من موجم ...   

اینترنت نازنین خانه ام تا ٧٢ ساعت دیگر قطع است. انگار که باید آخرین پست وبلاگم را از ایران با اینترنت دایل آپ بنویسم که یادم نرود لحظه لحظه های اینجا ... فرصتی برای دلتنگی نیست. تمام زندگیم شده دو تا چمدان و یک کوله پشتی . مادرم مدام ازم عکس می گیرد. برایم خوشحال است و اشکهایش را پنهان میکند. فکر میکند احتمالا  این تجربه هیجان انگیز برایم مفید خواهد بود. آخرین قبض موبالیم راباته مانده عابر بانکم می پردازم. یاد آن روزی می افتم که وسط تحویل پروژه بود و موبایلها  قطع بود همین یک ماه پیش شاید و بچه ها توی شرکت از هم قول می گرفتند دیگر هیچ قبض موبایلی راپرداخت نکنند. به روز آخر شرکت فکر میکنم که همه جمع شدند و برایم کادو خریدند و به بهانه رفتن من یک بستنی دست جمعی خوردند و سمیه نبود و دلم برایش تنگ می شود و برای فریبرز هم که پرینتر نازنین قراضه ای بود و یادم میافتد به آخرین گازی که بستنی را زدم و به بچه ها گفتم ازاین به بعد هر وقت توی شرکت دور هم به چیزی خندیدید یااز لاست جدید و قدیم حرف زدید حسودیم می شودکه کنارتان نیستم ...  حس میکنم این تجربه رفتن از آن حسهای فوق العاده نادر است که توش خودت رادوباره کشف می کنی ... مثلا یادمی گیری چطور می شود کسی را چنان در آغوش کشیدو نگه داشت تا ذرات بدنش در ذرات بدن تو حل شود و تو حس کنی یک تکه از او را چسبانده ای به خودت. 

زندگیم در یک سال و نیم گذشته پر از هیجان و تغییر بوده است. خوشحالم که هیچ لحظه ایش راکد نبوده و مدام روان بوده ام در باریکه راههایی که حقیقتا آنقدر مهم نیست به کجا می رسند. فقط همین که روانی مهم است.

یادم هست همان معلم انشای اول دبیرستان را که عاشق نوشتم کرد ، که خیلی شعر بلد بود و چقدر دلنشین می خواند . او اولین بار برایم خواند:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

من فرزند این سرزمینم.  زبانم فارسی است و تنها قصه هایی که بلدم قصه ماه پیشونی و چهل گیس است. و یک تاریخ ادبیات بی انتها پشت سرم. آرام نمی گیرم و آسوده نمی شوم  و این را از همین سرزمین آموخته ا م که مدام مثل موج است و می رود و نمی  دانی که به کجا. و مدام دلت شورش را می زند. ولی او می رود و روان است و شاید دقیقابه همین دلیل است که هست ...

فردامی روم. پرواز طولانی و لحظه خداحافظی و اختلاف ساعت ١٢ ساعته و خانه جدیدی که اینترنتی کرایه اش کرده ام و نمی دانم چطور است و وسائلی که ندارم و باید بخرم و کلاسهای درسی که درست از فردای رسیدنم آغاز می شود و آدمهای جدید و دوستان جدید و شهر جدید .... همه اینها کافی نیست که بدانم موجم و عدم ندارم؟

شاید روزهای اول درست و حسابی ننویسم ولی مطمئن باشید وقتی نباشی در خانه اصلیت دلت بیشتر می خواهد به زبان سرزمینت بنویسی از سرزمینی که مال من تو نیست و تو می روی که کشفش کنی تابدانی کجاش مثل سرمین تو هست و کجاش نیست...

 

 

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٦ - نیلوفر

       

دخترهای دست فروش

دست فروشهای مترو ، مثل دست فروشهای خیابانهانیستند. آیااگر این دخترک ٢٠ ساله زیبا و خوش لباس را با آن مانتوی تنگ کرم بانوارهای قهوه ای و ناخنهای بلند قهوه ای رنگ شده و روسری قهوه ای تر توی خیابان ببینی گمانت می رود که دخترک روزهایش را در ایستگاههای مترو به فروختن انواع کیف پول می گذراند؟ وقتی دخترک ابروهایش را بالا می اندازد و محترمانه می گوید: خانوما کیف پولای ضد خش، خانوما، بی اختیار فکر میکنی به وقتی خورشیدپایین می رود و شهر خلوت می شود و دخترک ...که بدجور دلت می خواهد بداند کجا می رود و چه می کند.

