من می ایستم...   

پیرزن دو تا دستهاش را محور کرده روی عصای چرخ دارش و آرام پیاده رو را طی می کند. لاغر است با موهای سفید کوتاه. مرتب و تر و تمیز است. یک پیرهن بنفش کمرنگ نخی پوشیده و از دور به من لبخند می زند.

من با موهای درهم ، شلوار جین و ژاکت آبی، کیف پر از کتاب روی دوشم تند از دور نزدیکش می شود. لبنخندش را جواب می دهم. پیرزن می پرسد: روز خیلی خوبی نیست؟ می ایستم. همه فکرهای درهم به یک باره ناپدید می شود. امتحان هفته آینده. مصاحبه های شغلی، کتابهای نخوانده. مسئله های حل نشده همه یادم می رود. می ایستم. لبخند می زنم. می گویم: آره واقعا عالیه!

پی نوشت بی ربط:

زبان

خانم 蕭瑋菱 الان به من ایمیل فرستاده و در مورد سوال امتحان چیزی پرسیده است. و من فکر می کنم به اینکه همه ما روی این کره زمین که آنقدر ها هم بزرگ نیست ، با اختلاف زمانی بسیار کم از یکدیگر ، زبان اختراع کرده ایم که وسیله فکر کردنمان شده است و این زبان، عجب غریب است ....

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢٩ - نیلوفر

   بی خواب...   

عقب ماندن از عقربه های ساعت حکایت این روزهای من است

زندگی تند و تند اتفاق می افتد و من در میان کارهای نکرده مدفون می شوم.

روز و شب ندارم. گاهی گداری از شدت خستگی یک گوشه ای خوابم می برد.  

نمی دانم زندگی دقیقا کی دارد اتفاق می افتد... ولی می افتد... بی خواب و خوراک ...

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢۸ - نیلوفر

   پیچیده   

همه مسائل پیچیده دنیا به طرز احمقانه ای ساده است

و همه مسائل ساده دنیا به طرز هوشمندانه ای پیچیده

 

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢٧ - نیلوفر

   خداحافظ عشق من!   

احتمالا آدم وقتی روز ولنتاین در لس آنجلس باشد ،‌اوضاع و احوال عشق و عاشقی نباید به  این مراحل برسد ولی من امروز، رسما اعلام می کنم از عشق همیشگی خودم به طور کامل خداحافظی می کنم.

دقیقا نمی دانم کی عاشقش شدم ولی سالهاست عاشقانه یکی از مهمترین دلایل زندگیم بوده است. چقدر روزهای تنهاییم را در کنارش لذت برده باشم خوب است؟ولی وقتی کسی دلت را این طور می شکند ، باید به سرعت و بی لحظه ای فکر کنارش بگذاری.

قهوه عزیز و دوست داشتنی ام. می دانم همراه همه شب بیداریهایم بود ه ای ، می دانم بهترین خاطرات زندگیم همیشه در جایی گذشته که تو در دستانم بوده ای و بوی مست کننده ات خاطره لحظه لحظه های  زندگیم شده است . ولی امروز بدجور قلبم را به تپش آوردی ... فکر کردم احتمالا دارم از عشقت می میرم.... خواستم در این روز عزیز ، که همه شهر پر از قلب و گل و عشقهای عمیق است بهت بگویم که برای همیشه با تو خداحافظی می کنم. برو یک نفر دیگر را پیدا کن معتاد خودت کن!

عاشق سابق با اراده ات

من!

پی نوشت:

نوستالژِی کویر دل :

ساعت ٣ بعد از نیمه شب ، وقتی نشسته ام پشت کامپیوتر کتابخانه دانشگاه و کار می کنم و با یک هدفن کوچک رادیو گوش می کنم ،‌  و همه حواسم به کار است و ناگهان مرجان این را می خواند،‌من دست از کار می کشم. لبخند می زنم. سرم را آرام تکان می دهم و شعر را در دلم زمزمه می کنم .... و فکر می کنم به روزهای ١٨ سالگی  که دوست داشتم "بی تو" اسیری در دام باشم ...به دنبال "تویی" می گشتم که "خونه عشقم بی او خراب باشد"  و حواسم نبود "تو" همان صدای مرجان است و شعر و زبان فارسی و همه شور ١٨سالگی .... بعد مرجان می رسد به " بی تو یه جاده ام که سوت و کوره..." و من فکر می کنم که چقدر عاشق این جاده بی انتهای سوت و کورم این روزها .... عاشق اینکه تو نرفته ای... "تو" در من رسوب کرد ه ای ... جدا نشدنی شده ای نازنین ...

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢٥ - نیلوفر

   چرا ادبیات؟   

ادبیات  همان انسان است در موقعیت جغرافیایی/تاریخیش . داستان، از دل همه دل نگرانیها و خوشحالیها در آمده . احساساتی که آنقدر در دل تاریخ مانده اند تا ته نشین قصه ها شده اند.

