هفتگانه   

١-دقیقا حس اکنونم این است:

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم ساغر شکنم!

(کسی صدای شکستن ساغر را نشنید؟! بی خیال تمیز کردن زمین هم بشوید خواهش می کنم. سبو ریخت که ریخت!)

٢-چطور می شود در این روز بهاری به چیزی غیر از برگ درختها فکر کرد؟می شنوی صدایمان می کنند؟

٣-ما در دور هم جمع شدنهای هفتگیمان مشکلات مهم بشریت را حل کردیم! احساس بی کاری مزمن بهمان دست داده است! بشر بی مشکل هم چیز لوس به درد نخوری است !

۴- مادربزرگ نازنینم چرا اینقدر دوری الان؟!

۵-محل کار بی وجود رئیس فقط یکی دو روز اولش خوب است. بعد همه می چسبند به کار انگار نه انگار که می شود شیطنت کرد و از زیر کار در رفت.

۶-تهران هر چقدر بی ماشین و پیاده دلنشین و دوست داشتنی است با ماشین و توی ترافیک اعصاب خرد کن و پر استرس است. بی خیال این چهار چرخه ها بشوید. تهران بهاری را باید پیاده دید... حس کرد... بو کشید...

٧-دارم فکر می کنم این فروغ نازنین چطور شده بود که گفته بود : تنها صداست که می ماند؟ حالا اگر ما گفته بودیم این جمله را یک چیزی! یک دلایل مهندسی دقیقی داشتیم برایش!

 

 

لینک
۱۳۸۸/۱/۳۱ - نیلوفر

   خود من   

استاد ادبیاتم می گفت لذتهای دنیا طبقه بندی شده است. انگار که درجه لذت بردن داشته باشیم. مثلا می گفت لذت خواندن حافظ را کسی که برد دیگر شبیه حافظ برایش بی اهمیت می شود. می گفت وقتی به انجا رسیدی که پروست بخوانی و لذت ببری آن لذت آنقدر بی همتاست که تنها می خواهی دوباره هم او تکرار شود... انگار که دیگر هیچ رمان دیگری راضیت نکند.

این روزها که دارم سعی می کنم موسیقی درست و حسابی گوش کنم هم کم کم دارم می فهمم چطور می شود یک لذتهایی را کشف کرد که آنچنان مست کننده اند که به کمتر از آن راضی نشوی.

ولی لذتی که میخواهم امروز بگویم ربطی به هنر ندارد. تازگیها یک لذتی را کشف کرده ام که برایم خیلی تازگی دارد. آنقدر شیرین و دلنشین است که نمی توانم لحظه ای فراموشش کنم. آنچنان دوستش دارم که حاضر نیستم هیچ جور ازش دور شوم.... تازگیها ، توانسته ام دقیقا خود خودم باشم. بی پرده و عریان. درون و برونم را بی هیچ ترس و حساب گری آشکار کنم. لذت بزرگی است. از آن لذتهاست که وقتی چشیدیش تازه می فهمی چه از دست داده بودی تا به حال ...

 

لینک
۱۳۸۸/۱/۳٠ - نیلوفر

   خانواده   

به بهانه فیلم "ریچل ازدواج می کند"

روزهای نوجوانی ، روزهای مخفی کاریهای دخترانه مان بود. رازهای بزرگ و کوچکمان را برای هم می گفتیم به زبان اختراعی خودمان نکند پدر و مادر سر در بیاورند و حالیمان نمی شد چرا همیشه سر در می آورند. مهمترین دعواهایمان با خواهر و برادرها بود و یک حرف خاله یا دختر عمه مادری دلگیر می شدیم. نصیحتهای پدر و مادر کفریمان می کرد و حس می کردیم کاش می شد می فهمیدند ما چطور فکر می کنیم ...

اینها مشکلات ساده خانوادگی ما بود که خانواده های محکم و مهربان و سرپا داشتیم. بودند دوستانی که اگر سر دردلشان باز می شد از برادری می گفتند که معتاد است یا از پدری که زن دوم دارد یا مادری که بیمار است. می گفتند از نداشتن پول و سالها عقده یک مسافرت شمال داشتن.از دعواهای بی پایان ارثیه و پول و زمین . از اجازه ادامه تحصیل ندادن. ازدواج اجباری و ...

