زیاده خواهی   

از نوجوانی عاشق دیدن فیلمهای هندی بودم. حالا اینکه دختر باشی و موهایت بلند و مشکی باشد و دلت بخواهد مثل این دخترهای هندی برقصی مشخصا خیلی مهم است ولی مهم تر از آن این است که عاشق قصه های عاشقانه ای باشی با پایان خوش. مشکلاتی که بالاخره حل می شوند. بعد ترها مثلا هزار بار کمدی رمانتیکهای سینمایی را دوره کرده ام. زن زیبای جولیا رابرتز را الان هم اگر جایی نشان بدهد از اول تا آخر با هیجان نگاه می کنم. سابرینای اودری هیپرن دوست داشتنی را هم. و تعطلات رمی حتی. عاشق سادگی ان فروشنده کتاب های سفر هستم در ناتینگ هیل و اصلا برایم احمقانه نیست وقتی زن و مرد "بی خواب در سیاتل"بالای برج بلند نیویورک در اخرین لحظات روز ولنتاین بالاخره همدیگر را می بینند.

من عاشق کمدی رمانتیکهای هالیوودی هستم.همانها که می دانی آخرش حتما به هم می رسند. همان که به بعد از به هم رسیدن کاری ندارد. داشتم یکی از این فیلمها را می دیدم. به قول برادرم اینها همه شان یک داستان دارند انگار فقط اسم آدمها و شهرها  و خیابانها عوض می شود. دختر برگشت طرف دوربین- مثلا داشت توی چشمهای مرد نگاه می کرد- گفت: من مردی را می خواهم که مرا آن طوری که هستم واقعا دوست بدارد هیچ چیز دیگری در این دنیا برایم مهم نیست. من او را دقیقا همانطوری که هست دوست می دارم. زن پلک زد. اشکهاش روان شد. حیران ادامه داد: زیاده خواهی است؟؟؟

فکر می کنم برای آدمهایی که فکر می کنند چیزهای مهم تری در دنیا وجود دارد تا عشق و دوست داشتن این حرفها حتی قابل شنیدن هم نباشد. ولی من مطمئنم که کسانی که طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را چشیده باشند می دانند مهم تر از این در دنیا وجود ندارد.دلم برای همه آنهایی که فکر می کنند خانه و ماشین و مهمانی عروسی و کادو و کفش و دسته چک و طلاو پیراهن شب و هواپیمای فیرست کلاس و هتلهای گران قیمت و غذای خوشمزه مهم تر از دوست داشتن است می سوزد. اصلا هیچ چیز از دنیا نمی خواهند.بیچاره ها نمی دانند چقدر قانعند نسبت به دنیا. زیاده خواه واقعی کسی است که بخواهد دوست بدارد. کسی که بخواهد دوستش بدارند.

***

  نوشته های اعتماد را درباره کافکا از دست ندهید. اینجا.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۳۱ - نیلوفر

   آیاناپا - رژه پرچمها   

آیاناپا - ساعت ١١ شب.

می گویند این شهر در فصل زمستان و سرما به شهر مردگان مشهور است. می گویند خیابانهایش تاریک و ساکت است . همه مغازه ها همیشه بسته است. هیچ کس انجا زندگی نمی کند. ولی در شبهای وسط مردادماه این شهر از  پر جنب و جوش ترین شهرهای جهان است. نمی دانم اصولا می شود اسم یک دهکده ساحلی/تفریحی قبرس را شهر گذاشت؟ این جا فقط چهار چیز هست: ١- ساحل سفید دریای مدیترانه. ٢-مغازه های جور و اجور برای مسافران عشق خرید ٣- رستورانهای شیک با غذاهای لوکس. ۴-بار و دیسکو با موسیقی زنده .

مرکز شهر پر از رستورنها و کافه های شلوغ است. توی هرکدام خواننده ای نشسته و به سبکی می خواند یکی راک می خواند آن طرف تر یکی آخرین آهنگ جناب جاستین تیمبرلیک را می خواند. مردم مدام راه می روند جیغ و داد می کنند. شلوغ شلوغ است. به قول فروشنده مغازه خنزر و پنزر فروشی ساعت ١٢ شب تازه اول هیاهوی شهر است.

توی خیابانها قدم می زنم. اینجا همه انگلیسی هستند. همه با لهجه های غلیظ انگلیسیشان حروف صدا دار را می کشند. اکثرا خیلی جوانند. بیست سالشان هم نیست. حس می کنم آیا خوشند؟ نمی فهمم چطور می شود توی این هیاهوی بی منطق خوش بود.از چی خوشحالند؟می دانند کجا هستند؟ برایشان اهمیتی دارد بدانند چرا اینجا هستند؟ نمی فهمم این حکایت انگلیسی بودن این جزیره کوچک یونانی/ترک نشین را. جزیره ای که در تاریخش اگر بگردی هر بار مستعمره کسی بوده. یونانیان و ترکها آخریهاش هستند. ظاهرا ماایرانیها هم مدتی بر این زمین فرمان رانده ایم. حالا این جزیره کوچک بین آبهای مدیترانه تنها و تنها محل تفریحات تابستانی مردمان جزیره بریتانیا ست. مردمانش به هنگام رانندگی سمت چپ ماشنی مینشینند برای راحتی مهمانان انگلیسیشان. اکثر مغازه ها فقط مارکهای معروف انگلیسی را می فروشد.این مردم - که کلا ٨٠٠ هزار نفر بیشتر نیستند- ظاهرا راضیند از این درآمد تابستانه . از این دختر و پسرهای انگلیسی که بالا و پایین می پرند. فکر می کنم ایا شادند واقعا؟دیدگاهشان از واقعیت چیست. به واقعیت اصلا فکر می کنند؟

می ایستم روبروی یک بار/رستوران. اکثر صندلیهاش توی فضای باز یک میدان سنگ فرش شده است. مردم نشسته اند حرف می زنند و غذا می خورند. دو تا پسر جوان هر کدام گیتاری در دست می نوازند. آهنگهایشان را دوست دارم. در آنهمه هیاهو موسیقی اینها دلنشین است. می ایستم نگاهشان می کنم. پشت پیشخوان یک تلویزیون بزرگ است. کسی نگاهش نمی کند. تکرار مراسم افتتحاحیه المپیک را پخش می کند. افتحاحیه ساعاتی پیش در مشرق زمین به پایان رسیده است.

