اینجا به طور کلی ....   

اینجا به طور کلی خوش می گذرد.

اینجا به طور کلی زندگی بسیار شیرین است وقتی پول داری و وقتی نداری ...!

اینجا به طور کلی همه چیز شیرین است !حتی نان!

اینجا به طور کلی هوا بسیار خوب و بهاری و دلنشین است. آدم خیلی بد عادت می شود

اینجا به طور کلی اینترنت هیچ وقت پیغام " مشترک گرامی دسترسی به این سایت .." نمی دهد.

اینجا به طور کلی دوستان خوب جدید زیادند.

اینجا به طور کلی آدمها به هم و نظر هم خیلی احترام می گذارند. ما هنوز عادت نداریم!

اینجا به طور کلی آدمها زیادی همیشه راست می گویند!

اینجا به طور کلی  باید درس خواند جدی جدی! شب امتحان و اینها نداریم!

اینجا به طور کلی همه دنبال کار می گردند و کار نیست . فعلا!

اینجا به طور کلی خبری از پاییز نیست.... چنار زرد شده و بوی خاک هم ....

اینجا به طور کلی همه دارند می روند نیویورک!‌ محض اطلاع!

اینجا به طور کلی ما دلمان برای یک سری آدم به حد بی نهایت* تنگ شده است. خیلی جدی . آنهم محض اطلاع!

* حد بی نهایت  یعنی همان جا که قرار است آن دو تا خط معروف به همدیگر برسند. به نظر شما بالاخره می رسند؟

****

ما که نیستیم ولی شمایی که هستید اینها را یادتان نرود:

دو تا کتاب ساعدی تجدید چاپ می شود: اینجا. اگر نخواندید به سرعت بخوانید. اگر هم خوانده اید باز هم بخرید و بخوانید.ساعدی خواندن از هر کاری واجب تر است . درست نمی دانم آیا کاری از ساعدی تا به امروز به انگلیسی ترجمه شده است یا اگر شده چقدر پخش شده است ولی خوب می دانم اگر ساعدی را آن طور که واقعا بود دنیا می شناخت ادبیات معاصر ایران الان جای دیگری بود.

 پی نوشت:

این نوشته آزاده خیلی خیلی خواندنی است . مخصوصا دو تا پاراگراف اول. باعث می شود دوباره یادم بیفتد که چقدر دلتنگ یک پیاده روی حسابی همراه با کلی حرف زدنم با او.

لینک
۱۳۸۸/٦/۳۱ - نیلوفر

   آلودگی صوتی سه گانه   

١- اینجا تا خود صبح مدام هلیکوپر رد می شود و ماشین آتش نشانی و آمبولانس و پلیس داد و هورا می کند. حالا گیریم هلی کوپترها همگی مال بیمارستانها باشند و آمبولانسها هم مدام جان آدمها را نجات می دهند و پلیسها هم ما را از شر آدمهای بد راحت می کنند. آدم هم که خواب ندارد لابد.خوبیش این است که آدم عادت می کند. یعنی ما امیدوارمی آدم عادت کند.

٢-به گمان من این آمریکاییها به طور کلی بیماری چمن زنی دارند! حقیقتا آدم چند بار در هفته باید چمنها ی خیابان را بزند و درختهای کاج را حالت بدهد؟ از هر کسی بپرسی شهادت می دهد که چمن زنی روزانه چیزی معادل وسواس است. من به مخترعین محترم پیشهاد می کنم حالا که برای این وسواس جمعی آمریکایی چاره وجود ندارد حداقل دستگاههای چمن زنی و اره های برقی را کمی کم صدا تر خلق کنید . به خدا جای دوری نمی رود.

٣- احتمالا در این سرزمین یک روزهایی هم بوده است که رفتگرهای محترم یک جاروی دسته بلند دستشان می گرفتند و برگها را از کف خیابان جارو می کردند . لابد یک جایی در نوستالژی زندگی آمریکایی هم صدای آرام جاروی رفتگر روی آسفالت خیابان خاطره شده است. ابن جاروها به خدا چیزهای خوبی بوده اند. اصلا نمی فهمم دنیای آمریکایی چرا این جاروهای نازنین بی دردسر را با این دستگاههای بزرگ پر سر و صدای سنگین جایگزین کرده است. این دستگاهها را رفتگر ها مثل کوله پشتی می اندازند پشتشان بعد لوله بلندش را مثل جارو برقی به سمت زمین می گیرند . این جارو برقی که احتمالا کلی هم بنزین مصرف می کند بر عکس جارو برقی واقعی به حای مکش هوا را بیرون می دمد و باد تولید می کند و به این ترتیب جناب رفتگر برگها را جابجا می کند . ما فعلا در مورد مسائل محیط زیستی حرفی نداریم. ما فقط سردرد مزمن گرفته ایم!

****

جناب آقای رئیس دپارتمان گیتار در دانشکده موسیقی می فرمایند:

همه ما در طول زندگی  به نوعی با گیتار احساساتی شده ایم. باور ندارید بروید از زنم بپرسید اگر باز هم باور ندارید بروید از دوست دخترم هم بپرسید! فکر می کنید چطوری اینقدر محبوبم بینشان؟!

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۳٠ - نیلوفر

   سوال مهم کدام است؟   

ضلع جنوبی خیابان دانشگاه است. خیابان اصلی شهر به اینجا که می رسدانگار که تمام می شود. پشت چراغ قرمزش چر از دانشجوهای پیاده و دوچرخه سوار است. یک عده هم با اسکیت رفت و آمد می کنند.  چراغ که سبز می شود و ماشنیها که می ایستند جمعیت دختر و پسرهای دانشجو روان می شوند. کتابها در دست، درحال خنده، یا موبایلشان در گوششان است و تند تند در حال حرف زدن یا آیپادشان توی گوششان است و بی خیال می روند.

آن طرف درست در ورودی دانشگاه معمولا چند نفری ایستاده اند و کاعذهای تبلیغاتی دستت می دهند:

(١)

"... آیا شما به همراه گناهانتان به جهنم خواهید رفت یا با ایمان به عیسی مسیح که همه گناهان شما را می بخشد به بهشت می روید؟

عیسی مسیح به خاطر گناهان شما و جای شما به صلیب کشیده شد و بدین ترتیب شما را ازمشکلات مربوط به گناهانتان تا ابد رها کرد. اگر به او ایمان داشته باشید نه تنها نجات خواهید یافت بلکه عمرتان جاویدان خواهد شد..."

(٢)

عکس اوباما در حالی که سبیل هیتلری دارد بالای صفخه است:

" آیا سخنرانی این هیتلر زمانه ، این و این آدمکش را در توجیه طرح فاشیستی بیمه اجتماعی شنیده اید؟ دیده اید چطور مردم برایش دست می زدند؟ یاد سخنرانی های هیتلر نیافتاده اید؟ تا دیر نشده است سرزمینمان از شر این کمونیستها نجات بدهیم ...."

