راننده تاکسی   

جز من و خانم راننده بقیه مسافرین تاکسی مرد هستند. تاکسی که نه، یک پژو ۴٠۵ مشکی است که مسافرکشی می کند. درب و داغان و زهوار دررفته است.راننده زنی میانسال است.۵٠ ساله شاید. ابروهایش بلند و کشیده و خالکوبی شده است. کمی چاق و درشت و قوی هیکل است. صدای کلفتی دارد و به هر ماشینی که جلویش می پیچد فحشهای رکیک می دهد.  کمی آشفته و نگران است. ولی با همه داد و هوار ژستهای مردانه اش هنوز زیبا و بانمک است. یکی از مردها می خواهد که پیاده بشود. هنوز به میدان ولیعصر نرسیده ایم. زن می گوید که کرایه می شود ۵٠٠ تومن. مرد می گوید که تا خود میدان ۵٠٠ تومن است و او دارد زودتر پیاده می شود. زن اخم می کند با فریاد می گوید که: از اولش که نگفته بودی. همینه کرایش جونم. باید ۵٠٠ تومن بدی. نمی دی هم اصلا نده به درک. یا ۵٠٠ تومن ُُیا هیچی. کمتر رو قبول نمی کنم. مرد ابروهایش رابالا می اندازد . موهایش جوگندمی است و ظاهر متینی دارد. می گوید: خانوم عزیز من واقعا خوشحالم که شما زنها این طوری کار می کنیدو ولی دیگه نمی تونین سر آدم رو کلاه بذارین که. بعد یک مقدار پول می دهد طرف زن. نمی فهمم چقدر است ولی حتما کمتر از ۵٠٠ تومن است. زن پولها را می گیرد و از پنجره پرت می کند طرف مرد. فحش می دهد: قربونم بری! نمی خواد خوشحال باشی ما زنا کار می کنیم. برین بمیرین همه تون. نه خوشحالیتون رو می خوام نه پولتون رو . دو تا مرد دیگر توی ماشین به من نگاه می کنند. همگی خنده مان گرفته است. زن راه می افتد. تا میدان ولیعصر فحش می دهد. ما سه تا مدام به هم نگاه می کنیم. دلم می خواست بدانم اسم زن چیست. داستان زندگیش چیست. آرزوهایش چیست. پیاده می شوم. او می رود. من می مانم با آروزی نوشتن او.

لینک
۱۳۸٧/۳/۳٠ - نیلوفر

       

درد

یک جایی در اعماق وجودم دردی است ناشناخته. شبیه هیچ دردی نیست. شبیه یک تنگی نفس است شاید یا یک سردرد بی دلیل . دقیقا معلوم نیست از کجای وجودم می آید. همه جا هست. روی پوست سرم هست وقتی شانه می کشم روش. روی ناخنهام هست وقتی نگاهشان می کنم که از کار خانه نکردن این روزها بلند شده اند. روی انگشت دوم دست چپم درد می کند. انگار جای خالی انگشتری که دوستش می داشتم فشار می آورد، می پیچد دورش و خفه اش می کند. یک جایی ته ته قلبم، درد می کند. انگار یک جای خالی بزرگ است آن تو، سیاهچاله شاید، که همه چیز را به طرف خودش می کشد. درد می کند . آنقدر که نفسم تنگ می شود. یک جایی در اعماق وجودم دردی است ناشناخته. مسکنی هم نیست برای کم کردن درد. اما چیزهای زیادی هست که باید برای بیشتر نشدن درد ازشان پرهیز کنم. مهم ترینش همه خاطرات توی ذهنم هست. همه آن تکه تکه های کوچک.لوسترهایی که جدید خریده بودیم مثلا. آن ویترین چوبی که دوستانمان برایمان ساخته بودند، درختچه بنجامینی که خشکیده بود. ماکارونی با قارچ و گوجه فرنگی تازه حتی. کفش راحت پیاده روی که از آلمان سوقانی گرفته بودم. قصه های هزار و یک شب حتی. یا همه آن آلبومهای عکس پر از دست انداختن دور گردن هم و خندیدن از ته دل ، قدم زدن دست در دست هم در پیاده روهای تپه مانند رم.باید در ذهنم را به روی همه شان ببندم.چاره زیاد نشدن دردم همین است. وگرنه این درد هست ، همچنان عمیق و نفس بر. شاید فقط حافظ دردم را می شناسد:

درد عشقی کشیده ام که مپرس

مپرس نازنین. پرسیدنی نیست.. توصیف کردنی نیست. تنها و تنها کشیدنی است.

خوشحالم که دردم، درد عشق است. خوشحالم که درد می کشم. حالا خوب دارم می فهمم ((آمدنم بهر چه بود؟)) ... آی عشق آی عشق .

***

این نامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی عجب چیز غریبی است. گاهی حس می کنم یک جاهاییش را خطاب به من گفته. مثل یم کعلم بداخلاق که می خواهد به شاگرد خنگش یک چیز واضح را بفهماند ایستاداه روبریم و سرم داد زده است. مشخصا خیلی از این حرفها را قبول ندارم. خود لیلی گلستان هم می گوید پدرش، وقتی از ایران رقت دیگر یک سری شاید حرفهای بی ربط زده باشد. نمی دانم. هنوز خیلی ابراهیم گلستان را دوست دارم با همه غربزدگی اش یک جور عجیبی بت نسل من است. نامه اش را ۵ بار خوانده ام توی این روزها. حرفهایش تا ته قلبم را سوراخ می کند.  چیزهایی که درباره مفهوم وطن و درباره ایران گفته است به طرز عجیبی درست و بی منطق است! کاش حقیقتی وجود داشت در این میان. اشکال کار در اینجاست که باین صورت مسئله کلا جواب درستی وجود ندارد.

نامه را اینجا بخوانید.

***

اما بواری

اینجای ((عیش مدام)) بارگاس یوسا که درباره اما نوشته است بی نظیر است:

((...این دختر روستایی آنچنان محبوبیتی پیدا کرده که هیچ نشانی از این که مدی گذراست ندارد و به احتمال زیاد در سالهای آینده نیز بیشتر خواهد شد.مردان و زنانی از طبقات و جایگاههای گوناگون این زن را ستایش کرده اند. پروفسورهای خشک و عبوس زندگیشان را وقت بررسی او کرده اند. جوانان بت شکن می خواهند از شر کل ادبیات گذشته خلاص شوند و بار دیگر از او - اما- آغاز کنند. فیلسوفان خردمند که به او تاخته اند می کوشند با نوشتن کتابهایی پرحجم که در حکم پایه تندیس اوست خطای خود را جبران کنند. و این ماجرا نه تنها در میهن او که در بسیار کشورهای دیگر روی نموده است. من -(خود یوسا!) لابد باید غیرتی بشوم! اما نمی شوم! مثل بعضی از پیرمردهای منحرف که جفتی جوان دارند، از این توجه و علاقه پایدار از این شور و هیجان عمومی و این اشتیاق پر خروش که گرداگرد این زن محبوبم را گرفته است لذت می برم. می دانم در آن سرزمینی که زیبایی او میتابد، هیچ کس جز آن پزشک روستایی و رودولف و لئون به او دست نخواهد یافت. و می دانم در قلمرویی که من ایستاده ام این زن نمی تواند بیش از آنچه به من داده است به دیگری هدیه کند. ))

واقعا کاراکتری بهتر و تاثیر گذار تر از اما بواری در عالم ادبیات و بشریت خلق شده است؟

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٩ - نیلوفر

   اینترنت کافه   

در یکی از شلوغ ترین میدانهای شهرم نشسته ام پشت میز کامپیوتر یک اینترنت کافه و فکر می کنم. به آیند هام فکر می کنم که شفاف و هیجان انگیز است و به گذشته ام. به خانه مان که همیشه همه جا می توانستی بنشینی ، لبتاپت را باز کنی و اینترنت گردی کنی. حالا برای همین تغییرات آینده ام هم نیاز به این مکان عجیب و غریب دارم. تا به حال یکی دو بار بیشتر به همچین جایی سر نزده ام. گاهی وقتی توی لاهیجان می رفتیم ایمیلها را چک کنیم. یا وقتی توی سفر خارج از ایران بودیم. همیشه فکر می کردم یک کافه اینترنتی چرا نباید قهوه هم داشته باشد؟ فکر می کردم جای بچه های نوجوان است و یاهو مسنجرهایشان. ولی اینجا را خیلی دوست دارم. نه انگار که در شلوغ ترین نقطه شهر است. اینجا سه تا پرسنل مهربان دارد. یک خانم هم سن و سال من و دو تا پسر جوانتر. مهربان و نازنیند. اگر کارت گیر کند فورا به کمکت می آیند. هر سه تاشان درس می خوانند. نمی دانم دانشجوهستند یا نه ولی خوب بلدند با همه خستگیشان به همه لبخند بزنند. اینجا گاهی  خیلی خلوت می شود. فقط من می مانم و یک عالم صفحه مونیتور خاموش. ولی بیشتر وقتها شلوغ است. گرچه خبری از یاهو مسنجر و بگو و بخند نیست. در شلوغ ترین ساعتها هم اینجا پر از دانشجوهایی است که با جدیت و در سکوت آمده اند برای کارهای پایان نامه ها و پروژه هایشان. فکر می کنم چقدر همه این جوانهای سرزمینم را دوست دارم. مودب و مهربانند. گاهی آنقدر اینجا ساکت است که اگر موبایل کسی زنگ بزند او فورا می رود بیرون در تا مزاحم بقیه نباشد. به مونیتورها نگاه می کنم. یک جا صفحه اتوکد باز است جای دیگر سایت سفارت کانادا. یک جا سایت ثبت نام یک دانشگاه دولتی ایرانی و جای دیگر صفحه گوگل. فکر می کنم بی هیچ سر و صدایی همه این جوانهای سرزمینم به همه جوانهای سرزمینهای دیگر متصل شده اند. در یک میدان شلوغ و قدیمی تهران. کنار دستم دو تا دختر جوان و یک پسر جوان نشسته اند. به ارامی با هم حرف می زنند. سعی می کنم حرفهایشان را بشنوم. دخترها هیچ بلد نیستند توی اینترنت چرخ بزنند. پسر آمده کمکشان. نمی فهمم دوستشان است یا اصولا شغلش این است. دخترها جوان و زیبا و آرایش کرده اند. دنبال کار آرایشگری می گردند توی استرالیا. می خواهند ویزای کار بگیرند.دختر مدام توضیح می دهد که یکی دو تا فامیل موفق دارد دارد. پسر می گوید نگران نباشید! با هوش و پشتکار و زیبایی ای که شما دارید حتما موفق می شوید. سرم را بر می گردانم.مردی تنها، پنجاه ساله، نشسته آن طرف تر و سعی دارد بلیط قطار رجا رزرو کند. مرد جوان افغانی ای هم ان گوشه هست و یکی از پسرهای مسئول کافه دارد کمکش می کند. یاد سرایدار سابقمان می افتم که برای ثبت نام اینترنتی سراغ ما امده بود. به صفحه دهکده جهانی روبرویم نگاه می کنم. فکر می کنم به آینده نا معلوم جلوی رویم. لبخند می زنم.

