این نیز ...   

این نیز بگذرد نازنین ...

این نیز بگذرد

تو قوی باش و پاک باش و ببخش ...

آنقدر ببخش که همه خلع سلاح شوند ...

حافظ بخوان. بارها:

چنان نماند

چنین نیز نخواهد ماند ...

لینک
۱۳۸۸/۳/۳۱ - نیلوفر

   نبودن   

یک هفته نبودم.

١-شنبه عصر با دلی پر آشوب تهران را ترک کردم. نشسته بودم توی هواپیما... برای اولین بار مونیتور روبرویم خاموش بود. فیلم نمی دیدم. سرم را چسبانده بوم به شیشه و طلوع خورشید را نگاه می کردم. حیران بودم و گنگ. سفرم احتمالا سفر مهمی بود. به سفر فکر نمیکردم. به عصر شنبه فکر می کردم که میدان ونک را دویده بودم سمت خانه . که قلبم تند تند زده بود. که در را محکم بسته بودم پشت سرم و تکیه داده بودم به در . نشسته بودم روی زمین و بی اختیار با صدای بلند بغضم ترکیده بود. تنها. حالاتوی هواپیما بودم. به اشکهام فکر می کردم و به اینکه چطور شد چنین سخت و بلند گریستم؟ به میدان ونک فکر میکردم و چشمهام را می بستم.

٢-هتل، کوچک است و پر از ایرانی. مثل من. همگی به یک مقصود اینجاییم. همگی گیج و حیران و نگرانیم. لابی کوچک هتل انترنت وایرلس دارد. و یک تلویزیون کوچک. اخبار را با ولعی توصیف نشدنی فرو می دهیم. لپ تاپها همه روشن است. بحث می کنیم. داد می زنیم. نگرانیم. وسیله ارتباطیمان با خانواده هاقطع است. می زنم بیرون. شب است. تاریک. هوا بی نظیر است. نسیم خنک دارد. می روم لب دریا. دریا آرام است. شنها سرد. کفشها را در می اورم. انگشهایم را توی شنها فرو میکنم. می نشینم. پاها را توی سینه جمع می کنم

٣-در شهر ساحلی ای که هستم مردم شبها توی خیابانها تابستانشان را جشن می گیرند. جوانند. بی خیال و بی خبر. تصمیم می گیریم همگی برویم بیرون. از لابی هتل و اینترنت وایرلس و تلفنهایی که مدام قطع می شود، از اینده های نا معلوم و تصمیم های متزلزل و دلشوره ها و خوشحالیهای تک و توک خسته شده ایم. آرام در خیابانهای ساحلی شلوغ قدم می زنیم. صدای موسیقیها بلند است.  روبروی یکی از این شلوغی ها می ایستیم. جوانها دختر و پسر بی خیال بالاو پایین می پرند. ما ، اما مبهوت شده ایم:  درست پشت سر جوانها، یک تلویزیون بزرگ ال سی دی هست که ایران را نشان می دهد. جوانهای ایرانی را نشان می دهد. دخترهایی که صورتهایشان را پوشانده اند دستهایشان را با نوارهای رنگی دور انگشتها به نشانه پیروزی بالا آورده اند. درست زیر این تصویر، دخترهای جوان دیگری در این گوشه دنیا بالا و پایین می پرند... ما با ولع ازاین صحنه عکس می گیریم... در حالی که چشمهایمان بی اختیار تر شده است...

۴-مرد می پرسد نمی ترسی داری برمی گردی؟ می گویم منظورت خانه  ام است؟

۵-برگشته ام. حال دلم آرام گرفته است. گرچه هنوز نمی توانم درست بفهمم توی این یک هفته چه اتفاقی در سرزمینم افتاده است. ولی خوب می دانم مردمان سرزمینم را بیشتر از گذشته دوست دارم. انگار وقتی که نباشی بیشتر می فهمی چقدر خوبند و چقدر بزرگند و چقدر مثل تو اند. ما باهم بزرگ شدیم... گاهی یادمان می رود ولی روزهایی مثل این روزها  کافیند برای اینکه یادمان بیاورند که واقعا بزرگ شده ایم.