داستانها یی که از فیلتر زمان می گذرند و ماندگار می شوند تعریف تاریخند. تعریف من و تو. اینکه جامعه کنونی ما ،‌داستانهای معاصرش کم است، داستانهای مشروطه و جنگ جهانی دومش کم است،‌ اینکه داستانی درباره انقلاب و جنگ نداریم. داستان ماندگار ته نشین شده ای نداریم ،‌ هم جزئی از ادبیات ماست

همیشه فکر می کردم نسل من چقدر فرق می کند با نسل قبلی. چطور می شود اشتباهات نسلهای گذشته را درس گرفت؟ و می شنیدم که تاریخ بخوان. و نمی شنیدم که داستان بخوان. و نمی شنیدم که کدام کتاب تاریخ ؟من در سرزمینی بزرگ شده ام که داستانهای مهمش افسانه های قدیمی است. سرزمینی که آنقدر اکنونش را،‌واقعی فرض کرده که داستان برایش افسانه است. انگار اخبار روزنامه ها واقعی است و داستانهای توی کتابها وقتی که به بطالت گذرانده می شود.

این روزها که تاریخ سرزمین را به دور از او زندگی می کنم است که می فهمم نسل من فرقی با نسل گذشته ندارد. نسل من ، درست به مانند نسل گذشته اش، ناراضی، است و درست به مانند نسل گذشته اش داستانی ندارد برای خواندن . انگار تاریخ سرزمینم از همان روزهای افسانه ها، چنان پر شتاب است برای رسیدن که فرصت ته نشین شدن هیچ قصه ای را به ادبیاتش نمی دهد.و دقیقا به همین دلیل است که نمی رسد ...

می دانم شنیدنش برای این روزهای هم نسلانم دردناک است ولی کمی از این هیاهو فاصله بگیرید. نفس عمیق بکشید. نسل ما ، فرقی با نسل قبلی ندارد. ما اشتباهات نسل های قبل را تکرار می کنیم.دلیلی ندارد نکنیم. چرا که بزرگانمان نتوانسته اند از دل تاریخ پر تلاطممان قصه من و تو و پدرانمان را ته نشین کنند. نسل ما هم به مانند همه نسلهای قدیم تر معاصر این سرزمین، سرزمینش را نمی شناسد. مردمانش را نمی شناسد. و از آن بالاتر این مردمان را ، دوست ندارد. تقصیر من و تو نیست. یا پدرانمان. وقتی قصه انسانها را روایت نکنی ، تاریخ سرزمینت می شود پر از خون. خیانت و سیاست و توی نسل جدید فکر می کنی خون تو و خیانت تو و سیاست تو فرق می کند با قدیمی تر ها.

نسل من فکر می کند وطن پرست است چون هر بار خیلج فارس اسمش تغیر می کند صورتش از عصبانیت سرخ می شود و یادش می رود تا زمانی که آن دهاتی متعصب عقده ای تازه به دوران رسیده را دوست نداشته باشی و هم شانه اش نشوی برای گذاشتن یک آجر به خانه ای که او بی اصول می سازد و دلت نتپد برای ساختن خانه او، آنقدرها هم وطن پرست نیستی. اینها دقیقا همان چیزهایی است که نیاز به آموزش دارد. گمانم اینکه می گویند پیشرفت هر سرزمینی از آموزش نسل جوانش آغاز می شود آنقدرها هم درست نیست. آموزش آغاز گر راه نیست. مطالبی که آموزش می دهی آغاز گر راه است. دقیقا همان قصه ای که قرار است فرزندانمان شبها گوش بدهند. قصه دوست داشتن، قصه ساختن. قصه بی کینه و همدل زندگی کردن.

این روزها به مناسبت مرگ هوارد زین *‌  نوشته بی نظیر او را می خوانم: تاریخ عامیانه ایالت متحده آمریکا*

جلو رفتن هر سرزمینی نیاز دارد به نوشته شدن چنین کتابهایی. و نوشته شدن چنین کتابهایی نیاز دارد به هزاران هزار قصه. قصه آدمهای واقعی. تاریخ را آدمهای واقعی می سازند ومن و تو  که این قصه ها را آموزش دیده ایم. تمدن انسانی این طور پیشرفت می کرده است . نشانه هاش در تاریخ ادبیات انسان ، تاریخ اندیشه انسانی راه گشای من و توست...

*

A People's History of the United States

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢٤ - نیلوفر

   شبانه ها   

کتابخانه مرکزی دانشگاه، ساعت ۴ صبح :

دختر چینی بی وقفه تایپ می کند. پسر آمریکایی می نویسد و پاک می کند، پسر هندی آن طرف تر کلاه کاپشنش را کشیده روی سرش و مدام کلیک می کند.

زندگی شبانه دانشجوها در سکوت کامل در جریان است .

من مدام سایتهای خبری را می گردم ....

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢٢ - نیلوفر

   دقایق مرگبار جهان   

این زبان فارسی چه دارد که این طور جادویم می کند؟

اینجا کتابهای خوبی هست برای خواندن ولی من ،‌ با خواندن این پست است که به فکر فرو می روم ساعتها . نمی دانم این جمله به زبان اصلی اش چطور حسی دارد ولی برای من تنها و تنها خواندنش ّّبه فارسی است که چنین شورانگیز می شود و پر از همه خاطرات وتاریخ و بودنم:

خوشا آنکس که جهان را در دقایق مرگبار آن زیست

و فکر می کنم هیچ وقت آنقدر که "امید باز یافته " بابک احمدی را لذت بردم هیچ فیلم تارکوفسکی را لذت نبرده ام ...