***

اسم سرایدار سابق را که روی صفحه موبایلم دیدم خشکم زد. آرش پسر سرایدار بود که تلفن می کرد. می خواست به من خبر بدهد که همه آنهمه علومی که باهاش کار کردم به ثمر نشسته است. می خواست بدانم که به قولش وفادار مانده و فرق وزن و جرم را یادش نرفته است. می خواست بدانم که معدلش خوب شده و می خواست با همه بغض توی صدایش به من بگوید که دلش برای من تنگ شده است. و می خواست تبریک بگوید به من برای قهرمانی استقلال - خودش یک پرسپولیسی اصیل بود و عاشق کرکری خواندن با من - بهش گفتم هر کجا باشم دوستش دارم. گفت که خوب می داند.

 

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۸ - نیلوفر

   باد نیست ... باران است   

.

.

.

من از همه کوهها

دورم

در خانه

کنار روز نشسته ام

به گیاه نزدیکم

می دانی

من همسایه یک گلدان شمعدانی هستم

.

.

.

من از باغ

من از زبان

دورم

به تو نزدیکم

صدای نفسهای تو را

در باد

در زبان مادری

می شنوم

.

.

.

من در خانه تنها هستم

اکنون بیش از هزار سال است

که گریستن را

در باد می دانم

گریه می کنم

باد نیست

باران است

                                               احمد رضا احمدی

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٧ - نیلوفر

   انسانیت   

محسن مخملباف دقیقا در دوران تحولش(حول و حوش ساختن فیلم گبه) یک فیلم دارد که از زندگیش ساخته اند. یادم نیست سازنده فیلم کیست. گمانم باید یکی از منتقدین سینمایی باشد. فیلم پر از مصاحبه است با خود محسن مخملباف و به خوبی سیر تحولی شخصیت او را نشان می دهد. اسم فیلم هست: گنگ خواب دیده.محسن مخملباف که انگار آن روزها هنوز دارد بین مفهوم زندگی دست و پا می زند یک جمله دارد در این فیلم که هرگز از خاطرم نمی رود: من چرا من شدم؟ چرا مثلا یک سوسک نشدم؟ اگه مثلا سوسک می شدم فرقی می کرد؟اصلا چطوری شد که من سوسک نشدم؟ من که خودم هیچ تصمیمی درباره سوسک بودن یا انسان بودنم نگرفتم.

فکر نمی کنم هرگز به یک نتیجه قطعی برسم در این باره که انسان بودن دقیقا یعنی چه؟ ولی فکر می کنم که تنها راه شناخت انسان این است که مفهوم انتزاعی انسانیت را بشناسم. همه روشنفکران و اندیشمندان تاریخ، همه آنها که به فکر چاره ای برای این با هم بودن در کره زمین بوده اند یا به فکر پاسخی برای این سوال مهم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ، همه چیز را درباره انسانیت گفته اند. تئوریهای بزرگ و کوچک داده اند. فلاسفه جهان همین مغز انسانیشان را ساعتها به فکر فرو برده اند تا بفهمند انسان چیست ولی در نهایت چیز خیلی قاطعی به دست نیامده است. به قول حافظ عزیز : چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. شاید به همین دلیل است که همه فکر می کنند حتما باید برای خوب بودن انسان منفعتی وجود داشته باشد. بهشت یا حداقل نبودن جهنم. یا همه فکر می کنند معیار سنجش انسانیت قضاوت است. قضاوتی که بالاخره یک روز یا به صورت قدسی و الهی یا به صورت زمینی و دادگاهی انجام خواهد شد. فکر می کنند انسان بودن را می شود قضاوت کرد. می شود عادل بود یا ظالم بود . ولی حقیقت این است که هیچ کدام از اینها به من نمی فهماند انسانیت دقیقا یعنی چه. چرا من فرق می کنم با یک سوسک؟ چرا کارهای من به دو دسته بد و خوب تقسیم می شود و کارهای سوسک نمی شود؟ چرا من می توانم فکر کنم و بد باشم. فکر کنم و خوب باشم.

این روزها همه به من می گویند که قضاوتی درکار است. فکر می کنند احتمالا در همین دنیا دادگاهی به نوعی حکمی صادر خواهد کرد که اجرا هم خواهد شد. همه به من می گویند باید منتظر ین قضاوت بنشینم. ولی من به هیچ نوع قضاوتی اعتقاد ندارم. گرچه کاملا و عمیقا معتقدم زندگی یعنی خوب بودن و دوست داشتن ولی می دانم قرار نیست بابت خوب بودن جایزه بدهند یا بابت بد بودن مجازات کنند. به قول وودی آلن عزیز در فیلم دوست داشتنی ((امتیاز نهایی)) همه چیز به شانس بستگی دارد. ولی یک چیز را می دانم. من خوشحالم. از اینکه انسانم خوشحالم. از اینکه سوسک نیستم خوشحالم. از اینکه روی کره زمین هستم خوشحالم. از اینکه سختی می کشم خوشحالم. از اینکه لذت می برم خوشحالم. نیم دانم دقیقا معنیاین خوشحالی چیست. آیا تا به امروز فیلسوفی بوده که خوشحالی را دلیل انسانیت بداند؟

***

کسی این رمان پر سر و صدای کافه پیانو را خوانده است؟

 

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٧ - نیلوفر

   من و لورالای گیلمور   

آشنایی من و لورلای گیلمور به چیزی حدود سه سال پیش برمی گردد.یک روز صبج جمعه وقتی داشتم کوه لباسها را اتو می کشیدم مثل همیشه تلویزیون را روشن کردم تا سرم گرم شود بعد یک کانال عربی را نگاه کردم که یک سریال آمریکایی داشت. دقیقا از آن جا بود که فهمیدم باید همه چیز همه چیز را درباره لورلای گیلمور بدانم.

لورلای گیلمور، شخصیت اول سریال دختران گیلمور است. او یک زن سی و چند ساله بامزه و باهوش و پر انرژی است که زندگیش پر از اشتباهات جور و واجور است. مهمترینش حاملگی در ١۶ سالگی ، ترک والدین پ.لدارش در همان زمان و درس نخواندن است. ولی او همه چیز زندگیش پر از شور و احساس و زندگی است. توی هر کاری همیشه سعی می کند موقعیتهای خنده دار و عاشقانه را بیشتر ببیند. آدم با پشتکار و سخت کوشی است و همه چیز زندگیش را با عشق به دیگران و با تلاشهای خودش ساخته است. هنوز هم دائما اشتباه می کند ولی این مهم نیست. مهم این است که لورلای گیلمور هر لحظه از زندگیش لذت می برد و شاید فکر کنی شکستهای کوچک می خورد ولی در نهایت همه زندگیش یک موفقیت بزرگ است. او حالا کار خوب دارد. درسش را تمام کرده است و یک دختر نازنین درسخوان دارد که بهترین دوستش هم هست.

لورلای گیلمور عاشق زندگی است. حتی وقتی مهمترین مرد زندگیش ترکش می کند هم محکم می ایستد. گریه می کند. حتی گاهی دوباره به او پناه می برد ولی در نهایت بیدار می شود و صورتش را پااک می کند و دنبال خوشیهای دیگر زندگی می رود.

من سه سال است عاشقانه همه داستانهای او را دنبال کرده ام. همه اپیزودها را بارها دیده ام و دیالوگهای زیادی را بارها شنیده ام. گاهی فکر می کنم سری کامل این سریال که روی دی وی دی دارمش مهمترین گنجینه من در این سه سال بوده است.

حالا این روزها یکی از ارامش بخش ترین کارهای زندگی دوباره دیدن این سریال است. انگار هر بار که لورلای شکست می خورد و دوباره می ایستد، هر بار که توی دوراهیها راه اشتباه را می رود ، هر بار که عاشق می شود این من هستم که یاد می گیرم بایستم. امیدم را به عشق و زندگی از دست ندهم و یادم بماند تنها راه زندگی تلاش زیاد و ایستادن پس از هربار زمین خوردن است.