 

بیشتر دختر ها و پسرهای جوان اما بی اعتنا از کنارشان می گذرند. هنوز با تلفنهای یشان بلند بلند حرف می زنند وته دلشان می خواهند بدانند بالاخره آن یکی ،دوستشان دارد یا ندارد یا  آهنگ توی آیپادشان را عوض می کنند و فکر می کنند به آن کسی که دوستشان دارد یا ندارد.

هر دو تا کاعذ را گرفته ام توی دستانم و نمی توانم جلوی لبخندم را بگیرم . فکر می کنم چقدر انسانهای دنیا شبیه همند.... فرق شاید انجا باشد که در جایی از دنیا می توانی بگویی و در جایی دیگر نمی توانی حرف بزنی. وگرنه حرفهای آدمها همان است و فکرهای آدمها هم همان بی فکریهایشان هم . دلنگرانی ها هم ...من اما هنوز لبخند می زنم ... به اینکه حرفهایی هست که وقتی زده می شود خنده دار می شود ...کوچک می شود ، بی اهمیت می شود ... کاش می شد همه جای دنیا همیشه حرف زد و شنید و بی اعتنا رد شد ... میدانی  ،سر آخر همیشه آن چیزی که مهم است جواب همین سوال است و بس: آیا دوستم دارد؟

لینک
۱۳۸۸/٦/٢۸ - نیلوفر

   داستان آدمهای خوب   

یک جایی هست در انتهای فیلم "افسانه های پاییزی"  که آلفرد، برادر بزرگتر بعد از آنکه  تنفنگش را بلند می کند و پشت پدر می ایستد و همکارهای خودش را در مجلس که برای تهدید پدر آمده بودند می کشد، می آید جلو تر و پدر، باافتخار نگاهش می کند و در آغوشش می کشد. بعد تریستان ، برادر وسطی با آن موهای بلند مهار نشدنیش جلو می آید و با آن چشمهای خیسش برادر را نگاه می کند و می گوید: به من قول می دهی از بچه هایم، ار پسرم، نگهداری کنی و آلفرد اشک توی چشمهاش جمع می شود و می گوید که برایش افتخار بزرگی است . بعد هر سه تا، پدر و دو پسر همدیگر را محکم بغل می کنند و موسیقی می نوازد و یکی از مشهورترین و تاثیر گذارترین لحظه های هالیوود شکل می گیرد.

فکر می کردم به اینکه در همه این لحظات ، ٣ تا جنازه از آدمهای بد ، که آلفرد کشته است ،افتاده است روی زمین و همه کسانی که با موسیقی و سینما و داستان مست شده اند یادشان می رود که چقدر آسان ، آدم ها را به بد و خوب تقسیم کردند و بدها را کشتند ... آدمها وقتی درگیر داستانند قضاوت کردن برایشان کاری ندارد ، کشتن هم کاری ندارد، کافی است فقط آدم خوبها ارزشهای انسانی را  دوباره برایت دوره کنند ...آدم بدها سالهاست در داستانها می میرند و این بزرگترین قضاوت عادلانه انسانی است.

مسعود بهنود امروز در یک مصاحبه گفته بود:

".....بیرون کردن دیکتاتوری کاری ندارد؛ آنچه که اصل است، تفکر دیکتاتوری است که در باورهای ما جای دارد. بیاییم آن را از سر بیرون کنیم...."

****

افطاری ایرانی های دانشگاه علاوه بر اینکه پر از حرفهای جدی و حرفهای شوخی و دوستیهای جدید است یک جور دوست داشتنی ای یادت می آورد که آدمها چقدر دوست داشتنی اند وقتی هستند ... وقتی زندگی می کنند ....

لینک
۱۳۸۸/٦/٢٦ - نیلوفر

       

حرف که می زد چشمهام پر از اشک شده بود. نمی دانم کسی دید دو تا خط خیسی که از زیر مژه ها آمد پایین و زیر چانه به هم رسید؟

مرد گفت . گفت . گفت. حاضرین در سالن دست زدند. من اشک ریختم. دقیقا نمی دانم برای چه و شاید دقیقا می دانم برای چه. مرد قبل از اینکه ساکت شود گفت: فراموششان نکنید.... مردم این سرزمین را فراموش نکنید.

مرد این بود و در اینجا صحبت می کرد.

***

یکی از عذابهای زندگی آمریکایی این است که شما به جایی تلفن بزنید بعد آن کسی که آن طرف خط است کلا چینی الاصل باشد!‌ یک جور بدی دلتان می خواهد همه اعتقادات انسانیتان را کنار بگذارید و به او بگویید "وقتی نمی توانی انگلیسی حرف بزنی شغلی نگیر که توش مجبور باشی با کسی تلفنی حرف برنی"! به طور کلی چینی ها زبان انگیسی را با گویش مخلوط چینی و کره ای هم زده اند  و یک چیزی از دلش در آورده اند که برای من یکی کلا غیر قابل فهم است

 پی نوشت بی ربط:

این بسیار خواندنی است. مدتها سوال من هم بود: آیا هنرمند در برابر جامعه مسئول است؟

پی نوشت با ربط:

مراسمی که در بالا اشاره کردم مربوط به بررسی مسائل اخیر ایران از دیدگاه روزنامه رنگاری بوده است. این جور مراسم اینجا این روزهازیاد برگزار می شود. بعضیهاش به گمانم خوب و بعضی ها مغرضانه یا دور از واقعیت است.

 

 

 

لینک
۱۳۸۸/٦/٢٤ - نیلوفر

   دوستت دارم ها   

پوستش سیاه سیاه است. موهاش سفید است. فرفری . نشسته روبروی من . روی صندلی اتوبوس و لبهایش را تکان می دهد. سه تا دندان توی دهانش اذیتش می کنند. مرد ، پیر و تنهاست. شلوار جین پوشیده با یک تی شرت آبی رنگ و رو رفته. آنقدر که نمی توانی بخوانی روی تی شرت روزی چه نوشته شده بوده

دور چشمهاش چروک افتاده است. دیدن چروکهای عمیق روی پوست سیاه هم از آن تجربه های جدید است. بین پاهاش روی زمین کیسه بزرگی از خرید است. فکر می کنم پیرمرد سیاه هم مثل من ماشین ندارد.

مدام لبهاش را تکان می دهد و پلکهاش را. فکر می کنم این سه دندان باقی مانده انگار فشار می آورد به لثه ها . انگار چیزی جایی در بدنش هست چنان دردناک که پلکهاش آرام و قرار ندارند لابد.

من صدای زنگ را نمی شنوم. موبایلش را از جیب شلوار جینش بیرون می آورد. حرف می زند. میگوید: آها آها .

