زن ایرانی- قسمت دوم   

احتمالا مانی حقیقی و اصغر فرهادی وقتی درباره سپیده حرف می زدند  کلی یاد  نوشتن مینا* افتاده اند. وقتی مینا را برپرده سینمادیدم فکر کردم که چقدر شبیه همه زنان ایرانی هم طبقه من است. دقیقا یک زن سی ساله ایرانی تحصیل کرده. جالب بود وقتی بسیاری از  همین زنان شباهت عمیق خودشان را بامینا نمی دیدند. انکارش می کردند.  شاید درک افسردگی طاهره برایشان نزدیک تر بود. به هر حال طاهره از مینا  سنتی تر بود. زنان ایرانی هم طبقه من گرچه عمیقا طاهره را می فهمیدند ولی هنوز ظواهری از وجود طاهره بود که بتوانند او را و در نتیجه غمش را از خودشان جدا کنند. ولی مینا این طور نبود. تا مدتها بعد از دیدن کنعان بیشتز از آنکه به مینا فکر کنم به واکنش "زن ایرانی" در برابر مینا فکر می کردم.زنان زیادی را دیدم که اصلا سرگشتگی مینا را درک نمی کردند. به نظرشان میآمد "خوشی زده زیر دلش" . این حس در واکنشهایشان نسبت به طاهره نبود. وقتی مینا توی ماشین به مرتضی می گفت: نمیخوام کسی نگرانم باشه . نمیخوام کسی توی خونه انتظارم رو بکشه ، زن ایرانی طبقه متوسط بیننده می گفت : یعنی چی؟ گرچه درانتها مینا هم برای ماندن همان کارت طاهره را  بازی میکند. این بار ولی به جای استخاره نذر میکند. مینا اصلا سنتی نیست. خیلی مدرن است . ولی نذر میکندو می ماند.

دقیقا نمیدانم اصغر فرهادی وقتی سپیده را می نوشته چقدر به واکنش زن ایرانی به طاهره و مینا فکر کرده بوده ولی سپیده دقیقا آن زنی است که توی سالن سینما نشسته و برای تنهایی طاهره قطره اشکی می ریزد بی آنکه زیاد به روی خودش بیاورد که از فیلم خوشش آمده و خیلی سریع مینارا محکوم می کند و با صدای بلند می گوید: بی سر و ته بود.

سپیده**

سپیده زیباست. باهوش است. باعرضه است. باسواداست. حقوق خوانده. احتمالاکار نمی کند یااگر هم کارکند کار مهم اجتماعی ای ندارد. شخصیت سپیده نه در جامعه کاری که در خانواده تعریف شده است. ولی سپیده یک زن خانه دار نیست. شاید اصلا خانه داریش خوب هم نباشد. مادر است. دخترکش رابیشتر از همه چیز دوست دارد ولی از چهار چوبهای مادر بودن هم فرار میکند. به گفته امیر شوهرش همه برنامه ریزیهای جمع دوستانه و خانوادگی با سپیده است. برای همه همه کار می کند. بلیط هواپیما می گیرد ، ویلا رزور می کند، زن پیدا می کند.... سپیده زن خانه درای است که با تمام وجود سعی می کند خانه دار نباشد. توی تونل جیغ می زند. در جمع دوستانه تنها زنی است که رابطه اش با مردها و زنهای جمع یکسان است. با مردها بیشتر از زنها شوخی می کند، پاترول سوار می شود. رانندگی است خوب است. وظایف زنانه آشپزی و خرید و آش رشته و انواع مسائل آموزشی کودکش رابه سرعت اداره می کند و کلی هم وقت اضافه دارد که زندگی اجتماعی غیر جدی خودش را داشته باشد. سپیده ، طاهره ای است که مسیرش را برعکس طاهره شخصا انتخاب کرده است و محکم هم سر انتخابش ایستاده است. ایا  این ممکن نیست که سپیده در دوران دانشجویی عاشق احمد، همکلاسی اش بوده باشد؟ چرا سپیده زن احمد نشده است؟ به وضوح مشخص است که امیر ، شوهر سپیده ، از بقیه مردهای جمع بزگتر و احتمالا پولدار تر است. سپیده آگاهانه با مردی ازدواج کرده که عاشقش نبوده است. کسی هم او را مجبور به این ازدواج نکرده است. سپیده کاملا آگاهانه تصمیم گرفته که به عشق اعتنایی نکند. بت زن بودن سپیده دیگر زری نیست. او از زری بودن تنها طاهره بودن مادرش را فهمیده است. سپیده مینا هم نیست. آرمان بزرگی ندارد. حتی از وضعیت کنونی اش شکایتی هم ندارد. انگار وقتی زن باشی و تصمیم بگیری عشق را جدی نگیری زندگی آنقدر هاهم سخت نیست.  چرا سپیده اصرار دارد الی احمدی را انتخاب کند که حالا موقعیت اجتماعیش خوب است؟چرا به سرعت چشمش رابه روی نامزدداشتن الی می بندد؟ سپیده به ازدواج برای زن اعتقاد راسخ دارد ولی به عشق اصلا. الی برای خوشبختی باید شوهر کند. یک معلم مهدکودک بی شوهر راباید عاقب به خیر کرد. اصلا چراباید زنی بی شوهر خوش و خرم بگردد و بقیه اسیر بچه و شوهر باشند؟ ازآن طرف جامعه ایرانی زن را بدون شوهر شکست خورده و لایق ترحم می بیند. پس باید با بهترین کسی که میتوانی ازدواج کنی این یک پیروزی مهم در زندگی است.ولی شوهر کردن ربطی به عاشقی ندارد. قرار است بچه دار شوی، خانواده داشته باشی تاخودت حس کنی موفق شده ای. ولی قرار نیست زندگی خانوادگیت  عمق داشته باشد. قرارنیست مادر بی نظیری باشی یا همسر بی نظیری. هیچ هم تصمیم نداری پشت و پناه شوهر و خانواده ات باشی.مدتهاست که به این نتیجه رسیده ای که مردها ارزشش راندارند. تو خودتی با خودخواهی ها و سرگردانیهای خودت. مگر نرفتی دانشکده حقوق و لابد با نمره خوب هم درست راتمام کردی؟ تو که حقوق نخواندی برای اینکه وکیل باشی و به مردم کمک کنی. اینها همه اش کشک است . تو حقوق خواندی چون این یک مرحله از مراحل  زندگی است. بر اساس تعریفی که جامعه متوسطی که تو خودت ساخته ای به وسیله آن میزان موفقت تو رامی سنجید. درست مثل داشتن یک شوهر خوب پولدار تحصیل کرده. ولی جامعه از تو توقع ندارد وکیل موفقی باشی . چه بسا اگر باشی پشت سرت بگوید که مادر یا همسر بدی هستی. یک قفسی دور تو هست که شوهرت ، حتی فرزندت  نمی تواند واردش شود. احتمالا هیچ کدامشان هم علاقه ای به ورود ندارند. از نظر هر سه تای شما زندگی زری واقعی نیست. زندگی طاهره هم احمقانه است. حقیت یعنی زندگی سپیده و امیر.

