چنین نیز نخواهد ماند   

٢٢ ساله است. چشمهاش سرخ شده بس که اشک ریخته است. بالاخره بعد از سه روز شروع کرده به حرف زدن.

متولد آمریکاست از یک خانواده هندی. می گوید: نمی دونم چی شد. همه چیز خوب بود. من خودش رو و خانواده اش رو می پرستیدم.

باز اشکهاش روان می شود. می گوید و می گوید... هق هق می کند و از مایک می گوید که یک روز همین طوری به این نتیجه رسیده که بهتر است رابطه شان دوستانه باشد. و نامزدیشان را به هم زده است. گفته تو بهترین دوست منی ولی ...

دختر می گوید که دیگر هرگز عاشق نخواهد شد. می گوید آرزوش بوده مادر مایک مادربزرگ بچه اش باشد. می گوید : به نظر تو یه روز میشه این غصه از روی دلم بره کنار؟

بغلش می کنم وقتی می گوید زندگی ارزش بودن ندارد وقتی مایک دیگر دوستش ندارد.

برایش حرف می زنم و کمی آرام می شود... برایش حافظ می خوانم که "چنان نماند چنین نیز نخواهد ماند " ... می گوید: با همه خاطره های خوشمان چه کنم؟ با همه آروزهای با هم بودنمان چطور؟ و من لبخند می زنم که می گذرد ...

و فکر می کنم از دوست داشتن و دوست داشته شدن خوشحال کننده تر نیست و ما همچنان از دوست داشتن و دوست داشته شدن می ترسیم ...و مگر ساده تر از آن هست ؟

از من می پرسد:تو نمی ترسی تا آخر عمر تنها بمانی؟

توی چشمهاش نگاه می کنم: چرا ... ولی می دونم همین که می ترسم باعث میشه تنها نمونم ... تو هم نمی میونی .... می پرسد : چطوری؟ می گویم:هیجان زندگی به اینه که نمی دونیم چطوری....

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢۸ - نیلوفر

   آب و آتش و ... جریمه!   

وقتی در ساحل اقیانوس ، در کنار آهنگ شاد ایرانی و جیغ و داد خوشحالی و بوی چوب سوخته و آش رشته ،‌ ایستاده بودم روبروی آتش بزرگ ،‌درست همان زمان که آسمان پر ستاره بود و پسرهای جوان با دورخیزهای قهرمانانه شان از روی آتش می پریدند و دخترها برایشان دست می زدند و دو تا پلیس آمریکایی، دست به سینه و بی لبخند نظاره مان می کردند، دلم می خواست از جمع فاصله بگیرم ، لب آب بروم ، بوی دریا را حس کنم و در تاریکی حافظ بخوانم و این بشود اولین چهارشنبه سوریم کنار دریا و آتش ....

ولی درست در همان لحظه مسئول آهنگ از پشت میکروفون اعلام کرد ماشینهایی که کنار اتوبان پارک کرده اند جریمه خواهند شد ، ما هم دویدیم و همه راه تا ماشین فکر کردیم که چطور است که همیشه یک جای برنامه ایرانیها ایراد دارد و پارکینگ کوچک ساحلی زود پر شده و ما مجبور شده بودیم کنار اتوبان پارک کنیم و جیغ و داد کردیم و خندیدم و تا رسیدیم به ماشین دیدیم پلیس دو تا ماشین مانده به ما و ما به پلیس لبخند زدیم و او به ما لبخند زد که شانس آوردید و ما کل ماجرای آب و آتش و حافظ یادمان رفت و اولین خاطره چهارشنبه سوری لب ساحلمان شد : ما ایرانیهای دوست داشتنی بی نظمی هستیم!

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢٧ - نیلوفر

   بهار...   

این روزها غروب که می شود، درست همان ساعتها که آسمان رنگی و برگ درختها تیره می شود، شهر بوی بهار می گیرد. کوچه من با درختهای بلند و گلهای تر و تازه اش، و سقف شیب دار خانه های چوبیش دم غروب بوی شمال می دهد. انگار یک روز عید باشد ، رفته باشیم نوشهر، قدم بزنیم زیر درختها.

غروب که می شود، هوا نم دار و تمیز می شود دقیقا نمی دانم چرا ولی می شود  و کوچه من، آرام و درخشان. نه انگار که اینجا درست مرکز یکی از بزرگترین شهرهای دنیا باشد.