یک آمار غیر رسمی می گوید در ایران بیشترین آمار قتل و جنایت مربوط به جرائم خانوادگی است. دوستی می گفت همین است که دنیای غرب - در نواحی ای- دل از خانواده بریده و عطایش را به لقایش بخشیده است. اینهمه قاطی شدن آدمها لابد به دردسرش نمی ارزد. اینهمه که اعضای یک خانواده برای هم مشکل درست می کنند آیا ارزش محبتی که نثار زندگیهای هم می کنند را دارد؟ برادری که خواهرش را به دلیل رابطه اش با پسری که دوست دارد می کشد اگر بناشد بهتر نیست؟ پدری که زندان است و غرض های اعتیادش دخترش را وادار به خودفروشی کرده است نباشد بهتر نیست؟  بهتر نیست آدمها تنها باشند و مسئولیت سختیها و شادیهایشان فقط مال خودشان باشد؟

گمان می کنم فیلم"ریچل ازدواج می کند" بهترین جواب را برای این سوالها دارد:

بودن خانواده در بدترین شرایطش هم دلنشین و دوست داشتنی است.

داستان فیلم درباره دو روز قبل از عروسی ریچل است. ریچل دختر درس خوان و سر به راه خانواده دلش یک عروسی درست و حسابی می خواهد و خانوده از هم پاشیده اش سعی می کنند این تنها درخواست او را زمین نگذارند. خانواده ریچل شامل یک خواهر معتاد است که اعتیاد و مشکلاتش باعث مرگ پسر کوچک خانواده شده . مرگی که در نهایت باعث طلاق پدر و مادر ، افسردگی پدر و سرگردانی مادر شده است. مشکلات خانوادگی پیچیده و لاینحل به نظر می رسد. آدمهایی که مدام با هم سر دعوا دارند و از هم طلبکارند بابت زندگیهای از دست رفته شان....

ولی ریچل عروسی می کند. در کنار خانوده اش عروسی می کند و همین بودن خانوده کنارش است که آرامش زندگی آینده اش را بهش یاد آور می شود...

فیلم بی دردسر شیرینی است...

 

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٩ - نیلوفر

   صدا   

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر ...

 

لینک
۱۳۸۸/۱/٢۸ - نیلوفر

   انسان مدرن-2   

یکی از لذت بخش ترین کارهای عالم برای من این است که درباره آدمهایی بدانم که فرهنگشان با من فرق می کند. مثلا دوست دارم بدانم ژاپنیها چرا در مواقع سختی خودکشی می کنند؟ یا مثلا چه مردمانی یک ضرب المثل مشترک را در فرهنگهای متفاوتشان دارند.

چند ملت در دنیا هستند یا بوده اند که توی مفاهیم فرهنگیشان داشته اند:

برو کار می کن مگو چیست کار     که سرمایه جاودانی است کار

دوست دارم بدانم این مفاهیم چطور تحول یافته اند. چطور شده که چیزی خوب است یا چیزی بد. مثلا مفهوم عشق کی و کجا و چطور برایانسان تعریف شده است. آیا آن قبایل آفریقایی که ازدواجهایشان درون فامیلی بوده و هر زنی چنیدن همسر برای خودش داشته است و برای خودشان مفاهیم و ارزشهای اخلاقی قابل احترام خودشان را هم داشته اند هم عاشق شده اند این طور که ما عشق را می شناسیم؟

دلم می خواهد بدانم احساسات انسان، ارزشهای اخلاقیش، خوب بودن و بد بودنش،  چقدر به انسان بودنش،‌ این پوست و گوشت و خون و مغز احتمالا تغییر شکل یافته از میمون وابسته است و چقدرش به تمدنهای گذشته اش. دوست دارم بدانم اینکه من امروز اینجا نشسته ام و فکر می کنم اگر این کار را بکنم درست است  آیا می دانم احساس خودم رانسبت به آن از کجا و چطور پیدا کرده ام؟

آیا من انسانی ام، بدون تاریخ و فرهنگ و تمدن و زبانم ( که انگار این زبان چکیده همه تاریخ و جغرافیای من است) هنوز مفهوم انسانی دارم؟

جوان تر که بودم فکر می کردم تحلیل مسائل خیلی ساده است. آدمها یا کارهای خوب می کنند یا کارهای بد. همین است که به راحتی توی دعواهای سیاسی، ایدئولوژیکی و حتی اقتصادی می توانستم خوب و بد را پیدا کنم. یک جدول بکشم و بگویم خوبها و بعد زیرش یک سری کارها را بنویسم و زیر جدول بدها هم بنویسم آن لحظاتی را که لابد انسانی نیستند. جوان تر که بودم وقتی اعلامیه حقوق بشر را می خواندم و باخواندن جملاتش اشک توی چشمانم جمع می شد ( و هنوز هم می شود) فکر می کردم چطور است که آدمها چنین چیزهای واضحی را قبول ندارند؟ مگر همگی نمی خواهند خوشبخت باشند؟

دنیای ادبیات به آدم یاد می دهد که چشمهایش را خیلی بیشتر از شعاع دیدش باز کند.که بشریت و انسانیت را آن طور که هست ببیند.  یک جورهایی نشانت می دهد که کسی نمی تواند قضاوت خوبی و بدی بکند . دنیای ادبیات دنیای انسان است به همراه تاریخ و فرهنگ و جغرافیایش ... به همراه زبانش .