زن ایرانی که سپیده نماینده اش است به سرعت درباره طاهره و زری قضاوت می کند و تردشان می کند. پشت سر مینا حرف می زند و ابروهایش را برای مینا بالامی اندازد. سپیده افسرده هم نیست. بااینهمه فعالیت اجتماعی  و توانایی هایش سپیده خوب میتواند از پس هر کاری به خوبی بر آید. مثل طاهره نیست که حس عقب ماندگی کند در برابر فرزندش. حتی در به روز بودن از فرزند و شوهرش هم جلوتر است.  ولی اینها همگی شخصی است. ربطی به خانواده ندارد. خانوده وظیفه اش این است که باشد تا سپیده آن شکل پسندیده و تعریف شده زندگی ایرانی را بازی کند .سپیده هم وقتی حال و حوصله داشت نقش زن خانه را بازی می کند. همین.

سپیده مینا را درک نمیکند چون اگر قرار باشد درکش کند پایه زندگی خودش را شکسته است. سپیده طاهره را درک می کند چون مدام به خودش آفرین میگوید که گول عشق و زندگی پر از فداکاری را نخورده و طاهره نشده است. سپیده در برابر طاهره برنده است و در برابر مینا بازنده . سپیده دیگر حتی زری را دوست هم ندارد. زری برای سپیده درک نشدنی است.

مطئن باشید قصدم محکوم کردن سپیده نیست. دارم سعی میکنم زن ایرانی بودن راتعریف کنم .

ادامه دارد...

 

*کارکتر زن فیلم کنعان ساخته مانی حقیقی با بازی ترانه علیدوستی

** خاصیت درباره الی ... این است که گذشته و آینده کاراکترهایش دست من بیننده است. شایدسپیده ای که من در ذهنم ساخته ام با سپیده فرهادی متفاوت باشد ولی من نشانه های فرهادی را از کاراکتر سپیده این طور کنار هم گذاشته ام.

لینک
۱۳۸۸/٤/۳٠ - نیلوفر

   بدون شرح   

توی سینه اش جان ... جان ... جان ،

یه جنگل ستاره داشت

جانش رفت

جانش  ١٨ سال جان بود فقط

کسی یادش ماند ستاره هاش را جمع کند؟

می دانی،

جای ستاره ها زیر خاک نیست...

 

 

لینک
۱۳۸۸/٤/٢۸ - نیلوفر

       

در کتابخانه همه بالاخره یک داستانی از اسماعیل فصیح است. وقتی روزهایی مثل این می رسد که نویسنده ها می روند دلم به این خوش می شود که در کتابخانه ام را باز کنم و مثلا همان شراب خام را در بیاورم یک جایی اش را باز کنم و یادحسی بیفتم که موقع اولین بار خواندنش داشتم... می دانی ، این نویسنده ها نیستند که مهمند، این که کی به دنیا آمدند و کی رفتند یا در زندگیهایشان چه فکر می کردند و چه ها کرده اند.حتی نوشته هایشان مهم نیست. مهم دقیقا خاطره آن حسی است که "تو" در زمان خواندن داستانشان داری... اسماعیل فصیح امروز مرد. اینجا.

***

خرما پزون که می گن اینه ؟!

***

می دانی چقدر دلم می خواهد این صفحات داستان را تند تند رد کنم؟ می دانی چقدر دوست دارم یواشکی صفحه آخر را باز کنم و ببینم آخرش چه می شود؟ تو فکر می کنی قصه چندی هزار ساله ما را پایانی هست؟

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٦ - نیلوفر

   زن ایرانی قسمت اول   

زری

بچه که بودم،همان روزها که در کتابخانه مدرسه سووشون راکشف کردم و توی نمازخانه مدرسه در ساعت تفریح باولع خواندمش مطمئن بودم زری ،نمونه کامل یک زن ایرانی است.زری زیبا بود ، دقیقا نمیدانم چطوری بود ولی می دانم زیبا و ظریف بود با چشمهای مهربان. با  عرضه بود. خانه اش همیشه مرتب و منظم بود. سه تا بچه داشت هم دختر و هم پسر،یکی از دیگری مودب تر و بانمک تر .زری عاشق شوهرش بود. عشاق دیگر هم داشت که از قبل بودند و هنوز هم زری برایشان خواستنی بود ولی زری عاشق یوسف بود و همه خانه شان را عشق بنا کرده بود. هم کمی سنتی بود هم کمی مدرن. عشق به خانوده برایش همه چیز بود ولی شعر را میفهمید، نقاشی را می فهمید، حتی از کارهای زمینداری شوهرش هم سر درمی آورد. درس خوانده بود و با مطالعه که همه این ها را گذاشته بود برای پشتیبانی شوهرش و تربیت بچه هاش و درست کردن خانه ای که توش عشق موج بزند. سر بزنگاه هم اگر بلایی سر شوهرش می امد قوی بود و می ایستاد و همه چیز را اداره می کرد بهتر ازشوهرش بی انکه ذره ای از زنانگی اش یا پاکی اش کم بشود. این بود زری نازنین که خانم دانشور یک روز ١۵ -١۶ سالگی کرد بت زن ایرانی بودن من.