اطلاعات بیشتر درباره سریال را اینجا ببینید.

***

هیچ چیز از بازی دیشب ایران  را ندیدم. بس که حواسم پی علی دایی بود. مدام داشتم فکر می کردم با این چشمهای مغرور و این لبخند عصبی و این حس بزرگی و افتخار الان توی ذهنش چه می گذرد. گمان می کنم یکی از جالبترین شخصیتهای تاریخ باشد این علی دایی. بدجوری دلم می خواهد می توانستم بنویسمش.

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٦ - نیلوفر

       

دخترخاله های ١٠ -١١ ساله هر روز تلفن می کردند و مرا به یک شنای جانانه در استخر آپارتمانشان دعوت می کردند. دختر خاله های ١٠ -١١ ساله ای که شاهد همه گریه های من بودند در روزهای اول جدایی. شاید فکر می کردند چقدر من نیاز دارم به جیغ و داد و آب بازی و مسابقه شنا و ... و چقدر هم که نیاز داشتم!مدتها بود شنا نکرده بودم. سرم را توی آب نکرده بودم تا یادم بیاید چه لذتی دارد دمیدن توی آب. به ارامی. مدتها بود چشمهایم را نبسته بودم وقتی به پشت خوابیده ام و امواج آرام آب مرا با خودشان هر کجا می برند. و البته مدتها بود یادم رفته بود آب بازی چه لذتی دارد.

***

سرایدار

سرایدار خانه جدیدم یک پسرک جوان کرد است. چون این ساختمان نیمه تجاری است و من فعلا  توی طبقه مسکونی اش ساکن شده ام پسر سرایدار همیشه جلوی در نشسته و کتاب می خواند. زبان می خواند و خودش را برای کنکور آماده می کند. پسر مودب و مهربانی است. توی اسباب کشی ام حسابی کمک کرد. آمده است تهران تا هم پولی در بیاورد و هم بتواند کنکور بدهد. دلم می یخواهد بدانم آینده اش چه خواهد شد. از آن آدمهاست که وقتی بهش انعام می دهی برای کاری که کرده سرخ می شود و سرش را می اندازد پایین. فکر می کنم با این پشتکاری که درس می خواند حتما قبول شود.

***

امروز صبح با این از خواب بیدار شدم:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

برای خودم هم عجیب است ولی بنیاد همه غمها را بر انگیخته ام. شاد شاد و پر امیدم.

***

فکر می کنم در چنین شرایطی باید حماسه های بزرگ خواند. دارم دوباره جنگ و صلح می خوانم. عجب بی نظیر است این تولستوی محبوب ما.

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٥ - نیلوفر

       

همین سالهای کوتاه

من به تازگی یک نظریه جدید درباره زندگی پیدا کرده ام. خب درست است که زندگی خانوادگی و خانه و بچه و مهمانی و آشپزی و کار و اینها همه خوب است ولی مگر ما چند سال زنده ایم؟! حیف نیست توی همین سالهای کم همه چیز همه چیز را تجربه نکنیم. اصولا چه خوشبختی ای از این بالاتر که من ۶ سال زندگی را به شادی و نهایت خوشبختی از این روش زندگی کرده ام و حالا می خواهم خوشبختی را به روشی دیگر تجربه کنم. به راستی دارم مطمئن می شوم داستان زندگی من هیجان انگیز ترین داستان جهان است.

***

گمشده

همه اتفاقات این روزها در برابر هیجانی که قسمت آخر فصل چهار سریال لاست داشت واقعا رنگ می بازد!! آنهایی که می خواهند درباره این سریال هیچ چیز ندانند بقیه این قسمت را نخوانند! آخرین قسمت این فصل پر از هیجان و رمز و راز بود. از آنجایی که این روزها کسی نبود اینهمه هیجان را با او قسمت کنم دیشب درخواست یک جلسه رسمی کردم از دوستان نازنینم که این روزها همیشه و همه جور کنارم هستند. درخواست جلسه بحث و بررسی لاست! واقعا من درک می کنم آن پادشاه چطور می شد که شهرزاد قصه گوی عزیز ما ار هر شب نمی کشت! مهم ترین و بهترین راه برای فراموش کردن همه مشکلات این است که فکر کنی ((بقیه داستان چی می شود؟!)) و این واقعا نهایت بی انصافی است که ما باید ٩ ماه برای فهمیدن بقیه داستان صبر کنیم. نمی دانم ٩ ماه دیگر کجا باشم و مشغول چه کاری ولی خوب می دانم که بقیه داستان را با لذت تماشا خواهم کرد. من واقعا می خواهم بدانم جک چطوری می خواهد بقیه را جمع کند و به جزیره بازگرداند. شاید بقیه فکر کنند توی زندگی چیزهای مهم تری هست مثل کار و طلاق و ... ولی واقعا فرق چندانی نیست بین داستانها و زندگی واقعی. چه کسی گفته زندگی واقعی تر است از داستان. من که گمان می کنم همانقدر که ناپدید شدن جزیره واقعی بود ناپدید شدن زندگی قبلی من هم واقعی است. و برعکس!

***

مدتهاست می خواهم درباره ((آبروی از دست رفته کاترینا بلوم )) بنویسم. ببخشید که شرایط این روزها نمی گذاشت به این چیزهای مهم بپردازم. اوضاع و شرایطم دارد آرام می شود. حالا به لطف پدر و مادر یک خانه راحت دارم و یک عالم فیلم و کتاب و چندین و چند راه پیش رو که برای قدم گذاشتن توی هر کدام دارم لحظه شماری می کنم. پر از انرژیم. تا امروز واقعا نمی دانستم چقدر دوستان مهربان بی نظیری دارم. همه شان بی دریغ دست کمکشان را به سویم گشوده اند.حالا دارد به من ثابت می شود روش من توی زندگی خوب بوده است. دوست داشتن آدمها در هر شرایطی نتیجه اش می شود اینهمه دوست بی نظیر.مطمئنم که ایمانم را به انسانیت نه تنها از دست نداده ام که قوی تر هم کرده ام. زندگی همیشه و در هر شرایطی خوب است.

 

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۳ - نیلوفر

   تنهایی   

هرگز در زندگی تنها نبوده ام. همیشه آدمهایی را داشته ام که یاورم باشند. که از خوبیهای زندگی برایشان بگویم. گاهی فکر می کردم تنهایی چطور می تواند باشد؟ اینکه عصرها بیایی توی یک خانه خالی . اینکه آخر شب کسی نباشد بهش شب به خیر بگویی. این روزها فکر می کنم شاید اینکه من ، هرگز در زندگی فرصت تنهایی نداشته ام هم خیلی خوب نبوده است. این روزها فکر می کنم که شاید بهتر باشد مدتی تنهایی را تجربه کنم. همیشه فکر می کردم دوستش ندارم. همیشه دوست داشتم دور و برم پر از آدمهایی باشد که دوستشان دارم. که دلشان می خواهد گوشه ای از بار زندگیم را به دوش بکشند. و دلم می خواهد گوشه ای از زندگیشان را من جلو ببرم. همیشه از تنهایی می ترسیدم. از اینکه هر روز عصر کسی را نداشته باشم تا برایش تعریف کنم همه احساسم نسبت به امروز چیست. همه اتفاقات روز را. همه خوشی ها و بدیهایش را. فکر می کنم همیشه این ترس کشنده ته ذهنم بوده که تنهایی نمی توانم زندگی کنم. وقتی به زنان تنهایی فکر می کردم که توی فامیل می شناختم همیشه احساسم این بود که چقدر بد است آدم تنها باشد. حالا امروز است که می فهمم دقیقا همین ترس را باید زودتر می شناختم و برایش برنامه می ریختم. حالا که شرایط زندگیم اجازه تنهایی به من می دهد دارم به زندگی تنهایی فکر می کنم. به کافی شاپ رفتن تنهایی. به سینما رفتن تنهایی. به یک خانه ساکت خالی که همه عصر و بعد الظهرهایم را باید پر کند. می دانم برای ادامه راه باید این را هم یاد بگیرم. می دانم باید بالاخره روزی بر این ترس قلبه کنم. تنهایی هم می تواند لذتهای خودش را داشته باشد. هنوز برایم لذت تنهایی قابل درک نیست. ولی خوب می دانم برای اینکه بتوانم روزی باز هم محکم بایستم باید این ترس را کنار بگذارم. اتفاقا فکر می کنم انسانها نیاز دارند با همه ترسهایشان مواجه بشوند وگرنه زندگیشان هیچ ارزشی ندارد. آدمی که سختی نکشد هرگز نمی تواند محکم بایستد. می خواهم محکم بایستم. می خواهم بدانم تنها بودن چگونه خواهد بود. می خواهم مطمئن شوم که می توانم به کسی تکیه نکنم و موفق بشوم. می دانم برای مدتی تنهایی را نیاز دارم. هنوز مطمئن نیستم بتوانم بار سنگین غصه تنها بودن را تحمل کنم یا نه. گمانم باید راهی داشته باشد.

پی نوشت:

١-جدایی خیلی سخت است. این روزها فقط امید به آینده است که سرپایم نگه می دارد.