بعد درحالی که دیگر پلکهاش به هم نمی خورد و لبهاش با دندهانهاش بازی نمی کند چشمهاش پر می شود از یک حس غریبی که نمی شناسم و انگار که مخصوص این پیرمرد سیاه باشد و بعد آرام توی گوشی می گوید:

دوستت دارم عزیزم

****

این دو مقاله خواندنی است. نه اینکه با همه حرفهایشان موافق باشم ولی خوشحالم این حرفها زده می شود

اولی- دومی

پی نوشت:

١- نمی دانی چه لذتی دارد که فریزت دوباره پر باشد از بسته های گوشت و مرغ و سبزی های مختلف. پیاز داغ و لوبیا و باقالی و... به طور کلی ما مهمان می پذیریم!

٢-زندگی خیلی ساده تر از آنی است که فکر می کنی....

لینک
۱۳۸۸/٦/٢٢ - نیلوفر

   چند رسانه ؟   

تا امروز "جرج لوکاس"* برایم یک نمونه رویای آمریکایی بود که قرار بود ثابت کند آمریکایی ها هیچ مشکلی ندارند جز اینکه در سالهای خیلی دور آینده دریک کهکشان خیلی دور سوار سفینه های فضاییشان بشوند و با هم بجنگند.ولی فرض کن در اولین یازده سپتامبرت در آمریکا وارد سالن نمایش جورج لوکاس بشوی در یکی ازساختمانهای  زیبا و نو ساز  دانشکده سینما. شنیده بودم یکی از مطرح ترین دانشکده های سینمایی جهان است ولی درست نمی دانستم چرا. شاید هنوز زود باشد که درباره دانشکده سینما نظر بدهم ولی بی شک می توانم بگویم آشنایی یا برنامه IML ( موسسه ادبیات چند رسانه ای ) **در دانشکده سینما یکی از بهترین تجربه های حضورم در این سرزمین بوده است. درباره آدمهای این موسسه، برنامه هایشان و آرمانهایشان بعدها خواهم نوشت ولی امروز میخواهم درباره 21 آمریکایی بنویسم که امروز شناختمشان. خانم معلم و آقای کارگردان مستند ساز به همراه 19 دانشجوی آمریکایی نشسته اند دور هم و فکر کرده اند و فکرهایشان را به بهترین شکلی که می توانسته اند به هم نشان داده اند. و انگار وقتی می بینی است که می پرسی و وقتی میپرسی است که می فهمی کیستی و کجایی و ادبیات مگر معنیش چیست جز پرسیدن؟

چند روزی پس از پایان اسمی جنگ عراق ، یک کارگردان مستند ساز دانشکده سینما و استادش تصمیم میگیرند فیلمی بسازند از سیستم بهداشت و پزشکی در عراق. نتیجه کارشان فیلمی یک ساعته است از دکترهایی که امیدوارند به آینده بهتر . به دنبال علم بیشتزند و امید دارند. یکیشان می گوید گذشته برایش مثل یک تونل تاریک بود ولی امروز فکر می کند درانتهای تونل نوری هست. فیلم صحنه های بسیار دلخراشی دارد. فیلم با امید و قول سناتورهای آمریکایی برای تحول سیستم بهداشت و درمان در عراق و جبران همه مرگها و زخمهای جنگ  به دست دکترهای تحصیل کرده عراقی پایان می یابد.

بعد از 5 سال همان استاد و همان فیلمساز فیلم را به 19 دانشجوی رشته ادبیات چند رسانه ای نشان می دهند درکنارش 40 ساعت فیلمبرداری های آن روزشان را که از دلش فیلم یک ساعته در آمده بوده را هم در اختیارشان می گذارند و می گویند: بروید از دل فیلم قصه امروز خودتان را بسازید. سوال امروزتان را مطرح کنید با هر روشی که فکر می کنید.

نتیجه کارشان را اینجا ببینید.

اگر در قسمت Launch کلیک کنید فیلم اولیه را خواهید دید و بعد درکنار آن 19 پروژه است. 19 مدلی که 19 آمریکایی بسیار جوان امروز، به حمله کشورشان به عراق نگاه میکنند. گرچه موضوع همه فیلمها عراق و بهداشت و درمان و انسان در آن پس از جنگ است ولی هرکدام حرف خاص خودش را می زند و سوال بی جواب خودش را مطرح می کند.

فکر می کنم دیدن ویدئو ها از ایران سخت باشد ولی سعی کنید حتما پروژه شماره 8 را ببینید که در نوع خودش یک رسانه جدید است. پروژه شماره 6 و شماره 18 هم برای ماایرانیها دیدنی تر است. گرچه من دیدن همه پروژه ها را توصیه می کنم.  شاید خرفهایشان تکراری باشد ولی گمانم برای یک ایرانی دیدنی باشد که بداند جوان آمریکایی چطور دنیا را می بیند. حداقل جوان متفکر آمریکایی

امروز خانم معلم در حالی که به کار دانشجوهاش افتخار می کرد سرش را تکان داد و گفت: به نظر شما این کارهای ما اصلا در دنیا تاثیر دارد؟ نگاهش کردم، بهش لبخند زدم و گفتم که دارد. گفت چطور؟ گفتم من به دوستان ایرانیم نشانش می دهم. گفت قول میدهی؟

 

* کارگردان جنگ ستارگان .

** جورج لوکاس یکی از بنیان گذاران برنامه موسسه ادبیات چند رسانه ای دانشکده است.

لینک
۱۳۸۸/٦/٢۱ - نیلوفر

   شهرها و عشقها   

کسی دیروز پرسید شهر سی ساله ات بهتر بود یا این شهر بزرگ ؟ و من به شهر سی ساله ام فکر کردم. به آسفالت داغ خیابان و به یک پیکان زهوار در رفته که مسافر کشی می کرد مثلا و تو سوارش که می شدی در بسته نمی شد هر چقدر هم که محکم می می بستی.... یا به مجسمه مادر که یک روز نزدیک به کنکور بعد از کلاس رفع اشکال ریاضی ،‌وقتی از خانه آقای معلم بر میگشتم توی میدان محسنی نگاهم بهش افتاد و انگار که اولین بار باشد و درس و ریاضی و کنکور فراموشم شد و ایستادم وسط میدان به انحنای برنزی روسری مادر خیره شدم.

فکر کردم به شهری که توش پر از جوی آب است و ریشه های بزرگ چنار دارد و پر از بقالیهای کوچک دریانی است و مردمش توی تاکسی ها مدام سرشان را تکان می دهند و جامعه شناسی می کنند. فکر کردم به بازارچه کتاب و سینما بهمن و سینما سپیده و عصر جدید و تالار رودکی و آن نمایشهای غیر قابل تحمل پری صابری. فکر کردم به هتل اوسون رفتن جمعه صبحهای دانشجویی و به آن نگاههای یواشکی که مدام بین دختر و پسرهای جمعمان می گشت و به اینکه یکی عاشق کویر شریعتی بود و آن یکی گوگوش می خواند مدام . و چند تاشان ازدواج کردند و چند تا شان یک هفته گریه کردند و چند تاشان بچه دار شدند و چند تاشان هیچ وقت دیگر عاشق نشدند ...

