سرزمین من: بیابانی و نیمه بیابانی   

یادتان هست کلاس چهارم دبستان؟ من خوب یادم هست. نه اینکه حافظه ام خوب باشد. آرش ، پسر سرایدار سابق، یکی دو سال پیش چهارم دبستان بود. ازش جغرافی که می پرسیدم هیچ حالیش نمی شد فرق ناحیه بیابانی و نیمه بیابانی چیست. بهش نمی گفتم که حقیقتش را بخواهد من هم نمی دانم! خشک و بی آب اند دیگر! این میلیمترهای بارش را که میگویند آدم از هر چه درس جغرافیاست بدش می آید!‌ حقیقتا به من چه که چند میلیمتر در سال بارش داریم؟!

شب قبل از سفر خسته و تند تند کارها را تحویل می دادم . همکاری پرسید: کجا می روی؟ گفتم : کویر.بیابان. خندید. گردنش را کج کرد. مگه دوبی سافاری نرفتی؟ سر تکان دادم که رفته ام. گفت از آن بهتر که نمی شود. حال و حوصله داریها.

مادربزرگم نگرانیهای مادربزرگانه اش را توی صداش جمع کرده بود. گفت: آخه بیابون بی آب و علف هم دیدن داره؟ کجا میخوابین؟ چی می خورین؟می رفتی یه جای سبز و خرم. مملکت ما که تا بخوای خشک و بی آبه که .

چهار روز را توی کویر بوده ام. دشت کویر مرکزی ایران. از سمنان رفتیم به سمت دامغان و بعد راست رفتیم جنوب در دل کویر. دامغان راکه رد کردیم رسیدیم روستای رشم بعد  معلمان. همانجا که سرکویر ها، سلاممان دادند و ورودمان را به دامن دشت تبریک گفتند. سرد بود. یکیمان مریض بود. آن یکی دلش غصه دار بود. دیگری لباس گرم کافی نداشت. مهم نبود. کویر آغوشش را برایمان باز کرده بود.

توی جندق زیر کرسی زغالی آقا سید چای خوردیم. دور میدان مرکزی خور،‌ از توابع بیابانک، دور زدیم و به یخچالهای گرد و گلیش سلام کردیم. رفتیم گرمه. خانه اقا مازیار. رفتیم مصر. خانه علی ساربون. محمد آقای براتی از مصربرایمان شعرهای سروده خودش را خواند. رفتیم پیاذه به یاد ناصر خسرو از قلعه اش بالا رفتیم. رفتیم در دل کویر. راه رفتیم. شنی شدیم. نمکی شدیم. عروسان خالی از سکنه را دیدیم با همان یک خانوار ساکنش. همه نخلستانهای سوخته را هم که از سرمای پارسال هیچ کدامشان جان سالم به در نبرده بودند. در دل کویر ماهی هم دیدیم. انار هم چیدیم. پسته هم از شاخه خوردیم. به قلعه ویران شده ایراج چشم دوختیم. روی کویر نمک خوابیدیم. غلت زدیم. پنج ضلعی های بلوری نمک. نشستیم وسطشان و خورشید غروب کرد. خط افق را دیدیم. ابریشم، دخترک سرماخورده ١۵ ساله، کوچکترین همراهمان، همان طور که شال گردنش را پیچیده بود دور صورتش ، سرفه می کرد و مست غروب نمک زار شده بود آرام گفت: زمین واقعا گرده ها!!

از تپه های شنی غلت زدیم تا پایین. شترها همراهمان بودند. یاورمان وقتی پایمان توی شنها فرو می رفت. شب کویر رادیدیم. ستاره ها را که پاشیده بودند توی آسمان. خوابیدیم به پشت. دستها را گذاشتیم زیر سرمان و به حرفهای پر از سکوت ستاره ها گوش کردیم. با گرمای آتش گرم شدیم و با نوای دف و نی و کوزه حیران.

توی خانه پیرزن عینکی ، آن بالا توی انارک، چای خوردیم و به درد دلش گوش دادیم. رفتیم نائین. شهری که شهر بود. بزرگ بود. حالا نائین برایمان ابر شهر است!. فکر کردیم دل کندن از کویر چقدر سخت است. دل کندن از این چیزی که انگار همه سرزمینم است.

همیشه حیران بودم که کیستم. اینی که منم، این منی که ایرانی است و پیچیده است و عاشق شعر است کیست؟چرا این گونه ام؟ چرا چینم؟ کویر راکه دیدم دانستم ایرانی بودن یعنی کویر. یعنی همین ناحیه خشک و بیابانی. یعنی بزرگ. یعنی وسیع. یعنی افق. یعنی تنها. یعنی آسمان بی لک. یعنی پیچیده. یعنی هرکجاش یک جور. یعنی آرام. یعنی شعر. یعنی شور. یعنی تنهایی و تکی. یعنی خورشید. یعنی بدون آب. یعنی آب جوشیده از دل خاک داغ. حال خوب می دانم اگر چنینیم که هستم همه اش از کویر است که وجود ما را ساخته است.

اینها همه مقدمه بود. ازاین سفر به جزئیات خواهم نوشت. سرم خیلی شلوغ است و شاید چند روزی باز هم نباشم. کارهای نکرده فرصت سفرنامه نویسی نمی دهد. هفته آینده با سفرنامه می آیم. درباه سرزمینم آن طوری که هست: بیابانی و نیمه بیابانی. به میلیمترهای بارش هم هیچ کار ندارم.

لینک
۱۳۸٧/٩/۳٠ - نیلوفر

       

به دخترک قرمز پوش گفتم کجا می روی؟ برگشت با چشمان براق و بی خیالش نگاهم کرد. انگار که هیچ غمی نباشد در عالم. خندید. جواب نداد و خندید. رفتنش را ندیدم. هنوز مست چشمانش مانده ام.

 

چند روزی نیستم. با سفرنامه بر می گردم.

لینک
۱۳۸٧/٩/٢٥ - نیلوفر

   ادبیات سیاسی   

"

ادبیات در تقابل و در ضدیت با واقعیت به وجود می آید. ادبیات ، در حقیقت گوهر آن چه را که بیان می کند نفی می کند. این قانون حقیقت ادبی است.  به این ترتیب ادبیات نمی تواند در خدمت سیاست درآید. زیرا سیاست بخشی ار واقعیت است. . ادبیات نفی واقعیت است. نفی خودش است. و به همین دلیل هم خطرناک است. چرا که ادبیات هرگونه نهادینه کردن قدرت را به مبارزه می طلبد.