***

محمود حسینی زاد هرچه از آلمانی به فارسی ترجمه کرده بود را خوانده ام و نه فقط مترجم خوبی است که همیشه سراغ بهترینها می رفته است. ظاهرا یک مجموعه داستان این بار نه ترجمه که نوشته خودش منتشر شده است . اینجا. اگر بودم لابد نخریده توی تاکسی تا خانه تمام می شد....

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢٠ - نیلوفر

   زیباترین قصه ای که خواهم گفت...   

باران می بارد. چتر تاب باد را ندارد و مدام خم بر می دارد. من تند تند راه می روم. تو از روبرو می آیی. خود خودت هستی. موهای بلند و پر مشکی که رام شدنی نیست. صورت گرد و چشمهای مشکی ات از دور نزدیک می شود. باران فراموشم می شود. یک کت مشکی کوتاه پوشیده ای با شلوار و چکمه . تو هم چتر داری. نزدیک می شوی. یک لحظه می خواهم تند کنم . انگار طاقت همین چند قدم را هم ندارم. برای درآغوش کشیدنت دلم پر می کشد. خودت خودت هستی... می خواهم بلند صدایت بزنم...

می ایستم. زیر باران می ایستم. تو نزدیک می شوی. تو ، تو نیستی. این دختری که از کنارم می گذرد فقط شبیه توست. تو الان اقیانوسها از من دوری. یک جایی در آن آپارتمان دوست داشتنیتان در سعادت آباد تهران خوابیده ای. این دختر مکزیکی زیبا با موهای بلند و فر و پرپشت مشکی اش فقط شبیه تو است. هنوز ایستاده ام وسط پیاده رو. توان راه رفتنم نیست. لبخند می زنم به اینکه چطور دخترک مکزیکی ریزه میزه شبیه تو بوده در ذهن من . تو ؛ که در آخرین عکست دستهایت را با مهربانی گذاشته بودی روی شکم بزرگ شده ات . که به دوربین نه، به آن دخترک که قرار است همین روزها، عضو سوم آن خانه دوست داشتنی سعادت آباد بشود خیره شده بودی، تو که توی نگاهت عشق موج می زند چطور شبیه این دخترک دانشجوی بی خیال مکزیکی شده بودی برایم؟

می دانی این روزها که شوق مادر شدن داری مدام به تو فکر می کنم. به سوم دبیرستان و آن سفر رویایی شمال. به قرار های پارک ملت رفتن روزهای دانشجویی. به آن روز که از ترس کمیته از بالای کلکچال تا خود ماشین را دویدیم. به صف جشنواره. به اولین عاشقی من که تو فقط در جریانش بودی. به آن سالگرد دو خرداد که رفته بودیم علم و صنعت و داشتیم زیر دست و پای بچه ها له می شدیم. به کلاسهای بابک احمدی در دانشگاه شما.به دویدنمان در پارک طالقانی که آنچنان به نفس نفس افتادنمان هنوز مایه آبروریزی است  به روز عروسی من. به روز عروسی تو. به شعری که همسرت خواند برایت آن شب و به اینکه چقدر خوشحال بودم کسی هست که بیشتر از همه ما تو را دوست دارد.

یادت هست اولین شب که گواهینامه گرفته بودم آمدم دنبالت با هم رفتیم کنسرت شهرام ناظری؟ یادت هست همه آن شبهایی که چهار تایی می رفتیم بام تهران؟ پانتومیم بازی میکردیم؟ لاست می دیدیم؟یادت هست در سخت ترین روزهای آخر زندگی مشترکم تنها تو سنگ صبورم بودی؟

یادت هست روز آخر که می رفتم و تو گفتی این زندگی کوچک درونت ، که آن روزها تازه پا گرفته بود، خاله نیلوفر ندارد یعنی؟ و این انصاف نیست که ندارد و من فکر می کردم این انصاف نیست که تو مادر بشوی و من کنارت نباشم...

این روزها زیاد یادت می کنم و یاد دخترکت. شوق خاله شدن دارم از این سوی اقیانوسها. به قول خودت بچه های نسل جدید تا چشم باز می کنند کلی خاله و دایی آن ور آبها دارند.

گمانم دخترکت این روزها می شنود نه؟. اگر بودم باید با شوهرت مسابقه می گذاشتیم که کداممان برایش بیشتر قصه تعریف کنیم. دخترک خوشبختی می شود . مادر و پدری مثل شما ،‌ خانه ای پر از عشق ... دخترکت را سالم به دنیا بیاور، برایش قصه بگو تا من برگردم. دلم می خواهد زیباترین قصه ای که می نویسم برای او باشد. بهش بگو توی قصه خاله نیلوفرش یک دختر مکزیکی هست این طرف دنیا که شبیه مادرش هست ....بگو توی قصه اش باران هست و چتر و یک زندگی خاطره ...بهش اینها را بگو تا بیایم در آغوشش بکشم ...

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱۸ - نیلوفر

   امید و آرزو   

می پرسم: معنی این لغت چیست؟ می گوید: " امید و آرزو" و من فکر می کنم امید یا آروز؟

امید چقدر فرق دارد با آرزو؟ همه آدمهای دنیا آرزوهای بزرگ دارند. خوشحال هایشان اما آنهایی هستند که امید هم دارند به برآورده شدن این آرزوها.

