شعر شعر شعر   

اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمَم

 رضا براهنی

****

خوبی وبدی

Roaming  in  though over the universe,

 I saw the litle that is GOOD steadily hastening towards immortality

And the vast all that is called EVIT I saw hastening to merge itself and become lost and dead

سرگردان اندیشه ام  در جهان ،

دیدم ذره ای که "خوبی" است را استوار می شتابد به سوی جاودانگی

و دیدم  بی کرانی که "بدی"  است را که می شتابد که  در هم آمیزد با خودش و ناپدید شود و بمیرد.

والت ویتمن

 ****

بودن

یا نبودن...

بحث دراین نیست

وسوسه این است.

شاملو

****

در نگاه اعتنای کس نبوده ایم ....

من از درون قصه ها و غصه ها برآمدم،
حکایت هزار شاه با گدا
حدبث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه های سیاه
ز پیش شعله های کوره ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام


وطن وطن - سیاوش کسرایی

پی نوشت ۱: گرچه قبلا هم نوشته ام ولی به راستی همایون و گروه دستان این شعر سیاوش کسرایی را بی نظیر خوانده اند. از شنیدنش هیچ جور سیر نمی شوم.

پی نوشت۲:

((معرکه)) فردینالد سلین این روزها در کتاب فروشی ها غوغا می کند. از دستش ندهید. مطمئن باشید سلین خواندن به هرکاری در زندگی برتری دارد!

لینک
۱۳۸٧/٦/۳۱ - نیلوفر

   یک هنرمند ایرانی   

احتمالا ۴ سالش بود یا ۵. توی اتاقش نمایشگاه نقاشی برگزار میکرد برای ما کارت دعوت هم میکشید. نمایشگاهش سه تا بازدید کننده بیشتر نداشت. خاله ای، مادربزگی اگر مهمانمان بود مثلا می شد ۶ نفر کلا. همه چیز می کشید. بت من و نینجا ترتیلز که عاشقشان بود را که حتما می کشید. ما سه تا را هم می کشید. مادرم را می کشید وقتی عصبانی است . پدرم را می کشید موقع تماشای فوتبال. مرا می کشید وقتی دارم دعوایش می کنم- گمانم گاهی دعوایمان می شدآن روزها! - بقیه موضوعاتش به مهدکودک برمیگشت. نقاشیهایش را می خریدیم. یادم هست با پول توجیبیم نقاشیهایش را می خریدم می زدم به دیوار اتاقم ولی باز ناراضی بود. معتقد بود اصلا انصاف نیست که چون ٧ سال از من کوچکتر است  پول توجیبی اش باید اینقدر کمتر از من باشد!. همان روزها بود که مادرم بهش گفت که احتمالا روزی معمار خوبی خواهد شد. همان روزها بود که وقتی ازش می پرسیدی می خواهی چه کاره بشوی سرش را بلند میکرد و میگفت: نقاش بعد کمی فکر میکرد و می گفت نه ! معمار می شم!

روزی که رفتم به دور از چشم پدر و مادر توی کلاسهای کاریکاتور ثبت نامش کردم یادم مانده. روزی را هم که کاریکاتورهایش که برنده جایزه شده بود را بردند توی تلویزیون و خودش را هم به عنوان کاریکاتوریست جوان نشان دادند را هم.

گواهی نامه که گرفته بودم برای تمرین ماشین سواری و جلب اعتماد پدر که ماشین را بدهد دستم همیشه پیشقدم بودم برای بردنش به کلاس نقاشی همیشگی. همان استاد نقاشی عزیزش که خانه شان سعادت آباد بود . برادرم را می شناخت از همان ۴-۵ سالگی مهدکودک.

حالا فکر کن امروز چقدر لذت بخش است وقتی بنشینی توی آمفی تئاتر دانشکده معماری بعد او بیاید از پروژه اش دفاع کند. که شاگرد اول کلاسشان بشود. که استادشان بهش بگوید از بهترین مهندسانی شده که او تربیت کرده.که افتخار دانشکده شان است. که قرار باشد حالا از این ترم کارشناسی ارشد بخواند و بالاتر برود.

ولی اینها مهم نیست. اینکه چقدر من دوستش دارم مهم نیست یا چقدر بهش افتخار میکنم. مهم این است که حس می کنم هنرمند خوبی از آب درآمده است. کسی شده که عاشق کارش است. عاشق ایران است. عاشق معماری ایرانی است. نه یک عشق روی کتاب و کلاس دانشگاه. سنگ سنگ این سرزمین را می شناسد. دانه های خاکهایش را هم کشیده است بارها وقتی اخوان زمزمه می کرده، شجریان گوش میداده  و نشسته بوده ساعتها زل زده بوده به یک خانه خشت و گلی توی دهاتی دور نزدیکی یزد فرض کن.

یادم هست یک شب تابستانی که قرار بود از فرداش کلاسهای تابستانی کنکور مدرسه شان شروع بشود نشستم کنار تختش . بهم گفت: نصیحتم کن! بگو چطوری کنکور قبول بشم؟ خوب یادم هست ازش خواستم که با عشق درس بخواند.گفتم راز موفقیت آدم در هر کاری عشقی است که به کارش دارد و بس. ان روزها فکر می کردم خودم هستم که عاشقانه زندگی میکنم. ولی امروز می بینمش که چقدر عاشق کارش است و چدر موفق است درهمه چیز. خیلی خیلی جلوتر است از من . ازمادرم . از پدرم.

برای پروژه اش خیلی زحمت کشیدو موضوع مهم و بحث برانگیزی هم داشت. یک جاهایی که ازمن نظر می خواست می دیدم که چقدر برایش مهم است همه چیز. پروژه اش برایش خیلی بیشتر از یک پایان نامه بود.استادش می گفت کارش در حد کارشناسی نیست. خیلی خیلی بیشتر است. همیشه همه چیز درباره معماری برای او بیشتر از درس و مدرسه بوده است. وقتی عاشق کاری باشی استاد و نمره و کنکور مهم نیست.

درباره موضوع پروزژه اش خواهم نوشت چون مباحث جامعه شناسی اش را خیلی دوست داشتم و دارم. خواستم بگویم فقط که خوشحالم سرزمینم هنرمند معماری مثل او دارد. کاری هم ندارم به اینکه برادر من است .

لینک
۱۳۸٧/٦/۳٠ - نیلوفر

   داستانهای ایستگاه اتوبوس   

خیابان ولیعصر- ٨ و نیم شب

من هستم توی ایستگاه و مرد جوانی با کیف سامسونت و صورت خسته و تنها. نشسته ام روی نیمکت او راه می رود. نگاهم نمی کند. گمانم حس می کند شاید از تنهاییمان بترسم صورتش را انداخته پایین می رود آن طرف تر . نمینشیند روی نیمکت. زیر چهارچوب هم نمی ایستد. می رود آن طرف. تا نبینمش تا نترسم از تنهاییمان. راست است فکرهاش. راحت ترم وقتی که نیست زیر چهارچوب. راحت ترم وقتی نمی بینمش و ترسم نیست از تنهایی شبانه ایستگاه. فکر می کنم این قوانین نانوشته را کی تصویب کرده است؟

چهارشنبه عصر - روبروی پارک ملت - ٩ شب

ولیعصر تا چشم کار میکند کنارش ماشین پارک شده. خانوده ۴ نفرند. پدر و مادر و دو دختر نوجوان. ماشینشان یک ٢٠۶ تمیز است. میآیند توی ایستگاه و پارک می کنند. پیاده می شوند. دخترها می روند آن طرف جوب به سمت پارک. پدر نگاهی به ماشین می کند. مادر هم. دقیقا ٣/١ ایستگاه اتوبوس را گرفته ماشینشان. دزدگیر را می زند. می روند آن طرف جوب. می ایستم صدایشان می زنم. با لبخند یادآوریشان می کنم که اینجا ایستگاه اتوبوس است. پارک کردن اینجا صحیح نیست. زن می گوید: مگه اتوبوس میاد توی ایستگاه؟!  می خندم که :پس کجا می رود؟ مرد جواب می دهد نه اتوبوسها که توایسگاه نمیان همون وسط خیابان نگه می دارند. خیلی حق به جانب است صداش. می آید که برود باز. بلند تر می گویم: باشه ولی اگه یه روز توی ولیعصر پشت ترافیک مونده بودید و فحش می دادین به اتوبوسی که درست وسط خیابان باریک جلویتان ایستاده است بدانید تقصیر از یک خانواده ای است که ماشینشان را توی ایستگاه پارک کرده اند. زن اخم می کند به سمتم و می گوید: باشه یادمون میمونه خانوم به شما چه!؟ چیزی نمی گویم. می نشینم روی نیمکت. توی تاریکی گم می شوم. ده دقیقه می گذرد. اتوبوسی نیامده هنوز. ایستگاه حالا پر از آدمهای مختلف است. می بینم مرد را که تنها می آید طرف ماشین. نمی بیندم میان تاریکی ایستگاه و ادمهای جمع شده. سوار ماشین می شود. می رود توی کوچه بغلی. می خندم. یک جور غریبی خوشحالم از ته دل. انگار فقط ده دقیقه زمان نیاز بود تا بدانی چقدر مردمت دوستداشتنی اند. کافی است ده دقیقه صبر کنی قبل از اینکه درباره شان قضاوت کنی. 

خیابان ولیعصر. دم افطار

دو تا دختر کنارم هستند. با تخته ها نقاشی کهنه . باکوله پر و مقنعه های کج شده. ابروهای پر . گونه های سرخ از خون. پچ پچهای بی صدای درگوشی. خستگی درس و مدرسه ١۶ سالگی. سه تا پسر می ایند. با سرو صدا و داد و هوار. بازیگوش.  می پرند روی نیمکت. روی پل فلزی کنار ایستگاه روی جوب. روی کول همدیگر. همه منتظریم. پسرها یک چیزهایی میگویند که انگارشان با دخترها باشد. چیزهایی مثل : نقاشین مثلا؟! کدوم مدرسه می رین؟ . مردیم ازترس با این چشم غره ها! بیا بزن منو! ۵ تاییشان را با لبخند نگاه می کنم. توی دلم یک حس نوجوانی غریبی ریشه می دواند. فکر می کنم به روزهای نوجوانی خودم. که سرم را می انداختم پایین و سرخ می شدم از این حرفها. مخصوصا اگر از یکی از پسرها خوشم میآمد به نحوی. مثلا قیافه خوبی داشت فرض کن یا بامزه بود یک جوری. که همیشه بودند . یکی از دختر ها می ایستد روبروی پسرها. از فکر و خیالم بیرون آمده ام حالا. اخم می کند می گوید: اوهوی! بچه نازی آباد بی سرو پا ما داریم می ریم شهرک غرب  تو داری میری شوش بی خاصیت. از سر و وضعت پیداست پایین شهری بدبختی. ادامه میدهد. فحش می دهد. رکیک. چشمهایم گرد می شود. پسرها سوت می کشند یکیشان می گوید: حالا بچه پولدار تو از کجا میدونی ما بچه شوشیم مثلا؟ دختر میگوید: آخه آدم نیستی.  پسر دیگری فحش میدهد و میگوید: حالا تو بچه پولداری خیلی آدمی؟ اتوبوس می آید. مقصدش متروست. پسرها سوار می شوند. دخترها با خنده سوار نمیشوند. اتوبوس حرکت که می کند دختر بلند داد می زند: دیدی گفتم بچه شوشی بدبخت. به تخته های نقاشی توی دست دخترها نگاه می کنم. میدانم هرگز نقاش بزرگی نخواهند شد. هیچ چیز نخواهند شد. دلم می گیرد. دیگر نگاهشان نمی کنم.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٩ - نیلوفر

   هفتگانه   

١-

یکی می گوید:

مگر نه اینکه شاملو آیدایش را دیر پیدا کرد؟

من یاد باب دیلون می افتم وقتی که میگفت:

How many times must a man look up
Before he can see the sky?

واقعا چند بار؟؟؟

لینک آهنگ . اینجا. لینک متن ترانه. اینجا.

٢-

ساعت  ٩ و نیم شب است. توی قسمت زنانه اتوبوس تنها من هستم و پیرزنی با پاهای دردناک. پاها را دراز کرده روی دو تا صندلی کنار هم و می مالدشان. چادر مشکی اش دور کمرش چروک و خاکی است. ایستاده ام کنار پنجره باز. میله را گرفته ام. اتوبوس توی اتوبان می رود. تند می رود. باد می وزد. صورتم خیس شده. عینکم دانه دانه لک شده است. باران می بارد. باران که نیست. هست؟ بوی خاک می دهد. یک بوی مخصوص بارانهای بهاری-تابستانی تهران. سرم را از پنجره بیرون کرده ام. بو می کشم. نمی دانم کیستم. دقیقا به اندازه ١۴ سالگی نادانم. دقیقا به اندازه ١۴ سالگی حیرانم.

