عاشق عشق بودن   

سیلاب زبان که در جریان آن عاشق به فسخ معشوق در چارچوب خود عشق تصمیم می گیرد: با انحرافی دقیقا عاشقانه : این خود عشق است که عاشق به آن عشق می ورزد. نه معشوق.

 

سخن عاشق -رولان بارت -ترجمه پیام یزدانجو 

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٩ - نیلوفر

   ادبیات- رنج و زندگی   

مجید ( قصه های مجید) همیشه یک کرم کتاب بامزه بوده. چه مجید قصه ها و چه مجید سریال(من هردوتاشان را کاملا جداگانه ولی به یک اندازه دوست دارم!). یک جایی هست که می رود از یک صادق خانی توی بازار کتاب می خرد. بی بی که سر حساب می شود دادش به هوا می رود ( به خیال اینکه این صادق خان همان صادق هدایت بی چاره است!) که  مجید با خواندن این جور کتابها هم دین و ایمانش را از دست خواهد داد و هم خودش را خواهد کشت.

حقیقتا این که تعداد زیادی از بهترین نویسندگان جهان خودکشی کرده اند برای خودش حکایت جالبی دارد. عجیب ترینشان برای من همینگ وی است که واقعا نمی فهمم چرا خودش را کشته. رومن گاری و ویرجینیا ولف قابل فهمند.هدایت هم. افسردگی آدمی مثل پروست هم باز دلایل خودش را دارد.

داستایوفسکی یک جمله استثنایی دارد: رنج ، سرآغاز هوشیاری است.

آیا طبیعی نیست وقتی "فکر" ، "عقل" و "شعور" داشته باشی حتما رنج هم همراهش بیاید؟آدمی که نمی فهمد رنجی هم نمی کشد. از همین اساس است که دنیای دیوانگان همواره هیجان انگیز ترین دنیابرای نویسندگان بوده است. انگار تنها وقتی دیوانه باشی است که می توانی رنج نکشی.

به عنوان یک خواننده جدی ادبیات - و نه بیشتر-  نظرم این است که دنیای شگفت انگیز ادبیات دریچه اصلی ورود به هوشیاری است. جایی است که همه پرده های ذهن فرو می ریزد و دنیا، انسان و زندگی شفاف و بی واسطه روبریت قرار می گیرد. کاملا هم باداستایوفکی موافقم که این ها با رنج بسیار همراه است. ولی یک چیزی هست که هیچ کدام از آنهاکه وارد چنین هوشیاری مطلقی نشده اند نمیدانند. ادبیات سر اغاز رنج است و رنج سرآغاز هوشیاری ولی در پس این هوشیاری یک لذت و اشتیاق فراوان وجود دارد برای زندگی. دقیقا برای دوست داشتن زندگی.

با دوست نازنینی حرف می زدیم از اینهمه کتاب های خوبی که وجوددارد و مانداریمشان. بعد مثل همیشه گفتیم نداشتن بماند! اینهمه که داریم و نخواندیم چه؟! دوستم ازته دل گفت: می دونی خیلی خوشحالم هنوز جوونم و کلی مونده تا بمیرم! به عشق این زنده ام که اینهمه چیز خوب رو بخونم!

اینها که دنیای ادبیات جدی را معادل یاس، پوچی و نا امیدی از زندگی می دانند هرگز پایشان به این دنیای بزرگ و شور انگیز باز نشده است. اینجاتنها جایی در جهان است که توش واقعا می توان با رنج و هوشیاری تمام عاشق زندگی بود.اصولاپایه نوشتن ، ماندگاری و جاودانگی است و پایه خواندن عطش ندانستن. هر دوی اینهانشانه های اصلی اشتیاق برای زنده و سالم بودن است. اینکه بفهمی زندگی پوچ است اصلا معنیش این نیست که برو و خودت را بکش. معنیش این است که بدان هیچ معنا و مفهومی بالاتر از وجود تو و دنیای اطرافت وجود ندارد یا اگرهم دارد قبول کن که تو فعلا نه می شناسیش نه ابزار کامل شناختش را داری. پس برور و بشناسش! . و از هر یافته ات شاد شو ، حیرت کن و لذت ببر.

حقیقتا این شور زندگی - که با رنج بسیار هم همراه است- در هیچ کدام از آنهاکه پایشان به این دنیا باز نشده وجود ندارد. ادبیات ذاتا از دوست داشتن به وجود آمده و مطمئن باشید هرگز و هیچ وقت هیچ کس را از زندگی کردن نا امید نمیکند.

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٢۸ - نیلوفر

   همسایه ها   

فرض کنید یک آپارتمان باشد در جنوب شرقی تهران. ١٠ سال پیش  احتمالا یک خانه قدیمی حیاط دار بوده با حوض شکسته و دیوارهای آجری. حالا ۴ طبقه است بدون آسانسور با راه پله های باریک بی نور. هر طبقه دو واحد آپارتمانی زیر ١٠٠ متر دارد. طبقه اول و سوم دو تا پیرزن تنها زندگی می کنند. طبقه اول و چهارم دو تا خانوده پرجمعیت. زنهابا هم دوستند. بچه ها ی بالایی ها با بچه های پایینی ها. دختر کوچکه بالایی ها قرار است یک روزی لابد که کسی نمی داند کی است عروس خانوده پایینی ها بشود. این را زنها به هم میگویند. طبقه دوم یک مرد تنها ست که توی بنگاه معاملات ملکی کار میکند. میگویند  این بوی تریاک  توی راه پله ها همه از خانه مرد می آید. طبقه سومی ها دو تا پسر بچه شیطان دارند که مدام توی خانه توپ بازی می کنند. ولشان بکنی توی کوچه اند. خانه یک حیاط کوچک دارد که گوش تا گوشش ماشین پارک شده است. نه اینکه خانه ها ردیف کنار هم ساخته شده در این کوچه باریک، حیاط آفتاب ندارد . درخت خرمالوی قدیمی اش - مال همان خانه قدیمی لابد- دیگر بار نمی دهد. پیرزنها آبش می دهند ولی فایده ندارد. ساختمان سه تا  جای پارک دارد. خانوده  طبقه اول فامیلهایشان یک جایی هستند نزدیک مورچه خورد اصفهان. خانوده طبقه چهارم شمالیند. خانواده های طبقه سوم هر دو تایشان عربند. مال جنوبند یاجای دیگر کسی نمی داند. زنهایشان در را روی کسی باز نمی کنند. خانوده طبقه اول و چهارم معتقدند اینها سنی اند و نجس. باید مدام پله ها را آب کشید. مادر خانوده طبقه اول همانطور که سه تا بچه ها دور برش می پلکند چادر نماز سفید به دندان پله ها را می سابد. میگوید جز خودش هیچ کس توی این ساختمان نجس و پاکی سرش نمی شود. روزها که مردها نیستند بچه ها توی راه پله ها بازی می کنند. زنها باهم قرار خرید می گذارند به سمت بازار. عصرها  مردها یکی یکی پیدایشان می شود. یکی راننده کامیون است. خاک جابجا می کند. وضعش خیلی خوب است. آن یکی تاجر برنج است. به قول معروف خیلی مال و منال دارد. همه اش هم از راه حلال. آخر سید است. زنش می گوید: آخه میدونین آقامون "سیده" . مثل ما که "عام" نیست.عربها توی کار بازارند . کسی نمی داند چه کاره اندو. شریک همند توی کار. پیرزن طبقه سوم معتقد است این زنهای طبقه اول و دوم اینقدر آب می ریزند که آب فشار ندارد آن بالا. آقای تنهای معاملات ملکی داد می زند مدام که اینها ماشین همه فک و فامیل دهاتیشان را می گذارند توی پارکینگ فسقلی و حیاط .  ساختمان مدیر ندارد. پیرزن طبقه اول پول برق و آب و گاز را می دهد. اگر کسی دلش خواست سهمش را به پیرزن می دهد. زن طبقه اول می گوید چون زیاد پله تمیز می کندپس بایداز پول دادن معاف باشند.  مرد طبقه دوم معتقد است پسرهای عرب چون توپ بازی می کنند روی سرش پس او هم لج می کند و پولش را نمی دهد. خانوده طبقه چهارم می گویند چون سقفشان آب می داده و کسی پول ایزوگام نداده پس آنها هم نباید پول گاز بدهند.پیرزن طبقه اول حوصله ندارد بحث کند. ساختمان عصرها خلوت می شود. مردها که از سرکار می آیند همه می روند مسجد. مسجد محل سر کوچه بغلی است. می گویند آنجا خیلی خوش می گذرد. بچه ها کلاس قرآن دارند. زنها بعد از نماز جماعت می نشینند با هم به حرف زدن. مردها هم توی حیاط حرف می زنند. موضوع بحثشان معمولا حمید شبخیز است. آخر همگیشان ماهواره دارند.

پی نوشت: کلیه آدمهای بالا واقعیند.

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٧ - نیلوفر

   ای خانم جین آستن عزیز ...!   

چه کنیم ما با این جناب آقای دارسی ات؟! یک جور بدی بد عادتمان کردی که خیال می کنیم هر آدم مغرور دماغ بالای خوش قد وبالایی پشت ظاهر خشن و بی رحمش  به اصطلاح همان جناب کلانتر عزیز قلبی از طلا دارد! کجایی که بیاییم بهت ثابت کنیم که ندارد؟! ما را گذاشته ای با یک سری که خیال می کنیم دارسی تو هستند  و ماهم لابد الیزابت زیبای خوش فکر عاقل هستیم بعد سر حساب می شویم که ظاهرا نه ما الیزابت هستیم و آنقدر ها عاقل ! و نه ایشان جناب دارسی هستد که سر بزنگاه به نجاتمان برسند و عاشق چشمهای بی همتایمان باشند و از دامن گلی شده مان و گونه های بی آرایش گل انداخته مان از پیاده روی لبخند ملوکانه بزنند!حالااین جای ماجرا چیز عجیبی ندارد. کلا قضیه وقتی جالب می شود که ما از الیزابت بودن و یافتن جناب دارسی کلا نا امید هم نمی شویم! چه کنیم که الیزابت بودن را فقط و فقط خودت یادمان دادی و بس! یک جور بدی هر وقت به خود ایده آلمان فکر می کنیم کلا الیزابت می شویم فقط. ای خانم جین آستن عزیز! خودت که نمیدانی چه کرده ای باما! البته دستت دردنکند، خواستیم فقط تشکر کنیم بابت اینهمه شور و شوق!الیزابت بودن کلا هیچ چیز که نداشته باشد کلی شور و نشاط دارد. گیریم اقای دارسی ای هم حالا حالا ها در کار نباشد!

***

آنقدر این "کافه آنتراکت" نرفتیم که سوخت... چند وقت است با دوستان قرار است یک صبح جمعه برویم کافه آنتراکت صبحانه بخوریم و نشده؟ سر کار خانم س و جناب آقای ر ! حالا جواب نوستالژی نشدن کافه آنتراکت را برای ما چه کسی میدهد؟!

خبر جدی: سینما جمهوری و کافه آنتراکتش درآتش سوختند. همین دیروز.