فکر می کنم آدمهای خوشحال دنیا پر از امیدند و آدمهای افسرده اش بی امید. بی آرزو اما اگر باشی مرده ای. انسان بی آرزو انگار نفس نمی کشد.

فکر می کنم وقتی زبان، امید و آرزو را از هم جدا کرده است ، یک دلیل اجتماعی انسان شناسی به وسعت تاریخ تمدن بشریت پشتش نشسته است.  همین است که فکر می کنم پایه انسان شناسی ، تنها و تنها بر زبان بناگشته است.

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - نیلوفر

   توانایی مسئولیت و خوشحالی زنانه - ادامه   

اینکه یک زندگی سالم ، نیاز هست به اینکه زن و مرد تسکین دهنده هم باشند و هر کدوم در یک مورد خاص دیگری را کامل کند بدیهی است. مطمئنم مردها هم در زندگی مشترک احساس عدم امنیتی دارند که نیاز دارند در آن موارد به همسرشان تکیه کنند. موضوع بحث من ولی دقیقا زنانه است. ما امروزه در دنیایی زندگی می کنیم که در آن هنوز زن بودن دقیقا حل نشده است. سوالم اصلا روان شناسی نیست گرچه به دنبال یک احساس می گردم. بیشتر تاریخی / اجتماعی است: آیا زنانی که مسئولیت مالی اداره یک خانواده را بر عهده دارند خوشحالند؟

فکر می کنم زنان دنیای غرب هم ( به جز موارد خاص که همیشه هست) با وجود پیشرفتهای افتصادی اجتماعیشان وقتی مسئولیت اداره زندگی خودشان را برعهده دارند عمیقا خوشحال نیستند. زنها معمولا از زیر بار این مسئولیت فرار می کنند. ممکن است به تنهایی فرزندانشان را بزرگ کنند، بهترین مادر و بهترین مدیر یک کمپانی هم باشند، ولی آیا در دراز مدت از این که کس دیگری مسئولیت زندگیشان را بر دوش نگرفته دلشان نمی گیرد؟

انسانها زندگی اجتماعی دارند و شاید زنانه/مردانه کردن این مسئله از آن جهت نادرست باشد که در نهایت همه انسانها نیاز دارند کسی دیگر بار زندگی را برایشان سبکتر کند. ولی زندگی در دنیایی که قوانین اجتماعیش هنوز بدجوری زنانه/مردانه است  این را می رساند که هنوز زن بودن با مرد بودن فرق دارد.

در دانشگاه ما، در دانشکده فنی و مهندسی، دفتر مخصوص "زنان مهندس" داریم. این دفتر سعی می کند دخترها را به خواندن رشته های مهندسی تشویق کند. وقتی بیشتر درباره فعالیتهای دفتر دقت می کنی، می بینی در بسیاری از کمپانی های بزرگ سهمیه مخصوص دختر دارند. به این منظور که کمپانی را مجبور می کنند بین دو کاندیدای مساوی زن و مرد ،‌زن را انتخاب کند. به این هدف که زنان بیشتری به دنیای مهندسی وارد شوند. مسئول دفتر میگوید: زنان از کارهای جدی زیاد لذت نمی برند. اگر مجبور نباشند ترجیح می دهند برای دل خودشان درس بخوانند و پول را کس دیگری یا از جای دیگری در بیاورد.  بیشتر زنان آمریکایی، رشته هایی می خوانند که شغلهای ساده تر، نصیبشان کند تا در آینده به مسئولیت اصلی که ته ذهنشان است(مادر بودن یا همسر بودن) برسند و مسئولیت اقتصادی خانه به دوش دیگری باشد. باز هم می گویم منظورم این نیست که زنان از عهده این مسئولیت بر نمی آیند،‌منظورم این است که ترجیح می دهند مسئولیت را قبول نکنند. یا اگر در شرایطی قبول کردند،‌در دراز مدت احساس عدم خوشبختی می کنند...

****

لاست نازنین به همان هیجان انگیزی که انتظارش را داشتیم آغاز شد! آنهایی که فکر می کنند مسائل مهمی مثل لاست "توی این اوضاع و احوال*" مهم نیست واقعا بروند بیشتر درباره زندگی فکر کنند!

*کلا اگر دقت کنید همیشه تکیه کلام سی ساله ایرانی بودنمان بوده :توی این اوضاع و احوال!

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٤ - نیلوفر

   توانایی مسئولیت و خوشحالی: زنانه   

آیا دختر ها همیشه دوست دارند بشنوند: " عزیزم، نگران هیچی نباش. من مثل کوه ایستاده ام و ازت مراقبت می کنم" ؟ حالا اینکه چه کسی این جمله را بگوید هم آنقدرها مهم نیست. پدر، مادر، یا همسر ...

