یک دو سه   

١- روزنامه اعتماد یک پرونده خواندنی برای فیلم دوست داشتنی Once  دارد. اینجا

2- باز هم روزنامه اعتماد یک نقد خواندنی روی رویای بابل براتیگان دارد. اینجا

3-اگر یکی از همین روزها افتادم روی زمین و شکستم و خرد شدم و بلورهایم ریز ریز شد و آنقدر به اطراف پخش شد که جمع کردنی نبود خیلی تعجب نکنید.حس می کنم خیلی شکستنی شده ام. دنبال چیزی می گردم نگهم دارد روی زمین. می دانم هست . یک جایی همین نزدیکیهاست. نمی دانم چرا خودش را از من پنهان کرده است.

پی نوشت:

خیال کن که هوا گرم باشد و تاکسی درب و داغان باشد و بطری آب توی دستت هم گرم شده باشد و لباسهایت همه از شدت عرق به تنت چسبیده باشد و کارهایت همه قاطی شده باشد و هزار تا فکر توی ذهنت باشد و ندانی به کدام فکر کنی اول و نگران همه چیز باشی از دو هفته دیگر و یک ماه دیگر و دو ماه دیگر و یک سال دیگر و  بعد حس کنی داری می شکنی و راننده سیگار بکشد دودش با باد از پنجره بزند توی صورتت و آن وقت یک دفعه دلکش خش خش کنان از بلندگوهای تاکسی بخواند:

 

...

 

تنها منشین     برخیزو ببین     گلهای خندان صحرایی را

 

از صحرا دریاب این زیبایی را

 

با گوشه گرفتن     درمان نشود غم

 

برخیز و بپاکن     شوری تو به عالم

 

تو که عزلت گزیده ای     غم دنیا چشیده ای

 

ز طبیعت چه دیده ای تو

 

تو که غمگین نشسته ای     ز جهان دل گسسته ای

 

به چه مقصد رسیده ای تو

 

 ....

دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای؟

 

جان من مگر تو عمر جاودان کنی؟

 

تا کی تو چنین باشی     عمری دل غمین باشی

 

تا کی باید باشی     افسرده در بند دنیا

 

خندان رو شو چون گل     تا بینی لبخند دنیا

...

 آن وقت فکر میکنی کاری دیگر هم از دستت بر میآید جز اینکه توی تاکسی بزنی زیر خنده و حس کنی حال حالا نخواهی شکست؟!

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۳۱ - نیلوفر

   کوهها   

یک کتاب مزخرفی بود گمانم ١٠-١١ سال پیش شاید که خیلی دست به دست می چرخید. هرچه می کنم نامش به خاطرم نمی آید ولی گمانم درباره ده تا کتیبه گم شده بود که توی هر کدام مثلا یکی از رازهای زندگی نوشته شده بود بعد یک مرد و زنی فکر کنم به دنیال مفهوم این کتیبه ها می گشتند. یادم هست یکی از این رازهای مهم زندگی طبیعت بود. یک جایی از کتاب مرد توی یک کوهستان جنگلی می نشست روبروی کوههای سبز و ساعتها بی اینکه به چیزی فکر کند کوهها را نگاه می کرد. بعد انگار که یک دستگاه برقی باشد که حسابی شارژ شده است می رفت چند روزی زندگی اش را می کرد تا بعد دوباره شارژش تمام شود و بیاید روبری یک منظره ناب بنشیند و به هیچ چیز فکر نکند.

زیاد دیده ام دختر جوانی یا پسر آشفته ای که روی یک تکه سنگ روبروی دریا نشسته و مبهوت نگاه می کند. ساعتها. خب دریا یک جاذبه غریبی دارد که توصیف کردنی نیست. می کشدت. انگار هم فقط خاصیت دریای خزر این است. که هم دریا هست هم نیست. هیچ موج خروشان دیگری نتوانسته تا به امروز آن طور عمیق حیرت زده ام کند. انگار عظمت دریای خزر به عظمت کوههای بلند البرز گره خورده باشد مثلا. فکر کن تو یک دریاچه بزرگ باشی که راز دل میلیونها ساکن تهران را سالیانه در اعماق وجودت نگه داری. معلوم است که فرق می کنی با دریای مدیترانه یا حتی خلیج فارس.

ولی ندیده ام زیاد که کسی ساعتها به کوه نگاه کند. به همین رشته کوه عظیم شور انگیز البرز. همین که این طرفش خاکی و خشک است و آن طرفش سبز سبز. همین که الان روبری من استوار ایستاده و می درخشد. باور کنید دل این کوهها خیلی بیشتر جا دارد تا دل دریا. باور کنید چنان سخت و محکم و پابرجاند که بیشتر از هر آب عمیقی غرقتان می کند. می توانم ساعتها مثل آن مرد بنشینم نگاهشان کنم و مغزم خالی خالی بشود از اینهمه سرگردانیش. بچرخد و بچرخد و خسته بشود و بنشیند و آرام شود و خوابش ببرد. بعد یاد آن ترانه عاشقانه گوگوش عزیز بیفتم که روزهای نوجوانی زیاد دوستش می داشتم. همان که می گفت تو تنها تکیه گاهی برای خستگیهام همان که از تویی حرف می زد که آن کوه بلند پر غرور بودی.

لینک
۱۳۸٧/٤/۳٠ - نیلوفر

   در انتظار معجزه   

اگر با وجود همه ضعفهای عمیقش هنوز هم هامون را دوست داریم دلیلش این است که حمید هامون تا مدتها بت بزرگ ما بود. ما که آن روزها هنوز بچه بودیم حمید هامون را می پرستیدیم . جوانهایی که چند سالی بزرگتر بودند و جوانیشان را در صف سینماهای جشنواره گذرانده بودند برای دیدن سردرگمی های حمید هامون که دیگر گفتنی نیست چقدر همه زندگیشان بود هامون. فکر کن جوان باشی و پر شور و با مغزی آماده آموختن . فکر کن اواخر دهه شصت باشد و همه چیز رنگ سیاه داشته باشد و تو حس کنی بندهایت را از همه دنیا بریده اند. آینده ای جلوی رویت نباشد و پاسخ اینهمه سوال توی ذهنت را کسی نداند. اصلا کسی سوالهایت برایش مهم نباشد. اصلا جرات نکنی بپرسیشان. بعد یک دفعه از ته این ناکجا یک هامونی پیدا بشود که همه زندگیت را زیر و رو کند. که حداقل به تو بفهماند در داشتن اینهمه سوال تنها نیستی. که مثلا عاشق مهشید بشود. که مثلا بخواهد مهشید را بکشد. که موقع خون گرفتن از خودش بی هوش بشود. که نداند. که حیران نداستن باشد. ما که آن سالها ترس و لرز نخوانده بودیم. ما که آن سالها یادنگرفته بودیم که می شود حیران هم بود. که می شود توی همه چیز همه چیز شک کرد. ما پر از شک و سوال بودیم و حرف نمی زدیم. یادم هست سالها بعدترش توی یک کتاب فروشی نزدیکهای سینما عصر جدید با دوستی قدم می زدیم لای کتابهای عجیب و غریب و بعد او یک کتاب پیدا کرد و می گفت مدتها دنبالش بوده و زندگیش را عوض کرده و داد به من تا بخوانم. آن روز یادم نیامد. کتاب را خواندم. بعد اواخر کتاب یادم آمد این همان کتابی بوده که علی- مراد هامون- یک جای فیلم بهش می دهد تا بخواند. ما آن سالها نمی دانستیم چطور می شود مثل حمید و مهشید نشد. ما هامون را دوست داشتیم چون تازه جنگ تمام شده بود. چون خودمان هم نمی دانستیم چه زخمهای عمیقی خورده ایم از این جنگ.هامون را دوست داشتیم چون جوان بودیم و در انتظار یک معجزه. نه معجزه ای که زندگیمان را عوض کند. نه . معجزه ای که بیاید  و به ما بگوید اینهمه سوالت جوابش چیست. بگوید بیا من هستم. یا خیالمان را راحت کند که نه نیستم. بی خود نگرد. یا این طرفیمان کند یا آن طرفی. 

همین است که همیشه یاد آنجا می افتیم که هامون با آن پیکان سفید قراضه اش دارد توی جاده چالوس می راند به سمت شمال و یک موسیقی کلاسیک اروپایی ناب پخش می شود و بعد خسروشکیبایی با آن صدای جادویی اش می گوید:

خدایا

خدایا

یه معجزه

برای منم یه معجزه بفرست.... مثل ابراهیم

شاید معجزه من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه

یه چرخش ... یه جهش

یا این طرفی ... یا اون طرفی.

 

خداحافظ شکیبایی عزیز. ما معجزه مان را پیدا کردیم. معجزه مان همان حمید هامون بود که یک کپی دست چندم بود ولی برای ما معجزه بزرگ تعیین کننده ای بود.

 

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٩ - نیلوفر

   من واقعی ناگفته   

As I Ebb'd with the Ocean of Life

by Walt Whitman
(1819-1892)

 

.

.

.

O baffled, balk'd, bent to the very earth,
Oppress'd with myself that I have dared to open my mouth,
Aware now that amid all that blab whose echoes recoil upon me I have
not once had the least idea who or what I am,
But that before all my arrogant poems the real Me stands yet
untouch'd, untold, altogether unreach'd,
Withdrawn far, mocking me with mock-congratulatory signs and bows,
With peals of distant ironical laughter at every word I have written,
Pointing in silence to these songs, and then to the sand beneath.

I perceive I have not really understood any thing, not a single
object, and that no man ever can,
Nature here in sight of the sea taking advantage of me to dart upon
me and sting me,
Because I have dared to open my mouth to sing at all.

.

.

.

سردرگم ،سرخورده و سر افکنده

آزرده از خویشتن که چطور جرات کردم لبهایم را از هم بگشایم

اکنون پی می برم که با همه آن یاوه گوییهایم ، که طنینشان مدام به سویم باز می گردد، هرگز ندانسته ام که کیستم یا چیستم

می دانم که در برابر همه شعرهای گستاخانه ام ، آن ((من )) واقعی هنوز دست نخورده ، ناگفته و دور از دست رس باقی مانده است

خود را از من دور کرده و مرا با اشارتها و تعظیمهایش تمسخر می کند

با خنده های پیوسته طعنه آمیزش از دوردستها ، هر کلمه ای که نوشته ام را به سخره می گیرد

و در سکوت به این ترانه ها اشاره  میکند و به ماسه های زیر پا

حال می فهمم که به راستی هیچ را درک نکرده ام. هیچ چیز کوچک را. هیچ انسانی درک نکرده است

اینجا ، روبروی دریا، طبیعت مرا به بازی می گیرد، بر من حمله می کند مرا زخم می زند

چرا که من به خودم جرات داده ام لبهایم را برای سرودن این ترانه بگشایم.

 

قسمتی از (( در آن هنگام که با اقیانوس زندگی سقوط می کردم))

سروده والت ویتمن

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٧ - نیلوفر

   عکس- ذهن آدمی   

گاهی فکر میکنم ساده ترین تعریف ذهن آدمی مثل تعریف لنز دوربین عکاسی است. واقعایت چیزی است بیرون از دوربین عکاسی. زیبا یا زشت است. بعد لنز دوربین کادر می بندد دورش جلو عقبش می کند چیزهایی را بزرگ می کند و بقیه را کوچک و ثبتش می کند. چیزی که ثبت شد گرچه عکسی از واقعیت است ولی اصلا خود واقعیت نیست. چیزی است کاملا جدید که تعاریف خاص خودش را دارد. فکر می کنم عکاسی احتمالا خالص ترین و ساده ترین هنر است. نوشتن، نقاشی، حتی فیلمسازی و آهنگسازی همه شان مدلهای پیچیده تری از عکاسی است. توی عکاسی تو ابزاری داری که برایت دنیا را نگاه کند. انگار یک لنز شیشه ای به کمک کادر ذهنت می آید. توی نوشتن این لنز را نداری. ابزارت فقط همان ذهن است و واقعیتی که بیرون وجود دارد. حتی توی نقاشی هم. درست است که قلم داری و بوم ولی خالی است. منتظر است تو کادر را توی ذهنت ببندی. کمکی به بستن کادر به جلو و عقب رفتن نمی کند. همین  است که فکر می کنم نوشتن مثلا کاری درد آور است . بسیار سخت و کشنده. عکاسی اما لذت ناب است. درست است باید صبور باشی ولی خب صبوری لازمه اولیه هنر است. هیچ وقت عکاس خوبی نبوده ام. هیچ وقت لذت این ثبتهای متفاوت ازواقعیت را که آن طور که شایسته است درک نکرده ام. می دانم خیلی ساده تر از نوشتن است. البته فرایند پیچیده نوشتن لذت عمیق تری را هم برای نویسنده به دنبال دارد ولی عکاسی انگار یک جایی خارج ذهن آدم اتفاق می افتد. انگار یک ذهن کمکی داری. مثل ماشین حساب فرض کن که از محاسبات سخت راحتت می کند و بهت اجازه می دهد از نتیجه لذت بهتری ببری.از دیدن هر عکس زیبایی تا ساعتها حیران شده ام گاهی. عکس واقعیت نیست یک چیز دیگر است. خیلی عجیب است نه؟

***

اینجا یک مقاله خواندنی دارد درباره هنر و اقتصاد. درباره هنر مبتذل و عامه پسند و هنر در قشرهای مختلف اقتصادی جامعه. گرچه با خیلی از چیزهاش موافق نیستم ولی خیلیهاش هم درست است.

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٦ - نیلوفر

   شبانه   

ساعت ١٢ نیمه شب است. پایم را روی پدال گاز فشار می  دهم. پنجره را باز کرده ام. دست چپم را بیرون کرده ام و انگشتهایش را از هم باز کرده ام تا باد از لایشان بگذرد. رادیو دارد سمفونی ٢۵ متسارت را پخش می کند. بلند بلند. در صدای باد.اتوبان خلوت است. دست راستم را محکم به فرمان چسبانده ام و و پشتم را به صندلی فشار می دهم. حس می کنم دارم پرواز می کنم. موتسارت می نوازد . من بلند می خندم. داد می زنم. هو می کشم. دستم را در باد تکان می دهم. هوا را بو می کشم. حس میکنم تا به امروز اینقدر زنده نبوده ام .

***

این مقدمه رومن گاری بر طاعون آلبر کامو خیلی خواندنی است. مخصوصا اینجا که می گوید:

آدمی که باور کند «مطلقا حق با اوست» از درجه بحرانی گذشته‌است. می گوید:« باور اینکه مطلقا حق با ماست آغاز پایان است.»