 

پی نوشت: "من" امروز تبدیل شده ام به "ما" . مطمئن باشیدهیچ دلیلی ندارد! به قول "بارت" عزیز "لذت متن " است فقط!

 

پی نوشت ۲:

Alfredo: Living here day by day, you think it's the center of the world. You believe nothing will ever change. Then you leave: a year, two years. When you come back, everything's changed. The thread's broken. What you came to find isn't there. What was yours is gone. You have to go away for a long time... many years... before you can come back and find your people. The land where you were born. But now, no. It's not possible. Right now you're blinder than I am.
Salvatore: Who said that? Gary Cooper? James Stewart? Henry Fonda? Eh?
Alfredo: No, Toto. Nobody said it. This time it's all me. Life isn't like in the movies. Life... is much harder.

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٥ - نیلوفر

   ما با ادبیات بزرگ می شویم ....   

١- سارتر

مدتهاست فهمیده ام یک اثر ادبی جدای از خوبی و بدیش، جدای از جذاب بودن یا خسته کننده بودنش ، بیش از هر چیز یک تجربه شخصی و درونی و غیر قابل توصیف است برای خواننده. هیچ تئوریهای امروزه "مرگ مولف" و اینها را قبول ندارم ولی کاملا معتقدم رابطه خواننده اثر ادبی با متن، با رابطه نویسنده اش با ان اثر خیلی تفاوت دارد. جالب است وقتی می فهمم این رابطه بسته به موقعیت زمانی/مکانی /فکری خواننده هم باز متفاوت می شود. گمان کنم "تهوع " سارتر را حدود ١٠ سال پیش خوانده بودم. خیلی هم دوستش داشتم. "ادبیات چیست" او را حدود ۴ سال پیش با دوستان خواندیم و چیزهای زیادی آموختیم. بعد هفته پیش که تصمیم گرفتیم دوباره رمان خوانی های هفتگیمان را از سر بگیریم نمی دانم چرا قرار شد دوباره "تهوع" را بخوانیم. نمی توانم توصیف کنم لذتی را که این بار دارم از خواندنش می برم. همیشه فکر می کردم سارتر یک فیلسوف اگزیستانسیالیست است که مثل همه فیلسوفها که از زبان و نشانه و متن شروع می کنند (و گاهی همانجا هم می مانند) دستی در ادبیات داشته و دوستش داشتم. امروز اما  تهوع را نه به دید یک اثر فلسفی که به دید یک اثر ادبی/تاریخی دوست دارم. من ادبیات را بالاتر از فلسفه می دانم. مثل یک گردنبند مروارید بی نظیر روی گردن یک دختر زیبا. فلسفه ، گرچه آن بندی است که مهره ها را کنار هم قرار داده و اگر نبود گردنبند هم به گردن دخترک نبود، ولی ادبیات معنایش به زیبایی آن رشته مروارید است بر روی آن پوست روشن و بی لک. فلسفه تار و پودش است و به خودی خود هیچ زندگی ای درش جریان ندارد. حس میکنم خیلی بزرگ شده ام از ده سال پیش. هیجان دارم بدانم ده سال دیگر درباره دنیایم چه می دانم ...

٢- این "جهان هولوگرافیک"  ترجمه آقای مهرجویی آنقدر فروخت و آنقدر پرفروش ترین کتاب شد که ما هم وسوسه شدیم . به طور کلی این تئوریها همیشه جذاب و هیجان انگیز و گاهی حتی شورانگیز بوده است. همین است که فیزیک را این چنین بی نظیر میکند. چیز جالبی که میخواهم بگویم اما ربطی به تئوری هولوگرام بودن جهان ندارد. نمی دانم دلیل پرفروشی کتاب نام آقای مهرجویی است - که به خاطر تحصیلات فلسفی اش همیشه پیشرو معرفی فلسفه غرب بوده در ایران معاصر چه خوب و چه بد - یااین نام تنها بهانه ای است برای آنها که هیجان دارند جهانشان را جور دیگری بشناسند؟ کاش می شد تحقیق کرد و فهمید خریداران این کتاب ، آیا از رو که دوست دارند جهانشان را از دریچه های دیگر هم ببیند است که کتاب را می خوانند؟ آیا اگر این طور باشد لذت بخش نیست؟ آیا دراین صورت نمی توان به اینده جامعه مان امیدوار بود؟ به آدمهایی که دیگر تئوریهای کنونی را کافی نمی دانند و دنبال اینند کسی راهنماییشان کند تا بتوانند برای کشف دنیایشان فکر کنند؟  اگر این طور است کمی غم انگیز نیست این تئوریها اینقدر دیر به پایشان به ایران باز می شود؟ نمی خواهم بگویم این چیزها درست است . من شور ندانستن را در مردم دوست دارم. خیلی دوست دارم روزی برسد که بتوانیم ادعا کنیم رسیده ایم به آنجا که حس می کنیم کسی هستیم که نمیداند و می داند که نمی داند .

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٤ - نیلوفر

   صبح   

حس می کنم هرچیزی امکان دارد. فکر می کنم همه دنیا در قلب من جا گرفته است. فکر میکنم خورشید هست برای من،و کوهها برای من ، و آسمان در آغوشم گرفته است. فکر می کنم دارم پرواز می کنم . پری کوچک پرنده ای شده ام که بی وزن بالا و پایین می رود. می رقصم. با موسیقی قلبم می رقصم. آرام. انگار دستهایی درآغوشم گرفته و مرا می چرخاند. انگار همه دنیا جشن گرفته که من، پری کوچک رقصانش، صبح از خواب برخاسته ام و عاشقانه نگاهش می کنم. حسش میکنم. دوست دارم بلند فریاد بزنم که دوستت دارم .

لینک
۱۳۸٧/۸/٢۳ - نیلوفر

       

نیکولا و چراغ قوه و تاکسی!

یک بار یکی پرسید برای اینهمه ترافیک تهران باید چه کرد؟ اینهمه وقتی که در ترافیک تلف می شود. چاره اش یک کتاب از سری داستانهای بی نظیر "نیکولای کوچولو" است! هم کوچک و به راحتی تو کیفتان می گذاریدش بدون وزن اضافه. اگر راننده ماشین باشید خب چراغ را روشن کنید کتاب بخوانید غصه جلو رفتن ماشینها را هم نخورید به محضی که حرکت کنند ماشین عقبی با یک بوق بلند و ممتد متوجهتان خواهد کرد! اگر هم که تاکسی و مترو و اتوبوس سوارید هم که واقعا مشکلی نیست. می ماند توی تاکسی نشستن آن هم موقعی که شب باشد. چاره اش یک چراغ قوه کوچولوی قلمی است! اگر هم همه چپ چپ نگاهتان کردند که چه چیز مهمی است که این طور با چراغ قوه توی تاکسی می خوانید جلد کتاب را برگردانید تا بفهمند مثلا دارید "دردسرهای نیکولای کوچولو " را می خوانید! بعد هم یک جور غمباری نگاهشان کنید که یعنی دلتان برایشان خیلی می سوزد که نیکولا را نمیشناسند...

***

هنر؟؟؟

این پاراگراف خیلی ذهنم را مشغول کرده است:

"...مردم ساعتها در کنسرتها و تماشاخانه ها می نشینند و به آثار آهنگسازان مهم و معروف گوش می دهند. و خود را ملزم می دانند که داستان داستان سرایان نامور و نو را بخوانند ... و مهمتر از همه اینکه وظیفه خویش می دانند که هنگام دیدن و شنیدن این آثار به و جد و نشاط درآیند .. و در همان وقت نه فقط اعتنایی که حتی به دیده تحقیر از کنار آثار هنری واقعی می گذرند. تنها به این دلیل که در جرگه ایشان این آثار در زمره موضوعات هنر به حساب نیامده است. چندی پیش با خاطری افسرده از گردش باز می گشتم. وقتی به نزدیک خانه رسیدم آواز گروه بزرگی از زنان روستایی را که دسته جمعی می خواندند شنیدم. .. در این آوازه خوانی، که با فریادها و نواختن سنگها به داسها در آمیخته بود، چنان احساس روشنی از شادی و نشاط و جوش و جهش وجود داشت که خود نفهمیدم چگونه این احساس به من سرایت کرد. به حالی خوش به خانه رفتم و اهل خانه را هم از شنیدن این آوازها در همان حال یافتم . عصر همان روز موسیقیدانی به دیدار ما آمد و قطعه ١٠١ سنات بتهوون را برای ما نواخت. برای روشن شدن ذهن آنها که ممکن است داوری مرا درباره این سنات بتهون ناشی از فقدان فهم بدانند، لازم است بگویم که چون نسبت به موسیقی بسیار حساسم ، من نیز نظیر همه افراد، آنچه را که مردم از این سنات و آثار دیگر دوران آخر حیات بتهوون می فهمند، فهمیده ام. مدت مدید خود را در حالت روحی خاصی قرار داده ام و در نتیجه آن این بدیه سازیها ی فاقد شکل را ستوده ام. ... پس از آنکه نواختن سنات به پایان رسید گرچه آشکار بود که از آغاز تا انجام برای شنونده کاملا ملال انگیز بوده است با این همه حضار مجلس با شدت و وحدت بسیار از اثر عمیق و پرمعنای بتهوون تمجید کردندو تذکر این نکته را هم از یاد نبردند که گرچه این اثر از بهترین آثار دوران آخز زندگی بتهون به شمار می رود ولیکن مردم آن را درنمی یافته اند. وقتی به خود اجازه دادم تاثیر آوازه خوانی زنان روستایی را که بقیه حضار نیز آن روز تجربه اش کرده بودند با تاثیر این سنات بسنجم ، دلدادگان بتهوون تبسمی تحقیر آمیز بر لب آوردند و لازم ندانستند به چنین سخن عجیبی پاسخ دهند. با این همه آواز زنان روستایی که احساس مشخص و نیرومندی را منتقل می کرد هنر حقیقی بود و سنات یکصد و یکم بتهوون که احساس معینی را در بر نداشت ، کوشش بیهوده ای برای ایجاد هنر به شمار می رفت به همین دلیل نیز نمی توانست به کسی سرایت کند..."

 

از کتاب  "هنر چیست" نوشته لئون تولستوی

به نظر شما اگر کس دیگری جز تولستوی این چیزها را می گفت درباره اش اینقدر فکر می کردم؟؟ به راستی کسی می داند هنر چیست؟؟؟

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٢ - نیلوفر

       

شور زندگی

خسته ام. کارهایم زیاد است و لیست کارهای روزانه مدام طولانی تر می شود. فکر می کنم آخر این هفته که کارها سبک بشود ...و نمی شود. فرصت خواب ندارم و ترافیکهای بزرگ این روزهای تهران را با پیاده رویهای طولانی می گذرانم . بی خواب. شب اگر که بروم خانه پدری بی آنکه فرصت کنم با کسی حرف بزنم خوابم می برد. صبح زود وقتی همه خوابند بی خداحافظی راهی می شوم.بعد یک روز صبح مثل امروز پدرم روبرویم میایستد که : کارهات چطور است؟ میگویم زیاد است. این طور است. آن طور است. می گویم خسته ام . دلم میخواهد سه روز ممتد بخوابم! لبخند می زند و میگوید: یادت نرود توی کارهات "شور زندگی" داشته باش. بقیه اش کلا مهم نیست. نه خستگی نه درست انجام شدن کار.