یکی از لذتهای زندگیم این روزها این است که دم غروب به یک بهانه ای آرام کوچه را قدم بزنم. هوا را بو بکشم دستهام را باز کنم ، سرم را بالا بگیرم و بی خیال برگ درختها را نگاه کنم که در گرگ و میش آسمان گم می شوند.

انگار بهار واقعی  با آرامش و سکوت ، غروبها وارد شهر همیشه بهار می شود.

 امروز به رسم هر ساله خانه ام را بالا و پایین کرده ام. پنجره ها را باز کرده ام، تمیز کرده ام .برای خانه کوچکم مبل و میز نو خریده ام . کتابها را توی کتابخانه چیده ام، کشوی لباسها را دوباره مرتب کرده ام. موکت را شسته ام رومیزی های جدیدی که از ایران برایم رسیده بود  روی مبل جدیدم کشیده ام و تقویم سال 89 اردشیر رستمی را از زروقش بیرون آورده ام گذاشته ام توی کمد تا به زودی جای این یکی را بگیرد.  همین که دختر اسفندش، گل سرخ رویانده توی وجودش* .

حالا، دم غروب، خاک آلود و خسته ، دم پنجره باز نشسته ام و بهار کوچه را بو می کشم... با بوی بهار نارنج توی چای داغ ....بهار در خانه کوچک دوست داشتنی ام وارد شده است. آرام، ساکت ، بی انتها ...

*طرح اسفند ماه تقویم اردشیر رستمی - 1388

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢٤ - نیلوفر

   نوشتن در روزهای اینترنت   

پایه گذار شبکه اجتماعی "خواندنی های خوب" (Good reads) معتقد است ،اگر حرفی برای گفتن داشته باشی ،‌ امروز بهترین زمان است برای اینکه حرفت را به راحتی به گوش آنها که گوش می کنند برسانی. منظورش دنیای اینترنت و وبلاگ و شبکه های اجتماعی است.

مدیر بخش "نقد کتاب" روزنامه لس آنجلس تایمز اما معتقد است امروز سخت ترین زمان است برای نویسنده ها که از نوشتنشان پول در بیاورند.

مدیر یک مجله اینترنتی اما معتقد است انسانها امروزه بیشتر می خوانند. او می گوید درست است که متنهایی که می خوانند نوشته های شاید بی اساس توییتر و فیس بوک و وبلاگها باشد ولی در نهایت انسانها بیشتر "متن" می خوانند و این در انتها برای دنیای ادبیات خوب است

نویسنده معروف معتقد است امروز ،‌بهترین زمان برای نویسنده ها و بدترین زمان برای ناشران است. وجود اینهمه نوشته در دنیا آدمها را از خرید کتاب زده کرده است . نویسنده نه چندان معروف دیگری می گوید: مگر مهم است؟ اصولا ما چرا می نویسیم؟

بحث بالا که می گیرد دخترکی بیست و چند ساله از میان جمعیت دانشجویان رشته "کارشناسی ارشد نویسندگان حرفه ای " با صدای کمی لرزان می پرسد: من ادبیات خواندم چون انسان را در ادبیات یافتم. و شما اینجا سر پول انسان سازی ....انسانیت ...بحث می کنید؟

نویسنده پیر که تا آن زمان ساکت بوده لبخند می زند و می گوید: دخترم... بنویس فقط وقتی اگر ننویسیش درونت قرار نمی گیرد. دنیای امروز نوشته ات را به خواننده اش می رساند. تو برای پول درآوردن به دنبال یک شغل باش.

و من یاد استاد خودم می افتم در ایران ...که این روزها "نان نوشتن" اش به تازگی منتشر شده است ....

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢۳ - نیلوفر

   آن روزی که دو نیمه شدم   

آرام باشی ... نگاهت آرام باشد ... ته چشمهات نگرانی نباشد...

صدات نرم باشد ...

دستهات تنها نوازش کند ...

دلنگرانیهای تو ، آستانه شکنندگی است. باید قوی باشی آنقدر که تکیه ات کنند بی آنکه حس کنند تکیه ات کرده اند تو بی وزنی ... در هوا گرفته ایشان

همچنان نرم باش....نشکن ، خم شو ،باید دو باره راست شو ی... کش بیایی... همه را در آغوشت جای دهی

تو ، زنی...مثل تار عنکبوت ظریف و محکم و طناز ... تاری هستی که نمی شکند ...مدام زیاد می شود

.