ایستاده ام. روبروی دوتا پسر انگلیسی که می خوانند. در شهری پر هیاهو که تفرجگاه تابستانی انگلیسیهاست. به رژه مردمان دنیا نگاه می کنم. به آفریقاییهایی که با افتخار پرچمهایشان را دستشان گرفته اند و دوتایی و سه تایی راه می روند. به رژه کاروان ورزشی سرزمینم. به کاروان بزرگ چین. به انهمه ورزشکار امریکایی و دست تکان دادنهای رئیس جمهورشان. به نگاه پر از ترس زنی از کاروان کشوری کوچک در اقیانوس آرام. به این گردهمایی بزرگ عجیب. به اینکه می گویند رسم یونانی بوده. به یونانیهایی که روبرویم غذا سرو می کنند و خوشحالند از اینهمه توریست.

فکر می کنم همه چیز چقدر عجیب و پر رمز و راز است. چقدر دوست داشتنی و ترسناک است. این وجود داشتن کنار هم در این کره ای که توی فضا سرگردان است. اینهمه تفاوت و اینهمه کنار هم بودن.نمی فهمم چرا آدمهای دور و برم هیچکدامشان رژه پرچمها را نگاه نمی کنند. چرا همه شان با لهجه های غلیظ انگلیسی حرف می زنند. نمی فهمم چرا همه چیز اینقدر پیچیده است . نمی دانم کسی هست سوالم را پاسخ دهد؟ چهان را ،انسانها را، زندگی کنار هم را برایم تعریف کند؟

لینک
۱۳۸٧/٥/۳٠ - نیلوفر

   کوچک   

به مانند یک گنجشک کوچک شده ام. کوچک کوچک. شنیده ای که گنجشکها لابد قلبهایشان کوچک است؟ تند تند می زند؟ زود می ترسند؟ زود خوشحال می شوند؟ شنده ای که"مثل گنجیشک شده ای" ؟ من شده ام. کوچک کوچک.

با یک حرف غصه دار می شوم و با یک لبخند شادمان. دقیقه اش از شادی می رقصم و دقیقه اش بعد از غصه بغض می کنم. نمی دانم خاصیت حیرانی گنجشک شدن است؟هیچ کس نمی داند یک قلب کوچک کوچک که تند و تند می زند می تواند چقدر حیران باشد. نمی دانم این حیرانی لذت بخش است یا ناراحت کننده. دقیقه ای شادم از یک حرف و دقیقه ای نگرانم از یک نگاه. نمی دانم چرا وقتی همه می دانیم قضاوتی نیست اینچنین قضاوت می کنیم.هیچ به فکر قلبهای کوچک گنجشکها هم نیستیم.

من لحظه ای فکر میکنم فرمانروای زمینم. آب و باد و آسمان در اختیار من است ودقیقا وقتی باد یک لحظه برخلاف میل من میوزد حس می کنم تنهای تنهای تنهام در زمین. فکر میکنم چرا؟ من حس میکنم خیلی کوچکم و هیچی چیز در اختیار من نیست. توی زندگی گذشته ام آدمهایی قضاوتم کردند و من ساکت نشستم حیران از قضاوت بی اساسشان و قلبم مثل گنجشک زد . نمی دانم چطور است که انگار نمی توان هیچ چیز را بی دلیل قبول کرد. ما آدمهای کوچک نیاز داریم همه اتفاقهایمان دلایل بزرگ داشته باشد. انتظار داریم آنها که بدی کرده اند نتیجه اعمالشان را ببینند. انتظار داریم اگر خوبیم بالا برویم. یک موقع است که دلت گرم است. پایه داری. فکر می کنی هر چه هم که بشود ، هرچقدر هم که نرسی به چیزی که برایش تلاش کرده ای مهم نیست. ولی وقتی تنهایی آن وقت فکر می کنی کوچکترین باد ویرانت می کند. هر نسیم خنکی انگار می لرزاندت. انگار پایه نداشته باشی مثلا. انگار کوچک کوچک باشی. گنجشک باشی.

 

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٢۸ - نیلوفر

   زیبایی   

I have see dawn and sunset on moors and windy hills

Coming in solemn beauty like slow old tunes of Spain

I have seen the lady April bringing the daffodils

Bringing the springing grass and the soft warm April rain.

I have heard the song of the blossoms and the old chant of the sea,

And seen strange lands from under the arched white sails of ships

But the loveliest things of beauty god ever has showed to me

Are her voice, and her hair, and her eyes, and the dear red curve of her lips.

John Masefield

من غروب خورشید را و طلوع خورشید رابر تپه های بادگیر و دستهای پهناور دیده ام

یک زیبایی پرشکوه  مثل ترانه ای ارام و قدیمی از دشتهای اسپانیا

من بانوی اردیبهشت را دیده ام که با خودش نرگس می آورد و چمنهای تازه سبز و باران نرم بهاری

من ترانه غنچه ها را و سرود قدیمی دریا را شنیده ام

و از زیر بادبانهای سفد کشتی سرزمینهای بیگانه زیادی دیده ام

اما دوست داشتنی ترین زیبایی که خدا تابه امروز نشانم داده است

صدای اوست و گیسوانش و چشمانش و انحنای  دوست داشتنی و سرخ لبهایش.

 

***

مدتی است که دارم به این سوال مهم فکر میکنم.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٧ - نیلوفر

   دوستی   

یک چیزهایی هست که همه قوانین فیزیک را به هم می زند. یک چیزهایی هست که قاعده زمان و مکان ندارد. یک چیزهایی هست که با هیچ معادله ای توصیف نمی شود. من و تو مثلا از این عجایب هستیم. تو آن سر دنیا من اینجا. تو سردرگم از آینده من سردرگم از آینده.تو که از ١٣-١۴ سالگی میشناسمت. از روزهای مانتو مقنعه های سبز بد رنگ آن مدرسه راهنمایی کوچک.تو که عاشق والیبال بازی کردنت بودم وقتی می خواستی همیشه برنده باشیم. تو که بی آنکه بفهمم زندگی کردن را در کنارت آموختم. توکه اگر سالها هم صدایت را نشوم باز برایم به اندازه همان دختر مسئول تدارکات که برای همه چیز شور می زد دوستت خواهم داشت. تو که با هم توی صف بلیط جشنواره فجر ایستاده ایم سالها. تو که ١٨ تیر گم شده بودی و ما نگرانت بودیم. تو که با هم می رفتیم دربند و هتل اوسون صبحانه می خوردیم.اول فکر کردم این روزها یمان چرا اینقدر شبیه هم شده؟ بعد یاد این چیزها افتادم. همانها که زمان و مکان ندارند. یک چیزهای هیجان انگیزی انگار قرار است بدون بعد زمان، حتی بدون بعد مکان ما دو تا را باز کنار هم قرار دهد. فکر می کنم این چیزهای عجیب و غریب انگار دلیل زندگیهایمان هسته اند. به قول تو اینقدر زمان ، اینقدر زندگی چقدر شور انگیز است! انگار هر کاری ممکن است. بی هیچ معادله و قاعده فیزیکی حتی.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٦ - نیلوفر