٣-

به قول آقای نامجوی عزیزمان روزهایمان دو دسته اند:

روزی که رفت بر باد و روزی که ماند در یاد

روزی که رفت بر باد و روزی که رفت از یاد

۴-

واقعیت؟

"بسیاری می پندارند که می دانند واقعیت چیست. باید اعتراف کنم که من چیزی در این باره نمی دانم ...من شعر می گویم تا بتوانم موقعیت خود را در برابر واقعیت مشخص کنم... ابتدا در نوشتن است که برای من اشیاء واقعی می شوند. واقعیت برای من مبداء نیست بلکه مقصد است. من باید آن را ابتدا پدید آورم. "

گونتر آیش. شاعر.آلمانی. ١٩٠٧ تا ١٩٧٢. :

" در جایی که زاغ

بین شاخه ها دزدانه می پوید

به رازی نزدیک شده ام

که به هوشیاری نمی رسد"

۵-

دلم می خواهد بنشینم یک دل سیر با "دختره"  حرف بزنم. همان اسیر بربر موسیاه در "در انتظار بربرها"* می شود یعنی؟

* در انتظار بربرها- ج. م . کوتزی

۶-

در به در دنبال تیستوی سبز انگشتی کوچولویم می گردم. کسی ندیدتش؟

٧-

تو ناهموار  نیستی؟؟؟؟

زنان باردار ای مرد هوشیار

اگر وقت ولادت مار زایند

از آن بهتر به نزدیک خردمند

که فرزندان ناهموار زایند

سعدی

 

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۸ - نیلوفر

   من ، ال اچ سی و یک دنیای خالی   

دبیرستانی که بودم و صبحها که با اتوبوس خیابان ولیعصر دوست داشتنی را پایین می رفتم عادتم بود که  سرم را می گذاشتم روی شیشه - ایستاده بودم یا نشسته فرقی نداشت- و فکر می کردم. لذتی داشت این خیالبافیها. غرق می شدم توی دنیایی که انگار اینجا نبود. همه چیزی می شدم توی آن دنیا. معمولا کاراکتر زن فیلم و داستانی که دوست داشتم می شدم. بعد قصه را به میل خودم تغییر می دادم. ولی گاهی این خیالبافیهام جلوتر می رفت. فکر می کردم به اینکه مثلا چی هستم من. یادم هست یکروز که سرم را چسبانده بودم به شیشه فکرم رفت توی همان شیشه لک شده از باران و دود پنجره اتوبوس. به اینکه فشار سرمرا تحمل می کند. یاد این افتادم که لابد کلی مولکول دست به دست هم داده اند. احتمالاسال سوم دبیرستان بودم. یا دوم. خوب یادم هست که فکر اوربیتالهاافتاده بودم. همانها که اس و دی و اف داشت. فکر می کردم الان مثلا الکترونها دارند زیر سر من می چرخند؟ بد فکر کردم واقعا می چرخند؟ چرا آخر؟ جاذبه هسته؟ یک جورهایی هسته اتمها را از زیر آنهمه مو و مقنعه کلفت سورمه ای حس می کردم. رفتم توی هسته و یاد پروتنهاش افتادم. و یاد اینکه معلم شیمی از این جلوتر نمی رفت هرگز و معلم فیزیک هم. فقط می گفت اینها ذرات خیلی ریزی هستند. بعد فکر کردم خوب ریز باشند . یعنی چقدر؟ یاد این افتادم که معلم شیمی گفته بود بین ذراتشان کلی فضای خالی است. و خودشان هم از ذرات ریزتری ساخته شده اند با فضاهای خالی. به اینکه یکی از بچه ها سر کلاس گفته بود اگر هسته هم پر از فضای خالی است پس کلا ماها از چی ساخته شده ایم؟! از یک مشت فضای خالی؟! بعد خوب یادم هست که به سرعت سرم را از پنجره کنار کشیدم. انگار یک دفعه یادت بیاید اینکه بهش تکیه داده ای و محکم فشارش می دهی. همه اش خالی خالی است. هست؟! نیست؟! اصولا بودن و نبودن فرقش چیست وقتی توی هرچیز که می روی فقط فضای خالی است؟! تو چی هستی پس. اصلا هستی ؟! آن روزها لابد مصادف بود با همان روزهایی که داشتند مقدمات ساخت سرن SERN را جفت و جور می کردند.

حالا قرار است ذره های ریز با سرعت حرکت کنند. همینها که نمی دانیم توش چیست. همینها که فضای خالی است. بعد محکم به هم بخورد. شاید ماده تبدیل به جرم شود. شاید. شاید هم نشود. شاید بفهمند آن ماده اولیه چی بوده. یا چیزی که اسمش را گذاشته اند ضد ماده. همان فضای خالی لابد. همان که ما ازش هستیم و نیستیم.

استادم می گفت زندگی وقتی اتفاق میافتد که انسان به انسان بودن خودش فکر میکند. همین است که حس می کنم کل قضیه اینهم ه فضای خالی هنرمندانه ترین خلاقیت جهان است. دقیقا نشانه انسان بودن است. دلیل زندگی کردن است. اینهمه فضای خالی.

شاید خاطره همان شیشه اتوبوس باشد یا دوست دوران دبیرستان یا خاطره هستم و نیستم های هرروزه ام که هنوز هم هست انگار. هر چه که هست کل ماجرای این ال اچ سی را در سرن خیلی دوست دارم و هیجان زده اش هستم. انقدر که این* آهنگ خیلی بامزه را چندین و چند بار گوش داده ام و یاد بودن افتاده ام. یک چیزی توی این میوزیک ویدیوی یوتیوبی هست که دقیقا فضای خالی را پر می کند انگار.حتی قبل از اتمام آزمایشات انگار می خواهد همه فضاهای خالی را پرکند.  یک چیزی که اسمش بودن است. حالا ما هنوز نمی دانیم چیست . لابد می فهمیم. امیدوارم بفهمیم.

* توضیحات کامل "یک پزشک" درباره آهنگ و خواننده اش. به همراه لینک دانلود و متن. اینجا

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٦ - نیلوفر

   داستان   

داستان چیست

داستان با آشنایی‌زدایی مستمر از هستی، تمامی جلوه‌های رنگ باخته‌ی جهان را دوباره در برابر نگاه‌مان متبلور می‌سازد. امکانی برای لمس دوباره‌ی جهانی که از شدت تکرار، نامحسوس شده است. داستان همواره تولدی دوباره است. شناخت مستمر هستی که می‌تواند متفاوت از تحلیل‌های روانکاوانه، دستگاه‌های فلسفی و چهارچوب‌های ایدئولوژیک باشد. چنین است که شاید بتوان گفت:

داستان کشف مداوم و بی‌پایان هستی است. سیلاب‌های ناگزیری که چون دوره‌های زنانه‌ی طبیعت در عین نظم، از انتظام روزمرگی می‌گریزد.

ذهن انسان ذهنی پویاست. ذهنی کمال‌گرا که جستجو و تعلیق را دوست دارد. این ذهن از سرراستی و یکبارگی زود خسته می‌شود. همچنانکه از پیچیدگی بیش از حد و انتظار سرنیامدنی.

هنر حاصل همین ویژگی است و در میان فرم هنرها، قصه سازگارترین فرم را با ذهن بشر دارد. قصه پیچیدگی‌های این ذهن را می‌شناسد و علاقه‌هایش را می‌داند. از این رو خود را با ذهن مخاطب هماهنگ می‌کند و می‌گوید که دنیا در ذهن راوی‌اش چگونه است و راوی، دنیا را چگونه می‌خواهد

 

از  سیلابهای ناگزیر داستان- عباس معروفی-رادیو زمانه

****

خودت را خودت بیاموز یا خلاقیت و دیگر هیچ

تکنیک، قالب، درونمایه، متن و هر چه که بنامیدش یک کل غیرقابل تفکیک است‌، کلی که جدا سازی موضوع، سبک، ساخت، زوایای دید و دیگر اجزاء آن برابر با مثله کردن پیکری جاندار است که در بهترین حالت ممکن نتیجه‌اش جز هلاک موجودی زنده نیست؛ و جسدی که برجا می‌ماند، تنها بدلِ رنگ و رو رفته و فریب‌انگیزی از زندگی است.

نقد به خودی خود، حتی در مواردی هم که دقیق، نافذ و الهام‌بخش است، باز هم به دلیل عدم ارتباط با عنصر خلاقیت، ناتوان از تشریح کامل یک اثر ادبی است. همواره در داستان یا شعر درونمایه یا بعدی وجود دارد که آنالیز مدلل منتقد توفیق دستیابی به آن را ندارد، چرا که نقد محصول تعامل واقعیت و عقل است، ولی خلاقیت ادبی علاوه بر این فاکتورها گاه شامل عوامل بسیار تعیین‌کننده‌تری نیز هست، از جمله ضمیر ناخودآگاه، احساس، گمانه‌زنی و نیز اتفاق که همواره از میان تور محکم و ریزبافت نقد می‌گریزند و به چنگ نقاد در نمی‌آیند. به همین خاطر هیچکس نمی‌تواند به دیگری آفرینندگی را در کنار نوشتن و خواندن بیاموزد. نتیجه این‌که هر کس باید خودش را خود بیاموزد، اشتباه کند، زمین بخورد و باز برخیزد، بی‌آن که لحظه‌ای از تلاش بازایستد.

دوست عزیزم: همه سعی من این‌که به شما بگویم هر آنچه در نامه‌هایم پیرامون قالب و شکل رمان خواندید، فراموش کنید و فقط بنشینید و سرگرم نوشتن رمان شوید .*

از ؛ نامه هایی به یک نویسنده جوان؛ بارگاس یوسا

* این جمله حرف همیشگی استاد ادبیات من هم بود.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٥ - نیلوفر

   مسعود بی چاره!   

از آنجایی که ما می میریم اگر درباره همه چیز حرف نزنیم و کلا وظیفه غیر قابل چشم پوشیمان این است که هر اتفاق با اهمیت و بی اهمیتی را موشکافی کنیم تا آنچا که گند کار دربیاید و از آنجایی که چه بخواهی و چه نخواهی این روزها بالاخره چندین قسمت از هر کدام از این سریالها را دیده ای مجبوریم اعتراف کنیم که دلمان بدجوری برای این جناب آقای مسعود خان - روز حسرت- می سوزد.

ما کاری به فیلمنامه شاهکار و بازیهای بی نقص و سکانسهای هیجان انگیز و سوژه های مفهومی این سریالها نداریم. کاری هم نداریم به اینکه این معصومه خانم (زن اول جناب مسعود خان) چرا مثلا اینقدر خوب است  و هنرش چیست کلا ؟. (به طور کلی آدمها خوبند یا بدند. دلیلی هم ندارد . همین طوری کشکی است! خوبی که دلیل نمی خواهد!کافی است مادر شوهرت مدام بگوید: چقدر این خوبه! و تمام!) به مسائل ماورائالطبیعه اش هم کلا کار نداریم که لاید آنها که تخصصشش را دارند باید کار داشته باشند دیگر. ما فقط دلمان برای این جناب مسعود خان می سوزد.

شما فرض کنید ٢٣ سالت باشد. بچه پولدار باشی و در نتیجه کل هنر زندگیت هم این باشد که صبح بروی شرکت بابا و معلوم نیست چه کار کنی و عصر برگردی دستپخت مادر را بخوری. خب طبیعی است که لابد عاشق دختری می شوی. بعد تا اراده می کنی با دختر ازدواج می کنی چون خب بابای پولدار داشتن تنها شرط به عقل رسیدن برای ازدواج است دیگر. بعد دراثر یک حادثه و سهل انگاری زنت فلج می شود. یکی به من بگوید ادم عاقل با همچین جوان ٢٣ ساله ای چه می کند؟ آیا غیر از این است که اول از همه می بردنش پیش مشاور؟ آیا غیر از این است که این آدم باید مدتهای زیاد روی خودش کار کند؟ گیریم مقصر اصلی تصادف هم بوده باشد.

دلم برای این جناب مسعود خان خیلی می سوزد چون انگار اصلا وجود ندارد. حرفم حالا دیگر درباره سریال نیست. شوخی هم نیست. این روزها با دیدن مسعود فکر می کنم به بدبختی مردان سرزمینم. گاهی فکر می کنم پسر یک خانواده پولدار بودن تقریبا بزرگترین بلایی است که در جامعه ما می تواند برای یک انسان وجود داشته باشد. از روز تولدت چنان قند عسل قند عسلی برایت می کنند که هیچ وقت نمی توانی بفهمی واقعا کی هستی. همه استعدادهایت از بین می رود و اجازه رشد پیدا نمی کند چون درست نیست زحمت بکشی. چه نیازی هست؟ کارت مشخص است - ادامه دلالیهای پدر- پس بی خود به خودت زحمت تلاش برای یافتن علاقه اصلیت را هم نمی دهی. مدام همه توی گوشت می خوانند که زنها دنبال پول تو هستند پس دربرابر هیچ زنی هم نمیتوانی خودت باشی. به هیچ کس اعتماد نمیکنی و اگر بکنی هم می فهمی دنبال پولت بوده است. بزرگ می شوی ٣٠ ساله می شوی یا ۴٠ ساله. مردی می شوی لابد با دو - سه تا زن ، چند تا بچه . یا خودت هم دلال شده ای یا درحال به باد دادن پولهای پدری. از زندگیت چه فهیمده ای جز زن گرفتن؟ آیا جای دلسوزی نداری؟  آیا واقعا بدبخت نیستی ؟یکی باید پیدا بشود بهت بگوید که چقدر از نظر روانی نیازمند هستی. چقدر باید خودشناسی کنی. بفهمی کی هستی و چرا. وقتی خود خودت بودی. وقتی یادگرفتی چطور می شود عاشق شد . چطور می شود  ازاین بند خودشیتگی خلاص شد و بقیه را به خاطر چیزی که هستند- و نه به خاطر چیزی که تو هستی- دوست بداری آن وقت است که توان این را داری تا با یک مشکل بزرگ مثل فلج شدن همسرت عاقلانه رفتار کنی. هیچ هم دلیل ندارد ولش نکنی. یا عاشق زن دیگری نشوی. یا دچار احساس گناه نباشی. همه اینها هست و خوب است تا وقتی تو انسان باشی.