.

.

اگر روزی دو نیمه شدم، بدان تو زیاد کشیده بودی... وقتی توی هوا روی تار عنکبوت رها شده ای یادت نرود که تار روزی پاره می شود ... وگر نه بدان من آرامم ... محکم و ظریف ... تو مراقب تارها باش...

***

پی نوشت :

Dont worry! Be happy ....

 

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢۱ - نیلوفر

   امتحان و آدمهایی که ماندگار می شوند....   

به طور کلی هر کجای دنیا که باشی، شب امتحان که می رسد همین احساس را داری:

١-این درسها چقدر جالبند!‌کاش فرصت داشتم همه شان را میخواندم!‌بعدا که امتحان تمام شد یک بار سر فرصت باید اینها را بخوانم!

٢- دنیا باید تعریف جدیدی از آموزش ارائه کند. این امتحان کلا حذف بشود ما بیشتر چیز یاد می گیریم! چه معنی دارد اصلا سطح یادگیری تو را این طوری می سنجند....

توضیح: در مورد فلسفه تحصیلات، آموزش و ‌امتحان  فکر کردن دقیقا مال شب امتحان است!‌

***

خانم س و خانم ش آمدند بالای سرم. ساعت ٨ شب بود و کتابخانه پر از دانشجو. من همه حواسم به تعریف پروژه آخر ترمم بود. گفتند با من کار مهمی دارند و از کتابخانه آوردنم بیرون.

حرف می زدیم سه تایی ... حرفهای دخترانه . بعد نفهمیدم چطور شد که وارد رستوران کوچک و دوست داشتنی دم دانشگاه شدیم و درست در آن لحظه بود که دیدم بچه ها،‌همه نشسته اند دور میز و روی کیک شمع است و تا من به خودم بیایم برایم خوانندند که تولدم مبارک. وقتی به چشمهای خندانشان نگاه می کردم و جیع دادی که برای عکس گرفتن در آورده بودیم یا وقتی با هم همگی شمعهای کیک را فوت کردیم،‌فکر می کردم که دوستی های جدید را همین خاطره های دوست داشتنی دوست داشتن می سازند. تقریبا همه این بچه ها را تنها ۶ ماه است که می شناسم . زندگی دانشجویی هم خاصیتش ناپایداری است و آدمها زود راههایشان از هم جدا می شود ولی چطور می شود آدم یادش برود برق نگاه خانم س عزیزم را که وقتی بوسیدمش بابت ترتیب دادن این تولد .می دانی آدمها این طوری تا ابد در زندگی هم ماندگار می شوند ...

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱٩ - نیلوفر

       

مراسم اسکار در چند قدمی من تا یکی دو ساعت دیگر برگزار می شود.

قدیمتر ها، این مراسم به جای سالن کداک در سالن شراین برگزار می شده که واقعا چند قدیمی من است! سالن کداک اما در هالیوود است و با من کمتر از ٢٠دقیقه با ماشین راه دارد.

امروز مدام خاطره همه سالهایی که صبح زود به وقت تهران بیدار می شدیم و مراسم را می دیدم را مرور می کردم. عجیب است که این نزدیکی و زمان و مکان حس مشخص جدیدی در تو ایجاد نمی کند.

این هفته ، امتحانات است و وقت زیادی نیست برای لذت بردن از مراسم ... ولی اسکار همیشه دیدنی و دوست داشتنی است...

 