   صدای زن   

توی کوچه پس کوچه های لارناکا قدم می زنیم. مادرم وارد یک مغازه کوچک می شود. از آن مغازه ها که من، هرگز پا داخلشان نمی گذارم. پراست از گردنبندهای چوبی، انگشترهایی که با صدف ساخته شده و گیره سرهایی که مثلا درشان استخوان به کار رفته است. مادرم عاشق اینجور جاهاست. می تواند ساعتها توی این چیزها چرخ بزند. من آرام دور مغازه راه می روم. بیرون هوا گرم و نمدار است. داخل اما باد کولر همه جا را خنک کرده است. روبروی کولر می ایستم. چشمانم را می بندم و لبخند می زنم. فروشنده مرد میانسال چاقی است.نشسته پشت میزش و ارام به موسیقی ای که پخش می شود گوش می دهد. یک موسیقی یونانی است. زنی ، به آرامی با صدایی وسیع ، کمی غمناک ولی شور انگیز می خواند. مادرم یم رود سمت میز. می پرسد: آیا این سید ی هم فروشی است. مرد لبخند می زند. با انگلیسی دست و پا شکسته اش می گوید که نیست. می پرسیم خب حداقل اسم خواننده را بگو تا ما بخریم. مرد می ایستد. دستانش را توی سینه جمع می کند. کمی سرش را پایین می اندازد: این صدای خواهرم است. ما ابروهایمان را از تعجب بالا می اندازیم. زن حالا پر احساس تر می خواند. من عاشق موسیقی یونانی هستم. انگار توی زبانشان یک لغتهایی هست که تا ته ته قلب آدم وارد می شود. مرد ادامه می دهد: خواهرم این را حدود ۴٠ سال پیش خوانده. برای پدرم خوانده. شعرش را هم خودش گفته. پدرم وصیت کرده بود این موسیقی هرگز پخش نشود. می خواست این صدا، این شعر، این اهنگ برای خود خودش بماند موقع مرگش به من هدیه دادش. من هر روز و هر شب گوش می دهمش. مادرم می گوید که این خیلی خودخواهی است که چنین موسیقی دلنشینی را برای خودتان نگه داشته اید. مرد لبخند می زند سرش را پایین می اندازد. می گوید من هر روز برای مشتریهایم می گذارمش. خودخواهی نیست.دلم میخواهد بدانم خواهرش الان کجاست. میترسم بپرسم. ممکن است زنده نباشد. فکر می کنم در کوچه های شهر توریستی لارناکا که پر از توریستهای انگلیسی است، که پر از همه چیز انگلیسی است که انگار ساخته شده برای لذت بردن انگلیسها، که انگار یک مستعمره مدرن است ، این صدا، تنها نشانه فرهنگ مردمانی است که می توانند چنین شور انگیز بخوانند گرچه این چیزها عجیب یادشان رفته این روزها. شاید تنها مردان میان سالی با پدرهایی مغرور و خواهرانی با صدای خوش این چیزها یادشان مانده باشد.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٥ - نیلوفر

   آقای راننده   

صبح بود. خیلی زود. مسئول هتل بیدارم کرده بود. هنوز صبحانه  چیده نشده بود که وارد سالن شدم . نگران بودم دیر برسم. نمی دانستم مقصدم دقیقا چقدر با هتل فاصله دارد فقط یم دانستم که دور است. شنیده بودم مسیرش ترافیک زیادی دارد . فکر می کردم "اگر دیر برسم؟" مسئول میز اطلاعات هتل آمد توی سالن صبحانه و گفت تاکسی ای که خواسته بودم حاضر است. نفس عمیق کشیدم. خودم را آماده کرده بودم برای پرداختن یک عالم هزینه تاکسی. نگران بودم. بابت همه چیز. انگار بعد از سالها قرار بود کارهای جدید بکنم و گاهی فکر میکردم نکند یادم رفته باشد؟نمیفهمیدم چرا این طور هیجان زده و آشفته شده ام. فکر می کردم که همیشه در بدترین روزهای زندگیم هم محکم و سخت ایستاده ام و امروز نگران و لرزان شده ام. دربان هتل در تاکسی را باز کرد. مثل همیشه که توی این شرایط گیج می شوم نگاهش کردم. آیا باید سکه ای به او پرداخت کنم؟ از دنیای آدمهایی که درماشین را برای مهمانان هتل باز می کنند می ترسم. گیجم می کند. فکر میکنم برای این ساخته نشده ام که پیرمردی در ماشینی را برایم باز کند.