بعد فکر کردم به همه امید و همه نا امیدی که موج می زند در چشم همشهریها. که چقدر دوست داشتنی است توی چشم کسی نگاه کنی ،‌مثلا وقتی از میله قطار مترو آویزان شده است و توش امید ببینی... انگار بفهمی یک جایی یک چیزی دارد که عاشقانه دوستش می دارد

حالا می گویند محبوب ترین خیابان شهرم یک طرفه شده و من ندیده ام. انگار قسمتی از تهرانم هست که بزرگ شده و برای خودش و بدون حضور من زندگی می کند،انگار برای بودنش به حضور من دیگر نیازی ندارد... زندگی می کند، هست و  تغییر می کند . حالا من اینجا این روزها به چشمان مردمان این شهر خیره می شوم تا جنس امیدشان را و عشقهایشان را و ترسهایشان را بشناسم.شهرها به خودی خود هیچند، شهرها را آدمهایش می سازند آدمهایی که روزگاری در این شهر خندیده اند، گریه کرده اند، غمشان را مخفی کرده اند، ترسیده اند یا با امید خیالبافی کرده اند...

می خواهم جواب بدهم به سوالش ... تهران بهتر است یا لس آنجلس؟ می گویم عشق بهتر است. تا به حال عاشق شده ای؟

پی نوشت:

یک چیزهایی در این نوشته سمیه هست که خیلی دوست دارم. درباره اش خواهم نوشت

لینک
۱۳۸۸/٦/۱٩ - نیلوفر

   صدای عشق   

یکی از معروفترین دانشکده های دانشگاه ماه دانشکده موسیقی است. درکش کمی عجیب است ولی این دانشکده امسال ١٢۵ امین سالگرد تاسیسش را تاچند روز دیگر جشن می گیرد. روزها وقتی توی دانشگاه راه می روی ، دقیا آن ساعتهای شلوغ که همه توی دانشگاه می دوند تا به کلاسهایشان برسند، درست پشت استادیوم فوتبال ، قسمتی ار پارک دانشگاه هست پر از نیمکتهای فلزی که روش دانشجوهای رشته مو سیقی نشسته اند و تمرین می کنند. دوست دارم همیشه مسیرم را طوری تنظیم کنم که از کنار این پارک کوچک بگذرم. دختری با موهای بلند نشسته و یولون سل بزرگش را گذاشته جلوش و پایه و کاغذنوتشهاس را هم کمی جلوتر و می نوازد. آن طرف تر پسری ساکسیفون تمرین می کند و کمی دور تر کنار یک درخت دختری دیگر دارد ویلون می نوازد.

دانشکده موسیقی بیش از ١٠ سالن مختلف مخصوص اجرای موسیقی دارد در سراسر دانشگاه. توی خود دانشکده که بروی ولی اوضاع منفارت تر است. استادهای دانشکده موسیقی ، ظاهرا موسیقیدانان یانوازنده های خیلی معروفی هستند که جایزه ها و اسکارهای موسیقی فیلمشان تزئیین دانشکده است.

وقتی برای مراسم یادبود استاد بزرگ کلارینتشان که به تازگی مرده بود وارد یکی از سالنهای اجرای دانشگاه شدم گمان نمیکردم اینهمه نوازنده معروف کلارینت از سرتا سر جهان اینجا جمع باشند تا بلکه دقایقی کوتاه در یادبود استاد بزرگشان بنوازند.

شاید برای اولین بار پس از ورودم به آمریکا در این سالن بود که فهمیدم آمریکا دقیقا کجاهاست که آمریکا می شود.

این اجراها تجربه بی نظیر ٢ ساعته ای از کلارینت برایم باقی گذاشته که به گمانم تامدتها همراهم خواهد بود... انگار هیچ سازی شاید چنین آرامش بخش و در عین حال چنین شاد نباشد ... یا شاید عشق را بشود با آن نواخت .. شاید...یک جوری صداش ازجنس عشق است.

دانشکده موسیقی دانشگاه ما یک رادیوی شنیدنی هم دارد . اگر علاقمند به موسیقی کلاسیک هستید اینجا می توانید به طور زنده گوش کنید.

لینک
۱۳۸۸/٦/۱٩ - نیلوفر

   روی وب ...   

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید....

(فریدون مشیری)

اگر هنوز آتش و آهن شجریان را نشنیده اید اینجا بشنوید.


*****

این فیلم بی نظیر را عباس کیارستمی حدود ٣٠ سال پیش ساخته است . فیلم جدای از محتوایش برای دیدن نظریات آدمهایی که این روزها هم برایمان آشنا هستند بسیار دیدنی است.

موضوع فیلم بسیار ساده و در عین حال بسیار پیچیده است. انگار تازه میفهمی کیارستمی چطور کیارستمی شده است و بقیه نشده اند. وقتی با انسان و روابط انسانی طرفی هیچ سوالی یک جواب ندارد . با دیدن این فیلم (قضیه ، شکل اول، شکل دوم)‌ فکر می کردم به اینکه معمای علوم انسانی را باید از دریچه هنر حل کرد. از دریچه سوال و نه از دریچه جواب. رفتار انسانی جواب درست و غلط ندارد. حتی یک لبخند یا یک چرخش سر را باید مطالعه کرد، توش دقیق شد. و از همه مهمتر اینکه قضاوتش نکرد بلکه فهمیدش. دلایلش را و تبعاتش را. با دیدن فیلم دلت می خواهد کیارستمی این فیلم را امروز بعد از ٣٠ سال هم بسازد. که کیارستمی همین فیلم را در چند جای دیگر دنیا هم بسازد. شاید بتوان بیشتر "انسان پیچیده" را شناخت. گرچه هنوز فکر میکنم نمی توان رفتار انسانی را پیشبینی کرد....حتی رفتار های شخصی را... شما اگر جای بچه ها بودید چه می کردید؟ در سالهای پشت سر زندگیتان به این سوال جواب بدهید. امروز چه میکردید؟ ١٠ سال پیش چه می کردید؟ ١۵ سال پیش چی؟ حیرت انگیز نیستیم؟

 پی نوشت:

اینجا در دانشگاه تعداد بچه های ایرانی که روزه هستند خیلی بیشتر از آنهایی است که روزه نیستند . عربهای دانشگاه هم هر روز افطاری می دهند. حوصله تان هم اگر سر رفت می توانید بروید دانشگاه بزرگ دیگر آن سر شهر آنجا افطاری بخورید. عربها، ایرانیها، کردها و افغانیها اینجا روزه می گیرند. گرچه خبری از حلیم و حلوا و آش رشته و سریال آب دوغ خیاری نیست ولی خرما هست. چای هم هست.