***

بی کاری

ادم اگر کار دائمی نداشته باشد که صبحها را به امید دیر نرسیدن سرکار بیدار شود و روزهی تعطیلش را به شوق تعطیلی و مرخصی ، آن وقت است که می فهمد چقدر زندگی بدون کار تحمل ناپذیر است. گیریم ما روز دوم بی کاریمان را بگذرانیم و کوه کارهای نکرده و جمع کردنها و لیست هایی که تمام نشدنی هم روبرویمان باشد. به طور کلی زندگی یعنی یک کاری داشته باشی و بقیه انتظارت را بکشند....

***

پسرک امسال مدرسه می رود. روزی که به دنبا آمد من یک ساعت دیر رسیدم بیمارستان. پسرک را دوست دارم . وقتی خاله نیلوفر خاله نیلوفر  می کند ذوق میکنم. وقتی بالاخره اجازه می دهد  ببوسمش  یا وقتی توی بازیهای دو نفره مان اجازه می دهد با ماشین کنترلی محبوبش بازی کنم هم ذوق میکنم. دیروز در اغوشش کشیدم. اخمهاش تویهم بود. گفت: خاله نیلوفر من فکر کردم دیدم وقتی من برم کلاس سوم شما برمی گردین. آره؟ و این جمله اش شد از آن جمله ها که روی سنگ ذهن من نقش بست تاابد.

 پی نوشت:

چقدر نا امید کننده است وقتی از این لیست ده تایی من حتی یک کتاب راهم نخوانده باشم؟ نا امید کنندهتر وقتی است که بسیاریشان توی کتابخانه ام است و مندارم همه کتابها را می گذارم اینجا و می روم ...

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٥ - نیلوفر

   من و این پلکهای خیس ...   

لحظاتی هست در زندگی که وزن ثانیه ها ش سنگین تر از بزرگترین صخره هاست. مثل آن لحظه که می دانی عزیزی را تا مدتها قرار است نبینی و در آغوشش میکشی و چشمهات خیس می شود. یک جور بدی نفست بند می آید و لبهات را فشار می دهی روی هم ...خاله فرض کن. یا عمو. یا دختر خاله. یادوست قدیمی ...  

مادربزرگ می گوید خوبی انسان به این است که به همه چیز عادت می کند. من جمله اش را مدام تکرار می کنم...

چطور آدم می تواند زندگی سی ساله اش را توی دو تا چمدان ٢٣ کیلویی جا بدهد؟   مغزت  اینهمه جزئیات را نگه داشته و بی منت مدام حملش می کند. ما ولی برای خوشحالی شرکت محترم هواپیمایی باید مدام دور بریزیم ، انتخاب کنیم و دل بکنیم ...

زندگیم را خاطره هایم ساخته اند. من باز مدام خاطره می سازم از این لحظه های خداحافظی روزهای آخر و بی منت شرکت هواپیمایی می گذارمشان گوشه گوشه مغزم ...

دیشب شب من بود... پلکهام خیس شد. این روزها به پلکهای خیس عادت می کنم ...

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٤ - نیلوفر

   رفتن   

در چشمهایشان ترس هست و شوق هست . غرور هست و تنهایی و دلتنگی . گاهی وقتی حرف می زنیم ، میخندیم، شوخی میکنیم از آینده های نا مطمئن پیش رویمان خوب که دقت کنی ته چشمها برق می زند از بغضهایی که نمی ترکد.

اینجا از آن موقعیت هاست که پسرها خیلی  فرق می کنند با دخترها.خوشحال ترند . کمتر ترس می بینی توی چشمهایشان. اگر هست ان پشتها پنهان است. ندیده های زیادی دارند. خیلیهایشان اولین تجربه هایشان است از تنفس در هوایی غیر از ایران . پای صحبتشان که بنشینی از آزادی این روزها حیرانند. چشمهای خیلیهاشان دائما قرمز است بس که باورشان نمی شود می شود مدام نوشید و کسی چیزی نگوید. جوانند. ٢۴ ساله و کمی بیشتر. خیلیهاشان با پول وثیقه اینجا آمده اند. به دخترهای بدون مشکل سربازی غبطه می خورند. ظاهرهایشان محکم و وقوی است نه انگار که چند روز دیگر پا در سرزمینی می گذارند ناشناخته که خانه شان نیست. از ته دل می خواهند خانه قبلی را فراموش کنند.آنقدر که تو می فهمی زیر اینهمه اعتماد چه ترس و پرتگاه عمیقی نهفته است.  مدام بد می گویند. از سرزمین پدری. از ایرانی بودن. از این چیزی که فکر می کنند جوانیهایشان را هدر داده است. استعداد های بزرگشان را تباه کرده است. مغرورند که تلاششان باعث شده رفتنی شوند.