راننده پرسید " کجا برم؟" آدرس را پرینت گرفته بودم و نشانش دادم. فکر کردم " اگر بلد نباشد؟" فورا سری تکان داد که یعنی آهان فهمیدم و راه افتاد. از دست خودم عصبانی بودم چرا این طور ترسان شده ام؟ وقتی همه چیز مرتب است چرا باید بترسم؟ به روش همیشگی متوسل شدم. خب اصلا فرض کن که همه چیز خراب شود. آیا راهی نیست برای درست کردنش؟ توی دنیای خیالاتم بودم که راننده پرسید برای چه به این مکان می روم. توضیح  دادم. راننده مرد میان سالی بود سیه چرده با همان لهجه معروف هندیها انگلیسی حرف می زد. پرسید کجایی هستم. جواب دادم . من پرسیدم شما هندی هستید؟ گفت که نه پاکستانی است. یاد خاطره ام از پاکستانیهایی افتادم که می شناختم. همیشه ازشان می ترسیدم. دوستشان نداشتم. شاید بی اغراق تنها مردمانی در دنیا هستند که همیشه دوستشان نداشته ام. مرد را ننده حرف می زد. درباره مسیرمان تا مقصد من می گفت. اینکه سه راه هست برای رسیدن به آنجا یکی  از همه کمتر ترافیک دارد ولی گران تمام می شود. از من پرسید کدام راه را ترجیح می دهم. گفتم: اون راهی که سریعتر و ارزون تره! خندید که یعنی شدنی نیست! صحبتمان رسید به شهر. به ترافیک بعد به تهران و اسلام آباد. مرد در جوانی دو سال قبل از انقلاب تهران امده بوده. خوب تهران یادش هست . از اتوبانها و خیابانها رد می شویم. مرد درباره این شهر توضیح می دهد درباره نامرادیها مردمان این شهر. درباره وطنش درباره هم وطنانش که خوب نیستند گاهی. من هم میگویم. درباره این شهر درباره شهر خودم درباره آدمهای شهر خودم. حس می کنیم دو خاور میانه ای تنها هستیم اینجا بین ساختمانهای بلند. نمی فهمم چطور و کی می رسیم. روبروی ساختمان پیاده ام می کند. هزینه تاکسی خیلی کمتر از چیزی شده که فکر می کردم. به صورت مرد پاکستانی لبخند می زنم. فکر می کنم برای اولین بار یک پاکستانی نازنین دیده ام. بهش می گویم که امیدوارم برگشتن هم راننده ای به خوبی شما نصیبم بشود که ازم گران نگیرد. می گوید راستش را بخواهی اگر حال و حوصله داشته باشی از اینجا تا هتلت اتوبوس هم هست. تعجب می کنم. این شهر اصلا وسیله حمل و نقل عمومی خوبی ندارد. تازه من شب قبلش از مسئول هتل پرسیده بودم و گفته بود که نیستو باید تاکسی بگیری. می پرسم کجا؟ دقیق برایم توضیح مید هد. که کجا باید سوار شوم و کجا باید خط عوض کنم.  می گوید کاغذ داری؟ و برایم می نویسد حتی کروکی خیابانها را هم می کشد. خداحافظی میکنم. تشکر می کنم. با خجالت چند سکه اضافه می گذارم روی پول. خیلی تشکر میکند.

به ساختمان نگاه میکنم. یک ربع زود تر از موعد هم رسیده ام. خبری از ترس و لرز و نگرانی نیست.آرامم. خوشحالم. انگار حس میکنم آنقدر آدم خوب توی دنیا هست که هیچ نیازی نیست نگران هیچ چیز باشم در این دنیا.

وقتی کارم به خوبی تمام می شود ، وقتی به راحتی اتوبوس را پیدا می کنم، وقتی توی اتوبوس نشسته ام و کنارم یک عالم کارگر پاکستانی و فلیپینی نشسته اند- احتمالا تنها کسانی که دراین شهر بی در و پیکر اتوبوس سواری می کنند- فکر میکنم چقدر تک تک این ادمها را دوست دارم. چقدر بیشتر دوستشان دارم از این آدمهاییکه سوار ماشینهای آخرین مدلشان توی اتوبانهای تازه ساز این شهر می روند. فکر می کنم دنیا هنوز جای خوبی برای زندگی است.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٤ - نیلوفر

   واقعا نمی فهمم کسی چطور می تونه توی کسی به جز تو چیزی ببینه اصلا!   

I don't see what anyone can see, in anyone els
But you

گمانم قبلا که درباره جونو نوشته بودم فقط به این نکته اشاره کرده بودم که که بادیدن جونو آدم حس می کند هیچ مشکلی واقعا مشکل نیست. آدمها می توانند همه چیز را به سادگی حل کنند کافی است واقعا آدم باشند. خوب باشند. شاد باشند. و توانایی عاشق شدن داشته باشد

حالا به لطف این خانم عزیز یادمان افتاد به موسیقی های دلنشین جونو و بارها گوشش کردیم و یاد الن پیج بی نظیر افتادیم .

این هم لینک آهنگ " هر کس  دیگری به جز تو"

بعد همه اینها را که بارها گوش کردیم یادمان افتاد چقدر دلنشین است کسی این جمله را به آدم بگوید. از ته دل.بعد مطمئن شدیم دلیل اصلی جداییمان این بود که این جمله را هیچ وقت به هم نگفته بودیم .انگار عشق واقعی نیست تا این جمله را از ته دل به طرفت نگویی.این است که هر وقت واقعا حس کردید که دلتان میخواهد این جمله را به طرف مقابلتان بگویید بفهمید حتما عاشق شده اید. من تازگیها فهمیده ام که عاشق واقعی نبوده ام.

بعد از همه اینها حس کردیم ظاهرا بعد از بیشتر از دو ماه جدایی تازه داریم یاد می گیریم چطور می شود بود .

خلاصه که

 I don't see what anyone can see, in anyone els
But you

لینک
۱۳۸٧/٥/٢۳ - نیلوفر

   لیوان من   

من یک لیوان دارم . نگاهش می کنم. فکر میکنم با دیدن لیوانم که مثلا تهرانم را دوست دارم. گاهی ، بس که همه میگویند، فکر می کنم  آدمهایش خوب نیستند ولی خیلی زود همیشه اتفاقهایی می افتد که آدمهایی از سرزمینم را می شناسم که خوب خوبند. من خانه ام را دوست دارم.

وقتی اینجا نیستم، حتی به کوتاهی ١٠ روز، فکر می کنم برای زندگی واقعا فقط نیاز داری زنده باشی. فرقی هم نمی کند کجا باشی .آنقدر آدمهای دنیا شبیه همند آنقدر غصه ها و شادیهایشان همه درباره عشق و خیانت و دروغ و دوست د اشتن است آنقدر لبخندها و و چشمک زدنهایشان همه درباره یک چیز است که به راستی فرقی هم ندارد من کجا باشم و چرا باشم. اینها را همه با دیدن لیوانم حس می کنم.

ولی باز هم وقتی برمیگردم و البرز را می بینم از این بالا.یا به پسر سرایدار غرغر می کنم بابت خرابی آسانسور فکر میکنم اینجا برایم همیشه خانه است. مال من است. احتمالا تنها چیزی که در جهان واقعا  مال من است. احتمالا بعد از لیوانم.

