ایزابل آلنده و زندگی شور انگیز ما   

اعتراف می کنم چیز زیادی از نوشته های ایزابل آلنده نخوانده ام. یادم هست پائولایش را کادو گرفتم و ازآن رمانها بود که تند خوانده شد . یادم هست دوستش داشتم.یادم هست جایی خواندم که متن چاپ شده در ایران پر از سانسور است ولی باز هم دوستش داشتم.گرچه از آن داستانها نبوده که در خاطرم جاودانه شود.  ولی اینکه زیاد نوشته های کسی را نخوانده باشی دلیل نمی شود که از کلاس ریاضی نزنی و نروی دیدن نویسنده که برای سخنرانی آمده است دانشگاه.

چند روزی بود مریض بودم. درس و کارم زیاد بود و هیچ چیز سرجایش نبود. دو روز را با تب و لرز توی رختخواب گذرانده بودم و بقیه هفته بی خوابی کشیده بودم بلکه جبران کارهای نکرده بشود که نمی شد. زندگی آمریکایی ،‌ به مفهوم آرام ننشتن،‌بدجور خودنمایی می کرد. و این حس عجیب رقابتی اینجا که مدام می خواهد به تو یادآوری کند: بیشتر تلاش کن... شاید به اندازه کافی خوب نباشی... حسی که فرار از آن هنر بزرگی می خواهد...مدام باید به باد خودت بیاوری که لذت بردن از زندگی یادت نرود..

ولی هیچ نمی دانستم برای رهایی از این چیزها کافی است ایزابل آلنده را ببینم .

بزرگترین سالن دانشگاه که محل برگزاری سمفونیهای موسیقی بزرگ است  اختصاص داشت به ایزابل آلنده. یادم هست توی ایران وقتی نویسنده مشهوری به دانشگاه می آمد(معمولا سخنرانی را می گذاشتند تالار جابربن حیان زیر دانشکده شیمی- شریفی ها خوب خاطرشان هست)‌ عجیب بود سالن از جمعیت پر نشود. برای اولین بار در یو اس سی حس کردم برگشته ام به همان شور و حال روزهای ٢٠ سالگی. بزرگترین سالن دانشگاه - این بار پر از جمعیت بود. همه طبقه ها آدم نشته بود. همه بودند. دختر و پسرهای بی خیال ٢٠ ساله و استادهای پیر. دانشجوهای موسیقی و ادبیات و علوم انسانی و پزشکی و مهندسی.

آلنده لاغر و ریزه و قد کوتاه بود. برای اینکه بتواند پشت میکروفن حرف بزند محبور شدند دو تا پله بگذارند تا از آنها بالا برود . و این طور شروع کرد:

برای من همیشه هیجان انگیز است که به دانشگاه بیایم ... چون خودم هیچ وقت نتوانسته ام دانشگاه بروم... و من از همینجا مجذوب حرفهاش شدم که خیلی شبیه حرفهایی بود که استاد خودم در ایران می زد.... برای یاد گرفتن سیستمهای آموزشی همیشه کمک کننده است ولی این تویی که یاد میگیری... روشش آنقدرها مهم نیست...حقیقتا نیست...

آلنده از زندگی شروع کرد. از زندگی خودش. و مطمئنت کرد که جز زندگی و زنده بودن هیچ چیز دیگر مهم نیست. شباهت حرفهاش با استادم در ایران حیرت انگیز بود. آلنده می گفت دنیای واقعی را وقتی تخیل می کنی لذت بخش می شود. می گفت اگر همسر و بچه هاش بپرسی، مادرشان یک دروغگوی تمام عیار است. بس که موقع تعریف کردن واقعیت ها غلو می کند. و آلنده با افتخار می گفت که ورژن خودش را از وافعیت ترجیح می دهد چون هیجان انگیز تر است. آلنده از مرگ پائولا دخترش گفت. گفت بعد از تجربه مرگ اون که با یک سال زندگی در حالت کما هم همراه بوده است دیگر از مرگ نمی ترسد و معتقد بود این در زندگی یک نقطه عطف است. که عاشق زندگی باشی ولی از مرگ نترسی. از عاشقیهاش گفت و دل شکسته شدنهاش . از مهاجرت. از زندگی در شیلی و دیکتاتوری.می گفت همه زندگیش تلاش بسیار کرده تا خانواده اش را محافظت کند. مثل یک مادر وسواسی که نمونه اش را زیاد در ایران دیده ایم. ولی در نهایت به جایی رسیده که در خانواده اش همه اتفاقهای بد ممکن افتاده است. طلاق و جدایی و مرگ . آلنده می گفت ولی اینها خود زندگی است و خانواده اش هنوز خانواده است و این مهم است. آلنده می گفت تا شور زندگی نداشته باشی و به معنای واقعی زندگی نکنی نمی توانی زندگی را بنویسی.

زندگی در شیلی ، دیدن دیکتاتوری و جنگ. مهاجرتهای پی در پی،‌تلاش زنان برای یافتن جای بهتری در اجتماع،‌فقر و تنهایی و عشق . همه اینها تجربه های زندگی آلنده را خیلی شبیه ما می کند. یادمان می اندازد که چقدر داستان نگفته داریم که دنیایی منتظر شنیدنشان است.شانس آلنده این بوده که دورانش مصادف شده با دوران شکوفایی ادبیات آمریکای لاتین. دنیای ادبیات به زبان اسپانیایی. دنیایی که آلنده در کتابخانه خانه پدربزرگش عاشقش شده و عاشقش مانده است.