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱٧ - نیلوفر

   خانم رودریگز بزرگ   

ساختمان ما،‌ ٢٠ واحد کوچک دانشجویی دارد. ١٠ تا توی طبقه اول. و ١٠ تا در طبقه دوم. همه واحدها،‌ یک آشپزخانه کوچک دارد کوشه یک چهار دیواری با یک حمام و توالت نقلی . تنها واحدی که اتاق خواب مجزا دارد، واحد شماره ١١ است. با یک بالکن پر از گلدانهای پر گل. ساکنین واحد ١١ . یک خانواده ۴ نفری مکزیکی هستند. خانوم و آقای رودریگز که هر دو دانشجوی پزشکی هستند. یک پسرک کوچک ۴ ساله و خانوم رودریگز بزرگ. خانوم رودریگز بزرگ، مادربزرگ مهربان پسر بچه است. انگلیسی اش هیچ خوب نیست . ولی آنقدرها هم مشکلی برایش اینجاد نمی کند. لبخند مهربانی دارد و با همه دانشجوهای ساکن این ساختمان، که به جز دو واحد بقیه همگی غیر آمریکایی هستند، با زبان ایما و اشاره حرف می زند. روزها، وقتی دختر و پسرهای چینی، هندی، ایرانی، ترک و آمریکایی ساکن ساختمان مثل دختر خودش و شوهرش صبحانه خورده نخورده می دوند تا به کلاسهایشان برسند خانم رودریگز بزرگ جاروبرقی اش را بر می دارد و همه راهرو را جارو می کشد. درست در همین زمان است که یکی دو تا از دانشجوهای پزشکی، که لابد دوستان خانم و آقای رودریگز هستند، بچه خواب آلود به بغل وارد می شوند. خانم رودریگز بچه ها را در آغوش می کشد و در همان یک اتاق کوچک واحد ١١ کنار پسرک ۴ ساله می خواباند. اگر ساعت ١١ صبح خانه باشی، صدای بازی بچه ها از واحد ١١ ، که مدام با هم اسپانیایی حرف می زنند تحریکت می کند بروی و بغلشان کنی. خانم رودریگز گاهی دست بچه ها را میگیرد و همگی را می برد خرید.گاهی هم بهشان اجازه می دهد توی بالکن کوچک واحد ١١ بازی کنند. لابد به شرطی که با گلها کاری نداشته باشند.

خانم رودریگز بزرگ، با همان انگلیسی دست و پا شکسته اش همه بسته های پستی بچه های دانشجو ساکن ساختمان را تحویل می گیرد. در را برای مامور آب و برق باز می کند و اگر واحدی نیاز به تعمیر داشته باشد، صاحب خانه کلید را میگذارد پیش خانم رودریگز بزرگ تا او بیاید بالای سر لوله کش یا برق کش بیاستند.

گمان می کنم همه ساکنین ساختمان شماره ٢٣٣١ خانم رودریگز بزرگ را دوست دارند. مخصوصا وقتی مشکلت را برایش توضیح می دهی  و او در حالی که یکی دو تا بچه ازش آویزان هستند دم در واحد ١١ به تو لبخند می زند و می گوید: یس! یس!

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱۳ - نیلوفر

   هالیوود دوست داشتنی کجایی؟   

دلم برای آن هالیوودی تنگ شده که "کشتن مرغ مقلد" را می ساخت و آتیکوس* (گری گوری پک)‌ را تا ابد ماندگار می کرد در ذهن ما

امشب دلم می خواهد آن دخترک کوچک باشم ... و تابستان باشد و با برادر بزرگترم و پسر همسایه بخواهیم خانه ترسناک همسایه بغلی را کشف کنیم ...

*‌دوست داشتنی تر از آتیکوس فینچ وکیل داریم در دنیای داستانی؟

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱٢ - نیلوفر

   کدام؟   

فرض کن شب است. فرض کن باد می وزد. فرض کن باد خیلی هم شدید نیست. فرض کن هوا سرد است. فرض کن تنهایی. فرض کن نشسته ای توی یک قایق چوبی در میان یک اقیانوس بزرگ فرض کن اصلا آسمان ستاره باران هم باشد،‌فرض کن باد آرام بوزد لای موهات ... فرض کن صورتت را نوازش کند... گونه هات را... که پوست صورتت کش بیاید فرض کن تنها صدا، صدای برخورد موجها باشد با قایق چوبی....فرض کن به آرامی با آب بالا و پایین بروی...

 به من بگو، حیران زیبایی آسمان و آرامش آب و سیاهی شب می شوی یا ترس از تنهایی و کوچکی این قایق چوبی و این دریای بزرگ، نفسهات را تند می کند؟

***

فکر کن چه لذتی دارد یک بسته از تهران برایت برسد پر از کتابهایی که این روزها در حسرت خواندنشان وبسایتهای فارسی را گشته ای و فکر کن چقدر دلت می خواهد آن پسر قد بلند دوست داشتی را که این کتابها را لیست کرده برایت خریده است محکم در آغوش بکشی. یا مادرش را /مادرت را که ایستاده توی صف پستخانه ساعتها ....