همواره ترس انسانها از تنهایی از ناتوانیشان در برابر طبیعت ناشی می شده است. ولی وقتی رابطه یک زن و مرد مطرح است در دنیای مدرن کنونی  آیا ترس از تنهایی تنها ناشی از ناتوانی است؟

در طول دهه های گذشته که زنان به دنبال حقوق خود تعریفها را تغییر می داده اند ، همیشه همه بحثها به گونه ای به همن مسئله ترس از تنهایی بر می گردد. زنان مدرن و مدافع حقوق زنان معتقد بوده اند اگر زنان شرایط اجتماعی مساوی ای با مردان داشته باشند، و به مرور زمان توانایی شان بالا برود، ترسشان از مسئولیت زندگی کم می شود چون توانا شده اند و دیگر نیازی ندارند که برای حس آرامش مسئولیت زندگی را روی دوش دیگری بگذارند. آنها معتقدند روابط سالم زن و مرد که بر پایه توانایی و احترام دو طرف و نه برپایه نیاز های اولیه بنا شده است باعث خوشحالی است. ( و خوب است توجه کنیم که باعث خوشحالی است نه دوام زندگی. احتمالا خوشحالی و خوشبختی باعث دوام هم خواهد شد)‌

ولی واقعیت دنیای امروز ، پر از زنهای توانایی است که ته دلشان احتیاج به حمایت دارند و پر از مردانی که از عدم نیاز همسرانشان به حمایت  خوشحال نیستند. شاید به همین دلیل است که زنهای موفق و توانا مدام به هم توصیه می کنند که همیشه در مواردی خودتان را نیازمند همسرتان نشان دهید،‌از حمایت او خوشحال شوید تا زندگیتان دوام داشته باشد.و یا از آن طرف زنان زیادی هستند که وقتی توانایی کامل اداره زندگی خودشان را دارند از این کار احساس ناراحتی می کنند و در آرزوی فرار از زیر بار مسئولیت های زندگیشان می گردند.

ادامه دارد....

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٠ - نیلوفر

   می رسد؟   

آهای آدمها که بهمن ماه تهران را نفس می کشید، که دل دل جشنواره رفتن و نرفتن می کنید. که نچ نچ می کنید از جشنواره ای که دیگر جشنواره نیست... اگر دلتان را به دریا زدید و اگر رفتید و اگر صف بود و اگر برنامه جشنواره بود ، آن لحظه ای که توی صف ایستاده اید و هی سرک می کشید به سرصف و هی از خودتان می پرسید"می رسد؟" ، درست در آن لحظه، یاد من بیفتید.

***

می گویند:"‌ همه ، ماههای اول همین طورند. فکر برگشتن دارند. "می گویند: " دلت تنگ شده خب... یادت رفته چقدر بد است..." می گویند: "چاره کارت این است که یک بار برگردی. " می گویند: " از همان فرودگاه تصمیمت را می گیری."

می پرسم: واقعا از نظر شما زندگی اینجا و زندگی آنجا خیلی با هم فرق داشت؟

چپ چپ نگاهم می کنند: یادت رفته مردم چقدر بدند؟ یادت رفته چقدر همه با هم سر دعوا دارند؟ یادت رفته به عنوان یک زن از خیلی از حقوق اولیه محروم بودی؟ یادت رفته همین سر خودت چه آوردند متحجرها؟ یادت رفته چقدر دروغ هست و ریا...؟

نگاه متعجبم را که می بینند می گویند:اصلا آنجا خوب... با این شرایط کنونی حماقت محض است برگشتن چون...

و حواسشان نیست که من دارم همه خاطراتم را می گردم به دنبال لحظه ای که مردم بد بودند. لحظه ای از آن سی سال که "بقیه " را دوست نداشته ام. احتمالا یک روز خاص هست. یا یک آدم خاص.

حواسشان نیست که من زندگی امروزم را دوست دارم همانطور که زندگی یک سال پیشم را دوست داشتم و همانطور که زندگی ۵ سال پیشم را. هیچ کدامشان بی سختی نبوده ولی ...

حرفم این نیست که باید برگشت. حرفم این است که خوب خوب که نگاه کنی ،‌ حقیقتا برای من  فرقی نیست بین زندگی اینجا و آنجا. زندگی واقعی در من اتفاق می افتد. اینجا همه چیز دوست داشتنی است. ولی من همانم که بودم. من اینجا همانقدر خوشحالم که در ایران بودم. و اینجا همانقدر نگرانم که در ایران بودم. نمی دانم آینده ام چه خواهد شد، ولی تجربه این چند ماه زندگی در سرزمین دیگر یادم داده که حداقل برای من، با علاقه ها و آرزوها م، اینکه کجای این دنیا زندگی می کنم آنقدر ها مهم نیست ...

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٠ - نیلوفر

   سیمور چرا خودش را کشت؟   

ادبیات آمریکا برای من فقط جی دی سالینجر بود. من فالکنر و همینگوی و کارور را بعد از سالینجر شناختم. مدتها به این فکر می کردم که چطور می شود کسی هولدن را خلق کند.

سالینجر برای نسل ایرانی من هم پدیده غریبی بود. ما نسلی بودیم که هولدن را بعد از هامون کشف کردیم. زویی را بعد از داداشی پری و سیمور گلاس برایمان هنوز دوست داشتنی ترین موجود دنیاست.

یکی از آرزوهام همیشه این بود که با سالینجر حرف بزنم. بهش بگویم اینکه چقدر دنیاهای غرب و شرق به هم شبیه تر است تا متفاوت تر را با ناتور دشت او فهمیدم.