انسان مدرن امروزی، درست مثل همان انسانهای غیر مدرن این دنیا فقط به دنبال یافتن آرامش است. به دنبال آسایش در برابر طبیعت. و دربرابر دیگری. از همین روست که سعی می کند مغز رابشناسد. احساسات را بشناسد. انگار همه این مدرنیته هدایتش کرده تا برسد به آنجا که آسایش واقعی توی این احساسات نهفته است... وقتی تو حس می کنی خوبی. بقیه خوبند. دنیا خوب است... این است که هنوز فکر میکنم هدف اصلی همه تحقیقهای این روزهای دانشمندان جهان مدرن از فیزیکدان و پزشک و جامعه شناس و عارف و تاجر  این است که به راه حلی برای یافتن و تثبیت این آرامش پیدا کنند....

ادامه دارد

***

تبریک

یک دختر و پسر خیلینازنینی به تازگی یک جور عجیب و غریبی که هنوز کسی باورش نمی شود همدیگر را پیدا کرده اند و دستهای هم راگرفته اند دیشب نگاهشان که می کردم فکر می کردم اینهمه عشق در دنیاست ... کافی است جرات عاشقی داشته باشی ...

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٦ - نیلوفر

   دریاچه قو   

آرام آرامم. صدای چنگ از دور دست می آید. همه جاتاریک است. من چشمهایم را باز می کنم. حالا صدای فلوت می آید بلند می شوم. حیرت زده ام ازاین ارامش مطلق. انگار زندگی فقط همین لحظه است و همین صدای فلوت  بعددرست  وقتی موسیقی اوج می گیرد من قلبم تند می زند.می ترسم.  می شود چیزی چنین زیباو چنین ترسناک باشد؟ نفسهایم به شماره می افتد. ویلونسل که ارام و بم می شود من فکر می کنم دنیا چقدر بزرگ است و من چقدر کوچک. چقدر نشناخته امش و چقدر بی اختیارم ازاین چیزها که اتفاق میافتد بعد ویلونها می نوازند. انگار که داری پرواز می کنی. انگار روی دریاچه بزرگ در آسمان ابی براق پرواز میکنی، بی وزن ، آرام ، تنها ،بی غصه. بعد یکی می کوبد روی یک طبل . انگار که از آن بالاسقوط  میکنی. یک سقوط ازاد سریع و بی مقدمه. محکم می خوری روی زمین. نفست بند می آید. بعددوباره انگار همه جاتاریک می شود. و من دلم میخواهد دوباره چنگ بنوازد. برویم اول اهنگ. من چشمهایم را آرام باز کنم. دنیا زیباباشد. یکی فلوت بزند.هیچ غمی نباشد بعددوباره موسیقی اوج بگیرد و من قلبم تند بزند. بایستم چشمهایم راببندم. به همه چیز فکر کنم.به همه ناشناخته های روبروم. به گذشته اعجاب انگیزم. بترسم.ذوق کنم. غمگین بشوم. به  حالافکر کنم. که چنین بی تابم.که چرابی تابش هستم.به آینده فکر کنم. بترسم نفسهام دوباره تندشود. اوج بگیرم. پرواز کنم. نفسهای عمیق بلند بکشم.بروم بالا. پرواز کنم. سقوط کنم. دنیا تاریک شودو باز .. چنگ بنوازدو من چشمهایم راباز کنم...

****

... باید مطلقا خوب بود .

 

لینک
۱۳۸۸/۱/٢۳ - نیلوفر

   ما کجاییم؟!   

همیجا! همین نزدیکیها. کنار این کوههای هنوز برفی درخشان البرز و اسمان آبی و بی دود تهران این روزهای فروردین.

هنوز لاست می بینیم و این روزها ساینفلدو عاشق جورج کاستانزا و کریمر هستیم.

هنوز اندیشه انتقادی میخوانیم بلکه بفهمیم بالاخره انسان خوبی هستیم یاچیزچرندبه درد نخوری شده ایم همگی.

هنوز سینما می رویم ، کلاس ورزش می رویم، پیاده رویهای طولانی می کنیم در خیابان بی همتای ولیعصر.

هنوز عاشق اینیم که صبحها به همکارها صبح به خیر بگوییم. که با پرسپولیسیهای عالم کر کری بخوانیم و سر برنامه نود خوابمان ببرد.