٢- دلم برای افشین و آرش و آرزو، بچه های سرایدار تنگ شده است. بعد از من کسی ازشان درس خواهد پرسید؟

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٢ - نیلوفر

       

سرباز

بانک شلوغ است. روی همه دیوارها نوشته: به علت تغییر سیستم، عملیات بانکی به کندی انجام می شود. همه صندلیهای انتظار پر شده . همه برگه های کوچک نوبتشان را گرقته اند دستشان و نا امید به تابلوی کوچک مشکی ای نگاه می کنند که شماره ها را اعلام می کند. من، بی خیال ماجرا، داستانهای نیویورکی پل استر می خوانم و فکر می کنم چرا و چطور شد که همه اینقدر این روزها عاشق پل استر شده اند. نوشته هایش هیچ به درد این نمی خورد که آنقدر فکرت را مشغول کند که به چیز دیگری فکر نکنی. کتاب را می بندم. گمان می کنم تماشای این ادمهای حیران، که همگی کلافه شده اند و گرمشان است و عصبانی به تابلوی شماره ها چشم دوخته اند آرامش بخش تر است. پیر مردی آمده حالا وسط بانک. می خواهد همه را آرام کند. کسی گوشش بدهکار نیست. پیرمرد داد می زند. مردم به آرامی و بعد کمی بلند تر غر غر می کنند. مثل همیشه می گویند: (( این مملکت همه جاش همینه)) ((عجب مملکت افتضاحی .. تقصیر ... است )) در این میان سیستم اعلام نوبت هم خراب می شود پیرمرد شماره های بعدی را فریاد می زند. عرق می ریزد و حرص می خورد. میان همه این هیاهو پسر جوانی هست، با چشمان سبز و صورت آفتاب سوخته. نشسته روی یک صندلی با لباس سربازی و یک تفنگ بزرگ را بغل گرفته ست. کاری به کسی ندارد. اتگار دارد به چیزی در دنیایی دیگر، در سرزمینی دیگر فکر می کند. چشمهایش برق می زند. خوب خوب معلوم است که هیچ نمی فهمد از اینهمه هیاهوی پول. فکر می کنم آقای پل استر کجاست ببیند چقدر ی شود از جشمهای براق این سرباز جوان نوشت؟ فکر می کنم اینهمه شور زندگی است که همه چیز را ، پول را و کار را و حتی عشق را کمرنگ می کند.

آن شرلی

مگر می شود اینهمه ایمیل گرفت اینهمه تلفن بهت بکنند اینهمه پیغام برایت بگذارند و اینهمه عاشقانه دوستت بداند و بعد تو غصه دار باشی؟ خوشحالم که در سزتاسر زندگیم تنها چیزی را که واقعا جدی گرفته ام داستان بوده است. حالا امروز که سخت ترین روزهای زندگیم را می گذرانم است که همه این داستانها به کمکم می آیند. حالا امروز است که می فهمم برای هر چیزی یک جواب انسانی دارم. امروز است که می فهمم داستانها، گنجینه اصلی تجربه است. آدمی که داستان زیاد می خواند خوب می داند چطور و چگونه انسان باشد. می داند شکست خوردن مهم نیست . خوب بودن و انسان بودن مهم است.انگار همه اینها ارا بارها تجربه کرده است. شکست خوردن مخصوصا توی عشق مهم نیست. مهم این است که همیشه آمده عاشقی باشی. به عشق دوستی و انسانیت ایمان داشته باشی.توی همه ایمیلهای محبت آمیز این روزها دوست نازنینی برایم جمله ای از آنی محبوبم، آن شرلی ، نوشته بود. خوشحالم که آن شرلی همیشه ، از همان روزهای ١٢- ١٣ سالگی همه جا با من بوده است :

وقتی که از کوئین فارغ التحصیل شدم، آینده ام مثل جاده ای مستقیم پیش رویم بود. احساس می کردم می توانم ادامه اش را تا صدها کیلومتر دورتر ببینم. اما حالا پیچی در این جاده ایجاد شده و من نمی دانم آن طرف پیچ و خم چه وجود دارد. اما می خواهم به خودم بقبولانم که چیزهای خوبی منتظرم است. دنیای آن طرف پیچ هم ممکن است جذابیتهای خاص خودش را داشتبه باشد. شاید این جاده از سرزمینهای سبز و سایه روشنهای زیبایی بگذرد، چشم اندازهای جدیدی را پشت سر بگذارد و مرا با تپه ها و دره هایی در دوردستها آشنا کند.

ممنونم از آن شرلی و از ریحانه که مرا یاد او انداحت و از همه دوستانم در گوشه گوشه دنیا که توی همین چند روز بار دیگر به یادم آوردند مهمترین سرمایه زندگی عشق و محبت و دوستی است. بقیه اصلا مهم نیست.

آی آی ایتالیا

واقعا نمی شد تو دیشب آنطور مفتضحانه نبازی؟! نمی شد درک کنی من اینجا توی تهران غم گرفته و دل شکسته امید داشتم با بردنت شاد بشوم؟

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۱ - نیلوفر

   امید   

میدان ونک را دوست دارم. پر هیاهو و شلوغ است اما در عین حال آرام و دلنین است. یستاده ام گوشه میدان. هوا گرم است. آب خنک می ورم از توی بطری. حس می کردم باید این روزها سخت ترین روزهای زندگیم باشد. نیست. اصلا نیست. گرچه سخت است . جدایی با عشق سخت ترین کار دنیاست ولی نیست. تا وقتی من، اینجا کنار میدان ونک ایستاده ام تا عرقم خشک بشود و دوباره راه بیفتم به سمت همه کارهای ناتمامم، انگار هر کاری ، حتی جدا شدن از مردی که به خاطرش همه کار کردم را ممکن می کند. تا دیروز فکر می کردم زندگی شیرینی دارم. عشق دارم. کار خوب دارم. خانواده ام کنارم هستند. چیزی که بهترین دلیل خوشبختی بود همیشه برایم. خانوداه. فکر می کردم بچه دار می شوم. فکر می کردم آینده ام شامل یم زندگی پربار و نوه و نتیجه و من و امیر است که کنار هم به گلها می رسیم. وقتی همه اینها یک شبه فرو می ریزد و من می مانم ایستاده میانه میدان ونک تازه آن وقت است که می فهمم هزار راه دیگر جلوی رویم باز شده است. غصه ام این است که در کنار همه این راهها امیر را ندارم تا شریکش کنم. تا از همه موفقیتها و اتفاقهای روزم با او صحبت کنم. خوب خوب می دانم او خیلی بیشتر از من سختی خواهد کشید. همیشه ازش می خواستم که در سختی ها به من تکیه کند. واقعا امیدوارم روزی تکیه گاهی پیدا کند برای استراحت از بار سنگینی که بردوشش است.

دلم می خواست مثل روزهای قبل بنویسم. از همه خوانندگان اینجا معذرت می خواهم. قرار نیست غصه های زندگی مرا بخوانند. به من اجازه بدهید دلایل این جدایی را نگویم. دلیلش پیچیده و در عین حال بسیار احمقانه است. و یک مقصر بزرگ دارد که هنوز هم به خودم اجازه نمی دهم چیز بدی ازش بگویم.من همه آدمها را خوب می دانم. تنها امیدوارم روزی بفهمد با زندگی پر از سعادت ما دو تا چقدر ناجوانمردانه رفتار کرد. همین که بفهمد برای من کافی است. از همدردی همگی تشکر می کنم. همین چیزهاست که امید را لحظ لحظه در ووم شعله ور می کند. تلفنهای بی دریغ دوستانم از همه جای دنیا. ایمیلها. حمایتهای بی دریغ همه خانواده ام. و عشق بی نهایت برادرم. تازه این روزها فهمیده ام برادرم ، دیگر آن پسربچه دبیرستانی نیست که ۶ سال پیش بود. مرد فهمیده پراز محبتی است که می دانم همیشه و همه جا یاور من خواهد بود.

زندگی فقط روزهای خوش نیست. اتفاق همین روزهای خیلی سخت است که به تو میفهماند چقدر خوشبتی که زنده ای. نفس می کشی و امید داری. من دل شکسته ام. اما پر امیدم.

می خندم. همه این فکرها به سرعت می گذرند. من بطری آب را توی سطل زباله می اندازم. لبخند می زنم. راه می افتم. برای همه آروزها و امیدهایم باید یک عالم کار کنم.  

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٠ - نیلوفر

   ((زندگی نیلوفر))   

فیلم(( زندگی نیلوفر))  به قسمتهای غم انگیز و احساسی اش رسیده است. اتفاقات این روزها آنقدر سریع و غیر قابل باور و در عین حال آنقدر آرام و طبیعی است که به راستی فکر می کنم تماشاگر یک داستان شور انگیز غم انگیز هستم.

یک روز ١٣ خرداد ، درست ۶ سال بعد از آن روز ٩ خرداد که ما ، من و امیر، ازدواجمان را جشن گرفتیم من از خواب بیدار شدم. غذای امیر را که شب پیش پخته بودم توی ظرف کشیدم. نشستم کنار تخت و امیر با همه عشقی که توی نگاهش بود و اشکی که همه صورتش را پر کرده بود  نگاهم کرد و تصمیم نهایی اش را گفت. اتفاقات از آن لحظه چنان شتابزده و درهم است که توصیف پذیر نیست. باورم نمی شد. من و امیر، همان زن و شوهری که همه چیز هم بودیم و همه سختیها و مشکلات این سالها را بی هیچ منتی تحمل کرده بودیم تصمیم گرفتیم همه عشق و علاقه مان را کنار بگذاریم و از هم جدا بشویم. یعنی امیر، همسر گرامی سابق، به این نتیجه رسید که دیگر نمی تواند یاور من باشد در این مشکلات.