آلنده می گفت زندگی و سفرهای زیاد به من یاد داده که آدمها در گوشه گوشه دنیا خیلی شبیه همند و خیلی هم با هم متفاوتند ...ولی جالبی قضیه این است که شباهت های آدمها به هم خیلی بیشتر از تفاوتهایشان است. ... و این واقعیتی است که من این روزها با تجربه مهاجرتم دارم به خوبی حس می کنم و به گمانم فهمیدنش از آن یادگرفتنهای قیمتی روزگار است.

آلنده این روزها یک موسسه خیره دارد برای کمک به زنان. او هم مثل همه زنهای موفق این روزها معتقد است دنیایی که زنهاو زنانگی در اداره اش نقش داشته باشد  هم شیرین تر است هم عملی تر. اینجا

آلنده جمع ما را ترک کرد و پشت سرش یک عالم شور زندگی به جا گذاشت. یک جوری ترمز زندگی پر شتاب آمریکایی را  کشید و گفت یادتان نرود که همین شکستها و غمها و تنهایی ها ست که شور انگیز است.

 

 

لینک
۱۳۸۸/۸/۳٠ - نیلوفر

       

نه اینکه نخواهم بنویسم یا حرفی برای نوشتن نباشد. سرم خیلی شلوغ است. لیست کارهای نکرده عجیب بلند است و زندگی دورش چنان تند شده که دلم میخواهد برم همه ساعتها را یکجا جمع کنم و باتری همگیشان را در بیاورم

خواهم نوشت. به زودی

لینک
۱۳۸۸/۸/٢٦ - نیلوفر

   همسایه   

اولین بار که دیدمش قدمهام را تند کردم. سر کوچه درست کنار تقاطع اصلی ایستاده بود. لباسهاش ژنده و گشاد بود موهاش کثیف و درهم. مثل همه سیاهها موهای فرفری به هم پیچیده داشت. دندانهاش یکی در میان افتاده بود و از شدت لاغری استخوانهای گونه هاش بیرون زده بود. تند و تند راه می رفت و خوب که دقیق می شدی کمی تلو تلو می خورد. نمونه کاملی بود از یک بی خانمان نیمه مست نیمه دیوانه که در روزهای تازه ورودم به این محله شنیده بودم باید ازشان پرهیز کنم.

اولین بار که دیدمش ترسیدم. قلبم تند زد. صبح بود حوالی ٧ و نیم. هنوز نمی دانستم در دنیای دانشجویی اینجا هیچ فعالیتی زودتر از ٩ و نیم صبح انجام نمی پذیرد. خیابان خلوت بود و من ترسیده قدمهام را تند کردم. از کنارش گذشتم. یک جوری داشت با خودش حرف می زد نامفهوم. تند تر کردم. تا خود دانشگاه تند تند بی اینکه به پشت سرم نگاه کنم راه رفتم و مدام سعی کردم نزدیک تر به خیابان اصلی راه بروم که ماشینهای گذرنده ببینندم.

 

حالا نزدیک سه ماه است که گذشته از آن روز. دیگر عادت کرده ام زن را ببینم. صبحها و بعدالظهر ها. حالا می دانم نه خیابان خواب است نه مست است و نه دیوانه. دقیقا نمی دانم خانه اش کجاست ولی باید نزدیک خانه من باشد. زیاد دیدم آدمها را که با لبخند روزانه سلامش می کنند و او بامهربانی جوابشان را می دهد. گاهی دستش یک سیب است که گاز می زند یا مثل امروز دارد بلال می خورد. از کنارم که رد می شود روز به خیر می گوید. دندانهای افتاده اش دیگر نمی ترساندم. می دانم همسایه است. گیریم همسایه عجیبی باشد ...

پی نوشت:

در ادامه بحث قبلی خواندن این نوشته سمیه شاید مفید باشد. خیلی حس دلنشینی داشتم از خواندن این جمله اش:

"به راحتی می توان فهمید که چه شده که تاریخ آزادی خواهی ایران بازه های کوتاه مدت و سرکوبهای قوی داشته است. باور به استیلای روح تاریخ ندارم. اما خواسته و ناخواسته برخی می خواهند تاریخ را تکرار کنند"

همه حرف منم این است که وسیله خیلی مهم است. مهم تر از هدف است شاید. حتی اگر بهایی که بابتش می دهیم گزاف باشد. چون تاریخ تمدن بشر را که بنگری نه فقط از هدفها که از وسیله های رسیدن به آن اهداف ساخته شده است ...درک این مسئله به گمانم یک تغییر است. نه عقب نشینیی است و نه مظلوم نمایی. نشانه شعور و درک جامعه است. من گمانم این است که درصد بسیار بالایی از جامعه کنونی ایران درکنار همه نا امیدی و خشمشان این تغییر را درک کرده اند .

پی نوشت ٢ (بی ربط):

خواستم بگویم هر وقت دلتان گرفته بود و دقیقا نمی دانستید چرا و نگران آینده بودید و دنیا آنطور نبود که می خواهید، این صحنه آخر سینما پارادیزو را نگاه کنید تا دوباره یادتان بیاورد زندگی دقیقا چیست و چقدر شیرین است ...

پی نوشت ٣:

این جمله خیلی دوست داشتنی است :

"چه کنم که شفافیت غربی را دوست دارم اما دلم برای پیچیدگی شرقی تنگ می شود. همیشه."

اینجا

لینک
۱۳۸۸/۸/٢۳ - نیلوفر

   تغییر   

وقتی ساکن لس آنجلس باشی ،‌ خیلی عجیب نیست که توی مغازه و رستوران و کتاب فروشی و خیابان و دانشگاه، هر کجا که می روی، آدمهایی ببینی با چشم و ابروهای مشکی و برق نگاهی که گمان می کنم خاص سرزمین من است. حتا لازم نیست حرف بزنید. لبخند می زنید به هم از همان برق نگاه.