ابهام ، مهمترین دستاورد نوشتار ادبی است. ادبیاتی که خود را موظف به دفاع از یکی از تاویلهای ممکن از جهان ببیند از ابهام خارج میشود. از ادبیات خارج می شود. ادبیات گونه ای از قبول جهان نیست. گونه ای از انکار جهان است.

مهمترین تعهد نویسنده به خود اثر ادبی است، نه به دگرگون ساختن آگاهی خواننده. آن چه برای نویسنده مهم است این است که جهان متن را بیافریند. نویسنده پیش از آنکه به دنیای بیرون ادبیات توجه کند باید از مسائل موجود در زبان با خبر باشد. زیرا در زبان است که جهان، منش ادبی می یابد. پیش از اثر هیچ چیز وجود ندارد. نه یقینی هست نه پیامی .خطایی بزرگتر از این نیست که بگوییم نویسنده حرفی دارد که بزند و فقط باید جستجو کندکه چطور آن را بگوید.چرا که همین چگونه گفتن است که کل برنامه نوسنده را می سازد.فقط در جریان خود ساختن است که حرف و پیام شکل می گیرد. "

موریس بلانشو - از کتاب "سارتر که می نوشت" نوشته بابک احمدی

دقیقا به همین دلیل است که ادبیات معاصر ایران جز تعدادی معدود هیچ چیز در چنته ندارد. کافی است تاریخچه پیدایش ادبیات جدی معاصر را بخوانید، از همان خاطرات "نوشتن بادوربین" ابراهیم گلستان شروع کنید. از خواندن داستان زندگی جلال آل حمد. از زندگی غلامحسین ساعدی و صادق چوبک نازنین. به تاسیس و بقای "کانون نویسندگان" نگاهی بیندازید و بعد یاد حرفهای موریس بلانشو بیفتید.

*****

دلم برای "مورسو"* تنگ شده است. یک جور بدی آدم دلبسته اش می شود. بعد در عین حال از او هم می ترسد. این دلبستگی همراه با ترس هم  حکایت این روزهایم شده است ...

*شخصیت اول داستان بیگانه - آلبر کامو.

لینک
۱۳۸٧/٩/٢۳ - نیلوفر

   چوبها   

رضاکیانیان را دوست دارم . احتمالا اولین بار توی آن فیلم بیاهمیت سینما سینماست درست و حسابی شناختمش. بعد توی آژانس شیشیه ای که شده بود آن مامور نیروی انتظامی دیدم که نمی شود رضا کیانیان را دوست نداشت. حالااین روزها فیلمها را  با نام حضورش بی حساب می بینم. احتمالا فیلم هرچقدرهم که بد باشدرضاکیانیانش خوب است. و مگر همان یک تکه نان نبود؟ آن همه شعار و داستان بی سر و ته تنهاو تنهاکیانیان خوب بود. یا همین آخری، همیشه پای یک زن درمیان است.

جلوی در گالری کیانیان از خودش نوشته. از اینکه کودکیش چه بوده و چه کرده تا به امروز. خودش آن تو ایستاده و کتابها را امضا می کند. کتابها پرند از چوب. می گویند چوبها را خودش جمع کرده از کنار دریاها، کوهها جنگلها. بعد دوربینش را برده نزدیک نردیک و نقش  های درهم پوسه هاشان رااین طور بزرگ کرده و نشانمان داده است. زیباترین اثر گالری مربوط به پوسته درختی است به چشل مردمکهای چشمی بزرگ. انگار درختی باشد که بی پروا جهان را به نظاره گرفته است. عکسها بوی چوب می دهند. بوی جنگل گاهی. بوی دریا حتی.  کیانیان نوشته روبروی در که کارش"آشنایی زدایی " است. استادم روزگاری میگفت کار هر هنرمندی آشنایی زدایی است.دنیا خودش هنر کامل است. مردم فقط انگار ههمه چیز را روزمره و عادی می کنند و بعد به سرعت این روزمرگی ها فراموششان می شود. استادم میگفت هنرمند باید مدام آشنایی زدائی کند. همان حقیقت را طوری نشان بدهد که دیگر آنقدر هاروزمره و‌ آشنا نباشد. درست به مانند کاری که کیانیان کرده این جا بااینهمه چوب. همین است که انگار چوبهایش حرف می زنند. قصه دارند. تو رامی برندت توی رگه هایشان تا یادت بیندازند اینهمه سالی که به پوسته هایشان گذشته. اینمه زمستان و اینهمه جوانه زدنهای بهاری. اینهمه باد و برف و اینهمه جوجه هایی که کنارشان نشسته و خوانده اند. اینجا، در آخرین روز نمایشگاه عکس رضا کیانیان، پوسته ها قصه های چند صد ساله ، بلکه چند هزار ساله تعریف می کنند برایم. من تنهاو مبهوت گوش سپرده ام.

لینک
۱۳۸٧/٩/٢٢ - نیلوفر

   من و تو و نرگس و سنتور   

اینجا سنتور می نوازند. پسرکی هست تکیده و ژولیده. می نشیند توی تاریکی و می نوازد. تو نمیبینیش. نیستی که ببینیش. دستهاش تند تند بالا  و پایین می شود. سیمها می لرزد. تاریک است و کسی لرزش سیمها را نمی بیند. تو اما حس میکنی. بااینکه نیستی حسش می کنی. انگار سیمها، همه آنهمه سیم، وصل شده اند یک جایی به ته دلت. پسرک خمار است و می نوازد و عابران خموده و تنها و سرد می گذرند.

اینجا بوی نرگس دارد. شاخه های باریک وبلند. توی دستان پسرکی ژولیده تر. کوچک تر. خموده تر.تنهاتر.سبز. سه تایی و چهارتایی. پرکهاشان سفید و توش درست آنجا که پرکها به هم دست میدهند ، زرد می شود. پودر می شود. بو می شود. می آید جلو و تو بوی نرگس را حس می کنی. اینجانیستی ولی بوی نرگس را حس می کنی. مست کننده است. بلند و نافذ و فرورونده است. حس میکنیشان روی کرکهای داخل سوراخهای بینی. می روند گیر می کنند یک جایی توی مغزت انگار. اینجا بوی نرگس میدهد. اینجا زمستان نزدیک است و بوی نرگس می دهد.