لینک
۱۳۸۸/۳/٢٩ - نیلوفر

   نوشتم ؟   

باید بنویسم. از "درباره الی ..." که بی نظیر بود همانقدر که می گفتند بی نظیر بود . بیشتر...  اگر اینروزهای سینمای ایران اصغر فرهادی رانداشت چه می شد؟ این روزهای جامعه ایران اگر "درباره الی ..." را نداشت چه می شد؟ باید بنویسم که درباره الی ، احمد، سپیده، امیر ، شهره و ... چه فکر می کنم ... باید بنویسم که چقدر درباره همه شان قضاوت میکنم و چقدر ترسناک است این چنین دیدن خود خودت روی پرده سینما... ترسناک ...

باید بنویسم ... از "خاک غریب" جومپا لاهیری که بد بود ولی همچنان به سرعت خواندمش. که بدبود ولی هنوز فکرش را میکنم.

باید بنویسم.. باز هم از مردم شهرم بنویسم.از دل دل کردنهایشان. از نگاههای پر از عمقشان. از سرایدار که طرفدار یک کاندیدا بود و در هیاهوی این خیابانها گیج شده بود مردم چه می گویند پس؟ از دم صبحهاکه خیابان پوشیده از کاغذ بود و رفتگرها آرام جارو می زددنشان . از ستاد یک کاندیدانزدیک خانه که مدام "وطنم وطنم وطنم" پخش می شداز بلند گوهاش یا " سر اومد زمستون " . از دخترهای چادری و دخترهای با مانتوهای  تنگ کوتاه که  کنار هم درست وقتی می خواند " گل گل گل آفتابو می کارن" کنار خیابان به هم علامت پیروزی نشان می دادند.

باید بنویسم از دیروز که شهر ساکت بود. هیچ کس تخلفی نمیکرد. باید بنویسم که هنوز ازاین روزها حیرت زده ام. از مردم دوستداشتنی شهرم حیرت زده ام.

باید بنویسم از "سفر به انتهای شب" شاهکار "سلین" که دوباره خواندمش و بی نظیر بود.

بایدبنویسم... وقت  نیست ، دور خودم میچرخم. چمدانم را می بندم. عازم سفرم. چند روزی نیستم. خوب که فکرش را میکنم این سفر برای خودش در خیلی زمینه ها یک اولین است. احتمالا شروع یک اتفاق عجیب است. اتفاقی که هنوز درست نمی شناسمش.

می خواهم ازاین اتفاق بنویسم.. از اتفاقهایی که تند تند این روزها درو و برم افتاده است، خودم باعث بانیشان بوده ام ، و حیرانم که چطور اینطور آرام نظاره گرنشانم... هیجان زده  آیند ه ام ...گاهی فکر میکنم حقیقتا نمی خواهم جواب این سوال را بدانم: " فردا چه خواهد شد؟" این سردرگمی گرچه هنوز برایم کمی پر اضطراب است ولی عمیقا دوستش دارم.. انگار مطمئن باشم زندگیم تامدتهاقرار نیست هیچ جوری به روزمرگی برسد... آن روزمرگی که از دوران نوجوانی ازش گریزان بودیم... من و دوستهای دبیرستان ...

خواهم نوشت.. از همه اینها خواهم نوشت... شاید همین الان هم نوشتم ... نوشتم؟

لینک
۱۳۸۸/۳/٢٢ - نیلوفر

   نوشتن این روزها   

پدرم می گفت : " تو روزهای انقلاب نبودی که ببینی مردم چطور باهم مهربان شده بودند.  چطور همدیگر را بی هیچ چون و چرایی دوست داشتند. " پدرم لبخندمی زند و میگوید: " شاید یک هفته بودیادو هفته . ولی روزهای استثنایی ای بود. مردم مدام می خواستند به هم کمک کنند. اگر دو نفرشان باهم تصادف می کردند، نیاز به پلیس نبود... پیاده می شدند به همیدگر لبخندمی زدند و حتی گاهی در آغوش میکشیدند و می رفتند.یک شور جمعی، هدف مشترک، حس عظیمی بود که باعث می شد آدمها یک جور دیگر بشوند. "