برای من که هنوز تازه از ایران آمده ام و برای همکلاسیهای دانشگاه که همگی زمان اندکی را ساکن این سرزمین بوده اند درک مسائل ایران هنوز ساده تر است. حداقل هنوز شدنی است. برای ایرانیهای لس آنجلس نشین که سالهاست اینجا زندگی می کنند اما سخت است بفهمند در ایران دقیقا چه می گذرد. وقتی نیستی واکنشت به خبرهایی که از ایران می رسد واکنشهای عادی نیست. به اصطلاح امروزیها خیلی سخت است که نباشی و با شنیدن خبری از ایران "جو گیر" نشوی و منطقی فکر کنی.

سخت است مدام به خودت یاد آوری کنی جامعه ایران حامعه ای تک صدایی نیست و آن فکرها که دوست نداری هم بخش مهمی از جامعه اند که از قضا بسیاریشان هم خیلی انسانهای دوست داشتنی ای هستند . این روزها توی بحثهایم با ایرانیهایی که سالهاست ساکن این سرزمینند مدام به اینجا می رسم که پس دوست داشتن، اخلاق و احترام چه می شود؟ آدمهای زیادی را می بینم که از وظعیت نابه سامان و ناپایدار ایران خوشحالند به امید تغییر. و وقتی دقیقا ازشان می خواهم تغییر مورد نظرشان را برایم توضیح بدهند می بینم که چیزی جز همان "جو گیر" شدن یا خودخواهی نیست.

گمان می کنم تعریف تغییر خیلی ساده است. تغییر یعنی اینکه دروغ و ریا و دوریی نباشد. یعنی گذشته ها را ببخش  و در باره آینده سخت بگیر. یعنی هرگز فکر نکن حتما طرف تو حق ندارد. همانقدر که فکر می کنی درست هستی او هم فکر می کند درست است.حتی اگر دروغ گو و ریاکار باشد.  یعنی کار زیاد بکن و از چیزی که داری لذت ببر. بی منت.یعنی به همه آدمها اجازه بده با همه تفاوتهایشان دوستت باقی بمانند و دوستشان باقی بمان.

ایرانیان اینجا فکر می کنند تغییر باید به سیاست و مذهب و نفت و اتم و این چیزها ربط داشته باشد. البته همگی آدمهای نازنینی هستند که در بسیاری از موارد هم حق دارند ولی درک شرایط اجتماعی ایران بدون اینکه توی جامعه باشی سخت است. گاهی حتی اگر توی جامعه هم باشی سخت است.

یک آرامشی هست توی نگاه انسانها که نشانه همان "تغییر" است. تغییری که این بار خاصیت دوری از ایران یا جو گیر شدن نیست. دلیلش ساده است. آدمها تغییر می کنند وقتی توانایی این را پیدا می کنند که خودشان را جای طرف مقابل بگذارند. و برایشان هم مهم نباشد که طرف مقابل چه کرده است یا کیست.

دلم می خواد هنوز که زیاد نگذشته از ایران نبودنم این پیغام را از سرزمینم به ایرانیهای این جا برسانم که برای درک شرایط ایران جو گیر نشوید. فکر کنید و همیشه "مطلقا و بدون هیچ پیش فرضی" خوب باشید. هیچ دلیلی ختی قتل و تجاوز به من و شما اجازه نمی دهد که خوب نباشیم. و این تنها راه تغییر اجتماعی و خروج از دیکتاتوری است... راهی که هنوز دراز و طولانی به نظر می رسد...

لینک
۱۳۸۸/۸/٢٢ - نیلوفر

   از هرطرف که جمع بزنی ...   

نمی فهمم آدمها چطور گاهی افسرده می شوند. صحبتم با علم روانشناسی و هورمونهای بدن نیست. صحبتم این است که چطور می شود اینهمه زیبایی را دید و ذوق نکرد؟ صبح آُسمان آبی و درخشان را دید و لذت نبرد. بی خیال دستها را توی جیب کرد و زیر آفتاب همیشه بهاری این شهر قدم زد و کیف نکرد. لبخند رهگذرها را ،‌صورتهای زیبای جوان را دید و حیرت نکرد از اینهمه زیبایی. درس خواند و حیرت نکرد از این همه چیزها که عقل آدمی کشف می کند یا نمی کند. اینهمه قصه را شنید،‌اینهمه زیبایی را دید و لحظه به لحظه هیجان زده نشد؟

قبول دارم که لابد دنیا چیزهای بدی هم دارد. اینکه آدمها در ایران و در آمریکا به فاصله چند ساعت از هم مثلا اعدام می شوند.و دیگر زنده نیستند. اینکه آدمها خودخواه می شوند یا تنها می شوند یا دروغ می گویند یا نامردی می کنند و حق زندگی و لذت بردن را از هم می گیرند ولی واقعیت این است که خوبی ها و زیباییهای زنده بودن یک جور غیر قابل مقایسه ای از بدیهایش بیشتر است. هر جوری که حسابش را بکنی . از هر طرفی که جمع بزنی... من حاضرم ثابت کنم که دنیا هیچ جای خوشحال نبودن نیست ...

