وقتی شهر فرشته ها غرق می شود!   

شما ممکن است فکر کنید که وقتی تهران با یک باران همه چیزش به هم میریزد و خیابانها را آب برمی دارد و ترافیک می شود و تصادف می شود و همه سقفها چکه می کنند این لابد از جهان سومی بودن ماست و اصولا حقمان است و بعد هم لابد این جمله معروف را باز تکرار می کنید که: بالاخره همه چیزمون باید همه چیزمون بیاد دیگه!

ولی باور کنید این آمریکای جهان اولی و این لس آنجلس بهشت دنیا وقتی توش باران شدید ببارد فرق چندانی با تهران خودمان ندارد. به طور کلی باران از آن اتفاقات نادر این شهر است که کلا به طور میانگین سالی ١٠- ١۵ روزی بیشتر نیست.( اینهم از نتایج کار کردن در آزمایشگاه آلاینده های هواست که من این آمار را بلدم!) احتمالا به این دلیل و هم به دلیل اینکه این شهر کلا شهری قدیمی است ،‌ زیرساختهای خیلی مرتب و منظمی برای باران ندارد.خیلی فرق می کند با شهرهای مرتب زمستانی همین آمریکا یا با شهرهای آلمان مثلا.

باران ٣ روزه تند، سیستم برق بسیاری از خانه ها را مختل کرده است. کل دانشگاه ما امروز شبکه کامپیوترش قطع بود و برق در بسیاری از ساختمانها قطع و وصل می شد. ترافیک و آب گرفتگی معابر هم زیاد است. گرچه احتمالا به بدی تهران نیست .در قسمتهایی از اتوبانها آب تا بالای چرخ ماشینها می رسید و توی بسیاری از پیاده روها تا بالای مچ پا آب جمع شده بود. پالایشگاه بزرگ شهر هم که کمی بیرون شهر قرار دارد کل سیستم برقش قطع شده بود.

خوبی اینجا ولی این است که کسی ناراحت این مشکلات نیست. همه به هم لبخند می زنند ،‌ سرشان را تکان می دهند و همان طور که سعی می کنند از روی آب های جمع شده بپرند یا مثلا منتظر آمدن برق بشوند تا از آسانسور بین زمین و هوا خلاص شوند، با خنده ابروهایشان را بالامی اندازند که یعنی اینهم برای خودش تجربه ای است دیگر...

فرق اینجا با تهران این است که کسی این مشکلات را جدای از خودش نمی داند و آنقدر ها سیستم خاصی را مسئول حل آنها نمی شناسد. شاید برای همین است که مسئولین هم با تلاش عمیق تری برای رفع مشکلات اقدام می کنند. 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۳٠ - نیلوفر

   ادبیات در خیابان وست وود   

گمان می کنم همه ایرانیهای دنیا می دانند وست وود کجاست. حتی اگر تا به حال از ایران هم خارج نشده باشند می دانند یک شهری هست به اسم شهر فرشته ها که توش ایرانی زیاد است و پولدارهاش ساکن منطقه وست وودند. 

مطمئن باشید در خانه بسیاری ازایرانیها حمید شب خیز، کامران و هومن و دکتر هولاکویی از نان شب واجب تر است و هر سه تای اینها یک جور عجبی به وست وود گره خورده اند.

وست وود یک خیابان شمالی جنوبی است نزدیک ساحل اقیانوس آرام در غرب شهر لس آنجلس. این خیابان از بلوارهای معروف غربی شرقی شهر می گذرد. بلوارهایی مثل ویلشایر،‌ سانتا مونیکا و پیکو گه همگی کمی غرب تر از وست وود به اقیانوس می رسند. . شمال وست وود به دانشگاه معروف یو سی ال ای می رسد. مشخصه وست وود ،‌ جدای از ساختمانهای شیک و گران قیمت ،‌تعداد زیاد رستوران و مغازه های ایرانی اش است. شما توی وست وود که قدم می زنید هم می توانید جگرکی ببینید،‌هم عطاری هم کتاب فروشی ایرانی هم آرایشگاه زنانه ایرانی و هم چلو کبابی.

ولی یک جایی هست، در خیابان وست وود که هیچ ربطی به هیچ کدام از اینها ندارد. نه به ایرانیها نه به اقیانوس و حتی نه به پولدارها. درست در تقاطع خیابان وست وود و بلوار پیکو یک مجموعه فرهنگی هست با پارکینگ مجانی(باور کنید پارکینگ مجانی در لس آنجلس چیزی معادل طلاست)‌ شامل یک کتاب فروشی ٣ طبقه بزرگ بارنز اند نوبلز و یک مجموعه سینمایی با ١٠ سالن سینما و یک قهوه فروشی بزرگ. شما می توانید از صبح تا شب لای کتابها بچرخید، بخوانید و بخوانید و بخوانید .... یا حداقل من می توانم. حس عجیبی است ولی دارم حس می کنم شهرکتاب دوست داشتنی آرین،نشر ثالث و چشمه  را در شهر فرشته ها پیدا کرده ام....