من امروز به چشم خودم چنین صحنه ای را دیدم. دیدم در هیاهوی خیابان محبوب شهرم، در میان آدمهایی که دو سوی خیابان ایستاده بودند و شعار می دادند، یک پژوی مشکی رنگ پر از عکس و پوستر از یک کاندیداحواسش نبود و پیچید جلوی یک موتوی با سه سرنشین پوشیده شده با عکس یک کاندیدای دیگر و پرچم ایران.موتوریها پخش زمین شدند. سرنشینان پژو پایین آمدند. دست موتوریها را گرفتند. همگی به هم لبخند زدند.صورت هم دیگر را بوسیدند. سوار شدند و رفتند. پژو برای کاندیدای خودش بوق زد، موتوری برای کاندیدای خودش.

پدرم می گوید روزگار آن مهربانی و شور کوتاه بود. می دانم روزگار این مهربانی و شور هم کوتاه است.

مدتهاست مطالعه واکنشهای اجتماعی مهمترین علاقه زندگیم شده است. همیشه فکر می کنم جامعه در کل، پیچیده ترین موضوع جهان است. همیشه وقتی اطارفیان جمله هایی از این دست می گویند: " مردم بی فرهنگمون" ، " لیاقتمون همینه " و ... فکر میکنم که پویایی یک انسان  در برابر یک جامعه هیچ است. احتمالاآن چیزی کهاسمش را عقلانیت گذاشته ایم در مورد بعضی انسانهای خاص که فکر می کنند، بالاتر است از عقلانیت جامعه ولی جامعه پدیده ای شگفت انگیز و بینهایت پیچیده است.

هنوز هم گمان می کنم داستان و ادبیات داستانی شاید تنها راه شناخت این پدیده باشد آن هم همیشه از خودجامعه عقب است. عقب تر هست ولی به گمان من نزدیکترین است به جامعه. دلم میخواد  کسی این روزها رابنویسد ...فردا که شور و هیجان پایان گرفت با هر نتیجه ای ، حرکتهای اجتماعی را بایددر داستانها خواند، دانست تا فراموششان نکرد. آروزی خواندن داستان این روزهایمان را دارم ... همانطور که هنوز آرزوی خواندن داستانی را دارم درباره انقلاب.

این نوشته سنا پور هم در همین زمینه خواندنی است .

لینک
۱۳۸۸/۳/۱۸ - نیلوفر

   تهران در شور و هیاهو   

خیابان ایران زمین - نرسیده به بازارچه گلستان ساعت ١٠ شب

پسرها در ماشین بزرگ شاسی بلندشان با عکسهای رئیس جمهور و پرچمهای ایران داد و فریاد میکنند. دخترها با روبانها و شالهای سبز از پیاده رو رد می شوند. حتی لای موهایشان هم روبان سبز بافته اند. پیاده رو پر از آدم است. ماشینها تاچشم کار می کند پشت سر هم  ردیف شده اند. صدای موسیقی و بوق و داد و آواز ازهمه جا بلند است.  دخترها جلوی ماشین پسرها می ایستند. فریاد می زنند: چقدر بهت بدم رای ات رو عوض کنی؟ پسرها از ماشین فریاد می زنند: اگه پول داشتی که الان ماشین سوار بودی پیاده نبودی ....

میدان ونک  ساعت ۶ بعدالظهر

دخترک آکاردئون می نوازد. سلطان قلبها را می نوازد. دست و پا و صورتش سیاه است. مانتوی خاکستریش پاره. مردم تند تند می گذرند. با نوازهای سبز رنگ دور مچهایشان. روی بند کیفشان. همدیگر را که ازدور می بینند لبخند می زنند . آن طرفیها هم هستند. یک روزنامه کوچک دست مردم میدهند. مردم می خوانند. لبخند می زنند. دختر بلند تر می نوازد. می خواند  ...."یه دل می گه برم برم ...یه دلم میگه نرم نرم "

 شرکت مهندسی ما - ساعت نهار

دختر با عصبانیت از آمارهای دروغ حرف میز ند. آن یکی اس ام اسهایی که مدام برایش زده می شود را بلند بلند می خواند. دیگری می گوید وقتی فیلم پرفروشمون اخراجیهای ٢ باشه معلومه که ماها اقلیتیم. مرد آبدارچی چای می آورد. بچه ها دوره اش میکنند. خیالشان بابت رنگش که راحت می شود ولش می کنند. هنوز از در بیرون نرفته دوباره می پرسند: محله های شما چی؟ همه نظر شما رودارند؟ جواب می دهد که نه .