***

ای کاش ...

 در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.

در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک.

 اسفند 1345- محمدرضا شفیعی کدکنی

پی نوشت: از "ای کاش" بدم می آید ولی این "ای کاش"  بدجوری وسوسه کننده است  آقای کدکنی عزیز...

***

باران و زمین

حالا که افتاده ام به کدکنی خواندن و حالا که باران می بارد درتهران ، پنجره را باز کرده ام و صدای ریز باران را می شنوم به همراه بوق و شلوغی و بوی دود، یاد این سروده بی همتای کوتاهش افتادم. یادم هست در یک روز 18 سالگی که این را خواندم داستانی نوشتم که الان نمی دانم کجاست و چه شد:

آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است.

لینک
۱۳۸٧/۸/٢٠ - نیلوفر

   قصه دختر تنهای شهر....   

دختر را از طریق پدرش شناختیم وقتی در یک اداره دولتی مامور نظافت بود. نه اینکه کارمند اداره باشد، پرسنل قراردادی یک شرکت خدمات نظافتی بود. مرد خوبی بود. مثل همیشه که این جور آدمها را وقتی توی محیط کار شناختی و دانستی خوب و مهربانند پایشان را به خانه ات باز می کنی، چیزی نگذشت که عیدها می آمد خانه تکانی خانه فامیلها. یکی از این فامیلها پزشک بود. یک روز پدر گفت که دخترش تهران درس می خواند و دنبال کار است.از خانم پزشک خواست اگر می تواند کاری برای دخترش دست و پا کند. خانم دکتر ، دختر را که دید ازش خوشش آمد. دانشجوی زیست شناسی بود در یک دانشگاه نیمه دولتی.سر به زیر و زیبا و مودب و درسخوان بود. گفت: حاضری تا درست تمام بشود منشی من بشوی؟ دختر از خوشحالی چشمهایش برق زد. منشی خوب و زبر و زرنگی شد. کمک حال خانم دکتر شد. خانه شان اسلام شهر بود و رفت و آمدش سخت بود ولی خوشحال بود از بابت درآمد ناچیز و بیمه ای که برایش پرداخت می شد. پدرش همیشه دعا می کرد به جان خانم دکتر. دختر مهربان بود. هم منشی بود هم سعی می کرد در کنار زیست شناسی اش از کارهای خانم دکتر هم سر بیاورد هم بچه های خانم دکتر را دوست داشت. گاهی با آنها بازی می کرد گاهی دخترها را می نشاند و موهایشان را شانه می کرد/ می بافت.درسش که تمام شد یک روز یا صورت سرخ شده آمد پیش خانم دکتر که " برادر همکلاسیم ازم خواستگاری کرده" خانم دکتر پرس و جو کرد: خوب است؟ خانواده شان خوبند؟ درس خوانده هست؟ دختر گفت که دوستش از خانوده خوبی ساکن تهران است. گفت وضعیت خانوادگی داماد خیلی بهتر از خودش است( خانه خودشان در اسلام شهر با آن همه خواهر و برادر و پدری که کارگز مردم بود چیزی نبود که دختر را مفتخر کند) گفت داماد خانه دارد از خودش. گفت فقط جهاز می ماند که دختر با همین پولها که توی این مدت جمع کرده می خردشان تا آبروش جلوی این خانوده نرود. خانم دکتر کمک کرد. دختر عروس شد و دیگر سر کار نیامد. گفت شوهرش دوست دارد او توی خانه بماند. رفت کلاس آرایشگری که همیشه کمی علاقه داشت به آن. دو سال بعد خانم دکتر به ما گفت که دختر حالا یک دخترک ناز دارد. پرسیدیم خوب است؟ گفت که کلی آرایشگر شده برای خودش الان. بعد درست یک روز از روزهای یک سالگی دخترک تازه متولد، دختر گریان آمد مطب خانم دکتر. شوهرش بدجوری معتاد بود و مصرف مواد مخدر زیاد آنقدر روز مغزش تاثیر گذاشته بود که بستریش کرده بودند در بیمارستان روانی . دختر گریان و هراسان از خانم دکتر کمک می خواست . خانم دکتر تلفن کرد به دکترهای آشنا. شوهر دختر بدجوری معتاد بود و امیدی به خوب شدنش نبود. آن خانه ای هم که داشت دود شده بود ورفته بود. دختر گریان و ترسان در حالی که دخترکش را بغل گرفته بود گفت که می ترسد برگردد. گفت مرد به هر دویشان حمله می کند . با چاقو. گفت خانوده مرد هم ولش کرده اند و می گویند مشکل خودتان است. پدر دختر هم تهدید کرده که نه جا دارد نه پول که دختر را با یک نان خور اضافه دیگر بپذیرد.درمانده و بی پول و تنها بود. خانم دکتر کمی کمکش کرد. ازش خواست وسائلش را- همان جهازی که حالا چند تخته شکسته بیشتر نبود- جمع کند ببرد خانه پدرش خودش با پدر دختر حرف زد که :"بی پناه است . بالاخره دخترتان است" دختر تقاضای طلاق کرد. اول در یک آرایشگاه کار گرفت ولی شرایط کاریش خسلس سخت بود. کسی را نداشت تا دخترکش را نگه دارد. یکی دوبار هم از طرف خانوده شوهرش تهدید شد که باعث شد کارش را از دست بدهد. شوهر خانم دکتر گشت برایش توی یک شرکت خصوصی کار پیدا کرد. دختر چسبید به کار. شروع کرد به زبان خواندن. توانست دخترش را بگذارد مهدکودک. خلاص شد از غر و لندهای مادرو خواهر. همه برادرها با او قطع رابطه کردند. می گفتند "زنی که خانه شوهرش را ول کرده و آمده لابد می خواهد نانش را هم ما بدهیم  که زن نجیب نیست" هیچ زنی توی فامیل با آنها رفت و آمد نیم کرد. می گفتند زن مطلقه لابد سر و گوشش هم می جبند. ما باید مراقب شوهرهای خودمان باشیم. وسائل دختر را پدر از خانه بیرون انداخت: گفت خانه کوچکش انباری این تیر و تخته ها نیست. دختر وسائلش راگذاشت تویانباری خانم دکتر. همه درآمد دختر صرف مهدکودک و وکیل می شد. با وجود همه شواهدی که از اعتیاد و عدم تعادل روانی و ضرب و شتم شدید (حتی به روی بچه) توسط مرد وجود داشت قاضی موافقت با طلاق نمی کرد: میگفت: خانم! بچه داری برگرد سر زندگیت. معتاد است خوب درمان می شود. دختر مدام وکیل عوض کرد. هر روز دخترک را بر می داشت از اسلام شهر می آورد  تهران. می رفت سر کار و بعد عصرها دوباره اتوبوس سواریشان تا اسلام شهر طول می کشید.همه فامیلش مخالف طلاقش بودند می گفتند بی آبرویی از این بالاتر؟ رفتی توی شرکت کار می کنی، طلاق هم که می خواهی... چند باری پیش خانم دکتر گریه کرد از همه زخم زبانهای مادر و پدرش. می گفت: اینها مهم نیست. طلاقم را بگیرم، حضانت این دخترکم را به من بدهند. پولهام را جمع می کنم یک ٣٠ متری همینجا کرایه می کنم... .

خانم دکتر چند روز پیش ، همان روزهای اول پائیزخبر داد: دختر بالاخره طلاق گرفت. بعد در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: دخترکش امسال رفت پیش دبستانی.  پرسید: یک اتاق سراغ داری اجاره اش کم باشد؟ حقوق دختر فقط ماهی ٣٠٠ هزار تومن است....

لینک
۱۳۸٧/۸/۱۸ - نیلوفر

       

بدون شرح

شهروند امروز بسته شد. ارژنگ هم که قرار بود جای هفت دربیاید در همان روز اول بسته شد.

***

تاریخ شما را قضاوت خواهد کرد

این نوشته سمیه عزیز خواندنی است.

پی نوشت۱: من به هیچ قضاوتی اعتقاد ندارم به جز قضاوت تاریخ.

پی نوشت۲: وقتی اوباما در سخنرانی بعد از پیروزیش از ((ان نیکسون کوپر )) گفت٬ از زنی سیاه و ۱۰۶ ساله٬ از زنی که چند سالی تنها بعد از برده داری به دنیا آمده و آمریکایی را دیده که در آن او نمی توانسته رای دهد به دلیل اینکه زن بوده و به این دلیل که سیاه بوده ٬ زنی که تحول ۱۰۰ ساله بشریت را و تجلیش را در آمریکا دیده است ٬ دقیقا آنجا که اشک بی اختیار انگار از چشمانت می ریزد پایین چون فکر می کنی به گذشته و امیدواری به آینده٬ دقیقا آن زمان بود که یاد این افتادم که چقدر ۱۰۶ ساله ایرانی هستند و چه چیزها که ندیده اند. فکر کردم به اینکه ما٬ هنوز چقدر راه درازی داریم .فکر کردم به اینکه ((بله ٬ ما می توانیم))‌اصلا برای سرزمین من کافی نیست. یاد روز دوم خرداد سال ۷۷ افتادم توی دانشگاه تهران که فریاد ((تغییرمان)) با همین شور و بیشتر بلند بود.فکر کردم به آینده سرزمینم که فرزندان ما در ۱۰۶ سال دیگر خواهند دید. اشک همچنان بی دلیل صورتم را خیس کرده بود. لینک این بخش از سخنرانی. اینجا

*** 

تحول عاشقانه

" من بی تو نیست بودم، با تو هست شدم"

گمانم ده سال پیش فکر می کردم این عاشقانه ترین جمله دنیاست. امروز فکر میکنم عاشقانه ترین جمله دنیا این است:

"من هستم، با تو بودن اما خیلی دوست داشتنی تر است"

***

باز هم عقل-اخلاق

امانوئل کانت:

۱-عمل را با توجه به معیار حداکثر فایده برای اکثریت انسان‌ها نمی‌توان اخلاقی یا غیراخلاقی معرفی کرد و نتیجه‌ای که یک عمل برای ما به ارمغان می‌آورد، کوچکترین نقشی در معیار اخلاقی و غیراخلاقی بودن آن ندارد. معیار ارزشگذار این است که عملی تا چه اندازه از سر تکلیف و وظیفه انجام شده است.

۲-شجاعت اندیشیدن داشته باش.

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٧ - نیلوفر

   کار روزانه   

به خانم منشی می گویم: میشه چند تا چک پرینت برام بذارین؟ . آیا خیلی سخت است معنی این جمله؟! کسی می تواند جور دیگری معنایش کند؟ به جز اینکه "چند تا کاغذ باطله بگذارید توی پرینتر تا من فایلی را که می دانم نهایی نیست و تنها جهت تصحیحات خودم می خواهمش، پرینت بگیرم تا کاغذ به هدر نرود" . خانم منشی چندثانیه ای -طولانی و ممتد!- نگاهم می کند بعد دستش را می گذارد روی موسش و پرینت می فرستد . پرینتر کار میکند چند صفحه کاغد نو و تازه پرینت گرفته می شود از یک فایلی که او در حال تایپ کردنش بوده. بعد بلند می شود کاغذها را که تازه از پرینتر درآورده می آورد طرف من می گوید : بفرمائید اینم چک پرینت! شما باشید چه میکنید جدا؟!