لینک
۱۳۸۸/٦/۱٦ - نیلوفر

   روز کارگر   

فردا اینجا تعطیل رسمی است. همه می گویند : فردا روز کارگر است. از همکلاسی آمریکایی می پرسم چرا فردا روز کارگر و تعطیل است؟ فکر می کند و می گوید: چون تابستان تمام میشود! می گویم یعنی ربطی به کارگر ندارد؟ می خندد که : درست نمی دانم شاید. من همیشه فکر می کنم جشن پایان تابستان است!

ولی من همیشه یادم بوده که روز کارگر در همه جای دنیا روز اول ماه می است. روزی است که در آن همه تشکلهای کارگری دنیا از جمله حزب کارگر ایران جشن می گیرندش و تاریخش را اگر بخوانی در حقیقت سالگرد اعتراض کارگری در شیکاگوی آمریکاست که در آن تعداد زیادی از همین کارگرها کشته شده اند. اعتراضی که لابد به سیستم سرمایه داری آمریکا شده بود. (اینجا)

ولی در این سرزمین کسی روز اول ماه می را به روز کارگر نمی شناسد.اینجا روز کارگر روز ٧ سپتامبر است و با وجودی که تعطیل است کسی درست نمی داند که چرا تعطیل است. دختر آمریکایی دیگری به من میگوید : من فکر میکنم فاصله تعطیلات روز استقلال و روز شکرگذاری خیلی زیاد بوده و اینها روز کارگر را تعطیل کرده اند که ما خوشحال بشویم! دختر دانشجوی رشته موسیقی است . درباره روز کارگر آمریکایی که می خوانم می بینم آن هم سالگرد یک اعتراض کارگری دیگر ولی کوچکتردر همین آمریکاست. (اینجا)

اگر رمان بی نظیر رگتایم (اینجا)‌ نوشته ال دکترف را خوانده باشید در باره اعتراضات کارگری آمریکا چیزهایی خواهید دانست.

هنوز درست نمی دانم چرا مردمان این سرزمین وقتی به سرمایه ، کار و کارگر و حقوق اجتماعی می رسند از همه دنیا جدا می شوند. و همین جدایی را دلیل موفقیتشان می دانند در جهان.

وقتی برای اولین بار آن شب در سنما فرهنگ با دیدن  فیلم "شب به خیر و موفق باشید"  عمق مخالفت آمریکاییها با هر گونه فکر سوسیالیستی را کشف کردم نمی توانستم تعحبم را مخفی کنم. همیشه می دانستم ماجرای دنیای دو قطبی سوسیالیستی / سرمایه داری را. (از همان کتابهای به درد نخور تعلیمات اجتماعی دوران راهنمایی به هر حال چیزهایی هم می شد یاد گرفت)‌ولی هیچ گاه فکر نمی کردم می شود اصلا سوسیالیستی فکر نکرد. گمان می کنم ما ، بزرگ شده های شرق که همواره ارزشهای اجتماعیمان در "کمک به دیگران" و "فداکاری" بوده است هیچ گاه عمیقا نتوانیم آن طوری دنیا را نگاه کنیم که آمریکایی ها می کنند. دنیای سرمایه داری این سرزمین حیرت انگیز است. شاید وقتی بیشتر شناختمش بیشتر از آن بنویسم.

روی همین حساب است که درک بعضی وقایع اینجا برایم چنان سنگین است که دهانم باز می ماند. مثلا رئیس جمهورشان قرار است هفته آینده در روز بازگشایی مدارس برای بچه ها سحنرانی کند. مادر و پدرهای جناح مقابل رئیس جمهور در حالی که از چنین سخنرانی ای خشمگینند می گویند: اوباما ! بچه های ما رو ول کن! نمی خوایم اونا حرفای سوسیالیستی تو رو بشنوند!

بعد من سعی می کنم بفهمم این سوسیالیستی که میگویند کجای تفکر آقای اوباما ست  و نشانه هایش این است: طرح بیمه اجتماعی دولتی برای همه.!

برای ما که از سرزمین بی قانون تری می آییم هضم نشدنی است که با دولتی مخالفت کنند چون می خواهد همه مردمش بیمه باشند. ولی دقیق که می شوی در سیستم سرمایه داریشان می بینی پایه هاش روی همین چیزها بنا شده و شاید موفقیتشان را از اینها می دانند.

خوشحالم این روزها که سیستم اقتصادی این سرزمین سرمایه داری نفسهایش به شماره افتاده اینجا هستم انگار نظاره گر یک اتفاق تاریخی باشی. آیا سیستم آمریکایی زندگی ، دوام می آورد؟ یا حق با ما خواهد بود ما، انسانهایی با ارزشهای همگانی ...و هنوز عقب مانده ....

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۱٦ - نیلوفر

   چرا؟   

دختر کاغذ را گرفت جلوی صورتش و خواند:

" ۵ تا از بچه ها نشسته بودند روی مبل، دو تاروی زمین. زن و مرد آن طرف پشت به تلویزیون ایستاده بودند. همه بچه ها می دانستند پس از این چه خواهد شد. زن شروع کرد: جدایی. مدت زیادی نبود که این ٧ نفر همدیگر را شناخته بودند. هر کدامشان یک پدر یا یک مادر داشتند. ولی مدتی بود "خانواده" بودند و تازه داشتند به این خانواده بودنشان عادت می کردند. اینکه می دانستند احتمالا این کنار هم جمع شدن امروز آخرین با هم بودنشان است برایشان غم انگیز بود ..."

دختر ساکت شد. در نیم ساعت وقت کلاس برای نوشتن، همین را نوشته بود. نشسته بودیم دور یک میز مربع بزرگ. استاد سرش را تکان داد. لیوان بزرگ کاغذی معروف استارباکس قهوه اش را بلند کرد . کمی ابروهایش گره خورد. از دختر پرسید: اینجا یک پرورشگاه بود؟

دختر لبهایش را بهم فشار داد. موهای بورش را زد پشت گوشش و صاف نشست. گفت: نه. استاد قهوه را فرو داد و گفت : اها... و مبهم به دختر نگاه کرد.

من گوشه میز نشسته بودم. به چشمان دختر خیره شده بودم. بقیه کلاس هم. کلاسمان ١۵ نفر بود. ٣ تامان دختر و بقیه پسر. همگیشان دانشجوهای لیسانس ادبیات انگلیسی به جز من که مستمع آزاد کلاسشان هستم. هر کدامشان یک رنگ. همگی متولد آمریکا. همگی در آرزوی نویسنده شدن. من تنها غیر انگلیسی زبانشان بودم. دختر بالاخره سکوت را شکست:

نه ... هم مادر من هم پدرم تا به حال سه بار جدا شده اند. من یک عالم خواهر و برادر ناتنی دارم که مدام عوض می شوند...