و درادامه که می گوید:

تنها یک شاعر، یک رمان‌نویس، یک فیلسوف را نام ببرند که «مسائل‌مان» را حل کرده باشد. انها که «مطلقا مطمئنند» که تمامی پاسخ‌ها را دارند، اغلب خود آدمی را در اتاق های گاز و کوچه‌های اوران حل می کنند. کامو می‌دانست ما چه هستیم، هیچ علمی، هیچ تعصبی، هیچ حقیقت مطلقی نمی‌تواند نه ضبط و نه محاصر‌‌ه اش کند. ما جز خود را پرس و جو کردن هیچ معنویتی را نمی‌توانیم به انجام برسانیم. می‌دانست که هر تمدن شایسته بشر خود را همواره در مقابل او مقصر احساس خواهد کرد.

همیشه متاسفم که چقدر دیر آلبر کامو را در زندگیم کشف کردم. یاد روزهای دبیرستان می افتم که توی توضیحات کتاب ادبیات نوشته بود: آلبرکامو: نویسنده معاصر فرانسوی که افسانه سیزیف و طاعون را نوشته است. یادتان هست این توضیحات آخر هر درس؟ آیا هیچ معلم ادبیات در آن سالها به بچه هایش گفت کامو چه موجود بی نظیری بوده است؟؟

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٥ - نیلوفر

   زنانه-2   

یکی از دوستان مهاجرم می گفت در همسایگیشان خانوده ای ایرانی به تازگی ساکن شده اند. زن خانه دار است با دو تا بچه و مرد کار میکند. دوستم میگفت ار همان روزهای اول زن فهمید که زندگی در خارج از ایران برای زنان شبیه زندگی داخل ایران نیست. دیگر همه فکر زن تهییه غذا و لباس اتو شده نبود. دوست من اما از دست زن بسیار عصبانی بود. می گفت: این خانوم قسمتهای خوبش رو فقط برمیداره . میگه مرده باید ظرف ها رو بشوره یا توی مدرسه بچه ها به اندازه زن کمک کنه و... ولی در کنارش مثل زندگی ایران زن می تونه تا لنگ ظهر بخوابه نیازی نداره کار کنه و وظیفه مرده که براش هرچی خواست بخره. دوستم همیشه می گفت اگه زندگی زن آزاد رو دوست دارین خواهش می کنم همش رو دوست داشته باشین.

از بعد از انقلاب صنعتی که دنیا به سمت ماشین آلات حرکت کرد روز به روز تکیه بر زور بازو کمتر شد. جایی می خواندم که شغلهایی که به زور بازرو نیاز دارند به معنای قدیمش الان کنتر  از یک درصد سازندگی جهان را تشکیل می دهند. توی این تحقیق نوشته بود که همه آن ٩٩ درصد شغل دیگر از نظر توانایی های فیزیکی برای زن و مرد یکسان است. البته همه انسانها چه زن و چه مرد باهم فرق میکنند. هرکدامشان یک سطح هوش، استعداد، تلاش، انرژی یا پشتکار دارند و این مسئله هیچ ربطی به زن یا مرد بودنشان ندارد. ربط به انسان بودنشان دارد. از نظر مسائل روانی اما کمی پیچیده تر است. روان شناسان کاملا معتقدند زنها و مردها به طور کلی با هم تفاوت دارند ولی این تفاوت اصلا آن تفاوت سنتی نیست. و در عین حال همه آدمها از نظر روانی با هم متفاوتند. به عنوان مثال بسیار می گویند زنها احساساتی تر هستند. خب این صحیح است . بیشتر زنها احتمالا از بیشتر مردها بیشتر احساساتی میشوند. ولی برای خود من که کاملا ثابت شده است که تصمیمات برپایه منطق را بیشتر زنان قادرند بگیرند و مردان بیشتر احساساتی تصمیم های بزرگ می گیرند. البته اینها همه مبتنی بر تئوری اکثریت است و کلی استثنا دارد.

تفکر سنتی مردسالاری تنها نشانه اش این نیست که مردی به زنش بگوید حق نداری کار کنی یا مستقل باشی. نه . مهمترین نشانه اش این است که زن خودش فکر می کند که وظیفه کار کردن ندارد. فکر میکند که نباید خسته شود. فکر می کند که مرد باید زندگی او را تامین کند. خانمهای عزیز کمی بیایید با خودمان رو راست باشیم. مگر مردها بدشان می آید بار مسئولیت یک شغل دائمی روی دوششان نباشد؟ بدشان می آید بروند کلاس ورزش یا زبان یا نقاشی؟ بدشان می آید فیلم ببینند یا کتاب بخوانند؟ چرا فکر می کنید اگر مردی چنین خواست در زندگیش از زیر بار مسئولیتش فرار کرده (که صحیح است ) و زن نکرده است؟ پزشکان کاملا معتقدند که حتی در دوران بارداری هم زن سالم باید تحرک بدنی و فکری داشته باشد. تنها در دوران نوزادی برای پرورش انسان سالم زن باید اگر شرایط اجازه اش داد دائم کنار فرزندش بماند و به سرعت هم دقیقا برای پرورش همان انسان سالم باید پس از دوران نوزادی به بچه اجازه بدهد که بی مادر بودن را چند ساعتی در روز کاملا تجربه کند.

مهمترین شغل مادر بودن است. منظورم این نیست که زنی که به هر دلیلی مادر نیست زن نیست . نه اصلا. منظورم این است که مادربودن اگر اتفاق افتاد مهمترین وظیفه یک زن است. مشخص است که یک مادر باید محیط امن گرم و پر از آرامشی را برای فرزندش فراهم کند چون قرار است یک انسان سالم و بدون عقدههای روانی تربیت کند ولی این مسئله کاملا یک مسئله خانوادگی است. مفهوم خانواده این است. یعنی چنین محیط پر آرامشی را پدر و مادر باید در کنار هم فراهم کنند. حالا اگر فکر کردند و دیدند بهترین راه این است که زن برای مدتی بیرون از خانه کار نکند هم اشکالی ندارد. این مسئله اصلا ربطی به مردسالاری ندارد. تفکر مردساری زنانه ما جای دیگری است. جایی است که مادر به دخترش یاد می دهد که باید با مردی ازدواج کنی که برایت زیاد خرج کند و به پسرش یاد می دهد که زنها حیله گرند مواظبشان باش.

گذشته دنیا دقیقا به دلیل همان قضیه زور بازو در اختیار مردان بوده است. معادلات دنیا اما اکنون تغییر کرده است. در تغییر دادنش هم خود زنها باید تلاش کنند. باید یادبگیرند که کار کردن همانقدر که  زن را خسته می کند مرد را هم خسته میکند. مسئولیت اجتماعی همانقدر که برای زن سخت است برای مرد هم سخت است.یادبگیرد .که واقعا بار زندگی را باید تقسیم کرد و بعد با هم ازش لذت برد. به بهانه زن بودن تنبلی نکنید. به خدا غذا پختن خرید کردن و اینها با ماشین آلات امروزی اصلا کار بزرگی نیست. اگر دوست دارید انجامش دهید و اگر دوست ندارید با همسرتان شریک شوید در انجام دادنش.این کاملا به خود شما بستگی دارد. مهم این است که او را مسئول زندگیتان ندانید. اورا شریک زندگیتان بدانید. مسئولیت زندگی هر انسانی بردوش خودش است. از زیر بار این مسئولیت فرار کردن نتیجه اش می شود مردسالاری.

توی کامنتهای پست قبل کسی از خستگی از کار گفته بود. بدانید که زندگی گرچه جوهر اصلیش کار است ولی اصلا همه اش کار نیست. انسان سالم باید حتما استراحت کند. خوب زندگی کند. سفر کند. ورزش کند. مهمانی برود. آنها که همه زندگیشان به کار گذشته است همیشه در انتها پشیمان هستند. ولی بدانید استراحت زمانی معنا دارد که خوب کار کرده باشی. هم زن و هم مرد باید خوب کار کنند و خوب هم استراحت کنند. هم زن و هم مرد اگر می خواهند زندگی خانوادگی خوبی داشته باشند همیشه باید زندگی خانوادگیشان را به پیشرفتهای کاری ترجیح بدهند. مردی که مدام در سفر است زندگی خانوادگی خوبی ندارد. زنی هم که مدام در ماموریت است زندگی خانوادگی خوبی ندارد. ربطی به زن بودن و مرد بودن ندارد. همانطور که زن و مردی که به علت خودخواهی ها و تنبلیهایشان جلوی پیشرفت کاری همدیگر را بگیرند و به هم کمک نکنند در بالا رفتن هم هرگز زندگی خانوادگی خوبی ندارند.

در تاریخ بشریت همیشه برای هر تغییری بهایی پرداخت شده است. فکر می کنم از دست رفتن زندگی خانوادگی قبلی من شاید بهایی بوده که من باید برای آزادی زنان جامعه ام می پرداختم. من اصلا فمنیست به معنی اصلیش نیستم. از خیلی از این حرفها هم بدم می آید چون کاملا مغرضانه است. من فکر می کنم آزادی زنان جامعه اول از همه به نفع خود مردهاست.من از پرداختن چنین بهایی خوشحالم. چون آینده را شیرین تر از گذشته می بینم. چون در تاریخ همیشه زنانی کوچک مثل من بوده اند که ایستاده اند و دوست داشته اند و تلاش کرده اند. گذشتته ثابت کرده که آینده از آن همین کوچک هایی است که ایستاده اند.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٤ - نیلوفر

   زنانه - 1   

حدود هفت سال پیش ، یک روز گرم تابستانی وقتی خانوداه همسر سابقم با یک دسته گل آمدند خانه مان و من مراسم چای و شیرینی مرسوم را اجرا کردم پدرم ساکت بود. وقتی حرفهایشان تمام شد گفت که این انتخاب دخترم است و نظر او برای من مهم است فقط یک چیز است که برایم اهمیت دارد : دختر من باید همیشه و در هر شرایطی کار کند. خانواده امیر آن روز به عنوان محبت مثلا گفتند: البته نیاز مالی که نخواهد داشت برای کار کردن ولی هر وقت دلش خواست معلوم است که می تواند کار کند. شب پدرم به من گفت که با ازدواجم مخالف است. من، با همه شور و شر ٢٢ سالگی ام گفتم چرا؟! امیر که پسر خوبی است! گفت که تو نباید در زندگی آینده ات با کسانی زندگی کنی که فکر می کنند تنها نیاز مالی است که آدم را به کار کردن وا می دارد. به من گفت مهمترین جوهر آدمی کار است. کار سخت و با تلاش و حتی طاقت فرسا. گفت: من تو را این طور بزرگ کرده ام . و راست می گفت. من با همه شور جوانی و عاشقی ام فکر می کردم خب کسی که با کارکردن من مخالف نیست. چرا مردی را که فکر می کنم دوست دارم فقط به این دلیل که پول دارد و احتمالا من شاید نیاز زیادی به کار سخت نداشته باشم از دست بدهم؟ همیشه می گفتم  خب من به جای از صفر شروع کردن از ١٠٠ شروع می کنم. و کردم. همه این ۶ سال چه روزهایی که کارمند یک شرکت مشاوره بودم چه روزهایی که بعدتر با همسر سابقم کار می کردم  با شور و عشق کار از خواب بیدار شدم. حقیقتا فکر می کردم و می کنم که باید زحمت کشید و مدام تلاش کرد. ولی حقیقتش را بخواهید نه همسرم و نه خانوده اش این ها را دوست نداشتند. نمیفهمیدند وقتی کسی پول داشته باشد چرا باید صبح زود بیدار شود یا تا ٧-٨ شب بماند سرکارش؟ نمی فهمیدند چرا باید ماموریت برود و دلش شور پروژه ها را بزند. همسرم و خانوده اش البته همیشه به من، شخصیت اجتماعی ام و وجودم افتخار می کردند ولی نمی فهمیدند که همه اینها دلیلش کار کردن است. پدر همسر سابقم یک مرد بسیار سنتی و زن ستیز بود. این را البته از نگاه اول نمی شد فهمید. باید مدتی با او زندگی می کردی تا می فهمیدی پشت ظاهر تحصیل کرده و پولدار ش چقدر سنتی و مرد سالار است. از نظر او مرد کاملا بر زن برتری داشت. زن کاملا هیچ چیز نمی فهمید و نباید هم می فهمید. همیشه خدارا شکر می کردم همسر سابقم خواهر ندارد. چون دختر بدبختی می شد. پدر همسر سابقم  توصیه اش به همه این بود: زن اگر مستقل بشود که دیگر مال شماها نیست. ولتان می کند می رود. الان که از همه این فشارها خلاص شده ام تازه می فهمم که با داشتن یک پدر بی نظیر مثل پدر خودم هرگز نمی فهمیدم این تفکر ایرانی مردسالاری - که اول از همه به خود مردها صدمه می زند - چیست. پدر همسر سابقم خوب یادم داد. حالا می فهمیدم وقتی پدرم در بدترین شرایط روزهای تولد برادرم و کودکی من مهمترین کارش تشویق مادرم به حفظ کردن کارش بود چقدر کارش ارزش داشت. مادر من جزء موفق ترین مهندسان ساختمان ایران است و می دانم و دیده ام که در موفقیتش پدرم نقشی حتی پررنگ تر از خود او داشته است. خوشبختانه اما تفکرات پدر همسرم نتوانست  ذره ای از شور من برای ساختن کم کند. من جلو می رفتم و همه معادلات مردانه او را به هم می زدم. چون خانه دار خوبی بودم خانه ام همیشه گرم و مرتب بود با بوی غذای گرم و مهندس خوبی هم بودم. همه اینها باعث شد پدر شوهر سابقم در یک فرایند بسیار پیچیده زندگی من و همسر سابقم را به هم بزند. و البته بزرگترین خیانت را هم در حق پسر خودش انجام دهد.اینکه می گویم مردسالاری ایرانی اول از همه به ضرر خود مردهاست حقیقت تلخی است. ریشه در تفکرات عمیق سنتی دارد و مقصرش هم خود زنها- مادران- هستند. مثلا همین مادر همسر سابقم که خودش به معنای واقعی قربانی یک همسر ضد زن بوده است همیشه به من می گفت خدا کند پسردار بشوی. از نظر او پسر خیلی بهتر از دختر بود. خب طبیعی است دختری که قرار است نهایتا خانه دار یک مرد زورگو دیگر باشد چه چیز خوبی دارد؟

پدر شوهر من هیچ شبیه یک مرد سنتی نبود. بسیار سفر کرده بود. باهوش و تحصیل کرده بود و در کارش هم موفق بوده همیشه . این فکرها  ریشه های عمیق در ذهن و جانش داشت. مقصرش یک پیشینه عمیق بود . حقیقت این است که حتی در نسل امروزی مردهایی شبیه پدر من بسیار اندکند. مردهایی که فکر می کنند زندگی کاملا دو طرفه است. هر دو طرف باید بسازندش و هر دو طرف باید توش پیشرفت کنند چه احساسی چه مالی و چه از نظر موقعیت اجتماعی.