****

پی نوشت:

امروز از آن روزهاست که فکر می کنم هر کاری امکان پذیر است ... از آن روزهای دلپذیر شاد پر امید هیجان انگیز

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٩ - نیلوفر

   وقتی باران می بارد   

یادم هست ١٠ سال پیش ، یک روز پاییزی اتوبان همت را می آمدم سمت شرق. باران تند می بارید. یادم هست دلم گرفته بود و چشمهام خیس اشک بود و یادم نیست چرا. خاطره آدمها پر از احساست است انگار دلایل رنگ می بازد با زمان. اتوبان خلوت بود. باران تند بود . موسیقی هم نداشتم توی ماشین. همان تویوتای قدیمی دوست داشتنی ام را می راندم. همان که هم سن و سال خودم بود. اولین باری بود که حس می کردم به جز راه رفتن هم راهی هست برای خالی شدن از مسائلی که همیشه بی راه حل به نظر می رسند. مثل اینکه دوستم دارد یا ندارد. مثل اینکه موفق می شوم یا نمی شوم. مثل اینکه دوستش دارم یا ندارم. راه حل این بود: رانندگی در اتوبان خلوت زیر باران سیل آسا

حالا ١٠ سال بعد است و من دلم نگرفته ، اشک هم ندارم. نگران آینده هستم ولی شوقش را هم دارم. زندگی در این ده سال به من آموخته که احساسات است که می ماند و دلایل مهم نیست.  باران تند می بارد. من در اتوبان خلوت ١١٨ رانندگی می کنم.رادیو سمفونی پخش می کند این بار. من حس پرواز دارم و آرامش مسائل هست. مشکلات هم هست. هنوز زیاد فکر می کنم که در زندگی گذشته چه اشتباهاتی کرده ام زیاد فکر می کنم که چطور می شود تنها بود و مستقل و در کنارش عاشق شد و عاشق ماند. ولی این بار فکرم بزرگ تر است. به هایئتی می رود . به پسرکی فکر می کنم که زیر آوارها مانده بوده و زنده بوده و کسی نیامده. به ترسش فکر میکنم که زود عادی شده است. به انسان فکر می کنم و این جستجوی بی وقفه اش در یافتن معنایی برای این زنده بود. به زنده بودن فکر می کنم و به پرواز . حالا بعد از ده سال می دانم یک راه دیگری هم هست به غیر از راه رفتن طولانی برای تمرکز روی زنده بودن: رانندگی در اتوبان خلوت زیر باران سیل آسا این بار به همراه باخ

***

پی نوشت:

١-mad men محبوب ما باز هم گلدن گلوب را برد!

٢- ساندرا بولاک بعد از بردن جایزه: "خانواده اونی نیست که توش دنیا میای یا رنگ پوستته یا همسرته یا فرزندته ... خانواده اونیه که همیشه و همه جا و در هر شرایطی از پشت هوات رو داره. "

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢۸ - نیلوفر

   رویای زباله ها   

سه تا هستند. اسامه تنبل و از زیر کار در رو تر است. نادین بلند پرواز و باهوش و عصبی است و آحم سربه زیر و کاری و اهل ورزش است.

هر سه تا ١۶ ساله اند و در محله زباله جمع کنهای شهر قاهره زندگی میکنند. شهر بزرگ قاهره هیچ سیستم رسمی جمع آوری زباله ندارد. سالهای سال است که اهالی محله زباله جمع کنها ، روزها در سطح شهر پخش می شوند کیسه های زباله را از جلوی درخانه ها، توی هر طبقه ای هم که باشد فرق نمی کند، بر می دارند، به محله خودشان می آورند، تفکیکشان می کنند ، قیمتی ها را جدا می کنند و می فروشند. آدمهای محله زباله جمع کنهای قاهره در این مکان به دنیا می آیند، بزرگ می شوند، بازی می کنند، عاشق می شوند، بچه دار می شوند و اگر شانس داشته باشند و بیماری سختی نگیرند پیر می شوند. همه زندگیشان هم با زباله میگذرد.

اینها در نگاه اول ، خلاصه فیلم مستند رویای زباله است . اینجا

فیلم به آرامی تو را وارد زندگی اسامه، نادین و آحم می کند. دوستهایی که با هم در این محله بزرگ شده اند و هر روز زندگیشان به آشغال جمع کنی گذشته است. تو با هر سه تا همراه می شوی تا آرزوهایشان را بدانی. فیلم ولی بر خلاف انتظار قصد ندارد دلت را برایشان بسوزاند. فیلم زیرکانه تو را عاشق شور زندگی ای می کند که در هر سه تای این بچه ها موج می زند. شوری که کم توی همین دانشجوهای دانشکده سینما که در بهترین دانشگاه سینمای دنیا در قلب لس آنجلس نشسته اند و به پرده چشم دوخته اند وجود دارد. در میانه فیلم به مدد یک شرکت انگلیسی جمع آوری زباله، نادین و آحم به یک سفر کوتاه یک هفته ای انگلیس می روند. تماشاگران آمریکایی از دیدن ذوق و هیجان این دو و بی سوادیشان توی سالن سینما می خندیدند و حواسشان نبود چقدر عشق و شور و هیجان موج می زند در چشمهای این دو پسر. نادین به سیستم آشغال جمع کنی انگلیس ایراد می گرفت که به اندازه کافی همه پلاستیکها را جدا نمیکند. هر دوتای بچه ها معتقد بودند اگر چنین امکانات و اطلاعاتی در اختیار مردمان محله شان بود هیچ قسمتی از زباله ها بدون بازیافت نمی ماند.

محله زباله جمع کنهای قاهره این روزا با ورود این شرکتهای زباله جمع کنی اروپایی از رونق افتاده است. حالا دیگر کمتر پسری می تواند آنقدر پول جمع کند تا با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند. آحم مدام نگران این است. اسامه ولی ترجیح می دهند محله را ول کند و استخدام یکی از این شرکتها شود. او عاشق یونیفورم زباله جمع کنیش و دستکشهاش است. حالا اسامه فکر می کند توی محله برای خودش عزت و احترام خاصی به هم زده است.

فیلم سه قهرمان بی همتایش را در یک شب جشن عروسی تنها می گذارند وقتی هر سه تا به همراه همه آشغال جمع کنهای محله ، دور هم جمع شده اند و می رقصند. و شادی تا ته چشمهایشان پیداست.