 ****

درست نمی دانم ...نمیفهمم این روزها در شهرم چه خبر است. آدمهای اطرافم رادرست نمی شناسم ... گاهی از حرفهایشان به شور می آیم و گاهی از استدلالهایشان آنقدر عصبانی می شوم که دندانهایم را به هم فشار می دهم... ولی یک چیز رامی دانم ... شهرم مثل همیشه نیست ... شهرم دوست داشتنی تر شده است... شهرم پر از آدمهایی شده است که با هم حرف می زنند... گاهی حتی فکر می کنند و بعد حرف می زنند... این روزها ایمیلهاو اس ام اسهای انتخاباتی تمامی ندارد. هیجان انگیزترینشان راصبح امروز گرفتم از چندین نفر. از قول چرچیل نوشته بودند که سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است. من ولی فکر می کنم ساده ترین کار دنیا پیشرفت است.جلویش را نمیتوانی بگیری... خودش بی هیچ نقشه و برنامه ای اتفاق می افتد...  حتی اگر کسی محکوم نشود. و ما چون این روزها با هم حرف می زنیم ، از دست هم حرص می خوریم و لبهایمان رابه هم فشار میدهیم رو به جلو حرکت میکنیم...

لینک
۱۳۸۸/۳/۱٧ - نیلوفر

   آینده   

پسر بچه ها ، با صورتهای سیاه و پاکتهای فال حافظ توی دستهایشان سرچهارراه ایستاده اند. یکیشان گل هم دارد. آن دوتای دیگر با صدای کشدار ترحم برانگیز میگویند: یه فال می خری؟یکی بزگ تر است. بلندقد و ترکه ای است. ١٠ سالش حتما هست... آن یکی کوچک است . لپ هاش آنقدرهست که دلت بخواهد توی دستهات فشار بدهی.  

قدیم ترها وقتی میدیدمشان فکر میکردم به اینکه آیا تابه حال حافظ خوانده اند؟ سواد که شاید نداشته باشند احتمالا.. ایا کسی تابه حال برایشان حافظ خوانده است؟ امروز اما همگیشان پارچه های سبز بسته اند دور پیشانیهایشان. روبانهای سبز بسته اند درو دستهایشان... زیاد نیاز ندارد فکر کنی .... احتمالایکی از همین ماشینهای گذری برایشان بسته است. بچه ها ذوق زده اند . از هیجان بوق ماشینها و شور چهار راه هیجان زده اند . صدایشان هنوز کشدار است ولی... یه فال می خری؟ من مثل همیشه نگاهشان نمی کنم... بی هیچ حرکتی روبرو را نگاه میکنم ... پسرک بزگ تر عصبانی  فحشم می دهد... دور می شود . از پشت سر نگاهش میکنم. توی آینه ماشین. پاکتهای فال توی دستانش است .. آینده را  با شعر حافظ پیش بینی می کند... با سربند سبز و روبان سبز و بدون سواد.   اینده او را اما من پیش بینی می کنم ...

لینک
۱۳۸۸/۳/۱٥ - نیلوفر

       

کوتاه از انتخابات

شاید شما فریبرز را نشناسید(مطمئنم قدیم تر اینجا معرفی اش کرده ام) ولی من میخواهم بگویم یکی از کوشاترین و پر انرژی ترین فعالین انتخابت این روزها همین فریبرز ماست.فریبرز در حقیقت پرینتر سیاه و سفید لیزری بخش ماست. اینکه چرااسمش را گذاشته ایم فریبرز حقیقتا حکایت پیچیده ای ندارد جز اینکه قیافه اش شبیه یک فریبرز است . فریبرز این روزها به صورت نیمه یواشکی و دور از چشم روسا  ایمیلهای فورواردی انتخابات را در حمایت کاندیداها، دلایلشان، رای دادن یا رای ندادن پرینت می گیرد تا مدرکی بشود که بچه های  همکار که به وسیله آن دوستان و خانواده هایشان را راضی به رای دادن بکنند.