استادسرش را تکان داد و گفت: متاسفم کیتی ... لازم نبود از زندگی شخصیت بنویسی یا بگی ... معذرت می خوام که پرسیدم.

موضوع داستان ها قرار بود اختلافات خانوادگی باشد

فکر می کردم برای من که با فرهنگ این بچه آمریکایی ها غریبه ام نوشته دختر واضح و پر از درد و قابل درک بود. برای استاد آمریکایی نبود. هنوز فکر می کنم که چرا...

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۱٥ - نیلوفر

   زندگی آمریکایی   

گمان می کنم هنوز خیلی زود باشد که از تجربه زندگی آمریکایی بنویسم. اما فکر می کنم این تجربه های کم هم نوع خاصی از تجربه باشد که وقتی زندگی برایت عادی تر شد تغییر می کنند. انگار که همین امروز و با همین دانسته های اندکت دوام دارن این نوع تجربه ها ...

زندگی آمریکایی تا به انجا که من در این دو هفته دیده ام این گونه است:

١- خوردن. به طور کلی اینجا مهمترین اتفاق زندگی خوردن است. سوپر مارکتهای بزرگ پر از خوراکیهای مختلف است از تنوع و تعداد زیادشان گیج می شوی و همه جا پر از فست فودهایی که انگار به زور یک سالاد هم در منوی غذایشان چپانده اند.چرب. شیرین. آمریکایی ها زیاد می خورند. یکی از استادهای من که زن مهربان بانمکی است دائم یک نوشابه بزرگ دستش است. انگار که معتاد باشد حتی. اینجا آدمهای چاق زیادند.آدمهای خیلی چاق. آنها که بی اختیار بهشان خیره می شوی بس که بزرگند. گرچه در لس انجلس دخترهای خیلی لاغر هم زیاد دیده می شوند! مردم اینجا ورزش هم می کنند. خیلی بیشتر از ایران.

٢- اتوبوس؟ گمان می کنم مردم آمریکا با این کلمه کاملا بیگانه باشند. احتمالا فکر می کنند اتوبوس چیزی معادل مرگ یا اسلحه یا افسردگی و فلاکت است. تا می فهمند تو ماشین نداری یک جوری نگاهت می کنند انگار یک معلولیت جسمی غیر قابل درمان داری. بعد به فکر فرو می روند که پس چطور زنده ای؟

٣-تبلیغ: آنهایی که در ایران این سریالهای هالیوودی را خوشحال و خرم دانلود می کنند یا از "فیلمی" معروف می خرند نمی دانند چه قسمت بزرگی از ماجرا را از دست می دهند. اینحا تلویزیون بیش از نیمی از زمانهای پخشش را به پخش تبلیغات می گذراند. بیشتر تبلیغات شامل خوراکی، بیمه، بانک و دارو است. تبلیغات دارو از آن قسمتهای هیجان انگیز ماجراست. مثلا اول شما یک تبلیغ خوش آب و رنگ از یک همبرگری می بینید . بعد در تبلیغ بعدی یک آدمی می گوید: آیا از کلرسترول بالای خون رنج می برید؟! بیایید و داروی ما را مصرف کنید جالب ترین بخش ماجرا این است که وقتی خوب برای داروی مورد نظر تبلیغ شد آخر سر در یک جمله عوارض دارو را هم آن وسطها میگوید که لا بد بعدا کسی ازش شکایت نکند

۴-سرما! : فرق نمی کند هوا گرم باشد یا سرد. به طور کلی شما در سالنهای دربسته خواهید لرزید! مثلا فرض کنید استاد محترم ٢ ساعت تمام درباره محیط زیست برایتان حرف بزند  و روشهای هدر ندادن انرژی . بعد شما در خالی که هوای بیرون چیزی حدود ٣٠ درجه سانتیگراد است ، یک ژاکت کلفت تنتان باشد و یک چای داغ گرفته باشید دستتان.(لازم به ذکر است که کلا همه چیز را اینجا ، از جمله چای، توی لیوانهای بزرگ یک بار مصرف می خورند. کلا فست فود و خوراکی معادل کوهی از پلاستیک و کاغذ است)

۵- لبخند: در کنار همه این ها ولی آمریکایی ها بسیار مودبند. اگر سوالی داشته باشی حتما تا جایی که بتوانند کمکت می کنند. هیچ فکر نمی کنند که تو یک غیر آمریکایی هستی و حقی کمتر از آنها داری در این سرزمین.احترامت را دارند. حتی وقتی می خواهند جواب منفی به تو بدهند هم بسیار با احترام رفتار می کنند.

ادامه دارد

لینک
۱۳۸۸/٦/۱۳ - نیلوفر

   حکایت عاشقانه تنهایی   

دست هایت را به من بده تا بگریزیم

دست در دست چون دو بال درهم تنیده

تا سینه هامان را به آفتاب بگشاییم....

مانند خبرهای شاد بر دلها بریزیم

و در دلها طلوع کنیم

چون سپیده دمان*

فکر می کنم آدمها معمولا از چه میگریزند؟ و چقدر همیشه آرزو دارند دست در دست هم بگریزند.و بعد دوباره طلوع کنند .... حکایت عاشقانه تنهایی همین است....

 

*آن طور که این تقویم روی میزم کنار این شعر نوشته است ،  امروز ١٢ شهریور است. گمانم روز خوبی باشد برای اینکه به سوی آفتاب برویم ...

 

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۱٢ - نیلوفر

   سه سوال اصلی انسانی   

هویت یک شخص چیست؟

حقیقت چیست؟

عشق چیست؟

(اینجا)*

بی خود نیست میگویند ادبیات هوشمندانه ترین جنبه انسانی ماست و بی خود نیست که دن کیشت همیشه دوست داشتنی است

پی نوشت:

اینجا سنجاب دارد. فکر کن برای آدمی که سنجاب ندیده تا به حال چقدر لذت بخش است که زیر سایه خنک یک درخت تنومند بنشیند و دو تا سنجاب با آن دمهای بلند بی نظیرشان و چشمهایی که حس می کنی عاشقند بس که درشت و درخشان و باز و کمی ترند ، دور و برش از درختها بالا بروند انگار که با هم بازی می کنند....

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۱۱ - نیلوفر

   شربت؟   

نشسته ام روی پله ها. یک آگهی به درد نخور مربوط به یک همبرگر فروشی گذاشته ام زیرم و نشسته ام روی پله های خانه. خانه من طبقه دوم است. سیستم زنگ در اینجا باید به تلفن خانه وصل شود. خانه من هنوز تلفن ندارد و من نگرانم که مرد نداند این را و برود.

می گویند جایی که من زندگی می کنم از نا امن ترین نقاط شهر است. گرچه ساختمان من پر از از دانشجوست و نزدیک دانشگاه ولی حرف همه این است که این محله پر از "سیاه" و "مکزیکی" است و کافی است تنها گیرت بیاورند و اسلحه دارند و ....