هنوز دفتر روزانه مان پر از برنامه های زمانبندی شده ای است که انجامشان نداده ایم . هنوز دست از این زمان بندی و برنامه ریزی برنداشته ایم!

هنوز کلی کتاب نخوانده داریم و کلی داستان توی مغزمان که منتظرند نوشته شوند. هنوز در جستجوی زمان از دست رفته را نخوانده ایم و مدام غصه نخواندنش رامی خوریم.

ما کلا همانیم که بودیم.... اما...

یک چیزهایی انگار داردتغییر میکند. برمان داشته بلندمان کرده می بردمان یک جاهایی که برایمان نا آشنا و نا پیداست ... پر از شور شناختنشانیم...آنقدر که گاهی فکر می کنیم اینجانیستیم ... کسی هم نمیداند ما کجاییم دقیقا..یک جایی میان آسمانو این کوههاشاید... تو نمی دانی؟

لینک
۱۳۸۸/۱/٢۱ - نیلوفر

   بیست   

من عاشق سالن تاریک سینما هستم. فیلم دیدن برایم یک کار بزرگ و مهم است که باید به تنهایی و در سکوت انجام شود.  هر چقدر هم که اینجا تو خانه فیلم ببینم قبل مقایسته نیست با آن سالن تاریک . این است که همه فیلمهای روی پرده را باید ببینم. مثل یک وظیفه مهم می ماند. اینهمه فیلم بی سر و ته این چندین ماهه اخیر را هم دیدن نا امیدم نکرد. حتی دیدن این آخرین ساخته آقای بیضایی که هر چقدر زور زده ام ذره ای ازش لذت نبرده ام. ولی میان همه این فیلمها"بیست" عبدالرضاکاهنی آرامش بخش بود.

فیلم ایراد کم ندارد. اگر قرار بود یک منتقد سینمایی بشوم می توانستم از شخصیت پرداخته نشده آقای سلیمانی (پرستویی) در فیلمنامه کلی ایراد بگیرم. و ازاینکه به گمانم پرستوی هیچ به این نقش نمی آمد. از اینکه ماجرای پسر آقای سلیمانی اصلا خوب پرداخته نشده بود( که به همان ضعف کاراکترش برمیگشت) از اینکه دیالوگهای فیلم می توانست خیلی بیشتر و بهتر و تاثیرگذار تر باشد. از اینکه بازی مهتاب کرامتی و علیرضا خمسه گرچه خوب بود ولی درست نفهمیدم چرا جایزه بردند برایش. ولی همه اینها برایم در حاشیه قرار  گرفت

بیست فیلم خوبی است. داستان دارد. داستانی که درگیرت می کند. شاید اول فکر کنی قصه درباره فقر است. ولی اصلا این طور نیست. بیست درباره آدمها و روابطشان است. درباره زندگی که چطور میتواند بایک نگاه و لبخند خوب یا بد بشود. درباره حرفهای نگفته و دوست داشتنهای بی کلام که انگار معنی همه زندگیند. چه فرق میکند کجا خانه ات باشد یا کارت چه باشد یا شب کجا بخوابی. عشق که نباشد، آدمهایی اگر نباشندکه دلت برایشان بتپد، یاکاری و امید و هدفی که برایش تلاش کنی (مثل میثم که می خواهد هنرپیشه بشود) می شوی یک آدم بیچاره مثل سلیمانی که از همه دارا تر و بیچاره تر است.

بیست آنقدر فیلم هست که بشوددرباره اش حرف زد. ایرادهایش را گرفت. آنقدر این روزها فیلمهاییکه از آدمها قصه بگویند کم است که بودن حتی همین پر اشکالش هم دلنشین است. احتمالا از همه فیلمهای روی پرده این روزها کمتر فروش میکند. نمی دانم مدم دوست ندارد قصه انسان بودنشان، مردم بودنشان را بشنوند؟ شاید به زودی برش دارند و باز جاش یک سانس دیگر اخراجیهای ٢ نشان بدهند. آن طرف ترش هم بهرام بیضایی حکایت این چیزها را ، همین فروش فیلمهای سطحی را، بکند داستان فیلمش که ... دلچسب نیست ... هیچ جور.

بیست که تمام شد سه تادختر جوانی که روبرویم نشسه بودند نچ نچ کنان بیرون آمدند. به نظرشان یک فیلم خسته  کننده و کشدار آمده بود که خیلی بی مزه بود و حسرت پولی را می خوردندکه بابت فیلم داده بودند. شاید بهشان حق می دادم که خسته بشوند از دیدن این آدمها ...