کاملا موافقم که وظیفه مادر بودن از آن وظایفی است که زنها وقتی قبولش کردند باید همه جوره برایش مایه بگذارند. کاملا معتقدم ٣٠ ماه اول زندگی هر انسانی باید کاملا تحت نظارت ٢۴ ساعته مادرش بگذرد. ولی ٣٠ ماه در زندگی یک زن واقعا چیزی نیست. کمی همراهی همسر اگر باشد یک زن می تواند هم مادر بی نظیری باشد هم موقعیت اجتماعی بی نظیری داشه باشد.

نکته جالب این است که این مسئله گرچه در کشورهای عقب مانده ای مثل ما مشکلی بزرگ برای جامعه است ولی در کشورهای پیشرفته هم هنوز اصلا حل شده نیست.

یک جایی توی فیلم ((پیش از غروب)) سلین به جسی می گوید: درست است که من زن مستقلی هستم و به مردی نیاز ندارم که مرا سیر کند یا به من سرپناه بدهد ولی هنوز کاملا به مردی نیاز دارم که دوستم بدارد.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٧/٤/٢۳ - نیلوفر

   نوشهر-چالوس   

بازار نوشهر

ساعت ٩ و نیم شب است. بازار نوشهر اما شلوغ و زنده است. رفته ام توی دکه سیر و ترشی و دارم ترشی گل سیر می خورم. ترشی هفت میوه بعدش بعد زیتون پروده . مرد فروشنده مدام تعارف می کند و من بی اختیار دهانم آب می افتد. همه چیز بازارهای شمالی را دوست دارم. انگار همه تعریف زندگی توش خلاصه شده است. منی که از خرید بیزارم اپاین جورجاها که می رسم عاشق گشت زدن می شوم. توی بخش ماهی فروشها می چرخم و ماهی سفید و کولی و سوف را بو می کشم. توی قسمت میوه فروشها چرخ می زنم و گوچه فرنگیهای فقرمز درشت و سفت را فشار می دهم. می روم داخل یک مغازه فروش لباس. دختر تپل بامزه ای نشسته پشت میز. نه انگار که ساعت نزدیک ١٠ شب است. خوش خنده و پر هیجان است. چیز کوچکی می خرم. پول خرد ندارد. ١٠٠ تومنش را به من تخفیف می دهد.می گویم نه خب بذار من پول خرد دارم. می گوید نه خانوم حالا مهمون ما. ١٠٠ تومن را بهش می دهم .  می گویم: همین خنده شبانه این بازار برایم بزرگترین تخفیفهاست.

***

جاده چالوس

پراز حسهای عجیب و غریبم. چقدر می گذرد از آن روزها ؟که  این جا روی صندلی عقب ماشین پدرم می نشستم  و مادر و پدرم را که جلو نشسته اند تماشا می کردم؟ شیشه را پایین می دادم و دستهایم را بیرون می کردم و بو می کشیدم دریا را که انگار یک جایی پشت همه این صخره ها پنهان بود.  انگار اینهمه گذشت زمان اصلا تغییری ایجاد نکرده در دانه د انه این صخره های تیز. در قله های سبز مه آلود و بوی نم و سنگ و جنگل. می دانم در هیچ کجای جهان اینهمه زیبایی با هم یک جا جمع نیست: مادر ، پدر ، من و جاده چالوس.

***

هتل هایت -آزادی خزر

اوج تابستانهای کودکی ام  کنار دریای دوست داشتنی خزر می گذشت. روی آن پل خمیده کنار ساحل روبروی هتلی که انقدر کج شده بود که می ترسیدم هر لحظه بیفتد.همه گوشه کنار هتل هایت خزر را در کودکیهام و نوجوانیهام چرخیده ام. توی جنگل کنار هتل چند تا درخت دارم که به نام خودم کرده امشان. عادتم بود همیشه شبها می رفتم کنار استخر - که بیشتر روزها خالی بود- از پله های روبروی استخر بالا می رفتم تیو تاریکی می نشستم روی پله آخری  و به مردم نگاه می کردم. عاشق دختر و پسرهایی بودم که به بهانه دیدن همدیگر می آمدند کنار ساحل. به هم شماره تلفن می دادند. بک گوشه تاریک بعد همدیگر را می دیدند. آن بالا روی پله ها می شد همه چیز را دید. دریا را دید و مردم را دید و غرق شد در صدای موجها و در هیاهوی جوانی. نه انگار که جنگ باشد و قحطی. عشق کافی شاپ رفتن هایم از همانجا شروع شد. یک  رمان می گرفتم دستم می رفتم توی کافی شاپ هتل می نشستم و کافه گلاسه سفارش می دادم. قاشقهای کافه گلاسه هتل هایت خزر هنوز همانهاست که بود. انگار همه چیز این هتل برای من پر از نوستالژیهای غریب است. آن روزها هنزو خبری از ویلای نوشهرمان نبود. ساکن هتل بودیم . من عاشق سوار شدن آسانسور شیشیه ای. حالا تیو زندگیم زیاد هتل رفته ام. زیاد آسانسور شیشه ای سوار شده ام و زیاد توی کافیشاپ هتلها ، روی مبلهای لابی یا روی پله های کنار ساحلشان نشسته ام و کتاب خوانده ام . بی روسری و بی کمیته و این حرفها. ولی هنوز هم عاشق هتل هایت خزرم. انگار هیچ هتلی ستاره های اینجا را ندارد. ستاره های اینجا را قلب من به این هتل داده است.

***

مردم ده چلک  عصر روز جمعه همگی رفته اند برای تماشای ((گاوجنگی)). ما دیر می رسیم و این مهیج ترین  اتفاق را- شاخ به شاخ شدن دو گار- از دست می دهیم.

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٢ - نیلوفر

   زبان   

اینهمه هیاهوی این روزها را بر سر زبان فارسی دوست دارم. گمان می کنم دست از پاک کردن صورت مسئله برداشته ایم و داریم با هم حرف می زنیم. آیا زبان فارسی خیلی خوب است؟ آیای زبان فارسی خیلی بد است؟ آیا مانع پیشرفت علمی حتی ادبیمان است؟ هنوز خیلیها اعتقاد دارند از دلایل عدم پیشرفت ما و پیشرفت ترکیه تغییر الفبای ترکها بوده است و البته خیلیها هم معتقدند تغییر الفبا خیانت بزرگی به گذشته یک ملت است.

از چندین نفر شنیده ام که زبان فارسی به گوش یک غیر فارسی زبان خیلی خوش آواست. گاهی فکر می کنم اینهمه وابستگی من به سرزمیننم بیشتر بابت زبان فارسی است تا خاک و شهر و آسمان. زبان فارسی مهمترین بخش وجود من است. تقریبا همه گویشهایش را هم دوست دارم. غیر ار کردی و ترکی که واقعا نمی فهممشان و عربی که خب کلا چیز دیگری است همه لهجه ها را دوست دارم. اصفهانی و شمالی و جنوبی و ... عاشق ترانه های محلی ، لالایی های هر بخش و داستانهای ترانه وار عاشقانه اش هستم. مثلا فکر می کنم اینقدر که مثلا لغت "لاله واژگون" قشنگ است خود لاله واژگون زیبا نیست. یا حتی آنقدر که لغت "رنگین کمان" شور انگیز است خود رنگین کمان نیست.

بارها وسوسه شده ام به سمت ترجمه بروم. تازه آن موقع است که می فهمی چقدر ابزار زبان فارسی کم است. حداقل ابزاری که من دراختیار دارم کم است.

همه بحثهای این روزها را دوست دارم. فکر میکنم زبان نهایت تعریف سنت و مدرنیته است. خود زبان به تنهایی همه تاریخ یک ملت را یک سرزمین را حتی همه جغرافیایش را در بر دارد. برای همین است که کلا از ورود کلمههای جدید غیر فارسی (چه عربی چه فرانسه چه انگلیسی) به زبان فارسی اصلا ناراحت نمی شوم. واقعیت دنیا - پیروزی ها شکستها و ناگواریها همه و همه در زبان جمع شده است . به نظرم نه می شود و نه باید اینهمه واقعیت را از زبان دور کرد. نمی گویم به جای موبایل نگوییم همراه. اتفاقا همراه را خیلی دوست دارم و از اینکه دارد جا می افتد خوشحالم ولی می گویم  حتی اگر هم جا نیفتاد آنقدرها مهم نیست. چون موبایل در زبان فارسی کاملا با ءMobile phone در زبان انگلیسی فرق می کند.

من نه زبان شناسم نه سوادش را دارم و نه حتی زبان فارسی ام خوب است. همیشه برای انتخاب واژه ها درمانده می شوم. همیشه فکر می کنم دامنه واژه هام بسیار محدود و تنگ است. ولی همه اینها دلیل نمی شود عاشق زبان فارسی نباشم. بعد همیشه به یاد این شعر می افتم و فکر می کنم فرق می کرد اگر عشق هم زبان و واژه های خودش را داشت:

"ای کاش عشق را زبان سخن بود"

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٩ - نیلوفر

   ...عشق   

سهروردی و عشق

"...عشق اگر‌چه جان را به عالم بقا می رساند ، تن را به عالم فنا بازآورد .   زیرا که در عالم کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت ."

عجب ....

***

باز هم رومئو و ژولیت

عاشق پایان این داستانم وقتی می گوید:

A glooming peace this morning with it brings

The sun for sorrow will not show his head

Go hence to have more talk of thease sad things

Some shall be pardoned, and some punished

For never was a story of more woe

Than this of juliet and her Romeo

نمی دانم کی و کجا کسی می ایستد روبروی انسانها و صلحشان را یادآور می شود. و اینکه چه عشق بزرگی بابت اینهمه نفرت از دست رفته است. امیدم به انسانیت پابرجاست تنها بابت آمدن همچین روزی.

***

دانشجویی

دلم بدجوری هوای روزهای دانشجویی را کرده است. نه روزهای درس و استاد و امتحان را. نه. روزهای سالن جابربن حیان و تریبونهای آزاد و یک عالم آدم امیدوار و دستهای گره کرده و "همراه شو" عزیز خواندن را. روزهای جامعه و توس و خرداد خریدن از آن دکه کوچک روزنامه فروشی زیر زمین کنار فتوکپی دانشگاه را. روزهایی که اگر توش یک بار "یار دبستانی من" نمی خواندیم شب نمی شد. از اینکه امروز 18 تیر است و همه کسانی که هیچ چیز هیچ چیز نمی دانند از همه این یار دبستانی من خواندنها و امروز مقاله ها می نویسند از "دانشجویی" و حرفهای دهن پر کن می زنند دلم می گیرد. کجایند آنها که بودند ان روزها توی تریبون آزاد جلوی ساختمان ابن سینا؟ نمی فهمم چرا آدمها واقعی آن روزها همه الان توی ونکوور و تورنتو و کلگری و کالیفرنیا دارند درسشان را می خوانند بی سر و صدا و بعد آدمهای دروغینش که هیچ چیز هیچ چیز نمی دانند و حتی یک بار "سر اومد زمستون" را تا کلکچال نخوانده اند رفته اند جلوی دوربینهای احمقانه آمریکایی ها نشسته اند و مشت مشت دروغ پرت می کنند از آن روزها. بی صبرانه به انتظار این هستم که کسی روزی بایستد کنار جسدهای رومئویی و ژولیتی و بند آخر را بخواند. بی صبرانه.

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۸ - نیلوفر

       

تنها که بودم، دستهایم را می کردم توی جیبهای مانتو و راه می رفتم. به آدمها نگاه می کردم. به دخترها و پسرهای زیبا. به بچه هایی که پشت سر مادرها می دویدند. به پیرزنهایی که آرام قدم برمیداشتند. عاشق این بودم که بروم توی یک کافی شاپ و ساعتها حرف بزنم. از چیزهایی که فکر می کردم مهمند. از ایرانم. از تهرانم. حرف میزدم تا همه مشکلات جهان را حل کنم. تا بزرگترین اثر هنری جهان را خلق کنم. هیچ فکر نمی کردم خیلی زود، وقتی توی خیابان راه می روم ، دوست ندارم دخترها و پسرهای زیبای دست در دست هم را ببینم. خیال نمی کردم می شود توی یک مغازه مبل فروشی سرک کشید بعد زن و شوهر جوانی را دید که دارند سر رنگ مبلشان دعوا می کنند و بعد بغض گلویت را بگیرد. فکر نمیکردم  کافی شاپ رفتن  فکرم را خالی خالی کند. فکر می کنم جدایی تجربه خیلی بزرگی است. انقدر سخت است که برای آنها که تجربه اش نکرده اند دلم می سوزد. انگار یک قسمتهایی از وجودت هست ، کاملا ناشناخته، که حالا برایت آشکار می شوند. جدایی هم مثل ازدواج است. احمقانه است ولی این بغضهایم را دوست دارم. حس میکنم یک تجربه عجیب دست نیافتنی است. کی گفته یک قلب شکسته بند زده شده بهتر نیست از یک قلب سالم و سرحال؟ حالا خوب می دانم وقتی روزی دست کسی را بگیری ، توی کافی شاپ روبرویش بنشینی و همه مشکلات بشریت را حل کنی ، یا سر رنگ لوستر و مبل بحث کنی چه کار بزرگی است. خاصیت قلب شکسته این است که خوب خوب قدر همه چیز را می داند.