مرد، هم سن و سال خودم است. مکزیکی است. اینجا در این محله ، در این شهر که نزدیک مکزیک است پر از آدمهایی است که کمی سیاه سوخته اند و موهای مشکی دارند. و اگر خوب دقت نکنی می توانی اشتباه بگیریشان گاهی با هم زبانان خودت.بی اختیار یاد کلیدساز مکزیکی فیلم تصادف می افتم که همینجا در لس آنجلس دخترکش را از اسلحه نجات می داد.

مرد آمده اینترنتم را وصل کند و تلویزیونم را راه بیندازد. از مرد نمی ترسم ولی همه می گویند اینجا باید از همه ترسید.مرد وارد خانه ام می شود. مدام تکرار می کنم باید بترسم؟  کتابم را باز میکنم تا مرد به دنبال سیم ورودی و خروجی بگردد. کارش گره می خورد . هوا گرم است. مرد نشسته روی زمین. جعبه ابزارش را باز کرده و کار می کند. فکر می کنم باید چیزی بگویم. ازش معذرت خواهی می کنم که سیم آنتن تلویزیون خراب بوده و من نمیدانستم تا از صاحبخانه بخواهم تعمیرش کند.لبخند می زند که مشکلی نیست . فکر می کنم اگر ایران بود باید یک لیوان شربت خنک تعارف می کردم به مرد. شربت ندارم. آب هست  و آب پرتقال. چای هم دارم که لابد در گرما به درد نمی خورد. حرف نمی زنم ولی. سرم را می کنم توی کتاب تا مرد کارش را بکند. نمی دانم اینجا باید به کسی شربت تعارف کرد یا نکرد. نمی دانم اینجا چقدر قرار است از مردم ترسید.مرد اینترنتم را وصل می کند.کانالهای تلویزیون را نشانم می دهد. سر پول دادن که می شود می فهمد که تازه واردم و سیستم بانکیم جدید است . کمکم می کند . بهش می گویم که تازه ١٠ روز است آمده ام. از سرزمینم می پرسد. از اینکه آیا شهرشان را دوست دارم یا نه. از اینکه چرا اینجام . یادم می دهد چطور باید سیستم را راه بیندازم. دلم را به دریا می زنم و می گویم آب می خواهد؟ تشکر می کند و میگوید بله. لبخند می زند. من یاد مرد کلید ساز تصادف افتاده ام باز.... که قیافه اش بدجور شبیه این مرد جوان مکزیکی است ....

 پی نوشت بی ربط:

این دو تا نوشته بی نظیر است مخصوصا آنجا که امید مهرگان می گوید: تداوم امید و خلاقیت....

١- ببر و برف: اینجا

٢-جهش ببرها به سوی تاریخ: اینجا

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۱۱ - نیلوفر

   آخر هفته   

خبرها

آنجا که نیستی ، خبرها برایت بزرگ می شوند. دیگر یک ایمیل نیستند که سرسری بخوانیش و پاکش کنی.کابینه ؟ آخرین مقاله مهدی یزدانی خرم مثلا؟ رفتن شفیعی کدکنی از ایران؟یک  ایمیل احوال پرسی اصلا...اینها می شود فکر و خیال یک روزت ... و بیشتر

***

غروب

خورشید آن دورها رسیده به خط افق آسمان . دقیقا چسبیده به  آن خطی که آبی آسمان و آبی دریا یکی می شود.مرد سیاه پوست دستان بزرگش را می کوبد روی یک تکه چوبی و می نوازد. خورشید سرخ است نارنجی هم هست.انگار که ندانی رنگ دقیقش را. ما ایستاده ایم بالای تپه ، کنار دریا توی یک آلاچیق چوبی و مرد سیاه پوست می نوازد. بعد خورشید پایین تر می رود. حس می کنی که حل می شود توی آب. انگار که آب را بخار کند. یا آب خورشید را بخار کند. من هنوز به آن سوی کره زمین فکر می کنم که همین خورشید توش درخشان و نورانی است و نه انگار که الان اینجا با صدای کوبه های آهنگین مرد سیاه پوست دارد حل می شود در آبی دریا.

***

سینما

فکر می کنید آدم اولین شنبه شب عادی زندگیش را در لس آنجلس باید چطور بگذراند؟! گمان می کنم بسیار واضح است که باید برود سینما. این جناب آقای نارانتینو هم معرفی خوبی است برای یک زندگی غیر هالیوودی در هالیوود.

***

قرمه سبزی

در سوپر ایرانی های ارواین سبزی سرخ شده و فریز شده قرمه سبزی هست. کلوچه نادری هم هست. رب انار یک و یک هم . خیارشور های اروم آدا هم. اگر هم گرسنه تان شد آن طرف ترش کوکو سبزی هست با زرشک و گردو قیمه و قرمه سبزی و باقالا پلوی داغ. فرنی و شیر برنج شله زرد هم برای دسر.  دستبند سبز هم دست همه هست. گرچه این دستبندهای پلاستیکی سبز اینجا هیچ آدم را یاد آن روبانهای سبز نمی اندازد که همین چند روز پیش بسته بودیم به گوشه مونیتورمان . یا یک جایی ته جیبهایمان قایمشان کرده بودیم بعد از آن جمعه معروف. به طور کلی به ایرانیان لس آنجلس بسیار خوش می گذرد از لحاظ خوردن.

 

لینک
۱۳۸۸/٦/٩ - نیلوفر

   جویس در خیابان سوم   

اینجا خیابان سوم است.  خیابان سوم  به موازات اقیانوس کشیده شده است. خیلی بلند نیست. یک طرفش می خورد به بلوار برادوی و یک طرفش به بلوار ویلشایر.  اگر مثل من زیاد اهل فیلمهای هالیوودی باشید این خیابان را زیاد دیده اید تو فیلمها به این حوالی می گویند ساحل سانتا مونیکا. باید اتوبان شماره ١٠ را از شرق شرق آمریکا راه می افتد تا به انتهای غرب که اینجا به اقیانوس می رسد بگیرید و مستقیم بروید در دل ساحل. اینجا در خیابان سوم مردم راه می روند و موسیقی می زنند و پر از نور و صداست. اینجا یک صخره بلند فاصله دارد تا آب . اینجا دقیقا همانجایی است که همه ما مردمان  جهان سوم از شکوه و نور و برق لس آنجلس  تصور می کنیم. اینجا روزها گرم و شبها خنک است .

