این یک داستان واقعی است   

چهل و چند سال پیش شصت و خورده ای چاه نفت کشف می شود، حدود ده سال بعد توسط شرکتی آمریکایی بررسی می شود و آماده بهره برداری می شود.  ده -یازده سال بعد یک تجهیزات ابتدایی سرچاهی نصب می شود . ده یازده سال بعد تر دوباره یک شرکت اروپایی می آید از چاهها نمونه برداری میکند، بررسی می کند که هنوز چقدر نفت دارند و چطور می توان نفت آنها را به طور بهینه استخراج کرد. بعد ۶ سال بعد یک شرکت خارجی دیگر یک سری واحدهای بهره بردای و کارخانه گاز مایع  مربوط به آن را طراحی می کند جهت پالایش نفت و گاز درون چاهها. در روزهای طراحی که چیزی حدودیک سال به طول می کشد یک لشکر ایرانی جهت نظارت بر کار طراحی راهی ان کشور خارجی می شوند. طراحی تحویل داده می شود . کل لشکر ایرانی بدون اینکه یک نقشه را نگاه کند بر می گردد. یک سریشان هم در ان کشور کلا می مانند و مهاجر می شوند.قرار می شود برای اجرای طرح برآورد هزینه انجام شود.خب طبیعی است که کسی حال و حوصله اش را ندارد و تازه از آن لشکر ایرانی هم که برای بررسی طراحی رفته بوده تا بتواند بعدها بر کار ساخت هم نظارت کند دیگر کسی درآن پست نیست.  دوباره سه سال بعد که براورد های هزینه ها بالاخره به نحوی انجام می گیرد سر حساب می شوند  که دیگر نه مشخصات چاهها مثل ۶ سال پیش است و نه طراحی شرکت خارجی با شرایط ما سازگاری دارد. تصمیم می گیرند کل قضیه را از اول  دست یک شرکت ایرانی بسپارند . قرار می شود شرکت ایرانی طراحی شرکت خارجی را بر اساس تغییرات جدید هماهنگ کند.بعد شرکت ایرانی یک سال و نیم کار می کند در انتهای کار به یک باره تصمیم گرفته می شود حدود ٢٠ چاه نفت دیگر هم که آن طرفها بوده و تا آن روز لابد یادشان رفته بوده که وجود دارند هم به طراحی سیستم اضافه شود. بعد دوباره ۴-۵ ماهی شرکت ایرانی کار می کند و قرار می شود دوباره طرح برای اجرا برآورد هزینه بشود.حالا دیگر کلیه کارمندان شرکت نفت که مسئول تصمیم گیریها هستند مشخصا هیچ کدام از آن سی سال پیشی ها، بیست سال پیشی ها ، ۶ سال پیشی ها و حتی دو سال پیشی ها را هم نمی شناسند. سرحساب می شوند که ای داد بی داد! پروژه انگار دارد بعد از چهل سال به مرحله ساخت می رسد. بعد یادشان می افتد یک لشکر ایرانی در سالهای مختلف از موهبتهای این چاههای نفت رفته اند کشورهای خارجی . به قول خودشان خیلی حرص دارد که گوشتش را آنها بخورند استخوانش را بدهند به اینها. روی همین حساب تصمیم می گیرند همه طراحی را به دلخواه خودشان تغییر بدهند. بهانه شان هم این است که خب ما تحریم هستیم و توی این طراحی هم که اساس و پایه اش به ان شرکت خارجی تعلق داشته یکی دو تا مورد وجود دارد که نیازمندمان می کند به خرید از کشورهای پیشرفته و بهتر است کل طراحی تغییر کند. این اتفاق آخری همین چند روز پیش می افتد. نتیجه کار : شصت و خورده ای چاه نفت از چهل سال پیش قرار است یک روزی به بهره بردای برسد.  به قول همان مسئولین محترم :به امید خداوند متعال!

پی نوشت ١: یک مسئول دولتی روزی به من گفت : در ایران یک قانون نانوشته بین همه، از ابدارچی گرفته تا پیمان کار ، وجود دارد که تا جایی که ممکن است هیچ پروژه ای پایان نگیرد. چون اگر تمام بشود خب ما چه کار بکنیم بعدش؟!

پی نوشت ٢: این ها نه طنز بود نه اغراق . خود خود حقیقت است.

پی نوشت ٣: خدا را شکر برای همه چیز یک ضرب المثل دلنشین هم داریم. مدیر پروژه می فرمایند : اگر برای مملکت آب ندارد برای تو نان که دارد! تو طراحی ات را بکن چه کار داری به قبل و بعدش! ما هم که لابد کاری نداریم دیگر!

لینک
۱۳۸٧/٧/۳٠ - نیلوفر

   روزانه ها   

جان

نوشتن به روایت محمود دولت آبادی:

جان توضیح پذیر نیست. تمام فلاسفه ما از ابن سینا تا ملاصدرا و... خواسته اند، جان را توضیح دهند و نتوانستند. هر آنچه که مى‌نویسم، از جان من بر آمده و بر مى‌آید. امکان دارد کسانى با ذهن و محاسبات ذهنى‌شان بنویسند یا هر جور دیگری! من چه مى‌دانم ؟ اما عمیقا معتقدم که ادبیات از آخرین کلمه آغاز مى‌شود.
- «از آخرین کلمه» یعنى چه؟ بیش‌تر توضیح دهید؟
یعنى اولین کلمه، دومین، سومین، پنجاهمین، صدمین،... این کلمات، مثل ریگ دم دست هستند. من به دنبال آن آخرین کلمه‌اى هستم که معمولا خودش را پنهان مى‌کند و آن نزدیک‌ترین کلمه به دورترین نقطه نظر ماست. مسئله بسیار پیچیده‌اى است. همه چیز در آن است. مثل بیگ بنگ است و این موهبت و نفرین عجین شده‌اى است که نصیب هر کسى نمى‌شود
کل مصاحبه را اینجا بخوانید.
***
خیلی موافقم بااین نوشته محمود فلکی نویسنده "بیگانگی در آثار کافکا":
"در ایران معمولن بی‌آنکه به ژرفای نقدِ فیلسوفان غربی ،به آن بخش از خردباوری ِ برآمده ازروشنگری که خرد را مطلق ِ همه چیز می‌کند، دریابند، می‌کوشند نقد آنها را ضدیت با خِرد تفسیر کنند و آن را با نیازها و محدودیت‌ها و ناتوانی‌های اندیشگی ِ خود هماهنگ سازند. این افراد با برداشتی سطحی از مدرنیته، نقدِ پسامدرنی از مدرنیته را به عنوان برحق بودن ِ اندیشه‌‌های خود تلقی می‌کنند. در همین راستاست که به‌مثل از نیچه و هایدگر، عارف و اهل دل می‌سازند و با اعلام شکست مدرنیته، به توجیه اندیشه‌ی ضد دموکراتیک و ضد گیتیانه‌ی خود می‌پردازند"
اگر خواستید بدانید من با وجودی که عاشق ادبیات کهن ایرانم چرا از عرفان بدم میآید دلیلش دقیقا همین است!
***
همه، گلشیفته است
ساعت ٨ شب میدان ونک
پسر جوان، یک پیچ بالا تر از خانم و آقا و ون و بنز گشت ارشاد ، یک عالم دی وی دی چیده روی زمین . اگر بایستی که ببینی کدام فیلمها را می فروشد فوری با صدای بلند می گوید: همه اش گلشیفته است. فرقی با هم ندارند.مردم تند و تند گلشیفته *می خرند و دور می شوند.
* مشخصا منظور فیلم Body of lies است !
****
انریکو در جلسه
یک طرف میز ما نشسته ایم یک طرف میز آنها. یک چیزهایی ما می گوییم . یک چیزهایی انها. ما معتقیدم آنها کارفرمای زبان نفهمند آنها معتقدند ما مشاور از زیر کار در رو هستیم. ما معتقیدم آنها بی سواند انها معتقدند ما نشسته ایم توی تهران داریم کیف می کنیم. تا اینجاش خکایت تکراری کلیه پروژه های ایرانی است. جالب وقتی است که موبایل آقای آن طرف میز، با آن ته ریش و پیرهن سفید بی یقه و چشمهایی که کلا به من- تنها زن حاضر در جلسه - نگاه نمی کند انگار که من کلا وجود ندارم ، زنگ می زند.  به یک باره جناب آقای اینریکو ایگلاسیس شروع به خواندن این می کند! یک جور بدی حس می کنم از این به بعد هر کجا آهنگی بشنوم از این جناب پسر آقای خولیو یاد یک کارفرمای زبان نفهم پر ادعای بی سواد خواهم افتاد که از شدت با خدایی یک بند چشمهایش به زمین دوخته شده بود.
***
بدجور دلم می خواهد این "خاله بازی" بلقیس سلیمانی را بخوانم حیف که هیچ وقت ندارم این روزها. روزهایم آن طور می گذرد که ای کاشم این شده که روزهاکش بیاید دو برابر .. نه...سه برابر شود.
لینک
۱۳۸٧/٧/٢٩ - نیلوفر

   عقاید نا معقول زندگی- یک تکه کاغذ زرد شده و من چگونه من شدم   

گاهی فکر می کنم من چگونه من شدم چطور این چیزی شدم که امروز هستم؟ گاهی فکر میکنم هر چه هستم به خاطر آنهمه دوستیهای بی نظیر دوران دبیرستان بوده. که بوده . گاهی فکر میکنم من نتیجه بار تاریخ تمدن سرزمینم، تاریخ تمدن بشریت، که در ادبیات جلوه پر شکوهش پیداست ،‌هستم. ولی نمی دانم چرا زود به زود یادم می رود چیزی که هستم اول از همه نتیجه دو نفر انسان است که لحظه به لحظه کودکیهایم بت من بودند. حالا یک تکه کاغذ پیدا کرده ام نوشته یکی از آن دو. تکه کاغذی از روزهایی که او، پدرم، هم سن و سال کنونی من بوده. وقتی می خواندمش یادم آمد من چگونه من شدم. من ، من شدم چون پدرم در سی سالگی این بود. روی این تکه کاغذ بی هیچ منبع و ماخذی به خط پدر من نوشته شده :

عقاید غیر معقول زندگی :

١- هر انسانی لازم است توسط تمام اشخاص مهمی که با او در ارتباط هستند مورد تایید واقع شود و مقبول آنها باشد

٢-هر کسی تنها باید زمانی خود را با ارزش بداند که موجودی باشد کاملا توانا، دقیق و فعال در تمام زمینه های ممکن.

٣-بعضی از افراد موجودات تبه کار ، پست و بدی هستند و باید به خاطر پستیشان مورد شماتت قرار گیرند و به شدت مجازات شوند.

۴-وقتی کارها به ترتیبی که انسان علاقمند آن است نباشد اوضع مصیبت بار و غیر قابل تحمل خواهد شد

۵-نا خوشی انسان به سبب عوالم بیرونی است و مردم توانایی بسیار کمی ر کنترل ناراحتی ها و اندوه هایشان دارند

۶- اگر موضوعی خطرناک و یا وحشت آور باشد، انسان باید به شدت نگران آن باشد و باید مرتب احتمال وقوع آن را بدهد.

٧-بهتر است از مشکلات زندگی و مسئولیتهای شخصی اجتناب کرد تا اینکه باآنها  مقابله کرد.

٨-هرکسی باید به افراد دیگری وابسته باشد و محتاج افراد قابل اعتماد قوی تر از خودش باشد.

٩-گذشته هر کسی توجیه کننده و مشخص کننده رفتار فعلی اوست و چون در زمانی موضوعی بر زندگی او تاثیر قوی داشته مسلمادر هر زمان اثر مشابهی خواهد داشت.

١٠-انسان باید به خاطر مسائل و مشکلات دیگران دردمند و رنجیده باشد

١١- همواره برای مشکلات انسان تنها یک راه حل دقیق ، درست و کامل وجود دارد و مصیبت بار خواهد بود اگر نتوانیم آن را بیابیم

 

حقیقت این است که مهم نیست این جمله ها چقدر درست است. چقدر روشنگر انسان است از آن چیزی که نباید باشد. چقدر شادی بخش است اگر اینچنین نباشی و سعی کنی انسانی باشی بدون این ١١ عقیده. چقدر راحت و آرام و خوشبخت هستی اگر بدانی این ١١ فکر کاملا نادرست است.مخرب است. واقعیت ندارد. اینها همه اش حرف است. یک سری جمله زیباست. ولی اینها برای من فقط حرف و جمله نیست. تعریف زندگی است. حقیقت انسان بودن است. و می دانی چرا؟ چون تا به امروز یک بار هم نشنیده بودمشان. نخوانده بودمشان. که حس کرده بودمشان در آن چیزی که پدرم بود. فکر کرده بودمشان در آن چیزی که خودم شده بودم به دلیل آن چیزی که پدرم شده بود. من خوب خوب می دانم برای همه مشکلات هزاران راه حل وجود دارد. خوب می دانم هرچقدر هم گذشته سختی داشته باشی نمی توانی از یک آینده شاد و رها و خوشبخت فرار کنی، خوب می دانم وابسته بودن به هر کسی - حتی عزیز ترین کسانت- مخرب و ناشاد کننده است. خوب می دانم از هیچ مشکلی نباید ترسید و باید هر مسئولیتی را ، هرچند سخت، پذیرفت. خوب می دانم تنها چیزی که مانع پیشرفت تو در زندگیت می شود شک و دودلی است.من خوب می دانم انسان در کنترل رفتارش، غمهاش و شادیهاش بسیار بسیار تواناست. خوب می دانم هیچ آدم به ذاته بدی وجود ندارد. آدمها فقط تصمیمات اشتباه یا غلط می گیرند. خوب می دانم آدم می تواند اشتباه کند و کامل نباشد. اینها را می دانم و نمی دانستم از کجا آموخته امشان. حالا می دانم که از یک تکه کاغذ زرد شده به دست خط پدرم آموخته امشان . بی آنکه حتی یک بار دیده باشمش.

