درباره سهیلا...   

در این شهر ،‌ بی خانمان زیاد می بینی. از بعضیهایشان می ترسی و دلت برای بیشترشان می سوزد. بی خانمانهای همه دنیا داستانهای مشترکی دارند. داستانی که اما تکراری هم نمی شود. در مسیر روزانه ام از خانه تادانشگاه روزانه چندین مرد و زن ثابت هستند. معمولا یک چرخ زهوار رفته خرید فروشگاهی همراهشان است که وسائل کثیف و پاره شان را توش گذاشته اند . موهایشان از کثیفی زمخت و به هم چسبیده است و دست و صورتشان سیاه است. گرچه بیشترشان سیاه پوستند ولی این سیاهی فرق می کند با آن. بسیاری از این بی خانمانها،‌معتادند،‌خیلیهایشان دزدی می کنند و چند تایی هم آدم کشته اند. خیلیهایشان از شدت تنهایی یا مواد مخدر آنقدرها به هوش نیستند.داستان همه این آدمها داستان زمانی است که "چیزی برای از دست دادن نداری" . خوبی این شهر ولی این است که هیچ بی خانمانی سرما نمی کشد. بی خانمانی در لس آنجلس خوبیش این است که بدنت را خشک نمی کند....لابد.

بعد من بین ساعتهای درس خواندن ،‌ میخکوب می شوم از خواندن درباره سهیلا. زندگی سهیلا داستان تکراری و هنوز بی حواب و گیج کننده ماست. شبیه قصه همه بی خانمانهای دنیاست. قضاوت درباره سهیلا  اما عجیب سخت و گیج کننده است.

چندی پیش در دانشکده سینما،‌یک فیلم مستند بود در باره بی خانمانهای لس آنجلس. نشد که ببینم. داستان بی خانمانی البته داستانی تکراری است.راه حلهایش هم در دنیای سرمایه داری و سوسیالیستی هیچ کدام راه حل درست و حسابی نبوده است. گرچه دنیای سرمایه داری بی رحم تر است و دنیای سوسیالیستی مهربان تر. دوست داشتم ببینم جوان امروزی متفکر آمریکایی چطور قضاوت می کند این آدمها را. راه حلهاش را کاری ندارم.ولی  قضاوت درباره این آدمها ،‌ دچار حس ترحم شدن یا خشمگین شدن یا ترسیدن از آنها  داستان نو و تازه امروزه جهان است. مخصوص تک تک ماست و تکراری هم نیست.

شما درباره سهیلا ، زن کرد خیابان گرد تهران که بچه ۵ روزه اش را کشته و چند روز پیش در تهران اعدام شده است چه قضاوتی می کنید؟

حقیقت تلخ این نیست که بچه سهیلا مرده یا خود سهیلا مرده یا زندگی بدی داشته است. حقیقت تلخ دقیقا آن است که من و تو ناچاریم درباره سهیلا قضاوت کنیم ... خوب یا بد؟ درست یا نادرست؟ ناچاریم و هیچ راه گریزی نیست ...

لینک
۱۳۸۸/٧/۳٠ - نیلوفر

   آموزش شعور انسانی   

ابراهیم گلستان با همه بد اخلاقیهای خاصش و آن غرور عجیب و غریبش ، و یک دندگی پیرمردانه اش ، و اینهمه دوری از سرزمینش ، همواره مهمترین روشنفکر ایرانی بوده که عمیقا دوستش می دارم.  گرچه این روزها در خانه کوچکم در مرکز شهر لس آنجلس خبری از آن کتابخانه ام نیست و "نوشتن با دوربین*" یک جایی در خیابان ملاصدرای تهران کنار سری کتابهای "تاریخ شفاهی ادبیات ایران" مرا دلتنگ خودش می کند ولی جوری که گلستان دنیا را می بیند هرگز فراموشم نمی شود. حرفهای گلستان یک شاه بیت دارد که در همه مصاحبه ها و مقالات این روزهاش تکرار می شود:‌شعور انسانی

گلستان نه برای سواد خیلی ارزش قائل است نه برای تلاش و کوشش . گلستان همیشه می گوید : شعور داشته باش و فکر کن.

یکی از پارادوکسهای زمانه ما این است که با وجود اینهمه پیشرفت علم و تکنولوژی ، به خصوص پیشرفت اطلاعات و مخابرات و ارتباطات،‌ که منجر به آموزش انسانهای بیشتری شده است ،‌ یک حس اثبات نشده هنوز هست که اگر باهاش روراست باشی می خواهد به تو بگوید که دنیای امروز، هنوز پر از حماقت است.

مثلا  آدم خیلی تحصیل کرده ای را میبینی که عقاید متحجرانه ای درباره همسرش دارد.یا پزشکی را می بینی که به کف بینی اعتقاد دارد. یا حتی ساده تر، حقوق دانی را می بینی که در برخورد با مشکلات بسیار عصبانی یا خشن است.

بشریت از آموزش ،انتظار پیشرفت دارد. دنیای سرمایه داری البته از آموزش انتظار پرورش نیروی متخصص و آموزش حقوق انسانی دارد تا کارش بگذرد. ولی حقیقت اینجاست که آموزش کلاسیک امروزه دنیا، شامل مدرسه و دانشگاه هدفش افزایش شعور انسانی نیست. قرار نیست یک ریاضیدان لزوما انسان احمقی نباشد. البته احتمال احمق بودن یک ریاضی دان در برابر یک فرد بی سواد بسیار پایین تر است یا حداقل میزان حماقتش کمتر است ولی حقیقت این است که فرایند کنونی آموزش در دنیای ما حسابش با افزایش شعور انسانی کاملا جداست.

اگر بخواهم دقیق تر وارد بحث بشوم باید بتوانم شعور، حماقت و البته آموزش را تعریف کنم .

ادامه دارد...