***

آزاده ازمادام بواری نوشته است.  از قول من نوشته که ((زن بودن یعنی مادام بواری)) حقیقتش را بخواهید فکر نمیکنم ((زن بودن یعنی مادام بواری)) فکر می کنم قسمتهای ناشناخته وجود آدمی - چه زن و چه مرد- در اما بواری خلاصه شده است. اما زندگیش را کاملا می بازد. چرایش را حتی خودش هم نمی فهمد. او فقط درپی چیزی است که انگار وجود ندارد. یک زندگی ای که این چیزی نیست که دارد. اینکه می گویم مادام بواری شاهکار ادبیات است به این دلیل است که همه آدمها جنبه اما بودن را در وجودشان حس می کنند. فقط این اما ست که شجاعت این را دارد که ناراضی باشد از زندگی. آنقدر که همه همه زندگیش را ببازد. فرزندش را و شوهرش را و جانش را.  هیچ فکر نمی کنم  مادام بواری درباره زنی است که به شوهرش خیانت می کند. فکر می کنم مادام بواری درباره انسانی است که به معنی واقعی سرگردان است. استاد ادبیاتم می گفت یک کاراکتر خوب وقتی خلق می شود که تا سالها ی سال بعد هر کسی را ببینی بگویی ((چقدر شبیه اما بواری بود مثلا)). حالا من فکر می کنم مثلا همسر سابقم هم شبیه اما بود حتی. اما را خیلی دوست دارم چون زندگی واقعی راضیش نمی کند. دنبال یک زندگی خیالی است. چیزی که وجود ندارد. یا دارد و اما نمی یابدش؟؟ گمان نکنم کسی جواب این مسئله را بداند. مادام بواری درباره قسمتهای پنهان انسان بودن است. اینهمه جنگ، اینهمه بدی، اینهمه خرافات ... زندگی بشر را به تباهی کشانده است. چرایش توی به تباهی رفتن زندگی اما نهفته است. خوبی ادبیات این است که نسخه نمی پیچد، درمان نمی کند، حتی تشخیص هم نمی دهد. فقط می گوید: ببین! این هست. به قول اورهان پاموک ادبیات درباره چیزهایی است که همه می دادند اما نمی دانند که می دانند.

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٧ - نیلوفر

   سه گانه از ادبیات   

١- خیلی خوشحال شدم از این جایزه آخری که خانوم جومپا لاهیری برای آخرین کتابش گرفته است. گرچه هنوز کتاب در ایران چاپ نشده ولی امیدوارم هرچه زودتر آقای امیرمهدی حقیقت ترجمه اش را راهی بازار کند. حالا گیریم ما از ((همنام)) اصلا خوشمان نیامد. ولی خود مجموعه داستان ((مترجم دردها))  چند تا داستان خیلی خوب داشت. ظاهرا این کار آخرش هم ((خاک غریب)) یک مجموعه داستان است که باید چیز خوبی باشد. از آنجایی که اصولا من ادبیات مهاجران آمریکایی را دوست دارم و کلا هم هندیها را دوست دارم همیشه برای خانوم لاهیری خوشحال می شوم.

٢-سرکار خانم آن انرایت Anne Enright آیا خاطرتان هست؟ نویسنده ایرلندی برنده بوکر ٢٠٠٧. (استاد ادبیاتم همیشه می گفت این ایرلندیها اگر هر سال یک جایزه مهم ادبی نگیرند افسرده می شوند!!)  احتمالا خاطرتان نیست چون گمان نکنم چیزی از او به فارسی ترجمه شده باشد. (یا حداقل من ندیده ام) من خودم البته چند داستان کوتاه بیشتر از او نخوانده ام. ولی توی ویژه نامه گاردین این ماه درباره ادبیات یک مقاله کوتاه نوشته که بسیار بسیار خواندنی است. به همه آنها که نوشتن را دوست داند وخصوصا آنها که فکر می کنند خیلی نویسنده هستند و واقعا خداوند چقدر به جهانیان لطف کرده که آنها شروع به نوشتن کرده اند(که خدا را شکر تعدادشان هم در ایران فراوان است) توصیه میکنم حتما این مقاله را بخوانند. خانم انرایت در این مقاله به خوبی به تو می فهماند اینکه تو به عنوان نویسنده چقدر به نوشته ات علاقه داری ، چقدر برایش زحمت کشیده ای و یا چقدر از نوشته ات بدت می آید کوچکترین ربطی به خوبی یا بدی اثر تو ندارد. کلا توی نویسنده اصلا شایستگی اظهار نظر درباره اثرت را نداری. بسیار خواندنی است . اینجا

٣-مابالاخره باز هم پیمانمان را با خودمان شکستیم و ((کافه پیانو)) را خواندیم. من مدتهاست که با خودم پیمان بسته ام که اصلا جوگیر نشوم در این آشفته بازار ادبیات داستانی معاصر ایران. بارها به من ثابت شده که اثر خوب توش خیلی خیلی کم است و اثر پر ادعا  و بی ارزش بینهایت زیاد. اتفاقا نمی خواهم بگویم کافه پیانو اثر بی ارزشی بود- که بود-  می خواهم بگویم خوشحالم که نوشته شده. خوشحالم اینهمه نقد مثبت هم روش نوشته اند. این چیزها برای آیندگان ما لازم است. نسل بعد از من اگر بخواهد بداند اوج ((ادعای روشنفکری)) زمانه ما چی بود باید ((کافه پیانو)) را بخواند اتفاقا شنیده ام خود فرهاد جعفری هم دقیقا به همین دلیل - یک جورهایی انتقاد از این همه بی سواد روشنفکر نما- این داستان را نوشته است. دستش هم درد نکند. یک جایی خواندم که این روزها ((کافه پیانو)) شبیه  فیلم ((نفس عمیق)) اوائل دهه هشتاد است. گمانم مقایسه خوبی باشد. البته من واقعا ((نفس عمیق)) را دوست داشتم. گرچه معتقدم اثری نبود که ارزش هنری داشته باشد ولی روایت خوبی بود از نسلی که دلش می خواهد این طور باشد - و نیست. اتفاقا کافه پیانو هم همین است. آن روزها اگر می گفتی ((نفس عمیق )) فیلم خوبی نیست همه چپ چپ نگاهت می کردند. این روزها هم اگر بگویی ((کافه پیانو)) کتاب خیلی ضعیفی است - باز همه چپ چپ نگاهت می کنند. ولی حقیقتش را بخواهید ((کافه پیانو)) واقعا اثر ضعیفی است. هیچ کدام از شخصیتها مخصوصا زنها خوب پرداخته نشده اند. اصلا این ((پری سیما)) چطور موجودی است؟ گرچه کافه پیانو در هجو کردن روابط اجتماعی سرگردان نسل من موفق است. شاید هم تقصیر ندارد. این روزها آدمها کلا کاراکتر مشخصی ندارند. آدمها همه شان تبدیل شده اند به تقلید از آن کاراکتری که فکر می کنند باید باشند. فکر می کنند باید بروند قهوه بخورند و مثلا بکت بخوانند و به فکر خودکشی باشند و بگویند ((ای زندگی سگی)) فکر می کنند این چیزها یعنی متفکر بودن . روشنفکر بودن. به هر حال خوشحالم که ((کافه پیانو)) نوشته شده. نه چون اثر خوبی است - که نیست- چون یک جورهایی نشانه نسل آشفته من است.

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٦ - نیلوفر

   قهرمانی من   

یک عکس هست توی یک قاب عکس کوچک پشت میز توی اتاق خواب مادربزرگم. من احتمالا۵ ساله هستم. یک لباس سرهمی قرمز پوشیده ام. نشسته ام روی زمین.مثل همه عکسهای کودکی ام شیطنت در چشمانم موج می زند. کنار دستم یک پسر بچه بامزه نشسته است. او هم یک لباس سرهمی پوشیده است احتمالا ٢ ساله است. هر دوتامان داریم می خندیم.

خوب یادم هست وقتی پسربچه به دنیا آمده بود. همه خانه مادربزرگ جمع بودیم. توی همان خانه قدیمی تو در تو با حیاط بزرگ و حوض. همه توی اتاق مهانخانه نشسته بودند. می خندیدند لابد. بحثشان زایمان بوده حتما. پسربچه توی اتاق بغلی روی تخت خوابیده بود. چند باری رفته بودم با تعجب نگاهش کرده بودم. احتمالا ٣-۴ ساله بودم. گرچه خوب خوب یادم هست. بوی عجیبی می داد. بویی که تا به آن روز حسش نکرده بودم. گوشه اتاق نشسته بودم با کتاب قصه ام و هر از گاهی می رفتم آن موجود عجیب را بو می کشیدم. کنار جارختی خودم را قایم گرده بودم و مثلا کتاب قصه وروق می زدم بعد یک دفعه دیدم یک گربه بزرگ خاکستری با چشمهای زرد احتمالا از در حیاط آمده توی اتاق. رفته روی تخت و دارد پسربچه را بو می کشد. تازه فهمیدم پسربچه بوی شیر می دهد. جیغ زدم . داد کشیدم. گربه ترسید و پرید روی زمین. همه از اتاق مهمانخانه آمدند توی اتاق. از چند دقیقه بعدش فهمیدم من قهرمان یک هستم. جان دومین نوه خانواده، پسرعموی کوچکم که بوی شیر می داد، را نجات داده بودم.

دیشب، وقتی همان پسرعموی کوچک که روزگاری بوی شیر می داد یا کنار من می نشست و لباس سرهمی می پوشید تا عکس بگیریم، همان پسرعمویی که سالهای کودکی اش در سختی های بسیار گذشت، همان که از ٨-٩ سالگی مجبور شد همه سختیهای زندگی را حس کند، همان که خودش رابالا کشید و بعد ار هر بار افتادن ، وقتی پسرعمویم را در آغوش گرفتم که بهترین شب زندگیش را بهش تبریک بگویم نمی توانستم یاد آن روز نیافتم که من، قهرمان شده بودم. خوشحالم که با عشق ازدواج می کند. خوشحالم که همسرش را بی نهایت دوست دارد. خوشحالم که همه همه سختیهای زندگی از یادش نبرده که مهمترین چیز در زندگی داشتن یک قلب پرشور است. می دانم این روزها، که باید شادترین روزهای زندگیش می بود، چقدر همیشه برای من غصه خورد. چقدر عصبانی شد و چقدر ناراحتی خانواده را تحمل کرد که به قول مادربزرگم با ماجرای جدایی من حال و حوصله عروسی نداشتند. ولی خوشحالم که همه چیز خوب تمام شد. که به دختر آرزوهاش رسید. امیدوارم همه محبتی که در سالهای کودکی از او دریغ شده بود را همسرش جبران کند. می دانم همدیگر را خیلی دوست دارند و برای باهم بودن هم خیلی زحمت کشیده اند و قدرش را خواهند دانست.

 و البته خیلی خوشحالم که دیشب کلی رقصیدم ، بالا و پایین پریدم و جیغ و داد کردم.

سهند عزیرم. خوشحالم که فرشته عزیزت را پیدا کردی. همیشه خوشبخت باشی.و یادت نرود که من همیشه یک جایی آن گوشه ها منتظر نشسته ام که قهرمان سختیهایتان باشم. گرچه می دانم که خوب می دانی.

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٥ - نیلوفر

   خودکشی   

زیاد دیده بودم در دعواها و درگیریهای خانوادگی وقتی اوضاع خیلی خراب می شود یکی از طرفین به دیگری میگوید: "تو دیگه برای من مردی"  حس می کردم این مسئله باید یک حس بد باشد. چیزی مثل اینکه "آرزو می کنم بمیری" یا "دیگه اصلا برام مهم نیستی" شاید.

امروز که به گذشته ام نگاه می کنم دقیقا حس می کنم همسر سابقم مرده است. ولی نه به عنوان یک حس بد. دقیقا حس می کنم یک زن و شوهر خوب بودیم با یک عالم خاطره خوب. حس می کنم همسر خیلی خیلی خوبی بودم برایش و اوهم مرا دوست داشت. بعد به تدریج انگار تحت یک سری شرایط خاص او تصمیم گرفت خودکشی کند. خب البته من هم مثل هر زنی تلاش کردم مانع این بشوم که او خودش را بکشد چون دوستش داشتم ولی واقعیت این است که زندگی و مرگ هر شخصی تنها تحت اختیار اوست. او یک روز صبح خودش را کشت. (شاید هم او را کشتند) به هر حال او از آن لحظه برای من مرد. منظورم اصلا این نیست که "او برایم مهم نیست" یا "ای کاش بمیرد" نه منظورم این است که همسری که دوستش داشتم مرده است. غصه می خورم از مرگش از اینکه دیکر کنارم نیست. ولی خب رفته است دیگر. گاهی از اینکه اینقدر حماقت کرد و اینطور احمقانه خودش را کشت عصبانی می شوم. اکثر اوقات هم فکر می کنم او را کشتند و دقیقا قاتلینش مقصر این مرگند ولی نهایت قضیه این است که شوهر سابق من مرده است. حالا گیریم هنوز سرحال و سالم باشد . مرگ که فقط نفس نکشیدن نیست. دقیقا حس می کنم من نه یک زن طلاق گرفته که یک زن بیوه هستم. هیچ هم به دنبال انتقام از قاتلین شوهرم نیستم چون درست است که آنها خیلی خیلی مقصرند ولی نهایتا شوهر سابقم خودش خودش را کشت.

به همه ۶ سال گذشته ، به خوشیهایی که کنار هم داشتیم ، به زندگی ای که اینقدر دوستش داشتم، نگاه می کنم و فکر می کنم خودکشی امیر باعث شد همه اینها از بین برود. متاسفم که اصلا نفهمید چقدر زندگی خوبی داریم. آنقدر که هیچ دلیلی حتی بزرگ،(او به خاطر دلیلی بسیار کوچک و احمقانه خودش را کشت) هم شایستگی برهم زدن این خوشبختی را ندارد.

حس می کنم این روزها دوران سوگواریم دارد کم کم تمام می شود. به هر حال شوهر سابقم خودکشی کرده و من باید به زندگی ، دقیقا از بهترین نوعش، ادامه بدهم. می دانم قلبم پر از عشق است. می دانم عاشق اینم که عاشق باشم و دوست داشته باشم و همسر بی نظیری باشم برای کسی. می دانم کسی، که نمی شناسمش ،یک گوشه دنیا ،  منتظر من است. به هر حال مرگ همیشه هست. او مرد و من زنده ام. برایش همیشه متاسف خواهم بود که چرا خودش را کشت .

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٤ - نیلوفر

   آخرین روز   

یک جایی اواسط پیاده رویهای بی انهتای جسی و سلین در پاریس، در فیلم پیش از غروب، سلین می پرسد:اگر امروز آخرین روز جهان بود و قرار بود همگی می مردیم تو چه کار می کردی ؟

به راستی برای روزهای پیش رویم هیجان زده ام. خیلی دوست دارم بدانم آینده ام چطور خواهد شد. مثل دختربچه ای می مانم که جلوی آینه نشسته و فکر می کند کی زودتر بزرگ خواهد شد. حس رهایی بی انتهایی دارم. دلم می خواهد می توانستم کمی به آینده ام سرک بکشم.