دلم برای این جناب مسعود خان خیلی می سوزد. چون حقیقتا خیلی بدبخت است. چون نمونه اش توی جامعه ام فراوانند. مردهایی که فکر می کنند همین که مردند پس یعنی هیچ ایرادی ندارند. فکر کن چقدر زندگی سخت است که وقتی تو حس کنی کاملی. همیشه می گویم سنتهای مردسالارانه جامعه ما بیشتر از آن که به ضرر زنها باشد به ضرر خود مردهاست. من دلم برای فریده نمی سوزد یا معصومه. چون این دو آدمهایی هستند که به خودشان اجازه اشتباه کردن می دهند. تردید می کنند. می خواهند بهتر باشند. زندگی می کنند.بلدند عاشق بشوند.من دلم برای مسعود می سوزد. که جامعه ما مدام از بچگی توی گوشش کرده  که تو کاملی و همه ارزویت را دارند.آیا مردی که بلد نیست دوست بدارد دلسوزی ندارد؟ مردی که هیچ کس در جامعه - حتی خودش- او را به خاطر وجود خودش دوست ندارند دلسوزی ندارد.  مردی که اصلا وجود ُ خودش را نشناسد - چه رسد به اینکه آن را دوست بدارد - دلسوزی ندارد؟مردی که درکی از عاشق شدن نداشته باشد و هنوز چیزی ورای رابطه ج*نسی نمی داند عشق را دلسوزی ندارد؟

ترانه علیدوستی عزیز هم همین حرفها را نوشته به زبان خیلی شیرین خودش. اینجا

پی نوشت ١

آیا در ترانه تیراژ پایانی سریال وقتی می گوید" ازکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود"  مثلا دارد یک حرف ماوراءی و مذهبی و اینها می زند؟! خدارا شکر که آخر و عاقبت سینمای معنا گرا هم این شد! . "خیلی دور خیلی نزدیک" را که دیده بودم شک کرده بودم شاید بشود این مد جدید معنا گرایی را هم نوعی از تفکر دانست. یک جورهایی حس کرده بودم رقیب آنقدر ها هم ضعیف نیست! خوشبختانه زورش همانقدر بیشتر نبود.

پی نوشت ٢

اینکه مسعود را به نمونه های مشابهش در جامعه ربط داده ام اصلا به این معنی نیست که یک کاراکتر تاثیر گذار است و فیلمنامه خوبی دارد و اینها! اتفاقا به این معناست که این مشکل اجتماعی آنقدر به ریشه های ما پیچیده است که حتی کار خیلی ضعیفی مثل روز حسرت هم می تواند نشانش بدهد. بی آنکه بخواهد.

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٤ - نیلوفر

   این جوریاست دیگه!   

اگر یک دم بیاسایم،

روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم

که یک لحظه نیاسایم

 

مولوی

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٢ - نیلوفر

   چه کسی ....   

"چه کسی امیر را کشت؟" کی اکران شد؟! چرا من ندیدم؟! چرا هیچ سر و صدایی نکرد؟!

از دیدن فیلم خیلی متعجب شدم چون فیلم خیلی خوبی بود! فیلمنامه خیلی عالی دیالوگ نویسی معرکه و بازیهای استثنایی. ایراد فیلم البته در اجرا بود و شاید برای همین است که نهایتا با همه این خوبیها ما با یک فیلم متوسط روبرو هستیم ولی اشکالات فیلم کم نمی کند از ارزش فیلمنامه خیلی خوبش و بازیهای بهترش. خسرو شکیبایی واقعا عالی است. حتی الناز شاکردوست و مهناز افشار هم که به طور کل هنرپیشه های خوبی نیستند اینجا خیلی خیلی خوبند. یک جورهایی ثابت می کند دیالوگ نویسی و فیلمنامه که خوب باشد خیلی از مشکلات حل می شود. همیشه گفته ام فیلمنامه خوب لازمه یک فیلم خوب است گرچه اصلا کافی نیست.

گمان می کنم به طور کلی "چه کسی امیر را کشت" درباره قضاوت است. این که ما آدم‌ها چه قدر راحت درباره هر کس و هر چیز قضاوت می‌کنیم بی‌آنکه اطلاعات لازم و کافی را در اختیار داشته باشیم. از سر همین قضاوت‌هاست که موضوع «ترور شخصیت» به عنوان یکی از مهم‌ترین روش‌ها برای نابودی آدم‌ها، شده است سکه رایج *

داستان از این قرار است که ظاهرا امیر در یک تصادف رانندگی مرده است و حالا آدمهایی که از همه به او نزدیکترند درباره مرگ او حرف می زنند. همسرش، دوست صمیمی اش، دوست دوران جوانی اش، دختر خوانده اش، شریک تجاریش، منشی شرکت و روان شناس خانواده. شما از مونولوگهای بی نظیراین آدمها با دوربین امیر را می شناسید. این آدمها را می شناسید و جامعه را می شناسید. بی هیچ ادعایی انگار مشکلات عمیق جامعه تان موشکافی می شود. بی سر و صدا. با جلوتر رفتن داستان (که با وجود ساخت پیچیده و کم دقتش هنوزکاملا جذاب است) شما کم کم متوجه می شوید که همه این آدمها به نوعی می خواسته اند امیر را بکشند. همگیشان درنهایت با دلایل منطقی به دوربین اعتراف می کنند که قاتل امیر هستند. قاتل کسی که حالا تو با وجودی که ندیده ایش خوب خوب میشناسیش. یکی که فکر میکنی خیلی برایت آشناست.

مونولگهای فیلم-مخصوصا قسمتهای مربوط به خسروشکیبایی- گمانم از بی نظیرترین مونولوگهای سینمای ایران و حتی جهان است. نمونه شان بسیار اندک است و گمانم در بعضی موارد ارزش ادبیشان از تعدادی از آثار ادبی هم بیشتر است.  تقریبا همه این آدمها نمادی از شخصیتهای امروزی جامعه هستند و امیر نماد معصومیتی است که به واسطه این آدمها نابود می شود.

گرچه گمان می کنم پایان فیلم می توانست خیلی بهتر نوشته شود یا اجرا شود و نیز فکر می کنم استفاده از موسیقی آرش سبحانی (کیوسک) در فیلم اصلا جا نیفتاده و زائد است (گرچه متن ترانه به مضمون فیلم خیلی نزدیک است ولی موسیقی اصلا سنخیتی ندارد)  ولی درنهایت فکر میکنم "چه کسی امیر را کشت"  از خیلی از فیمهای بی سر و ته و پر ادعا و شعار این سالها بهتر است و کاملا ارزش دیده شدن دارد. حتی به خاطر بازی بی نظیر خسرو شکیبایی هم که شده باید فیلم را دید. فیلم کاملا یک اثر متفاوت و نو است. نه تنها به لحاظ اجرای خاصش که به خاطر موضوع خوب کارشده اش.

مونولگ پایانی فیلم خیلی دلنشین است: (نقل به موضوع):

" به دنیا میایم تا آرزوهای سرخورده شده پدر و مادرامون رو برآورده کنیم. جوون که هستیم فکر می کنیم قراره کسی بشیم، کارهای بزرگی بکنیم**. بعد وقتی 40 سالمون شد یه دفعه می بینیم که هیچ چیز خاصی نشیدم و هیچ کار خاصی هم نکرده ایم بعد احتمالا همه اون ها رو می ریزیم توی وجود بچه هامون. "

*این یک جمله بخشی از نقد احمد طالبی نژاد از فیلم است کل نقد را اینجا بخوانید

** آدم یاد آن دیالوگ معروف حیمد هامون می افتد.

توضیح درباره پست قبل: همانطور که گفتم ماجرای این خانوده را را از دوستم شنیده ام که پدرش در آن بیمارستان بستری است. به آنها که پیغام خصوصی /عمومی گذاشته اند برای کمک بگویم که اگر از دوستم اطلاعت بیشتری درباره آنها به دست آوردم برایشان ایمیل می زنم حتما.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۱ - نیلوفر

   انسان   

پدرش بیماری قلبی دارد. در یک بیمارستان دولتی بستری شده است.تعریف می کند:

"  من و مادرم ایستاده ایم پشت در اتاق سی سی یو. به پدر نگاه می کنیم. مرد دیگری کنارمان است. خسته و ژولیده. با لباسهای روستایی. کلاه. موهای چرب. تنها. غم زده. به تخت کناری چشم دوخته. زنی آنجا بستری است. می پرسیم . جواب میدهد. همسرش است. ۶ بچه دارند. سرطان دارد. سه بار جراحی شده است. می پرسیم. جواب می دهد. کشاورز بوده. یک جایی نزدیک گرگان. بوده؟ آخر دیگر زمین ندارد. زمینش را فروخته برای عملها. چقدر؟ ٢ میلیون تومن. همش؟ بله. تنهاست؟ نه دختر بزرگش، ١۴ ساله، انجا روی نیمکت خواب است. وقتی زن به بخش منتقل شود دختر باید پرستاری مادر را بکند. چشمهایش نگران است. اشک دارد. می پرسیم. جواب می دهد. پولش تمام شده. فقط ٢۵٠ هزار تومن هزینه آمبولانس شده تا تهران. بیمه؟ بیمه روستایی است. هزینه شیمی درمانی نمی دهد بیمه روستایی. می پرسیم. جواب می دهد. شبها توی نگهبانی بیمارستان می خوابد. دخترش روی نیمکت پایین بخش. الان ۵ روزی می شود تهرانند. عمل؟ دکترها می گویند زیاد خوب نبوده. دختر را نگاه می کنیم. غذا خورده؟ مهم نیست. بقیه بچه ها؟ خواهرهای ١١ و ١٠ساله شان نگهشان می دارند الان. می پرسیم. جواب می دهد. آیا می گذارد دختر شب خانه ما بیاید؟ حمام کند؟ غذا بخورد. نه اجازه نمی دهد. دختر جوان است. کجا برود؟

من و مادرم به زن - مادر ۶ بچه روستایی در گرگان -چشم دوخته ایم حالا. هنوز به هوش نیامده است.  "

همه سر تکان می دهند. دنبال "چرا" می گردند. و "راهی" شاید. من به انسان می اندیشم. درست لحظه تشکیل نطفه.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٠ - نیلوفر

   عشق   

عیاشی مشغولیت کسانی است که به خود عشق می روزند

عشق حقیقی، استثنایی است که در هر قرن تقریبا دو یا سه بار رخ می دهد. بقیه اوقات صرف خودخواهی و یا ملال می شود.

ژان باتیست - سقوط-کامو

خیال کن توی ذهنم یک قلم گرفته ام دستم  و سعی دارم مرز بکشم. یک خط که چیزها را از هم جدا کند. عشق را از خودخواهی. دوست داشتن رااز مظلومیت. ببین چه روزگار سختی دارم با این قلم. کجایی کاموی عزیز؟

***

در خبرها آمده بود:

"شش نامزد نهایی جایزه‌ی بوکر 2008 عبارت‌اند از: آراویند آدیگا از هند برای «ببر سفید»؛ سباستین بری از ایرلند برای «کتاب مقدس مخفی»؛ آمیتاو گوش از هند برای «دریایی از خشخاش»؛ لیندا گرانت از انگلیس برای «لباس‌هایی بر پشت‌شان»؛ فیلیپ هنشر از انگلیس برای «لطافت شمالی» و استیو تولتز از استرالیا برای «قسمتی از کل». "

١- این ایرلندیها می میرند اگر یک سال جایزه ادبی نبرند؟!

٢-ما چه کنیم که دلمان پر می کشد برای خواندن اینها؟!

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٩ - نیلوفر

   دم غروب   

عاشق این عصرها هستم که از شرکت راه میفتم سمت خانه. که دم افطار است. که همه میدوند. که مترو شلوغ است. که میدان ونک گرگ و میش است.

عاشق این دم غروبها هستم که از میدان ونک پیاده راه میفتم سمت خانه. که سی دی فروش دم خیابان روی جدول نشسته و فیلمهای جدید درپیتی می دهد دستم. که زن دستفروش کنار پیاده رو بساط سبزی پاک کرده اش را جمع می کند.