خوشحالم تا آخر عمر نویسنده ای باقی ماند که کم حرف زد و کم نوشت و خوب نوشت

اینکه می دانم دیگر امکان اینکه کتابی بنویسد وجود ندارد برایم ناراحت کننده است.اینکه می دانم هرگز نخواهم فهمید سیمور گلاس دوست داشتنی که حضورش در زندگی همه به یکی دو تا داستان کوتاه ختم شده است ، چرا خودش را کشت هم ناراحت کننده است.

گرچه مطمئنم خود سالینجر هم دقیقا سیمور را نمی شناخت...

پی نوشت بی ربط:

دلم برای یک "یار دبستانی من" خواندن محکم و بی خیال توی یک جمع پر امید،‌ که همه،‌ همه شعر را بلد باشند پر می کشد. که وقتی رسیدیم به "حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه" چشمهام بی اختیار خیس اشک شود بعد پلک بزنم و تاریشان را کنار بزنم و ببینم گوشه چشم بغل دستی ام هم خیس است...

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٩ - نیلوفر

   قصه ای که از جنس زندگی نیست   

به نظرم دنیایی که پرفروش ترین فیلم تاریخش تایتانیک باشد خیلی هیجان انگیز تر است تا دنیایی که از آواتار لذت می برد.

نمی دانم اصلا پر فروش بودن آواتار به معنای این  است که بیننده هاش از دیدن آن لذت برده اند؟ تایتانیک در باره عشق بود. درباره قصه همیشگی جهان. قصه آدمهایی که می ترسند از عادی نبودن و آدمهایی که نمی ترسند. قصه انسان و درماندگی اش دربرابر طبیعت. تایتانیک یک هالیوودی تمام عیار بود. فیلم خوبی نبود ولی قصه دوست داشتنی ای بود.قصه اش تکراری بود ولی قصه تکراری نشدنی ای بود. مطمئنم چیزی که باعث دوست داشتنی شدن تایتانیک شد،‌ خوب پرداخته شدن یک قصه بود. احتمالا هنوز هم آدمهایی هستند که دوست دارند زندگی رز و جک را بشنوند. مطمئنم تا انسان هست ،‌ قصه هایی از این دست تکراری نمی شوند.چون از جنس انسانند.

آواتار اصلا قصه ندارد. همه این دنیاهای عجیب و غریب باید ساخته شده باشد تا یک قصه شیرین روایت شود. درست مثل همه افسانه های بشری. ولی آواتار یک سری فرمول قصه است. قصه اش مثل خروجی یک برنامه شبیه سازی می ماند. اینجا در دانشکده سینما امروز یک سخنرانی بود در این باره که چطور فیلم نامه ای بنویسید تا هالیوود بخواند. مثل یک کلاس مدیریت داشت فرمولهای موفقیت فیلم نامه را توضیح می داد. آواتار محصول چنین ماشینی است. محصولی که هیچ شبیه قصه نیست. قصه از جنس زندگی است. چیزی که در آواتار نیست دلهره زندگی است. گرچه عشق دارد،‌خیانت دارد،‌محبت هم دارد. ولی هیچ کدامشان از جنس زندگی نیستند. مطمئنم هیچ بیننده ای عمیقا از دیدن آواتار لذت نبرده است. گرچه هیجان زده شده و کیف کرده ولی عمیقا لذت نبرده است. دلش به هیجان نیامده و خدا خدا نکرده که دختر و پسر به هم برسند.

آیا دنیا، دوباره به لذت قصه باز خواهد گشت؟

پی نوشت:

دقیقا نمی دانم دانشجوهای ایرانی مقیم آمریکا که دلشان برای خیابان ولیعصر و خانه هنرمندان تنگ شده است در این طرح خوشه بندی کجا جا می گیرند...

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۸ - نیلوفر

   مسابقه   

In the end, we self-perceiving, self-inventing, locked-in mirages are little miracles of self-reference.

Douglas Hofstadter

I Am a Strange Loop

1-خواهش می کنم هر کسی می تواند این جمله را برای من ترجمه کند! جایزه هم ندارم بدهم! در راه خدا!

2-این آقای هافستادتر برای خودش اعجوبه ای است!


لینک
۱۳۸۸/۱۱/٧ - نیلوفر

   خیریه -2   

از وقتی پست دیروز را نوشته ام مدام دارم فکر می کنم به اینکه کمک به دیگران در کجای اخلاقیات قرار می گیرد

اگر فرندز باز باشید، احتمالا آن قسمتی را یادتان هست که جویی معتقد بود کمک به دیگران همیشه کمک به خود آدم است و در فرایند این کمک کردن تو خودت هستی که حس خوبی از خودت پیدا می کنی. بعد فیبی داشت برای اثبات عدم درستی این ادعا سعی می کرد یک کار خیری پیدا کند که هیچ نفعی برای خودش نداشته باشد و هیچ حس مثبتی را هم در خودش ایجاد نکند. واضح است که فیبی نتوانست چنین کاری بکند .