اگر دلتان از زندگی روزمره گرفته است. دیدن رویای زباله ها یادتان می آورد چطور آرزوکنید ... چطور شور زندگی داشته باشید. گمان می کنم فیلم کاندید جایزه اسکار بهترین مستند سال باشد.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٦ - نیلوفر

   باورت می شود؟   

دنیا بدون نیاز به تو هم می چرخد؟

باورت می شود هرچقدر هم که تلاش کنی یا دلت شور بزند یا داد بزنی، نمی توانی مطمئن باشی اتفاقات آینده آن طوری خواهد بود که تو دلت می خواهد

باورت می شود دنیا دست تو نیست؟

پی نوشت:

دل آدم وقتی تنگ می شود چاره اش چیست؟

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢۳ - نیلوفر

       

کانال تلویزیونی مورد علاقه من اینجا ،‌بعد از کانال آَشپزی ،‌ کانال بچه هاست.

دقیقا دارم می فهمم آدمها چطور می شود که در این سرزمین به آرامی مغزهایشان تهی می شود از فکر .... وقتی همه از جمله جدید سارا پولین حرف می زنند جایی برای فکر کردن نمی ماند ... حتی روزنامه خواندن هم در این سرزمین قدرت فکر کردن تو را می گیرد...

من آزادی و احترام این سرزمین را دوست دارم ولی نمی فهمم چرا فکر انسانی توش گم شده است ...

****

بخند... از ته دل ... توی چشمهاش نگاه کن و از ته دل بخند ... واقعی ....تاثیرش توصیف نشدنی است.

***

من از محمد ایوبی هیچ چیز نخوانده بودم ... احساس بی سوادی بدی می کنم این روزها ...

***

ظاهرا یک کتاب نظریه های ادبی دیگر در کنار آن سه جلد معروف رضا سید حسینی  بالاخره در ایران منتشر شده است . اینجا درباره اش بخوانید.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٢ - نیلوفر

   قوانین فیزیک   

گمانم فبلا هم گفته ام این را : استاد داستان نویسی ام می گفت با وجودی که می داند هواپیما بر اساس قوانین فیزیک بالا می رود ، با وجودی که این قوانین را حسابی خوانده است، ولی هنوز که هنوزه وقتی بالای آسمان دارد پرواز می کند ، حیرت می کند و پرواز را باور نمی کند....

امروز که نشسته بودم روبروی اقیانوس آرام و موجهای بلندش را نگاه می کردم که روی شنهای ساحلی کمی درشت دانه ساحل سانتا مونیکا تمام می شد، درست وقتی خورشید سفید شده بود روی موجها که آنقدر آبی بودند که به سفیدی می زدند، وقتی همه جا آرامش مطلق بود و من بودم و اقیانوس و خورشید ... حیرت کرده بودم از اینکه اینجا این طرف کره زمین است و این خورشید همان خورشید است و کره زمین گرد است و من ساعتها پرواز کرده ام و اینجام و ... درست است که من در طول زندگیم کلی قوانین فیزیک و مکانیک خوانده ام. درست است که بارها همگیشان را امتحان داده ام ولی ... باور کنید کره ای شکل بودن زمین خیلی حیرت انگیز است...من واقعا متعجنم این مسئله چطور اینقدر برای همه عادی شده است...

پی نوشت:

1-ما شب سال نوی میلادی درست بعد از آن آتش بازیها رفتیم سینما و اولین فیلم سه بعدی زندگیمان را روی یک پرده خیلی بزرگ دیدیم. همگیمان هم حیرت کردیم از اینهمه تخیل آقای کامرون و زندگی آواتارها و .... ولی واقعیتش را بخواهید من از پرواز هواپیما و گرد بودن کره زمین بیشتر متحیرم ...

2-خوبی فیلمهای هالیوودی این است که خیلی زود تکلیف تو را مشخص می کند. نیاز ندارد زیاد فکر کنی . آدم خوبها و آدم بدها زود مشخص می شوند. آدم خوبها خیلی خوبند و آدم بدها هم خیلی بدند. راحت و بی دردسر. به طور کلی هم آدم خوبها پیروز نهاییند. حتی اگر در ظاهر شکست بخورند.امدادهای غیبی زود سر می رسند.

3-ما با این سرکار خانم جی پی اس  عالمی داریم . ایشون می فرمایند بپیچ راست ما با حس جهت یابی بی عیب و نقصمان به این نتیجه می رسیم که ایشون هیچ چیز سرشان نمی شود و می پیچیم چپ بعد که خوب گم شدیم ازشان معذرت خواهی می کنیم ...

4-فردا دوباره درس شروع می شود. مثل یک کلاس اولی شده ام شب اول مهر که دفترهای نوش را تازه جلد کرده، لباسش را اتو کرده و ذوق فردا را دارد ...نه انگار که 24 سال گذشته از اولین اول مهر ....

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢۱ - نیلوفر

   تو در کدام سوی تاریخ ایستاده ای؟   

در یک سالن سینمای کوچک در دانشکده سینما، همه صندلیها از دانشجوها و استادهایی پر شده که با حیرت، خیره شده اند به صحنه هایی که باورشان نمی شود واقعی باشد.

مردمی را می بینند که روبروی گلوله های نظامی ها می ایستند، تیر می خورند و باز جلوتر می روند ... نفسهایشان در سینه ها حبس شده است . تکانهای دوربینهای دستی ای که در خیابانهای همانطور که در حال فرارند فیلم برداری هم می کنند آزارشان نمی دهد، انگار تحریکشان می کند تا بیشتر ببینند.ببینند چطور مردم برای اعتراض به نبود نان ، که وادارشان کرده بچه هایشان را از مدرسه ها بیرون بیاورند ، گلوله می خورند.