لینک
۱۳۸۸/۸/٢۱ - نیلوفر

   قرار این نبود   

قرار نبود قصه ما این باشد .قرار نبود چیزی غیر از آرزوهای بچگی نصیبمان بشود. قرار نبود سی سالمان بگذرد و اینجا باشیم. قرار نبود همه دوستانمان در دنیا پخش و پلا باشند. قرار نبود هنوز ندانیم قرار است چه کاره بشویم یا دلمان خانواده بخواهد. قرار بود مثلا مثل داستانهای گلی ترقی باشیم که آدمها توی سی سالگیهایشان زندگیهایشان معلوم بود و داشتند برای بازنشتگیهایشان برنامه ریزی می کردند. که بچه ها دور و برشان جیغ و داد می کردند و مادربزرگها بودند و برنامه های دراز مدت ده بیست ساله ... قرار اینها بود. ولی زندگی شبیه قرار و مدارهای بچگی پیش نرفت. از همان روزهای دبیرستان بچه ها مدام مهاجرت کردند. حرف همه شد بمانم یا بروم. هر کسی هر کجا رفت آرام و قرار نداشت. از همان اولین تپشهای قلب عاشقیهایمان شبیه  قصه ها نبود. قرار بود عاشق بشویم و خوش و خرم زندگی کنیم ولی رابطه هایمان پیچیده شد و مدام دل هم را شکستیم و دوباره عاشق شدیم. هر کجا رفتیم کافی نبود. بچه دار هم که شدیم کافی نبود. نه این که تقصیر نسل ما باشد. ما زیاده خواه نبودیم. ما فقط قرار و مدار زندگی ساده بچگیهایمان را خط می زدیم.

قرارمان این بود که ایران را بسازیم و دوست بمانیم و خانواده هایمان دوست بمانند. قرار بود حلقه ازدواجمان را هدیه بدهیم توی عروسی بچه هایمان. قرار نبود قصه جداییهای هم را گوش کنیم. قرار نبود برای دیدن هم ساعتها پرواز کنیم. قرار نبود هنوز فکر این باشیم که قرار است چه کاره بشویم دقیقا ...

میدانی عزیزم، قرار اینها نبود. ولی خوب که فکرش را بکنی زندگیهای امروزمان، با همه نامعلومی و نا آرامی هاش خاص خودمان است و شیرین است ... ما قصه نسل غریب خودمان را می نویسیم بی هیچ قرار و مداری

لینک
۱۳۸۸/۸/٢٠ - نیلوفر

   من و اتوبان   

خواب دیدم که شب است . خواب دیدم نیمه شب است. خواب دیدم پایم را گذاشته ام روی پدال گاز . خواب دیدم دارم از اتوبان چمران ،‌روی پا پارک وی می روم سمت مدرس...

****

راننده مکزیکی تاکسی توی اتوبان ١١٠ می رفت. مقصدمان فرودگاه بود. یک باره خواستم بگویم خواسش باشدخروجی یادگار را رد نکند.... اتوبان ١١٠ یک جاهاییش بدجوری شبیه همت است ....

****

پی نوشت:

١-باز نیاز دارم ٢۴ ساعتهام کش بیاید... چطور است که اینقدر کار نکرده دارم و اینهمه لیست و اینهمه خسته ام و اینهمه شوق دارم برای این کارهای نکرده؟ چطور است که هر کجای دنیا باشی و توی هر موقعیتی که باشی، نهایتا همانی که همیشه بودی ...

٢-من از دوشنبه پیش رسما گواهینامه رانندگی دارم در ایالت کالیفرنیا. یک جور خنده داری فکر میکنم حالا دیگر به حساب می آیم اینجا...

٣-سیزن سه سریال مورد علاقه این روزهایم (مردان دیوانه)‌ امشب تمام شد. ما بی صبرانه منتظر آغاز لاست هسنیم!

 

لینک
۱۳۸۸/۸/۱۸ - نیلوفر

   سرزمین من ... بی نفرت   

١-یک چیزهایی هست که توی تاریخ حک می شود تا به ابد. یکیش این دو تا جمله است که توی وبگردیهام پیداش کردم:

"بهجت جون، حالا اگه بگیرن‌مون قرص‌هامون رو نیوردیم که
پیرزنه به اون یکی می‌گفت"

کدام داستان را پیدا می کنید که این طور دقیق و نفس بر داستان یک سرزمین را حکایت کند؟ کدام سبک نگارش است ،‌کدام زاویه دید و فضاسازی است که اینقدر همه گیر باشد؟ این نه رئالیسم جادویی است نه پست مدرن است نه حتی رئال است. این زیبایی سرزمین من است ...

٢-یادم هست سه چهار سال پیش در یک آموزشگاه موسیقی کوچک بر خیابان ولیعصر توی صدای بوق و ترافیک شبانگاهی در اتاقی کوچک با صندلیهای زهوار در رفته نشسته بودیم و لذت می بردیم از یک کنسرت موسیقی گروه کر و خواننده هاش که بی مجوز و بی منفعت از روی دل پر از عشق به موسیقیشان این کنسرت را بی سر و صدا ترتیب داده بودند. امشب در سالن زیبای موسیقی دانشگاه وقتی دختر و پسرهای دانشجو به زیبایی کنار هم ایستادند و گروه کر دانشگاه برایمان خواند و ما لذت بردیم من یاد نفرت افتادم. ته دلم می ترسیدم نکند در دل نسل ما ،‌که هنر و عشق را پنهانی آموخته است نفرتی نهفته باشد.... بعد گروه کر این را خواند:

Darkness cannot drive out darkness

Only light can do that

Hate cannot drive out hate

Only Love can do that

Martin Luter King Jr

٣-با وجود همه سردی و نا امیدی که همیشه بین مردمان سرزمینم ریشه می دواند، این روزها حس می کنم یک شادی هست که به هیچ نفرتی اجازه رشد نمی دهد... یک سرخوشی تعریف نشدنی که خاص نسل ماست و ظاهری نیست و عمیق است و لایه به لایه شده با ترس و نا امیدی. ولی هست و بی نفرت هم هست. نشانه اش بهجت خانم است.