لینک
۱۳۸٧/٧/٢۸ - نیلوفر

       

یک

هیچ دلم نمی خواهد مثل یک آدم ضد مرد به نظر بیایم که چون خودش از همسرش جدا شده سعی دارد به صف نجات زنان عالم بپیوندد! ولی حقیقتا این روزها که تا دیروقت شرکت می مانم و هیچ کار خانه ای در انتظارم نیست جز آنچه خودم میخواهم واقعا دارم می فهمم چقدر کار کردن به روش مردان ساده و راحت است! استرس ندارد. انگار به هر مسئولیتی می توانی بله بگویی به قول امروزیها آماده پذیرش هر چالشی هستی! به طور کلی خوش هم میگذرد ! خیلی فرق می کند  با وقتی که مدام ساعت را نگاه کنی ، دلت شور لیست خرید را بزند یا اینکه نکند تو دیرتر از همسرت خانه برسی. خیلی فرق می کند با وقتی که اسم هر ماموریتی که می آید دلت می لرزد نکند با برنامه زندگیت تداخل داشته باشد. خواستم بگویم اینکه دنیایمان را مردان ساخته اند آنقدرها هم هنر بزرگی نبوده است! حقیقتا کار دیگری نداشتند که بکنند!

***

دو

خیلی خیلی خوشحالم که جای پسر راننده نیستم. فکر کن یک پیکان زهوار در رفته داشته باشی توی ترافیک خیابان گاندی. ماشینت پر پر باشد از آدمهایی که هیچ کدامشان هم آنورکسیا ندارند(حتی ذره ای!) بعد توی ترافیک درست گیرکرده باشی وسط آن سربالایی تیز و تند و هی مجبور باشی ترمز کنی و دوباره کلاج(؟!) را بگیری...

****

سه

ما بدون ای دی اس ال مانده ایم . در این فکریم مردم چطور با دایل آپ سر می کنند این روزها؟! مرفه بی درد شده ایم جدا!

 

 

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٧ - نیلوفر

   خانم یثربی عزیز ما!   

خانم یثربی عزیز ، آیا ما را که در آن روزهایی که هنوز کسی نامتان را نشنیده بود شما را خدایمان فرض می کردیم یادتان هست؟، آیا آن روزها که همه عشقمان به تئاتر فیلم و نوشتن در شما خلاصه می شد را یادتان می آید؟ چند نفر از همکلاسی های آن روزهای من به عشق شما فهمیدند تئاتر چیست؟ فهمیدند نوشتن چیست؟ خانم یثربی عزیز، یک روزی بود که به صفمان کردید از در مدرسه تا تالار مولوی دانشگاه تهران پیاده بردیدمان تا تئاتری را که برای جشنواره دانشجویی ساخته بودید ببینیم . خوب یادم هست بازسازی روانشناسانه داستان شیخ صنعان بود. یادتان که نرفته؟ که تا چندین هفته بحث همه مدرسه مان آن تئاتر بود. از آن روز همیشه دوستتان داشتیم. هر کتابی که از شما چاپ شد را اولین مشتری شدیم. یک جوری بت ما عاشقان نوشتن - که به لطف خانم روحانی معلم انشا بی نظیرمان همه مدرسه مان عاشق نوشتن بودند- شده بودید یک زمانی. یادتان که نرفته است؟

حالا به عنوان یک شاگرد قدیمی ، یک سوال اساسی دارم ازتان. واقعا این فیلم نامه "دعوت" را شما نوشته اید؟! نمی شود یک طوری ثابت بشود اسم شما اشتباهی آنجا نوشته شده است؟ خانم چیستا یثربی عزیز ما، از میان اینهمه کارگردان رفته اید یک فیلم نامه نوشته اید برای آقای حاتمی کیا که مثلا درد زنان جامعه تان را باز کنید؟ گمان نکنم هدف آقای حاتمی کیا این بوده باشد.حاتمی کیا چه کار دارد به درد زنان. لابد دردش ، درد سقط جنین بوده که ان هم در فیلم دیده نمی شود. کلا هم کاری به ضعفهای شدید تکنیکی "دعوت" ندارم. حاتمی کیا همان یک "آژانس شیشه ای" را ساخت که خوب بود و بعد هم ارتفاع پست را که یک چیزهای دلنشینی داشت و بس. از او انتظار دیگری هم نداریم. از بازیهای بد و غلو شده-مخصوصا بازی محمدرضا فروتن که هنوز از فکرش مو بر تنم راست می شود با وجودی که خیلی هم دوستش دارم معمولا - یک فیلم سرهم بندی شده شعاری بی سر و ته که هیچ تاثیر گذار نیست.که کلا معلوم نیست حرف اصلی اش چیست. ولی خانم یثربی فیلمنامه دعوت خیلی خیلی بد است. نه شروع دارد نه پایان و نه هدف. به خدا اگر به یک ١۴ ساله بی تجربه هم بگویی: یک فیلمنامه اپیزودیک بنویس درباره سقط جنین، همینی را می نویسد که شما نوشته اید. سکانس مهناز افشار بیشتر شبیه کاریکاتور است. انگار داری یکی از فیلمهای "جیغ" هالیوودی را می بینی که فیلمهای جدی سال را مسخره می کنند. سکانس فروتن طرح نو و جالبی دارد ولی در اجرای نوشتن افتضاح از آب در آمده است. سکانس گوهر خیر اندیش تنها به لطف حضور بی همتای گوهر خیراندیش است که قابل تحمل است. سکانس خانم دکتر زنان و شوهر مهندسش چی بود اصلا؟! آدم با یک خودکار می فهمد شوهرش دارد خیانت می کند؟! بعدشوهر دلیل می اورد که "تو فقط قیافه برایت مهم بود من می خواستم ببینم شخصیت طرف چیست!" این چی بود خانم یثربی؟ بالاخره فیلم نامه نویس نباید یک بار متنی را که می نویسد بخواند و بعد فکر کند" این اصلا سر و ته و معنی دارد؟!" آن سکانس عاشقانه خانم مریلا زارعی و جناب آقای جانماز آب کش هم فقط طرح خوبی داشت. آنقدر اغراق شده نوشته شده بود که هیچ دردی را از جامعه نشانت نمی داد فقط سمپاتی ایجاد می کرد. همه اینها به کنار، این چند تا  اپیزود بر چه اساسی کنار هم نشسته بودند؟ لازم نبود کمی به خودتان زحمت بدهید یک طرح کلی بنویسید؟ این اپیزوده ها همین طور بی هدف کنار هم قرار داده شده که چی بشود؟ حکایت ازمایشگاه و زنگ تلفن هم در حد یک سریال تلویزیونی ماه رمضان بود!

خانم یثربی عزیز ما، نمی شد کمی زحمت نوشتن به خودتان بدهید؟ مگر نمی دانید نوشتن طاقت فرساست ؟ به نظرتان چرا طاقت فرساست؟ چون باید جزئیات را بارها و بارها مرور کنی. به خودت بگویی: این جرفی که می خواهم بزنم بهترین شکل زدنش چیست؟ معلوم است دم دست ترین شکل نوشتن از سقط جنین از آزمایشگاه تشخیص بارداری شروع بشود! آیا شما به عنوان خانم چیستا یثربی هیچ فکر کرده از یک زاویه تازه تر و کمی دور از دست تز هم می شود قضیه را شروع کرد؟ می دانم آن طور نوشتنهاست که سخت است که نیاز به زحمت و خون دل خوردن دارد. وگرنه خانم یثربی عزیز این چیزی که شما نوشته اید را روزانه همه دارند می نویسند. بی سر و ته بی هدف و دم دست.

نمی خواهم بگویم اینکه فیلم "دعوت" اینقدر بد از کار در آمده همه اش تقصیر شماست. نه. احتمالا اینکه هیچ کدام از این داستانها - که اتفاق خیلیهایشان درد جامعه مان هم هستند- اصلا تاثیر گذار نیستند بیشتر تقصیر کارگردان است ولی مگر می توان از یک فیلمنامه ضعیف فیلم خوبی هم در آورد. حالا اگر بازی و کارگردانی هم بد باشد دیگر هیچ. نتیجه اش می شود یک عالم بازیگر، یک عالم هزینه، یک عالم وقت  و یک مشت مزخرفات.

خانم یثربی عزیزما، خواهش می کنم ما را یادتان نرود. ما خیلی بیشتر از اینها روی شما حساب می کنیم.

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٦ - نیلوفر

   زن و مرد 1   

از وقتی این نوشته ساروی کیجا را در باره کارنکردنش خوانده ام بدجوری ذهنم پی آن است . مخصوصا آنجا که می گوید:

" چرا من در تمام این سال‌ها اصرار داشتم که ثابت کنم من هم می‌تونم به اندازه‌ی قهرمان درآمد داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه ، در حالی که این قدر خسته بودم که حتا از خرج کردن اون پول لذت نمی‌بردم ؟ چرا من در تمام این سال‌ها اصرار داشتم خودم رو هلاک کنم و به این هلاک شدن می‌گفتم استقلال مالی ؟ "

تحقیقات پزشکی و روانشناسی  معتقدند زن و مرد کاملا با هم برابرند. از نظر توانایی بدنی درصد بسیار کمی از مردان هستند که از اغلب زنان قویترند ولی حقیقت این است که دوره کارهای سخت بدنی هم در دنیا گذشته است. در جای می خواندم امروزه ٩٨ درصد شغلهای جهان به گونه ای است که از نظر بدنی و روانی کاملا هم زن و هم مرد توانایی انجام دادنش را به طور یک سان دارند. مهمترین تفاوت بدنی زن و مرد ، بارداری و شیر دهی  است. لذتی که همه مردان جهان از آن محرومند.  ولی چطور است که این مسئله هنوز همچنان چنین بغرنج و بی راه حل مانده است؟

درست نمی دانم چرا ولی در رشته تحصیلی من درصد زن و مردها یکسان است. گمان می کنم از آن رشته های مهندسی است که در این سالها بیشترین تعداد مهندس زن درآن فعالیت حرفه ای مستقیم داشته اند. شرکت ما، که از معتبرترین و بزرگترین شرکتهای مهندسی ایران است، در این بخش مدیران زن مهمی دارد. جالب اینجاست که هیچ کدام از شرکتهای اروپایی که همکار ما هستند اصلا این گونه نیستند. تعداد مهندسان زنشان بسیار کم و گاهی تقریبا صفر است. در عوض شرکتهایی که ریشه های جهان سومی دارند و متعلق به کشورهای درحال توسعه هستند، مثل چینی ها، مالزیایی ها و هندیها، تقریبا به اندازه ما و حتی بیشتر مهندس زن دارند. آدم به فکر می افتد که نیاز به پیشرفت باعث می شود زنها از خانه هاخارج شوند. مطمئنا اروپای بعد از جنگ جهانی دوم- یک اروپای بدون مرد جوان سالم- را زنهایش ساخته اند ولی انگاربا گذراندن دوره های سخت، زنها کمتر علاقه نشان داده اند به اینکه سازنده اصلی باشند. ترجیحشان است که راحت تر زندگی کنند و تا وقتی مجبور نشده اند وارد بازیهای با مسئولیت سنگین نشوند. انگار همان مسئولیت بزرگ بارداری-زایمان و تربیت فرزند آنقدر سخت هست که کسی حاضر به پذیرش مسئولیت دیگر نیست.

این سردرگمی زن ایرانی مدرن امروزی هم نتیجه همین نیاز است. کشور ما هنوز بدجور نیاز به ساختن دارد و زنهایش باید در این ساختن کمک ککند. در کناراین مسئله ریشه های فرهنگی /مذهبی هم آنقدر قوی و پیچیده است که زنها برای مبارزه با خرافات% تفکرات متحجرانه و زندگی سالم نیاز دارند مسولیتهای بزرگ را قبول کنند ولی اینها انگار همه از روی ناچاری است. انگار اگر زنی واقعا نیاز مالی/فرهنگی نداشته باشد اصولا نیازی ندارد به خودش سخت بگیرد.

نوشته های نقل قول شده بالا را این روزها زیاد شنیده ام. مردهای زیادی را دیده ام که دقیقا همین حرفهارا زنده اند تا همسرانشان رامجاب خانه نشینی کنند. حرفهای فریبنده دلنشین. آیا کسی هست در جهان که از خانه ماندن، پول خرج کردن، استراحت کردن و مسئولیت بزرگ نداشتن بدش بیاید؟امیدوارم کسی حرفم را به معنای قضاوت تلقی نکند. کاملا معتقدم شرایط زندگی هرکسی را فقط و فقط خودش می داند و در لحظه همیشه بهترین تصمیم را برای خانواده می گیرد. این تصمیم می تواند خانه نشینی زن باشد و در بسیاری موارد هم تصمیم کاملا درستی است.

گمانم کمتر مردی در جهان پیدا بشودکه پیشرفت مالی و اجتماعی (یا هر دو) همسرس را تحمل کند. مردی را می شناسم که میگفت: " بابا آخه زنم اگه مستقل باشه و درآمدش از من بیشتر باشه و به پول من نیازی نداشته باشه چراباید پیش من بمونه؟ خب ولم میکنه دیگه " آن روزها دلم برای این مرد می سوخت که نمی فهمید زنها کاملا می توانند تنها و تنها به دلیل دوست داشتن و عشق با مردی تا ابد بمانند.و آن ماندن چقدرشیرین و شور انگیز است برای خود مرد. دلم برای مرد می سوخت که اینچنین خودش راکم مقدار می دید . انگار تنها چیزی که می توانست به زنش هدیه دهد پول بود و اگر زن نیازی به آن پول نداشت بد جور سرگردان می شد که چه کند.

دامه دارد....