عاشق این دستفروشیهای آش و حلیمم گوشه خیابان. و زولبیا و بامیه شیرین. همه صف بسته اند. پسر جوانی هست با عینک آفتابی ای که روی پیشانی بالا زده و شلوار جین تنگی که از کمرش خیلی خیلی پایین تر است. زنی میانسال خسته از کار روزانه . مردی چاق با یک گردنبند طلای. دختر جوان خیلی لاغری که روز مژه هاش  نگین چسبانده. یک قابلمه بزرگ خالی دستش است. زن و شوهر جوانی هستند که به اندازه دو نفر آش می خرند.مرد غر غر میکندکه کاش خودت آش بپزی زن می گوید حوصله ندارد هیچ. دخترک خوش زبانی هست که دلش شور سریال بزنگاه را می زند و می ترسد که به موقع خانه می رسند آیا؟

من یک کاسه کوچک حلیم می خرم. چند سال است حلیم نخورده ام؟

عاشق اینم که دم غروب یک کاسه کوچک حلیم در دستم می روم خانه بعد همین طور که تلفنی با مادربزرگم حرف می زنم  مایع گرم که بوی دارچین می دهد به ارامی از گلوم پایین می رود.

عاشق این دم غروبهای بی نظیرم.

لینک
۱۳۸٧/٦/۱۸ - نیلوفر

   غیر قابل پیش بینی   

لیلی نوشته بود:

"یادت هست فیلمهایی که با دیدن چند دقیقه ابتدایی فوری می فهمیدیم آخر قصه چه می شود؟

از دوستم پرسیدم به نظرت آیا زندگی ما هم مثل این فیلمها قابل پیش بینی  است؟

دوستم با لبخند آرامی گفت: اگر ده سال پیش زندگی ام را پش بینی کرده بودم مطمئنا اتفاقات خیلی خیلی خسته کننده تر از اینی بود که به راستی توی این ده سال برایم اتفاق افتاد!

فکر می کنم حق کاملا با اوست! حقیقت  این است: که زندگی ما بسیار هیجان انگیز و کاملا غیر قابل پیش بینی است! "

درست است که همگی پایان قصه فیلم را می دانیم ولی واقعا هیجان انگیز است دیدن این فیلم . همه چیزش غیر قابل پیش بینی است! یک جوری بهترین فیلم جهان است. همین است که از هر فال و ÷یش گویی ای همیشه گریزان بوده ام. نه که باورشان ندارم که مشخصا ندارم! ولی چون می دانم چیزهایی که در آینده برایم اتفاق خواهد افتاد خیلی هیجان انگیز تر است از چیزی که مغز کنونی من می تواند حدسش را بزند یا حتی درکش کند!

این روزها آنقدر همه چیز تند و تند اتفاق می افتد که گاهی فکر میکنم دور فیلم زندگیم راتند کرده اند. آنقدر سرم شلوغ است که گاهی شبها باورم نمیشود همه اینکارها در یک روز اتفاق افتاده باشد. ولی نمی دانم چرا بازهم منتظرم. منتظر یک اتفاقی که نمیدانم چیست.همین است که هیجان انگیزش میکند.صبح که توی آینه لبخند می زنم حس می کنم قرار است یک اتفاق هیجان انگیز بیفتد. به زودی. نمیدانم چیست. تنها می دانم که خیلی شوق انگیز است!

پی نوشت (من و حافظ):

مکن ز غصه شکایت! که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

 

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٧ - نیلوفر

   حماسه   

ظهر جمعه است. برادرم تلویزیون را روشن کرده و مثل همیشه که کنترل دست او می افتد کانال VH1  پخش می شود. صدایم میزند که "بدو بدو Count down  فردی مرکوریه بدو" کتابم را گوشه ای می گذارم و می پرسم: همون خواننده گروه کویین؟. 10 آهنگ برتر را تماشا می کنیم. آن طور که گوشه صفحه نوشته این 10 آهنگ برتر به افتخار سال روز تولد فردی مرکوری پخش می شود. دانسته هایم از گروه کویین خیلی اندک است. می دانم که یک گروه راک خیلی معروف قدیمی  هستند. می دانم فردی مرکوری چندین سال پیش از بیماری ایدز مرده است. گمانم از اولینهای دنیای موسیقی و هنر است که در اثر ایدز مرده است. و ازاولینها که به طور آشکار علائقش کاملا مردانه نبوده است.آهنگهای خیلی معروفشان را می شناسم و همین.  از برادرم می پرسم به نظر تو کدوم آهنگ اوله؟ مطمئن می گوید: "معلومه Bohemian Rhapsody"

درست می گوید. آهنگ عجیب و غریبی است. گرچه قبلا شنیده ام ولی زیاد خاطرم نیست. برادرم توضیح میدهد که آهنگ خیلی معروفی است و.... . برادرم مثل همیشه حرفهایش را این طوری تمام می کند: دهه هفتاد ! کاش یه چهل - پنجاه سالی زودتر دنیا اومده بودیم!

6 ساعت بعد را به چندین باره گوش کردن این آهنگ می گذارم. تنهایی. با صدای بلند. یک چیز لذت بخش عظیمی توش هست که با هر بار دوباره گوش کردن عمیق تر می رود توی مغزت انگار. حالا دانسته هایم از این آهنگ و از کویین و فردی مرکوری خیلی زیاد است. حالا می دانم که اسم واقعیت فرخ والسار بوده است. یک ایرانی الاصل که در هندوستان به دنیا آمده ٬ زرتشتی بوده و در انگلستان بزرگ شده. یک نابغه موسیقی که برعکس امروزیها اول از همه موسیقی قبل از خودش را خوب میدانسته بعد آثار جدید پدید آورده است.حالا می دانم زندگی خصوصی غریبی داشته است. می دانم عاشق زنی بوده تا آخر عمر و همه اموالش را هم به او بخشیده است ولی در کل همیشه یک هم*ج*نس گرا بوده است.

من موسیقی را دوست دارم ولی انگار چیزی که دوستش دارم ورای موسیقی است. درباره آدمهاست. عده ای اعتقاد دارند والاترین شکل هنر، موسیقی است چون توصیف پذیر نیست. مطمئن نیستم این حرف درست باشد ولی حرفی است که دوستش دارم.  کاملا مطمئنم "هنر" تعریف "انسان بودن" است. درست لحظه ای که انسان به انسان بودنش در این دنیا فکر می کند است که انگار هنر اتفاق می افتد و دلیل ادامه زندگی می شود. این است که گرچه خود موسیقی Bohemian Rhapsody  (که به حماسه کولی ترجمه شده) چیز نفس بر بی نظیری است ولی برای من جدا نیست از دهه هفتاد ، از اتفاقات سیاسی افتصادی آن دو ران و از زندگی عجیب و غریب سازنده آهنگ.  گمان می کنم جنگ ویتنام ٬ پایان استعمار انگلیس بر هندوستان و طبعاتش ٬ شروع مهاجرت از کشورهای جهان سوم به پیشرفته و آغاز در هم آمیختگی فرهنگهای غربی و شرقی و سرگردانی احساسی بشر بعد از پیشرفت صنعتی همگی به نوعی در این آهنگ وجود دارد. نه در شعرش که در خود موسیقی . به قول استاد ادبیاتم یک اثر وقتی به راستی ارزشمند است است که انسان را در موقیعت تاریخیش نشان دهد. نوع هنر اصلا فرقی نمی کند.همیشه در مواجه شدن با آثار ادبی هم فکر می کنم دانستن درباره اتفاقات تاریخی دوران نوشته شدن اثر و زندگینامه نویسنده گاهی جالب تراز خود اثر است.  گرچه این اثر هنری است که می ماند ولی خالق اثر "انسان" ماندگاری است که باید دانسته شود انگار . همه چیز در آخر به انسان برمی گردد. انسانی که به دنیا می آید ، می ترسد، کوشش میکند، شکست می خورد ، عاشق می شود و می میرد. یک چیز غریب غیر قابل توصیف هست در این مسیر که هیچ اثر هنری ای تا به حال نتوانسته کاملا توصیفش کند. انگار هر تولد تا هر مرگ یک فرایند منحصر به فرد خاص است.:

حماسه کولی :

آیا این زندگی واقعی است؟

آیا این فقط یک خیال نیست؟

که در ساحلی متروک گیر افتاده است

از حقیقت گریزی نیست

چشمانت را بگشا

آسمانها را بنگر و ببین

من فقط یک پسر فقیرم.نیاز به دلسوزی ندارم

زیرا یک جوری می آیم و می روم .کمی بالا کمی پایین .هر کجا که باد بوزد. برایم فرقی نمیکند. اصلا فرقی نمیکند.اهمیتی ندارد.

مادر، من مردی را کشته ام. اسلحه را گرفتم روبروی سرش و ماشه را کشیدم. حالا او مرده است

مادر، زندگیم تازه آغاز شده بود،اما من اکنون رفته ام و همه چیز را کنارگذاشته ام.

اوه مادر، نمی خواستم گریه کنی. اگر تا فردا بازنگشتم، به زندگیت ادامه بده. ادامه بده مثل اینکه هیچ چیز اهمیتی ندارد

خیلی دیر شده است. زمان من به پایان رسیده و پشتم را می لرزاند. بدنم مدام درد میکند.

بدرورد بر همه . من باید بروم. باید تو را بگذارم و بروم و با حقیقت روبرو شوم

اوه مادر،(هرکجا که باد بوزد) نمیخواهم بمیرم. گاهی آرزو می کنم هرگز به دنیا نیامده بودم

شبح کوچک مردی را می بینم

آهای دلقک! نمیخواهی برقصی؟!

رعد و برق و صاعقه  می ترساندم

گالیله گالیه! گالیله گالیله! گالیله فیگارو چه باشکوه است

من فقط یک پسر فقیرم. هیچ کس دوستم ندارد

-او تنها یک پسر فقیر از یک خانوده فقیر است

-زندگیش را به او بازپس دهید و از این سیاهی نجاتش دهید

-می آید و میرود- می گذاری بروم؟

-به نام خدا نه - نمی گذاریم بروی - بگذارید برود... نمی گذاریم بروی- رهایم کنید - هرگز

 -هرگز نمی گذاریم بروی- رهایم کنید-نه نه نه  - اوه مادر! مادر! نجاتم بده - شیطان در کمینم نشسته است

تو فکر میکنی می توانی به من سنگ بزنی و به صورتم تف بیندازی؟

تو فکر میکنی می توانی دوستم داشته باشی و بگذاری بمیرم؟

اوه عزیزمن تو نمی توانی با من چنین کنی. باید همین الان از اینجا بیرون بروم. باید همین الان رها شوم

هیچ چیز واقعا اهمیتی ندارد

همه می توانند ببینند

به راستی که هیچ چیز برایم اهمیتی ندارد.فرقی نمیکند- هر کجا که باد بوزد ....

 

لینک آهنگ. اینجا

متن اصلی به همراه تفسیر و ترجمه . اینجا .(به نظر من تفسیر این اثر کار بیهوده ای است چون همه چیزش با موسیقی خاصش تعریف می شود و شعرش را هر انسانی با هر نوع سردرگمی یا سرخوردگی میتواند برای خودش تفسیر کند )

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٥ - نیلوفر

   آسان و سخت   

Lock: Why do you find it so hard to believe ?

Jack: Why do you find it so easy?

دارم "برف" اوراهان پاموک را می خوانم. مدام این دیالوگ لاست توی ذهنم است.