گمانم وقتی نفرت نباشد، بالاخره عشق همه جا را پر می کند .... این را حدودا دو سال پیش به پدر همسر سابقم هم گفتم که پر از نفرت بود از زندگی و از عشق فرار می کرد و زندگیش را تباه می کرد مدام با نفرت.

این چیزها درباره سیاست و تاریخ نیست. این ها درباره زندگی است.درباره شاد بودن و عاشق شدن و عاشق ماندن است.... بی نفرت... اینها از سیاست و زندان و مذهب مهم تر است ... عشق از همه چیز مهم تر است ...

۴-دوست دارم بارها و بارها، همان طور که دارم حریصانه این کتاب را می خوانم و توی خانه دوست داشتنی ام در مرکز شهر لس آنجلس زیر پتو دراز کشیده ام . این را گوش کنم ... که برایم خاطره همه روزهای بزرگ شدنم است که انگار هنوز ادامه دارد ... روزهای سرزمینم است و روزهایی که توش عشق بود و هیچ نفرتی نبود....و سوال بود و من بودم و تو بودی ... بی نفرت... با عشق....

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٦ - نیلوفر

   من و شانا   

نشسته ام روی یک میز خالی در رستوران کوچک پایین دانشگاه. این رستوران از آنجایی که از دانشکده مهندسی دور است و درست چسبیده است به استخر دانشگاه استادیوم فوتبال معمولا توش کمتر دانشجوی خارجی می بینی. دانشجوهای خارجی بیشتر مهندسی می خوانند. هندیها،‌چینیها و ایرانیها و بعد بقیه ملتهای مختلف . اینجا در این قسمت از دانشگاه اما بیشتر دانشجوهای آمریکایی میبینی حالا گیریم خیلیهایشان قیافه های هندی یا چینی داشته باشند ولی لهجه های غلیظ آمریکاییشان می گوید که نسل دومی یا سومی مهاجرانند و روی همین اصل آمریکایی حساب می شوند.

ماشین حساب و کاغذها دور و برم ریخته است. چند ساعت دیگر باید مسئله ها را حل شده تحویل بدهم ...حواسم پی مسئله است که ناگهان می شونم : آیرن. ( اینجا یک آمریکایی که بخواهد نام سرزمین ما را ببرد این طور تلفظش می کند)‌سرم را بلند می کنم . دو تا دختر روبروم نشسته ام و دارند با حرارت و بلند بلند حرف می زنند. به حرفهایشان دقیق می شوم. یکیشان استاد است و دیگری دانشجو. گرچه آنقدرها هم تفاوت سنی ندارند. بی خیال مسئله می شوم و دقیق تر گوش می دهم. دختر دانشجوی رشته ارتباطات بین الملل است. با استادش دارند درباره پروژه آخر ترم دختر حرف می زنند. استاد هم سن و سال من است. با موهای بلند بلوند و لبخند شیرین . دامن سفید خوش دوختی پوشیده با یک پلیور نازک خاکستری و مدام سرش را تکان می دهد با شنیدن حرفهای دختر. دختر درهم و کمی ژولیده است. انگار مدتها درس خوانده باشد و کلی کار ناتمام داشته باشد. گرچه از لهجه اش معلوم است که کاملا آمریکایی است ولی قیافه اش به همه شرق آسیایی ها می ماند. دختر می گوید:

من این موضوع رو خیلی دوست دارم. مدتهاست بهش فکر می کنم. نمی دونم واقعا چطور میشه جلوش رو گرفت. من خیلی تحقیق کردم ولی واقعا گیر کردم.

استاد به لپ تاپ روی میز نگاه می کند که احتمالا نتایج تحقیقات دختر روش باز است. سرش را تکان می دهد و می گوید : ببین عزیزم، چیزی که باید روش تمرکز کنی اینه که درباره این مسئله جه کاری از دست آمریکا بر میاد.موضوع تحقیق ما این نیست که آیا مجازات اعدام در ایران کار خوبیه یا بدیه. موضوعی که تو به عنوان یه دانشجوی روابط بین الملل باید درباره اش تحقیق کنی اینه که آمریکا چقدر حق داره که توی این قضیه دخالت کنه . و اگه می خواد تاثیر گذار باشه چطور باید این کار رو بکنه که دخالت توی امور داخلی ایران نباشه و عملی هم باشه و در جهت حقوق بشر هم باشه.

دختر ابروهاش رو بالا میندازه و میگه ولی من نمی دونم چطور باید تحقیق کنم. اطلاعاتی که می خوام اصلا وجود نداره. من فقط همین چند تا دونه مقاله رو تونستم پیدا کنم .

استاد لبخند می زنه و میگه وقتی این موضوع رو انتخاب کردی بهت گفتم کار سختیه. کلا توی روابط بین الملل طرف ایران رفتن خیلی دل و جرات می خواد. ولی همون کارایی که گفتم بکن. بیشتر بنویس و بخون و دوشنبه بیار کارت رو ببینم.

دختر لپ تاپ را جمع می کند و می رود. تند تند و با عجله. من به استاد خیره می شوم که دارد توی دفترش چیزهایی می نویسند. سرش را بلند می کند و نگاهمان به هم گره می خورد. لبخند می زند. لبخند می زنم . فکر می کنم ... لبهایم را به هم فشار می دهم. مدادم را می گذارم روی میز و بلند می شوم.... نزدیکش می شوم ... : سلام ، اسم من نیلوفره ... می تونم چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟

من و شانا، استاد خیلی جوان دانشکده روابط بین الملل یک ساعت بی نظیر دوست داشتنی را با هم می نشینیم و حرف می زنیم ...