***

چند بار این روزها و سالها  به هم گفته باشیم این جمله را خوب است؟:

من آخرین شماره ... را خوانده بودم

اعتماد هم رفت ...

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱۱ - نیلوفر

   تنهایی و شبکه های اجتماعی   

ایران که بودم همه با لحنی دلخور و همراه کمی نچ نچ می گفتند: اگه میخوای به جایی برسی نه سواد مهمه نه حتی پول. باید پارتی داشته باشی.

اینجا که آمدم همه با لحنی متفکر و عاقلانه می گویند: مهمترین راه موفقیت توی این سرزمین اینه که شبکه هات رو با آدمها قوی کنی.

این روزها حداقل تعداد دوستان هر کسی در شبکه های اجتماعی ، ١٠٠ تا ٢٠٠ نفر است. سن و سال دارها می پرسند: یعنی تو واقعا اینهمه دوست داری؟! و من از حرفشان متعجب می شوم. خب همه آدمها مدرسه رفته اند،‌ دانشگاه رفته اند، سر کار رفته اند هر کدام از این زمانها و مکانها موقعیتهای جدید برایشان به وجود آورده تا آدمهای جدید را بشناسند. فرق امروز این است که دنیای ارتباطات این آدمها را که همیشه در زندگی هم ظاهر و غایب می شده اند به هم وصل کرده است. دیگر دوستی دوست دیگرش را گم نمی کند. آدمها از هم خبر دارند. می دانند فلانی خوب است. یک گوشه دنیاست و چه کار می کند. آدمها در شبکه های اجتماعی به علت علایق مشترکشان به هم ربط پیدا می کنند و لابد به هم کمک می کنند.که واقعا هم می کنند.

ولی ... من این روزها فکر می کنم شبکه های اجتماعی؛‌ نهایتا آدمها را تنها تر و غمگین تر می کند. دیدن عکسهای آخرین مسافرت دوستی که سالهاست ندیده ای،‌ می تواند افسرده ات کند. بسیاری را دیده ام این روزها که میگویند:زندگی من خیلی بده؛ من اگر در موقعیت دوستم بودم الان خوش و خرم بودم مثل او .و زیاد نمی تواند به این فکر کند که پروفایل یک نفر در یک شبکه اجتماعی جقدر با واقعیت زندگی او همخوانی دارد

حس می کنم شبکه های اجتماعی دارد یک تعریف جدید از زندگی ارائه می دهد. زندگی اجتماعی به صورت گزینشی و نمایشی. دوستی ها را تعریف می کند ولی پایدار تر نه. آدمهایی که در یک شبکه اجتماعی با هم دوستند لزوما همدیگر را دوست ندارند. گاهی حتی با خواندن از یکدیگر از هم دلخور و یا متوقع تر می شوند

شبکه های اجتماعی مثل رمانهای پرفروش عامه پسندند؛ برای شروع خواندن خوبند ولی تو را سطحی و ظاهر بین و حسود می کنند. رابطه های انسانی را جوری تعریف می کنند که بی عمق و پرتعداد می شود.

می دانم هر تکنولوژی جدیدی دقیقا این گونه جامعه انسانی را متحول کرده است. تعریفها را خط زده و انسانیت را دوباره تعریف کرده است. ولی این روزها زیاد فکر می کنم که شبکه های اجتماعی آدمها را تنها تر کرده است . گرچه اصلش بر وصل کردن آدمها بنا شده است

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱٠ - نیلوفر

   31   

همه هفته گذشته به این فکر کرده ام که آروزی تولد ٣١ سالگی ام چه باشد.

ساعت ٣ بعد از نیمه شب ، آنها که دوستم دارند از شهر دوست داشتنی ام همگی برایم تولدت مبارک خواندند. مادربزگم گفت برایت آرزو می کنم به همه چیزهایی که میخواهی برسی.

