هر چیز خوبی یک دلیلی دارد؟   

"I must have had a wicked childhood
I must have had a miserable youth
But somewhere in my wicked, miserable past
There must have been a moment of truth

Nothing comes from nothing
Nothing ever could
So, somewhere in my youth or childhood
I must have done something good "*

* Maria : Sound of Music

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٧ - نیلوفر

   خیر و شر - به بهانه لاست   

تقریبادر همه افسانه هایی که ریشه در سرزمینهای ما دارند، و منظورم از سرزمینهای ما، همین منطقه خاور میانه است از آن طرف تا هند و ازاین طرف تا اروپا، همه چیز درباره جنگ بین نیروهای خیر و شر است.(حقیقتا مطالعه من درباره افسانه های چینی و ژاپنی و تمدنهای مربوط به آمریکای جنوبی وسرخپوستها خیلی اندک است) از همان اهورا مزدا و اهرمن گرفته در مذهب زرتشت تاانواع خداوند و شیطان در مذاهب مختلف یکتاپرستی خاورمیانه . از گیلگمش تا ایلیادو اودیسه و کمدی الهی دانته. اساطیر و افسانه های اروپایی  عده ای ریشه در افسانه های مسیحی دارندو عده ای افسانه های شمال اروپا و اسکاندیناوی. معروف ترین انها نزد ماسه گانه تالکین است: ارباب حلقه ها. و دم دست ترین ترشان همین ٧کتاب هری پاتر.

در همه این افسانه ها یک نیروی خیر هست یک نیروی شر. نیروی شر تنها به فکر قدرت و گاهی هم ثروت است. مبارزه بین این دو از طرف خیر همیشه اماهیچ ربطی به قدت و ثروت نداردو پایه اش اخلاق است:

"این مبارزه که از سویی شر در آن بسیار قوی است و از سوی دیگر خیر ضعیف، با حساب و کتاب‌های دنیای «واقعی» باید به شکست خیر بینجامد؛ اما در این دنیای داستانی می‌دانیم و بدیهی است که خیر پیروز شود و این پیروزی نتیجه فقدان تخیل شر است، شر گمان می‌برد که خیر نیز مانند خود او در پی کسب قدرت است و تخیل نمی‌کند که کسی پیدا شود و بخواهد حلقه قدرت را نابود کند. بنابراین شکست او به دست ضعیف‌ترین فرد در مقابله‌ قدرت اتفاق می‌افتد. شر موجود در کل به نوعی گریبان همه را می‌گیرد و  دارای قدرتی فاسد است همگان را وسوسه می‌کند." *

* رضا علیزاده- مترجم سه گانه ارباب حلقه ها

دقیقا به همین دلیل است که لرد ولدرمورت حکایت "دوستی" هری ، رون و هرمیون را نمی فهمد عشق مادر به فرزندرانمی فهمد  یا به همین خاطر است که ضحاک چنان می کند با مردم .

شاید داستانهای معاصر ادبیات سعی دارد این نیروی سیاه و سفید را از بین ببرد. همه چیز رابه گردن اختیار انسان بیندازد. آدمهای خاکستری بیافریند و دست تقدیر را ببندد. هیچ نیروی خیر و شری رابرای جهان نبیند.  یادم هست چند ماه پیش که بحث آزمایش فیزیکی  LHC داغ شده بود ، همه متنظر بودند آن ضد نیرو، یاضدماده کشف شود. انگار باکشف ان می توانستیم نفس راحتی بکشیم و با خیال راحت قصه  های دیو و پریمان رابخوانیم.  خاصیت ما انسانهای مدرنیته این است که هر چیزی راباور میکنیم فقط به شرطی یک دلیل علمی و یکی دو تادانشمند پشتش باشد.

اگر اپیزود آخر فصل 5 لاست را دیده باشید(اگر خواننده این ویلاگ هستید و هنوز لاست نمی بینید حقیقتانمی دانم باید چه بگویم!)  دیده اید که همه چیز در آنجا هم به همین اسطوره خیر و شر رسیده است. تابه امروز لاست تقریبابا همه تئوریهای فلسفی غربی  دست و پنجه نرم کرده است.انگار این جنگ مداوم بین ایمان، ناشناخته، علم، تکنولوژی، اخلاقیات و زمان، فنا پذیر بودن حکومت کردن و ... به طور کلی "بودن" که موضوع اصلی بسیاری از نوشته های فلسفی است دستمایه اصلی بازی نویسندگان سریال است. که البته به روش هالیوودی خودشان و بادیالوگهای همیشگی هالیوودی و هنرپیشه های هالیوودی ساخته شده است.