دختر هافرق میکنند. میترسند. هر چقدر رفتن واقعی تر می شود نگران تر می شوند.. چه کنم هایشان شروع می شود. اگر سرزمین آرزوها ان چیزی نبود که انتظارش راداشتند چه؟ اگر اتاقشان را ، خانه پدریشان را و آغوش مادرشان رانداشته باشند دوام می آورند؟

همه خودشان رااین طور قانع می کنند: بقیه دوام اوردندو موفق شدند ما هم می شویم....دلیل خوبی است . گرچه خیال این شاگرد زرنگهای سخت گیر ایرانی را   این چنین دلایل بی پایه و اساسی هرگزجمع نمی کند

ترس نگاه دختر ها و و غرور نگاه پسرها را ولی هیجان آینده نامعلوم پوشانده است.

اینجا در لارناکا دانشجویان ایرانی برای گرفتن ویزای تحصیلی آمریکا جمع شده اند . روی مبلهای لابی کوچک هتل لم داده اند و بلند بلند حرف می زنند. از دانشگاههای هم می پرسند، از نمره های هم. از شهری که قرار است درآن دانشجو شوند، از رشته ها ، ارزوها ، برنامه ها... ایمیل رد و بدل می کنند و قرار تفریح تعطیلات کریسمس می گذارند.

پاسپورتهای ویزا خورده شان را به هم نشان می دهند. مدتهای طولانی به آن صفحه خاص پاسپورت خیره می شوند که یعنی این بود آن چیزی که این همه برایش تلاش کردم؟ و درست انگار همین لحظه است که نگرانی و شوق به همراه هم مهمان چشمانشان می شود.

حالا من اینجا هستم. در تهران دوست داشتنی ام و خانه کوچکم بامنظره  بی نظیر البرز. حس می کنم نگاهم فرق می کند باهمه این دختر هاو پسرها. گرچه ترس و نگرانی و شوق و دلتنگی را باهم دارد ولی یک چیز دیگری هم هست که کاش کسی بود از برق نگاهم میخواند. شاید دیشب دریا خوانده باشد... وقتی آن یک ساعت راخاموش کنارش نشستم و فکر کردم به رفتنم ... من تا چند روز  دیگر دوباره دانشجو می شوم. یک دانشجویی که وقتی ازش پرسیدند کجایی هستی خواهد گفت ایرانی و لبخندخواهد زد و یک چیزی چنگ خواهد زد به دلش و خیابان ولیعصر و پارک ملت و خانه هنرمندان و شرکت و همکارها و این پروژه آخری و خانه مادربزرگ و بچه های سرایدار سابق و بچه هنوز به  دنیا نیامده دوست صمیمی و زبان فارسی...

نگرانم. خوشحالم. دلتنگم.هیجان زده ام.... ایرانیم ...هنوزبغضم نترکیده است ... کاش می شد در آینده نزدیک  بین همه دختر و پسرهایی که این روزها مسیر لارناکا- نیکوزیا را به قصد سفارت آمریکا طی میکنند و صبحها با جورج * احوال پرسی میکنند رفت و دید دقیقا و کی و کجا و سر چه موضوعی بغضهایشان می ترکد ...

* جورج صاحب  تپل ،بامزه و مهربان هتل کوچک ولی با صفایی است که همیشه میزبان دانشجوهای متقاضی ویزای آمریکا در لارناکاست.

 

لینک
۱۳۸۸/٥/٢۳ - نیلوفر

   از قبرس   

زندگی در این جزیره کوچک  کند و کشدار  و بی دردسر است. انگار آفتاب باشد و دریا و ارامش و حتی نسیم هم اگر بوزد آرام است چنان که ازخواب بیدارت نکند.

لارناکا شهر کوچک ساحلی ای است که سر تا تهش را می توانی در یک نیم ساعت عصرگاهی قدم بزنی. مرکز اصلی شهر؛ یک بلوار پهن است کنار ساحل مدیترانه. با شنهای ریز که روزها کمی داغ تر و شبها کمی خنک تر است. کنار ساحل رستورانها با غذاهای دریایی انتظار مسافران را می کشند. نشانه های زندگی آمریکایی به مانند همه نقاط توریستی دنیا فراوانند. فست فودهای آمریکایی که همیشه به علت قیمت مناسبشان پر از مشتری است.