طاهره

بعد خیلی سال بعد ، طاهره* آمد. طاهره همه چیزهای زری را داشت. زیبا بود. سنتی بود . مدرن هم بود. هم دختر داشت و هم پسر. خانه شان عشق داشت. طاهره شعر هم می گفت. باعرضه هم بود.با هوش هم بود.  ولی طاهره زری نبود.طاهره عمق خستگی و درماندگی زن ایرانی بود. با وجودی که فریزر خانه اش پر از مواد غذایی مرتب چیده شده بود و توی کشوهای کابینتها چایهای ایرانی خوش عطر و پولکی کنارهم به ترتیب نظم گرفته بودند، با وجودی که شجاع بود و از سوسک نمی ترسید و تا دیروقت خانه و بچه ها را در آرام ترین و پر ازعشق ترین شرایط ممکن نگهداری می کرد، باوجودی که پاک بود و شاعر بود و احساساتی و غذاهای خوش مزه می پخت و  حتی کمی هم زبان بلد بود، ولی طاهره انچنان حس روزمرگی و بی هودگی فرایش گرفته بود که لوستر خانه در تنهایی شب خیره می شد و اشکهاش بی اختیار روی گونه هاش می غلتید و آرایش صورتش را پاک می کرد. انقدر خسته و بود که حتی عشق هم برایش روزمره بود. نگاه پر محبت شوهر خسته اش برایش کافی نبود.

آیافرقی بود بین یوسف زری  و امیرطاهره؟ یوسف هم برای زری ازمشکلات کارش می گفت و از زری بابت زحمتهاش تشکر می کرد. یوسف مرد مهمی بودکه زن مهربانی پشتش نشسته بود. گاهی در خلوتشان شاید در یک نگاه عشقش را به زری می گفت و همین . امیر طاهره هم دقیقا همین بود. طاهره را و بچه ها را دوست داشت. موفق بود و تازه خیلی بیشتر از یوسف با طاهره حرف می زد. از مشکلات کار می گفت و با او مشورت می کرد. ولی چرازری یک زن خوشبخت و ایده آل ایرانی بود و طاهره یک خانه دار تنهای افسرده ؟ آیا این چیزی که پیرهای فامیل بهش می گویند"قدیم زنها بیشتر اهل زندگی بودند همین است؟"  آیا این مدرنیته ای که درایران هنوز خوب و بد بودنش را کسی نتوانسته کشف کند همین است که زندگی ایده آل زری صد سال پیش را می کند زندگی ملال آور طاهره امروز؟ که آروزهای یک دختر ١۵ ساله ایرانی را از زری بودن تبدیل می کند به آرزوی فرار از روزمرگی طاهره بودن؟

سپیده

ولی به گمان من پاسخ این سوال نه در زری و طاهره  که در سپیده** است....

ادامه دارد...

 

*قهرمان زن فیلم به همین سادگی ساخته رضا میر کریمی با بازی هنگامه قاضیان

**یکی از کاراکترهای زن فیلم درباره الی ... ساخته اصغر فرهادی با بازی گلشیفته فراهانی

 

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٥ - نیلوفر

   نیلوفر در مشهد   

۵ ساعت بود که روی صندلیهای ترمینال شماره ۴ مهراباد ولو شده بودیم. شوخیها از همان لحظه ای شروع شد که مرد مامور ، کارتهای پرواز را چک می کرد تا وارد سالن شویم:" آقا این هواپیمایی کلاخوبه؟" مرد لبخندمی زدو ابروهایش رابالا میانداخت. " آقاهواپیماهاش روسیه ولی میگن نوئه " مرد باز ابروهایش را بالا می انداخت. اولین بار که روی تابلوی اعلانات نوشته شد پروازمان تاخیر دارد زیاد به روی خودمان نیاوردیم ولی زمانی که نوشت:"تاخیر- نقص فنی"  ترس رامی شد در چهره همه دید. نمی دانم این اخلاق تاریخی ماست که با ترسهایمان شوخی میکنیم و برایشان جک می سازیم یا همدیگر رابابت این ترسیدنها دست میاندازیم یا این یم مسئله جهانی است. "آقا دریا هم  نیست تو مسیر حداقل بپریم توش" " اگه مثل لاست بشیم باز خوبه ولی کو کیت؟" " وصیت نامه ننوشته باشیم چی میشه اون وقت؟" با ۵ ساعت تاخیر سوار شدیم. هواپیما روسی بود. درب و داغان بود. بد بلند شد و بد فرو نشست. لحظه ای که چرخها باندفرودگاه مشهد را لمس کرد. چهره همه سفیدبود. مهماندار می گفت این چهره  ها هر روز در بیشتر پروازهای داخلی دیده می شود.

***

ساعت ٨ و نیم شب- ورودی حرم امام رضا- مشهد

جمع خانوادگی زنانه ما چند تکه شده است. من به زحمت چادر سفید کادوی مادربزرگم را سرم نگه داشته ام. چادر را مادربزگم برای ازدواجم دوخته بود. یک سال قبل از اینکه بیماری قلب از پا در بیاوردش. داده بود زن معتمد پیر محل برایش ببرد. به من می گفت چادر عروسی را باید بدهم این خانوم ببرد تا سفید بخت بشوی. چادر دست نخورده مانده بود تابه امروز. ما بی خیال از اینکه وقت غروب است و نماز وارد شده بودیم . بههنگام ورودهمان طور که همه به هم فشارمی آوردند و چادرهاو کیفهاو پاهای هم را له می کردند ، کیف و بدنت را می گشتند تا وارد شوی. دوربین و عطر و لوازم آرایش ممنوع بود. زنی داد می زد که اگر اینها را دارید ببرید امانات تحویل بدهید. داشتیم. صف امانات در کوچه پشتی بود. بلندبود. موبایلها خط نمی داد. ماهمدیگر را گم کردیم. زنان و مردان خادم حرم مدام تذکرم می دادند که " خانم موهایت را بپوشان" گیج شده بودم. یک دستم کیسه کفشم بود . کیف را محکم زیر بغلم فشار می دادم . شال روی سرم زیر چادر افتاده بود و لای گردنم و موها پیچیده بود. دست دیگرم چادر را زیر گردن نگه داشته بود. مبتدی بودم و شلوغ بود و من بقیه راگم کرده بودم. بعد درست انجاست که همه سجده می روند. نماز جماعت میخوانند. من گوشه حیاط ایستا ده ام و فکر میکنم بهاین همه که باهم خم میشوند ... مرد با چوب پردار بلندش اشاره ام می کند: خانوم حجابت