ولی برای من ورود دوباره خیر و شر به ماجرای بشریت گم گشته ، بسیار شیرین است.

حقیقتا درهمه افسانه های بشری، قرار است خیر پیروز شود. حتی در افسانه علم هم اروزی همه این است که خیر پیروز شود. انگار علم در خدمت اخلاقیات باشد. جیکوب، خیر سریال لاست، سفید می پوشد، ظاهری آرام و متفکر دارد فناپذیر است و پایبند اخلاقیات. او انسانها رامجبور به هیچ کاری نمی کند. او فقط بهشان یاد آوری می کندکه بین راه خوب و بد همیشه می توانند انتخاب کنند و هیچ چیزی به جز انتخاب آنهانیست که آینده شان را میسازد. درمقابل شر، با لباس سیاه و در هیبت دود غلیظ و سیاه یا بدن مردگان، با احساسات آدمهابازی می کند، فریبشان می دهد تا به قدرت برسد. تااینجای کار ظاهر همیشگی همه افسانه های بشری است.

حقیقتش رابخواهیدمن باوجودهمه علاقه ای که به افسانه هادارم پایبند اصل خاکستری اخلاقیاتم. اگر روزگاری بتوان اخلاقیات را، دلیل حضور بشر بر روی زمین را، راه  و هدفش را تعیین کرد یافهمید من معتقدم هیچ نیروی خیر و شری وجود نخواهد داشت. البته خیلی امیدوار نباشید. من خیلی هم برای عقایدم دلیل محکمه پسند ندارم... به هر صورتمن  هم انسان قرن 21 هستم و برایهر عقیده ای یک دلیل درست و حسابی علمی می خواهم!  روی همین حساب 8 ماه دیگر صبر خواهم کرد شاید نویسندگان لاست دلیلی نشانم بدهند...

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٦ - نیلوفر

   کتاب‌ها به این زندگی‌ای که ما داریم چه ربطی دارند؟   

"... در کتاب فکر است و پرسش بهره‌ای اندک از فکر دارد. سرانه مطالعه را رها کنید، آن هم سرانه‌ای که تن بی‌رمقش با نشریات زرد جان می‌گیرد و با فرآورده‌ استثمار دانش معلمان در گردونه بی‌رحم غربال کنکور و مانند آنها. کتابخوانی از تفکر آغاز می‌شود.

تفکر از کتاب‌خوانی آغاز نمی‌شود. تفکر همواره با نقد قرین است. نقد اگر اسطوره و اوتوریته را هدف قرار ندهد حرکتی به سوی تفکر آغاز نمی‌شود یا اگر شود چون ستاره دنباله‌دار به زودی در ظلمت خاموش می‌شود. تفکر از همین زندگی، همین هستی اجتماعی و اقتصادی خاستن می‌گیرد نه از کتاب‌ها. در جایی که نتوان به پیرامون خود نقادانه اندیشید، اندیشه چندان نمی‌بالد که کتاب‌های بزرگی حاصل آورد

...جرأت تفکر راه‌انداز مطالعه جدی است و متفکر دلیری که دردش درد جامعه است تفکرش نیز در برج عاج نمی‌ماند، به بدنه و تن جامعه نفوذ می‌کند و یخ هستی اجتماعی را می‌شکند. آیا کسی را یارای آن است که بگوید: من از کتاب متنفرم؟ اگر نیست پس به کتابخوانی هم امید نتوان بست."

تقدم تفکر بر کتابخوانی-سیاوش جمادی

اصل مقاله را اینجا بخوانید. بی نظیر است.

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٥ - نیلوفر

   سه گانه نمایشگاه کتاب   

"اندیشه انگیز ترین امر در زمانه اندیشه انگیزما آن است که ماهنوز اندیشه نمی کنیم. "

مارتین هایدگر- " چه باشد آن چه خوانندش تفکر ؟ "  ترجمه سیاوش جمادی

(دست نشر ققنوس درد نکند بابت چاپ این کتاب)

***

نشر ماهی بهترین آثار کافکا را با ترجمه های خوب و جدید دارد دانه دانه چاپ می کند. جلوی پیشخوان شلوغ است. عکسهای جومپا لاهیری و ترجمه امیرمهدی حقیقت از کار تازه اش خاک غریب خوب می فروشد. کتابهای کافکا هم . ماهی این روزها در ترجمه ادبیات معاصر آلمان بی داد می کند. دوتا پسر نزدیک پیشخوان می شوند. "محاکمه" را برمی دارند. کمی ورقش می زنند. در شلوغی جلوی پیشخوان از مرد فروشنده می پرسند: این کافکا که می گن کلن درباره چیه؟ رمانه؟ . مرد همانطور که دارد خاک غریب لاهیری رابرای یکی فاکتور می کند جواب می دهد: یک مقدار زمانهاش عقب و جلو میشه اون طوری رمان سر راست نیست. گمون نکنم خوشتون بیاد. پسرها سری تکان می دهند . تشکر می کنند و می روند.