ما، در یک جمعه شب معمولی در دانشکده سینما به تماشای فیلم "برمه ، گزارشی از یک کشور بسته" (اینجا) نشسته ایم. فیلم که تمام می شود کارگردان دانمارکی که تا به امروز جوایز زیادی برای این مستندش گرفته است جلو می آید و دانشجوهای سینما سوالهایشان را آغاز می کنند. اولین سوال این است:

آخر فیلم نوشته اید همه شهروندان خبرنگاری که در فیلم هستند دستگیر شده اند، همه مانکها ( بودایی های مذهبی که رهبران این جنبش اعتراضی سال ٢٠٠٧ بر علیه حکومت نظامی و کودتای   ١٩٩٨و حامیان آنگ سان سو کی رهبر محبوس در خانه معترضان بوده اند) هم یا کشته شدند یا دستگیر شده اند... دولت برمه (‌که بعد از کودتای ١٩٨٨ اسم خودش را گذاشته میانمار)‌ توسط دولت چین همه جوره حمایت می شود... اینها یعنی چه؟ یعنی مردم شکست خوردند؟

کارگردان لبهایش را فشار می دهد، همه را نگاه می کند و می گوید: دقیقا یعنی همین....

دانشجوی آمریکایی می پرسد : پس شما چرا این فیلم را ساخته ای؟

کارگردان لبخند می زند : برای اینکه امثال تو، بدانند در کدام سوی تاریخ ایستاده اند.

درباره تاریخ برمه اطلاعات بیشتر را اینجا بخوانید. مطمئن باشید خواندن اینها برای ما بسیار جالب و آموزند ه است....

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٩ - نیلوفر

   تو که نیستی ...   

فیلسوفهای دنیا باید دوباره "هستی" را تعریف کنند. می گفتند هستی، از آنجا که هست ، نمی تواند "نیستی" را درکنار خودش داشته باشد. بعد حالا یک سری دانشمند فیزیک آمده اند یک جایی در سوئیس دارند زیر زمین دنبال نیستی می گردند که در کنار هستی تعریفش کنند و من .... اینجا به این فکر می کنم که نیستی تو در کنار هستی تو چطور این چنین برایم عادی شده است... تو نیستی ... ولی من بودنت را و نبودنت را حس می کنم. تو نیستی... در کنار هستی من نیستی... و من دل نگران هستی ات هستم... ای نیستی هست شده من ....

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱۸ - نیلوفر

   مزرعه لیتلتون....   

درست وسط شهر دنور* در ایالت کلورادو،‌همانطور که داری توی خیابانهای یک شهر امروزی عادی رانندگی می کنی با خیابانهای آسفالت و خط کشی شده و ساختمانهای اداری بلند و خانه های ویلایی کوتاه می پیچی توی یک کوچه و بدون اینکه بفهمی به یک باره می روی به 150 سال پیش.

ماشینت را پارک می کنی وارد ساختمان نوساز موزه می شوی، مثل همه موزه های دیگر دنیا راهنمای موزه را برمیداری یک بار نقشه موزه را بالا و پایین می کنی و از در پشتی وارد فضای پشت می شوی و ....

اگر بپیچی دست راست، می روی به سال 1860. یک مزرعه آمریکایی بزرگ با اسطبل و زمین بزرگ کشاورزی و تربیت اسب. دو تا کلبه روستایی دو طبقه ، دو تا انبار بزرگ یکی برای مواد غذایی مثل برنج و نخود و لوبیا و دیگری برای علف و یونجه . چاه آب و منبع ذخیره آب، انواع وسائل ابتدائی شخم زنی ، مرغ و خروس و اسب و گاو و گوسفند ، یک دریاچه بزرگ و یک مدرسه کوچک. باورت نمی شود به این سرعت اینهمه سال عقب رفته باشی.

می رویم توی کلبه ها. توش همه چیز هست. تخت خواب های چوبی، چراغهای پی سوز، وسائل آشپزی.... بی اختیار یاد فیلمهای قدیمی هالیوود می افتیم... می توانی در کمدها را باز کنی، لباسها را ببینی که با ابتدایی ترین بافت پارچه ها دوخته شده اند. می توانی بری توی باغچه و ببینی چه سبزیجاتی کاشته اند ..می توانی بروی توی مدرسه... که نیمکت دارد و همه چیزش چوبی است و یک بخاری زغالی دارد و یک نقشه آمریکا به دیوارش آویزان است. توی کلبه ها کتاب نیست. حمام نیست، توالت هم نیست. توالت ها چهاردیواریهای چوبی زهوار دررفته ای است بیرون خانه ها. اینجا قایق هم دارد. لابد ساکنین مزرعه لیتلتون ، در سال 1860 می انداختدش توی دریاچه...دریاچه بزرگ است ... واقعا یادت می رود وسط شهری هستی دراواخر سال 2009 میلادی

اما اگر بپیچی دست چپ وارد مزرعه لیتلتون می شوی در سال 1890. سی سال جلوتر. حالا مزرعه آهنگری دارد. حالا خانه ها مرتب است و در و پنجره و پرده دارد. اتاق خواب و اتاق مهمان خانه و آشپزخانه دارد. اجاق گاز دارد. با همه وسائل آشپزی. حتی فر زغالی هم دارد. حالا توی اتاق خواب کتاب خانه هست . توش انجیل هست، قصه های مذهبی هست ... حالا لباسهای توی کمدها رنگی است با دامنهای پرچین. حالا توی حیاط پمپ آب دستی هست و منبع آب این بار رفته بالا روی پایه های بلند آهنی ساخته شده است. حالا انبار کلید و قفل دارد و آهنگر ظروف آهنی می سازد

در یک روز تعطیل عادی سال 2009، بچه های شهر دنور توی سالهای 1860 و 1890 می دوند. در همه کمدها را باز می کنند، از همه جا بالا می روند تا خوب بفهمند آدمها چطور بودند و چطور شدند ...

ولی این همه تفریحشان نیست. مزرعه لیتلتونها، خالی از سکنه نیست. اینجا آدمهای عادی زندگی می کنند. توی خانه ها آشپزی می کنند، آهنگری می کنند، سبزیجات می کارند و از اسبها و مرغ و خروسها نگهداری میکنند.