اینجا در لارناکا مردم صبحها دیر بیدار می شوند. همه کارهایشان یک جوری به توریست مربوط است. یا در هتل کار میکنند یا در رستوران . یا مسئول بازیهای دریاییند یا کارهای بانکی می کنند. توریسهای لارناکا هم مثل همه این جزیره بیشترشان انگلیسی هستند. انگلیسی ها دراین چزیره اقامتگاه نظامی دارند. اقامتگاه بزرگی که ورد برای قبرسی ها به آن ممنوع است.لارناکا به علت ارام بودنش زیاد میزبان انگلیسیهای جوان نیست. جوانها بیشتر شبهایشان را در شهر توریستی کوچک دیگری میگذرانند نزدکی لارناکا. هتلهای زیبا و دیدنی قبرس علاوه بر لارناکا در لماسوس و آیاناپا هستند. نیکوزیا پایتخت قبرس زندگی ساحلی ندارد. هر شب، لذت زندگی لارناکا این است که کنار بلوار قدم بزنی و مردمی را ببینی که پشمک می خرند و بلال می خورند و بستی. بچه هایی که سوار اسباب بازیهای بچه گانه بلوار می شوند و مردمی که در رستورانها لم داده اند و حرف می زنند و می خندند.

اگر ندانی چیزی از دعوای ترکها و یونانیها و اگر ندانی از وضع بد توریست امسال و اگر ندانی از خانواده های خیلی مذهبی ارتودوکس فکر می کنی مرمان لارناکا غمی ندارند در این عالم.

برای ما زندگی ای چنین آرام گرچه رویایی است ولی تحمل پذیر نیست. مدام از هم می پرسیم آدم ها اینجا حوصله شان سر نمی رود؟ بعد به هم نگاه میکنیم و می گویی: که چی ؟ قبرس یکشنبه ها تعطیل است. چهارشنبه ها و شنبه ها هم نیمه تعطیل است. اینجا فقط هتلها بازند و رستورانها و بارها.

جمع ایرانی ما خیلی زود با قبرسیها دوست شده است. اینجا در قسمت یونانی نشین قبرس ، ما با قبرسیهایی طرفیم که داریوش و کورش را بهتر از ما می شناسند و با اینکه کشورشان تفریح گاه انگلیسیهاست ولی خوب جهان سومی بودن را درک می کنند. آنها هم گرچه زندگی های ارامشان را دوست دارند ولی آرزوی جوانهایشان مهاجرت به کشورهای جهان اول است با انگلیسیهای جوان و پولدار و خوشگذارن دائم مست خوبند ولی کافی است پای درد دلشان بنشینی تا از جوانهای انگلیسی برایت بگویند.قبرسی ها ما ایرانی ها را دوست دارند. نیروهای سازمان ملل مرز قبرس ترک نشین و یونانی نشین را از هم جدا کرده اند. ما نمی توانیم به قسمت ترک نشین وارد شویم. البته مشکل زیادی ندارد ولی می ترسانندمان بابت مسائل ویزا و ما منصرف می شویم.

ایرانیهای قبرس یا دانشجو هستند یا بنگاه معاملات ملکی دارند. هیاهوی خرید زمین و خانه که چند سال پیش به بهانه گرفتن اقامت ایرانیها را به دوبی کشانده بود امروز در قبرس روزگار خوشش را میگذراند. در لارناکای کوچک حداقل سه بنگاه معاملات ملکی ایرانی وجود دارد و شرایط خرید خانه و آپارتمان و گرفتن اقامت قبرس را به فارسی پشت شیشه همه شان می توانی بخوانی

کل جزیره کمتر از دو ملیون نفر جمعیت دارد و همه نشانه ها ی زندگی انگلیسی مثل واحد پول (گرچه واحد رسمی پول یورو است ولی همه چیز را به پوند هم نوشته اند) رانندگی در سمت چپ خیابان یا مارکهای معروف انگلیسی اینجا را فرا گرفته است.

فردا به ایران بر می گردم. از تجربه های سفرم خواهم نوشت...

لینک
۱۳۸۸/٥/٢۱ - نیلوفر

       

دریا ، مهتاب و نسیم.