*‌نوشتن با دوربین : مصاحبه پرویز جاهد با ابراهیم گلستان

****

پی نوشت:

١-ما امتحان می دهیم! پشت سر هم! یکی را حسابی خراب می کنیم آن یکی را خوش خرم می شویم. و برای سومی هم درس خواهیم خواند لابد این روزها. کار هم می کنیم توی آزمایشگاه دانشگاه. چیز هم می نویسیم.سفر هم می رویم. توی استارباکس دم دانشگاه موکا می خوریم و مسئله حل می کنیم و با بچه هایی که رد می شوند سلام و احوال پرسی می کنیم. به طور کلی از لحاظ زندگی ، خوش و خرمیم.... چیز های دیگر هم کلا خیلی مهم نیست ....

٢-ماریا با آن چشمهای آبی و موهای بور و قد بلند و خنده مهربانش تازگیها با ویشال سیاه سوخته و لاغر و باهوش و عینکی دوست شده اند. هر دوتا  دانشجوی دکترا هستند.ماریا متولد کالیفرنیا و ویشال متولد بمبئی است. زوج دوست داشتنی بامزه ای هستند که جان می دهند کنارشان بنشینی ،‌مثلا روی لبه حوض بزرگ وسط دانشکده مهندسی ، و از هر دری حرف بزنی. از آن لحظه های خاص که تا ابد می شود جزئی از خاطرات دوران دانشجوییت ...

لینک
۱۳۸۸/٧/٢٩ - نیلوفر

   سه گانه دانشجویی   

١-

فرق زندگی دانشجویی با زندگی آدمهای عادی این است که یک حس عذاب وجدان از درس نخواندن یا کار نکردن به اندازه کافی همیشه هست. وقتی که خوابی، وقتی که راه می روی ،‌وقتی با دوستت بیرون می روی یا وقتی کتاب می خوانی.

زندگی آدمهای عادی اما ساعتهایش تقسیم شده به ساعتهای کاری و ساعتهای غیر کاری، اگر روزگاری هم در ساعت غیر کاری ،‌کار کنی یک جور احساس سخت کوشی ارضا کننده به تو دست می دهد.

همه چیز زندگی دانشجویی را دوست دارم جز این حس عذاب وجدان دائمی اش را.

٢-

بعد از سالها دوباره سر جلسه امتحان نشستن کمی برایم خنده دار است. عادت کرده ام همیشه مسائلی را حل کنم که به درد جایی یا کسی بخورند. عادت کرده ام دست جمعی بنشینیم سوادهایمان را روی هم بگذاریم کتابها را زیرو رو کنیم و مسئله را به بهترین شکل ممکن در زمان مورد نظر حل کنیم.همین طوری الکی مسئله حل کردن و رقابت با دیگران مدام مرا دچار سوالهای فلسفی "خب که چی" میکند. به طور کلی من هنوز خیلی حکایت "مدرک تحصیلی" مساوی "سواد" را نمی فهمم. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

٣-

دختر می گوید بعد از یک سال کار کردن در صنعت تصمیم گرفته برگردد به محیط دانشگاه و دکترا بخواند. بهش می گویم چرا؟ کمی جوابهای پرت و پلا می دهد مثل علاقه به تحقیق و این چیزها . بعد سرش را جلو می آورد و با خنده می گوید: حقیقتش رو بخوای من از صبح زود بیدار شدن متنفر بودم

پی نوشت :

دو ماه است مادر و پدر و برادر و مادربزرگم را ندیده ام ... آیا این هم حکایت نسل من است؟ و دقیقا چرا؟

لینک
۱۳۸۸/٧/٢۸ - نیلوفر

   فروغ- گوگوش و پیرزن چشم بادامی   

روزهای کنکور یک ضبط صوت کوچک قرمز رنگ داشتم با نوارهای کاست روی هم چیده شده گوشه اتاق. مثل هر دختر ١٧-١٨ ساله ایرانی طبیعی بود که مدام گوگوش بخواند یا گاهی آن نواری که فکر می کردم گنج بزرگم است : شعرهای فروغ با صدای خودش.

یادم هست "عروسک کوکی " را همانقدر گوش داده بودم که "خواب معصومانه عشق" را.  هر دو با همه دنیای متضادشان به یک اندازه برای پرسشهای من ، جواب بودند... دنیای دخترهای ١٧-١٨ ساله بین آرزوهای عاشقی و سردرگمی زن بودن درنوسان است...

حالا امروز نشسته ام توی اداره تامین اجتماعی مرکز شهر لس آنجلس ،‌منتظرم تا نوبتم بشود و به اینهمه آدم دور و برم نگاه می کنم . هر کدامشان از دنیایی آمده اند بسیار غریبه با دنیای من. اینجا آدمها بیمه بیکاری می گیرند، برای بازنشستگی یا از کار افتادگی اقدام می کنند و هزینه درمانشان را میگیرند. اینجا پر از آدمهایی است که یک زندگی آرزو در چشمانشان نهفته است. یک زندگی پر از قصه پشت سرشان است و آینده هایشان نا معلوم. درست روبروی من پیرزنی هست نحیف و قد کوتاه با پلیور و شلوار ورزشی صورتی و موهای کم پشت و کوتاه سفید . چشم بادامی است. روی صندلی چرخ دار نشسته است. کنارش پیرمرد آرام صندلی را هل می دهد. او هم کوچک و نحیف و چشم بادامی است. او هم پلیور ورزشی دارد. من به یک باره یاد روزهای کنکور و صبط قرمز کوچکم می افتم که می خواند: بیا تا برای هم بمونیم ... بیا تا برای هم بمیریم .... بعد به پوست چروکیده پیرمرد نگاه می کنم و به زحمتی که می کشد تا صندلی پیرزن را برساند جلوتر روبروی پنجره ای که صدایشان کرده است که لابد بیمه درمانیشان را درست کند، و یاد آن شبها می افتم که هر وقت شعر می رسید به " به دنبال کدوم حرف و کلامی؟ سکوتت گفتن تمام حرفهاست... " من آنقدر احساساتی می شدم که اشک توی چشمهام جمع می شد و نمی فهمیدم که چرا.بعد به یاد همان روزها همان طور که توی هیاهوی اداره تامین اجتماعی به صورت پر از نگرانی پیرزن خیره می شوم. فکر می کنم در تعریف عشق و زنانگی و حیرانی آیا زمان و مکان و خاطره مشترک ١٨-١٧ سالگی  تاثیری دارد؟ فکر می کنم کسی که یک روز بارانی با همدم سالهای زندگیش آمده و دلنگران "ماندن" در این دنیاست آیا پاسخی یافته برای این سردرگمی زنانه ؟ یادم می آید که فروغ با چه آهنگ صدایی می خواند:

آه ! من بسیار خوشبختم*

*عروسک کوکی- فروغ فرخزاد.