تو، دلت وصل شده به تارهای لرزان، مغزت وصل شده به آن شاخه های باریک نافذ، حس میکنی پرواز میکنی. با بوی نرگس و نوای سنتور.  تو یک شب آذرماه ، تنها و خسته و گیج، حیران و سرگردان از همه آینده نامعلوم، با بوی نرگس و آوای سنتور پرواز میکنی. هیچ نمی دانم به کجا می روی... مقصدت را به نرگس بگو. شاید به گوش من برساند.

لینک
۱۳۸٧/٩/٢٠ - نیلوفر

   نوشتن و پیرایش- تولدو مرگ   

«پیرمرد و دریا می توانست بیش از هزار صفحه باشد، و همۀ آدم ‌های دهکده در آن آمده باشند، و این‌ که چه طور نان خودشان را در می آورند و چه ‌طور به دنیا می آیند و مدرسه می روند و بچه‌ دار می شوند و مانند این‌ها. این کار را نویسندگان دیگر بسیار عالی انجام می دهند. من کوشیده‌ام یاد بگیرم که کار دیگری بکنم. اول کوشیده‌ام آن‌چه را از لحاظ نقل تجربه به خواننده ضرورت ندارد حذف کنم، چنان‌که وقتی چیزی را می خواند جزو تجربه‌اش بشود و مثل این باشد که واقعاً روی داده است. این‌کار خیلی دشوار است و من برای این کار خیلی تلاش کرده‌ام.»

ارنست همینگوی

استادی می گفت کار نویسنده بیشتر پیرایش است. که هی مدام اافاتش را بزنی تا خالص و شفاف و براق شود.

***

لپهای بچه از بزرگی و سرخی مثل توپهای نرم و اسفنجی می ماند. بقچه شده به گردن مادر. مادر توی واگن قطار راه می رود در شلوغی و دستمال کاغذی جیبی میفروشد. میگوید: خانوما منم به خدا بچه کوچیک دارم.... صورت مادر جوان و زیبا و بی لک است. کمی سرخ به مانند همه بزرگ شده های غیر شهری. چشمهاغمگین. خسته . تنها. آن چیزی که باید باشد هست. برای اینکه بتوانی خوب دل بسوزانی برای دوتایشان. توی شلوغی نوزاد به سینه مادر چسبیده خواب خواب است. هنوز حیران لپهای سرخش هستم. تکان نمی خورد. هوای متروگرم است. شلوغ است. مادر بین جمعیت له میش ود بچه مدام فشار داده می شودبه سینه هاش. بچه تکان نمی خورد. دقیقتر می شوم . حس میکنم حتی نفس هم نمی کشد. فکر میکنم  ، ممکن است مرده باشد؟ مطمئن می شوم ولی داروی عمیق خواب آوری خورده است . به صورت جوان مادر نگاه می کنم. التماس می کند: خانوما بخرید .. من بچه کوچیک دارم ...

فکر می کنم به تولد. و به مرگ.

لینک
۱۳۸٧/٩/۱٧ - نیلوفر

   هنر چیست؟ 1   

تاریخ هنر پر از تعاریف بزرگ و کوچک است. "هنر" آنقدر جذاب و در عین حال نامفهوم است که همه تلاششان این بوده دقیقا بفهمندش و تقریبا اکثریت هم در همان تعریف اولیه مانده اند. عده ای معتقدند هنر باید سرگرم کننده باشد. عده ای دیگر تنها وقتی هنر را تعریف می کنند که یک تاثیر یاحداقل یک رسالت سیاسی داشته باشد. دیگرانی هم هستندکه برای هنر هدف اجتماعی قائلند و معتقدند هنر تنها و تنها باید جامعه اش را بشناسد با هدف بهتر کردن زندگی انسانها. معروف ترین جمله مربوط به سارتر است : "آیا به نظر شمایک اثر ادبی مهم تر است یا کودکی که از گرسنگی میمیرد؟" و بعد جواب خودش رامی دهد"مطمئناکودکی که از گرسنگی می میرد. ادبیات تنهاوقتی مهم است که بتواند جلوی از گرسنگی مردن یک کودک رابگیرد. "

ولی مفاهیم هنر شناسی  به همین جا ختم نمی شود. مثلا موسیقی - در خیلی از این تعاریف نمی گنجد شاید به همین دلیل باشد که عده ای همان تعریف پذیر نبودن موسیقی را تعریف هنر دانسته اند.  گاهی هنر را معادل زیبایی شمرده اند. یعنی آن حس خاصی که از دیدن، شنیدن و به طور کلی حس کردن چیزی زیبا به شما دست میدهد هنر است. هایدگر هم در همان کتاب معروف هستی و زمانش بعد از همه آن بحثهای فلسفی معتقد است تنها جایی که هستی واقعی اتفاق می افتد در هنر است. در آن لحظه آفرینش.

ولی باز هم این همه ماجرا نیست. عده ای دیگر که بیشتر از دوران پست مدرن شروع به فکر کردن درباره هنر کرده اند عقایدی کاملا  مخالف دارند. آنها عقیده دارند هنر در معنای عام اگر یک رسالت اجتماعی، هدف سیاسی یا حتی یک جهان بینی خاص داشته باشد هنر نیست. مثلا همه این نویسنده های سیاسی را هنرمند نمیدانند. عده ای اصولا روی همین اصل است که همین گره خوردن ادبیات معاصر ایران را با  حذب توده مهم ترین ضعف آن دانسته اند.حتی داستانهایی که مذهبی باشند یاحتی هدف شاد کردن مردم رااز روشهای روان شناسانه داشته باشند هم قبول ندارد.آنها دقیقا به دنبال یک مفهوم بی تعریف می گردد که مخصوصا شامل هیچ نوع جهان بینی ای نشود. کاری هم به دعوای هنوز مدرن دنیا سوسیالیسم-سرمایه داری ندارند. آنها می گویند هر اثر هنری که به نحوی یکی ازاین نظریه ها را تایید کند دیگر هنر نیست. حتی عده ای از آنها آثار هنری به وجود آمده از فمنیسم را هم از جمله هنر خارج میکنند. نکته جالب اینجاست که معمولا این بی تعریفی محض منجبر به پدید آمدن آثار هنری ای شده که به قول یکی از دوستان من چیزی جر "هنر لوس!" نام ندارد. مثلا یک سنگ از کف رودخانه را می آوری می گذاری وسط یک آتلیه و می شود اوج هنر! دقیقا همین جاست که بحث تعریف هنر دوباره به همان بحث اولیه اش بر می گردد. هنر چیست؟ عده ای عقیده دارند انسان به طور کلی بدون زبان و کلمه معنا ندارد. انسان وقتی حرف می زند است که انسان می شود. اینها معتقدند اوج هنر ادبیات است. برعکس آنهایی که موسیقی را تعریف عام هنر می دانند. مثال آنهااین است: فرض کنید زیر آن سنگ توی آتلیه بنویسند: خشونت. به عنوان اسم آن اثر . به نظر شمااین اسم نیست که همه معنای خاص و عالم رابه آن اثر بخشیده است؟ یامثلا وقتی اسم یک سمفونی هست "حسرت" آیا واقعا همین کلمه حسرت نیست که حس حسرت را از شنیدن آن موسیقی در تو بیدار میکند؟