***

مسجدگوهر شادهمانطور که برادرم گفته بود قشنگ ترین  جای حرم بود. بزرگ نبودو کوچک هم نبود و در و پنجره های زیبا داشت که طلایی نبود. یادم هست دوست مومنی می گفت هر وقت وارد حرم بشوی فضای معنوی اش منقلبت می کند. گمان نمی کنم اینهمه جمعیت در کنار هم با شند و این جمع/ اجتماع ، حس لذتبخشی نداشته باشد. دلیل این کنار همبودن هم زیاد مهم نیست.دقیقا در انسان بودنمان همین شور جمعی است که جنگها را ساخته است و انقلابها راو شادیها را و غمها را ... انگار وقتی تعدادمان زیاد می شود و باهم کاری می کنیم، مثل یک رقص دست جمعی هماهنگ حتی، زندگی لذت بخش تر می شود. انگار یادمان بیاید که مابزرگیم. انگار این چند تابودنمان نشانه غلبه بر ترس بر طبیعت است...خوب می فهمم چرادوستم هر بار منقلب می شود از حس این نیروی عظیم جمعی که او نام دیگری رویش نهاده است و مگر نام چقدر  مهم است؟

****

روستای کنگ ، در یک ساعتی مشهد در دامنه کوه ، ماسوله مشهد لقب گرفته است. خانه های گلی با تیرهای چوبی روی هم چیده شده اند. سقف یکی حیاط دیگری است. ده یک مسیر پله ای پیچ واپیچ دارد تابالای کوه. آنجاکه مدرسه دخترانه ده قرار گرفته است. توی راه یک خانه است که وقف نهضت سوادآموزی شده است. درمی زنیم. ساکنانش از مشهد آمده اند . می گویند خانه شان رادر زمستان به نهضت سوادآموزی داده اند. این روستا تابستانهاییلاق مشهدی هاست و زمستانها ساکنینش پیرزن و پیرمردهایی هستندکه بچه های مشهد نشینشان به هیچ طریقی نتوانسته اندراضی به شهر نشینی کنندشان. زن برایمان آب خنک می آورد. مهمان نواز است و به نهار دعوتمان میکند. در خانه کوچکش یک ایوان کوچک دارد که منظره کوه و خانه ها و آسمان پیداست. بحثمان با زن به انتخابات می رسد. ما می پرسیم : این که درباره دهات ها می گویند واقعیت دارد؟ زن جواب می دهد که در این منطقه  واقعیت دارد...گرچه خیلی مطمئن نیست.. خودش میگوید که اصلا رای نداده است...

***

اینجامیوه های بی نظیری دارد. گیلاسهای درشت و گوشتی راکنار جاده ها سبد سبد می فروشند. آلو هاتوی سینی هاچشمک می زنند. ده شاندیز نزدیک به مشهد  پر از کبابی است. اینجا باید ششلیک خورد. حتی اگر مثل من خیلی هم گوشت خور نباشید ششلیک این منطقه از همه آنچه تعریفش را می کنندهم بهتر است. مشهدی های لهجه شیرینی دارند.حرف زدنشان مثل زعفرانشان رنگ و لعاب دارد. دوست داری گارسنها مدام برایت حرف بزنند. ماگیلاسهایی را توی جاده خریده ایم در رستوران می شوریم. گارسنها بلدند. انگار گیلاس خریدن و شستن کارهمه ششلیک خورهای شاندیز است.

***

قطار ساعت ٧ شب از مشهد راهی تهران می شود. کوپه ما ۴ تخت دارد. مرتب و تمیز و راحت است. بادخترخاله ها تختها را باز می کنیم ، لباس خوابها را می پوشیم و حرف می زنیم. بازی میکنیم. دادو هوارمیکنیم. مامور قطار نیم ساعت یک بار در می زند. هر بار برایمان چیزی آورده است. یک بار میوه ، یک بار چای، یک بار جوجه کباب ... قطار ٢٠ دقیقه در نیشابور توقف می کند برای نماز شب. ما خوابیم که توقفش  در ورامین برای نماز صبح بیدارمان میکند.همگیمان قطار را دوست داریم ... قسمت شیریین از سفر است. ٧ ئ نیم صبح در میدان راه آهن تهران از مادر و خاله  و دختر خاله ها جدا می شوم تا ولیعصر رابالابروم با اتوبوس خط ویژه ای که می رساندم نزدیک محل کار. توی اتوبوس وقتی چنارهای ولیعصر را سلام صبحگاهی می گویم فکر می کنم که چقدر مردم سرزمینم را می شناسم؟ چقدر نمی شناسم؟

لینک
۱۳۸۸/٤/٢۳ - نیلوفر

   تهران- رمان و مشهد   

تهران انار ندارد

متاسفانه هیچ وقت فرصت و امکان جدی پیگیری سینمای مستند را نداشته ام ولی می دانم این روزها چیزهای خوب زیاد ساخته می شود و چقدر آرامش بخش است ببینی اینهمه حرف و فکر در اطرافت وجود دارند و اینهمه شیوه بیان بکر و ناب که نشانه های ذهنهای خلاق است. خانه هنرمندان معمولا هفته ای یک بار یک سری از این فیلمها را نشان می دهد ولی معمولا فرصتی پیدا نمی شود برای دیدنشان.جز برای بینندگان خاص.

تهران انار ندارد که این روزها در سینما آزادی در دو سانس اکران می شود از معدود فیلمهای مستندی است که به علت نوع روایت خاصش علاوه بر مستند بودن بسیار هم سرگرم کننده است این فیلم این روزها از تیغ هزاران سانسور گذشته  تاریخچه تهران و تهرانی ها را  به روش خودش هجو و در عین حال ستایش می کند.

تهران انار ندارد هجونامه خنده داری است از همه تناقضات تاریخی اجتماعی تهران.

تهران کجاست... ما مردمان تهران که هستیم و چگونه ایم و چرااین گونه ایم؟ تهران به قدری پیچیده و بزرگ و دوستداشتنی و نفرت  انگیز است که هیچ جور نمی توان در یک فیلم مستند حتی تکه هایی از حقیقتش را هم بازگو کرد به همین دلیل مسعود بخشی با استفاده از مونتاژ عالی و طنز تلخ خاص خودش تهران رادقیقا همان طوری که هست نشانت می دهد: شهری بی تعریف و هویت و پر از پیچیدگیهای انسانی و تاریخی. تهران ما این است: اتوبان و برج و موتورسیکلت و بازار و اختلاف طبقاتی ..بازار و مذهب و چادر و شال و مانتو و عمل بینی و آرایش غلیظ... دروغ و درویی و چشم و هم چشمی ... سیاست و افتصاد و آلودگی هوا...سنت و مدرنیته و تازه به دوران رسیدگی و فقر و اعتیاد و... و این لیست بازهم ادامه دارد آنچنان که پایانی برایش نیست . تهران تاریخ معاصر این سرزمین است. تهران تاریخ تجدد و سیاست و سینما و فکر کردن معاصر این سرزمین است.تهران دوست داشتنی است برای آنها که مردمانش را دوست داند و تنفر بر انگیز است برای آنها که به دنبال هویت سنتی یا مدرن خود هستند.