 

 

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٥ - نیلوفر

       

کجا یک انسان پیدا می‌شود؟ یعنی روی زمین گوشه‌ای پیدا نمی‌شود که در آن، حقیقت را برای حقیقت دوست بدارند و زیبا را برای زیبایی؟

از نامه های گوستاو فلوبر

***

باز هم یک هندی بوکر گرفت. یک نویسنده ٣٣ ساله آن هم با اولین رمانش: ببر سفید.

 

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٤ - نیلوفر

   اشکهای من ...   

تیم ایران، یک جایی در آمریکای جنوبی گل پنجم را که خورد.بچه ها که هر کدام گوشه ای از سالن بخش توی شرکت نشسته بودند به یکباره ساکت شدند. نه انگار که آخر وقت است و باید بروند. بازی از موبایل یکی پخش می شد و ما با شنیدن صدای گزارشگر همه هیجان و شورمان فرونشسته بود. هیچ کس حرفی نمی زد با تاسف سرهایشان را تکان می دادند فقط. من اما میخکوب شده بودم. به صفحه مانیتور. دوستم نوشته بود: " شازده کوچولوی ما ، امروز به سیاره اش بازگشت" نفهمیدم چطور از شرکت بیرون زدم. نفهمدیم چطور سوار تاکسی شدم. نفهمیدم چطور اشکهایم نریخته بود هنوز. شازده کوچولوی دوستم را ندیده بودم تا به حال. ولی مگر فرقی هم می کند؟ می دانستم این پسرک ١۵-١۶ ساله فامیلشان چقدر خوب و دوست داشتنی است. می انستم یک شازده کوچولوی واقعی است. یکی که همه عاشقش می شوند. یکی که انگار هرکجا هست با خودش آرامش و شادی می برد. آنقدر دوست داشتنی که با وجود مهاجرت خانوده اش سالها بود شازده کوچولوی همه آنهایی که ایران دوستش داشتند باقی مانده بود. نمی دانستم دقیقا چند وقت پیش بود که دوستم با چشمهای اشک بار برایم گفت که شازده کوچوی دوست داشتنیشان این بیماری سخت را گرفته است. می دانم کمتر از یک سال پیش بود. خیلی کمتر. ولی خوب یادم هست لبخند از ته دل دوستم را وقتی گفتند شیمی درمانی ها اثر کرده و پسرک خوب خوب است و سرحال . می گفتند بخش کودکان سرطانی بیمارستان به همت پسرک کلی مسابقات کامپیوتری برگزار کرده. می گفتند بچه های کلاس درسشان توی مدرسه هر روز بیمارستان بهش سر می زنند. خوانده بودم وبلاگی را که همین همکلاسی ها برای شازده کوچولوی دوست داشتنی کلاسشان درست کرده بودند تا همگی روحیه مبارزه اش را بالا ببرند. توی میدان ونک بودم .تند تند راه می رفتم. فکر می کردم به شازده کوچولو سیاره اش و گل سرخش . زن صدایم کرد. مامور گشت ارشاد بود. ٢٣-٢۴ ساله. ایستادم. نگاهش کردم. گفت :" عزیزم میشه کارت شناساییت رو ببینم؟" نمی فهمیدم چه می گوید. ازش خواستم تکرار کند حرفش را. کارت خروج از شرکت هنوز توی جیبم بود. دادم دستش . کارت را گذاشت توی مشتش و گفت: ببین خانوم جان این مانتوت یه کم کوتاهه. باید بیایی توی ماشین تعهد بدی که دیگه اینو نمی پوشی. آرام نگاهش می کردم. به شازده کوچولو فکر می کردم. به دوستم . به مادر دوستم که عمه شازده کوچولو می شد. به اینهمه روباهی فکر می کردم که شازده کوچولو اهلیشان کرده بود. مرا هم که ندیده بودمش تا به حال اهلی کرده بود. زن دوباره تکرار کرد که باید با او بروم داخل ون. بعد نمی دانم چطور و چرا دقیقا روبروی زن اشکهایم فرو ریخت. بغضم ترکید. سخت و بلند . زن کارت را داد دستم. گفت  " عزیزم من که چیزی نگفتم چرا گربه می کنی؟ " انگار هیچ چیزی نمی توانست جلوی اشکها را بگیرد. هق هق می کردم. سینه ام تکن می خورد.زن گفت: حال گریه نکن خانوم جان . تعهد کتبی نمی خواد همین قول بده دیگه اینو نمی پوشی. هیچ چیز نگفتم. راه افتادم. فکر می کردم ١۶ سال چقدر کم است برای بودن. چرا کسی نمی فهمد که کم است ؟دلم خواست برگردم و به دختر بگویم که " خیلی خیلی کم است".

لینک
۱۳۸٧/٧/٢۳ - نیلوفر

   ای زمین نازنین   

١- به هر کسی می گویی پالایشگاه٬ فوری یاد یک شعله بلند پر دود می افتد. یک چیزی مثل فیلم سازدهنی .مثل همان شاهکارهای سیاه و سفید ابراهیم گلستان آن روزها که مستند ساز شرکت نفت بود. بچه های هم رشته ای من خوب می دانند این شعله بلند پر دود چیست و چرا گاهی این چنین بلند می شود. بارها و بارها محاسبه کرده اند زمانهایی را که شعله بلند می شود. بارها و بارها دلشان تپیده آیا آن موقع که شعله می کشد همه چیز مرتب و منظم می ماند؟.  یک جایی از یک پیرمردی شنیدم که چرا پالایشگاهها این طور بی خودی این گازها را می سوزانند که برود به خلق ما؟ مگر قرار نیست مثلا  بنزین تولید کنند؟ چرا این چنین بلند و ناگهانی می سوزانندش؟ ما هم مثل آدمهای خیلی باسواد گفتیم که جریان این شعله های بلند ناگهانی داغ وسوزان چیست و کلی محاسباتمان را به رخشان کشیدیم وقیافه های حق به جانب گرفتیم که یعنی تو که نمی دانی و لابد سوادش را نداری چرا چنین می گویی؟. بعد گذشت تا سرحساب بشویم که در هیچ پالایشگاهی در سرتاسر آلمان دیگر هیچ کجا شعله ای این چنین بلند نمی شود. که بفهمیم اتفاقا شبیه همین حرفهای پیرمرد بوده که روشهای جدید به و جود آورده تا دیگر چیزی بی جهت نسوزد. حالا گرچه ما هنوز هم شعله های بلند طراحی می کنیم ولی حداقل دلمان گاهی گداری می سوزد بابتش. می دانیم روشهایی هست که حتی در شرایط بحرانی هم گاز کمتری بسوزانی. گیریم ما هنوز راه و روشش را به خوبی بلد نباشیم. بعد فکر کن چه حس و حالی پیدا می کنی که کارفرمای پروژه ات همان طراحی ناقص را هم با آن شعله های بلند و پر دود قبول نداشته باشد و دلش جا به جا چاله های بزرگ سوختی بخواهد. یک چاله هایی توی زمین که مدام توش نفت و گاز بسوزانی. دلیلش هم این باشد که : " پنجاه ساله توی اون منطقه ما داریم این طوری کار می کنیم خب حتمادرست بوده دیگه . طراحی انگلیسیها بوده خب" ما هم اگر بگوییم : زمین ، هوا ، منابع و ... لابد حرف سوسلی زده ایم و مهندس تهرانی هستیم که هیچ چیز هیچ چیز سرش نمی شود از سختیهای کار عملی. به مهندس آلمانی می گوییم این کارفرمای ما یک چاله می خواهد توش اضافات نفت و گازش را بسوزاند با چشمهای گرد نگاهمان می کند . انگار که شیرفرهاد ببره باشد و آن تکیه کلام معروفش : این چیزی که گفتی یعنی چی؟!

٢- سرپرست نقشه کشی  با اعصاب خراب نگاهم می کند. کار زیاد است و نیروهایش کمند . اشتباه می کنند. مدیر پروژه عجله دارد و ما مدام نقشه ها را تغییر می دهیم. نقشه ها با اشکال پرینت گرفته می شود. کوهی از کاغذ پرینت گرفته شده آنجا ریخته که به درد نمی خورد. همه شان یک اشتباه کوچک دارد. فرض کن نقشه کش بیچاره روی همه نقشه ها تاریخ را یک ماه جلوتر زده مثلا. نگاهش می کنم و می گویم زیاد غصه نخورد. می گویم کار همین است دیگر. می خندیم. زن نازنینی است. ۵-۶ سالی هست می شناسمش. ان روزهاسرحال تر و شاداب تر بود. حالا خسته و عصبی و زودرنج شده. دردل می کند برایم. می گوید: همیشه به همه گفته ام تو ماشالله خیلی خونسرد و آروومی! کاش مثل توبودم منم. خیالش را راحت میکنم که خودم تا آخرین نقشه را  چک می کنم و او لازم نیست غصه بخورد از این اشتباهات. می خندم که اشتباه است دیگر. بعد سرم را می اندازم پایین و آرام تر میگویم: هیچ مهم نیست اینها. مهم فقط اینهمه کاغذ است . به کوه کاغذها نگاه می کنم که که" دلم فقط برای اینها می سوزد" برایش از خانم ملاح می گویم. همان مه لقا ملاح پایه گذار جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست. و به تکیه کلام همیشگیش: کاغذ تن درخت است.  از فکر درخت، یک درخت بلند با تنه پهن و شاخه های درهم پیچیده هر دومان لبخند می زنیم. می دانم او هم مثل من دارد به تن درخت فکر می کند.

پی نوشت بی ربط:

My Baby shot me down

 

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٢ - نیلوفر

   لینکستان!   

اگر این پستم را به یاد داشته باشید بعد رفته باشید اینجا را هم دیده باشید حتما ریکاردو زیپولی را می شناسید. حالا می توانید بروید یک مصاحبه خواندنی  با او را اینجا بخوانید و لذت ببرید.

***

گرچه ما همیشه لذت می بریم از همه گفتنیهای هرمس مارانای کبیر ولی واقعا این پست آخرشان بدجوری دلنشین است. نمی شود قسمت قسمت دومش را خواند و لبخند نزد. یا چیزهایی که درباره کنعان گفته است را هم. و چقدر با بند ششم موافقم وقتی درباره حامد بهداد نوشته است. همیشه به همه می گویم چقدر حیف است این حامد بهداد که نقش خوب نیست برایش انگار. فرض کن یه چرندی مثل مجنون لیلی را آن طور می کندکه دلت بلرزد وقتی خوابیده روی ریل قطار. یا یک کاری می کند که توی روز سوم عاشق سرباز عراقی بشوی. گفتیم که گفته باشیم! این سرهرمس مارانارا و این حامد بهداد را لحظه ای از دست ندهید!

***

همیشه یادم می رود  چه دارایی بزرگی دارم. زود به زود باید انگار کسی یادآوریم کند. مثلا خانم روانی پور نازنین باید این را بنویسد که ما کمی یادمان بیاید چه داریم و چرا.

***

کسی یک ترجمه خوب برای "لینک" می داند؟! پیوند گرچه زیباست ولی درست سرجایش نمی نشیند

 

لینک
۱۳۸٧/٧/٢٠ - نیلوفر

   من و تو و باد   

اینجا باد می زود. شیشه ها توی قاب پنجره ها تکان می خورند. صدامی دهند. یک صدای ممتد نا امن.فکر می کنم به اینکه چقدر تنهایم؟. آن شب مادرم به یاد حسین پناهی تنهامی خواند:" به جز حضور تو ، هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفتم. حتی عشق را". منظورش به من بود که عشق را جدی نگیرم. کارنداشت به این که  بالاخره یک "توای" هست که باید جدی بگیرمش. یک "توای" که از ۵-۶ سالگی می خواهم بشناسمش و هنوز هیچ نمی شناسمش. یک "توای" که یک جایی هستی و من دربدرت شده ام. یک "توای" که به دنبالت می گردم و نیستی. یک "توای" که نه توی عرفان پیدات کردم در ١۴-١۵ سالگی نه توی فلسفه در ١٩-٢٠ سالگی و نه در ازدواج در ٢۵-٢۶ سالگی و نه در روانشناسی-خودشناسی هایم  در همه این سالها. یک "توای" که می دانم هستی ولی نمی دانم چیستی. "تو ای" که گمشده منی. یک"توای" که این روزها  جایت بدجوری کنارم خالی است. انگار ٣٠ سال جستجو آنقدر خسته ام کرده که دلم تنهامی خواهد سرم را بگذارم روی شانه هایت و بخوابم. شاید دوباره بتوانم بایستم . شاید دوباره بتوانم به دنبالت بگردم. تو هستی. وجود داری. قلب داری. بی کلام مرا می فهمی. دوستم داری. مطمئن نیستم واقعی باشی. هستی؟ اهمیتی هم دارد اگر واقعی نباشی؟ اگر یک جای این سرزمین پهناور به انتظار من ننشسته باشی؟ وقتی باد این طور ترسناک می وزد بدجور دلم می خواهد واقعی باشی. حتی اگر تا به ابد هم نشناسمت . وقتی باد این چنین بی رحم دلم را می لرزاند که چشمهایم خیس می شود و قلبم تند می زند، دلم تنها و تنها " تو" را می خواهد. یک"تو" ای که واقعی باشد.  "من" نباشد. از این" تو خود منی" شنیدنها بی زارم. از این کلاههای گشادی که این سالها مدام سرهم  گذاشته  ایم بیزارم. ازاین "تویک جایی هستی" ها که خرافات و مذهب تحویلمان داده است. از این" تو رو از تپش قلبت شناختم" ها که بی عشق به هم گفته ایم بی زارم. دلم یک "توای" می خواهد که به جز حضورش هیچ چیز هیچ چیز را جدی نگیرم. "تو ای" که من نباشد، خدا نباشد، آفریننده نباشد، مرد من نباشد، شوهرم نباشد، فرزندم نباشد، پدرم نباشد ، مادرم هم نباشد. حتی عاشقم هم نباشد. من یک "توای" می خواهم که فقط خود"تو" باشد. بی هیچ تعریف و پس و پیش.