در این میان عقاید و اتفاقات زیادی نیز رخ می دهد. مثلا یک پدیده جدیدی به وجودمیآید به اسم "هنر محیطی" .  یعنی مثلا نقاشی روی شنهای ساحلی. خاصیت و تعریفش هم این است که همانجا هست و تنهابرای دقایقی . نه عکسی که ازش گرفته میشود ارزش دارد و نه خود اثر قابلیت ماندگاری دارد. هنر محیطی یک جورهایی شاید ادامه راه آن خوانش خاص از تعریف هنر باشد که هنرمند راکلا از هنر جدا میداند.  یعنی پدید آورنده هر اثر هنری به طور کلی نه نقش اساسی ای در پدید آمدن این آفرینش داشته و نه اصولا حضورش مهم است. مهم خوداثر یا گاهی حسی است که اثر بر دیگران می گذارد. حالااینجا باز مفهوم غیر ایدئولوژیک بودن هنر خودنمایی می کند. اگر قرار بر این است که تنها خود اثر هنری ارزش داشته باشد (  یک جورهایی ادامه همان تئوری مرگ مولف بارت) پس چرا ما از قانون کپی رایت حمایت می کنیم؟  بسیاری از هنرشناسان معتقدند که نه تنهاقانون کپی رایت نشانه و ساخته جهان بینی سرمایه داری است و مردود است بلکه کلا اینکه بگوییم این اثر هنری کار فلانی است هم اشتباه است. مثلا اگر انسانی دردنیای امروز کتابی می نویسد این کتاب حقیقتا زاییده ذهن او به تنهایی نیست . زاییده تمام شرایط محیطی تاریخی ای است که این انسان درش به وجود آمده است. پس دقیقابه این دلیل پدید آورنده هنر نمی تواند ادعای مالکیت داشته باشد نسبت به اثر هنری. چه رسد به اینکه از آن طریق در آمد داشته باشد...

ادامه دارد..

لینک
۱۳۸٧/٩/۱٥ - نیلوفر

   چهار   

نشسته ام روی زمین. قطار، زیر رمین با سرعت می رود. تکیه داده ام به دیواره کابین راننده. کیفم توی بغلم است. پاها عمود شده اند به زمین. کمی جمعشان کرده ام توی شکمم. گردم را راست کرده ام سرم را چسبانده ام به دیوار. "رنجهای ورتر جوان" می خوانم. همان شاهکار گوته. همان مدرن ترین کلاسیک ادبیات آلمان. همان که هنوز اینجا ناشناخته است. ورتر ، شیدای شارلوته شده است. می گوید:"نه! من خودم را گول نمی زنم! از آن چشمهای سیاهش می خوانم که به من و به سرنوشتم علاقمند است ...آیا می توان این شادی آسمانی را با کلمات به زبان آورد؟.. او دوستم دارد! من ، از زمانی که او دوستم دارد در چشم خودم ارجمندم. "

بالای سرم شلوغ است. یک عالم تنه سیاه . حواسم پیشان نیست هیچ. قطار می ایستد، ی روند، می ایند. من در روستای دور افتاده ای در آلمانم. در سال ١٧٧١. ورتر میگوید: " ما در زندگی آدمهایی را می بینیم که خوشبختند. بی آنکه ما در این خوشبختیشان دخیل بوده باشیم. چنین چیزی تحمل ناپذیر است"  . صدای زن از توی بلند گو اعلام می کند: هفت تیر" در باز می شود. چند زن بالای سرم پیاده می شوند. باد ملایمی ازدر باز قطار تو میآید. سرم را بالامی گیرم. کمی به راست. بیرون قطار. روی صندلی های پلاستیکی زرد رنگ ایستگاه مردی نشسته است. ورتر است. خود خود ورتر است. همان ورتری است که درذهن من مجسم شده بوده. گیریم کیف سامسونت دارد. با یک کت و شلوار. ورتر سرش را می چرخاند و نگاهم میکند. من اینجا لم داده روی زمین واگن قطار با کتاب باز و او آنجا توی ایستگاه. نگاهمان به هم گره می خورد. می شمارم. ١ ... ورتر نگاهم می کند. پلک نمی زند. ٢ ...من پلک  می زنم. ٣... ورتر هنوزهست. خیره شده در چشمهایم. ۴ ... در بسته می شود. قطار راه می افتد. به در بسته خیره می مانم.

 

,
لینک
۱۳۸٧/٩/۱٢ - نیلوفر

   دانه ها   

یادت هست  روزهای سهراب خوانی؟ که میگفتیم  آرام و بی صدا به هم :کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدابود؟ وقتی امروز ایستاده  بودم جلوی پنجره خیس وتوی سالن شرکت همه پشت کامپیوترهایشان  مدام و تند تند کلیک میکردند  یک چیزی را که معلوم نبود چیست ،من نگاه می کردم به آن درخت روبرو ،توی کوچه تنگ و باریک.