هنگام تماشای فیلم بسیاری از فیلمهای تاریخی ایران را خواهید دید و بسیاری از شیرین ترین ترانه های کوچه بازاری تهرانی را خواهید شنید. تصاویر فراموش نشدنی ای از تهران و تهرانی ها خواهید دید و یک ساعت دلنشینی را در سینماتجربه خواهید کرد.

****

در ستایش رمان ...

"کار اساسی در رمان، خلق مفهومی از یک زندگی مداوم است. .. در داستان کوتاه فقط اشاره‌ای به این زندگی مداوم می‌شود. در رمان باید آن را خلق کنید... رمان برای من چیزی‌ست که در پیرامون اوصاف زمان، طبیعت زمان و تأثیری که زمان بر حوادث و شخصیت‌ها دارد، ساخته شده باشد. وقتی که من رمانی را می‌بینم که قرار است در بیست و چهار ساعت اتفاق بیفتد، از خودم می‌پرسم که «یارو چرا داستان کوتاه ننوشته؟»"*

*فرانک اوکانر

****

مشهد

می دانم باعث شرمندگی است ولی این آخر هفته من برای اولین بار راهی مشهد شده بودم. سفر دلنشینی بود به همراه خانواده و پر از دیدنی هایی که جزء جزءشان را با اشتیاقی توصیف نشدنی در ذهنم ثبت کرده ام. سفرنامه ام را فردا بخوانید

لینک
۱۳۸۸/٤/٢٠ - نیلوفر

   شش تا   

١-امروز تولد صادق چوبک است. اینکه به جای سالروز مرگ بزرگان یاد روز تولدشان بکنیم را روزنامه بی نظیر شرق پایه هاش را محکم کرد. دلم بد جوری برای شرق تنگ شده است...

اینجا می توانید بسیاری از بهترین داستانهای چوبک رابخوانید.

٢- اینجا لیست بلند و بالایی از ضرب امثلهای ایرانی دارد. خواندنی است. من همیشه عاشق شنیدن این ضربالمثلها مخصوصا از زبان پیرها و مادربزرگهام... بعضیهایشان بسیار شیرینند ...ولی معمولا بیش از آنکه چیزی درباره زندگی یادت بدهند(که  در بسیاری موارد هم میدهند) تو رابا تاریخ و فرهنگ سرزمینت و مردمانت آشنا می کنند. جالبی خواندن این مثل ها  وقتی است که می بینی توش پر از جملات ضد و نقیض است. مثلا تناقض آشکار "دوری و دوستی" با "از دل برود هر آنکه از دیده برفت"که هر دوتاش هم می تواند در مواقعی بسیار درست باشد... ضرب المثلها را باید شنید ولی نباید فراموش کرد که همگیشان تنها قسمتی از یک تجربه اند... همین. تجربه من و تو یک تجربه جدید است که می تواند قسمتهاییش شبیه این همه تجربه قدیمی تر باشد ...ما قرار نیست این تجربه ها را تکرا کنیم ..ماباید باآموختنشان ، تجربه جدیدخودمان را به آنها اضافه کنیم ...  این است آن چه تمدن بشر می خوانندش...

٣-دلم برای آسمان شهرم تنگ شده است.. برای خورشید که بتابد و برای کوهها که از پنجره ام معلوم باشند... و برای پیاده روی های طولانی روزانه ام ...

۴-از قرار معلوم فردا جدی جدی تعطیل هستیم! هر چقدر امروز به روی خودمان نیاوردیم و صبح زود همگی در محل کارمان حاضر بودیم ولی وقتی دیدیم رئیس محترم خودشان تشریف نیاورده اند و سرکار خانوم منشی چپ چپ نگاهمان کرد که یعنی شماها مگه تعطیلی سرتان نمی شود؟ تصمیم گرفتیم فردا را به گردش و تفریح در گرد و غبار بگذرانیم... من حقیقتا  هنوز آن حس "آخ جون تعطیله" گذشته ام را حفظ کرده ام ولی ای کاش می شد در اضای تعطیل کردن روزها یکی دو روز هم به مدت زمان تحویل پروژه ها اضافه می شد... ما در حالی که زیر کار مدفون شده ایم قرار است دو سه روزی خوش و خرم به دور از گرد و غبار هی فیلم ببینیم هی کتاب بخوانیم هی عذاب وجدان کارهای نکرده راداشته باشیم و برنامه زمانبندی پروژه رااین بار با احتساب این رزوهای تعطیلی جدید از نو بنویسیم ...که کلا شیرینی هر تعطیلی ای همین عذاب وجدانش و برنامه ریزهای برای بعد از تعطیلاتش است!

۵-دارم به این فکر میکنم که من بی تو با من با تو فرقش چیست. فرقی هست کلا؟ اگر فرقی باشد بد است یا اگر فرقی نباشد؟ حاضری با  هم به دنبال پاسخی برای این سوالهای همیشگی بشر برویم؟

۶- هوا دقیقا آن نوری را داردکه بهش می گویند گرگ و میش دم شب. من هستم و نور مونیتور روشن . باد کولر و یک موسیقی آرام ویلون. از ان لحظه هاست که فکر می کنی مولوکهایت دارد در جهان حل می شود.... آرام آرام ...

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٦ - نیلوفر

   درباره آبرو ... درباره مرگ ... درباره ترس ...درباره الی ...   

اگر هنوز درباره الی را ندیده اید شاید بهتر باشد این متن را نخوانید

همه ترس فیلم، دقیقااز آنجا که مردهاسراسیمه خودشان رابه آب می زنند اتفاق می افتد ... آبروی همه میریزد. آبروی سپیده و امیر . آبروی شهره و  پیمان ، آبروی نازی و احمد و ... آبروی الی .. انگار آب شور و پر تلاطم دریا می ریزد روی صورت همه و نقش و نگارها را پاک میکند... دقیقاانگار اینجاست که آبروی تو می رود. و فرهادی نشانت می دهد که چقدر ترسناک می شود وقتی آبرویت بریزد...وقتی پرد  ها فرو بیفتدو عریان شوی ...