***

کتاب چیست؟

گمان کنم هر جور تعریفی از کتاب داشته باشیم این چیزها درش جا نمی گیرد:

کلیه کتابهای کمک ‌آموزشی مخصوصا مربوط به کنکور از هر نوعش. تعبیر خواب و پیشگویی. " چگونه یک ... موفق بشویم؟" موفقیت در سه سوت یا شاد زیستن در ۴٠ ثانیه!

حالا اگر این چیزهایی که به اسم کتاب در دنیا فروخته می شوند را برداریم حقیقتا چقدر ازمردمان دنیا کتاب می خوانند؟

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٤ - نیلوفر

   من و تو و آفتاب   

این روزها من و تو با هزاران شهر که ما را ازهم جدا کرده است در آفتاب هستیم

برای ماندن و زنده ماندن دو تن باید باشند.

تا مرگ و مردن دو صورت را با هم نتواند در هم بریزد

مرگ نمی تواند دو چشم را که از دو رنگ آمده است با هم شکار کند

تو در تکامل و رشد بهار هستی تو با آفتاب با حسهای نخستین خود روبرو می شوی

ولی من از آفتاب کنده می شوم.آفتاب هنوز بر گذشته من می تابد وآن را به من نشان میدهد.

احمد رضا احمدی- اتفاقات ١ - روزی برای تو خواهم گفت

 

 

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٢ - نیلوفر

   بخوانیم یانخوانیم؟   

اگر هنوز نمایشگاه نرفته اید و مثل مدیاکاشیگر معتقدید دارید به یک دمپایی فروشی می روید! ولی به هر حال تصمیم   دارید که به این دمپایی فروشی بروید، این لیست ده تایی را فراموش نکنید:

ده کتاب که می توان از نمایشگاه امسال خرید.

نشر چشمه و نشر ماهی و نشر مرکز و نشر ققنوس هم فراموشتان نشود کلا!

***

" آیا خواندن متون کهن برای نویسنده‌ای که می‌خواهد تصویرگر وقایع امروز باشد ضرورتی دارد؟"

یادم هست یک روز در یک مهمانی خانوادگی یک خانمی وارد شد که میگفتند نویسنده است. از آن نویسنده ها که ناشناسند . مادرم مرابه عنوان یک علاقمند به ادبیات و نوشتن به او معرفی کرد. همانطور که داشت مثلا از من تعریف می کرد! گفت که من خیلی  دوست دارم کتاب بخوانم و زیادهم می خوانم. خانم نویسنده ابروهایشان رابالا انداختند لبشان را تر کردند و گفتندکه : من خودم اصلا هیچ کتابی از هیچ نویسنده ای نمی خونم. نه جدید نه قدیم. نه ایرانی نه خارجی. این طوری آدم بدون تاثیر از کسی می نویسه و نوشته اش اصیل میشه... خودن کتاب مال خواننده هاست نه نویسنده ها

مثل آن خانوم کم نیست این روزها .در دنیای امروز دیگر بحث بر سر خواندن کلاسیکها نیست. بحث درباره خواندن است  انگار... ولی من هنوز هم میگویم لذت ادبیات را باید باکلاسیکها حس کرد. هم ایرانی هم خارجی. باید هم گیل گمش خواند هم هزار و یک شب هم عطار هم داستایوفسکی هم تولستوی هم بالزاک هم جین استین و هم شکسپیر. نه اینکه برای  نویسنده شدن اینها لازم باشد... برای زندگی کردن این ها لازم است. برای لذت بردن از انسان بودن لازم است...

اینجا در این باره نظریات مختلفی نوشته اند.

لینک
۱۳۸۸/٢/٢۱ - نیلوفر

   یک سوال خیلی جدی !   

واقعا می شود گذشته را تغییر داد؟! *

* یک لاست زده بی چاره!

نتیجه گیری :

١-اگر می شد گذشته را تغییر داد احتمالا من تنها چیزی راکه تغییر می دادم این بود که زودتر از اینها  به طور جدی ورزش می کردم روزانه. همین!

٢- امروز همان گذشته فرداهایت است!زودباش! هر تغییر ی می خواهی بده !