درخت بلند بود تا همین پنجره طبقه دوم . آمده بود روبروی من . در باد ملایم تکانهای ملایم می خورد. برگهاش زرد و سبز و نارنجی بودند. نه اینکه همین سه تا باشند. سبزهایشان ١٠ تا رنگ داشت و نارنجی ها تا قرمز می رفت. زرد ها بینشان تک و توک خودنمایی می کرد. خیس خیس بودند. در بلاد ملایم این روز بارانی تهران می رقصیدند. میخواستند انگار به من بگویند این تهرانت آنقدر ها هم سیاه نیست. ببین!درخشان است . از اینهمه دانه های باران. کلیک کلیک . همه انگشتهای سبابه را فشار میدادند روی کلیدهای موس. بهشان گفتم درخت را ببینند. دیدند. کلیک ها تمام شد. همه محر درخت شدند. بعد درست یک دقیقه بعد، بعد از آن سکوت بی همتای سنگین شور انگیز من حس کردم همه این مردم دانه های دلشان پیداست. انگار دانه های درخشان باران همه چیز همه چیز را شسته بود از اینهمه رنگ .

لینک
۱۳۸٧/٩/۱۱ - نیلوفر

   EQ ات چقدر است عشق من؟!   

این روزها هر کجا می روی، همه  می گویند تو  مشکلEQ نداری احیانا؟!  

قضیه کلا از آن روزی شروع شد که بایک سری از دوستان دبیرستان نشسته بودیم دور هم زیر یک نور کم جان شمع در یک شب تابستانی در رستورانی در تهران. یکی ، که اتفاقا ساکن ایران هم نبود ، گفت مدتی است توی دانشگاهشان در یک کشور اروپایی کلاسهای افزایش EQ تشکیل شده است. گفت تازه دارد می فهمد چقدر از مشکلات زندگیش ناشی ازهمین کمبود بوده است.  چند روز بعدش یک جناب آقای دکتری آمدند صحبت کردند در تلویزیون - همان برنامه دوست داشتنی صبحگاهی : مردم ایران سلام - که واقعا نمی دانم چرا تمام شد- موضوع بحث عشق بود. 

آقای دکتر شهرام یزدانی درآن برنامه شنیدنی مثلث عشق را ، درباره رابطه زناشویی، این طور تعریف کرد: شورعشق، صمیمیت و تعهد. این تعریف البته مربوط بود به روانشناس آلمانی آقای  اشتنبرگ.  تئوری مثلث عشق آقای اشتنبرگ معتقد است نبودن هر کدام از اضلاع این مثلث می تواند عشق را از بین ببرد. نکته جالب توجه البته در تحقیقات آقای اشتنبرگ این است که عشقهایی که ضلع  صمیمتشان هنوز پابرجاست بیشتر از بقیه عشقها دوام دارند گرچه زندگیهای کامل و ایده آلی نیستند.

ولی ظاهرا همه این حرفهاو تئوریها فقط در جهت شناخت عشق است و هرگزبه دوام آن کمک نمی کند. تو شاید با استفاده از این سه ضلع بتوانی بفهمی که آیا واقعا عاشق هستی یا نه یا مثلا بفهمی آن عشقی که در ابتدای آشناییتان وجود داشته آیاهنوز همان طور است یا یکی دو تا از ضلعها به هر دلیلی از بین رفته است. ولی حقیقت قضیه این است که در بهترین حالت هم وقتی زن و مردی با یک مثلث کامل عشق بی عیب و نقض رابطه شان را شروع کنند هیچ دلیلی وجود نداردکه مثلث سرجایش دست نخورده باقی بماند. چون آدمها تغییر می کنند و معمولا هم باهم تغییر نمی کنند.

دقیقا از اینجاست که این روزها همه دنبال این هستند که بفهمند وضعیت EQ شان چطور است.  EQ: Emotional Inteligence Quatient را در فارسی هوش عاطفی ترجمه کرده اند . ظاهرا هوش عاطفی قرار است اول از همه به ما کمک کند احساساتمان را بفهمیم. بتوانیم آنها را حداقل برای خودمان بیان کنیم. بعد بتوانیم کنترلشان کنیم. به طور کلی داشتن هوش عاطفی بالااول از همه باعث می شود که دید مثبتی نسبت به خودمان داشته باشیم. در مرحله بعد آدمی که هوش عاطفی بالاتری دارد توانایی بیشتری دارد در درک احساسات و عواطف طرف مقابل و از همه مهتر اینکه می داند در برابر احساسات فردی و یا اجتماعی باید چطور واکنش نشان دهد. می گویند هوش عاطفی بالا باعث می شود در مشکلات احساسی از پا درنیاییم و بتوانیم به درستی مسائل را حل کنیم.

ظاهرا مدلهای مختلفی برای تعریف دقیق تر هوش عاطفی وجود دارد ولی معمول ترینشان آن را به 4 دسته تقسیم  می کند:

آگاهی از احساسات خود- کنترل احساسات خود-آگاهی و کنترل احساسات اجتماعی-مدیریت رابطه با دیگرن

نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که همه دانشمندان علوم اجتماعی معتقدند هوش عاطفی برعکس هوش ذهنی کاملا غیر ذاتی است و در شرایط محیطی شکل می گیرد. مطمئنا تربیت در سنین کودکی در بالا بردن هوش عاطفی بسیار موثر است. ولی تحقیقات ظاهرانشان داده ژنتیک تاثیری در میزان هوش عاطفی انسان ندارد گرچه عوامل محیطی که بر روی فرهنگ افراد یک خانواده، منطقه یا قبیله تاثیر میگذارد کاملا بر هوش عاطفی جمعی آن مردم تاثیر دارد.  

آقای اشتنبرگ معتقد است اگر در یک زندگی زناشویی مثلث عشق اولیه وجودداشته باشدو هر دو نفر نیز دارای هوش عاطفی بالایی باشند آن وقت است که می توانند تغییرات همدیگر را بفهمند و همراه یکدیگر تغییر کنند. ظاهرا تنها دراین صورت است که ضلعهای مثلث نه کمرنگ تر که روز به روز و سال به سال محکمتر و نمایان تر می شوند.

به گمان من همه این تئوریها ، گرچه هنوز در حد تئوری، باقی مانده اند اما تلاش های بسیار ستودنی ای هستند جهت شناخت انسان. شناخت پیچیده روان و احساسات آدمی و مهمتر از همه شناخت روابط اجتماعی که به گمانم پایه و اساس انسانیت است.