این  نوشته را درباره انتخابات دوست دارم. این حرف زدن با یکدیگر را بدون دعوا دوست دارم. انتخابات قدیم تر ها برایم یک اتفاق سیاسی/هیجانی بود. این روزها برایم یک پدیده اجتماعی است. دوست دارم گوشه ای بنشینم جامعه ام را خوب نگاه کنم . از شورش لذت ببرم و ازتصمیماتش حیرت زده بشوم.

***

عصرانه

باران امروز عصر ،‌همان چند دقیقه تند . تندکوبیدنها، همه چیز را شست و برد ...

***

غربی/شرقی

این روزها یک عالم داستان کوتاه آمریکایی خوانده ام. مشخصه همگیشان تنهایی عمیق است.... ولی جنس تنهایی اش پر سوز و گداز نیست. بی خیال و چموش و طلبکار است. داستانهای کوتاه شرقی این روزها اما عمیق که بشوی درباره پیچیدگی روابط انسانی است در تقابل سنت و مدرنیته.این روزها به این فکر میکنم که آیا انسان غربی و انسان شرقی باهم فرق دارند؟

لینک
۱۳۸۸/۳/۱۳ - نیلوفر

   یک سال   

درست یک سال از جدایی من می گذرد.

یک سالی که بی هیچ زیاده گویی از بهترین سالهای زندگیم بوده است. منظورم این نیست که زندگی بدی داشتم و چون تمام شد الان خوشبختم. نه ... زندگی سابق من ، به شواهد همین وبلاگ و همه انها که می شناسندم ، زندگی شیرینی بود که ایده آل نبود ..بدیهای زیادی داشت و خوبیهای زیادی هم.. این یک سال باعث شد بفهمم اماشیرینی زندگی حقیقتابه این بستگی ندارد که کجای دنیاایستاده باشی و چه کار کنی و چه آرزوهایی داشته باشی. شیرینی زندگی ، همان چیزی که اسمش راخوشبختی گذاشته ایم و در جستجویش می دویم ربطی به این چیزهاندارد. انگار درون خود توست که اتفاق می افتد. این یک سال باعث شد بفهمم واقع بین بودن اصلا آنقدر ها که به نظر می رسد سخت نیست... برعکس خیلی هم ارامش بخش است. انگار کلید در گنجه ای  که توش خوشبختی راگذاشته اند فقط یک چیز است . دو تا جمله که این روزها با همه وجودم حسش کرده ام ، آنقدر به دوستانم گفته ام که از دوباره گفتنش خنده ام میگیرد. توی آن گنچه قدیمی لوحی هست که روش نوشته :

"زندگی را هرچقدر سخت بگیری، سخت است.

جدی باش. ولی بدان زندگی آنقدر ها هم جدی نیست. "