به نظر من ایمان داشتن به هر چیزی یا کاری  خیلی سخت است. نمی فهمم چطور برای یک عده اینقدر ساده است. گمانم اینجا هم آدمهای دنیا دو دسته می شوند. من جزء دسته جک قرار دارم . مدام دارم از آدمهای دور و برم بی صدا می پرسم: شما چطور به این آسانی این چیزها را باور می کنید؟

درباره برف خواهم نوشت. گمان نمی کنم ترجمه شده باشد به فارسی کسی می داند؟

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٥ - نیلوفر

   اتوبوس   

یادم نیست آخرین روزهای اتوبوس سواریم کی بود دقیقا. ولی مطمئنا باید مربوط به سالهای اول دانشگاه باشد. اتوبوسهای ونک- آزادی. من و بهار بودیم . چقدر دوتایی حرف می زدیم همه راه را. یادم هست زیر پل زیر گذر اتوبان شیخ فضل الله پیاده می شدیم. بعد از ده طرشت می رفتیم سمت دانشگاه. یک کوچه باغ با صفا بود که هیچ باورت نمیشد نزدیکیهای میدان آزادی بی درو پیکر و ترمینال غرب پر هیاهو همچین دیوارهای کاهگلی ای پیدا بشود. اتوبوسها زنانه/مردانه نبود. نه اینکه هنوز اتوبوسها را جدا نکرده باشند ! بقیه خطها جدا بود ولی هیچ نمیدانم به چه علتی این خط اتوبوسهایش جدا نبود. چه ساعتهای خسته کننده کشداری بود برگشتن. مخصوصا وقتی کلاسهایمان تا ۶ و نیم هفت طول می کشید - که کم هم نبود - هوا تاریک می شد. سرد می شد. ما می چپیدیم پهلوی هم  و ترافیک همت تمام نمی شد. و حرف می زدیم و حرف می زدیم. روزهای اول دانشجویی بود. همان روزها که برای پسرها اسمهای مستعار میگذاشتیم و اولین تجربه های نگاههای یواشکیمان را با هم قسمت می کردیم.برای سوار شدن اتوبوس در میدان آزادی باید میرفتیم به ترمینال غرب. انگار دنیای دیگری بود آنجا. پر از ایرانیهایی که به لهجه هایی حرف می زنند که برایت نا آشتناست. پر از ساک و کیف و چمدان. چرمی با زیپ پاره. پر از سردگمی. دست فروشی . حتی معرکه گیری. می ایستادیم توی صف اتوبوسهای ونک و به جمعیتی نگاه می کردیم که دور پهلوان جمع می شدند. پهلوان مرد جوانی بود که زنجیر میبست دور بازوهاش و پاره اش می کرد. اینها مال فیلمهای فارسی قبل از انقلاب نیست. مطمئن باشید. مال چیزی حدود ۱۰ سال پیش است. مال روزهای اتوبوس سواری ماست. روزهایی که با گواهی نامه گرفتن اولین دوست به سرعت تمام شد. روزهایی که دستهایمان پر از کتاب بود و حرفمان روی هم تاریخ افتادن امتحانهای پاپان ترم دو درس مهم . روزهایی که بی آنکه بفهمیم پسری همکلاسی یا سال بالایی می آمد توی اتوبوس تا ونک همراهمان می شد و سر صحبت را باز می کرد و ما خیلی بعدترها می فهمیدیم که طفلک اصلا مسیرش ونک نبوده هیچ وقت.روزهایی که هیچ کس موبایل نداشت و اگر می خواستی یک ساعتی دیرتر خانه بروی باید می ایستادی توی صف تلفن عمومی کارتی که کارتش همیشه خراب بود. روزهایی که  کسی ماشین نداشت. کسی گواهی نامه نداشت هنوز. روزهای اتوبوس سواری دانشجویی.

حالا بعد از ده سال دارم هر روز اتوبوس سواری می کنم. نه چون گواهی نامه ندارم یا ماشین ندارم . چون  دقیقا این زمان است که میفهمم چقدر اتوبوس سواری دلنشین است. اتوبس سواری میکنم چون دوستش دارم . حالا ساعتهای اتوبوس سواری نه خسته کننده است نه کشدار.این آدمها که کنارت هستند دقیقا آدمهای واقعی شهرت هستند. و چه حس لذت بخشی است وقتی بدانی یکی از اینهایی. از اینها که با اتوبوس می روند ایستگاه مترو. اینها که وقتی صبحها می نشینی روی صندلی و کتاب می خوانی با لبخند صبحگاهی نگاهت می کنند.  اینها که انگار صورتهایشان برایت کم کم آشنا می شود. اینها که از ته قلب دوستشان داری. بی دلیل .

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٢ - نیلوفر

   ما خیلی کار می کنیم!   

ما خیلی کار می کنیم!

کارفرمای پروژه به علت اینکه همه شان میخواهند ٣٠ روز کامل روزه بگیرند لابد، از هفته پیش رسما اعلام کرده که تحت هیچ شرایطی تا یک ماه به تهران نمی آیند. خب حالا گیریم کار پروژه عقب بیفتد . مهم نیست که. معمولا یکی دو سال تاخیر که برای پروژه های ایران اگر وجود نداشته باشد تعجب برانگیز است!ما هم که نمی توانیم کوه مدارک پروژه را بار بزنیم ببریم جنوب می توانیم؟! این است که قرار می شود روزها یکی دو ساعت با هم دستجمعی تله کنفراس داشته باشیم. البته باید حواسمان باشد ساعت این تله کنفرانسها از فردا  زودتر از ١٢ باشد چون دو به بعد که آنها کلا می روند خانه . ١٢ تا ٢ هم دارند نماز می خوانند. امروز اولین و آخرین روزی بود که می توانستیم یک روز کامل حرف بزنیم. نتیجه: ما از ساعت ١٠ تا ١٢ برق نداشتیم و تلفن مرکزیمان قطع بود. کارفرمای محترم آنجا از ٢ تا ۴ برق نداشتند و سیستمشان قطع بود. حالا شما فکر می کنید پروژه ای که یکی دو سال عقب می افتد چیز غریبی است؟!

***

لذت تنهایی

یک لذتهایی هست که گمانم الان فقط من درکشان می کنم. مثل لذت اینکه وقتی داری از سرکار به خانه برمیگردی توی ذهنت لیست خرید ننویسی! اینکه اگر کارت توی شرکت ادامه پیدا کرد دلت شور خانه را نزند .لذت نبودن همان حس گناه همیشگی مخصوص زنهایی که به طور جدی بیرون از خانه کار می کنند(یک حسی هست که انگار چون تو دلت خواسته که زیاد کار کنی پس باید همه چیز خانه ات اول از همه مرتب و منظم باشد. یک حس بدهکاری مداوم! گمانم زنها خوب درکش می کنند . مخصوصا آنها که مادر هم هستند)

لذت از اینکه می توانی ساعتها پیاده بروی بعد از کار. اگر دلت خواست توی یک کافی شاپ بنشینی و به ادامه داستانی که می نویسی فکر کنی. کتاب بخوانی. تنهایی سینما بروی اگر هوس کردی. اینکه زندگیت فقط دست خودت است خیلی لذت بخش است. کلی می توانی به کارهایی فکر کنی که هرگز فرصت انجامشان را نداشته ای. یک مبحث جدید کاری که خوشت می آید را می توانی بی هیچ مشکلی تا به آخر بخوانی و ازش سردربیاوری. اگر هوس کردی فیلم ببینی . بنویسی. بخوانی. برای من که در همه عمرم زندگیم را با کسی به نحوی شریک بوده ام انگار این روزهای تنهایی خیلی لازم بوده. فکر نمی کردم می تواند اینقدر آرامش بخش و دلنشین باشد. به قول دوستم که از قضا او همبه نحوی به تازگی دوباره تنها زندگی میکند: " آدم در زندگی بدون شوهر چقدر وقت اضافه مفید دارد!"

 پی نوشت:

(( سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
با اینهمه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان ))

گرچه من هم گاه به گاه این شادمانی بی سبب را گم می کنم و آن وقت کیف می کنم با خواندن این نامه سید علی صالحی ولی دلم میخواهد یک جوری به گوشش برسانم که هر جوری از کنار زندگی رد شوی فرقی نمی کند به حال دل بی درمانت یا زانوهای آهوی بی جفت. کلا شادمانی بی سبب از همینجاست که کنار زندگی نمی گذریم. یک جوری با خود زندگی می گذریم انگار. در لرزش زانوهای آهو دلمان درمان می شود و تازه آهوی بی جفت سفت و محکم با شادمانی بی سبب ندیده بودی تا به حال؟! همین است دلت ناماندگار بی درمان است!

لینک
۱۳۸٧/٦/۱۱ - نیلوفر

   شگفت آور   

استاد ادبیاتم میگفت همیشه از پرواز هواپیما حیرت می کند. می گفت نمی فهمد چطور چنین اتفاقی می افتد. می گفت نمی تواند درک کند چطور انسانها روی صندلیهایشان نشسته اند و از این اتفاق حیرت نمی کنند. استاد ادبیاتم گرچه فیزیک و ریاضی بلد نبود ولی انسان دنیا دیده ای بود.

پس از حرفهایش همیشه وقتی خلبان تند روی باند می رود و لحظه ای بعد حس می کنم داریم از زمین کنده می شویم، وقتی توی آسمانیم و مهماندارها قهوه و چای سرو می کنند پیش خودم فکر میکنم چقدر حرف استادم درست بود. به راستی حیرت انگیز است! فکرش را کرده اید؟! یک چیز بزرگ با انهمه انسان. همانطور توی هوا می رود. بالای بالا. در دل ابرها.

ولی آیا "اندیشیدن" انسان حتی شگفت آور تر از پرواز هواپیما نیست؟. ما به گذشته می اندیشیم . به آینده می اندیشیم. ما همیشه و همه جا داریم فکر می کنیم. یک جهانی درونمان هست که انگار هیچ شبیه این جهان نیست. حیرت اور نیست که ثانیه ای به این لیوان آب خنک فکر میکنیم و ثانیه ای دیگر به مرگ یک سرباز آمریکایی در ویتنام مثلا سالهای پیش؟ به راستی شگفت آور است. نه بعد زمان دارد نه بعد مکان. آنقدر این اندیشه ما هیجان انگیز است که می گویند: زندگی چیزی که زیسته ایم نیست. بلکه چیزی است که به یاد می آوریم. مثلا وقتی تو ٧٠ ساله ای و توی یک اتاق نشسته ای و به دختر جوان ٢٠ ساله ای فکر می کنی که برای اولین بار عاشق شده است آیا واقعا فرق می کند که آن دختر خود تو بوده باشی یا نه؟ خوب که فکرش را بکنی می بینی فرقی نمی کند! کافی است که به خاطرش بیاوری به نحوی. به سرعت تو یک دختر جوان ٢٠ ساله عاشق می شوی. حیرت انگیز تر از این مگر هست در این جهان؟

هست البته! بارها گفته ام که هست. همه فلاسفه جهان بارها گفته اند. همه آنها که علوم تجربی و ریاضی را فهمیده اند گفته اند. آنها که هواپیما ساخته اند . آنها که اثار هنری بزرگ خلق کرده اند. آنها که کمی توانسته اند حیرت کنند از این "اندیشه" شان:

شگفت آور تر از هرچیز آدمی همان بودن خود اوست.

من زیاد به بودنم فکر میکنم و مدام حیرت میکنم ازش. نمی فهمم چرا این چیز به این غریبی و شگفت انگیزی اینقدر برای همه عادی است.

****

تکیه کلام روزانه

توی شرکت هرکسی  را که می بینی می پرسد: "تو این فرمهای یارانه رو پر کردی بالاخره؟  ما که نکردیم! ببینیم چی میشه!"

***

امروز مدام فکر میکردم فرق تراژدی مکبث با داستان رستم و سهراب دقیقا چیست؟ پدر بودن و پسر بودن چیست؟ حیرت انگیز است

***

وطن همایون خیلی شنیدنی است. چه شبهای بی نظیری بوده این کنسرتها

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٠ - نیلوفر

   گل و گیاه!   

این روزها هر دو نفری که به هم می رسند مخصوصا اگر زن باشند و مخصوصا هم اگر خانه دار باشند به هر نحوی به هم می گویند: این نمایشگاه گل و گیاه نرفتی؟ اینقدر خوب ودیدنیه.

نتیجه این حرفها می شود یک روز پنجشنبه که ما خانه دوستمان دعوتیم.خانه شان توی خیابان گیشاست و ما بی خبر از ساعت تعطیلی نمایشگاه متعجبیم که "آحه چرا گیشا اینقدر ترافیک است؟" با تاخیری یک ساعتی میپیچیم توی کوچه.خبر نداریم این کوچه شده محل پارک ماشنیهایی که رفته اند نمایشگاه و حالا دارند برمی گردند. یک کوچه باریک که دو طرفش ماشین پارک شده و از جلو  و عقب پر از ماشنهایی است که می خواهند جلو بروند یا از کوچه بیرون بروند.از ماشین پیاده می شویم. همه کلافه اند. بوق می زنند. ماشینها پر از گلدانهای گل است. گیاههای کمیاب حتی . بامبو. شاخه های گل بریده.توی کوچه باریک دقیقا سه تا ساختمان نیمه کاره وجود دارد که نیمی از کوچه را گرفته است. خاک و تیر آهن و فرغون. کمی جلوتر اما گره کور ماجرا نشسته روی زمین. یک پراید سفید با چرخ پنچر شده. راننده نشسته روی زمین و بی خیال از بوق و کلافگی دارد پنچر گیری می کند. مردم دسته دسته پیاده از ته کوچه می ایند. ظاهر ته کوچه به پارک گفتگو-محل برگزاری نمایشگاه می رسد- مردم سر راننده پراید داد می زنند. مردم سر هم دادمی زنند. یکی فرمان می دهد بلکه باز کنار تل خاکها یا از کنار راننده پراید نشسته روی زمین - که هیچ خیال بلند شدن هم ندارد- رد شوند. نمی شوند. ماشینهایشان گیر می کند به هم. به ماشینهای پارک شده . باز سر هم داد می زنند. گلها توی ماشینها درحال پلاسیده شدن است. مادرم می گوید: میای فردا بریم نمایشگاه گل و گیاه؟!

***

از پیامهای صمیمانه تان ممنونم. یکی دو نفری گمان کرده بودند منظورم از پایان، پایان این وبلاگ است ! نه من اینجا را خیلی دوست دارم! منظورم پایان این فصل از زندگیم بود.

***

این نوشته درباره لاست خواندنی است.

***

جهت اطلاع بگویم که به علت شرایط جدید کاریم من احتمالا عصرها اینجا مطلب جدید خواهم نوشت!