من ، خیال و آرزو

روزگار زیبایی است...؟

****

دخترک وقتی برایم آب پرتقال آورد لبخند زد. نشسته بودم با کامپیوترم ور می رفتم نگاهش نکردم. وقتی رفت سرم را بلند کردم. لبخندش را حس کرده بودم . از پشت دیدمش که سیتی به دست می رود. موهای پریشان بورش را بالای سرش جمع کرده و بی خیال می رود. فکر کردم چقدر بد است سرت پایین باشد و فرصت یک لبخند یک ثانیه ای ناب را از دست بدهی ...

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٦ - نیلوفر

   خواب   

شده است چند روز نخوابی؟ شده است وسط حرف زدن بایک نفر خوابت ببرد؟ شده است پلکهات  آنقدر سنگین باشدکه تحمل بار باز نگه داشتنشان غیر ممکن؟

شده است لیست کارهای نکرده ات ٢۴ ساعت شبانه روز را مسخره کند دائم؟ شده است فرصت  نداشته باشی دلتنگ بشی ، غمگین بشی، بخوابی؟

راهی یک مسافرت یک هفته ای هستم. از ان سفرهاست که می توانی توش بخوابی و بخوابی و بخوابی و فکر کنی به آن لیست کارهای نکرده که تا یکی از سرش کم می شود دو تابه انتهاش اضافه می شود.

از سفر بیشتر خواهم نوشت. در سفر خواهم نوشت.

 

 

 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٥ - نیلوفر

   یکی از آن لحظه ها   

تو در اغوشم گفته ای. چراغها خاموش است. موسیقی آرام است. همه هستند. من دستانم را حلقه کرده ام دور تو . آرام میچرخیم. آغوش تو  بیش از سی سال است که مرا در بر  گرفته آنچنان که هیچ وقت حس نکردم می شود تنها بود یا بی یاور بود. سرم را گذاشته ام روی شانه هات و به آرامی با موسیقی چرخ می زنیم. همه نگاهمان می کنند. خیره شده اند با چشمهای براقشان در تاریکی اتاق خانه مادربزگ به صورت من. و به دستان تو که مراگرفته است. پسرعموها . عمو. زن عمو. همان طور که می چرخیم تک تکشان میگذرند . نگاههایشان همراهم میماند تابه ابد. بعد مادر توست. نگاه مادربزرگم که اشک آلود است. نگران است. که کافی است دلت را از جا بکند. باز می چرخم. تو محکمتر می کنی بازوهایت را و من می رسم به صورت مادرم. لبخند دارد. مادرم همیشه لبخند دارد. حتی وقتی غصه دارد. همین چیزهاش بوده لابد که عاشقش شدی و مانده ای این همه سال. می ایستیم. من در آغوش تو در یک جمعه شب معمولی در خانه مادربزرگ با جمع خانوادگی دوست داشتنی در تاریکی اتاق با تو رقصیدم و در انتهای آهنگ همانطور که سرم روی شانه تو بود به لبخند و نگاه عمیق مادرم خیره شدم.  یک لحظه هایی هست در زندگی مثل این که توی ذهنت کنده می شود. خواستم بدانی این یکی از این لحظه ها بود. یکی از مهمترین هایشان

پی نوشت...

این ٢۴ ساعت ها  کاش کش می آمد ....

پی نوشت٢ بی ربط:

این دنیا یک کمدی است برای آنان که فکر می‌کنند و یک تراژدی برای آنان که احساس می‌کنند

دقیقا نمی دونم جمله از کیست.

لینک
۱۳۸۸/٥/۱۱ - نیلوفر

   راه ها   

همیشه فکر می کردم در دوراهی های روبرو ، انتخاب راه ساده ترین کار است. کافی است به قلبت گوش کنی. اصلابعدها که به عقب برمی گردی یادت نمی آید چطور شد که این راه کنونی را انتخاب کردی آن روز که دو تا راه بود.

زندگی من بیش از یک سال است که خودم را هم متحیر کرده است.مدام به عقب بر می گردم و حیرت می کنم از جایی که هستم . نمی دانم دقیقاکی و چرا و چگونه این راه امروزی روبرویم قرار گرفت و من چرا و چطور بی آنکه بفهمم انتخابش کردم.

هیجان زده ام. نگرانم.خوشحالم.دلتنگم.گیجم. سه هفته شلوغی روبرویم است که در انتهاش یک تغییر عظیم نشسته است.