من اماداشتم به فرشته ( بابازی صدر عارفی)  فکر می کردم. فکر می کردم عجب داستانهای بی نظیری در دل می تواند داشته باشدچنین آدمی...

 پی نوشت:

این قسمت ازاین نوشته در باره فروش بالای اخراجیهای ٢ به گمانم خواندنی است

"حقیقت آن است که اگر ما شاهد افزایش رفتار ریاکارانه در جامعه هستیم به دلیل ضعفی ست که در ساختار نظام اجتماعی ما وجود دارد ،چرا که معضل اخلاقی ریا –که در دین اسلام بسیار مذمت گردیده – مشکل فردی نیست و به نظام ساختاری اجتماعی مربوط می گردد.فیلم اخراجی ها رکورد می شکند و هر روز در مذمت آن چه نقدها که نمی خوانیم ولی حقیقت آن است که توده مردم واقعا از طنز رو و عیان این فیلم لذت می برند اگرچه که سعی می کنند به روی خودشان نیاورند و اخم هایشان را در هم بگیرند و آن را فیلمی نازل بخوانند . حقیقت آن است که این فیلم عین خود مردم است ، عین خود کارگردانش ، ریاکار و شدیدا شعارزده و اینجاست که ناخودآگاه به یاد آن جمله داستایوفسکی می افتم که اگر حق بی شرافت بودن بر مردم عرضه گردد ، می توان اطمینان داشت که آن را بر سر دست خواهند برد !"

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٧ - نیلوفر

   وقتی برای میرزا قاسمی شوید پاک می کنیم یا افسانه جومونگ!   

از بازار نوشهر که برگشتیم هنوز مست آن همه بو بودیم. کیست که می گوید رطوبت نمی گذارد بوی خوردنیها را حس کنی؟ آنقدر ترشی و زیتون و آلوچه و لواشک ر از همه دکه ها ی بازار مزه کرده بودیم ، به بهانه خریدن، که می توانستیم اعتراف کنیم تا مدتها سراغ آن آلبالو خشکه نمناک نخواهیم رفت! کیسه های خرید را گذاشتیم توی آشپزخانه ویلا.همه چیز بود. سیر تازه . سیرترشی. زیتون پرورده. زیتون سیاه. بادمجان. گوجه فرنگی درشت و سفت و قرمز.باقالی مخصوص باقالا قاتق ، سبزی تازه، تخم مرغ محلی ...  قرار شد من برای همه میرزا قاسمی درست کنم. جماعت پسرها ، برادر و پسرعمو و پسرخاله و... منقل را به راه انداختند. بادمجانها را کباب می کردند دانه دانه تحویل من میدادند تا همان طور داغ داغ  پوست بکنم. ما توی آشپزخانه پوست نازک گوجه فرنگی ها را گرفتیم سیرهارا دانه دانه خرد کردیم، سرخ کردیم، تخم مرغها را شکستیم .... دختر خاله های کوچک هیجان زده می خواستند در آشپزیها کمک کنند. شویدها راگذاشتیم جلویشان.اگر قرار باشد فردا شب باقلا قاتق بخوریم این شویدها بالاخره باید پاک شود. یادشان دادیم چطور ساقه ها را جدا کنند. دو تایی ، نشستند ، روزنامه پهن کردند، سبد آورند، پر شور و دقیق شویدها را پاک کردند. مدام می پرسیدند: این خوب است؟ ساقه اش خیلی بلند نیست؟ نیمی از شویدها که پاک شد خسته شدند. هر چقدر اصرارشان کردیم که انقدرها هم مهم نیست گفتند نه. هیجان همکاری دست جمعی آنقدر قوی بود که همه شویدها پاک شد. دختر خاله ها داشتند توی حیاط بازی می کردندکه صدایشان زدیم برای شام. میز شام گوشه حیاط چیده شده بود.  هوای بهاری کوههای نوشهر کمی سرد ولی دل انگیز بود. یک ظرف بزرگ میرزا قاسمی بودبا نان بربری داغ. سالاد و ماست و سیر ترشی و زیتون. بوی بادمجانهای کباب شده همه جا پیچیده بودو همه مدام به هم خسته نباشی و دستت درد نکنه می گفتند. دختر خاله ها بشقابهایشان را از میرزا قاسمی پر کردند. متعجب به بشقابها خیره شدند بعد به من نگاه کردند و پرسیدند: پس شویدهایی که ما پاک کردیم کوش چرانریختینش توی میرزا قاسمی؟!

***

اخراجی های ٢، یوزارسیف یا افسانه جومونگ! از قرار معلوم این روزها مسئله این است! آیا ما که هیچ کدام را ندیده ایم ازدنیا عقب افتاده ایم یعنی؟! 