موقع کار و تلاش جدی بودن باعث خوشبختی است. موقع دوست داشتن، محبت کردن، قضاوت کردن، و راست و صادق بودن باید جدی جدی باشیم تا لذت زندگی راحس کنیم. ولی زندگی به خودی خود آنقدر ها هم چیز جدی ای نیست. یک فیلم دوست داشتنی است که بالاو پایینهای خودش را دارد. شکستها و سختیها و تنهاییها و دلنگرانیها و دل شکستنها آنقدر هاهم جدی نیست. حتی شادیها و میهمانیها و عروسی ها و تولدها همآنقدر ها جدی نیست. زندگی بیشتر شبیه بازی است. یک فیلم هیجان انگیز. که گاهی گداری هم حوصله سر بر می شود. وقتی زندگی رادوست داشتی توی تلاش کردنش جدی بودی ولی خودش را کلا خیلی جدی نگرفتی ارزشهای ذهنیت فرق میکند. دیگر برایت مهم نیست اگر کسی دلت را شکست . اگر عزیز رااز دست دادی یا کسی سرت کلاه گذاشت. این چیزها حقیقتا آنقدرها هم مهم نیستند. اتفاقهایید که می گذرند. اگر سخت بگیری ، سخت می گذرند و اگر ساده بگیری ساده می گذرند. انگار از خودشان هویتی نداشته باشند.همیشه هستند. همیشه زندگی آنطوری نیست که تو دلت می خواهد باشد. ولی هیجان همه لحظه هاش به همین است که نمی دانی بعدش چه می شود. زندگی من تو ی این یک سال شبیه قصه هایی است که شهرزاد برای پادشاه تعریف می کرد. هیجان انگیز است، تمام نمی شودو تو مدام می خواهی به جلوتر برود  ولی قصه است. بزرگترین قصه جهان، قصه خود ماست . همانقدر که قصه های تاریخ تمدن بشریت جدی و حقیقی هستند، این قصه هاهم هستند.

درست یک سال گذشته است. می دانم دلایل خوشحالی اکنونم رابیشتر از همه مدیون پدر و مادرم هستم.  کمکم کردند ، بی هیچ منتی ، که تنهازندگی کنم، پدرم در جامعه ای که توش برای یک دختر تنها مثل من می توانی خیلی سخت بگیری سخت نگرفت. جدی بود ولی سخت نگرفت. و من همه اتفاقات خوب این یک سال را مدیون آرامشی هستم که توی این خانه و زندگی تنهایی داشته ام.آدمهای تازه بی نظیری پا به زندگیم گذاشته اند که حضورشان برایم قسمتی ازشیرینی همان بازی زندگی است. انگار زندگی همان ادامه قایم موشک های بچگی هاباشد. بازیهایی که برایمان خیلی جدی بودند ولی ته دلمان آنقدر هاهم سخت نمی گرفتیمشان. نهایتابازی بودند.

توی این یک سال زیادکار کرده ام. بعضی از روزها بیش از ١٢ ساعت. در کنارش کارهای جانبی بیشمار دیگری هم. امسال بیشتر از همیشه فهمیدم جوهر زندگی کار است. باعث خوشبختی نه استراحت و تنبلی که کار مداوم است. کاریکه دوستش داشته باشی و ازش لذت ببری.می دانم یکی از مهمترین دلایل این حس سرخوشی امسالم از کارم بوده است. از دوستان بی نظیری که هم دوستند هم همکارهم رئیس. از ساعتهای طولانی که با خستگی در کنار هم کاری را به نتیجه رسانده ایم . اینها نشانه های خوشبختی است. مطمئن باشیدآن حس شیرین بعد از یک کار طولانی هر چقدر هم که خسته شده باشید باهیچ حسی قابل مقایسه نیست.

یک سال پیش که زندگی سابقم ازهم پاشید، همه فکر میکردندجامعه ما،ایران، هنوز آنقدرها سنتی هست که توش یک زن مثل من مجبور باشد غصه بخورد و باجامعه و قضاوتهاش در بیفتد. ولی من امروز با افتخار می گویم تجربه یک ساله ام به من ثابت کرد  جامعه ما ، حداقل دران قسمتیاز جامعهکهمن درگیرش هستم، خیلی بزرگ تر و عمیق تر از انی است که فکر می کنیم. کافی است سکان زندگی در دستان خودت باشد. استقلال شخصیت و زندگی ات را  پیداکنی. برای خودت و آنچه هستی احترام قائل باشی و ازهمه مهتر اینکه خودت را دوست داشته باشی و دیگران را هم . مهربان باشی و زود ببخشی. فراموش کنی. سخت نگیری ولی در تلاش جدی باشی. جامعه دوستت خواهد داشت و کمکت خواهد کرد. سدی جلوی پات نخواهد بود که پله خواهد شد برای بالا رفتنت.