من اینجا حس می کنم بر بام جهان نشسته ام وقتی باد می وزد. حس می کنم دنیا زیر پاهایم تکان می خورد. هنوز فکر می کنم زندگی واقعی ام اغاز نشده است. انگار تا پیدایت نکنم اغاز نمی شود. نکند ازاین بالا سقوط کنم بی آنکه پیدایت کنم؟ این بزرگترین ترس من از باد است. من از یافتنت هم می ترسم. اگر روزی بیابمت، اگر دستم را بگیری و گیسوانم را نوازش کنی؟ اگر دلیل حضور من بشوی؟ ان وقت دیگر چه کنم بااین حضورم؟ نه اینکه باید مثل آن افسانه چینی برم بالای آن کوه بلند در دل ابرها و بادها و برای یافتنت آرزو کنم؟ نه اینکه برای رسیدن به آرزویم باید دستهایم را باز کنم و رها شوم از آن بالا در ابر، در باد، درمه، در کوه؟ من از نیافتنت می ترسم و از یافتنت هم. ای "تو" ای که مال منی ،هستی؟حرفهای مرا میشنوی؟ میفهمی؟

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٩ - نیلوفر

   فرانسه-غرب-شرق و ادبیات   

ژان ماری گوستاو لوکلزیو فرانسوی نویسنده "بیابان" همین چند ساعت پیش نوبل ادبیات امسال را گرفت. یادم هست وقتی "بیابان " را خواندم زیاد ازش خوشم نیامد! از شخصیتها بدم نیامده بود ولی عرفان بازی این غربیها را دوست ندارم. اینهایی که در تضاد با فلسفه غرب به عرفان اسلامی پناه می آورند را دوست ندارم. آدم احساس می کند دارد کیمیاگر کوئیلو می خواند مثلا!  اینکه غربیها به فرهنگهای شرقی یا سرخپوستی گرایش پیدا می کنند البته بد نیست.خب برایشان جالب است. مگر نه اینکه نیچه و کانت برای ما هنوز از جالب ترین ها هستد؟! ولی بهتر نیست هرکسی خودش را بنویسند؟ یا حداقل تضاد دنیایش را بنویسد؟! گمانم بیابان البته جدای از آن مسائل چیزهای خوبی درباره مهاجرت و تضاد غرب و شرق داشت که جالب بود. احتمالا آنقدر از این حرفها بدم میاید که درست دقیق نشده ام در شخصیتهایش.  نمیدانم چیز دیگری هم از او ترجمه شده به فارسی یا نه. در هر صورت اینکه یکی از بزرگترین نویسنده های کنونی فرانسه برنده نوبل ادبیات باشد چیز غریبی است؟! کسی نمی خواهد درباره این مسئله چیزی بنویسد؟ اینکه دنیای ادبیات هم، دنیای تفکر و فرهنگ هم، بدجوری شرقی-غربی است؟!

 پی نوشت:

کتابهایی که از او به فارسی ترجمه شده : اینجا

لینک
۱۳۸٧/٧/۱۸ - نیلوفر

   زندگی جمعی-بخش آخر   

شاید در نگاه اول گمان کنیم تمایل به زندگی جمعی بعد از انقلاب در ایران کاهش یافته است. اینکه به دلیل محدودیت آزادیهای فردی ، زندگی های مخفی و دور از چشم جریان پیدا کرده البته ناز به اثبات ندارد ولی اینکه زندگی جمعی کاملااز بین رفته باشد صحیح نیست. در همین تهران شلوغ بی هویت، هنوز محله های فراوانی هستند که در مسجد محل، قهوه خانه سرکوچه، آرایشگاه مردانه سر پاساژ و یا حتی گیم نت های کوچک و زیرزمین اش ، زندگی جمعی سرحال و سرزنده ای در جریان است. گمان می کنم مجموعه همه این مسائل گواه باشد که ما هنوز خیلی دلمان زندگیجمعی می خواهد. دلمان همسایه و مهمانی می خواهد. تفریح اکثر ما، تنها و تنها دور هم جمع شدن است.ما از تنهایی طولانی جز غصه چیزی به یادمان نمی ماند. دلمان برای شمال رفتن دست جمعی پر می کشد. برای یک ویلای کنار آب که کلی خانوده از دوست و فامیل با هم توش چند روزی را به غذا خوردنهای دستجمعی، بازی و حرف زدن بگذرانند. از نظر اکثریت ما چنین مسافرتی بهترین رویایی است که می تواند اتفاق بیفتد و خستگی کار روزانه مان را به در کند.ولی چرا با وجود همه این علاقه شور جمعی چنین از هم گریزانیم؟ نتیجه ای که من از تحقیقات شهری برادرم گرفتم این بود که تهرانیها زندگی جمعی را دوست دارند ولی موانع و مشکلاتش را چنان دشوار می بینند که از خیرش گذشته اند

همگی ایرانیهایی که خارج از این سرزمین زندگی می کنند می گویند وقتی یک هم وطن می بینند معمولا ترجیح می دهند با او حرف نزنند. دوستی میگفت اگر قرار باشد اینجا هم با ایرانیهاباشیم و اخلاقهای بدشان را  تحمل کنیم دیگر چه نیازی بود مهاجرت کنیم؟! متاسفانه آمارهای دقیقی در این باره وجود ندارد. عده ای گریز ما را از زندگی جمعی را به تاریخمان نسبت می دهند. به تاریج تهاحمات بی امانی که به سرزمینمان شده است. به تاریخ شکستها و کشتارها.شکستهاییکه هنوز همچنان ادامه دارد. تاریخ ما پر است از عاشقان این سرزمین  ولی دقیقا به همان اندازه هم پر است از انسانهای خائن. انگار خیانت به دوست. به برادر. خانت به اب و خاک ازآن دردهایی است که سالهاست زخمش ناسور شده است. می گویند اینهمه باعث شده ایرانیها نسبت به هم بدبین باشند.نمی دانم این مبنای تاریخی چقدر درست است. صحبت علمی دقیق درباره اش نشنیده ام تا به امروز هرچه بوده حرفهای بدون سند است. البته فکر نمی کنم برای دیدن بی اعتمادی انسانها به هم نیازی به سند و مدرک داشته باشیم.گرچه دلائلش هنوز برایم حل نشده است. ما به همه حتی به نزدیک ترین اعضای خانوده هایمان هم بی اعتمادیم. همین است که انسانهای پیچیده و چند لایه ای شده ایم. بس که مدام برای همه نقش بازی می کنیم یادمان می رود اصلمان چه بوده از ابتدا. نقش بازی می کنیم تا خودمان نباشیم. چون از اینکه بقیه خود اصلی ما را بشناسند خیلی می ترسیم. مهمترنی دلیلش هم همان بی اعتمادی است. گرچه می شود برای این انزوا طلبیمان دلایلی مثل آنها که در قبل گفتم آورد. چیزهایی مثل اعتقادات مذهبی و فرهنگی ولی من کاملا فکر می کنم گریزمان از زندگی جمعی، که این روزها به گریز از جمعهای شلوغ خانوادگی هم انجامیده است ، دلیل بزرگتری دارد.

گمان می کنم مهمترین دلیل این بی اعتمادی - گر چه ممکن است ریشه در تاریخ یا حتی وضعیت سیاسی کنونیمان داشته باشد- عمیق تراست از این ها. گمان می کنم - و این گمانم تنها یک نظریه اثبات نشده است- از مهمترنی دلایل این بی اعتمادی و در نتیجه اش این پیچیدگی شخصیتی و خوددرگیری عذاب آورمان در این است که یا قانونی نداریم برای اجرای حق یا قانونمان حق را اجرا نمی کند. یعین دقیقا همان بحث عدالت که چندی پیش اینجا هم مطرحش کردم. اگر مشکل زندگی جمعی را از این دید نگاه کنیم دیگر بحثمان فقط تهران و ایران نیست. دامنه بحثمان کل جهان است. کل انسانهای زنده ای که روز به روز بیشر نسبت به هم بی اعتماد می شوند. در نتیجه روز به روز بیشتر از هم دور می شوند تا از گزند همدیگر ایمن بمانند.

انگار هنوز در این میان تنها باقی مانده عدالت و اعتماد کودکان هستند هنوز. انگار هنوز به انها  اعتماد داریم. هنوز اگر جایی و ذره ای به هم نزدیک می شویم به واسطه کودکانمان است. پاسخ دهندگان به پرسشنامه های برادرم همگی دوست داشتند خانه هایشان به نحوی مکانهای امن برای بازی و با هم بودن بچه ها داشته باشد. انگار هنوز بچه هایمان را در کنار بچه های دیگر امن می پنداریم گاهی. بهشان اجازه زندگی جمعی می دهیم. یاحداقل آرزویش را برایشان داریم. درحالی که همین پاسخ دهندگان اصلا راضی به داشتن یک سالن اجتماعاتدست جمعی برای همسایگان برای دور هم جمع شدن و حتی برگزاری گاهی گداری مهمانیهای خصوصیشان در این مکان نداشه اند.

فکر می کنم مهمترین مشخصه شهر کوچک سریال مرود علاقه ام نه در شهرسازی آن که در اعتمادی است که آدمهایش به هم دارند. اعتمادی که عمیق است و با هیچ بادی هر چند تند و مخرب، از بین نمی رود. اعتمادی که اساس و پایه زندگی جمعی است. اعتمادی که این روزها در حال کشیدن نفسهای آخر است.

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٧ - نیلوفر

   وقتی من امیلی میشوم   

خیال کن ساعت ٨ شب باشد. خیال کن شهرت شلوغ و دود آلود و خسته باشد. خیال کن از یک جلسه سه روزه طاقت فرسا تازه خلاص شده باشی. خیال کن از صبح حتی ده دقیقه هم ننشسته باشی و مدام راه رفته باشی .خیال کن آنقدر پله بالا و پایین کرده باشی برای سر و سامان دادن این سه روز که یادت رفته باشد درد پاها لابد دلیل دارد. خیال کن هیچ ماشینی نباشد برای سوار شدن. خیال کن هیچ اتوبوسی هم نباشد. خیال کن کل خیابان ولیعصر را از سر عباس آباد پیاده آمده باشی تا میدان ونک. خیال کن توی همه راه کتابهایت را گرفته باشی توی دستت و خوانده باشی چیزهایی که باید حفظ می شدی. خیال کن که خیال میکنی بهترین زمان برای حفظ کردن این چیزها همان پیاده روی اجباری ات باشد به علت ترافیک و نبودن هیچ وسیله نقلیه.

بعد خیال کن وسط میدان ونک، گوشه پیاده رو در تاریکی و شلوغی و ازدحام آنها که بی توجه و تند می گذرند پسر جوانی را ببینی ایستاده گوشه دیوار با یک آکاردئون بر دوشش. خیال کن می نوازد. خیال کن این را می نوازد. خیال کن خیلی خوب می نوازد.بعدش را نیازی ندارد خیال کنی. مطمئن باش می ایستی. احساس میکنی دخترک تنهای خوش قلبی هستی توی یک شهر شلوغ با آدمهای خوب و بد .احساس می کنی دلت می خواهد به همه کمک کنی. احساس می کنی یک چیزی یک جایی انتظارت را می کشد.  چه فرقی میکند شهر شلوغت پاریس باشد یا تهران. چه فرق میکند اسمت امیلی باشدیا نیلوفر؟

پسرک می نوازد و تو گوش می دهی. مردم می گذرند و تو گوش میدهی. اوج میگیری. فکر می کنی داری پرواز می کنی. فکر میکنی داری روی شهرت پرواز میکنی. نمی توانی نخندی. نمی توانی به پسر نگاه نکنی و نخندی. نمی توانی به امیلی - همان دخترک بی نظیر پاریسی فیلم " سرنوشت شگفت انگیز امیلی پولین" فکر نکنی. نمی توانی از ته ته دل خوشحال نباشی. توی کیف خالی روبروی پسرک پول می اندازی . نگاهت که می کند به رویش لبخند می زنی بعد همان طور بی خیال از آنها  که تو را و پسرک را موسیقی را و امیلی را نمی بینند در حالی که با صدای موسیقی سرت را تکان می دهی دور می شوی.

مطمئن باش یادت می افتد به این جمله فیلم:

یک نفر می تواند زندگی تو را تا به ابد تغییر دهد. او - امیلی- زندگی تو را تغییر خواهد داد.

 

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٦ - نیلوفر

   مهندس واقعی   

حتما یادت هست روزهایی را که توی راه پله های مدرسه می ایستادیم و حرف می زدیم. همان حرفها که پر از آرزو بود. فقط من و تو نبودیم. خیلی های دیگر هم بودند. قرار بود اینجا را بسازیم. سرزمینمان را میگویم. قرار بود حتما مهندس بشویم. یادت هست می خواستیم همه چیز را تغییر بدهیم؟ من البته نیمی از آرزویهای آن روزهایم مربوط به پدرم بود که مدام انگار این چیزها را به گونه ای توی گوشم می خواند!. به من می گفت که باید یک مهندس خوب بشوم. می گفت سرزمینت بدجور نیازمند توست. بسازش. حرف هر روزه اش بود. می گفت کاریت نباشد به موانع راه . تو بخواه و برو. یادت هست دلمان می خواست سازنده باشیم؟ می خواستیم تولید کنیم، بسازیم و همه چیز را تغییر دهیم؟ سال آخر دانشگاه که همگیتان رفتنی شدید مدام از خودم می پرسیدم پس چی شد؟ نه اینکه ناراحت باشم از رفتنتان نه اینکه ندانم چرا می روید ولی فکر می کردم اینکه " کار خوبی در حد و اندازه ما وجود ندارد" که نداشت هم یا " اینجا استعدادمان به هدر می رود" که می رفت هم آیا واقعا ارزش این را دارد آدم آرزوهای نوجوانیش را کنار بگذارد؟ اینها را البته می گفتم تا ماندن خودم دلیل داشته باشد لابد.