این روزها فقط به این جمله فکر می کنم: (( همه آدمها برای تصمیمات احمقانه شان دلایل عاقلانه ای دارند))

از دلایل این جدایی نمی نویسم. هنوز آنقدر شوک زده هستم که نتوانم بفهمم کجای کار را اشتباه کردم. که او همراه نشد با من در سختیها.می دانم اما اگر اشتباهی بوده از شکیبایی و صبر بیش از حد بوده. که هیچ ازش پشیمان نیستم. من همینم. نیلوفر. کسی که همه چیز و همه کس را، حتی بدترین و نامردترین انسانهای روی زمین را ، خوب می بیند و دوست دارد. هنوز هم معتقدم خوب بودن و دوست داشتن تنها راه درست زندگی کردن است.هنوز هم به عشق به عنوان تنها دلیل زندگی نگاه می کنم. گرچه خودم در عشق شکست بدی خورده ام. شاید نتیجه این طور فکر کردن بشود که مثل من ، یک زن سی ساله مطلقه بشوی که همه چیزش را، حتی کارش را، یک شبه از دست بدهد. ولی من تنها ثانیه ای فروشکستم. من مثل جودی آبوت هستم که می گفت: اگر در یک زلزله مهیب شوهرم را و هفت بچه ام را از دست بدهم می ایستم ، دفنشان می کنم، گریه می کنم و بعد به سرعت به دنبال زندگی جدیدی می گردم.

برای لحظاتی فکر کردم نکند این شکست باعث بشود ، من ، باورهای زندگیم را تغییر بدهم؟ ولی بی خود نگران بودم. آنقدر توی این یک هفته خوبی دیده ام از همه خانواده ام که می دانم زندگیم خیلی شیرین تر از پیش خواهد شد.

سختی کار اینجا نیست که تنها شده ام، پشت و پناهم در اولین و تنها مشکل بزرگ زندگی پشتم را خالی کرده است، سختی کار این است که بتوانم همه خوبی هایش را فراموش کنم. همه این ۶ سال لذت را فراموش کنم. ما سالهای خوبی با هم داشتیم. ما چیزهای زیادی به هم آموختیم و در کنار هم زندگی را شناختیم. من خیالم راحت است که همه تلاشم را و هر چه فداکاری در وجودم بود به کار بستم تا کنار هم بمانیم. ما یک بار هم با هم دعوا نکردیم. ما یک شب با دلخوری از هم نخوابیدیم. نمی فهمم چرا او قدر اینهمه خوبی را ندانست. نمی فهمم چرا نتوانست سختی ها را تحمل کند. شاید در آینده بفهمم.

این روزها حالم خوب است. همه تلاشم این است که به آن همه خاطره خوب فکر نکنم. همه تلاشم این است که همه چیز را فراموش کنم و زندگی را دوباره ، این بار پر شور تر نگاه کنم.

من هستم. خوبم. بسیار غمگینم. گاهی بسیار تنهام و گاهی بسیار عصبانی. ولی چه اهمیت دارد؟ من هستم و هزار راه روبرویم وجود دارد. می دانم می توانم همه چیز همه چیز را دوباره از صفر آغاز کنم.

 

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٩ - نیلوفر

       

No Country for Old Men

آیا واقعا این ماییم که هیچ چیز نمی فهمیم؟! یا هالیوود دیوانه شده است؟!ما هالیوود را دوست داشتیم چون هالیوود تعریفش مشخص بود. عشق داشت. هیجان و نور و زندگی داشت. ما هالیوود را دوست داشتیم چون کمدیهای رمانتیک کری گرانت داشت و آوای موسیقی داشت که عشق و شادی و موسیقی را گذاشته بود کنار جنگ که بی نظیر بود. یا مثلا اسکارلت اوهارا داشت. حتی دیوانه ای از قفس پرید داشت که باز هم شیرین بود. من حتی پالپ فیکشن را هم و بیل را بکش را هم دوست داشتم چون یک جور غریبی نو و تازه بود. موسیقی عجیب خیره کننده داشت. گرچه کلا اصلا این مدل سینما را دوست ندارم. یا مثلا تصادف که بالاخره داستان داشت. کاراکتر بی نظیر داشت. ولی خواهش می کنم یکی به من بگوید این فیلم ((این سرزمین پیرمردها نیست)) واقعا چی بود که بهترین اسکار امسال را گرفت؟ قبول دارم که فیلم خاصی بود. فیلمبرداری خوب و خلاقانه ای داشت. ولی یک فیلم شل و وارفته بود. یک چیزی بین تقلید از بیل را بکش مثلا و قاتل بالفطره و فارگو بود. من واقعا هیچ چیز استثنایی و زیبایی توی این فیلم ندیدم و باور کنید همه تلاشم را هم کردم که ببینم.

***

 All That Jazz

وقتی فیلم تمام شد مدام داشتم فکر می کردم چطور من تا به امروز هیچ چیز درباره این فیلم نشنیده بودم؟! چرا توی هیچ کدام از آن همه مجله فیلم که می خواندم ننوشته بود یک نابغه ای به اسم باب فاس هست و یک فیلم دارد که معرکه است ؟! بعد فهمیدم دقیقا دلیلش چیست! All That Jazz سال 1979 ساخته شده است. طبیعی است که در بحران گروگان گیری و آغاز جنگ و انقلاب کسی توی ایران به فکر سرگردانی بین مرگ و زندگی آقای باب فاس نیست. و چقدر بد که نیست. فیلم که بیشتر حالت زندگینامه خود کارگردان را دارد داستان یک کارگردان مشهور صحنه برادوی است. در روزهای اوج شوهای آمریکایی. مردی که همه زندگیش به عیاشی و زنبارگی و سیگار و مشروب گذشته ولی مردی که در عین حال بسیار هنرمند ، مهربان و خوش فکر است. مردی که در میانسالگی نشسته و حالا که دارد با مرگ دست و پنجه نرم می کند همه فکرش را به کار انداخته که بداند به راستی زندگی یعنی چه؟ مرگ یعنی چه؟ همه چیز فیلم استثنایی و بی عیب است. همه چیز سرجای خودش قرار دارد و  بی نهایت خلاقانه و خاص است. او برای آخرین بار دارد زندگی خودش را کارگردانی می کند. مرگش را کارگردانی می کند. عشقش را کارگردانی می کند. بودنش را. و نبودنش را. پایان فیلم به راستی حیرت انگیز است. همین چند روز پیش نوشته بودم که به نظر من زندگی کاملا یک فیلم است. یک داستان است. حالا باب فاس در این فیلم نشسته و دارد مرگش را کارگردانی می کند. آنطور که دوست دارد. دیدن فیلم هم کاملا لذت بخش است هم بسیار تاثیر گذار.

***

بعد از سه سال و نیم

خوبی  اینهمه مهاجرت دوستانم این است که وقتی برمی گردند دیدنشان خیلی لذت بخش می شود. سه سال و نیم بود ندیده بودیمشان. و دیشب چنان از دیدنشان ، از حرف زدن ، خندیدن و نشستن کنار هم لذت بردیم که به راحتی سه سال و نیم دوری فراموشمان شد. خوبی اینهمه مهاجرت دوستان این است که در هر گوشه ای از این دنیا آدمهایی وجود دارند که دوستشان داریم . که یک عالم شبیه ما هستند هنوز. که دوستمان دارند. خوبی مهاجرت اینهمه دوستان این است که قدر دوستی هایمان را خیلی خیلی بیشتر می دانیم. قدر لحظه های با هم بودن را . چون می دانیم کوتاه است. خوبی مهاجرت دوستان این است که ما هم جهانی شده ایم. از همه فرهنگها چیز یاد می گیریم. و خوب می دانیم چقدر نادر و دوست داشتنی است این شبیه هم بودنها.

پی نوشت:

این جمله رومن گاری خیلی برایم جالب بود:

دنیای ما به ایمان نیاز دارد؛ بشر بدون اعتقاد نمی‌تواند زندگی کند

رومن گاری را خیلی دوست دارم. خود زندگی اش حتی جالب تر است از داستانهایش . دارم فکر می کنم به اینکه دقیقا در آن لحظه که رومن گاری هفت تیر را به طرف خودش شلیک می کرده هم آیا هنوز به این حرفش اعتقاد داشته است؟