دلم می خواست از تجربه یک ساله ام بنویسم. برای زنان سرزمینم بنویسم. که یادشان نرود جامعه در دراز مدت آن قضاوتی رادرباره تان خواهد کرد که خودتان درباره خودتان می کنید. آنقدر دست و پایتان را باز خواهد گذاشت که خودتان برایش تلاش کنید. همه کاری امکان دارد. کلید در گنجه خوشبتی همان است که گفتم. جدی باش ولی سخت نگیر.

لینک
۱۳۸۸/۳/۱۳ - نیلوفر

   سه گانه خاص من   

١-

خداوند انسان را آفرید ، چون قصه شنیدن را خیلی دوست داشت .

یک ضرب المثل آفریقایی

****

٢-

کار جدید "ترانه های جنوب" مال  سهیل نفیسی را گوش کنید... آدم دلش می خواهد آهنگهاش تمام نشود . متن شعرها با آن گویش خاص به طرز غریبی خیلی خوب روی گیتار نشسته است. این روزها همه سی دی فروشیها آلبومش را دارند .

****

٣-

صدای موسیقی را خواهم شناخت ... وقتی تو بنوازیش ... کجایی؟

****

سه گانه امروزم به هم مرتبط است ... ربطشان را ولی کسی نمی داند ... راز کوچک من است...

 

پی نوشت بی ربط:

آلیس مونرو ، نویسنده کانادایی ،بوکر سال ٢٠٠٩ را برد . اینجا.  مجموعه داستان فرار ازاو به فارسی ترجمه شده(کار مژده دقیقی است). خواندنی است.

 

لینک
۱۳۸۸/۳/٩ - نیلوفر

   شبهای من   

عاشق شبهای تنهاییم توی این خانه ام. برای خودم برنامه های دلخواه خودم را دارم. کارهایی که حقیقتا برایم لذت بخش ترین قسمتهای زندگی است. مثلا سیدی های فرندز* تکراریم را میگذارم یا فرض کنید دختران گیلمور** را . صدای تلویزیون را کمی بلند میکنم، بعد روی کاناپه دراز میکشم وکتاب میخوانم. گاهی کتاب را پایین می آورم و به دیالوگهای تکراری ای که کاملا حفظ هستمشان می خندم. این برای زمانهای رمان خوانی ام است.  اگر بخواهم چیز جدی تر بخوانم، از آنها که مجبوری یادداشت برداری و قضیه به صورت افقی دراز کشیده روی کاناپه شدنی نیست ، آن وقت می نشینم روی تخت ، کاغذها را دور برم پخش و پلا می کنم . آیتیون روی کامپیوتر را میگذارم برای خودش به صورت تصادفی آهنگ پخش کند.  ساعت انگار برایم مهم نباشد... انگار گذر زمان توی این شبهای خاص من ربطی به دنیای واقعی ندارد. سه نیمه شب؟ چهار؟ بعد گاهی بلد می شوم از روی کاناپه یا روی تخت ، کامپیوتر یا تلویزیون را خاموش می کنم، یک چای تازه برای خودم دم میکنم، چای که آماده شد، لیوان را می گیرم تویدستم، همهچراغها را خاموش می کنم، توی سالن روشن خانه قدم می زنم. آرام. مهتاب می تابد توی خانه . هر ساعتی از نیمه شب که باشد. چراغهای خیابان هم نورشان روشنی می دهد . بعدمی ایستم لب پنجره و بازش میکنم. آرنجم  رامی گذارم روی لبه پنجره . چای را نم نم به لبهایم می زنم. شب تهران را نگاه می کنم. چراغهای تک و توک روشن را. ماشینهایی که تند یا یواش می گذرند . رفتگرهایی که آرام جارو می کشند. تک و توک آدمهایی که پیاده، تنهاو در فکر ساعت سه بعد ازنیمه شب توی خیابان پیاده راه می روند.... بعد باخودم فکر می کنم. هوای بهاری شبانه را بلندو عمیق فرو می دهم

* FRIENDS

**GILMORE GIRLS

*****

می دانم کم نوشته ام این روزها ...  یک جورهایی شرمنده همه کسانی که به اینجا سر می زنند و دست خالی برمیگردند هستم ... از من ناامید نشوید! بازهم سربزنید! بیشتر می نویسم!