حالا شماها همگی توی رشته هایتان دکتر شده اید. همگیتان خیلی موفقید . به همه چیزی که حقتان بود رسیده اید و چقدر هم خوشحالم بابت تک تکتان ولی وقتی توی نامه ات رسیدم به این جمله  که به من گفته بودی" خوبه توی ماها حداقل یکی مون مهندس واقعی شده" نتوانستم یاد آن راه پله ها نیفتم.

من هیچ وقت خودم رایک مهندس واقعی حساب نمی کردم. حتی این روزها که کلی درگیرم روی این پروژه ، حتی این روزها که بار زیاد مسئولیت پروژه مدام روی دوشم سنگینی می کند، این روزها که شب و روز کار می کنم -و چقدر هم از لحظه لحظه اش لذت می برم-، حتی این روزها هم باز فکر نمی کنم مهندس واقعی ام.هنوز دارم یاد می گیرم.  انگار هنوز خیلی فاصله است تا آن مهندسی که در نوجوانی دلم میخواست باشم. خوشحالم که یادم آوردی مهندسم. خوشحالم یادم آوردی برای چه صبح از خواب بیدار می شوم. دقیقابرای همان حرفها که توی راه پله ها به هم می زدیم. شماها نیستید ولی بقیه هستند. اینکه با بهترین همکلاسیهای دوران دانشگاهم -آنها که نرفته اند-الان همکارم، اینکه مدام توی سر و کله هم می زنیم صبح تاشب و اینکه کافی است کمی سرمان را بچرخانیم تا ببینیم همگیمان مسئولیتهای مهمی داریم توی مهمترین پروژه ها ی کشورمان - و فرقی هم با آن ١٨-١٩ ساله های خام که توی سایت دانشکده می نشستیم تانوبتمان بشود ایمیلهایمان را چک کنیم نکرده ایم خیلی-کافی است برای اینکه به تو و راه پله ها باافتخار فکر کنم.

تو نمیدانی ولی من می دانم چقدر فاصله داریم با آن "ساختن" ی که آرزویمان بود. تو نمی دانی ولی من میدانم چقدر کار کردن اینجا فرسوده کننده است. چقدر باید دوباره کاری کنی. چقدر باید حرفهای بی سر و ته ادمهایی را گوش کنی که بی جهت مسئولیتهای بزرگ دارند. ولی اینکه مدام سر و کله می زنی ، مدام یاد می گیری که کارت را بهتر انجام بدهی ، که ثابت کنی به خدا طراحی تو چیزی کم ندارد از طراحی شرکت خارجی کافی است تو هم بتوانی یاد بگیری مدام، دقیقا همینهاست که همان "ساختن" است. گیریم هنوز به هیچ کدام از آن آرمانها هم نرسیده باشیم.

آرمان و آرزو برای این نیست که بهشان برسی، برای این است که موقع نهار وقتی با همکارها- که از قضا خیلیهایشان  را از روزهای دانشجویی می شناسی- نشسته اید و به حرفهای بی سر و ته کارفرما می خندید ، یادت بیندازد که بی جهت این جا ننشته ای. یادت بیندازد که تو یک "مهندس واقعی" هستی. حتی اگر هنوز خودت قبول نداشته باشی.

پی نوشت:

١- بحث زندگی جمعی را ادامه خواهم داد فردا

٢- آب دستتان است زمین بگذارید بروید این سی دی های همایون شجریان را که از شنبه به بازار آمده است بخرید.

٣-ماهنامه سینما- ادبیات این شماره یک عالم چیزهای مفید درباره سینمای آلمان دارد از دستش ندهید

۴-یکی می تواندبه من بگوید چرا من اینقدر کار نکرده دارم این روزها با اینکه مدام دارم می دوم؟!

 

 

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٤ - نیلوفر

       

پرچم و عصا

می نی بوس داردتوی خیابان انقلاب می رود. به سمت امام حسین. از همه پنجره هاش پرچم های آبی بیرن زده. از هر پنجره حداقل دو تا کله به زور آمده بیرون. از بعضی ها تا چها تا هم بیرون آمده.جوان. خیلی جوان.   می خوانند. یک شعر بی سر و ته که هر چه می کنم نمیفهممش. خوب نمی خوانند. خسته اند. فکر کن لابد از 8 صبح تا الان که 7 شب است یک بند خوانده اند. چقدر فریاد زده باشند خوب است؟ به بچه هایی می مانند که انگار وظیفه ای جز سرود خواندن ندارند  وگرنه نمره هایشان کم می شود. به زور دستها را بالا و پایین می برند تا پرچمها تکان بخورد. بوق هم می زنند گاهی. دوستشان دارم نه فقط به این دلیل که استقلالیند! چون شور جوانی و عشقشان در چشمهای خسته شان می درخشد. ترافیک است. باکیشان نیست. انگار دوست ندارد برسند. اگر برسند این روز بی نظیرشان تمام می شود. مگر در زندگیهای تکراری خسته کننده شان چند روز دارند این چنین؟ توی پیاده رو پیرمردی ایستاده . با عبای قهوه ای و عمامه سفید و عصای بلند مشکی. پسرها می بینندش. گمانم دارد پسرها را نگاه می کند. یکی از پسرها بلند داد می زند: حاج آقا رو اونجا! بقیه هم پیرمرد را نگاه می کنند. بعد نمی دانم چرا یکی از پسرها همانطور که تا کمر خم شده از پنجره شروع می کند با دو دستش محم سینه می زند. بقیه هم به تقلید از او. همان طور که شعر بی وزن و قافیه شان را می خوانند می خندند و سینه می زنند. پیرمرد می خندد. عصایش را بلند می کند و برایشان توی هوا تکان می دهد. پسرها محکمتر سینه می زنند. انگار قانون نانوشته ای بین همه هست که وقتی سینه می زنی داری کاری می کنی باب میل پیرمرد. خود پیرمرد هم می داند انگار. خوشش می آید و می خندد و هی عصا را تکان می دهد برایشان. می نی بوس پسرها دور می شود. همان طور که بوق می زند و جوانهایی سیه زن تا کمر از شیشه های باز خم شده را با خودش می برد تا از فردا صبح امید بازی برگشت، تنها شوق از خواب بیدارشدنشان باشد.

****

زن بودن

آیا این غم انگیز نیست که یک دختر شاگرد اول دکترای علوم سیاسی با یک پایان نامه درست و حسابی درباره سیاست نفت دارد  با یک خواستگار از آمریکا آمده دکترپوست ازدواج می کند که برود بنشیندتوی لس آنجلس ؟ آیا غم انگیز نیست که تا به حال دو بار بیشتر پسر را ندیده است؟ غم انگیز نیست این حکایت تکراری تکراری تکراری؟ کاش میشد زن بودن را تعریف کرد.

 

لینک
۱۳۸٧/٧/۱۳ - نیلوفر

   درد نسل من - کنعان   

لذتی که از دیدن "کنعان" بردم وصف ناشدنی است. اصلا هم بر نمی گردد به اینکه چه جور فیلمی است. کنعان برای من مثل یک تجربه خیلی خصوصی و عمیق بود.

درست سه سال پیش شروع کردم به نوشتن از دختری که اسمش بهناز بود. صبح تا شب توی ذهن من می چرخید. چه شبهای زیاد که تا صبح به سقف چشم دوختم و به بهناز فکر کردم. نیم توانستم داستانم را تمام کنم.پایانش را نمی دانستم. همه چیز بهناز گیجم می کرد. تصمیم گرفتم بعد از 9 ماه نوشتن ، داستان را جمع و جور کنم و برای دوستانم بخوانم . شاید کمکم می کردند. بهناز دختری بود درس خوانده. ایرانی با یک پسر 9 ساله . شوهر خوبی داشت. حامد مهربان ، روشنفکر و دوست داشتنی بود. بهناز و حامد عاشق هم بودند.هیچ مشکل مالی یا خانوادگی هم نداشتند. ولی بهناز اصلا از زندگیش راضی نبود.گیج و سردرگم و بینهایت ناراحت بود. داستان را که خواندم دخترهای کلاس آرام بودند و فکر می کردند. پسرها چپ چپ نگاهم کردند. یکیشان گفت: خب که چی؟! این چه مرگشه؟! . ازاینکه با وجود 9 ماه تلاش نتوانسته بودم بفهمانم که بهناز- این زن ایرانی هم نسل من - دقیقا چه مرگشه ناراحت شدم. آنقدر که دیگر سراغش نرفتم. دخترهای کلاس می گفتند داستان خیلی خوبی بود یکی دو تاشان حتی ساعتها با من درباره بهناز حرف زدند. ولی من بهناز را گذاشتم کنار.

بعد دیشب، توی سالن سینما وقتی مینا را دیدم - با بازی بی نظیر ترانه عزیز- و مرتضی را - با  بازی خیلی خیلی دوست داشتنی محمدرضا فروتن عزیز- حس کردم دارم بهناز و حامد را می بینم.

خیلی خوشحالم که بهترین های کنونی سینمای ایران یعنی اصغر فرهادی و مانی حقیقی مینا را نوشته اند. چهارشنبه سوری یادتان هست؟یک داستان ساده انچنان عمیق بود که تا ته ته وجودت رخنه می کرد. حالا اینجا داستان طلاق مینا و مرتضی داستان عشق علی و مینا و داستان آذر ، داستان مرگ مادر و بچه ای ناخواسته. همه و همه داستانهای تکراری سریالهای بی سر و ته تلویزیونی این سالهاست. ولی مانی حقیقی نوشته آن را و اصغر فرهادی. همین است که عمیق عمیق عمیق است.

کنعان دقیقا داستان نسل من است. داستان شوریدگی و سرگشتی ماست. اگر داریوش مهرجویی حیرانی نسلش را با هامون شعار داد و کپی کرد مانی حقیقی درد اصلی نسلش را با ذره بین بزرگ کرد. شعار نداد دقیق دقیق نشانش داد. کنعان عشق مینا و مرتضی را تعریف نمی کند. عشق علی و مینا را هم. گم گشتگی آذر را هم و پناهش را به علی . این چیزها تعریف ندارد. تاکید هم ندارد. واقعیتی است که فقط باید نشانش داد. و مهاجرت. این بمانم و بروم ها. این گیر کردن بین ارزشهای انسانی و زندگی ایرانی . این هیچ چیز نشدمها. این هرز رفتنها. این دلتنگی ها. ایرانی بودن ها. سر هم کلاه گذاشتنها،قانع نبودنها. این ها همه درد نسل من است. تعریف دوباره زن بودن، درد نسل من است و اصلا هم یک درد زنانه نیست. مردها بیشتر دارند دردش را می کشند شاید. مردهایی دقیقا مثل مرتضی.حتی مردهایی دقیقا مثل علی.مردهایی که حاضر نیستند در تعریف سنتی مرد ایرانی جابگیرند مردهایی که نمی توانند جا بگیرند چون می دانند و فکر می کنند و حالا گیچ و سرگردان عشقند. حیران زنهایی مثل مینا هستند.حتی در تعریف زن بودن هم شک کرده اند. و مگر خود مینا شک ندارد؟ دقیقا وقتی شال کادوی مادر شوهرش را می پیچد دور شانه هایش و کنار دریا اشک می ریزد؟ آیا دقیقا از خودش نمی پرسد چرا من این گونه ام؟؟ آیا از ته دلش فریاد نمی زند چرا؟؟

یکی دو تا صحنه از فیلم به راستی شاهکار است. یکی سکانس خاکسپاری با ان موسیقی دل انگیز و چشمهای فروتن که همه چیز را می گوید. و یکی صحنه جاده و مه و گاو و نهر که گمانم از سکانسهای بی نظیر سینمای ایران است. ارامش مینا در خانه خالی علی هم با آن گلدانهای سر حال. و شاید از همه بهتر پناه گرفتن مینا با صورت خونی در آغوش مرتضی باشد در تاریکی.

یکی دو تا مسئله اما در فیلم نامه بود که گمان می کنم نبودنش هم مشکلی در داستان ایجاد نمی کرد. مهمترینش قضیه بچه بود.اگر سکانش گریه مینا در اغوش مرتضی نبود شاید ما برای اینکه عمق رابطه این دو نفر را در طول این یک سال کشمکش بر سر جدایی بدانیم نیاز داشتیم "دیالوگ بی نظیر : دلم برایش سوخت " را بشنویم و خب طبیعتا بارداری مینا را ببینیم ولی نگاهها هم حتی این را به خوبی بازگو می کردند. کل فلسفه وجود داشتنن این بچه به گمانم زائد بود. این مشکل چه در به وجو آمدن و چه در حل شدندش (حل شد؟!)نیاز به بچه نداشته و ندارد. خود وجود نداشتن بچه بعد از ده سال بازگو کننده  همه چیز هست. و دیگری دوست مبارزات سیاسی آذر که 20 سال پیش مرده بوده است یک جورهایی زائد بود. به طور کلی اذر نسل قبل از مینا است. او هم شوریده و سرگردان است. همان نسل سوخته انقلاب است. همان است که نسل من دوستش دارد و ندارد. مینا همه وجودش از آذر است ولی هیچ تاییدش نمی کند. نسل من یکی از عوامل سرگردانیش این است که میخواهد نسل اذر نباشد ولی نمی داند چطور. گرچه عمیقا نسل آذر را و ارمانگرایشان را دوست دارد.

از اینها که بگذریم فیلمنامه کنعان خیلی خیلی عالی است. هیچ دیالوگ اضافه یا بی ربط ندارد. هیچ حرکت دوربینی نیست که چیزی به دانسته تو اضافه نکند درباره گذشته و آینده کاراکترهایت. چیزی که نیاز است حتما  درباره آنها بدانی.کنعان یک داستان جذاب عمیق است از نسل من دقیقا آن طوری که هست.