مردم شهر دنور، به طور داوطلبانه صبحها لباس سالها 1860 یا 1890 را می پوشند، و تا شب در مزرعه ها نقش خانواده لیتلتون را زندگی می کنند. گلدوزی می کنند، به مزرعه ها می رسند. همه چیز را سر و سامان می دهند،حتی نقاشی می کنند.. دقیقا به سبک قدیم. و از بازدید کنندگان با لبخند استقبال می کنند. بیشترشان پیزرن و پیرمردهای مهربانی هستند که عاشق این مزرعه لیتلتون و شهر دنورند و دوست دارند جوان ترهای شهر یادشان نرود آدم ها چطور زندگی می کردند و چطور پیشرفت کردند...

این طوری است که من ، با آهنگر پیر و مهربان مزرعه لیتلتون عکس یادگاری دارم. گیریم هنوز دوربین دیجیتال اختراع نشده باشد...

*Denver

* اطلاعات بیشتر درباره موزه اینجا

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٧ - نیلوفر

   سه گانه   

١- پسر آمریکایی/ایرانی ١۶ ساله: به نظر من تنها راهی که آدم حوصله اش سر نره اینه که همینطور که داره تلویزیون می بینه و توی یک گوشش هم از آیپادش آهنگ گوش می کنه یک کتاب رو از روی آیفونش بخونه و توی فیس بوکش هم با دوستاش چت کنه....

٢- توی موزه گتی هم نقاشیهای رامبرانت وجود داره هم یک سری باغ زیبا  هم نمونه های زیبایی از تاریخ هنر اروپا هم عکسهای خیلی دیدنی ای از تاریخ ٢٠٠ ساله این سرزمین... عکسهایی که منو یاد این حرف دوستم می ندازه: " آمریکا جالب ترین سرزمین دنیاست چون همه تاریخش با جزئیات ثبت شده "  ولی جالب ترین دیدنی موزه اینه که خانواده های آمریکایی زیادی یکشنبه هاشون رو اینجا می گذرونن...

٣- ترم جدید داره شروع میشه ...

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٤ - نیلوفر

   آقا یا خانم مک   

اینجا پر از نور و جمعیت است. یک راه بلند هست که اتنهاش از دوطرف می رسد به میدانی بزرگ. توی هر دو تا میدان موسیقی زنده و خواننده هست و مردمی که از ساعتها قبل جاگرفته اند دو طرف راه پر از رستوران و مغازه و سینما است با جراغهای پر نور و گل و شور سال نو. جمعیت آنقدر زیاد است که به کسی اجازه ایستادن نمی دهند. شما می توانید بین دو تا میدان راه بروید فقط. بایستید نیروهای امنیتی تذکر می دهند . اینجا استودیوی یونیورسال است در لس آنجلس دو ساعت مانده با نیمه شب، در آخرین روز سال ٢٠٠٩ .

ما نزدیک یک رستوران ایستاده ایم. تکیه داده ایم به نرده های کنار رستوران. پشت نرده های کوتاه میزهای قسمت بیرونی رستوران هست که همه پر از مشتری است. با لباسهای زیبا و لبهای خندان. خانواده ها یا دوستانی که آخرین شام سال ٢٠٠٩ شان را در کنار هم در خال خنده و هیجان می خورند. ما به نرده ها تکیه داده ایم تا در میسر حرکت بقیه در خیبان شلوغ نباشیم و آرام مردم را نگاه می کنیم. که میانشان از هر ملیتی می بینی. ایرانی و چینی و کره ای و آمریکایی و مکزیکی و ...کلاههای " سال نو مبارک" سرشان گذاشته اند و بلند بلند می خندند. همه تصمیم دارند نزدیکهای ساعت ١٢ خودشان را برسانند به یکی از این دو تا میدان تا همراه جمعیت وارد سال جدید بشوند . سرمان را برمی گردانیم طرف رستوران. پشت میزی که ما به نرده کناریش تکیه داده ایم یک مرد تنها نشسته است. سرش مو ندارد. ۴٠ ساله می زند یا کمی بیشتر. جلوش یک بشقاب بستنی است و دستش یک قاشق پر از بستنی . دستش را بالا می آورد می گیرد طرف شانه اش و بعد ... یک طوطی سفید رنگ با دم سبز و قرمز که روی شانه چپ مرد نشسته است نوکش را نزدیک قاشق می کند. ما بی اختیار برای طوطی ذوق می کنیم. مرد با افتخار شانه اش را بالا تر می گیرد و در آن همه شلوغی صداش را بلند می کند که ما بشنویم:

می دونین، آخه بستنی خیلی دوست داره!

ما لبخند می زنیم. مرد ادامه می دهد:

بهترین دوست منه ...همدم منه... زندگی منه ...کوچولوئه همش دو سالشه ... شاید برای همینه بستنی دوست داره.. اینا تا ١٠٠ سال هم عمر می کنن

ما که حالا توی صورت مرد خیره شده ایم می پرسیم: اسمش چیه؟

و مرد صداش را باز بلند تر می کند و شانه اش را بالا تر می گیرد و میگوید:

صبح ها خانوم مک شبها آقای مک. آخه نمی دونم دختره یا پسره اصلا نمیشه تشخیص داد مگه آزمایش خون بده . میدونین مادر من که دو سال پیش مرد من تازه از جنگ افغانستان اومده بودم. این طوطی رو گرفتم تنها نباشم.این گردنم رو می بینین ؟(‌به باند سفت و محکم روی گردنش اشاره می کند) آخه من خلبان بودم . دوستم مک هم خلبان بود . همون دو سال پیش مرد. من فقط گردنم شکست. دیگه خوب خوب نمیشه. نمی تونم دیگه پرواز کنم. این می تونه. اسمشو گذاشتم مک بعد گفتم شاید دخترباشه  دیدم چه فرقی داره ....