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٥ - نیلوفر

   خاطره روزهایی نیستی ....   

سکوت یک نیمه شب. درس. سکوت. ماشین حساب. درس. بالش تکیه داده شده به دیوار. لپ تاپ روشن روی تشک. لم دادن به بالش .سکوت.درس. کلیک،‌کلیک ،‌کلیک ... چه خبر است در سرزمینم درست در همین زمان؟

سرم را می گذارم روی بالش کاعذها را می گذارم کنار رخت خواب. ماشین حساب را خاموش می کنم. لپ تاپ را می کشم چلو تر می گذارمش روبروی صورتم. آخرین کلیک روی دکمه "رفرش" .... خیره می مانم به صفحه مانیتور ...

١٣ آبان ١٣٨٨

لینک
۱۳۸۸/۸/۱۳ - نیلوفر

   باریا   

آخرین فیلم تورناتوره (باریا) گرچه خیلی طولانی و کشدار است ولی مثل همه رمانهای بلند می کشاندت جلو و آنقدر راه طولانی را برایت لذت بخش می کند که یادت می رود مدتهاست داری می روی بی اینکه خیلی برایت مهم باشد به کجا می رسی.

باریا یک جور اتوبیوگرافی زندگی خود تورناتوره است در سیسیل ایتالیا. فیلم ساده، دلنشین و سرراست است.  گمانم خاصیت کارهای تورناتوره این است. آنقدر زندگی را ساده روایت می کند تو متعجب می شوی که تا به امروز درباره زندگی اینقدر پیچیده فکر می کردی. تورناتوره همانطور که زندگی پدرش را و خودش را در یک ده معمولی در سیسیل نقل می کند، همان طور که حکایت عشق و مرگ و تولد و دروغ و حماقت . محبت را برایت به ساده ترین شکل ممکن می گوید در کنارش تاریخ و سیاست را حکایت می کند. همیشه فکر می کنم داستان، آن هم داستانهای بلند بهترین کتابهای سیاسی هستند. بهترین کتابهای تاریخی هم هستند. چون زندگی را روایت می کنند و سیاست و تاریخ در دل زندگی است که واقعی است. تشکیل حزب کمونیست ایتالیا، جنگ جهانی در ایتالیا، فقر و بی سوادی و مذهب و خرافات همگی در کنار هم زندگی پر از فراز و نشیب پدر تورناتوره را می سازد. تورناتوره که به وضوح عاشقانه و با احترام پدرش را حکایت می کند از نشان دادن ضعفهای او هم در نمی ماند. پدر ،مرد ساده و بی شیله پیله ای است که مهمترین تاثیر را در زندگی پسر داشته . نه اینکه عضو حزب کمونیست بوده و زندگیش را پای این حزب و سیاست گذاشته و شاید در نهایت سرخورده شده است ، نه . تاثیر بزرگ پدر بر زندگی پسر این است که پدر به معنای واقعی زندگی می کند. به راحتی و با همه وجود عاشق می شود، می جنگد، فرزندانش را دوست دارد، درباره زندگی و دیگران زیاد فکر می کند و همینهاست معنی همان زنده بودن.

ایتالیا از خیلی لحاظ شبیه ماست. در روزهایی که من در ایتالیا گذراندم همیشه لحظه ای نبود که این شباهت متعجبم نکند. مردمان ایتالیا عاشق خانواده اند. مذهبی اند. کمی خرافاتیند. فضولند و زود قضاوت می کنند و حوصله و صبر و تحملشان کم است و زود هیجان زده می شوند. شاید برای همین است که دیدن داستان طولانی زندگی تورناتوره که پر از عشق به خانواده، دعواهای خانوادگی، سیاست و شکستهای سیاسی است برای ما ایرانیها دیدنی می شود.

قبول دارم بسیاری از صحنه های فیلم زائد است ولی انگار تورناتوره دوست داشته همه آن چیزی که هست را بسازد و بی خیال قضاوت آنهایی بشود که قراراست هنرش را بسنجند. انگار وقتی از خودت می گویی دیگر بهتر است به قاعده و قانون کاری نداشته باشی. ولی نکته جالب باریا شروع و پایان آن است. به گمانم ایده ای که تورناتوره در به هم پیوستن داستان زندگی طولانیش به کار بسته هم ساده است هم خلاقانه هم بسیار دلنشین. تورناتوره از کودکی خودش شروع می کند بعد می پرد به کودکی پدرش بعد که داستان را حکایت می کند زمان را ول میکند برای خودش. انگار فقط باریا(شهر محل زندگی) است که مهم است آدمها مدام می آیند و می روند و زندگی می کنند و داستانهای بی نظیر از خودشان باقی می گذارند. در انتها زنده بودن آن مگس درست مثل زندگی است... انگار چیزی که مهم است همین زنده بودن است و همین شهر که همیشه هست .... آدمها مدام یاد می گیرند، عاشق می شوند، شکست می خورند...

گمان نکنم باریا هنوز پخش رسمی شده باشد. من در یک جشنواره در دانشکده سینما دیدمش. ولی خوب می دانم تورناتوره آنقدر در ایران دوست داشته شده است که زود فیلمش به ایران می رسد.  طولانی بودن فیلم را تاب بیاورید و خودتان را بسپارید به زندگی و بعد از مدتها دنبال نتیجه گیری نباشید ... دنبال خود زندگی باشید.