این ده روز را خیلی دوست داشتم. انگار خود واقعیم را که سالها بود قسمتهاییش از چشمانم پنهان شده بود دوباره شناختم. بعد از سالها فهمیدم چقدر خودم را دوست دارم. فکر می کردم شاید نتیجه این سفر چیز دیگری باشد که نبود. انگار اولین درس خودشناسی این سفر برایم همین بود. هیچ چیز هیچی چیز بی زحمت و رنج به دست نمی آید.تازه با زحمت و رنج هم ممکن است به دست نیاید. اینکه مهم همان زحمت و رنج راه است و مقصد آنقدرها هم مهم نیست. می دانی این را کی میفهمی؟ وقتی به مقصدت رسیدی. وقتی به قول همان ضرب المثلهای قدیمی - که چقدر دوستشان دارم- فهمیدی "همچین آش دهان سوزی هم نبود" .آن وقت این که انگار چشمانت باز می شود به مسیر طی شده تا مقصد.حالا باز به آینده ام خیره مانده ام. نمی دانم و همین ندانستن می ترساندم. این لیوان نیمه پر بدجوری گیجم می کند. گاهی خیره می شوم به نیمه خالی اش و گاهی به نیمه پرش. آنقدر نیمه پرش شور انگیز است که مست می شوم ننوشیده و آنقدر نیمه خالی اش ترسناک است که گاهی فکر میکنم توانایی نفس کشیدن هم ندارم. این ده روز یادم داد که لیوانم نیمه پر است. نه حق دارم نیمه خالی اش را ببینم و نه نیمه پرش را. من باید کل لیوان را ببینم. همانی که واقعا هست. یک لیوان نیمه پر.

ده روز است نمی دانم دردنیای ادبیات چه میگذرد. اگر خبری هست که شاد و خوش باشد مثل یک ترجمه خوب از یک کتاب خوب لطفا خبرم کنید!

لینک
۱۳۸٧/٥/٢۳ - نیلوفر

   از خارج از مرزها   

فکر می کنم چطور می شود این چنین بود و نبود؟ فکر می کنم چقدر زندگی را دوست دارم . دقیقا همینی که هست را دوست دارم. حس می کنم دارم بزرگ می شوم. فکر می کنم همه اشتباهات همه بی مرادیها و همه خوبیها از من آدم بهتری می سازد. حس می کنم دقیقا اینی را که هستم چقدر دوست دارم. حس می کنم عاشق این لحظه ام. اینجا توی این خیابان دیدنی با اینهمه آدمهای دیدنی. می دانم آینده از آن من است . مدت زمان زیادی است دارم به مرزها فکر می کنم. مرزهای آدمها مرزهای سرزمینها مرزهای خوبیها و بدیها. مرزهای انسانیت. من اینجا توی این کافه نشسته ام .عاشق زندگیم و همه چیز همه چیز را دوست دارم. فکر می کنم که می شود این چنین بود و نبود.

سه روز دیگر برمیگردم.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٩ - نیلوفر

   باز هم سه گانه   

اول اینکه ما ، که عاشق سینماییم، دو ماه است که می خواهیم با سینما رفتن خوش و خرم بشویم بعد هر چه فیلم می بینیم یکی از یکی مزخرف تر است. این است که می خواستیم بگوییم این "همیشه پای یک زن در میان است" گرچه خیلی خیلی خیلی ایراد دارد ولی حداقل دو سه تا صحنه و نکته خوب دارد (که آنها هم البته مثل اینکه دزدی است ولی ما ندید می گیریم!) که مثلا کلی بهتر می کندش نسبت به تیغ زن و حس پنهان و زنها فرشته اند و اینها.  جمله قصار: به راستی به کجا می رود این سینمای ما؟!

دوم اینکه امروز روز عجیب و غریبی است.فکر میکردم توی چنین روزی باید خیلی ناراحت و غصه دار باشم ولی بینهایت خوشحال و هیجان زده ام. این را می نویسم برای اینکه احساسم در این روز یادم نرود.

سوم اینکه دارم می روم سفر.  ده روزی نیستم. احتمالا زیاد دسترسی هم به اینترنت ندارم. برایم سفر خیلی مهمی است. خاص است. همه چیزش خاص است. با وجودیکه یک جورهایی می ترسم ولی یک عالم هم ذوق دارم برایش.شاید اتفاقات خیلی خوبی بیفتد برایم در این سفر. امیدوارم که بیفتد. سفرنامه مثل همیشه یادم نمی رود.

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٢ - نیلوفر

       

جهان آیا برای مرگ ما جواب دارد؟

فرسوده می شویم

جهان هنوز دوام دارد

اگر

یادت باشد

آن شب نام دیگر جهان را

از تو پرسدیم

سکوت کردی

در خیابان در ازدحام سبزی و میوه

گم شدی...

***

نه بیشتر

نه کمتر

همین گونه که آسمان هست

آن را ستایش می کنم...

 

احمد رضا احمدی

*****

سوالهای بنیادین

ما دچار سوالهای بنیادین شده ایم. مدام می پرسیم آخر چرا؟ اصلا معنی ... چیست؟ چطور می شود به راستی ... بود؟ما با وجود سوالهای بنادینمان به آینده خیلی امیدواریم. گاهی فکر میکنم این ماییم که دیوانه ایم شاید.

 

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٠ - نیلوفر

   تو اشکالت اینه که ....!   

معمولا جملاتی که این روزها می شنوم این طور اغاز می شود: می دونی تو اشکالت اینه که ...!  اینکه گوینده جملات فوق چه کسی است اصلا مهم نیست. می تواند مادرم باشد یا پدرم . مادربزرگم حتی. دوست صمیمیم. حتی همسر سابقم هم. یا حتی  فامیلهای  همسر سابقم. یادوستان صمیمی اوهم یا خواننده وبلاگم!

خب البته گمانم خیلی طبیعی است وقتی یک زندگی به هر دلیلی از هم پاشیده می شود یک جور شکست توی زندگی من حساب شود(حالا گیریم من اصلا این روزها این مسئله را شکست حس نکنم) و  همه سعی می کنند برایش دلایل منطقی درست کنند. باور کنید دلیل اصلیش آنقدر بی منطق است که همه سعی می کنند دنبال دلیل اصلی تری بگردند!