درست سر نبش خیابان یک کتاب فروشی بزرگ هست مثل همه فروشگاههای آمریکایی ، مربوط به سری کتاب فروشیهای معروفی که همه جای دنیا یک عالم شعبه دارند. همانها که همه دنیا را آمریکایی کرده اند . و همه مردمان دنیا را شیفته آمریکا. ما می رویم تو. طبقه سوم ، انتهای راهروهای کتابها ، من دوبلینیهای جویس را باز می کنم. کتابها ، خوبیشان به این است که هر بار که می خوانیشان، شده است یک جمله باشد یا کل یک فصل، هم تو را یاد حس قدیمت می اندازند وقتی خوانده بودیشان و هم برایت یک حس جدید می شود از مکان جدیدت و حس جدیدت . انگار داستانهای دوبلین نه در دوبلین که در تهران یا پاریس یا لس آنجلس اتفاق می افتد. من اینجا در طبقه سوم کتاب فروشی بزرگ سر نبش خیابان سوم به آدمهای تنها و پیچیده دوبلین فکر می کنم که چقدر فرق دارند با آدمهای تنها و پیچیده تهرانم و با آدمهای تنها و پیچیده ای که همین جا سه طبقه زیر تر، در خیابان سوم ، راه می روند... و چقدر همگیشان شبیه همند ....

****

پی نوشت:

برای خانه کوچکم یک گیاه سبز بزرگ خریده ام که قرار است گل بدهد.  قرار است گلهاش سفید باشد. فکر می کنم سفیدیش با قرمزی روتختی ام و گلیم چند رنگی که با خودم از ایران آورده ام و هدیه دوست داشتنی ای بود هماهنگ بشود. گمان می کنی یادم بماند هر روز آبش بدهم؟

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۸ - نیلوفر

   پایین شهر   

یک زنی هست ، نشسته روی نیمکت ایستگاه اتوبوس . پاهاش را گذاشته روی نیمکت. سیاه و چاق است ... مثل او اینجا زیاد است. پپسی می خورد. نگاهم می کند. موهای بلند بافته شده اش را تکان می دهد همراه با سرش که یعنی روز به خیر.

اینجا در پایین شهر لس آنجلس آمریکایی های زیادی وجود ندارند. اینجا مال مهاجران است. پر از قصه ها و سرزمینها و فرهنگها و دلتنگیها و آروزها و حسرتهاست... پر از ترس و امید است.  خوبیش این است که هیچ کس قضاوتی نمی کند کسی را وقتی همه مهاجریم ...

 

لینک
۱۳۸۸/٦/٦ - نیلوفر

   از شهر فرشته ها 1   

فرشته های اینجا رنگارنگند.مکزیکی و هندی و سیاه و چینی و ایرانی و ... 

این اولین چیزی است که چشمهات را خیره می کند.

من اینجا هستم. در کتابخانه دانشکده مهندسی . یک جایی در پایین شهر لس آنجلس. باید دم صبح باشد الان در سرزمینم. باید خورشید بخواهد که بالا بیاید از پشت البرز. اینجا ولی دم عصر است. خورشید ولی همان خورشید است. غریب نیست که همان است؟

اینجا کنارم را کتابها گرفته اند. و دختر و پسرهایی که پشت کامپیوتر ها نشته اند و هنوز لیست درسهای ترمشان را بالا و پایین می کنند یا کتاب می خرند براش. این دختر و پسرها هیج غریبه نیستند. بیشترشان هندی هستند. سیاه سوخته و لاغر. نگاهشان که کنی لبخندت می زنند. همه شان مثل هم حرف می زنند. خیلیهای دیگر از شرق می آیند. از سرزمین مردمانی که به چشم ما همگی شبیه همند. چشمهای کشیده و رنگ پوستهای یکسان. زیاد لبخند نمی زنند. نگاهت هم نمی کنند.

وقتی در فرودگاه دوبی قبل از اینکه سوار پرواز لس آنجلس بشوم مرد کارت پروازم را چک کرد لبخند زد. او هم هندی بود. نزدیک به ١٧ ساعت پرواز هم چیز غریبی است. مدام زل می زنی به مونیتور روبروت که پشت سر هم فیلم پخش می کند و برای اولین بار شاید در زندگی فیلم را نمی بینی و حیران آینده ای.

فرودگاه لس آنجلس دلگیر است. همسفر دانشجویی مثل من که توی صف چک پاسپورت کنار من ایستاده است در حالی که چشمهاش از خستگی قرمز شده و نگرانی توی صورتش موج می زند می گوید: یعنی لس آنجلس که می گن اینه؟ فرودگاه سقف کوتاه دارد. ما را می برند گوشه ای دیگر تا از بقیه مسافرها جدا باشیم. ما باید فرمهای دیگری پر کنیم. بیشتر از بقیه انگشت نگاری بشویم و برای هرکداممان توضبح داده شود که شرایط ورود و خروجمان چگونه است. پلیسها ولی مهربانند. مردی ایرانی هست که برای دیدن خانواده اش آمده و هیچ انگلیسی بلد نیست. می پرم جلو و حرفهایش را برای پلیس ترجمه می کنم. پلیس مرد چاق سیاه پوست بامزه ای است. تشکر می کند. می گوید که کارم را جلو می اندازد چون کمکش کرده ام. می خندم. پاسپورتم را مهر که می زند لبخند می زند. با هام دست می دهد و از اینکه اینهمه معطل شدم معذرت می خواهد. می گوید: فرایند قانونیش این است ...

دانشگاه ما در مرکز شهر لس آنجلس واقع شده است. یک ذوزنقه است که با ۴ خیابان اصلی محاصره شده است. واردش که می شوم یاد دانشگاهم می افتم در ایران. همانطور ساختمانهای آجری قرمز دارد. گرچه سرسبز تر است. بزرگتر است. دیر رسیده ام و خوابم می آید. ..

خانه ای که اینتر نتی کرایه کرده بودم را می بینم.خالی است و قدیمی .اینجا هیچ وسیله نقلیه عمومی درست و حسابی ندارد. مفرق می کند با اروپا که قدم به قدم قطار هست و مترو. دانشگاه ما در بدترین نقطه شهر واقع شده. این را از همان روز که اینجا قبول شدم دانستم.چون ماشین ندارم باید اینجا زندگی کنم که رفت و آمدم به دانشگاه سخت نباشد. مدام فکر می کرم بدترین نقطه شهر کجاست یعنی؟ درباره اش بعدها خواهم نوشت.

حالا خانه کوچکی دارم با یک حمام و یک آشپزخانه. قدیمی است. برایش کمی خرید کرده ام و دارد شبیه یک خانه گرم و نرم می شود. از خانه ام، همسایه هام و چیدمانش هم خواهم نوشت. فکر می کنم کم کم دارم خانه ام را دوست می دارم

هنوز اینترنت خانه ام وصل نشده. ولی آدرس سوپرمارکتها را می دانم. استادهایم را می شناسم و دیگر توی دانشگاه گم نمی شوم. حالا یک حساب بانکی دارم و می فهمم صورت حساب ماهیانه که آمریکایی ها ازش حرف می زنند یعنی چه.

به خانه و سرزمینم  فکر نمی کنم. نه فرصتش هست نه جراتش ....

ادامه دارد

 

لینک
۱۳۸۸/٦/۳ - نیلوفر