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۳ - نیلوفر

   علم و ایمان - درباره لاست   

اگر سریال لاست را تا انتهای فصل چهارم ندیده اید بهتر است این نوشته  را نخوانید چون به مواردی اشاره می کند که داستان را برایتان لو می دهد.

گاهی فکر می کنم این جناب جی جی آبراهام - خالق سریال لاست- عجب ذهن خلاق عجیب و غریبی داشته است. واقعا گاهی خیلی دلم می خواست جای او بودم!

نمی دانم بهترین ترجمه ای که می شود روی نام این سریال گذاشت چیست. گمشدگان اصلا عمق قضیه را نمی رساند.  همه کسانی که در سراسر جهان با اشتیاق داستان این گمشدگان را نگاه می کنند یک چیز عیجی جذبشان می کند. ولی اینکه این دقیقا چیست را درست نمی دانم. مطمئما مثلث عشقی جک - کیت و سویر تاثیر دارد و یا اینکه واقعا این جزیره گجاست و دود چیست و جیکوب کیست و ... ولی چیزی که جذابیت اصلی این داستان را دربردارد همان جذابیت پنهان در زندگی است. لاست درباره زندگی و درون کاراکترهاست. درباره رویهاهایشان. درباره شخصیت درونیشان. صورت مسئله را نگاه کنید:

یک سری آدم که در ظاهر به هم هیچ ارتباطی ندارند بدون اینکه دلیلش را بدانند در یک مکانی که نمی دانند کجاست چشم باز کرده اند. ایا کل این قضیه خیلی آشنا نیست؟! فصل اول سریال در این باره است که این مکان عجیب کجاست؟ ما کی هستیم؟ چطور می توانیم زندگی کنیم. سوالات اساسی زندگی انسانی در همان فصل اول پایه گذاری می شود: ایا ما به دلیل خاصی اینجا هستیم؟(چیزی که جان لاک همیشه فکر می کند)‌ یا اینکه آیا ما خیلی اتفاقی اینجا آمده ایم و هیچ چیز مشکوکی هم  وجود ندارد(چیزی که همیشه جک به آن اعتقاد دارد) در همان قسمتهای نخستین می فهمیم جک مرد علم است و جان لاک مرد ایمان.  همیشه هم یک سری نیروهای بد وجود دارند که نمی دانیم چرا بدند. باید از خودمان در برابرشان دفاع کنیم. چه باعلم چه با ایمان.(لاست پر از رفرانسهای ادبی است. تقریبا اکثر آثار مهم تارخ ادبیات به نحوی در این سریال استفاده می شود)

جذابیت ماجرا این است که هرچه جلوتر می رویم انگار درهای بیشتری از این ناشناخته ها به رویمان باز می شود. جان لاک می فهمد خیلی از مسائل هیچ ربطی به ایمان و ماورائ طبیعه و ... ندارد. مثلا نوری که از دریچه دهلیز بعد از مرگ بون دیده بوده فقط یک چراغ روشن کردن ساده توسط دزموند بوده است. جان لاک کم کم ایمانش را از دست می دهد. اما در عین حال جک هم هرچه تلاش می کند نمی تواند همه چیز را با علم و منطق توجیه کند. در نتیجه بسیار عصبی و بی طاقت می شود؟ چرا چیزهایی هست که توجیه علمی ندارد؟ جک اصلا حاضر نیست به سمت باور جان لاک برود و قبول کند که باید به این جور چیزهای توجیه ناپذیر فقط ایمان داشت. ولی حتی ایمان هم اصلا جوابگو نیست.

درست به مانند زندگی و تمدن بشری هرچقدر این ادمها بیشتر از اطرافشان و از هم شناخت پیدا می کنند مسائل را بهتر تحلیل می کنند. حالا دیگر آدم بدها هم خیلی هم بد نیستند. خیلی از مسائلی که در فصل یک و دو مرموز بود به کلی حل می شود. این مسئله شاید نشان دهنده این باشد که تفکر جک- مرد علم- صحیح تر باشد ولی جالبی ماجرا این است که هر چقدر شناخته ها بیشتر می شوند ناشناخته ها هم بیشتر می شوند. حالا دیگر خیلی چیزها را اصلا توجیه علمی ندارند. چرا جزیره خاصیت شفابخشی دارد؟ چرا بچه ها می میرند؟ چطوری جسد آدمهای مرده توی جزیره برای خودشان راه می روند؟  فصل چهارم اوج زیبایی است. یک جورهایی به تو یمفهماند که شاید علم بتواند همه چیز را توجیح کند. شاید علم بتواند ماشین زمان بسازد. چرا که نه؟ ولی باز هم این سوال را بیش از پیش تقویت می کند: آیا چیزی ورای علم و منطق دارد اینها را کنترل می کند؟ چیزی مثل خدایان نشسته و برای آدمها تصمیم می گیرد؟(جیکوب)  در انتهای فصل چهار می فهمیم هم جک و هم جان لاک به این نتیجه رسیده اند تفکرشان کاملا اشتباه بوده است. جک حالا ، سه سال بعد از ترک جزیره ، بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودش برای نفی ایمان کاملا مردی شده است بدون اعتقاد به علم و با اعتقاد کامل به ایمان. لاک مرموز است. ولی گمانم این است حالا اوست که برای اتفاق عجیبی به دنبال توجیه علمی بگردد نه ردپای ایمان.

خیلی دوست دارم بدانم جی جی آبراهام آخر کار چه می کند؟ خیلی دوست دارم همه چیز همه چیز یک توجیه علمی و منطقی داشته باشد. دلیل کاملا علمی که به تو بفهماند چیزهای عجیب فقط به این دلیل عجیبند که ناشناخته اند. درست مثل وجود دهلیز در فصل دوم.

آیا در انتها علم پیروز می شود یا ایمان؟!

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٢ - نیلوفر

   خداحافظ عشق قدیمی من   

گاهی فکر میکنم اگر جیمز بلانت بودم در چند روز اول بعد از جداییم حتما این آهنگ را می ساختم. گرچه حال که یک ماه از این جدایی می گذرد می بینم که واقعا  "عشق کور کننده" است. حالا که مسائل را با آرامش بیشتری می توانم ببینم کاملا می فهمم که همسر سابقم  هم اگر جیمز بلانت بود لابد این را می ساخت. ولی واقعیت این است که من چشمهایم باز شده است و خوشبختانه دیگر به گذشته نگاه نمی کند.گرچه همه اینها چیزی از زیبایی این آهنگ جیمز بلانت کم نمی کند.

 

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You've touched my heart you've touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.

I've kissed your lips and held your hand.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I am a dreamer and when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be

I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I can not live without you.

 

درست است که  :

"اشکهایت را دیده ام و خند ه هایت را

مدتها نشسته ام و خوابیدنت را نگاه کرده ام

می توانستم مادر فرزندت باشم

می خواستم همه زندگیم را با تو بگذرانم

من همه ترسهای تو را می شناختم و تو ترسهای مرا

تو را دوست می داشتم و می دانی که حقیقت است "

ولی حقیقت شیرین تری که به تازگی فهمیده ام  این است که:

"می توانم بدون تو زندگی کنم "

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۱ - نیلوفر

   عدالت - ادامه   

یکی از مهمترین و هیجان انگیزترین چیزهایی که آدم با ریاضی خواندن میآموزد این است که همه چیز همه چیز را می توان با علم توضیح داد جز چند اصل پایه را. این اصول پایه ریاضیات و (حتی فیزیک) همیشه به گمانم از جذاب ترین مسائل علم بوده است. ما باید این اصول را بپذیریم بی هیچ اثبات و قضیه ای و بعد همه اصولمان را برپایه اینها بنا کنیم. تنها توجیحی هم که برای این اصول وجود دارد عقل انسان است. برای مثال نقطه هیچ تعریف علمی ندارد. باید بپذیریم که نقطه وجود دارد. بعد از روی آن می تواینم بفهمیم خط چیست و منحنی چیست و کل هندسه مثلثات و حتی مکانیک بر این پایه بنا می شود. مهمترین چیزی که درباره علم وجود دارد این است که علم ساخته ذهن ماست. پس هیچ چیز هیچ چیز در علم کامل و قاطع نیست. چه بسیار اصول علمی که بعدها نقض شده اند.

گمان می کنم علوم اجتماعی و انسانی هم به مانند علوم ریاضی و تجربی کاملا برپایه یک سری اصول بی تعریف بنا شده اند. به نظرم مهمترین این اصول تعریف "خوبی" و "بدی" است. اگر این دو تا را تعریف کنیم یا به عنوان یک اصل بپذیریم  می توانیم مفاهیمی چون "حق"، "عدل" و ... را از آن برداشت کنیم. این اصول هم مثل همه اصول علمی می تواند با زمان تغییر کند. اتفاقا اصول علوم انسانی بیشتر با زمان تغییر می کند. بشر با تمدنش به تدریج مفهوم اصلی خوبی و بدی را تغییر داده است. بنابراین مشخصا تعریف یک حرکت خوب امروزی با تعریف یک حرکت خوب ١٠٠٠ سال پیش یکی نیست. ولی شاید هنوز آن اصل بی تعریف وجود داشته باشد. آدمها وقتی خوبند خب خوبند! تعریف نمی خواهد! مثل وجود داشتن نقطه.

بنابراین عدالت یک معنای خاص و جهانشمول ندارد. یکی از تعاریف علوم انسانی است که برپایه اصل خوبی و بدی بنا شده است.

مهمترین چیزی که در این میان وجود دارد مرجع عدالت است. دانشمندان علوم انسانی این قضیه را اثبات کرده اند که برای آرامش در زندگی اجتماعی ما نیاز به قانون داریم. ولی باید کاملا توجه داشت که قانون اصلا مرجع ایجاد عدالت نیست. در ایران محل اصلی اجرای  قانون، داد گستری است. داد- به معنی عدالت-. ولی همه حقوقدانها هم معتقدند این مرجع به هیچ عنوان قرار نیست عدالت را برقرار کند. این مرجع به اختلافات اشخاص رسیدگی می کند بر اساس مدارکی که ارائه می دهند. تا افراد یک جامعه در آرامش بیشتری در کنار هم زندگی کنند. فقط همین. در کشورهای پیشرفته تر به علت تمدن بشری، این قوانین بهتر می تواند آرامش را برقرار کند و در کشورهایی مثل ایران کمتر ولی نهایتا هیچ کدام از اینها به دنبال برقراری عدالت نیست.

انسانها جنبه های خوب و جنبه های بد دارند. کاملا معتدقم هیچ آدم بدی وجود ندارد. هیچ آدم مطلقا خوبی هم وجود ندارد. چرا که اصولا تعریف خوبی و بدی چیزی نیست که بتوانم بهش اعتماد کنم.

دنیا این روزها به سمت اتصال به یکدیگر می رود. شاید چندین سال بعد ما با یک کره زمین روبرو باشیم که همه انسانهای زنده روی آن یک مرجع ثابت برای برقراری آرامش داشته باشند. مطمئنا هم چنین خواهد شد. چون این تضاد فرهنگی و زندگی که بین کشورهای جهان سوم و پیشرفته وجود دارد مانع آرامش است. کار هم به عادلانه بودنش ندارم. جهت آرامش انسان روزی به این نتیجه خواهد رسید که باید قوانینش را بر پایه اصول جهانشمول تری بگذارد. نه به این دلیل که آنها "خوب" هستند. به این دلیل که آنها "تنها راه آرامش" هستند. هیچ هم دلیل ندارد عادلانه باشد. مثلا مردم آمریکا بیشتر از همه ما کار می کنند. کلی مالیات می دهند. مالیاتشان را خرج تحقیقات ناسا می کنند. ما  اینجا در گوشه خاور میانه حق داریم ادعا کنیم باید از این پیشرفتهای علمی بهره مند شویم؟ اصول عدالت می گوید که خیر حق نداریم. ولی حقیقت این است که حق نداشتن ما نتیجه مستقیمش تروریسم است. (کاری به استعمار ندارم که در این مثال فاکتور مهمی است)

به همین دلیل می گویم راه حل نهایی آرامش جهان این است که قوانین اجتماعی بر اساس تمدن و پیشرفت فرهنگی بشریت مدام به سمتی ارتقا پیدا کند که منافع همه را در بر بگیرد. همان تئوری معروف برد-برد. وقتی چنین قوانینی به وجود آمد چون همه راضی می شوند اصولا خود قانون دیگر نیازی به وجود داشتن ندارد. چون خب وقتی به نفع همه است چرا آدمها این کار را نکنند؟ (یک اصل بی تعریف دیگر!)مثال ساده اش این است: تو می توانی درس بخوانی که نمره خوبی بگیری یا می توانی درس بخوانی که چیزهای بیشتری یاد بگیری . وقتی شرایط جامعه به سمتی برود که هرکس بیشتر بداند موفق تر شود و این مسئله هیچ ربطی به نمره اش نداشته باشد- ارتقا سطح فرهنگی- مطمئنا آدمها به دلایل متفاوت تری درس خواهند خواند و جامعه به سمتی می رود که نیازی اصلا به نمره ندارد. دقیقا اتفاقی که در جهان در سطح دبستانها افتاده است یا دارد می افتد.

محسن نامجوی عزیز جایی می خواند: " کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی در کار بود"

حقیقت این است که من هم بدم نمی آمد چنین قضاوتی در کار بود. حداقل در حال حاضر در زندگی گذشته من آدمهایی هستند که بدجوری نیاز به چنین قضاوتی دارند. ولی حقیقت این است که هیچ قضاوتی در کار نیست. عدالتی هم نیست.حقیقت بالاتر اما این است که : خب نیست که نیست!

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۱ - نیلوفر

   عدالت   

در کامنتهای پست قبلی دوستی پرسیده بود که از نظر من عدالت چیست.