اینجا

لینک
۱۳۸۸/٧/٢٦ - نیلوفر

   نسل من   

این نوشته امید مهرگان حکایت دقیق و موشکافانه نسل من است. نسلی که فقط ما بچه های انقلاب می فهمیمش. به قول مهرگان بچه انقلاب بودن را همیشه همراه خودش داشته  جنگ را دیده ولی درست نفهمیده ونترسیده. که دوران اصلاحات را دقیقا و کاملا حس کرده و امروز اینجاست. نوشته مهرگان مثل همه کارهایش خواندنی و دوست داشتنی و آموختنی است. گرچه درباره نسل من خیلی بیشتر ازاینها می توان نوشت. نسل من مهاجرت را یا بهتر بگویم این"فکر کردن به مهاجرت" را تجربه کرده است. نسل من که امروز مادر و پدر شده است روابط خانوادگی پیچیده در گذار بین سنت و مدرنیته را تجربه کرده . نسل من خیلی بیشتر از نسل قبلیش طلاق دیده و خیلی کمتر از نسل بعدیش روابط آزاد جنس مخالف را فهمیده است. نسل من زنانگی و مردانگی ، پاکی و صداقت ،‌مذهب و تاریخ و تکنولوژی را در کنار هم بارها فکر کرده و دوباره تعریف کرده است. عاشق جمله آغازین این مقاله مهرگان هستم که می گوید:

"بدا به حال نسل‌هایی که افرادشان به یک‌دیگر هیچ پروایی و از هم هیچ خبری ندارند. و خوشا به حال نسل‌هایی که شکست یا سعادتِ جمعیِ واحدی را همراه یکدیگر تجربه می‌کنند"

نسل من شکست زیاد تجربه کرده. پیروزی هم. و افتخارش آدمهایی مثل مهرگان است .

  من امروز حتی مهاجرت را هم همراه همین نسل بچه های انقلاب تجربه میکنم. سرگشتگی و حیرانی اش را هم.مهاجرت نسل من با مهاجرت نسل های قبل و بعدش فرق می کرده. همه اینها برای همگی ما تجربه های دستجمعی است. نسل من به واقع یک نسل است. ما بدجوری باهم خاطره مشترک و حسهای عمیق یکسان داریم. در این باره بعدتر ها بیشتر خواهم نوشت.

پی نوشت:

١-اینجا شر شر باران می بارد. من ساعتها زیر باران راه می روم. خیس می شوم. موهام می چسبد به سرم. پلیور قرمزم خیس خیس می شود. کتابهایم هم. باز من راه می روم .... باران ‌، دوست داشتنی است. جای تو خالی است ...

٢- نیمه های شب با صدای باران بیدار می شوم. تختم کنار پنجره است. پرده را کنار می زنم. شیشه ها خیس است. سرد است. درست در همین لحظه است که دلم می خواهد داستان آن دختری را بنویسم که سالهاست با صدای باران بیدار می شود و به شیشه های خیس نگاه می کند و لبخند می زند. یک شبی توی اتاقش خوابیده یک شبی توی خانه مشترکش با یکی که لابد همسرش است و یک روزی تنها در خانه ای در تهران و یک روز دیگر تنها در خانه ای این سوی اقیانوسها. دختر همیشه با صدای قطره های آب بیدار می شود و لبخند می زند. یک روزی داستانش را می نویسم...یک روز نه خیلی دور

لینک
۱۳۸۸/٧/٢٢ - نیلوفر

   پنج گانه   

یک:

پرونده امروز اعتماد را درباره "آینه های دردار" گلشیری از دست ندهید

اینجا

دو

این ماجرای امروز و دیروز و فردا هم برای خودش حکایتهای شیرینی دارد وقتی با عزیزانت ١٢ ساعت اختلاف ساعت داری. من می گویم امروز مادرم می گوید یعنی دوشنبه؟ یا یکشنبه؟! من می گویم فردا، درمانده  می پرسد یعنی دقیقا کی؟!

سه

استاد ایرانی از بچه ها می پرسد چرا مهندس شیمی شده اند. هر کسی دلیلی دارد برای خودش. بعد استاد ایرانی در حالی که ته چشمهاش پر از حرفهای نگفته است میگوید خیلی سال پیش ، که پسرک کوچکی بوده ،‌سر راه تهران- مشهد وقتی از روبروی پالایشگاه تهران رد می شده ، شعله های پالابشگاه چنان حیرت انگیز و مسخ کننده بوده که تصمیم گرفته است بشود مهندس این مکان .

چهار

در شهر همیشه بهار فرشته ها، نسیم بهاری و آفتاب درخشان ولی نه چندان گرم بهاری، گل و بوی بهار همیشه هست. من اما اینجا دلتنگ بوی پاییز می شوم ...