از مانی حقیقی البته کمتر از این هم انتظار نمی رفت. خیلی خوشحالم که او هست و می نویسد و فیلم می سازد. خوشحالم لیلی گلستان برعکس پدرش ایران ماند و تلاش کرد و خوشحالم که مانی حقیقی را برای ما گذاشت. برای ما گذاشت تا درد سرگردانی مهاجرت را در نسل خودش فریاد بزند.درد انسان مدرن سنتی بودن را. دردی که سیاسی نیست. اقتصادی هم نیست. اجتماعی است.دردی که تاریخ آن رادرد زمانه ما خواهد دانست. به سند واقعیتهایی مثل "کنعان".

این نوشته من یک نقد سینمایی نیست گمانم کنعان ایراد و اشکال کم نداشته باشد. کمی خسته کننده و کشدار است گاهی . این نوشته من یک تجربه شخصی است و یک دفاع از نویسندگانش چون خوب میدانم نوشتن چنین موضوعی چقدر سخت است. میدانم چقدر سخت است دردی را بنویسی که هیچ نشانه خارجی ندارد. دردی که هنوز شاید جامعه ات دردش را نمی فهمد. من یکسال برای نوشتن رابطه ای مثل مینا و مرتضی تلاش کردم و نشد. همین که اصغر فرهادی و مانی حقیقی جمع و جورش کرده اند برایم کلی ارزش دارد.

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٢ - نیلوفر

   بدبینی - رقص و صداقت   

دیشب آقای اریک امانوئل اشمیت به وسیله آقای فرهاد آئیش دوست داشتنیمان گذاشته بود توی دهان آقای محمد رضا فروتن که : " آدمهای متفکر همیشه بدبینند" ما هم گفتیم : "عجب"!

* تله تئاتر (( خرده جنایتهای زن و شوهری)) نوشته اریک امانوئل اشمیت - کارگردان فرهاد آئیش با بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی. شبکه چهار

****

آرام. لطیف. زنانه

یک لیوان قهوه داغ تلخ سیاه گرفته ام دستم. موهایم را ریخته ام دور شانه ام .پیانو می نوازد. آرام. دستهایم را باز می کنم.انگشتهای دست راست پیچیده شده به  دستگیره فنجان بزرگ سفالی که بخارش به هواست. چشمهایم را می بندم. سرم را با صدای دلنواز پیانو تکان می دهم. آرام به چپ آرام به راست. نفسهای عمیق می کشم.روی پنجه ها بلند می شوم. قدمهای بلند بر می دارم. روی پنجه. ارام. لطیف. زنانه. یک جایی هستم که نمی دانم کجاست. یک جایی که صدای موسیقی اش را از دوردستهای می شنوم. و بوی قهوه اش را. دست راست را می آورم جلوی صورتم. حالا بخار قهوه می خورد به پوست صورتم. دست چپم هنوز باز است. چشمهایم بسته و سرم تکان می خورد . عقب می رود. موهای بلندم می رسد به کمر لابد حالا. جلو می آید. هنوز روی پنجه ام. می چرخم. آرام . لطیف. زنانه.با یک دست جمع شده تا زیر صورت و یک دست باز. می رقصم با خودم و فنجان قهوه ام و بوی مست کننده اش. آرام. لطیف. زنانه

****

صداقت

همه چیز این روزهایم را دوست دارم. کارم را دوست دارم. پروژه را دوست دارم. همکارها را دوست دارم. خانه ام را دوست دارم. هوای خنک عصرها را دوست دارم. سردرگمی ام را برای آینده دوست دارم. بی برنامگی هدفمند برنامه دارم را دوست دارم. تنهایی رقصیدنها و بالا و پایین پریدنهایم را دوست دارم. داستانی را که می نویسم دوست دارم. آنقدر که شاید این بار جرات کنم منتشرش کنم.کتایهایی که می خوانم را دوست دارم. آهنگهایی که گوش می کنم را دوست دارم. فیلمهایی که می بینم را دوست دارم.اینکه وقت استراحت و خواب ندارم را دوست دارم. اینکه مدام پی چیزی هستم را دوست دارم.اینکه هر روز پرانتز جدید در زندگیم باز می کنم بی ترس از تلاش را دوست دارم.انگار هر کاری شدنی است.حس می کنم یک گل نیلوفر درست و حسابی شکفته تازه و شادابم.

روزهای اول جدایی ام بزرگترهای فامیل ناراحتم بودند. هنوز در تعریف ذهنیشان دختر طلاق گرفته یک جورهایی شکست خورده بود. می ترسیدند از جامعه. نصیحتم می کردند که از حالا جامعه ات جوری دیگر نگاهت خواهد کرد. مدام گفتند مراقب باش. مرا می ترسانند از آدمهایی که قرار است سر راهم قرار بگیرند.حالا سرخوشی و شور و امنیتم را  که می بینند متعجبند. گاهی برای اطمینان چکم می کنند: مطمئنی خوبی؟! . حالا به باور رسیده اند که همه چیز خوب خوب است. که جامعه دور و بر من اصلا آن طور که فکر می کنند بد نیست. آدمهای زیادی توش هستند که صادق و پاک و مهربانند. که بهتر از همیشه ام و پر از انرژی . که توی یک ماه گذشته به اندازه ۵-۶ سال کارهای بزرگ کرده ام. که زنده زنده ام. من همیشه به همه حقیقت را گفته ام. تا ته ته حقیقت را. دقیقا آن طور که هست. حالا دیگر خوب می دانم تنها و تنها حقیقت است که در نهایت به نفع  آدمی است. امروز دوباره راه حقیقت را انتخاب کردم در یک دوراهی کوچک دیگر. با کمی دلهره و بدبینی. خوشحالم که وقتی حقیقت را می گویی از ته دلت. می رود می نشیند ته دل آن که روبرویت نشسته. و انگار همین صداقت است که تنها راه پیروزی های نهایی است. دوست دارم به مردم سرزمینم بگویم اینقدر پنهان کاری نکنند از ترس . بگویم نگویم نکنند. به کسی بر میخورد یانمی خورد نکنند. چه چیز به نفع و ضررشان است نکنند.مهربان باشند و صادق و پرتلاش.حقیقت اصلا سخت نیست. صداقت در همه چیز تنها راه آرامش مطلق است. و مطمئن باش تا آرامش نداشته باشی هیچ موفقیتی اهمیت ندارد.صداقت تنها راه شکفتگی و شادابی کامل است. تنها راه دوست داشتن.

لینک
۱۳۸٧/٧/۱۱ - نیلوفر

   زندگی جمعی 2   

یک حوض بزرگ وسط خانه بعد دور تا دورش اتاقهای تو در تو. یک حیاط با گل و درخت و یک عالم همسایه که از همه چیز هم باخبرند. از اینکه کی با کی دعوایش شده تا فوری بروند آشتی بدهندشان. کی باردار است تا برایش نوبرانه بیاورند. کی تازه عزیزی را از دست داده تا دورش را بگیرند و احساس غم را از او دور کنند. اگر کمی در تاریخ معاصرمان دقت کنیم همه خانوده های ایرانی چنین زندگی می کرده اند. این جمع دور هم نه همسایه هایی غریب که اکثرا یک جمع بزرگ خانوادگی بوده است. برادرها و زنهایشان. دامادها . پسرعموهایی که فوری با دختر عموهای اتاق بغلی ازدواج می کرده اند. همه اینها احتمالا از دید امروزی ما خیلی شیرین است. شله زرد پزانها یا سمنو پزانها. آش نذری و افطاریهای دست جمعی. چنین زندگی یا چنان فریبنده است که هنوز خیلی از ما که حتی سالهاست از ایران دور هستیم هم آرزویش را داریم. ولی شاید بهتر باشد کمی هم از دید جامعه شناسی به این زندگیهای جمعی/خانوادگی نگاه کنیم. زیاده گویی نیست که مهمترین دلیل این زندگیهای جمعی نه لذت از کنار هم بودنش که نیاز اقتصادی بوده است. وقتی پسرها باید راه پدر را ادامه می دادند وقتی تخصصی نداشتند و راهی هم برای به استقلال مالی رسیدن جلوی رویشان نبوده و یا اجازه اش را نداشته اند یا همتش را هم خب طبیعی است که پدر زیر شانه هایشان را بگیرد . حقیقتا هم چیز خوبی است. به قول آن جمله زیبا: ایستادن پسران بر شانه پدران است. ولی همه این خوبیهای زندگی جمعی تا زمانی است که مشکلات وجود ندارد. تا وقتی اوضاع اقتصادی خانوداه خوب می چرخد، کسی بیمار نیست یا کسی آن وسطها خلاف کار نمی شود. دقیقا لحظه به وجود آمدن مشکل است که تو آرزوی استقلال کامل داری. زندگی جمعی ایرانی که از روی اجبار اقتصادی بنا شده است پایه هایش بسیار لرزان است. چون به آدمهایش اجازه اسقلال شخصیتی نمی دهد. شخصیتشان را جمعی معنا می کند و چه دردهای اجتماعی که از این نداشتن استقلال نمایان می شود. همه دعوای عروس/مادر شوهر/خواهر شوهر - که گاهی به قتل های مرگ بار هم کشیده است -نه نتیجه بدی آدمها یا حتی نادانیشان  که نتیجه نیاز اقتصادی/شخصیتیشان و زندگی جمعیشان درکنار هم بوده است. جالب این است که کل این مسئله اصلا ربطی به ایران هم ندارد. حقیقتا انسان زندگی جمعی را دوست دارد. حتی آن انسانهای سرد و تنهایاروپای شمالی که به تنها زندگی کردن معروفند هم مطمئن باشید یک زندگی شیرین دست جمعی را ترجیح می دهند ولی مشکلات زندگی جمعی ناشی از عدم استقلال به قدری پیچیده است که بسیاری از انسانها عطایش را به لغایش بخشیده اند.

حالا فرض کنیم در دنیای امروز که آدمها بیشتر اسقلال مالی شخصیتی دارند چه؟ چرا زندگی جمعی در ایران هنوز طرفدار چندانی ندارد؟ پرسش شوندگان در تجقیق برادرم به این سوال پاسخ جالبی داده اند:

فرض کنید 100 متر مربع فضا(غیر مسکونی) وجود دارد. ترجیح می دهید همه اش را به طور جمعی با 10 نفر دیگر شریک استفاده کنید یا ترجیح می دهید آن فضا به 10 فضای 10 متر مربعی تقسیم شود و قفل و کلیدداشته باشد به طور شخصی؟ سوال اصلا نپرسیده این فضا کجاست ومورد استفاده اش چیست؟ برای بازی است ؟ورزش؟ کار ؟ جالب است بدانید که اکثر تهرانیهای پرسش شونده  یک دخمه 10 متر مربی با قفل و کلید را ترجیح میدهند.

البته موارد مهمی در این موضوع  همیشه دخالت دارد. مسائلی مثل اعتقادات شخصی و مذهبی ایرانهای- محرم بودن و ...- و موضوعات اجتماعی عمیق تری مثل نیاز به چشم و همچشمی یا آبرو داری و ... . همه اینها باعث می شود کمتر خانوده تهرانی علاقه داشته باشد مثل ساکنین شهر خیالی سریال ما مهمانیهایش را در میدان اصلی شهر برگزار کند.

این البته از خصوصیات شهر تهران است. از خصوصیات شهرهای بزرگ است. چرا که این شهرها به علت مهاجرت دائمی، آدمهایی از یک دست و فکر ندارد. آدمهایی که مثل هم باشند ندارد. تجربه نشان داده که در صورت وجود استقلال کامل مالی و شخصیتی و نزدیکی فرهنگی ساکنین شهرکها توانایی زندگی جمعی خوب و خوش را کنار هم دارند.در همین تهران خودمان هم دارند. کافی است در طراحی فضا ها همان مسائل فرهنگیشان لحاظ شود و از همه مهمتر اینکه حتما همگیشان به نحوی در اداره شهرکشان دخالت مستقیم داشته باشند. گلکاری کنند، بنایی کنند و ... شاید همه ما با خانوده هایی برخورد کرده باشمی که زندگیشان را در فلن شهرک یا مجتمع به علت شور جمعی حاکم بر آن از بهترین سالهای عمر خود می دانند.

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٧/٧/۱٠ - نیلوفر

   زندگی جمعی -1   

چندی پیش از لورلای گیلمور نوشتم. همان شخصیت اول سریال دوست داشتنی دختران گیلمور. هم او که به هنگام خوشی و ناراحتی همیشه و چند باره زندگی ساده و شور انگیزش را نگاه میکنم.البته علاقه من به او و دخترش مطمئنا نتیجه ذهن خلاق خانم ایمی شرمن - نویسنده- است ولی خوب می دانم در کنار این دو شخصیت اصلی کلی از جذابیت های غیر قابل انکار سریال محیط زندگی این دو نفر است.

داستانهای کوچک سریال در یک شهر خیالی کوچک در ایالت کنتیکت نزدیک نیویورک اتفاق می افتد. شهری که به قول ساکنینش سر تا تهش را قدم بزنی ٢٠ دقیقه هم طول نمی کشد. این شهر یک مکان تفریحی /استراحتی برای ساکنین ابر شهرهای شلوغی مثل نیویورک است. پر از زندگی ساده و فعالیتهای دست جمعی.

شهر یک میدان اصلی دارد. وسط میدان یک آلاچیق بزرگ است که تقریبا همه جشنها و میهمانیهای بزرگ شهر آنجا برگزار می شود. (اگر هوا خوب باشد) . یک مدرسه با امکانات عالی ، یک سالن ورزش،یک کتاب فروشی ، یک استودیوی موسیقی ،یک کلاس رقص،  چندین رستوران کوچک و یکی دو تا هتل برای پذیرفتن توریستهایی که به دنبال آرامشند تقریبا همه فعالیتهای جمعی شهر را خلاصه کرده اند. شهر سالن سینمای بزرگ ندارد. یک سالن کوچک دارد که فیلمهای قدیمی پخش می کند. بیشتر شبیه هال یک خانه است. با مبل و میز و یک تلویزیون بزرگ.