من سعی می کنم به همه این اشکالات خوب خوب گوش دهم. به هر حال موقعیت خوبی است که آنهایی که دوستت دارند و موفقیت تو برایشان مهم است سعی می کنند که بفهمند تو کجای کارت را اشتباه کرده ای.  انگار یک جور کلاس خودشناسی است. شنیده ام یکی از جلسات کارگاههای خودشناسی  این طوری است که طرف می نشیند وسط کلاس بعد همه شرکت کنندگان دور او می نشینند و خصوصیات خوب و بد او را بی پرده و تعارف بهش می گویند. فرد باید خوب بشنود و حرف نزند.  حس می کنم جدایی من هم این امکان را برایم فراهم کرده که بنشینم وسط و همه آدمها نگاهم کنند و درباره خوبیها و بدیهایم نظر بدهند. من هم نمی توانم نظری بدهم . به هر حال کسی که نتوانسته زندگیش را نگه دارد (به هر دلیلی ) فعلا تا مدتها از دید دوستدارانش بهتر است فقط گوش بدهد! حقیقتا شاید اولش کمی ترسناک به نظر برسد حتی ناراحت کننده و افسرده کننده باشد. اینکه همه تورا شکست خورده ببینند و بخواهند دلایل عدم موفقیتت را پیدا کنند. تجزیه و تحلیلت کنند .ولی واقعیت این است که این موقعیت بسیار خوبی است که در زندگی نصیب هر کسی نمی شود. یک جور کارگاه خودشناسی مجانی حسابش کنید!

این روزها درباره خودم چیزهای خیلی جالبی می دانم. البته مطمئنا با خیلی از این قضاوتها موافق نیستم ولی شنیدنشان بسیار آموزنده بوده است.  گمان میکنم این جدایی بزگترین شانس زندگی من بوده است. چون باعث شده در روند موفقیتهای زندگیم یک وقفه ایجاد بشود. باعث شده بفهمم که من هم مدام نیاز دارم انگار که مونیتور بشوم - ترجمه خوبش می شود پایش مداوم- یعنی هر وقت توی زندگی فکر کردی که  همه چیز خیلی خوب است و تو خیلی موفقی باید بدانی که دقیقا همان زمان است که نیاز داری برگردی و دوباره به خودت منتقدانه نگاه کنی.

مطمئن باشید همه این جریانات از من یک نیلوفر بهتر خواهد ساخت. خودم که فعلا نیلوفر این روزها را با وجود همه سردرگمی و حیرانیش خیلی دوست دارم!

لینک
۱۳۸٧/٥/۸ - نیلوفر

   کار شور خوش بینی امید و باز هم کار و کار و کار   

توی دوران دبیرستان بین دخترهایی مثل ما خیلی مد بود که یک دفتر شعر/خاطرات داشته باشیم که توش پر باشد از جملات زیبا و مصرعهای دلنشین. آن روزها هنوز اینهمه سررسید و تقویم ندیده بودیم که هر ورقش یک حرف باشد از یک آدم مشهور یا موفقی. ولی حتی همان روزها هم خواندن این جملات را دوست نداشتم. به نظرم خیلی کلی و بی مفهوم می رسیدند. پیش خودم میگفتم اصلا این یارو کی هست ؟ به هر حال تجربه زندگی در ١۵-١۶ سالگی یعنی اینکه بخواهی همه چیز همه چیز را خودت تجربه کنی. زیاد حرف آدمهای موفق برایت مهم نیست. حالا دیروز به بهانه ای اینها را می خواندم و دیدم  که چقدر همه شان را دوست دارم. و چقدر فکر میکنم همه اینها مهمترین درسهای بشریت در اینهمه تاریخ تمدن چندین هزار ساله اش بوده است. همه شان را به تمام جودم حالا در سی سالگی تجربه کرده ام.ادمهای زیادی هم دیده ام که باوجود اینکه دو برابر من زندگی کرده اند هیچ کدام از اینها را قبول ندارند .گرچه شاید ظارها با خواندنشان به به بگویند ولی در زندگی واقعی هرگز به کارشان نمی برند و مدام دارند شکستهای بزرگ می خورند. چه در زندگیهای فردی چه در مسائل اجتماعی و سیاسی و حتی چه در مسائل اقتصادی:

امرسون:

هیچ کس نمیتواند موفقیت نهایی را از شما بدزدد مگر خود شما.

**

کنفسیوس

بزرگترین توانایی و موفقیت ما این نیست که هرگز شکست نخوریم این است که بعد از هر شکست دوباره بایستیم.

**

هنری فورد

اگر هر کار بزرگی را به کارهای کوچکتر تقسیم کنی هیچ کاری واقعا سخت و مشکل نیست

**

ادیسون

هیچ جایگزینی برای سختکوشی وجود ندارد

**

تولستوی

قویترین جنگجویان جهان دو نفرند: زمان و  صبر

**

جفرسون

من واقعا به شانس اعتقاد دارم و به اینکه هرچقدر سخت تر کار کنم بیشتر شانس می آورم.

**

لمباردی

پیروزی همه چیز نیست اما اینکه بخواهی پیروز بشوی همه چیز است

**

کندی

ما می خواهیم به ماه برویم و به فضا برویم نه به خاطر اینکه  اینها کارهای ساده ای است بلکه دقیقا  به خاطر اینکه اینها کارهای سختی است.

**

ترنس

اگر هر کار ساده ای را هم از روی بیمیلی انجام دهید کار سختی خواهد شد

**

چرچیل

آدم خوش بین در هر  بلا و  سختی ای یک  فرصت جدید می بیند

آدم بد بین در هر فرصت  جدیدی یک بلا و سختی

**

امرسون

هیچ کار بزرگی در جهان انجام نشده است مگر با شور و اشتیاق

**

اینشتن

تخیل از دانایی هم مهم تر است

**

هنری فورد

اگه فکر میکنی که میتونی یا اگه فکر میکنی که نمی تونی ... در هر صورت حق با توئه

**

ناشناس

زمان از دست رفته دیگر هرگز بر نمیگردد

**

ناشناس

بزرگترین  لذت در دنیاانجام دادن کاری است که بقیه گفته اند تو توانایی انجام آن را نداری

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٧ - نیلوفر

   !!   

برای خودم هم خیلی عجیب است ولی امروز هیچ چیزی برای گفتن ندارم!

گمانم این مسئله در تاریخ سی ساله زندگیم یک استثنا به حساب بیاید!

من از حدود ٩ ماهگی مدام حرف زده ام!