***

من به امر مهم و خطیر "تبلیغات برای سریال لاست" در شرکت مشغولم. از روز ورود دوباره ام به اینجا به طرز غمگینانه ای متوجه شد ه ام همه بچه ها از بی اطلاعی مطلق نسبت به لذتهای زندگی - لاست! و هری پاتر! - رنج می برند. به شدت! . نگران نباشید به سرعت در حال درمان شدن هستند!  یقین داشته باشید همگیشان را به هفته اول فوریه می رسانم!

***

ما نیم ساعتی یک بار یک اس ام اس درباره "کردان " دریافت میکنیم! ساعتی یک بار هم یک ایمیل !. حقیقتا ماجرایی به این خنده داری بوده در تاریخ سرزمینمان؟! جلسه ها با یک جوک از او آغاز می شود !  من یاد حرف استاد ادبیاتم می افتم که می گفت: تاریخ این سرزمین را که بخوانی یک جورایی مفکر میکنی این که می گوید این سرزمین قدسی است بی راه هم نیست! مگر می شود اینقدر فاجعه رخ بدهد و هنوز ما سرپا باشیم؟! واقعا می شود؟!

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٥ - نیلوفر

   روبین کارتر، اتیکوس فینچ،باب دیلون و باراک اوباما   

احتمالا دقیقا در همین زمان مردم آمریکا،این همه مهاجر از کل جهان، قرار است تصمیم بگیرند چه کسی قرار است آقای آینده دنیا باشد. دلم میخواست میتوانستم در این باره بنویسم . بدانم حتی. ولی اطلاعات ما کم و ناقص است. دقیقا نمی دانم آن گوشه دنیا چه خبر است. نمی د انم چرا اوباما را دوست دارم دقیقا. آیا نه این است که فقط به نظر ما خیلی فرق می کند با آن دیگری؟

اینکه دیروز ١٣ آبان بود هم از آن اتفاقهای بامزه است. خیلیها اعتقاد دارند همه آن چندین ماه گروگان گیری، همه آن هشت سال بعدترش، همگی به خاطر همین انتخابات آمریکا بوده است. حقیقتا سیاست پیچیده است. چون انگار توش حقیقت ، واقعیت و درستی مفهومی جدای از مفاهیم تعریف شده دارد. انگار لغت نامه اش را بلد نیستم. انگار به زبانش نمی توانم صحبت کنم یا حتی بفهممش. به همین دلیل تصمیم دارم درباره حس خودم درباره اوباما حرف بزنم.

همان روزها که حضور اوباما در فعالیتهای انتخاباتی جدی شد من بی اندازه یاد اتیکوس فلینچ بودم. همان وکیل دوست داشتنی در "کشتن مرغ مقلد". فکر میکردم آیا اینکه یک سیاهپوست آقای دنیا بشود یعنی که "خوب"هایی مثل اتیکوس راهشان ادامه پیدا کرده در جهان؟ بعد خیلی ها گفتند و نوشتند که "اینها همه اش بازی است" . نمی دانم احتمالاقسمت بیشتری از سیاست نمایش است. ولی این را هم قبول دارم که نمایشی است که بسیار واقعی است. مثل این می ماند که ما بازیگر یک تئاتر بزرگ باشیم. خب البته نمایشنامه ای هست و کارگردانی که هر جور دلش خواست بازیمان می دهد ولی حقیقتی دیگر هم هست و آن این است که بیشتر زندگی ما در حال بازی کردن در این نمایش می گذرد پس آیاواقعا این که این اتفاقات حقیقت محض نیست مهم است خیلی؟

به همین دلیل تصمیم گرفتم امروز به مناسبت انتخابات آمریکااز روبین کارتر بگویم.

من روبین را یک روز آفتابی شناختم. در حالی که در اتوبان حقانی به سمت غرب به سرعت در حال راندن بودم و داشتم سی دی بهترین آهنگهای باب دیلن را گوش می دادم. باب دیلن با آن سازدهنی استثنایی اش می زد و داستان بی عدالتی ای را تعریف می کرد که بر روبین رفته است. روبین همان بوکسور سیاهپوست آمریکایی که یک شب تابستانی در نیوجرسی به جرم قتل زندانی شد، نا عادلانه محاکمه شد و به ٢٠ سال زندان محکوم شد. بسیاری از مردم آمریکا بعد از شنیدن قضاوت احمقانه هیئت ژوری (که همه شان سفید پوست بوده اند) به حمایت از روبین - که به خاطر بازیهای خوبش در بوکس به "طوفان" شهرت داشت- برخاستند.هیچ دلیلی به جز شهادت یک دله دزد معتاد برای گناهکاری روبین وجود نداشت. جرم روبین تنها این بود که قوی بنیه بود و البته اینکه سیاه بود. موسیقی دوست داشتنی باب دیلن هم یکی از همان حمایتهایی بوده که در جهت تشویق مردم به اعتراض به این رای نا عادلانه خوانده شده است.  در اثر همه این تلاشها ، روبین دوباره به دادگاهی عادل تر می رود و این بار تبرئه می شود.  در سال ١٩٩٩ هم هالیوود یک فیلم دیدنی می سازد از زندگی روبین و بیشتر از زندگی مردمانی که به حمایت از روبین پرداختند . دنزل واشنگتن عزیز هم چهره دوست داشتنی ای می سازد از خود روبین.

قبول دارم همه اینها زیاد از حد امریکایی است. تقریبا فکر میکنم در هیچ کجای دیگری از جهان این اتفاقها نمی افتد.یااگر بیفتند چنین هالیوودی نمی شود! خوب هم می دانم هیچ کدام از اینها نمی رساند که آمریکا سرزمین آزادی است که عدالت در ان رعایت می شود یا حداقل قرار است که بشود.خوب خوب هم میدانم تا وقتی که اینهمه بی عدالتی در حق سیاهان دنیا به خصوص در سرزمینهای مادریشان می شود، یا اینچنین در کشورهای اروپایی- مخصوصا فرانسه- انسان دوم نگاهشان می کنند هنوز ، هیچ چیز تغییر چندانی نکرده است. هنوز با انسان شدن- برابری و حقوق و موقعیتهای یکسان خیلی فاصله داریم. ولی امروز دوست دارم فکر کنم که انتخابات امریکا و انتخاب شدن اوباها- اگر که بشود- نتیجه زحمات انسانهای درست و صادقی است مثل باب دیلون یا اتیکوس فینچ که امروز به ثمر نشسته است. دوست دارم فکر کنم دنیایم جای بهتری برای زندگی شده است بعد از آزادی روبین کارتر.دوست دارم فکر کنم اگر مثل باب دیلن برای درستی و برابری تلاش کنی یا مثل اتیکوس خوب باشی و جلوی زور و نا عدالتی بایستی نتیجه بخش خواهد بود. دوست دارم فکر کنم می توان به آینده دنیا امیدوار بود:

آهنگ " طوفان" - باب دیلن: اینجا

متن آهنگ: اینجا

روبین کارتر: اینجا

فیلم "طوفان" : اینجا

فیلم "کشتن مرغ مقلد" : اینجا

اتیکوس فینچ : اینجا

پی نوشت: جالب نیست که برای من این دو تا داستان - که یکی خیالی و بر اساس رمانی نوشته هارپر لی است و دیگری یک اتفاق واقعی که فیلم و آهنگی براساسش ساخته شده است- به یک اندازه واقعی و مهم است.؟!

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٤ - نیلوفر

   یک ساعت- باران   

احتمالا برای همه انها که کار محاسبه ای می کنند پیش آمده که یک لحظه توی یک کار بزرگ یک اشتباه کوچک پیدا کنند و بعد به کل محاسبات ، روش محاسبات و دقتشان درانجام محاسبات شک کنند! امروز از آن روزهایی بود که تقریبا مطمئن شده بودم یک عالم محاسبات مربوط به یک ماه پیش که الان تقریبا هیچ شانسی برای تغییرشان وجود ندارد(مگر اینکه کلی هزینه بپردازیم بابتش) از پایه اشتباه بوده اند. مشکلم این بود چطور این مسئه را به گوش مدیر پروژه برسانم! احتمالا سکته می کرد بی چاره! یک ساعت وحشناکی را گذراندم تاهمه چیز رادوباره چک کنم و بفهمم که اصلا اشتباهی درکار نبوده و قضیه یک خطای ساده نرم افزاری است. از ان یک ساعتهای شیرینی بود که دلت می خواهد هرگز تکرار نشود! اگر کسی توی آن یک ساعت به صورتم نگاه میکرد احتمالا فکر می کرد همین الان است که بزنم زیر گریه!

***

اینجا، در تهران دوست داشتنی، در شهر شلوغ تاریکم باران می بارد. من راه می روم. بی چتر و بایک ژاکت خیس شده. راه می روم و هوا سرد نیست .بوی باران همه وجودم را پر کرده است. توی صف تاکسی فقط دو نفر چتر دارند. صف تاکسی قطار شده تا دور دستها و همه از موهایشان آب می چکد. خوب نمی بینمشان. شیشه های عینکم خیس شده اند. فکر میکنم برشان دارم بهتر است. همان قدر تار می بینم بکه بدون عینک. و تازه باران آنقدر ریز و دلنشین می بارد که نیازی به دیدنش نیست. کافی است فقط بو بکشی. میدان ونک که می رسم پر از آدم است. همه خیس. موهای خیس، شانه های خیس، کیفهای خیس. روی زمین، گوشه به گوشه آب جاری است. همه سطح خیابان ماشینها به هم چسبیده اند. نه جلو می روند نه عقب. از ولیعصر با پایین که نگاه می کنی پر از ماشین است. به بالا هم. توی گاندی هم. وسط میدان هم. سر ملاصدرا اما ماشین نیست. پر از آدم خیس است که تانیمه خیابان آمده ند به امید یک تاکسی یااتوبوسی که نمی آید. باران می بارد. ریز و تند. از لابه لای ماشینها راه می روم. اگر راهی باشد بینشان. سمت غرب میدان آب روان است. نمی شود راه رفت. تا مچ پاهایت فرو می رود توی آب. تنها راه، جدول خیابان است. من، به همراه یک عالم زن و مرد روی جدل راه می رویم. به صف شده. پشت سر هم. همگی خیسیم. باموهای چسبیده به سر. مثل ١۴ سالگی ها شده ایم. خیس، زیر باران، روی جدول. حداقل من دقیقا ١۴ ساله شده ام. می خندم. دستهایم را باز کرده ام و کیف میکنم از باران. از جدول. از اینهمه آدم . از شلوغی . و از زنده بودن.