لینک
۱۳۸٧/۳/۱٢ - نیلوفر

   من نمی ترسم   

زندگی کوتاه است. این ثانیه ها که می گذرد هرگز برنمی گردد. همگی ما روزی خواهیم مرد. آیا همین سه دلیل ساده کافی نیست برای اینکه در هر شرایطی از این چیزی که هستیم لذت ببریم؟ در زندگی سی ساله ام روزها و ساعتهای زیادی را با ترس سپری کردم. ترس از اتفاقات بدی که دوست نداشتم بیفتد. بعضی از آن ترسها فراموش شده و بعضیهایشان به حقیقت تبدیل شده. جالب ترین جای زندگی آنجاست که وقتی آن چیزی که ازش خیلی می ترسی اتفاق می افتد، تازه می فهمی، مواجه شدن با حقیقت خیلی خیلی ساده تر بوده از آنهمه  ترس. به همین دلیل ساده، کافی است که در لحظه های ترس، ناراحتی و غم، خوب فکر کنی. فکر کن آن بدترین اتفاقی که ازش می ترسی چیست. بعد فکر کن که اتفاق افتاده است. فکر کن که تو چه می کنی؟ آیا خیلی بد است؟ آیا می شود آن موقع هم شاد بود؟ حقیقت این است که در هر شرایطی هم می شود شاد بود. چه فایده دارد غصه خوردن وقتی زندگی اینقدر کوتاه است. من و تو بزرگترین معجزه دنیا، یعنی بودن، یعنی نفس کشیدن و زندگی کردن ، نصیبمان شده است. هنوز واقعا نمی فهمم چطور چنین اتفاق هیجان انگیز و خارق العاده ای - تولد - برای من افتاده است. چه چیزی عجیب تر و عین حال بهتر بوده در دنیا جز اینکه من، متولد شدم . من نفس می کشم. من هستم. در روزهای سخت، فکر می کنم به همین بزرگترین اتفاق زندگیم که بقیه را، همه چیز را، تحت تاثیر خودش قرار داده است. به همه ترسهایم فکر می کنم. فکر می کنم همگیشان ، همه آنها که بی نهایت از اتفاق افتادنشان می ترسم، برایم پیش آمده است. فکر می کنم به ای کاشها. به اشتباهات . به اطرافیان. به اینکه مقصر کی می توانست باشد درآن زمان. واقعا مهم است؟ . مهم این است که من هستم. من هستم و هیچ تصمیم ندارم این ثانیه ها را که می گذرند به غصه خوردن یا عصبانی بودن یا پشیمان بودن بگذرانم. من هستم و از هیچ اتفاق بدی هم نمی ترسم. چون همه این بد ها هم اگر اتفاق بیفتد راهی دارد برای مواجه شدن با سختی هایش. من راهش را خوب بلدم. پس نمی ترسم.

لینک
۱۳۸٧/۳/۱۱ - نیلوفر

   در آمد سالیانه - اتاقی از آن خود   

١- ما ، همگی عاشق داستانهای عشقی قرن نوزدهمی اروپایی هستیم. آنها که دخترها توش لباسهای بلند سفید و صورتی پف دار می پوشند. آنها که توش پر از مهمانی رقص است و پیاده روی در هوای آزاد. آنها که معمولا جین آستن عزیز می نوشته است.قهرمان همه عشقهای قرن نوزدهمی برای من غرور و تعصب است. واقعا هنوز هم می توانم با اشتیاق همه کتاب را بخوانم و از قضا این فیلم جدیدی را هم ازش ساخته اند و کیرانایتلی جای الیزابت مجبوب من بازی کرده است را هم خیلی دوست دارم و بارها دیده ام.

٢- هنوز هم فکر می کنم مهمترین کتابی که درباره ادبیات و نوشتن خوانده ام،((اتاقی از آن خود)) ویرجینیا ولف است. وقتی که ولف به درستی معتقد است که برای نوشتن و البته خوب نوشتن حتما نیاز به اتاقی از آن خود داری. یعنی باید پول و آرامش در زندگی داشته باشی تا بتوانی بنویسی.

٣- توی همه این کتابهای عشقی قرن نوزدهمی اروپایی- مخصوصا انگلیسی- یک چیزی که خیلی توی ذوق می زند این است که هیچ کدام از این آدمهای مهم ، شخصیتهای اصلی داستان، اصولا شغلی ندارند. آنها فقط درآمد سالیانه دارند. مثلا آقای ویلیام دارسی چندین هزار پوند در سال در آمد دارد و الیزابت بنت چند صد پوند در آمد دارد که خیلی بد است از نظر همه! کار این آدمها اصولا این است که کتاب بخوانند و راه بروند و میهمانی های خصوصی برگزار کنند، پیانو بزنند یا کالسکه سوار شوند و یا به شکار بروند. در روزهای نوجوانی همیشه سوالم این بود این در آمد سالیانه از کجا می آید؟!

۴- ویرجینیا ولف توی ((اتاقی از آن خود))‌خوب برای آدم باز می کند که درست است که هنرمندان فقیر هم توی تاریخ زیاد بوده اند ولی اگر خوب نگاه کنی جز تعدادی معدود، بقیه به معنای واقعای فقیر نبودند. ولف قانعت می کند که باید نگران غذای خانواده نباشی و نگران سقف بالای سر تا بتوانی خوب فکر کنی .

۵- توی تاریخ گذشته ایران ، که نمونه خیلی خوبش مثلا همین کلیدر است، زندگی خانهای ایرانی خوب تصویر شده است. ایران تا همین چندین سال پیش که به صورت خان خانی اداره می شده پر بوده از خانهای زمیندار و رعیت کارگر. این خانهای پولدار اولا همیشه با هم جنگ داشته اند و نیز کلا آنقدر ها هم پولدار نبوده اند. به هر حال در سرزمینی که کشاورزی دیم دارد و خشکسالی دارد حتی خان پولدار هم آنچنان راحت نیست. گرچه خانهای آن روزهای ما هم زیاد به شکار می رفته اند و میهمانی می گرفته اند و یک دو جین هم زن زیبا می گرفته اند.

۶-چیزی که از (( اتاقی از آن خود)) نصیب آدم می شود فقط شامل ادبیات نیست. اصولا هر کار خوبی نیاز به فکر کردن دارد و برای فکر کردن آدم باید نیازهای اولیه زندگیش حل شده باشد. این اولین قدم است. مهمترنی قدم است. گرچه خیلی ها این قدم اول را برمی دارند و همانجا می مانند.

٧-وقتی همه این ۶ تای بالا را کنار هم قرار می دهم خوب خوب می فهمم چرا انقلاب صنعتی در انگلستان برپا شد و در سرزمینهای ما نشد. هر چقدر بیشتر در باره جهان فکر می کنم بیشتر متوجه می شوم که دلیل پیشرفت علمی غرب دقیقا ((استعمار))‌ است و دلیل عقب ماندگی ما((رعیت بودن)).  این البته تنها دلیل نیست ولی اولین دلیل و مهمترین دلیل است.

لینک
۱۳۸٧/۳/۸ - نیلوفر

       

مردی که گورش گم شد

برای خودم هم عجیب است ولی ظاهرا این اولین مجموعه داستان حافظ خیاوی را خیلی دوست دارم. به غیر از یکی دو داستان بقیه را دوست داشتم. از خواندنشان لذت بردم. یک جور عجیبی شیرین بود. گمانم چون کاراکتر داشت. من از داستانهای بی نام و نشان خوشم نمی آید. دوست دارم آدمهای واقعی توی داستان کنارم بنشینند. یک جایی می خواندم که این خیلی خوب است که بهترین کارهای امسال ادبیات مال جوانهایی مثل امیر حسین خورشید فر و حافظ خیاوی است(گرچه من خیلی از مجموعه داستان خورشید فر- زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود خوشم نیامد) ولی واقعا این خیلی بد نیست که رمان خوب نداریم؟ من دلم رمان بلند می خواهد با کاراکترهایی که توی ذهن آدم باقی بمانند. می گئیند مهمترین دلیل نوشته شدن اینهمه داستان کوتاه این است که خواننده حوصله رمان بلند ندارد. ولی چرا خودمان را گول می زنیم؟! مهمترنی دلیلش این است که نویسنده حوصله ندارد رمان بلند بنویسد. تجربه به من ثابت کرده واقعا نوشتن داستان کوتاه خیلی خیلی ساده تر است از نوشتن یک رمان بلند خوب .چرا آدمهای قدیمی تر و با سابقه ترمان هیچ چیز خوبی نمی نویسند؟ همه مجموعه داستان مردی که گورش گم شد را توی مترو خواندم. گمانم علاقه بی حد من به مترو و ادمهایش داستانها را برایم شیرین تر هم کرد. مجموعه داستان خوبی است . بخواندیش

***

کاترینا بلوم بی چاره

توی مطب دکتر نشسته ام. ((آبروی از دست رفته کاترینا بلوم)) می خوانم. زنی کنارم نشسته با چادر مشکی. کمی چاق است و چادرش را باز کرده و هیچ رو نمی گیرد از کسی. سرش را خم کرده ببیند من چه می خوانم. نگاهش می کنم. لبنخد می زنم. می پرسد: خانوم جون چی می خونی؟! جلد کتاب را بر می گردانم طرفش. می خواند. نگاهم می کند. ابروهایش را بالا می اندازد: درباره تجاوز و ایناست؟! من شنیدم تو خارج این چیزا اصلا مسئله ای نیست. می گویم جدا؟! لبخند می زند . سرش را تکان می دهد که : آره خب می گن برای اونا اصلا مهم نیست تجاوز و اینا خیلی راحتن!. می خندم. نگاهش می کنم. فکر می کنم بی چاره هاینریش بل!

***

سفر

دلم بد جوری یک سفر می خواهد. من عادت ندارم اینهمه بی سفر زندگی کنم.