پنج

دختر هندی است. از ۴ سالگی آمریکا آمده است با پدر آن زمان دانشجویش. یک چیزی توی مایه های کتابهای جومپا لاهیری فرض کن. مادر و پدرش این دور و برها نیستند. شهر دیگری زندگی می کنند. دختر ،‌یک دوست پسر آمریکایی دارد. پسر هم این دور و برها نیست. شهر دیگری دانشگاه می رود. دختر این روزها در لس آنجلس در خانه پدر و مادر دوست پسر آمریکاییش زندگی می کند. پسر تنها فرزند این خانواده است. آنها دختر هندی را خیلی دوست دارند. پدر پسر وکیل است . مادرش هم. هر روز نوبتی دختر را می رسانند دانشگاه بعد می آیند دنبالش برش می دارند می برندش خانه. گاهی حتی برایش ناهار هم می گذارند. سر راه، نزدیکیهای دانشگاه که می رسند اگر دوست ایرانی دختر را (فرض کنید من! )‌ببیند هم سوارش می کنند می رسانند تا دم در دانشگاه.

لینک
۱۳۸۸/٧/٢۱ - نیلوفر

   جاودانگی 2   

اینکه چرا این روزها زیاد به جاودانگی فکر می کنم از همان سوال بی جواب عدالت و قضاوت است. گمانم تا وقتی پاسخی برای جاودانگی انسانی نداریم هیچ گاه نخواهیم فهمید عدالت چیست و چطور می توان بر اساس عدالت قضاوت کرد.

این روزها باز همه از مجازات اعدام می گویند. بارها نشسته ام با خودم خلوت کرده ام و ساعتها به "مجازات" فکر کرده ام.  انسان هنوز تعریفی برای اخلافیات ندارد. ما انسانها برای خودمان سیستمهایی را تعریف کرده ایم که وجود طبیعی نداشته اند بعد بر اساس آنها اخلاقیات ساخته ایم و بعد دقیقا بر همان اساس قضاوت و بعدش مجازات می کنیم.

یک کلاس درس را فرض کنید. آخر ترم امتحان بر گزار می شود که ابزاری باشد برای قضاوت. حالا این روزها سیستمهای مدام در حال بهتر شدن آموزشی همه سعیشان شده که این قضاوت نهایی شان بر اساس ابزار بهتری از امتحان خشک و خالی باشد. ولی به هر حال قرار است در انتها قضاوتی بکنند. ما انسانها آمورش را هم قضاوت می کنیم ، بر اساسش سیستم مدرک تحصیلی بنا کرده ایم و بعد با آنها که این فرایند مارا رعایت نمی کنند ، بر اساس تئوری اخلاقی فرضیمان، برخورد می کنیم. یعنی مجازات می کنیم.

ما سیستمهایمان رابدر نهایت با سعی و خطا هدایت می کنیم و بهترشان می کنیم. این تنها راه شناخت اخلاقیات است که  سالها زندگی در کره زمین یادمان داده است.

حالا اگر در کل این فرایند برای بنانهادن اخلاقیات و عدالت مجازات نا عادلانه ای هم صورت بگیرد به راحتی می توان از کنارش گذشت. چون اولا سیستم ما پایه اش سعی و خطاست و دوم هم اینکه چه کسی می تواند یک قضاوت نا عادلانه را قضاوت کند؟

ما در این فرایندهای تعریفی پیچیده بی انتهای مفاهیم انسانیمان سالهاست که دست و پا می زنیم.

ولی خوب که بنگری همه مفاهیم اخلاقی ، عادلانه و قضاوتهای انسانی، از قتل و تجاوز و دروغ گرفته تا تقلب و خیانت و بدقولی ، همه این مفاهیم بستگی مستقیم به جاودانه بودنمان دارد. تازگیها به این نتیجه رسیده ام همه انسانها ، صرف نظر از مذهب و مبزان تحصیلاتشان ،اعتقاد عمیق به  جاودانگی انسان دارند. یک ایمانی که انگار ته ته وجودمان جا خوش کرده.واقعا هم ربطی به مذهب ندارد اصلا. دوستان هندیم که به تناسخ اعتقاد دارند یا مسیحی ها یا آنها که به هیچ خدایی اعتقاد ندارند... همگی ... حتی اگر ادعا هم می کنند که جاودانگی برایشان مهم نیست ولی عمیقا نبودنشان را باور ندارد. برایشان تعریف شده نیست.  گاهی آدمها در سالهای زندگی تحت شرایط خاص مثل شکستها یا بیماریها یا از دست دادن عزیزان این ایمان نهفته شان کمی پیدا می شود. کمی به فکر فرو می بردشان. ولی تازگیها وقتی به انسانها دقیق می شوم می بینم هیچ کس در اطراف من نیست که عمیقا اعتقاد نداشته باشدکه جاودانه است.

روی همین حساب است که عدالت را تعریف کرده و روی همین اساس است که سیستمهایی ایجاد کرده و مدام اصلاح می کند که بر اساس آن قضاوت کنند و مجازات کنند.

ادامه دارد ...

لینک
۱۳۸۸/٧/٢٠ - نیلوفر

   من و تو و آن خیابان ...   

دلم می خواهد خیابان ولیعصر با بگیریم از بالا ،‌ دم بستنی لادن فرض کن، بیاییم پایین

دلم می خواهد نزدیک پارک وی که رسیدیم شلوغ باشد و ترافیک باشد و ما خوشحال بشویم که سوار نیستیم و قدمهایمان را تند کنیم.

دلم می خواهد به پارک ملت که رسیدیم بستنی قیفی بخریم برویم کنار مجسمه ابوریحان نرسیده به پله ها روی نیمکت سنگی بنشینم بستنی ها را لیس بزنیم .

دلم می خواهد هوا پاییزی باشد ،‌موهای تنمان از لیسهای بستنی سیخ سیخ بشود.

دلم می خواهد پارک بوی برگ زرد شده چنار بدهد.

دلم می خواهد باز راه بیفتیم از جلوی مدرسه کودکیهایم؛ دبستان دخترانه رازی،‌آرام بگذریم .

دلم می خواهد برایت تعریف کنم که معلم کلاس چهارممان اسمش خانم کاظمی بود و مرا مبصر کلاس کرد.