لینک
۱۳۸٧/۸/۱۳ - نیلوفر

       

بارت باران می شویم

چند روزی است بارت باران شده ام. نه انگار که هزار کار نکرده دارم. نه انگار که کلی چیز باید بنویسم و چک لیست پر کنم بابت کارهام. هی برنامه روزانه بنویسم و هی شبهاببینم یکی دو تاش بیشتر انجام نشد. همه برنامه روزانه و کارهای نکرده می رود کنار من هی رولان بارت می خوانم. یک جور بدی امکان دارد همه چیز را ول کنم بروم زبانشناسی بخوانم ها! (می دانید که من کلا هفته ای یک بار تصمیم می گیرم جامعه شناس بشوم بعد زبان شناس بعد دلم می خواهد ادبیات نمایشی بخوانم این تا آخر هفته ادامه دارد. بعد اول هفته می روم دوباره به همان نفت و گاز و محیط زیستم می رسم!)‌. خواستم نوید بدهم احتمالااین وبلاگ هم در اینده نزدیک بارت باران خواهد شد!

***

"مثلا برادرم"

ادبیات آلمان بی نظیر است. بعد از آن مجموعه داستان فراموش نشدنی "گذران روز" که باعث شد کلی نویسنده معاصر آلمانی بشناسیم تازه دارم می فهمم چقدر بد است که اینقدر کم می شناسیمشان. مخصوصا آلمان شرقی هارا . "مثلا برادرم" اووه تیم  خیلی خیلی عالی بود. یک تشکر اساسی از آقای محمود حسینی زاد بابت این همه ترجمه های خوبش از آلمانی به فارسی در این سالهای اخیر. درباره اش مفصل خواهم نوشت. فعلا از دستش ندهید. هر چقدر هم که از جنگ جهانی دوم بنویسند باز انگار کهنه نمی شود. باید خود آلمانی ها بنویسند. بنویسند که چطور شد که این طور شد. درباره کتاب از یک منتقدی خوانده ام : «کتاب که به آخر رسید، گریه کردم، چون پی بردن به این که انسان چه قدر راحت می‌تواند به گوسفند تبدیل شود، هولناک است.»

"مثلا ،برادرم" نوشته اووه تیم ترجمه محمود حسینی زاد نشر افق.

***

وقتی دلهایشان در خانه هنرمندان دود می شود ...

بعد از ماهها که دور هم جمع نشده بودیم رفتیم خانه هنرمندان. هوا سرد سرد بود. نمی فهمیدم چطور این چنین به یک باره هوا سوزناک شده است. گفتیم : چه خبر؟ خبر دست اول مال من بود. بچه ها نچ نچ کردند و گفتند بی خیال! باز پرسیدیم چه خبر؟ یکی گفت درسش تمام شده فکر این است که بالاخره باید یک فکری به حال این دختری که سالهاست علاف خودش کرده بکند. گفتیم مواظب کاسه صبردختر باش. باز پرسیدیم چه خبر: آن یکی گفت از زور بیکاری رفته انسان شناسی می خواند. گفتیم چقدر شناختی انسان را . سیگارش را درآورد به قول امروزیهای ادبیات سیگارش را " گیراند" و گفت که به این نتیجه رسیده که باید یک کلیدی اختراع کند که بزند و همه انسانها با هم و یک زمان بمیرند و خلاص! بقیه سیگارهایشان را در آورند و تا چشم به هم زدیم دیدم همه بچه ها سرما را با دود سیگار فراموش کرده اند. یکی گفت: استادم می گوید: هیچ غلطتی که نمی کنید! حداقل جرات هدایت راداشته باشید خودتان را بکشید بی جربزه ها! باز پر سیدیم دیگر چه خبر؟: آن یکی گفت بی خیال مهندسی شده فعلا رفته دارد توی یک کافی شاپ کار می کند . دیگری گفت داستان جدیدش را سوزانده انداخته یک جایی زیر خاک .چالش کرده خاکسترها را.حالا من ژاکتم بوی دود می دهد. نمیدانم اینهاکه روزی پر از شور و استعداد و عشق یادگرفتن بودند- روزی که اصلادور نیست- چرااین طور پژمرده و تنهاو بی کس شده اند؟ حس می کنم سرزمینم به سرعت دارد بهترینهایش را از دست می دهد. بهترینهایش دود می شوند با سیگارهایشان هوا می روند. بس که کسی دلهایشان را جدی نمی گیرد.

لینک
۱۳۸٧/۸/۱۱ - نیلوفر

   ونگوگ هنر و زیبایی/ مهمانی مونیکا و چندلر   

بر اساس ضوابط پیچیده

خیلی لذت بردم از این تکه از نامه ونگوگ به برادرش. نمی فهمم چرا همه فکر میکنند هنر مدرن یا یک سری چیزهای بی ربط کنار هم است یا اگر ربط و خطی هم داشته باشد حاصل یک توهم ناشناخته هنرمند معتادی است که این آثار را لابد در نیمه هوشیاری یا حتی عدم هوشیاری کامل خلق کرده است. تعریف اولیه هنر از نظر من چکیده شعور انسانی است. مگر می شود در حالت غیر هوشیاری اثر هنری خلق کرد؟ ونگوگ میگوید:

... به هر حال تو نباید فکر کنی کارهای من تصنعی و ثمره تب آلودگی است. توجه داشته باش که من با ضوابط پیچیده ای کار میکنم و بر اساس این ضوابط تابلوهایم را سریع نقاشی می کنم. منتها پیشاپیش و با صرف وقت بسیار، حسابهایم را کرده ام.  حالا اگر بیننده ها بگویند این تابلوها خیلی سریع نقاشی شده اند به آنها بگو که خودشان خیلی سریع نگاه می کنند...

از نامه ونسان ونگوگ به برادرش تئو ... ١٨٨٨

توضیح: این مسئله دعوای همیشگی من و برادرم است در تعریف هنر و زیبایی. من معتقدم  هنر کاملا از انسان زائیده می شود و تجلیگاه تمدن انسانی است ، تعریف دقیق انسان بودن است. برادرم معتقد است هنر یعنی زیبایی و زیبایی ربطی به انسان ندارد. زیبایی یک تعریف خاص خارج از وجود هنرمند یا خالق زیبایی دارد. بر طبق تعریف برادرم یک اثر هنری کاملا می تواند در حالت نیمه هوشیاری هنرمند خلق شود. من کاملا با این نظر مخالفم

***

تولد و میهمانی

نمی دانم چرا اینقدر عاشق میهانی دادنم. گرچه هیچ شباهتی به "مونیکا*" ندارم (کلا بیشتر شبیه "فیبی*" هستم و خل و چل ! ) ولی در این یک مورد کاملا مونیکا هستم. عاشق اینم که همه آدمها بیایند خانه من ، من ازشان پذیرایی کنم و آنها کلی بهشان خوش بگذرد. دوست دارم مدام میزبان باشم. مدام همه خوشحال بشوند از اینکه من میزبانشان هستم! بهشان خوش بگذرد و هر جا می روند بگویند: وای نمی دونی چقدر مهمونیهای نیلوفر خوش میگذره! اگر یک دکتر روانشناس خوب بیاید تحلیلم کند لابد هزار چیز ازم پیدا می کند بابت همین! حالا که کار و در آمدم کمی مرتب و مشخص شده است  و خانه ام دوباره شبیه یک خانه شده است ، شروع کرده ام به میهمانی دادن! دیشب خانواده چهارنفریمان تولد مادرم را در خانه کوچک من برگزار کردند. حقیقتا دلم تنگ شده بود برای خرید، خانه تمیز کردن، میز شام چیدن، و تر و تمیز کردنهای بعد از رفتن مهمانها. می دانم توی این میهمانیها به من بیشتر از مهمانانم خوش می گذرد همیشه! نمی دانی چه لذتی دارد کلی انار شیرین قرمز دانه دانه کنی بعد همه کاسه کاسه بخورند و لذت ببرند. گرچه تنهایی این روزهایم را دوست دارم ولی خوب می دانم که تنها ماندن همیشگی را دوست ندارم. من وقتی آدمها دور و برم هستند و دوستشان دارم بی نهایت شادم. یک حسی هست ته ته قلبم . می دانم کسی جایی هست که می تواند روزی این شادی را از کنار هم بودن حس کند. یک "چندلر*"ی که اگر بدترین و خسته کننده ترین مهمانی عالم را هم داده باشم آخر شب چراغ آشپزخانه را خاموش کند و بگوید: خسته نباشی. خیلی به همه خوش گذشت.

* شخصیتهای سریال فرندز.

لینک
۱۳۸٧/۸/۱٠ - نیلوفر

   کالو را دیگر همه می شناسند...   

اگر این روزها همگیمان " کالو" را می شناسیم، حسین را با آن صورت معصوم و لبهای برچیده اش می شناسیم، و پریسا خانم کوچک را و حمیده را که رفت تا بیشتر بداند، و مهدی را که آن طور بی ترس حرف می زند و آتش پاره کوچکی است، همه اش نه از دنیای اینترنت و این صفحه های مانتیور که از وجود پسر جوان بی همتایی است که که انگار یک شاه کلید گرفته دستش و قفل دلهایمان را باز می کند بی صدا.

یادم هست آن روزها که نوشته های "بهمن بیگی" را می خواندم فکر می کردم مگر می شود در دنیای امروز آدمهایی مثل او یافت؟ آن وقت به یک باره می بینی خواننده همیشگی خاطرات پسر جوان پر انرژی ای شده ای که انگار هیچ چیز کم ندارد از بهمن بیگی. مگر آدم برای کارهای بزرگ چه می خواهد جز آرزو، تلاش و عشق؟ عبدالمحمد شعرائی هر سه تای اینها را دارد. . و همین کافی  است در دنیای امروز برای اینکه کارهای بزرگ بکنی. مگر حتما لازم است ازایران بروی و توی ناسا کار کنی؟ یا بروی کانادا که فوق دکترا بگیری؟ یا مثلا بروی دوبی بنگاه معاملات ملکی بزنی؟ نمی دانم چه کسی گفته اینها کارهای بزرگ است آن وقت یک سرباز معلم ٢٢ ساله بودن در روستای محرومی در کنار خلیج فارس نیست. اگر هنوز فکر می کنی که نیست برو و دیرتش باد را بخوان. خاطرات عبدالمحمد شعرائی که از روستای محروم و دبستان کوچکش می نویسد را. انشاهای بچه هایی را بخوان که تشنه یادگرفتنند. نه فقط یادگرفتن ریاضی و ادبیات. آموختن از کل دنیا. از عشق. از زندگی. مطمئنم معلم جوانشان همه اینها را دارد  یادشان می دهد.

به دعوت دراک عزیز، با خبر شدم از این مسابقه وبلاگ نویسی و اینکه وبلاگ بی نظیر دیرتش باد تنها کاندید ایرانی بهترین وبلاگ است آنجا.

می توانید اینجا بروید و به مدرسه کو چک روستای کالو رای بدهید تا بهترین وبلاگ دنیا شوند.