لینک
۱۳۸٧/۳/٧ - نیلوفر

   داشت   

استاد ادبیاتم می گفت نوشتن مثل کشاورزی می ماند. سه مرحله دارد که هر سه سخت است و کوچکترین سهل انگاری یا اشتباهی توی هر مرحله محصول را خراب می کند. کاشت . داشت و برداشت. استادم می گفت نه فقط برای نوشتن  که برای هر کاری انگار این سه مرحله لازم است. می گفت انسان، زمانی موفق می شود که تجربه کاشتن داشته باشد. می گفت دلش برای ما شهری ها که شخم و کندن علف هرز و درو را نمی فهمیم می سوزد. می گفت هیچ چیز از زندگی نمی دانید .... و راست می گفت. این روزها که توی باغچه مان گل کاری می کنیم - البته همسرگرامی بیشتر کارها را می کند من بیشتر تشویقش می کنم و برایش چایی می آورم!- تازه دارم می فهمم (( داشت )) یعنی چه. تازه دارم می فهمم طبیعت، ذات اصلی انسان، دقیقا چگونه است. باغبانی و کشاورزی آدم را صبور می کند. برای آدمی مثل من که همیشه هزار تا ایده و برنامه دارم و باید تند تند همه شان را اجرا کنم اوائل سخت بود این شکیبایی. علف هرز بکنم؟ دانه دانه برگهای سوزنی کاج ها را که می افتد روی خاک جمع کنم؟ ولی حالا دارم کم کم می فهمم که  هر چقدر هم بشر پیشرفت کند و عقلش را به کار بیندازد و تکنولولوژیهای عجیب اختراع کند باز هم جوهر اصلی زندگی ، بشاشی، سلامتی و شادابی ، نیاز به صبر و کار مداوم دارد. دارم یاد می گیرم به غیر دو مرحله کاشت و برداشت، که خوب توی زندگی شناخته بودمش، مرحله مهم دیگری هم هست که تنها با آرامش و عشق و تلاش به انجام می رسد. چندی پیش که با آزاده صحبت می کردیم، از قول یکی از دوستانش - که آدمی شبیه ما بود با آروزهای بزرگ عجیب و غریب- می گفت که تازگیها دارد می فهمد اینکه آدم همه صبحش را بگذارد یک کیک خوشمزه بپزد یا به یک دانه توی خاک رسیدگی کند برایش اهمیت بیشتری پیدا کرده تا اینکه بخواهد دنیا را تغییر بدهد. حس می کنم دارم بزرگ می شوم. حس می کنم که دارم صبور می شوم. باغبانی عین خود زندگی است.

پی نوشت کمی بی ربط :

من واقعا در برابر این توت فرنگی های درشت و قرمز و آبدار امسال بی دفاعم. بعضیهایشان آنقدر سرخ است که به سیاهی می زند. بزرگ و سفت و آبدار است. ترش و شیرین. هیچ لذتی بالاتر از این نیست که بگیریشان توی دستت و آرام آرام گازشان بزنی.

لینک
۱۳۸٧/۳/٦ - نیلوفر

       

آی عشق

پسر ساکت است. سرش را انداخته پایین. نشسته روی آسفالت پیاده رو. نه سی دی می فروشد نه عینک آفتابی تقلبی. چند نفری دورش جمع شده اند. کسی حرفی نمی زند. همه به دستانش نگاه می کنند. جوان است. خیلی جوان. شاید تازه از نوجوانی در آمده باشد. خوش قیافه است.گرچه چشمهایش را انداخته پایین و نمی توان دیدشان. مرتب و تمیز است. لای انگشتان دست چپش سیگار دارد. چنان با مهارت پک می زند و سیگار را لای انگشتان نگه می دارد که مطمئن می شوی معتاد است. گرچه هنوز زیبا و و سرحال است. دارد می نویسد. ۴-۵ مدل قلمش را چیده جلوش با یک شیشه مرکب. تند تند می نویسد. ما بالای سرش ایستاده ایم . دختر جوانی به آرامی به دوستش می گوید: چقدر تند می نویسه! اونم به این قشنگی! . کنارش چندین شعر نوشته دارد. چیدتشان روی زمین: از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر... من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند... آی عش آی عشق چهره آبیت پیدا نیست... تا شقایق هست زندگی باید کرد.... یار یار ای یگانه ترین یار ... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها .... بعد وسط همه نوشته ها که روی کاغذ گلاسه با طرح گل و مرغ دورشان، نوشته شده یک کاغذ عادی گگذاشته و با همان خط خیلی خوشش نوشته: قیمت: همت عالی. کسی چیزی نمی خرد. همه نگاهش می کنند. به چرخش ماهرانه دستهاش روی کاغذ. و به سیگاری که از لای انگشتها دود می شود. حس می کنم صدایی توی مغزم می گوید:

آی عشق

آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست

***

رادیو تهران گوش کنید: موج ٩۵

یکی از بزگترین خوشبختی های این روزها، رادیو تهران است. گمان می کنم پیش تر هم درباره اش نوشته باشم. رادیو تهران قلب ما دو تا را که حسابی تسخیر کرده است. اوائل فقط صبحها و عصرها توی راه شرکت گوش می دادیمش. بعد کم کم بساط سی دی و آهنگ ماشنمان جمع شد و همیشه و همه وقت رادیو تهران بود. حالا آنقدر برنامه هایش را دوست داریم که شبها هم توی خانه روشنش می کنیم. برنامه های رادیو تهران بی ادعا و پخته است. همین است که شیرینش کرده. توش خبری از غلوهای رادیو جوان نیست. یا موسیقیهای درپیتی رادیو پیام. مهمترین اتفاق رادیو تهران شهر تهران است. پر از خبرهای شهری است . از پارکهای جدید و پلهای جدید و حتی پیتزا فروشیهای جدید. ولی این همه ماجرا نیست. رادیو تهران را گمانم یک سری جوان بسیار خوش ذوق و با سواد اداره می کنند. گزارشهایش از شهر معمولا بسیار کار شده است و یک جورهایی یک تحقیق جامعه شناسی است. این برنامه ها و گزارشات شهری معمولا برنامه های صبح رادیو تهران را تشکیل می دهد. از بعد از ظهر یک مسابقه تفریحی دارد با دو تا مجری بامزه باسواد. مسابقه احمقانه ای است ولی حقیقتش این است که خیلی شیرین است. گمانم خیلی هم طرفدار دارد. سوالهای مسابقه هم شاد و بامزه است هم کلی چیز یاد آدم می دهد. ولی مهمترین اتفاق رادیو تهران بعد از مسابقه می افتد. برنامه شبانگاهی رادیو تهران کاملا فرهنگی است. برنامه کافه کتاب و کلک شبانه به معرفی کتابهای روز جهان می پردازد. با نویسنده ها و مترجمها صحبت می کند و شعر می خواند. هر شب کلی تاریخ بیهقی می خواند. و هر شب هم یک داستان کوتاه می خواند. داستانهایی که انتخاب می شوند اکثرا عالی است. کلی کارور و سالینجر و حتی براتیگان می خوانند از نجیب محفوظ یا اورهان پاموک. شعر حسین پناهی می خوانند و درباره اش حرف می زنند. این قضیه توی رادیو تهران فقط به ادبیات ختم نمی شود برنامه های سینمایی اش بسیار پخته است. یک برنامه هفتگی خیلی دلنشین دارد در عصرهای جمعه درباره موسیقی ایرانی. از استادید بزرگ دعوت می کند و به صورت زنده ویلون و تار و کمونچه می زنند. و درباره موسیقی بحثهای خیلی تخصصی ولی در عین حال جذاب می کنند.حتی برنامه های تخصصی فلسفی هم دارد. رادیو تهران این روزها بی سر و صدا و ادعا دارد تبدیل می شود  به یک رسانه فرهیخته ای که هم سرگرم کننده است هم بسیار بسیار آموزند ه است هم در زمینه فرهنگ و هم در زمینه جامعه شناسی. دیروز که با مهدی غبرایی مصاحبه می کرد درباره آخرین کار ترجمه اش از دوریس لسینگ ، آخر مصاحبه غبرایی گفت که ای کاش مردم بیشتر رادیو تهران گوش کنند و ای کاش تلویزیون هم گاهی از رادیو تهران یاد بگیرد. اتفاقهایی مثل رادیو تهران باعث می شود که من امیدم را به جامعه مان از دست ندهم. حس می کنم هر وقت روزنه ای باز پیدا کنیم و کمی شعارها و ادعاهایمان را دور بریزیم و از ته دل تلاش کنیم همیشه و در هر شرایطی راه برای خوب شدن وجود دارد.

لینک
۱۳۸٧/۳/٥ - نیلوفر

   جمعه ها   

جمعه همیشه برای من روز مادربزرگ هاست.