دلم می خواهد سر میر داماد برایت از آن روزی بگویم که وحشت زده بودم از اینهمه باتوم ... درست همینجا روبروی مبل فروشی اکسیر. از آن روزی که خیلی دور نیست.

دلم می خواهد به میدان ونک که رسیدیم برویم دم چرم مشهد . آخر می دانی همه مردم شهر وقتی با هم قرار میگذارند این طرفها قرارشان می شود : میدان ونک، چرم مشهد.

دلم می خواهد بایستیم این آدمهایی که منتظرند یا آنها که همدیگر رااز دور می بینند و لبخند می زنند را نگاه کنیم

دلم می خواد پایین تر برویم تا خود پارک ساعی . نه کمی بالاتر. همان سربالایی که از چهار سالگی خانه مان آن بالا بود تا همین ۶-٧ سال پیش. دلم یک بار آرام سربالایی را بالا برویم بعد که پایین می آییم بدویم. میخواهم نشانت بدهم چقدر کیف دارد توی سرپایینی با شیب بالا دویدن.

دلم می خواهد برویم روی نیمکت پارک بنشینیم . یک جایی کنار فرهنگسرای پارک.می خواهم از آن دختری بگویم که یک روز توی این فرهنگسرا دیدم و پشت یک دیوار داشت پسری را می بوسید بی خیال. ١۵ ساله بودم شاید. اولین بوسه ای بود که می دیدم. واقعی بود. توی فیلم نبود.

دلم می خواهد ساکت باشیم. پایین برویم . دوراهی یوسف آباد را رد کنیم، میدان ولیعصر را دور بزنیم . حواسمان باشد سینما استقلال و سینما آفریقا و سینما قدس چه فیلمی دارند. پایین تر سر خیابان رشت، بپیچیم سمت دانشگاه امیر کبیر .

دلم می خواهد برایت از آن روزی بگویم که امیر کبیر راهمان نداد برویم الناز را ببینیم. که موبایل نداشتیم هیچ کداممان. که رفتیم جاش پیتزا خوردیم. جلوتر

دلم می خواهد جلوی تئاتر شهر روی نیمکتهای سنگی ولو شویم. بالاخره توی پارک دانشجو یک جایی پیدا می شود که چای داشته باشد. که بخریم بیاییم دم تئاتر ، که من برایت از آن قرار بزرگ بچه های مدرسه بگویم که هین جا گذاشتیم و حواسمان نبود روز شهادت است و تئاتر تعطیل است و یک مشتی دختر شده بودیم توی همین محوطه شروع کرده بودیم به جیغ و داد و احوال پرسی و پلیس آمد بهمان گفت برویم پی کارمان

دلم می خواهد پایین تر برویم.

خوب که فکرش را می کنم دلم می خواهد خاطره پایین تر از چهارراه ولیعصرم را بسازم. دلم می خواهد با میدان منیریه خاطره بسازم . که بعدها یادم بیاید یک روز که با هم توی میدان منیریه قدم می زدیم ...

دلم می خواهد یک روز صبح زود بیدار شویم، خیابانم را از بالا تا پایین راه برویم....

 

لینک
۱۳۸۸/٧/۱٩ - نیلوفر

   جاودانگی   

سالهاست انسان به دنبال معنایی برای زندگیش می گردد. باورش نمی شود که این تولد و مرگ و این دست و پازدن برای "زندگی" بی معنی باشد. خیالیش هم نیست که ازهمه موجودات دنیا که درست مثل او متولد می شوند  و می میرند هیچ کدامشان نه تولدشان معنای خاصی دارد و نه مرگشان. خیالیش نیست که این معنایی که برای رسیدن به آن مذاهب به وجود آمده اند و اخلاقیات و حتی علوم تجربی ،‌کلا ممکن است آنقدر ها هم وجود نداشته باشد. به طور کلی برای انسان" وجود نداشتن" مفهومی قابل فهم نیست .  این است که دچار درد جاودانگی است. هم می خواهد جاودانه باشد که "باشد" و هم جاودانگی برایش بی مفهوم می رسد و بی مفهوم بودنش چنان برایش دردناک است که باورش نمی کند.

فیلسوفهایش می گویند:

"تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی می تواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد . بنابراین باید با شوق و نیروی هرچه تمامتر به دنبال آن رفت "*

انگار که اگر آن "حقیقت" به گونه ای جهره اش را نمایان کند ،‌ نه تنها جاودانگی انسان اثبات می شود بلکه دیگر درد ناک هم نخواهد بود چرا که معنای مشخصی دارد. فقط کافیست به اندازه کافی فکر کنیم وانسان بودنمان را به کاربیندازیم با به مدهبی ایمان بیاوریم  و همین کافی خواهد بودبرای زندگی.

ما انسانها یادمان می رود که دنیا قبل از به وجود آمدن ما هم بوده است. یادمان می رود که دنیا بدون  ما هم هست...

ادامه دارد

 * اسپینوزا

پی نوشت:

مرا "تو" بی سببی نیستی ...

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۸ - نیلوفر

   دوباره   

تمام سطوح صاف خانه مثل روی میز تحریر یا کابینت پر از خرده پاک کن است. مقادیری خرده پاک کن نیز روی ملافه می توانید پیدا کنید.

خودکار مشکی ۵ دقیقه یک بار،‌مداد نوکی ١٠ دقیقه یک بار و پاک کن هر ٣ دقیقه یک بار گم می شود.