مردم شهر هفته ای یک بار دور هم جمع می شوند و به مسائل ریز و درشت شهرشان می رسند. تقریبا همه قوانین شهری در این دور هم جمع شدنها تصویب می شود. آنها خودشان شهردارشان را انتخاب می کنند و نوسازی شهر را هم با برگزاری جشنهای خیریه و کمک مردم انجام می دهند.

تقریباهمه ساکنین این شهر کوچک روزانه یک زندگی جمعی را تجربه می کنند. مثل یک خانواده بزرگند. خانوده ای که مثل همیشه باعث می شود تو بتوانی به او تکیه کنی ولی بسیاری از مواقع هم سد راهت می شود. این شهر هم مثل همه خانوده ها مردمش فضولند، به کار هم خیلی کار دارند آنقدر که گاهی به ضرر هم رفتار می کنند

اگر سریال را دیده باشید تقریبا شما هم عضوی ازاین خانواده می شوید. اخلاق آدمهای شهر دستتان می آید و خوب میدانید به هنگام سختی اصلا تنها نیستید. خوب می دانید به هر بهانه ای در میدان شهر جشنی برپاست و خوب می دانید که چقدر دل کندن از این زندگی جمعی کار دشواری است.

گاهی فکر می کنم چقدر آرزو داشتم من هم عضوی از این خانواده بزرگ بودم . مثلا جنش اول پائیزمان را وسط شهر میگیرفتیم و توش شعر می خواندیم و می رقصیدیم. یا مثلا مسابقه مارتن رقص ٢۴ ساعته برگزار می کردیم یا مثلا یک روز در سال همه مردم شهر به پیک نیک می رفتند آن هم پیک نیکی که سبد خوراکیهایش را باید زنها درست کنند بعد مردها  به طور مزایده ای سبر دختر دلخواهشان را بخرند.

قصدم ار نوشتن درباره این شهر خیالی اصلا این نبود که درباره سریال بنویسم. می خواهم درباره زندگی جمعی بنویسم. موضوع خیلی جالبی که پروژه معماری برادرم درباره اش بود. موضوعی که در جامعه ایران و با فرهنگ سیاسی /اجتماعی ما بسیار پیچیده است . برادرم دراین راه در چند سطح مختلف نظر سنجی انجام داد. نتایج این  نظر سنجیها گره های کور زیادی از جامعه را برای من زیر ذره بین برد...

ادامه دارد...

ادامه دارد....

 

لینک
۱۳۸٧/٧/۸ - نیلوفر

   دنیایی که زن است ولی نمی آفریند   

آنقدر دلم برای تئاتر شهر و چهارسو و سایه تنگ شده بود که زیاد هم فرقی نمی کرد نمایش چه باشد. مطمئن بودم لذت خواهم برد. می دانستم لورکا نمایشنامه های زیبایی دارد.ولی هیچ کدام را نخوانده بودم. همیشه از اینکه نمایشنامه خوان خوبی نبوده ام ناراحتم. از توصیفات بین دیالوگهای متن نمایشنامه خوشم نمی آید. همین باعث شده لذت خواندن بسیاری از بهترین تخیلات بشری را از دست داده ام.

"یرما" از معروف ترین نمایشنامه های لورکاست. گمانم معنی یرما همان جهان باشد. دنیا. دنیایی که البته زن است .  بعد از دیدن نمایشنامه  خوشبختانه موفق شدم متن را جدا گانه بخوانم و باید بگویم آقای رضا گوران واقعا برداشت زیبایی از این اثر بسیار قوی لورکا ساخته است.

یرما یک زن است. بزرگ و مهربان و پاک. مثل دنیا. مثل زمین. یرما عاشق نیست. گرچه شوهرش را دوست دارد. گرچه همه تلاشش در زندگی از صبح تا غروب این است که شوهرش راحت باشد و غصه ای نداشته باشد ولی یرما عاشق شوهرش نیست. یرما خائن نیست. یرما آرزو دارد همه حفره های توخالی زندگیش را که مدام هم بهشان فکر میکند با بچه پر کند. یرما در آرزوی مادر شدن می سوزد. یرما بچه دار نمی شود. هیچ کس نمی تواند پیچیدگی شخصیت یرما را درک کند. این که چرا از زندگیش راضی نیست. اینکه چرا دلش عشق می خواهد. یرما عاشق مردی می شود. ولی با شوهرش می ماند. یرما خائن نیست.... داستان به همین سادگی است. ولی لورکا ازهمین داستان ساده یک روایت سورئال از زوال تدریجی بشر نوشته است. حکایتی بسیار شاعرانه پر معنی و بسیار واقعی در عین فراواقعی بودن.

یرما را تقریبا می توان یک شعر تلخ خیلی خیلی زنانه به حساب آورد.گرچه انسانیت در این اثر لورکا کاملا زنانه است و تا حدی مشکلات جامعه مردسالارانه اسپانیا را هم می توان در آن دید - و چقدر به همین دلیل باور پذیر است برای ما- ولی جهان بینی یرما کامل است. جالبی ماجرا این است که این اثر در عین شاعرانه بودن بسیار دردناک و خشن است. مرد- چه عاشق دلخسته و چه شوهر خودخواه- هیچ کدام شب بیداریهای یرما را و تلاشش را برای پاک ماندن نمی فهمند. یرما در دنیایش تنهاست . او بار دنیاهای درونش را چنان سنگین به دوش می کشد که روزی می شکند. روزی که همین یرمای مهربان در یک صحنه شاهکار دست به چنان خشونتی می زند. او نه تنها آفریننده نیست که از بین برنده می شود. همین جا دقیقا تلخی زنانه عمیق جهان بینی شاعرانه لورکا پیدا می شود.

روایت رضا گوران از این اثر اما حکایت دیگری دارد. همه پیچیدگیهای یرما را رضا گوران با سه تکه از وجود او نشان داده است. یرما در تمامی لحظاتش یک بعد ندارد. او حداقل سه نفر دیگر هم هست. یکی دو وجه زنانه و یک وجه مردانه مدام در شخصیت یرما رژه می روند. محکوم می کنند، وسوسه می کنند داد می زنند. قتل می کنند خیانت می کنند خیال بافی می کنند ...این تکه ها هر کدام برای خودشان مستقلند و هرکار دلشان بخواهد می کنند . همین است که یرما گیج و خسته و درمانده و تنهاست. اینجاست که یرما دقیقا یک جهان کامل می شود. جهانی که لورکا مثل همه هنرمندان بزرگ آینده اش را چنین پیش بینی می کند: خشونت.

طراحی صحنه و لباس نمایش را خیلی دوست داشتم زیرا کاملا همه پیچیدگیهای درونی یرما را نشانت می دهد. گوجه فرنگی های قرمز و پارچه های سپید همه چیز را درباره جهان خواهند گفت.

یرما ساعت ٨ و نیم  در سالن سایه تئاتر شهر روی صحنه می رود. از دیدنش خودتان را محروم نکنید.

پی نوشت:

این مصاحبه با امیر حسن چهلتن را بخوانید. هنوز هم معتقدم "تهران شهر بی آسمانش" بی نظیر است.

اینجای مصاحبه یک لبخند بزرگ می نشاند روی لب ما!:

"نقش زن ها در داستان هایتان بسیار برجسته است. چرا؟

آنها سوژه های بسیار جالبی هستند؛ مردها چه دارند که ارزش بازگو کردن داشته باشد؟"

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/٧/٧ - نیلوفر

   تهران سیاه من   

چشمهایم می سوزد. یک جایی توی سرم، درد می کند. گاهی از کنار شقیقه چپ می رود به راست. گاهی روی پیشانی است.گاهی پشت سرم است. برای خودش حرکت می کند. 

همه همکارها امروز چشمهایشان کمی سرخ شده است. بی حال و دلزده و خسته اند. نه انگار که شنبه باشد و انرژی اول هفته.

توی تاکسی همه سرهایشان را به گوشه ای تکیه داده اند و و پلکها را بسته اند. دم غروب است. ترافیک است. اتوبوسی از کنارمان می گذرد. تاکسی گازسوز است و بوی نشتی گاز می دهد.حالا دیگر مطمئنم سر همه آدمها، چه آنها که توی تاکسی آرام لم داده اند و چه آنها که تند تند توی پیاده ولیعصر را بالا می روند سر همگیشان درد می کند. چیزی جایی گوشه جمجمه هایشان هست که محکم فشار می دهد روی چشمها. خستگی نیست. دود است.

اینجا، یک روز اول پاییز، تنها نشسته توی تاکسی، فکر می کنم که باید برای اینهمه سیاهی و دود کاری کرد. من ، باید کاری بکنم. دلم بدجور هوای نمناک و خوش بوی اول مهر می خواهد. فکر می کنم به راههایش. شاید بشود کاری کرد. شاید.

***

پیغام خصوصی به یک دوست خیلی عزیز

از ظهر تنها و تنها به فکر تو ام و آن نازنین کوچک که دیگر نیست. می دانم خیلی خیلی بزرگتر از این هستی که دلت را ناشاد کنی. بدان تنها که خوب خوب درک می کنمت. بدجور توی غمت شریکم و به همین دلیل می دانم که میدانی روزهای خوبی در انتظارت هستند. اینها را اینجا می نویسم برای خودم و خودت تایادمان نرود چقدر باید دنیایمان را دوست بداریم. دقیقا همانطوری که هست. گرچه می دانم که می دانی. خیلیهاش را از خودت آ موخته ام.

لینک
۱۳۸٧/٧/٦ - نیلوفر

   شنل نامرئی من   

اولین باری که هری، رون و هرمیون آن شنل نامرئی را کشیدند سرشان و رفتند سنگ جادو را پیدا کنند فکر کردم به اینکه چقدر عالی می شد آدم یک شنل نامرئی درست مثل مال هری داشت.

مثلا فکر کردم اگر شنل نامرئی ام را می پوشیدم حتما اولین کاری که می کردم این بود که می رفتم سوار هواپیما می شدم و بدون بلیط و ویزا به هر کجای دنیا که دلم می خواست سفر می کردم. حقیقتا خیلی دلنشین است که با شنل نامرئی ات قوانین مرزبندی کشورهای جهان را بشکنی. ولی خوب که فکرش را بکنی هیچ دلم نمیخواست وقتی از فرودگاه بیرون آمدم و به راحتی بدون ویزا از صف پاسپورت چک گذشتم باز هم نامرئی باشم. اتفاقا دلم میخواهد خیلی هم مرئی باشم. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم توی خود هواپیما هم بهتر است مرئی باشم.فرض کن مثلا دارم می روم آمریکا. ١٠ ساعتی که توی راهم وقتی نامرئی ام یعنی باید با هیچ کس حرف نزنم؟ خیلی سخت است. هیچ دوستی پیدا نکنم؟ درباره هیچ کس و هیچ چیز اظهار نظر نکنم؟ خدا کند بشود چند تا کتاب خوب آدم با خودش ببرد زیر شنل نامرئی کننده اش. وگرنه زندگی خیلی غمبار می شود.

گمانم اگر شنل نامرئی کننده داشتم همیشه نگران بودم یکی بدزدتش. بعد نامرئی بشود بیاید مرا در مواقع تنهایی و خیلی خصوصی نگاه کند و غش غش به من بخندد. مثلا وقتی در حال مسواک زدن برای خودم بالا و پایین می پرم و توی آینه شکلک درمیآورم. یا مواقعی که برای خودم فیلم بازی می کنم توی خانه وقتی کسی نیست . مثلا فرض کن خیلی جدی دارم تئاتر بازی می کنم برای خودم تو اتاقم بعد یک صحنه دراماتیک است و عشق من دارد می رود و من دارم گریه می کنم و دستم را به سویش دراز کرده ام . خیلی حس بدی است وقتی خیال کنی یکی دارد این خل بازیهایت را نگاه می کند!.