لینک
۱۳۸۸/۸/۱۳ - نیلوفر

   دوگانه   

به یاد مسعود رسام که یادمان داد می شود همیشه و همه جا امیدوار بود و زیبایی ها را دید فقط، این نوشته مریم را بخوانید. اینجا

****

در شلوغی بلوار سانتا مونیکا نزدیک هالیوود غربی، وقتی اینهمه جمعیت از سرتاسر دنیا از کنار هم می گذرند و لباسهای عجیب و غریبی که پوشیده اند را به هم نشان می دهند و عکس می گیرند و هر کدامشان مدتها فکر کرده اند تا یک کار خلاقانه تازه بکنند با لباسهایشان و یکی رقصنده هندی شده یکی حوا شده یکی عروس مرده اون یکی زنی شده که بچه بغلش را کشته و دیگری حتی فیس بوک شده و دوستش توییتر ، وقتی همه می خندند و توی دل شب و دل شهر می رقصند و شب هالوین را خاطره می کنند و سوسیس کثیف گوشه خیابان می خورند و داد می کشند و خوشحالند، یک پیرمرد لاغر سیاه پوست هست که وسط بلوار روی چمنها کنار یک شیر آتش نشانی با لباسهای پاره خوابیده است. آرام، بی حرکت بی دغدغه ....

لینک
۱۳۸۸/۸/۱۱ - نیلوفر

   برای تو   

یادت هست هوا که گرگ و میش شد زدیم بیرون؟ یادت هست رفتیم عکس بگیریم و کفش بخریم و تو برایم کفش خریدی و نگذاشتی پولش را حساب کنم؟ یادت هست پیاده بودیم توی میدان ونک و دم گوشت فروشی امیر آمدی از لبه چوی آّب بپری و افتادی زمین؟ یادت هست پیچییدیم توی خیابان پردیس همان روبروی شهر کتاب، یک کافی شاپ بود که پله می خورد به زیر زمین؟ یادت هست نامجو گذاشته بود و تو گفتی قهوه بخوریم چون من دوست دارم؟ یادت هست چقدر حرف زدیم؟ یادت هست قرار شد زود بیایی پیشم؟ یادت هست همین چند ماه پیش بود؟ من یادم هست بوی دستهایت را و لبخند پر از نگرانی و شوق تومان روی لبهایت را . یادت هست بی خیال نشستیم و ساعت شد ١٠ و نیم ؟ یادت هست گفتم دلم برایت تنگ می شود و شد؟

روزهای آخر نمی شد همینطوری بغلت نکنم. انگار همین که باشی که مرا در آغوشت بگیری و دعوایمان بشود و آَشتی کنیم لذت با تو بودن بوده همیشه برایم. که قرار بگذاریم من یک روزی به تو شناکردن یاد بدهم و هیچ وقت ندهم. که تو دلت بخواهد من دوباره زودتر ازدواج کنم و من بگویم صبر کن ...زندگی عجله نمی شناسد.

نیستم که در آغوشت بگیریم .. که بگویم باز دوباره و دوباره که چقدر ازاینهمه صبری که این دو سال کردی برای اینکه آن طور زندگی کنم که خودم می خواهم مشتکرم. که باز برایت یک کارت تبریک بخرم و توش بنویسم تولدت مبارک و تو وقتی بازش کنی دوباره اشک چشمهایت را پر کند و من خوشحال باشم که مادرم هست و دوستم دارد

نیستم ... دلم برایت تنگ شده... گاهی باورم نمی شود که تولد تو بدون من برگزار شود. که بابا کیک بخرد و برادر برایت از آن نقاشیهای معروفش را بکشد که از ۴ سالگی تا به امروز می کشد و من برایتان غذا درست کنم. و تو بنشینی و گل ها را بچینی دورت و عکس بگیریم و من تا مدتها باز عاشق عکس دونفریتان بشوم .

نیستم ... ولی باز آبان می آید و یادم می آید که تو متولد شدی و یک شبی توی آن زیر زمین روبروی شهر کتاب بهم قول دادی زود پیشم می آیی ... میدانی ، تو خیلی زودتر از من به این دنیا آمده ای ... برایم تعریف شده نیست که دنیایم خالی از تو باشد ... خالی از آن تولد و کیک و آهنگ و رقص و عکس چهار نفره. می دانم زود می آیی یا می آیم و باز چهار نفره کنار هم می نشینیم و عکس می گیریم و دعوا می کنیم. قول می دهم  ... کمی که صبر کنیم ... مثل این دو سال که بالا و پایین هایم را صبر کردی....زندگی می کنیم و همین نبودن کنار هم بودنهایمان را دوست داشتنی تر می کند. امشب به مناسبت تولدت همه عکسهایی که روزهای آخر عاشقانه برایم مرتب کردی تا خاطراتم را با خودم ببرم نگاه می کنم. تولد توست ولی من به آن عکسی نگاه خواهم کرد که فردای روز تولد من است و من یک روزه در آغوش تو،که جوان، زیبا و خندانی آرام گرفته ام... 