مرد می گوید و میگوید.. هیجان زده ... تنها .... صداش در شلوغی شب سال نو گم می شود... من فکر می کنم به یک هواپیما که برفراز یک روستای کوچک افغانستان در دل کوههاش شاید پرواز می کند. بمب می اندازد؟ مک می میرد....لابد یکی از پایین هواپیما را می زند ... گردن مرد می شکند...من فکر می کنم به اینهمه آدم از هند و چین و کره و ایران و اروپا و مکزیک که با شور و هیجان منتظرند این یک ساعت آخر بگذرد... من فکر می کنم به یک مرد تنها. با گردنی شکسته و یک طوطی سفید روی شانه چپش...

این طور است که سال دوهزار و ده میلادی برای من آغاز می شود....

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٢ - نیلوفر

   یک روز قبل از سال نو   

١-دارم همه سعی ام را میکنم که شوق سال نو داشته باشم. خوبی لس آنجلس این است که سال نو اش شبیه مال ما بهاری است. با نسیم خنک و دل نواز

٢-یک چیز دم سال نو اما همان است که بود: لیست کارهای نکرده! این بار اما بیشتر نه از کمبود وقت که از لم دادن و کتاب خواندن و فیلم دیدن و اینترنت بی حد! لذت بخش است!

٣- اولین تجربه رانندگی در اتوبانهای شهر لس آنجلس از آنچه فکرش را می کردم ساده تر بود. ولی اعتراف می کنم گره های درهم این اتوبانها به همان پیچیدگی است که همه فکر می کنند. گرچه دوبار گم شدم ولی به هر حال راه خانه را پیدا کردم.  اینجا آدمها مدام از خودشان می پرسند آن روزها که هنوز سیستم جی پی اس نبود آدم چطور بر می گشت خانه؟ با خودم قرار گذاشته ام حالا که دیگر ماشین دارم هفته ای یک بار بروم کنار اقیانوس... زندگی در شهری کنار اقیانوس همیشه برایم رویایی بوده است

۴-حدود ٢٠٠ نفر ایرانی روبروی ساختمان فدرال جمع شده بودند با پرچم و دست بند و شعار .... ایرانیهایی که با ماشین رد می شدند بوق می زدند. دلم برای خیابان بلند شهرم پر می کشید.. این روزها خوب یادگرفته ام لبهایم را روی هم فشار بدهم و به آن خیابان فکر نکنم....

۵- whatever works آقای وودی آلن کادوی سال نوی ما بود! بهتر از وودی آلن چیست برای امید به سال نو؟!

6-من به خیانهای شهرم فکر نمی کنم.... من به اینکه به خیابانهای شهرم فکر نمی کنم هم فکر نمی کنم ... فکر می کنی چقدر مقاومتم طول بکشد؟

6-

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱۱ - نیلوفر

   زمان   

باورت هست ٧ ماه پیش این *بودیم؟

ماههایی هست که به اندازه سالها می گذرد...گمانم همین ماههاست که تاریخ را می سازند. وگرنه هر گذشت زمانی تاریخ نیست

نسلهایی هست که با انقلاب متولد می شود در جنگ بزرگ می شود با اصلاحات دانشگاه می رود و .... در ٧ ماه تاریخ می سازد ...

فکر می کنی زمان برای نسل بعد از ما چطور خواهد گذشت؟

 

*اگر دسترسی ندارید به دیدن این باید بگویم کمی خاطره هایتان را بگردید،‌روزها و شبهایی را پیدا کنید توش که در خیابانهای دوست داشتنی شهرتان از ته دل می خندیدید....

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٩ - نیلوفر

   برفراز آسمان   

بهترین اتفاق این روزهایم سینماست. یک جورهایی دارم می فهمم لذت زندگی در لس آنجلس مهمترین قسمتش ، بعد از اقیانوس، سینماست. مخصوصا در تعطیلات سال نو که فیلمهای مهم سال را نمایش می دهند .هر چقدر هم سینمای هالیوود را مسخره کنم و تحمل فیلمهای تکراریش را نداشه باشم ولی هالیوود هنوز مهمترین اتفاق زندگی من است!

اعتراف می کنم وقتی با دو تا از دوستها رفتیم به دیدن فیلم بر فراز آسمان هدفمان فقط دیدن یک فیلم از جورج کلونی بود.بعد از مدتی چرخ زدن توی فروشگاهها و خرید نکردن و خنده و شوخی دخترانه مان و گریز از حرف زدن درباره اتفاقات ایران که دلمان را مدام چنگ می زد ، دلمان یک فیلم شاد و بی دردسر هالیوودی می خواست که  پایانی شاد داشته باشد. دختر و پسری زیبا که آخرش به هم برسند.

گرچه برفراز آسمان هنوز یک فیلم کاملا هالیوودی است ولی نه پایان خوشی دارد و نه فیلم بی دردسری است. می دانم از آن فیلمهاست که زود به ایران می رسد  شاید الان هم آن پسرک ١٧-١٨ ساله که ضلع جنوبی میدان ونک می نشست توی بساطش داشته باشدش. برای ما که در ایران کار کرده ایم هنوز معنی دقیق اخراج شدن با اینجا فرق می کند. من فکر می کنم مهمترین دلیلش این است که در این سرزمین داشتن و نداشتن کار سطح زندگی تو را خیلی متفاوت می کند. چیزی که در ایران آنقدر ها هم وجود ندارد. مطمئنا کار نداشتن در ایران هم درد آور است ولی کار داشتن معمولا آنقدر ها هم مشکل گشا نیست. اینجا ولی از آنجا که سرزمین اعتبار و وام است داشتن و نداشتن کار زندگی تو را دگرگون می کند. شاید در نگاه اول شاید بر فراز آسمان فیلمی درباره تاثیرات درد آور وضعیت بد اقتصادی امروز آمریکا بر آدمها باشد ولی واقعیت این است که بر فراز آسمان درباره تنهایی است.