طبق گفته دراک باید از بقیه دعوت کنم از خوانندگان وبلاگشان بخواهند در این رای گیری شرکت کنند. گمانم بهتر است اگر کسی هنوز دیرتش باد را نخوانده اول برود بخواندش تا بداند واقعا چقدر باید برنده باشد. شاید میان همه ما  وبلاگهای فارسی، دیرتش باد تنها جایی باشد که به واسطه اش زندگی ها دارد تغییر می کند.  آن وقت اگر دوست داشت توی وبلاگش از دوستانش هم بخواهد بروند بخوانند . حیف است مهدی و حسین و حمیده و پریسا را و این پسر جدید کلاس اولی مهران را نشناسید. حقیقتا خیلی حیف است.

لینک
۱۳۸٧/۸/٩ - نیلوفر

   فیلم- نود و گوسفندان!   

اگر مثل من ، تا چشم باز کرده باشید دور و برتان پر از مجله فیلم بوده باشد، اگر مثل من بارها و بارها به عشق شماره جدید "فیلم" جلوی دکه روزنامه فروشی رفته باشید، اگر مثل من خواندن را با "فیلم" آغاز کرده باشید و بانقد فیلم، فیلمهایی که خیلیهایشان درآن دوران گیر نمی آمد و ما فقط نقدش را می خواندیم به امیدی که "آقا فیلمی" مان کنار "شعله " و "سلطان قلبها" و "اشکها و لبخندها" یش آنها را هم روزی برایمان گیر بیاورد، آن وقت خوب می فهمید "هوشنگ گلمکانی" چقدر دوست داشتنی است.

اینجا یک گفتگوی خواندنی دارد با هوشنگ گلمکانی مصاحبه کننده هم غزل،‌دختر خود گلمکانی است!

***

ما خسته و کوفته رسیده ایم خانه . پدر جان شاد و خوشحال از برد تیم محبوبش نشسته "نود" بی همتایش را ببیند. معتقد است "آرش برهانی" نازنینشان احتمالا میهمان برنامه خواهند بود . ما هم می نشینیم گلهای بازی را ببینیم یک وقت بی گل استقلال نمانده باشیم- کرکریهای سر کار با همکارهای پرسپولیسی مان کلا بماند برای بحثی دیگر!-  بعد جناب فردوسی پور عزیز شروع می کند درباره گوسفندان و چمن ورزشگاهی در شیراز حرف زدن. آقای مسئول تربیت بدنی می آید روی خط بعد جناب استاد دانشگاه کشاورزی. ما آنقدر می خندیم که از دل درد روی زمین ولو می شویم! خستگی و اینها هم کلا یادمان می رود.یک جورهایی فکر می کنیم " نود" هم واقعا بی نظیر است گاهی.(برای انها که نمی دانند توضیح بدهم که موضوع سر ول کردن گله گوسفند در زمین فوتبال به منظور چمن زنی بود! جناب مسئول تربیت بدنی معتقد بودند این کار یک ابتکار کم نظیر است که بقیه دنیا هم باید بیایند از ما یاد بگیرند!)

لینک
۱۳۸٧/۸/۸ - نیلوفر

   زیرزمینی ها   

عطر ، لبخند و عاشقی

دختر ایستاده کنار دکه. آرام و ساکت است. فکرش اینجا نیست. نمی دانی سالهای دور است در فکرش؟ آینده؟ گذشته شاید. یک چیز عمیقی توی چشمهاش هست که انگار وصلت می کند به آن مکان دور. مردم می گذرند. گاهی می ایستند روبرویش. مانتو و مقنعه مشکی دارد. کنار دکه فروش عطر ایستاده است. توی دستش  چندین تکه مقوای باریک و دراز هست. از آنها که بوی عطر می دهد برای تبلیغ. از آنها که توی عطر فروشیهای معروف بوی خوب می دهد و اینجا، در شلوغی ایستگاه مترو و هیاهو و "دیرشد، دیر شد" های مردم و دویدنها و تنه زدنهایشان یک بوی بد نافذ. اگر کسی بایستد روبروی دختر، نگاهی می کند به صورتش، نام عطرش را می خواند و زود تند می کند. کسی بو نمی کشد. کسی مقواهای باریک بودار را دست نمی گیرد. دختر ایستاده کنار دکه. انگار اینجا نباشد. گمانم جایی است کنار دریا مثلا. یا در میان یک جنگل سبز با بوی علف و صدای آبشاری از دور و باریکه های نوری که از لای شاخه های درختها پاشیده اند. یا بالای یک کوه بلند است .پر برف با آفتاب سوزان.نمی دانی دقیقا کجاست. آخر تنش، بدنش، همین پنجاه و چند کیلوی پوشیده شده در پارچه سیاه، ایستاده کنار دکه عطر فروشی.یک جایی در زیرزمین . تنها. خودش اما تنها نیست. مطمئنم که کنار آن دریا، آن جنگل ، آنهمه برف، تنها نیست. یکی هست. یکی که همه وجود دختر را فراگرفته است. یکی که یک جایی الان دست دختر را گرفته است. این را از لبخند کمرنگ و ماتش می فهمی. لبخندی که انگار هیچ کدام ازاین مردم که تند و تند می گذرند روی صورت دختر نمی بینند.

***

کامپیوتری - ویسکوز

میانسال است با ابروهای باریک باریک کمان شده. پوست صورت چروکیده اگر آنهمه کرم پودر بگذارد ببینی. کمی چاق است با صدای بلند خش دار مردانه. یاد "عزیزالسلطنه" می افتی وقتی وسط باغ دایی جان داد می کشید. ایستاده وسط قطار. کاری ندارد به آنهمه شلوغی. آنهمه آدم. یک ساک بزرگ گذاشته روی زمین داد می زند:" مقنعه مشکی، نوک مدادی. جورابای کامپیوتری. لباس زیرهای نخی. بولیزهای ویسکوز برای زیر سارافن. "  اخمهایش در هم است. لباس های زیر زنانه دست به دست بین آنها که به زور خودشان را از میله ای آویزان کرده اند در قطار شلوغ می چرخد. زن نگران داد می زند: خانوم بیا جلو اونا رو نبر. زنها می پرسند: حتما نخیه حالا؟ رنگ دیگه چی داری؟ اوه چقدر گرون! . زن بلند تر داد می زند: لیاقتتون همونه که برین از مغازه همینو به اسم خارجی ١٠ برابربهتون بندازه. بده خانوم اصلا نمی خواد بخری. قطار که ترمز می کند همه رو ی هم می افتیم. کسی کاری ندارد. دوباره می ایستند و به بالا و پایین کردن ساک بزرگ زن ادامه می دهند. از دختر کناریم می پرسم: جوراب کامپیوتری چیه؟! بولیز ویسکوز یعنی چی؟! دختر که به نظر دانشجو می رسد لبخند می زند و شانه هایش را بالا می اندازد که یعنی نمی داند. زن پولها را جمع میکند. لباسهای زیر زنانه دست به دست می چرخد هنوز. زن داد می زند. بلند گوی قطار اعلام می کند: حسن آباد.

***

پیرمرد

از میانه پله برقیها به پایین صدای قطار را که می شنوم تند می کنم. می  دوم. می پرم توی واگن و در پشت سرم بسته می شود. واگن مردانه است. فرصت نبوده بروم تا ته خط سوار واگن زنانه بشوم. شلوغ است. بوی عرق کارگری می دهد. یک بوی عجیب بدی است که خیلیها به بوی مترو میشناسندش. به زحمت میله ای پیدا می کنم دستم را دورش محکم سفت می کنم. دلم شور کیفم را می زند. دو تا کیسه و یک کیف دستم است. یک جورهایی جان می دهم برای کیف زنها. پیرمرد صدایم می کند. باید هفتاد ساله باشد. از روی صندلی بلند شده. می گوید: بشین دخترم. خجالت می کشم. ازش خواهش میکنم که خودش بنشیند. بهش می گویم رویم نمی شود جایش بنشینم. اصرار می کنم که خسته نیستم و نیازی به نشستن ندارم. پیرمرد اصرار می کند.می نشینم. کیفم را و کیسه ها را می گیرم توی بغلم و پیرمرد را نگاه می کنم که به زحمت دستش را جایی روی میله ای بند کرده است. حیرت زده به پیرمرد فکر می کنم.

 

لینک
۱۳۸٧/۸/٦ - نیلوفر

   عقل- اخلاق و بلوغ : پایان   

گاهی فکر می کنم علوم انسانی به علوم پایه (فیزیک ریاضی و شیمی) می مانند. هدفشان توضیح دنیاست. کشف روابط پدیده های طبیعی است. روششان محدود و ابزارشان کم است. در نهایت هم یک سری نظریه ارائه می شود که به روشهای تجربی به اثبات می رسد - اگر برسد (در علوم انسانی اثبات تجربی هم کار بسیار دشواری است) ولی در نهایت نظریه دیگری می تواند در آینده بیاید که جامع تر کلی تر و نقض کننده نظریه اول باشد. گمانم هیجان انسان بودن ما - در دنیایی پر از ناشناخته ها- کلا همین نقض کردنها باشد. هدف نهایی علوم پایه پیش بینی است. ما پدیده های طبیعی را موشکافی می کنیم تا بتوانیم در اینده پیش بینیشان کنیم. بدانیم در چه صورتی اتفاق می افتند. برایشان فرمول بنویسیم به هدف اینکه در اینده بدون غافلگیری با آنها روبرو شویم. هدف علوم انسانی هم در نهایت همین است. جامعه شناسی دلش می خواهد آنقدر دقیق شود در جامعه که بتواند رفتارهایش راپیش بینی کند. کنترل رفتار اجتماعی کار جامعه شناس نیست. کار علوم پایه همین جا تمام می شود. قرار نیست چیزی بسازند یا پدیده ای را تغییر بدهند. قرار است که فقط بگوید کی و چرا این طور می شود. از اینجاست که مهندسی پایش باز می شود. مهندسی سعی می کند بر اساس علوم پایه ابزاری بسازد تا پدیده های نا خوشایند اتفاق نیفتند و خوشایندها بیشتر اتفاق بیفتند. مهندسی علم جامعه شناسی همان سیاست و حکومت داری است. کنترل جامعه است.یا حداقل باید باشد. اینکه در طول تاریخ حاکمان - چه مذهبی و چه پادشاهی و چه حتی دموکراتیک- تصمیماتشان رابر اساس یافته های علم گرفته اند را حقیقتا نمی دانم.

این توضیح رانوشتم که بگویم دلیل ندارد این تئوریهای جامعه شناسی در عمل هیمنطور باقی بمانند. اینها نظریه هایی هستند که سعی کرده اند اثبات شوند. تلاش بشر مدرن هستند برای کشف راز اخلاقیات. رازی که سوالش از همان آغاز مطرح بوده در انسانهایی که می اندیشیده اند. و مهم همین اندیشیدن است.