اگر خواننده این وبلاگ باشید خوب می دانید که مدتهاست به اخلاقیات فکر می کنم و بارها اعتراف کرده ام هیچ جواب قانع کننده ای ندارم برای تعریف خوبی و بدی ، عدالت و قضاوت . تنها چیزی که ازش مطمئنم این است که تعریف اخلاقیات بزرگترین مشکل بشر بوده است از ابتدا تا کنون و تاریخ تمدن بشر پر است از تعاریف ساده و پیچیده خوبی و بدی و این نظام اجتماعی زندگی دست جمعی. همین است که دغدغه اصلی بیشتر فیلسوفان و تقریبا موضوع بحث همه ادیان است. و در اینجا منظورم همه ادیان است چه دین های بزرگ توحیدی و چه دینهای قبیله های ناشناختنه جهان.

من گرچه نمی توانم خوبی را تعریف کنم حتی نمی توانم با اطمینان بگویم که خوبی یک تعریف نسبی دارد یا مطلق ولی به این جمله کاملا اعتقاد دارم: باید مطلقا خوب بود.

من فکر می کنم تمدن بشر روزگاری به آن مطلقا خوب بودن انسان دست پیدا می کند. (منظورم اصلا مطلق بودن خوبی نیست! منظورم مطلق بودن خوب بودن است)

چیزی که من نامش را فضیلت انسانی گذاشته ام. ادیان آن را مدینه فاضله یا بهشت می نامند و سیاست مداران دروغش می خوانند.

من فکر می کنم انسانها باید به هم کمک کنند چون کمک کردن به انسان  دیگر خوب است. به همین سادگی. من فکر میکنم همیشه بین دو راهی کمک کردن و کمک نکردن انسانها باید راه اول را انتخاب کنند در هر شرایطی. مثل آب که مسیر ساده تر را انتخاب می کند. من فکر می کنم که هر بار یک انسانی در یک دو راهی راه خوب تر را انتخاب می کند بشریت به آن تعریف اخلاقیات نزدیک تر می شود.

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٥ - نیلوفر

   خیریه   

زندگی اجتماعی انسانی لازمه اش کمک به یکدیگر است. اینکه دنیا بزرگ و ناشناخته است و در بیشتر مواقع انسانها در برابر طبیعت ناتوان هستند پایه های تاریخ تمدن بشر را ساخته است. ما انسانها در طول سالهای زندگی در کره زمین یادگرفته ایم که باید دستجمعی زندگی کنیم، به یکدیگر کمک کنیم چون به تنهایی در برابر طبیعت شکست خواهیم خورد.

حالا به دلایل پیچیده انسان شناسی جامعه انسانی برای خودش ارزشها و ضد ارزشها را تعریف کرده است و کمک به دیگر انسانها را جزء ارزشها قرار داده. مثل همه تعاریف اصولی علوم عقلی ، کمک به دیگران هم دو جنبه کلی و جزئی دارد. در مقیاس کلی، به تعریف دقیق شعر معروف سعدی ما از درد هم درد می کشیم نه چون آدمهای خوبی هستیم چون یک شبکه عصبی همگیمان را به هم وصل کرده است. پس برای درد نکشیدن باید به همه اعضا کمک کنیم که سالم بمانند. در مقیاس جزئی اما موضوع پیچیده می شود. انسانها مفاهیم ناشناخته ای مثل خوبی، وجدان، غم ، مذهب و .. را تعریف کرده اند و کمک به انسان دیگر را در آن محدوده تعریف کرده اند.

یک چیز ولی مشخص است.تو به عنوان یک انسان باید به درد یک انسان دیگر کمک کنی چون انسانها زندگی اجتماعی دارند. و هنوز در برابر طبیعت (سیل و زلزله و ایذر و سرطان و ...) ناتوانند. به همین سادگی. اگر کمک نکنی هم می شود ولی احتمالا انسانی دیگر می  میرد. یا بیشتر درد می کشد. احتمال اینکه آن انسان دیگر روزی تو باشی همیشه وجود دارد.حالا من نمی فهمم چرا چنین تعریف ساده و روشنی نیاز به این دارد که هی به خودمان تبریک بگوییم که ما چقدر انسانهای خوبی هستیم که داریم کمک مالی می کنیم به هائیتی.

همه هنرپیشه ها آمده اند از صبح نشسته اند روبروی دوربینهای تلویزیون ، همه خواننده ها آمده اند و هی قصه های دردناک از بازمانده های زلزله هائیتی تعریف می کنند تا بیننده  ها اشک توی چشمهایشان جمع شود بعد تلفن را بردارند و مقداری پول هدیه کنند و بعد به جای یک ۴ ساله زخمی تنها یک ۴ ساله لباس پوشیده مرتب ببینند که ازشان تشکر می کند و قند ته دلشان آب شود که انسانند. 

 

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۳ - نیلوفر

   من منم چون ...   