٣- از هرلی دوست داشتنی تر آدم وجود دارد در این عالم؟! (می دانم این مسئله ربطی به سفرهای در طول زمان و تغییر گذشته ندارد ولی واقعیتی است که گفتنش واجب است! )

 

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٠ - نیلوفر

   لاله و بهارنارنج و بادبادک - جاده چالوس و دریای خزر   

زمان هیچ مهم نیست. یک هفته یایک ماه یا تنها ٢۴   ساعت:

شمال بوی بهار نارج می دهد. باغبان می گوید نباید بهارنارنجها را بچینیم. باید آنقدر منتظر بمانیم تا گلبرگهای سفید خودشان با نسیم از شاخه جدا شوند. ما منتظر می مانیم. دانه دانه جمع می کنیمشان.می پاشیمشان روی چای خشک توی قوری.  آب جوش تازه از قل و قل افتاده را آرام میریزم روش. چای تازهدم باعطر بهار نارنج را فقط بایددر یک روز اردیبهشت ریخت توی فنجان بلوری. دستها را حلقه کرد دور فنجان. رفت و نشست توی حیاط که پدر تازه اب داده است. به کوههای سبز البرز خیره شد و چای ذره ذره بو کشید...

پدرم بادبادک را هوا میکند. می گوید کار همیشگیش بوده از ۵-۶ سالگی. توی آن کوچه های تنگ و باریک دورازه شمیران. حالا لب ابیم. خزر بعد از نم نم باران دیشب هنوز خروشان است. باد می پیچد زیر بادبادک. پدر یادم می دهد چطور باید نخ را بکشم. بادبادک آرام بالا می رود. نگاهش می کنم که تو ی باد با قدرت و استوار ایستاده و بالا می رود. پشت به دریا ایستاده ام اما صدای دریا توی گوشم پیچیده است. مادر از دور دوربین به دست اولین بادبادک بازی زندگیم راثبت می کند.

 من راننده شده ام. درست است که از گواهینامه گرفتم سالها میگذرد، درست است که سالهاست تهران گردی میکنم با دنده و گاز و ترمز. ولی همه می دانند آدم تا یک بار جاده چالوس را ، همه جایش را ، از سد کرج و گچسر و دیزین گرفته تاکندوان و سیاه بیشه و هزارچمش را رانندگی نکند، تا ان پیچهای ١٨٠ درجه سربالایی را نپیچد و تا زیر بهمن گیرهای نزدیک گچسر با یک اتوبوس بزرگ شاخ به شاخ نشود اصلا راننده نشده است. حالامن راننده شده ام. در یک سفر ٢۴ ساعته شمال خانوادگی.

اینکه دریای خزر به آبهای دیگر جهان وصل نیست خیلی غم انگیز است. وقتی رازی را برایش زمزمه میکنی بدجور توی دلش نگه می دارد. هیچ نمی بردش به سرتاسر دنیا تا به گوش همه آنها که دریا را تماشا می کنند در هرکجای دنیا برساند. راز دار خوبی است ولی بعضی رازها را باید فاش کرد... بلند مثل موج.

جشنواره لاله ها در ۵٢ کیلومتری کرج کلی مردم را از شهر نشینی غم انگیز جمعه عصر کنده و دریک بعد الظهر بهاری کشانده کناره جاده چالوس. برای ما مسافرین شمال هم کیلومترها ترافیک درست کرده است. مردم دسته  دسته ماشینهارا کنار جاده باریک پارک کرده اند و با فروشنده ها سر قیمت شاخه  های بریده لاله چانه می زنند. توی دره لاله های قرمز و زرد و نارنجی دلبری می کنند.

لینک
۱۳۸۸/٢/۱٩ - نیلوفر

   کتاب   

اگر دلتان برای هفتان تنگ شده است اینجا را  بخوانید. دنیای خوبی است.

آیاکسی هست دلش بیاید نمایشگاه کتاب نرود؟! گیریم ما تحریمش کرده باشیم این چند سال یا از جای جدیدش خوشمان نیاید....

هنوز بهترین خاطره دوران راهنماییم نمایشگاه کتاب رفتن دسته جمعی است با دوستان مدرسه.

امیدوارم کسی یادش نرود داشتن یک عالم کتاب نخوانده دلیل نشود برای نمایشگاه کتاب نرفتن... یک دنیا کتاب نخریدن و کیسه های سنگین کتاب را جابجا نکردن.این لذتها ربطی به کتاب خواندن ندارد 

پیوست بی ربط خصوصی:

سرکار خانوم دوست داشتنی! عصرانه دونفره خیلی خوش گذشت!