من اینجا برای خودم یک شیر کاکائوی گرم درست کرده ام، خانه ام را مرتب و تمیز کرده ام، گلهایم را آب داده ام، موهایم را مرتب شانه کرده ام، پیرهن زیبای دوست داشتنی ام را پوشیده ام، گوشواره های بلند جدیدم را گوشم کرده ام، گونه ها م را سرخ کرده ام و چشمهام را سیاه تر موسیقی مورد علاقه ام را گذاشته ام و روی صندلی نشسته ام به آرزوی ٣١ سالگی فکر می کنم....

دختر دانشجوی خانه بغلی، دانشجوی آواز است. باز شروع کرده به خواندن. تمرین صدا می کند و صداش مثل صدای گنجشکها بالا و پایین می رود. من،‌پنجره را باز میکنم و هوای بهاری بی نظیر این شهر را بوی شیر کاکائوی توی دستم پایین می دهم.فکر می کنم گنجشکها برای تولد من می خوانند،‌برای منی که در ٣١ سالگی بیش از هر زمان دیگری حس زن بودن می کنم ... انگار اوج زیبایی باشد، و غرور .... آرزوم را به هیچ کس نمی گویم .... من هنوز همان دختر عاشق داستان سیندرلا هستم که فکر می کند آروز ها را نباید به کسی گفت تا برآورده شوند ....

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۸ - نیلوفر

   سفرنامه 2   

روبروی یک مرکز خرید در مرکز شهر سانفرانسیسکو می بینمش. گمانم هر دو داریم ته ذهنمان را می گردیم تا به آخرین دیدار پیش از این برسیم. مقنعه سرمان بوده حتما. یک جایی توی حیاط آن مدرسه خیابان ایتالیا باید بوده باشد. چند سال پیش؟ همدیگر را که در آغوش می کشیم حس می کنم سال اصلا چه معنی دارد؟ جیغ و داد می کنیم. من از زندگیم می گویم او از زندگیش. قدم می زنیم... نمی فهمم کجا داریم می رویم. حرف می زنیم و راه می رویم ... آرامش بخش است که زندگیهایمان اینقدر دور از هم اینچنین شبیه به هم بوده ... آرامش بخش است که اینقدر از حرف زدن با هم لذت می بریم و دوست داشتنی است این شهر که خیابانهاش شیبهای تند دارد و میدانهاش مجسمه های سنگی شکل قلب دارد و انگار آغوشش را باز کرده که دو تا دوست قدیمی ساعتها توش گردش کنند. از این کافی شاپ به آن یکی بروند، از این کتاب فروشی به دیگری. او سالهاست ساکن که نه عاشق این شهر است و همه کوچه پس کوچه ها ی شهر را می شناسد. می بردم به یکی از معروفترین کتابفروشیهای شهر، که مثل کتابفروشیهای لس آنجلس نه بارنز اند توبلز است نه بوردرز. یک کتابفروشی قدیمی تو در توست با کتابهای خاص و صندلیهای لهستانی و کلی زن و مرد که روی زمینها ولو شده اند. بی نظیر ترین ساعت سفر را در این کتاب فروشی می گذارنیم. کنارش یک بار قدیمی است که از روی تابلوهای در و دیوارش می توانی بفهمی چقدر آدم معروف، نویسنده و شاعر، روزگارشان را این جا گذرانده اند . ما ساعتها شهر را قدم می زنیم. نه عکس می گیریم نه جایی را به خاطر می سپاریم. انگار فقط باید بروی ...

***

مهمترین دلیل سفر یک صبح یک شنبه بارانی اتفاق می افتد. در یک رستوران شلوغ در خیابان معروف شهر. پشت یک میز از قبل رزور شده . ٩ نفریم. همه بچه های همان دبیرستان خیابان ایتالیا. مدام به هم نگاه می کنیم. عجیب است که همه همانیم که بودیم. بدجور ستونهای وجودمان با هم پی گرفته است ... شاید به همین دلیل است که همگی امروز اینجا در سانفرانسیسکو بعد از ١٢ -١٣ سالی که از روزهای مدرسه می گذرد اینقدر به هم نزدیکیم.

فرقی نکرده ایم با آن قرار های تئاتر شهر. حالا هر کداممان یک مهاجرت و ازدواج از سرش گذشته است . با مشکلات مهندسی و تحقیق در گوشه گوشه دنیا سر و کله زده و امروز اینجاست. دلتنگ روزهای قدیمی ... خوشحال از بودن کنار آنها که دقیقا مثل خودش هستند.