خیابان دوست داشتنی ولیعصر در یک روز مرداد ماه تابستانی، درست سر ظهر جمعه خلوت است  وقتی پایت را روی پدال گاز فشار می دهی. روبروت البرز است و کنارت چنارها. همه این سی سالت را گاز می دهی و می روی و نمی فهمی داری دلت را کجا  می گذاری یابه کجا می روی... راه این خیابان بلند آنقدر هاهم صاف و بی پیچ و خم نیست ..آن طور که به نظر می رسد.

انگار دلم را گذاشته ام وسط یک محکمه بزرگ تا قضاوت کنندش... از آن طرف دلم هم نشسته وسط وجودم مرا قضاوت میکند. راه جدیدم را...

زندگی این روزها با همه سیاهی هاش ، هیجان انگیز و تکرار نشدنی شده است. من این روزها را ذره ذره و جزء به جزء خاطره می کنم...

لینک
۱۳۸۸/٥/٩ - نیلوفر

   در انتظار فصل هفتم   

حس هری را دارم در اخر کتاب ششم. وقتی فکر می کردم اسنیپ دامبلدور نازنین را کشته است،حس آن لحظه ای که فکر می کردم دیگر چه کسی ارامش و یاور خوبی ها باشد در برابر لرد تاریکیها. فکر می کردم مگر بدون دامبلدور هم می شود؟ وقتی دنیا به کام  مرگ خواران بود و وقتی هیچ کس صداقت و پاکی و دوستی هری، رون و هرمیون را باور نداشت. حس هری را دارم وقتی دامبلدور را به خاک می سپردند و ققنوس می خواند و ارتش ققنوس غیر قانونی اعلام شده بود و همه شان یا فراری بودند یا زندانی و وزارت خانه را آمبریج و دار و دسته نژاد پرست احمقش اشغال کرده بودند. و تو فکر میکردی هیچ کس حقانیت هری رانخواهد فهمید.

جی کی رولینگ عزیز، ممنون که به همگیمان امید داده بودی کتاب هفتمی هم هست. که با وجود همه سیاهی های انتهای فصل ۶ ، تو دوستی و صداقت و پاکی را پیروز می کنی. گرچه ان روز نمی دانستیم فرد نازنین قرار است بمیرد یاپسر لوپین و تانکس یتیم بشود.

توضیح : نمی دانم چقدر نیاز به توضیح دارد ولی موضوع بالا درباره کتاب ششم و هفتم از سری داستانهای هری پاتر است: هری پاتر و شاهزاده دورگه /هری پاتر و یادگاران مرگ.

من اینجا در مرداد ماه گرم تهران  ١٣٨٨ منتظر فصل هفتمی هستم که باید، باید ، باید خوب تمام شود...

لینک
۱۳۸۸/٥/٥ - نیلوفر

   روزانه   

از  روی مونیتور چه بخوانیم؟

١-آدمیانی که از هستی انسانی و شعور و فرهنگ ساقط شده‌اند...

کل مقاله را اینجا بخوانید. چکیده خوبی است از حرفها و تحلیلهایی که این روزها می شنویم و شاید نه این طور منظم و قابل درک.

٢- اگر حتی کمی هم اهل ادبیات باشید و ایرانی باشید و کمی بیشتر از ٢۵ سال داشته باشید حتما گذارتان به کتاب جمعه افتاده است. کتاب جمعه هفته نامه بی نظیری بوده که احمد شاملو در سال ١٣۵٨ ، روزها طلایی حرف زدن و فکر کردن منتشر کرده است. گرچه تنها ١٠ ماه کتب جمعه داشته ایم ولی بسیاری از بزرگترین نویسندگان جهان ، زیباترین داستاها و شعرهای معاصر و کلاسیک جهان در همین ١٠ ماه به زبان فارسی برای ما قابل خواندن شده است. هر شماره کتاب جمعه که دستم رسیده است، در زیر زمین کتاب فروشیهای خاص انقلاب مثلا، ورق به ورقش را زندگی کرده ام و مدام فکر کرده ام به اینکه اگر  می شد کتاب جمعه داشته باشیم با قدمت سی ساله، الان کجای فرهنگ جهان ایستاده بودیم؟

ظاهرا عده ای تصمیم بزرگی گرفته اند و می خواهندکلیه این ده ماه را روی اینترنت بیاورند. گنجینه ای خواهد شد. اینجا.