 

لینک
۱۳۸۸/٢/۱٦ - نیلوفر

   تخته روی موج   

این نوشته  را ابتدا با این لینک خواندم.

پارسال همین زمانها  بود شاید... خوب یادم هست نشسته بودم در باغچه ساختمان سابق. خوب یادم هست آرش تفاوت کار و انرژی رانمی فهمید . آن طرف حیاط داشت درس می خواند.خوب یادم هست داشتم برای خودم آهنگ مجبوبم را از همایون زمزمه می کردم:

نبسته ام به کس دل .... نبسته کس  به من دل ... چو تخته پاره بر آب ... رها رها رهاتر.

فکر می کردم دلم رهایی می خواهد. چند ماه بود حس می کردم دلم می خواهد به کسی دل نبسته باشم... که کسی به من دل نبسته باشد. که رها باشم. فکر می کردم رهانیستم. دست و پایم بسته است. انگار یک زنجیر انداخته باشی دور قلبت که می کشدش. نمیدانم چرا و چطور تصمیم گرفتم فکر کنم آن تکه چوب بر آب روانم. فکر کردم رها شده ام. فکر کردم آن وقت چه میکنم. خیالم پر کشید. فکر کردم آن روز که این زنجیرها پاره شود چه می شود؟ فکر کردم. با دقت و به جزئیات. فکر کردم کارم رااز دست خواهم داد. فکر کردم نزدیک ٣٠ سالگی بدون بچه و شوهر خواهم شد. فکر کردم  به جزئیات زندگی بدون زنجیز. به اینکه صبحهاش چطور خواهد بود. شبهاش چطور. چقدر سخت خواهد بوددوباره برگردم سرکار؟ چقدر سخت خواهد بود ادامه تحصیل بدهم؟ چقدر سخت خواهد بود  وقتی همه بفهمند . پدر و مادرم بفهمند. داشتم به زندگی رهایی فکر می کردم. زندگی بدون این زنجیرهایی که یکی هر روز محکم تر می کشیدش و من حس میکردم رهایی از فشارشان ممکن نیست. می ترسیدم مسئولیت زندگیم مال خودم بشود. وقتی رهانباشی همیشه امکانش هست که مشکلات و سختیهایت را به گردن دیگران بیندازی. فکر کردم اگر خودم و تنها خودم مسئول همه چیز باشم چطور خواهد بود؟ترسناک ؟

من دقیقا آن طور که باران نوشته است حس کردم اگر به اخر خط برسم چطور می شود. درست یادم نیست فکر و خیالم چقدر طول کشید. ٢٠ دقیقه شاید.  تا برسم به آنجا که همه چیز تمام شده و من رها هستم و زندگیم تغییر کرده است. حس کردم زندگی در ان صورت چطور می شود؟ حس کردم من می ترسم؟ انگار زندگی آینده را شبیه سازی کرده باشم...دیدم :ترس وقتی اتفاق می افتد دیگر ترسناک نیست . اتفاق افتاده و تمام شده است.هیچ چیز آن طور که می نماید نیست. ساده تر است. وقتی توی ذهنت از چیزی می ترسی، خودت نیستی ، دنیابه نظر بی انتها و تو به نظر کوچک می رسی. اما تو هستی و رها هستی و هر کاری ازت بر میآید.حتی ٢٠ دقیقه فکر هم کافی است که حس کنی ترسها ،ترس از به آخر خط رسیدن آنقدرها هم ترسناک نیست. که حتی میتوان کلی چیز هیجان انگیز توش پیدا کرد. آن روز این رانوشتم.

امروز فکر میکنم نه دل بستن نه دل بریدن هیچ کدام ترسناک نیست. امروز می دانم زندگی آنقدر زیبایی دارد که هنوز هر روزش متعجبم میکند. امروز میدانم می توان هر لحظه کس دیگری شد. که رها بود و در بند نبود و تخته بود روی آب بی قید و محکم بی اینکه غرق شود یابترسد ازموجهای بلند.

آن روز نوشتم هراتفاق بدی هم بیفتد من می توانم در مقابلش بایستم. امروز می گویم که ایستادم و از لحظه لحظه اش لذت بردم. امروز میگویم آن ٢٠ دقیقه را خیلی بهتر از تصوراتم زندگی کردم. همانقدر که همیشه ترسها از واقعیتشان هولناک ترند، دل بستنها و موفقیتها و دوستی هاهم از خیالاتشان شیرین ترند. انگار دنیا  برعکس قوانین مورفی یک قانون نانوشته شیرین دارد. قانون کم رنگ شدن سختیها با تلاش و زیاد شدن خوبیها با عشق.