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۸ - نیلوفر

   سفر نامه   

دانشگاه استنفورد :

کتاب فروشی

در کتاب فروشی دانشگاه نشسته ام و برای امتحان هفته آینده درس می خوانم. یک ساعت بین کتابهای قدم زده ام و حالا خودم را مجبور کرده ام به نشستن توی چایخانه کوچک کتاب فروشی و مردم را نگاه می کنم. نیم ساعت دیگر با دو تا از دوستان قدیمی اینجا قرار داریم. یکی شان دانشجوی این دانشگاه است و دیگری این نزدیکیها کار می کند. کتاب فروشی دانشگاه پر از کتابهای خاص و دوست داشتنی و مبلهای راحت برای لم دادنهای طولانی است . زن میان سالی نزدیکم می شود. پلیور بنفش کشمیر زیبایی پوشیده . با یک روسری گلدار سفید و بنفش که روی شانه اش انداخته است. یک مجله طراحی داخلی گرفته دستش و یک لیوان چای سبز دست دیگرش . میز روبروی مرا انتخاب می کند. شاید نزدیک ۶٠ سال داشته باشد. شبیه زن همه استادهای استنفورد می ماند. از آنها که توی فیلمهای هالیوودی زیاد دیده ایم. مرتب، زیبا، بی اختیار تو را یاد فیلم لبخند مونالیزا می اندازد.به من لبخند می زند ...

موزه هوور

هربرت هوور رئیس جمهور جناح راست دوران جنگ سرد، فارغ التحصیل دانشکده مهندسی معدن استنفورد است. همسرش هم. به همین دلیل کلی موزه و کتابخانه به نامشان در دانشگاه وجود دارد. تقریبا تاریخ جنگ سرد را می توانید در این موزه ها ببینید. از دید محافظه کارهای آمریکایی. موزه پر از عکس و نامه های بین آمریکا و کشورهای کمونیستی دنیاست. قسمتی از موزه هم به بعد ار یازده سپتامبر اختصاص دارد. یک تکه از دیوار برلین هم گوشه موزه هست. نامه ماکسیم گورکی به هوور و تقاضای غذا برای مردم روسیه از همه خواندنی تر است.

ادامه دارد

 

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٧ - نیلوفر

   گل محمد   

آنهایی که کلیدر را خوانده اند ، خوب یادشان مانده گل محمد چطور شد یاقی آدم کش.

خوب یادشان مانده مردمان این سرزمین چطور این طور پر کینه در جستجوی عدالتند. و چطور همیشه می میرند و ظلم بر جای می ماند و عدالت آرزوی دست نیافتنی... .

آنها که همه ده جلد کلیدر را خوانده اند خوب می دانند چطور شد که یاران گل محمد همه گندمها را به آب بستند....چطور با چپ ها یکی شدند...خوب می دانند چگونه است که سرزمین ما ، سرود امروزی اش می شود : "تنفگ و گل و گندم .... "

سرزمین من نیازمند داستان گل محمد هاست ... نیاز مند داستان عبدالمالک است ....

کاش ، کسی از سرزمین سیستان،‌ روزی داستان ریگی ها را بنویسد ....

کاش این سبکهای ادبی ، این زبان و نوع گفتار را کنار می گذاشتیم و قصه سرزمینمان را می گفتیم .... کاش همه مردمان این سرزمین گل محمد را می شناختند....

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٥ - نیلوفر

   هرگز نبوده است ....   

A glooming peace this morning with it brings;
The sun for sorrow will not show his head.
Go hence to have more talk of these sad things;
Some shall be pardoned and some punish-ed:
For never was a story of more woe
Than this of Juliet and her Romeo.

هرگز نبوده است .... هرگز

****
سپر مدافع شخصی و ماندن در جزیره.... اینجا
لینک
۱۳۸۸/۱٢/٤ - نیلوفر

       

یک آخر هفته بی نظیر در شمال کالیفرنیا . با دوستان قدیمی و شهر دوست داشتنی سانفرانسیسکو.

دوباره بر گشته ام لس آنجلس و امتحانات نزدیک است.

سفرنامه سانفرانسیسکو را به زودی خواهم نوشت.

همه آن چیزهای استثنایی که درباره این منطقه شنیده اید درست است....

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۳ - نیلوفر