٣-تفاوتها و شباهتهای بیوتن و کافه پیانو ، نوشتن و خواندن در جامعه ایرانی. اینجا

***

از کتاب فروشیها چه بخوانیم؟

بنده، نیلوفر درکمال سلامت عقل اعلام می کنم که به جز دو هفته پیش جمعه عصر که در جمع دوستان سری به کتاب فروشی آن طرف پارک در خانه هنرمندان زدم، یک ماه  است که کتاب فروشی نرفته ام. اعتراف می کنم کاری بوده است بس دشوار و به اراده خودم در این راه افرین می گویم. حالا دلیل این تصمیم بماند برای بعدها!

امضا: نیلوفر مرموز!

***

شما فرض کنید صبح از خانه تان تا شرکت را پیاده بروید. بعد خیس و عرق ریزان برسید شرکت. بعد باز هی برنامه زمانبندی پروژه را زیر و رو کنید  و به کوه کارهای نکرده و تاریخ نهایی تحویل که دو روز دیگر است نگاه کنید. بعد تمام پله های شرکت را مدام بالا و پایین بروید. از پیش این همکار پیش دیگری. از پیش نقشه کش تا مسئول کپی(کلا منشی مربوطه در این مواقع غیب می شود کلا! ) بعد برای پیداکردن یک مقاله (در راستای کمبود سواد در زمینه کار!)بروید کتابخانه و کلی راه را سر ظهر پیاده روی کنید تا ساختمان دیگر شرکت که کتابخانه تان انجاست. بعد برقتان درست وقتی دارید محاسبات مهمتان را انجام می دهید مدام قطع شود و وصل شود و کولرها خراب شود. بعد شما ساعت ٧ در کمال پررویی بروید تاساعت ٨  و نیم کلاس ورزش بالا و پایین بپرید. بعد مسافتی بسی طولانی را پیاده روی کنید تا خانه. بعد برسید خانه ببینید آسانسورتان خراب است و باید ٧ طبقه را بالا بروید. واقعا می خواهم بدانم در آن لحظه چه حالی می شوید؟!

لینک
۱۳۸۸/٥/۳ - نیلوفر

   گلستان و روشنفکری   

یک چیز نیم زنده مغشوش ... در عمق انجماد...شاید

کسی می داند منظور فروغ دقیقا چه بوده؟

***

همه کسانی که مصاحبه مسعود بهنود رابا ابراهیم گلستان دیده اند، صرف نظر از اینکه مثل من پیرمرد را دوست داشته باشند یا مثل خیلیها دوستش نداشته باشند معتقدند  ابراهیم گلستان شبیه پیرمردهای غرغروی از خودراضی ای است که هم می شود از حرفهایش لذت برد و هم عصبانی شد. شبیه خیلی از پدربزرگهای خودمان است وقتی از دوران رضا شاهی حرف می زنند. یک اعتماد به نفس عجیبی دارند که کورکورانه می زند همراه با یک وطن پرستی عمیق درک نشدنی برای نسل ما و حتی قبل ازما. کاری به نقدهایی که بر گلستان شده است ندارم. احتمالا با  خلیلیهایشان هم موافقم. به خصوص با حرفهای لیلی گلستان. اما نظر خودم هم درباره دوست داشتن این مرد عوض نشده است. دوستش دارم چون ابراهیم گلستان است.چون آن فیلمهای بی نظیر را ساخته است. چون همینگ وی راترجمه کرده است. چون فکر می کرده است بی محابا.  همیشه از نقدهای بی رحمانه اش درباره جامعه روشنفکری ایرانی لذت برده ام. اعتراف می کنم که لذت برده ام. شاید این روزها که روشنفکران این سالهای جامعه کمی به خودشان آمده اند و دیده اند که چقدر از همین جامعه ای که اطرافشان است عقب تر هستند بیشتر بشود زخمه های بی رحمانه گلستان را بر پیکر این جماعت فهمید. اینکه جامعه روشنفکریمان ضعیف و بی حامی است هم دلیلی بر حقانیت حرفهایشان نیست . همیشه وقتی نقدی به جامعه روشنفکری می شود اه و ناله شان به هوا می رود که چرا هم نوا با متحجرین شده اید.  گرچه معتقدم مقصر شناختنشان هم همیشه دور از انصاف است. ولی کاش این بار ، حداقل به پاسداشت جامعه ای که این روزها از نو می شناسیمش در حرفهای گلستان دقیق تر می شدیم . آن لایه خودپسندی پیرمرد را کنار می زدیم و حرفش را مزه مزه می کردیم وقتی از حکومت شعور و انسانیت می گفت.  او نه از دین نه از وطن نه  از دموکراسی و رای اکثریت و نه حتی از آزادی دفاع می کند. از نظر او حقیقت زندگی انسان "شعور" است و "انسانیت" . هر چیزی این دو را زیر پا گذاشت ، گلستان به سرعت لگدمالش می کند. هر  چیزی.