بی چاره مغزم گمانم یک امروز باید استراحت کند و زیاد به حل کردن مسائل ایران و جهان و فلسفه و ادبیات وآسمان و زمین و محیط زیست کاری نداشته باشد!

البته زیاد غصه نخورید مطمئن باشید یک روز بیشتر دوام ندارد!

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٦ - نیلوفر

   شبهای تابستان تهران   

شبهای تابستان تهران، یعنی پارک ملت و بستنی قیفی دراز. شبهای تابستان تهران یعنی توی پیاده روی ولیعصر مدام تنه بخوری از آدمهایی که توی صف بستنی و ذرت مکزیکی و لواشک ایستاده اند یا بچه هایی که اسکیتهایشان را حتی توی پیاده روها هم در نمی آورند.

شبهای تابستانه تهران یعنی پارک ملت شلوغ شلوغ. یعنی یک عالم زن و مرد و بچه از پایین پایین شهر تا بالای بالای شهر.یعنی ترافیک و یک طرفه شدن ولیعصر . یعنی هر ماشینی پر از دختر یا پر از پسر . یکی محسن چاوششی بلند کرده است آن یکی فرشیذ امین. شبهای تابستانه تهران یعنی قابلمه و زیرانداز و گاز پیکنیکی و درآوردن جوراب .یعنی موهای سیخ سیخی پسرها و مانتوهای خفاشی دخترها.

حالا این روزها به همت شهرداری لابد پنجشنبه شبهای تابستانی تهران شده موسیقی و مسابقه و جمعیت و بالا و پایین پریدن و البته کمی آن طرف تر کنار دریاچه همیشگی پارک - که گوشه گوشه اش برایمان خاطره است- رقص آب در موسیقی و حیرت مردم و لذت ناب آرامش از آبی که بالا می رود و فرو میریزد و می رقصد. بعد کافی است باد بوزد و درست وسط اجرای برنامه رقص آبها ، کمی پراکنده شان کند و بپاشدشان روی سر و صورت همه دختر و پسر و زن و مرد و بچه هایی که در سکوت و لبخند دور دریاچه ایستاده اند و آرام با نوای موسیقی و رقص آب تکان می خورند. بعد تو انگار که موهبتی آسمانی نصیبت شده باشد در گرمای شبانه از این آبی که صورتت را خیس می کند به آرامی بخندی و دستهایت را باز کنی انگار که به آب بگویی بیشتر به سمتم بیا. نه که تو، همه. حتی دخترکهایی که با مهارت بین جمعیت اسکیت سواری می کنند و با موسیقی برای خودشان باله می رقصند به خیال اینکه کسی توی تاریکی نگاهشان نمی کند.

شبهای تابستانه تهران یعنی اینکه بایستم گوشه ای از پارک و نگاهشان کنم. همه آدمهای دوست داشتنی شهرم را در بهترین ساعتهای زندگیشان. خودشان انگار حواسشان نیست. والیبال بازی کردنها و بدمینتون بازی کردنها و دویدن ها و روی نیمکت دسته جمعی نشستن ها و مدام حرف زدنها و کالسکه ها و دویدن بچه ها و روی دوش گرفتنشان را. گاهی دلم می خواهد بروم بالای سن - آنجا که مجری رادیو تهران دارد برای مردم مسابقه های خنده دار اجرا می کند. میکروفن را بگیرم و بگویم: فقط سه ثانیه بایستید و نگاه کنید. ثبتش کنید. از خاطرش نبرید.

شبهای تابستانه تهران یعنی من و مادر و پدر و برادرم دوباره کنار هم دست در دست هم خندان از پارک بیرون برویم از کنار جمعیتی که روبروی در پارک ایستاده اند و از تلویزیون بزرگ پارک سریال تلویزیونی تماشا می کنند بگذریم از کنار بستنی فروشیها و ذرت فروشیها بگذریم بعد برویم شام خوشمزه بخوریم و بخندیم و از آینده هایمان بگوییم و از گذشته هایمان و از اینکه چقدر همدیگر را دوست داریم.

لینک
۱۳۸٧/٥/٥ - نیلوفر

   کمک   

پدر دخترک را بغل کرده. دخترک موهای بلند فرفری دارد. صورتش از اشک خیس است وگمانم آنقدر گرمش شده که دیگر نای گریه ندارد. هر از چندی به زور می نالد که"یادتان باشد من هنوز دارم گریه می کنم ها! " مادر دارد قول سرزمین عجایب می دهد. آسانسور کوچک است و من کنار پدر و مادر و دخترک به زور جا شده ام. طبقه چهار که می رسیم دخترک شروع می کند به جیغ زدن: من دندون سازی نمیام که. پدر می گوید که قرار نیست او دندان سازی برود که قرار است فقط یک حرف کوچک به آقای دکتر بزنند بعد همگی بروند سرزمین عجایب. دخترک گریه می کند به شانه های پدرش مشت می کوبد. مادر کلافه بیرون می رود. پدر هم. دختر دستهایش را به طرف من که هنوز توی آسانسور مانده ام دراز می کند. گلوله های اشکش روی پوست صورت روانند جیغ می زند که: کمک!!

در آسانسور بسته می شود. من به سمت طبقه هفتم بالا می روم. فکر میکنم به یک دخترک نازنینی که ازم کمک خواست  و من ترسیده فقط نگاهش کردم.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۳ - نیلوفر

   دسته دوم آدمها - در حال و هوای عاشقی   

فکر می کنم آدمهای دنیا دو دسته اند: آنها که نمی دانند عاشقی یعنی چه و آنها که می دانند. گمانم این است که آدمهای دسته اول معمولا هرگز هم نمی فهمند. و آدمهای دسته دوم حتی در شکستهایشان هم لذت عاشقی را حس می کنند.

یکی می گفت: چرا دنیااینقدر بد شده؟ چرا اینقدر ازدواجها به طلاق می رسد یا آدمها به هم خیانت می کنند یا سر هم را کلاه می گذارند. بهش گفتم که واقعا این طور است؟! گفت: نیست؟! گفتم نه! چرا من نمی بینم؟! اینهمه عشق نمی بینی ؟ گفت نه اینهمه خیانت نمی بینی؟ گفتم نه . بعد تر فهمیدم ما هر کداممان به یکی از این دو دسته از آدمها نگاه می کردیم.