جالب ترین و هیجان انگیز ترین نتیجه ای که از در کنار هم قرار دادن دو نظریه کولبرگ و پیاژه یعنی رشد اخلاقی و رشد عقلی گرفته می شود این است: رشد عقلی و رشد اخلاقی در کنار هم اتفاق می افتد. در هیچ کدام ازاین تحقیقات تو نمی توانستی بچه ۵ ساله ای بیابی که از نظر اخلاقی رشد درجه ٣ داشته باشد. کولبرگ و ادامه دهندگان راهش معتقدند رشد اخلاقی در صورتی اتفاق می افتد که انسان به رشد عقلی رسیده باشد. برایش هم دلیل و مدرک دارند از همین تحقیقاتشان.  به طور کلی آنها معتقدند انسان رشد یافته باید از هر دو سمت رشد کند ولی رشد عقلی اولیت دارد. یعنی اول انسان می فهمد و بعد عمل می کند. روی همین اصل ، هستند کسانی که رشد عقلیشان بیشتر از رشد اخلاقیشان است ولی هرگز نیستند کسانی که رشد اخلاقیشان بیشتر از رشد عقلیشان باشد. انسان سالم اجتماعی اما کسی است که تا ١٨ سالگی- سن بلوغ جسمی- به رشد ١٨ سالگی هم از نظر عقلی و هم از نظر اخلاقی رسیده باشد.

این نکته بسیار شگفت انگیز است. دقیقا به همین دلیل است که گاهی یک دکتر استاد دانشگاه را می بینی که توی خیابان ورود ممنوع می رود و باکیش هم نیست. ممکن است این ادم رشد عقلی داشته باشد(تا چه حدیش هم سوال است البته) ولی رشد اخلاقی اش است در حد ٢ یا ٣ باقی مانده است. از این مسئله جالب تر وقتی است که تو یک آدم بی سواد و خرافاتی را می بینی ( که از نظر عقلی بسیار کم رشد کرده) ولی حس می کنی انسان خوبی است و مهربان است. جالبی این نظریه این است که دقیقااینجا به تو می گوید که صبرکن!  خوبی و مهربانی این آدم ایا نشانه رشداخلاقیش است؟ آیا از روی ترس و اجبار و عادت نیست؟

نکته جالب نظریه کولبرگ این است که آدمها در سطوح مختلف اخلاقی  به این سوال جواب بله یا خیر داده اند.یعنی جواب مشخصی برای سطح خاصی وجود ندارد. یعنی درمورد رشد یافتگی اخلاقی این نتیجه کار نیست که قضاوت کننده است. این تفکر توست که نشان دهنده رشد اخلاقی توست. و چرا چینین است؟ چون همانطور که در بالا گفتم هدف علم پیش بینی است. یک دهاتی مهربان آیا درباره همه مسائل مهربان است؟ ماداریم فرمولی می نویسیم که بعد هر داده ای را جایگزین مجهولش کنیم و خیالمان راحت باشد که جواب رامی دانیم. آیا این دهاتی اصول اخلاقیش را درمورد مسائلی که ازشان اطلاعی ندارد هم همانطور به کار می برد؟ اگر اینگونه بود اینهمه انقلاب و کشتار و گیوتین در طول تاریخ نبود. وحشی گری ، غارت و تجاوز در طول تاریخ توسط همین دهاتیهای مهربان انجام شده نه سیاست مداران بدجنس. بنابراین انسان مهربان کسی است که مهربانیش قابل پیش بینی باشددر هر زمانی.

اینکه میگوییم جامعه مدرن از نظر اخلاقی رو به زوال است حرف درستی نیست.  امکان ندارد جامعه قدیم - که رشد عقلی اش مطمئنا کمتر بوده از الان همانطور که در بخش ١ گفتم- از جامعه کنونی  رشد یافته تر بوده باشد از نظر اخلاقی. مطمئنا جامعه کنونی رشد یافته تر است. مهم همان جواب بله و خیر است. آدمهای دنیای مدرن دقیقا به دلیل رشد عقلیشان دیگر نمی توانند رشد اخلاقی مرحله ١ داشته باشند. آنها ناخوداگاه وارد مرحله ٢ شده اند. آنهامی فهمند قوانین می تواند تغییر کند. می توان نترسید و فکر کرد. ایراد کار این است که در مرحله ٢ از رشد اخلاقی آدمها منافع شخصی را جایگزین قانون می کنند. شاید اگر جامعه در همان مرحله ١ از رشد اخلاقی می ماند در ظاهر "بدی" کمتری اتفاق میافتاد. ولی نباید یادمان برود که ایراد مرحله ١ این است که قابل پیش بینی نیست. کافی است در موردی قانونی وجود نداشته باشد یا ترس به نحوی از بین برود. آن زمان است که فاجعه هایی به مراتب بزرگ تر اتفاق می افتدو فجایعی مثل اینهمه جنگ. اینهمه اعدام. اینهمه تجاوز.

گرچه خودم عاشق این هستم که باز هم در این باره بنویسم. ولی حقیقتا اطلاعات علمی خودم اندک است. علم در این زمینه یک علم نوپا و تازه است و مطمئنا راه زیادی برای پخته شدن نظریه ها در پیش است راهی به درازای اینهمه تاریخ تمدن شرق و غرب. مطالعات من هم در حد یک علاقمند است فقط. ولی مطمئنم مفاهیمی به مانند اخلاقیات، قضاوت و عدالت آنقدر هیجان انگیز هستند برایم که دست از سرشان برندارم. یک چیز را اما به خوبی میدانم. آدمها را باید دوست داشت. بدهایشان هم تنها رشد نیافته اند. گاه از نظر عقلی گاه از نظر اخلاقی و گاه هر دو. این گونه که به دنیایت بنگری دیگر هیچ سیاهی ای ناراحتت نمیکند. چون میدانی راهش عقل است راهش شعور است و مرارت و آموزش و تربیت. راهی دشوار که بشریت قرنهاست به سرعت کم می پیمایدش. مگر نه اینکه سرعت پیشرفت تکنولوژی به یک باره به صورت تصاعدی بالا رفت؟ مطمئنم روزی سرعت پیشرفت  اخلاق هم بالامی رود. هنوز ما در مرحله پی ریزی هستیم. جایی که فرض کن گالیله قرار داشت در علم. به قول  دوست نازنینی ازدوران دبیرستان که تصمیم داشت روزی تئاتری بسازد از دادگاه محاکمه گالیله: فرض کن تو الان گالیله باشی و مجبورت کنند بنویسی که زمین گرد نیست. این مهم نیست. مهم این است که زمین گرد است.

لینک
۱۳۸٧/۸/٥ - نیلوفر

   عقل- اخلاق و بلوغ 2   

یک روانشناس/جامعه شناس خیلی معروف آمریکایی هست به نام لارنس کولبرگ که من خیلی اتفاقی با نظریات و تحقیقاتش آشنا شدم.مهمترین نظریه او  نظریه مراحل رشداخلاقی است که به گونه ای ادامه نظریه رشد عقلی ژان پیاژه است .

خواندن درباره مراحل این تحقیق هم شیرین است و هم بسیار آموزنده. کولبرگ سوال زیر را- که در علم جامعه شناسی به پرسش معروف هینتز شهرت دارد-  از تعداد زیادی کودک /نوجوان و بزرگسال پرسیده است:

"فرض کنید یک دانشمندی بعداز زحمات و تحقیقات زیاد دارویی را برای نوع خاصی از سرطان کشف کرده است. حالا که می خواهدآن رابفروشد آن را به 10 برابر قیمت تمام شده می فروشد.چون می خواهد از نتیجه زحماتش نفع ببرد. فرض کنید همسر هینتز به این سرطان دچار است و در حال مرگ است. هینتز که به اندازه کافی پول ندارد به دانشمند مراجعه می کند و از او خواهش می کند تادارو را به هزینه کمتری به همسرش بدهد. دانشمند قبول نمی کند. هینتز عصبانی می شود و شب هنگام برای نجات جان همسرش دزدانه وارد آزمایشگاه دانشمند می شود و دارو رامی دزد. آیا به نظر شما هینتز کار درستی انجام داده است؟ "

کولبرگ پس از سالها بررسی و تحقیق پاسخهای انسانها را در برابر این سوال به 6 دسته تقسیم کرده است. این تقسیم بندی بر اساس بله و نه خیر ی نیست که آدمهادر پاسخ به این سوال می دهند بلکه تقسیم بندی در حقیقت بر اساس دلیلی است که برای پاسخشان می آورند. بر این اساس کولبرگ تئوری رشد اخلاقی خودش را در 6 مرحله ارائه کرده است:

1-اطاعت و تنبیه: پایین ترین مرحله رشد اخلاقی وقتی است که انسان کاری را انجام نمی دهد چون می خواهد اطاعت کند یا از تبیه می ترسد. پاسخ این مرحله تقریبا به این صورت است: هینتز نباید دزدی می کرد چون دزدی خلاف قانون است و او مجازات خواهد شد.

2-منفعت شخصی و بده بستان : در مرحله بعدی انسانها می فهمند مسائل دنیا انقدر ها هم قانونمند نیست و این قوانین در اثر منافع شخص یا اشخاصی می توانند در مواقعی نادرست باشند. در این مرحله پاسخها حق دانشمند را هم در نظر می گیرد. و گاهی هر دو سوی ماجرا را می بینند ولی نهایتا دلیل هر کار اخلاقی را تنها منفعت شخصی می دانند. یک جواب بامزه ای هم هست از یک کودک: هینتز دارور ور دزدید چون می خواست زنش نمیره . حتما زنش خوشگل بوده. اگه زنش زشت بود و یه زن خوشگل دیگه رو دوست داشت که دارو رو نمی دزدید!

3- روابط با دیگران: در این مرحله آدمها کار خوب می کنند تا بین بقیه خوب جلوه کنند. بچه های پاسخ دهنده از این مرحله دیگر وارد سنین پس از 11 سالگی می شوند. مفاهیم اجتماعی مثل خانواده، خوب بودن و حتی عشق در تصمیم گیریها برایشان مهم می شود. در این مرحله پاسخها به سمت و سویی می رود که از حمایت و عشق هینتز از همسرش دفاع می کند و از حرص و طمع دانشمند بدش می آید. آدمهایی که از نظر رشد اخلاقی در این مرحله هستند می توانند چنین پاسخ داده باشند: قاضی حتما در نظر میگیره که هینتز برای نجات جون زنش این کار رو کرده. اگه بخوایم عادلانه قضاوت کنیم تقصیر دانشمند هم هست.

4- حفظ مرتبه اجتماعی: اگر در مرحله 3 آدمها برایشان مهم بود پیش چشم اطرافیانشان خوب باشند ، آدمهای مرحله 4 می خواهند در کل اجتماعشان انسان خوبی باشند. آنها خوبی را یک مسئله اجتماعی می بینند.آدمها در این مرحله به هنگام قضاوت مفاهیم و ارزشهای اخلاقی جامعه را به طور کلی در نظر می گیرند و برایش احترام قائل می شوند.پاسخشان به سوال می تواند چنین باشد: امااگه قرار باشه هر کسی تشخیص داد بهش ظلم شده خودش شخصااقدام کنه که جامعه هرج و مرج میشه. من قبول دارم که اصلا انصاف نیست همسر هینتز بمیره ولی باید قانون این مسئله رو در نظر بگیره .