دقیقا آن لحظه که هیچ مسئله ای حل نمی شود و  قسمت چاق و کلفت صفحات نخوانده کتاب به  آن قسمت لاغر و بی مقدار صفحات خوانده شده دهن کجی میکنند، آدم دچار این سوال فلسفی می شود که کلا این چیزها خواندش به چه درد می خورد؟

یک لیوان چای داغ برای خودم می ریزم، کنار گلدانم گوشه پنجره می ایستم و درخت تنومند بزرگ پشتی را نگاه می کنم. تمام روز یک شنبه را خانه بوده ام و درس خوانده ام و مثل همه درس خواندنهای همه زندگیم هیچ راضی نیستم از این چیزها که خوانده ام و نخوانده ام و یاد خانه مادربزگ افتاده ام ده سال پیش که دانشجو بودم و برای امتحانات پناهنده خانه اش می شدم و مدام برایم چای و خوراکی می آورد و من همینطور مثل امروز کتابها را روی تخت ولو می کردم و مدام خودکار و پاک کن و مدادم بین ملافه و کاغذها گم می شد و هیچ درس خواندنم از روی برنامه پیش نمی رفت و مادر بزرگ گاهی لبخند می زد و آرامش وجودم را پر میکرد .

آن روزها فکر می کردم قرار است زندگیم همین یکی دو سال دیگر که درسم تمام شد شروع بشود. و نگاهش آرامم می کرد که شروع می شود. و درست نفهمیدم کی شروع شد و من تند تند ده سال را گذراندم و حالا اینجا در خانه ام در این شهر تنها هستم و نگاه مادربزرگ نیست و دلم برایش تنگ شده است ... این گیاه هست و چای هم هست و یک درخت و باز ملافه و کاغذ و خودکار و پاک کن و من و بی تابی برای آینده ....

 

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۳ - نیلوفر

   خدایان   

نشسته ایم توی ماشین. من جلو نشسته ام با کیسه های خریدم. زن چاق سیاه پوست با یک دخترک ٢ ساله و یک پسر ١٠ ساله نشسته عقب. عقب تر یک مرد سیاه پوست نشسته با موهای بلند بافته شده و پسرکش که  ۵ ساله باید باشد. پیرزن سیاه پوست استخوانی هم هست . ته ون نشسته است. همگی کیسه های خریدمان را دستمان گرفته ایم ، یا گذاشته ایم توی صندوق عقب ون. راننده رسید خرید همگیمان را چک می کند که بالای ٢۵ دلار باشد. فروشگاه ،‌سرویس مجانی "رساندن مشتری تا دم در خانه اش" را به آنهایی که زیر ٢۵ دلار خرید کنندنمی دهد. آدرس همگیمان را می پرسد و مطمئن  می شود  که همگی در همین حوالی هستیم و راه می افتد. نمی فهمم زن وقتی دارد آدرسش را برای راننده می نویسد چه می کند که مرد، همان که موهای بلند بافته دارد و پدر پسرک بانمک سیاه پوست ۵ ساله است ، می گوید: خانم شما یهودی هستین؟ زن می خنند که نه. بعد می گوید مسیحی هستم ولی مای یک فرقه خاص هستیم که به وجود چندین خدا اعتقاد داریم. از آینه راننده سعی می کنم مرد و زن را ببینم . زن دخترکش را توی بغلش جابجا می کند: مااعتقاد داریم که هر چند روز یک بار یکی از این خداها را عیسی مسیح می فرستد به زمین و ماباید در این روزهای خاص دعا کنیم و روزه خاص بگیریم تا به آرامش ابدی برسیم. مرد سرش را تکان می دهد و می گوید: وای! چه جالب. میشه بیشتر توضیح بدین؟ زن در حالی که هیجان زده شده ادامه می دهد. چند جمله بلند می گوید که من درست نمی فهمم. مرد همانطور که زن دارد جملات را می خواند همان جملات را تکرار می کند. طول می کشد تا بفهمم که جملات از انجیل هستند و مرد هم مثل زن جملات را از خفظ است. زن به جملات استناد می کند و چیزهایی در باره آرامش ابدی و گناه و خدایان و عیسی مسیح می گوید. مرد آدرس کلیسای زن را می گیرد. ظاهرا کلیسا نزدیک خانه هر دوشان است . توی خیابان سی و نهم. خانه من بین خیابان ٢٨ و ٢٩ است. برای همین زودتر از همه می رسیم در خانه من. پیاده که می شوم،‌همانطور که راننده کمکم می کند کیسه های خریدم را بردارم، نگاه زن و مرد می کنم. زن خیلی چاق است. مرد همه بازوهاش خالکوبی شده است. بچه ها بیخیال ار پنجره های ون بیرون را نگاه میکنند. پیرزن استخوانی هم عصایش را گرفته دستش و انگار که نمی شنود.

من به خدایان زن فکر می کنم ...

***

پی نوشت بی ربط:

کاملا احساس درماندگی می کنم وقتی می بینم ظاهرا نشر چشمه یک رمان بحث برانگیز چاپ کرده و من نیستم که بخوانم که تعریف کنم یا بدش را بگویم. انگار اگر درباره رمانهای جدید ایرانی حرف نزنم زندگی کامل نمی شود! شما که هستید و دسترسی دارید بهار 63 مجتبی پورمحسن را بخوانید برای ما تعریف کنید!

لینک
۱۳۸۸/٧/۱۱ - نیلوفر

   زبان انسانیت   

خانم استاد دانشگاه روزنامه نگاری درس می دهد به زبان مدرن. می گوید باید این روزها به زبانی نوشت که همه مردم دنیا بفهمند. منظورش زبان تصویر است.

خانوم استاد پروژه درسش را گذاشته درباره مردم افعانستان در سال ٢٠٠٩. خانم استاد پشت در اتاقش یک عکس چسبانده از ٢۵ خرداد امسال، میدان آزادی.

خانوم استاد خیلی دوست داشتنی،‌خندان و پر از ایده های نو و اشتیاق است برای ایجاد تغییر در دنیا.

خانوم استاد اما نمی داند بسیاری از مردم افعانستان در ایران مهاجرند. نمی داند بسیاریشان به زبان فارسی حرف می زنند. نمی داند که چندتاییشان جایزه ادبی برده اند در ایران. نمی داند توی ایران کارگری می کنند. نمی داند توی ایران حقوق اولیه شهروندی ندارند.

