتر است کلا به استراحت و اینها فکر نکنیم!

مانولبتو در نمایشگاه!
قضیه کلا از آنحا شروع شده که دوستم تصمیم گرفت برای یکی از بچه های فامیلشان عیدی بخرد. از آنچا که این دوست نازنینم هم لنگه خودم است٬ فورا رفت توی کتاب فروشی دنبال یک سری کتاب خوب برای بچه ها. نتیجه چرخ زدنش توی بخش کودک و نوجوان شهر کتاب نیاوران خرید سری کامل ماجراهای مانولیتو بود. او وقتی به خانه رسید برای اینکه مطمئن شود چیز خوبی دارد کادو می دهد شروع کرد به خواندن یکی از کتابها و ... حالا من هم کاملا با او هم عقیده ام که این ماجراها کلا به درد بچه ها نمی خورد و دقیقا برای ما نوشته شده است! مانولیتو پسر بچه۸-۹ ساله عینکی و بامزه ساکن یکی از محله های پایین شهر مادرید است. او با مادر خانه دارش و پدر راننده کامیونش به همراه پدربزرگ خیلی مهربان و برادر ۴ ساله خیلی بازیگوشش زندگی می کند.ماجراهای مانولیتو درباره شیطنتهای او و برادرش است و بسیار شیرین و بانمک است. به طور کلی وقتی آدم حسابی خسته باشد و دلش یک چیز مفرح شاد بخواهد خواندن شیطنتهای مانولیتو و جونور (مانولیتو برادرش را جونور صدا می زند!) بهترین درمان است! گمان نمی کنم کتاب برای بچه ها مناسب باشد حتی فکر نمی کنم که جذاب هم باشد. (فکر می کنید مثلا خواندن اینهمه وبلاگ که مادرها از شیطنت بچه هایشان توی اینترنت می نویسند به جز برای ما بزرگترها برای خود بچه ها جذابیتی دارد؟! ) ولی جان می دهد برای ساعتهای طولانی نمایشگاه! وقتی حسابی خسته شده ای و برای زمان کوتاهی غرفه خلوت است می توانی کتاب را باز کنی٬ بخوانی و لبخند بزنی! فقط سعی کن حتما با یک روزنامه آن را جلد کنی. چون٬ باور کن که هیچ خانم مهندس متشخصی علاقه ندارددر هنگام خواندن کتابی با جلد پسرگ پستونک به دهن توسط مدیر ایمنی و محیط زیست شرکت ملی حفاری دستگیر بشود!
***
نیلوفر خیلی مجرم می شود
هنوز از آن قضیه معروف مانتوی کوتاه و ایستگاه مترو چیز زیادی نگذشته است ولی وقتی یک روز خیلی شلوغ نمایشگاه تک و تنها توی غرفه مربوط به کارخانه تولیدیمان (یعنی سالنهای ایرانی)‌ایستاده ام و از قضا هرچی مشتری خوب و مهم هم داریم امروز آمده اند و هیچ کس هم نیست کمکم کند و خود همسرگرامی هم رفته ساوه و یکی از مدیران ایران خودرو هم آمده داخل غرفه و دارد چای و شکلات می خورد و من به کوه بازدید کنندگان جواب می دهم٬ هیچ حواسم نیست به اینکه مردی که الان آمده جلوی غرفه چقدر شکم گنده و بدهیکل است با ریشهای نتراشیده و ترسناک. می آید جلو و می پرسد: خانم شما مسئول این غرفه هستین؟ به سرعت میگویم که هستم. می گوید: میشود کارتتان را ببینم؟ کارت غرفه را که دور گردن آویزان کرده ام باز می کنم و می دهم دستش. گمان می کنم احتمالاباید مسئول سالن باشد. آنقدر غرفه شلوغ است که حواسم نیست. مرد می ایستد تا غرفه خلوت شود.حالا فقط آقای ایران خودرویی مانده و من. مرد جلوتر می آید: خانم این چه وضع حجابه؟! . با دهان باز نگاهش می کنم. یک مانتوی مشکی تقریبا بلند دارم و یک روسری ساده قرمز. هیچ آرایشی ندارم(من کلا سالهاست به این نتیجه رسیده ام که وقتی آرایشم بعد از یک ساعت پاک می شود و من هم یادم می رود دوباره تحدیدش کنم ٬ بهتر است خودم را مسخره نکنم و اگر یادم ماند همان کرم ضد آفتاب را بزنم روزانه!و بس)می گویم: شما؟! می گوید از حراست نمایشگاه است. و من چون مقنعه سرم نیست مقررات نمایشگاه را زیر پا گذاشته ام و کارتم توقیف است و اگر مدیر عال شرکت همین امروز تعهد کتبی ندهد تا ۳ ساعت دیگر غرفه را می بندند! نمی دانم جلوی این مرد ایران خودرویی بادی چطوری حرف بزنم.می گویم باشه ولی امروز فقط من اینجام. کسی نیست که بیاید برای شما تعهد بدهد. بعد کمی فکر میکنم و می گویم: همه غرفه ها روسری دارند! به دست دیگرش اشاره می کند که پر از کارت است: مال همه را جمع کرده ایم!.مرد می رود. مرد ایران خودرویی هم بعد از کلی منت گذاشتن از اینکه احتمالا کیفت جنس ما به خوبی خارجی نیست ولی چه کند که به هر حال مجبور است و قرار یک جلسه را گذاشتن می رود. کمی می ایستم تا مدیر سالن رد شود. صدایش می کنم و می گویم که مرد حراست چی گفته است. مدیر سالن تا حدودی معذرت خواهی می کند. ظاهرا روز قبلش که جمعه بوده رئیس جمهور محترم از نمایشگاه بازدیدکرده و از اوضاعش خوشش نیامده! مدیر سالن خیالم را راحت می کند که کسی قرار نیست غرفه را ببندد. می گوید: خود حراستی گفت که می خوایم یه کم حالشون رو بگیریم!
به هرحال شاید حال ما برای دقایقی گرفته شد ولی فورا بی خیالش شدیم. گرچه روز آخر نمایشگاه همه خانمهای سالنهای ایرانی مقنعه به سر شده بودند.گرچه اصلا به هیچ سالن خارجی کار نداشتند. ما واقعا در شعارهای دولت محترم حیران مانده ایم! حمایت از تولید کننده داخلی! حمایت از تلاش و خلاقیت! ترجیح داخلیها به خارجیها!
***
نمایشگاه خوبی بود. نه تنها کلی مشتری پیدا کردیم بلکه باعث شد کلی از دوستان قدیمی و هم رشته ای های قدیمی را از دوران دانشگاه دوباره ببینم. خیلی باعث افتخار است که همه شان موفق و کاری وسرزنده فعالیت می کنند.ما خوشحالیم که به دور از همه حرفها ٬‌هستیم و تولید می کنیم.

لینک
۱۳۸٧/٢/۱ - نیلوفر