این که چطور می توانیم هوش عاطفیمان را بالاببریم حقیقتا نمی دانم. گرچه همین الان در ایران خودمان هم مثل همه پدیده های مد روز کلاسهای هوش عاطفی در حال تشکیل شدن است و لابد مثل کلاس اعتماد به نفس! تا همین چند وقت دیگر قارچ گونه رشد خواهد کرد . حتی اینکه کلا چقدر این حرفهامی تواند به عمل تبدیل شود را هم نمی دانم. ولی حقیقت این است که خوشحالم از اینکه این روزهاهمه دارند سعی می کنند EQ شان را بالا ببرند. انگار همه دارند می بییند یک جای کار روابط اجتماعی بد جور لنگ می زند. گمان می کنم خود همین شناخت هم ارزش زیادی داشته باشد.

لینک
۱۳۸٧/٩/٩ - نیلوفر

   صبح جمعه من   

فکر میکنی چقدر کیف داشته باشد در این صبح آفتابی پاییزی برفراز  کوههای نیمه برفی نیمه خاکی روبریم، در آسمان آبی آبی بالکه های سفید ابر بالاش که سایه انداخته روی گوشه گوشه کوه .... یک کوئیدیچ معرکه بازی کنیم؟! 

***

استبداد زیبایی. یک جور عجیبی خواندنی است. به طور کلی مقالات انسان شناسی سایت ناصر فکوهی را از دست ندهید.

****

شنیده ای اورهان پاموک عزیز قرار است بیاید ایران؟!  اینجا

****

نازنین، خودت می دانی چقدر بودنت این روزها رویایی و خاطره انگیز بود. حکایت این دوستی های ما را کسی نمی داند جز خودمان. چه فرق می کند سالهاست از هم دوریم؟ فرقی می کردیم آیا با آن بچه کنکوریهای زشت با صورتهای پر مو و در و دیوارهای پوشیده از فرمول ؟ خانه خالیتان یادآور همه آن تولدهای دخترانه ای بود که توش کیک می خوردیم و جیغ می زدیم. و آن پله های تیز و تند که به اتاق خواب تو و خواهرهات می رسید فقط و فقط یادمان میانداخت از همه روزهایی که مهمان خانه شلوغ و پرهیاهویتان بودیم و شبهایی که توی اتاقت مادرت رختخواب می انداخت و مامثلا می خوابیدیم و واقعا تا صبح حرف می زدیم... یادت مانده اصلا از چه حرف می  زدیم؟ می دانی عزیزم من که یادم نمانده. فقط می دانم لحظه لحظه اش اکنونم راساخته اند. می دانم فرقی هم نمی کند دوباره کی و کجا ببینیمت. می دانم دوباره مثل این بار از دور جیغ می کشیم وسط خیابان و همدیگر را بغل میکنیم و باز شوهر تو خنده اش می گیرد از دیوانه بازیهای ما. و ما،هی حرف می زنیم و حرف می زنیم و فکر می کنیم چقدر نگفته داریم به هم و بعد یک روزی که نمی فهمیم چرا اینقدر  زود سر می رسد خدا حافظی می کنیم و وقتی تنها می شویم من اشک چشمهایم را پر می کند. منتظر هستم تا یک روزی که هردوتامان زشت و پیر  شده ایم مدام این حکایت بی پایان را تکرار کنم .

لینک
۱۳۸٧/٩/۸ - نیلوفر

   گلی بر روی کاکتوس   

The flower said, "I wish I was a tree,"
The tree said, "I wish I could be
A different kind of tree,
The cat wished that it was a bee,
The turtle wished that it could fly
Really high into the sky,
Over rooftops and then dive
Deep into the sea.
And in the sea there is a fish,
A fish that has a secret wish,
A wish to be a big cactus
With a pink flower on it.
And the flower
Would be its offering
Of love to the desert.
And the desert,
So dry and lonely,
That the creatures all
Appreciate the effort.
And the rattlesnake said,
"I wish I had hands so
I could hug you like a man."
And then the cactus said,
"Don't you understand,
My skin is covered with sharp spikes
That'll stab you like a thousand knives.
A hug would be nice,
But hug my flower with your eyes."

From Juno Lyrics
Title: Tree Hugger

گل گفت: من آروز دارم یک درخت باشم

درخت گفت:ای کاش من یک درخت دیگر بودم

گربه آرزو کردکه یک زنبور باشد

لاک پشت دلش می خواست پرواز کند

بالای بالا در آسمانها ، بر روی پشت بامهای بلند و بعد از آن بالا شیرجه بزند تا ته دریا

و توی دریا ماهی ای هست که یک  آرزوی محرمانه دارد

او دوست دارد یک کاکتوس بزرگ باشد با یک گل صورتی بر رویش

و گل ، هدیه عاشقانه کاکتوس است به بیابان

و بیابان، آنقدر خشک و تنهاست که همه  موجودات از وجود  گل لذت خواهند برد

و مار گفت : ای کاش دست داشتم تا می توانستم ،مردانه، در آغوشت بگیرم

و بعد کاکتوس جواب داد:نمی بینی؟ همه بدن من با تیغهای ریز پوشیده شده اگر در آغوشم بگیری انگار که هزاران چاقو خورده باشی. خیلی دوست دارم بغلم کنی ولی به جایش با نگاهت، گلم را در آغوش بگیر

 

ازآلبوم موسیقی متن فیلم جونو

آهنگ را اینجا گوش کنید.

لینک
۱۳۸٧/٩/٧ - نیلوفر

       

سارتر،‌انسانیت، آزادی و اخلاق

 ارزش انسان

تمامی یک انسان از تمامی انسانها ساخته شده و برابر کل آنها ارزش دارد و ارزش هر یک از آن همه، با او یکی برابر است .

ژان پل سارتر - کلمات

****

آزادی

ما محکوم به آزادی هستیم. یگانه حالتی که ماآزاد نیستیم این است که آزاد باشیم که آزاد نباشیم.

ژان پل سارتر-دفترهایی برای اخلاق

***

مسئولیت

انسان مسئول آن کسی است که هست . منظور این نیست که انسان مسئول فردیت خاص خود است. بلکه انسان مسئول تمامی انسانهاست.

ژان پل سارتر- هستی و نیستی

***

اخلاق

- قانون اخلاق برای این وجود دارد که زیر پا گذاشته شود.