تنهایی نه در خانواده نداشتن و عاشق نبودن، که در تعلق خاطر نداشتن به هر شکل است. اینکه در این دنیا فقط خودت باشی و خودت. نه لباسهایت مهم باشند نه وسائل خانه ات. بی خانمان باشی اصلا. خیلی بد است؟ یادتان هست لاری لبه تیغ را؟ یادتان هست مثل لاری بودن چقدر جذاب و چقدر ترسناک بود؟به طور کلی همه کاراکترهای تاریخ ادبیات که مثل لاری بی تعلق بوده اند همیشه برایمان جذاب بوده اند.

دوسال پیش فکر می کردم چیزهایی که زندگیم را می سازند خانواده است و کار و این خرده ریزهای کوچک که دلبسته شان شده ام. ولی وقتی در دوسال گذشته دو بار زندگیم را بار یکی دو تا چمدان کرده ام و بقیه را از آدم و خانه و کار گرفته تا خرده ریزهای توی کالبینتها رها کرده ام ، فهمیده ام معنی خوشبختی آنقدر ها هم بیرون از تو اتفاق نمی افتد.

برفراز آسمان آنقدر ها به دنبال پیدا کردن جواب نیست. فیلم نشان می دهد که ازدواج  و خانواده چقدر مایه خوشحالی است و تنهایی چقدر می تواند سخت باشد ولی در کنارش نشان می دهد که این چیزها هم که فکر می کنی اینقدر مهم است واقعا آنقدر ها هم مهم نیست. آدمها مهمند، کار گاهی مهم است .بقیه چیزهای زندگی مهم نیست. گاهی حتی آدمها و کار هم آنقدر مهم نیستند. ما انسانها زندگی اجتماعی داریم. به هم وابسته می شویم و همدیگر را آزار می دهیم ، به هم کمک می کنیم و دلبسته چیزهای کوچک و بزرگ تنهایی یا دست جمعیمان می شویم. شاید مهم این است که یادمان نرود در تنهایت هیچ کدام از اینها که در زندگیمان هستند نه ایده آلند و نه پایدار.

بر فراز آسمان با پایان هوشمندانه اش(ماجرای الکس و استعفای ناتالی)‌ از یک فیلم بی دردسر هالیوودی بودن تا حدی فرار می کند. گرچه به اندازه همه فیلمهای هالیوودی بی دردسر دوست داشتنی است. شاید دلش می خواهد در این اوضاع بد اقتصادی و در این زمانه که زندگیها و عشقها هم دوامی ندارند به آدمها بگوید روی هوا زندگی کردن آنقدرها هم بد نیست. گرچه روی زمین بودن خیلی شیرین است.به آدمها یادآوری کنند که هیچ کدام از این راهها کاملا درست یا کاملا غلط نیست. همگیشان قسمتی از زندگی کردن است.

اطلاعات بیشتر درباره فیلم: اینجا

پی نوشت: خوب که فکرش را می کنم برفراز آسمان اصلا ترجمه خوبی برای اسم فیلم نیست. احتمالا "پا در هوا" یا " بین زمین و هوا" یا " روی هوا" ترجمه های بهتری است

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۸ - نیلوفر

   بدون شرح   

Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things

Cream colored ponies and crisp apple streudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things

Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eyelashes
Silver white winters that melt into springs
These are a few of my favorite things

When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٧ - نیلوفر

   موسیقی برای این لحظه خاص   

در این لحظه خاص،

که ساعت دو و ربع بعد از نیمه شب در لس آنجلس است و یک ربع به دو بعد از ظهر در شهر من ،

در این لحظه خاص،‌

که تنهام و تو نیستی و دلم برای سرزمینم می تپد... و برای تو،

در این لحظه خاص،

که فکر می کنم همه تاریخ سرزمینم ، همه عشقهای سرزمینم و همه دلنگرانیهای سرزمینم در چشمانم پیداست،

دلم می خواست که دوربین می رفت روی چشمهام که به مونیتور خیره شده است ...

روی مردمک لرزان و خیس و سیاهش

و دلم می خواست زیباترین موسیقی جهان در پس زمینه شنیده می شد ...

موسیقی ای که مخصوص نگاه این لحظه خاص من باشد ...

مال  من و تو و  تاریخ سرزمینمان ....

آیا موسیقی این لحظه خاص  را ...برای نگاه من ،‌خواهی ساخت؟

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٦ - نیلوفر

   تبلیغات و ارزشهای انسانی   

یکی از عجیب ترین جنبه های زندگی آمریکایی تبلیغات است. زندگی سرمایه داری و دموکراسی از نوع آمریکاییش کاملا وابسته به تبلیغات است .

همیشه فکر می کردم تبلیغات باید نکات مثبت را بگوید و به نکات منفی رقیب کاری نداشته باشد. اعتراف می کنم که وقتی کسی برای تعریف از خودش شروع می کند بدی دیگری را گفتن نتیجه اش در ذهن من کاملا برعکس خواهد بود. اوائل ورودم به آمریکا دبدن تبلیغات منفی برایم یکی از عجیبت ترین تجربه ها بود. باورم نمی شد که یک کمپانی که سرویس موبایل ارائه می دهد مثلا برای تبلیغ کار خود نقاط ضعف کمپانی رقیبش را با جزئیات در تلویزیون می گوید . از این عجیب تر تبلیغات حزبهای سیاسی بر عیله یکدیگر بود. مثلا وسط یک سریال خانوادگی زنی را می دیدی که در مخالفت با طرح دموکراتها حرف می زند که اینها که طرفدار این طرجند مقاصدشان این چنین  است و بد است و...