درباره الی گرچه با پرسشی درباره مرگ ادامه پیدا می کند.. اینکه آیا الی هست یا رفته است ... ولی همه جابحث درباره آبروی الی است...آدمهای فیلم مدام نگاهت می کنند و این ترس عمیق رادر تو شعله ور می کنند: الان دیگران درباره من چه فکر می کنند؟

فرهادی این کنکور بدون جزوه را این طور نشانت می دهد: جامعه مدام دارد درباره تو قضاوت میکند. از روی ظاهرت هم دارد درباره ات قضاوت می کند. حواست جمع هست؟ ظاهرت راحفظ کرده ای؟ به اندازه کافی محکم کاری کرده ایکه کسی چیزی از حقیقت تو ، که مطمئنا باعث آبرو ریزی است ،بویی نبرد؟

و قضیه وقتی ترسناک می شودکه تو می بینی تو هم ، به عنوان قسمتی ازاین جامعه مدام داری سوالات این کنکور را طرح میکنی و ورقه دیگران را با پاسخ نامه دلخواه خودت تصحیح می کنی و بهشان نمره قبولی و ردی می دهی...

قضیه اصلااین نیست که این قضاوت مداوم و اینهمه لایه های دروغ از ترس قضاوتهای مدارم بدند. قضیه این است که این قضاوتهاو دروغها چقدر عمیق در زندگی ما ریشه دوانده است... ترسناکی فیلم درباره الی نه به این است که دریاش موجهای خروشان دارد و آدمها رادر خودش غرق میکند...بلکه دراین است که تو، بله خودتویی که نشسته ای در سالن تاریک سینما هم مدام داری قضاوت می کنی ، قضاوت می شوی و دروغ می گویی...

آیا سپیده ادم بدی بود؟آیارابطه ای بین احمد و سپیده بود؟ اگر بود آیا کسی غیر ازخودشان می داند این رابطه چیست و چور میتواند قضاوت کنند؟ رابطه سپیده و امیر چطور؟ آیا امیر که ان طور سپیده را کتک می زند آدم بدی است؟ اگر این قدر از رابطه سپیده و احمد شاکی است چراآنقدر درابتدای سفر شاد و خوشحال است ؟اصلا مگر او ا ین سفر را به راه نینداخته؟ آیا نازی مقصر غرق شدن الی است؟ مگر نه اینکه شهره و سپیده بچه ها را دست او سپرده بودندو او داشت برای خودش توی ویلا آهنگ گوش میداد؟ آیا شهره مقصر نیست؟ که آنقدر آرشش رالوس بار آورده است ؟ آیا رفتار پیمان به آرش کوچک درست است؟ چرا سپیده قضیه طلاق احمد را به الی نگفته بود ؟ چرا الی قضیه نامزدش رابه احمد نگفت؟ چراالی به نامزدش دروغ گفت؟ چراالی به ماردش دروغ گفت؟ چرامادرالی به احمد دروغ گفت؟ چرا احمد حرفهایش را بانامزد الی برعکس برای بقیه تعریف کرد؟ آیا الی آدم خوبی بود؟ .... اگر سپیده راستش را به نامزد الی میگفت آیاقضاوت پسر درباره الی فرق میکرد؟ قضاوت نامزدردباره الی اهمیتی دارد؟ ندارد؟ حقیقتا آدمهاچرا اینقدر درباره هم قضاوت می کنند؟ چرا اینقدر از ترس قضاوت هم دروغ می گویند ؟ اگر ابروی آدم برود چه می شود؟ آبرو چقدرمهم است؟ اگر بمیری ولی آبرویت نرود مهم است؟ اگر نمیری و آبرویت برود چطور؟

فرهادی چنان  این قضاوت تاریخی اجتماعی راکه انگار اساس و بنیان اخلاق است از دوران قدیم تا به امروز عریان نشانت می دهد که تو یک چیز را  به وضوح می بینی،  در دنیای"اخلاقی" ای که در اینهمه سال تمدن بشر ساخته ایم، در کنار این "اخلاقیات " که هنوز در پی تعریفش دست و پا می زنیم پدیده ای اختراع کرده ایم که نتیجه قضاوت در موردهمین اخلاق هنوز مجهول است ... آبرو ... این آبرو آنقدر بزرگ و ترسناک است که از مرگ هم ترسناک تر شده  است..از نبودن.... آیا دانستن اینکه بشر ، که همیشه مرگ برایش ترسناک ترین ، پیچیده ترین و غیر قابل پیشبینی ترین پدیده طبیعی بوده است و همواره به دنبال مهار آن، چیزی رابه دست خودش اختراع کرده که قوی تر و ترسناک تر و عمیق تر و پیچیده تر و بی هویت تر از مرگ است ، لرزه به اندام شما نمی اندازد؟

شما وقتی درباره الی فکر می کنید به مرگ او فکر می کنید یا درباره اش قضاوت میکنید؟ کدامش؟ ترسناک نیست؟

 

لینک
۱۳۸۸/٤/۱۳ - نیلوفر

       

از تاریخ می آموزیم که از تاریخ نیاموخته ایم

هگل

 

اگر می خواهید این روزهایتان کمی دلنشین بشود و اثر این افسردگی مزمن کم کم از بین برود دو تا کار را حتما فراموش نکنید:

١-کتاب نازنین "سیر نابخردی" نوشته باربارا تاکمن ترجمه حسین کامشاد را زود و فوری بخوانید.

٢-اگر حال و حوصله کارهای قهرمانانه بی مصرف! هنوز برایتان مانده است به پیشنهاد این آقا بروید نشر چشمه کافه پیانوهایتان را پس بدهید! آی کیف می دهد!

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٢ - نیلوفر

   درباره آبرو... درباره الی.. 1   

دیر شده بود، ببخشید:

یکی از هیجان انگیز ترین مباحث فرهنگ شناسی/انسان شناسی شرقی ، "آبرو" است. اینکه آبرو دقیقا مفهومش چیست راگمان نکنم کسی تابه امروز توانسته باشد تعریف کند. اینکه این مسئله کاملا شرقی باشد هم درست نیست. فقط انگار معنیش  در فرهنگ نواحی مختلف باهم فرق میکند. ولی احتمالا در جوامع شرقی به علت زندگی اجتماعی به هم گره خورده مفهومش عمیق تر است.

در جامعه ایرانی ، چه شهری و چه روستایی ، آبرو مهمترین سرمایه یک انسان است. روی همین اصل است که "باغیرت" بودن ، " تمیز و پاکیزه" بودن وحتی "مذهبی " بودن ارزش می شود. چون همه اینا از موارد مهمیند که آبروی تو با ان محک زده می شود.