اینجا چیزهایی در باره اینکه ما عقب افتاده ایم یا نه نوشته است. نوشتن دراین باره کار ساده ای نیست ...

 

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٦ - نیلوفر

   آدم بزرگ ها   

این آدم بزرگها چقدر درگیر ظاهرند.

شازده کوچولو

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٥ - نیلوفر

   آقای مجری زندگی من   

گرچه یکی از دلایل مهم زیبایی بهار امسال کلاه قرمزی، پسرخاله، پسر عمه زا و گیگیلی بوده  اند اما من این روزها مدام به آقای مجری فکر میکنم.

آقای مجری ظاهرا یک خانه منظم و تر و تمیز دارد.کلاه قرمزی و پسر خاله را سرپرستی می کند . پسرعمه زا مهمان عیدشان است و گیگیلی هم دقیقا معلوم نیست چراولی گاهی آن دور و برها برای خودش نشسته و با پلی استیشنش مشغول است. از قرار معلوم خاله باران هم ساکن خانه است. در هر صورت آقاق مجری زندگی شاد و شیرینی دارد. مهمترین هدف زندگیش سر و کله زدن با کلاه قرمزی است ولی به طور دائم دارد با بچه های توی خانه هم صحبت می کند. هر اتفاقی که می افتد ، از کوچترین جزئیات شیطونی های کلاه قرمزی گرفته تا بی ادبی های پسر عمه زا آقای مجری رویش را می کند به دوربین و بچه های توی خانه را نصیحت می کند. که مثلااین کار بد را نباید بکنند یا فلان کار خوب را باید بکنند. همانقدر که خلاقیت کلاه قرمزی در مزه پرانیهای همیشگیش مجذوب کننده است همانقدر هم قابلیت اقای مجری در در اوردن یک نصیحت درست و حسابی از هر کار پیش و پا افتاده تحسین برانگیز است.

آقای مجری که حرف می زندمن مدام یاد مادرم می افتم. مادرم عادت دارد در هر اتفاق کوچکی یک زمینه درست و حسابی برای نصیحت اطرافیان پیدا کند. خوب که فکرش را می کنم می بینم خلاقیت نصیحت اقای مجری در برابر خلاقیتهای نصیحتی مادرم پیش پاافتاده است. مادر من از باران باریدن یک روز میتواند به اینجا برسد که آدم بهتر است درس بخواند. و از یک دیالوگ یک سریال تلویزیونی می تواند نتیجه بگیرد که احترام بزرگتر ها واجب است.

این روزها حس می کنم من یک کلاه قرمزی حرف گوش نکن رام نشدنی هستم و مادرم مثل یک آقای مجری صبور سعی دارد باهمه کارهایم کنار بیایدو آنقدر نصیحتم کند تاشاید یکی دو تا از این نصیحتها توی گوشم برود. خیلی هم فرق نکرده ایم توی این سالها. احتمالا من بزرگ تر شده ام مشکلات و شیطنتها و حرف گوش نکردنهایم هم بیشتر شده است و مادرم هم کمی کم حوصله تر شده است ولی در نهایت همان کلاه قرمزی و آقای مجری هستیم.

قسمت هیجان انگیز ماجرا وقتی است که  می بینم انگار قرار نیست مشکلی حل بشود. من همان کارهایی رامی کنم که همیشه می کرده ام و مادرم هم مدام نصیحتم می کند ولی انگار هر روز بیشتر از روز قبل همدیگر رادوست داریم. این کشمکش مداوم از هر دویمان ادمهای شیرین تری می سازد. یک گلاه قرمزی و اقای مجری درست و حسابی و دوست داشتنی .  حالا گیریم به جای بزرگی هم نرسیم! همین سر و کله زدنهایمان، حرف گوش نکردنهایمان و نصیحت کردن هایمان بودنمان را ساخته است. اگر قرار باشد کلاه قرمزی بچه خوب و مودبی بشود و همه نصیحتهای آقای مجری را گوش کند و اقای مجری هم هیچ از دستش حرص نخورد و نصیحتش نکند و برای فکر و رفتارهاش ارزش قائل بشود هیچ دخالتی نکند فکر کنید که چه برنامه بی مزه احمقانه ای از اب در خواهد آمد. به طور کلی زندگی در دنیای ایده  آلها ربطی به من و مادرم و کلاه قرمزی و اقای مجری ندارد. ما عاشق زندگی در دنیای پر چالش و پر هزینه هستیم که خوشیهاش واقعی و غمهاش هم واقعی است....