اینها را نوشتم تا به این دو تا دوست خوبم بگویم به آخر خط رسیدن همیشه اول راههای بزرگ و هیجان انگیز دیگر است. که زندگی واقعی بهتر از آن چیزی است که خیالش رامیکنیم. و ترس همیشه بدتر از واقعه ای است که ازش می ترسیم. که زنده بودن ما، نفس کشیدنمان ، بودنمان، بزرگترین معجزه دنیا ست . اگر چنین معجزه ای در دنیا اتفاق افتاده است مطمئن باشید هیچ چیزی دیگر ترسناک نیست.

لینک
۱۳۸۸/٢/۱۳ - نیلوفر

       

رضا  سید حسینی

شنیده بودم خیلی بیمار است. هرگز فراموش نخواهم کرد لذتی راکه از خواندن آن دو جلد "مکتب های ادبی" بردم. هنوز بعد از اینهمه سال تنها منبع فارسی زبان است برای یک علاقمند به شناختن ادبیات غرب. شاید سالها بعد کسی بیاید چیزی بنویسد بهتر ، کاملتر... ولی مطمئنم حتما تقدیمش خواهد  کرد به رضاسید حسینی. هم او که امروز از دنیا رفت. اینجا.

***

افسردگی؟!

یکی ازخوانندگان اینجا برایم پیغام گذاشته بود که از نوشته های اخیرم پیداست که  افسرده ام...که خودم نمی دانم افسرده ام ...

می دانم این روزها به اندازه گذشته ها از خودم ننوشته ام اینجا. ولی مطمئنم این حسی که دارم ، اینها که نمی توانم بنویسمشان به هزار دلیل، این سردرگمی شور انگیز ، این منی که دارم انگار دوباره کشفش می کنم ، این همه تغییر که این روزها در آستانه اش هستم ، خیلی خیلی فاصبله دارد با افسردگی... افسردگی شور ندارد. شوق ندارد. لبخندهای مرموز ندارد. دویدن ازاین سر شهر به آن سر شهر ندارد. مدام لیست نوشتن برای اینده ندارد. گاهی فکر می کنم ١۴ ساله شده ام. دوستم می گوید ته چشمهات برق می زند. من فکر می کنم سی سالگی بی نظیری داشته ام این یک سال. انگار تغییرها درست سر وقتش اتفاق افتادند.

ذوق می کنم از اینهمه دوست شناخته و ناشناخته که نگران من هستند در گوشه های مختلف دنیا. گاهی فکر می کنم اینهمه عشق و محبت را در دنیا چطور هنوز بعضیها نمی بینند؟ چطور هنوز فکر می کنند بدون لبخند و شور و عشق و مهربانی هم می شود خوشبخت بود؟ حقیقتا دلم برای آنها که در زندگیهایشان را با برچسبهای "ابروداری" و "سیاست" و "پول" و "حرف مردم" به روی ارامش "صداقت" و "محبت" بسته اند می سوزد. از ان درهاست که اگر به روی خودت ببندی اصلا نمی فهمی چقدر لذت راداری از دست می دهی.

می دانم ازخودم کم نوشته ام این روزها... از افسردگی نیست ... از خوشحالی است... از هیجان و شور است ...

***

یک سوال خیلی مهم!

آیا واقعا نویسندگان لاست نابغه نیستند؟!

لینک
۱۳۸۸/٢/۱۱ - نیلوفر

   برای آنها که می دانند کجادنبالش بگردند   

"می گویند پرنسس به سرزمین پدریش بازگشت و درآنجا تاقرنها باعدالت  و قلبی پر ازمهربانی حکمفرمایی کرد.... میگویند مردمانش همیشه دوستش داشتند. ولی او نشانه های کوچکی ازخودش بر روی زمین به جا گذاشته است...برای آنهاکه می دانند کجا به دنبالش بگردند..."

درست در اینجا، در انتهای دو ساعته فیلم ، ملخ زشت و بی قواره ای روی یک شاخه خشکیده راه می رود، درست در اینجا ، قبل از سیاه شدن صفحه ، موسیقی می نوازد و در  انتهای شاخه خشکیده بانگاه ملخ، یک گل سفید تازه ، باز می شود.

هزارتوی پن ، Pan's Labyrinth  ، دقیقا به تو یاد می دهد که باید کجا به دنبالش بگردی.