لینک
۱۳۸٧/٦/٩ - نیلوفر

   پایان   

این کاغذها مگر چیستند؟ انگار هنوز یک چیزی یک نخ باریکی وجود  داشته باشد. وجود نداشت. می دانستم وقتی دارم امضا می کنم دارم آخرین نخ را پاره می کنم. درد نداشت. انگار اصلا هیچ چیز نباشد. این کاغذها هیچ چیز نیستند. من دیروز رسما از همسر سابقم جدا شدم. جداشدن مگر چیست؟ یک عالم نخ که تو را وصل کرده به کسی ؟ نه این شاید نتیجه ازدواج باشد. جدا شدن ربطی به این نخها ندارد. جدا شدن دقیقا آن لحظه است که می فهمی دلت شکسته است. یک روزی که هیچ چیزش مهم نیست الا حس ته دلت. یک روز حوالی بیستم آذرماه سال پیش. یک روز معمولی که مردی که فکر میکردی دوستت دارد روبرویت می نشیند . تو از همه جا بی خبری. خوشحالی. تازه از نمایشگاه نفت دوبی آمده ای و کلی هیجان و ایده داری. کلی دلت برای ساختن آینده دوتاییتان مثل همیشه پر میکشد. یک مشکل دارید همه میگویند "چطور اینقدر محکم تحمل می کنی این مشکل را؟ " و تو همیشه لبخند میزنی که" آخه تنها نیستم... " فکر میکنی این باهم بودنتان همیشه همه چیز را حل می کند. این مشکل ساده که چیزی نیست. حالا مثلا قرار است دیر تر زندگیتان سه تایی بشود. مگر قرار است همه چیز همیشه سر وقت باشد؟ همه دکترها گفته اند مشکل خاصی نیست صبر کنید. فکرش را نکنید.بعد درست آن روز آخر خرداد که هیچ یادم نیست کی بود دقیقا مردی که تا به آن روز دوست داشتنش را مهمترین سرمایه زندگیت می دانستی فکر می کردی دوستت دارد. فکر میکردی هیچ چیز دنیا را به اندازه بودن تو در کنارش مهم نمی داند. همانطور که تو نمی دانستی.می نشیند روبرویت و حرف می زند. یک حرفهایی می زند که انگار واقعی نیست. فکر می کنی ته قلبت این غریبه کیست روبروی من؟ این کیست؟ درست در آن لحظه است که قلبت سخت و محکم میشکند. صدای شکستنش آنقدر بلند توی مغزت تکرار می شودکه دیگر حرفهایش را نمیشوی. تازه می فهمی شکستن این دل چقدر درد ناک است. باورت نمی شود. حرف دکترها را تکرار میکنی برایش . یک چیزهایی جوابت می دهد که نفست بند می آید. می پرسی: یعنی یاور من نیستی توی این راه؟ . صدای خودت را نمی شناسی. صدای او را نمی شناسی. این غریبه کیست روبرویت نشسته است؟ باز حرف می زند. می گوید. تهمت می زند. همه آن دکتررفتنهایت را حتی آن روزهای سخت از دست دادن اولین فرزندت را. همه را . به لبهایش خیره می شوی. فکر میکنی اینهمه سال چی را دوست داشته ای؟ کی را؟ برای چه اینطور همیشه جلوی همه ایستاده بودی؟ خواسته هایت را کنار گذاشته بودی؟ برای کسی که با مشکلی که از دید همه دنیا مشکل نیست این طور به تو تهمت بزند. تهمت را کنار می زنی. اصلا فرض کن تو هرگز بچه دار نشوی که به گفته همه دکترها هیچ دلیلی برای این مسئله وجود ندارد. آیا عشق تو وجود تو برای خوشبختی او کافی نیست؟ نیست؟ هیچ حسی نداری. آدم وقتی قلبش ریز ریز شده باشد هیچ چیز را حس نمی کند.

دو روز می گذرد نمی دانی چه کنی هیچ حسی نداری.فکر میکنی خواب دیده ای . مگر می شود ؟  بعد یک روز پدر او، مردی که فکر می کردی چون توتنها عروس که نه تنها دختر او هستی باید پدروار دوست بداری، مردی که همیشه هوای حساسیتهایش را داشتی مردی که با وجود همه اختلاف عقیده هایت با او دوستش داشتی چون پدر او بود کنارت می کشد. می گوید. تازه می فهمی حرفهای دو شب پیش او ازکجاست. پدرش میگوید "  ۶ سال زندگی پسرم را تلف کردی" ساکت نگاهش میکنی. می گوید" تو و همه خانوده ات می دانستید که تو ایراد داری و ژنت خراب است . من عروس آورده ام برایم بچه بیاورد. می خواهی بروی دکتر با قرص و دوا بچه بیاروی؟ با این ژن خرابت؟ بچه باید سالم و طبیعی باشد. تو مید انستی ایراد داری سر پسر مرا کلاه گذاشتی زنش شدی." نگاهش میکنی. فکر میکنی آیا این مردی است که تو می خواستی پدربزرگ فرزندت باشد؟ نگاهش می کنی. هیچ حسی نداری. دلت دو روز است که ریز ریز شده است. می گوید:" اگر آدم باشی یا از زندگی پسرم بیرون می روی یا اجازه می دهی برود زن دیگری بگیرد بعد برای بچه اش مادری میکنی" باز نگاهش میکنی. دهانت بسته است. فکر میکنی این چیزها واقعی نیست. می شود اصلا؟ آیا تو ۶ سال خواب بودی؟ این مرد کیست روبروی تو؟

بعد ۶ ماه تلاش میکنی. قلب شکسته ات را کنار می زنی. آیا خودت را گول میزنی؟ گمانم میزنی. پیش خودت میگویی. تقصیر پدرش است. وگرنه او مرا و زندگیمان را و همه با هم بودنهای کوچکمان را دوست دارد. فکر میکنی دکترت را عوض کنی. دکتری بروی که مادر او معرفی می کند. می روی. او همان حرف بقیه را می زند. "بروید . شما مشکلی ندارید. استرستان را کم کنید و تا چند ماه پیش من نیایید." او کنارت هست. می شنود. باز دکتر بعدی می روید. و بعدی. همه همین را میگویند. توی یک چرخی افتاده ای که انگار می خواهی به خودت ثابت کنی " نه این واقعیت ندارد. تقصیر پدرش است. تقصیر مادرش است وگرنه او مرا دوست دارد" خیلی سخت است که بفهمی ندارد. تنهای تنهایی. به هیچ کس هیچ چیز نگفته ای. پدرش را میبینی هر روز با نفرت نگاهت می کند. تنهایی اشک میریزی. می گویی: "نمیگذارم سر هیچ و پوچ این مرد زندگیم را خراب کند. مبارزه می کنم. " فکر میکنی خودش مهم است. انگار یادت رفته قلبت را خود او شکسته بود. بعد یک روز ١٣ خرداد می پرسی ازش: ببینم تو فرض کن اصلا ما هرگز بچه دار نشویم. آیا تو مرا بدون بچه می خواهی اصلا؟ . نگاهت می کند و میگوید: " ما زندگی بی نظیری داریم می دونم هیچ زنی رو مثل تو دوست نخواهم داشت  تو بهترینی ولی باید عاقلانه فکر کنیم. من زندگی بدون بچه نمی خواهم و باید هم سریعتر بچه دار شوم تو که شرایط منو میدونی من تک فرزندم .... "

هیچ حسی نداری. درست آنجاست که یادت می افتد قلبت ۶ ماه پیش ریز ریز شده بود. می روی. به سرعت. پلهای پشت سرت را تند تند و محکم خراب میکنی.

سه ماه است که رفته ام. سه ماه است که پدرش را مقصر اصلی جداییمان می دانم. ولی حقیقت این نیست. حقیقت این است که او یک روز آخر آذر دل مرا چنان بلند و محکم شکست که همه نخهایمان پاره شد. فکر کردم همه عشقی که به او داشتم تو خالی بود. حالا می دانم بزگترین شانس زندگیم این بود که بی هیچ دلیل پزشکی منطقی ما بچه دار نشدیم. بچه ای که پدرش ،‌مادرش را تنها به خاطر بچه دار شدن بخواهد خیلی خوشبخت است که به این دنیا نیامده. می دانم روزی مادر خوبی خواهم شد. امیدوارم پدرش مردی باشد که بفهمد بزرگترین سرمایه زندگی نه پول است نه مقام و نه بچه. بزرگترین سرمایه زندگیش قلب کسی است که خالصانه دوستش دارد. داشت و ندید.

این کاغذها بی معنی اند. جدایی واقعی درست لحظه ای اتفاق می افتد که دلت سخت و سنگین می شکند.حالا گیریم ٩ ماه به خودت دروغ بگویی و پدری را مقصر بدانی که شاید تقصیر بزرگش تربیت مردی باشد که چنین می کند با قلب تو.

اینکه خوبم. اینکه زندگی اینروزهایم را خیلی دوست دارم. اینکه برای آینده هیجان دارم و کلی آرزو های بزرگ دارم. همه به این خاطر است که دقیقا ٩ ماه است از جدایی ما می گذرد. ٩ ماه است که هیچ نخی مرابه او وصل نکرده است. حالاگیریم کاغذها بگویند یک روز پیش از هم رسما جدا شدند.

نه  ماه است که ٧ سال عاشقی ام را مرور کرده ام. خوب می دانم تقصیرهای خودم چه بوده. از مقصر شمردن آدمهای دیگر دست برداشته ام. می دانم خیلی در حقم نامرادی و ناجوانمردی شده است می دانم همه خوبیهایم به بدی تعبیر شده. اینکه مهریه نداشته ام به این تعبیر شده که "از اول ایراد داشته و میدونسته"کدام ایراد؟ من پر از عشق و محبت و زیبایی و تلاش بودم. اینکه از غصه هایم چیزی به پدر و مادرم نگفتم تا از دخالتشان جلوگیری کنم به این تعبیر شده که" نقشه کشیدند با هم که دختر ایراددارشون رو نگه دارن پیش ما"ولی بی نهایت خوشحالم ازاین جدایی. من تجربه بزرگی داشته ام . من همیشه توی زندگیم آدمهای خوب دیده بودم. من نیاز داشتم کسی با من چنین کند . نه اینکه جامعه را بد بدانم نه . حالا می دانم هرکسی ارزش محبت و عشق مرا ندارد. صداقت و مهربانی بزرگترین سرمایه من است و حالا می دانم باید به کسی هدیه بدهمش که درکش می کند.من از پدر همسر سابقم و از خودش و مادرش متشکرم .آنها درس بزرگی به من دادند.که هیچ کس بزرگی اش را نخواهد فهمید. من عاشق زندگیم. بیشتر از قبل.

توی این سه ماه خوانندگان اینجا همیشه یاورم بودند. خوشحالم که این روزهای سخت زندگیم شماها را داشته ام. به خودم قول داده بودم دلیل جدایی ام را بنویسم . نوشتم. من یک عالم خاطره خوب دارم از این ۶ سال . من همه بدیها را فراموش کرده ام. این سه ماه فرصت بی نظیری بوده است.

از هیچ کس دلگیری ندارم. این را وقتی آخرین امضارا می کردم ته دلم جستجو کردم. برای او هم همیشه آرزوی خوشبختی می کنم. خوشحالم که چشمهای مراباز کرد تا خودم را بهتر بشناسم. همیشه برایش  دلم می سوزد. اصلا نفهمید که چقدر احمقانه مرا از دست داد. خودش را با دلایل بی سر و ته قانع کرد و میکند. دلم همیشه برایش خواهد سوخت .خوشحالم که میبینم دیگر دوستش ندارم.

اینها را نوشتم که پرونده زندگی ۶ ساله ام را توی وبلاگم ببندم. دوستانم می گفتند ننویس. جامعه ما بد است. ببین همین خوشبینیهایت چه بلایی سرت آورد؟ ولی من اتفاقا همه این جریان جدایی ام را دوست دارم چون به من فهماند اتفاقا حقیقت و محبت است که نهایتا پیروز است. این حرفها و سنتها احمقانه است. وقتی صادق باشی با خودت و دیگران و بقیه بد تعبیر کنند خوبیش این است که باعث می شود از شر آدمهای بدبین نجات پیدا کنی. بشناسیشان. و اجازه ندهی مثلا پدر فرزندت باشند.حس می کردم بستن این پرونده دین من است به خوانندگان اینجا. دنیا آنقدر زیباست که بهتر است از گذشته های تلخ ننوشت. آدمها آنقدر خوب و مهربان هستند که بهتر است از بدیها ننوشت. من مطمئنم قضاوتی نیست. حداقل من قاضی نیستم. من زنده ام با یک آینده درخشان. و یک تجربه بی نظیر. این مهم است.

من  به تازگی فهمیده ام که انسان می تواند چندین و چند قلب داشته باشد. یکی از قلبهای من شکست. انداختمش دور. سخت بود. دست و بالم زخمی شد.ولی حالا می بینم که یک قلب جدید و نو دارم که خیلی هم محکم تر است از قبلی. خوشحال و سرحال و پر تجربه تند وتند می زند. حس زیبای زندگی را توی وجودم می اندازد. دوستش دارم.