چقدر از اطرافیانمان این شبیه جمله شنده ایم:

- طرف ازاون آدم حسابیاست... تمیزی و کثیفی سرش میشه...

یادم هست دوست عزیزی  می گفت:

- نمی دونی عروس ما عجب آدمیه.. دمپایی توی دستشوییشون ندارن همین طوری بادمپایی تو خونه میرن تو دسشویی... آبرو نذاشته برای برادر ما

یا دیگری که می گفت:

-زنم آبروی منو برده. شیف شب کار گرفته .  نمی گه زنی که صبح میاد خونه دیگه شوهرش چطوری سرش رو بلند کنه؟

جالب ترین نکته در باره آبرو این است که مستقیمابه قضاوت بستگی دارد. آن هم نه یک قضاوت برپایه قانون مشخص ، بلکه قضاوتی کاملا جمعی بدون هیچ قانون نوشته شده. انگار امتحانی است که سرنوشت تو را تعیین می کند ولی هیچ جزوه ای هم برای درس خواندن برایش وجود ندارد.

تو اگر لباس مناسب نپوشی آبرویت می رود. اگر رفتار درست نداشته باشی آبرویت می رود.اگر به اندازه کافی پول نداشته باشی آبروزیت می  رود ،اگر بچه ات بی ادب باشد آبرویت می رود...  اگر حتی گاهی بیمار باشی آبرویت می رود....اگر روابط خلاف عرف باکسی داشته باشی آبرویت می رود ...  ولی آیااگر دروغ بگویی آبرویت می رود؟ در بعضی از فرهنگهاچنین است... تو میتوانی بزرگترین ارزشهای اخلاقی راهم زیر پا بگذاری ولی تاروزی که صداقت داری ، آبرویت نرفته است. ولی در جوامعی مثل ایران تو می توانی دروغ بگویی، خیانت کنی ، حتی دزدی کنی به این دلیل که آبرویت نرود... ولی آن هم حد خاصی دارد

قصدم این نیست که بگویم کدام درست است. به طور کلی اصلا بحث بر سر درست و غلط بودن نیست. آبرو یک تعریف پیچیده و پویای اجتماعی دارد. یک قضاوت دست جمعی است. توش تاریخ و جغرافیاو فکر و سیاست و اقتصاد و حتی آب و هوا درگیرند. انگار نتیجه جمع آوری همه این فاکتورهای انسانی در کنار هم به یک قضاوت بدون قانون  و نانوشته می ماندکه همه آن را بلدند. ...

ادامه دارد

 

لینک
۱۳۸۸/٤/۱۱ - نیلوفر

   سفید   

مدت زیادی است که به صفحه سفید مونیتور چشم دوخته ام تا بنویسم... حرف برای گفتن زیاداست. آنقدر گفتنی دارم از دلم، از اینده ام ، از جامعه ام، از دوستانم، از مردمم، از بودنم که نفیم بند می اید از فکر کردن بهشان. هیجان زده می شوم.

ولی نمی نویسم. هیچ کدام را انگار نمی شود نوشت ... کاغذم سفید می ماند با حرفهای زیادی که گفتنی نیست ... خاطره های دور و نزدیک که گفتنی نیست. تصمیم های بزرگ و کوچک که گفتنی نیست. ترسیدنها، نا امیدشدنها، امیدوار شدنها و این اینده پر هیجان نامعلوم روبرویم... اینکه بالاخره چطور می شود؟اینکه آیاواقعا می شود که بشود؟ اینکه من کیستم در این میانه؟ این که گذشته چطور آینده مرارقم زده است و این چقدرغریب است.

انگار حقیقت در میان قضاوت من و تو گم می شودقضاوتمان درباره گذشته و آینده. حقیقت در میانه امیدواریها و نا امیدیها و تواناییها و خواستنهایمان معنایش را از دست  می دهد. من دلم میخواهد از حقیقت بنویسم ولی آیا اصلا حقیقتی هست ؟

می ترسم بنویسم؟ گمان می کنم که می ترسم. گاهی حس میکنم ترسم از شور و شوق است... ترسی که باعث می شود از حس امروزم به دنیاننویسم. یاگاهی ترسم از مسئولیت زیادی است که قرار است بر عهده بگیرم ... که مطمئن نیستم مسئولیت بزرگی باشد اصلا. انگار آینده برایم چنان ناشناخته است که ترسناک شده است. در سی سالگی اینچنین سرگردانی هم لذتی دارد... همیشه فکر می کردم سی ساله که بشوم یک زندگی مشخص و مرتب دارم. مثل همه سی ساله هایی که اطرافم بود. بین راه مهدکودک و خانه و محل کار نگران شام شب و خرید خواهم بود و دلم به دنبال زمانی خالی که برای خودم خلوت کنم و بخوانم و بنویسم. ولی حالامن یک سی ساله غیر قابل پیشبینی هستم. شهرم هم یک شهر عادی تیرماه نیست. آدمهاش و نگاههایشان هم پیشبینی شده و روزمره نیست. ... انگار همه ان طور شده اند که می گفت:" زندگی هیچ وقت ان طور که فکر میکنی پیش نمی رود" درک عمیق این جمله در سی سالگی روبروی یک صفحه سفید می نشاندم با ترس و هیجان و شور و امید و ناامیدی ... تا بنویسم و نمی نویسم .... منتظرم.منتظر اینکه زندگی باز هم شگفت زده ام کند ... و میکند... همیشه کرده است ... انگار این صفحه سفید روزانه مرا نه من که زندگی است که پر می کند ...