١- فرض کنید یک معتاد برای تهیه پول مواد مخدرش دختربچه ای را بکشد. مرد معتاد به اعدام محکوم شود. آیای این عدالت است؟

٢-فرض کنید زن و شوهری سالها با هم زندگی ای را ساخته باشند. زن به شوهرش خیانت کند. مرد تصمیم به جدایی بگیرد. زن نیمی از اموال زندگی مشترک را چون خودش هم درتهیه شان سهم داشته بردارد. آیای این عدالت است؟

٣-فرش کنید مردی از روی بدبینی و شکاکی همسرش را بکشد. دادگاه بعدا بگوید که بدبینی مرد بی علت هم نبوده و زن احتمالا روابط نامشروع داشته و مرد را اعدام نکند. مرد با پرداخت دیه آزاد شود. آیای این عدالت است؟

۴-فرض کن تو به من دروغ می گویی یا پشت سر من حرفهای بدی می زنی که حقیقت ندارد. من می فهمم  و دو تا کشیده به بغل گوشهایت می زنم. آیا این این عدالت است؟

۵-فرض کن پدری برای خوشبختی دخترش و از روی نادانی اجازه تحصیل را از او بگیرد و به اجبار شوهرش بدهد. دختر تا ابد با پدر قهر باشد. آیا این عدالت است؟

۶-فرش کن کسی از روی سهل انگاری در رانندگی باعث فلج شدن دیگری شود. همه پول دیه را بپردازد و حتی چندین سال هم در زندان باشد. آیا این عدالت است؟

٧-فرض کن همه آدمها دارای یک طبقه اجتماعی بودند. چه آنها که خیلی باهوش بودند چه آنها که خیلی سختکوش بودند و چه آنها که از زیر کار دررو تنبل و یا کم سواد و نادان هستند. فرض کن همه به یک اندازه تقریبی پول داشتند. آیا این عدالت است؟

 

نمونه این چیزها فراوان است. همه این کارها هم در نظر عادلانه است ولی در حقیقت اصلا عادلانه نیست. دلیلش هم واضح است. انسان حق زندگی کردن ، شاد بودن و خوشبخت بودن را دارد. وقتی به هر دلیلی این حق از او گرفته شد هیچ چیزی جای آن حق را نمی گیرد.انسان زندگی اجتماعی دارد. مهمتر ین اتفاق زندگی انسان تقابلش با انسانهای دیگر است.  اصلا گمان نمی کنم چیزی به اسم عدالت وجود داشته باشد. مشخصا یک قاتل سریالی که برای تفریح خودش ادم می کشد را نباید اعدام کرد. چون ما کی هستیم که بخواهیم تصمیم بگیریم و حق زندگی را از یک موجود زنده بگیریم؟ گرچه برای شادی بقیه باید اجازه ندهیم دیگر بتواند به کارهایش ادامه بدهد. مطمئنا این هم عدالت نیست. نه اعدام این فرد عدالت است نه اعدام نکردنش.

راحت ترین تعریف عدالت ، تعریف قدسی و الهی آن است. اینکه یک نیرویی فوق تشخیص و احساس انسانی وجود دارد و همه چیز را بالاخره درست می کند و نیازی نیست ما به دنبال تعریف عدالت برویم. این تعریف مثل همه تعاریف مذهبی راحت ترین دم دست ترین و ساده ترین و آرامش بخش ترین تعریفهاست. کافی است به این مسئله ایمان بیاوریم بعد به زندگیمان برسیم و خودمان را درگیر عدالت نکنیم. این راه حل چون مثل همه راه حلهای مذهبی و قدسی پاک کردن صورت مسئله است هم هیچ وقت جوابگو نبوده است.

ادامه دارد...

 

لینک
۱۳۸٧/٤/۱٠ - نیلوفر

   زبان انگلیسی   

رسیده ام به آنجا که ژولیت توی ایوان قصر نشسته و دستهایش را گذاشته زیر چانه اش و بعد رومئو آن زیر ، لای درختها، دارد آرزو می کند که ای کاش جای کف دستهای زولیت بود تا می توانست پوست صورت لطیفش را لمس کند. این برای اولین بار است که دارم این شاهکار شکسپیر را از روی متن اصلی و با صدای بلند در تنهایی ام می خوانم. هم جای ژولیت حرف می زنم و هم جای رومئو. و بقیه. همیشه فکر می کردم هیچ زبانی به غیر از فارسی نمی تواند اوج زیبایی را برساند. دارم کم کم می پذیرم شاید اگر شکسپیر بخوانی - وصف لبهای ژولیت را که رومئو مثل یک زائر به دورش می گردد- بفهمی کمی- تنها کمی- هم بشود در زبانهای دیگر هم شور عشق را نشان داد. شاید با والت ویتمن هم آشتی کردم. گرچه هنوز هم فکر می کنم شعر فقط یعنی شعر فارسی. اصلا مگر می شود به زبانی دیگر غیر از فارسی هم شعر گفت؟!

***

درباره بحث دیروز حتما دوباره خواهم نوشت. یکی از مورد علاقه ترین بحثهایم هست!

***

آدم وقتی تنها زندگی می کند هم باید تقریبا مثل قبل لباس بشوید و اتو کند و جارو کند و گردگیری کند. این حقیقت را اکثر زنهای ازدواج کرده نمی دانند!

لینک
۱۳۸٧/٤/٩ - نیلوفر

   حکومت "فضیلت انسانی"   

گمانم سال دوم یا سوم دانشگاهمان بود که موسسه گفتگوی تمدنها تاسیس شد. برای آنها که از آن دوران به بدی یاد می کنند این روزها- که کسی مارا فریب داد و این چیزها- باید بگویم خود وجود همین موسسه برای من کافی است که بگویم زندگی در دوره اول اصلاحات واقعا شیرین بود. این موسسه برای همه دانشجوها یک سری کلاسهای آزاد داشت که همه اش هم مجانی بود. کلاسها همه اش درباره گفتگوی تمدنها بود. از کلاس آموزش زبان سانسکریت داشت تا حافظ خوانی. من به دلیل بی سوادی و نادانی ام در زمینه سیاست تصمیم گرفتم کلاس ""لیبرالیسم" را بروم. این کلاس یک دوره سه ماهه بود که در یکی از تالارهای دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران تشکیل می شد. گرچه ورود برای عموم  آزاد بود ولی باید حتما ثبت نام می کردی و امتحان هم می دادی.استادش هم مرد نازنینی بود که هرچه می کنم اسمش به خاطرم نمی آید. توی این دوره سه ماهه که من با اشتیاق فراوان همه جلساتش را می رفتم انواع حکومتهای بشری توضیح داده شد. این بار البته نه با قصد و غرض مثل کتابهای درسیمان که می خواهد همیشه به ما بفهماند حکومتهای بشری مزخرف است و تنها حکومت الهی صحیح است. بلکه همه ایسم های اجتماعی حکومتی را حتی الهی و دینیهایش را به دقت موشکافی می کرد. هدف کلاس این بود که بفهماند لیبرالیسم دقیقا یعنی چه. در کنارش البته ما کاملا یاد گرفتیم آزادی یعنی چه و دموکراسی یعنی چه. کلاس از هیچ چیزی حتی آزادی هم طرفداری نمی کرد. بحثها علمی بود. دلایل به وجود آمدن و یا از بین رفتن یک تئوری اجتماعی بر اساس منابع مهم بررسی می شد. توی یکی از این جلسات، موضوع بحث، آنارشیسم بود. تا به آن روز فکر می کردم که بدترین نوع حکومت آنارشیسم است. (به بی قانونی می شناختمش) استاد زیاد نمی خواست روی این بحث بماند ولی همان نیم ساعتی که درباره اش حرف زد آنقدر برای ما تشنگان اطلاعات جالب بود که سه جلسه تمام بحث از آنارشیسم فرا تر نرفت. توی همان سه هفته من شاید بیش از ۴ تا کتاب مهم خواندم در این زمینه. بعد از سه هفته کاملا مطمئن بودم حکومت صحیح و مورد علاقه ام اصلا دموکراسی نیست. عمیقا اعتقاد داشتم انسان زمانی که به این نتیجه برسد که تنها راه درست زندگی کردن آنارشیسم است خوشبخت می شود. دلیل این احساسم را مطمئنم نمی فهمید. این نوع حکومت اصلا حرفی از هرج و مرج نمی زند. این حکومت برای انسان و انسانیت  آنقدر ارج و منزلت قائل است که معتقد است که انسان هیچ جور آقابالاسری (چه از نوع رای اکثریت باشد چه از نوع حکم الهی) نمی خواهد. انسان ها اگر واقعا انسان باشند بی هیچ قانونی تنها و تنها با قانون انسانیت می توانند درکنار هم زندگی کنند. حقیقتش را بخواهید توی همه این مطالعاتم همه انواع دیگر حکومتها همیشه منافع گروهی خاص تنها حفظ می شود. حالا این گروه خاص می خواهد اکثریت باشد. عده ای عقایدشان را - هرچند درست- به بقیه تحمیل می کنند. در نتیجه هیچ کدام از این حکومتها عادلانه نیست. کمونیسم عادلانه نبود. حکوت کلیسا و حکومت مذهب عادلانه نبود. حتی دموکراسی هم اصلا عادلانه نیست.

این روزها همه می گویند مهم ترین اشکال من در ماجرای جدایی ام این است که به هیچ قانونی در این ازدواج پایند نبودم. حقیقتش را بخواهید من آنقدر به "انسانیت" ایمان داشتم و دارم که معتقدم هیچ قانونی نمی تواند "انسانیت" را بسنجد. هیچ قانونی هیچ وقت عادلانه نیست مگر اینکه از قلب و روح و مغز انسان آمده باشد. می دانم دلیل جدایی ام هم همین عدم پاینبدی ام به قوانین اجتماعی و عرفی ازدواج و طلاق بوده است. من همیشه فکر می کنم انسانها راست می گویند و وقتی هم من حرفی می زنم که حقیقت است این حقیقت را درک می کنند. اینکه انسانها این طور نیستند هم البته واقعیت است ولی دلیلی نمی بینم خودم را قاطی این ماجرای کثیف "قانونهای منفعت دار" بکنم. من  انسانیت ، عقل و احساس خودم را دوست دارم. گمان می کنم اگر انسانها هم روزی بتوانند چشمهایشان را باز کنند و ببینند خواهند فهمید که خوشبختی و پیروزی واقعی تنها با "انسانیت" به دست می آیند. نه با مهریه و بچه و خانه و پول... کاملا معتقدم هر اتفاقی هم برایم بیفتد من بسیار خوشبخت خواهم بود. چون خوشبختی اصلا به این نیست که بقیه-جامعه - درباره تو چه فکر میکند. خوشبختی این است در ذهن انسانی تو چه می گذرد.

تئوریسینهای آناراشیسم می گویند انسان کاملا مثل پرنده است. آزاد است . افق باز دارد و ذاتا خوب است. خوب بودنش هم کاملا به نفع آزادیش است. یک جورهایی آنارشیسم تنها راه حل  برد- برد جهان است. بقیه راهحلها حتما برد-باخت است.  گمانم بشریت هنوز خیلی زمان می خواهد تا همه این انواع حکومتها را امتحان کند شکست بخورد تا بفهمد راه درست زندگی کردن - فرق انسان با حیوان- همان انسانیت است. شعور است. بفهمد که برای خوشبخت بودن باید و تنها باید خوب بود و همه را دوست داشت. هیچ نوع قضاوتی هم درکار نیست. چه الهی چه انسانی .این دقیقا چیزی است که آنارشیسم می گوید. یا حداقل آن یخشی است که من دوست دارم.

می دانم هیچ کس با این نظر من موافق نیست. همه میخواهند همیشه قضاوتی باشد که به نفعشان هم باشد و از حقوقشان دربرابر بقیه انسانها دفاع کند.نمی خواهم هم بحث کنم درباره اش چون حقیتش را بخواهید سواد و اطلاعاتش را ندارم و هیچ هم این نظریه ام را از روی دلیل علمی نمی دهم که قابل دفاع باشد. فقط می گویم آنها که می گویند: اگر مهریه داشتی شوهرت جرات نمی کرد این طور با تو ناجوانمردانه رفتار کند. بدانند که با وجودی که این حرف را از زبان خود همسر سابقم هم شنیدم:(‌تو زیادی خوب بودی- بقیه فکر می کردند حتما یه ایرادی توت هست که اینقدر کوتاه میای) بگویم که من خوشبختانه یا متاسفانه به هیچ قانونی اعتقاد ندارم جز "فضیلت انسانی".

لینک
۱۳۸٧/٤/۸ - نیلوفر

   ایلیاد و بودن من   

سال اول دانشگاه، وقتی فهمیدم همه اطرافیانم خوب خوب هومر خوانده اند خیلی کفری شدم. همه نوجوانی من در سرگردانی این گذشته بود که آیا خدا هست؟ چطوری است؟ فکر کرده بودم روشنفکرترین ادمها هستند که از عرفان ایرانی/اسلامی سر درمی آورند. بعد آن روز که دیدم هیچ کدام از خدایان یونانی را نمی شناسم فرق رئوس و آفرودیت را نمی دانم و اصلا نمی دانم ایلیاد درباره جنگ ترواست و اودیسه درباره بازگشت قهرمانان جنگ به یونان حس کردم چقدر از دنیا عقب مانده ام. آن روزها گرچه زیاد کتاب می خواندم ولی هنوز اعجاز ادبیات داستانی و البته این حماسه بزرگ انسانی، دو منظومه بزرگ هومر ، را نمی شناختم. حقیقتش را بخواهید دوستانم هم نمی شناختند. انگار توی این خدایان یونانی که توی جنگ تروا آن طور احمقانه به جان هم افتاده بودند، یک جاذبه غریبی بود که ما فکر می کردیم باید نشانه روشنفکری باشد لابد!.معجزه ادبیات را درک نمی کردیم. (سرگردانی نسل من برای روشنفکر بودن هم از آن ماجراهای غریب است .دست و پا زدن بین سنت و مدرنیته)  . ایلیاد ترجمه سعید نفیسی را که می خواندم اینهمه خاله زنک بازی خدایان برایم خنده دار بود! هرا (زن زئوس) که کارش حسادت و انتقام بود! خود زئوس - خدای خدایان -هم یک موجود بدبخت بیشتر نبود گیر کرده بود بین اینهمه خدای کله شق زبان نفهم! ولی از بین انسانها آخیلوس(آشیل) را دوست داشتم چون یک جورهایی شور و بزرگی داشت ولی مطمئنا عاشق هکتور بودم و با مرگش اشک ریختم.توی جنگ تروا اصلا طرفدار یونانی ها نبودم. البته اولیس را دوست داشتم (کی می تواند چنین موجود باهوش عجیب و غریبی را دوست نداشته باشد؟!)حتی آزاکس را هم . ولی واضح است که پریام و هکتور و کلا مردم تروا انسانهای بهتری بودند. از اینکه اینقدر زندگیشان را به پای خدایان می ریختند کفری می شدم. انگار فقط با احساسشان زندگی می کردند. خوب بودند، شجاع بودند ولی بسیار احمق بودند.