اسپانیادر سالهای جنگ جهانی دوم. ژنرال ارتش بادیکتاتوری خاص خودش انسانها رامی کشد. افلیادخترک 12 ساله داستان با دنیای افسانه ها و پریها و تخلاتش روزهای سخت جنگ، بی پدری و تنهایی راتاب می آورد... او از ملخها بری خودش فرشته درست می کند و دیوارهای سنگی را باگچ سحرامیزش می شکافد. افلیاخوب می داندباید کجای این دنیابه دنبال زندگی واقعی بگردد.

هزارتوی پن  دلنشین و آرام و عمیق است. از آن فیلمهاست که باید بارها و بارها در تنهایی هات ، سختیهات یاحتی خوشیهات نگاهش کنی ، باافلیا اشک بریزی و سر آخر برای پیروزی اش دست بزنی. باید بارها و بارها  ببینیش تایادت نرود زندگی واقعی کجااتفاق می افتد. تا بادت نرودعشق، پاکی و معصومیت قدرتی دارد که هیچ نیرویی در جهان ، حتی مرگ، رایارای مقابله با ان نیست . تا قدرت قصه را، تخیل را، موسیقی راو سینمارا  بفهمی... تا محکم باشی ، نترسی و بدانی پایان همه قصه های دنیاشیرین است...

مدتهابود که برای هیچ قصه ای اینچنین اشک نریخته بودم ... که اینچنین از دیدنش لذت نبرده بودم .

لینک
۱۳۸۸/٢/۱٠ - نیلوفر

   نوشتن از ...   

خیلی دلم می خواهد بدانم سرکار خانم کارگردان مشهور کی و کجا و چطور برای اولین بار شازده کوچولو را خوانده اند. احتمالا باید مثل ما بارها خوانده باشندش و ساعتها به گل سرخ و آدم بزرگها و ماربوا و روباه و این چیزها فکر کرده باشند. احتمالااین اولین بار خیلی رویشان تاثیر گذاشته است چون ظاهرامهمترین کاراکتر فیلمهایشان رابا الهام از شخصیت شازده کوچولو خلق کرده اند. اگر این فیلم آخر خانم کارگردان را دیده باشید، بدانید ان دختر اضافی داستان ، که مدام کورش زند (شهاب حسینی) را نصیحت می کند، از کارهای خلاف کنارش می دارد. (‌و خدا را شکر تا می تواند هم در این راه خیر دروغ می گوید به همه ) فال میگیرد و توی فالش هم نصیحت می کند هم رعایت شئونات دینی اش را می کند( قضیه دستمال و اینها) ، همان که ویولون می زند، گدایی می کند و... همان دختری که تحمل دیدنش و حرف زدنهایش  در طول فیلم سخت است ، هم او که سر اخر مثلا فرشته می شود و غیب می شود راخانوم کارگردان معروف از شخصیت بی همتای شازده کوچولوی ما الهام گرفته است. حقیقتا جالب نیست بدانیم خانوم کارگردان دقیقاچطور آن کتاب را خوانده اند؟

***

ظاهرا نویسنده تازه کاری به جرم آتش گرفتن پژه ۴٠۵ در داستانش به علت نشر اکاذیب بر عله ایران خودرو دارد محاکمه می شود.همان بهتر که من هرگز جرات چاپ کردن داستانهایم راندارم !!!وگرنه ما که نه کپسول آتش نشانی داریم ونه بلدیم چطوری می شود که این ۴٠۵ ها آتش می گیرند.

لینک
۱۳۸۸/٢/۸ - نیلوفر

   خیابان من ...   