پی نوشت

از همسر سابقم که جدامی شدم فکر که می کردم می دیدم مهمترین دعوای زندگی مشترکم یک دعوای چند ساعته توی ماشین بود در راه شمال به تهران. تا مدتهابعد همیشه مایه تمسخر او بودم به دلیل این دعوا... یک دعوای سیاسی بود! دو عقیده متفاوت داشتیم.  زیاد شده بود به من بگوید که "همه سر چی دعوامی کنن ماها سرچی!" حالا که صفحه های بیشتری از زندگی پر شده است انگار تازه دارم عمیقا درک میکنم که چقدر افتخار می کنم به اینکه تنهادعوای مهم زندگی مشترکم بابت عقیدهایی بود که مهمتر از همه دعواهای زن و شوهری بود و عمیقا خوشحالم که با کسی که آن گونه از ضد حقیقت کورکورانه دفاع  می کرد هم خانه نیستم. جلوه کوچکی از آن ضد حقیقت  هم در روزهای جداییم نمایان شد شاید تا مدتهافکر می کردم پس حقیقت دراین میان چه می شود؟ تا مدتهابه قضاوت فکر میکردم... انگار ایمانی نیاز داشته باشی که در آن مطمئن باشی هر دروغ گو و بدخواهی درنهایت شکست خواهد خورد ... و نمی خورد و من سخت در پی معنای قضاوت و حقیقت بودم ...اما این روزها می بینم جامعه ام به ارامی دارد به بلوغ فکری می رسد. راه زیادی در پیش است ولی من امیدوارم... می دانم بالاخره روزی خواهد رسید که حتی انهایی هم که به جای "فکر کردن" فقط "کورکورانه تقلید" می کنند هم در بسته فکرهایشان بازخواهدشد... مهم فکر کردن است... یک مغز مستقل جستجوگر برای هرکاری توانایی دارد... هر چقدر هم که دست و پایش بسته باشد...دیگر هم به دنبال شکست آن "کورها" نیست ... فکر بیناتر شدن است...

 پی نوشت ٢:

درباره الی را ببینید. میدانم در این روزها خیلیها یادشان رفته  این شاهکاری که روی پرده سینماست ببینند. نمیدانم کی دوباره فرصت چنین شاهکاری نصیبمان بشود... "در" فکرهایتان را باز خواهد کرد ... از دستش ندهید.

لینک
۱۳۸۸/٤/٧ - نیلوفر

   خاطره   

۵ ساله بودم. در مهد کودکمان پسرکی بود  با قدی کوتاه تر از من و جثه ای کوچکتر. اسمش رضا بود. شیطان و بازیگوش بود. توی حیاط مهدکودک با هم گرگم به هوا بازی میکردیم. هیچ وقت گرگ نمی شد. بس که زبر و زرنگ و فرز بود. یک روز توی جشن مهد کودک برایمان رقصید. یک حرکات عجیب و غریبی کرد. همگیمان مات و مبهوت نگاهش کرده بودیم....

 ۵ ساله بودم. جنگ بود. بنزین جیره بندی بود. شهر تاریک و سیاه بود. تلویزیون چند ساعت بیشتر در روز برنامه نداشت. خانواده ما به تازگی با وام و قرض خانه ای خریده بود. تا به حال موز نخورده بودم. سوسیس یک بار خورده بودم. چرخ و فلک سوار نشده بودم. ویدئو نداشتیم. گاهی خانه عمه ام یواشکی فیلمی می دیدیم....

عصر که مادرم آمد دنبالم، همانطور که دو تایی منتظر تاکسی ایستاده بودیم ازش پرسیدم:مامان مایکل جکسون کیه؟ رضا امروز می گفت مثل اون می رقصه ...

لینک
۱۳۸۸/٤/٥ - نیلوفر

   به دنبال حقیقت   

بلند ترین خیابان سرزمینم،‌

با درختهای تنومند و غبار گرفته ات

و تن لایه لایه آسفالت شده سنگینت

و میدانها و چهارراها و سینماهاو پارکهایت

کاش زبان سخن داشتی

کاش قصه مردمان ما را می نوشتی

می دانم که تنها تو حقیقت را می دانی

حقیقت  آن چه را که بر همه نسلها گذشته است...

لینک
۱۳۸۸/٤/٤ - نیلوفر

   دلها-سفرنامه   

درست است که امروز همه سیاه پوشیدیم. درست است که در نگاه همگیمان غم عمیق بی انتهایی ریشه دوانده است و لبهایمان به خنده ای باز نمی شود.  ولی چشمهایمان برق می زند. دوست عزیزی نوشته بودکه این روزها دیگر نیازی نیست بگویی "کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود" حقیقت این است که دانه های دل مردم شهر پیداشده است. برق چشمهایمان از این است که می بینیم دلهایمان بد جوری شبیه هم است...

****

ادامه سفرنامه

- ساعت ٣ و نیم نیمه شب، فرودگاه دوبی :

٩ ساعت اینجا بی کاریم تا به پرواز تهران برسیم. طبق معمول کشورهای عربی این سالنهای داخلی آنقدر سرد است که  هیچ لباس گرمی هم کارگر نیست. ٨ نفری می شویم. انقدر بحث کرده ایم که صدایمان گرفته است. یک جورهایی آنجا را روی سرمان گذاشته ایم.بحث ممنوع می شود. قرار می شودبریم خرید ادکلن کنیم برای شوهر یکی از دوستان. ٨ تا خانوم محترم بعد از ۴ ساعت بحث و دادو هوار سیاسی حالانفری ۴، ۵  تا تکه کوچک مقواگرفته اند دستشان با چشمهای پف کرده و خواب آلود در هوای سرد فرودگاه دوبی مدام کاغذها را بو می کشند. اگر ازشان بپرسی سخت ترین کار دنیا چیست همگی مطمئناجواب میدهند  انتخاب ادکلن بااعصاب له شده و چشمان خواب آلود ولی ترجیح میدهند کسی نداند ... بحث سیاسی کردن احتمالا باکلاس تر است.  

-  دختر زودتر از من سوار هواپیما شده است.کنارش می نشینم . بلند و بالا و زیباست. به هندیها می ماند. کمی سیاه سوخته با موهای بلند. زود دوست می شویم. چند باری اسم کشورش رامی گوید. چیزی شبیه مالیشا. یک جزیره کوچک در اقیانوس  اطلس. داردمی رود برای یک دوره یک هفته ای کاری. عکس دو تا دختر و شوهرش را نشانم می دهد. دلش هیچی نشده برایشان تنگ شده است. درباره ایران هیچ نمی داند. من درباره کشور او هیچ نمی دانم. من می گویم. او می گوید. اسم هم راهم نمی پرسیم. بس که حرف برای گفتن داریم. مدام به مهاجرت فکر میکند. به اینده بچه هایش. به اینده کاری خودش و شوهرش. مهندس است. شوهرش هم. می گوید. می گویم. عصبانی می شوم و می شود. ناراحت می شود و می شوم. افتخار میکنم و می کند...نگاه هم میکنیم... می گوید: می بینی ما زنان تحصیل کرده جهان سومی چقدر شبیه همیم؟ لبخند که می زنم می داند که می دانم...  

لینک
۱۳۸۸/٤/٢ - نیلوفر