لینک
۱۳۸٧/٦/۸ - نیلوفر

       

روزی یک راهنمای "هرگزها" برای خودم درست کردم .فهرست کوتاهی از نهی ها و پادزهرها:

هرگز چیزی نخواستن- انتظار کشیدن

هرگز درباره آیین زندگی خویش به هیچ کس توضیح ندادن-خندیدن

هرچز خود را سبب خیر نپنداشتن-باز هم خندیدن

هرگز یاری نطلیبدن- باز هم انتظار کشیدن

می توانم این صورت را ادامه بدهم. صورتی که طولانی است. اما باید تصریح کنم که هیچ فایده ای برای من ندارد و این گونه پایان می پذیرد:هرگز به "هرگز] نیندیشیدن. اگر چنین سیاهه ای ترتیب دهم ، تنها بریا این لذت است که بی درنگ آن را پاک کنم. نه استادی نه قاعده ای:

زیستن برای زندگی کفایت می کند

فرسودگی -کریستین بوبن - ترجمه پیروز سیار

***

سالینجر بازی

دیشب به تدی فکر می کردم. تئودور مک آردل. همان پسرک عجیب و غریب و استثنایی داستان سالینجر. همان که توی استخر خالی شیرجه زد. روی تخت خوابم خوابیده بودم به پشت. سقف تاریک را نگاه می کردم. فکر می کردم اگر تدی نمرده بود چطور آدمی می شد؟ مثلا قرار بود سیمور گلاس بشود؟ بعد یاد سیمور افتادم و موزماهی و بعد ماهی عشق نور و اسد و خسرو شکیبایی. فکر میکنم سیمور دایی تدی بود. بود؟ چرا این طور فکر میکنم؟ کسی یادش هست؟  مادر تدی باید خواهر بزرگه سیمور بوده باشد نه؟گمان می کنم تدی اگر توی ان استخر شیرجه نمی زد و شعر می نوشت احتمالا می شد زویی. بعد فکر میکنم که عجیب دلم میخواهد بروم توی کافی شاپ و آن طرف میز زویی بنشیند و باهاش حرف بزنم. حرف بزنم و حرف بزنم. در حالی که به جزئیات حرفهایم با زویی فکر میکنم به خواب می روم. خواب تدی را میبینم روی عرشه کشتی.

* مجموعه داستان فرانی و زویی و دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

لینک
۱۳۸٧/٦/٦ - نیلوفر

   روزانه   

١-خیلی ناراحت کننده است که این کنسرت های همایون شجریان را هیمنطوری  از دست می دهم. امیدوارم در اینده که کمی از این بی سر و سامانی این روزها  در آمدم و زندگیم به روال ثابتش باز گشت (کی؟!) دوباره همایون عزیز بخواهد بخواند و ما بشنویم.

٢-از سرایدار اینجا نوشته ام قبلا. همان جوان کرد که برا ی کنکور درس می خواند. همان که کلاس زبان می رود و مدام یک کتاب لغت یک دیکشنری یک کتاب تمرین زبان و یک کتاب ادبیات جلویش باز است. رشته اش علوم تجربی است و هیچ نمی دانم دلش می خواهد کجا قبول بشود.از کار الانش- سرایداری این مجمتع نیمه تجاری- هم مشخص است که زیاد راضی نیست. این را از راه پله های همیشه کثیف می توانی بفهمی. همیشه معتقدم وقتی یک آدم توانا کارهایش را به موقع و سروقت انجام نمیدهد مهمترین دلیلش این است که آن کار را دوست ندارد نه اینکه حتی دارد تنبلی می کند. دیروز دیدمش نشسته بود غرق در خواندن "دفاع از عقلانیت (تقدم عقل بر دین سیاست و فرهنگ)" نوشته مرتضی مردیها. یادم هست دوستی داشتم که دانشجوی علوم سیاسی بود و چقدر از این استادشان همیشه تعریف می کرد. همیشه فکر میکنم جادوی بزرگ کتاب ، که هیچ پدیده ای در جهان با آن برابری نمی کند، همین است. اینکه یک موقعی که اصلا فکرش را نمی کنی دو تا فکر را که شاید هیچ جور ربطی به هم نداشته باشند در عالم واقعی به هم گره می رند. درست مثل ابروهای به هم گرده خورده و متفکر این جوان کرد به هنگام خواندن درباره عقلانیت.

٣-توی ماشین نشسته ام. همت خلوت است. ساعت ١١ صبح. عجیب نیست؟! گاز می دهم. موسیقی شادی را بلند  بلند می خوانم. نمی دانم دقیقا چرا ولی خیلی خیلی شادم! همیشه وقتی خوشحالم دوست دارم همه بدانند. چون فکر می کنم حیف است بقیه خوشحال نباشند!

۴-سخت ترین قسمت جدایی فراموش کردن خاطرات است. مدتها طول کشیدکه بفهمم نیازی نیست فراموش کنم و نیاز هست که اتفاقا لذت ببرم از همه شان. من خیلی بزرگتر شده ام از روز ٢٣ سالگی ام. من خیلی انسان بهتری شده ام از آن دخترک بی تجربه . گمانم الان زندگیم خیلی بهتر است . انگار فقط کمی زمان نیاز داشت تا با به یاد آوردن یک خاطره خوب لبخند بزنم و حس کنم شادم. خاطرات خوب زندگی گذشته اصلا دیگر باعث نارحتیم نمی شود انگار یک انرژی بیشتری به من میدهد برای اینکه بدانم می توانم خیلی بیشتر از اینها باشم . خیلی بیشتر از اینها دوست بدارم.اما یک چیز هست که هر چه می کنم توی این چند ماه نمی توانم و آن دلتنگی شدیدم برای آرش و افشین و آرزوست. اوائل فکر میکردم اینکه اینقدر دوستشان دارم بابت این است که تقریبا هر روز می بینمشان. ولی الان می فهمم سخت ترین قسمت از زندگی گذشته ام که مدام برایش دلتنگی می کنم نبودن این سه نفر است. گاهی وقتها می نشینم و به این فکر میکنم که چطوری می شود با شروع شدن دوباره سال تحصیلی به نحوی دوباره معلمشان بشوم. می دانم به من احتیاج دارند و تازگیها فهمیده ام که چقدر من هم به آنها احتیاج داشته ام. برای خودم خنده دار است که سخت ترین قسمت از زندگی گذشته ام برای فراموشی همین است. گاهی فکر می کنم اگر این سه تا به نحوی الان هم در زندگیم حضور داشتند خوشبختیم کامل بود!

 

لینک
۱۳۸٧/٦/٥ - نیلوفر

   لنی   

لنی را یک بار دیده ام فقط. باهاش حتی یک کلمه هم حرف نزدم. فرصت نشد. دو ساعتی مهمان بودم آنجا و لنی هم داشت بچه را می خواباند و ظرفها را می شست و از ما عکس دست جمعی می گرفت. شنیده بودم از قبل که جوان است. بود. اهل یک روستای دورافتاده در فیلیپین است. مهربان و خوش برخورد است. بود.

لنی تازه چند ماه است به دوبی آمده است. بنگاه کاریابی فیلیپینی بعد از گرفتن کلی پورسانت لنی را سوار هواپیما کرده و او حالا اینجاست. توی این خانه. هم پرستار بچه است هم توی خانه کار می کند. خانواده ایرانی دوستش دارند. میگویند محبت لنی را به فرزندشان حس می کنند. بچه کوچک همین چند روز پیش راه افتاده و لنی از خوشحالی کلی ذوق کرده است. خانم ایرانی خانه به لنی آشپزی ایرانی یاد داده و لنی هم با علاقه یاد گرفته است. خانواده ایرانی سعی می کنند با لنی زیاد مثل خدمتکار رفتار نکنند. همیشه لنی همراهشان است. توی رستوران و میهمانی. توی خریدهای هفتگی همیشه چیزی هم برای او می خرند. برایش رمان می خرند به زبان فلیپینی که در ساعتهای بیکاری حوصله اش سر نرود. لنی ظاهرا از داشتن چنین کاری راضی است.

قدش کوتاه است ولی گمانم توی فیلیپینی ها باید زن زیبایی باشد. نه آنقدرها سیاه است نه آنقدرها ریزه میزه. لنی یک بچه ۵ ساله دارد. نمی دانم دختر است یا پسر. پدر بچه لنی از وجود بچه خبر ندارد. یا شاید هم دارد . لنی خبر ندارد. بچه لنی پیش پدر و مادرش توی همان ده کوچک زندگی می کند. لنی هیچ وقت بچه خودش را بزرگ نکرده است. بچه لنی ، او را خواهر خودش می داند و مادر لنی را مادرش. خانوده ایرانی کلیه حقوق ماهیانه لنی را به حساب کمپانی کاریابی در فیلیپین می ریزند. کمپانی وقتی سهم خودش را برداشت بقیه را به پدر و مادر لنی می دهد. لنی می گوید کل هزینه خانوده بزرگشان در آن ده کوچک با همین پول می گذرد. ده کوچک لنی در فلیپین تنها دو سال است که خانه هایش برق دارند. لنی اما از زمان تولد فرزندش همیشه در کشورهای دیگر کار می کرده است.

تلویزیون را روشن می کنم. در یکی از کانالهای لوس آنجلسی دکتر روانشناس معروفی دارد حرف می زند. زنی از تلفن می پرسد: آیا درست است در خانه مان خدمتکار داشته باشیم. مرد می گوید که شرایط زندگی هر کسی را خودش می داند ولی برای تربیت فرزند معنقد است که تا جایی که ممکن است  خدمتکار نداشته باشید. مخصوصا خدمتکاری از یک کشور دیگر و با زبان دیگر. زن می گوید: نه تربیت بچه را که به او نمی دهم . او فقط کارهای خانه را می کند. دکتر می گوید مسئله این نیست. مشکل این است که فرزند شما با این فکر بزرگ می شود که آدمهای دنیا دو دسته اند. یک دسته بالاترند. یک دسته پایین تر.

من یاد لنی می افتم. می دانم خانواده ایرانی چقدر دوستش دارند و چقدر بهش محبت می کنند ولی خوب هم میدانم لنی هرچقدر هم بچه خانوده را دوست داشته باشد، شبها برای فرزند خودش در فلیپین اشک می ریزد. خوب می دانم فرزند خانوده ایرانی همیشه فکر خواهد کرد یک سری از آدمها به هر دلیلی مهمترند از یک سری دیگر. می دانم اگر این کار نبود لنی و فرزندش و پدر و مادرش الان گرسنگی می کشیدند. فکر میکنم معادللات جهان کاش اینقدر مجهول نداشت.

پی نوشت بی ربط ولی مهم تراز نان شب!:

گاردین ۱۰۰ اثر برتر ادبی جهان را لیست کرده است: اینجا. یکی از لذت بخش ترین اتفاقات زندگی این لحظه است که می بینی هنوز کلی از اینها را نخوانده ای! حتی فکر کردن به لذت خواندنشان هم شیرین است!

لینک
۱۳۸٧/٦/٤ - نیلوفر

   ما و قهرمانان   

آیا این روزها کسی هست در جهان که مایکل فلپس را نشناسد؟ هیجانهای مادرش را سر فینال ١٠٠ متر پروانه ندیده باشد؟ نداند پدرش سالها پیش مادر و پسر را ول کرده و رفته؟ نداند که مایکل فلپس را مادرش با سختی زیاد بزرگ کرده و پدر تا همین چهار سال پیش المپیک آتن کلا از زندگی پسر غایب بوده است؟ آیا این چیزها مهم است؟  اینکه می گویند لباس شنای فلپس را که ناسا با آخرین تکنولوژی نانو طراحی کرده  یکی از عوامل موفقیتش بوده مهم است؟ آیا ما قهرمان پروریم؟ این که خبرنگارها با کنجکاوی فلپس را زیر نظر گرفته اند که معمولا قبل از هر مسابقه یک آیپاد توی گوشش بوده و خودشان را کشته اند ببینند توی این آیپاد چه آهنگهایی هست؟! آیااینها به فلپس وقتیکه توی آب است کمک می کرده نیرو می داد؟! راک گوش می داده یا پاپ؟!

آیا مایکل فلپس را بیشتر دوست داریم یا این جناب نیکپی افغانی را؟ همان که می گویند زمانی ساکن سرزمین ما بوده. همان که لابد مثل همه افغانیها باهاش بدتاکرده ایم . همان که نمی دانیم پدرش کی بوده و مادرش کی بوده . همان که نمی دانیم درست چطور شده که اینجاست؟ فقط می دانیم درباره اش که توی اردوگاه آوارگان افغانی بزرگ شده است. جزء تیم آوارگان افغانی بوده است. خوب می دانیم چقدر جنگ دیده در طول زندگیش. نمی دانیم چطور تمرین می کرده در طول زندگیش. نمی دانیم چقدر مرگ دیده در طول زندگیش.