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٤ - نیلوفر

   انسان مدرن 1   

دوست نازنینی چند ماه پیش باعث آشناییم شد با اینجا. اینجا مکانی است برای اینکه بدانی در دنیای مدرن امروز دقیقا چه اتفاقی می افتد. در دنیای فکر، تکنولوژی و هنر .

شروع کردم به گوش سپردن به این همه فکر، ایده و حرف. دیدن این ویدئو ها مربوط به کنفرانسهای چند ساله اخیر  بی هیچ منطق خاصی درست زمانی اتفاق افتاد که من بیش از هر وقت دیگری به انسان بودن فکر می کردم. با همراهی دوستانم در دور هم جمع شدنهای هفتگیمان سعی داشتیم بالاخره به این سوالها پاسخ بدهیم: آیابشریت به سمت بهتر شدن پیش می رود ؟ بهتر شدن دقیقا یعنی چه؟اصولا من، کیستم. خوب بودن چیست و چطور می شود درباره خوبی و بدی قضاوت کرد؟ 

به طور اتفاقی این دو سخنرانی را با هم دیدم:

1- سخنرانی پروفسور Pattie Maes از آزمایشگاه مدیای دانشگاه ام آی تی: این سخنرانی که در فوریه سال 2009 در نشست سالانه TED انجام شده است به معرفی دستگاهی می پردازد که به گفته طراحانش چیزی شبیه حس ششم شما خواهد بود. این دستگاه به چهار انگشت شما وصل می شودو به این وسیله شما می توانید دائما همه اطلاعات مورد نیاز درباره هر چیز یا هر کسی را داشته باشید. اطلاعات موجود از قدیم و جدید. هر چیزی که وجوددارد. می توانید هر فرایندی که دلتان خواست روی این اطلاعات انجام دهید. ظاهرا هدف این دستگاه این است که در نهایت به انسان توانایی این را بدهد که در لحظه همیشه بهترین تصمیم را بگیرد. همه جوانب هر تصمیمی را (از یک سلام و احوال پرسی با دوست گرفته تا خرید یک کتاب) کاملا بسنجد. اینجا

2- سخنرانی دکتر Jill Bolte Taylor محقق علوم پزشکی مغز انسان از دانشگاه هاروارد . خانم دکتر تیلور در این سخنرانی باهمه وجودش درباره ماهیت مغز انسان آن طور که او حس کرده است صحبت می کند. خانوم تیلور در37 سالگی ، یعنی دقیقا وقتی در اوج تحقیقاتش درباره مغز انسان و چگونگی عملکرد آن بوده است، یک روز صبح در اثر یک لخته خون در قسمت چپ مغزش سکته می کند. تجربه عملی این سکته ، به همراه دانش قبلی و علاقه ایشان به ماهیت مغز و احساسات چیزی است که خانوم تیلور در این سخنرانی به آن می پردازد. این سخنرانی در نشست سالیانهTED در فوریه 2008 انجام گرفته است. اینجا

پروفسور مائس معتقد است بااستفاده از تکنولوژی کامپیوتری، استفاده از دوربین و آینه و هوش مصنوعی ما می توانیم انسانهای بهتری شویم. محصولات بهتری بخریم. کمتر به محیط زیست آسیب برسانیم. همه چیز رادرباره همه کس بدانیم و درست قضاوت کنیم. خانم دکتر تیلور از آن طرف معتقد است ما می توانیم در هر لحظه انتخاب کنیم. قسمت راست مغز ما در اکنون است و ما را به عنوان جزئی از طبیعت می شناسد. قسمت چپ مغز اما "من" است.جایی است که "من" در آن از "بقیه " جدا می شوم.  خانوم دکتر تیلور معتقد است این که ما در هر لحظه با کدام قسمت مغزمان فکر کنیم کاملا انتخابی است.

حالامن اینجا در یک بعدالظهر بی نظیر بهاری بعد از باران و برفی که آسمان شهرم رادرخشان کرده است نشسته ام و چشم دوخته ام به کوههای نیمه سفید روبروم. دو تا پنجره روی صفحه مونیتورم باز است یکی صورت خانم پروفسور مائس را نشان می دهد و دیگری صورت خانم دکتر تیلور را. روی میزم هنوز دیالکتیگ روشنگری باز است. فصل " صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب تو ده ای" آن طرف تر روی میز تذکراولیای عطار است. روی پام جلد اول "جامعه باز و دشمنان ان"  پوپر. ساکت ساکتم و فکر می کنم. به انسان بودن فکر میکنم، به خوب بودن و بد بودن. به بهتر شدن. به قضاوت کردن...

ادامه دارد...

لینک
۱۳۸۸/۱/۱۱ - نیلوفر

   بهترین 88 ای ها!   