ژان پل سارتر-درباره بودلر

-یکی از وجوه باور نادرست این است که فکر کنیم یک نظام تفاوت گذار نیکی از بدی وجود دارد که باید پذیرفته شود.هر فرد به گونه ای رادیکال آزاد است که ارزشهای خود رااز راه کنشها و گزینه هاش بسازد. اخلاق فقط در جهانی انسانی (جهانی شکل گرفته با کار و فکر انسان)  معنا دارد. جهانی جز جهان انسان در میان نیست.

ژان پل سارتر- دفترهایی برای اخلاق

 

کلیه نوشته های بالااز کتاب بسیار خواندنی "سارتر که می نوشت" آمده نوشته بابک احمدی عزیز.

******************

پروژه بی چاره ما!

جناب آقای محترم مدیر پروژه ایمیلی فرموده اند( فرمودن ایمیل هم از آن فعلهایی است که در شرایط خاص تنها و تنها از عهده آدمهایی مثل مدیر پروژه بر می آید! ) بدین شرح:

فردا، سه شنبه ، ٢٠ نوامبر ساعت ۴ تا ۶ جلسه ای هست در ... درباره ...

ما هم در جواب ایشان به سرعت ایمیل زده ایم (‌ماایمیل می زنیم ، نمی فرمائیم!!!)  که چشم! حاضر خواهیم بود.

نکته جالب اینجاست که فردا نه سه شنبه است و نه ٢٠ نوامبر!!!!

به نظر شما یک پروژه ای که مدیرش چنان باشد و مهندسش چنین ! به کجا خواهد رسید؟!

 

 

 

لینک
۱۳۸٧/٩/٦ - نیلوفر

   دنیای هوایی: زیر زمین   

دو تا هستند. کف واگن مترو نشته اند. تکیه داده اند به کابین راننده .مقنعه مشکی سرشان است. موهای مشکی و براقشان را با گیره های سر کوچک بسته اند که از جلوی مقنعه معلوم است. ۵-۶ تایی می شود. زرد و قرمز و سفید و آبی. زانوهایشان را چمع کرده اند توی شکم. موهایشان، انها که به گیره ای وصل نیست، حیران از گوشه و کنار مقنعه ها سیخ شده و ژل زده بیرون زده است. یکیشان موبایلش راگرفته دستش هدفون به موبایل وصل است. یک طرف سیم توی گوش چپ خودش است آن طرف دیگر توی گوش راست دیگری. هر دو تا سرهایشان را تکان می دهند. صدای موسیقی بلند است. آنقدرکه من ، ایستاده بالای سرشان ،می شنوم صدای جناب ساسان- ساسی م*انک*ن - معروف را که میخواند : خوشمزه تر از آیس پکی.... دختر ها به هم نگاه می کنند سرهایشان را محکم تر تکان می دهند ، ابروهایشان را جمع می کنند  و می خندند . هیچ خیالشان به گرمای واگن مترو و شلوغی اش نیست. دیگری موبایلش را بالاتر می گیرد. صفحه اش رانشان دوستش می دهد. همانطور که سرهایشان تکان میخورد بلند می خندند. آن یکی می گوید: اکسپت کن !بدو! اولی دکمه ای را روی موبایل فشار می دهد. حالا سرهایشان توی هم دیگر رفته است. به صفحه نمایش موبایل خیره شده اند و ریز ریز می خندند. صدای آهنگ هنوز بلند است و می خواند:بیا کنارم بشینو و دلو بلوتوس کن نرو ...

زنی میان سال کنار من ایستاده مثل من حیران دو دختر است. نگاهم می کند که چطور محو خند ه های ریز ریزشان، زیبایی صورتهای خیلی جوانشان‌و سرخوشی بی دلیلشان شده ام. میگوید: دخترای امروزی... خانوم میبینی تور رو خدا! همش این بلوتوت بازی می کنن. می پرسم: بلوتوت؟می گوید: آره دیگه. پسرااز واگنهای مردانه بلوتوثها را روشن می کنند دنبال اسم دختر می گیردند. دختر خودم خانم جان پدرمان را در آورده. اینها قرار است مادر بشند در آینده؟ خدا خودش رحم کند. واگن شلوغ را نگاه می کنم. پر از دخترهای جوان است. پر از صورتهای زیبای خیلی خیلی جوان. می شمارمشان. تا چشم من کار میکند  ١٢ تایی می شوند که موبایل به دستند. مدام دکمه ها را می زنند. فکر می کنم به واگن های مردانه. باآنهمه پسرهای جوان باشانه های ظریف و موهای سیخ سیخ شده. موبایل به دست. حس میکنم یک دنیای هوایی هست دراین قطار. دنیایی ثابت ، خاموش و پر هیجان. دو تادختر حالا آهنگ راقطع کرده اند. یکیشان میگوید: اون عکسم رو که مال مهمونی مهسا اینا بود براش بفرست ...

 

پی نوشت خیلی بی ربط!:

دوم آذر سالمرگ غلامحسین ساعدی بود. اینجا. فکر می کنم دنیایی که ساعدی یک روزهایی در آن می زیسته به همه بدیهایش می ارزد. دقیقا ۶ سال پیش ساعدی را آن طور که هست کشف کردم و همیشه حیران بوده ام که چرا اینقدر هنوز ناشناس است بین نسل من؟