همان روزها هم فکر می کردم این تروا اگر وجود خارجی داشته باشد، باید یک جایی همین نزدیکیهای سرزمین ایران باشد. (میگویند احتمالا توی ترکیه است ولی چه کسی می داند؟) بس که مردمان تروا شبیه ایرانی ها بودند.

ولی حالا، امروز که حدود ١١ سال از خواندن ایلیاد می گذرد می فهمم که همه اعجاز این داستان پرشکوه به این است که همه چیز همه چیز دارد. فکر می کنم همه درسهای روانشناسی، جامعه شناسی و انسان شناسی که تا به امروز انسان فهمیده همه اش توی این جنگ وجود دارد. حسادت، طمع، عشق، خیانت، خشم، افسردگی، خرافات ....فکر می کنم پسر کوچک هکتور را بعد از ماجرای اسب تروجان از بالای برج و باروهای تروا به پایین پرت کرده باشند(کاش این چیزها هم در ایلیاد بود) ولی یک جور عجیبی فکر می کنم که حتی اگر پسر هکتور هم زنده نمانده باشد من حتما از نسل هکتور هستم.

نمی فهمم انسانها در سال ٢٠٠٨ میلادی هنوز چطور می توانند اینقدر احمق و خودخواه باشند؟ مگر ندیدند چه برسر این جنگ ده ساله آمد؟ گمان می کنم همین یک کتاب برای تاریخ بشریت کافی بود اگر همه آدمها درست می خواندندش. مطمئن هستم داستان عشق پاریس و هلن، داستان حسادت آتنه و هرا ، داستان خشم آخیلوس (آشیل) داستان دلاوری های هکتور و داستان زیرکی های اولیس برای اینکه انسان بداند توی این جهان چطور باید درست زندگی کند کافی است. نمی فهمم چرا آدمها فکر می کنند این چیزها مهم نیست. مهم تر از حماسه جنگ تروا چه چیزی وجود دارد؟ بورس؟ حساب بانکی؟ واردات؟

انسان پر از عقل و احساس است. کافی است در این دو تا را باز کنی تا همین یک منظومه ایلیاد تو را به راه درست زندگی کردن هدایت کند. این روزها دلم برای همسر سابقم خیلی می سوزد. برای آنها که باعث جداییمان بودند هم خیلی می سوزد. دلم از این می سوزد که آنقدر چشمهایشان را بستند آنقدر فکر کردند چیزهای مهم زندگی ربطی به عشق و دلاوری و فداکاری و خوب بودن ندارد که زندگیشان را تباه کردند. کاش یک بار ، فقط یک بار حاضر شده بودند ببینند چه بلایی بر سر پریام، پادشاه بزرگ تروا آمد. کاش یک بار حاضر شده بودند بفهمند، تمدن انسانی، یعنی هزاران سال انسان که هی آمده و هی رفته است. کاش از اینهمه قبل از خودشان چیزی آموخته بودند.کاش حاضر شده بودند ببینند از همه اینهمه آمدنها و رفتنها چه چیز باقی مانده است. افسانه بزرگ جنگ تروا برای این کافی بود. این است معجزه ادبیات داستانی. ربطی هم به روشنفکری ندارد.به خرافات ندارد. ربط به زندگی دارد. به بودن. کاش آنها که هنوز هستند قدر این بودنشان را می دانستند.

 

لینک
۱۳۸٧/٤/٦ - نیلوفر

   جامعه شناسی دور زدن   

یک لیوان قهوه تلخ با کمی شیر کم چرب می گیررم توی دستم. کتابها را گوشه ای رو هم می گذارم و پنجره را باز می کنم. خانه ام توی یک ساختمان نیمه تجاری در یک خیابان شلوغ و پر رفت و آمد است. عصرها اینجا غلغله است. من توی طبقه هفتم اما، با صدای موسیقی و کتابهایم دلخوشم. ولی پنجره که باز می شود انگار به تماشای یک فیلم سینمایی جذاب نشسته ام. آرنجهایم را می گذارم روی سنگ لبه پنجره. اگر ببینم خاک گرفته است دستمال می آورم تمیزش می کنم. فنجان قهوه ام را می گذارم روی سنگ بعد دستهایم را می گذارم زیر چانه ام و پائین را نگاه می کنم. درست روبروی ساختمان، یک بریدگی است که ماشینها از آنجا درو می زنند. این خیابان با وجود مهمی و پر رفت و آمدیش خیابان باریکی است. این است که عصرها این دورزدن ها ترافیک زیادی ایجاد می کند. اگر راننده  خوب فرمانش را نچرخاند مطمئنا مجبور می شود یک بار عقب و جلو کند. توی آن شلوغی و آنهمه ماشین که از هرطرف می آیند کار پردردسری است. بعد همه برایش بوق می زنند و داد می زنند. ولی این همه ماجرا نیست. اوضاع وقتی دراماتیک می شود که یک یا چند تا ماشین دقیقا در محل دور زدن، گوشه خیابان پارک کنند. آن وقت دیگر هر چقدر هم دست فرمان راننده معرکه باشد مجبور می شود چند باری عقب برود و جلو بیاید و بعد با هزار تا فحش و دعا از بغل ماشین پارک شده بگذرد. موج داد و بوق ماشینهای دیگر در این لحظه قابل تصور نیست. ولی باز هم این همه ماجرا نیست. بعضی از راننده سعی می کنند آنقدر به راست بگیرند تا از ماشین چپی زودتر دور بزنند. اینها معمولا با ماشینهایی که از روبرو می آیند شاخ به شاخ می شوند. گاهی هم راننده آنقدر فرمان را به چپ می چرخاند که می رود روی جدول وسط حیابان. هر روز عصر که فیلم سینمایی دورزدن اینجا آغاز می شود یکی دو تا پلیس هم می آ‌یند. دیگر همه ما می دانیم در بهترین روزها هم حداقل سه چهار تا دعوا و کتک کاری وجود دارد. پلیس وظیفه خاصی ندارد. یک جورهایی آن وسط می ایستد و و به همه ماجرا چشم غره می رود. اگر ماشینی آنجا پارک کند البته جرثقیلش را صدا می کند. ولی آن هم به همین سادگی ها نیست. اولا حضور خود جرثقیل به آن گندگی توی این ماجرا دراماتیک خودش باعث دعوا و کتکت کاری بیشتر است بعد هم اگر راننده ماشین پارک شده از توی یک شرکتی یا مطب دکتری یا عابر بانکی چیزی خبردار بشود از حضور آقای جرثقیل ماجراها واقعا دیدنی می شود: اول می آیند کلی قربان صدقه آقای پلیس می رود. بعد دستش را می کند توی جیبش و پول در می آورد . هی لپهای آقای پلیس و راننده جرثقیل را ماچ می کند. (حالا تصور کنید در  حین ماجراهای ماچ و بوسه، دور زدن به روشهای آکروباتیک و بوق ادامه دارد!) بعد اگر این کارها کارگر نیافتاد(که گاهی می افتد!) شروع می کند به داد زدن و فحش دادن و به یک باره تبدیل می شود به یک مبارز سیاسی که انگار امروز از رادیو آمریکا آمده ایران و به همه فحش می دهد. بعد اگر کمی کله خر باشد(که هیچ بعید نیست)  پیرهن آقای پلیس را میگرد و یک مشت حواله صورت آقای راننده جرثقیل می کند. معمولا البته اینجای ماجرای فیلم سینمایی ای که با فنجان قهوه ام نظاره اش می کنم از همه دیدنی تر است ولی خب لگد و مشت و فحش فقط مربوط به پارک و پلیس و جرثقیل و جریمه نیست. معمولا دلایل خیلی ساده تری هم دارد. مثل اینکه :چرا بد ددور زدی مرتیکه حمال؟! یا اینکه: خانوم کی به تو تصدیق داده؟! گاهی راننده از ماشین پیاده می شود در ماشین را باز میگذارد همان وسط معرکه دور زدن و می رود یخه راننده دیگری را از شیشه پایین ماند هاش می گیرد . حتی گاهی قفل فرمان را برمی دارد می رود که بکوبد مثلا توی شیشه زانتیا فرض کن که مردم دیگر می پرند جلویش را می گیرند. بعد همه سوار ماشینهایشان می شود یکی دو بار عقب جلو می کنند و فکر می کنند که تمام شد. ولی ما ساکنان این ساختمان خوب می دانیم تا لگد زدنهای بعدی شاید تنها ۵ دقیقه فاصله باشد.

 

لینک
۱۳۸٧/٤/٥ - نیلوفر

   کیفر آتش و جهان انسانی   

اگر می خواهیم بدانیم فاصله ادبیات داستانی ما، با دنیا تا به کجاست راهش این است که از خواندن اینهمه داستان کوتاه بی سر و ته دست برداریم و رمانهای درست و حسابی بخوانیم. بفهمیم انسان شناسی، جهان بینی و فلسفه وجود در دنیا به کجا می رود و ادبیات داستانی ما در کجا مانده و درجا می زند.

وقتی تصمیم گرفتیم کیفر آتش را بخوانیم ، در دور هم جمع شدن دوستان عشق ادبیاتم، رفتم شهر کتاب . پسر فروشنده که خوب مرا می شناخت گفت که فعلا کتاب را ندارد. قول داد زودبرایم بیاورد. تا دو هفته من هر روز می رفتم و او می گفت یادش رفته و نیاورده و ... بعد وقتی کتاب را بالاخره برایم آورد بهم گفت: خانوم چیز خیلی خوبی هم نیستا! من که خودم جون کندم و نتونستم تا آخرش بخونم. پسر فروشنده یک عشق کتاب خیلی کتاب خوان است.

من تا به امروز دو بار به طور کامل این رمان بینظیر نوشته الیاس کانتی را خوانده ام. سیاوش جمادی  عزیز  ولی نقدی نوشته بر این رمان که گمانم توی روزنامه هم میهن چاپ شد زمانی. نقدی بسیار عمیق و زیبا که حتی خواندنش از خواندن خودرمان هم آموزنده تر است. سیاوش جمادی را همه یک مترجم فیلسوف خیلی باسواد می دانند. خواندن همین مقاله نقد بر کیفر آتش نشان می دهد او چطور انسانی است.

این مقاله در دو قسمت در روزنامه همی میهن چاپ شد: عجز خرد ناب - انکار وجود دیگری. متاسفانه نتوانستم لینک مقاله را در اینترنت پیدا کنم.خواندن این مقاله و البته از آن مهمتر خواند خود کتاب، برای همه روشنفکران جهان الزامی است.

کیفر آتش یک رمان بی نظیر است . عمیق ترین و نو ترین قسمتهای وجود انسان را باز می کند. دقیقا مثل یک عمل جراحی و چقدر هنرمندانه الیاس کانتی این کار را انجام داده است. داستان رمان بسیار ساده است:

یک دانشمند و فیلسوف با کتابهایش و فکرهای روشنفکرانه و بزرگش زندگی می کند. او همیشه فکر می کند دنیا بسیار بی مقدار و بد شده است. او فکر میکند باید برای نزدیک شدن به واقعیت از انسانها دوری کرد. چون زندگی روزانه (روزمرگی) آشوبی سطحی است. پر از دروغ است.در اثر یک سری مسائل خیلی احمقانه این دانشمند با خدمتکارش (زنی عامی و سطح پایین) ازدواج می کند. زندگی دانشمند دگرگون می شود. زن دقیقا نقطه مقابل دانشمند است. عاشق پول و جلوه های زندگی است.الیاس کانتی به خوبی با در برابر هم قرار دادن این دو این پرسش را مطرح می کند: کدام درست است واقعا؟؟؟

به قول سیاوش جمادی کیفر آتش به خوبی این را به تو می فهماند:

(( آدمی از هر سو رود باز هم در جهانی است که در اصل آن را خود انتخاب نکرده است. عده ای چون زن زندگی خود را در تن سپردن به قانون این جهان ادامه می دهند.(چه این قانون مبتذل باشد و چه والا- چه دروغ باشد و چه حقیقی و چه ستمگرانه باشد و چه عادلانه) عده ای دیگر هم چون مرد دانشمند به این قانون تن نمی زنندو از آن می گریزند و برای ایمنی از آن پناهی می جویند. لیکن این هر دو در واقعیت در جهانی واحد به سر می برند))

الیاس کانتی در کیفر آتش وضع جهان را ، انسانیت را، آن طور که هست تصویر می کند: همه بی نقصیرند و در عین حال همه محکومند.

کیفر آتش انگار یک رساله کامل تاریخی جامعه شناسی انسان شناسی است که همه جهان و تاریخ را تا به امروز می توان بر اساس آن توجیه کرد. مثلا باز هم به قول سیاوش جمادی:

(( زن همچون عضوی از توده بی فرهنگ از کشمکش با توده درون و برون پا پس نکشیده است. شیوه سلطه تمامت خواهانه نازیسم همان شیوه ای است که توده بی فرهنگ برای اعمال شرارت درونی بر دیگری در پیش می گیرد. از در فریب و اغوا وارد می شود تا آن دیگری را در دام افسون گرفتار کنند. پس از ان بی درنگ چهره عوض می کنند و به مصداق حکایت روباه و خروس با قدرت و خشونتی وقیحانه بردام حمله می برند)) - این تفسیر به زیبایی و کاملی نشان دهنده همه اتفاقهایی است که در ایران و جهان امروز می افتد.

کیفر آتش درباره ((جهان انسانی)) است. آیا روشنفکران جهان انسانی را شناخته اند؟

((دانشمندان و فرزانگان می پندارند که دیو درون خود را بیرون کرده اند. آنان چنان در بحر دانش خود فرو رفته اند که دانش آنها نیز تا ژرف ترین ژرفناهای وجودشان فرو رفته است.پس خواب و بیداری آنها چندان تفاوتی ندارد.))

پایان داستان هم بی نهایت عالی است. این رمان یک درس مشق بی نظیر است هم برای انسان شناسی هم برای داستان نویسی:

(( کیفر آتش رمانی است با طرحی اندیشیده و سنجیده. در این رمان فرم همان معناست و معنا همان فرم است. )) این برای نویسنده های امروزی که فقط و فقط درگیر فرم روایت هستند یک درس بسییار آموزنده است.