روسری آبی بزرگم راپیچیده ام دور سر. از پشت گره اش زده ام. موهای کوتاهم معلوم نیست. کیفم روی شانه ام تاب میخورد. راه  می روم.باران  می بارد .ذره ذره. گاهی تند می شود. گاهی مثل پودر توی هوا پخش می شود. بوی بهاری تهران سیرم نمی کند. نفسهای عمیق می کشم. پیاده رو، خیابان ولیعصر، کنار پارک ساعی ام. صبح است. هفت صبح . عاشق اینم که صبحها زودبیدار شوم . که هوا بهاری و تازه باشد. که پیاده راه بیفتم از خیابان دوست داشتنی ام. پارک کودکی هایم رابو بکشم. نگرانی ها و دلمشغولهای و هیجانهای آینده ام رادسته بندی کنم. مدام توی ذهنم بالا و پایین ببرمشان. انگار این تو هم رفتنهایشان در نهایت یک نظم پر از ارامش می ریزد توی وجودم.  چقدر این پیاده روهارا پیاده آمده ام؟ احتملا اولین بار همان روز معروف پنجم دبستان بود. بعد از آخرین امتحان. از دم مدرسه دخترانه رازی پیادهراه افتادم تا خانه مان روبروی پارک ساعی. کلی بابت اجازه گرفتن از مادر اصرارا کرده بودم. می گفت نمی فهمداین پیاده آمدن خانه برای من چه لذتی دارد؟ می ترسیدگم بشوم. می ترسید به میدان ونک که برسم بلد نباشم ازمیدان رد شوم و ماشین بهم بزند. این شد رسم روز آخرین امتحان سالم. اول راهنمایی . از دم خیابان مدرسه مان که یک سرش توی جردن بود و یکیش توی ولیعصر. بالابود.نزدیک پارک وی. باز پیاده می آمدم. عاشق این بودم که برای تابستانم خیالبافی کنم توی راه. برنامه بریزم. ازشان ذوق کنم. همیشه بهار بود. چنارهای خیابان همیشه سبزیشان نو و تازه بود. روزهای دبیرستان ولیعصر را پایین می رفتم.می رسیدم تا میدان ولیعصر. اگر همت می کردم و ساعت۶ از خانه بیرون می زدم دیگر نیازی به اتوبوس نبود. خوب یادم هست یک روز برفی راکه تهران قفل شده بود. احتمالا اسوم دبیرستان بودم. کلاس نجوم داشتیم. همان مرد دوست داشتنی سردبیر مجله نجوم معلممان بود. شور  و اشتیاقمان را از آسمان فرو می نشاند. کلاس فوقالعاده لود و تا  ۶ عصر طول می کشید. برف می بارید. همه جا سفید بود. ولیعصر را پیاده آمدم بالا. آرام آرام. روی برف. خودم سفید شده بودم. چنارهاهم. دانشگاه که بودم برای رسیدن به اتوبوسهای ونک آزادی  از دم کوچه مان روبروی پارک ساعی پیاده می رفتم تا ونک. دوستم هم از بالا دم کوچه شان توی جردن پیاده می آمدتا ونک. کلاس اولمان ریاضی-یک بود و ساعت ٧ و نیم شروع می شد . ما ۶و نیم میدان ونک بودیم. هر روز. چنارها می دانند.

حالامن از میدان ونک راه میافتم . ساعت هفت صبح. روسری آبی دارم. کیف زنانه. کفش پاشنه دار. شلوار بلند. باید ساعت ٨ سرکارم باشم. می ایستم. روبروی کوچه قدیمی مان میایستم. پارک ساعی هست. چنارها هستند. خیابان دوست داشتنی زندگی ام هست. با باران پودر مانند بهاری. اکنونم رابو می کشم. راه می افتم ...برای آینده ام خیالبافی میکنم...

لینک
۱۳۸۸/٢/٧ - نیلوفر

   خواب   

کاش می شد نخوابید. یکی می گفت "بیداری زندگیه نه خواب" . اگر حداقل خوابها یادمان می ماند... حس خوب و بدشان یادمان می ماند. بیدار که هستی زمان می گذرد.با ثانیه و دقیقه می گذرد. گاهی حس سنگین ساعت مچی را حس می کنی اصلا. خواب که هستی انگاز نیستی. انگار قسمتی از بودنت پنهان می شود. اگر خوابی یادت بماند چنان متعجب و حیران می شوی از این دنیای ناشناخته که گاهی می ترسی یا گاهی امیدوار می شوی به چیزی که اصلا نمی دانی چه بوده. انگار خوابها که یادمان می ماند آن قسمتی از بودنمان هستند که واقعی نیست. بعد همه فکر می کنند این بودن احتمالا واقعی تر از بودن در بیداری است. این است که با خوابهایی که یادشان مانده تصمیم می گیرند. تعبیرش می کنند. انگار آینده شان است. انگار دنیایی دیگر است که لابد بهتر از این دنیای واقعی است. دنیای بیداری.

این روزها کم می خوابم. نه اینکه خوابم نبرد. از خواب مهم دارم. انگار به زندگی دنیای خواب هیچ اعتقادی نداشته باشم. چرا باید بخوابم وقتی می توانم بیدار باشم؟من دنیای خواب را - که احتمالا نه از دنیای بیداری واقعی تر است و نه غیر واقعی تر دوست ندارم- من در دنیای خوابم ، من نیستم. منی که  هیچ چیز یادش نمی ماند من نیست... نام ندارد. گذشته ندارد. آینده ندارد.

کاش می شد نخوابید....

لینک
۱۳۸۸/٢/٢ - نیلوفر