لینک
۱۳۸٧/٩/٤ - نیلوفر

   شب تنهایی سکوت باران   

اینجا ساکت ساکت است. صدایی هست از دور اما. ریز ریز باریدن باران در پشت پنجره .و صدایی هست در نزدیکی. نفسهای آرام من. کتاب را می بندم. چراغها خاموشند جز همان چراغ خواب کم نور. می ایستم روبروی پنجره. بوی باران میدهد. شیشه سرد است. کف دستم را می گذارم روی شیه خیس. سرد می شوم. بو می کشم. چشمهایم را می بندم. دستم به آرامی روی شیشه می لغزد. پنجره را باز می کنم. هوا سرد نیست و هست. چشمهایم هنوز بسته است. هوا را بو می کشم. باران را. سکوت سکوت است. با صدای ریز باران. چشمها را که باز میکنم خیابان خالی خالی است. فکر میکنم به جز من و سوپورها و پلیسها آیا کسی تا به حال این خیابان شلوغ را این طور خالی دیده است؟ خیس. با چراغهای روشن زرد رنگ. که در باران مه گرفته و وهم آلود شده اند. من تنهام. تنهای تنهای تنها. با  این خیابان خالی خالی خالی . دسوت دارم قطره های باران رابشمارم. انگار تنها این قطره ها هستند که حضورم را حس می کنند. ساعت سه و نیم نیمه شب است. من بیدارم. به اندازه همه این قطره ها بیدارم. دستهایم را زیر باران  گرفته ام. پنجه هارا باز می کنم. هر ده تا انگشت کشیده و ثابت و خیس. حس می کنم کسی زیر گوشم می خواند: " انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم" بعد به چراغها نگاه می کنم و آن صدای ساکت مرموز باز می خواند" چراغهای رابطه تاریکند. " بعد یاد میهمانی گنجشکها می افتم. چطور می توانم نیفتم؟ اینجا گنجشکی نیست که میهمانی بدهد. گنجشکها همه خوابند. اینجا شب است و باران و من تنهای تنهایم. باشب و سکوت و باران. می ایستم همانطور بی حرکت. همانطور تنهاو همانطور خالی. همانطور بی فکر. همانطور با دستهایی که پوست شب رالمس کرده اند. زمان می گذرد. این مفهوم غریب نا آشنا می گذرد. من بو می کشم. زمان را بو می کشم. در باران در خیابان خالی. در سکوت. و دقیقا همین جاست که زمان  می ایستد. من با خود زمان با خود شب با خود سکوت یکی می شوم . من باتنهایی یکی می شوم. لبخند می زنم. من در میان میهمانی گنجشکها هستم.

 

لینک
۱۳۸٧/٩/۳ - نیلوفر

   داوری و ایمان در جهان کافکا   

" تنها تصور ما از مفهوم زمان باعث می شود که روز داوری را به این نام بخوانیم. در حقیقت روز داوری، یک دادگاه صحرایی دائم است "*

مسئله اساسی ، چگونه زیستن در این جهان وهم آلوده ء نامعقول است. در پس درهای بسته ای که قهرمانان بزرگ کافکا یعنی مسخ، محاکمه و قصر بر آنها دق الباب می کنند نا کجا آباد افلاطون یا ملکوت مسیحایی نهفته نیست و جهانی فراسوی این جهان که آن را معنی و توجیه کند وجود ندارد. این جهان خود باید خود را معنا کند و این لحظه بلافصل باید در خود و از خود توجیهی داشته باشد. داستایوفسکی گفته است: "اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است "** اما در جهان کافکا خدا غایب است و از این رو همه چیز حتی ایمان ما نامعقول است. ما از زمان آگاهیم و درعین حال دیروز و امروز ما لحظه ای ساکن و جامد بیش نیست :

"لذات این زندگی از آن زندگی نیست ، بلکه هیبت ما از ارتقا به زندگی بالاتری است. رنجهای این زندگی از آن این زندگی نیست، بلکه خود رنجاندن ما به خاطر همان هیبت است" *

کا *** به زودی درمیابد که دراین دادگاه عدالت ٬ دفاع و برائت مضحکه ای بیش نیست.

آدمی نمی تواند مگر با اعتماد و وثوق به این که در درون ٬ عنصری فنا ناپذیر دارد زندگی کند٬ اگر چه ای بسا آن عنصر فنا ناپذیر و همچنین اعتمادش برای همیشه از نظرش پنهان ماند. *

نمی توان گفت که ما از ایمان بی بهره ایم. تنها همین واقعیت ساده زندگی ما از چنان ارزش ایمانی برخوردارد است که هرگز از آن تهی نمی شود: انسان نمی تواند زندگی نکند. درست در همین ((نمی تواند)) است که نیروی جنون آمیز ایمان نهفته است.*

سیری در جهان کافکا - نوشته سیاوش جمادی

* کلمات قصار- کافکا

** برادران کارامازوف- داستایوفسکی

*** ژوزف کا ٬ قهرمان رمان محاکمه- کافکا

 

پی نوشت ایمانی! از من : خداوندا! این سیاوش جمادی بی همتا را از ما نگیر !

لینک
۱۳۸٧/٩/٢ - نیلوفر

   یک مرد و یک زن   

یکی از لدتهای دنیااین است که در کتابخانه بزرگ پدر، که توش پر از فیلم است به جای کتاب، بگردی به دنبال فیلمی که ندیده باشی. فیلمی که به یک باره هیجان زده ات کند. از آن پشتها بیرونش بکشی به نظرت بیاید باید چیز بدی نباشد و بعد وقتی شروع کردی به دیدن، حس کنی مثل یک چای داغ در یک عصر سرد بارانی شروع می کنداز درون گرمت کردن.

یک مرد و یک زن محصول ١٩۶۶ فرانسه داستان بی کلامی است از عاشق شدن دوباره آدمهایی که خوب عشق رامی شناسند.

هیجان کشف یک باره انسانی که مثل توست، لذت حس نگاه های پر شور و نا مطمئن، و سردرگمی از حسی که در قلبت به وجود امده است به زیباترین شکل در فیلم به تصویر کشیده شده است. هنوز چند روزی ازآشنایی زن و مرد نگذشته که مرد برای کاری به یک سفر دور می رود. زن تنها توی خانه نشسته و به اخبار موفقیتهای مرد گوش می کند. بعدبه یک باره تصمیم میگرد به مرد بگوید که دوستش دارد. یک لحظه خاص و بی حساب. چشمهای مرد بعد از گرفتن پیغام زن چنان پر هیجان است که انگار تا به امروز بسته بوده است. پیاده رویشان کنار ساحل. نگاه مشترکشان به مرد و سگش و دردلهایشان از عشقهای پیشین و اعترافهای بی پرده شان از احساسات درونیشان به آرامی و حتی بی کلام به راستی هنرمندانه و بی نظیر است. یک تعریف خالصانه ازعشق است. از نگاه، از زیبایی از حضور یک دست کنار دستت. از تپش دائمی یک قلب کنار قلبت. اینکه عشق ربطه به زمان و مکان ندارد. تو می توانی مادر باشی، پدر باشی ، بیمار باشی یاتنها باشی کافی است فقط عشق را بشناسی، بعد یک روز کسی راکه او هم عشق رامی شناسد میبینی و انگار همه چیز معنی تازه ای  پیدامیکند.

فیلم در سال ١٩۶٧ برنده بهترین فیلم خارجی اسکار شده است.

اطلاعات بیشتر: اینجا

لینک
۱۳۸٧/٩/۱ - نیلوفر