ولی خوبی خانم استاد دانشگاه این است که خیلی دوست دارد بداند.

خوبی خانم استاد دانشگاه این است که عمیقا و حقیقتا باور دارد که همه انسانها در هر کجای دنیا که باشند دوست داشتنی اند و قابل احترام. باور دارد که هر آدم بدی هم حنبه های خوبی دارد که می شود دوست داشت.

خوبی خانم استاد دانشگاه این است که به زبان اصلی انسانی حرف می زند. زبان نگاه کردن. دوست داشتن ، خندیدن و گریه کردن.. زبان "قصه تو چیست؟"

 

لینک
۱۳۸۸/٧/٩ - نیلوفر

   من و او   

من و او

زن سیاه است. عینکی و قد بلند است. باید ۶-٧ ماهه حامله باشد. وقتی خریدهایم را توی دستگاه می زند همیشه لبخند می زند. وقتی پول را می گیرد و بقیه را پس می دهد تشکر می کند. تشکرش و لبخندش از آن ها نیست که یعنی به همه لبخند می زند. یک جور عجبی حس می کنی دوستت دارد. انگاره که واقعی باشد. گاهی فکر می کنم این موجود زنده ای که توی شکمش منتظر ورود به جهان است باعث شده این چنین دوست داشتنی باشد نگاهش یا چنین دوست داشتنی باشند بقیه برایش.مرا از روی کوله پشتی ام می شناسند. از روی اینکه شیر و آب پرتقال می خرم و می گذارمشان توی کوله ام که سنگینی بارشان تا خانه اذیت نکند. بهش میگویم: دختر است یا پسر؟ با لبخند می گوید: دختر. بعد همان نگاه دوست داشتنی اش را می اندازد توی چشمهام و می گوید: امروز هم شیر خریده ای با کوله می بری؟ . اسمش ویرجینیا است. حدودا ٣۵ ساله است. عاشق شوهرش است. صندوقدار سوپر مارکت بزرگ نزدیک دانشگاه است و برای مادر شدن روز شماری می کند. حالا ویرجینیا می داند من اسمم نیلوفر است .از ایران آمده ام و دانشجوی رشته مهندسی شیمی ام و شیر و آب پرتقال و میوه زیاد می خرم.

به همین سادگی آدمها وارد زندگی هم می شوند.

***

فرض کن شما از آن سر دنیا خودت را کشته باشی که برسی این سر دنیا که مثلا درس بخوانی بعد به جای درس خواندن مدام اینترنت را می گردی ،‌یوتیوب بازی می کنی بلکه از همان سر اول دنیا خبری چیزی داشته باشد. به این چه می گویند آن وقت؟!

خبر خیلی مهم:

من رسما عاشق کریمر شده ام!‌

لینک
۱۳۸۸/٧/۸ - نیلوفر

   یک ماه   

همیشه شنیده بودم آدمها به هنگام مهاجرت قسمتهایی از وجودشان را که تا به آن روز برایشان ناشناخته بوده کشف می کنند . نمی دانم این روزهایم را می توانم مهاجرت بنامم یا نه. گمان نمی کنم از تهران به لس آنجلس آمدن آنقدرها هم مهاجرت بزرگی باشد. گیریم که اینجا تا آنجا اقیانوسی فاصله باشد. اینجا اینقدر ایرانی هست که اصلا احساس غربت نکنی، اینقدر ایرانی هست که توشان دوستهای خیلی صمیمی پیدا کنی ولی این همه قضیه نیست. اینجا خیلی شبیه تهران است چون توش مردم معمولا از زندگیشان راضی نیستند هر کجا که قرار داشته باشند. فرقش با تهران این است که آنجا مردم این نارضایتیشان را فریاد می زنند و اینجا گاه فراموشش می کنند.اینجا شبیه تهران است چون مردم همدیگر را قضاوت می کنند. اینجا هم مثل تهران اینکه چقدر درس خوانده ای، خانه ات کجای شهر است یا مدل ماشینت و موبایلت چیست کاملا مهم است. فرق بزرگ اینجا با تهران اما امید است. اینجا حتی در روزهای سخت بدی افتصاد و بیکاری، مردم کاملا امیدوارند. و همین امید بهشان نیروی حرکت می دهند. همین است که اینجا همان ادمهای ناراضی پر از قضاوت و سیری ناپذیر خندانند چون آینده شان را درخشان می بینند.

همیشه شنیده بودم آدمها در موقعیت مهاجرت که قرار می گیرند چیزهای زیادی از خودشان می شناسند. می خواهم بگویم که موقعیت جدید من نه تنها باعث شده من در خودم چیزهای جدید کشف کنم ، بلکه باعث شده که انسانهای اطرافم  را بهتر بشناسم.

من در این یک ماه درباره خودم چیزهای جدیدی کشف کرده ام. فهمیده ام  تحمل دوری از پدر و مادرم را دارم. فهمیده ام توی دوراهی های زندگی وقتی راه سخت تر را انتخاب می کنم است که موفق ترم. من توی راههای ساده و صاف گم می شوم. فهمیده ام دوست خوب پیدا کردن حتی بعد از سی سالگی هم ممکن است.فهمیده ام اینکه کسانی باشند که نگران تو باشند و زندگی تو برایشان مهم باشند کافی است که احساس تنهایی نکنی. فهمیده ام عدم حضور فیزیکی آدمها نیست که باعث تنهایی می شود، نداشتن کسی که بتوانی باهاش حرف بزنی است که تنهایت می کند. گیریم حتی حرف هم نزنید. همین که بدانی هست یک جایی و حرفهای تو برایش مهم است.

من در این یک ماه اما درباره انسان بودن چیز یادگرفته ام. کالیفرنیا پر از ادمهایی است که از سرتاسر دنیا و حتی سرتاسر آمریکا در جستجوی زندگی بهتر به اینجا آمده اند. آدمهای اینجا پر از شور بالا رفتنند. از هر نژاد و پیش زمینه ای که باشند در یک چیز مشترکند: هیچ وضع موجودی راضیشان نمی کند.