بچه که بودم کار روزهای جمعه مان این بود:  ظهر نشده از خانه راه می افتادیم طرف خانه مادربزرگ مادری ام. همه می آمدند. دایی ها و زن دایی ها و دختر دایی ها. خاله ها هم بودند. گاهی قرار بود برایشان خواستگار بیاید. گاهی حامله بودند. گاهی دانشجو بودند و درس می خواندند. من و دختر دایی ها کارمان بازی بود. توی حیاط کوچک یا آن کوچه بن بست. بعد مادربزرگم ناهار می آورد. می خوردیم و کارتون ظهر جمعه تماشا می کردیم. کارتون نیکو- همان زنبور عسل بلا- و مسابقه هشیار و بیدار. توی جمع کردن سفره کمک نمی کردیم. تعداد زنها زیاد بود. کسی کاری به کار ما بچه ها نداشت. بعد از کارتون معمولا فوتبال داشت. پدر من استقلالی بود و دایی ام پرسپولیسی. من و دختر دایی ها از دیدن فوتبال که خسته می شدیم می رفتیم توی کوچه. دختر دایی بزرگم سر به سر نرگس خله می گذاشت. نرگس خله زن دیوانه بی آزار خیابان خوابی بود که سر کوچه مادربزرگم می نشست گدایی می کرد. چیزهای بی ربط زیاد می گفت. کثیف بود. سیاه. و بوی بدی می داد. بی آزار بود. مردم محل دوستش داشتند.گاهی خاله ها می آمدند برایمان قصه می گفتند. ما شعر می خواندیم آنها صدایمان را ضبط می کردند. مادربزرگم سعی می کرد ون یکاد یادمان بدهد یا قران خوانمان کند.گاهی هم خوابمان می برد. بعد عصر که می شد ، درست بعد از فوتبال. راه می افتادیم طرف خانه مادربزرگ پدری.یک خانه قدیمی با حیاط بزرگ پر گل و درخت. دیوارهای آجری و در و پنجره های چوبی. روی همه دیوارها چسب رفته بود بالا. سبز سبز. خانه مادربزرگ پدری محل فرمان روایی من بود. نوه اول بودم و بقیه همه پسر بودند و کوچک. عاشق راه پله های سنگی و اتاقهای تو در توی آن خانه قدیمی بودم. عاشق همان اتاق کوچک مهمانخانه که همگیمان آنجا جمع می شدیم. با عمو و عمه. پدربزرگم بغلم می کرد. مادربزرگم فقط به خاطر من ماکارونی می پخت و عمه و بابا و مامان بحث سیاسی می کردند. بعد تر که کمی بزرگتر شدم و برادرم آمد و سه تا پسر عمو پیدا کردم باز هم خانه مادربزگ پدری تحت فرمان روایی من بود. کنار دست مادربزرگ می نشستم شام پختنش را نگاه می کردم. مادربزرگم برایم حرف می زد. از همه خاطره های ۵٠ ساله اش از آن خانه می گفت. پدربزرگم برایم شعر می خواند. شاهنامه می خواند. بابا و عمو تلویزیون نگاه می کردند. برادرم و پسرعموهای کوچک توی تاریکی حیاط همیشه فوتبال بازی می کردند. شام می خوردیم. بعد مادربزرگم بستنی می آورد. شبها خسته پشت ماشین می نشستم و راهی خانه مان می شدیم. چه آن روزها که کوچک بودم و پشت ماشین دراز می کشیدم و خوبام می برد چه آن شبها که بزرگ تر شده بودم و برادرم سرش را می گذاشت روی پایم و خوابش می برد.

حالا امروز، گرچه هم مادربزرگ و هم پدربزرگ مادری ام دیگر نیستند، گرچه خانه شان ، توی آن کوچه بن بست فروخته شده و دیگر اثری ازش نیست، گرچه دختر دایی ها را سال به سال نمی بینیم به علت دوری. گرچه پدربزرگ پدری ام ده سال است که رفته. و آن خانه قدیمی حالا تبدیل شده به یک مجتمع مسکونی. ولی هیچ کدام ازاینها برنامه جمعه های مارا تغییر نداده است. ما همیشه جمعه ها ظهر می رویم خانه مادر و پدر همسرم. معمولا خاله همسرم هم هست. ناهار می خوریم ظرفهارا جمع می کنیم. حرف می زنیم . می خندیم . بعد پدر شوهرم خسته می شود و میخوابد . ما فیلم می بینیم از ام بی سی تو معمولا. یا درباره اتفاقات جدید آدمهای فامیل حرف می زنیم. بعد، عصر که شد، راه می افتیم طرف خانه مادربزگم. گیریم حالا به جای آن خانه قدیمی یک آپارتمان باشد.پدر و مادر و برادرم هم می آیند. عمو و زن عمو و سه تا پسر عمو که حالا همگیشان مردهای نازنینی هستند. عمه و شوهر عمه اگر ایران باشند. مادربزرگم هنوز شام خوشمزه می پزد. قرمه سبزی و خورشت بادمجان. پسرها بحث فوتبالی می کنند. بعد همه بستنی نونی سنتی می خورند. من، هنوز هم فرمان روای خانه مادربزگم. هنوز هم کنار مادربزگم می استم وقتی غذا می کشد. چای بعد از غذا را من می ریزم برای همه . و بحث را می کشانم به زن گرفتن پسرعمو و می خندم.همسرم هم مادربزرگم را دوست دارد. اگر یک جمعه نرویم خانه شان دلش تنگ می شود. شبها که از خانه مادربزرگ بر می گردیم فکر می کنم که چقدر خوشبختی است این جمعه های سالهای زندگی من. جمعه های با خانواده. گاهی فکر می کنم به همه این سالها. به مشکلات خانوادگی. به بیماریها، طلاقها، مرگها، دلخوریها ، خواستگاریها. فکر می کنم همه چیزی که هستم به خاطر همین جمعه هاست. و چقدر خوشحالم که همیشه و در هر شرایطی این جمعه بوده اند. و چقدر خوشحالم که روزی، فرزندم هم خواهد فهمید جمعه های خانه مادربزرگ یعنی چه. می دانم خواهد فهمید.

لینک
۱۳۸٧/۳/٤ - نیلوفر

   سعدی و کامپیوتر- معنای شعر   

عباس کیارستمی در مصاحبه با امید روحانی- شهروند امروز:

((...به پسرم گفتم بیا سعدی بخوان نمی دانی برای پیری ات چقدر خوب است. جواب داد که بابا بیا کامپیوتر یاد بگیر ، نمی دانی برای پیری ات چقدر خوب است...))

((...به نظرم همان معانی سطحی یک شعر ما را بس...)) *

* کاش معلمهای ادبیات دست از سر معنی کردن شعر بر می داشتند.مخصوصا معنی کردن عرفانی اش. آن وقت ما از همان نوجوانی عاشق سعدی می شدیم.

لینک
۱۳۸٧/۳/۱ - نیلوفر

   حیرت   

محوطه بیرونی ایستگاه مترو میرداماد - ساعت ٧و نیم صبح

تند تند راه می روم. اینجا اگر تند نروی با بخواهی لحظه ای بایستی و اطرافت را نگاه کنی حتما زمین می خوری. مردم دسته دسته دارند میروند . مردم دسته دسته دارند می آیند. کیپ هم راه می روند. سرها به قول اخوان سخت در گریبان است.نگاهشان می کنم. در عجبم از اینهمه صورت. اینهمه دختر. پسر، مرد زن و بچه. چقدر صورتهایشان با هم فرق دارد. هیچ کدامشان شبیه هم نیستند. تازگیها از چیزهای ساده و هر روزه زیاد حیرت می کنم. دختر ها همه چشمهای قهوره ای تیره دارند. روسری دارند.یا مقنعه دارند. یک عده چادریند. چطور است که هر کدامشان یک جور است؟ می ایستم جلوی مردی که بساط روزنامه فروشی پهن کرده. بیشتر مردها ایستاده اند. تیترهای درشت را می خوانند. می ایستم و می خوانم. از نرخ تورم. استیضاح وزیر بازرگانی. ماندن یا نماندن افشین قطبی. بعد یک گوشه کوچک یک روزنامه کوچک میخوانم: تهران و تبریز و مشهد در خطر شدید زلزله. تا حد ۵/٨ ریشتر. سرم را برمی گردانم. دوباره راه می افتم. از پله ها بالا می روم. پایین می آیم. روی پله برقیهای شلوغ می ایستم. باز نگاه می کنم به صورتهای روبرو. حالا توی قطارم. دارم فکر می کنم به مردن. به زلزله. اگرزنده بمانم و عزیزانم بمیرند ... تحملش را خواهم داشت. فکر میکنم. گمانم تحملش را خواهم داشت. زندگی در یک خرابه با درد و سختی و غم از دست دادن. شبیه فیلمها می شود. توی فکر غرق می شوم. فکر می کنم که جان چند نفر را نجات خواهم داد. بعد خودم را خواهم رساند به یک شهر امن. شاید از گرسنگی بمیرم. یا مثلا یک بیماری مهلک بگیرم. وبا یا طاعون. مردن بعد از زجر و درد باید خیلی بد باشد. فکر می کنم به لحظه های درد. به هر حال زنده ام آن موقع. آسمان هم که همان آسمان است. برای خودش باید تجربه ای باشد. شاید هم خوب شدم. بالاخره صلیب سرخی چیزی می آید دارو می دهد دیگر. اگر بمیرم واقعا چقدر بد می شود؟ فکر می کنم... اگر بمیرم دلم برای چه چیزهایی خواهد سوخت؟ برای اینکه بچه ام را ندیدم. بچه ای را شیر ندادم. می گویند خیلی حس شیرینی است شیر دادن. مطمئنا دلم خواهد سوخت از اینکه اهرام مصر را ندیدم و مکزیک را ندیدم و با یک زن آفریقایی ساکن اتیوپی مثلا هم صحبت نشدم. خیلی غصه می خورم که یک بار شاهنامه را مثل بچه آدم از اول تا به آخر نخواندم. و واقعا حرص می خورم از اینکه آخرش نمی فهمم آخر سریال لاست به کجا می رسد. فکر می کنم ... باز هم فکر می کنم .... خیلی دلم می خواست پیر شدنم را ببینم. باید جالب باشد وقتی موهایم سفید شود و پوستم چروک بیفتد. دوست داشتم بتوانم قیافه  پیر شده ام را هم ببینم. ولی واقعیتش این است که وقتی بمیرم ، خب مرده ام! بنابراین دیگر غصه نمی خورم پس هیچ کدام از اینها مشکلی نیست. از پله های ایستگاه مفتح بالا می آیم. هوا بهاری و کمی گرم است. لبخند می زنم. فکر می کنم از هیچ چیز، حتی از زلزله ۵/٨ ریشتری تهران هم نمی ترسم. تازه! فعلا که زلزله نیامده ! باز حیرت می کنم از اینکه هنوز زلزله نیامده . تازگیها من مدام دارم حیرت می کنم. بهتراست فکر کنم به اینکه می شود یک سفری رفت به مکزیک؟!

لینک
۱۳۸٧/۳/۱ - نیلوفر