رتبه سوم: دریای خزر. روبروی کوههای نوشهر. ما درد دلهایمان را کردیم ! باقیش با  خودت دریا جان!

رتبه دوم: یک ساعت بعد از ناهار اول فروردین. خانه مادربزرگ.با کت و دامن و جوراب شلواری زیر روتختی تخت خواب مادربزرگ . نیمه خواب. در حال شنیدن خنده و شوخی فامیل.

رتبه اول: کلاه قرمزی! همه جوره!

پی نوشت :

My heart wants to sing like a bird who  flies from a lake to the trees *

* Sound of Music

لینک
۱۳۸۸/۱/۸ - نیلوفر

   جزئی و کلی   

زندگی در جزئیات اتفاق می افتد نه در کلیات .

احتمالا کلیات چیزهای مهمی هستند. اینکه تو کی هستی، چند سالت هست، چقدر پول داری، چقدر سواد داری، چقدر تلاش می کنی، چقدر میخوانی، ورزش می کنی، زیبا هستی یا نیستی. چاق هستی یا لاغر.اینکه زاده کدام کشوری، اینکه پدر و مادرت کیستند. اینکه شغلت چیست یا رئیس جمهور زمانه ات کیست.  اینکه سالمی یا یک بیماری لاعلاج داری. جوانی یا پیر شده ای. اینکه عاشق هستی یا نیستی . اینکه به خدا اعتقاد داری یا نداری. اینکه پدر و مادرت زنده اند یا خودت پدر یا مادر هستی. اینکه خانه داری یا اجاره نشینی . اینکه وام پرداخت نشده داری یا یک کارخانه بزرگ داری و چندین کارگر برای تو کار میکنند.اینها همه کلیات زندگیند. احتمالا هم همگیشان مهم هستند. ولی زندگی حقیقی اصلا ربطی به این کلیات ندارد. زندگی واقعی در جزئیات است که اتفاق می افتد. در یک نگاه. در یک لبخند. در یک تپش قلب. در یک لحظه ترس، تنهایی یا شادی. در یک قلپ آب خنک. در یک تکه شکلات. در آن لحظه ای که در آغوش مادرت هستی. در آن نفس که فرو می دهی.  آن یک ثانیه که پلک می زنی. آن لحظه ای که آرزو میکنی. آنجا که فرزندت را عاشقانه می بوسی. آنجا که به تلفن خیره می شوی بلکه زنگ بزند. آنجا که یک گل زیبا رابو می کنی. آن لحظه ای که عاشقانه می بوسی. آنجا که زیر دوش اب چشمهایت را می بندی و آب گرم را روی تنت حس میکنی. آنجا که دسته شود و تره و جعفری و سیر را می گذاری روی تخته و با چاقوی تیز خر می کنیشان و بوی سبزی تازه می خورد زیر بینیت. زندگی واقعی دقیقا در این جزئیات است که اتفاق می افتد.

لینک
۱۳۸۸/۱/٦ - نیلوفر

   فرشته من   

فرشته امسال من موهاش سفید است. کمی چاق است ولی پوست صورتش صورتی و شفاف است. احتمالا بیشتر از هزار سالش باید باشد. فرشته های آرزو معمولا این طوریند. مال من امسال روسری گل گلی قرمز و سفید سرش بود. موهای سفیدش از فرق وسط سرش باز شده بود محکم زیر روسری. نه چوب جادو داشت و نه بال. فرشته آرزوهای امسال من نشسته بود کنار سفره هفت سینمان پشت آینه، ما چهار تا را نگاه می کرد. چشمهاش مهربان بود.من یک لیست بلند ‌آرزو داشتم. فرشته ام صبور نشسته بود تا بگویمشان. من دستهای مادرم را گرفته بودم. و پدرم را. برادرم آن طرف میز نشسته بود نگاهم می کرد. فکر کردم. بگویم؟ فرشته خانوم پیرم به من لبخند زد.من دست مادرم را فشار دادم. توی آینه را نگاه کردم و بعد به فرشته نگاه کردم و گفتم که برود. گفتم امسال آرزوی بزرگی ندارم. گفتم که هر اتفاقی که بیفتد من  خوشحال می شوم.گفتم خیلی تنهام نگذارد. گاهی به من سر بزند. بیاید برایم قصه بگوید. قصه آروزها را  فرشته ام خندید سرش را تکان داد و بلند شد. مثل مادربزرگها زانوهاش درد می کرد. ایستاد . عاشقانه نگاهم کرد و قول داد که هر شب بیاید برایم قصه بگوید. سال که تحویل شد فرشته ام رفت. من مادرم را بوسیدم...

لینک
۱۳۸۸/۱/۱ - نیلوفر