"مرد ١: می دونی در زمانهای قدیم آدمها وقتی  رازی داشتند که نمیتوانستند به کسی بگویند چه می کردند؟

مرد ٢: نه از کجابدونم

مرد١:می رفتند بالای یک کوه یا تپه بعد یک درخت پیدا می کردند زیرش چاله ای می  کندند بعد رازشان را توی چاله به آهستگی زمزمه می کردند آن وقت روی چاله را با خاک و گل می پوشاندند

مرد٢: چه احمق بازیهایی! اگه من بودم می رفتم یه زن خراب پیدا می کردم حالشو می کردم . بی خیال

مرد١:میدونی ... همه آدمها مثل تو نیستند."

اینها یکی از بی نظیر ترین دیالوگهای فیلم دوست داشتنی "در هوای عاشقی" In the Mood for Love ساخته کارگردان چینی عزیز کاروای وونگ است. فیلمی که در بهترین شکل ممکن این دوسته آدمها را نشانت می دهد. بعد دوربینش را تنظیم می کند روی دسته دوم و آن وقت است که می فهمی چقدر عاشقی بی نظیر است. دسته اول تقریبا اصلا نشان داده نمی شوند. گرچه وجود دارند. به دسته دوم خیانت می کنند. دلشان را می شکنند. قضاوت می کنند. ولی مهم نیستند حقیقتا. لذت ناب زندگی را دسته دوم آدمها می فهمند. هر چقدر هم که دلشان بشکند و هرچقدر هم که همه درباره شان بد بگویند یا قضاوتشان کنند یا بهشان خیانت کنند. هر چقدر هم که شکست بخورند. تنها شوند و حسرت بخورند. آنها کسانی هستند که رازهای دلشان را در سوراخها زمزمه می کنند. می دانی چرا؟ چون دلشان رازهای بزرگ دارد.آدمهای دسته اول دلشان را نمی شناسند.آدمهای دسته دوم  بزرگترین لحظات زندگیشان را نگاه های عاشقانه و گرمای دست دلداری دهنده زیر باران تشکیل می دهد یا یک سوپ گرم که عاشقانه برای بیماریت پخته شده باشد. آنها آدمهایی هستند که می فهمند شانه ای برای تکیه دادن و گریه کردن چقدر ارزش دارد. آنها آدمهایی هستند که می فهمند "هوای عاشقی" یعنی چه. خوب بلدند در هوای عاشقی نفس بکشند.

فیلم موسیقی بی نظیری دارد. نمی توانی اشک نریزی وقتی زن با قابلمه پر از غذایش به ارامی راه می رود و مرد می ایستد سیگار می کشد و نگاهش می کند و موسیقی می نوازد. نه اینکه اشک بریزی از غصه نه . اشک می ریزی از اینهمه شور. اشکی که فقط ما آدمهای دسته دوم می فهمیمش. چون خوب می فهمیم بالاترین مفهوم زندگی شور عاشقی است. غذای گرم و خانه گرم و کسی که دستانت را بگیرد و نگاهت کند و به صورتت لبخند بزند.

آدمهای دسته دوم دنیا برای عاشقی حتی نیاز به بوسه هم ندارند. کاروای وونگ آنقدر زیبا نشانت می دهد این بی کلامی و بی تماس فیزیکی بودن عشق را . حتی بی زمان و ناپایدار بودنش را هم.  که انگار تازه می فهمی اینهمه هیاهوی دنیا سر چی بوده  و چرا اینهمه شاعر و نویسنده و زن و مرد مدام ازش گفته اند. مطمئن باش اینها همه آدمهایی از دسته دوم بوده اند . آدمهایی که لذت ناب زندگی را با عشق چشیده اند و سعی کرده اند به آدمهای دسته اول دنیا نشانش بدهند.فریاد بزنند : دنبال چی هستین؟!؟!؟ همینجاست. نگاهش کنید!

"در حال و هوای عشق "  محصول سال ٢٠٠٠ هنکنگ با نام اصلی چینی  "گوناگونی سالهای زندگی" را حتما ببینید. موسیقی متنش را بارها و بارها گوش کنید. اگر خوب خوب فهمیدیدش ، اگر حس کردید زن و مرد فیلم را خوب درک می کنید، اگر با شنیدن موسیقی متن فیلم به آرامی اشک ریختید و در عین حال لبخند زدید و قلبتان سرشار از شور شد شک نکنید که از دسته دوم آدمها هستید. شک نکنید که هر چقدر هم که شکست بخورید - مثل زن و مرد فیلم- تنها شمایید که معنی زندگی واقعی را فهمیده اید.

اطلاعات بیشتر درباره فیلم: اینجا

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٢ - نیلوفر

       

یک جایی می خواندم که چقدر روح انسان به افسانه های با پایان خوش نیاز دارد. به قصه سیندرلا و ماه پیشونی. به زیبای خفته. به اینکه بدها آخر داستان بروند و خوبها بمانند . به اینکه همه مشکلات عالم  با یک بوسه از ته دل حل شود. نوشته بود که هرچقدر بچه ها بیشتر عاشق این افسانه ها باشند ، هرچقدر کمتر سعی کنیم بهشان دنیای واقعی را نشان بدهیم بهتر است. نه اینکه دنیای واقعای بد است یا گفتنی نیست. نه . ولی افسانه های با پایان خوش از دلایل آرامش آدمی است. روی همین حساب درست مثل سالهای کودکی که سیندرلا می شدم - و همیشه موقع سیندرلا شدن تصمیم می گرفتم یک سطل پر ازآب با یک دستمال بردارم و همه کف خانه را دستمال بکشم به سبک سیندرلا که کف خانه نامادری اش را دستمال می کشید!- و کیف می کردم از ساعت ١٢ شب و کدوحلوایی شد و اینها. حالا هم از Enghanted کلی لذت بردم. عاشق آنجایی بودم که آواز می خواند و همه حیوانات دورش جمع می شدند یا عاشق آنجا که از پرده اتاق برای خودش لباس پریان درست می کرد. و البته عاشق آن "بوسه حقیقی" که انگار جایی برای کسی حتما وجود دارد کافی است بیفتد توی چاه آبی شاید تا پیداش کند. از شاهزاده داستان هم خیلی خوشم می آمد. همان شاهزاده افسانه ای که عاشق درخترک بود ولی نمیدانست عشق یعنی چه.به راستی که چقدر روح انسان به افسانه های با پایانهای خوش نیاز دارد.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱ - نیلوفر