من ، منم چون از ٢ سالگی می دانستم صدای ضد هوایی چطور صدایی است

من ، منم چون کلاس سوم دبستان که بودم یک روز خرداد ماه توی حیاط مدرسه با بچه ها بحث سیاسی می کردیم که بالاخره کی قرار است رهبر بشود؟

من، منم چون پدربزرگم شاهنمامه برایم می خواند

من ، منم چون با مقنعه و مانتوی بلند سرمه ای وسطی بازی کرده ام بارها

من ، منم  چون در یک تابستان ٩ سالگی با یک دستگاه ویدیوی غیر قانونی روزی سه بار سلطان قلبها و شعله نگاه کرده ام

من ، منم چون محبوبترین کادوهای تولدم همیشه یکی از مجموعه کتابهای شعر هوای تازه بوده است

من، منم چون شبها جین آستن می خواندم و صبحها سر صف مرگ بر آمریکا می گفتم

من، منم چون عاشق معلم دینی کلاس سوم دبستانم بودم

من ، منم چون تابستان کلاس اول دبیرستان می رفتم کلاس تفسیر سوره نسا

من، منم چون در ١۵ سالگی همه دیوارهای اتاقم را عکسهای قهرمان تنیس جهان پوشانده بود و من تا به حال یک راکت تنیس ندیده بودم

من، منم چون عاشق شبهای احیای ماه رمضان مدرسه بودم

من، منم چون عاشق در رفتن از کلاسهای دانشگاه بودم که جاش با دختر و پسرهای همکلاسی برویم کوه و هیچ کس نفهمد

من ، منم چون تا خود صبح درباره مفهوم رابطه مان با پسری که هم دوست بود هم نبود حرف می زدیم

من، منم چون بدون اینکه لحظه ای مکث کنم به پیشنهاد ازدواج همسر سابق بله گفتم

من ، منم چون در ١٨ سالگی نیروی انتظامی به خاطر حرف زدن با یک پسر ١٨ ساله دیگر در لابی هتل هایت شمال دستگیرم کرد و یک ساعت نگهم داشت

من ، منم چون فیلم محبوب نوجوانیم هامون بود

من، منم چون شاعر محبوب ١٢ سالگیم سهراب بود و ١٨ سالگی فروغ

من، منم چون همه قسمتهای برنامه "از مقاومت تا پیروزی" دوران موشکباران شهرم را دیده ام

من منم چون در جواب صداقت و مهربانی هایی که در زندگی با همسر سابقم کردم شنیدم که دروغگو بوده ام و نفهمیدم دقیقا چرا

من منم چون هنوز عاشق بارانم ، و عاشق آفتابم و عاشق تهرانم و دربند و خانه مادربزرگ

من،منم چون در آستانه سی و یک سالگی پر از آرزوام هنوز

من، منم چون پیچیده ام

من ، منم چون ساده ام

من ، منم چون به چرایی "من" بودنم مدام فکر می کنم

پی نوشت مهم:

من ، منم چون بی صبرانه منتظر دوم فوریه هستم تا بالاخره بفهمم دود سیاه چیست و معنی عدد های ٨و١۵و١۶ و ٢٣ و ۴٢ چیست و اینکه  کیت واقعا عاشق جک است یا سویر!‌و هزار سوال بی جواب مهم دیگر!

لینک
۱۳۸۸/۱۱/٢ - نیلوفر

   تنگ ماهی   

اسبها وقتی در ١۶ سالگی می میرند ، عمرشان را کرده اند، انسانها ولی قرار است از ١۶ سالگی زندگی کنند. 

تنگ ماهی،‌ (اینجا)، برنده جایزه منتقدین جشنواره کن امسال درباره همین ١۶ سالگی است.

میا، یک نوجوان عصبانی انگلیسی است که پشت ظاهر بی اعتنا و خشنش، عمیقا از زندگی می ترسد. میا ،‌ پر از زندگی و آرزو ، و در کنارش پر از تنهایی و نا امنی و خشونت است. میا به دنبال زندگی و آرامش، دست و پا می زند و درست در این میان است که ١۶ ساله می شود.

روانشناسها معتقدند تاثیرات دوران کودکی و نوجوانی در زندگی انسانها عمیق و پاک نشدنی است. ترس و تنهایی و عدم امنیت دوران نوجوانی همیشه با تو می ماند. سالها بعد در بهترین روزهای زندگیت هم انسانی می شوی بدبین ، عصبی یا خشن. ولی گمان نمی کنم کسی دقیقا بداند این ترسها چیست و چطور روی تو اثر می گذارد. همه تئوریهای روانشناسی در برابر واقعیتهای زندگی رنگ می بازد.

در دنیای ایده آل بچه ها پدر و مادری دارند که آرامش و شادی خانه و خانواده را برایشان آماده می کنند. میا، مادری دارد نیمه الکلی و بی پول و بی بندبار و افسرده. میا، درس نمی خواند، و پدر ندارد و پول هم ندارد و مدام مشروب می خورد و تنهاست. میا عاشق دوست پسر مادرش می شود و شیفته محبتهای مرد . مرد از میا سوء استفاده می کند و بعد میا تصمیم می گیرد از مرد انتقام بگیرد.

ولی همه اینها تو را به این فکر فرو می برد که به راستی ، زندگی انسان، قرار است از کی آغاز شود؟ ٢ سالگی، ١۶ سالگی، ٣١ سالگی؟ آیا تنهایی مادر میا، خواهر ١٠ ساله اش و حتی تنهایی مرد، این بی قراری آدمها برای رابطه های انسانی ، و این سردرگمی آدمی از آرزوهای بزرگ و کوچکش،‌ را می توان در غالب قوانین بزرگ و کوچک روانشاسی و اصول اخلاقی و یا حتی در غالب زمان جای داد؟ عجیب نیست که نمی توان؟

اگر انسان مانند یک ماهی باشد ، توی دریاست یا توی تنگ؟ چقدر فرق هست بین این دو؟

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱ - نیلوفر