آیا به اندازه همینها هم، این جوان سیاه پوست را دوست داریم؟ یوشین بلت را میگویم. همان که به سرعت می دود . همان جامائیکایی که می گویند عاشق رقص است. کلا می دانی جامائیکا کجاست؟ بعضیهایمان با دیدن سیاهی بلت فکر می کنند جامائیکا لابد باید یک جایی توی آفریقا باشد. آیا غیر از این است که حتما یک نفراز نسل یوشین بلت یکروزی به عنوان برده کسی از آفریقا آفروخته شده به  این طرف به سرزمین عجیب آمریکا؟

ما مایکل فلپس را دوست داریم و یوشین بلت را و روح الله نیکپی را و البته هادی ساعی را. نه به این دلیل که همه شان آدمهای پرتلاشی بوده اند و به کارشان همیشه باور داشته اند که بوده اند و داشته اند. نه به این دلیل که رکوردهای جهانی را زده اند یا دل یک عالم آدم را شاد کرده اند. که کرده اند.

ما اینها را دوست داریم چون المپیک را دوست داریم. چون به دور از همه دعواهای سیاسی دوست داریم آدمها ، دقیقا با بدنهایشان که اولین تشابه انسانیتشان است ، کنار هم قرار بگیرند . با زبان قانون با هم حرف بزنند به هم لبخند بزنند . کیست که نداند مایکل فلپس عزیز اگر آمریکایی نبود خب الان ٨ مدال طلا نمی گرفت ولی این مهم نیست. مهم این است که من اینجا توی تهران عاشق مایکل فلپس و روحالله نیکپی و یوشین بلت و هادی ساعی هستم.  گمان نمی کنم هیچ چیز به اندازه المپیک در یک لحظه هماهنگی و در عین حال تفاوت آدمهای جهان را در کنار هم نشان بدهد. نشانت بدهد که حتی برنده ٨ مدال طلای شنای المپیک هم کودکی سخت و بدی داشته است. نشانت بدهد توی اردوگاه و جنگ هم می شود تلاش کرد و موفق شد. گیریم کارت سخت تر باشد. نشانت می دهد مهم نیست از کدام نسل هستی مهم این است که خودت چی هستی . نشانت بدهد ما انسانها بی دلیل فکر می کنیم عده ایمان بر عده ای دیگر برتری دارند.

دلم برای المپیک تنگ خواهد شد. برای همه اشک شوق و غمی که توی این روزها همه مردمان دنیا ریخته اند. برای همه شادیها و گریه هایشان. گمان می کنم اگر روزی بشریت نابود شود بزرگترین افتخارش برگزاری سالها بازیهای المپیک بوده است. همه جنگها و بازیهای سیاسی هم المیک را تحت نظر دارد آنقدرها مهم نیست . المپیک آنقدر بزرگ است که این چیزها توش رنگ می بازد. مهمترین قسمت المپیک این است که به همه ما می فهماند هر انسان موفقی هم می تواند گذشته سخت و بدی داشته باشد. پس بدانید هیچ سختی و نامردی و شکستی حق ندراد مانع از انسان بودن شما، تلاش شما و موفقیت شما بشود. المپیک یک جور دلپذیری به ما می فهماند که اصولا رسم دنیا  این است. به قول لیلی گلستان عزیز: همیشه ، می شود که بشود!

لینک
۱۳۸٧/٦/۳ - نیلوفر

       

دوصدایی؟!

یکی از این دوصدایی های محمدرضا شجریان و پسرش را گوش می کنیم. برادرم مثل همیشه دارد به من درس موسیقی میدهد. هرچقدر هم که اصرارش می کنم کلا بی خیال آموزش هنر موسیقی به من بشود اصلا زیر بار نمی رود. می گوید تو "گوش" نمیکنی. میگویم که سعی می کنم "گوش" کنم. می گوید:" مثلا صدای همایون خیلی با باباش متفاوته ببین ..." درباره تفاوتهای اوازی پدر و پسر برایم توضیح می دهد. ابروهایم رابالا می اندازم که واقعا؟! می گوید : ببین خوب گوش کن تشخیص بده کجا داره همایون میخونه کجا باباش." گوش می دهم. از نظر من کل آهنگ را یک نفر می خواند. به برادرم اعتراف می کنم. چپ چپ نگاهم می کند و جدا تصمیم می گیرد از آموزش موسیقی به من دست بردارد. به قول خودش وضعم خیلی خراب تر از این حرفهاست!.

***

ما و داستایوفسکی

کارگزاران امروز یک مقاله خواندنی درباره داستایوفسکی دارد. گمانم بارها گفته ام این جمله معروف را: اگر داستایوفسکی عمر جاویدان داشت جهان به هیچ نویسنده دیگری نیاز نداشت.

از فروید هم نقل قول می کنند که گفته همه تئوریهای روانشناسی مدرن را سالهای سال قبل تر داستایوفسکی در داستانهایش به بهترین شکل تعریف کرده بوده.

یک نقل قولی هم از نیچه دارد این مقاله که کلی لذت بردم از خواندنش: "حقیقت با دو تن آغاز می شود"

برا ی آنها که به دنبال معنای حقیقت توی هرچیز می گردند بسیار مفید است.

هاروکی موراکامی یک مجموعه داستان کوتاه دارد که به فارسی ترجمه نشده. اول کتاب یک دیالوگ هست از شیاطین داستایوفسکی نقل قول شده . بی نظیر است:

"- لیزا این  چی بود دیروز؟

- همون چیزی که بود، بود دیگه

- این غیر ممکنه! این بی انصافیه! "

***

تکواندو

ما که نمی فهمیم این لگدهای جانانه در تکواندو چطوری امتیاز میدهد یا می گیرد. به خدا ادم خنگی هم نیستیم! کلی هم دقت کرده ایم ولی کلا نمی فهمیم چی به چی است. دو نفر یک مقدار درجا بالا و پایین می پرند بعد به طرف هم لگد می زنند. به نظر ما هم می آید که عین هم این کار را کرده اند بعد یکی یک دفعه ٣ امیتاز می گیرد. ما حیرت می کنیم! ما خیلی علاقه داشتیم برای این تنها طلای المپیکمان کلی استرش داشته باشیم ولی کلا به این نتیجه رسیدیدم که دیدن مسابقه دردی را دوا نمی کند. همان طور زل زدیم به گوشه بالای چپ تلویزیون که امتیازها را نشان می دهد چون حقیقتا قسمت هیجان انگیز ماجرا آنجا اتفاق می افتاد! وگرنه ما که از خود مسابقه ها سر در نمی آوردیم! به هر حال به دل ما که چسبید.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢ - نیلوفر

   شکست واقعی   

ضیافت مفصلی بود. تنهای تنها بودم. مهمانی تنهایی دلنشینی برای خودم برنامه ریزی کردم. یک پیتزا ی پپرونی یک لیوان آب . خانه خالی و کلکسیون فیلمهای پدر. در کمد را که باز کردم هیچ نمی دانستم چه داستانی قرار است ضیافت امشبم را کامل کند. چنین شبهای خاصی البته باید حتما با کلاسیکها بگذرد. روی قسمت کلاسیکها نگاهی انداختم و لبخند سیدنی پواتیه روی جلد میخکوبم کرد. فکر کردم چقدر خوب است که هنوز شاهکار معروفی مثل "حدس بزن چه کسی برای شام خواهد آمد" را ندیده ام.

هیچ چیز نمی توانست به اندازه صحبتهای اسپنسر تریسی در پایان فیلم شادم کند. کاملا معتقدم اگر دنیای غرب با وجود همه بدیهایش الان اینجاست و اینچنین بالا می رود دقیقا به خاطر چنین چیزهایی ست. به خاطر تغییرات بزرگی که داستانهای بی نظیری مثل این در آدمها ایجاد کرده اند.

یادم هست وقتی تنها مشکل زندگی مشترک سابقم را با همسر سابقم مطرح میکردم همیشه می گفتم : این مشکل یک راه حل ساده دارد. به خدا آنقدر ساده و شیرین است این راه حل که مطمئن باش همه چیز را تغییر می دهد چه اشکالی دارد؟. او همیشه میگفت: تو زیادی ایده آل فکر می کنی. من میگفتم این زنجیرهای سنتی را از پاهایت باز کن. این چیزها در واقعیت وجود ندارند. می گفت: نه تو نمی فهمی. اتفاقا این چیزها خیلی مهم است.

همه چیز این فیلم درباره همین بود. درباره اینکه زنجیرهایی که سنت به پای ما بسته گرچه در شرایطی هویت مالا ساخته اند ولی اگر مزاحم عشق و دوست داشتن هستند به راحتی باید کنارشان زد.

جوانا، اگر اینچنین پرشور و عاشق است به خاطر داشتن چنین پدر و مادر بی نظیری است. کسانی که  همیشه یادش داده اند هیچ انسانی بر دیگری برتری ندارد. آدمها فقط و فقط باید تلاش کنند و همدیگر را دوست بدارند. ولی جالبی داستان زمانی است که جوانای جوان با پزشک سیاهپوستی وارد خانه می شود. و اعلام می کند که تصمیم دارد با مرد سیاهپوست ازدواج کند. پدر و مادر جا می خورند. کاترین هپرن دوست داشتنی - مادر- نگران به اسپنسر تریسی بی نظیر -پدر- می گوید: آن موقع که به جوانا یاد می دادیم که سیاهها هم مثل سفیدها هستند یادمان رفت بهش بگوییم ولی عاشق یک مرد سیاهپوست نشو!

همه فیلم یک چنگ درونی است در وجود این مادر و پدر. مادر به علت روح بزرگ و قلب عاشقش زود می فهمد چیز مهمی بین رابطه این دو وجوددارد. چیزی که اسمش عشق واقعی است. مادر می داند ازدواج آنها در جامعه ای که هنوز ازدواج یک سیاه و سفید در قسمتهاییش حتی غیر قانونی است چه مشکلات بزرگی به همراه خواهد داشت. مادر خوب میداند شاید جوانا بتواند ازدواج بهتری انجام دهد. ولی پزشک سیاه پوست - سیدنی پواتیه دوست داشتنی- آنقدر خوب است و آنقدر جوانا را دوست دارد که مارد به زودی می فهمد این از آن عشقهاست که همه مشکلات در برابرش بی ارزش است. جنگ درونی پدر اما عمیق تر است. او با ایده آلهای ذهنش با جنگ برخاسته است. ولی کافی است یادش بیاید چیزی که به زندگی خودش اینطور خوشی بخشیده بوده تنها و تنها عشق بوده است.وگرنه مشکلات همیشه بوده. این عشق بین او و همسرش بوده که از او مردی چنین موفق و از جوانا دختری چنین پر شور ساخته است و دقیقا لحظه ای که در چشمان همسرش نگاه می کند ان لحظه است که میفهمد مخالفت با ازدواج این دو نفر فقط به این دلیل که جامعه چنین چیزی را نمی پسندد احمقانه ترین کار عالم است. این حرفها اصلا مهم نیست. این چیزها سختیهای عشق است. مهم این است که ادمها واقعا یکدیگر را دوست داشته باشند و انسانهای درستی باشند. بقیه چیزها واقعا اهمیتی ندارد.

همسر سابق من زندگیش را به هم ریخت چون فکر می کرد باید طبق سنت رفتار کند. چون فکر می کرد مهم تر از جامعه و حرف دیگران و وظایف از پیش تعیین شده جامعه برایش چیزی وجود ندارد. انگار آن لحظه خاص که باید چشم او را باز کند که ببیند واقعا این چیزها خنده دار است و مهم در زندگی کلا مسائل دیگری است. مسائلی که اتفاقا همین جامعه همیشه سعی دارد غیر مهم نشانشان بدهد، را هرگز ندید. همیشه دلم برایش خواهد سوخت. او زندگی و خوشبختیش را فدا کرد چون می خواست ایده آلیست نباشد و واقع گرا باشد. در حالی که واقعیت روبروی چشمانش بود و او هرگز حاضر نشد آن را ببیند.

اگر آمریکا الان اینجاست و ما الان اینجاییم مهمترین دلیلش این است که آدمهای آنجا جرات این را داشته اند که واقعیت را ببینند. سنتهای بی مصرف را کنار بزنند. خوبهایش را نگه دارند. ما اما هنوز فکر میکنیم بهتر از بقیه می فهمیم. موفق واقعی آن است که ببیند هر لحظه همه چیز می تواند تغییر کند. آنچه ثابت است  فقط تلاش و دوست داشتن است.

بعد از جدایی ام همیشه می ترسیدم که نکند علاقه ام را به زندگی از دست بدهم. به قول اطرافیان به من ثابت بشود که دنیا چقدر جای بدی است مثلا. خوشحالم که هز روز که از جدایی ام بیشتر گذشت. بیشتر فهمیدم همه چیزهایی که فکر می کردم چقدر درست بوده. چقدر واقعی بوده. حالا من حتی بیشتر از گذشته می دانم ارزش های مهم زندگی چقدر ساده است. هیچ پیچیدگی ای وجود ندارد. آنها که پیچیده اش می کنند ، انها که فکر می کنند ازدواج یک دختر موفق سفیدپوست در دهه ۶٠ با یک پزشک موفق سیاهپوست فاجعه است هستند که شکست خورده های واقعی زندگی هستند.

 

لینک
۱۳۸٧/٦/۱ - نیلوفر