گاهی فکر می کنم  همین دقیقا نقطه ضعف اصلی دنیای مدرن است.آدمها در دنیای مدرن آزادند ولی دائما باید قضاوت کنند. انگار زندگی در دنیای مدرن بدون قضاوت دائمی بین دو چیز معنی ندارد. اینجا تبلیغات تنها ابزار قضاوت تو هستند . شاید در ابتدا به نظر برسد دنیای اطلاعات و گوگل و ویکی پدیا باعث شده که تاثیر تبلیغات در قضاوت انسانها کمتر شود. ولی گمانم اصلا این طور نیست. اطلاعات هم به آرامی تحت تاثیر تبلیغات قرار می گیرد. مثل موتورهای جستجو که در کنار ارائه اطلاعات ابزار تبلیغات هم هستند

به همین دلیل ساده است که همیشه فکر می کنم دموکراسی در تعریف کنونی اش راه حل خوشبختی انسان نیست. گرچه هنوز معتقدم از همه روشهای دیگری که انسان شناخته بهتر و کاربردی تر است . فکر می کنم دموکراسی و سرمایه داری بدون تبلیغات یا بهتر بگویم بدون قضاوت چطور امکان دارد؟ این مسئله دقیقا فکرم را می رساند به دموکراسی بدون قانون. اصولا قانون همیشه ابزار قضاوت می شود . جتی بهترین قانون هم تو را وادارت می کند درباره آدمها و رفتارشان قضاوت کنی .

نمی دانم آمریکا و دنیای تبلیغاتیش تا کی می تواند بهترین گزینه خوشبختی جهانی باقی بماند. ولی مطمئنم مانند همه راههای آرامش و خوشبختی که بشر تا به امروز امتحان کرده است این راه هم روزگاری به انتها می رسد ... امیدوارم انسان تا آن روز توانسته باشد به این سوال همیشگیش: "تعریف خوب و تعریف بد" پاسخ بدهد. سوال بی جواب ارزشهای انسانی

 پی نوشت :

یکی از لذتهای زندگی آمریکایی اما خشک کن است! فکرش را بکنید که همه ملافه ها و روتختی ۴۵ دقیقه بعد از شسته شدن داغ و خشک و خوش بو برگردند سر جایشان روی تشک. روزهای اول به دلایل محیط زیستی خاص خودم که مثلا می خواستم برق کمتری مصرف کنم از خشک کن استفاده نمی کردم. اما اعتراف می کنم امروز یکی از لذتهای زندگیم وقتی است که لباسها داغ بدون نیاز به اتو مرتب می روند سر جایشان توی کمد.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٦ - نیلوفر

   انتقام- نگاه   

دنیای انتقام

"چشم در برابر چشم " همگی ما را کور خواهد کرد

گاندی

***

نگاه سلین

سلین، ۶ ساله، تازه خواندن یاد گرفته است. موهاش بلند ، قهوه ای روشن و درخشان است. چشمهاش آبی و گونه هاش صورتی است. سلین از دیدن بابا نوئل ذوق زده شده است. صورت بابا نوئل زیرموهای بلند و سفید که از کلاهش آویزان است پنهان شده است شکمش هم بزرگ شده است چون امشب به خانه همه بچه ها سر زده و کلی شیرینی خورده است. سلین نشسته روی پای بابا نوئل و با هیجان و لبخندی عجیب او را نگاه می کند. لبخندش هم توش حیرت هست هم عشق هم تشکر هم ترس شاید. از روی نگاهش می توانی بفهمی قلبش دارد خیلی تند می زند

سلین خوب می داند بابا نوئل با آن کفشهای پاشنه بلندش و صدای زنانه ای که به زحمت مردانه اش کرده است کسی نیست جز خاله آنت دوست داشتنی و محبوبش. سلین خوب می داند همه این کادوهای زیر درخت کریسمس را نه آدم کوتوله هایی که به بابانوئل کمک می کنند که مادر و خاله اش آن زیر چیده اند ولی با این حال قلبش از هیجان تند می زند...

بابا نوئل برای من هم کادو آورد. در یک مهمانی خیلی دوست داشتنی خانوادگی دوستان ارمنی دوری که اینجا داشتم.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٤ - نیلوفر

   آرزوها   

این روزها زیاد می خوانم :

" ما پیروزیم چون حق با ماست "

فکر می کنم چطور می شود این جمله را فهمید؟ کلمه به کلمه اش را ... معنی پیروزی و حق را. اصلا معنی "ما" را .

یک چیز ولی مشخص است . این لغات که با همه مفاهیم پیچیده شان کنار هم قرار گرفته اند قصه آرزوهای انسانی را روایت می کنند

گرچه بارها گفته ام که من دقیقا فرق قصه و واقعیت را نمی دانم... گاهی فکر می کنم فرقی ندارند .

***

امروز آخرین روز کاری است . اینجا همه تند تند خرید کریسمس می کنند و بچه ها امشب جورابهایشان را کنار شومینه ها آویزان می کنند که بابا نوئل برایشان کادو بیاورد. لابد شب تا صبح را آرزو می کنند برای چیزی که می خواند ...

فکر می کردم که در هیچ کدام از افسانه های سرزمین ما، چیزی شبیه بابا نوئل وجود ندارد. منظورم حاجی فیروز نیست . منظورم یک آدم مهربان است که همینطوری الکی دوستت داشته باشد و سالیانه بیایید تا آرزوهای تو را برآورده کند. در افسانه های ما اگر  کسی قرار است آرزویی برآورده کند معمولا الکی نیست و تو چیزی از دست می دهی یا مثلا فقط چند بار محدود می توانی آرزو کنی  و تازه برای همه هم نیست. بچه های آمریکایی کلا از بابا نوئل طلبکارند و اون هم مهربان است و بی چشم داشت کادو می دهد.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۳ - نیلوفر

   یلدای من   

از صدای سحن عشق ندیدم خوش تر

یادگاری که دراین گنبد دوار بماند* :

 

کجایی که بی تو بودنم از یاد رفته است؟

کجایی که با تو بودن خواب و خاطره ام شده است ؟

ای صدای سخن عشق ...

کجایی ؟

***

پی نوشت:

صداش چشمه و یادش جنگل دور ....

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢ - نیلوفر