فهمیده ام انسانهای دنیا همه شبیه همند. اینکه چقدر درس خوانده باشند از خرافاتشان کم نمی کند. اینکه چقدر مهربان باشند همیشه به کل زندگی و شرایط خانوادگیشان بر می گردد، به اتفاقهای ریز و درشتی که مخصوص هر آدم خاص است. فهمیده ام آدمها اینجا اگر کمتر دروغ می گویند فقط دلیلش این نیست که دروغ بد است. دلیلش این است که کمتر با دروغ به جایی می رسند. و دلیلش این است که تمدن انسانی یادشان داده که منافع بلند مدتشان معمولادر دروغ نگفتن است.

شاید بهترین چیزی که از تجربه یک ماهه ام می توانم بگویم این است:

همه جای دنیا و در هر شرایطی می توان خوشبخت بود یا خوشبخت نبود.

همه آدمهای دنیا آشنا هستند و دوست داشتنی اند. کافی است خودت را بگذاری جایشان.  بسیاری از آدمهای دنیا اما هیچ وقت توانایی اینکه خودشان را جای انسانی دیگر بگذارند ندارند. دقیقا اینجاست که آدمها دو دسته می شوند هر کجای دنیا که باشند. در هر زمانی که زندگی کنند...

لینک
۱۳۸۸/٧/٧ - نیلوفر

   دوستی ها ...   

همانی بود که بود. همان دخترک که همیشه تند تند و پر هیجان حرف می زد.که بالا و پایین می پربد. که در هر موردی ساعتها حرف می زدید.  همان که روزی از روزهای ١۵- ١۶ سالگی احتمالا شناختمش. دوستیهای دبیرستانی را یادت نمی ماند که کی و کجا و چطور به وجود می آیند. یک باره می بینی که سالها گذشته است و هر دو تایتان قصه ها برتان رفته است و مثلا یک شب ،‌در  مرکز شهر لس آنجلس روبروی یک سینمای بزرگ و یک بار بزرگ تر و سر و صدا و نور و جمعیت به طرف هم می دوید و درست مثل زنگهای تفریح جیغ می کشید و همدیگر را در آغوش می کشید و انگار که اینهمه سال ثانیه ای بوده شاید. خوابی حتی . بعد شوهر او می خندد وسرش را تکان می دهد و جیغ زدنهای شما تمام نمی شود و راه می روید و حرف می زنید و حرف می زنید و یک باره سر حساب می شوید که هنوز چقدر مثل همید و هنوز چقدر حرف دارید از دنیا از زندگی از خوبی و بدی ...و هنوز پاسخ روشنی نداریم هیچ کداممان  از اینکه چطور باید بود و هنوز هستیم ... و دوستیم و همین شاید کافی است.

همانی بود که بود.....

 

لینک
۱۳۸۸/٧/٤ - نیلوفر

   می دانی ....   

فکر می کنی آدم باید در سی و یک سالگی کجا ایستاده باشد؟

امروز برایت یک اعتراف بزرگ می کنم. من دقیقا همانی هستم که در چهارده سالگی بودم. هنوز فکر میکنم زندگیم آغاز نشده است. هنوز فکر می کنم یک روزی یک جایی یک کسی می شوم که نیلوفر رویاهام بوده است. هنوز فکر می کنم کافی است چند قدم دیگر بردارم و این پیچ را هم رد کنم و به آنجایی برسم که زندگی واقعی ، زندگی آدم بزرگها شروع می شود.

می دانی،‌وقتی روبروی آینه می ایستم باورم نمی شود که این کسی که توی چشمهاش خیره شده ام ١۶ سال است که دیگر چهارده ساله نیست. ١۶ سال است که مدام آدمهای جدید دیده و خوشحال شده و گریه کرده و عاشق شده و غصه خورده و دوست شده و حرف زده و چیز خوانده و نفهمیده و فکر کرده و ترسیده و دلتنگ شده و تنها شده و موفق شده و شکست خورده و ایستاده و زمین خورده است.

میدانی ...هنوز منتظرم پیچ جاده را رد کنم. انگار یک پیچ دیگر مانده باشد. ولی کسی خبر از آن طرف پیچ ندارد. من مدام بالا می روم ،‌پایین می آیم و نمی رسم و در سی و یک سالگی یک شب می نشینم اینجا روبروی مونیتور و برای خودم چای دم می کنم و پنجره را باز می کنم و به صندلی تکیه می دهم و درست مثل ١۴ سالگی در رویا فرو می روم وبه تو فکر می کنم و به انتهای جاده ای که می رسیم ... می دانی ، ما یک روزی به یک جایی می رسیم ولی خوب که فکر کنی نه من میدانم پشت پیچ  چیست و نه هیچ نقشه برداری می داند این راه به کجا می رسد. من امروز درباره گرد بودن زمین هم خیلی مطمئن نیستم. راههای ما شاید بی انتها باشد.

می دانی ... هیچ کس نمی داند.

پس ، نازنین ، به حرف هیچ کسی گوش نکن. کسی نیست که واقعا بداند آدم باید در سی و یک سالگی کجای راه ایستاده باشد. کسی راه را بلد نیست. برو ... به همان خوش خیالی ١۴ سالگی به راهت ادامه بده . یک جایی به هم می رسیم. دلیلش را نپرس. زیاد بهش فکر کرده ام و برایش جوابی ندارم. آدم وقتی راه را بلند نیست برای رسیدن زیاد نمی تواند بیانیه صادر کند. من می روم و تو با من بیا و ما به هم می رسیم چون من از ١۴ سالگی می دانم که می رسیم و این در منطق جهت یابی من بهترین دلیل است....

لینک
۱۳۸۸/٧/٢ - نیلوفر