روی این حساب برای خودم یک قانون وضع می کردم که هرگز با شنل نامرئی ام به حریم خصوصی آدمها وارد نشوم. بعد سعی کردم فکر کنم از شنلم چه استفاده های دیگری می توانم بکنم؟ می توانم باهاش وقتی توی مسافرتم از زیر پول هتل دادن در بروم؟ گمان نکنم بشود. دنیای این روزها زیاد به مرئی و نامرئی بودنت کار ندارد. باید کارت اعتباری معتبر داشته باشی. حالا می خواهی مرئی باش می خواهی نامرئی برای صاحب هتل ویا رستوران فرقی نمیکند. فرض کن اگر نامرئی باشی نمی توانی بروی توی هتل و کیف کنی. مجبوری دزدکی بروی . کجا بخوابی؟ کلید اتاق را که بهت نمی دهند. نمی د انم درجه نامرئی شدن چقدر است. آیا قدرت این را هم خواهم داشت که از در و دیوار رد بشوم؟ اگر نه که خیلی ضایع است. باید پشت در اتاق بمانی تا یکی دلش بخواهد تمیزش کند و بازش کند بعد آنجا زندانی بشی لابد. باز اگر دنیای قدیم بود و می توانستی مثل آدمیزاد مرئی بروی اتاق بگیری یا توی رستوران غذای خوب سفارش بدهی و بعد روز آخر موقع پول دادن نامرئی بشوی باز یک چیزی. توی دنیای امروز نامرئی بودن آنچنان نفعی هم برایت ندارد. می شوی یک آدم بدبخت تنها . فضولی توی کارهای مردم را هم که به خاطر وجدانم کنار گذاشتم پس چه می ماند؟

وقتی راحیل دعوتم کرد به این بازی وبلاگی که از نامرئی شدنم بنویسم یاد خودم و شنل هری افتادم خواستم بنویسم که اگر کل قضیه ویزا گرفتن برای دیدن دنیا نبود  کلا به نظرم شنل نامرئی چیز به درد نخوری بود. ولی بیشتر که فکر کردم دیدم من خودم یک شنل نامرئی دارم ! خیلی هم دوستش دارم. و حسابی هم به درد بخور است.من وقتی داستان می خوانم،‌فیلم میبینم یا توی ذهنم داستان می سازم، وقتی تماشاگر آن فیلم معروف "زندگی نیلوفر" هستم ، در همه این حالتها نامرئی ام. توی کتاب یک خانوده دارند با هم دعوا می کنند آنها حضور مرا حس نمی کنند من خواننده برایشان حسابی نامرئی ام ولی من همه جا حتی توی فکر زن و مرد هم حضور دارم. نامرئی نامرئی. یا ازآن جالب تر وقتی است که خودم داستان می نویسم. آن وقت واقعا نه تنها نامرئی ام بلکه هر کاری هم دلم خواست با آدمها می کنم و بیچاره ها اصلا نمی فهمند از کجا خورده اند! برای خودم این را عاشق آن می کنم بعد بدون توجه آنجا می نشینم یک دل سیر عاشقیشان را نگاه می کنم. خل بازیهای خصوصیشان را هم نگاه می کنم . هیچ هم احساس گناه و ترس ندارم. شنل نامرئی من درجه نامرئی کردنش هم خیلی بالاست از هر در و دیورای رد می شود برای ان طرف و آن طرف رفتن با این شنل نه نیاز به ویزا هست و نه هواپیما. کلا همه چیز به راحتی یک چشم به هم زدن اتفاق می افتد. از همه بهتر هم این است که شنل نامرئی ام کاملا اختصاصی است! هیچ کس نمی تواند بدزدتش . آخر خودش هم یکی دارد. چه نیازی دارد مال مرا بدزد؟!

طبق روال همه بازیهای وبلاگی من هم باید یک عده را دعوت کنم از نامرئی شدنشان بنویسند. اینها چطور است؟!

خوابهای کودکی، ماه رقصان، شیوا ،آزاده و به همین سادگی.

لینک
۱۳۸٧/٧/٥ - نیلوفر

       

زمانه مدرن*

اواسط داستان، آنجا که مرد و دختر از دست پلیس فرار کرده اند و روی زمین نشسته اند و آرزوی زندگی شاد می کنند ما دنیای آرزوهای چاپلین را می بینیم. وقتی همسرش با لباس زیبا توی خانه غذا درست می کند. شاخه های انگور و سیب از در پنجره تو ی خانه آمده و کافی است برای خوردنشان فقط کمی دستت را دراز کنی. اگر هوس شیر کنی گاو شیرده به سرعت می آید خودش شیرش را می دوشد می گذارد توی دستت. گمان نمی کنم سینما بهشتی زیباتر از این به تصویر کشیده باشد. ولی هرچقدر هم عاشق خلاقیتهای تکرار نشدی چارلی چاپلین بی نظیر باشم باز نمی توانم فکر نکنم به اینکه به راستی آنقدرها هم که چاپلین می کوید مدرنیته ، شهریت و سرمایه داری بد نیستند. بهتر بگویم، آنقدر ها که چاپلین می گوید زندگی با طبیعت و بدون کار روزانه کارگری و ماشین هم چیز به درد بخوری نیست. فکر کن در بهشت دلخواه چاپلین زندگی می کردی. حقیقتا زندگی بعد از سه روز چیز یکنواخت بی مزه مزخرفی می شد.

*Modern Time - عصر جدید- چارلی چاپلین

******

زمانه خیلی خیلی مدرن

هر چقدر این روزها از کمبود خلاقیت ، داستان خوب و کاراکترهای به یادماندنی در سینمای جهان به خصوص هالیوود ناراحتیم همه اش را این کارتونها جبران می کند. هر کدام را هم میبینی فکر میکنی از این بهتر نمی شود. فکر میکنی از نیمو دوست داشتنی تر دیگر نیست. یا فکر میکنی مگر می شود کاراکتری به ماندگاری شرک شود؟ بعد یک دفعه یک موش دوست داشتنی می آید که می بینی ناخوداگاه عاشق شورش شدی برای آشپزی. ولی واقعا همه این کاراکتر هم در مقابل وال. ای رنگ می بازد. این انیمیشین بی نظیر آنقدر دوست داشتنی است که توصیف پذیر نیست. اغراق نیست اگر بگویم خود وال . ای رباط آشغال جمع کنی که  روی کره زمین تک و تنها مانده  است از به یادماندنی ترین کاراکترهایی است که ذهن بشر خلق کرده است. همه چیز سرجای خودش است. داستان خوب و انیمیشین زیبا . حتی شخصیتهای فرعی داستان -مثل رباط تمیز کننده : مو- آنقدر دلنشین هستند که تا ابد توی خاطرت می مانند.انگار از این به بعد هر آدم وسواسی که ببینی که دستمالی دستش گرفته و جایی را تمیز می کند حتما یاد "مو" خواهی افتاد. هیجان انگیز تراین است که همه مسائل مهم بشری، شامل دوست داشتن و دوست داشته شدن، فداکاری کردن، تلاش کردن ، سر قول خود بودن و ... در این داستان کاملا تجزیه و تحلیل میشود آن هم نه در دنیای امروزی و توسط آدمها بلکه چندین صد سال آینده و توسط رباطها. وال ای حرف نمی زد. ایو هم حرف نمی زند. ولی انگار یکی از پرشور ترین داستان های عاشقانه را این دو هستند که خلق میکنند. رقص بی نظریشان در فضا - با آن کپسول آتش نشانی استثنایی- مگر می شود به هیمن سادگی ها از خاطرت برود؟ در گوشه هایی از داستان از پاکی وال ای چنان سرشار می شوی که حتما اشک چشمهایت را پر می کند. آنقدر تنهایی اش را و تلاشش را برای تنها نبودن و قلب بی نظیر و پاکش را دوست داری که آروز می کنی کاش انسانها مثل وای ای بودند. کمی مهربان تر. کمی پرتلاش تر. کمی کنجکاو تر. حتی ایو هم دوست داشتنی است. درابتدا یک رباط خودخواه به نظر می رسد که سرش را بالا گرفته ولی نهایتا می بینی چقدر قلبش پاک است و چقدر دنبال خوبی است و هرگز و هیچ کجا و به هیچ قیمتی وال ای را تنها نمی گذارد. کل قضیه سفینه فضایی و انسانهای چاقی که وظیفه شان به جای زندگی کردن تنها و تنها زنده ماندن است جدای از دلنشینی بسیار تکان دهنده هم هست. و اینکه هیچ وقت برای روی پا ایستادن ، عاشق شدن و به خوبی اعتقاد داشتن دیر نیست. کافی است سرت را بچرخانی و جز خودت بقیه را هم ببینی.

Wall. E  را ببینید. خیلی خیلی دیدنی است.

لینک
۱۳۸٧/٧/۳ - نیلوفر

   کاترینا-جنگ و گوشه های کوچکی از حقیقت   

روبروی دکه روزنامه فروشی که بایستی این روزها،همه جا پوریا پورسرخ می بینی . البته هنوز حمید گودرزی با ابروهای یکی درمیان بالا رفته هست و خبر ممنوع الکار شدن یا نشدن گلزار هم که نمی تواند نباشد. از هدیه تهرانی خبری نیست یا از خارج رفتن یا نرفتن شیلا خداداد.از نیکبخت واحدی ولی هنوز همیشه خبری هست.

صفحه اول یاهو یا ام اس ان را که باز کنی هر روز، می شود خبری نباشد آنجا از برینتی و بچه های دربه درش؟ یا از دیوید و ویکتوریا ؟ و یا دوقلوهایی که اسمشان را گذاشته اند دوقلوهای برانجلینا ؟

هاینریش بل دوست داشتنی چند دهه پیش گفته بود که اگر کاترینا بلوم، همان دختر آرام و سر به راه،  صبح بلند شد و رفت گلوله اسحله ای را خالی کرد وسط پیشانی آقای خبرنگار ، هیچ جای تعجب ندارد. البته گمان نمی کنم حتی بل هم حدس می زد چه دنیایی در انتظار ما خواهد بود.

نمی دانم دقیقا معنی "شهرت" چیست. اینکه چطور می شود مشهور می شوی در دنیای کنونی هیچ قاعده و قانون خاصی ندارد. حقیقتا اهمیتی هم ندارد . پر اهمیت اتفاقاتی است که بعد از شهرت برایت می افتد. خود واقعیت نابود می شود. حقیقت وجودت از بین می رود. فرق هم نمی کند که کی باشی.

چامعه شناسی- غربی- می گفت هر چقدر مشکلات اقتصادی/سیاسی جامعه بیشتر باشد گرایش مردم به این خبرها بیشتر است. استدلال می کرد وقتی مردم خودشان مشکلات زیادی دارند دوست دارند درباره آدمهای دیگر حرف بزنند و از همه مهتر دلشان لک می زند که درباره آنها قضاوت کنند. نمونه های این قضاوتها در تاریخ آمریکا فراوان است. ماجرای اوجی سیمپسون، ماجرای کلینتون و مونیکا، کل ماجرای وجود بریتنی اسپیرز از آغاز تا به امروزو... . گمان نمی کنم این حرف آقای جامعه شناس درست باشد.نشانه سطحی نگری اوست به انسان. مردم قدیمها که وسائل ارتباط جمعی نبود همین کنجکاوی و قضاوت را درباره آدمهای اطرافشان داشته اند و تقریبا در همه مقاطع زمانی و با هر وضع اقتصادی/سیاسی یا بهداشتی ای هم داشته اند. درباره زنی توی محل، یک فامیل دور یا نزدیک. اینکه آن شخص دقیقا چه کار کرده باشد گناهکار باشد، هنرمند باشد ، زیبا باشد یا نباشد هیچ وقت مهم نبوده. کافی است به قول حافظ عزیز :شهره شهر" بشوی . آن وقت هر کسی بدون داشتن هیچ اطلاعاتی درباره زندگیت، افکارت یا اعمالت به خودش اجازه می دهد درباره تو قضاوت کند. تو را خوب خوب یا بد بد بداند.

شاید در نگاه اول به نظر برسد هاینریش بل در به تصویر کشیدن ظلمی که به کاترینا می شود اغراق می کند ولی حقیقتا اتفاقی که برای کاترینا می افتد در برابر دنیای آدمهای مشهور امروزی یک اتفاق خیلی شیرین است! مسئله وقتی جالب تر می شود که تو "شهرت" را نه فقط در آدمهای مشهور که در سیاستهای مشهور ببینی.

همه مادر این سالها گرچه از بسیاری از حرفهای حاکمانمان دلچرکین بوده ایم ولی فراموش هم نکرده ایم که رسانه های دنیای مدرن چه بلایی بر سر ما آوردند. حقیقتا فکر میکنید فرقی هست بین قضاوت مردم درباره کاترینا بلوم وقتی به همدستی با دزد و هرزگی محکومش کردند با قضاوتی که ٨ سال دنیا کرد درباره جنگ ما؟ اینکه ما اینهمه تنها بودیم البته دلایل بسیاری داشت که شاید روزگاری درباره اش حرف زده شود ولی غیر از این است که مردم دنیا بدون اینکه همه جوانب حقیقت را درباره جنگ ما بدانند به خودشان اجازه دادند و می دهند که درباره اش قضاوت کنند، محکوم کنند و حتی در مواقعی حکمشان را اجرا کنند؟ همین امروز که دنیا ما را به اسم تروریست می شناسد کسی هست که دلیل موجهی برای این قضاوتش داشته باشد؟ که همه حقیقت را ببیند؟ صحبت من اصلا سیاسی نیست- که سیاست بسیار مهم است در این مقوله- صحبت من یک گره جامعه شناسی است. گره ای کاملا کور که با به وجود آمدن عصر ارتباطات نمایان شده است(گرچه همیشه هم وجود داشته ولی فرصت آشکاری بیشتر نداشت)گرهی که هاینریش بل خیلی سال قبل دیده بودتش و درباره اش به طور جدی هشدار داده بوده.

قضاوت عادلانه حتی با وجود وکیل ماهر و ساعتها جلسه دادگاه معمولا چیز غریبی است. پس می توان مطمئن بود هرگز این قضاوتهای دسته جمعی صحیح نیست. جایز هم نیست حتی. ولی این حرفها زمانی که فرد، گروه یا ملتی به "شهرت" می رسند ارزشی ندارد. خبرنگارها گوشه ای از حقیقت را می نویسند و آدمها هم می خوانند و مدام قضاوت می کنند. و تو به سرعت می بینی چیزی که در این میان نابود شده است همان حقیقت است. انگار اصلا اهمیتی ندارد. حقیقت آن قضاوت جمعی است که آدمها می کنند. پایه های قضاوتشان هم بر روی گوشه هایی از حقیقت است بر روی دروغ نیست. پس اجازه هم نداری ردش کنی.

اگر فقط کمی دقیق تر نگاه کنیم ، ریشه های بسیاری از سنتهای اشتباه از همین "شهره شهر" شدنها می آید. چه آدمها که زندگیهایشان نابود شده در طول تاریخ چه جنگها که به وجود آمده و چه حقیقتها که به سرعت از یادها رفته و دگرگون شده است.به سرعت باد. حکایت کاترینا البته شاید اولین و تنها سندی باشد برای ثبت این پدیده ناشناخته جامعه. حکایتی که به گمان من هنوز هیچ جامعه شناسی نتوانسته به درستی شناسایی اش کند. حکایت کنجکاوی جمعی از برای قضاوت.

لینک
۱۳۸٧/٧/٢ - نیلوفر