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٠ - نیلوفر

   بی روزمرگی   

نه اینکه زندگی دانشجویی سخت تر باشد از زندگی همراه "روزمرگی" . زندگی دانشجویی پر از "غیر قابل پیشبینی هاست" هر روزت فرق می کند با روز قبل. زندگی دانشجویی یعنی وقتی از این سر دانشگاه به قصد پرسیدن یک سوال حتی می روی آن سر دانشگاه، سر راهت کلی آدم ببنی و سلام و احوال پرسی. توی همین سلامهاست که می فهمی امروز در فلان دانشکده چه خبر است و یا تولد کیست. همینهاست که زندگی دانشجویی را دوست داشتنی و پر از هیجان می کند. همیشه کاری هست که عقب افتاده و تو باید بدوی تا به آن برسی ولی همیشه هم وقت هست که یک جایی با یک کسی بدون هیچ برنامه ریزی قبلی بنشینید و قهوه بخورید و گپ بزنید. حالا روزمرگی من شده حمام صبح گاهی و پیاده روی ٢٠ دقیقه ای از دم خانه تا دانشگاه. همینطوری یک سری به دانشکده زدن، احوال همه را پرسیدن، سر به سر هم گذاشتن و از استاد سوال پرسیدن،‌ رفتن به آزمایشگاه و کار کردن، یک چایی یا قهوه خوردن در قهوه خوری دوست داشتنی ساختمان زیر آزمایشگاه آلودگی هوا. سر کلاس رفتن. مشق شبها را با بچه های دیگر چک کردن. همیشه در دانشکده موسیقی یا سینما یا علوم انسانی اتفاقی هست که بیفتد و تو از وسط کار از آزمایشگاه بزنی بیرون . یک سری به کتاب فروشی دانشگاه زدن و گیج خوردن بین کتابها. هر از چندی رفتن به کتابخانه دانشکده کامپیوتر( که سایت کامپیوترش از همه جا بزرگتر است و نزدیک دانشکده های مهندسی است و همیشه یک کامپیوتر خالی دارد که ایمیل چک کنی یا درس بخوانی)‌ گاهی اگر حال و حوصله اش باشد هم می شود سری به ورزشگاه دانشگاه زد. من دویدن روی دستگاه را دوست ندارم ولی عاشق دویدن توی زمین دو و میدانی هستم. اگر هوا تاریک نشده باشد سر راه برگشت به خانه ، خرید می کنی و اگر تاریک باشد با اتوبوسهای دانشگاه برمی گردی خانه و تازه جارو می کنی و غذا می پزی و تلویزیونت را روشن می کنی و کتابی که قرار است شب بخوانی را می گذاری روی رخت خواب که نیرویت باشد برای درس خواندن و کامپیوتر را روشن می کنی و درس می خوانی و کار می کنی و یک ساعتی از نیمه شب کتاب توی بغلت می افتد بی آنکه بفهمی و روزت اینجا تمام میشود بی آنکه روزمرگی داشته باشی ....و صبح فردا فکر می کنی امروزت چطور می گذرد و می گذرد ...بی روزمرگی...

لینک
۱۳۸۸/۸/٩ - نیلوفر

   سفرنامه   

آفتاب هست و باد پاییزی و تا چشم کار می کند درخت هست که زرد شده و قرمز شده یا سبز مانده است. ما روی برگها راه می رویم و خش خش برگها را ذره ذره خاطره می کنیم.

پیتزبورگ شهر بزرگی است. در مقیاس ما بزرگ است. در مقیاس آمریکاییها کوچک است. ٣٠٠ هزار نفر آدم دارد، یک صنعت جمع شده فولاد قدیمی که دیگر نیست. دو تا دانشگاه بزرگ و پر است از آمریکایی. هرچقدر توی کالیفرنیا آمریکایی واقعی کم میبینی اینجا زیادند. برای ٣٠٠ هزار نفر جمعیت شهر اما قابل افتخار است که یکی از بهترین ارکستر سمفونیکهای کشور را دارند و آخر هفته ها همیشه سالن اپرای شهر پر می شود از پیرزن و پیرمردهای آمریکایی که عاشق موسیقیند.

شهر رودخانه و پل و پارک جنگلی دارد. جان می دهد برای پیاده رویهای پاییزی ما.

****

اینجا همه سعی می کنند ترسناک باشند. نزدیک هالووین است و همه از هم می پرسند برنامه شان برای مهمانی شب هالووین چیست. کدو حلوایی و "خانه ای که ارواح آن را تسخیر کرده اند" از مهمترین اتفاقات این روزهاست. دانشجوهای ایرانی برای خودشان مهمانی های هالووین مخصوص ایرانی خودشان را دارند. این روزها هر دو نفری که به هم می رسند می پرسند: تو قرار است چه لباسی بپوشی؟

****

 فکر می کردم اینهمه حیرانی فقط حکایت نسل مهاجر ما باشد. ولی حیرانی ای که این روزها می بینم همه گیر است. دانشجوی قطری همانقدر نمی داند از آینده اش چه می خواهد که دانشجوی آمریکایی. اوضاع بد اقتصادی باعث شده همه ما، چینی و هندی و ایرانی و آمریکایی نهایتا یک روز سه شنبه قبل از شروع کلاس در قهوه خانه دانشکده بنشینیم و از هم بپرسیم : تو می خواهی چه کار کنی؟ و هیچ کس هیچ جواب مشخصی نداشته باشد....

لینک
۱۳۸۸/۸/٧ - نیلوفر

   سفر   

اینجا در شرق آمریکا، پاییز ،‌دقیقا آن گونه است که باید باشد ...که  دلت را ببرد. درختهای بلند و زرد و قرمز و باد و نم نم باران و بوی مست کننده پاییزی.

چند روز آخر هفته ام را اینجا هستم ....سفر همیشه خوب است ... حالا آمریکا را نه فقط در کالیفرنیا که در آمریکایی واقعی تر می بینم.

دو روز دیگر بر می گردم به شهر فرشته ها و کار و درس و مدرسه .

 

لینک
۱۳۸۸/۸/۳ - نیلوفر