در این باره بیشتر خواهم نوشت

***

پی نوشت بی ربط :

ببین ...

لینک
۱۳۸۸/٥/٢ - نیلوفر

   دهه فجر چهارم دبستان   

کلاس چهارم دبستان بودیم. دهه فجر بود و نوارهای رنگی و نقاشی های تانک توی خیابان از در و دیوار و دور تخته کلاس آویزان بود. دختر تازه وارد ، با ان قد بلند و صورت سیاه سوخته اش رقیب من شده بود در نمره گرفتن. امسال تازه به این مدرسه آمده بود و از همان روز اول نشان داده بودکه شاگرد اول و محبوب معلم بودنم در خطر است. اولین سالی بود که درست و حسابی انشا می نوشتیم. فکر می کردم این یک درس دیگر در انحصار خودم است. دختر زیاد در بند نوشتن نبود. مثل من برای اینکه هر جلسه اول از همه انشایش رابخواند و خودشیرینی کند دستش را بالا نمی برد.

معلم گفت قرار است مسابقه ای بین چهارمی ها و پنجمی ها برگزار شود. قرار بود در یک پاراگرافت جوابی به این سوال بنویسیم: " اگر شاه خائن را می دیدید چه می کردید؟"  یکی دو روزی وقت داشتیم. فکر کرده بودم توی مسابقه اول می شوم. بین چهارمی ها حداقل اول می شوم. معلممان میگفت خوب می نویسی. یادم هست یکی دو تا جمله نوشتم. هیچ یادم نیست کدامشان را سرآخرتحویل دادم. مضمونش اما درباره انتقام بود. توی پاراگرافی نوشته بودم چطور قرار است از شاه خائن انتقام بگیرم. گمان کنم یکی ازهمان شعارهای همیشگی تلویزیون را پس و پیش کرده بودم. فکر می کردم" عجب جمله خوب جایزه بگیری!" محبوب معلم های دینی و پر از شعار.

وقتی اسم دختر را به عنوان برنده مسابقه از میکروفن حیاط در برنامه مخصوص دهه فجر اعلام کردند بغض گلویم را گرفت. حسودیم شده بود.دختر با ان قد بلند و آرامش ظاهری همیشگیش رفت جلوی صف. جایزه اش را گرفت که هیچ یادم نیست چه بود. بعد قرار شد جمله اش را بخواند. نه جمله خودم یادم هست نه جایزه او نه چهره دوستان آن روهایم . ولی خوب خوب یادم مانده دختر چه نوشته بود. من  مبهوت شده بودم. تمام راه مدرسه تا خانه را از شیشه می نی بوس سرویس مدرسه خیره شده بودم به خیابان و فکر می کردم به جمله ای که دختر خواند. بعدها هیچ وقت ازش نپرسیدم این جمله را خودش نوشته بود یا کسی کمکش کرده بود.یاازچایی دیده بود ولی مهم نیست. جمله همان روز همان جا حک شد در وجود من. آن روز فهمیدم می شود فکر کرد و نوشت.

دختر بعد هاهمکلاسی دبیرستانم شد. پزشک شد. اخرین بار که دیدمش امتحان تخصص داده بود. هنوز همان طور بلند و سیاه سوخته است . حسادتهای چهارم دبستان همان آخر سال تمام شد. حالا برایم دوست عزیزی است.  دوست داشتنی و زیبا ست و همیشه همان آرامشی را دارد که آن روز موقع خواندن پاسخش به "شاه خائن" داشت. نمی دانم خودش یادش مانده این نوشته اش یا نه. او نمی خواست انتقامی بگیرد. کاری هم به خون شهیدان و نوکری آمریکا و اینها نداست. او فقط می خواست یک جمله بگوید.او نوشته بود اگر شاه خائن را ببیند به او می گوید: سرنوشت ما و سرنوشت تو درس عبرتی است برای زورگویان تاریخ.  

امروز که یاد آن خاطره می افتم فکر می کنم آن معلمی که از میان همه جمله های شعار زده بچه ها، جمله دختر را انتخاب کرد الان کجاست؟ 

لینک
۱۳۸۸/٥/۱ - نیلوفر