5-قوانین اجتماعی و حقوق فردی: در این مرحله قانون اجتماعی هم همیشه صحیح نیست. اگر قوانین اجتماعی حقوق فردی را ضایع می کنند قابل قضاوت نیستند.آدمهای رشدیافته در این مرحله می خواهندیک جامعه سالم و کارآمد داشته باشند. آنهافکر می کنند: " اصلا یک جامعه سالم چیه؟" آدمها معمولا در این مرحله یک جامعه ای می خواهند که با قوانین صحیح حقوق فردی و اجتماعی را رعایت کند و نیز یک سیستم قابل اعتماد که بتواند قوانین ناصحیح را به طور قانونمند به وسیله آن تغییر داد تا حق کسی از بین نرود. در این مرحله مثلا "جان آدمی" آنقدر اهمیت دارد که به خاطرش قانون را تغییر دهی. اگر قانونی باعث می شود انسانی بمیرد آن قانون باید تغییر کند.  آدمهای این مرحله حتی پاسخ داده  اند: هینتز نه تنهاجان همسرش که جان هر کس دیگری در جامعه را باید نجات می داد. باید در جامعه سیستمی درست شود که همه آنها که نیازمند این دارو هستند از آن بهره مند شوند  . حق اکتشاف دانشمند هم سرجایش باقی بماند.

6- اصول جهانی:  در این مرحله که در حقیقت همان مرحله عدالت است ، کولبرگ از نظریات فیلسوفان بزرگی مثل کانت یا انسانهای بزرگی مثل گاندی یا مارتین لوتر کینگ پیروی می کند . این آدمهای بزرگ- از نظر اخلاقی- معتقدنددر قضاوت باید همه انسانها باهم کاملا برابر باشند و حقوق کامل انسانی همه لحاظ شود. از نظر این افراد ، اصول اخلاقی کاملا جهانیند چون انسانهای کل جهان با هم برابرند. هیچ قانونی درست نیست مگر حقوق کامل همه انسانها را در نظر گرفته باشد. در این مرحله انسانها  قابلیت این را پیدا می کنند که " خودشان را جای دیگری قرار دهند" . یعنی همه انسانها باید به هنگام تصمیم گیریهایشان ببینند اگر جای طرف مقابل بودند چی؟ اگر دانشمند یک لحظه خودش را بگذارد جای همسر هینتز آیا حاضر می شود دارو را نفروشد؟ در اینصورت دانشمند حتما موافقت می کندکه دارور را به همسر هینتز بدهدو این راه حل عادلانه و جهانی این مسئله است. برای به مرحله ظهور رسیدن چنین راه حلی البته باید توجه داشت که انسانها هم باید دارای حقوق برابر باشند هم احترام متقابل داشته باشند.  کولبرگ مرحله 6 رشد اخلاقی راگرچه تعریف کرده است ولی پس از سالها تحقیق به این نتیجه رسیده است که بین پاسخها نمی توان دقیقا به پاسخی رسید که نشان از رشد اخلاقی فرد در مرحله اصول جهانی اخلاقی باشد.

 

یادم هست وقتی اینجا از "حکومت فضیلت انسانی" یا همان تعبیر خودم از آنارشیسم گفتم منظورم دقیقا همین مرحله 6 بود. من عمیقا اعتقاد دارم انسان روزگاری به آن مرحله ای از رشد اخلاقی خواهد رسید که قوانین برای برقراری عدالت کوچک و ناقص خواهند بود. انسانیت یاهمان " خودت را بگذار جای بقیه" است که باعث پیشگیری از هر بی عدالتی ای خواهد بود.

درباره بلوغ اخلاقی و بلوغ عقلی و رابطه شان فردا خواهم نوشت

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٧/۸/٤ - نیلوفر

   عقل- اخلاق و بلوغ -1   

بارها و بارها شنیده ام : "دنیا خیلی بد شده" یا " اینهمه بی اخلاقی و بی ثباتی روابط عاطفی را آیا نهایتی هست؟" یا " یاد ان روزها که مردم معنی عشق و با هم بودن و محبت رامی فهمیدند به خیر". احتمالا خودم هم گاهی این چنین گفته ام. گاهی که حس می کنی دنیا آن طور که تو دلت می خواهد نیست نمی دانم چرا حسرت گذشته ای را می خوری که تنهامشخصه اش این است که گذشته است . حقیقتش وجود خارجی ندارد. گرچه در ذهن تو به بودنش ادامه می دهد. ولی آیا علم می پذیرد که دنیا از نظر اخلاقی پیشرفتی نکرده یا به تعبیر عده ای به عقب رفته است؟ آیا علم - در اینجا منظور علم جامعه شناسی- روانشناسی و فلسفه است، می توانند ثابت می کنند که جمله های بالا درست یا غلط است؟ خیلی هیجان انگیز است که پس از یک سری مطالعات فهمیده ام که علم دقیقا توانسته ثابت کند کلیه جملات بالا نادرست است!

برای فهمیدن انسان اول نیاز هست از روانشناسی شروع کنی. دقیقا آن تحول عظیمی که داستایوفسکی - این بزرگترین روانشاس تاریخ، آغازگرش بود و در اوائل قرن بیستم به طور علمی شروع شد. وقتی مفاهیمی مثل ضمیر ناخودآگاه توسط فروید تعریف شد .مطالعه شد و درباره اش سوالهای بی شمار مطرح شد. تاریخچه علم روانشناسی بسیار هیجان انگیز و آموزنده است. درست مثل تاریخ هر علمی که توش پر از زیبایی، هیجان و شور است . علم روانشاسی در یک سوم پایانی قرن بیستم پس از سالها تلاش درباره شناخت خود، پس از داشتن نخبگانی مثل یونگ ، سعی کرد عقل را تعریف کند. انسان بالغ با کودک چه فرقی دارد؟ عقل چطور رشد می کند؟ نتیجه اینهمه تحقیق چیزهای خیلی خیلی جالبی از آب درآمد. انسان فهمید که رشد عقلی انسان ، که از زمان تولدش آغاز می شود، در چه مراحلی ادامه پیدا می کند. گمان کنم هر کسی که بخواهد بداند عقل انسانی یعنی چه حتما نامی از ژان پیاژه سوئیسی شنیده است. تئوری رشد عقلی انسان گرچه هنوز بسیار ناشناخته دارد ولی یک چیز را برای من مشخص کرده است: بسیاری از انسانها در طول تاریخ به دلیل نادانی و ناتوانیهایشان از نظر عقلی در سنین بسیار کودکی مانده اند. خیلی جالب است وقتی می فهمیم تنها در یک صد سال معاصر ، که امکان دانایی برای تعدادبیشتری از انسانها فراهم شده است ، بوده که انسانهای بیشتری توانسته اند از عقل خودشان استفاده کنند.  امروزه با وجود مدرسه و سواد بر طبق آخرین تحقیقات چیزی حدود ۴٠ تا ۵٠ درصد  از مردمان جهان از نظر رشد عقلی به سن و سال ١۴ سالگی رسیده اند. ولی جالب است بدانیم تنها چیزی حدود ١٠ درصد از آنها تنها هستند که به بلوغ  عقلی - ١٨ سالگی - رسیده اند. دانستن این آمار و خواندنشان از روی مقالات معتبر علمی مهمترین فایده ای که دارد این است: دنیای امروز از دنیای دیروز عاقل تر است ولی هنوز مهمترین کمبود انسان، کمبود شعور انسانی است.

ابراهیم گلستان یک جایی در "نوشتن با دوربین" به پرویز جاهد می گوید : جامعه ما روشنفکر کم ندارد. آدم پر مطالعه هم کم ندارد. جامعه ما آدم با شعور کم دارد. جامعه ما آدم باشعور ندارد. اگر شعور را همان "بلوغ عقلی" معنی کنیم به گمانم این حرف بسیار صحیح است. بسیاری ، با شنیدن این جمله های گلستان برآشفتند. مخصوصا آنها که فکر می کنند بسیار می فهمند، روشنفکر یا دانا هستند.  حس می کردند کسی از زاویه بالابهشان نگاه کرده و توهینشان کرده است. من گرچه کاری به ابراهیم گلستان ندارم ولی وقتی می گویم انسان به طور کلی کم شعور است قصدم توهین نیست. قصدم این است که واقعیت را آن طور که هست ببینیم. بپذیریم که اولا  دنیای قدیم به علت  نبودن دانایی رشد عقلی آدمهایش بسیار اندک بوده - آدمهای عاقلش بسیار بسیار کمتر بوده از امروز- و دوم اینکه امروز هم که به سبب افزایش دانایی میانگین رشد عقلی افزایش داشته است انسانهای با شعور ( بالغ از نظر عقلی) درصد بسیار کمی از انسانهای جهان را تشکیل می دهد. (اگر قبول ندارید نگاهی به هیاهوی هالیوود یا همین انتخابات اخیر آمریکا بیندازید. بسیاری از این اتفاقات نتیجه کم شعوری اکثریت جامعه آمریکاست - که تازه آمریکا از بسیاری از جوامع دیگر درصد انساهای باشعورش بیشتر هم هست!)

گمانم همگی ما دوست داریم باور کنیم:

توانا بود هر که دانا بود.

حرف من این است که برای توانا بودن گرچه نیاز حتمی داری به دانایی ولی دانایی خالی کافی نیست برای توانایی. دانایی اولین شرط است. تو می توانی بسیار دانا باشی ولی هیچ توانا نباشی. نکته جالب این است که می توانی توانا هم بشوی ولی هنوز به شعور کافی نرسیده باشی. برای اینکه عقل انسانی به بلوغ برسد باید هم دانا باشی هم توانا. آن وقت می توانی رشد کنی. ان وقت می توانی عقلت را درست و صحیح به کار بیندازی. رشد کنی و به شعور انسانی - عقل بالغ ١٨ ساله- برسی.

روی همین حساب خیلی طبیعی است که بسیاری از باورهای گذشتکان ما، نه مقدس است نه زیبا نه ارزشمند. اینها فقط قسمتی از تمدن بشری است در جهت دانا شدن. تلاشی است برای توانایی. ولی بسیاری از این میراث - که بسیاریشان بسیار ارزشمند است و بسیاری دیگر بسیار بی ارزش- نشان دهنده انسان بی شعور گذشته است. باورهایی که بر پایه خرافات بنا شده است مطمئنا نتیجه نادانی و ناتوانی است. بنابراین مطمئن باشید هرگز یک عقل رشد یافته نمی تواند اینها را قبول کند. این که هزاران نسل و انسان قبل از ما به چیزی اعتقاد داشته اند نشانه عدم بلوغ عقلیشان است و به هیچ وجه نشانه تقدس و پاکیشان نیست. روی همین اصل مهمترین مسئله در تربیت یک انسان- کودک- این است که سالم ، دانا و توانا باشد تا بتوانند پله به پله به رشد عقلی برسد.

این چیزها که درباره رشد عقلی گفتم همه اش مقدمه امه ای بود که به بحث مورد علاقه ام : " اخلاق اجتماعی" وارد شوم. ما چرا باید خوب باشیم؟ چراباید مهربان باشیم؟ چرا باید عادل و منصف باشیم؟ چه نفعی می بریم از این مهربان بودنمان؟

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸٧/۸/۱ - نیلوفر