لینک
۱۳۸۸/۳/۸ - نیلوفر

   دروغ -1   

این روزها زیاد پرسیده ام از اطرافیانم این را:

"اگر قرار باشد مردمان زمانه ات را در سرزمینت بنویسی، دردشان را بنویسی، عمیق ترین مشکلشان را بنویسی ، نوشته ات درباره چه خواهد بود؟ "

جالب نیست که تا به اینجا اکثریت یک جور جواب داده اند؟ کمی ابروهایشان رابالاداده اند، لبخند کمرنگی زده اند و گفته اند: " دروغ"

دو سه نفری گفتند: " دورویی و ریا" و سه چهار نفری گفتند: "تازه به دوران رسیدگی"

خوب که بنگری، همه اینها توصیف دقیق تر همان "دروغ" است. آدمهای پیچیده ، چند لایه و مرموزی که اطرافمان هستند و خودمان هم جزئی ازآنهاییم .آدمهایی که شناختشان از عهده خودشان هم بر نمی آید چهرسد به جامعه شناس. انگار هر لایه را راکه کنار بزنی لایه زیری محکم تر و پر ریاتر خودنمایی می کند.

قانون نانوشته زندگیهایمان این است: چنان نباش که مینمایی. یا بهتر بگوییم: چنان بنما که نیستی. بزرگترها به دوروییهایمان رنگ و لعاب بیشتر می دهند. نصیحتهایشان این است:" آدم همه چیز رو به همه کس نمی گه"  ، "چه لزومی داره حالا راستش رو بدونن؟" ، " تا دقیقه اخر به هیچ کس هیچی نگو"، "خوب و خوش اگه هستی به کسی نگو بدت رو می خوان اون وقت"، " کسی دلش برای تو نسوخته، دنبال منافع خودتباش"

از دورویی که بگذریم ، این چیزی که"تازه به دوران رسیدگی " هم میخوانیمش پایه هاش دروغ است. باهمان دروغها، چند لایه بودنها، پنهان کردنها، بالا می رویم، فرایند بالا رفتنمان گرچه سریع است ولی طاقت فرساست. دورو بودن، مدام دروغ گفتن، آرامش خاطرت را می گیرد، زندگیت را پر از بدبینی و شک و غصه های پوشانده شده می کند. این است که وقتی به بالا رسیدی ،‌ برای حفظ جایگاهت بیشتر دروغ میگویی، بدبینیت اوج میگیرد، ضعفهایت آزارت می دهد و برای پنهان کردنشان دورور تر می شوی، پنهان کار تر، آرامشت باز هم کمتر می شود، عذابت بیشتر و دروغهات بیشتر می شود....

ادامه دارد...

***

هر سال سوم خرداد با خودم فکر میکنم کسی بالاخره داستان خرمشهر را خواهد نوشت؟

انگار قصه هایی که راست راست است و توش دروغ نیست بترساندمان... کسی خواهد نوشت؟

 

لینک
۱۳۸۸/۳/۳ - نیلوفر

   قصه شدن   

روی نیمکت پارک که نشسته ای ،‌ آدمها که آرام و سر به زیر، پر هیاهو و شلوغ،غمگین و تنها ، با قصه های پر هیجان زندگیهایشان ازکنارت می گذرند، و خورشید از لابلای برگهای درخت به روت می تابند؛ باید سرت را بلندکنی، گردنت را خم کنی، بالا را نگاه کنی، نگاه سنگین آدمهای گذران را به روی خودت حس کنی، انگار که با همین بالا را نگاه کردن، آفتاب را دزدکی دید زدن، جزئی بشوی از همه این قصه ها که از کنارت می گذرند، یک نفس عمیق بکشی و به آینده و گذشته فکر نکنی.... جزئی بشوی از درخت و آفتاب و برگ و بهار و پارک. جزئی بشوی از قصه امروز مردم شهرت...

 

لینک
۱۳۸۸/۳/۱ - نیلوفر