((رمان همانقدر ناتمام و سرکش است که موضوع جاودانه اش. یعنی جهان انسانی اینچنین سرکش است. ))

((رمان کانتی اثری است اندیشه برانگیز که صورتهای کثیری از غفلتها و خودفریبی هایی را افشامیکند که بعید است کسی خود را نیز در آنها پیدا نکند. از حیث زیبایی شناسی همه هنر کانتی در آن است که هیچ چیز زیبایی را نشان می دهند. بلکه جهان زشت را به زیبایی رسوا می کند))

 

((کانتی اندرز و رهنمون نمی دهد تا خود را نیز همچون قهرمان داستانش مضحکه کند. او نسخه ای نمی پیچد. رمان او گونه ای هشدار و محاکمه است. محاکمه خرد و فرهنگ بزک کرده و ریاکارانه ای که حضور پافشارانه اش صرفا غفلت از شرارت واقعی را مجاز می داند.... اگر بناست جهانی بهتر و امن تر داشته باشیم طرح آن را باید از همین جهان در همین جهان و برای همین جهان در اندازیم))

کیفر آتش را بخوانید حتی اگر مثل همه رمانهای بی سرو ته این روزها برایتان کشش ندارد. بخوانیدش تا((جهان انسانی))‌را بشناسید.

** همه جمله های توی (( )) از مقاله عجز خرد ناب و انکار وجود دیگری نوشته سیاوش جمادی است.

لینک
۱۳۸٧/٤/٤ - نیلوفر

   تولد دوباره   

ازپنجره اینجا، طبقه هفتم، کوههای تهران پیداست. عالی است برای اینکه غروبها چای به دست بنشینی و به آسمان سرخ و کوههای سیاه و آبی وقهوه ای نگاه کنی.

این روزهایم را، این خانه را، دوست دارم. خوب می دانم فرصتی که این روزها نصیبم شده هیچ وقت نداشته ام و می دانم که در آینده هم نخواهم داشت. چند مدتی با خودم و کتابهایم وآینده ام و خانه ام خلوت کنم. بزرگترین مشکل طلاق در ایران این است که دخترها ، حتی اگر شرایط مالی خوبی هم داشته باشند، باز مجبورند برگردند با پدر و مادرشان زندگی کنند. خوشحالم که پدرم خیلی زود این را فهمید. موقعیت کنونی من دقیقا ناشی از بی نظیری پدر و مادرم است. من به یک باره تنها شدم. بی کار شدم و چون از همه قوانین ازدوا و طلاق این جامعه بدم میآمده همیشه یک جورهایی ورشکسته هم شدم. برای بلند شدن توی زندگی ولی این ضربه ها لازم است. برای اینکه بدانم چرا و چگونه اشتباه کرده ام. برای اینکه خودم را بهتر و بیشتر بشناسم. برای اینکه بفهمم می شود و باید از آنها که به تو بدی می کنند متنفر بود. دارم کم کم نفرت را یاد می گیرم. نه اینکه خیال کنی روزهای تنهایی ام توی این خانه دوست داشتنی به نفرت بر می گردد. نه . روزهایم به درس خواندن و فیلم دیدن و ورزش کردن و پیاده روی های طولانی و کتاب خواندن می گذرد. ولی وقتی پنجره را باز می کنم به خیابان شلوغ آن پایین نگاه می کنم. چایم را می گیرم توی دستم و به کوه نگاه می کنم فکر می کنم به اینکه بای بتوانم نفرت را هم تجربه کنم. بعد ببخشم. بخشیدن خالی کافی نیست. برای آنیده ام کافی نیست. حالا این روزها فکر می کنم به اینکه لازم نیست همیشه خوبیهای افراد را دید گاهی لازم است حتما به بدیهایشان فکر کرد.گرچه من کسی را ممقصر نیم دانم. هیچ آدمی بد نیست. آدمها مشکلات پیچیده روانی دارند . خود من هم دارند. بعضی از حرکاتشان بد است. این از دید یک جامعه شناس و یک روان شناس است. ولی باری من، که زندگیم را با نامردی تمام نابود کردند ، برای من که باید همه چیز همه چیز را دوباره بسازم اولین راه ساختن این است که بفهمم که می توانم از کسی متنفر باشم. مطمئنا وقی بعدها بخشیدمش آن وقت خودم سبک تر خواهم شد.دارم کم کم به این زندگی تنهایم عادت می کنم. حالا یک شهرکتاب جدید دارم و یک سوپر مارکت جدید و گوشت فروشی جدید. عجیب نیست که ادم اینقدر به راحتی می تواند به همه چیز عادت کند؟

آرزو می کنم پدر و مادرم هم بتوانند به شرایط عادت کنند. حق من برای زندگی این است که خودم تصمیم بگیرم و شکست بخورم و بایستم و شاد باشم. حق آنها البته این است که کسی با دختر دلبندشان چنین نکند. آرزویم این است که آنها هم بتوانند روزی ، بعد از تنفر، ببخشند. نه اینکه بخشش خوب است. بخشش بعد از تنفر تنها راه زندگی رو به جلوست. ولی زمان می خواهد.

همین که من، اینجام، این خانه کوچک را دارم، امید دارم و پدر و مادری پر از عشق کافی است برای اینکه هر کاری را بتوانم انجام دهم. امیدم این است که روزهای سخت زودتر بگذرد. یک جوری بگذرد که ازشان چیز یادبگیریم. بزرگتر بشویم. ضعفهایمان را پررنگ کنیم . اینجا را دوست دارم . انگار که محل تولد دوباره ام باشد.

لینک
۱۳۸٧/٤/۳ - نیلوفر

   ماری آنتوانت   

١٢-١٣ ساله بودم. شب و روزم شده بود ژوزف بالسامو و غرش طوفان. بیچاره این ذبیح الله منصوری که اینقدر این روزها مسخره اش می کنیم مهمترین دلیل کتاب خوان شدن من بود. خوب یادم هست آن کلاس تنگ و ترش و بی نور و پنجره دوم راهنماییمان را. سرویس مدرسه ساعت ۶ صبح می آمد دنبالمان و مارا ۶ و ٢٠ دقیق می گذاشت مدرسه. بعدش می رفت سراغ بچه های دبستانی. از ساعت ۶ و بیست دقیقه تا خود هفت و نیم که زنگ را بزنند هر روز بی کار بودیم. آن روزها، روزهای سخت گیری مدارس دخترانه بود. هیچ کتابی غیر از کتابهای درسی حق نداشتیم با خودمان بیاوریم مدرسه. اگر خدای نکرده رمانی چیزی توی کیفمان پیدا می کردند بدبخت بودیم. این است که صبحهایمان به قصه گویی های من می گذشت. الناز بود و آزاده و مهتاب و یک آزاده دیگر. الان فقط از النازشان خبر دارم. من هر شب غرش طوفان می خواندم صبح برای آنها تعریف می کردم. با جزئیات. به طور کلی توی فک و فامیل خیلی به فیلم و کتاب تعریف کردن معروفم. برادرم همیشه می گوید که بهتر است فیلمها را نیلوفر تعریف کند تا اینکه خودش را ببینی! پدر و مادرم کاملا عقیده دارند یک فیلم یک ساعت و نیمه را می توانم توی ۴ ساعت تعریف کنم!. خب حقیقت دارد!. همه اینها به آن سال غرش طوفان خوانی ام بر می گردد. سالها گذشت از آن زمان تا دقیقا بفهمم انقلاب فرانسه چی بود. اصلا فرانسه روشنفکری  یعنی چه. سالها و کتابها طول کشید . وقتی پاریس را می دیم ، نزدیک همانجا که قبلا باسیل بوده است هم یاد غرش طوفان افتادم. ماری آنتوانت غرش طوفان را دوست داشتم. نمی دانم چرا. بچه بودم. نمی فهمیدمش. دنبال قصه های عاشقانه اش می گشتم. بعد سالها گذشت و من کتابها خواندم درباره زن بودن.انسان بودن. بعد همین نزدیکها خانم سوفیا کاپولای عزیز رفت یک فیلمی ساخت از زندگی  ماری آنتوانت محبوب من. وقتی با گیوتین سرش را می زدند من گریه کردم. دوستانم هم توی حیاط مدرسه گریه کردند. ما نمی فهمیدیم. بعد بزرگتر شدم و فکر کردم پادشاهی؟! ملکه؟! چه مزخرفات احمقانه ای! ولی بعد تر که شور و شر سیاسی و کلاس دموکراسی و لیبرالیسم رفتنهام تمام شد و بیشتر وارد علوم اجتماعی و فلسفی شدم تازه فهمیدم زن بودن را باید توی یک جایی مثل مادام بواری جستجو کرد.

فیلم زندگی ماری آنتوانتی که سوفیا کاپولا ساخته اصلا چیز خوبی از کار در نیامده. نمی دانم چرا. احتمالا ضعف سینمایی دارد لابد. ولی خوب می فهمم سوفیا کاپولا ماری آنتوانت اتریسی-فرانسوی را دقیقا مثل مادام بواری فرانسوی می دیده است. زنی که باهوش است پر احساس است پر از شور برق و زندگی است و نمی تواند، نمی خواهد زندگیش را این طور که هست قبلو کند. می جنگند. به بدترین شکل ممکن و شکست بدی هم می خورد. اصلا نمی دانم  ماری آنتوانت واقعی چطور آدمی بوده است. احتمالا یک دختترک نازپرورده لوس ببوده و همین. ولی مار یآنتوانتی که سوفیل کاپولا ساخته که داستان زنانه باریک تر از موست. یک چیزی درباره اینکه هویت زن اصولا چیست؟ مادر است؟ همسر است؟ معشوقه است؟ زقاص است؟ زیبایی است؟ چیست؟ انسان است؟ چطور انسانی است؟ زن خوب یعنی چه؟ آیا زنی که به همسرش خیانت می کند لزوما بد است؟ هم مادام بواری و هم ماری آنتوانت شوهرانشان را دوست ندارند. شوهران بدی هم ندارند تنها انگار انتظارشان از عشق و زندگی چیزی بسیار فراتر از این چیزهاست.

حقیقت این است که من هم کاملا نمی فهمم زن بودن یعنی چه. مطمئنا زن بودن از نظر من هم مادام بواری بودن نیست. اصلا نیست. ولی خوب می فهمم خانم سوفیا کاپولا به چه درگیری دهنی ماری ‌آنتوانت را ساخته است.

مطمئن نیستم دنیای مدرن هم فهمیده باشد زن بودن یعنی چه. فقط فهمیده زن بودن به روش قدیمی ایرادهای اساسی دارد. خود ما زنها هم درست نمی دانیم زن بودن چیست. من فکر می کردم زن بودن یعنی عشق و مادر بودن و تلاش کردن و دوست داشتن و بخشیدن. بعد دیدم این چیزها اصلا کافی نیست. گرچه لازم است. مار آنتوانت فیلم خوبی نیست ولی گمانم یک فیلم زنانه است که زنها باید ببینند و درباره اش فکر کنند. آیا روزی خواهیم فهمید دقیقا چی هستیم؟

***

پی نوشت:

شادم. آنیده روبرویم را دوست دارم. پر انرژی و پر هیجانم. حس می کنم دوباره متولد شدم. کاش فقط برای این دلتنگی چاره ای بود....

 

لینک
۱۳۸٧/٤/٢ - نیلوفر

   آزادی   

خواب می دیدم. توی خواب داد می زدم. فحش می دادم. لگد می زدم. چند بار محکم می زدم بغل گوشش. تف می انداختم توی صورتش. با دو تا دستهایم موهایش را می گرفتنم می کشیدم و سرش را می کوبیدم به دیوار. هیچ چیش نمی شد. چشمان گشادش را دوخته بود به صورتم و همان حرفها را می زد.  ته کفشم را گذاشتم روی دهانش فشار دادم. بهش گفتم که بی مقدار ترین انسان روی زمین است. بهش گفتم که دنیا باید از وجود داشتن چنین آدمی شرمنده باشد. بیدار شدم. حس می کردم سبک شده ام. آزاد شده ام. حس می کردم همه بار سنگینی که این سالها مخصوصا این ۶ ماه آخر روی قلبم کشیده بودم سبک شده است. آزاد شده ام. خوب می دانستم هرگز نمی توانستم، نمی خواستم، شجاعتش را نداشتم و با دنیای درون نمی خواند که که یک فیلم تارانتیونیی راه بیندازم با او. می دانستم از این پس اگر باز هم ببینمش - که امیدوارم هرگز چنین نشود-تنها سرم را خواهم انداخت پایین و او با آن چشمان پر از غرور و خودپسندش نگاهم خواهد کرد تا باز، خوار و خفیفم کند. ولی دیگر مهم نبود. من همه بار سنگین روی دوشم را توی خواب برداشته بودم. آنقدر زده بودمش و آنقدر به دیوار کوبانده بودمش و آنقدر فحشش داده بودم که حالا که بیدار شده بودم همه وجودم درد می کرد. راه افتادم . صبح جمعه شهر خلوت و تمیزم را دوست دارم. صبح جمعه تنهای تنهای بی بار سنگین. تا به حال نفهمیده بودم این آزادی را چقدر دوست دارم. رفتم. رفتم. رفتم. روی پل مدرس رسیدم. آ ن بالا ، توی اتوبان حقانی ایستادم طرف جنوب. شهرم برق می زد. پارک طالقانی سبز بود و شفاف بود.  دستهایم را باز کردم. دیگر جای خالی حلقه اذیتم نمی کند. نسیم پیچید لای انگشتهام . ایستادم طرف شمال. کوهای بلند البرز شفاف و استوار سلامم کردند. تازه، این صبح جمعه ، فهمیدم آزاد شده ام. و چقدر این آزادی را دوست دارم.

***

پل آستر

کسی هست برای من توضیح بدهد این آقای پل آستر چرا اینقدر توی ایران معروف شده؟! به خدا این سومین داستانی است که ازش می خوانم و همه تلاشم را هم کرده ام ازش خوشم بیادی ولی اصلا دوستش ندارم.

***

خصوصی

پدر عزیزم که مثل کوه ایستاده ای پشتم. مادر بی نظیرم که اشکهایت ر ا از من پنهان می کنی. هیچ چیز هیچ چیز نمی توانم بگویم در برابر همه این خوبی هایتان. شرمنده ام از اینکه اینقدر زندگیتان را این روزها سخت کرده ام. افتخارم همیشه در زندگی داشتن چنین انسانهای بی نظیری بوده است.

لینک
۱۳۸٧/٤/۱ - نیلوفر